آیین مسیحیت یک آیین یکتاپرستانه است که بر آموزه*ها و سخنان عیسی ناصری (مسیح) استوار گشته*است. آموزه*هایی چون تثلیث، مرگ مسیح به عنوان کفارهٔ گناهان، تعمید آب و روح القدس از باورهای بنیادین این آیین هستند. مسیحیت با داشتن ۲٫۱ میلیارد پیرو بزرگترین دین جهان از دید شمار پیروان است. پیشینه مسیحیت اولیه شالودهٔ مسیحی به قرن یکم میلادی و یهودیت بر می*گردد که توسط عیسی ناصری (مسیح) پایه*گذاری شد. مسیحیت اولیه به سه دوران عیسی و رسالت (Jesus and Apostolic period) پدران اولیهٔ کلیسا (Apostolic Fathers period) و دفاعیات (Apology) تقسیم می*شود. این سه دوره بازهٔ زمانی ۴۰۰ ساله*ای در بر می*گیرند که از سال ۳۰ میلادی به عنوان شروع خدمت مسیح آغاز شده و در اواخر قرن ۴ میلادی به پایان می*رسد. عیسی و دوران رسولی این دوره ۷۰ سال نخستین قرن اول میلادی را در بر می*گیرد که خدمت عیسی از سال ۳۰ میلادی در آن گنجانده شده*است. پس از به*صلیب کشیده*شدن عیسی در سال ۳۳ میلادی توسط پنطیوس پیلاطس حواریون وی از جملهٔ پطرس، پولس و یوحنا به بشارت و گسترش این دین پرداختند. از جمله آثاری که در این دوره به*نگارش در آمده*اند اناجیل متی، مرقس، لوقا و یوحنا و رسالات حواریون هستند که در دوران دفاعیات مسیحی (۱۵۰ - ۴۰۰ میلادی) به صورت یک مجموعه و با عنوان عهد جدید گردآوری شدند. این مجموعه با نام انجیل نیز شناخته می*شود. دوران پدران اولیه کلیسا پدر کلیسای اولیه بیشتر افرادی به شمار می*آیند که در دوران پیامبری زیسته و پس از مرگ رسولان (حواریون) رسیدگی و رهبری کلیسا را بر عهده گرفته*اند. این پدران شامل قدیس کلمنت که به عنوان پلی میان دوران رسولی و پدران اولیه کلیسا محسوب می*گردد، شهید ایگناتویس (اواسط قرن ۱ - اوایل قرن ۲ م.) اسقف انتاکیه و شاگر یوحنای حواری، پلیکارپ شهید (۶۹-۱۵۵ م.) شاگرد یوحنای رسول به همراه کشیش هرماس هستند. قدیمیترین اثر از این دوران رسالهٔ اول کلمنت است. همچنین هفت رسالهٔ ایگناتیوس، رسالهٔ پلیکاپ به فیلیپیان، رساله دوم کلمنت و رسالهٔ کشیش هرماس از دیگر آثار این دوره هستند. تاریخ شمارش مسیحیت موعظهٔ بالای کوه عیسی۳۳ میلادی در این سال عیسی مسیح از سوی مقامات رومی که آموزه*های او را تهدیدی علیه خود می*پنداشتند، مورد محاکمه قرار گرفت و مصلوب گردید. ۳۷ میلادی پولس اهل تارسوس (از شهرهای یونان قدیم)، با دیدن صحنه*ای در جادهٔ دمشق، به دین مسیحیت می*گرود و مأموریت خود را برای تبلیغ و مسیحی کردن غیر یهودیان، آغاز می*کند. ۴۲ میلادی شمعون ملقب به پطرس (از حواریون مسیح) که برای قرن*های متمادی به عنوان اولین پاپ، مقام او را جشن می*گیرند، نخستین جامعهٔ مسیحی را در رم بنیانگذاری می*کند. ۶۴ میلادی مسیحیان به خاطر آتش سوزی شهر رم مورد اتهام قرار گرفتند. امپراتور نرون طی تلاشی برای بدست آوردن مجدد محبوبیت خود، آنان را مورد شکنجه و آزار قرار می*دهد. پطرس قدیس (سنت پیتر) در این زمان کشته می*شود. ۷۰ میلادی رومیان اورشیلم (بیت المقدس) را پس از شورش یهودیان بر علیه حکومت آنان، شدیداً تخریب می*کنند. بسیاری از یهودیان از اورشلیم اخراج می*شوند. مسیحیان در این شورش علیه رومیان شرکت نمی*کنند. رم به مرکز حرکت*های رو به رشد مسیحی تبدیل می*شود. ۳۰۱میلادی تیرداد یکی از پادشاهان ارمنستان، در سال ۳۰۱ میلادی دین مسیحیت را در سرزمین ارمنستان رسمی و آزاد اعلام می*کند و این در حدود ۱۲ سال زودتر از رسمی*شدن دین مسیحیت در امپراتوری روم است.[۷] ۳۰۴ میلادی جوامع مسیحی در اطراف مدیترانه به صورت گروه*هایی جمع شده و از آنجا تا بریتانیا و درهٔ نیل در مصر، رفتند. ۳۱۳ میلادی به سبب پشتیبانی امپراتور کنستانتین، مسیحیت خیلی سریع به قویترین مذهب در امپراتوری روم تبدیل شد. ۳۲۵ میلادی اولین گردهمایی رهبران کلیسای مسیحیت برای تبیین عقاید مسیحیت و سازماندهی جامعهٔ مسیحیت در نیقیه تشکیل شد. اعتقاد نامهٔ حواریون با اعتقاد نامهٔ نیقیه (مجموعه*ای از باورهای پایه*ای اعتقادی مسیحیان) نوشته می*شود. بعد از تعریف و پذیرش این اعتقادنامه، فرقه*ها و افرادی که الوهیت مسیح را نمی*پذیرفتند (مانند آریوس) به عنوان بدعت شناخته شدند. میلادی روم جدید در بیزانس توسط کنستانتین، پایه*گذاری و دوباره به کنستانتینوپول (استانبول کنونی)، نام*گذاری شده وبه عنوان پایتخت امپراتوری مسیحیت، ساخته می*شود. ۳۸۱ ـ ۳۹۱ میلادی در طول حکومت امپراتور تئودوسیوس، مسیحیت به صورت دین رسمی امپراتوری روم درمی*آید. پیروان غیرمسیحی کافر و بدعت*گذاری در مسیحیت (افکار مخالف دیدگاه*های مسحیت) غیرقانونی اعلام می*شود. موعظهٔ بالای کوه عیسی۳۳ میلادی در این سال عیسی مسیح از سوی مقامات رومی که آموزه*های او را تهدیدی علیه خود می*پنداشتند، مورد محاکمه قرار گرفت و مصلوب گردید. مخالفان اولین گروه مسیحیان از دیدگاه پاگان*ها (بت*پرستان و افرادی که خدایان متعدد را می*پرستیدند) مورد تردید بودند. دلیل این مسئله آن بود که آنان تصور می*کردند مسیحیان برای برگزاری «جشنهای انس» و آدمخواری، جلسات سری تشکیل می*دهند. چرا که گوشت حیوانات قربانی شده در معبد پاگان*ها (کافران بت پرست) را خریداری نکرده و همچنین در تفریحات عمومی وحشیانه، شرکت نمی*کردند. یهودیان و به ویژه روحانیون یهودی، از مخالفین درجه اول مسیحیت و گسترش آن به شمار می*رفتند. روحانیون یهودی در منطقه یهودیه و سایر مناطق یهودی نشین آن زمان تنها قدرت*های رسمی و پذیرفته شده سیاسی به شمار می*آمدند. تعالیم مسیح و اقدامات عملی او، در ابتدا این صاحبان قدرت را شگفت زده می*نمود. این تعالیم به طور کلی و ریشه*ای مذهب مورد قبول و پذیرفته شده*ای را که سالها در میان مردم آن منطقه رواج داشت و اصولاً پایه قدرت سیاسی روحانیون به شمار می*آمد، مورد تردید قرار می*داد. به علاوه این تعالیم بسیاری از رسوم و قوانینی را که روحانیون یهودی صرفاً برای حفظ و تثبیت قدرت و همچنین توجیه لزوم وجود خود با آیین یهودممزوج ساخته بودند را از اعتبار ساقط می*نمود. نگرانی*هایی که این مسائل در میان قدرتمندان یهود ایجاد می*نمود، سبب شد که به مقابله با این حرکت برخیزند. دولت حاکمه بر منطقه در آن زمان،(که توسط امپراتور قیصر روم تعیین می*گردید)به خاطر مسائلی از قبیل نفوذ بیشتر در میان مردم، حفظ انسجام منطقه و جلوگیری از ایجاد آشوب و مسایلی از این دست، با روحانیون یهود که در میان مردم صاحب قدرت سیاسی و معنوی بودند؛ گونه*ای رابطه دو طرفه و مسالمت آمیز داشت. مأموران دولتی به خاطر حفظ مصالح امنیتی، با مشورت روحانیون هر چند وقت یکبار مسیحیان را مورد اذیت و آزار قرار می*دادند. بسیاری از مسیحیان شکنجه شده و مردند. اما به هر حال، علی رغم شکنجه و آزار فراوان، مسیحیت به گسترش خود ادامه داد.
روزه در دين مسيحيت نصارا نيز ماه رمضان را روزه ميگرفتند و چون با فصل گرماي شديد مواجه شدند، آن را به ماههاي شمسي انتقال دادند تا زمان روزه همواره ثابت باشد و با تابستان مواجه نشود. ده روز به آن اضافه كردند، و آن گاه سلطاني براي حل مشكلي هفت روز روزه نذر كرد؛ نصارا آن هفت روز را به آن اضافه نمودند و پادشاه ديگري نيز سه روز به آن اضافه نمود، كه مجموع روزه اهل نصارا پنجاه روز شد. بنابراين همان گونه كه حضرت موسي(ع) به فرمان الهي به مدت 40 روز روزه بود؛ حضرت عيسي(ع) نيز به قوت روح به بيابان برده شد تا ابليس او را امتحان كند؛ پس چهل شبانه روز روزه داشته و نهايتا گرسنه گرديد.7 به نظر برخي حضرت عيسي(ع) تنها اصول را بيان كرده و وضع قوانين را به عهده كليسا نهاده است، اما از يك سو كليسا در وضع قوانين روزه كند حركت كرده است، از سوي ديگر در زمانهاي مختلف دستورات كليساها توسط كليساهاي ديگر نقض شده است كه اين امر باعث گرديد كه كمّيت و كيفيت روزه در مسيحيت همواره دچار تغيير و تحوّل شود. از اين رو روزهايي كه در آيين مسيحيت جهت روزهداري متداول بوده است، چه بسا در حال حاضر منسوخ شده باشد؛ مثل روزه روز جمعه و يا روزه چهل روز قبل از عيد پاك و يا روزه چهل روز قبل از هفته مقدس. اختلافهاي زيادي در مورد روزه ميان شاخههاي مختلف مسيحيت ديده ميشود؛ از جمله در كليساي يوناني هرهفته روزهاي شنبه و چهارشنبه و چهل روز قبل از ميلاد مسيح و چهل روز از عيد فصح، از عيد تثليث تا تولد سن پير، از اوّل تا 16 ماه اوت روزه ميگيرند. در كليساي كاتوليك در ايّام چلّه كارم (به استثناي روزهاي يكشنبه) و در كترتان، و ويژيلها، و شبهاي بعضي از اعياد روزه گرفته ميشود. پروتستانها (به استثناي آنگليكانها) تمام دستورات روزه را لغو كردهاند. فريسيها دو روز در هفته را روزه ميگرفتهاند. البته در ميان مسيحيان روزه به معناي پرهيز از مطلق خوردن و آشاميدن كم رواج داشته است، و بيشتر روزه را به معناي پرهيز از برخي غذاها و كارها ميدانستند. اما آنچه مسلم است اصل روزهداري در دين مسيح وجود دارد؛ چنان كه از انجيل «لوقا» بر ميآيد كه حواريون مسيح نيز روزه ميگرفتند.9 و يا در «قاموس كتاب مقدس» آمده است: «بنابراين حيات حواريون و مؤمنين ايام گذشته، عمري مملو از انكار لذات و زحمات بيشمار و روزهداري بود».10 در انجيل متي آمده است: «پس از شفا دادن حضرت مسيح جوان مصروعي را، فرمود: ليكن جنس اين مرض جز به دعا و روزه، بيرون نميرود».11 و يا چون روزه داريد؛ مانند رياكاران ترشرو مباشيد.
