حقوق بشر در مسيحيت غربى و اسلام منبع: مجله اسلام و غرب، شماره 40 نويسنده: دكتر سيد مصطفى محقق داماد[SUP] (1) [/SUP] من مايلم نخست يك تحليل فلسفى و كلامى از ديدگاه اسلام و مسيحيت ارائه دهم و سپس به تحليل حقوقى و سياسى بپردازم. كلمه «حقوق بشر» به معنى اصطلاحى آن، حتى در سنت انديشه و حقوق غرب هم سابقه تاريخى كهنى ندارد. اگر ما مثلا كتب بزرگترين فيلسوف عصر روشنگرايى يعنى كانت را (قرن 18) كه پيش از هر فيلسوف ديگرى انسان و كرامت او را ملاك و مبدأ فلسفه عملى خود قرار مىدهد . در جستوجوى اين اصطلاح بررسى كنيم، اثرى از كلمه «حقوق بشر» در آنها نمىيابيم. در واقع اين اصطلاح در متن يك نهضت اجتماعى و سياسى در فرانسه به وجود آمده و از اين رو پيوسته تا به امروز پيوند ناگسستنى خود را با اصل مضمون محتواى سياسى خويش حفظ نموده است و بدون آن قابل تصور نيست. بنابراين كلمه و اصطلاح «حقوق بشر» عملا و رأسا متوجه آن گروه از قدرتمندانى است كه در قلمرو و سيادت خويش، صاحبان نظر و عقيده مخالف را تحت فشار و تعقيب قرار مىدهند. براين اساس، رئوس حقوقى كه تحت پديده «حقوق بشر» گردآورى شده عبارتند از: حق حيات، حق آزادى، حق برابرى، حق عدالت، حق دادخواهى عادلانه، حق حفظ در مقابل سوء استفاده از قدرت، حق حفاظت در مقابل شكنجه، حق حفاظت شرافت و خوشنامى، حق پناهندگى، حقوق اقليتها، حق شركت در حيات اجتماعى، حق آزادى فكر، ايمان و سخن، حق آزادى دينى، حق تجمع و اعلان، حقوق اقتصادى، حق حفظ مال، حق وظيفه كار، حق فرد بر اشتراك در امور ضرورى مادى و معنوى، حق بر تشكيل خانواده، حقوق زن، حق تعليم و تربيت، حق حفظ حيات فردى شخص، حق انتخاب آزاد محل زيست. بديهى است كه اصل مسلم و شرط اولى ايفاى اين حقوق، عدم تناقض با حق ديگر انسانها و عدم شكستن حق بشرى افراد ديگر مىباشد. اگر ما اين حقوق را به صورت نظام منطقى درونى آنها دستهبندى كنيم، عبارت خواهند بود از: [h=3]الف) حقوق آزادى فردى:[/h] كه عبارتند از: حق حفظ و دفاع هم در مقابل انسانهاى همزيست و هم در مقابل دولت و حكومت، حق حيات و سلامت جسمى، حق آزادى عقيده دينى و اخلاقى و حق مالكيت شخصى. [h=3]ب) حق آزادى سياسى:[/h] كه عبارتند از: حق اشتراك در امور سياسى و اجتماعى: مثل آزادى مطبوعات، آزادى علوم، آزادى تحقيق و تعليم، آزادى تجمع و تشكيل جمعيتها. [h=3]ج) حقوق اوليه اجتماعى:[/h] مثل حق كار، امنيت اجتماعى، شكوفايى فرهنگى و اجتماعى و امثالهم. اين بود فهرستى از آنچه كه تحت اصطلاح حقوق بشر به خصوص در جهان امروز غرب رايج و متداول است. اما آنچه مربوط به جهان اسلامى مىشود، اين است كه در «كنفرانس بين المللى دانشمندان اسلامى» در سپتامبر 1981 برابر با شهريور 1360 بدين نتيجه رسيدند كه اسلام از همان آغاز بالغ بر بيست حق از اين «حقوق بشرى» را روشن و آگاهانه ياد نموده است. مثل حق حيات، حق حفاظت در مقابل تهاجم و اذيت و آزار، حق پناهندگى، حقوق اقليتها، آزادى ايمان، حق امنيت اجتماعى، حق كار و شغل، حق تعليم و تربيت و حق همهگونه شكوفايى معنوى. ولى عملا تعبير اين ارزشها به صورت «حق» و «حقوق» استنباطى است از آنچه كه در بيان فقاهت اسلامى به صورت تكليف فقهى و اخلاقى متوجه افراد مكلف در مقابل انسانهاى ديگر مىباشد . به عبارت ديگر، اين حقوق، بيان مواردى است كه در بيان اسلامى فرد مكلف است در صورت وظيفه به تعبيرات فقهى «واجب» و «مستحب» و غيره موظف به ايفاى آن مىباشد كه از اين وظايف، حقى به سود كسانى كه آن وظايف و تكاليف شامل حالشان مىگردد، ايجاد مىشود. (يعنى در متن اسلامى مسأله حق مطرح نيست)، مسأله «تكليف» مطرح است. از اين «تكاليفها» ما اين «حقوق» را امروز استنباط مىكنيم. بر اين سياق نيز دانشمندان دينى مسيحى توانستهاند از «علم الاخلاق» سنتى مسيحى، از وظايف انسان عامل بدانها، حقوقى براى كسانى كه اين اعمال اخلاقى به سود آنهاست، استنباط كنند به همين منوال نيز سنت دينى يهود مدعى اصل و سرچشمه رئوس حقوق بشر در «تورات» مىباشد . در ارتباط با حقوق بشر، پيروان هر سه دين، «يهود» و «مسيحيت» و «اسلام» ، در درجه اول به برابرى انسانها در مقابل خدا، به تعبير تئولوژى مسيحيت در واقعيت حضرت مسيح، ارجاع مىدهند، اما در حقيقت، آنچه را كه صاحبان اين هر سه دين، امروز در ارتباط با حقوق بشر غربى، به نام «حق» و «حقوق» از آن تعبير مىكنند، ارزشهايى هستند كه اكثرا امروز به نام ارزشهاى اخلاقى معروف مىباشند. بدين معنا كه ضمانت اجرايى حقوقى نداشته، فعل و ترك آنها جز در مواردى كه به زيان جان و مال است، پاداش و كيفرى در اين حيات در پى خود ندارند. در مقابل اين ارزشها و به عكس آنها هدف حقوقى بشرى كه سال 1789 در فرانسه تعبير نهايى و رسمى خود را يافت، بر آن بود كه اين ارزشهاى اخلاقى را ـ كه صرف نظر از سه دين مذكور، در فرهنگ حقوقى يونان و رم به نام «حقوق طبيعى» شناخته شده بودند ـ هدف اين بود كه اينها را از نظر ارزش، به عقب رانده، آنها را به صورت قوانين به عنوان وسيله قدرت سياسى در آورده، در سطح جهان انسانى ضمانت اجرايى براى آنها مشخص كند. سعى اينجانب در اينجا بر اين است كه با رعايت ايجاز، فرق اساسى بين آنچه پديده «حقوق بشر» محصول سنت تاريخى، فكرى و سياسى غرب از آغاز (زمان فلاسفه يونان) تا به امروز مىخواهد و بين آنچه قبل از هر چيز از ديدگاه اسلام در تحت اين پديده اظهار مىگردد، به عرضتان برسانم. [h=3]در آغاز شرح لفظ و مضمون «حقوق بشر»[/h] اصطلاح «حقوق بشر» اين سؤال را مطرح مىكند كه چرا و به چه معنايى «انسان» نقطه ثقل مركزى اين اصطلاح را تشكيل مىدهد. در پاسخ بدون اينكه بتوان در اينجا دلايل تاريخى و اجتماعى آن را ذكر نمود، كافى است بدان اشاره شود كه دنياى غرب و روشنتر بگويم كشورهاى غربى از تجاربى كه طى تاريخ غامض و پيچيده خود بر اساس دوستى و دشمنيهاى بين خودشان به خصوص در قرن هيجدهم، بدين نتيجه رسيدند كه زندگى مسالمتآميز انسانها در وقتى امكانپذير است كه انسان به عنوان انسان، يعنى خالى و فارغ از تمام ويژگيها مانند دين، سياست، نسب، حسب، نژاد، رنگ پوست، جنسيت (مرد و زن)، جاه و مقام، مال و ثروت و قدرت، بارى بدون هرگونه اعتبارى فقط به حكم اينكه انسان است، مطرح گردد، يعنى به قول ما طلبهها، انسان من حيث هو انسان، نه به عنوان مسلمان و نه به عنوان مسيحى و نه به عنوان يهود و نه به عنوان دهرى، نه سياه و سفيد و غنى و فقير و عالم و جاهل، حاكم و محكوم و غيره همين كه در پديده حقوق بشر انسان بدين معنا مطرح شد، خواه ناخواه حق و حقوق او نيز معنى ديگرى پيدا مىكند. حق در اينجا، طبيعىترين و ابتدايىترين ادعايى خواهد بود كه بالبداهه در وجود و ماهيت هر فرد انسانى مستقر بوده، نه كسى به او داده و نه كسى مىتواند از او بگيرد. اين حق بر كسى نيست، حق بر «چيز» است. حق بر حيات است، حق بر آزادى است، حق بر برابرى است و غيره، به خلاف مثلا حق فرزند بر والدين و حق اينها بر فرزندان و حق زن بر شوهر و بالعكس كه حق بر شخصى و فردى است كه بالمال براى آن شخص و فرد وظيفه ايجاد مىكند. حقوق بشرى به اين معنا نيست حق بر چيز، سؤالى كه مطرح مىشود اين است كه مشروعيت وظايف دينى و حقوق مترتب بر آن از چشمه «وحى» و يا مرجع قانونگذارى ويژه ديگرى ناشى مىشوند، ولى در قياس با آن، مشروعيت حقوق، در پديده «حقوق بشر» از كجاست؟ حقوق اسلامى، حقوق مسيحى و...؟ اينها سرچشمه معنوى دارند، پس مشروعيتش از كجاست؟ يعنى مشروعيتى كه بتواند ضمانت اجرايى آن را تأمين كند و بر آن كيفر و پاداشى مترتب سازد. اين مشروعيت بر اين قيود بايد منطبق باشد. اين مشروعيت از چه منبع و مرجعى ناشى مىگردد؟ براى اثبات اين امر، پايهگذاران پديده «حقوق بشر» نه مىخواستند و نه مىتوانستند به اين يا آن دين و يا مرجع ديگرى استناد كنند، و الا مسأله انسان من حيث هو انسان نمىشد. آنان مىبايستى مشروعيت و ضمانت اجرايى اين حقوق را در خود انسان و لوازم ماهوى او، به ترتيب منطقى ذيل كه پايههايش در فلسفه دوران روشنگرايى ريخته شده بود، بيابند. مهمترين و بديهيترين پديده لازمه انسانيت انسان را «كرامت» انسان يافتند كه بدون استناد به هرگونه منبع و مرجع، مىتواند به عنوان اساسىترين اصل بديهى، مورد اتفاق تمام انسانها در هر زمان و مكانى باشد. كما اينكه تمام اديان هم به آن اذعان دارند. كرامت، صفت و حتى خصلتى است كه جدا از تمام حيثيات و اعتبارات ديگر به طور اولى، فرد فرد انسانها را در بر مىگيرد، اين يك قدم، يك كرامت انسانى را به عنوان «اصل اوليه» نه «حق» جزو ماهيت انسان پذيرفته است. قدم دومى كه بتواند به اين امر فردى «چون كرامت، كرامت فردى است) نيروى عام الاعتبارى ببخشد، ضرورى مىبود. اين وظيفه را پديده «برابرى» انجام داد. برابرى مورد اتفاق تمام انسانها در اين كرامت بود كه توانست و مىتواند تمام انسانها را به ضرورت حفظ حقوق ماهوى آنان قانع كند و پابند ساخته، حق بازخواست حقشكنان را در سطح انسانيت به اثبات برساند . تنها قبول اين معناى عام نيست، بلكه مسأله اجرا و ضمانت اجراى او در پى هر كسى كه حق شكست بايد به نحوى بازخواست بشود در سطح انسانيت. مىماند ضمانت اجراى آن كه نسبت به كرامت و برابرى جنبه فاعلى«~ (active) ~»اين استدلال را تأمين كند، يعنى كرامت و برابرى يك چيزى است كه در انسانهاست، جنبه عدالت، جنبه اجرايى است كه از بالا و از جنبه ديگرى بايد صورت بگيرد. تنها پديده عدالت به عنوان پديده مورد اتفاق تمام انسانها بوده و هست كه در خطاب عام خود به صاحب قدرتان و بلكه به تمام انسانها و افرادى كه به نحوى از انحا، و لو به قدر اندكى بر انسان ديگر قدرت و حق فرماندهى دارد، متوجه مىباشد. اين بود بيان فلسفه پيدايش حقوق بشر، چگونگى محتواى آن و چگونگى ضمانت اجراى آن. اكنون چرايى اين فرق بين آنچه را غرب از انسان و بالمال از حقوق آن مىفهمد و آنچه را اديان به خصوص اسلام از آنها مىفهمند، مطرح است. به نظر مىرسد كه ريشه اين فرق در تصور و به عبارت ديگر در چگونگى به كاربردن دو تصوير مختلفى است كه جهان غرب از يك طرف و اديان سامى به خصوص اسلام از طرف ديگر از انسان دارند. در اديان اسلامى، آن گونه كه قرآن از آنها سخن مىگويد، «خدا» در مركز جهانبينى آنها قرار گرفته است. انسان، يعنى انسان به معنى واقعى، كسى است كه حيات و فكر و عمل خود را بر خلوص و اخلاص در راه خداى يگانه، بسازد و بدان صورت بخشد. بر اين اساس منبع كرامت انسانى توجه خالصانه وى به سوى خدا و تقواى بىشايبه اين انسان در مقابل حق است. كما اينكه «ان اكرمكم عند الله اتقيكم» بدان اشارت دارد. ولى تصوير انسان در جهانبينى غرب درست بر عكس است: فكر و انديشه غرب به «انسان» مركزيت اصلى و اساسى مىبخشد. اعتقاد به اينكه «انسان ميزان سنجش تمام اشياست» ، اصلى است فلسفى كه به زمان ما قبل سقراط بر مىگردد. اساطير يونانيان و بعد از آن تمام مكاتب فلسفه آنان، از مبدأ اين اصل حركت مىكنند. خدايان يونان و عالم و حوادث آن، مثبت و منفى، دور محور انسان و خواستههاى او دور مىزند. رفته رفته اين اعتقاد در سنت مسيحى اروپايى، يعنى مسيحيتى كه از كسانى ناشى شد كه ابتدا يهودى نبودند، بلكه به اديان ديگرى اعتقاد داشتند. در هر حال جايگزين «خداى محورى» انسان محورى اصل شده، خدا بدين معنا در خدمت انسان و نيازهاى او گرفته شد. تصور گناه به صورت يك امر ماهوى انسان و اعتقاد به ضرورت نجات از اين گناه منجر به يك مكانيسم تئولوژيك مىگردد كه ضرورت قربانى شدن خداى انسان شده در قالب حضرت مسيح را ايجاب مىكند. قربانى شدن حضرت مسيح براى نجات بشر از گناه، در واقع امرى است در خدمت انسان، انسانى كه محور شده بدون هيچ گونه سودى براى خدا و يا براى حضرت مسيح. با اين ترتيب «انسان محورى» يونانى غربى جايگزين «خدا محورى» اصل دين سامى را مىگيرد. اما تصوير آنان در اسلام از آغاز به گونهى ديگر است. انسان با فطرتى رو به يگانگى خلق گشته، فطرت خدا محورى جزو اصيل هستى وى را تشكيل مىدهد. به عبارت ديگر، از بين دو نوع انديشه «خدا محورى» و يا «انسان محورى» ، در غرب غلبه با «انسان محورى» و در اسلام غلبه به «خدا محورى» است. بديهى است كه در طول تاريخ، كليسا به دفعات سعى نموده اطلاق «انسان محورى» ، را شكسته، وى را با قوانين و فرامين كليسايى محدود كند. ولى سرانجام نيروى انسان محورى، انسان غربى را از آن قيود و محدوديتها رهانيد. اثر و نتيجه «خدا محورى» در اديان سامى، به خصوص در اسلام «و انسان محورى» در فرهنگ غرب نسبت به حقوق بشر اين است: حقوق بشر استنباط و استخراج شده از اديان، آن حقوق را در چهارچوبه اراده و فرمان الهى مىبيند و ناگزير نمىتواند از تمام اعتبارات و حيثيات صرفنظر كند. وقتى كه از حقوق بشر در اسلام صحبت مىشود، آن بشر مطلق نمىتواند باشد، بشرى است كه در ارتباط با خدا قرار گرفته است. در مسيحيت هم همينطور، در حالى كه حقوق بشر كه تسليم هيچ محدوديتى نمىشود تا بتواند اطلاق خود را حفظ كند. اين اختلاف باعث به وجود آمدن بحثهايى بين طرفداران «حقوق بشر» به معناى غربى و پيروان مكاتبى چون كليساى كاتوليك و پيروان اسلام شده است. اين حد و مرزى كه بين حقوق بشر مطلق با حقوق بشر مقيد به قيود دينى وجود دارد، بحثهايى را به وجود آورده است كه اين بحثها بين مسلمانها به طور رسمى و بين مسيحيها در ازمنه و امكنه مختلف به وجود آمده است. آنچه گفته شده تحليل فلسفى و كلانى موضوع بود. اينك به سير تاريخى قوانين و مقررات موضوعه درباره حقوق بشر و در غرب نيز نظر مىافكنيم و سپس به وضعيت فعلى حقوق بشر در غرب خواهيم پرداخت. [h=3]اصول فلسفى و عرفانى حقوق بشر در اسلام[/h] منشأ تفاوت اصلى ميان ديدگاههاى اسلام در مورد حقوق بشر با ديدگاه غرب در اين خصوص در منابع آن است. حقوق بشر در اسلام بر اصولى فلسفى و عرفانى مبتنى است و احكام شريعت در انطباق و هماهنگى با آن اصول بايستى استنباط گردد. اصول زير از جمله آنها مىباشند: 1 ـ اصل كرامت انسانى: در قرآن كريم انسان موجودى شمرده شده كه خداوند به وى كرامت داده است ـ لقد كرمنا بنى آدم (همانا فرزندان آدم را كرامت بخشيديم. (اسراء/70) اين كرامت يك ارزش نظرى است كه بعدا مىتوان جنبه عملى پيدا كند. كرامت انسانى از نظر قرآن يك امر واقعى است نه اعتبارى و نشاندهنده آن است كه وى حقيقتا از لحاظ وجودى داراى امتياز و برجستگى است. يعنى گوهر برين موجودات جهان به شمار مىرود. به همين دليل خداوند پس از آفرينش انسان به ابليس مىگويد، ما منعك ان تسجد لما خلقت بيدى (چرا در برابر آنچه با دو دست خويش آفريدم سجده نكردى؟ (سوره ص آيه 75) . اين كرامت نظرى مىتواند بزرگوارىهاى ارزشى و عملى فراوانى را نيز به همراه داشته باشد، به دليل همين كرامت، همه تعاليم اخلاقى و حقوقى بايد با عنايت به اين اصل نظرى و در سازگارى كامل با آن تنظيم شوند. هنگامى كه بپذيريم انسان گوهرى كريم و ارزشمند است، خواه ناخواه بر اين باور خواهيم بود كه نه تنها آزادى، امنيت و... حق اويند بلكه بايد به گونهاى تفسير و تنظيم شوند كه با كرامت وى سازگار باشند. 2 ـ اصل خداجو بودن انسان: انسان اصالتا خدا را مىطلبد، زيرا او را به چشم دل، نه با چشم صورت مىبيند. اين خداخواهى ناخودآگاه نيست. همانگونه كه جبرى نيز هست. نبايد پنداشت كه انسان گمشدهاى ناآشنا دارد و در پى آن است، بله خدايى را مىطلبد كه بدو آشنايى دارد و شيفتهاش گشته است. بر پايه حكم عقل، انسان داراى هستى جداگانه و مستقل نيست، بلكه هستىاش تماما پيوسته و ربطى است، اما اين هستى ربطى به يك موجود ربطى ديگر نپيوسته است، بلكه به يك موجود مستقل، وابسته است. انسان چيزى جز همين پيوستگى و وابستگى به آن موجود مستقل نيست. چنين نيست كه انسان موجودى است كه داراى وصف تمايل به خداست، بلكه رابطه انسان با خدا عين فقر ذاتى و نياز محض او به خداست: (يا ايها الناس انتم الفقراء الى الله) .[SUP] (2) [/SUP] [اى مردم! شما نيازمند خداونديد]. . در اين آيه، هر دو حقيقت بيان شده است: نخست اين كه انسان داراى وجود مستقل نيست و ديگر آنكه ارتباط او تنها با خداست و به هيچ موجود ديگرى وابسته نيست. بدين لحاظ، هرگونه ترتيب و تنظيم حقوقى براى بشر بايد با اين روح خداجوى وى سازگارى كامل داشته باشد. آن دسته از تعاليم حقوقى كه براى انسان استقلال وجودى فرض مىكنند يا اينكه او را به موجودى جز خدا وابسته مىدانند، از منبع حق سرچشمه نمىگيرد. البته كسانى كه اين منبع را نپذيرفتهاند، غالبا گرفتار خطاى تطبيقند، و گرنه همه افراد مىدانند كه انسان يك موجود وابسته است. ملحدان نيز، خود، به چيزى يا كسى دل بستهاند و همه اميد را بدان معطوف كردهاند. تفاوت در اين است كه اينان، چيزى جز خدا را به عنوان آن موجود مستقل پنداشتهاند و در مرحله تطبيق، به بيراهه رفتهاند. 3 ـ اصل جاودانه بودن انسان: از ديگر منابع حقوق بشر در اسلام اين است كه انسان هرگز به نابودى و نيستى منتهى نمىشود. اين مطلب هم از رهگذر كندوكاو عقلى دريافت مىگردد و هم از طريق دلايل نقلى. قرآن كريم انسان را موجودى با روح جاويدان مىشمارد كه از پس اين جهان، به جهانى ديگر پاى مىنهد و در آن، از «خلود» برخوردار است. عقل نيز انسان را داراى روح مجرد مىداند و مىگويد كه اين روح از گزند مرگ بركنار است. از ديد عقل، تنها پيكر انسان مىميرد و مرگ عبارت است از جدايى ميان روح و تن، و آنگاه كه به خواست خدا ديگربار اين جدايى از ميان مىرود، تن مناسب آن جهات حيات مىيابد. اين اصل نيز از سوى همه انسانها پذيرفته شده است و تفاوتهاى موجود، برخاسته از خطا در تطبيق است. همه انسانها خواستار زندگى درازترند و با تلاش فراوان در صددند كه قدرى بيشتر زنده بمانند. اين نشان مىدهد كه انسان، در نهاد خويش، جاودانگىخواه است. اما به هنگام تطبيق برخى مىپندارند كه جاودانگى از آن زندگانى دنياست، اما بايد دانست همانگونه كه انسان مسافر است، دنيا نيز مسافر است. البته انسان در «حشر اصغر» به مقصد مىرسد. قرآن مجموعه نظام كيهانى را نيز همانند خود انسان در حركت به سوى خدا مىداند. اين نظام كيهانى همانند انسان به سوى معاد مىرود تا شهادت دهد كه مسافرانش چه كردهاند: يا از كردههاى آنان شكايت كند و يا شفيع آنان شود. در روايات ما آمده است كه اين جهان و اجزاى آن، در رستاخيز عمومى نسبت به كارها يا شهادت مىدهند و يا شكايت يا شفاعت مىنمايند [SUP] (3) [/SUP]. پس همه انسانها به دنبال جاودانگىاند، ليكن برخى دنيا را جاودانه مىپندارند و نمىدانند كه جاودانگى از آن روح است، نه ماده و آنچه از ايشان جاويد مىماند، مظاهر دنيايى و دارايى شكوه آنان نيست. اين انديشه جاهلانه از روز نخست گريبانگير انسان عادى و مادى بود كه ثروتى بيندوزد تا با آن به حيات جاودان دست يابد و مرگ و نيستى را از بين ببرد يا تسليم خود سازد. قرآن كريم در موارد گوناگون اين انديشه را خام و ناصواب معرفى مىكند و جاودانه اصيل را باز مىنماياند: (ما عندكم ينفذ و ما عند الله باق) . [آنچه نزد شماست، ميراست و آنچه نزد خداست، پاينده مىماند]. 4 ـ اصل آرامش نهايى در انجام انسان: شايد پنداشته شود كه جاودانگى، خود، به معناى رسيدن به دار القرار است، اما بايد عنايت كرد كه اين دو مطلب از يكديگر جدايند، زيرا مىتوان موجودى را انگاشت كه جاودانه باشد، اما هرگز به منزل نرسد و بار خود را بر زمين ننهد، بلكه همواره سرگردان و حيران به راه بىمقصد خود ادامه دهد. قرآن كريم براى بيان هدفدارى نظام هستى و به منزل رسيدن آن، از تعبيرى لطيف بهره گرفته است: (يسألونك عن الساعة أيان مرساها) [SUP] (4) [/SUP] [از تو مىپرسند كه دنيا چه زمانى به لنگرگاه خود مىرسد]. طبق اين تعبير، نظام كيهانى همانند يك كشتى بزرگ در اقيانوس طبيعت پيش مىرود. ممكن نيست كه اين كشتى همواره در حركت باقىبماند، بلكه بايد روى لنگر بيندازد و پهلو بگيرد . از اين تعبير بر مىآرمد و به دارالقرار خود مىرسد. نه اينكه همواره به حال حركت در اقيانوس هستى باقى بماند. طبق همين تعبير، دار القرار جهان و انسان، معاد است كه در آن، هنگامه لقاى حق فرا مىرسد و انسان به ملاقات پروردگار خود نائل مىشود. به همين دليل، يكى از نامهاى به كار رفته براى جنت «عدن» است. عدن يعنى آرامگاه و محل قرار و استقرار، «معدن» را از آن روى به اين خواندهاند كه جاى قرار گرفتن مواد در عالم طبيعت است. انسان نيز در معاد، به همين سان، به قرارگاه حقيقى خود مىرسد. 5 ـ اصل ارتباط تكوينى انسان با مجموعه هستى: انسان اين گوهر مجرد جاودانه كه به لقاى حق بار مىآيد، با همه اجزاى هستى پيوندى ناگسستنى و خواه ناخواه دارد. از اين رو، هيچ كارى از انسان سر نمىزند، مگر آنكه در جان و روح وى تأثير داشته باشد. هر گفتار و نوشتار و رفتارى كه از انسان سرمىزند، در خلق او تأثير مىگذارد: يا روشنىزاست و يا تيرگى آفرين. به همين دليل، هيچ يك از مسائل و از جمله احكام حقوقى را نمىتوان يافت كه با روح و سرنوشت و اخلاق انسان بىپيوند باشد. با پذيرش اين اصل، ديگر نمىتوان پذيرفت كه انسان در انجام هر كارى آزاد و خودسر باشد. خوردن هر خوراك، گزينش هر همراه و انتخاب هر راه تأثيرى خاص بر انسان مىگذارد. خوراك حلال همان تأثيرى را نمىگذارد كه خوراك حرام مىگذارد. سخن حق داراى همان ثمرى نيست كه سخن باطل است. اينها هر يك داراى رهاوردهايى ويژهاند. مثلا گناه سبب مىشود كه آينه دل انسان غباراندود شود و شفافيت از جان وى رخت بربندد: (كلا بل ران على قلوبهم ما كانوا يكسبون) [SUP] (5) [/SUP]. [آنچه انجام دادهاند، جانهاشان را كدر و تيره ساخته است]. آنگاه كه با انجام هر گناه، غبارى بر دل نشيند و انسان آن غبار را نزدايد، اندكاندك روزنههاى قلب بسته مىشوند و نابينايى و ناشنوايى حقيقى انسان را در پىمىآورد. حتى هر خاطره خوب يا بدى كه بر صفحه ذهن نقش مىبندد، بر جان انسان اثر مىگذارد. يك نگاه زشت و گناهانگيز نيز همان غبار را بر جان مىنشاند. آنگاه ظاهرا چشم و گوش و زبان انسان در كارند، اما به حقيقت از كار افتادهاند. اگرچه قرآن اين سخن را درباره چشم مىگويد، اما روشن است كه اين از باب تمثيل است، نه اين منحصر به چشم باشد، بلكه گوش و زبان و اعضاى ديگر نيز چنينند: (فانها لا تعمى الابصار و لكن تعمى القلوب التى فى الصدور) [SUP] (6) [/SUP] [حقيقت اين است كه ديدگان ظاهرى انسان نابينا نيستند، اما چشم جان او كور شده است] . به همين دليل، با اينكه خداوند پيام را به آدميان مىرساند و سخن حق به گوش انسانها مىرسد، اما گروهى واقعا آن را نمىشنوند و درك نمىكنند. اين آيه از سوره حج، حقيقت تفسيرگر همان آيات فراوانى است كه گناهكار را كور و كر و گنگ مىخوانند. [SUP] (7) [/SUP] پس در بينش الهى، هر كنش انسان در مجموعه روح و جان او اثرى ژرف مىگذارد و آن را چنان مىكند كه گاه با صورت ظاهرى وى، هيچ سازگارى و شباهتى ندارد. تاريخ تئورى حقوق بشر در اسلام براى شناخت تاريخ تئورى حقوق بشر در اسلام ناگزير بايد آن را به دو بخش زير تقسيم و هر كدام را به طور جداگانه مورد بررسى قرار داد: الف) تاريخ تكوين حقوق بشر در اسلام ب) تاريخ تدوين حقوق بشر در اسلام در مورد بخش اول بايد توجه داشت كه تاريخ تكوين مجموعه حقوقى اسلام با نزول آيات قرآن و گفتار پيامبر و سيره عملى و تقريرهاى آن حضرت ترسيم شده است. لذا در اين بحث كافى است ما به بخشى از آيات و احاديث مربوطه اشاره نماييم: 1 ـ حديث «مثل المؤمنين فى توادهم و تراحمهم و تعاطفهم مثل الجسد الواحد اذا اشتكى منه عضو تداعى له ساير الجسد بالسهره و الحمى [SUP] (8) [/SUP] مثل مؤمنين در دوستى و مهربانى و همدلى با يكديگر، همانند پيكر واحد است، چنانچه يك عضو به رنج و درد آيد، ساير اعضا به عنوان همدلى يكديگر، همانند پيكر واحد است، چنانچه يك عضو به رنج و درد آيد، ساير اعضا به عنوان همدلى و همدردى به بيدارى مىنشينند و حالت تب آنها را خواهد گرفت. اشاره به اين نكته دارد كه: اعضاى جامعه به ايمان در ابراز مهر، دلسوزى و عواطف مانند يك تنند كه هرگاه عضوى از آن به درد آيد، دگر عضوها را نماند قرار. مفاد اين حديث موازنه ارزش فرد و جامعه است. در ديدگاه اسلام ارزشها و نقشها و خلاقيتهاى اجتماعى از وجود افراد متجلى مىگردد و به همين دليل رشد آن از هدفهاى اصيل و قابل توجه زندگى محسوب مىشود، ولى در عين حال ارزش و اصالت جامعه هرگز ناديده گرفته نمىشود. همان قدر كه فدا كردن جامعه براى فرد به دور از عقل و منطق و در جهت تخريب ارزشهاست، فدا كردن فرد در برابر جامعه نيز غير منطقى و موجب پايمال شدن ارزشها و توقف قافله رشد انسانى است. 2 ـ حديث، انما يجمع الناس الرضا و السخط [SUP] (9) [/SUP] روشنگر بنيان اصيل وحدت و انسجام بر اساس رضايت عمومى است كه پايه اساسى دموكراسى را در تفكر سياسى اسلام تبيين مىكند و بدون رضايت آن (رضايت عمومى) نظام سياسى مشروعيت خود را از دست مىدهد. 3 ـ آيه: ان هذه امتكم امة واحدة و انا ربكم فاعبدون[SUP] (10) [/SUP] مبين اين حقيقت است كه در تئورى امت در ديدگاه اسلامى، فرد بر حسب ادراك و اراده و اختيار خود و ايمانى كه به ارزشهاى والا دارد جزئيت كل (جامعه ـ ملت ـ امت) را مىپذيرد و خود را وقف آن و گاه فداى آن مىسازد و اين، عاليترين مرحله آزادى بشر محسوب مىشود.[SUP] (11) [/SUP] 4 ـ در جهان بينى اسلام حق آزادى و اختيار در همه حال براى فرد به عنوان حق غير قابل سلب ثابت و محفوظ است. مىتوان از آيه، انا هديناه السبيل اما شاكرا و اما كفورا[SUP] (12) [/SUP] و آيه فمن شاء فليؤمن و من شاء فليكفر[SUP] (13) [/SUP] دليل واضحى بر اين تفكر استنباط نمود. 5 ـ در انديشه سياسى اسلام تنها واكنش قهرى فرد يا جامعه در برابر بىنظمى و پديده ظلم و اختلاف نيست كه احترام به حقوق آدمى را ايجاب مىكند، بلكه اين تحميل از آنجا نشأت مىگيرد كه او به نياز خود و ديگران به تكامل اعتقاد دارد و سرنوشت متعالى انسان و كرامت ذاتى او در حد موجود صاحب روح خدايى، همانطور كه در قرآن مجيد آمده، و نفخت فيه من روحى[SUP] (14) [/SUP] شناخته شده است. 6 ـ در تفكر اسلامى جهالت نسبت به موضع و جايگاه اصيل انسان و ارزش والاى آن مايه اصلى همه بىعدالتيها و ستمها و عدم شناخت صحيح انسان از خويشتن بوده و تا انسان به شناخت صحيح از خود و ديگران نرسد، نسبت به مسؤوليتهايش جاهل خواهد بود. كفى بالمرء جهلا ان لا يعرف قدره[SUP] (15) [/SUP]. (براى آدميان بالاترين نادانى آن است كه قدر و ارزش خويش را نشناسد) . 7 ـ در نصوص اسلامى بر ارزش و احترام به انسان علىرغم پيرايهها و طبقهبنديهاى عارضى تأكيد شده است: على (ع) خطاب به والى خود در مصر نوشته است: فانهم صنفان اما اخ لك فى الدين او نظير لك فى الخلق [SUP] (16) [/SUP]. (همه انسانها را احترام و مهربانى كن چرا كه مردم يا برادر دينى تويند و يا همانند تو انسانند) . 8 ـ آفرينش انسان يكسان و از طبيعت برابر برخوردار است: الذى خلقكم من نفس واحدة و خلق منها زوجها و بث منهما رجالا كثيرا و نساء.[SUP] (17) [/SUP] 9 ـ آيه: ما كان الناس الا امدا فاختلفوا[SUP] (18) [/SUP] بيانگر نفى فاصله و تبعيضهاى نارواست. 10 ـ در ديدگاه قرآن تفاوتها جنبه ارزشى ندارد، بلكه صرفا مربوط به پيچيدگيهاى نظام آفرينش و معرفت و رشد انسانى مىباشد، يا ايها الناس انا خلقناكم من ذكر و انثى و جعلناكم شعوبا و قبائل لتعارفوا[SUP] (19) [/SUP]. 11 ـ براى نفى هرگونه تبعيض ناروا در ميان انسانها، پيامبر اكرم فرمود، ايها الناس ان ربكم واحد و ان اباءكم واحد كلكم لادم و آدم من تراب...[SUP] (20) [/SUP] (هان اى مردم: خداى شما يكى است و پدر همه شما يك نفر است. همه شما از آدم هستيد و آدم از خاك بود). 12 ـ ارزش و جايگاه هر انسان در جامعه و در نهايت بسته به عمل اوست (كل نفس بما كسبت رهينة) [SUP] (21) [/SUP]. 13 ـ اسلام امتياز طلبىها بر اساس زر و زور و ساير معيارهاى مادى را مطرود شمرده و آن را مورد نكوهش قرار داده است قرآن مجيد اين خصلت زشت را به مغروران نسبت داده و مىگويد : «و قالوا نحن اكثر اموالا و اولادا و ما نحن بمعذبين»[SUP] (22) [/SUP]» (آنان گفتند كه ما اموال و اولادمان افزون است و ما هيچگاه عذاب نخواهيم شد) . 14 ـ در قضاوت عادلانه اسلامى حتى در نگاه كردن هم بايد مساوات را مراعات كرد على (ع) خطاب به قضات گفته است: و آس بينهم فى اللحظة و النظرة.[SUP] (23) [/SUP] (ميان طرفين دعوى حتى در نگاه كردن مساوات را رعايت كن) . 15 ـ ميزان مساوات در اسلام حق و عدالت است على (ع) گفته است: (و ليكن امر الناس عندك فى الحق سواء[SUP] (24) [/SUP]. (بايستى امور مردم نسبت به حقوق آنان مساوات كامل رعايت گردد). و اعملوا ان الناس عندنا فى الحق سواء[SUP] (25) [/SUP] در يك كلام، خذ سواء واعظ سواء.[SUP] (26) [/SUP]. 16 ـ قرآن امنيت را از نتايج رشد و تكامل بشر مىداند: و ليبدلنهم من خوفهم امنا[SUP] (27) [/SUP] و شهر امن را الگوى مدينه فاضله معرفى مىكند، ضرب الله مثلا قرية كانت آمنة.[SUP] (28) [/SUP] 17 ـ قدرت سياسى در تفكر اسلامى صرفا وسيلهاى براى هموار كردن راه رشد انسانها است نه هدف و يا وسيله سركوب: اللهم انك تعلم انه لم يكن الذى[SUP] (29) [/SUP] كان منا منافسة فى سلطان. 18 ـ مصونيت هر انسان آگاه و متعهد به راه انسانى از هر نوع تعرض حقى است مسلم كه اسلام بر آن تأكيد مىورزد: لا تروعوا المسلم فان روع المسلم ظلم عظيم و من انظر الى مؤمن ليخيفه بها آخذه الله عزوجل يوم لا ظل الا ظله.[SUP] (30) [/SUP]. 19 ـ رسول گرامى اسلام بخش عظيمى از حقوق فردى را در يك خطابه تاريخى مشخص نمود: آنجا كه فرمود: من اهان مؤمنا فقد بارزنى و سباب المؤمن فسوق و قتاله كفر و اكل لحمه معصية و حرمة ماله كحرمة دمه.[SUP] (31) [/SUP]. 20 ـ در فلسفه سياسى اسلام هدف بعثت انبيا باز گرداندن انسانها به آزادگى است. فان الله بعث محمدا ليخرج عباده من عباده الى عبادته[SUP] (32) [/SUP]. و به انسانهايى كه كرامت خود را به خاطر نياز از كف مىدهند، مىگويد: لا تكن عبد غيرك و قد جعلك الله حرا[SUP] (33) [/SUP]. 21 ـ شعار لا تظلمون و لا تظلمون از اصلىترين شعارهاى انسان ـ دوستانهاى است كه قرآن براى ريشهكن نمودن مايههاى تجاوز مطرح كرده است. [SUP] (34) [/SUP]. 22 ـ نفى اكراه از مقولههاى حقوقى روشنى است كه ضمن تحريم سلب آزادى انسان به صورت يك اصل حقوقى در محاكمات به كار گرفته مىشود: حديث رفع[SUP] (35) [/SUP] و آيه لا اكراه فى الدين.