چگونگی پیدایش مذهب کاتولیک در مسیحیت امروزه مهمترین و بزرگترین مذهب مسیحى، مذهب كاتولیك است كه پاپ پیشواى آن است كاتولیك در لغت یونانى به معناى عمومى است و كلیساى كاتولیك به این معنا شامل كلیه شعب دین مسیح مى باشد؛ در حالى كه تنها براى كلیساى روم كه تحت ریاست عالیه پاپ قرار دارد، بكار مى رود. واژه كاتولیك نخستین بار در سال 160 میلادى به كار رفت تا كلیساى عمومى مسیحیان را از بعضى شعب آن كه تازه تاءسیس گردیده بود، تشخیص دهند. و در سال 434 میلادى اصل ذیل براى مذهب كاتولیك اتخاذ گردید: اساس كلیساى كاتولیك عبارت است از: عمومیت، قدمت، الفت و اتحاد. كاتولیك ها جمله فوق را همیشه به خود نسبت مى دهند. .این فرقه بسیار قدیم است و تاریخ آن به عصر حواریون، یعنى حدود 2000 سال پیش مى رسد. كاتولیك یك رهبر دارند كه پاپ (POPE یعنى پدر) نامیده مى شود.از آغاز نشر دعوت رسولان حضرت عیسى (ع )، تدریجا پنج كانون بزرگ مسیحیت در اورشلیم، اسكندریه، انطاكیه، قسطنطنیه و رم به وجود آمد. از آنجا كه شالوده كلیساى روم به دست پطرس نهاده شد و پولس * براى مدتى معلم و رهبر آن بود، آن كلیسا خود را از سایر كلیساها برتر مى دید، و تفوق آن بر سایر كلیساهاى مسیحى تدریجا مسلم شد. اسقف اعظم آن كلیساها از روى تعظیم پاپ (پا پاس ) خوانده مى شد و در مرافعات و اختلافات بین كلیساها از راءى و فتواى وى پیروى مى شد. قبل از انتقال قطعى تختگاه امپراطورى به بیزانس، هنگامى كه اسقفهاى پنج مركز فوق پاتریك (پاتریارك ) خوانده مى شدند، اسقف رم این لقب را نپذیرفت و همان عنوان پاپ را براى خود كافى دانست و آن را مایه امتیاز شمرد.واژه «كاتولیك » (Catholic) در زبان یونانى به معناى جامع است. روحانیون كاتولیك معتقدند: كلیساى آنها نماینده حقیقى كلیساى مسیح است و براى خود تنها اتحاد عقیده و آداب مذهبى و تقدس و روحانیت و قدمت و ولایت را قائل اند. پاپ در راءس كلیساى كاتولیك قرار گرفته است و براى معاونت او هیاءت هاى مختلف، از روحانیون درجه اول معین مى شوند، و خود پاپ هم از بین آنها براى تمام عمر انتخاب مى شود. به عقیده كاتولیك ها، عیساى مسیح انجمن مرئى را كه عبارت از همین كلیسا است، تاءسیس كرده است. و پاپ جانشین پطرس مقدس است. كلیسا را آنها مركز روحانى حقیقى مى دانند كه در كتب مقدسه مسیحیان مندرج است .كاتولیك ها به تظاهر و رعایت آداب مذهب اهمیت فراوان مى دهند و قوانین مذهب را در تمام كلیساهاى خود یكنواخت كرده اند. در قرون وسطى نفوذ كلیسا و مذهب كاتولیك پدر مردم را درآورد. مذهب آنان را هزار سال عقب انداخت و به دوران توحش و تاریكى عصر حجر كشاند. ولایت مطلقه پاپ به عنوان جانشین خداى پدر و خداى پسر استبداد مذهبى و دیكتاتورى دینى را كه سیاه ترین و مخرب ترین استبدادهاى سیاسى - نظامى در تاریخ بشر است، برقرار كرد. روحانیون كاتولیك تمام مصادر امور اجتماعى و سیاسى و هنرى و.. را قبضه كردند؛ و عوام پرورى هزار سال سیاه ادامه یافت. حكومت روحانیون بر بخش وسیعى از جهان مسیحیت و ممالك دیگر استعدادها را خشكاند و مغزها را سوزاند و هر صدائى را در سینه خفه كرد.حال آن كه مسیحیت در ابتدا یك امر روحى و مذهبى بود و پیروان اولیه و شاگردان و حواریون عیسى مى كوشیدند تا جامعه غرق در ابتذال و فساد را اصلاح كنند و مردم را به اتحاد و تعاون دعوت نمایند.قبل از قدرت، روحانیون شعار آزادى و صلاح و رستگارى سر مى دادند و مقامات روحانى یعنى كشیش ها و اسقف ها در قلوب مردم جاى داشتند. اما پس از رسیدن به قدرت، همه قول و قرارها را از یاد بردند و قصابى راه انداختند، روى دژخیمان تاریخ و هر چه قیصر و خسرو و.. بود را سفید كردند و مردم را از معنویت و خدا و معاد بیزار كردند.اما این تجربه سیاه یعنى حكومت دینى و مذهبى براى مردم اروپا درس * خوبى شد و به آنان آموخت كه به بساط روحانیون مسیحى پایان دهند و دكان دین فروشى و بهشت فروشى و عوام سازى آنان را براى همیشه تاریخ ببندند. رنسانس اروپا نقطه تحول بزرگ تاریخى بود كه پاپ را در واتیكان محصور كرد و انسان را از قید سلطه سیاه دینى آزاد ساخت. وجوه مثبت تمدن و فرهنگ غرب در علم و صنعت و.. محصول اولیه این رنسانس است، و وجوه منفى و مبتذل آن محصول استعمار و امپریالیزم مسلط جهانى است .پیروان مذهب كاتولیك در جهان در حدود 425 میلیون نفر مى باشند. و پاپ در واتیكان رهبر آنان مى باشد. پاپ در آن چهره دیوارى محصور براى خود بر عوام مسیحى سلطنت مى كند. دستگاه عوام پرورى پاپ در سراسر دنیا فعال است. كاتولیك ها خیال مى كنند كه پاپ ضامن تأمین سعادت ابدى عیسویان است. متاءسفانه جامعه كاتولیك كه تحت استحمار این روحانى عظیم القدر است، وى را معصوم و مصون از خطا مى داند و فرمان او را مطاع مى داند. پاپ گاهى هوس مى كند و شوراى عالى مذهبى تشكیل مى دهد و براى تبادل نظر از تمام اسقف هاى كاتولیك دعوت مى كند. آخرین مجمع عال اساقفه در سال 1870 میلادى تشكیل شد. در سال 1962 م نیز این كنكره تجدید شد. عقاید، مراسم مذهبى، اصول اساسی كاتولیك ها مراسم مذهبى كاتولیك ها؛ خطبه و ادعیه و نماز به زبان لاتین و گاه به زبان بومى خوانده مى شود. مهمترین مساءله، شیوه تبدیل عناصر موجود در نان و شراب به گوشت و خون عیسى خوانده مى شود. 2- تعمید. 2- قربانى. 3- توبه. 4- اعتراف 5- تناول. 6- ازدواج. 7- مسح بیماران در حال مرگ. شرح این شعائر به قرار ذیل است: 1- تعمید و نامگذارى؛ این رسم مخصوص كودكانى است كه پدر و مادر آنها مسیحى اند. پس از تعمید، كشیش از خداوند حمایت كودك را مى خواهد و براى او نامى انتخاب مى كند. 2- تأیید میثاق؛ كسانى كه در كودكى تعمید یافته اند، چون به سن بلوغ برسند، نزد كشیش مى روند و میثاق خود را تأیید مى كنند و به ایمان قلبى خود اعتراف مى نمایند. 3- عشاء ربانى؛ این رسم همان تقدیس نان و شرابى است كه عیسى در شب آخر حیات خود تناول كرد. 4- توبه و اقرار به گناهان؛ مسیحیان كاتولیك طى تشریفاتى به گناهان خود اعتراف كرده و از معاصى خود توبه مى كنند، ولى این رسم در نزد پروتستانها معمول نیست. 5- ازدواج؛ مراسم ازدواج مرد و زن مسیحى باید طبق تشریفات در كلیسا و با حضور كشیش انجام گیرد. 6- سازمان روحانى كلیسا؛ از مقام پاپ و كاردینالهاى او گرفته تا پائین ترین مرتبه روحانى، باید مورد احترام و قبول یك مسیحى كاتولیك باشد. 7- مسیح محتضر؛ یك كاتولیك باید بیمار در حال جان دادن را با روغن زیتون مقدس تدهین كند و كشیش بر او دعائى مخصوص * مى خواند. مسیحیان در مقام نیایش با عباراتى كه از زبان عیسى در انجیل آمده است، به نیایش پدر آسمانى خود مى پردازند: اى پدر ما كه در آسمان هستى، كه نام تو مقدس باد و ملكوت تو، بیاید اراده تو چنانكه در آسمان است، در زمین هم حكم فرما باشد. امروز نان كفاف ما را بده، قصور ما را ببخش، همچنان كه ما قصور دیگران را درباره خود مى بخشیم. ما را هرگز به كارهاى ناروا مكشان، ولى ما را از تبهكاران رهائى بخش، زیرا فرمان روائى و قدرت و پیروزى براى ابد از آن تو است. آمین. قشرى گرائى مذهب كاتولیك باعث پیدایش فرقه پروتستان یعنى اعتراضیون یا متعرضین گردید و سیادت پاپ و بسیارى از اصول و احكام كاتولیك ها زیر سوال رفت. این اعتراض و بیدارى به میان پیروان مذهب كاتولیك راه یافت و سرانجام پاپ را وادار به اصلاحات كرد. پاپ با هر گونه اصلاحاتى ذاتا مخالف بود ولى شارل پنجم امپراطور وقت كه میل داشت میان مسیحیان وحدتى برقرار شود، پاپ را وادار به انجام اصلاحاتى كرد. براى این منظور در سال 1545 میلادى در شهر ترنت شورائى تشكیل گردید و به مدت 18 سال به كار ادامه داد و سرانجام نتیجه كار خود را در پنج اصل زیر اعلام كرد: 1- اخبار و سنن كاتولیك برابر و هم وزن كتب مقدسه است و منبع حقیقت و سرچشمه اختیارات روحانى مى باشد. 2- كتاب مقدس عبارت است از نسخه لاتینى آن 3- ترجمه آن از لاتین به زبانهاى دیگر، حق انحصارى كلیساى كاتولیك است. 4- مقدسات سبعه همان است كه كلیسا در قرون وسطى رسما پذیرفته است. 5- نجات و رستگارى تنها بستگى به ایمان دارد؛ ولى ایمان عامل حصول آن نیست و اعمال صالحه مستوجب عفو و غفران الهى نیست. [HR][/HR]
حقوق زن در مسيحيت مسيحيان يا در زمره كساني هستند كه حقوق زن را برتر از مرد مي شمارند و عقده هايشان را در قالب كنوانسيون هاي فيمينيستي گشايش مي دهند ، يا در زمره كساني هستند كه مرد را برتر از زن مي دانند و چشمشان را بر ظلم ها و تحقير هايي كه به زنان وارد مي شود مي بندند. شعار مسيحيان معتدل در حقوق زن اين است كه حقوق مرد و زن با يكديگر برابر است. در مقابل اين اقليت دو گروه ديگر قرار دارد. به عبارت ديگر بقيه مسيحيان يا در زمره كساني هستند كه حقوق زن را برتر از مرد مي شمارند و عقده هايشان را در قالب كنوانسيون هاي فيمينيستي گشايش مي دهند ، يا در زمره كساني هستند كه مرد را برتر از زن مي دانند و چشمشان را بر ظلم ها و تحقير هايي كه به زنان وارد مي شود مي بندند. اين مسيحيان بر اسلام مي تازند كه دين اسلام حقوق و جايگاه زن را محترم نشمرده است. آيا واقعا اين گونه است؟ آيا اسلام كه در حق زن و مرد قائل به تفاوت است نه تساوي ،* ظلم كرده است؟ فرض كنيد دو كودك نزد شما هستند . يكي فوق العاده گرسنه است و ديگري فوق العاده سير اما تشنه . آيا اگر كسي بيايد و بگويد به هر دو به يك اندازه غذا بدهيد ، حقوق آنها را محترم شمرده است؟ ايا اگر ديگري بيايد بگويد غذا را رها كن. به هر دوي آنها به يك اندازه آب بده. آيا اين هم جايگاه و حقوق آن ها را مراعات كرده است ؟ يا اين كه نفر سوم بيايد و بگويد به گرسنه غذا بدهيد و به تشنه آب؟ اميدوارم پاسخ مناسب را خودتان دريافته باشيد. در مسيحيت وقتي كه مي خواهند بگويند زن ارزشمند است ،* به آيه زير از كتاب مقدس استناد مي كنند 27 .. همة شما كه در مسيح تعميد يافتيد مسيح را در برگرفتيد. 28 هيچ ممكن نيست كه يهود باشد يا يوناني و نه غلام و نه آزاد و نه مرد و نه زن زيرا كه همة شما در مسيح عيسي يك مي*باشيد(غلا 3 : 28). از همين رو پيوسته به وضعيت حقوق زن در اديان مختلف اعتراض مي كنند و در حالي كه آگاهي كافي ندارند به نقد حقوق زن در اسلام مي پردازند. اين در حالي است كه پاسخ شايسته و در خوري را در قبال سوالات زير از ايمانداران مسيحي نديديم. اگر شما به حكم ورود بانوان حائض به مسجد معترض هستيد ،* پس چرا اجازه نمي دهيد ،* زنان حائض وارد هيكل شوند؟ اگر به حكم نفاس معترضيد ،* پس چرا معتقديد اگر زني فرزند پسر به دنيا آورد تا هفت روز نجس است و اگر فرزند دختر به دنيا آورد تا دو هفته؟* لاويان 12 : « 1 و يهُوَه موسي را خطاب كرده گفت: 2 “بني اسرائيل را خطاب كرده بگو: چون زني آبستن شده پسر نرينه اي بزايد آنگاه هفت روز نجس باشد موافق ايام طَمث حيضش نجس باشد. 3 و در روز هشتم گوشت غُلفة او مختون شود. 4 و سي و سه روز در خون تطهير خود بماند و هيچ چيز مقدس را لمس ننمايد و به مكان مقدس داخل نشود تا ايام طُهرش تمام شود. 5 و اگر دختري بزايد دو هفته بر حسب مدت طَمث خود نجس باشد و شصت و شش روز در خون تطهير خود بماند. » اولا چرا زن بايد نجس باشد. ثانيا چرا براي فرزند دختر اين نجاست دو برابر و به اندازه دو هفته است؟* كتاب مقدس از 66 سفر تشكيل شده است كه به اذعان نويسندگان و پژوهشگران مسيحي همه اين اسفار توسط نويسندگان مرد نوشته شده است. شما كه به حقوق زن در اسلام ايراد مي گيريد ، پس چرا خداوند حتي يك زن را هم به عنوان نويسنده حتي يك بخش كوتاه و مختصر از يكي از اسفار برنگزيده است؟! چرا حتي به يكي از زنان سبط لاوي اجازه نداده است تا كهانت و خدمت در خيمه اجتماع در هيكل (درعهد قديم) را بر عهده بگيرد؟! چرا خداوند از ميان دوازده رسول و حواري مسيح عليه السلام حتي يك نفر زن هم برنگزيده و همه حواريون مسيح مرد هستند؟! از اين دوازده نفر گذشته ،* چرا در آن هفتاد رسولي كه خداوند فرستاد ،* حتي نشنيده ايم يك نفرشان زن باشد؟! چرا در اعمال رسولان فصل 6 آيه سه آمده است : اي برادران هفت مرد نيك*نام و پر از و حكمت را از ميان خود انتخاب كنيد تا ايشان را بر اين مهم بگماريم؟ چرا نگفته است هفت زن؟ يا حتي يك زن؟*چرا همه بايد مرد باشند؟! مگر دليل انتخاب اين هفت مرد خدمت به بيوه زنان نبوده است (بيوه*زنان ايشان در خدمت يوميه بي*بهره مي*ماندند)؟ خوب در اينجا چه فلسفه اي وجود داشته است كه به بيوه زنان بايد مردان خدمت كنند نه زنان ؟! در نامه پولس به قرنتيان (اول قرنتيان فصل 15)، براي اثبات قيام مسيح نام مردان بسياري آورده مي شود كه در ميان آنها حتي يك زن هم نيست . اين نياوردن نام يك زنان در ميان اسامي كه گفتيم ،* قطعا به دليل خاصي بوده است . چرا كه اولين كسي كه شاهد قيام مسيح بود ، مريم بود و او بود كه نخستين بشارت به قيام را اعلام كرد. اما چرا نام وي از ليست شاهدان قيام مسيح حذف شده است؟ ايا اين يك دليل آشكار بر ناديده گرفتن جايگاه زن در مسيحيت نيست؟* در كليساي اوليه به تفصيلي كه در نامه هاي اول تيموتاوس و تيطس آمده است،* روي سخن با اسقف ها و شماسان مرد است و در اين ميان از زنان اسقف و شماس خبري نيست؟*! كما اين كه در عهد جديد ما اصلا نامي از زنان بشارت دهنده يا شبان يا معلم به همان معناي عامي كه در عهد جديد است ،* نمي بينيم. در هيچ جايي از عهد جديد نام زني نيامده است كه به دست او معجزه اي رخ داده باشد. در حالي كه در قرآن كريم در مورد حضرت مريم عليها سلام آمده است درد زايمان او را به کنار تنه درخت خرمايي کشاند؛ (آنقدر ناراحت شد که) گفت: «اي کاش پيش از اين مرده بودم، و بکلّي فراموش مي*شدم!» ناگهان از طرف پايين پايش او را صدا زد که: «غمگين مباش! پروردگارت زير پاي تو چشمه آبي (گوارا) قرار داده است! و اين تنه نخل را به طرف خود تکان ده، رطب تازه*اي بر تو فرو مي*ريزد! در مكاشفه يوحنا سخن از دو شاهد نبي مرد است نه دو شاهد زن يا يكي زن و ديگري مرد. از نظر برادران مسيحي(صرف نظر از گروه هاي تندرو و نامتعادل) آن ها كه قائل به تساوي حقوق زن هستند،* سوالات فوق را چگونه پاسخ مي دهند؟ آيا واقعا مسيحيان حقوق زن در دين خود و كتاب مقدس را درك كرده اند؟
علل و آثار رهبانیت مسیحی چه عواملی در ایجاد و شیوع رهبانیت تأثیر گذار بودند؟ رهبانیت اعتراض در مقابل دنیاگرایی دستگاه روحانیت بود. گروهی از روحانیان، که میان زندگی زاهدانه و ایمان به مسیح پیوندی عمیق یافتند، حاضر به تحمل زندگی اشرافی نبودند؛ از سوی دیگر، گسترش فرهنگ گنوسی که تقابلی میان روح و ماده برقرار می کرد، گروهی را به مبارزه با خواهش های جسمانی سوق داد. در این فرهنگ حتی ازدواج هم نوعی رویکرد منفی به زندگی پست جسمانی بود که تنها برای فرار از زنا به رسمیت شناخته می شد. امروزه پیروان کلیسای کاتولیک هم تجرد را بهتر از ازدواج می دانند. تعلیمات پولس در ایجاد این نگرش بی تأثیر نیست. او مجرد بود و تجرد را توصیه می کرد. پدران اولیه ی کلیسا، از جمله اوریجن، سیپریان، ترتولیان، و ژروم، تجرد را تفسیر صحیح این بخش از کتاب مقدس می دانستند. دوم آن که رهبانیت امکان نگرش فردگرایانه به خدا و نجات را فراهم می ساخت، چیزی که در عبادت های رسمی و دسته جمعی آن زمان مقدور نبود. می توان واقعیت های خشن اجتماعی را عامل دیگری در شکل گیری و ترویج رهبانیت در بخش شرقی دانست، کلیساهای غرب از ابتدا با الهیات عیسی – خدایی آشنا بودند و کلیسای روم هم ترویج دهنده ی دیدگاه های پولس بود. اما در شرق اختلاف دیدگاه ها بسیار حاد و عمیق بود. پس از حاکمیت کلیسا در اوایل قرن چهارم میلادی و رسمیت یافتن الهیات عیسی – خدایی، تمام مردم ملزم به پذیرش این دیدگاه شدند. جزای کسانی که کتاب های آریوس و یا انجیل غیر رسمی و کتب غیر قانونی را به همراه داشتند، بسیار سنگین بود. «در قرن چهارم کلیسای شکنجه شده، شکنجه گر شده بود. کسانی که با تعلیمات راست کیشی مخالف بودند، از مقام خود خلع و تبعید می شدند. گاهگاه، هنگامی که همه ی ترغیب ها و تشویق ها برای بازگرداندن مخالفان شکست می خورد، کلیسا و حکومت به هم می پیوستند تا آنها را با زور برگردانند در چنین شرایطی، گروهی از مخالفان دیدگاه رسمی کلیسا به بیابان ها پناه بردند، به نظر می رسد که قبل از زمان کنستانتین و رسمیت یافتن دین مسیح (ع) هم کلیساهای قدرتمند مشکلاتی برای مخالفان ایجاد می کردند. به گزارش برخی منابع مسیحی، تعداد بسیاری از طرفداران آریوس را که به الوهیت مسیح (ع) اعتقادی نداشتند، راهبان تشکیل می دادند. آنها با پیدایش یک هسته ی مرکزی قوی در اطراف آن گرد آمدند. برخی صاحب نظران به تفاوت شکل رهبانیت در شرق و غرب اشاره کرده اند. هوای سرد اروپا انگیزه ی تشکیل گروه هایی برای تدارک دیدن اماکن گرم و خوراک زمستانی را تقویت می کرد. در حالی که در شرق بیشتر رهبانیت فردی رایج بود. در ضمن، رهبانیت غربی از جنبه ی عملی بیشتری برخوردار بود و ریاضت صرف را نمی پذیرفت و تنبلی را نکوهش می کرد احتمالاً انگیزه های سیاسی در ترویج رهبانیت فردی در شرق بی تأثیر نبوده است. روحانیانی که کلیسای حاکم آنها را بدعت گذار محسوب می کرد، نمی توانستند گروه های بزرگ و شناخته شده تشکیل دهند. رسالت اول آنان حفظ جان، و وظیفه ی دیگر آنان انتقال معارف مورد نظر خود به تعداد انگشت شماری از شاگردان بود. داستان راهبان سوریه در قرن هفتم میلادی و ملاقات آنان با پیامبر اسلام (ص) و داستان زندگی سلمان فارسی از دوران نوجوانی تا آشنایی با اسلام، ما را با گروهی از راهبان راست کیش آشنا می سازد که به دور از چشم طرفداران دیدگاه حاکم، به تهذیب نفس و تربیت تعدادی انگشت شمار از شاگردان می پرداختند. ورود روش ها ی نیمه بت پرستانه به کلیسا در پی ایمان آوردن بربرها را نیز، که موجب طغیان افراد پاک و مقدس روم شد، از عوامل رواج و رهبانیت به حساب آورده اند راهبان در گسترش و پیشرفت مسیحیت، به ویژه در کلیسای ارتدوکس، نقش بسزایی داشتند. «راهبان، نخستین فرستادگان مسیحی به سرزمین بالکان و روسیه بودند، آنان سنت های رهبانیت شرقی و آیین نامه باسیل قدیس را با خود به آن مناطق بردند. راهبان به ویژه اعضای کلیسای ارتدوکس روسیه، در تاریخ مسیحیت آن کشورها نقش بسیار مهمی داشته اند.» از سوی دیگر، راهبان می توانستند عامل جذب و پایداری کسانی باشند که عملکرد منفی کلیسای دنیاگرا آنان را از مسیحیت دور می کرد، به علاوه، صومعه ها بین سالهای تاریک 500 تا 1000 میلادی، یعنی زمانی که تمدن و زندگی شهری به دلیل تسلط بربرها بر امپراتوری روم فرو پاشید، برای زنده نگه داشتن دانش، کوشش فراوانی کردند، آنان در صومعه ها مدارس ابتدایی تشکیل دادند و به نسخه برداری از متون پرداختند. به علاوه، راهبان، به ویژه راهبان بریتانیایی، مبشران کلیسای قرون وسطی بودند و برخی از مهم ترین رهبران کلیسای قرون وسطی از جمله گریگور هفتم از صومعه ها برخاسته بودند. همچنین نباید فراموش کرد که صومعه ها برای مطرودین جامعه که نیازمند آرامش روانی بودند، پناهگاه خوبی به حساب می آمد گسترش رهبانیت آثار منفی متعددی برجای گذاشت. پیدایش شکل اجتماعی رهبانیت فرصتی برای کلیسای حاکم فراهم کرد تا با جذب راهبان به مناصب کلیسایی بر اعتبار خود بیفزاید. راهبان به مقامات عالی نایل شدند و نزد پادشاهان، مردم و اسقف ها منزلتی والا یافتند و مورد احسان فراوان قرار گرفتند. همین نکته موجب