[SUP] (36) [/SUP]. [h=3]تاريخ تدوين حقوق بشر در اسلام[/h] با گردآورى آيات قرآن كريم در همان نخستين سالهاى نزول قرآن، اولين مرحله تدوين حقوق بشر در اسلام انجام گرفت و تبيين مسائل مربوط به حقوق بشر در مجموعه آيات الهى در ذكر حكيم گردآورى و تدوين گرديد و از اينرو مىتوان تاريخ تدوين حقوق بشر را در اسلام به دهه دوم قرن اول هجرى و دهههاى آخر قرن هفتم ميلادى نسبت داد و قرآن را در مقايسه با آنچه كه در غرب تحت عنوان حقوق بشر تدوين شده، يكى از كهنهترين اسناد مدون در حقوق احاديث و سيره و تأليف جوامع حديث و سيره نبوى گام ديگرى به صورت وسيعتر در زمينه تدوين حقوق بشر در اسلام برداشته شده و مبانى و ريشههاى حقوق بشر در لابلاى كتب حديث و سيره مطرح گرديد و مانند ديگر بخشهاى علوم اسلامى زمينه را براى بررسى و تحقيق و تحليل انديشمندان اسلامى فراهم آورد. قرن سوم هجرى شاهد صدها كتاب و جامع و سيرهنگارى بوده است كه با نامهاى مختلف اصول و مبانى تفكر جامع اسلام را در زمينه فرهنگ و تمدن بشر و از آن جمله حقوق بشر مطرح نموده است. خوشبختانه اكثر اين كتب و جوامع حديث كه شامل گفتهها و عملكردهاى پيامبر در كل مسائل اسلامى است، از گزند حوادث تلخ و ويرانگر تاريخ مصون ماندهاند و ما امروز به طور مستقيم به بخش عظيمى از اين ميراث فرهنگى و علمى تاريخ صدر اسلام و به طور غير مستقيم به اكثر آنها دسترسى داريم. تنقيح كتب، اصول و جوامع اوليه حديث توسط محدثين و محققين اسلامى مرحله جديدى را در زمينه مسائل اسلامى و از آن جمله مسائل مربوط به حقوق بشر در سير تاريخى تدوين حقوق بشر در اسلام آغاز نمود. در اين مرحله كار تقسيم بندى موضوعى احاديث و تبيين و طبقهبندى سنى روايات و در نتيجه مشكل تعارض احاديث آشكارتر و منقح گرديد. با آغاز تدوين فقه و اخلاق (دو رشته بسيار مهم از علوم اسلامى) كه شكل جامعتر آن در قرون سوم و چهارم تجلى نمود، مباحث حقوق بشر در اسلام در كتابهاى فقهى و اخلاقى اين عصر همچون مبسوط شيخ طوسى به طور استدلالى مطرح و مورد نقد و تحليل قرار گرفت. تحولات بعدى فقه را به ويژه در قرنهاى هفتم و هشتم هجرى مىتوان در كتب فقهى چون مؤلفات محقق و علامه حلى جستوجو نمود و نيز در دوران شكوفايى فقه اسلامى در قرنهاى سيزدهم و چهارده هجرى مسائل حقوق بشر در اسلام به صورت عميقتر و روشنترى در لابلاى طبقهبندى و موضوعبندى سنتى فقه در مباحث سياسى فقه عنوان گرديد. مجددا در اينجا ذكر اين نكته را ضرورى مىدانم كه دين اسلام مجموعهاى است كه يك جزء آن را شريعت تشكيل مىدهد و بخش عظيم آن اخلاق، عرفان و فلسفه است. در عرفان اسلامى انسان جايگاه ويژهاى دارد، اين گونه مقولهها مىتواند در استنباطات فقهى اثر گذارد و اصولى فلسفى و عرفانى بر هستى فردى و اجتماعى او حاكم است. در عصر ما فقهايى بزرگ چون حضرت امام خمينى گامهاى بلندى در گشودن راههاى جديد در بينش فقهى برداشتند كه ضمن وارد كردن مقولههاى عرفانى در شخصيت و ارزش انسان به قلمرو مباحث فقهى حقوق بشر، اصولا با تكيه به دو عنصر زمان و مكان در اجتهاد فقهى جديدى را براى صاحبنظران در برداشت از نصوص متناسب با انسان معاصر باز نمودند. [h=3]سير تاريخى تدوين حقوق بشر در غرب[/h] لازم مىدانم براى اطلاع حضار فهرستوار به اعلاميههاى مختلفى كه در خصوص حقوق بشر تا كنون صادر شده اشاره كنم: [h=3]الف ـ اعلاميه حقوق بشر فرانسه[/h] اولين اعلاميه حقوق بشر پس از انقلاب كبير فرانسه در ماه اوت سال 1789م منتشر شد. اين اعلاميه كه شامل يك مقدمه و 17 ماده بود، در قوانين اساسى فرانسه كه بعد از آن به تصويب رسيد، منعكس گرديد، در اعلاميه جهانى حقوق بشر بىتأثير نبود. [h=3]ب ـ اعلاميه جهانى حقوق بشر[/h] اين اعلاميه در دهم دسامبر 1948 به صورت قطعنامه شماره 217 در مجمع عمومى سازمان ملل متحد به تصويب رسيد. در اين اعلاميه فكر حقوق بشر كه قبلا به صورت محدود موضعى شناخته شده بود، جنبه جهانى بخود گرفت و كليه كشورها وعده احترام نهادن به اين حقوق را دادند . اعلاميه جهانى حقوق بشر شامل قرارداد، مقدمه و 30 ماده است. [h=3]ج ـ قرارداد اروپايى حمايت از حقوق بشر و آزاديهاى اساسى[/h] اين قرارداد در تاريخ 4 نوامبر 1950 در رم به تصويب رسيد و پرتكلهاى ضميمه آن به تدريج تا سال 1966 به آن اضافه شد. اين قرارداد داراى 66 ماده است و از كاملترين متون مربوط به حقوق بشر است. در اين قرارداد كه بوسيله كشورهاى عضو شوراى اروپا امضا شده است، مسأله حقوق بشر ضمانت اجرايى قانونى كسب كرده است و دولتهاى اروپايى امضا كننده قرارداد تعهد رعايت اين حقوق را كردهاند و به كليه اشخاص اجازه دادهاند كه اجراى اين مقررات را درخواست نمايند. همچنين در اين قرارداد تأسيس يك دادگاه پيشبينى شده است كه شكايت مربوط به تجاوز از مقررات حقوق بشر را مورد رسيدگى قرار دهد. [h=3]د ـ منشور اجتماعى اروپا[/h] اين منشور در 18 اكتبر 1961 در شهر تورن به تصويب رسيد و هدف از آن بهرهمند شدن اتباع اين كشورها از حقوق اجتماع مساوى بدون تبعيض از جهت نژاد، رنگ، جنس و مذهب و عقيده سياسى است. اين منشور بيشتر جنبه اقتصادى و به منظور بالا بردن سطح زندگى و بهبود وضع ملتهاى مختلف اروپايى اعم از شهرنشينان و روستائيان تصويب گرديده است. [h=3]ه ـ قرارداد حمايت از حقوق بشر در قاره آمريكا[/h] كشورهاى قاره آمريكا تا كنون چندين اعلاميه و قرار داد در زمينه حقوق بشر امضا كردهاند كه از جمله مىتوان به موارد زير اشاره كرد: ـ كميسيون حقوق بشر در بين كشورهاى امريكايى كه از سال 1960 كار خود را آغاز كرده است . ـ قرارداد آمريكايى حقوق بشر كه در 22 نوامبر 1969 تصويب شد. ـ اعلاميه آمريكايى حقوق و تكاليف بشر كه در سال 1948 در شهر بوگوتا تصويب شد. [h=3]و ـ ميثاقهاى بين المللى حقوق بشر[/h] دو ميثاق جديد در 16 دسامبر سال 1966 ميلادى به تصويب مجمع عمومى سازمان ملل متحد رسيده است كه از جهت حقوق و سياسى پس از اعلاميه جهانى حقوق بشر ارزش زيادى دارند و در واقع مكمل آن است. يكى از آنها راجع به حقوق مدنى و سياسى است و داراى يك مقدمه و 53 ماده است و ديگرى مربوط به حقوق اقتصادى و اجتماعى و فرهنگى است و شامل يك مقدمه و 31 ماده است. [h=3]حقوق بشر يك اهرم سياسى در غرب معاصر[/h] امروز غرب حقوق بشر را گوئى مخصوص انسان غربى مىداند و براى جهان سوم و كشورهاى تحت ستم و استعمار هيچ حقى قائل نيست و هرگاه در اينباره نسبت به جهان سوم سخن مىگويد، غرض و هدفى سياسى دارد. وجود اغراض و اهداف سياسى او در ايران كاملا محسوس است و اين بىاعتمادى براى ملتهاى جهان سوم به وجود آمده است. علىرغم تصويب مقررات و انتشار اعلاميههاى فوق و پس از گذشت سالهاى متمادى از آنها، مكرر ديده شده كه قدرتهاى بزرگ غرب به بهانه اشاعه اصول آدميت و تمدن دست به شرمآورترين اعمال در كشورهاى آفريقايى، آسيايى و آمريكاى لاتين زده است. سرگذشت سياه استعمال قديم و جديد براى ملتهاى اين مناطق از جمله براى وطن من ايران كه بيش از يك قرن از آن رنج بردهاند، فراموش ناشدنى است. كشورهاى اسلامى هنوز هم مورد غارتگرى استعمارگران هستند و همه روزه به بهانههاى مختلف، سرمايهها و ذخائر مادى و معنوى آنان از سوى كشورهاى بزرگ غربى به تاراج مىرود، در حالى كه در كنار اين ستم و اجحاف، غرب از سردادن شعار طرفدارى از حقوق بشر نيز دست برنمىدارد و اين دقيقا به آن علت است كه غرب حقوق بشر را مخصوص به خود مىداند و شاهد گوياى آن سكوت مجامع غربى در قبال تجاوزات و جنايات صهيونيستها در فلسطين و بلكه حمايت از آنهاست و در ايجاد اين كانون فتنه و فساد كه مظهر تجاوز به حقوق انسان جهان سوم است، غرب پيشگام بوده است. غرب به خود زحمت نمىدهد كه اين همه بمبهاى آتش زا را كه بر سر زنان و كودكان آواره فلسطينى ريخته مىشود، مورد ملاحظه قرار دهد و با سكوتى توأم با رضا از كنار آن مىگذرد و اگر طرح صلحى پيشنهاد مىكند، طرحى عادلانه نيست كه حقوق مظلومان فلسطينى تأمين گردد، بلكه صرفا گوئى نگران نژادپرستان صهيونيست است و به اين ترتيب تمدن غربى در نهاد خود قائل به تبعيض نژادى است و اين طرز تفكر با فكر جهانى حقوق بشر سازگار نيست . [h=3]نتيجهگيرى:[/h] مفهوم حقوق بشر، امروز در غرب جنبه فردى به خود گرفته است، در حالى كه در اسلام به عنوان يك موجود اجتماعى كه شديدا وابسته به جامعه خويش است، در نظر گرفته شده است. حقوق بشر در غرب امروز اهرمى تجارى ـ سياسى است. در حالى كه انسان در مكتب اديان به خصوص اسلام بايد قبل از هر چيز آزادى را در درون خود جستوجو كند و از افسار گسيختگى و افتادن در راههاى غير اخلاقى پرهيز كند. مذهب اسلام انسان را مسئول امانت الهى دانسته است و تفكر اسلامى در كنار جنبههاى اجتماعى مثل امر به معروف و نهى از منكر از جنبههاى درونگرايى نيز متمايز نيست و ايجاد يك انسان متعادل را مدنظر دارد. پىنوشتها: .1 دكتر سيد مصطفى محقق داماد، استاد دانشگاه، عضو فرهنگستان علوم و دبير علمى همايش بين المللى اسلام و غرب اين مقاله را در همايش بين المللى اسلام و غرب كه در تاريخ 5 و 6 آذر ما 1379 به همت مركز تحقيقات اسلامى در تهران برگزار گرديد، ارائه نمودند. .2 فاطر، 15 .3 بحار الانوار، ج 7، باب 16 .4 اعراف، 187؛ نازعات، 42 .5 مطففين، .14 .6 حج، .46 .7 مانند بقره؛ بقره، 171؛ انفال، .22 .8 سفينة البحار ج 1 ص .13 (سعدى ايرانى قرن هفتم هجرى مضمون اين حديث را در شعر خود آورده است: بنى آدم اعضاى يكديگرند كه در آفرينش ز يك گوهرند چو عضوى بدرد آورد روزگار دگر عضوها را نماند قرار) . .9 سفينة البحار ج 1 ماده رضا. (عامل اجتماع ميان مردم ناخشنودى و خشنودى است) . .10 سوره انبياء آيه .92 اين است امت شما كه امت يكپارچه است و من پروردگار شمايم پس همگى خدا را پرستش نماييد. .11 رجوع شود به تفسير الميزان ج 4 ص .123 .12 سوره انسان، آيه، ما انسان را آفريديم او در سپاسگذارى و ناسپاسى مختار است. .13 سوره كهف آيه 29: هر كس خواست ايمان بياورد و هر كه خواست كفر بورزد. .14 سوره ص آيه .72 15.نهج البلاغه: خطبه 16 ـ .9 .16 همان، نامه 51 ـ .9 .17 سوره نساء، آيه .1 .18 سوره يونس، آيه .19 .19 سوره حجرات، آيه .13 .20 تحف العقول، ص .29 .21 سوره مدثر، آيه .38 .22 سوره سبا، ايه 36 و .35 .23 نهج البلاغه، نامه 27 و نامه .46 .24 همان، خطبه .59 .25 همان: نامه 70: بدانيد مردم در چشم ما يكسانند. .26 وسائل 12 ص. وسائل الشيعة ج 12 صفحه 10: يكسان بگير و يكسان بده. .27 سوره نور آيه 55: سرانجام امنيت را جايگزين ترسشان مىسازد. .28 سوره نحل آيه 112: خداوند آبادى امن را مثال مىزند. .29 نهج البلاغه خطبه 131: خدايا تو مىدانى كه آنچه ما در اختيار گرفتهايم وسيلهاى است براى اجراى عدالت. .30 اصول كافى ج2 صفحه 273: مسلمان را نترسانيد؛ زيرا ترساندن او ستمى بس بزرگ است . هر كس به مؤمنين نگاهى بيافكند كه او را بترساند، خداوند او را در روزى كه جز عنايت پروردگار كارسازى نيست، مجازات خواهد نمود. .31 سفينة البحار ج 1 صفحه 41: هر كس كه مؤمنين را بترساند، با من اعلام جنگ نموده است . ناسزا گفتن و جنگ نمودن با او كفر است و دست درازى به مال او نافرمانى خدا است و احترام مال او مانند احترام خون او است. .32 وسائل الشيعة ج 3 صفحه 14 ـ نهج البلاغه خطبه .154 خداوند پيامبر را مبعوث نمود تا بندگانش را از عبوديت ديگران آزاد سازند. .33 وسائل الشيعه ج 3 صفحه 43 ـ نهج البلاغه نامه.31 بنده ديگرى مباش، ترا خدا آزاد آفريده است. .34 سوره بقره آيه 279: نه ستم كنيد و نه ستم بپذيريد. .35 رفع عن امتى تسعه... و عدا اكرهوا عليه (از امت من نه مورد از مسئووليتها و تكاليف دست برداشته شده و يكى از آنها موردى است كه فرمود مورد اكراه قرار مىگيرد. .36 سوره بقره آيه .256
اِنجيل [h=3]اِنجيل:[/h] [h=4]کتاب: معارف و معاریف، ج 2، ص 569[/h] [h=4]نویسنده: سید مصطفی حسینی دشتی[/h] كلمه يونانى و معنيش مژده است. مسيحيان از اين جهت آنرا مژده مىدانند كه به اعتقاد آنها حضرت عيسى(ع) خود را فداى مردم كرد تا همه مردم را از آتش دوزخ بخرد، و اين كتب اناجيل آنها مژده بهشت است، كتاب آسمانى كه به حضرت عيسى (ع) نازل شده. نام اين كتاب دوازده بار در قرآن مجيد ذكر شده. قرآن، انجيل را كتاب خدا مىداند: (و انزل التوراة و الانجيل من قبل هدى للناس و انزل الفرقان)ولى آن انجيل را كتاب آسمانى مىداند كه مشتمل بر احكام و تكاليف بشر باشد و زندگى او را تنظيم كند و سر و سامان بخشد ـ چنانكه شأن اديان الهى است ـ (و ليحكم اهل الانجيل بما انزل الله)و (و آتيناه الانجيل فيه هدى و نور)، انجيلى كه به آمدن پيغمبر بعد و كتاب بعد از خود مژده دهد و پيامبر و كتاب پيش از خود را تصديق نمايد: (و مصدقا لما بين يديه من التوراة) و (الذين يتبعون الرسول النبى الامّى الذى يجدونه مكتوبا عندهم فى التوراة و الانجيل)، و قرآن يك انجيل را مىشناسد نه اناجيل را، انجيلى كه مشتمل بر كلام خدا باشد نه گفتار خود حضرت عيسى (ع) و رسولان، و نه انجيلى كه پس از ارتحال حضرت عيسى (ع) تدوين شده باشد. فريد وجدى مىنويسد: اناجيل اكنون نزد مسيحيان چهار است: انجيل متى كه از همه اناجيل قديمتر و به سى سال بعد از عيسى در اورشليم به زبان عبرى نوشته شده است . انجيل مرقس پس از متى به زبان يونانى نوشته شد و حدود 66 م منتشر گشت. انجيل لوقا سوّمين انجيل است كه پس از آن دو انجيل نوشته شده است . انجيل يوحنا شصت سال پس از مسيح يعنى سال 93 م نوشته شده است . اين چهار را مسيحيان معتبر دانند و گويند روح الامين جبرئيل اينها را به نويسندگانش بوحى آورده و اناجيل زيادى (كه تا صد انجيل گفتهاند) بعداً پديد آمد و كليسا آنها را نامعتبر شمرد، از آن جمله است انجيل «ميلاد مريم و طفوليت مسيح» كه آنرا به متى نسبت دهند و گويند نسخههاى آن مفقود شده بوده و دانشمند «نهيلو» كه آن را منتشر نموده خود به نسخهاى كه بدان اطمينان حاصل كند كه آن از متى است دست نيافته است . و ديگر انجيل «توما اسرائيلى» است كه دانشمند «كوتليه» نسخهاى از آن را در كتابخانه ملك بجست كه به زبان يونانى و در قرن 15 نسخهبردارى شده بوده، وى در اروپا آن را منتشر ساخت. و ديگر انجيل «ژاك اصغر» كه «گليوم بوستل» آن را در سفرهاى توريستى خود به دست آورد و بسال 1552 در شهر بال سوئز بچاپ رساند و سپس در «استراسبورگ» آلمان چاپ شد و مسيحيان عليه گليوم شورش نمودند كه وى آن را جهت لكهدار ساختن دين مسيح منتشر نموده و پس از آن دانشمند «نياندر» با تغييراتى آن را مجدداً بچاپ رساند. و ديگر انجيل «نيكوديم» كه در قرون وسطى پديد آمد و منتشر گشت. و ديگر انجيل «طفوله ـ كودكى» كه در اصل به زبان يونانى بوده و دانشمند «هنرى سيك» در قرن 17 به نسخهاى از آن به زبان عبرى دست يافت و در اروپا آن را بچاپ رساند و آن منسوب است به حوارى بطرس و ديگر «مرسيون» كه طايفه «مرسيونى» آن را معتبر شمارند . (دائرة المعارف فريد وجدى) سه انجيل متى و مرقس و لوقا هر يك شرح مختصرى از زندگانى و تعليمات و مرگ و قيام مسيح را دارند ولى انجيل يوحنا مختصرى از اتفاقات مهم مربوط به زندگى مسيح را دارد باضافه تعليمات روحانى و اوامر او كه در ساير اناجيل بدان توجهى نشده است . انجيل يوحنا بيش از ديگر اناجيل به الوهيت مسيح متعرض شده و مقاومت فريسيان در برابر مسيح و گفتههاى او در هفته پيش از واقعه صليب و ماجراى احياى ايلعاذر را بتفصيل ذكر مىكند ولى برخى مطالب را چون داستان ميلاد و صعود مسيح و عشاء ربّانى و از اين قبيل عجايب كه سه انجيل ديگر آوردهاند متعرض نشده و از اين رو محققان گفتهاند كه يوحنا از آن سه متاخرتر است و معلوم مىشود نويسندگان يوحنا به مطالب آن سه آگاه بودهاند و نخواستهاند تكرار كنند. بهر حال هيچيك از چهار انجيل معروف در زمان حضرت مسيح نوشته نشده ولى خود مسيحيان مدعيند كه لوقا و مرقس از شاگردان وى بودهاند. (منجد و دهخدا) و يكى از اناجيل انجيل «برنابا» است كه پاپ جلاسيوس كه بسال 492 ميلادى بر تخت پاپى نشست آن را تحريم نمود بدين جهت كه آن با ديگر اناجيل مخالف بود زيرا آن انجيل كشته شدن مسيح و غفران ذنوب محض درآمدن به دين مسيح را رد مىكرد، و به آمدن پيغمر اسلام تصريح داشت. اين انجيل قرنها ناپديد بود تا در قرن 16 ميلادى اسقفى به نام «فراموينو» يك نسخه آن را به زبان ايتاليائى در كتابخانه «اسكوتز» پنجم بدست آورد و در آستين خود پنهان كرد و در فرصتهاى مناسب آن را بدقت مطالعه كرد و در پرتو آن به اسلام هدايت يافت و در اوائل قرن 18 نيز نسخهاى از آن به زبان اسپانيائى به دست آمد و پس از آن توسط دكتور «منكهوس» به زبان انگليسى ترجمه شد و بسال 1908 دكتر خليل سعادت آن را به زبان عربى ترجمه كرد و اخيراً دانشمند ارجمند حيدر قلى خان سردار كابلى آنرا به فارسى ترجمه نمود و در كرمانشاه بچاپ رسيد. (قاموس قرآن) از امام صادق (ع) روايت شده كه انجيل در شب دوازدهم ماه رمضان نازل شده است. حضرت رضا (ع) در آن جلسه بحث و مناظره كه مأمون ترتيب داده بود به جاثليق گفت: هيچ مىدانى اين اختلاف كه در انجيل ديده مىشود از كى شروع شده؟ گفت: نمىدانم، فرمود: همان روزى كه انجيل (به دست يهود) ناپديد شد، ملت نصارى نزد علماى خود آمدند و گفتند: حال كه عيسى كشته شد و انجيل را هم از دست داديم و شما علماى ما هستيد از انجيل چه داريد؟ لوقا و مرقابوس گفتند: هيچ واهمه نداشته باشيد كه انجيل در سينه ما است و تمامى اسفار آن را به شما خواهيم رساند و شما كليساها را خالى مگذاريد. سپس لوقا و مرقابوس و يوحنّا و متّى دور هم نشستند و اين انجيل را ساختند و در اختيار شما گذاشتند در صورتى كه اين چهار نفر شاگردان شاگردان اول (مسيح) بودند... نقل است كه در انجيل آمده كه خداوند فرمود: چرا به دين عمل نمىنمائيد و همواره خطا مىكنيد، مگر نمىدانيد كه عذاب من در انتظار شما است؟ حكم به جور و ستم مكنيد كه از جانب من به عذاب شما حكم خواهد شد، بهمين پيمانهاى كه به مردم مىدهيد برايتان پيمانه داده شود و طبق همين قضاوت خودتان عليه شما قضاوت خواهد شد. (بحار: 14 و 77 و 98)
درآمدى بر شناخت كتاب مقدس [h=3]منبع: مجله هفت آسمان، شماره .2[/h] [h=3]نويسنده: عبد الرحيم سليمانى اردستانى[/h] كتاب مقدس عنوان مجموعهاى از نوشتههاى كوچك و بزرگ است كه مسيحيان همه آنها را و يهوديان بخشى از آنها را كتاب آسمانى خود مىدانند. عنوان معروف اين كتاب در زبان انگليسى و بيشتر زبانهاى اروپايى«~ Bible ~»و يا همخانواده آن است كه از كلمه يونانى«~ Biblia ~»، به معناى «كتابها» ، گرفته شده است. عنوان ديگر اين كتاب در اين زبانها«~ Scripture ~»است كه ريشه لاتينى دارد و به معناى «نوشته» است. در زبانهاى فارسى و عربى عنوان عهدين نيز براى اين كتاب به كار مىرود. اين عنوان به اين اعتقاد مسيحيان اشاره دارد كه خدا دو عهد و پيمان«~ (Testament) ~»با انسان بسته است: يكى «عهد قديم»«~ (OldTestament) ~»، كه در آن خدا از انسان پيمان گرفته است كه بر شريعت الهى گردن نهد و آن را انجام دهد. اين عهد و پيمان، كه نماد آن ختنه كردن است، ابتدا با حضرت ابراهيم (ع) بسته شده و سپس در زمان حضرت موسى (ع) تجديد و تحكيم شده است. با ظهور حضرت عيسى (ع) دوران اين عهد و پيمان پايان يافته و خدا عهد ديگرى با انسان بسته است. اين «عهد جديد»«~ (New Testament) ~»پيمان بر سر محبت خدا و عيسى مسيح است . بنابراين مسيحيان به دو دوره و عصر قائلند: يكى دوره «عهد قديم» و ديگرى دوره «عهد جديد» . آنها متناظر با اين تقسيم، كتابهاى مربوط به دوره اول را عهد قديم و كتابهاى مربوط به دوره دوم را عهد جديد مىخوانند و هر دو قسمت را مقدس و معتبر مىشمارند[SUP] (232) [/SUP]. اما يهوديان معتقدند كه خدا تنها يك پيمان با انسان بسته و آن همان پيمان «شريعت» است . بر اين اساس آنها تنها بخش عهد قديم را، كه «عهد» مىنامند، قبول دارند. الف) عهد قديم عهد قديم، كه تنها بخش مورد اعتقاد يهوديان و قسمتى از كتاب مسيحيان است، حدود سه چهارم كتاب مقدس را در بر مىگيرد. اين مجموعه، كه گفته مىشود در طى قرنها و به دست نويسندگان مختلف نگاشته شده، در بر گيرنده مطالب متنوعى از قبيل تاريخ، شريعت، حكمت، مناجات، شعر و پيشگويى است. بيشتر كتابهاى اين بخش به زبان عبرى و اندكى از آن به زبان كلدانى نوشته شده است[SUP] (233) [/SUP]. اين مجموعه مشتمل بر 39 كتاب است (البته، همان طور كه بيان خواهد شد، به اعتقاد دو فرقه مسيحى كاتوليك و ارتدكس، عهد قديم مشتمل بر 46 كتاب است) . تقسيمبندى عهد قديم اين مجموعه را، با توجه به موضوع كتابهاى مختلف آن، به چند صورت مىتوان تقسيم كرد. يهوديان عهد قديم را به سه بخش تقسيم مىكنند: .1 تورات؛ .2 نبييم يا انبيا؛ 3.كتوبيم يا مكتوبات. تورات، كه كلمهاى عبرى و به معناى قانون است، نام اولين قسمت عهد قديم است كه به عقيده اكثر يهوديان و مسيحيان سنتگرا به حضرت موسى وحى شده و به دست او نوشته شده است (برخى از دانشمندان قديم و جديد يهودى و مسيحى، مانند ابن عزرا و اسپينوزا، از درون خود تورات ادله زيادى آوردهاند كه اين كتاب بايد چند قرن پس از حضرت موسى و به دست فرد ديگرى نگاشته شده باشد) .[SUP] (234) [/SUP] اين بخش مشتمل بر پنج سفر است كه عبارتند از: .1 سفر پيدايش؛ .2 سفر خروج؛ .3 سفر لاويان؛ .4 سفر اعداد؛ .5 سفر تثنيه. در بخش انبيا كتابهاى انبياى بنى اسرائيل گرد آمده است. كتاب يوشع، داوران، كتاب اول و دوم سموئيل، كتاب اول و دوم پادشاهان، اشعيا، ارميا، حزقيال و دوازده كتاب كوچك، كه به خاطر حجم كم، كتب انبياى كوچك خوانده مىشوند، يعنى هوشع، يوئيل، عاموس، عوبديا، يونس، ميكاه، ناحوم، حبقوق، صفنيا، حجى، زكرياو ملاكى، از كتابهاى اين بخشاند. بخش مكتوبات، كتابهاى اول و دوم تواريخ ايام، كتابهاى عزرا، نحميا، استر، روت، مزامير، امثال سليمان، ايوب، مراثى ارميا، جامعه، غزل غزلهاى سليمان و دانيال را شامل مىشود . از جنبهاى ديگر نيز اين مجموعه به سه بخش تقسيم مىشود: .1 تاريخ؛ .2 حكمت، مناجات و شعر؛ .3 پيشگوييهاى انبيا. بخش اول، كه مشتمل بر هفده كتاب و شامل تورات تا كتاب استر است، از خلقت جهان و انسان آغاز مىشود و تاريخ بنى اسرائيل را تا حدود قرن پنجم قبل از ميلاد ادامه مىدهد. هرچند در اين بخش مطالب متنوعى از قبيل شريعت و اخلاق هم وجود دارد، اما از آنجا كه بخش عمده آن تاريخ است، آن را بخش تاريخى ناميدهاند. بخش دوم، پنج كتاب ايوب، مزامير، امثال سليمان، جامعه سليمان و غزل غزلهاى سليمان را در برمىگيرد. اين مجموعه مشتمل بر كلمات حكيمانه، مناجاتها و اشعار و سرودههايى است كه گاهى شاد و گاهى غمناكند؛ گاهى از روى شور و اشتياق و گاهى با دلسردى و از روى بدبينى گفته شدهاند. بخش سوم شامل هفده كتاب است و از كتاب اشعيا تا ملاكى را در بردارد. در اين قسمت انبياى بنى اسرائيل قوم خود را هشدار داده، از گناهان بر حذر داشته و آينده اسفناك يا خوشايند آنها را پيشگويى كردهاند. نگاهى به محتواى كتابهاى عهد قديم گفتيم كه عهد قديم شامل 39 كتاب كوچك و بزرگ است. اينك به مطالب و محتواى هر يك از آنها اشاره مىكنيم: .1 سفر پيدايش در اين كتاب از چگونگى خلقت جهان و انسان صحبت شده است. خدا انسان را پس از خلقت در محيطى زيبا و آرام و پر از نعمت قرار مىدهد. انسان گناه مىكند و از آن دنياى آرمانى رانده و به زمين آورده مىشود. اين آغاز تاريخ بشر بر روى زمين است كه با اولين بشر يعنى آدم و همسر او حوا شروع مىشود. ماجراهاى فرزندان آدم تا حضرت نوح و سپس تا حضرت ابراهيم و فرزندان او و حضرت يعقوب و يوسف و مهاجرت فرزندان يعقوب (بنى اسرائيل) به مصر و استقرار در آن مكان، به صورت پيوسته و داستانوار در سفر پيدايش آمده است. داستان اين كتاب با مرگ يوسف در مصر خاتمه مىيابد. .2 سفر خروج اين كتاب دنباله ماجراهاى بنى اسرائيل را بيان مىكند. بين پايان سفر پيدايش و آغاز سفر خروج چند سده فاصله است. ماجرا در اين سفر از آنجا آغاز شده است كه نظام حكومتى مصر عوض شده و حكومت جديد، بنى اسرائيل را تحت فشار و شكنجه قرار داده است. موسى (ع) ظهور مىكند و بنى اسرائيل را نجات مىدهد. بنى اسرائيل در اثر گناه و نافرمانى به مدت چهل سال در بيابان سرگردان مىشوند. در اين مدت حضرت موسى احكامى را براى قوم خود مىآورد . ده فرمان[SUP] (235) [/SUP] در اين مقطع آمده است. .3 سفر لاويان اين كتاب نام خود را از يكى از اسباط بنى اسرائيل، يعنى سبط[SUP] (236) [/SUP] لاوى، گرفته است. كاهنان بنى اسرائيل همه از اين سبط بودند و چون اين كتاب بيشتر درباره احكام كهانت و وظايف كاهنان سخن گفته، به اين نام ناميده شده است. احكام ديگرى از قبيل احكام خوردنيهاى پاك و ناپاك و حلال و حرام و نيز احكام روز سبت (شنبه) در اين كتاب آمده است. .4 سفر اعداد اين كتاب ماجراهاى قوم را در دوره سرگردانى در بيابان بيان مىكند. قوم پس از اينكه از ساكنان سرزمين موعود مىترسند و از جنگ سر باز مىزنند، سرگردان و آواره مىشوند . اين كتاب آمار دقيقى از تعداد جمعيت اسباط بنى اسرائيل ارائه مىدهد. همچنين در آن، احكام و دستورات فقهى متعددى آمده است. .5 سفر تثنيه كلمه تثنيه به معناى تكرار است. از اين رو اين كتاب به اين نام خوانده شده است كه احكام و دستورات كتابهاى ديگر دوباره در آن تكرار شدهاند. ماجراى اين كتاب از پايان دوره سرگردانى و زمانى كه بنى اسرائيل كنار رود اردن و مرز سرزمين موعود رسيدهاند، آغاز مىشود. در اين مكان است كه حضرت موسى (ع) احكام را براى قوم يادآورى و جانشين خود را تعيين مىكند. در پايان اين كتاب، وفات حضرت موسى و عزادارى بنى اسرائيل براى او آمده است. .6 صحيفه يوشع يوشع جانشين حضرت موسى است و، به گفته تورات، حضرت موسى او را انتخاب كرد و به مردم دستور داد براى ورود به سرزمين موعود او را اطاعت كنند. اين كتاب جنگهاى بنى اسرائيل با كنعانيان و فتح و پيروزى بنى اسرائيل و تقسيم زمين بين اسباط بنى اسرائيل را بيان مىكند. در اين كتاب حضرت يوشع بنى اسرائيل را به اطاعت از خدا و فرمانهاى او فرا مىخواند . .7 سفر داوران پس از حضرت يوشع يك دوره 350 ساله بر بنى اسرائيل گذشته است كه به دوره داوران (يا قضات) معروف است. بنى اسرائيل در اين دوره دست از خدا برمىدارند و به گناه روى مىآورند. اسباط با همديگر نزاع مىكنند و از دشمنان غافل مىشوند. افراد قوم گاهى مورد تاخت و تاز دشمنان قرار مىگيرند و چون به درگاه خدا روى مىآورند، خدا داورانى را براى آنها مىفرستد. ماجراهاى اين دوره و نيز داستان دوازده داور، كه خدا براى بنى اسرائيل فرستاده، در اين كتاب آمده است. .8 كتاب روت روت نام زنى از جدههاى حضرت داود است. او در دوره داوران از سرزمين موآب وارد بنى اسرائيل مىشود. سرگذشت او را كتاب كوچك روت بيان مىكند. .9 كتاب اول سموئيل سموئيل نبى، آخرين داور بنى اسرائيل است. در اين زمان بنىاسرائيل از سموئيل مىخواهند كه براى آنها پادشاهى تعيين كند و او شائول را برمىگزيند. به گفته اين كتاب، شائول در ابتدا خوب عمل مىكند ولى كم كم از خدا دور مىشود. سموئيل از طرف خدا مامور مىشود كه حضرت داود را به جاى او برگزيند. در اين ضمن، داود به خاطر شجاعتهايش در جنگ با دشمنان، در بين مردم محبوبيت زيادى پيدا مىكند، بگونهاى كه شائول به او حسد مىورزد و تصميم به قتل او مىگيرد. داود فرار مىكند و شائول در جنگى كه با فلسطينيان رخ مىدهد كشته مىشود. .10 كتاب دوم سموئيل اين كتاب سرگذشت حضرت داود را پس از شائول بيان مىكند. با كشته شدن شائول، حضرت داود دشمنان را شكست مىدهد و به حكومت مىرسد. در زمان او كشور بنى اسرائيل قدرتمند مىشود و تمام دشمنان از بين مىروند. اين كتاب گناهانى به حضرت داود نسبت مىدهد. .11 كتاب اول پادشاهان چون داود به سن پيرى مىرسد، فرزندش سليمان را به جانشينى خود برمىگزيند. حضرت سليمان پس از وفات پدر اقتدار حكومت او را به اوج مىرساند و باقيمانده دشمنان او را نابود مىكند. او ساختمان خانه خدا را، كه حضرت داود طرحريزى كرده بود، به پايان مىرساند . به گفته اين كتاب حضرت سليمان در پايان به گناه روى مىآورد و از خدا دور مىشود و به همين حالت از دنيا مىرود. پس از او بين بنى اسرائيل نزاع در مىگيرد و ده سبط شمالى از افسرى شورشى به نام يربعام پيروى مىكنند و در شمال، كشور اسرائيل را تشكيل مىدهند . تنها دو سبط، با رحبعام، فرزند و جانشين حضرت سليمان، باقى مىمانند كه كشور يهودا را در جنوب به وجود مىآورند. سرگذشت اين دو كشور و جانشينان اين دو تن، در ادامه كتاب ياد شده آمده است. .12 كتاب دوم پادشاهان در اين كتاب، دنباله تاريخ اين دو كشور و پادشاهانى كه در آنها به حكومت رسيدند، بتفصيل آمده است. آشوريان به حكومت شمالى حمله مىكنند و ده سبط شمالى از بين مىروند. كشور جنوبى نيز مورد حمله نبوكد نصر (بختنصر)، پادشاه بابل، قرار مىگيرد. وى معبد سليمان را ويران مىكند و بنى اسرائيل را به بابل مىبرد. .13 كتاب اول تواريخ ايام اين كتاب، تكرار تاريخ بنى اسرائيل از ديدگاهى ديگر است كه در آغاز، نسل انسانها را از آدم تا داود مىشمارد و بعد به تاريخ بنى اسرائيل مىپردازد. گرايش اين كتاب به سوى تاريخ معبد و احكام مربوط به آن است. كتاب اول تواريخ ايام با طرحريزى معبد توسط حضرت داود و وفات آن حضرت پايان مىيابد. .14 كتاب دوم تواريخ ايام اين كتاب دنباله كتاب اول تواريخ ايام است كه به ماجراى حضرت سليمان و ساخته شدن معبد و نيز ماجراى ملكه سبا و آمدن او نزد سليمان مىپردازد. در اين كتاب نيز گناهانى به حضرت سليمان نسبت داده شده است. كتاب مزبور، پس از وفات حضرت سليمان و تقسيم كشور بنى اسرائيل، بيشتر به ماجراهاى كشور جنوبى مىپردازد و تا تخريب معبد و تبعيد قوم به بابل ادامه مىيابد. .15 كتاب عزرا كتاب عزرا به پايان يافتن اسارت بنى اسرائيل به دست كورش و بازگشت آنان به وطن خويش مىپردازد. بنىاسرائيل پس از بازگشت، اقدام به بازسازى معبد مىكنند و در اين راه با مشكلاتى رو به رو مىشوند، ولى سرانجام موفق مىشوند كه اين كار را به پايان برند. مدتى پس از بازسازى معبد، عزرا با عدهاى از بنى اسرائيل از بابل به اورشليم مىرود و مىبيند كه قوم به گناه افتاده است. پس كمر به هدايت قوم مىبندد. .16 كتاب نحميا ماجراى بازگشت نحميا به اورشليم به عنوان نماينده پادشاه ايران براى رسيدگى به اوضاع كشور يهودا و خدماتى كه او به عنوان حاكم اين سرزمين انجام مىدهد، بازسازى حصار اورشليم و خوانده شدن تورات توسط عزرا و اعتراف بنىاسرائيل به گناهان خود، موضوعاتىاند كه در اين كتاب مطرح شدهاند. .17 كتاب استر اين كتاب داستان دختر يتيم يهودى به نام «استر» را بيان مىكند كه به همسرى خشايار شاه درمىآيد و دين خود را مخفى مىكند. هنگامى كه وزير خشايار او را تحريك مىكند كه حكم به قتل عام يهوديان دهد، استر دين خود را آشكار مىكند و پادشاه وزير را اعدام مىكند . .18 كتاب ايوب اين كتاب داستان زندگى ايوب و بلايا و مصيبتهايى را كه بر او وارد شده، بيان مىكند . پس از اينكه ايوب همه چيز خود را از دست مىدهد، كسانى نزد او مىآيند و علت اين مصيبتها را گناهكارى ايوب مىشمارند. او اين را رد مىكند. وى علت اين بلاها را نمىداند تا اينكه خدا بر او ظاهر مىشود و عظمت خود را يادآورى مىكند. ايوب توبه مىكند و خدا نعمتهايى بيش از قبل به او مىدهد. .19 كتاب مزامير كتاب مزامير يا زبور داود، مجموعهاى از شعر و سرود درباره نيايش، پرستش و توكل بر خدا است. اين كتاب مشتمل بر 150 سرود است كه حدود نيمى از آن منسوب به حضرت داود و بقيه منسوب به ديگران است. .20 كتاب امثال اين كتاب كه عمده آن منسوب به حضرت سليمان است، بر اهميت دانش تاكيد مىكند و خداترسى را كليد دانش مىشمرد؛ خوار شمردن حكمت و ادب را حماقت مىداند و به جوانان موعظه مىكند كه نصايح و تعاليم پدر و مادر را بپذيرند. اين كتاب خردمندانه زيستن را به انسان مىآموزد . .21 كتاب جامعه اين كتاب را، كه به