شد که تساهل و سستی به نهضت رهبانیت راه یابد. در طی قرون متمادی، تاریخ مملو از اخبار مصلحانی بود که بر اعمالی که رهبانیت را کم ارزش می ساخت و امور ناپسند را رواج می داد، تأسف می خوردند از سوی دیگر، جذب شدن مخالفان سیاست ها و روش های حاکم بر کلیسا به صومعه های مناطق بیابانی، به طور طبیعی کلیسای حاکم و دستگاه سیاسی کشورها را از مزاحمت آنان آسوده می کرد و این پیامد برای حاکمان ناپسند نبود. ضمناً نباید نقش گروه های راهبان و مبشران مسیحی را در بسط سلطه ی بیگانگان، خصوصاً در مشرق زمین و در قاره سیاه، نادیده گرفت. پیوند خوردن روحانیت مسیحی با قدرت های سلطه گر پیامدهای تأسف انگیزی برای کلیسا داشت. اقدامات رفاهی و بهداشتی و ایجاد امکانات تحصیلی در مناطق محروم و صرف مبالغ هنگفت از رایج ترین وسایل تبلیغاتی راهبان برای تحت سلطه درآوردن ملل مختلف بود. امروزه رهبانیت در کلیسای کاتولیک و ارتدوکس به رسمیت شناخته می شود اما برخلاف راهبان قدیم که بیشتر فعالیتشان به تفکر در مسائل دینی و عبادت خلاصه می شد، مهم ترین فعالیت گروه های رهبانی جدید موعظه و تعلیم، رسیدگی به فقرا، عیادت مریضان و کارهایی از این قبیل است. پروتستان ها از قرن شانزدهم نظام رهبانی را کنار گذاشته اند اما برخی از آنها، از جمله پروتستان های انگلیس و برخی مناطق آمریکا، جمعیت هایی مرکب از زنان و مردان به نام جمعیت برادران و جمعیت خواهران تشکیل داده اند که شبیه راهبان کلیسای کاتولیک فعالیت می کنند [HR][/HR]
عيسى مسيح و اسطورهشناسى1 ملكوت يا پادشاهى خداوند جان كلام موعظه عيسى مسيح است.در طول قرن نوزدهم الهياتو علم كشف و تفسير، ملكوت خداوند را اجتماعى معنوى مىدانستند متشكل از انسانهايى كهاز اراده خداوندى كه حاكم بر ارادهشان بود تبعيت مىكردند.آنان از رهگذر چنين تسليم و اطاعتىدر پى گسترش دامنه قانون خداوند در جهان بودند.در اقوال آمده است كه آنان ملكوت خداوندرا قلمروى مىدانستند كه هر چند معنوى است ولى در درون جهان است.قلمروى كه در همينجهان و در متن تاريخ اين جهان شكوفا مىشود و اثر مىگذارد. سال 1892 شاهد انتشار كتاب موعظه عيسى درباره ملكوت خداوند اثر يوهانس وايس«~ (Johannes Weiss) ~»بود.اين كتاب دوران ساز تفسيرى را مردود انگاشت كه تا آن زمان عموماپذيرفته شده بود.وايس نشان داد كه ملكوت خداوند درون ماندگار«~ (immanent) ~»اين جهاننيست و بخشى از تاريخ جهان نخواهد شد، بلكه بيشتر ماهيتى معاد شناختى دارد.به عبارتديگر ملكوت خداوند امرى متعالى و فراتر از نظم تاريخى است.ملكوت خداوند نه از رهگذرسعى و تلاش انسان بلكه صرفا به ميانجى فعل فوق طبيعى خداوند به وجود خواهد آمد.خداوند ناگهان جهان و تاريخ را به پايان خواهد رساند و دنياى جديدى به وجود خواهد آورد كههمان جهان سعادت جاودان است. اين برداشت از ملكوت خداوند اختراع عيسى نبود، بلكه مشابه برداشتى بود كه در برخى محافل خاص يهوديانى رواج داشت كه جملگى منتظر پايان اين جهان بودند.اين تصوير از دراممعاد شناختى، محصول ادبيات آخر الزمانى يهود بود كه كتاب دانيال نبى قديميترين نسخهموجود آن است.تفاوت اصلى موعظه عيسى با تصاوير آخر الزمانى درام معاد شناختى و بامفهوم سعادت جاودان عصرى كه خواهد آمد در آن بود كه عيسى از ترسيم و ارائه تصاوير دقيقاجتناب مىكرد .او خود را به بيان اين عبارت محدود مىكرد كه ملكوت خداوند خواهد آمد وانسانها بايد مهياى رويارويى با داورى و عدالتى باشند كه در راه است.گذشته از اين تفاوت،عيسى در انتظارات معاد شناختى معاصران خود شريك بود و به همين دليل او نيز دعا و نيايشرا به مريدانش تعليم مىداد. نام تو مقدس باد پادشاهى تو فرا مىرسد اراده تو بر زمين حاكم خواهد شد همانطور كه بر ملكوت حاكم است. عيسى انتظار داشت كه اين اتفاق در آينده نزديكى به وقوع بپيوندند و مىگفت كه ظهور اينعصر را مىتوان از پيش در معجزهها و عجايبى كه او انجام مىدهد مشاهده كرد، خصوصا درتسخير و دفع ارواح خبيثه.عيسى فجر پادشاهى خداوند را به منزله نمايش كيهانى عظيمىترسيم كرد .ابو البشر«~ (Son fo man) ~»سوار بر ابرها از ملكوت مىآيد و مردگان بر مىخيزند و روزداورى فرا مىرسد: براى درستكاران دوره سعادت آغاز مىشود، در حالى كه نصيب لعنت شدگانعذاب دوزخ است. هنگامى كه مطالعه الهيات را آغاز كردم، متألهان نيز درست مثل افراد معمولى از نظريههاىيوهانس وايس به هيجان آمده، وحشتزده شده بودند.به ياد مىآورم استاد من در برلينيوليوس كافتان«~ (Julius Kaftan) ~»كه «اصول و عقايد» درس مىداد مىگفت: «اگر چنانچه يوهانسوايس بر حق باشد و مفهوم ملكوت خداوند، مفهومى معاد شناختى باشد استفاده از اين مفهومدر علم اصول ناممكن مىشود.» ولى در سالهاى بعد متألهانى از جمله يوليوس كافتان قانعشدند كه حق با وايس بوده است.شايد در اينجا بتوانم به آلبرت شوايتزر«~ (Albert Schweitzer) ~»اشاره كنم، كسى كه نظريه وايس را به صورت افراطى بسط داد.او بر اين عقيده است كه نه تنهاموعظه و پيام و خودآگاهى عيسى بلكه نحوه زندگى روزمره او شديدا متأثر از انتظارىمعاد شناختى بود كه محصول نهايى آن نوعى اصل معاد شناختى جهان شمول است. امروزه هيچ كس شك ندارد كه برداشت عيسى از ملكوت خداوند، برداشتى اساسامعادشناختى است ـ اين گفته حداقل درباره الهيات اروپايى و تا آنجايى كه من مىدانم درباره محققان و مدرسان آمريكايى عهد جديد صادق است.در واقع بيش از پيش آشكار شده است كهانتظار معاد شناختى و اميد، گوهر اصلى پيام عهد جديد است.درك اجتماع مسيحيان اوليه از ملكوت خداوند مشابه تعبير عيسى بود.اين اجتماع نيزانتظار داشت ملكوت خداوند در آيندهاى نزديك به وقوع بپيوندد، به همين سبب پل نيز گمانمىكرد زمانى كه اين جهان به آخر رسد و مردگان برخيزند او هنوز هم زنده خواهد بود.بى صبرىو اضطراب و شك و ترديدى كه در اناجيل مشابه«~ (Synoptic gospels) ~»نيز مشهود است و حتىاندكى پس از نگارش اين اناجيل باطنينى بيشتر در متونى چون رساله دوم پطرس«~ (Peter) ~»پژواكمىيابد، جملگى مؤيد همين باور همگانى [پايان قريب الوقوع جهان] اند.مسيحيت هيچگاه ازاين اميد كه ملكوت خداوند در آينده نزديك تحقق خواهد يافت دست بر نداشته، هر چند اينانتظار تا كنون بىفايده بوده است.مىتوانيم عبارتى از انجيل مرقس را نقل كنيم كه گفته معتبرىاز عيسى نيست ولى اجتماع اوليه اين گفته را به او نسبت داد: «به راستى به شما مىگويم در جمعشمايان كسانى حضور دارند كه طعم مرگ را نخواهند چشيد، پيش از آنكه به چشم خويش فجرشكوهمند ملكوت خداوند را ببينند .» آيا معناى اين آيه روشن نيست؟ هر چند بسيارى ازمعاصران عيسى اكنون مردهاند، با وجود اين بايد اين اميد را حفظ كرد كه ملكوت خداوند هنوزهم ممكن است در طول حيات نسل فعلى تحقق يابد. اميد عيسى و اجتماع مسيحيان اوليه به ثمر نرسيد، همان جهان هنوز نيز هست و تاريخ ادامهدارد .جريان تاريخ اسطوره را ابطال كرده است.از آنجا كه «ملكوت خداوند» مانند مفهوم دراممعادشناختى مفهومى اسطورهاى است، پيش فرضهاى انتظار براى استقرار ملكوت خداوند نيزبه همين اندازه اسطورهاى هستند.بر طبق اين پيش فرضها هر چند خالق جهان خداوند است ولىشيطان و ابليس بر آن حكم مىرانند و جنود شيطان علت تمامى شرور و گناهان و بيماريهاهستند.كل مفهومى از جهان كه در موعظه عيسى و همچنين عهد جديد پايه استدلال قرار گرفتهاست عموما اسطورهاى هستند: مثلا مفهوم جهان به منزله ساختارى سه طبقهاى متشكل ازملكوت و زمين و دوزخ، يا مفهوم مداخله قدرتهاى فوق طبيعى در جريان وقايع، يا مفهوممعجزهها، خصوصا مفهوم مداخله قدرتهاى فوق طبيعى در حيات باطنى روح، و سرانجام مفهوموسوسه و تباهى آدميان به دست شيطان و حلول ارواح خبيثه در آنان.چنين مفهومى از جهان رامفهومى اسطورهاى مىناميم زيرا كه متفاوت است با مفهومى از جهان كه علم از آغاز پيدايششدر يونان باستان به آن شكل و بسط داده است، مفهومى كه تمامى انسانهاى جديد«~ (modern) ~»آن را پذيرفتهاند .در اين مفهوم جديد از جهان شبكه علت و معلولى بنيان همه چيزهاست.هر چندنظريههاى فيزيكى جديد عامل بخت و تصادف را در زنجيره علت و معلولى فرايندهاى ذراتبنيادين مؤثر مىدانند ولى زندگى روزمره ما و اهداف و اعمالمان تحت تأثير اين عامل قرارنگرفتهاند.به هر تقدير علم جديد باور ندارد كه قدرتهاى فوق طبيعى بتوانند در جريان طبيعتدخالت كنند يا به تعبيرى در آن نفوذ كنند. اين امر در مورد مطالعه جديد تاريخ نيز صدق مىكند، رويكردى كه هيچ گونه مداخله خدا ياارواح خبيثه و يا شياطين را در جريان تاريخ قبول ندارد.در عوض فرض بر اين است كه تاريخ،كلى واحد است كه به خودى خود كامل است، هر چند كه با جريان طبيعت متفاوت است زيرا درتاريخ قدرتهايى معنوى دستاندركارند كه بر اراده انسانها تأثير مىگذارند.با وجودى كه ضرورتفيزيكى، تعيين كننده تمامى وقايع تاريخى نيست و انسانها مسئول اعمالشان هستند ولى هيچچيز بدون انگيزه عقلانى به وقوع نمىپيوندد.اگر غير از اين بود مسئوليت معنايى نداشت.البتههنوز هم خرافه پرستى در بين انسانهاى جديد وجود دارد اما وجود آنها استثنايى و حتى نابهنجاراست .انسانهاى جديد اين نكته را بديهى مىدانند كه دخالت قدرتهاى فوق طبيعى در جريانتاريخ و طبيعت همانقدر بىاثر است كه در حيات درونى و باطنى و زندگى عملى خود آنها. حال پرسش اجتناب ناپذير آن است كه آيا موعظه عيسى درباره ملكوت خداوند و ابهام عهدجديد در كليت آن هنوز هم براى انسان جديد حائز اهميت است؟ عهد جديد از عيسى مسيحسخن مىگويد، نه فقط از موعظه عيسى درباره ملوك خداوند بلكه قبل از هر چيز اساسا از شخصاو سخن مىگويد، وجودى كه از همان بدو شروع مسيحيت اوليه به اسطوره مبدل شده بود.
عيسى مسيح و اسطورهشناسى2 محققان عهد جديد در اين نكته اختلاف دارند كه آيا عيسى به راستى مدعى مقام مسيح وپادشاه عصر سعادت جاودان بود، و آيا خود را همان ابو البشر مىدانست كه گفته مىشد سوار برابر از ملكوت خواهد آمد.اگر چنين است پس فهم عيسى از خود، فهمى اسطورهاى بود.در اينجانياز نداريم يكى از اين دو راه را بر گزينيم.به هر صورت اجتماع مسيحيان اوليه به او همچونچهرهاى اسطورهاى مىنگريست.اين اجتماع از او انتظار داشت تا در هيئت ابو البشر سوار بر ابرظاهر شود و به عنوان داور جهان، رستگارى و لعنت ابدى را به همراه آورد.زمانى كه گفتهمىشود عيسى ثمره روح القدس و زاده باكرهاى است، پرتوى از اسطوره بر شخص او افكندهمىشود، تفسيرى كه در باورهاى اجتماعات مسيحيان هلنى حتى بارزتر مىشود زيرا ايناجتماعات او را به تعبيرى ما بعد الطبيعى پسر خدا مىدانستند، موجودى ازلى و ملكوتى كه براىرستگارى، هيئتى بشرى به خود گرفت و رنج و عذاب بسيار حتى رنج صليب را محتمل شد. آشكار است كه چنين مفاهيمى اسطورهاى هستند زيرا در اسطورههاى يهود و غير يهود كاملارواج داشتند و پس از آن به شخصيت تاريخى عيسى منتسب شدند.خصوصا مفهوم ازلى بودنپسر خدا كه در هيئت بشرى به جهان نزول كرد تا بنى نوع بشر را نجات دهد خود بخشى از آموزهغنوصى«~ (Genostic) ~»درباره رستگارى است كه امروزه هيچ كس در اسطورهاى بودن آن ترديدنمىكند .اين امر ما را با پرسشى بس مهم روبرو مىكند: اهميت موعظه و پيام عيسى و عهدجديد در كليت آن براى انسان جديد در چيست؟ از نظر انسان جديد برداشت اسطورهاى از جهان، و مفاهيمى چون معادشناسى و منجى ورستگارى، همگى متعلق به گذشتهاند و زمانشان به آخر رسيده است.آيا مىتوان انتظار داشتكه ما خود فهم عقلانى خويش را به قصد پذيرش آنچه نمىتوانيم صادقانه حقيقىاش بدانيم،قربانى كنيم«~ (Sacrificium intellectus) ~»ـ آن هم صرفا به اين دليل كه چنين مفاهيمى در انجيلآمده است؟ يا اينكه بايد از آن گفتههاى انجيل كه شامل اين مفاهيم اسطورهاى است بگذريم وگفتههاى ديگرى انتخاب كنيم كه براى انسان جديد سدها و موانع بزرگى نباشند؟ در واقع، پيام وموعظه عيسى محدود به گفتههاى معاد شناختى نيست.او از اراده خداوند هم خبر داد، ارادهاىكه در حكم فرمان و دعوت الهى به امر خير است.عيسى طالب صداقت و خلوص و آمادگىبراى ايثار و عشق ورزيدن است.او طالب آن است كه انسان با تمام وجود مطيع خداوند باشد ومنكر اين خيال موهوم است كه آدمى بتواند فقط با اطاعت از احكام ظاهرى شرع، وظيفه خويشرا نسبت به خداوند به انجام رساند.اگر از ديد انسان جديد درخواستها و فرامين اخلاقى عيسىدر حكم موانعى بزرگ هستند بايد گفت كه اين موانع سد راه، آرزوهاى خود خواهانه اويند نه سدراه فهم و درك او. پيامد اينهمه چيست؟ آيا بايد موعظه اخلاقى عيسى را حفظ كنيم و موعظه معاد شناختىاشرا رها سازيم؟ آيا بايد پيام عيسى درباره ملكوت خداوند را به آن به اصطلاح پيام اجتماعىفرو بكاهيم؟ يا شق سومى هم وجود دارد؟ ما بايد بپرسيم كه آيا موعظه معاد شناختى و گفتههاىاسطورهاى در كل حاوى معناى عميقترى است كه حجاب اسطوره آن را پنهان كرده باشد.اگرچنين است بياييد مفاهيم اسطورهاى را دقيقا به اين دليل كه مىخواهيم معناى عميقتر آنها راحفظ كنيم كنار بگذاريم.من اين روش تأويل انجيل را كه سعى دارد معناى عميقترى را در پسمفاهيم اسطورهاى باز يابد اسطوره زدايى«~ (mythologizing ـ de) ~»مىنامم كه مطمئنا اصطلاحىمناسب نيست .هدف اين روش، تأويل احكام اسطورهاى است نه حذف آنها.اين روش به قلمروهرمنوتيك يا علم تأويل تعلق دارد.معناى اين روش زمانى به بهترين نحو فهميده مىشود كه ما معناى اسطوره را در كل روشن سازيم. اغلب گفته شده است كه اسطوره شناسى، علمى ابتدايى است كه هدفش تبيين پديدهها وحوادثى است كه عجيب و غريب و شگفتآور يا ترسناكاند، آنهم از طريق منسوب ساختن اينپديدهها به علل ما فوق طبيعى ـ به خدايان يا به ارواح خبيثه.براى مثال هنگامى كه نگرشاسطورهاى، پديدههايى همچون خسوف و كسوف را به چنين عللى نسبت مىدهد، خصلتبعضا ابتدايى خود را آشكار مىكند، ولى اسطوره چيزى بيش از اينهاست.اسطورهها از خدايانو شياطين به منزله قدرتهايى سخن مىگويند كه آدمى خود را وابسته به آنها مىداند، قدرتهايىكه او محتاج لطف و هراسان از غضب آنهاست.اسطورهها مبين اين بصيرتاند كه آدمى اربابجهان و زندگىاش نيست و در جهانى زندگى مىكند كه همچون حيات خود وى مملو از معماهاو اسرار است. اسطوره فهمى خاص از وجود بشرى را نشان مىدهد.اسطوره متكى بر اين باور است كهبنياد و محدوده جهان و حيات بشرى در قدرتى نهفته است فراتر از همه چيزهايى كه ما بتوانيممحاسبه و يا مهار كنيم.اما سخن اسطوره شناسى درباره اين قدرت نارسا و ناكافى است زيرابه گونهاى از آن سخن مىگويد كه انگار اين قدرت، قدرتى دنيوى است.اسطوره از خدايانى سخنمىگويد كه نماينده قدرتى وراى جهان فهميدنى و مرئىاند.اسطوره به گونهاى از خدايان واعمالشان سخن مىگويد كه گويى انساناند و همچون انسان عمل مىكنند، ولى با اين فرق كه بهخدايان قدرتى فوق بشرى اعطا شده است و اعمالشان محاسبه ناپذير است و مىتوانند نظمعادى و معمول وقايع را بشكنند.شايد بتوان گفت اسطورهها به واقعيت متعالى، عينيتى اينجهانى و درونى مىبخشند.اسطورهها به آنچه غير جهانى است عينيتى جهانى مىبخشند. همه اين نكات در مورد آن مفاهيم اسطورهاى نيز كه در انجيل يافت مىشود صادق است.بر اساس تفكر اسطورهاى خداوند در ملكوت سكنى دارد.معناى اين عبارت چيست؟ معناى آنكاملا روشن است و به روشى خام و نارسا اين نكته را بيان مىكند كه خداوند در وراى جهاناست و متعالى است.تفكرى كه هنوز قادر نباشد به طور انتزاعى درباره تعالى بينديشد قصدشرا به يارى مقوله فضا بيان مىكند، خداى متعال همچون وجودى تصور مىشود كه در فاصلهاىبس دور، در فضا بر فراز جهان ايستاده است، زيرا بر فراز اين جهان، جهان ستارههاست كه از نورآنها حيات انسان روشن و شاد مىشود.هنگامى كه تفكر اسطورهاى، مفهوم دوزخ را نشانمىدهد خصلت متعالى شر را قدرتى مهيب مىداند كه همواره بنى نوع بشر را آزار مىدهد.جاى دوزخ و انسانهايى كه به دوزخ فرو افتادهاند، زير زمين و در ظلمات است، چرا كه ظلمات براىانسان مهيب و دهشتناك است. اين برداشتهاى اسطورهاى از ملكوت و دوزخ براى انسان جديد ديگر پذيرفتنى نيست زيرا ازديد تفكر علمى صحبت از «بالا» و «پائين» در جهان هيچ گونه معنايى ندارد، ولى انديشه تعالىخداوند و شر اهريمنى هنوز هم حائز اهميت است. مثال ديگر، مفهوم شيطان و ارواح خبيثه است كه انسان در دام قدرت آنها مىافتد.مبناى ايندرك از شيطان آن است كه اعمال ما ـ صرف نظر از شرورى كه به صورتى توضيح ناپذير ازخارج بر ما عارض مىشوند ـ غالبا براى خودمان بسيار مرموز و گيج كنندهاند.اغلب شهوات برانسانها حكومت مىكند و آنان صاحب اختيار خود نيستند، و نتيجه اين امر نيز خبائثتوضيح ناپذيرى است كه از آدميان سر مىزند.در اينجا نيز مفهوم شيطان به عنوان حاكم جهان،بيانگر بينشى عميق است، يعنى اين بينش كه شر نه تنها در اينجا و آنجاى جهان يافت مىشودبلكه تمامى شرور جزئى، قدرتى واحد را تشكيل مىدهند كه دست آخر از اعمال خود آدميانسرچشمه مىگيرد، اعمالى كه جو يا سنتى معنوى را شكل مىدهند كه همگان در برابرش تسليممىشوند.نتايج و تأثيرات گناهان ما به قدرتى حاكم بر ما بدل مىشود كه نمىتوانيم خود را ازبند آن آزاد كنيم.هر چند تفكر ما ديگر اسطورهاى نيست ولى خصوصا در عصر حاضر اغلب ازقدرتهاى اهريمنى حاكم بر تاريخ سخن مىگوئيم، قدرتهايى كه حيات اجتماعى و سياسى را تباهمىكنند .چنين زبانى استعارى و در حكم سخن مجازى است ولى در عين حال مبين اين معرفتيا بصيرت است كه آن شرى كه هر انسانى فردا در قبال آن مسئول است، اكنون خواه ناخواه بهشكل قدرتى در آمده است كه همه افراد نوع بشر به صورتى مرموز اسير و بنده آناند. حال سؤالى مطرح مىشود: آيا مىتوانيم از پيام عيسى و موعظه اجتماع مسيحيان اوليهاسطورهزدايى كنيم؟ از آنجا كه اين موعظه در پرتو باور معاد شناختى شكل گرفته بود اولين سؤالاين است: معناى معاد شناسى در كل چيست؟ 2.تفسير معاد شناسى اسطورهاى در زبان الهيات سنتى، منظور از معاد شناسى همان آموزه آخرين چيزهاست، و «آخر» به معناىآخر جريان زمان است، يعنى پايان جهان قريب الوقوع است درست همانطور كه آينده براى حالحاضر قريب الوقوع است.ولى در موعظههاى حقيقى پيامبران و عيسى «آخر» معناى وسيعترى دارد.همانطور كه در مفهوم ملكوت، تعالى خداوند با مقوله فضا بيان مىشود، در مفهوم پايانجهان نيز انديشه تعالى خدا با مقوله زمان بيان مىگردد.اما مسئله صرفا در خود انديشه تعالىخلاصه نمىشود بلكه نكته مهم تعالى خداوند است، خداوندى كه هيچگاه همچون پديدهاىآشنا حضور ندارد بلكه هميشه همان خدايى است كه مىآيد، خدايى در پس حجاب آيندهنا معلوم.پيام و موعظه معاد شناختى، زمان حال را در پرتو آينده مىنگرد و خطاب به آدميانمىگويد كه اين جهان حاضر، جهان طبيعت و تاريخ جهانى كه در آن زندگى خود را مىگذرانيم ودر آن براى آينده نقشه مىكشيم يگانه جهان موجود نيست، اين جهان موقتى و گذرا است، آرى،در مقايسه با جاودانگى نهايتا جهانى است پوچ و غير واقعى. اين درك از جهان فقط خاص معاد شناسى اسطورهاى نيست، بلكه خود نوعى معرفت استكه شكسپير آن را به زيبايى بيان مىكند:
عيسى مسيح و اسطورهشناسى4 (مكاشفات يوحنا 5: 21) پل و يوحنا اين نوشدن را پيشگويى مىكنند .پل مىگويد: «پس اگر كسى در مسيح باشد خلقت تازهاى است، چيزهاى كهنه در گذشت، اينكهمه چيز تازه شده است.» (قرنتيان دوم 17: 5) و يوحنا مىگويد: «و نيز حكمى تازه به شمامىنويسم كه آن در وى و در شما حق است زيرا كه تاريكى در گذر است و نور حقيقى الآنمىدرخشد.» (يوحنا، رساله اول 8: 2) ولى آن نو شدن را نمىتوان ديد، «زيرا كه زندگى ما بامسيح در خدا مخفى است، (كولسيان 3: 3) «هنوز ظاهر نشده است آنچه خواهيم بود.» (رسالهاول يوحنا 2: 3) اين آينده نا معلوم به شيوهاى خاص در تقديس و عشقى ظاهر مىشود كهمشخصه ملهمان و معتقدان به روح القدس و مؤمنان به كليسا است.اين آينده را جز با نمادهاىتصويرى نمىتوان توصيف كرد: «زيرا كه به اميد نجات يافتيم، لكن چون اميد ديده شد ديگراميد نيست، زيرا آنچه كسى بيند چرا ديگر در اميد آن باشد، اما اگر اميد چيزى را داريم كهنمىبينيم با صبر انتظار آن را مىكشيم.» (روميان 5 ـ 24: 8) از اينرو اين اميد يا اين ايمان رامىتوان آمادگى براى آينده نامعلومى نام نهاد كه خداوند به ما خواهد داد.به طور خلاصه، ايمانيعنى به رغم رويارويى با مرگ و تاريكى پذيراى آينده خداوند بودن. و همين امر گوياى معناى عميقتر موعظههاى اسطورهاى عيسى است ـ پذيرا بودن آينده خداكه حقيقتا براى هر يك از ما قريب الوقوع است؛ بايد براى اين آينده آماده بود، آيندهاى كههمچون رهزنى در شب، زمانى كه انتظارش را نداريم، از راه مىرسد؛ بايد آماده بود چرا كه اينآينده قاضى و داورى خواهد بود براى همه كسانى كه خود را محدود به اين جهان كردهاند، همهآنانى كه رها نشدهاند و پذيراى آينده خدا نيستند. اجتماع مسيحيان اوليه، موعظههاى معاد شناختى عيسى را حفظ كردند و آنها را در شكلاسطورهايش ادامه دادند.ولى خيلى زود جريان اسطورهزدايى، به صورت نسبى با پل و بهصورت ريشهاى با يوحنا آغاز شد.گام مهم در اين راه هنگامى برداشته شد كه پل اعلام كرد نقطهگذر از جهان قديم به جهان جديد مربوط به آينده نيست بلكه قبلا در ظهور عيسى مسيح تحققيافته است. «ليكن چون زمان به كمال رسيد خدا پسر خود را فرستاد.» (غلاطيان 4: 4) به طور حتمپل هنوز هم انتظار داشت پايان جهان همچون نمايشى كيهانى باشد: فرج«~ (Parousia) ~»مسيح،مسيحى كه سوار بر ابرهاى ملكوت مىآيد، رستاخيز مردگان، داورى و عدالت نهايى.ولى باظهور مسيح واقعه مهم و حياتى قبلا اتفاق افتاده است.كليسا اجتماع معاد شناسانه برگزيدگاناست، اجتماعى از مقدسان كه از قبل بر حق شناخته شدهاند و زندهاند چون به مسيح اعتقاددارند، به مسيحى كه در مقام آدم ثانى مرگ را ملغى ساخت و زندگى و فنا ناپذيرى را با پيام خود بشارت داد (روميان 14 ـ 12: 5؛ تيمو تاؤس دوم 10: 1) . «مرگ در ظفر بلعيده شده است.» (قرنتيان اول 54: 15) از اينرو پل مىگويد هنگامى كه انجيل يا بشارت عيسى اعلام شد،انتظارات و نويدهاى پيامبران پيشين به انجام رسيد: «اينك زمان مقبول است [كه اشعياء نبى ازآن خبر داد] اينك آن روز نجات است.» (قرنتيان دوم 2: 6) .روح القدسى كه انتظار مىرفت هديهزمان سعادت باشد از پيش هديه داده شده بود.به اين شيوه آينده پيش بينى شده بود. اين اسطورهزدايى را مىتوان در موردى خاص مشاهده كرد.در انتظارات آخر الزمانى يهودمنتظر ماندن براى ملكوت مسيحايى مؤثر بود.ملكوت مسيحيايى به عبارتى همان دوره فترت«~ (interregnum) ~»ميان زمان جهان قديم و عصر جديد است.پل انديشه اسطورهاى و آخر الزمانىفترت مسيحايى را، كه در پايان آن مسيح ملكوت را به خداوند تسليم مىكند، چنين توصيفمىكند: فترت همين زمان حال حاضر است كه ميان رستاخيز مسيح و فرج او در آينده قرار دارد. (قرنتيان اول 24: 15) اين امر به آن معناست كه زمان حالى كه در آن بشارت مسيحى موعظهمىشود در واقع همان زمان ملكوت مسيحايى است كه سابقا [يهوديان] منتظر فرا رسيدن آنبودند.اينك عيسى همان مسيح و خداوندگار ماست. بعد از پل، يوحنا معاد شناسى را به شيوهاى اساسى اسطورهزدايى كرد.از نظر يوحنا آمدن وعزيمت عيسى واقعهاى معاد شناختى است. «و حكم اين است كه نور در جهان آمد و مردمظلمت را بيشتر از نور دوست داشتند از آنجا كه اعمال ايشان بد است.» (يوحنا 19: 3) «الحالداورى اين جهان است و الآن رئيس اين جهان بيرون افكنده مىشود.» (يوحنا 31: 12) از نظريوحنا رستاخيز عيسى و نزول روح القدس«~ (pentecost) ~»و فرج عيسى جملگى يك واقعههستند، و آنان كه به اين امر معتقدند از قبل داراى زندگى ابدى شدهاند. «آن كه به او ايمان آرد بر اوحكم نشود اما هر كه ايمان نياورد الآن بر او حكم شده است.» (يوحنا 18: 3) «آن كه به پسر ايمانآورده باشد حيات جاودانى دارد و آن كه به پسر ايمان نياورد حيات را نخواهد ديد بلكه غضبخدا بر او مىماند.» (يوحنا 36: 3) «آمين آمين به شما مىگويم كه ساعتى مىآيد، بلكه اكنوناست، كه مردگان آواز پسر خدا را مىشنوند و هر كه بشنود زنده گردد .» (يوحنا 25: 5) «عيسىبدو گفت من قيامت و حيات هستم.هر كه به من ايمان آورد اگر مرده باشد زنده گردد و هر كه زندهبود و به من ايمان آورد تا به ابد نخواهد مرد.آيا اين را باور مىكنى. » (يوحنا 25: 11) در كلام پل و همچنين يوحنا، مورد خاصى وجود دارد كه به ما اجازه مىدهد فرآينداسطورهزدايى را دقيقتر مشاهده كنيم.در انتظارات معاد شناختى قوم يهود مىبينيم كه دجال«~ (christ ـ anti) ~»موجودى كاملا افسانهاى است.براى مثال در تسالونيكيان دوم در اين مورد كاملا توضيح داده شده است (12 ـ 7: 2) .اما در يوحنا معلمان دروغين نقش اين موجود افسانهاى رابازى مىكنند.به نظر من اين مثالها نشان مىدهند كه اسطورهزدايى از خود انجيل آغاز شده استو همين امر است كه رسالت امروزى ما براى اسطورهزدايى را توجيه مىكند. [HR][/HR]
عيسى مسيح و اسطورهشناسى3 رجهاى سر به فلك كشيده، دژهاى با شكوه، معبدهاى پر جلال، خود اين كره خاكى سترگ، و هر آنچه در اوست غبار خواهد شد، و همچون اين مناظر پوچ رنگ باخته، اثرى بر جاى نخواهد گذاشت.و ما از همان گوهريم كه خوابها را از آن ساختهاند، و عمر كوتاهمانبا غنودنى به فرجام مىرسد...نمايشنامه طوفان، پرده چهارماين درك همان دركى از جهان است كه در بين يونانيان نيز رايج بود، هر چند كه آنان بهمعاد شناسى مشهود در تعاليم پيامبران و عيسى اعتقاد نداشتند.اجازه دهيد از يكى از سرودههاىپيندار«~ (pindar) ~»نقل قول كنم:موجوداتى يك روزه، آدمى به راستى چيست؟ يا چه نيست؟هيچ چيز مگر رويايى بر ساخته از سايهها.«~ 96 ـ Pythia Odes 8,95 ~»و نقل قولى از سوفوكل«~ (Sophocles) ~»:دريغا! چيستيم ما ميرايان زنده مگر جمعى از اشباح يا سايههاى بىپيكرآژاكس 125 ـ 126وقوف به محدوديت حيات بشرى به آدميان هشدار مىدهد «خودسر» نباشند و آنان را به «دور انديشى» و «خشيت» فرا مىخواند. «اين نيز چندان نپايد» و «به قدرت خويش غره مشو»گفتههايى است برگرفته از حكمت يونان باستان.تراژدى يونان حقيقت چنين عباراتى را در قالبتصاوير تراژيك سرنوشت بشرى نشان مىدهند.همانطور كه اشيل مىگويد ما بايد از سربازانبه خون فتاده در نبرد پلاتو بياموزيم كه:انسان فانى نبايد بيش از حد به خود غره شود...به راستى كه زئوس مغروران گستاخ را عقوبت مىكندو چه سخت است عقوبت او.پارسيان 820 ـ 828و باز هم از آژاكس اثر سوفوكل نقل قول كنيم، آنجا كه آتنه در مورد آژاكس مجنون مىگويد:اوليس، از آنچه مىبينى عبرت گير، و هرگزبا خدايان به لاف و گزاف سخن مگو،و اگر از بخت خوش، قدرت بازوانيا ثروت بىكران تو را بر همنوعات رفعت داد،سينه از باد غرور فراخ مكن، عزت و ذلتميرايان روزى بيش نپايد، اما خدايان دوستدارحزماند و بيزار از جسارت.127 ـ 133اگر تفكر معاد شناختى حقيقتا مبين فهم و ادراك همگانى ابناى بشر از نا امنى زمان حال درمواجهه با زمان آينده باشد پس بايد پرسيد تفاوت ادراك يونانى و انجيلى در چيست؟ يونانيانقدرت ذاتى امر متعالى و قدرت خدايانى را كه در قياس با آنها تمامى امور انسانى هيچاند، درمقوله «سرنوشت» جستجو مىكردند.آنان مفهوم اسطورهاى معاد شناسى را واقعهاى كيهانى درپايان زمان نمىدانستند و مىتوان گفت تفكر يونانى شباهت بيشترى به تفكر انسان جديد دارد تا به تفكر انجيلى، چرا كه در نظر انسان جديد دوره معاد شناسى اسطورهاى به پايان رسيده است.اما اين امكان وجود دارد كه معاد شناسى انجيلى دوباره ظهور كند.