حضرت سليمان منسوب است، مىتوان يك فلسفه بدبينانه قلمداد كرد. نويسنده آن بين ايمان و شك، اميد و ياس، لذت و رنج، مفهوم زندگى و پوچى در نوسان است. او به انسانى كه به سوى آيندهاى ناشناخته گام برمىدارد، سفارش مىكند كه از زمان حاضر لذت ببرد. نويسنده اين كتاب همه چيز را پوچ مىداند، زيرا شر و بدى و، بالاتر از همه، مرگ سايه خود را بر همه چيز افكنده است. او در پايان به انسان توصيه مىكند كه از خدا بترسد و احكام او را پاس دارد. .22 غزل غزلهاى سليمان اين كتاب كه مجموعهاى از اشعار عاشقانه است، به حضرت سليمان منسوب است. هرچند ظاهر اين اشعار اشاره به عشق دنيوى دارد، اما مىتواند به عنوان كنايه و مجاز تلقى شود. .23 كتاب اشعياء اين كتاب، بيشتر، گناه و پيامدهاى آن را به قوم اسرائيل هشدار مىدهد و آنان را سرزنش مىكند. همچنين در اين كتاب ظهور مسيح و نتايج آن پيشگويى شده است. .24 كتاب ارميا ارميا در اين كتاب چگونگى رسيدن خود را به نبوت و اين را كه مردم زير بار او نمىروند، توضيح مىدهد. او به بنىاسرائيل به خاطر گناهانشان هشدار داده و از مجازات بيم مىدهد . البته گاهى هم در اين كتاب از آينده نيكوى اورشليم سخن به ميان آمده است. .25 مراثى ارميا اين كتاب را ارمياى نبى، پس از ويرانى اورشليم و اسارت قوم نوشته و مصايب و گرفتاريهاى آنان را بيان مىكند و از غم و درد هموطنانش شكوه مىكند؛ اما اين بلاها و مصايب را به خاطر گناه قوم مىداند. .26 كتاب حزقيال نبى حزقيال نبى كه با بنىاسرائيل به تبعيد رفته است، در بابل قوم را دلدارى مىدهد و پيشگويى مىكند كه آنان به زودى به وطن خود باز مىگردند. او اختيار و آزادى انسانها را گوشزد مىكند و مىگويد: اگر راه صحيح را انتخاب نكنند، بايد منتظر عواقب آن باشند. .27 كتاب دانيال نبى هنگامى كه پادشاه بابل به كشور يهودا حمله كرد، دانيال پسر جوانى بود. وى همراه قوم به بابل آورده شد. در بابل او به دربار نبوكدنصر راه مىيابد و خوابهاى پادشاه را تعبير مىكند. بخشى از اين كتاب به شرح زندگى دانيال و بخشى ديگر به روياهاى او درباره آينده و حوادثى كه قبل از آمدن ملكوت خدا رخ مىدهد و نيز چگونگى ملكوت خدا اختصاص دارد. .28 كتاب هوشع هوشع در كشور شمالى، پيش از سقوط آن، زندگى مىكرد. پيامها و اندرزهايى كه خدا به واسطه اين پيامبر به مردم و حاكمان كشور شمالى (اسرائيل) فرستاده است، در اين كتاب آمده است . همچنين بخشى از آن به زندگى هوشع اختصاص دارد. .29 كتاب يوئيل يوئيل مردم كشور جنوبى (يهودا) را انذار مىدهد و به آنها مىگويد، خدا بر آنان به خاطر گناهانشان بلا نازل مىكند. او مردم را از روز داورى مىترساند و از آنها مىخواهد كه توبه كنند. .30 كتاب عاموس اين پيامبر از طرف خدا مامور به انذار مردم سرزمين شمالى مىشود. در اين زمان مردم اسرائيل به ثروتى رسيده، در گناه و ظلم و فساد غرق شدهاند. عاموس آنها را به راه راست دعوت مىكند و از روز داورى مىترساند. .31 كتاب عوبديا اين كتاب درباره قوم ادوم كه از نسل عيسو، برادر يعقوب، بودند و با اسرائيل مىجنگيدند، سخن مىگويد. عوبديا در اين كتاب از نابودى ادومىها به دست خدا خبر مىدهد. .32 كتاب يونس در اين كتاب خدا به يونس دستور مىدهد كه به سوى نينوا پايتخت كشور آشور برود و مردم آنجا را به سوى خدا فرا بخواند. اما چون مردم آن سرزمين دشمن بنى اسرائيل بودند، يونس مجازات آنها را از خدا خواست و آنها را ترك كرد و به سمت ديگرى رفت. در راه در دريا ماجراهايى براى وى رخ مىدهد كه موجب توبه او مىشود. او سپس به نينوا برمىگردد و مردم را به خدا دعوت مىكند. .33 كتاب ميكاه اين كتاب قبل از اشغال دو كشور شمالى و جنوبى نوشته شده است و در آن، ميكاه نبى، بنى اسرائيل را از گناه باز مىدارد و تخريب هر دو كشور را پيشگويى مىكند. او قوم را ترغيب به توبه و بازگشت مىكند. همچنين آمدن مسيح را پيشگويى مىكند. .34 كتاب ناحوم در اين كتاب از قدرت و مهربانى خدا سخن رفته است. و سقوط كشور آشور و نينوا، پايتخت آن، در حالى كه در فسق و فجور افتاده، پيشگويى شده است. .35 كتاب حبقوق حبقوق در اين كتاب مردم را به ترك گناه و توبه دعوت مىكند و از مجازات آنها و حمله بابليها خبر مىدهد. او با وجود مشكلات زياد، هيچ گاه از خدا دست برنمىدارد و در سرودى نشان مىدهد كه در هر حال اعتمادش به خداست. .36 كتاب صفنيا در اين كتاب صفنيا قوم را بيم مىدهد و مىگويد خدا هر قومى را كه گناه كند، مجازات مىكند. او همچنين از شكوه و عظمت اسرائيل كه خدا به آن باز خواهد گرداند، سخن مىگويد . .37 كتاب حجى اين كتاب مربوط به زمانى است كه قوم از اسارت بازگشته و به بازسازى خانه خدا پرداختهاند . چون در كار بازسازى سستى پيش مىآيد حجى از طرف خدا دستور مىآورد كه كار را به پايان برسانند. .38 كتاب زكريا زكرياى نبى كه معاصر حجى است، در اين كتاب مردم را به بازسازى خانه خدا تشويق مىكند . او همچنين از آمدن مسيح موعود خبر مىدهد. .39 كتاب ملاكى ملاكى در زمانى زندگى مىكند كه خانه خدا بازسازى شده است، ولى كاهنان وظايف خود را در قبال آن انجام نمىدهند و مردم به گناه افتادهاند. او كاهنان و مردم را انذار مىكند و به توبه دعوت مىكند؛ همچنين از آمدن مسيح موعود خبر مىدهد. [h=3]كتابهاى قانونى و غيرقانونى عهد قديم[/h] گفتيم كه يهوديان و مسيحان عهد قديم را معتبر مىدانند، اما در تعداد كتابهاى آن اختلاف دارند و برخى تعداد كتابهاى آن را 39 و برخى 46 مىدانند. ريشه اين اختلاف در تفاوت نسخههاى عهد قديم است. پس از اشغال سرزمين فلسطين در قرن چهارم قبل از ميلاد، به دست اسكندر، يهوديان در سراسر امپراتورى پراكنده شدند و به تدريج زبان مادرى خود (عبرى) را فراموش كردند و به زبان يونانى رو آوردند. در قرن سوم قبل از ميلاد و در زمان حكومت بطلميوس فيلادلفوس بر مصر، به امر او، يهوديان اسكندريه كتاب عهد قديم را به زبان يونانى ترجمه كردند. اين ترجمه به سبعينيه معروف است؛ چون گفته مىشود كه اين كتاب را حدود هفتاد نفر ترجمه كردهاند . نسخه سبعينيه با متن عبرى تفاوتهايى دارد. مهمترين تفاوت آنها، اين است كه هفت كتاب در اين نسخه موجود است كه متن عبرى آن در دست نيست. اين كتابها عبارتند از: طوبيت، يهوديت، حكمت سليمان، حكمت يشوع بن سيراخ، باروك، كتاب اول مكابيان و كتاب دوم مكابيان. در دو قرن قبل از مسيحيت و يك قرن پس از آن، بسيارى از يهوديان، و نيز بعدا مسيحيان، از اين نسخه استفاده مىكردند، تا اينكه در حدود سال 100 م. سران يهود شورايى تشكيل دادند و بر رسميت 39 كتاب كه در متن عبرى بود، راى دادند و اسفار هفتگانه موجود در ترجمه سبعينيه را غير قانونى اعلام كردند. اما مسيحيان اين نسخه را معتبر دانسته، به استفاده از آن ادامه دادند تا اينكه پروتستانها در قرن شانزدهم به متن عبرى بازگشتند و اين هفت كتاب را غيررسمى اعلام كردند. بنابراين، يهوديان و پروتستانهاى مسيحى متن عبرى را قانونى مىدانند و كتابهاى عهد قديم را 39 عدد مىشمرند و دو فرقه مسيحى كاتوليك و ارتدكس نسخه سبعينيه را معتبر دانسته، تعداد كتابهاى عهد قديم را 46 مىدانند. هفت كتاب موجود در نسخه سبعينيه، اپوكريفا«~ (Apocrypha) ~»به معناى «مخفى و پوشيده» ناميده مىشود. همچنين گاهى از آنها با عنوان «قانون ثانوى» ياد مىشود كه به معناىاعتبار درجه دوم آن است. بخش اپوكريفايى عهدقديم به فارسى ترجمه نشده است. ب) عهد جديد بخش دوم كتاب مقدس عهد جديد است كه تنها مسيحيان آن را قبول دارند و يهوديان آن را معتبر نمىدانند. اين بخش نيز مشتمل بر كتابها و رسالات متنوع و نيز مطالب گوناگونى است. عهد جديد به زبان يونانى نوشته شده است و اين در حالى است كه حضرت عيسى و حواريون به زبان آرامى، كه لهجهاى از زبان عبرى است، سخن مىگفتهاند. علت اين امر، اين است كه با كشورگشايى اسكندر و ايجاد يك امپراتورى بزرگ، زبان و فرهنگ يونانى در بسيارى ازمناطق آن تبليغ شد و زبان يونانى به عنوان زبان علمى و زبان دوم مورد توجه قرار گرفت، به گونهاى كه بسيارى از مردم، به خصوص در حوزه درياى مديترانه، با اين زبان آشنايى يافتند. هنگامى كه رسولان مسيحى با مردم اين مناطق سخن مىگفتند و براى آنها مىنوشتند، طبيعى بود كه از زبان مشترك، يعنى يونانى، استفاده كنند. نكتهاى كه درباره عهد جديد بايد تذكر داد، اين است كه مسيحيان معتقدند حضرت عيسى هرگز كتابى نياورده است و اصلا لازم نبوده است كه كتابى بياورد؛ چون پيامبران كه واسطه بين خدا و بشرند از طرف خدا پيام و كتاب مىآورند. ولى حضرت عيسى خود خداست و عين وحى است و تنها رفتار و گفتار او براى انسانها كافى است و آن را ديگران نگاشتهاند. پس بايد توجه داشت كه اعتقاد مسيحيان با آنچه در فرهنگ و متون اسلامى درباره حضرت عيسى و كتاب او وجود دارد متفاوت است[SUP] (237) [/SUP]تقسيمبندى عهد جديد عهد جديد به طور كلى به چهار بخش تقسيم مىشود: .1 زندگى نامه و سخنان حضرت عيسى: اين بخش مشتمل بر چهار انجيل است كه گفته مىشود متى، مرقس، لوقا و يوحنا آنها را نگاشتهاند (كلمه انجيل، يونانى و به معناى مژده است) . در واقع اين چهار كتاب، سيره عملى و گفتارى حضرت عيسى هستند كه افرادى آن را روايت مىكنند . سه انجيل نخست سبكى يكسان دارند و مطالب مندرج در آنها هماهنگ است و با فرهنگ يهودى اختلاف چندانى ندارد. در اين سه انجيل از الوهيت حضرت عيسى (ع) سخنى نيست. انجيل چهارم از نظر مطالب با سه انجيل ديگر متفاوت است و با فرهنگ يهودى سازگارى ندارد و در آن، الوهيت حضرت عيسى (ع) مطرح شده است. سه انجيل اول، اناجيل همنوا يا همديد«~ (Synoptic) ~»ناميده مىشوند. .2 تبليغات و مسافرتهاى تبليغى مبلغان مسيحى: در اين بخش تنها يك كتاب به نام اعمال رسولان وجود دارد كه اقدامات حواريون و ديگر مسيحيان، به خصوص پولس را بيان مىكند. .3 نامهها: حواريون و رسولان مسيحى صدر اول، نامههايى به شهرها و افراد مختلف نگاشتهاند كه 21 عدد از آنها در مجموعه عهد جديد وجود دارد. سيزده يا چهارده عدد از اين نامهها از پولس و از هفت نامه باقيمانده، سه نامه به يوحنا، دو نامه به پطرس و دو نامه ديگر به يعقوب و يهودا منسوب است. .4 رويا و مكاشفه: در اين بخش نيز تنها يك كتاب وجود دارد كه به يوحنا منسوب است و در پايان عهد جديد واقع شده است. نگاهى به محتواى كتابهاى عهد جديد عهد جديد مشتمل بر 27 كتاب است كه عبارتند از: .1 انجيل متى متى فردى يهودى بود كه براى روميان باج و خراج مىگرفت. اين شغل نزد يهوديان مذموم بود . وقتى عيسى او را دعوت كرد او پذيرفت و از حواريون او شد. انجيل اول كه غالب محققان برآنند كه بين سالهاى 70 65 م. يعنى بيش از سى سال پس از حيات زمينى حضرت عيسى، نوشته شده به اين حوارى منسوب است. در اين انجيل كه با سنت يهودى مطابقت دارد و سخنى از الوهيت حضرت عيسى در آن نيست، نسب، تولد، كودكى، شروع به تبليغ، موعظهها، معجزات، دستگيرى، مصلوب شدن حضرت عيسى (ع) و سرانجام برخاستن او از ميان مردگان، با تفصيل نسبى آمده است . .2 انجيل مرقس اين انجيل، كه كوتاهترين و قديمىترين اناجيل است و غالبا تاريخ آن را نيز به سالهاى 70 65 م. برمىگردانند، به مرقس منسوب است. مرقس از حواريون نبوده، بلكه شاگرد خاص پطرس حوارى بوده است. گفته مىشود كه او مطالب اين انجيل را از پطرس نقل مىكند. اين انجيل از نظر محتوا و سبك، مانند انجيل متى است، با اين تفاوت كه مختصرتر است و قسمتهايى از زندگى عيسى، مانند تولد و كودكى او را در بر ندارد. پژوهندگان كتاب مقدس برآنند كه متى و لوقا از اين انجيل استفاده كردهاند. .3 انجيل لوقا لوقا پزشكى غير يهودى بود كه پس از حضرت عيسى به دست پولس ايمان آورد و شاگرد و همراه او شد. انجيل سوم و نيز كتاب اعمال رسولان را وى براى فردى به نام تئوفيلوس نوشته است . با اينكه پولس مبدع الهيات عيسى خدايى است، ولى در دو كتاب منسوب به لوقا، كه شاگرد خاص او بود، هيچ سخنى از الوهيت مسيح نيست و انجيل لوقا از نظر مطالب و سبك، شبيه دو انجيل قبل است. گفته مىشود اين انجيل همزمان با انجيل متى يا اندكى پس از آن نوشته شده است. .4 انجيل يوحنا اين انجيل به يوحنا پسر زبدى منسوب است. يوحنا يكى از حواريون بود. وى در زمان حيات زمينى حضرت عيسى طفل خردسالى بود. در اين انجيل هم، زندگى نامه و سخنان حضرت عيسى آمده است، ولى ويژگى بارز آن مسيح شناسى خاص آن است. در اين انجيل، مسيح جنبه الوهى يافته و خداى متجسد گرديده است. غالب محققان امروزى تاريخ نگارش اين انجيل را به پايان قرن اول، يعنى نزديك به هفتاد سال پس از حضرت عيسى، برمىگردانند. .5 كتاب اعمال رسولان نويسنده اين كتاب همان نويسنده انجيل سوم است و اين امر از ابتداى كتاب مشخص است. پس اين كتاب هم به شاگرد خاص پولس، يعنى لوقا، منسوب است. در هشت باب اول اين كتاب، فعاليتها و تبليغات حواريون حضرت عيسى، و در راس همه پطرس، مطرح شده است. در باب نهم سخن از ايمان آوردن ناگهانى پولس به ميان مىآيد كه تا قبل از آن يهودىاى سختگير و شكنجهگر مسيحيان بود. اين كتاب از باب نهم به بعد، بيشتر به مسافرتها و تبليغات پولس مىپردازد و از حواريون كمتر سخن مىگويد. اين كتاب قطعا پس از انجيل سوم نوشته شده است. .6 نامه پولس به روميان در كتاب عهد جديد سيزده يا چهارده نامه به پولس منسوب است كه محققان مىگويند بين سالهاى 60 45 م. يعنى قبل از نگارش اناجيل، نگاشته شدهاند. در همه اين نامهها الهيات خاص پولس، كه الهيات عيسى خدايى است، دنبال شده است. نامه اول به مسيحيان روم است. در اين نامه بر اين نكته تاكيد مىشود كه نجات، تنها با ايمان به مسيح، حاصل مىشود، نه با عمل كردن به شريعت. .7 نامه اول پولس به قرنتيان در اين نامه پولس به سوالاتى كه براى مسيحيان قرنتس پيش آمده پاسخ مىدهد و مسائلى از قبيل اختلافات، فساد اخلاقى در كليسا، ازدواج و روابط جنسى، نظام كليسايى و رستاخيز را بيان مىكند. او در پايان بر محبت تاكيد مىكند. .8 نامه دوم پولس به قرنتيان در اين نامه پولس بيشتر مشكلاتى را كه در راه تبليغ مسيحيت براى وى پيش آمده، مطرح مىكند . گويا مىخواهد مسيحيان قرنتس را دلگرم كند. .9 نامه پولس به غلاطيان در اين نامه پولس به مسيحيان غلاطيه گوشزد مىكند كه با عمل به شريعت به جايى نمىرسند، بلكه با ايمان نجات مىيابند و آن هديهاى الهى است. گويا برخى از حواريون و يا فرستادگان آنها به غلاطيه رفته و از تعاليمى خلاف گفتههاى پولس سخن گفته بودند. .10 نامه پولس به افسسيان گويا بين مسيحيان افسس به خاطر تفاوتهاى نژادى و زبانى اختلاف پيدا شده بود. پولس اين نامه را از زندان براى حل اختلاف آنها مىفرستد. .11 نامه پولس به فيلپيان در اين نامه كه باز در زندان نوشته شده، پولس به مسيحيان فيلپى گوشزد مىكند كه ايمان به مسيح چه شاديها و سعادتهايى نصيب انسان مىكند. .12 نامه پولس به كولسيان براى مسيحيان كولسى درباره انسانيت و الوهيت مسيح سوالى پيش آمده بود. آنها فردى را نزد پولس به زندان مىفرستند. پولس اين نامه را مىنويسد و بر جنبه الوهيت مسيح تاكيد مىكند. در ضمن مطالب ديگرى هم گوشزد مىكند. .13 نامه اول پولس به تسالونيكيان در اين نامه، پولس مسيحيان شهر تسالونيكى را به ايمان و زندگى پاك همراه با صبر و تحمل دعوت مىكند و از آنها مىخواهد منتظر ظهور مسيح باشند. .14 نامه دوم پولس به تسالونيكيان برخى از مسيحيان به بهانه انتظار مسيح دست از كار و زندگى شسته و به تنبلى روى آورده بودند. پولس در اين نامه واقعيتهاى زندگى را به آنها گوشزد مىكند. .15 نامه اول پولس به تيموتائوس تيموتائوس شاگرد پولس است كه او را به رهبرى كليساى افسس گماشته بود. در اين نامه براى او شرايط رهبرى خوب را بيان مىكند و از او مىخواهد كه تعاليمى را كه درباره مسيح و انجيل به او آموخته است، از تحريف و تغيير حفظ كند. .16 نامه دوم پولس به تيموتائوس اين نامه را پولس از زندان به عنوان وصيتنامه براى شاگرد خود تيموتائوس نوشته است و از او مىخواهد كه در راه مسيحيتى كه او تعليم داده است استقامت كند و زير بار تعاليم ديگران نرود. پولس مشكلاتى را كه در راه تبليغ و بشارت تحمل كرده است، گوشزد مىكند . .17 نامه پولس به تيطس تيطس يكى از شاگردان پولس است كه او را به رهبرى كليساى كريت گماشته بود. در اين نامه، او وظيفه يك رهبر خوب را بيان مىكند و از او مىخواهد كه مردم آن شهر را از گناه باز دارد. .18 نامه پولس به فليمون فليمون از كسانى است كه به دست پولس ايمان آورده است. غلام او از شهر كولسى مىگريزد و به روم مىرود. در آنجا به دست پولس ايمان مىآورد. پولس او را به شهر كولسى مىفرستد و در اين نامه از فيلمون مىخواهد كه غلام خود را ببخشد و با او مثل برادر رفتار كند . .19 نامه به عبرانيان اين نامه خطاب به مسيحيان يهودى الاصلى است كه به شريعت يهودى پايبند بودند. نويسنده نامه به آنها مىگويد: اين شريعت و اعمال با آمدن مسيح باطل شده است و ايمان به مسيح انسان را نجات مىدهد. نويسنده اين نامه مشخص نيست، اما از آنجا كه مطالب آن شبيه گفتههاى پولس است، برخى، نويسنده آن را پولس مىدانند. .20 نامه يعقوب به گفته عهد جديد، يعقوب برادر حضرت عيسى بوده و به مقام اسقفى كليساى اورشليم رسيده است. در اين نامه او بر خلاف گفتههاى پولس به مسيحيان گوشزد مىكند كه ايمان تنها كافى نيست و بايد به شريعت هم عمل كنند. .21 نامه اول پطرس اين نامه به پطرس حوارى منسوب است؛ وى مسيحيان آسياى صغير را كه زير فشار و شكنجه بودند، به صبر و بردبارى توصيه مىكند و از آنها مىخواهد كه ايمان خود را از دست ندهند. .22 نامه دوم پطرس در اين نامه كه باز به پطرس منسوب است، مسيحيان به صبر و بردبارى دعوت شدهاند و حقايقى درباره ايمان مسيحى به آنها گوشزد شده است. .23 نامه اول يوحنا در اين نامه كه به يوحنا، نويسنده انجيل چهارم، منسوب است، نويسنده مطالبى شبيه گفتههاى پولس بيان مىكند و نيز خطر كسانى را گوشزد مىكند كه مطالبى خلاف مسيحشناسى پولس تعليم مىدهند. .24 نامه دوم يوحنا اين نامه ظاهرا خطاب به يك زن مسيحى صاحب مقام نوشته شده است و از او مىخواهد كه محبت و اطاعت را فراموش نكند و تعاليم غلط را نپذيرد. ولى از آنجا كه اين زن شناخته شده نيست، برخى احتمال مىدهند كه «بانوى گرامى» ، كنايه از كليساى مسيح باشد. .25 نامه سوم يوحنا در اين نامه، كه خطاب به يكى از رهبران كليسا به نام غايوس نوشته شده، دستوراتى درباره تشويق خادمان واقعى و توبيخ مخالفان داده شده است. .26 نامه يهودا در اين نامه نويسنده خطر معلمان دروغين و مرتد را گوشزد مىكند و مردم را از آنها برحذر مىدارد. .27 مكاشفه يوحنا اين كتاب كه به يوحنا، نويسنده انجيل چهارم، منسوب است، كتابى است رمزى و سرى كه حوادث آينده را پيشگويى مىكند و بنابراين نبايد ظاهر آن را معيار قرار داد. اين كتاب در زمانى نوشته شده كه مسيحيان سخت تحت فشار و شكنجه بودهاند. كتابهاى قانونى و غير قانونى عهد جديد علاوه بر مجموعه كتابهاى عهد جديد، اناجيل، رسالهها، اعمال و مكاشفات ديگرى نيز وجود داشتهاند. تعداد اندكى از اين نوشتهها سالم باقى مانده و از بقيه يا پارههايى باقى مانده است و يا تنها نام آنها در كتابهاى ديگر به چشم مىخورد . اين مجموعه، كه اپوكريفاى عهد جديد خوانده مىشود، در دو قرن اول نگاشته شدهاند. از آيه اول انجيل لوقا برمىآيد كه افرادى كه به نوشتن انجيل دست زدهاند، بسيار زياد بودهاند : «از آن جهت كه بسيارى دست خود را دراز كردند به سوى تاليف حكايت آن امورى كه نزد ما به اتمام رسيد چنان كه آنانى كه از ابتدا نظارگان و خادمان كلام بودند به ما رسانيدند، من نيز مصلحت چنان ديدم كه همه را من البدايه به تدقيق در پىرفته به تو بنويسم اى تيوفلس عزيز (لوقا، 1 : 4.1)» . اما بين سالهاى 200 150 م. كليساى اكثريت مسيحى، از ميان كتابهاى موجود، تنها اين 27 عدد را رسمى و قانونى اعلام كرده و بقيه را بىاعتبار دانسته است. مسيحيان معتقدند پدران صدر اول كليسا با تاييد روحالقدس اينان را برگزيدهاند، همان طور كه معتقدند نويسندگان اين مجموعه را با تاييد روحالقدس نگاشتهاند. اين نكته قابل ذكر است كه آنچه به انجيل برنابا معروف است، نزد مسيحيان حتى اعتبار اپوكريفايى نيز ندارد و آنان جعلى و ساختگى بودن آن را قطعى مىدانند. دانشمندان مسيحى مىگويند، قديمىترين نسخه اين كتاب به قرن شانزدهم برمىگردد كه بسيار متاخر است و مىافزايند كه متن آن را نيز يك مسيحى تازه مسلمان نگاشته است. در پايان ذكر دو نكته مناسب به نظر مىرسد: .1 شيوه ارجاع به كتاب مقدس شيوه ارجاع به كتاب مقدس هم، مانند قرآن، با ارجاع به كتابهاى معمولى متفاوت است؛ چرا كه اين كتاب چاپها و نسخ فراوان و متعددى دارد و نمىتوان با ذكر شماره صفحه به آن ارجاع داد. به همين دليل براى ارجاع به اين مجموعه، از شمارههاى بابها و آيهها استفاده مىشود؛ براى مثال براى ارجاع به آيه دوم از باب پانزدهم سفر پيدايش مىنويسم: سفر پيدايش، 2 : .15 تنها كتاب مزامير عنوان باب ندارد و به جاى آن مزمور به كار رفته است، ولى باز شيوه ارجاع به همان صورت است. گفته مىشود «مزامير، 3 : 21» و مقصود «مزامير، مزمور سوم، آيه 21» است. .2 ترجمههاى كتاب مقدس از كتاب مقدس و يا قسمتهايى از آن، ترجمههاى مختلفى در زبان فارسى وجود دارد. يكى از اين ترجمهها ترجمهاى قديمى است كه بخش عهد قديم آن را فردى به نام ويليام گلن و به كمك فاضل خان همدانى و برخى ديگر، ترجمه كرده است. بخش عهد جديد آن را نيز هنرى مارتين ترجمه كرده است. بخش عهد قديم اين ترجمه در سال 1856 و عهد جديد آن در سال 1876 به چاپ رسيده است. ترجمه اين كتاب بسيار سنگين است. ترجمه ديگر اين كتاب به وسيله «انجمن پخش كتب مقدسه» صورت گرفته است. با اينكه اين ترجمه نيز قديمى است و چندان روان نيست، ولى معتبرترين ترجمه به زبان فارسى است. ترجمه ديگر، تحت عنوان «ترجمه تفسيرى» در دست است كه هرچند روان و به قلم امروزى است، ولى چون تفسيرى است، براى استناد اعتبار ندارد. ترجمههاى ديگرى هم از قسمتهاى مختلف كتاب مقدس مخصوصا عهد جديد و اناجيل در دست است، از قبيل ترجمه عهد جديد از انتشارات انجمن كتاب مقدس و نيز ترجمه اناجيل اربعه به وسيله ميرمحمدباقر بن اسماعيل حسينى خاتونآبادى. اين ترجمهها نيز با اينكه ممكن است از دقت نظر برخوردار باشد، اعتبار ترجمه انجمن پخش كتب مقدسه را ندارند. از اين رو، در نوشتههاىتحقيقى، معمولا بهترجمه انجمنپخش كتب مقدسه ارجاع داده مىشود. كتابنامه .1 كتاب مقدس، انجمن پخش كتب مقدسه. .2 ترجمه تفسيرى كتاب مقدس. .3 آشتيانى، جلال الدين، تحقيقى در دين يهود، نشر نگارش، .1368 .4 توفيقى، حسين، نگاهى به اديان زنده جهان، مركز مديريت حوزههاى علميه خواهران، .1377 .5 ساموئل، شولتز، عهد عتيق سخن مىگويد، ترجمه مهرداد فاتحى، شوراى كليساهاى جماعت ربانى، آموزشگاه كتاب مقدس. .6 سى. تنى، مريل، معرفى عهد جديد، ترجمه ط. ميكائيليان، انتشارات حيات ابدى، .1362 .7 فيلسون، فلويد، كليد عهد جديد، ترجمه مسعود رجبنيا، انتشارات نور جهان، .1333 .8 ميشل، توماس، كلام مسيحى، ترجمه حسين توفيقى، مركز مطالعات و تحقيقات اديان و مذاهب، .1377 پىنوشتها: .1 مسيحيان با اينكه زمان عهد قديم و شريعت را با آمدن مسيح پايان يافته مىدانند، ولى كتاب عهد قديم را معتبر و مقدس مىشمارند و از نكات ديگرى كه در اين كتاب آمده استفاده مىكنند در حقيقت، برخورد مسيحيان با احكام موجود در عهد قديم، مانند برخوردى است كه در اسلام با احكام نسخ شده مىشود .2 دو زبان عبرى و كلدانى از زبانهاى سامى و همخانواده با عربىاند .3 رك: بخش هشتم كتاب«~ THE CHIEF WORKS OF BENEDICT DE SPINOZA ~»ترجمه اين بخش در شماره اول فصل نامه هفت آسمان چاپ شده است .4 به گفته عهد قديم، خدا ده فرمان مهم را به حضرت موسى وحى كرده است تا وى آنها را به بنىاسرائيل ابلاغ كند اين دستورات كه مشتمل بر اصول اعتقادى، احكام فقهى و امور اخلاقى است، در سفر خروج (باب بيستم) و سفر تثنيه (باب پنجم) به طور كامل آمده است .5 سبط كه جمع آن اسباط است، به معناى فرزندزاده و نواده است در بنى اسرائيل دوازده طايفه وجود داشت، كه هر يك به يكى از فرزندان يا نوادگان حضرت يعقوب منسوب بودند از دوازده پسر حضرت يعقوب، فرزندان لاوى وظيفه كهانت قوم را بر عهده داشتند و در ميان قوم بنى اسرائيل پراكنده بودند گرچه اسباط بنى اسرائيل، همانند تعداد فرزندان يعقوب دوازده نفر هستند، اما سبط لاوى جزء اين اسباط شمرده نمىشود از طرفى نام يوسف، پسر ديگر يعقوب نيز بين اسباط نيست، اما دو سبط از دوازده سبط، به نام فرزندان اويند بنابراين اسباط بنىاسرائيل، بدون احتساب سبط لاوى، دوازده تن هستند .6 البته بين محققان در اين باره كه اناجيل موجود از چه منبعى استفاده كردهاند اختلاف است براى مثال برخى از آنان يك منبع فرضى با علامت اختصارى«~ Q ~» (مخفف كلمه آلمانى«~ Quelle ~») به معناى منبع را مطرح كنند و مىگويند برخى از اناجيل بايد از اين منبع استفاده كرده باشند.
عهد جديد ـ تاريخ نگارش و نويسندگان [h=3]منبع: مجله هفت آسمان، ج 3 و 4[/h] [h=3]نويسنده: عبد الرحيم سليمانى[/h] [h=3]چكيده:[/h] عهد جديد، بخشى از مجموعه كتاب مقدس است، كه تنها مسيحيان آن را قبول دارند و يهوديان آن را جزء كتاب مقدس خود نمىدانند. اين بخش دربردارنده كتابها و رسالههايى است كه از نظر محتوا، تاريخ نگارش و نويسنده متنوعاند. نكته جالب توجه درباره اين مجموعه آن است كه علاوه بر اين كه منبع اصلى اعتقادات و باورهاى مسيحى است، منبع منحصر به فرد زندگينامه و سيره مؤسس آيين و نيز تاريخ اين دين تا پايان قرن اول است؛ به گونهاى كه براى حوادثى كه در سده اول مسيحى براى اين دين پيش آمده، هيچ منبع ديگرى غير از عهد جديد در دسترس نيست. اين مجموعه در ابعاد عقيدتى و عملى دوگانه است؛ و در بخشى از آن همان ابعاد عقيدتى و عملى عهد قديم دنبال شده، و بر انسان بودن و فرستاده خدا بودن حضرت عيسى و نيز وجوب پايبندى به شريعت موسوى تأكيد شده است. در بخش ديگر اين مجموعه، بر جنبه الوهى حضرت عيسى و نفى شريعت موسوى تأكيد شده است. با توجه به اين كه اين مجموعه در مدتى نزديك به يك قرن و به دست نويسندگان مختلف نوشته شده است، تعيين تاريخ نگارش هر قسمت و نيز نويسندگان آنها بسيار اهميت مىيابد. قطعا وثاقت و اعتبار، با توجه به نزديكى زمان نگارش به ابتداى ظهور دين، قوت مىگيرد؛ و از سوى ديگر، احتمال تأثير نوشته مقدم بر متأخر مىرود. همچنين نويسنده كتاب مىتواند حجيت و اعتبار آن را بالا ببرد؛ مثلا اگر كتاب يا نوشتهاى با دليل قطعى به حواريون حضرت عيسى نسبت داده شود، قطعا اعتبار آن افزايش مىيابد. [h=3]مقدمه[/h] كتاب مقدس مسيحيان از دو بخش اصلى تشكيل شده است: .1 عهد قديم، كه بيش از سه چهارم اين كتاب را در برمىگيرد، و مسيحيان و يهوديان آن را معتبر مىدانند؛ .2 عهد جديد، كه تنها مورد قبول مسيحيان است. عهد جديد شامل 27 كتاب و رساله است. اين مجموعه با چهار انجيل آغاز مىشود، كه به متى، مرقس، لوقا و يوحنا منسوباند. پس از آن، كتابى است به نام اعمال رسولان. سپس سيزده يا چهارده رساله منسوب به پولس، يك رساله منسوب به يعقوب، دو رساله منسوب به پطرس، سه رساله منسوب به يوحنا و يك رساله منسوب به يهودا، آمده است. اين مجموعه با مكاشفه يوحنا پايان مىيابد. گفتنى است كه در ميان مسيحيان هيچ كس معتقد نيست كه بخشى از اين مجموعه يا هيچ كتاب ديگرى را حضرت عيسى عليه السلام آورده است. آنها مىگويند معنا ندارد كه آن حضرت كتابى بياورد، چون كتاب وحى است، و وحى بر واسطه بين خدا و انسان نازل مىشود؛ در حالى كه حضرت عيسى خود خدا و كلمه اوست. پس خودش وحى است، و زندگى و سيره و گفتار او براى هدايت انسانها كفايت مىكند.[SUP] (1) [/SUP] آنها معتقدند اين مجموعه را كسانى نوشتهاند كه مورد تأييد روح القدس بودهاند. با توجه به تنوع اين مجموعه از نظر نويسنده و محتوا و تاريخ نگارش، مىتوان آن را به چند لحاظ تقسيم كرد: .1 محتوا. از اين جهت كه عمده محتواى هر بخش چيست، اين مجموعه را مىتوان به سه بخش تقسيم كرد: الف) بخش تاريخى، كه عمدتا به تاريخ زندگى و فعاليتهاى حضرت عيسى و حواريون مىپردازد . اين بخش كه از چهار انجيل و كتاب اعمال رسولان تشكيل شده است، از اندكى قبل از تولد حضرت عيسى تا اندكى قبل از كشته شدن پطرس و پولس، يعنى تا حدود سال 63 ميلادى را در برمىگيرد. مطالب متنوعى در اين بخش وجود دارد، اما عمده مطالب آن تاريخ و زندگينامه است. ب) بخش عقيدتى، كه عمدتا به ترويج عقايد و دفاع از آنها و رد عقايد ديگر مىپردازد. 21 رساله موجود در عهد جديد، اين بخش را تشكيل مىدهند. در اين بخش اگر به مسئلهاى تاريخى هم اشاره شده باشد، بيشتر براى اثبات يا تقويت مسئلهاى عقيدتى است. ج) بخش پيشگويى، كه در آن وقايع آخرالزمان و آمدن مجدد حضرت عيسى به صورت يك رؤيا و مكاشفه، پيشگويى شده است. در اين بخش تنها كتاب مكاشفه يوحنا قرار دارد. .2 تاريخ نگارش. سده اول مسيحيت را مىتوان به سه بخش تقسيم كرد: الف) عصر حيات زمينى مؤسس دين، يعنى حضرت عيسى. در اين دوره تعداد مسيحيان اندك و محدود به منطقه يهودا (فلسطين) بوده است. اين دوره در حدود سال 30 ميلادى پايانمىيابد. ب) عصر گسترش مسيحيت. در اين دوره دو شخصيت عمده تاريخ مسيحيت پس از حضرت عيسى، نقش آفرينى مىكنند. نزاعهاى بين پطرس ـ كه بزرگترين حوارى حضرت عيسى بوده، و آن حضرت او را سنگ زيربناى كليسا ناميده، [SUP] (2) [/SUP] و شبانى امت را به او سپرده بود[SUP] (3) [/SUP] ـ با پولس ـ كه بعدا ايمان آورد و مدعى شد كه حضرت عيسى را پس از به صليب كشيده شدن ديده، و آن حضرت به او مأموريت داده است[SUP] (4) [/SUP] ـ در اين دوره، واقع شده است. در اين دوره كه نزاع سختى بين حواريون به سركردگى پطرس و پولس، بر سر مسائل عقيدتى و شريعت در جريان بوده است، مسيحيت به دست پولس گسترش مىيابد و در سراسر امپراتورى روم پيرو پيدا مىكند. اين دوره با كشته شدن پطرس و پولس در سال 64 ميلادى پايان مىيابد. ج) عصر نزاعهاى عقيدتى. پس از كشته شدن پطرس و پولس، نزاع بين انديشهها و برداشتهاى اين دو فرد از مسيحيت ادامه مىيابد. در اين دوره است كه غلبه انديشههاى پولسى بر پطرسى تا حدى نمايانتر مىشود. گفته مىشود برخى از حواريون حضرت عيسى تا پايان اين دوره، يعنى حدود سال 100 ميلادى، مىزيستهاند. با توجه به اين سه دوره، كه تا پايان قرن اول ادامه مىيابد، و نيز قرن دوم، مىتوان از مجموعه عهد جديد تقسيم ديگرى به دست داد. هيچ يك از مسيحيان، و نيز محققان، مدعى نشدهاند كه بخشى از اين مجموعه در دورهاول، يعنى در زمان حيات زمينى حضرت عيسى، نگاشته شده است. از سوى ديگر، بيشتر محققان بر آناند كه عمده اين مجموعه در دورههاى دوم و سوم نگاشته شده است، و تعداد اندكى از آنها در قرن دوم. حال اختلاف در اين است كه كدام بخشها در دوره دوم و كدام در دوره سوم نگاشته شده است. .3 مؤلف. در مجموعه عهد جديد، غير از هفت يا هشت رساله پولس، در نويسندگان بقيه بخشها ترديد است، و از خود هريك از قسمتها دليل قابل توجهى براى تعيين نويسنده آنها به دست نمىآيد. با توجه به اين كه هر بخش از اين مجموعه به كسى نسبت داده شده است، آن را مىتوان به اين لحاظ تقسيم كرد: بخشهايى از اين مجموعه به حواريون منسوب است؛ انجيل اول و چهارم به ترتيب به متى و يوحنا؛ سه رساله و كتاب مكاشفه به يوحنا، و دو رساله به پطرس منسوب است. اين سه نفر از حواريون بودهاند. بخشهايى از عهد جديد نيز به افرادى ديگر منسوب است. صحت اين انتسابها بايد مورد بحث قرار گيرد. .4 مسيحشناسى. در عهد جديد با دو نوع مسيحشناسى روبه رو مىشويم: در يك بخش مسيح انسان، پيامبر خدا، [SUP] (5) [/SUP] بنده خدا[SUP] (6) [/SUP] و پسر انسان است[SUP] (7) [/SUP]؛ و اگر هم به او پسر خدا اطلاق مىشود، به معناى بنده مقرب و برگزيده خداست؛ در بخش ديگر، او خود خدا، [SUP] (8) [/SUP] خالق آسمان و زمين[SUP] (9) [/SUP] و پسر خداست؛ به اين معنا كه همذات با خداست. اگر مسيحشناسى اول را عيسى بشرى، و دوم را عيسى خدايى بناميم، مجموعه عهد جديد را نيز مىتوان به اين دو بخش تقسيم كرد. اگر كتاب مكاشفه را، كه درباره پيشگوييهاى آخرالزمان است و به اين بحث مربوط نمىشود، كنار بگذاريم، مىتوان گفت نوشتههاى پولس و انجيل و رسالههاى منسوب به يوحنا به بخش عيسى خدايى، و بقيه قسمتها به بخش عيسى بشرى تعلق دارند. در بخش اخير، سه انجيل متى، مرقس و لوقا قرار دارد، كه به لحاظ مشابهت مطالبى كه درباره حضرت عيسى نقل كردهاند، به آنها اناجيل همنوا[SUP] (10) [/SUP] گفته مىشود. با توجه به آنچه گذشت، درباره زمان نگارش قسمتهاى مختلف عهد جديد و نويسندگان آنها سؤالاتى مطرح مىشود: به لحاظ تاريخى كدام قسمت عهد جديد زودتر نگاشته شد و در دسترس مردم قرار گرفت؟ مسيحيت در دوره دوم قرن اول، يعنى از حدود سال 30 ميلادى تا سال 64 ميلادى، به قسمتهاى ديگر امپراتورى روم نفوذ كرد، و غيريهوديان، كه با انديشههاى يهوديت آشنايى نداشتند، به مسيحيت گرويدند؛ اين غيريهوديان، كه به زودى اكثريت مسيحيان را تشكيل دادند، ابتدا با كدام روايت از مسيحيت مواجه شدند؟ آيا بخش عقيدتى عهد جديد زودتر نگاشته شده و در اختيار مردم قرار گرفته يا بخش تاريخى، و كدام يك تحت تأثيرى ديگرى بوده است؟ افراد مختلفى كه اين مجموعه را به وجود آوردهاند، كدام يك تحت تأثير ديگرى بودهاند؟ نوشتههاى منسوب به يوحنا، كه از نظر مسيحشناسى دنبالهرو نوشتههاى پولس هستند، در چه زمانى و تا چه اندازه تحت تأثير او نوشته شدهاند؟ سه انجيل همنوا، كه از نظر مسيحشناسى در مقابل نوشتههاى پولس قرار دارند، چه زمانى نوشته شدهاند و ميزان تأثيرپذيرى آنها از همديگر و از نوشتههاى پولس چه مقدار است؟ با توجه به اين سؤالات، بحث را پى مىگيريم . پولس، نخستين نويسنده عهد جديد ترتيب فعلى عهد جديد به گونهاى است كه اناجيل چهارگانه و كتاب اعمال رسولان قبل از رسالههاى پولس و ديگر قسمتهاى عهد جديد واقع شدهاند. همچنين اين پنج كتاب، بخش تاريخى عهد جديد را تشكيل مىدهند و به زمانى مىپردازند كه هنوز پولس تغيير كيش نداده بود. پس به لحاظ منطقى بر رسالههاى پولس تقدم دارند. اما همه اينها دلالت نمىكنند كه تاريخ نگارش اين چهار انجيل بر قسمتهاى ديگر مقدم است. در يكى دو قرن اخير عده زيادى در غرب به نقد كتاب مقدس و تحليل متنى آن پرداختهاند و از درون خود اين متون شواهد قانع كنندهاى براى تاريخ تقريبى نگارش قسمتهاى مختلف عهد جديد يافتهاند؛ هر چند خودشان معترفاند كه تاريخ دقيق هيچ يك از اين قسمتها را نمىتوان معين كرد. از جمله مهمترين دستاوردها اين است كه نخستين نوشتههاى عهد جديد، رسالههاى پولس بوده است. امروزه كمتر كسى از محققان با اين مطلب مخالف است. از سوى ديگر، تنها قسمتى از عهد جديد، كه از نظر نويسنده مورد اختلاف نيست، نوشتههاى پولس است؛ و چون او در زمانى بين 35 تا 40 ميلادى تغيير كيش داده و در سال 64 ميلادى به قتل رسيده است، پس زمان تقريبى نگارش اين رسالهها مشخص مىشود. برخى از دانشمندان تاريخ تقريبى نگارش هر قسمت را بيان كردهاند، و ما با مقايسه اين تاريخها مىتوانيم به تقدم تاريخ نگارش رسالههاى پولس، و اين كه آنها اولين نوشتهها بودهاند، پىببريم. ما هنگامى كه به هر يك از اين كتابها و رسالهها مىپردازيم، برخى از اين اقوال را نقل مىكنيم. برخى ديگر از اين دانشمندان به اين نكته تصريح كردهاند؛ مريل سى. تنى[SUP] (11) [/SUP] مىگويد: كتابهاى عهد جديد از نظر تاريخى به ترتيبى كه در كتاب مقدس قرار داده شدهاند، نوشته نشدهاند. نبايد خيال كرد كه چون مثلا اناجيل قبل از نوشتجات پولس قرار داده شدهاند، پس حتما زودتر از آنها نوشته شدهاند. به علاوه، امكان دارد بين تاريخ تأليف و زمان مطالبى كه به آنها اشاره شده، فاصله قابل ملاحظهاى وجود داشته باشد؛ مثلا مرقس در مورد زندگى مسيح مطالبى ذكر مىكند كه در دهه سوم قرن اول ميلادى واقع شدهاند، ولى خود انجيل قبل از سالهاى 65 تا 70 ميلادى در دسترس عموم قرار نگرفت.[SUP] (12) [/SUP] و. م. ميلر، پس از اين كه در يك بخش به زمان نوشته شدن رسالههاى پولس اشاره مىكند، در فصل بعد مىگويد كه چون تعاليم رسالهها و حكايات شفاهى كافى نبود، پس نياز پيدا شد كه امورى درباره زندگى، تعاليم و معجزات عيسى نوشته شود. بنابراين، عدهاى احساس وظيفه كردند كه انجيل بنويسند.[SUP] (13) [/SUP] توماس ميشل مىگويد: از جمله كتابهاى عهد جديد سيزده نامه است، كه به پولس نسبت داده مىشود. زمان نگارش اين نامهها از همه كتابهاى عهد جديد جلوتر است.[SUP] (14) [/SUP] جوان ا. گريدى مىگويد: در سالهاى نخست تولد مسيحيت هيچ گزارش يا تعليم مكتوبى وجود نداشت...؛ نخستين گزارشهاى مكتوبى كه درباره مسيحيت موجود است، رسالههاى پولس قديس است. اين رسالهها احتمالا بين سالهاى 50 ميلادى و سال مرگ پولس، يعنى حدود 64 ميلادى، نوشته شدهاند.... بنابراين، رسالههاى پولس قديس، همراه با عهد قديم، نخستين نوشتههايى بود كه كليساها به كار مىبردند .[SUP] (15) [/SUP] نويسندهاى ديگر با اذعان به اين كه رسالههاى پولس قبل از اناجيل و ديگر قسمتهاى عهد جديد نوشته شدهاند، احتمال مىدهد كه تنها رساله كوچك يعقوب قبل از رسالههاى پولس نوشته شده باشد: چهار انجيل به حوادث سى سال اول عصر مسيحى مىپردازند و رسالههاى عهد جديد به باقيمانده قرن اول تعلق دارند، اما چند عدد از اين نامهها حتى قبل از قديمترين اناجيل موجود بودهاند . نخستين اسناد عهد جديد، آن دسته از رسالههاى پولس هستند كه قبل از دو سال حبس وى در روم (60ـ 62 ميلادى) نگاشته شدهاند. البته احتمالا يك استثنا وجود دارد، و آن رساله يعقوب است.[SUP] (16) [/SUP] ديگرى مىگويد: قديمترين متن موجود مسيحى نامههاى پولس است...؛ آنها قديمترين بخش عهد جديد هستند. در دايره دانشمندان گهگاه اظهار مىشود كه رساله يعقوب... نخستين رساله از عهد جديد است، اما تقريبا همه متفقاند كه رساله اول پولس به تسالونيكيان، قديمترين سندى است كه بعدا براى تشكيل عهد جديد جمع آورى شد.[SUP] (17) [/SUP] براى اين كه اهميت تقدم تاريخ نگارش رسالههاى پولس بر قسمتهاى ديگر عهد جديد، به ويژه اناجيل همنوا، روشن شود، به چند نكته بايد اشاره كنيم: .1 از كتاب اعمال رسولان و رسالههاى پولس اين نكته به دست مىآيد كه در دوره دوم سده اول مسيحى، يعنى از پايان حيات زمينى حضرت عيسى (حدود 30 ميلادى) تا زمان كشته شدن پطرس و پولس (64 ميلادى)، دو روايت از مسيحيت در كار بوده است؛ و اين دو نفر رهبرى جناحهاى مدافع اين دو روايت را بر عهده داشتهاند. اختلاف اصلى اين دو روايت در دو چيز است: .1 مسيحشناسى؛ .2 عمل به شريعت. مسيحشناسى گروه اول به رهبرى پطرس، عيسى بشرى است . آنها عيسى را انسان و بنده خدا مىدانند. اين انديشه در سه انجيل همنوا به چشم مىخورد . مسيحشناسى گروه ديگر، عيسى خدايى است، و مسيح نزد آنان خداى متجسد به شمار مىرود . همچنين گروه اول عمل به شريعت يهود را لازم مىدانستند، ولى پولس چنين اعتقادى نداشت . همچنين از رسالههاى پولس و نيز كتاب اعمال رسولان برمىآيد كه نزاع سختى بين اين دو گروه در جريان بوده است. پولس مىگويد: اما چون پطرس به انطاكيه آمد، او را رو به رو مخالفت نمودم، زيرا كه مستوجب ملامت بود . چون كه قبل از آمدن بعضى از جانب يعقوب با امتها [غيريهوديان] غذا مىخورد، ولى چون آمدند از آنانى كه اهل ختنه [يهوديان] بودند ترسيده، باز ايستاد و خويشتن را جدا ساخت . و ساير يهوديان هم با وى نفاق كردند؛ به حدى كه برنابا نيز در نفاق ايشان گرفتار شد . ولى چون ديدم كه به راستى انجيل به استقامت رفتار نمىكنند، پيش روى همه پطرس را گفتم : اگر تو كه يهود هستى، به طريق امتها، و نه به طريق يهود، زيست مىكنى، چون است كه امتها را مجبور مىسازى كه به طريق يهود رفتار كنند؟ [SUP] (18) [/SUP] پولس از اين كه عدهاى از اهالى غلاطيه به طرف گرايش ديگر جذب شدهاند، ناراحت شده و مىگويد: اى غلاطيان بىفهم! كيست كه شما را افسون كرد تا راستى را اطاعت نكنيد كه پيش چشمان شما عيسى مسيح مصلوب شده مبين گرديد. فقط اين را مىخواهم از شما بفهمم كه روح را از اعمال شريعت يافتهايد يا از خبر ايمان؟ آيا اين قدر بىفهم هستيد كه به روح شروع كرده، الان به جسم كامل مىشويد؟ [SUP] (19) [/SUP] .2 فعاليت حواريون و پطرس بيشتر در ميان يهوديان و منطقه يهودا متمركز بود. اين منطقه بخش بسيار كوچكى از امپراتورى روم بوده است. اما پولس با اين كه قبول داشت حضرت عيسى پطرس را به جانشينى خود و رهبرى امت برگزيده است، مدعى شد مأموريتى كه به پطرس داده شده، تنها بشارت يهوديان است، و بشارت غيريهوديان را حضرت عيسى پس از صليب به خود او واگذار كرده است: بلكه به خلاف آن چون ديدند كه بشارت نامختونان[SUP] (20) [/SUP] به من سپرده شد؛ چنان كه بشارت مختونان به پطرس. زيرا او كه براى رسالت مختونان در پطرس عمل كرد، در من هم براى امتها عمل كرد. پس چون يعقوب و كيفا و يوحنا، كه معتبر به اركان بودند، آن فيضى را كه به من عطا شده بود، ديدند، دست رفاقت به من و برنابا دادند تا ما به سوى امتها رويم؛ چنان كه ايشان به سوى مختونان.[SUP] (21) [/SUP] پس پولس به سوى امتها و غيريهوديان مىرود و حواريون به فعاليت در ميان يهوديان مىپردازند . اما اين تقسيم نابرابر است؛ چرا كه يهوديان اقليت بسيار كوچكى در امپراتورى روم بودند . بنابراين، دامنه فعاليت پولس بسيار بيشتر بوده است. اهميت اين مسئله در اين است كه پس از گسترش مسيحيت و نفوذ آن در سراسر امپراتورى روم، اكثريت قاطع مسيحيان را غيريهوديان تشكيل مىدادند؛ و اين اكثريت از طريق روايت پولسىبا مسيحيت آشناشده بودند. .3 روايت پطرسى از مسيحيت، ريشه در يهوديت داشت، و اصول آن با دين يهود هماهنگ بود. بنابراين، اين روايت براى يهوديان قابل فهم بود، اما براى غير يهوديان ـ كه با مبانى دينى يهود و متون مقدس آنان آشنايى نداشتند، و سنت و انديشههاى دينى بسيار متفاوتى داشتند ـ آسان نبود. اما روايت پولسى قرابت بسيار نزديكى با انديشههاى آنان داشت. جان . بى. ناس مىگويد: اما چون وى نزد امم غيريهودى به دعوت مبعوث بود، فكر مسيحيت، و بعثت و رجعت او به كلى نزد ايشان فكرى بيگانه بود. از اين رو، پولس از راه ديگرى كه متناسب با فكر و انديشه آن اقوام بود، درآمد.[SUP] (22) [/SUP] ويل دورانت مىگويد: پولس... الهياتى به وجود آورد كه در سخنان مسيح چيزى جز نكات مبهم از آن نمىتوان يافت . هر انسانى كه از زن به دنيا بيايد، وارث گناه آدم است، و از نفرين ابدى جز به وسيله مرگ پسر خدا، كه كفاره گناه است، نمىتواند نجات يابد.[SUP] (23) [/SUP] چنين مفهومى براى مشركان قابل قبولتر از يهوديان بود.... غيريهوديان انطاكيه و شهرهاى ديگر، كه هرگز مسيح را در حياتش نشناخته بودند، نمىتوانستند او را جز به شيوه خدايان منجى بپذيرند.[SUP] (24) [/SUP] نويسنده مسيحى ديگرى مىگويد: پولس به جنبشهاى دينى زمانش به شدت اهتمام مىورزيد و به يهوديت و آيين ميترا و ديانت آن زمان، كه اسكندريه آن را پذيرفته بود، بسيار دانا بود. بنابراين، بسيارى از افكار و مصطلحات آنها را به مسيحيت منتقل كرد و به توسعه و رشد انديشه اصلى عيسى، كه انديشه ملكوت آسمان بود، اهميتى نمىداد. وليكن به مردم تعليم مىداد كه عيسى فقط مسيح موعود و زعيم يهود، كه وعده داده شده است، نيست، بلكه او پسر خداست كه به زمين نزول كرده است تا خودش را قربانى كند و به صليب رود تا كفاره گناه انسان شود. پس مرگ او قربانىاى مثل قربانى شدن خدايان براى نجات بشر در اديان ابتدايى بود؛ و مسيحيت چيزهاى زيادى از اين دينها به عاريه گرفت.[SUP] (25) [/SUP] با توجه به آنچه گفته آمد، روشن مىشود كه زمينه تأثير و نفوذ رسالههاى پولس چه اندازه بوده است. رسالههاى پولس اولين نوشتههايى است كه در كليساهاى مسيحى خوانده مىشده، و زمينههاى پذيرش آنها هم زياد بوده است. بنابراين، اگر ديگر قسمتهاى عهد جديد در دوره سوم قرن اول، يا پس از آن، كه اكثريت قاطع مسيحيان را غيريهوديان تشكيل مىدادند، نوشته شده باشند، ميزان تأثير انديشههاى پولس را در آنها بايد بررسى كرد. مسلما با مرور زمان روايت پطرسى مسيحيت ضعيفتر مىشده است، و روايت پولسى قويتر: پولس حوارى را غالبا دومين مؤسس مسيحيت لقب دادهاند و مسلما او در اين راه جهاد كرد و فرقه طرفداران اصول و شرايع موسوى را مغلوب ساخت؛ به طورى كه آنها اهميت، موقع و مقام خود را بر اثر مساعى پولس از كف دادند، ولى اهميت او بيشتر از آن جهت است كه وى اصول لاهوت و مبادى الوهى (تئولوژيك) خاصى به وجود آورد كه آثار روحانى مبادى عيسى را در ضمير و روح پيروان او ثابت و مستقر ساخت؛ و همين اصول سبب شد كه نصرانيت عالمگير شود و در ممالك جهان انتشار يابد؛ و از اين جهت، بزرگترين خدمت را در تحول تمدن غربى، پولس انجام داده است. [SUP] (26) [/SUP] رسالههاى پولس در عهد جديد چهارده رساله وجود دارد كه يا به صورت قطعى و يا احتمالى به پولس نسبت داده مىشوند. اين مجموعه را مىتوان به سه دسته تقسيم كرد: .1 رسالههايى كه در انتساب آنها به پولس ترديدى نيست، و علاوه بر اينكه كليسا آنها را به پولس نسبت مىدهد، دانشمندان كتاب مقدس در انتساب آنها كمتر ترديد كردهاند. اين رسالهها هفت عددند: روميان، دو رساله به قرنتيان، غلاطيان، فيلپيان، اول تسالونيكيان، فليمون.[SUP] (27) [/SUP] .2 رسالههايى كه در كتاب مقدس به پولس منسوباند و كليسا عموما اين انتساب را تأييد كرده، اما دانشمندان كتاب مقدس آن را تأييد نمىكنند. اين رسالهها شش عددند: افسسيان، كولسيان، دوم تسالونيكيان، دو رساله به تيموتائوس، تيطس.[SUP] (28) [/SUP] .3 در عهد جديد يك رساله وجود دارد كه در انتساب آن به پولس در خود كليسا اختلاف است؛ و آن رساله به عبرانيان است. محتواى اين رساله شباهتهايى با رسالههاى پولس دارد و در گذشته بسيارى از دانشمندان مسيحى آن را به پولس نسبت مىدادهاند، اما امروزه كمتر آن را به پولس نسبت مىدهند و يا انتساب آن را رد مىكنند.[SUP] (29) [/SUP] كليساى ارتدكس اين رساله را به پولس نسبت مىدهد.[SUP] (30) [/SUP] برخى از اين رسالهها خطاب به افرادى خاص نوشته شده است، كه به آنها رسالههاى شبانى گفتهمىشود، كهچهار عددند. بقيهرسالهها خطاب به كليساهاى شهرهاى مختلف نگاشته شدهاند . رسالههاى پولس بين سالهاى 40ـ 64 ميلادى نوشته شدهاند، اما ترتيب زمان نگارش آنها در عهد جديد رعايت نشده است. همچنين از آن جا كه پولس بيشتر در حال مسافرت بوده است، اين رسالهها را از شهرهاى مختلف فرستاده است. اناجيل همنوا و كتاب اعمال رسولان گفته شد كه نخستين نوشتههاى عهد جديد رسالههاى پولس هستند، كه قبل از سال 64 ميلادى نوشته شدهاند. از سوى ديگر، اصلىترين و مهمترين بخشى كه در عهد جديد بيانگر روايت عيسى خدايى است، همان رسالههاى پولساند. حال بايد ببينيم مهمترين بخشى كه به بيان روايت عيسى بشرى مىپردازد، در چه زمانى و به دست چه كسانى نوشته شده است؟ اين بخش از سه انجيل متى، مرقس و لوقا تشكيل شده است. كتاب اعمال رسولان به اين دليل به اين مجموعه ملحق شده كه اولا از نظر مسيحشناسى مانند سه انجيل همنواست؛ ثانيا از نظر مؤلف و تاريخ نگارش ارتباط نزديكى با لوقا دارد، به گونهاى كه در اين بحث آنها را نمىتوان از هم جدا كرد. در اين بخش نخست بايد روابط اين سه انجيل و مشتركات آنها را بيان كنيم، و سپس به بحث درباره هر يك از آنها بپردازيم. [h=3]الف) مباحث مشترك اناجيل همنوا[/h] .1 زمان نگارش امروزه بيشتر محققان بر آناند كه هيچ يك از اناجيل همنوا قبل از سال 64 ميلادى نگاشته نشده است؛ هر چند قبلا گمان مىرفت كه اين اناجيل قبل از اين زمان نوشته شدهاند، و حتى گاهى زمان نگارش برخى از آنها را به قبل از سال 40 ميلادى برمىگردانيدند : [SUP] (31) [/SUP] «انجيل مرقس، كه در حدود سال 70 ميلادى نوشته شده، نخستين انجيل مكتوب عهد جديد است» .[SUP] (32) [/SUP] «انجيل نويسى در اواسط دهه 60 ميلادى آغاز گشت. در اين زمان، ابتدا انجيل مرقس... وپس از آن متى... و سپس لوقا... نوشته شدند. نزديك به پايان قرن اول، انجيل يوحنا نوشتهشد» .[SUP] (33) [/SUP] نويسندهاى مسيحى به نام دكتر كشيش فهيم عزيز، اقوال موجود درباره زمان نگارش نخستين انجيل (مرقس) را اين گونه دستهبندى مىكند: .1 پيروان سنت مصرى تأكيد مىكنند كه اين انجيل در اواسط دهه 40 ميلادى نگاشته شدهاست؛ .2 س. تورى مىگويد بين سالهاى 39 و 40 ميلادى نوشته شده است؛ .3 هارينگ مىگويد در دهه 50 ميلادى نوشته شده است؛ .4 اكثريت دانشمندان معتقدند كه بين سالهاى 64 تا 70 ميلادى نگاشته شده است. دليل آنها شهادت ايرنئوس [SUP] (34) [/SUP] است كه مىگويد مرقس انجيلش را بعد از مرگ پطرس و پولس نگاشت. مضافا اين كه امورى در خود اين انجيل وجود دارد كه گواه اين مدعاست.[SUP] (35) [/SUP] جان. بى. ناس مىگويد كه انجيل مرقس قبل از دو انجيل متى و لوقا موجود بود، و در حدود 65 تا 70 ميلادى نوشته شده است.[SUP] (36) [/SUP] .2 منابع اناجيل همنوا در ميان اين سه انجيل، قديمترين و كوتاهترين آنها انجيل مرقس است، و تقريبا تمام مطالبى كه در اين انجيل آمده، در دو انجيل ديگر تكرار شده است. از سوى ديگر، مطالبى در دو انجيل متى و لوقا آمده كه در انجيل مرقس نيست. در هر كدام از دو انجيل متى و لوقا نيز مطالبى آمده كه در ديگرى موجود نيست. اين مسئله، كه به «مشكل اناجيل همنوا»[SUP] (37) [/SUP] معروف شده، بحثهاى بسيارى در پى داشته است.[SUP] (38) [/SUP] براى حل اين مشكل، به تدريج فرضيههايى مطرح مىشده است؛ نخستين و قديمترين فرضيه اين است كه اين اناجيل از يك منبع شفاهى استفاده كردهاند. درباره زندگى حضرت عيسى يك سنت شفاهى غيرقابل تغيير و جا افتاده وجود داشته است، كه اين سه انجيل مطالب مشترك خود را از آن گرفتهاند.[SUP] (39) [/SUP] البته اين فرضيه تنها مىتواند براى مطالبى كه در هر سه انجيل تكرار شده، منبع پيدا كند. نيز مىتواند به «فرضيه مرقسى»[SUP] (40) [/SUP] كمك كند؛ اين فرضيه مىگويد انجيل مرقس براى دو انجيل متى و لوقا منبع بوده است. از اين رو، تقريبا تمام مطالب انجيل مرقس در دو انجيل ديگر تكرار شده است.[SUP] (41) [/SUP] چون اين سؤال پيش مىآيد كه منبع انجيل مرقس چه بوده است؟ بر اساس فرضيه اول مىتوان گفت كه اين انجيل از منبع شفاهى استفاده كرده است. البته يك سخن در اين جا ايناست كه مرقس گفتههاىپطرس را نوشتهاست. اما مجموع اين دو فرضيه هم مشكل را كاملا حل نمىكنند، چون درست است كه تمام مطالب انجيل مرقس در دو انجيل ديگر آمده، اما مطالبىدر هر دو انجيل آمده كه در انجيل مرقس موجود نيست؛ منبع اين مطالب چه بوده است؟ در اين باره فرضيه سومى مطرح شده است. دانشمندان كتاب مقدس براى مطالب مشترك بين متى و لوقا منبعى فرض كردهاند، و به«~ Q، ~»كه از كلمه آلمانى«~ Quelle ~»به معناى منبع گرفته شده، معروف است.[SUP] (42) [/SUP] بنابراين، دو انجيل متى و لوقا از دو منبع مشترك استفاده كردهاند: يكى انجيل مرقس و ديگرى منبع«~ .Q ~»اما باز هم مشكل حل نشده است، چون در هر يك از اين دو انجيل مطالبى وجود دارد كه در انجيل مرقس و انجيل ديگر نيست، لذا دانشمندان مجبور شدهاند دو منبع ديگر در نظر بگيرند: يكى منبع«~ M ~»و ديگرى منبع«~ L، ~»كه به ترتيب، اشاره به مطالب خاص هر يك از اناجيل متى و لوقا دارند.[SUP] (43) [/SUP] .3 نويسندگان اناجيل همنوا در بحث درباره هر يك از اناجيل همنوا درباره نويسندگان آنها هم بحث مىشود، اما يك نكته وجود دارد كه كلى است و خاص هيچ كدام از اين سه انجيل نيست . اين سه انجيل سنتا به سه شخصيت قرن اول مسيحيت نسبت داده مىشوند. نام اين سه انجيل از همين اشخاص گرفته شده است. از اين سه، يكى متى است، كه گفته مىشود همان متاى حوارى است؛ ديگرى مرقس است، كه با يوحناى مرقس، شاگرد پطرس، تطبيق مىشود؛ سومى لوقا است، كه گفته مىشود همان شاگرد خاص پولس است. اما نكته اين جاست كه از هيچ جاى اين سه انجيل برنمىآيد كه نويسنده آنها كيست. تنها در عنوان كتاب نام اين افراد آمده است. ولى حتى عنوان اين اناجيل، و همچنين انجيل يوحنا به گونهاى است كه انتساب به اين افراد را نشان نمىدهد. در بيشتر كتابهاى موجود، كلمه انجيل به اسم اين افراد اضافه شده، و چنين مىنمايد كه همين افراد نويسندگانشان بودهاند، اما عهد جديد در اصل به زبان يونانى نوشته شده، و اگر قسمتهايى از آن به غير زبان يونانى نوشته شده باشد، نسخه اصلى در دسترس نيست، و تنها نسخه يونانى موجود است. در زبان يونانى اين عنوان به گونه ديگرى است: چهار انجيل سنتا به متى، مرقس، لوقا و يوحنا نسبت داده مىشوند، ولى عنوان اصلى اناجيل نامعلوم است. نام بيشتر كتابهاى يونانى صريحا به نويسنده آنها اضافه مىشود؛ مثلا مىگويند : ايلياد هومر و جمهورى افلاطون. اين در حالى است كه براى انجيلها حرف اضافه«~ Kata ~» (در زبان يونانى به معناى به روايت متى و...) به كار مىبرند، و گويا بدين شيوه از نسبت دادن آن كتابها به نويسندگان سنتى آنها مىپرهيزند.[SUP] (44) [/SUP] به همين دليل است كه در بسيارى از متون و دايرةالمعارفهاى انگليسى عنوان اناجيل را اين گونه قرار مىدهند: «~ ... , .The Gospel According to Matthew Mark ~»[SUP] (45) [/SUP]و در زبان عربى اين عنوان به اين صورت به كار رفته است: «الانجيل بحسب متى، مرقس و.. .» .[SUP] (46) [/SUP] شايد بهترين برگردان فارسى اين عنوان «انجيل به روايت متى، مرقس و...» باشد. [h=3]ب) مباحث ويژه هر يك از اناجيل همنوا[/h] گفته شد كه انجيل مرقس قديمترين انجيل است، و ترتيب عهد جديد موجود مطابق تاريخ نگارش نيست. ما با ترتيب تاريخ نگارش به اين بحث مىپردازيم. .1 انجيل به روايت مرقس عموما اين انجيل را به يوحناى مرقس، دوست و همدم پطرس، كه گاهى همسفر پولس نيز بوده است، نسبت مىدهند. البته از خود انجيل چنين چيزى ثابت نمىشود، و حتى برخى احتمال مىدهند كه فرد ديگرى به همين نام اين انجيل را نوشته باشد.[SUP] (47) [/SUP] اگر نويسنده همان يوحناى مرقس باشد، نام او در عهد جديد آمده، و نام مادرش مريم است . در كتاب اعمال رسولان چنين آمده است كه وقتى پطرس دستگير شد و يك شب را در زندان سپرى كرد، حواريون در خانه مريم، مادر يوحناى مرقس، براى دعا تجمع كردند. وقتى پطرس آزاد شد، مستقيما به خانه او آمد.[SUP] (48) [/SUP] او بعدا همراه پسر عموى خود، برنابا، كه همراه پولس بود، در سفرهاى تبليغى شركت مىكند، [SUP] (49) [/SUP] اما در اثناى سفر به دليل نامعلومى از آن دو جدا مىشود و به اورشليم باز مىگردد.[SUP] (50) [/SUP] بعدها برنابا از پولس مىخواهد كه مرقس را نيز همراه خود ببرد، ولى پولس به اين دليل كه بار اول آنها را ترك كرده بود، اين امر را نمىپذيرد. از اينرو، نزاعى سخت بين آنان درگرفت، و كار به جايى رسيد كه برنابا از پولس جدا شد، و همراه با مرقس مسير ديگرى را در پيش گرفت.[SUP] (51) [/SUP] از رساله اول پطرس برمىآيد كه مرقس همراه پطرس در روم بوده و از نزديكان او بوده است : «پسر من، مرقس، به شما سلام مىرساند» .[SUP] (52) [/SUP] منشأ انجيل مرقس يوسبيوس (حدود 260ـ 440)، اسقف قيصريه، از قول پاپياس كه بين سالهاى 110 تا 130 ميلادى اسقف شهر هيراپوليس در آسياى صغير بوده است، [SUP] (53) [/SUP] درباره منشأ انجيل مرقس چنين نقل مىكند: «يوحنا كه شيخ كليسا بود نيز چنين گفته است: مرقس مترجم پطرس بود و هرچه ثبت كرد با دقت بسيار زياد ثبت نمود. مع هذا، مطالب وى با همان ترتيبى نبود كه خداوند ما سخن گفت يا انجام داد، زيرا وى كلام خداوند ما را نشنيد و شاگرد او نبود، بلكه همانطورى كه قبلا گفته شد، وى همسفر پطرس بود، و پطرس به او تعاليم لازم را داد، ولى فرمايشات خداوند را به ترتيب تاريخى براى او نقل نكرد. بنابراين، مرقس در هيچ قسمتى اشتباه نكرده، بلكه مطالب را ثبت نموده است، زيرا او در يك قسمت دقت كامل داشته است، و آن اينكه آنچه شنيده است به درستى ثبت كند و هيچ مطلب نادرست ننويسد» .[SUP] (54) [/SUP] يوسبيوس در قرن چهارم مىزيسته، و او از پاپياس نقل مىكند، و منبع نقل اين دو در دست نيست، لذا برخى احتمال دادهاند كه مرقس خودش مواد انجيل را جمعآورى كرده باشد. [SUP] (55) [/SUP] اگر اينگونه باشد، ممكن است باز به همان منبع شفاهى، كه قبلا ذكر شد، باز گرديم. زمان و مكان نگارش انجيل مرقس گفته شد كه اكثريت دانشمندان اين انجيل را قديمترين انجيل مىدانند، و به همين مناسبت اختلافاتى كه درباره زمان نگارش اين انجيل وجود دارد بيان شد، و گفته شد كه اكثر محققان برآناند كه اين انجيل بين سالهاى 65ـ 70 ميلادى نوشته شده است. درباره مكان نوشته شدن اين كتاب نيز اختلاف است. برخى محل نگارش آن را مصر، و برخى انطاكيه دانستهاند، ولى اكثر دانشمندان معتقدند اين انجيل در روم نوشته شده است.[SUP] (56) [/SUP] .2 انجيل به روايت متى اعتقاد بر اين بوده است كه اين انجيل، كه مفصلترين اناجيل است و در ابتداى مجموعه عهد جديد قرار گرفته، قديمترين اناجيل است، و به دست متاى حوارى، نوشته شده است. همچنين بر اين باور بودهاند كه اين انجيل در اصل به زبان عبرى نوشته شده، و بعد به يونانى ترجمه شده است؛ هرچند اصل عبرى آن موجود نيست.[SUP] (57) [/SUP] اما با آغاز نقادى عصر جديد، همه اين عقايد زير سؤال رفته است. تاريخ نگارش انجيل متى برخى تاريخ نگارش اين انجيل را به اوايل دهه 40 برگردانيدهاند، [SUP] (58) [/SUP] اما از خود انجيل برمىآيد كه زمان نگارش آن بايد بسيار ديرتر از اين تاريخ باشد. در اين انجيل آمده است كه هنگامى كهيهوداى اسخريوطى عيسى را تسليم كرد، از سران يهود سىپاره نقره دريافت كرد. اما يهودا به زودى پشيمان شد و پارههاى نقره را در معبد انداخت. رؤساى كهنه اين نقرهها را برداشتند وبا آن مزرعهاى براى مقبره غريبان خريدند. چون نقره به منزله خونبها بوده است، نام اين مزرعه را «حقل الدم» گذاشتند. سپس مىگويد: «از آن جهت، اين مزرعه تا امروز به حقل الدم مشهور است» .[SUP] (59) [/SUP] فراموش شدن نام يك محل زمانى نسبتا طولانى را مىطلبد، لذا تأكيد بر روى كلمه «تاامروز» ، نشان مىدهد كه تاريخ نگارش اين انجيل حداقل چند دهه پس از ماجراى صليب بوده است. از سوى ديگر، امروزه تقريبا مسلم است كه انجيل متى پس از انجيل مرقس نوشته شده. به اين دليل كه تمام مطالب مرقس در اين انجيل آمده است. بنابراين، متى از مرقس استفاده كرده است. چنان كه گفتيم، امروزه اكثريت دانشمندان بر اين باورند كه انجيل مرقس بينسالهاى 65ـ 70 ميلادى نوشته شده است. پس تاريخ نگارش انجيل متى نمىتواند قبل از اين تاريخ باشد. نويسنده مسيحى، دكتر كشيش فهيم عزيز، پس از نقل اقوالى درباره تاريخ نگارش اين انجيل مىگويد: پس ممكن است مانند اكثريت دانشمندان قائل شويم كه اين انجيل بعد از سال 70 ميلادى، و چهبسا بين سالهاى 75ـ 80 ميلادى، نوشته شده است.[SUP] (60) [/SUP] برخى ديگر، تاريخ نگارش را اندكى پس از سال 70 ميلادى و تخريب اورشليم مىدانند.[SUP] (61) [/SUP] همچنين برخى سال 90 ميلادى را محتمل مىدانند.[SUP] (62) [/SUP] با اين حال، گروهى با استناد به اينكه اين انجيل سقوط شهر اورشليم در سال 70 ميلادى را پيشگويى كرده، [SUP] (63) [/SUP] ولى اشارهاى به وقوع اين پيشگويىنكرده، احتمالقويتر را اينمىدانند كهاندكى قبل از سال70ميلادىنگاشته شده باشد.[SUP] (64) [/SUP] نويسنده انجيل متى به گفته اناجيل، حضرت عيسى فردى را كه براى روميان ماليات مىگرفت دعوت مىكند، و او مىپذيرد.[SUP] (65) [/SUP] نام اين فرد در انجيل متى، متى است، و در دو انجيل ديگر «لاوى» . از سوى ديگر، نام متاى باجگير در عهد جديد در فهرست حواريون قرار دارد.[SUP] (66) [/SUP] كليسا از اوايل قرن دوم تا آغاز مطالعات نقادانه جديد، معتقد بوده است همين متاى باجگير، كه نام ديگرش لاوى، و از حواريون بوده است، انجيل منسوب به متى را نگاشته است.[SUP] (67) [/SUP] اين امر به دو دليل بوده است: يكى اينكه عنوان اين كتاب (انجيل به روايت متى) انتساب به او را مىرساند. البته در خود متن هيچ دليلى بر اين انتساب وجود ندارد، اما از اوايل قرن دوم اين عنوان بوده است؛ [SUP] (68) [/SUP] دليل دوم شهادت پاپياس است. يوسبيوس در اوايل قرن چهارم از پاپياس در اوايل قرن دوم نقل مىكند كه متى انجيل خود را به زبان عبرى نگاشت، و هر كس به اندازه توان خود اين انجيل را ترجمه كرد.[SUP] (69) [/SUP] با اين حال، محققان جديد اين دو دليل را كافى ندانسته، و انتساب اين انجيل را به متاى حوارى مورد ترديد قرار داده، بلكه رد كردهاند. آنها مىگويند گفته پاپياس بر انجيل موجود منطبق نمىشود، چون او مىگويد متى انجيلش را به زبان عبرى نگاشت؛ در حالى كه لغتشناسان مىگويند اين انجيل موجود بايد در اصل به زبان يونانى نوشته شده باشد.[SUP] (70) [/SUP] نكته ديگر اين است كه متاى حوارى خود شاهد حوادث زندگى حضرت عيسى بوده است؛ در حالى كه انجيل موجود مطالب انجيل مرقس را، كه خود از حواريون نبوده، بهطور كامل نقل كرده است؛ و اين نمىتواند قابل قبول باشد.[SUP] (71) [/SUP] علاوه بر اين، زبان مادرى متاى حوارى آرامى بوده است؛ در حالى كه انجيل مرقس به زبان يونانى نوشته شده و متى نمىتوانسته از آن استفاده كند.[SUP] (72) [/SUP] با توجه به آنچه گفته شد، بسيارى بر اين باورند كه انجيل موجود را فرد ديگرى كه ناشناخته است و شايد نام او متى بوده، نوشته است.[SUP] (73) [/SUP] دستكم در اينكه بتوان اين انجيل را به متاى حوارى نسبت داد ترديد وجود دارد.[SUP] (74) [/SUP] البته هنوز هم برخى اين انجيل را به صورت قطعى به متاى حوارى نسبت مىدهند، و مىگويند : از آنجا كه متى در ميان حواريون چندان مهم نبوده، انگيزهاى وجود نداشته كه كسى انجيل بنويسد و به او نسبت دهد.[SUP] (75) [/SUP] ولى اين دليل چندان محكم به نظر نمىرسد، چون اولا اشتباه در استناد حتما نبايد عمدى باشد؛ ثانيا انتساب به افراد ناشناختهتر زودتر پذيرفته مىشود. مكان نگارش انجيل متى و زبان اصلى آن برخى مىگويند اين انجيل براى اهالى فلسطين نگاشته شده است، [SUP] (76) [/SUP] ولى بيشتر مكان نگارش اين انجيل را انطاكيه و براى اهالى آن ديار مىدانند.[SUP] (77) [/SUP] با توجه به مطالبى كه در انجيل آمده، گفته مىشود كه مخاطب اين انجيل مسيحيان يهودى الاصل بودهاند.