ولى معاد شناسى اسطورهاىدر شكل اسطورهاى قبلىاش ظهور نخواهد كرد، بلكه منشأ ظهور آن اين تصور خوفناك خواهدبود كه تكنولوژى جديد، خصوصا دانش اتمى قادر است با سوء استفاده از علم و تكنولوژىبشرى كره زمين را منهدم سازد.هنگامى كه درباره امكان وقوع اين فاجعه در انديشهفرو مىرويم، وحشت و اضطرابى را حس مىكنيم كه موعظه و اخطار معاد شناختى درباره پايانقريب الوقوع جهان بدان دامن مىزد.مطمئنا چنين موعظهاى به ميانجى مفاهيمى بسط يافت كهامروزه ديگر قابل فهم نيستند.ولى چنين موعظههايى به راستى مبين آگاهى از تناهى جهان و آنپايانى هستند كه براى همه ما قريب الوقوع است چرا كه ما جملگى موجودات همين جهانمتناهى هستيم.اين بصيرت همان بصيرتى است كه ما به رسم معمول چشمانمان را به رويشمىبنديم، هر چند كه ممكن است تكنولوژى جديد ما را متوجه آن سازد.عمق و ژرفاى اينبصيرت است كه توضيح مىدهد چرا عيسى، به مانند پيامبران عهد عتيق، انتظار داشت پايانجهان در آيندهاى نزديك به وقوع بپيوندد.عظمت و جلال خداوند و ناگزيرى داورى و عدالتش،و در تقابل با اينها، پوچ بودن جهان و انسانها با چنان شدتى احساس مىشد كه گويى پايان جهاننزديك است و ساعت آخر فرا رسيده است.عيسى با اشاره به وقايع معاد شناختى، اراده خداوندو مسئوليت انسان را اعلام مىكند، ولى اعلام اراده خداوند به اين دليل نيست كه او معاد شناسيا آخرتگرا«~ (eschatologist) ~»است .بر عكس او آخرتگراست زيرا كه اراده خداوند را اعلاممىكند. حال مىتوان تفاوت ميان درك انجيلى و يونانى از وضعيت انسان در قبال آينده نامعلوم را باوضوح بيشترى ديد.تفاوت ميان اين دو در اين واقعيت نهفته است كه در تفكر پيامبران و عيسىماهيت خداوند شامل چيزى بيش از قدرت مطلق اوست و عدالت و داورى او به غير از طاغيانخودسر و گناهكار، شامل حال ديگران هم مىشود.در نظر پيامبران و عيسى خداوند آن يگانهمقدس است كه طالب حق و درستكارى است، طالب عشق به همسايه است و از اين رو داور وقاضى همه تفكرات و اعمال انسانى است.پوچ و تهى بودن جهان صرفا به دليل گذرا بودن آننيست بلكه به اين دليل نيز هست كه آدميان جهان را به مكانى تبديل كردهاند كه شر در آنگسترش يافته و گناه بر آن حاكم شده است.از اين رو جهان با داورى و عدالت خداوند پايانمىپذيرد.يعنى موعظههاى معاد شناختى نه فقط از پوچ بودن وضعيت انسانى خبر مىدهند وهمچون حكمت يونان انسانها را به اعتدال و تواضع و تسليم فرا مىخوانند، بلكه در وهله اول و بيش از همه چيز انسانها را به مسئوليت در قبال خداوند و توبه از گناهان دعوت مىكنند.موعظههاى معاد شناختى انسانها را به انجام اراده خداوند فرا مىخوانند.و بدين ترتيب، تفاوتبارز موعظههاى معاد شناختى عيسى با موعظههاى معاد شناختى آخر الزمانى يهود آشكارمىشود .هيچ يك از آن تصاوير مربوط به خوشبختى آتى كه مكتب آخر الزمانى در ارائه آنهابىهمتاست در موعظههاى عيسى مشهود نيست. هر چند در اين مورد، ساير تفاوتهاى ميان تفكر انجيلى و يونانى را بررسى نمىكنيم ـ براىمثال، مسئله تشخيص خداى واحد، يا رابطه شخصى خدا و انسان، يا اين باور اهل كتاب كهخداوند خالق جهان است ـ ولى بايد به نكته مهم ديگرى توجه كنيم و آن اينكه موعظهمعاد شناختى، پايان قريب الوقوع جهان را اعلام مىدارد.اما اين پايان، گذشته از رستاخيز وداورى نهايى، مبين آغاز عصر رستگارى و سعادت جاودان است.پايان جهان علاوه بر معناىمنفى، معنايى مثبت هم دارد.به بيانى غير اسطورهاى، مىتوان گفت كه تأكيد گذاردن بر تناهىجهان و انسان، در قياس با قدرت متعالى خداوند، گذشته از اخطار و هشدار، دلدارى وتسلى خاطر را نيز شامل مىشود.حال ببينيم آيا يونان باستان هم درباره پوچى جهان و اموراين جهانى به اين روش سخن مىگويد.گمان مىكنم بتوان طنينى از اين صدا را در پرسش اوريپيد«~ (Euripide) ~»شنيد . چه كسى مىداند كه آيا زندگى به راستى همان مرگ استو مرگ همان زندگى است؟«~ (ed. Nancd) Frg. 638 ~»سقراط در پايان دفاعيهاش به قضات مىگويد: اما اكنون زمان رفتن فرا رسيده است.من به سوى مرگ مىروم و شما به دنبال زندگى، اما مقصدكدام يك از ما بهتر است، فقط خدا مىداند و بس.آپولوژى،«~ 42a ~» افلاطون از زبان سقراط نيز به همين سبك سخن مىگويد: اگر روح فنا ناپذير باشد، بايد مراقبش باشيم، نه فقط براى زمانى كه آن را زندگىاش مىناميم، بلكه براى همه زمانها.رساله فايدون،«~ 107c ~»وراى همه اينها بايد به اين گفته مشهور فكر كنيم:مشق مردن كنيد.فايدون،«~ 67e ~»طبق نظريات افلاطون مشق مردن از خصايص زندگى فيلسوف است.مرگ، جدايى روح ازجسم است.مادامى كه آدمى زنده است روح به جسم و نيازهاى آن محدود است.فيلسوف درزندگىاش تا حد ممكن مىكوشد روحش را از جسمش جدا نگه دارد، زيرا جسم مخل آرامشروح و مانع دستيابى آن به حقيقت است.فيلسوف در پى تزكيه نفس است يعنى در پى رهايى ازبند تن و به همين سبب «توجه خويش را به مرگ معطوف مىكند.» اگر بگوئيم اميد افلاطونى به حيات پس از مرگ معاد شناختى است، پس معاد شناسىمسيحى با معاد شناسى افلاطونى تا آنجا موافق است كه هر دو انتظار سعادت پس از مرگ رامىكشند و هر دو اين سعادت را آزادى مىنامند.از نظر افلاطون اين آزادى همان رهايى روح ازجسم است، رهايى آن روحى كه اكنون مىتواند حقيقتى را كشف كند كه بنيان واقعيت وجوداست و البته از نظر تفكر يونانى قلمرو واقعيت، قلمرو زيبايى نيز هست.با توجه به نظراتافلاطون مىتوان اين سعادت متعالى را نه فقط از جنبه منفى و انتزاعى بلكه از جنبه مثبت همتوصيف كرد .از آنجا كه قلمرو تعالى، قلمرو حقيقت نيز هست و حقيقت را مىتوان در بحث،يعنى در گفتگو (ديالوگ) يافت، افلاطون قلمرو تعالى را به صورت مثبت، به عنوان حوزهاى ازگفتگو ترسيم مىكند...سقراط مىگويد بهترين حالت زمانى است كه بتواند همچون زندگىخاكى، حيات ابديش را نيز صرف تحقيق و كارش كند. «گفتگو و معاشرت و بحث و جدل با آنان [مردگان] برترين خوشبختى است.» (آپولوژى،«~ 41c) ~» اما در تفكر مسيحى، آزادى، رهايى آن روحى نيست كه به درك حقيقت قانع است، بلكهآزادى، رهايى انسانى است كه مىخواهد خودش باشد.آزادى، رهايى از گناه است، رهايى ازشرارت، يا همانطور كه پل قديس مىگويد، رهايى از شهوت جسمانى و رهايى از خود قديمىاست زيرا كه خداوند مقدس است.از اين رو دستيابى به سعادت به معناى دستيابى به رحمت و عدالتى است كه خداوند آن را مقرر كرده است.علاوه بر اين ممكن نيست بتوان سعادت كسانىرا كه بر حقاند و كلام از وصف آن قاصر است شرح داد مگر با تصاوير نمادينى چون ضيافتبا شكوه و يا با تصاويرى نظير آنچه در مكاشفات يوحنا ترسيم شده است.به گفته پل: «ملكوتخدا اكل و شرب نيست بلكه درستكارى و آرامش و نشاطى است كه از روح القدس سرچشمهمىگيرد.» (روميان 17 : 14) و عيسى گفته است: «زيرا هنگامى كه از ميان مردگان برخيزند نهنكاح مىكنند و نه منكوحه مىكنند، بلكه مانند فرشتگان در آسمان مىباشند.» (مرقس 25: 12)بدن روحانى جاى بدن جسمانى را مىگيرد.مطمئنا آن زمان دانش ناقص ما كامل مىشود، وهمانطور كه پل مىگويد همه چيز را روشن خواهيم ديد (قرنتيان اول 12 ـ 9: 13) .ولى اينمفهوم به هيچ وجه همانند آگاهى از حقيقت به تعبير يونانى نيست، بلكه رابطهاى برى از تلاطم باخداوند است، همان طور كه عيسى نويد داد افرادى كه قلبشان پاك است مىتوانند خداوند راببينند (متى 8: 5) . اگر چيزى بيشتر بتوان گفت اين است كه فعل خداوند در جلال او به اوج و كمال مىرسد.ازاينرو كليساى خداوند در حال حاضر هدفى ندارد مگر ستايش و تجليل خداوند از طريق سلوكدرست (فيليپيان 11: 1) و شكر گزارى (قرنتيان دوم 20: 1؛ 15: 14 از روميان 6: 15) .از اينرو آيندهكليسا در كاملترين حالتش همان اجتماع بندگانى است كه با مدح و ثنا و شكر گزارى، خداوند رانيايش مىكنند.مثالهايى از اين دست در مكاشفات يوحنا مشهود است. به طور حتم هر دو برداشت از سعادت متعالى، اسطورهاى است، هم برداشت افلاطونى كه برگفتگوى فلسفى مبتنى است و هم برداشت مسيحى كه بر پرستش استوار است.هر دومىخواهند از جهان متعالى به گونهاى صحبت كنند كه گويى جهانى است كه در آن آدمى به كمالذات حقيقى و واقعىاش مىرسد.اين ذات فقط به شكل ناقص در اين جهان متجلى مىشود،ولى همين ذات است كه حيات ما را در اين جهان با شور و شوق و تمنى قرين مىسازد. تفاوت بين اين دو برداشت ناشى از نظريههاى متفاوت درباره ماهيت بشرى است.افلاطونقلمرو روح را قلمروى بدون زمان و تاريخ مىداند زيرا ماهيت بشر را به زمان و تاريخ وابستهنمىداند .اما برداشت مسيحى بر آن است كه آدمى وجودى ذاتا موقتى است، يعنى وجودىتاريخى است با گذشتهاى كه شخصيتش را شكل مىدهد و آيندهاى كه هميشه وقايع جديدى راپيش رويش قرار مىدهد.از اينرو آينده پس از مرگ و وراى اين جهان آيندهاى كاملا جديد است«~ (totaliter aliter) ~».پس از آن «ملكوتى نو و زمينى نو خواهد بود» (مكاشفات يوحنا 5 ـ 21،رساله دوم پطرس 13: 3) و آنكه اورشليم جديد را مىبيند صدايى مىشنود كه مىگويد «الحال همه چيز را نو مىسازم.»