[SUP] (78) [/SUP] در گذشته عقيده بر اين بود كه اين انجيل در اصل به زبان عبرى نگاشته شده، و بعدا به زبان يونانى ترجمه شده است.[SUP] (79) [/SUP] دليل اصلى اين اعتقاد همان شهادت پاپياس است، كه نقل شد. اما، همانطور كه گذشت، لغتشناسان مىگويند كتاب موجود بايد در اصل به زبان يونانى نگاشته شده باشد. .3 انجيل به روايت لوقا و كتاب اعمال رسولان قبل از ورود به بحث درباره مؤلف و تاريخ نگارش اين دو كتاب، بايد بيان كنيم كه چه ارتباطى بين اين دو كتاب وجود دارد كه باعث شده تحت يك عنوان به بحث درباره آنها بپردازيم. بدين منظور، دو نكته را يادآور مىشويم : .1 ابتداى اين دو كتاب بهگونهاى است كه ظن بسيار قوى ايجاد مىكند كه نويسندهشان بايد يك نفر باشد. در ابتداى انجيل لوقا چنين آمده است: از آن جهت كه بسيارى دست خود را دراز كردند به سوى تأليف حكايت آن امورى كه نزد ما به اتمام رسيد؛ چنان كه آنانى كه از ابتدا نظارگان و خادمان كلام بودند، به ما رسانيدند . من نيز مصلحت چنان ديدم كه همه را منالبدايه به تدقيق در پى رفته به تو بنويسم اى تيوفلس عزيز! [SUP] (80) [/SUP] كتاب اعمال رسولان اينگونه آغاز مىشود: صحيفه اول را انشا نمودم اين تيوفلس! درباره همه امورى كه عيسى به عمل نمودن و تعليم دادن آنها شروع كرد. تا آن روزى كه رسولان برگزيده خود را به روح القدس حكم كرده، بالا برده شد، كه بديشان نيز بعد از زحمت كشيدن خود خويشتن را زنده ظاهر كرد، به دليلهاى بسيار كه در مدت چهل روز برايشان ظاهر مىشد....[SUP] (81) [/SUP] از اين دو فقره برمىآيد كه اين دو كتاب براى يك فرد، يعنى تيوفلس، نوشته شده است. نويسنده در فقره دوم مىگويد تا پايان زندگى عيسى قبلا به تو نوشتم. اين دقيقا همان انجيل سوم است، و در نوشته دوم به زندگى و فعاليتهاى رسولان مىپردازد. بنابراين، ظاهر اين دو فقره نشان مىدهد كه نويسنده اين دو كتاب يكى است. همسويى الهيات و سبك نگارش و ادبيات اين دو كتاب نيز مؤيد اين مطلب است. [SUP] (82) [/SUP] دانشمندان جديد هم يكى بودن مؤلف اين دو كتاب را تقريبا يقينى انگاشتهاند، و از اين نظر، با سنت هماهنگ هستند.[SUP] (83) [/SUP] .2 در انجيل منسوب به لوقا هيچ اشارهاى به نويسنده آن نشده است، اما كتاب اعمال رسولان سرنخهايى درباره نويسندهاش به دست مىدهد. در اين كتاب، كه قسمت عمدهاش به مسافرتهاى تبليغى پولس اختصاص دارد، گاهى نويسنده ماجراهاى پولس را با ضمير سوم شخص دنبال مىكند و گاهى با ضمير اول شخص جمع. اين امر نشان مىدهد كه نويسنده كتاب در برخى از سفرها همراه پولس بوده است. از سوى ديگر، پولس در رسالههايش گهگاه از همراهانش نام مىبرد . حال آيا از مقايسه نامهايى كه در جاهاى مختلف اين رسالهها آمده، و جاهايى از كتاب اعمال رسولان كه در آنها ضمير اول شخص به كار رفته است، مىتوان نويسنده كتاب اعمال، و درنتيجه انجيل سوم را مشخص كرد؟ نويسنده انجيل سوم و كتاب اعمال رسولان ابتداى انجيل سوم، اطلاعاتى درباره نويسنده اين كتاب به ما مىدهد. خود نويسنده مىگويد مطالب من بر اساس گفتههاى شاهدان عينى است، و «آنان كه از اول نظارگان و خادمان كلام بودند، به ما رسانيدند.» بنابراين، نويسنده از حواريون نبوده است. نويسنده مىگويد درباره همه اين امور تحقيق مىكنم و با دقت و ترتيب مىنويسم. پس نويسنده فردى تحصيلكرده بوده است. همچنين از سبك نگارش و ادبيات اين دو كتاب به دست مىآيد كه او انسانى آشنا با زبان و فرهنگ يونانى بوده است.[SUP] (84) [/SUP] سنتا اين انجيل را به لوقا، يار و همراه پولس، نسبت مىدهند. اين امر ريشه در شهادت ايرنئوس در پايان قرن دوم دارد. او در كتاب«~ Against Heresies ~»مىگويد انجيل سوم را لوقا، آنگونه كه پولس تبليغ مىكرد، نوشت.[SUP] (85) [/SUP] در عهد جديد سه يا چهاربار از لوقا نام برده شده است، و همه اين موارد در رسالههاى پولس واقع شدهاند. «و لوقاى طبيعت، حبيب و ديماس به شما سلام مىرسانند» ؛ [SUP] (86) [/SUP]«لوقا تنها با من است» ؛ [SUP] (87) [/SUP]«... و لوقا، همكاران من، تو را سلام مىرسانند» . [SUP] (88) [/SUP] مورد چهارم، كه در انطباق آن بر لوقا ترديد است، اين گونه است: «...ولوسيوس«~ (Lusius) ~»و...، كه خويشان مناند، به شما سلام مىرسانند» .[SUP] (89) [/SUP] علت ترديد اين است كه معادل لاتين لوقا، «~ Luke ~»است، كه برگردان اسم يونانى«~ Loukas ~»است. احتمالا واژههاى«~ Loukios ~»و«~ Lusius ~»تغيير شكلهاى همين كلمه باشند. چون همين تعبير اخير در اين آيه آمده، احتمال داده شده كه همان «لوقا» مقصود باشد.[SUP] (90) [/SUP] البته در ترجمه معروف فارسى به «لوقا» برگردان شده است. از اين موارد برمىآيد كه لوقا نزديكترين دوست پولس بوده است. او احتمالا در انطاكيه و بر اثر تبليغ پولس ايمان آورد و دوست و همراه وى گرديد.[SUP] (91) [/SUP] دانشمندان از تطبيق مواردى كه پولس از لوقا نام برده با مواردى كه در كتاب اعمال رسولان ضمير اول شخص به كار رفته، و نيز با استفاده از خصوصياتى كه از ابتداى اين دو كتاب و شيوه نگارش آنها به دست مىآيد، حدس قوى مىزنند كه نگارنده كتاب همان «لوقا» باشد.[SUP] (92) [/SUP] تعداد زيادى از دانشمندان جديد هم اين استناد را پذيرفتهاند و اين شواهد را كافى دانستهاند، اما برخى ديگر يك اشكال جدى را مطرح كردهاند: اگر لوقا شاگرد خاص پولس است و همه جا همراه پولس بوده و حتى به گفته ايرنئوس انجيل او همان چيزهايى است كه پولس تبليغ مىكرده است، پس چرا الهيات اين دو كتاب با الهيات پولسى تباين كلى دارد؟ [SUP] (93) [/SUP] الهيات پولسى عيسى خدايى است؛ در حالى كه الهيات اين دو كتاب عيسى بشرى است. بنابراين، براى نويسنده اين دو كتاب شواهد بيشترى نسبت به دو انجيل قبل وجود دارد، ولى خالى از اشكال و ترديد نيست. زمان و مكان نگارش انجيل لوقا و كتاب اعمال رسولان درباره زمان نگارش اين دو كتاب، آغاز خود آنها دو نكته را آشكار مىكند: يكى اينكه كتاب اعمال رسولان حتما بعد از انجيل لوقا نوشته شده است، چون نويسنده در ابتداى آن به نوشته اول خود، يعنى انجيل سوم، اشاره مىكند: «صحيفه اول را انشا نمودم اى تيوفلس!» [SUP] (94) [/SUP] نكته ديگر اين است كه در ابتداى انجيل لوقا آمده است كه «از آن جهت كه بسيارى دست خود را دراز كردند به سوى تأليف حكايت آن امورى كه نزد ما به اتمام رسيد... من نيز مصلحت چنان ديدم كه همه را... به تو بنويسماى تيوفلس!» بنابراين، او در زمانى انجيل خود را مىنوشته كه قبل از او عده زيادى دست به چنين كارى زده بودهاند. و گفته شد كه امروزه غالب محققان معتقدند انجيلنويسى در اواسط دهه 60 ميلادى آغاز گشت. پس تاريخ نگارش اين انجيل نمىتواند قبل از سال 70 ميلادى باشد. از سوى ديگر، در بحث اناجيل همنوا گفته شد كه چون همه مطالب انجيل مرقس در اين انجيل تكرار شده، پس انجيل مرقس منبعى براى انجيل لوقا بوده است؛ و در بحث انجيل مرقس گذشت كه غالب محققان تاريخ نگارش اين انجيل را بين سالهاى 65ـ 70 ميلادى مىدانند. پس انجيل لوقا بايد بعد از سال 70 ميلادى نگاشته شده باشد. برخى از محققان مىگويند از بين سه انجيل همنوا، انجيل لوقا از نظر تاريخ نگارش آخرين است.[SUP] (95) [/SUP] برخى ديگر بر اين عقيدهاند كه انجيل لوقا تنها از انجيل متى استفاده كرده است.[SUP] (96) [/SUP] همه اين شواهد نشان دهنده آن است كه اين انجيل نمىتواند قبل از انجيل متى نوشته شده باشد. قبلا نيز گفته شد كه برخى تاريخ نگارش انجيل متى را تا حدود سال 90 ميلادى احتمال مىدهند، ولى غالبا اندكى قبل يا بعد از سال 70 ميلادى را قويتر مىدانند. بنابراين، تاريخ نگارش دو كتاب انجيل لوقا و اعمال رسولان در زمانى بين سالهاى 70ـ 90 است، كه 80 تا 85 معمولتر است.[SUP] (97) [/SUP] البته برخى تاريخ نگارش اين انجيل را تا حدود 100 ميلادى هم احتمال دادهاند.[SUP] (98) [/SUP] با اين همه، برخى قبل از سال 64 ميلادى را محتمل مىدانند، و دليل آنها اين است كه كتاب اعمال رسولان، كه بيشتر به سفرها و فعاليتهاى پولس مىپردازد، ماجراى پولس را به پايان نبرده، و در حدود سال 62 ميلادى ختم كرده است. بنابراين، كتاب اعمال نمىتواند خيلى ديرتر از اين تاريخ نوشته شده باشد، و انجيل لوقا هم قبل از اعمال نوشته شده است. پس تاريخ نگارش آن جلوتر از اين تاريخ است.[SUP] (99) [/SUP] علت ناتمام ماندن ماجراى پولس در كتاب اعمال رسولان معلوم نيست. البته اين نمىتواند دليل محكمى براى نشان دادن تاريخ نگارش اين كتاب باشد و با ادله فراوان محققان مقابله كند. از خود اين دو كتاب چيزى درباره مكان نگارش آنها به دست نمىآيد. در اين باره شهرهاى زيادى نام برده شده است كه هيچكدام دليل قطعى ندارند.[SUP] (100) [/SUP] نوشتههاى منسوب به يوحنا بررسى مؤلف يا مؤلفان و نيز تاريخ نگارش نوشتههاى منسوب به يوحنا از اين جهت اهميت دارد كه غير از رسالههاى پولس، تنها نوشتههايى در عهد جديد هستند كه الهيات و مسيحشناسى عيسىخدايى را ترويج مىكنند. بنابراين، نوشتههاى عيسىخدايى عهد جديد به دو نفر منسوباند: پولس و يوحنا. حال اين سؤال پيش مىآيد كه آيا اين دو دسته نوشته دو منشأ جدا داشتهاند يا اينكه يكى از آنها تحتتأثير ديگرى بوده است؟ در عهد جديد، انجيل چهارم، سه رساله و كتاب مكاشفه به يوحنا منسوباند، كه اينك به بررسى آنها مىپردازيم. [h=3]الف) انجيل به روايت يوحنا[/h] انجيل چهارم با سه انجيل ديگر بسيار متفاوت است. علاوه بر اين كه تنها انجيلى است كه الهيات عيسىخدايى را ترويج مىكند، از نظر سبك نگارش و تركيب و مطالب با اناجيل ديگر بسيار متفاوت است. در اين انجيل مثل وجود ندارد؛ در حالى كه به گفته سه انجيل ديگر، حضرت عيسى بسيارى از مطالب را در قالب مثل بيان مىكرده است. تعداد اندكى معجزه، يعنى هفت عدد، در آن نقل شده، كه پنج عدد آنها در اناجيل ديگر موجود نيست. نيز سخنان و مراودات حضرت عيسى در اين انجيل با سه انجيل ديگر متفاوت است.[SUP] (101) [/SUP] از اينرو، تحقيق درباره وثاقت اين انجيل از نظر نويسنده، منبعى كه از آن استفاده كرده، و تاريخ نگارش آن، اهميت ويژهاى يافته است. [h=3]تاريخ نگارش انجيل يوحنا[/h] چه در سنت مسيحى و چه در ميان محققان امروزى، كمتر كسى در اين مطلب شك كرده است كه در ميان چهار انجيل موجود در مجموعه عهد جديد، انجيل يوحنا از نظر تاريخى آخرين است. [SUP] (102) [/SUP] اما اين كه اين انجيل در چه زمانى نوشته شده، بيش از سه انجيل ديگر مورد اختلاف واقع شده است؛ بهگونهاى كه از قبل از سال 70 ميلادى تا نيمه دوم قرن دوم احتمال داده شده است؛ اما اكثريت دانشمندان نه قدمت سال 70 ميلادى را قبول دارند و نه تأخر آن را تا نيمه دوم قرن دوم.[SUP] (103) [/SUP] هرچه از نيمه دوم قرن دوم به عقب برگرديم، تعداد قائلان به آن تاريخ بيشتر مىشود؛ مثلا تعداد قابل توجهى معتقدند كه در نيمه اول قرن دوم نگاشته شده است.[SUP] (104) [/SUP] همچنين هرچه از سال 70 ميلادى به جلو بياييم، باز تعداد قائلان به آن افزايش مىيابد؛ [SUP] (105) [/SUP] و ظاهرا اين دو در حدود پايان قرن اول به هم مىرسند. بنابراين، قويترين قول اين است كه اين كتاب در حدود پايان قرن اول نگاشته شده است، [SUP] (106) [/SUP] و شايد بهترين فاصله زمانى نگارش اين كتاب بين سالهاى 90 تا 115 ميلادى باشد.[SUP] (107) [/SUP] سنت مسيحى هم به همين تاريخ، يعنى پايان قرن اول، مايل بوده است.[SUP] (108) [/SUP] بنابراين، آنچه توماس ميشل درباره نظر دانشمندان مسيحى درباره تاريخ نگارش اين انجيل گفته است، صحيح به نظر نمىرسد: اما دانشمندان در مورد تاريخ نگارش آن [انجيل يوحنا] اختلاف دارند، و سالهايى كه حدس زده شده، از 65 تا 90 را شامل مىشود، كه البته تاريخ اول (يعنى سال 65) را ترجيح دادهاند .[SUP] (109) [/SUP] چنان كه گفته شد، كسانى كه تاريخ نگارش اين انجيل را به قبل از سال 70 ميلادى برگردانيدهاند، بسيار نادرند. [h=3]نويسنده انجيل يوحنا[/h] چه كسى انجيل يوحنا را نوشته است؟ نويسندهاى مسيحى به نام كشيش دكتر فهيم عزيز، به اين سؤال چنين پاسخ مىدهد: اين سؤال مشكل است، و جواب به آن بررسى و تحقيق گستردهاى را مىطلبد، و غالبا به اين عبارت ختم مىشود كه غير از خداى يگانه هيچكس نمىداند چه كسى اين انجيل را نوشته است .[SUP] (110) [/SUP] از پايان قرن دوم ميلادى به بعد، اعتقاد غالب در كليساى مسيحى اين بوده است كه اين انجيل به دست يوحنا، پسر زبدى، كه يكى از حواريون بوده، نوشته شده است؛ [SUP] (111) [/SUP] تا اينكه اين اعتقاد در قرن نوزدهم زير سؤال رفته است.[SUP] (112) [/SUP] يوحنا، پسر زبدى، از حواريون است، و نام او همه جاى عهد جديد همراه نام حواريون آمده است. او از اولين كسانى است كه به حضرت عيسى ايمان آورده است. او با برادرش يعقوب، همراه پدرشان زبدى، مشغول تعمير تور ماهيگيرى خود بودند كه حضرت عيسى آن دو برادر را دعوت كرد و آنها در پى آن حضرت رفتند.[SUP] (113) [/SUP] پس از اين او از حواريون مىگردد. اعتقاد كليسابر اينبوده است كهيوحناى حوارى مدتطولانىزيست و در اواخر عمر در افسس در آسياى صغير مىزيسته و نزديك به پايان عمرش انجيل چهارم را در اين شهر نوشته است.[SUP] (114) [/SUP] براى اثبات اين قول عمدتا دو شاهد اقامه شده است: يكى از درون خود كتاب و ديگر از خارج آن و شهادت ديگران. از برخى قسمتهاى اين كتاب حدس زده مىشود كه اين انجيل بايد به دست يكى از همراهان حضرت عيسى نوشته شده باشد. اما عمده اين موارد حدسى است. تنها باب آخر انجيل يوحنا علايمى درباره نويسنده به دست مىدهد كه بسيار مفيدند. در اين باب از شاگردى سخن رفته است كه عيسى به او محبت مىنمود.[SUP] (115) [/SUP] در همين باب مىگويد: همين شاگرد محبوب بود كه هنگام شام آخر بر سينه حضرت عيسى تكيه زده بود. [SUP] (116) [/SUP] در پايان هم مىگويد: «و اين شاگردى است كه به اين چيزها شهادت داد و اينها را نوشت» .[SUP] (117) [/SUP] با بررسى خود انجيل يوحنا و اناجيل ديگر به دست آوردهاند كه اين شاگرد محبوب ـ كه احتمالا بسيار جوان يا حتى كودك بوده است كه در هنگام شام آخر به سينه حضرت عيسى تكيه داده ـ همان يوحنا پسر زبدى بوده است. اما مشكل اين است كه بسيارى معتقدند باب آخر بعدا و به دست شخص ديگرى نوشته شده است؛ [SUP] (118) [/SUP] و اگر اين باب حذف شود، از درون خود كتاب نمىتوان شاهد محكمى براى تعيين نويسنده آن پيدا كرد. دليل ديگر شهادتى است كه ايرنئوس در حدود سال 180 ميلادى از پليكارپ ـ كه اواخر قرن اول و اوايل قرن دوم مىزيسته و شاگرد يوحناى حوارى بوده است ـ نقل مىكند؛ و آن شهادت اين است كه يوحناى حوارى نويسنده انجيل سوم است.[SUP] (119) [/SUP] دانشمندان اين دليل را هم رد مىكنند و مىگويند به شهادت ايرنئوس نمىتوان اعتماد كرد، چون قبل از او و در اواسط قرن دوم ژوستين شهيد از يوحناى رسول سخن مىگويد و درباره او مطالبى مىنويسد، اما هيچ ذكرى از انجيل او نمىكند؛ در حالى كه كتاب مكاشفه را به او نسبت مىدهد. پس نويسنده انجيل چهارم فردى غير از يوحناى رسول است.[SUP] (120) [/SUP] يوسبيوس كه در اوايل قرن چهارم مىزيسته، از پاپياس ـ كه در اواخر قرن اول و اوايل قرن دوم مىزيسته ـ نقل مىكند كه در اين زمان يوحناى ديگر كه به «پير» معروف بوده، در افسس زندگى مىكرده است. عدهاى از محققان جديد مىگويند كه در واقع يك يوحنا در افسس مىزيسته، كه همين يوحناى پير بوده، و او انجيل چهارم را نوشته است، و بعدا با يوحناى رسول مشتبه شده است.[SUP] (121) [/SUP] دليل ديگرى كه براى رد انتساب اين انجيل به يوحناى حوارى آورده مىشود، اين است كه اگر يوحناى حوارى نويسنده اين انجيل است، پس چرا اين اندازه با سه انجيل ديگر متفاوت است؟ آيا مىتوان گفت كه دو نفر كه شاهد يك ماجرا بودهاند و معتبر هم هستند، اين اندازه متفاوت نقل مىكنند؟ [SUP] (122) [/SUP] دليل ديگر اين است كه انجيل چهارم پر از مضامين فلسفى و يونانى است؛ و به گفته كتاب اعمال رسولان (4: 13)، يوحنا فردى عامى و بىسواد بوده است. بنابراين، او نمىتواند نويسنده اين انجيل باشد.[SUP] (123) [/SUP] اين ادله باعث شده است كه اكثر مفسران كتاب مقدس نسبت اين انجيل را به يوحنا نپذيرند .[SUP] (124) [/SUP] بنابراين، بهتر است مانند فهيم عزيز بگوييم تنها خدا مىداند چه كسى انجيل چهارم را نوشته است. [h=3]منشأ انجيل يوحنا[/h] از آنچه گذشت، معلوم گرديد كه انجيل چهارم به دست فردى نامشخص، در حدود پايان قرن اول، نگاشته شده است. بنابراين، به احتمال قوى اناجيل ديگر، كه احتمالا چند دهه زودتر نوشته شدهاند، در اختيار نويسنده بوده است. از اين گذشته، حتما رسالههاى پولس، كه از نيم قرن جلوتر در كليساها خوانده مىشدهاند، در اختيار او بودهاند.[SUP] (125) [/SUP] اما اين كتاب با ديگر اناجيل و حتى رسالههاى پولس متفاوت است، چون عناصر بسيارى از فلسفه يونان در آن مشهود است. از اينرو، ويل دورانت مىگويد: «انجيل چهارم از فلسفه يونان مايه گرفته است.» نيز مىگويد: «با در نظر داشتن همه آنچه گفته شد، اگر يكبار ديگر مقدمه انجيل چهارم را بخوانيم و به جاى واژه «كلمه» ، كه ترجمه لوگوس يونانى است، خود لوگوس را بگذاريم، فورا درمىيابيم كه نويسنده به فيلسوفان پيوسته است» .[SUP] (126) [/SUP] با اين حال، اين انجيل با رسالههاى پولس، از جهت الهيات و مسيحشناسى، درست مانند هم هستند، و هر دو از مسيحشناسى عيسىخدايى پيروى مىكنند. بنابراين، با توجه به اينكه مسيحشناسى عيسىخدايى به پولس منسوب است و رسالههاى پولس حدود نيمقرن پيشتر نوشته شدهاند، طبيعى است كه مانند بسيارى ديگر بگوييم نويسنده انجيل چهارم، الهيات و مسيحشناسى پولسى را گرفته است، ولى آن را در قالب خاصى ريخته است. همانطور كه فيلون اسكندرانى يهوديت را بهگونهاى بيان مىكرد كه براى يونانيان قابل فهم باشد، نويسنده انجيل چهارم نيز مسيحيت را طورى بيان مىكند كه براى يونانيان قابل فهم باشد. [SUP] (127) [/SUP] بنابراين، او اصطلاحات و قالبها را از فلسفه يونان مىگيرد و الهيات پولسى را در آن مىريزد. [h=3]ب) رسالههاى يوحنا در عهد جديد[/h] سه رساله به يوحنا منسوب است: رساله نخست خطاب به فردى خاص نيست و عمومى است. رساله دوم خطاب به خاتون برگزيده و فرزندانش است، كه گاهى گفته مىشود مقصود از خاتون برگزيده، همان كليساست.[SUP] (128) [/SUP] رساله سوم به فردى به نام «غايس» نوشته شده، كه شبان يا پيشواى كليسا بوده است.[SUP] (129) [/SUP] رساله دوم و سوم بسيار كوتاه هستند و بيشتر به مسائل روزمره كليسا پرداختهاند، اما رساله اول نسبتا طولانى است و بيشتر مسائل عقيدتى را دربرمىگيرد. اين رساله از نظر محتوا همان مطالب انجيل چهارم را دنبال مىكند، و هر دو يك الهيات را ترويج مىكنند .[SUP] (130) [/SUP] اعتقاد كليساى مسيحى بر اين بوده است كه اين سه رساله را همان نويسنده انجيل چهارم، يعنى يوحنا پسر زبدى، نوشته است.[SUP] (131) [/SUP] از سوى ديگر، سبك نگارش اين سه رساله بهگونهاى است كه بسيارى از محققان برآناند كه نويسنده آنها بايد همان نويسنده انجيل چهارم باشد. [SUP] (132) [/SUP] بنابراين، محققان جديد اين رسالهها را هم به يوحناى پير، نه يوحناى حوارى، نسبت مىدهند . البته اگر ثابت شود كه اين سه رساله و انجيل چهارم را يك نفر نوشته است، در رسالههاى دوم و سوم، شواهدى ظنى وجود دارد كه نويسنده يوحناى پير بوده است؛ از جمله اينكه هر دو رساله با اين عبارت آغاز مىشود: «من كه پيرم...» اين تعبير نشان مىدهد كه نويسنده با عنوان «پير» معروف بوده است. يوسبيوس از پاپياس نقل مىكند كه در آن زمان در افسس دو نفر به نام يوحنا مىزيستهاند : يكى يوحناى حوارى، و ديگرى يوحناى پير. محققان جديد مىگويند در واقع يك يوحنا در افسس مىزيسته، كه همان يوحناى پير بوده است، و بعدا با يوحناى حوارى مشتبه شده است. در صورتى كه اين تحليل درست باشد، بايد بگوييم اگر رساله دوم و سوم يوحنا را همان كسى نگاشته كه انجيل چهارم و رساله اول را، پس گفته محققان جديد درباره هر چهار كتاب تقويت مىشود، چون كلمه «پير» ظاهر در اين است كه او معروف به اين نام بوده است. سنت مسيحى زمان و مكان نگارش اين رسالهها را اواخر عمر يوحنا، يعنى پايان قرن اول، و در شهر افسس مىداند. اما مشخص نيست كه اين رسالهها زودتر نوشته شدهاند يا اناجيل .[SUP] (133) [/SUP] [h=3]ج) مكاشفه يوحنا[/h] اين كتاب از يك مكاشفه سخن مىگويد و مسائل آخر الزمان را پيشگويى مىكند؛ و از اين جهت، با بقيه قسمتهاى عهد جديد متفاوت است. پس بحث درباره تاريخ و مكان نگارش اين كتاب و نويسنده آن اهميت كمترى دارد. درباره نويسنده اين كتاب از قديم اختلاف بوده است، و اكثر دانشمندان نويسنده اين كتاب را غير از نويسنده انجيل چهارم و سه رساله يوحنا مىدانستهاند .[SUP] (134) [/SUP] درباره نويسنده اين كتاب چند نكته را بايد در نظر گرفت: .1 خود كتاب مىگويد نام نويسنده يوحناست؛ [SUP] (135) [/SUP] .2 انديشهها و طرز تفكر نويسنده با نويسنده انجيل چهارم بسيار متفاوت است؛ بهگونهاى كه ويل دورانت مىگويد: «باور نكردنى است كه انجيل چهارم و كتاب مكاشفه اثر يك فرد باشد . كتاب مكاشفه از شعر يهود، و انجيل چهارم از فلسفه يونان مايه گرفته است» ؛ [SUP] (136) [/SUP] .3 اين كتاب، برخلاف انجيل چهارم، با ادبيات يونانى بسيار ضعيف نوشته شده است؛ .4 از نظر زمان نگارش، بسيار زودتر از انجيل چهارم نوشته شده است، و بسيارى تاريخ نگارش آن را به زمان فشار و شكنجه نرون در سال 65 ميلادى برمىگردانند.[SUP] (137) [/SUP] يوحناى حوارى يك فرد عامى و غيرعالم است، كه در فرهنگ يهودى رشد كرده است.[SUP] (138) [/SUP] همه شواهدى كه گفته شد، بر اين فرد منطبق است. احتمال دارد او نويسنده كتاب مكاشفه باشد؛ برخلاف انجيل چهارم و رسالهها. [h=3]ديگر نوشتههاى عهد جديد[/h] تنها چهار رساله كوتاه از عهد جديد معرفى نشدهاند، كه عبارتاند از: رساله يعقوب، رسالههاى اول و دوم پطرس، رساله يهودا. با توجه به كم اهميت بودن اين رسالهها در عهد جديد، به اختصار به بررسى نويسندگان و تاريخ نگارش آنها مىپردازيم. [h=3]الف) رساله يعقوب[/h] شايد بتوان گفت تنها نوشتهاى از عهد جديد كه صريحا تعاليم پولس را رد مىكند، رساله يعقوب است. يكى از مهمترين تعاليم پولس اين است كه انسان تنها با ايمان به مسيح رستگار مىشود، نه با عمل به شريعت. اين گفته در رسالههاى پولس، به ويژه غلاطيان و روميان، بارها تكرار شده است. اما نويسنده اين رساله با صراحت تمام اين گفته را رد مىكند: «اى برادران من! چه سود دارد اگر كسى گويد ايمان دارم، وقتى كه عمل ندارد؟ آيا ايمان مىتواند او را نجات بخشد؟ وليكن اى مرد باطل! آيا مىخواهى بدانى كه ايمان بدون اعمال باطل است؟ آيا پدر ما ابراهيم به اعمال عادل شمرده نشد، وقتى كه پسر خود اسحاق را به قربانگاه گذرانيد... پس مىبينيد كه انسان از اعمال عادل شمرده مىشود، نه از ايمان تنها» .[SUP] (139) [/SUP] صراحت نويسنده اين رساله بهگونهاى است كه گفته مىشود در مخالفت مستقيم با پولس نوشته شده است.[SUP] (140) [/SUP] نويسنده اين رساله خود را در ابتداى رساله، يعقوب، غلام عيسى مسيح، معرفى مىكند. سنت كليسا بر اين است كه اين يعقوب برادر حضرت عيسى است. [SUP] (141) [/SUP] اما اشكال شده است كه ادبيات يونانى اين رساله بسيار خوب است و نمىتواند نوشته يعقوب برادر عيسى باشد.[SUP] (142) [/SUP] با توجه به اين كه در عهد جديد پنج نفر به نام يعقوب وجود دارد، مشخص كردن اينكه كدام يك اين رساله را نوشتهاند، چندان آسان نيست.[SUP] (143) [/SUP] از محتواى رساله معلوم است كه نبايد قبل از فعاليتهاى تبليغى پولس نوشته شده باشد. از اينرو، برخى مىگويند از آنجا كه يعقوب، برادر حضرت عيسى، در سال 66 ميلادى فوت كرده است، نمىتوانسته به رسالههاى پولس دسترسى پيدا كند، تا اينگونه با آنها به مخالفت بپردازد.[SUP] (144) [/SUP] اما مىتوان گفت كه حتى اگر رسالهها در دسترس او نبوده است، طبيعى است كه تعاليم پولس را ـ كه در شهرهاى مختلف قبل از آن زمان تبليغ شده بود ـ شنيده باشد. با اينكه درباره تاريخ نگارش اين رساله اختلاف است و برخى تاريخ آن را اوايل قرن دوم دانستهاند، اما بيشتر حدود سال 60 ميلادى را ترجيح مىدهند، [SUP] (145) [/SUP] كه با مطالب اين رساله نيز مناسب است. [h=3]ب) دو رساله منسوب به پطرس در عهد جديد[/h] دو رساله به پطرس رسول منسوب است كه بزرگترين حوارى حضرت عيسى به شمار مىرفته است. هر دو رساله با نام پطرس رسول آغاز مىشوند، و چنين مىنمايد كه نويسنده آنها پطرس حوارى است. رساله اول به كليساهاى شهرهاى آسياى صغير نوشته شده است، و مسيحيان آن منطقه را به صبر و بردبارى دعوت مىكند. البته در لابهلاى آن عباراتى است كه با تعاليم پولس بىشباهت نيست، و ادبيات آن با رسالههاى پولس قابل مقايسه است.[SUP] (146) [/SUP] سنت كليسا اين رساله را به پطرس رسول نسبت مىداده است، اما محققان جديد اين انتساب را به شدت زيرسؤال بردهاند.[SUP] (147) [/SUP] آنها مىگويند ادبيات يونانى عالى اين رساله، نمىتواند نوشته يك ماهيگير ساده باشد . همچنين فقراتى از آن به تعاليم پولسى شبيه است. ديگر اينكه شكنجه و آزار مسيحيان آسياى صغير به اين زودى نبوده است كه پطرس براى آنها نامه بنويسد و آنها را به صبر و شكيبايى توصيه كند. همه اين امور نشانه آن است كه فرد ديگرى ـ كه احتمالا از پيروان پطرس بوده ـ نزديك به پايان قرن اول اين رساله را نوشته است.[SUP] (148) [/SUP] رساله دوم پطرس هم مسيحيان را به صبر و بردبارى دعوت مىكند، و حقايقى را درباره ايمان مسيحى به آنها گوشزد مىكند و مسيحيان را از هرزگى و بىبند و بارى برحذر مىدارد. در عهد جديد، غير از كتاب اعمال رسولان و رسالههاى پولس، تنها در يك جا از پولس سخن رفته و از او تعريف شده است؛ آن هم پايان همين رساله است. بنابراين، اگر انتساب اين رساله به پطرس ثابت شود، اهميت ويژهاى پيدا مىكند. اين رساله، چه از نظر محتوا و چه از نظر شيوه نگارش، با رساله اول اختلاف فاحشى دارد.[SUP] (149) [/SUP] هرچند اين رساله به پطرس نسبت داده مىشود، محققان تاريخ نگارش آن را حدود سال 150 ميلادى مىدانند، و براى آن شواهد فراوانى مىآورند. بنابراين، نويسنده آن فردى ديگر بوده است و براى اينكه نوشتهاش مورد قبول واقع شود، آن را به پطرس نسبت داده است.[SUP] (150) [/SUP] [h=3]ج) رساله يهودا[/h] اين رساله بسيار كوتاه، درباره خطر معلمان دروغين و پرهيز از هرزگى و بىبند و بارى مطالبى را به مسيحيان گوشزد مىكند. رساله با نام «يهودا غلام عيسى مسيح و برادر يعقوب» آغاز مىشود؛ و معتقد بودهاند كه يهودا برادر عيسى و يعقوب است. اما بسيارى از دانشمندان اين نسبت را نادرست مىدانند و زمان نگارش اين رساله را قرن دوم مىدانند.[SUP] (151) [/SUP] بسيارى معتقدند مطالب اين رساله مربوط به زمانى بسيار متأخرتر از آن است كه يكى از معاصران حضرت عيسى و حواريون بتواند آن را بنويسد.[SUP] (152) [/SUP] با اين حال، برخى تاريخ آن را اواخر قرن اول[SUP] (153) [/SUP] و يا قبل از تخريب اورشليم در سال 70 ميلادى مىدانند.[SUP] (154) [/SUP] [h=3]جمعبندى[/h] الف) هيچ يك از قسمتهاى عهد جديد را نمىتوان به صورت قطعى به حواريون نسبت داد؛ و اگر بخواهيم بحثها و دلايل دانشمندان و محققان جديد را مبنا قرار دهيم، بايد بگوييم از اين مجموعه، كه اناجيل متى و يوحنا و رسالههاى يوحنا و مكاشفه يوحنا و دو رساله پطرس، سنتا به حواريون نسبت داده مىشده است، به جز كتاب مكاشفه، استناد بقيه تقريبا به صورت قطعى رد شده است. مضافا اينكه كتاب مكاشفه هم مورد ترديد واقع شده است. ب) تنها قسمتى از عهد جديد، كه نويسنده آن به صورت قطعى مشخص است، هفت يا هشت رساله پولس است. ج) مسلم است كه رسالههاى پولس نخستين نوشتههاى عهد جديدند، و پيش از اينكه ساير بخشهاى عهد جديد نوشته شود، پولس قبل از سال 65 ميلادى، در شهرهاى مختلف انديشههاى خود را تبليغ مىكرد. د) انجيلنويسى پس از سال 65 ميلادى، يعنى سال كشته شدن پطرس و پولس، آغاز گشته است؛ و سه انجيل همنوا و ديگر قسمتهاى عهد جديد از اين زمان به بعد نوشته شدهاند. ه) در عهد جديد دو الهيات به چشم مىخورد: عيسىخدايى، عيسىبشرى. سالها قبل از نوشته شدن بخش عيسىبشرى، الهيات عيسىخدايى نوشته شده و در كليساها خوانده مىشده است. بنابراين، شايد بتوان گفت زمانى كه انجيلنويسان اناجيل همنوا را مىنگاشتهاند، چند دهه از آغاز تبليغ الهيات پولسى گذشته بود؛ و اگر در آنها تعابيرى از قبيل «پسر خدا» وجود دارد، به معناى الوهيت نيست. اما كاربرد لفظ «پسر» ، و تصوير رابطهاى خاص ميان حضرت عيسى و خدا، تحتتأثير ادبيات پولسى بوده است، كه در آن زمان رواج داشت. و) غير از رسالههاى پولس، انجيل چهارم و سه رساله منسوب به يوحنا نيز از الهيات عيسىخدايى پيروى مىكنند. اگر به تاريخ نگارش اين چهار نوشته نگاه كنيم، مىبينيم فاصله قابل توجهى با تاريخ نگارش اناجيل همنوا دارند؛ يعنى حدود سى سال پس از اناجيل همنوا و بيش از نيم قرن پس از رسالههاى پولس نگاشته شدهاند. بنابراين، با گذشت زمان، الهيات پولسى و عيسىخدايى بيشتر رايج مىشده است؛ بهگونهاى كه اين انديشه در انجيل چهارم و برخى رسالههاى منسوب به يوحنا از رسالههاى پولس شديدتر و صريحتر شده است. ز) رسالههاى پولس يك عقيده و انديشه و يك الهيات ويژه را ترويج مىكرده كه شخصيت مسيح در آن نقش محورى و اصلى را داشته است. همچنين اين عقيده سالها ترويج و تبليغ مىشده و بعدها زندگينامه حضرت عيسى در اناجيل همنوا نگاشته شده است. از اينرو، شايد كسى بتواند ادعا كند كه اين زندگينامه تحتتأثير آن عقايد نگاشته شده است. ح) پولس خود را مأمور تبليغ در ميان غيريهوديان خواند، و غيريهوديان در بخش بسيار وسيعى از امپراتورى روم ساكن بودند؛ و بىآنكه اطلاعى از يهوديت داشته باشند، ابتدائا با روايت پولسى از مسيحيت آشنا گرديدند؛ و به زودى اكثريت مسيحيان را همين غير يهوديان تشكيل دادند. بنابراين، نقش ويژه رسالههاى پولس و تعاليم او در مسيحيت روشن مىشود . اين نفوذ و تأثير تا حدى است كه برخى از مسيحيان مىگويند: «پولس حوارى را غالبا دومين مؤسس مسيحيت لقب دادهاند» ؛ [SUP] (155) [/SUP]«پولس به خاطر توسعه يافتن افكارش ـ مخصوصا توسط دستهاى از نويسندگان در پايان قرن اخير ـ متهم به اين شده است كه آن قدر مسيحيت را تغيير داده كه گويى مؤسس دوم آن است» .[SUP] (156) [/SUP] [h=3]منابع فارسى[/h] .1 كتاب مقدس. .2 بى.ناس، جان، تاريخ جامع اديان، ترجمه على اصغر حكمت، تهران، شركت انتشارات علمى و فرهنگى، چاپ هشتم، .1375 .3 هاكس، مستر، قاموس كتاب مقدس، تهران، اساطير، چاپ اول، .1377 .4 فيلسون، فلويد، كليد عهد جديد، ترجمه مسعود رجبنيا، تهران، انتشارات نورجهان، .1333 .5 ميلر، و.م، تاريخ كليساى قديم در امپراتورى روم و ايران، ترجمه على نخستين، انتشارات حيات ابدى، چاپ دوم، .1981 .6 ا.