پيام مسيحى و جهان بينى جديد 1 اعتراضى كه اغلب به تلاشهاى اسطورهزدايى مىشود بدين سبب است كه اسطورهزدايىجهان بينى جديد را ملاكى مىداند براى تفسير متون مقدس و پيام مسيحى، و متون مقدس وپيام مسيحى مجاز نيستند چيزى بگويند كه با جهان بينى جديد در تضاد باشد. البته حقيقتى است كه اسطورهزدايى، جهان بينى جديد را ملاك مىداند.اسطورهزدايى ردمتون مقدس و يا كل پيام مسيحى نيست، بلكه رد جهان بينى متون مقدس است كه جهان بينىدوران گذشته است و اغلب اوقات در اصول مسيحى و در موعظهها و تعليمات كليسا پا بر جامانده است.اسطورهزدايى انكار اين مسئله است كه پيام متون مقدس و كليسا محدود بهجهان بينى قديمى است، جهان بينيى كه اكنون منسوخ شده است. تلاش براى اسطورهزدايى با بصيرتى مهم آغاز مىشود: موعظهها و تعليمات مسيحى تاجايى كه تعليم كلام خداوند باشد و به امر خداوند و با نام او صورت گيرد آموزهاى را ارائهنمىدهد كه خرد و يا ايثارگرى فكرى بتوانند آن را بپذيرند.موعظهها و تعليمات مسيحىبشارت«~ (kerygma) ~»اند، ابلاغى كه خطابش نه به خرد نظرى بلكه به فردى است كه به آن گوشمىسپارد .از اينروست كه پل مىگويد ما مقبول ضمير هر كسى هستيم كه در حضور خداونداست. (قرنتيان روم 12: 4) اسطورهزدايى اين كاركرد موعظه را به مثابه پيامى شخصى روشنمىسازد و در اين راه موانع كاذب را از سر راه بر مىدارد و موانع واقعى را نشان مىدهد: كلامصليب«~ (the word fo the cross) ~». از آنجا كه جهان بينى متون مقدس اسطورهاى است براى انسان جديد پذيرفتنى نيست،انسانى كه شيوه انديشيدنش را علم شكل داده است و به همين سبب تفكرش ديگر اسطورهاىنيست.انسان جديد هميشه از وسايلى فنى كه ثمره علم هستند بهره مىجويد.انسان جديددر صورت ابتلاى به بيمارى هميشه به پزشكان و علم طب متوسل مىشود.انسان جديد درمورد امور اقتصادى و سياسى از نتايج علوم روانشناختى و اجتماعى و اقتصادى و سياسى وساير علوم بهره مىگيرد .هيچ كس عامل دخالت مستقيم قدرتهاى متعالى را به حساب نمىآورد. البته امروزه افرادى با شيوه تفكر ابتدايى و خرافى هنوز هم وجود دارند.ولى اگر موعظهها وتعليمات كليسا به اينگونه تفكرات توجه كند و خود را با آنها وفق دهد مرتكب اشتباهىفاجعهآميز خواهد شد .طبيعت انسان را مىتوان در ادبيات جديد مشاهده كرد.براى مثال دررمانهاى توماسمان، ارنست يونگر، تورنتن وايلدر، ارنست همينگوى، ويليام فاكنر، گراهامگرين، آلبر كامو يا در نمايشنامههاى ژان پل سارتر، ژان آنوى، ژان ژيرودو و غيره.يا بياييد بهروزنامهها نگاهى بيفكنيم.آيا تا به حال در روزنامهاى خواندهايد كه عامل وقايع سياسى يااجتماعى يا اقتصادى قدرتهاى فوق طبيعى مثل خدا، فرشتگان يا شياطين باشند؟ چنين وقايعىهميشه به قدرتهاى طبيعى يا اراده خوب و بد انسانها، يا به حكمت و حماقت بشر نسبت دادهمىشوند. علم امروز ديگر شبيه علم قرن نوزدهم نيست و با اطمينان مىتوان گفت تمامى نتايج علمنسبىاند و هيچ نوع جهانبينيى كه وابسته به گذشته يا حال يا آينده باشد قطعيت ندارد.به هر تقدير نكته اصلى نتايج خاص و معين تحقيقات علمى و محتواى جهان بينى خاصى نيستبلكه شيوه تفكرى است كه جهانبينى ما از آن ناشى مىشود.براى مثال در اصل تفاوتى نمىكندكه زمين به دور خورشيد بگردد يا خورشيد به دور زمين، ولى اهميت فراوانى دارد كه انسانجديد حركت جهان را حركتى بداند كه از قانون كيهانى پيروى مىكند، يعنى قانون طبيعى كهخرد و عقل بشرى قادر به كشف آن است.از اينرو انسان جديد فقط پديدهها و وقايعى را واقعىمىداند كه در درون چهار چوب نظم عقلانى جهان قابل فهم باشند.انسان جديد معجزهها رانمىپذيرد چرا كه آنها در نظم قانونمند جاى نمىگيرند.هنگامى كه تصادفى عجيب ياخارقالعاده اتفاق مىافتد، او تا علت عقلانى آن را نيابد آرام نمىگيرد. تفاوت و تباين بين جهان بينى قديمى انجيل و جهان بينى جديد، تباين بين دو شيوه تفكراست، تفكر اسطورهشناختى و تفكر علمى.روش تفكر علمى و پژوهش امروز در اصول همانشيوه علم روش شناختى و انتقادى از آغاز پيدايشش در يونان باستان است.علم يونانى باپرسش درباره مبدأ و منشئى آغاز مىشود كه از آن جهان را مىتوان به مثابه جهانى واحد وداراى نظم قانونمند و هماهنگ تصور و درك كرد.به همين سبب علم يونانى در صدد است تا بهشيوهاى عقلانى صدق هر گزارهاى را معين سازد.اين اصول عينا در علم جديد نيز وجود دارند ومهم نيست كه نتايج تحقيقات علمى مرتب در حال تغييرند زيرا كه تغيير، خود از نتايج هميناصول ثابت است. مسلما توانايى يا عدم توانايى جهان بينى علمى براى درك كل واقعيت جهان و حيات انسانى مسئلهاى فلسفى است.دلايلى در دست است كه در مورد توانايى اين علم ترديد كنيم و بايد اينمسئله را در فصلهاى آتى بيشتر بشكافيم، ولى در اينجا كافى است بگوييم كه شيوه تفكرانسانهاى جديد حقيقتا با جهانبينى علمى شكل گرفته است و انسانهاى جديد براى زندگىروزمرهشان به اين جهان بينى نياز دارند. از اين رو امكان نو سازى جهان بينى قديمى انجيل خوش خيالى بيش نيست.رهايى اساسىو ريشهاى از جهان بينى اسطورهاى كتاب مقدس، انتقاد آگاهانه است كه مانع واقعى را روشن وبرجسته مىسازد.مانع واقعى اين است كه كلام خداوند انسان را به وراى امنيتى كه ساخته دستخود انسان است فرا مىخواند.جهان بينى علمى موجد وسوسهاى عظيم مىشود، و آن اينكهانسان تلاش مىكند تا بر جهان و زندگىاش حاكم شود.او قوانين طبيعت را مىداند و مىتواند ازقدرتهاى طبيعت براى برآوردن نقشهها و آرزوهايش استفاده كند.انسان با دقتى هر چه تمامترقوانين زندگى اجتماعى و اقتصادى را كشف مىكند و پس از آن با كارآيى هر چه بيشتر زندگىاجتماعى را سازمان مىدهد ـ بنا به گفته مشهور سوفوكل«~ (Sophocles) ~»در آنتيگون«~ (Antigone) ~»عجايب بسيارى وجود داردولى هيچ كدام عجيبتر از انسان نيست. از اين رو انسان جديد در معرض خطر فراموش كردن دو چيز قرار دارد: نخست اينكه خواستخوشبختى و امنيت و فايده و سود شخصى نبايد هدايت كننده نقشهها و اعمال او باشد بلكههادى آنها بايد واكنش مطيعانه به خير و حقيقت و عشق از رهگذر اطاعت از فرمان خدا باشد،فرمانى كه انسان با خود خواهى و گستاخى به دست فراموشى مىسپارد.دومين خطر ناشى از اينتوهم است كه انسانها بينديشند كه مىتوانند امنيت حقيقى را با سازمان دادن زندگى شخصى واجتماعى به دست آورند.وقايع و مقدراتى وجود دارند كه آدمى نمىتواند آنها را در يد قدرتخود بگيرد.آدمى نمىتواند كارهاى خود را دوام بخشد.زندگى انسان زودگذر است و فرجام آنمرگ .تاريخ ادامه دارد و همه برجهاى بابل را بارها و بارها فرو ريخته است.هيچ گونه امنيتواقعى و قطعى وجود ندارد و دقيقا همين توهم است كه باعث مىشود انسانها با تمام وجود درآرزوى امنيت باشند. دليل اساسى اين ميل و آرزو چيست؟ اندوه است، يعنى همان اضطراب يا هيبت«~ (anxiety) ~»پنهان كه هر گاه انسان مىانديشد بايد امنيتى براى خود فراهم سازد به اعماق روحش مىخلد. كلام خداوند است كه انسان را دعوت مىكند تا از خود خواهى و امنيت موهومى كه براىخود ساخته است دور شود.كلام خداوند است كه او را به سوى خدا فرا مىخواند، خدايى كهوراى جهان و وراى تفكر علمى است.كلام خداوند در عين حال او را به نفس حقيقى خودفرا مىخواند .چرا كه نفس انسان و حيات درونى و وجود فردى او وراى جهان ديدنى و تفكرعقلانى است.كلام خداوند انسان را در وجود فردى خود مورد خطاب قرار مىدهد و از اينرو اورا از قيد جهان و اندوه و اضطراب آزاد مىسازد، اندوه و اضطرابى كه هنگام فراموش كردن جهانماورا انسان را در خود غرق مىسازد.انسانها سعى مىكنند با توسل به علم جهان را به تصرفخود در آورند ولى در واقع اين جهان است كه آدميان را تصرف مىكند.ما در زمان خود شاهديمكه تا چه حد انسانها به تكنولوژى وابستهاند و تا چه حد تكنولوژى پيامدهاى دهشتناكى داشتهاست .ايمان به كلام خداوند يعنى رها كردن امنيت انسانى صرف و فائق آمدن بر يأس و نوميدىكه از تلاش براى يافتن امنيت حاصل مىشود، تلاشى كه هميشه بيهوده و بىحاصل است. در اين معنا، ايمان هم تكاليفى است كه پيام الهى از ما مىخواهد و هم هديه آن است.ايمانپاسخى است به پيام الهى.ايمان رها كردن امنيت شخصى آدمى است و كسب آمادگى تا فقط درجهان ماوراى ناديدنى و در وجود خدا امنيت بيابد.اين امر بدان معناست كه ايمان همان امنيتاست در جايى كه امنيتى وجود ندارد؛ همانطور كه لوتر«~ (Luther) ~»گفت ايمان، آمادگى براىورودى مطمئن و بىپروا به تاريكى آينده است، ايمان به خدايى كه حاكم بر زمان و جاودانگىاست، خدايى كه مرا فرا مىخواند، خدايى كه من مخاطب فعل او بودم و هم اكنون نيز هستم ـ چنين ايمانى فقط زمانى حقيقى است كه «على رغم همه چيز» بر ضد جهان باشد.چرا كه در جهاناز خدا و اعمال او نشانى نمىتوان ديد و آدميانى نيز كه طالب امنيت در جهان هستند نمىتوانندآن را ببينند.مىتوان گفت كلام خداوند انسان را در ناامنىاش مخاطب قرار مىدهد و او را بهآزادى فرا مىخواند چرا كه انسان آزادى خود را با رفتن به طرف امنيت از دست مىدهد .اينقاعده ممكن است تناقض نما«~ (paradoxical) ~»به نظر مىآيد ولى هنگامى كه به معناى آزادى توجهكنيم اين قاعده روشن مىشود. آزادى اصيل و واقعى، نوعى خودكامگى ذهنى«~ (subjective arbitrariness) ~»نيست، آزادىنهفته در اطاعت است.آزادى خودكامگى ذهنى توهمى بيش نيست چرا كه انسان را در دستسوائق خود رها مىكند تا در هر لحظه همان كارى را انجام دهد كه هواهاى نفسانى و شهواتش بهاو مىگويد .چنين آزادى پوشاليى در حقيقت بر شهوت و هواى نفسانى لحظهاى متكى است.