گريدى، جوان، مسيحيت و بدعتها، ترجمه عبدالرحيم سليمانى اردستانى، قم، مؤسسه فرهنگى طه، چاپ اول، .1377 .7 ميشل، توماس، كلام مسيحى، ترجمه حسين توفيقى، قم، مركز مطالعات و تحقيقات اديان و مذاهب چاپ اول، .1377 .8 آشتيانى، جلالالدين، تحقيقى در دين مسيح، نشر نگارش، .1368 .9 سى. تنى. مريل، معرفى عهد جديد، ج1 و 2، ترجمه ط. ميكائيليان، انتشارات حيات ابدى، چاپ اول، .1362 .10 دورانت، ويل، تاريخ تمدن، ج3 (قيصر و مسيح)، ترجمه حميد عنايت و...، تهران، انتشارات آموزش انقلاب اسلامى، چاپ سوم، .1370 .11 رابرتسون، آرچيبالد، عيسى؛ اسطوره يا تاريخ، ترجمه حسين توفيقى، قم، مركز مطالعات و تحقيقات اديان و مذاهب، چاپ اول، .1377 [h=3]منابع عربى[/h] .12 الفغالى، الخورى بولس، المدخل الى الكتاب المقدس، ج5، بيروت، منشورات المكتبة البوليستة، چاپ اول، .1995 .13 جماعة من اللاهوتيين، تفسير الكتاب المقدس، ج5، بيروت، دار منشورات النفير، چاپ دوم، .1990 .14 جماعة من اللاهوتين، تفسير الكتاب المقدس، ج6، بيروت، دار منشورات النفير، چاپ اول، .1988 .15 شلبى، الدكتور احمد، مقارنة الاديان، ج2، (المسيحة)، قاهره، مكتبة النهضة المصريه، چاپ دهم، .1993 .16 الفغالى، الخورى بولس، المدخل الى الكتاب المقدس، ج4، بيروت، منشورات المكتبة البوليستة، چاپ اول، .1994 .17 تفسير العهد الجديد، قاهره، دارالثقافة، چاپ دوم، بىتا. .18 عبدالملك، الدكتور پطرس و...، قاموس الكتاب المقدس، قاهره، دارالثقافة، چاپ دهم، .1995 .19 فهيم عزيز، الدكتور القس، المدخل الى العهد الجديد، قاهره، دارالثقافه، بىتا. [h=3]منابع انگليسى[/h] (علامت اختصارى«~ : ER. ME) .The Encyclopedia of Religion, V. 8, 9, 2 Macmilan Publishing Company, New York, 1987 : 1. Eliade, Mircea ~» (علامت اختصارى :«~ WB) .s Who in the Bible, Zondervan Publishing House, Grand Rapids , Michigan, 1995' 2. D. Gardner, Paulo, Who ~» (علامت اختصارى :«~ NIDB) .The New International Dictionary of the Bible, Reqency reference Library, Grand Rapids, Mi, U. S. A,1987 : 3. Douglas, J. D ~» (علامت اختصارى :«~ HBD) .s Bible Dictionary, Harper San Francisco , 1985'Harper : . 4. Achtemeier, Paul J ~» (علامت اختصارى :«~ ODC) .The Oxford Dictionary of the Christian Church, London, Oxford University Press, 1957 : 5. Cross, F. L ~» پىنوشتها: .1 تاريخ كليساى قديم، ص 66؛ كلام مسيحى، ص .28 .2 متى، 16: 18ـ .19 .3 يوحنا، 21: 15ـ .17 .4 اعمال رسولان، 9: 1ـ .10 .5 متى، 13: 57؛ لوقا، 6: 4 ؛ 13: .23 .6 اعمال رسولان، 3: .13 .7 متى، 8: 20، و موارد بسيار ديگرى در عهد جديد. .8 يوحنا، 1: .1 .9 رساله پولس به كولسيان، 1: .16 «~ . 10. Synoptic Gospels ~» «~ . 11. Merrill C. Tenney ~» .12 معرفى عهد جديد، 1 / 138ـ .139 .13 تاريخ كليساى قديم، ص 66ـ .69 .14 كلام مسيحى، ص .54 .15 مسيحيت و بدعتها، ص 46ـ .47 . 104.«~ 16. NIDB ~» «~ . 17. ER. ME , Vol. 2. P.186 ~» .18 رساله پولس به غلاطيان، 2: 11ـ .14 .19 همان، 3: 1ـ .3 .20 چون در يهود ختنه واجب است، و در آن زمان غيريهوديان ختنه نمىكردند، آنها را نامختونان مىنامند. .21 رساله پولس به غلاطيان، 2: 7ـ .9 .22 تاريخ جامع اديان، ص .617 .23 رساله پولس به روميان، 5: .12 .24 تاريخ تمدن، 3 / .689 «~ .180ـ 25. A .Short History of the World. pp. 178 ~» .26 تاريخ جامع اديان، ص .414 .27 تحقيقى در دين مسيح، ص 36؛ و:«~ . HBD, P. 100 ~» .28 همان. .29 كليد عهد جديد، ص 211؛ معرفى عهد جديد، 2 / .97 .30 همان. .31 تفسير العهد الجديد، ص 1، .88 «~ . 32. ER. ME. VOl. 2. P. 189 ~» «~ . 33. NIDB. P. 705 ~» 34.«~ .Irenaeus ~»از بزرگترين مدافعه نويسان مسيحى پايان قرن دوم و اسقف شهر ليونز . .35 المدخل الى العهد الحديد، ص 219ـ .220 .36 تاريخ جامع اديان، ص .576 «~ 37. The Synoptic Problem ~» «~ .2. and ER. ME Vol 2. P. 189 and NIDB . P. 39ـ 38. ODC P. 1315 ~» .39 معرفى عهد جديد، 1 / 148.«~ . 40. Marcian Hyposthesis ~» «~ . 41. ODC. P. 853 ~» «~ 42. ER. ME. Vol 2. P. 189 ~» «~ . 43. ODC. P. 859 ~» .44 عيسى؛ اسطوره يا تاريخ، ص 19ـ .20 «~ . 45. BD. PP. 583, 605, 613 ~» .46 ر. ك: المدخل الى الكتاب المقدس، 4 / 356 به بعد. «~ . 47. ER. ME. Vol. 9. P. 208 ~» .48 اعمال رسولان، 12: 6ـ .11 .49 همان، 13: .5 50.همان، 13: .13 .51 همان، 16: 37ـ .39 .52 رساله اول پطرس، 5: .13 «~ . 53. ODC. pp. 473 and 1011 ~» .54 معرفى عهد جديد، 1/173؛ المدخل الى الكتاب المقدس، 4/ .404 «~ . 55. ODC. p. 859 ~» .56 تفسير الكتاب المقدس، جماعة من اللاهوتيين، 5/91؛ المدخل الى العهد الجديد، ص .221 «~ . 57. ODC. p. 874 ~» .58 المدخل الى العهد الجديد، ص .247 .59 متى، 27: 3ـ .8 .60 المدخل الى العهد الجديد، ص .248 «~ . 61. ER, ME. Vol. 9.p. 285 ~» .62 المدخل الى الكتاب المقدس، الجزء الرابع، ص356؛ و:«~ .HBD. P. 613 ~» .63 متى، 44: 1ـ 28 .64 معرفى عهد جديد، 1/158؛ و:«~ . NIDB, p.631 ~» .65 متى، 9: 9؛ مرقس، 2: 14؛ لوقا، 5: 27ـ .28 .66 متى، 10: 3؛ مرقس، 3: 18؛ لوقا، 6: 15؛ اعمال رسولان، 1: .13 .67 همان. .68 المدخل الى العهد الجديد، ص .242 «~ . 69. WB. p. 452; an ER. ME. vol.9. p.285 ~» .70 المدخل الى العهد الجديد، ص .243 .71 همان؛ و:«~ . ER. ME. Vol .9. p.285 ~» .72 همان. «~ . 73. HBD. p. 613 ~» .74 المدخل الى العهد الجديد، ص .245 .75 معرفى عهد جديد، 1/ص .158 .76 تغيير العهد الجديد، ص .1 .77 معرفى عهد جديد، 1/159؛ و:«~ . NIDB. p.631 ~» .78 معرفى عهد جديد، 1/ .159 .79 تفسير العهد الجديد، ص .1 .80 لوقا، 1: 1ـ .3 .81 اعمال رسولان، 1: 1ـ .3 «~ . 82. ER. ME. vol.9. p.51; and HBD. p.582 ~» .83 همان، ص .583 «~ . 84. NIDB. P. 604 ~» «~ . 85. ER. ME. Vol .9. P.51 ~» .86 رساله پولس به كولسيان، 4: .14 .87 رساله دوم پولس به تيموتائوس، 4: .11 .88 رساله پولس به فليمون: .24 .89 رساله پولس به روميان، 16: .21 «~ . 90. HBD. P.582 ~» .91 معرفى عهد جديد، 1/ .191 .92 همان، ص189ـ 192؛ المدخل الى العهد الجديد، ص272ـ .275 «~ . 93. HBD. p.583 ~» «~ . 94. NIDB. p.105 ~» .95 همان، ص605، .705 «~ . 96. HDB. p.583 ~» .97 همان.«~ . 98. ODC. p.829 ~» .99 معرفى عهد جديد، 1/193ـ .194 .100 همان. .101 همان، ص205؛ و:«~ . ODC. p.731 ~» «~ . 102. HBD. p.499 ~» .103 المدخل الى العهد الجديد، ص .560 «~ . 104. NIDB . p.400 ~» .105 معرفى عهد جديد، 1/ .209 «~ . 106. HBD. p. 499 ~» .107 المدخل الى العهد الجديد، ص561.«~ . 108. NIDB. p.534 ~» .109 كلام مسيحى، ص .48 .110 المدخل الى العهد الجديد، ص .546 «~ . 111. HBD. .498 and NIDB . p.534 ~» .112 المدخل الى العهد الجديد، ص .546 .113 متى، 4: .21 .114 قاموس الكتاب المقدس، ص1109؛ معرفى عهد جديد، 1/207، .209 .115 يوحنا، 21: .7 .116 همان، 21: .20 .117 همان، 21: .24 .118 عيسى؛ اسطوره يا تاريخ، ص .27 .119 المدخل الى العهد الجديد، ص .547 .120 همان، ص .551 «~ . 121. ODC. p. 731 ~» .122 همان. .123 المدخل الى العهد الجديد، ص .550 .124 تفسير الكتاب المقدس، 5/ .229 .125 المدخل الى العهد الجديد، ص .563 .126 تاريخ تمدن، 3/695ـ .696 .127 همان، ص696؛ المدخل الى العهد الجديد، ص .570 .128 معرفى عهد جديد، 2/ .114 .129 همان، ص .115 «~ . 130. ODC . p.130 ~» «~ . 131. BD. p. 499 ~» «~ .537ـ 132. NIDB. pp.536 ~» «~ . 133. NIDB. p.536 ~» .134 المدخل الى العهد الجديد، ص .575 .135 تاريخ تمدن، 3/ .695 .136 معرفى عهد جديد، 2/ .119 .137 معرفى عهد جديد، 2/118؛ تاريخ تمدن، 3/ . 695 .138 اعمال رسولان، 4: .13 .139 رساله يعقوب، 2: 14، 20ـ .24 «~ . 140. HBD. p. 447 ~» .141 بر طبق عهد جديد، حضرت مريم نامزد يوسف نجار بود كه حضرت عيسى از او زاده شد، و پس از آن چند فرزند ديگر را به دنيا آورد. متى، 1: .25 «~ . 142. ODC. p.711 ~» «~ . 143. NIDB. p.494 ~» «~ . 144. HBD. p.447 ~» .145 كليد عهد جديد، ص220ـ .221 «~ . 146. ODC. p. 1051 ~» .147 المدخل الى العهد الجديد، ص .729 «~ . 148. HBD. p.779 ~» «~ . 149. ODC. p.1051 ~» .150 همان؛ كليد عهد جديد، ص239؛ و:«~ . HBD. p.780 ~» .151 المدخل الى العهد الجديد، ص .759 «~ . 152. HBD. p.514 ~» .153 كليد عهد جديد، ص .236 «~ . 154. ODC. p.750 ~» .155 تاريخ جامع اديان، ص .613 .156 مسيحيت و بدعتها، ص .47
انجيل توماس به روايت كشفيات نجع حمادى [h=3]منبع: مجله هفت آسمان شماره 3 و 4[/h] [h=3]ترجمه: منصور معتمدى[/h] [h=3]مقدمه[/h] در دهه پنجم از سده بيست ميلادى، دو گنج شايگان به دست محققان افتاد: يكى در سال 1945 در نجع حمادى مصر، و ديگرى در سال 1947 و در وادى قمران، بركرانه بحرالميت اردن. اين كه اين دو كشف حاوى چه نوشتهها و آثارى بودهاند و از پرده به در افتادن آنها چه تأثيرى در سير مطالعات اديان، تاريخ، فلسفه، عرفان، زبانشناسى و... داشتهاند، مجالى بس فراخ مىطلبد.[SUP] (1) [/SUP] فقط همين مقدار بگوييم كه با كشف نخست، بسيارى از اسرار مربوط به احوال و آراى گنوسيان«~ (Gonstics)، ~»و با كشف دوم اطلاعات فراوانى درباره اسنيان«~ (Essenes) ~»بر آفتاب افتاد . اين سطور تنها در حكم مقدمهاى بس موجز بر ترجمه فارسى يكى از رسالات گرد آمده در مكشوفههاى نجع حمادى است، لذا دامنه بحث را محدود به همين كشفيات مىسازيم؛ و سخن در باب طومارهاى بحرالميت را به فرصتى ديگر وا مىگذاريم. تا سده چهارم ميلادى، عدهاى در مصر عليا بر كرانه رود نيل مىزيستند كه تمايلاتى زهدآميز داشتند و به واسطه اشتراك در عقيده، به نوعى زندگى اشتراكى تن داده بودند. اينان از ازدحام خلق گريزان و از دنيا و مافيها رويگردان بودند؛ در پى ايجاد و حصول طريقهاى مىگشتند كه در آن شيوهاى والاتر و متعالىتر از زندگى روزمره اتخاذ شود. بيش از هر چيز مىخواستند كه خود را از لوث اشتغالات دنيوى بر كنار دارند تا مبادا آلودگيهاى عالم محسوس چشم دلشان را تيره گرداند. اگر با نظرى سطحى به متون يافته شده بنگريم، چيزى جز يك «جمع پريشان» به چشم نمىخورد؛ به گونهاى كه با توجه به تنوع و اختلاف فراوان اين متون، نمىتوان نشان داد كه آنها را چه كسانى، در چه زمانى و در چه مكانى نوشتهاند . و اين اختلاف تاحدى است كه به گمان عدهاى ، اين نوشتهها به يك گروه واحد تعلق ندارند . با اين همه، اگر با ديدى عميقتر به اين مجموعه نگاه كنيم، مىتوانيم نكتههاى مشتركى را كه موجب فراهم آمدن آنها در كنار يكديگر شدهاند دريابيم؛ مثلا كسانى كه اين نوشتهها را جمع كردهاند، بيشتر به معانى آنها توجه داشتهاند؛ گو اين كه چه بسا نويسندگان اصلى رسالههاى گنجانده شده در اين مجموعه، چنين معانىاى را در نظر نداشتهاند. كتب نجع حمادى به گنوسيان مسيحى تعلق دارند. البته ايشان علاوه بر آن كه از رسالات و مقالات مسيحى براى بيان آراى خويش استفاده مىكردهاند، از مكتب فلسفى نوافلاطونى هم بهره مى بردهاند؛ و طرفه آن است كه هر دو سنت مسيحيت و مكتب نوافلاطونى، گنوسيان را طرد كردند. ضمنا مشابهتهاى فراوانى كه ميان نحوه زندگى گنوسيان مسيحى نجع حمادى با اسنيان يهودى وادى قمران وجود دارد، پژوهندگان را متوجه نوعى تداوم ميان اين دو جماعت كرده است؛ به گونهاى كه ميان واپسين نوشتههاى طومارهاى بحرالميت با يكى از اولين رسالههاى نجع حمادى نوعى ارتباط ديدهاند. متونى كه در كتابهاى نجع حمادى آمدهاند، و از جمله انجيل توماس، از زبان يونانى به قبطى ترجمه شدهاند؛ و آن گونه كه پژوهندگان گفتهاند، اين ترجمههاى قبطى بعضا از صحت و دقت كافى برخوردار نيستند؛ مثلا يكى از متون ترجمه شده به قبطى در اين مجموعه، بخشى از رساله جمهور افلاطون است، كه گويا مترجم قبطى نمىدانسته است كه متنى فلسفى پيشرو دارد، بلكه فقط از آن جا كه متن را متنى آموزشى و شايسته ترجمه مىدانسته، به برگردان آن مبادرت كرده است. اين سخنان، به هيچ وجه از ارزش كتب نجع حمادى نمىكاهد؛ چرا كه اين خطاها اگر در جاهايى از ترجمه قبطى واقع شده باشند، قابل تشخيص و اصلاحاند. كشف گنجينه نجع حمادى نعمتى است كه در سده بيستم به ما ارزانى شده است؛ چرا كه تا پيش از دستيابى به اين گنج ذىقيمت، اطلاعات دانش پژوهان از گنوسيان، از آنچه مسيحيان بدعت ستيز و نوافلاطونيان ضد گنوسى گفته بودند، فراتر نمىرفت. از اينرو، جا دارد كه هر چه سريعتر اين مجموعه به زبان فارسى درآيد تا محققان ايرانى هم از اين خرمن پر بار خوشههايى برچينند. با شناخت بهتر چنين متونى، كه برخى از آنها قدمتى معادل برخى از اجزاى رسمى عهد جديد دارند، مسيحيت و كتب اوليه اين دين را نيكوتر و روشنتر مىتوان شناخت. ترجمه فارسى انجيل توماس گامى در اين راه است. تا آنجا كه اين بنده اطلاع دارد ترجمه انجيل توماس نخستين بار است كه به زبان فارسى انجام مىگيرد . گويا تاكنون هيچ يك از رسالههاى نجع حمادى به زبان پارسى در نيامده است. اين رساله را از مأخذ ذيل به فارسى برگرداندهايم:«~ .James M. Robinson, second edition , Leiden, E. J. Brill , 1984 : The Nag Hammadi Library in English, director ~»ترجمه انگليسى اين انجيل را توماس لمدين«~ (Thomas O. Lambdin) ~»انجام داده و مقدمه آن را هلموت كوستر«~ (Helmut Koester) ~»نوشته است. انجيل توماس در دومين كتاب از دوازده ـ سيزده كتاب نجع حمادى قرار دارد؛ و رساله دوم از رسايل هفتگانه اين كتاب است . كتاب دوم حاوى 145 برگ است كه انجيل توماس از برگ 32 (سطر دهم) شروع مىشود، و در برگ 51 (سطر 28) به پايان مىرسد. ارقام آغازين سطور، كه در پرانتز قرار دارند، شمارههاى صد و چهاردهگانه امثال و سخنان مندرج در انجيل توماساند . در ترجمه فارسى كوشيدهايم كه علايم سجاوندى به كار گرفته شده در متن انگليسى را حتىالمقدور مراعات كنيم. فقط در مواردى كه از عيسى يا خدا و يا موضوع ديگرى سخن مىرود كه در انگليسى با حرف بزرگ چنين الفاظى را آغاز مىكنند، ما با قرار دادن آن لفظ در گيومه، تأكيد را نشان دادهايم. علايمى كه مترجمان انگليسى مجموعه نجع حمادى، و از جمله مترجم رساله انجيل توماس، به كار بردهاند و ما عينا آنها را آوردهايم، به اين شرحاند: [ ] نشان وجود بياض يا افتادگى در نسخه خطى است. اگر افتادگى را نتوان اصلاح كرد، سه نقطه در كروشه قرار داده مىشود؛ نقطه چهارم، نشان نقطه سرخط است. يك استثنا بر اين قاعده آن جاست كه گاه از تعداد متغيرى از نقطه استفاده مىشود تا نشان داده شود كه طول قسمت افتاده اسماى خاص چقدر است.در چند مورد، از نقطه بدون آوردن كروشه استفاده شده است. در اين گونه موارد، منظور آن است كه چند حرف قبطى وجود داشتهاند كه از كلمه يا عبارت، مفهوم قابل ترجمهاى به دست نمىآمده است. هر جا كه كروشه موجب جدايى حروف كلمه يا اسم خاص شود، از خط ربط يا هايفن استفاده شده است. با اطمينانى كه از خواندن واژه قبطى و تعداد حروف قابل رؤيت حاصل مىشود، كلمات را به طور كامل در داخل يا خارج كروشه قرار مىدهيم. < > جاهايى كه كاتب مخطوطه، حذف يا اشتباه كرده باشد، از اين كروشه زاويهدار استفادهمىشود . در جاهايى كه كاتب، حروفى را به صورت غيرعمدى حذف كرده يا به اشتباه حروفى آورده است، مترجم انگليسى حروف حذفى را اضافه كرده يا به جاى حروفى كه كاتب در نظر داشته است بياورد و اشتباه كرده، حروف ديگرى را جايگزين كرده و در اين كروشه قرارداده است. ـآكولاد باز و بستهـ حروف يا واژههايى كه در آكولاد قرار مىگيرند، افزوده كاتباند . () كلماتيا عباراتىدر پرانتز مىآيندكه ويراستار يا مترجم انگليسى آوردهاند. اين افزودهها متن ترجمه شده را مستقيما به دست نمىدهند، اما اطلاعاتى مفيد به خواننده ارائه مىكنند. انجيل توماس مجموعهاى از اقوال و نبوتها، ضربالمثلها و امثال منقول از عيسى است. انجيل توماس قبطى از زبان يونانى ترجمه شده است؛ حقيقت آن است كه چندين قطعه از روايت يونانى باقى مانده است و مىتوان آنها را مورخ به تاريخ 200م دانست. پس مجموعه يونانى (يا حتى سريانى يا آرامى) در دورهاى پيش از حدود سال 200م، و محتملا در اوايل نيمه دوم سده اول، در سوريه، فلسطين يا بينالنهرين تدوين شده است. تصنيف انجيل توماس را به يهودا توماس همزاد، يعنى يهوداى «توأم» منسوب مىدانند. توماس را، به ويژه در كليساى سوريه، يكى از حواريان و برادر دو قلوى عيسى به شمار مىآوردند. نحوه ارتباط انجيل توماس با اناجيل عهد جديد مسئلهاى جالب توجه است؛ چرا كه بسيارى از اقوال وارد شده در انجيل توماس نظايرى در اناجيل همديد (متى، مرقس و لوقا) دارند . [SUP] (2) [/SUP] مقايسهاى ميان اقوال انجيل توماس با نظايرشان در اناجيل همديد نشان مىدهد كه سخنانى كه در انجيل توماس آمده، شكلى ابتدايىتر يا تحول يافته شكل ابتدايىتر چنين سخنانىاند . در حقيقت، انجيل توماس به منبع اقوال اناجيل همديد، كه غالبا«~ «Q» ~» (از واژه آلمانى«~ Quelle، ~»«منبع») خوانده مىشود، و مأخذ مشترك اقوال مورد استفاده متى و لوقاست، شباهت دارد. از اينرو، انجيل توماس و منابعش مجموعههاى اقوال و امثالىاند كه ارتباط تنگاتنگى با منابع اناجيل عهد جديد دارند. تأثير الهيات گنوسى به وضوح در انجيل توماس وجود دارد؛ گو اين كه نمىتوان اين اثر را به مكتب يا فرقه خاصى منسوب دانست. اقوال گرد آمده، «سخنان سرىاى» معرفى مىشوند «كه عيساى زنده گفت.» از اينجا درمىيابيم كه هدف گردآورى اين مجموعه، هدفى باطنى است؛ چنان كه كليد فهم اقوال، تفسير يا معانى سرى آنهاست، زيرا «آن كس كه به معناى اين سخنان پىببرد، مرگ را نمىچشد.» با توجه به مفاد انجيل توماس، تجربه اساسى دينى، فقط بازشناخت هويت الهى نيست، بلكه بالاخص، بازشناسى بدايت (نور) و عاقبت (آرامش) است. مريد براى آن كه به بدايت باز گردد، بايد با «تجريد از» جامه گوشتين و «گذر از» وجود فسادپذير فعلى از دنيا جدا شود. پس از اين كارهاست كه مريد مىتواند دنياى جديد، ملكوت زندگانى، صلح و حيات را دريابد. شمارهگذارى صد و چهارده گانه اقوال در نسخه خطى وجود ندارد، ليكن امروزه اكثر پژوهندگان آن را قبول دارند. متن انجيل توماس اينها سخنان سرىاى است كه عيساى زنده گفت و يهودا توماس همزاد نوشت . (1) و او گفت: «آن كس كه به معناى اين سخنان پى ببرد مرگ را نمىچشد.» (2) عيسى گفت : «بگذار آن كس كه مىجويد همچنان بجويد تا بيابد. چون مىيابد، به زحمت مىافتد. چون به زحمت مىافتد، حيران مىشود و بر همه فرمان مىراند.» (3) عيسى گفت: «اگر آنان كه پيشوايىتان مىكنند به شما بگويند بنگريد، ملكوت در آسمان است، در اين صورت، پرندگان آسمان بر شما پيشى جستهاند. اگر ايشان به شما بگويند آندر درياست، در اينصورت، ماهياناز شما پيشى جستهاند. بلكه، ملكوت در درون شماست. و بيرونشماست. چونبخواهيد خودتان را بشناسيد، شناخته مىشويد، و در مىيابيد كه شماييد پسران پدر زنده. اما اگر خود را نشناسيد، در مسكنت به سر مىبريد و شماييد آن مسكنت.» (4) عيسى گفت: «مردى كه پير ايام است بىتعلل از كودك كوچك هفت روزه از زندگى مىپرسد، و زندگىمىكند. زيرا بسيارىاز پيشينيان پسينيانمىشوند، و يكىو همسانمىشوند.» (5) عيسى گفت: «آنچه را در منظر شماست باز شناسيد، و آنچه از شما پنهان است برايتان آشكار مىشود. زيرا هيچ نهانى نيست كه جلوهگر نشود.» (6) شاگردان از او پرسيدند و او را گفتند: «آيا از ما مىخواهى روزه بداريم؟ چگونه نماز بگزاريم؟ آيا صدقه دهيم؟ در به اندازه خوردن چه تدبير كنيم؟» عيسى گفت: «دروغ مگوييد، آنچه را اكراه داريد مكنيد، از آن كه همه امور در منظر ملكوت روشن است. از آن كه هيچ پنهانى نيست كه جلوهگر نشود، و هيچ در پردهاى نيست كه در پردهبماند.» (7) عيسى گفت: «خوشا بر حال شيرى كه انسان مىشود آن گاه كه انسان او را از پا مىافكند و مىخورد؛ و بدا بر انسانى كه شيرش بخورد و انسان شود.» (8) و گفت: «انسان به ماهيگير دانا مانند است كه تورش را به دريا انداخت و آن را پر از ماهيان كوچك از دريا بركشيد. ماهيگير دانا در ميان آنها يك ماهى بزرگ بزرگ ديد. او تمام ماهيان كوچك را به دريا انداخت و به سهولت ماهى بزرگ را برگزيد. هر كه را گوش شنيدن هست، بشنود.» (9) عيسى گفت: «خوب، برزگر به صحرا شد، و مشتى (بذر) برگرفت، و افشاند. برخى بر راه افتاد؛ پرندگان آمدند و دانهها را چيدند. برخى ديگر كه بر سنگ افتادند، در خاك ريشه ندواندند، و خوشه نياوردند و برخى ديگر بر خارها افتاد؛ خارها دانه (ها) را در فشار قرار دادند و كرمها دانهها را خوردند . و دانههاى ديگر بر خاك نيكو افتادند و بار نيكو دادند چنان كه هر تخم شصت برابر و صد و بيست برابر بار داد.» (10) عيسى گفت: «من آتش بر عالم فكندهام، و بدان كه آن را مىپايم تا شعله برافروزد.» (11) عيسى گفت: «اين آسمان از بين خواهد رفت، و آن يك كه فوق آن است از بين خواهد رفت. مردگان زنده نمىشوند، و زندگان نخواهند مرد. در روزهايى كه آنچه را مرده است مصرف مىكنيد، آن را چيزى مى كنيد كه زنده است. آن گاه كه در روشنايى اقامت مىگزينيد، چه خواهيد كرد؟ روزى كه يكى بوديد دو شديد. اما هنگامى كه دو مىشويد، چه خواهيد كرد؟» (12) شاگردان عيسى را گفتند: «ما مىدانيم كه تو از ما جدا مىشوى. چه كسى قرار است كه راهبر ما شود؟» عيسى آنان را گفت: «هر جا باشيد، بر شماست كه نزد يعقوب درستكار شويد، كه آفرينش آسمان و زمين از بهر اوست.» (13) عيسى شاگردانش را گفت : «مرا با كسى مقايسه كنيد و بگوييد من به كه مانم.» شمعون پطرس او را گفت: «تو به فرشتهاى راست كردار مانى.» متى او را گفت: «تو به فيلسوفى حكيم مانى.» توماس او را گفت: «استاد، دهانم را ياراى آن نيست كه بگويد تو به كه مانى.» عيسى گفت: «من استادت نيستم. زيرا از چشمه جوشانى كه تجويز كردهام نوشيدهاى و مست شدهاى.» و او را گرفت و به كنارى برد و او را سه چيز گفت. چون توماس نزد اصحاب بازگشت، از او پرسيدند: «عيسى تو را چه گفت؟» توماس ايشان را گفت: «اگر يكى از چيزها را كه به من گفت به شما بگويم، سنگ برمىگيريد و بر من مىافكنيد؛ آتشى از سنگها بيرون مىآيد و شما را سر به سر مىسوزاند.» (14) عيسى ايشان را گفت: «اگر روزه بداريد، گناه مرتكب مىشويد؛ و اگر نماز بگزاريد، نكوهش مىشويد؛ و اگر صدقه بدهيد، روحتان را آسيب مىزنيد. هرگاه به سرزمينى مىرويد و در مناطق با خلق اختلاط مىكنيد، چنانچه استقبال كنند، هر چه جلويتان گذاشتند بخوريد، و بيمارانشان را شفا دهيد. زيرا، آنچه به دهانتان مىرود آلودهتان نمىكند، بلكه آنچه از دهانتان بيرون مىآيد ـ شما را آلوده مىكند.» (15) عيسى گفت: «چون كسى را مىبينيد كه از زن نزاده است، چهره بر خاك بنهيد و او را بپرستيد. آن كس پدرتان است.» (16) عيسى گفت: «شايد، مردم مىپندارند كه صلح براى جهان آوردهام. نمىدانند اختلاف است كه آوردهام تا به زمين دهم: آتش، شمشير و جنگ. چون از پنج نفرى كه در خانهاى زندگى مىكنند سهتاشان بر ضد دو تا خواهند شد، و دوتاشان بر ضد سهتا خواهند شد، پدر بر ضد پسر، و پسر بر ضد پدر خواهد شد. و جداى از هم خواهند ايستاد.» (17) عيسى گفت: «من چيزىتان دهم كه هيچ چشمى نديده و هيچ گوشى نشنيده و هيچ دستى نپسوده و به هيچ فكرى هرگز نرسيده است.» (18) شاگردان، عيسى را گفتند: «ما را بگوى كه انجاممان چه خواهد شد.» عيسى گفت: «مگر آيا آغاز را كشف كردهايد كه در پى انجاميد؟ زيرا هر جا آغاز است، آنجا انجام خواهد بود . خوشا بر حال كسى كه در آغاز جاى خود را مىگيرد؛ او انجام را مىشناسد و مرگ را نمىچشد .» (19) عيسى گفت: «خوشا بر حال آن كه به عرصه وجود آمد پيش از آن كه به وجود بيايد. اگر شما شاگردانم شويد و به سخنانم گوش فرا دهيد، اين سنگها به خدمت شما درمىآيند. چون شما را در فردوس پنج درخت است كه زمستان و تابستان بر يك حالاند و برگشان نمىريزد . هر كس از آنها آگاهى يابد طعم مرگ را نمىچشد.» (20) شاگردان، عيسى را گفتند: «به ما بگو كه ملكوت آسمان چه چيز را ماند.» ايشان را گفت: «به خردلى مىماند كه خردترين دانههاست . ولى چون در خاك شخم خورده بيفتد، گياهى تنومند از آن پديد آيد و سرپناه پرندگان آسمان مىشود.» (21) مريم عيسى را گفت: «شاگردانت به كه مىمانند؟» گفت: «ايشان كودكانى را مانند كه در مزرعهاى كه از آن ايشان نيست سكونت گزيدهاند. هنگامى كه خداوندان مزرعه بيايند، خواهند گفت مزرعهمان را پس بگيريم. كودكان در حضور آنان برهنه (خواهند) شد تا بلكه مزرعهشان را باز پس بگيرند و آن را به ايشان باز پس دهند. لذا به شما مىگويم، اگر خداوند خانهاى بداند كه دزد مىآيد، پيش از آن كه دزد بيايد شبزندهدارى در پيش مىگيرد و نمىگذارد كه به خانه ملكش نقب بزند و با خود كالا ببرد. پس، آماده مقابله با حمله دنيا باشيد. خود را به قدرتى بزرگ مسلح سازيد مبادا حراميان راهى به جانب شما بيايند، زيرا مشكلى كه انتظار داريد (حتما) به وقوع مىپيوندد. در ميان شما مردى فهيم باشد. چون محصول رسيد، به سرعت بيايد و با داسى در دست آن را درو كند. هر كه را گوشش شنيدن هست، بشنود.» (22) عيسى نوزادانى ديد كه شير مىخوردند. به شاگردانش گفت: «اين نوزادان شيرخوار به آنان كه به ملكوت وارد مىشوند شبيهند.» ايشان او را گفتند: «پس ما نيز چونان كودكان به ملكوت وارد مىشويم؟» عيسى بديشان گفت: «هر گاه دو را يكى سازيد، و هرگاه درون را چون بيرون و بيرون را چون درون سازيد و بالا را چون پايين، و هنگامى كه نرينه را با مادينه همسان سازيد به گونهاى كه مذكر، مذكر نباشد و مؤنث، مؤنث نه؛ و هرگاه چشمان را به جاى يك چشم، و يك دست را به جاى يك دست، و يك پا را به جاى يك پا و يك مشابه را به جاى يك مشابه تربيت كنيد؛ آن گاه وارد [ «ملكوت» ] مىشويد.» (23) عيسى گفت: «من يكى از شما را از ميان يك هزار، و دو تن از شما را از ميان ده هزار برخواهم گزيد، و آن دو تن هم وضعى يگانه خواهند داشت.» (24) شاگردان او را گفتند: «جايى را كه هستى به ما نشان ده، از آن كه برماست تا آن را بجوييم.» ايشان را گفت: «هركه را گوش شنيدنهست، بشنود. در درونمردى از نور، نور هست، و او (يا: آن) كل عالم را روشن مىكند . اگر او (يا: آن) بر نيفروزد، او (يا: آن) تاريكى است.» (25) عيسى گفت: «برادرت را چونان جان خويش دوست بدار، از او به سان مردم چشمت مراقبت كن.» (26) عيسى گفت: «تو ذره را در چشم برادرت مىبينى، اما تير چوبى را در چشم خودت نمىبينى. وقتى تير را از چشم خودت به در آورى، سپس روشنتر مىبينى و ذره را از چشم برادرت به در مىآورى.» (27) <عيسى گفت: > «اگر در دنيا روزه نگيريد، ملكوت را نخواهيد يافت. اگر سبت را به عنوان سبت به جاى نياوريد، پدر را نخواهيد ديد.» (28) عيسى گفت: «من در وسط عالم جاى گرفتم، و با جسم گوشتين بر آنان ظهور يافتم. همه ايشان را مست ديدم؛ هيچ يك را تشنه نديدم. و جانم براى پسران انسانها غمگين شد چون آنان در دل نابينايند و ديد ندارند؛ چون تهى به دنيا مىآيند، و تهى هم مىخواهند از دنيا بروند. اما چند صباحى مستاند. چون از مستى شرابى كه نوشيدهاند به خود باز آيند، توبه خواهند كرد.» (29) عيسى گفت: «اين كه گوشت به سبب روح به هستى گام نهد، عجيب است. اما اگر روح به سبب بدن به هستى وارد شود عجيب العجائب است. راستى را، كه من حيرانم از اين كه چگونه اين گنج در اين مسكنت خانه كرده است.» (30) عيسى گفت: «هر جا كه سه اله باشند، آنها آلههاند. هر جا كه دو يا يك باشند، من بااويم.» (31) عيسى گفت: «هيچ نبىاى را روستاى خودش قبول نمىكند، هيچ طبيبى آنان را كه او را مىشناسند شفا نمىدهد.» (32) عيسى گفت: «شهرى كه بر كوهى بلند ساخته باشند، و استوار داشته، فرو نمىريزد، و پوشيدهاش نمىتوان داشت.» (33) عيسى گفت: «آنچه به گوش خود (و) گوش ديگران مىشنويد بر بام خانهها موعظه كنيد. زيرا كسى كه چراغى برمىافروزد خمرهاى رويش نمىگذارد يا آن را در جايى پنهان نمىنهد، بلكه آن را بر چراغدانى مىگذارد تا هر كس وارد و خارج مىشود نورش را ببيند.» (34) عيسى گفت: «اگر نابينايى عصاكش نابينايى شود، هر دو به چالهاى در مىافتند.» (35) عيسى گفت: «امكان ندارد كه كسى به خانه مرد نيرومندى وارد شود و آن را به زور تصاحب كند مگر دستان آن مرد را ببندد؛ سپس (مىتواند) خانهاش را به يغما برد.» (36) عيسى گفت: «از بام تا شام و از شام تا بام به فكر پوشا كتان نباشيد.» (37) شاگردانش گفتند: «چه وقت بر ما منكشف خواهى شد و چه وقت تو را مىبينيم؟» عيسى گفت: «وقتى كه بدون شرمندگى جامهها بر كنيد و آنها را برداريد و چونان كودكان آنهارا زير پاهايتان بگذاريد و لگد كنيد، سپس [خواهيد ديد] پسر آن زنده را و نخواهيد ترسيد.» (38) عيسى گفت: «بارها آرزو كردهايد كه اين كلمات را كه من اينك به شما مىگويم و هيچ كس نداريد كه آنها را بر زبان آورد بشنويد. روزهايى خواهد بود كه در پى من خواهيد گشت و مرا نخواهيد يافت.» (39) عيسى گفت: «فريسيان و كاتبان كليدهاى معرفت را برگرفتهاند و پنهان كرده. ايشان داخل نشدهاند، و اجازه هم ندارند كه كسى را كه مىخواهند داخل كنند. ليكن، شما به دانايى مار و به بىآزارى كبوتر باشيد.» (40) عيسى گفت: «درخت تاكى بيرون از قلمرو پدر رسته است، ولى چون آفتزده است، بايد آن را از ريشه كند و از بين برد.» (41) عيسى گفت: «به كسى كه چيزى در دست دارد بيشتر مىرسد، و هر كه را هيچ در دست نيست از حتى اندك چيزى كه دارد محروم مىشود.» (42) عيسى گفت: «رهگذر باشيد.» (43) شاگردانش او را گفتند: «تو كيستى، كه اين چيزها را به ما مىگويى؟» <عيسى ايشان را گفت : > «شما مرا از آنچه به شما مىگويم نمىشناسيد، ولى چونان جهودان شدهايد، از آن كه آنان (يا) درخت را دوست دارند و از ميوهاش بيزارند (يا) ميوه را دوست مىدارند و از درخت بيزارند.» (44) عيسى گفت: «هركس به پدر كفر گويد آمرزيده شود، هر كس بر پسر كفر گويد آمرزيده شود، اما هر كه بر روح القدس كفر گويد چه در زمين و چه در آسمان آمرزيده نشود.» (45) عيسى گفت: «انگور از خار برداشت نمىشود، از خاربن هم انجير به دست نمىآيد، كه اينها به بار نمىنشينند. نيكمرد از خزانهاش نيك حاصل مىآورد؛ مرد بدكار بديها از خزانه بدش كه در دلش است حاصل مىآورد و چيزهاى بد مىگويد. زيرا او از كثافت و انبوهى دل بديها حاصل مىآورد.» (46) عيسى گفت: «از كسانى كه از آدم تا يحيى معمدانى از مادر زادهاند، هيچ كس بالاتر از يحيى معمدانى نيست به گونهاى كه (در مقابلش) بايد سر به زير افكنند. ليكن من گفتهام كه، هر يك از شما كه كودك شود با ملكوت آشنا مىشود و از يحيى برتر.» (47) عيسى گفت: «ناممكن است كه انسان بر دو اسب سوار شود يا دو كمان را بكشد. و ناممكن است كه خدمتكار دو خواجه را خدمت بگزارد؛ و گرنه يكى را حرمت مىنهد و با ديگرى با بىحرمتى رفتار مىكند. كسى كه شراب كهنه بياشامد فىالفور آرزوى نوشيدن شراب تازه نمىكند. و شراب كهنه را هم در مشك تازه نمىگذارند، تا مبادا آن را فاسد كند. وصله كهنه بر جامهاى نو ندوزند، از آن كه چاك خوردگى نتيجه مىشود.» (48) عيسى گفت: «اگر دو تن در اين يك خانه با هم صلح كنند، و به كوه بگويند حركت كن و برو، آن حركت مىكند و مىرود.» (49) عيسى گفت: «خوشا به حال عزلت گزيدگان و برگزيدگان، زيرا شما ملكوت را مىيابيد. زيرا شما از آنيد، و به آن باز مىگرديد.» (50) عيسى گفت: «اگر شما را بگويند از كجا آمديد؟ ايشان را بگوييد: ما از نور آمديم، آن جا كه نور به طوع و رغبت خويش پا به هستى نهاد و [خود را] برقرار كرد و از طريق صورت ايشان تجلى پيدا كرد. اگر شما را گويند: آن نور شماييد؟ بگوييد: ما كودكان آنيم، و ما برگزيدگان پدر زندهايم. اگر از شما بپرسند: چه نشان از پدر تان داريد؟ ايشان را بگوييد: رفتن و آرميدن .» (51) شاگردانش او را گفتند: «چه وقت زمان آرميدن مردگان فرا مىرسد، و چه هنگام جهان جديد واقع مىشود؟» ايشان را گفت: «آنچه در پىاش مىگرديد هم اكنون واقع شده است، ليك آن را باز نمىشناسيد.» (52) حواريان او را گفتند: «بيست و چهار نبى در اسرائيل سخن گفتند، و تمام آنان در تو سخن گفتند.» ايشان را گفت: «يكى را كه در حضورتان حى و حاضر است فرو گذاشتهايد و (فقط) از مردگان سخن گفتهايد.» (53) شاگردانش او را گفتند: «آيا ختنه نافع است يا خير؟» ايشان را گفت: «اگر نافع بود، پدرشان آنان را مختون از مادرشان به دنيا مىآورد. بلكه، ختنه حقيقى در روح كاملا سودمند است.» (54) عيسى گفت: «خوشا بر حال فقرا، از آن كه ملكوت آسمان از آن شماست.» (55) عيسى گفت: «هر كه از پدرش و مادرش تبرى نجويد نمىتواند شاگرد من شود، و هر كه از برادران و خواهرانش تبرى نجويد و در راه من صليب برنگيرد در خور من نيست.» (56) عيسى گفت: «هركس آمده است كه بر دنيا وقوف يابد (فقط) لاشهاى يافته است، و هر كس لاشهاى يافته برتر از دنياست.» (57) عيسى گفت : «ملكوت پدر به مردى مانند است كه بذر [خوب] داشت. دشمنش شبانه آمد و دانه علف هرز در ميان بذر خوب افشاند. مرد اجازه نداد تا علفهاى هرز را بكنند؛ او به ايشان گفت: بيم دارم كه به جاى علفهاى هرز، گندم لابهلاى آنها را بكنيد. روز برداشت، علفهاى هرز به خوبى به چشم مىآيند، و آنها را مىتوان كند و سوزاند.» (58) عيسى گفت: «خوشا به حال آن كه رنج كشيده است و حيات يافته.» (59) عيسى گفت: «تا زندهايد به يگانه زنده اعتنا كنيد، مبادا كه بميريد و بجويى تا او را ببينيد و نتوانيد.» (60) <ايشان ديدند> سامرىاى را كه در راه يهوديه برهاى با خود مىبرد. به شاگردان گفت: (چرا) آن مرد بره را اين طرف و آن طرف (مىبرد) ؟» او را گفتند: «تا آن را بكشد و بخورد.» ايشان را گفت: «تا بره زنده است، او آن را نمىخورد، بلكه زمانى كه آن را كشت و آن لاشهشد.» او را گفتند : «در غير اين صورت نمىتواند آن را بخورد.» ايشان را گفت: «شما نيز، جايى براى خودتان براى آرامش بجوييد، مبادا لاشهاى شويد و شما را بخورند.» (61) عيسىگفت: «دو تنبر تخت آرام مىگيرند: يكىكه مىميرد، و ديگرىكهزنده مىماند.» سالومه گفت: «تو كيستى، مرد، كه، گويا از آن يگانه: (يا: به عنوان <پسرش>) بر نيمكت من آمدهاى و از خوان غذايم مىخورى؟» عيسى او را گفت: «من اويم كه از لايتجزى مىزيد. مرا برخى از چيزهاى پدرم داده شد.» <سالومه گفت: > «من شاگرد توام.» <عيسى او را گفت: > «از اينرو مىگويم، اگر <لايتجزى> است، سرشار از نور مىشود، اما اگر يتجزى است، سرشار از تاريكى مىشود .» (62) عيسى گفت: «براى آنان [كه شايسته] اسرار [م] هستند اسرارم را مىگويم. به دست چپت مگو كه دست راست چه مىكند.» (63) عيسى گفت: «مرد ثروتمندى بود كه پول فراوان داشت . او با خود گفت: پولم را به كار اندازم و از آن استفاده كنم تا بتوانم بذر بيفشانم، برداشت و كشت و كار كنم، و انبار خانهام را با محصول پر كنم، تا هيچ كسرى نداشته باشم . نياتش چنين بود، اما همان شب مرد. هر كس كه گوش دارد بشنود.» (64) عيسى گفت: «عدهاى بر مردى وارد شدند. و او هنگامى كه شام را مهيا كرد، خادمش را فرستاد تا ميهمانان را دعوت كند. او نزد اولى رفت و او را گفت: خواجهام تو را دعوت كرده است. او گفت: مرا با عدهاى از بازرگانان كارهايىاست. اين شامگاه نزد من مىآيند. من بايد بروم و دستوراتم را به ايشان بدهم. خواهش مىكنم از شام معذورم داريد. نزد ديگرى رفت و او را گفت: خواجهام تو را دعوت كرده است. او خادم را گفت: هم اكنون خانهاى خريدهام، و امروز لازم است كه باشم. من وقت ندارم. نزد ديگرى رفت و او را گفت: خواجهام تو را دعوت كرده است. وى خادم را گفت: دوستم مىخواهد ازدواج كند، و من اسباب سور را مهيا مىكنم. من نمىتوانم بيايم. خواهش مىكنم معذورم داريد. نزد ديگرى رفت و او را گفت: سرورم تو را دعوت كرده است. او خادم را گفت: چندى است كشتزار خريدهام، و عازم جمع آورى اجاره آن جايم. نمىتوانم بيايم. خواهش مىكنم معذورم داريد. خادم بازگشت و خواجهاش را گفت: آنان كه به شام دعوتشان كردى عذر خواستند. خواجه خادمش را گفت: به كوى و برزن شو و هر كه را ديدى بازآر، كه شام بخورد. سوداگران و بازرگانان به مكانهاى پدرم گام ننهد.» (65) گفت: «نيكمردى بود خداوند تاكستان. به برزگران اجارهدار اجارهاش داد كه آن را عمل آورند و محصول را از ايشان تحصيل كند. خادمش را فرستاد تا اجارهداران بار تاكستان را به او بدهند. اجارهداران خادم را گرفتند و تا دم مرگ او را زدند. خادم باز آمد و ماوقع را براى خواجه نقل كرد . خواجه گفت: چه بسا <ايشان او را> باز نشناختهاند. خادمى ديگر فرستاد. اجارهداران اين را نيز زدند. پس تاكستانخداى پسرش را فرستاد و گفت: باشد كه پسرم اظهار احترام كنند. از آن جا كه اجارهداران مىدانستند او ميراث بر تاكستان مىشود، او را گرفتند و كشتند. هر كه را گوش هست بشنود.» (66) عيسىگفت: «سنگى را كهمعماران دور انداختند نشانم دهيد. همان سنگ زاويه است.» (67) عيسى گفت: «هركس را عقيدهچنان است كه كل ناقصاست (خود) كاملاناقص است.» (68) عيسى گفت: «خوشا به حال شما آن گاه كه منفور مىشويد و آزار و اذيت مىبينيد. آنجا كه شما آزار و اذيت ديدهايد ايشان هيچ مكان نيابند.» (69) عيسى گفت: «خوشا به حال آنان كه در درون خودشان آزار و اذيت ديدهاند. ايشاناند كه به راستى آمدهاند تا پدر را بشناسند. خوشا به حال گرسنگان، از آن كه راشكم آن كه اشتها مىكند پر مىشود.» (70) عيسى گفت: «آنچه را داريد اگر ظاهر سازيد نجاتتان مىدهد. آنچه در باطن نداريد اگر آن را نداشته باشيد شما را هلاك خواهد كرد.» (71) عيسى گفت: «من [اين] خانه را ويران كنم، و كسى را ياراى آن نيست كه بنايش سازد.» (72) [مردى] او را [گفت] : «برادرانم را بگو كه داراييهاى پدرم را تقسيم كنند.» او را گفت: «اى مرد، كه مرا مقسم كرده است؟» روى جانب شاگردانش آورد و ايشان را گفت: «من مقسم نيستم، هستم؟» (73) عيسى گفت: «محصول فراوان است ليكن كاركن اندك، پس خداى را بخوانيد تا دروگران را بفرستد.» (74) گفت: «خدايا، خيلى برگرد آبخورگاهاند، ولى در آب انبار هيچ نيست.» (75) عيسى گفت : «خيلى بر در ايستادهاند، ولى عزلت گزنياناند كه به حجله گام مىنهند.» (76) عيسى گفت: «ملكوت پدر بازرگانى را ماند كه بار متاع داشت و درى ديد. وى بازرگانى زيرك بود . متاع را فروخت و در را خود به تنهايى خريد. شما نيز، گنج پايدار و ماندگارش را كه بيد به آن نمىزند و از آن نمىخورد و هيچ كرمش تباه نمىسازد. بجوييد.» (77) عيسى گفت: «منم آن نور كه فوق همه آنانم. منم كه كلام. از من، كل بر مىآيد، وجانب من همه امتداد مىيابد. قطعهاى چوب را دو تكه كنيد، من آن جايم. سنگ را برداريد، مرا آنجا مىيابيد .» (78) عيسى گفت: «از چه به صحرا شدهاى؟ كه نىاى را ببينى جنبان از باد؟ و مردى ببينى در جامه فاخر در زى شاهان و كبارتان؟ [جامه] فاخر بر آنان هست، و از تشخيص حقيقت ناتواناند .» (79) زنى از خيل خلق او را گفت: «خوشا زهدانى كه تو را زاده و پستانى كه شيرت داده .» او را گفت: «خوشا آنان كه كلام پدر را شنيدهاند و درست نگاهش داشته. از آن كه روزهايى باشد كه خواهيد گفت: «خوشا زهدانى كه آبستن نمىشود و پستانى كه شير نمىدهد.» (80) عيسى گفت: «آن كه دنيا را باز شناخته است جسم را يافته، ولى آن كه جسم را يافته برتر از دنياست.» (81) عيسى گفت: «هركس ثروتمند شده است، بگذار پادشاه شود، و هر كس قدرتمند شده است بگذار از آن كناره جويد.» (82) عيسى گفت: «هر كس نزديك من است نزديك آتش است، هر كس از من دور است از ملكوت دور است.» (83) عيسى گفت: «صورتها براى انسان متجلى مىشوند، ولى آن نور كه در آنهاست درصورت نور پدر پنهان مىماند. او متجلى خواهد شد، ولى نورش صورتش را پنهان خواهدداشت.» (84) عيسى گفت: «هنگامى كه شبيه خودتان را ببينيد، شاد مىشويد . ولى هنگامى كه صورتهايتان را كه پيش از شما به وجود آمدند، و هرگز از بين نمىروند و جلوهنمايى نمىكنند، ببينيد چگونه در پوست مىگنجيد!» (85) عيسى گفت: «آدم از قدرتى بزرگ و مكنتى بزرگ به وجود آمد، ولى شايسته شما نبود. چون اگر شايسته بود، مرگ را [نمىچشيد] .» (86) عيسى گفت: «[روباهها 48 لانهشان را دارند] و پرندگان آشيان [شان] را دارند، اما پسر انسان هيچ جايى ندارد كه سر وانهد و بيارامد.» (87) عيسى گفت: «بدبخت است بدنى كه بر بدنى متكى است، و نگون بخت است جايى كه بر اين دو متكى است.» (88) عيسى گفت: «ملائك و انبيا نزد شما خواهند آمد و آن چيزها را كه (تاكنون) داشتهايد به شما مىدهند.» و شما هم آن چيزها را كه داريد به ايشان مىدهيد، و با خود مىگوييد: كى ايشان مىآيند و آنچه از آن ايشان است برمىگيرند؟» (89) عيسى گفت: «چرا بيرون جام را مىشوييد؟ نمىفهميد كه آن كه داخل را ساخته همان است كه بيرون را ساخته؟» (90) عيسى گفت: «نزد من آييد، از آن كه يوغ من راحت و حاكميت من با ملايمت است، و آرام خود را خواهيد يافت.» (91) ايشان او را گفتند: «ما را بگوى تو كهاى تا به تو اعتقاد بياوريم.» ايشان را گفت: «شما از ظاهر آسمان و زمين احوال آنها را در مىيابيد، ولى كسى (يا چيزى) را كه در مقابل شماست باز نمىشناسيد، و نمىدانيد چگونه اين دم را دريابيد.» (92) عيسى گفت: «بجوييد كه مىيابيد. ليكن، آنچه پيش از اين دربارهاش از من مىپرسيديد و به شما نمىگفتم، اكنون ميل دارم بگويم، اما شما سراغ آن را نمىگيريد.» (93) <عيسى گفت: > «آنچه را قدسى است به سگان مدهيد، مباد كه آنها را در كوت پهن اندازند. در و مرواريد را پيش خوك ميفكنيد، مباد كه آنها را [به تكههايى] خرد كنند.» (94) عيسى گفت: «آن كه مىجويد مىيابد، و [آن كه درى مىكوبد] اجازه ورودش دهند.» (95) [عيسى گفت: ] «اگر پول دارى، به فرد مورد علاقهات وام مده، بلكه [آن] را به كسى بده كه از او بازپس نگيرى.» (96) عيسى [گفت] : «ملكوت پدر زنى را ماند. او اندكى خمير مايه برگرفت، آن را درقدرى خمير [پنهان كرد]، و قرصهاى بزرگى از نان ساخت. هر كه را گوش شنيدن هست بشنود.» (97) عيسى گفت: «ملكوت [پدر] زنى را ماند كه كوزهاى پر از بلغور حمل مىكرد. هنگامى كه [در] راه گام برمىداشت، و هنوز قدرى از خانه دور شده بود، دسته كوزه شكست و بلغور در پشت سرش روى راه مىريخت . زن نمىدانست؛ متوجه هيچ اتفاقى نشده بود. چون به خانه رسيد، كوزه را بر زمين گذاشت و آن را خالى ديد.» (98) عيسى گفت: «ملكوت پدر مردى را ماند كه خواست مرد نيرومندى را بكشد. وى در خانه خويش تيغ بركشيد و آن را در ديوار فرو كرد كه ببيند آيا دستانش ياراى انجام خواستهاش را دارند يا خير. سپس مرد نيرومند را كشت.» (99) شاگردان او را گفتند : «برادرانت و مادرت بيرون ايستادهاند.» ايشان را گفت: «آنان كه اين جايند و اراده پدرم را انجام مىدهند برادران من و مادر مناند. ايشاناند كه به ملكوت پدرم وارد مىشوند .» (100) آنان سكهاى زرين به عيسى نشان دادند و او را گفتند: «مردان قيصر ماليات از مامىخواهند.» ايشان را گفت: «مال قيصر را بهقيصر دهيد، مالخدا را بهخدا دهيد، و مالمن را بهمن دهيد.» (101) <عيسى گفت: > «هر كه چون من پدرش و مادرش را منفور ندارد شاگرد من نتواند شد. و هر كس چون من پدرش و مادرش را دوست [ن'] دارد شاگرد من نتواند شد. از آن كه مادر من [دروغم داد]، اما مادر حقيقى [من] حياتم داد.» (102) عيسى گفت : «واى بر فريسيان، از آن كه ايشان سگى را مانند كه در آخور گاوان خوابيده است، نه خود خورد و نه گاوان را گذارد كه خورند.» (103) عيسى گفت: «خوشبخت كسى كه داند حراميان از كجا وارد شوند، و برخيزد، و مملكت خويش را بسيج كند، و پيش از هجوم حراميان خود را مسلح سازد.» (104) ايشان [عيسى را] گفتند: «بيا، و بگذار امروز نماز بگزاريم و بگذار روزه بگيريم.» عيسى گفت: «چه گناهى كردهام، يا در كجا شكست خوردهام؟ اما چون داماد حجله را ترك مىكند، پس بگذار روزه بگيرند و نماز بگزارند.» (105) عيسى گفت: «هركس پدر و مادر را بشناسد روسپى زادهاش مىخوانند.» (106) عيسى گفت: «هر گاه دو را يكى كنيد پسران انسان مىشويد، و آن گاه اگر بگوييد: كوه، حركت كن، حركت مىكند.» (107) عيسى گفت: «ملكوت شبانى را ماند كه صد گوسفند داشت. يكى از آنها، كه پروارترين بود، گم گشت. شبان نود و نه گوسفند را رها كرد و به دنبال آن يك گوسفند گشت تا آن را پيدا كرد. هنگامى كه به چنين زحمتى افتاده بود، گوسفند گمگشته را گفت: بيش از نود و نه گوسفند از تو مراقبت مىكنم.» (108) عيسى گفت: «آن كس كه از دهان من بنوشد مانند من مىشود. خود من او مىشوم، و نهانها بر او منكشف مىشوند.» (109) عيسى گفت: «ملكوت مردى را ماند كه گنجى [پنهان] در زمين خود داشت و از آن خبر نداشت. و [پس] از مرگ، براى پسرش بر جاى نهاد. پسر (از گنج) بىخبر بود. وى زمين را به ارث برد و [آن] را فروخت. و آن كس كه آن را خريد زير و رويش كرد و گنج را يافت. به هر كس كه خواست پول وام داد.» (110) عيسى گفت: «هر كس دنيا را بيابد و ثروتمند گردد، از دنيا كرانه مىكند.» (111) عيسى گفت: «آسمانها و زمين در حضورتان در هم پيچانده شوند. و يكى كه حياتش از يگانه حى است مرگ را نمىبيند.» آيا عيسى نمىگويد: «هر كس خود را بيابد برتر ازدنياست؟» (112) عيسى گفت: «واى بر جسم كه متكى بر جان باشد؛ واى بر جان كه متكى بر جسم باشد.» (113) شاگردانش گفتند: «چه وقت ملكوت در مىرسد؟» <عيسى گفت: > «با انتظار فرا نمىرسد. چنان نيست بگوييم كه اينجاست يا آنجاست.» (114) شمعون پطرس ايشان را گفت: «مريم ما را ترك كند، از آن كه زنان سزاوار زندگانىنيستند.» عيسى گفت: «خود من راهش مىنمايم تا نرينهاش سازم، آن گونه كه او هم روحى زنده همچونشما نرينگان شود. از آن كه هر زنى كه خود را نرينه سازد به ملكوت آسمان وارد شود.» پىنوشتها: .1 در زبان فارسى، تا آن جا كه نگارنده اطلاع دارد، دو مقاله درباره اين دو كشف در دست داريم: يكى در اصل سخنرانى بوده و با اين مشخصات به چاپ رسيده است: ـ دريابندرى، نجف، «طومارهاى بحرالميت» ، در مجموعه به عبارت ديگر، تهران، پيك، 1363، ص121ـ 128؛ و ديگرى كه گويا خلاصهاى از كتاب«~ osels onstic ~»نوشته الين پاگلز«~ Elaine agels ~»است: ـ پورجوادى، نصرالله، «كشفى كه تاريخ مسيحيت را دگرگون كرد» ، در مجموعه نگاهى ديگر، تهران، روزبهان، 1367، ص178ـ .190 البته اين مقاله پيشتر در نشر دانش، سال پنجم، شماره چهارم، خرداد و تير 1364، به چاپ رسيده بود. .2 انجيل توماس نسخهاى تقريبا سالم دارد و تمام آنچه در شرح علايم فوق آورده شده، در ترجمه اين نسخه به كار نرفته است. اما از آن جا كه امكان دارد رسالههاى ديگرى نيز از اين مجموعه ترجمه شود، اين علايم را، كه در تمام متن انگليسى مجموعه رعايت شده است، به طور كامل مىآوريم. .3 مترجم فارسى، تطبيقى ميان انجيل توماس و اناجيل همديد«~ (Synotic) ~»انجام داده است كه حاصل كار را به زودى منتشر خواهد كرد.
زمينههاى بحث فلسفى در مسيحيت (1) [h=3]منبع: مجله هفت آسمان، شماره 3 و 4[/h] [h=3]نويسنده: ويليام. جى. وين رايت / مترجم: عبد الرحيم سليمانى[/h] [h=3]چكيده:[/h] روابط پيچيده مسيحيت و فلسفه را از سه زاويه مىتوان بررسى كرد: از طريق بررسى مسائلى كه در مقابل فلسفه دين مسيحيت قرار دارد؛ از طريق بررسى تأثير خداشناسى مسيحيت بر فلسفه غرب و تدابير و راهحلهايى كه براى حل مسائلى فراهم مىكند كه در آن سنت مطرح است؛ و از طريق بررسى نگرشهاى دوگانه مسيحيت با فلسفه. در اين مقاله از موضوع ياد شده سخن مىرود . پيوند مسائل فلسفى با مسيحيت خداشناسى مسيحيت مورد خاص استنباطات دينى عامتر است. اين خداشناسى در كلىترين سطح نمونهاى از «فرضيه دينى»[SUP] (2) [/SUP] ويليام جيمز است: .1 جهانى برتر وجود دارد؛ .2 اگر ما به آن معتقد باشيم و مطابق اين اعتقاد عمل كنيم، وضعيت ما بهتر است؛ .3 همراهى با اين جهان برتر «فرايندى است كه در آن عمل واقعا انجام مىگيرد» و نتايج در جهان مرئى حاصل مىشود. اما «جهان برتر» جيمز را مىتوان به شيوههاى مختلفى چون قدرت يا نيروى غيرشخصى، خلأ، قانون كيهانى و مانند آن تفسير كرد. خداباوران (يعنى كسانى كه به خداى شخصى معتقدند) از آن به خدا تعبير مىكنند؛ يعنى ذهنى كه از همه چيز آگاه است و ارادهاى كه بر همه چيز قادر است و محبتى كه حد ندارد. مسيحيان از ديگر خداباوران در اين جهت متمايزند كه الوهيت را هم يك و هم سه مىدانند، و در اين جهت كه آنها معتقدند خدا جهانيان را از طريق عيساى ناصرى رهايى داده است. بسيارى از مشكلات فلسفى كه آثار مكتوب آنها را با مسيحيت پيوند مىدهند، مسائل همه جهانبينيهاى دينى هستند؛ مثلا اين كه آيا فرضيههاى دينى از نظر مابعدالطبيعى بىارزش هستند و طبيعتگرايى كافى و وافى است يا نه؟ يا اين كه آيا زبان دينى از نظر معرفتى معنادار است يا نه؟ و (اگر معنادار است) چه نوع معنايى دارد؟ (به مقاله 24، زبان دينى، مراجعه شود) يا اين كه آيا تجربه اين «جهان بالاتر» واقعا ممكن است يا نه؟ بقيه مشكلات، اغلب مسائلى هستند كه براى انواع رايج خداشناسى مطرح هستند؛ مسائلى از قبيل اينكه آيا وجود خدا را مىتوان اثبات كرد يا نه؟ آيا قدرت مطلق (به مقاله 28 مراجعه شود) و ديگر صفات الهى را مىتوان تعريف كرد يا نه و چگونه؟ آيا ويژگيهايى از قبيل بىزمانى (به مقاله 32، ابديت، مراجعه شود) با فعل الهى سازگارند يا نه؟ آيا معجزات (به مقاله 46 مراجعه شود) ممكن يا محتملاند يا نه؟ آيا علم پيشين خدا و اختيار انسان (به مقاله 37 مراجعه شود) سازگارند يا نه؟ و مانند اينها. مسئله شر، به ويژه براى خداباوران، حاد است، چون آنها معتقدند كه خدايى كه از نظر اخلاقى كامل و از قدرت مطلقه برخوردار است، آگاهانه آن را اجازه مىدهد (به مقاله 50، مسئله شر، مراجعه شود) . (به هر حال، يك صورت اين مشكل، هر جهانبينى دينى را كه عالم واقع را اساسا خوب مىشمارد ـ چنان كه اكثر جهانبينيهاى دينى اينگونهاند ـ مورد حمله قرار مىدهد.) مسائل ديگر بين مسيحيت و برخى از اشكال خداباورى غيرمسيحى، و نه همه، مشترك است. نمونه آن، اصطكاك بين آموزههاى قوى فيض، مانند آموزههايى كه در مسيحيت و آيين «شرى ويشنويى»[SUP] (3) [/SUP] يا «شيواسيدانتا» [SUP] (4) [/SUP] است، به چشم مىخورد، و بين مسئوليت انسانى است. نمونه ديگر «فضاحت تبعيض» ، يعنى تعارض نهفته بين آموزههاى عدالت و محبت الهى، و اين اعتقاد كه نجات مبتنى است بر ارتباطى آگاهانه با اشخاص يا حوادث تاريخى كه براى تعداد زيادى از مردم ناشناخته هستند (و بنابراين، ظاهرا دست نيافتنى هستند.) بنابراين، اكثر مسائل فلسفى كه با خداشناسى مسيحيت به هم آميخته است، مخصوص مسيحيت نيست. اما برخى اينگونهاند. نمونههاى واضح آن مشكلاتى هستند كه با تثليث، تجسد يا كفاره، و گناه اوليه مرتبطاند (به مقاله 66، تثليث؛ مقاله 67، تجسد؛ مقاله 69، كفاره، عادل خواندگى، و تقديس؛ و مقاله 68، گناه و گناه اوليه، مراجعه شود.) همچنين خداشناسى مسيحيت مىتواند راه حلهايى بىنظير براى پرداختن به مسائلى كه در نظامهاى خداباورانه يا دينى ديگر مشترك است، فراهم كند. براى مثال، مريلين آدامز اخيرا بحث كرده است كه خداشناسى مسيحيت مواردى را براى پرداختن به مسئله شر فراهم مىكند . بحثهاى درباره اين موضوع نوعا چنين فرض مىكنند كه نظام حقوق و تكاليف با همه فاعلهاى عاقل مرتبط است، و اين را فرض مىگيرند كه يك راه حل رضايتبخش براى اين مسئله بايد نشان دهد كه شرور شرايط يا نتايج منطقا ضرورى خيراتىاند كه از نظر دينى خنثى هستند؛ از قبيل لذت، معرفت يا دوستى. هر دو فرض مورد ترديدند. خدا به دليل تعالىاش از شبكه حقوق و تكاليف خارج است. مضافا اين كه خدا و پيوند با او نه تنها نسبت به خيرات دنيوى برترى دارند، بلكه خيرات دنيوى قابل مقايسه با خدا و پيوند با او نيستند. بنابراين، «رؤيت سعيده»[SUP] (5) [/SUP] هر شر محدودى را كه كسى بدان مبتلا شده است، مىپوشاند. آدامز همچنين مىگويد مسيحيانى كه با وجود شر، عدالت خدا را قبول دارند، بايد در پىلوازمخيراتى از قبيل شهادت مسيحى و مصائب مسيح[SUP] (6) [/SUP] باشند. رنج مىتواند ابزارى باشد براى شركت در مسيح و از اين راه براى رنج كشيده، بينشى نسبت به حيات درونى خدا و اتصال با آن را فراهم كند. پيشنهاد اول آدامز در اختيار ديگر خداباوران هم هست، اما پيشنهاد دوم او اينگونه نيست. فلاسفه مسيحى در قرون وسطى، همه اين موضوعات را مورد توجه قرار دادهاند. آنها از زمان دكارت به بعد خود را عمدتا مقيد به بحث از مسائل عام كردهاند. اما دو استثنا وجود دارد . از اوايل دهه 1980 فلاسفه تحليلى مسيحى توجه خود را به موضوعات اختصاصى مسيحيت معطوف كردهاند. كتاب ريچارد سوئينبرن در باب كفاره، كتاب توماس موريس در باب تجسد، و مقالاتى كه در كتاب «فلسفه و ايمان مسيحى» گردآورى شدهاند، نمونههاى مهمى هستند. استثناى قابل ذكر ديگر نوسازيهاى فلسفى ايمانوئل كانت، هگل از آموزههاى خاص مسيحى از قبيل گناه اوليه و تثليث است. خداشناسى مسيحى و فلسفه غرب برخى از مورخان تاريخ انديشهها مدعى شدهاند كه مواجهه خداشناسى مسيحى با انديشه يونانى، روند فلسفه غرب را عميقا تغيير داده است؛ مثلا اتين ژيلسون بحث كرده است كه اين انديشه مسيحى كه خدا مصداق قائم به ذات وجود است كه آزادانه به مخلوقات فعليت مىبخشد، نتايج متحول كنندهاى داشته است. از اين پس خط فاصل اساسى هستىشناسانه بين وحدت و كثرت، يا بين مجرد و مادى ـ آن گونه كه در مكاتب افلاطون، ارسطو و فلوطين بود ـ نبود، بلكه بين خدايى كه ضرورى الوجود است، از يك سو، و مخلوق (كه در نتيجه ممكن است) از سوى ديگر، بود. (به مقاله 39، آفرينش و ابقا، مراجعه شود.) در نتيجه، فلسفه مجبور شد تمايز آشكارى بين بودن يك شىء و نوع خاصى از شىء بودن آن، يعنى بين وجودش و ماهيتش يا ذاتش، ترسيم كند. فلسفه ديگر خود را همراه با يونانيان محدود به اين سؤال نمىكرد كه «نظم جهان چگونه است و علت نظم آن چيست؟» (به مقاله 8، الهيات فلسفى باستان، مراجعه شود.) بلكه اين را نيز مىپرسيد كه «چرا به جاى علم، اصلا جهانى وجود دارد؟» . وجود اشيا، علاوه بر نظمشان، مسئله شد. ديگر مورخان اظهار مىدارند كه اين موضوعات پيامدهاى بيشترى داشت. اريك ماسكال به تبع گفتههاى ا. بى. فوستر و اى. ان. وايتهد، اظهار داشته است كه خداشناسى مسيحى فضايى مابعدالطبيعى ايجاد كرد كه در آن علم جديد ممكن گشت. از آن جا كه خداى مسيحيت خداى عقل و نظم است، هر جهانى كه او خلق كند، نشان دهنده طرح و نظم است. اما از آن جا كه او آزادانه جهان را مىآفريند، نظم جهان ممكن خواهد بود. پس ساختارهاى جهان را نمىتوان باقياس عقلى دريافت، بلكه بايد با مشاهده و آزمايش كشف كرد. ديگران مدعى شدهاند كه تقدسزدايى[SUP] (7) [/SUP] خداشناسى مسيحيت از طبيعت به تبيين اين امر كمك مىكند كه علوم جديد در غرب، و نه در جاى ديگر، پديد آمده خداشناسى مسيحيت اظهار مىدارد كه هيچ چيز ممكنى ذاتا مقدس نيست . امكنه (سينا، اورشليم)، اشخاص (انبيا، كشيشها، پادشاهان تدهين شده الهى)، مصنوعات (كشتى نوح)، و مانند آن، ذاتا مقدس نيستند؛ هر تقدسى كه آنها دارند عرضى است؛ يعنى خدا به آنها از بيرون ارزانى داشته است. طبيعت ديگر الهى به حساب نمىآيد؛ و در نتيجه، به موضوع مناسبى براى دخل و تصرف و مشاهده همراه با بى تفاوتى تبديل مىشود. هر چند اين مدعيات ممكن است به حقايق مهمى اشاره داشته باشند، اما در آنها مبالغه مىشود . مفهومى از خدا كه مورد بحث است، ويژه مسيحيت نيست، چون مسلمانان و يهوديان هم در آن سهيم هستند. تقدس زدايى از طبيعت هم پديدهاى صرفا غربى نيست. (اين در فرقه هينه يانه بودايى هم هست.) همچنين اين كه نظام مخلوق ممكن است، نتيجه حداقل يكى از اشكال عمده خداشناسى هندى، يعنى مكتب «ويشيشت ادويته و دانته» از رامانوجا (1017ـ 1137) است. شالوده «مادى»«~ (Prakritic) ~»جهان ضرورتا وجود دارد (چون جهان چه به صورت پنهان و چه به صورت آشكارش بدن خداست)، اما عالم محسوس يا جهان آشكار وجودش ضرورى نيست. خدا آزاد است كه آن را خلق كند يا نكند (يعنى او آزاد است كه جهان را از حالت مخفى به حالت ظهور، در آورد يا نياورد)، و به آن هر نظامى كه مىخواهد ببخشد. خداشناسى مسيحيت ظاهرا عامل اصلى اهميت مسئله اراده آزاد در فلسفه غرب است. در روانشناسى فلسفى افلاطون و ارسطو چيزى كه دقيقا منطبق بر اراده باشد وجود ندارد. اگوستين نخستين كسى بود كه به صورت واضح تشخيص داد كه برخى كاستيهاى اخلاقى را نمىتوان به صورت موجهى به نقص عقل يا ميل نسبت داد؛ او اينها را به سوء استفاده از اراده نسبت داد. و باز در حالى كه بحث ارسطو از عمل ارادى و غيرارادى كاملا دقيق است، او به صورت واضح سؤال نمىكند كه آيا آزادى در انسان و مسئوليت اخلاقى با تعين على جهان سازگار است يا نه. تأكيد خداشناسى مسيحيت بر اراده، احساس شديد مسئوليت اخلاقى انسان و آگاهى روشن از سلطه خدا و عموميت عليت، اين مسئله را حاد كرد. آثارى از قبيل كتاب اگوستين «در باب انتخاب آزادانه اراده» و نوشتههاى او بر ضد پلاجيوس، و كتاب آنسلم، «در باب آزادى اختيار» و «سقوط شيطان» و كتاب جاناتان ادواردز، «آزادى اراده» ، موضوعاتى را طرح مىكنند كه در فلسفه قديم مستقيما مورد توجه قرار نگرفتهاند؛ و آنها را با چنان دقت و جامعيتى مورد بحث قرار مىدهند كه در همتاهاى هندى آنها به چشم نمىخورد. (فلسفه هند رابطه اين موضوعات را با آموزههاى كار ما و عمل على مسلط خدا بررسى مىكند. اما اين مباحث مختصر و نسبتا غير دقيقاند؛ مثلا رامانوجا استدلال مىكند كه سلطه على خدا حفظ مىشود، چونخدا پشتوانهوجودى فاعلان مختار است؛ و چوناو از اعمال مختارانه آنها «رضايت دارد» ؛ يعنى اجازه تحقق به آنها مىدهد. بدينسان رامانوجا تضاد بين آزادى انسان و سلطه على خدا را با محدود كردن گستره سلطه على خدا حل مىكند. اين از بين بردن مسئله است، نه حل آن . مىتوان گفت كه هم تفكيكهايى كه در بحثهاى غيردينى درباره مسئله اراده آزاد انجام شده و هم اقداماتى كه در آن بحثها به عمل آمده، و هم اهميتى كه به اين مسئله داده شده، ريشه اصلىشان در اين بحثهاى الهياتى است. برخى از فلاسفه مسيحى معتقدند كه منابع فلسفه مسيحى را مىتوان براى حل يا روشنسازى مسائلى فلسفى كه مستقل از خداشناسى مطرحاند، به كار برد. دو مثال كافى است: مثال نخست: اگر قوانين طبيعى غير از پيوستگيهاى هميشگى نباشند، (چنان كه ديويد هيوم گمان مىكرد) شرطيههاى خلاف واقع را تأييد نمىكنند. اين كه كبريت زدن هميشه مشتعل شدن آن را در پىدارد، مستلزم اين نيست كه اگر كبريتى در يك اوضاع و احوال واقع نشدهاى هم زده مىشد، مشتعل مىشد، چون پيوستگى مىتواند تصادفى باشد. يقينا اگر قوانين طبيعت حقايق ضرورى بودند، شرطيههاى خلاف واقع را هم تأييد مىكردند، اما اينگونه نيستند . آنچه لازم است، تفسيرى از قوانين طبيعى است كه هم ويژگى شرطى و هم امكانى بودن آنها را ملحوظ دارد. جاناتان ادواردز قوانين طبيعت را ظهور رابطه مقاصد ثابت خدا با جهان طبيعت و شرح سنت هميشگى خدا به حساب مىآورد. دل راتزچ اخيرا استدلال كرده است كه ديدگاههايى از اين دست مىتواند تفسير كاملترى از ويژگى شرطى قوانين طبيعى ارائه دهد تا بديلهاى غير خداشناسانه آنها. مثال دوم: فلاسفه ديگر مدعى شدهاند كه تنها خداشناسى مىتواند عينى بودن و الزامآور بودن ارزش اخلاقى را به صورت كافى توجيه كند. (به مقاله 44، بحثهاى اخلاقى، و مقاله 57، اخلاقيات مورد دستور خدا، مراجعه شود.) فرض كنيد خدا خودش معيار خوبى اخلاقى باشد، يا ارزشهاى اخلاقى مفاد ضرورى فعاليت ذهنى خدا باشند، و ويژگى الزامى بودن يك عمل در دستور خدا نسبت به آنها نهفته باشد، در اين صورت، واقعيتهاى اخلاقى عينى خواهند بود؛ به اين معنا كه ساخته انسان نيستند. اگر خدا ضرورتا وجود دارد، پس (بنابر دو ديدگاه نخست) حقايق اخلاقى ضرورى هستند. اگر خدا ضرورتا وجود دارد، و ضرورتا دستور مىدهد كه (مثلا) ما راست بگوييم، پس راستگويى بنابر ديدگاه سوم نيز ضرورتا الزامى مىشود. ديدگاههايى از اين دست مىتوانند كاركرد بهترى نيز داشته باشند؛ و آن اين كه دو دريافت به ظاهر متناقض را همساز كنند: اين كه ارزشهاى اخلاقى در ذهن وجود دارند، و اين كه اخلاق نمىتواند اطاعت ما را طلب كند، مگر اين كه واقعيتى عميق را درباره عالم واقع بيان كند. اما اين راهحلها بر اى مسائل گستردهتر فلسفه هر قدر ارزش داشته باشند، اما ويژه مسيحيت نيستند، چون در دسترس ديگر خداشناسان نيز هستند. نگرش مسيحيت به فلسفه نگرش مسيحيت به فلسفه دو گانه بوده است. رشتهاى از سنت آشكارا دشمن آن است. چهره مؤثر اين رشته ترتوليان (155ـ 222) است. ترتوليان انكار نمىكند كه نوشتههاى فلاسفه حقايقى را در بردارند. نيز منكر اين نيست كه خدا را مىتوان (به صورت ناقص) بدون كمك وحى درك كرد، چون او را از آثارش، و نيز به وسيله شهادت باطنى نفوس ما، مىتوان شناخت. با اين حال، فلسفه پذيرفته نشده است. «آتن در واقع چه كارى با اورشليم دارد؟ چه ارتباطى بين آكادمى و كليسا وجود دارد؟ بين بدعتگذاران و مسيحيان چه توافقى وجود دارد؟ تعاليم ما از ايوان سليمان مىآيد كه خود تعليم داده است كه خدا را بايد در سادگى قلب جست و جو كرد. همه تلاشهايى را كه در راه ايجاد مسيحيتى رنگارنگ صورت مىگيرد و مركب از عناصر رواقى و افلاطونى و جدلى مىشود، رها كنيد. ما كه مسيح را داريم به جر و بحثهاى كنجكاوانه نياز نداريم؛ و با وجود بهره مندى از انجيل، نيازى به تحقيق نداريم» .[SUP] (8) [/SUP] اعتراض ترتوليان سه جهت دارد: نخست اين كه نتيجه ورود فلسفه ميان مسيحيت بدعت بوده است . دوم اين كه مؤسس مكاتب فلسفه انسانها بودهاند؛ در حالى كه مكتب انجيل به دست خدا بنيان نهاده شده است. مسيحيت آموزهاى وحيانى است كه اطاعت و سرسپردگى را طلب مىكند. در مقابل، فلسفه بر خرد آدمى استوار است و تجلى خودخواهى و عقل خطاپذير و منحرف است. و سرانجام (كه از همه دقيقتر است) اين كه اسرار ايمان، عقل را دفع مىكنند. «پسر خدا مرد؛ به اين حتما بايد ايمان آورد، چون بىمعنى و پوچ است. و او دفن شد و دوباره برخاست؛ اين واقعيت يقينى است، چون غيرممكن است» .[SUP] (9) [/SUP] فلسفه مسيحى تعبيرى متنافى الاجزاء است، چون حقايق مسيحيت براى عقل حلناشدنى هستند . ترتوليان به هيچ وجه تنها نيست. در قرون وسطاى مسيحى، برنار اهل كلروو (1090ـ 1153) ادعا مىكرد كه بهتر است كسانى كه خود را فيلسوف مىخوانند، بندگان كنجكاوى و غرور خوانده شوند. معلم واقعى روح القدس است؛ و كسانى كه به وسيله او تعليم يافتهاند، مىتوانند «همراه سراينده مزامير (مزمور 119: 99) بگويند از جميع معلمان خود فهيمتر شدم.» برنار در تفسير اين متن اظهار مىدارد كه: اى برادر من! چرا چنين مباهات مىكنى؟ آيا براى اين است كه استدلالات افلاطون و موشكافيهاى ارسطو را فهميدهاى يا تلاش كردهاى كه بفهمى؟ خدا نكند! تو جواب مىدهى اى خدا! اين براى اين است كه من در پى فرمانهاى تو هستم» .[SUP] (10) [/SUP] اين نگرش ادامه يافت، و مخصوصا در ميان مصلحان پروتستان و ايمانگرايان شكاك قرون شانزدهم و هفدهم برجسته شد. (به مقاله 48، ايمان گرايى، مراجعه كنيد.) نگرش ديگر درباره فلسفه، كه به همين اندازه مهم است و نهايتا گسترش بيشترى يافت، از ژوستين شهيد (105ـ 165)، كلمنت اسكندرانى (150ـ 215)، و اريجن (185ـ 254) است كه فلسفه را زمينهساز انجيل (بشارت) مىداند؛ مثلا به گفته كلمنت، فلسفه به مثابه آموزگارى است كه فكر يونانى را به مسيح منتقل كرد؛ چنان كه تورات فكر عبرانى را.[SUP] (11) [/SUP] اين نگرش مثبت به فلسفه به دو طريق تأييد مىشد: يكى فرضيه «استقراض» بود: حقايقى كه در فلسفه يونان وجود دارد، در نهايت از موسى و انبياى بنىاسرائيل گرفته شدهاند. ديگرى نظريه لوگوس بود؛ همه انسانها در لوگوس، يعنى كلمه يا حكمت ازلى خدا، كه در عيسى مسيح متجسد شد، سهيم هستند. بدينسان، نويسندگان يونانى، به گفته ژوستين، قادر بودهاند حقايق را از طريق كاشتن بذر كلمه، كه در آنها نهاده شده بود، به صورت مبهمى درك كنند. از آن جا كه «مسيح كلمه الهى است كه در آن همه نژادهاى انسانى سهيم هستند، ... كسانى كه خردمندانه زندگى كردهاند، مسيحى هستند؛ هر چند ملحد تلقى شده باشند؛ چنان كه در ميان يونانيان افرادى از قبيل سقراط، هراكليطوس اين گونه بودهاند.[SUP] (12) [/SUP] كلمنت و اريجن، هر دو معتقد بودند كه لوگوس نمونه اوليهاى است كه خرد انسانى از آن رونوشت شده است، اما اين شايان ذكر است كه در حالى كه اين آموزهها ارزيابى مثبتى را از فلسفه يونان ممكن مىسازند، مستلزم فروتر بودن فلسفه نسبت به وحى نيز هستند. فرضيه استقراض مستلزم اين است كه حقايقى كه در فلسفه يافت مىشود، پراكنده و آميخته با خطا هستند؛ حجيت و وثاقت آنها وابسته به منشأ آنهاست. حقيقت را تنها در متون مقدس، به طور كامل و تحريف ناشده، مىتوان يافت. نظريه لوگوس مستلزم اين است كه مسيحيان برتر از فلسفه هستند، چون، به گفته ژوستين، مسيحيان «نه بر طبق بخشى از كلمه كه (در ميان انسانها) پخش شده، بلكه با شناخت و تعمق درباره كل كلمه الهى، كه مسيح است، زندگى مىكنند» .[SUP] (13) [/SUP] حتى اگر چنين باشد، فلسفه صرفا زمينهساز و مقدمهاى براى انجيل نيست. كلمنت واريجن هر دو معتقدند كه سعادت ما در شناخت يا درك آن خير مطلق نهفته است؛ و فلسفه را مىتوان براى عمق بخشيدن به دركمان از حقايقى به كار گرفت كه در كتاب مقدس، كه در آن خيرمطلق خود را آشكار مىكند، آمده است. بحث مؤثر درباره اين موضوع، بحث اگوستين است. وحى راهنمايى ايمنتر و يقينىتر از فلسفه به سوى حقيقت است. هر حقيقتى درباره خدا، كه در فلسفه تعليم داده مىشود، در كتاب مقدس نيز يافت مىشود؛ و در آن آميخته با خطا نيست و با حقايق ديگر تقويت مىشود. اما عقل و فلسفه را نبايد تحقير كرد. عقل براى درك امورى كه براى اعتقاد پيشنهاد مىشود و نيز باور كردنى گردانيدن ادعاهاى حجيت سخنگوى الهى، لازم است. و زمانى كه ايمان به دست آمد، باز نبايد عقل را كنار گذاشت. «حاشا كه خدا از آن استعدادى كه او ما را با آن برتر از همه موجودات زنده ديگر قرار داده، متنفر باشد. بنابراين، اگر ما دليلى را براى باور خويش نپذيريم و آن را جست و جو نكنيم، نبايد باور كنيم...» .[SUP] (14) [/SUP] بنابراين، مسيحى بالغ، عقل و بينش فلسفى را به كار مىبرد تا (به اندازه ممكن) آنچه را باور دارد، بفهمد. اما ايمان پيش شرط موفقيت اين اقدام است. چون پارهاى از چيزها بايد ابتدائا مورد اعتقاد باشند تا قابل فهم شوند. بنابراين، آن پيامبر با دليل مىگويد : «اگر تو اعتقاد نداشته باشى، نخواهى فهميد.» اگوستين در اين فقره اصولا «اسرار» مسيحيت (تثليث، تجسد و مانند آن) را در نظر دارد. اما با اين حال او به وضوح معتقد است كه براى درك مناسبى از خداوند، ايمان كامل لازم است. (اما براى دستيابى به برخى از حقايق درباره خدا به ايمان نياز نيست. افلاطونيان ايمان ندارند، اما نه تنها وجود خدا و جاودانگى روح را تصديق مىكنند، بلكه اين رانيز تصديق مىكنند كه لوگوس يا كلمه از خدا متولد شده و همه چيز به وسيله او به وجود آمده است.) نگرش اگوستين به فلسفه به وسيله آنسلم تكرار شد و قرون وسطاى مسيحيت را فرا گرفت. نگرشهاى جديد مسيحى درباره فلسفه، روى هم رفته روايتهاى مختلفىاند از آن نگرشهايى كه در اصل به وسيله ترتوليان و اگوستين بيان شد. بررسى دقيقتر نشان مىدهد كه اين دو ديدگاه هميشه به آن شدت كه در نگاه نخست به نظر مىرسد، مخالف هم نيستند. براى مثال، نگرشهايى را كه متكلمان پيوريتن از يك سو، و افلاطونيان كمبريج از سوى ديگر، درباره عقل داشتهاند در نظر بگيريد؛ افلاطونيان كمبريج با «جزمگرايى» و تعصب تنگ نظرانه پيوريتنها مخالف بودند. پيوريتنها، كه كالونيسيتهاى واقعى بودند، معتقد بودند كه عقل براى «امور مدنى و انسانى» شايستگى دارد، اما براى امور الهى شايستگى ندارد. با هبوط، «همه قدرت انديشه بالاترين و شريفترين بخش نفس، كه ما آن را ذهن مىناميم... به صورت طبيعى و ريشهاى تباه گرديد و از هرگونه نور الهى يكسره تهى شد» .[SUP] (15) [/SUP] بنابراين، فرانسيس كوارلز توصيه مىكند: «هنگام تفكر در باب اسرار الهى، قلب خود را خاضع و افكار خويش را مقدس گردان: فلسفه از اين كه رد شود شرمسار نشود؛ و منطق از اين كه مغلوب شود شرمنده نشود... بهترين راه براى اين كه آفتاب را ببينى اين است كه شمع (عقل) خود را خاموش كنى» .[SUP] (16) [/SUP] افلاطونيان كمبريج، ساز بسيار متفاوتى كوك مىكردند. «عقل حاكم الهى زندگى انسان است؛ آن همان صداى خداست» . [SUP] (17) [/SUP] به گفته جان اسميت، عقل «نورى است كه از مبدأ و پدر نورها جارى است.» عقل به انسان عطا شده «تا او را قادر سازد كه خودش همه آن انديشههاى در باب خدا را كه شالوده واقعى عشق به خدا و اطاعت از او و سرسپردگى به او هستند، فراهم سازد...» .[SUP] (18) [/SUP] كتاب مقدس فقط همان چيزى را كه عقل سليم تشخيص مىدهد، تقويت مىكند و روشن مىسازد . اما هيچ يك از اين دو موضع به اين درجه از افراط كه اين گزارش القا مىكند، نيست. بسيارى از حملات شديد پيوريتنها عليه عقل، بيانگر تأكيدهاى پيوريتنيسم بر تجربه است، نه بيانگر اين اعتقاد كه درك «نظرى» عقل از دين بلااستثنا خطاست. به گفته آرتور دنت، «دانش انسان فرومايه مانند دانشى است كه يك عالم جغرافياى رياضى درباره زمين و همه امكنه آن دارد، كه فقط يك مفهوم كلى و درك نظرى از آنهاست. اما دانش انسان برگزيده مانند دانش جهانگردى است كه از روى تجربه و احساس سخن مىگويد و در آن جاها بوده و آن جاها را ديده است. ..» .[SUP] (19) [/SUP] پيوريتنها بر اين نيز تأكيد كردهاند كه كلام خدا ذاتا عقلانى است. «خورشيد هميشه آشكار است» ، هر چند ما از ديدن آن محروميم، يا براى اين كه «از چشمان خود مىخواهيم كه به آن نظر افكند» يا براى اين كه «چنان ابر آن را پوشانيده كه مانع ديد ماست...» .[SUP] (20) [/SUP] مضافا اين كه لطف الهى مىتواند نابينايى ما را معالجه كند و ابرها را برطرف كند. عقل دوباره متولد شده مىتواند كتاب مقدس را آشكار كند و از ايمان دفاع نمايد. بنابراين، متكلمان پيوريتن عملا ارزش ابزارى بالايى براى عقل و دانش بشرى قائل بودند . به گفته جان رينولدز، «ممكن است براى مسيحيان مشروع باشد كه از فلاسفه و كتابهاى علوم غيردينى استفاده كنند، به شرط اين كه هر چه را در آنها سودمند و مفيد بيابند، به آموزه مسيحيت برگرداندد و از كنار همه فضولات زايد... بگذرند» .[SUP] (21) [/SUP] حتى پيوريتن تندروى مانند جان پنرى، مىتوانست تأكيد كند كه «خداوند معمولا [درك كاملى از كلمه را] ... بدون شناخت ادبيات و علوم انسانى عطا نمىكند؛ به ويژه علومى چون خطابه و منطق و زبان عربى و يونانى. در واقع، منطق چنان مهم بود كه مبلغ مسيحى، جان اليوت، رسالهاى در باب منطق را به زبان الگان كين[SUP] (22) [/SUP] ترجمه كرد «تا سرخ پوستان را با دانش قواعد عقل آشنا گرداند» .[SUP] (23) [/SUP] بايد تمجيد افلاطونيانى كمبريج از عقل را نيز اين گونه مورد جرح و تعديل قرار داد. به علت هبوط، عقل «فقط خطى قديمى است با نقاط دست و پا شكسته و حروف كهنه شده.» تصويرى است كه «جمال و جلالش، درخشندگى رنگهايش... و ملاحت و تناسبهايش... را از دست داده است» .[SUP] (24) [/SUP] «در نتيجه، اكنون يارى خداوند لازم است و خدا آن را فراهم كرده است. نه تنها ظهور خارجى اراده الهى براى انسانها [كتاب مقدس] وجود دارد، بلكه انطباع باطنى آن بر عقل و روح آنان نيز در كار است... ما نمىتوانيم امور الهى را ببينيم، مگر در پرتو يك نور الهى ...» .[SUP] (25) [/SUP] در واقع، عقل سليم براى تشخيص امور الهى كافى است، اما عقل سليم عقل تطهير شده است. هنرى مور نماينده همه افلاطونيان كمبريج است، وقتى مىگويد: «الهام الهى (عقل) شنيده شدنى نيست، مگر در هيكل مقدس او، يعنى در يك انسان نيك و مقدس، كه كاملا در روح و نفس و بدن تطهير شده باشد» .[SUP] (26) [/SUP] نزاع ميان پيوريتنها و افلاطونيان كمبريج، نمونه نزاعهاى مشابهى است كه در تاريخ مسيحيت سنتى رخ داده است. حملههاى عليه استفاده از عقل و فلسفه به ندرت بىحد و مرز است. (خود ترتوليان به شدت تحت تأثير رواقيگرى قرار داشت.) از سوى ديگر، عقلى كه تحسين مىشود، آن چيزى است كه در قرن هفدهم «عقل سليم» خوانده مىشد؛ يعنى عقلى كه از نور الهى خبر مىگيرد و تجلى قلبى آراسته است. ديدگاههاى معارض در باب ارتباط ميان ايمان و عقل يا فلسفه در مسيحيت سنتى، بيشتر تأكيدهاى متفاوتاند تا مخالفت آشكار. پىنوشتها: 1ـ مشخصات كتابشناختى اصل اين نوشته چنين است: «~ . (1997) ,A Companion to philosophy of Religion : Philip Quinn and Charles Taliaferro . Blackwell Companions to philosophy ~» و از آنجا كه اين كتاب مجموعه مقالات است گاهى در اين مقاله به مقالات ديگر ارجاع داده شده است. «~ . 2. religious hypothesis ~» «~ . 3. Sri Vaisnavism ~» «~ . 4. Siva Siddhanta ~» «~ . . beatific vision ~» «~ . 5. participating in christ ~» «~ . 6. desacralization ~» «~ . 7. Visistadvaita Vedanta ~» .9 رابرتز و دونالسون در كتاب«~ «sNicene Fathev ـ he Ante ، ~» 3 / .246 .10 همان، ص .535 .11 اتين ژيلستون در كتاب «عقل و وحى در قرون وسطى» ، ص12ـ .13 .12 رابرتز و دونالسون دركتاب«~ «snicene ather ـ he Ante ، 2/ .305 ~» .13 همان، 1/178، .193 .14 همان، ص .191 .15 گوستين در«~ «setterL» ، ~» 2/ .302 .16 همان. .17 مورگان در كتاب«~ «godly LearninG» ، ~»ص470، از رابرت بالتون نقل مىكند. .18 پاتريز در كتاب«~ «she Cambridge Platonist ، ~»ص .9 .19 پاويك در كتاب«~ «yA stu : he Cambridge atonitst ، ~»ص23، از بنيامين ويكوت نقل مىكند. .20 اسميت در كتاب«~ «select DiscourseS» ، ~»ص .382 .21 مورگان در كتاب«~ «... odly LearningG» ، ~»ص .59 .22 همان، ص55، از ريچارد برنارد نقل مىكند. .23 همان، ص .113 .24 همان، ص .109 .25 ميلر در كتاب«~ «The New England Mind» ، ~»ص .114 «~ ., p.30 [1926] 26. Powicke 1970 ~» .27 اسميت در كتاب«~ «select DisloutseS» ، ~»ص .384 .28 مور در كتاب«~ «s Collection of Several Piloso Phicol WritinyA» ، 1/ .8 ~»
سنت ارتدكس (1) [h=3]منبع: مجله هفت آسمان شماره 3 و 4[/h] [h=3]نويسنده: پل والىير / مترجم: محمد تقى انصارىپور[/h] [h=3]چكيده:[/h] عنوان اين مقاله«~ The Orthodox Tradition ~»است، كه از بخش سوم كتاب«~ A Companion to Philosophy of Religion ~» (مجموعه مقالاتى در باب فلسفه دين)، انتخاب شده است. مؤلفان كتاب، فيليپ ل. كويين«~ (Philip L. Quinn) ~»و چارلز تاليافرو«~ (Charles Taliaferro)، ~»هدف از گردآورى مقالات فوق را عرضه اطلاعات نسبتا مفصل در باب تفكر فلسفى در جهان انگليسى زبان در زمينه دين معرفى كردهاند. همچنين مقالات بخش سوم كتاب را، كه اين مقاله برگرفته از آن است، متوجه عرضه بحثهاى فلسفه دينى ناظر به سنتهاى دينى خاص در قرن بيستم دانستهاند. اين مقاله تا اندازهاى ما را از نگرشها و گرايشها و پارهاى مباحث فلسفه دينى سنت ارتدكس در چند قرن گذشته، و نيز تفاوت ديدگاههاى سنت ارتدكس با كاتوليك و پروتستان و شخصيتهاى مهم فلسفه دين سنت ارتدكس آگاه مىسازد. نويسنده مقاله پل والىير«~ (Paul Valliere) ~»استاد دانشگاه باتلر در ايالت اينديانا در امريكاست. مترجم خاطرنشان مىكند كه پىنوشتهايى كه در توضيح مطالب مقاله آمده است، حاصل يادداشتهايى است كه از درسهاى استاد مصطفى ملكيان برگرفته شده است. تأمل فلسفى و كلامى در سنت جديد ارتدكس، هم با تفكر غربى ارتباط تنگاتنگ دارد و هم شديدا از آن فاصله دارد. بيشتر اين فاصلهها را مىتوان در تحول تاريخى جداگانه مردم و فرهنگهاى مسيحيت شرق رديابى كرد. ارتدكسها وارثان ميراث غنى فكرى و معنوى تمدن بيزانس هستند. وفادارى به اين ميراث، شرقيان را از شاخصترين توسعههايى كه فلسفه و الهيات را در غرب شكل داده، يعنى فلسفه مدرسى، [SUP] (2) [/SUP] رنسانس و نهضت اصلاح دينى، مصون داشته است. شايد عامل اصلى تفكيك كننده، فلسفه مدرسى بوده است؛ دست كم بيشتر متفكران ارتدكس تمايل داشتهاند اين گونه به موضوع بنگرند. بنا بر اين ديدگاه، استادان فلسفه مدرسى روشى را براى تحليل انتزاعى عقلى گسترش دادند كه مراد از آن توجيه مدعيات دينى بود، اما منجر به پرورش عقل خودمختار شد؛ يعنى عقلى كه از حيث روش از سنت اعتقادى و تجربه دينى (اخلاقى، عبادى، عرفانى) زنده مستقل است. حساسيت اين دنيايى رنسانس، يكى از پيامدهاى اعمال عقل خودمختار بود. ديگر پيامد آن، پروتستانتيزم بود، كه روشهاى فلسفه مدرسى را براى توجيه تفاسير كاملا غير سنتى از دين به كار گرفت .[SUP] (3) [/SUP] قطعا مسيحيت شرق رنسانس و نهضت اصلاح دينى را از ملاحظات نظرى فروننهاد. ادخال اجبارى بيشتر مردم ارتدكس در امپراتورى اسلامى عثمانى، در قرن سيزدهم و چهاردهم، تأثيرات ناگوارى بر فعاليت فكرى آنان گذاشت و منجر به كاهش بيش از حد تعليم و تعلم در سر تاسر مسيحيت شرق شد. خصوصا رسيدگى به دانش غير دينى از اين امر تأثر پذيرفت. شهر بيزانس[SUP] (4) [/SUP] در طى تاريخ طولانى خود شاهد چندين دوره انسانگرايى [SUP] (5) [/SUP] بوده است؛ يعنى زمانى كه سنت ادبى، فلسفى و علمى يونانى، كه هيچ گاه به فراموشى سپرده نشد، به دليل اهداف كارآمد گوناگون در جامعه روحانيان مسيحى و حكومت احيا شد. اما يونانى مآبى[SUP] (6) [/SUP] به نخبگان حاكم امپراتورى بيزانس محدود شد؛ و با نابودى اين دولت، زمينه دوام خود را از دست داد. مسيحيان تحت فشار شرق، در طى قرون استيلاى اسلامى، هويت خود را نه از طريق مطالعه آثار افلاطون، بلكه از طريق چسبيدن به كليساى خود حفظ كردند. روسيه، تنها كشور نسبتا بزرگ ارتدكس بود كه از سوء استفاده حكومت كژ آيين در اوايل دوران جديد فرار كرد. در آن جا يك دولت مقتدر، كه پايتخت آن مسكو بود، براى احياى دوباره سنت بيزانسى به پا خاست، اما اين احيا به انسان گرايى بيزانسى گسترش پيدا نكرد. دليل اين امر، طبيعت فرآورده فرهنگىاى بود كه از طريق بيزانس به روسيه انتقال يافت. مبلغان بيزانسى، برخلاف روميان، انجيل [SUP] (7) [/SUP] را به زبان بومى به بىدينان شمال اروپا انتقال دادند؛ و زبان يونانى و سنتهاى آموزشىاى كه به طور انحصارى به اين زبان مرتبط بود، صادر نشد. در عين حال كه مبلغان صاحبنظر و زبانشناسان اسلاو در روزگار جديد، اين طرز تلقى را در باب فرا گرفتن فرهنگ انجيلى ستايش كردهاند، [اما] شايد اين امر سبب كند شدن توسعه علوم انسانى در مسيحيت شرق شد. بدين سان فرهنگ روسى با درخششى فوق العاده در تنديسپردازى، معمارى كليسا، رياضت گرايى، [SUP] (8) [/SUP] عرفان و فعاليتهاى ديگرى كه با آداب عبادى ارتدكسى ارتباط نزديك دارند، تجلى كرد، اما جست و جوى نشانههاى علوم انسانى، كه بخشى از فرهنگ بيزانسى بود، كارى عبث است. در آن جا آموزشگاه يا دانشسرا، حتى براى تربيت روحانى، وجود نداشت؛ و الهيات، برخلاف فلسفه، يك رشته تحصيلى رسمى نبود. در قرن هفدهم، بذر مطالعه نظرى الهيات و فلسفه در سرزمين روسيه افشانده شد. فرهنگستان كىيف، [SUP] (9) [/SUP] كه قريب دويست سال در مسيحيت شرق مؤسسه الهياتى عمدهاى محسوب مىشد، در سال 1632 به دست سر اسقف پترو مهيلا [SUP] (10) [/SUP] پايهگذارى شد. اين مدرسه از ابتدا كار مدافعه گرانه داشت. اوكراين مدت مديدى تحت حاكميت لهستان بوده است و مقامات رومى كاتوليك در ايجاد نوعى اتحاد ميان مسيحيت پيشرفت قابل توجهى كردند، كه به موجب آن جوامع ارتدكس در عين محافظت بر سنتهاى عبادى و شرعى خود، سلطه پاپ را پذيرا شدند. فرهنگستان كىيف، در برابر اين تهديد، دفاع از استقلال ارتدكس را برعهده گرفت، [SUP] (11) [/SUP] اما همان گونه كه اغلب اتفاق مىافتد، كار مدافعهگرانه موجب اتخاذ روشهاى حريف مىشود، كه مراد از آن در اوكراين فلسفه مدرسى ضد اصلاح كاتوليكى رومى است. دوره تحصيلات در فرهنگستان كىيف، از فرهنگستان يسوعى[SUP] (12) [/SUP] الگو بردارى شد.بيشتر متون درسى داراى متن مبدأ غربى، و زبان آموزشى، لاتين بود. پدر جرجيس فلورفسكى (1937) [SUP] (13) [/SUP] در يك بررسى معروف، تاريخ الهيات جديد روسى را داستان جدايى از سنت يونانى آبايى تفسير كرد. او فرهنگستان كىيف را يكى از مقصران در اين باره مىديد. اما، در آن زمان، اين فرهنگستان و آموزشگاههاى ديگرى كه به سبك آن بنيانگذارى شده بودند، نوعى احياى دينى و فرهنگى مهم را پىافكندند؛ روشنگرىاى كه از كليسا فراتر رفت، و علوم انسانى، ادبيات، سياست و فلسفه دينى را نيز در برگرفت. نخستين فيلسوف دينى خلاق در سنت ارتدكس جديد، هرى هورى اسكورودا (94ـ 1722)، [SUP] (14) [/SUP] پرورش يافته اين محيط بود. اسكورودا پس از فارغ التحصيلى از فرهنگستان كىيف، از پذيرش مناصب كشيشى خوددارى كرد . او پيش از دست كشيدن از اشتغال رسمى به منظور در پيش گرفتن سبك زندگى مشايى، [SUP] (15) [/SUP] چندين سال در فرهنگستانهاى كليسايى ادبيات منظوم و زبانهاى باستانى تدريس كرد. محصول ادبى او، با سبك بيان روسىاى كه رنگ مسيحيت اسلاوى دارد، مشتمل بر شعر، داستان، مدخلى بر اخلاق مسيحيت، مقالات متعدد درباره تفسير نمادين كتاب مقدس و گفت و گو درباره موضوعات فلسفى قديم، مثل معرفت نفس و حكمت دوستى است. منابع اصلىاى كه او از آنها بهره گرفته، آثار نويسندگان باستانى لاتين، كتاب مقدس و سنت عبادى ارتدكس است. اسكوروداى شيفته خدا، و در عين حال عارف فوق العاده اجتماعى، فقط براى دوستانش نوشت؛ و در طى حياتش هيچ نوشتهاى منتشر نكرد. ابزار شيفتگى فلسفى او مباحثه زنده بود. در قرن هيجدهم، پتر كبير، [SUP] (16) [/SUP] وقتى كه مشغول طرح عظيم نوسازى امپراتورى روسيه شد، عمدتا بر تخصص دانشمندان اوكراينى و اصحاب كليسا تكيه كرد. مدارس و حوزههاى علميهاى كه به دست مسيحيت ارتدكس، به منزله بخشى از برنامه نوسازى، بر پا شدند، روشهاى مطالعه الهياتى و فلسفى معمول در كىيف را اعمال كردند. در اين زمان تأثيرات عصر روشنگرى[SUP] (17) [/SUP] و پروتستانى نيز به تدريج در روسيه احساس مىشد، كه بر پيچيدگى چشمانداز الهيات مىافزود . مطالعات مربوط به الهيات در روسيه، على رغم وجود نمونههاى قوى غربى، در همه جوانب از الگوى اروپايى تبعيت نكرد. وقتى كه نخستين دانشگاه روسى در سال 1755 در مسكو بنيان نهاده شد، نه دانشكده الهيات براى آن ايجاد كردند، و نه دانش الهيات نقش مهمى در مؤسسات تابع آن داشت. در اوايل قرن نوزدهم، جامعه روحانيان ارتدكس روسى سه آموزشگاه عالى الهيات، با نام فرهنگستان، تأسيس كرد، كه با حوزههاى علميه تربيت روحانى در سن پترزبورگ، [SUP] (18) [/SUP] سرگىيف پساد[SUP] (19) [/SUP] و كىيف مرتبط بود. چهارمين فرهنگستان در قازان[SUP] (20) [/SUP] در سال 1842 ايجاد شد. اين چهار فرهنگستان الهياتى، با آن كه منحصرا به دست جامعه روحانيان مسيحى اداره مىشدند، نقشى مهم در توسعه فلسفه و الهيات در روسيه ايفا كردند. اين فرهنگستانها، بومى كردن الهيات را در روسيه ارتقا بخشيدند. در همه آنها، زبان آموزشى، روسى بود. متكلمان تاريخى ـ كه در آن هنگام، مثل زمان حاضر در شكل دادن تفكر ارتدكسى از متكلمان نصگرا يا متكلمان فلسفى مؤثرتر بودند ـ شروع به عطف توجه به منابع آبايى سنت ارتدكس كردند. اين فرهنگستانها در احياى رهبانيت مراقبهاى [SUP] (21) [/SUP] در مردم ارتدكس نيز نقش داشتند. احياى رهبانيت مراقبهاى در قرن هيجدهم، در ديرهاى يونانى و رومانيايى آغاز شد. ابزار آن فيلوكاليا (جمال دوستى)[SUP] (22) [/SUP] بود؛ مجموعهاى از مكتوبات رياضت گرايانه و عرفانى از سطوح مختلف كه راهب پايسى وليچكوفسكى[SUP] (23) [/SUP] و مريدانش به زبانهاى اسلاو، رومانيايى و روسى ترجمه كردند. از آن جا كه حركت پايسى نه فقط ترويج نوعى رياضت رهبانى، بلكه رواجدادن مجموعهاى از متون بود، براى عالمان و ديگر استفاده كنندگان ادبيات الهياتى كه راهب نبودند، فرصتى فراهم آورد كه از اين تجديد حيات براى مقاصد خود بهره بگيرند. روحيه معنوى مربوط به فيلوكاليا را معمولا«~ hesychasm ~» (آرامش گرايى) مىنامند، كه از واژه يونانى«~ hesychia ~» (آرامش)[SUP] (24) [/SUP] گرفته شده است. نقطه ثقل آن «عبادت قلبى»[SUP] (25) [/SUP] است؛ نوعى رياضت متأملانه[SUP] (26) [/SUP] كه هدف از آن تطهير روح تا بدان درجه است كه بتواند حقيقتا افعال«~ (energeiai) ~»الهى را كه خلقت را فرا گرفته ببيند؛ نه ذات«~ (ousia) ~»الهى را كه شناختنى نيست. محتواى اخلاقى اين دعا از طريق تكرار منترا گونه [SUP] (27) [/SUP] عبارتى كه نام عبادت قلبى[SUP] (28) [/SUP] يا عبادت عيسوى[SUP] (29) [/SUP] به خود گرفت، فراهم مىآيد: «اى مولا! عيساى مسيح، پسر خدا، بر من مرحمت فرما؛ من گنهكار .» بنابر الهيات فلسفى، مهمترين وجه معنويت آرامشگرايانه، خوشبينى ماوراى طبيعى آن در باب ميزانى است كه «صورت و مشابهت» خدا، در حال و آينده، در انسانها مىتواند فعال شود. متكلمان مسيحى غرب، دست كم از زمان آگوستين، گرايش داشتهاند كه بر تباه شدگى طبيعت جبلى و خدا گونه انسان به تبع هبوط، تأكيد كنند؛ ديدگاهى كه نهضت اصلاح دينى، در باب نظريه انحطاط ذاتى طبيعت انسان، آن را به منتهى درجه رسانيد. برعكس، متفكران ارتدكس، معتقد بودهاند صورت خدايى مىتواند از طريق گناه تيره و تار شود، اما نابود نمىشود . شرافت و زيبايى انسان را (كسى كه بخواهد ببيند) در منحطترين انسانها هم مىتوان دريافت . مانند ملكوتىترين انسانها، صورت الهى در اينان چنان روشن مىدرخشد كه گويى نمودى از آن غايت فرجام شناختى قدسيت تشبه به خدا«~ (theosis) ~» [SUP] (30) [/SUP]به معنى «مظهر عظمت الهى شدن» را باز مىنماياند. قديسان سخنان داوود را بر حق مىدانند : «شما خداييد؛ پسران خداى متعال؛ همه شما.» (مزامير، 6 : 82 مقايسه كنيد با: يوحنا، 34: 10) متكلمان قرن بيستم ارتدكس مكتب آبايى نوين، [SUP] (31) [/SUP] نامى كه با آن از اين مكتب ياد مىكنند، به الهيات تشبه به خدا با وضوح و قوت تصريح كردهاند. بررسى با اهميت (1959) جان مىيندرف[SUP] (32) [/SUP] درباره گريگورى پالاماس، [SUP] (33) [/SUP] مدافعهنويس يونانى قرن چهاردهم آرامش گرايى، باب جهان الهيات بيزانسى رابه الهيات عمومى و فراگير از شرق و غرب گشود. به متكلمان ديگر قرون وسطا، مثل سودو ـ ديونيسيوس، [SUP] (34) [/SUP] ماكسى موس كانفسر[SUP] (35) [/SUP] و سيمون د نيو تئولوجين[SUP] (36) [/SUP] كه مورد اعزاز آرامش گرايان قرار گرفتند، نيز عطف توجه شد. ولاديمير لسكى[SUP] (37) [/SUP] (1944) در مقالهاى بسيار جذاب جنبههاى نظاممند اين موضوع راگسترش داد. لسكى چنين احتجاج مىكند كه الهيات عرفانى آرى گويانه[SUP] (38) [/SUP] (ايجابى) نيست، بلكه نه گويانه[SUP] (39) [/SUP] (سلبى) است؛ اين الهيات با بيان اين كه خدا چه نيست، در برابر اين كه خدا چه هست، پيش مىرود.[SUP] (40) [/SUP] اين امرمىتواند شبيه نوعى عكسالعمل شك گرايانه به نظر آيد، اما در عمل نوعى رياضت زهد گروانه است كه هدف آن آرامش بخشيدن و پاك ساختن روح در جهت آمادگى براى مظهر عظمت الهى بودن از طريق تواناييهاى به فعليت نرسيده است. نه گويى معادل عملى آرامش«~ (hesychia) ~»است. متكلمان ارتدكس متأخر قرن بيستم، آن قدر محاسن الهيات آبايى نوين[SUP] (41) [/SUP] را ستودهاند كه به ناديده گرفتن مشكلات آن در افتادهاند. يك مشكل، دامنه كارايى الهياتى است كه آن را به مثابه گزارشى جامع از انجيل، براى توجيه صورتى نسبتا افراطى از اعمال مرتاضانه و عرفانى برساختهاند. مشكل ديگر، مربوط به محتواى فرا طبيعى، به ويژه نقش مفاهيم نو افلاطونى در آن است. مفهوم «عبادت قلبى» را كه به تشبه به خدا«~ (theosis) ~»منجر مىشود، مخصوصا وقتى كه با تصور فنا ناپذيرى ماوراى طبيعى صورت الهى در انسان تركيب شود، مىتوان به نوعى تطبيق اين تصور نوافلاطونى تفسير كرد كه روح«~ (nous)، ~»گرچه موقتا با احاطه شدن آن در جهان مادى تيره و تار شده است، ذاتا الهى است؛ مثلا مىدانيم كه نوافلاطونى كردن الهيات اريگن [SUP] (42) [/SUP] و مريدان راهبش حركت اوليه را به رهبانيت عقلى در شرق داد. علماى حركت آبايى نوين با ايجاد تمايز بين دو [قسم] يكتا گروى: يكتا گروى عقلى غير شخصى مكتب نوافلاطونى و يكتا گروى شخصى و شكل يافته از كتاب مقدس و آداب عبادى مسيحيت ارتدكس، با اين مسئله سر و كار پيدا مىكنند. به طور طبيعى آرامش گرايى را نمونهاى از دومى مىبينند. متقاعد كنندهتر آن است كه اين فرضيه دو قسم يكتاگروى را نوعى ملاحظه تاريخى بدانيم، نه نوعى تمايز فلسفى. واضح است كه عمل مراقبه عميقا متأثر از كتاب مقدس، آداب عبادى و نهادهاى ديگر مسيحى در طى هزار سال تاريخ بيزانس بود. نكته فلسفى اين است كه آيا الهيات عرفانىاى كه متفكران حركت آبايى نوين به درستى بدان افتخار مىكنند، بدون جزء نوافلاطونى صورت پذير هست يا نه؟ اگر نيست، احتمالا نبايد از دو قسم يكتا گروى سخن گفت، بلكه بايد يكتا گروى والاترى را جست و جو كرد كه گونههاى ناقص را در خود جاى مىدهد؛ يا اين كه از يكتاگروى به نفع نوعى تصور وافىتر به مقصود دست كشيد.[SUP] (43) [/SUP] الهيات آبايى نوين، كه از نيمه قرن بيستم غالب بوده است، تنها جريان مؤثر در تفكر ارتدكس جديد نيست. سنت فلسفه دينىاى كه در قرن نوزدهم در روسيه به وجود آمد، داراى اهميتى يكسان، اما داراى روشها و علقههاى كاملا متفاوت با الهيات آبايى نوين است. اين سنت در نسل پس از جنگهاى ناپلئون پديدار شد؛ آن هنگام اشراف زادگان جوان روسى، كه در دانشگاههاى اروپايى درس خوانده بودند، با استفاده از مفاهيمى كه عمدتا متخذ از ايدهآليسم آلمانى بود، در صدد تفسير واقعيت [هاى جامعه] روس، از جمله مذهب ارتدكس برآمدند.[SUP] (44) [/SUP] الكسى استفانويچ خمياكف، [SUP] (45) [/SUP] كه در كتاب خود بر مسيحيان و جامعه تكيه كرد، و ايوان واسيلى اويچ، [SUP] (46) [/SUP] كه در فلسفه نظرى نبوغ داشت، در خور توجهترين متفكران نسل نخست بودند. اين دو، تجدد گرايان ارتدكس بودند كه همت خود را، براى روح بخشيدن دوباره به احساس پيونداجتماعى و مسئوليت در جامعه مسيحى خودشان، مصروف داشتند. اصطلاح خمياكف براى اين ارزشها، با هم بودن«~ (sobornost)، ~»عنصر اصلى اخلاقيات و آموزه كلامى ارتدكس جديد شد.«~ sobornost ~»بر آشتى دادن آزادى با مشاركت داشتن در جامعه پرتحرك مسيحيان دلالت مىكند. صاحبان هنر مكتوب قرن نوزدهم، مخصوصا نيكلاى واسيلى اويچ گگل، [SUP] (47) [/SUP] شاعر متافيزيكى، فيودور ايوانويچ تيوچف[SUP] (48) [/SUP] و داستان نويسان، فيودور ميخائيلويچ داستايوسكى[SUP] (49) [/SUP] وتولستوى، [SUP] (50) [/SUP] در بر پايى فلسفه دينى روسى سهيم بودهاند. در ميان اينها، فقط تولستوى در مناسبتهاى پراكنده نوعى فلسفه دينى از كار درآورد. ديدگاههاى كلامى او، كه بسيار مرهون تفاسير آزاديخواهانه قرن نوزدهمى از مسيحيت بود، سبب ارائه چهرهاى بدعتگذار شد؛ بدان ميزان كه او را از مسيحيت ارتدكس خارج ساخت. نويسندگان ديگر، كه همه عميقا به ارتدكس وفادار بودند، عمدتا از خلال هنرشان سخن گفتند. آثار داستايوسكى، به طور خاص، مورد تمجيد فيلسوفان روسى متأخر واقع شد. از ديدگاهى نظاممند، عظيمترين دستاورد داستايوسكى، انسانشناسى«~ (anthropology) ~»[SUP] (51) [/SUP]كلامى او بود. تا زمان داستايوسكى آموزههاى لودويگ فوئر باخ[SUP] (52) [/SUP] و ديگر متفكران ضد ايدهآليسم به روسيه رسيده بود. اصول گرايان روسى اين نظريه را كه الهيات به خطا در جاى انسان شناسى قرار داده شده، از روى شيفتگى پذيرفتند. داستايوسكى با سبكى برخوردار از ويژگى ارتدكسى پاسخ داد كه وجه تمايز آن را مىتوان از طريق ايجاد تقابل بين آن با جواب مشهورى كه كارل بارث[SUP] (53) [/SUP] به همين چالش طلبى داد، به تصوير كشيد. آن گونه كه بارث معتقد بود، مسئله، اصول گرايى فلسفى نبود. در اصول گرايى فلسفى صرفا عيب اصلى كل الهيات ليبرال و ايدهآليست بروز يافت، كه عبارت بود از اين فرض كه انسان شناسى مىتواند نقطه شروع الهيات باشد. متكلمان دچار نقض غرض شدند؛ و راه حل، برگردانيدن الهيات به نقطه شروع صحيح آن بود: انكشاف كلمه خدا.[SUP] (54) [/SUP] اما داستايوسكى انسانشناسى را نقطه شروع طبيعى براى الهيات دانست. در نظر او به خطا افتادن اصول گرايان از حيث كلامى بدان جهت بود كه آنها پيش از آن، از حيث انسان شناختى، به خطا رفته بودند. موجود نوعى آنها در حالى كه واقعيتى تجربى وانمود مىشد، نوعى انتزاع محض بود كه روز به روز از طريق شيوه رفتار بالفعل انسانها، طرد مىشد. هر انسان زندهاى، ژرفاى شگفت انگيز و معدنى جوشنده از انگيزههاست كه آرمانهاى متعالى و تلقينات دينى را هرگز نمىتوان از او بيرون برد. در كتاب برادران كارامازوف (1.3.3)، [SUP] (55) [/SUP] دميترى به آليوشا مىگويد: «انسان پهناور است؛ آرى، خيلى پهناور، [اين] من [هستم كه] او را محدود مىكنم! آنچه ذهن آن را مغضوبيت مىبيند، به چشم دل زيبايى است. آيا در شهر سدوم زيبايى وجود دارد؟ سخن مرا باور كنيد؛ آنجا دقيقا همان جايى است كه مال اكثريت مردم است؛ آيا اين راز را مىدانستيد؟ آنچه آزار دهنده است اين است كه زيبايى، امرى صرفا اعجاب برانگيز نيست، بلكه امرى راز آميز است. جايى كه شيطان با خدا مىجنگد، و ميدان نبرد قلب انسان است.» داستايوسكى ادعاى خود را بر خوشبينى متافيزيكى ارتدكسى مبتنى مىكند؛ انسان شناسى مىتواند نقطه شروع براى الهيات باشد، زيرا هر انسانى، زن يا مرد، حامل صورت واقعى خدا در وجود خويش است.[SUP] (56) [/SUP] نيكلاى برديائف[SUP] (57) [/SUP] (1931)، كه ملهم از كىيركگارد[SUP] (58) [/SUP] و نيچه[SUP] (59) [/SUP] و داستايوسكى است، اين قضيه را در نوعى نظام اخلاقى از كار درآورد.[SUP] (60) [/SUP] چهره محورى در تاريخ فلسفه دينى روسى، دوست جوان داستايوسكى، ولاديمير سرگيويچ سلوىيف [SUP] (61) [/SUP] (1900ـ 1853) بود. سلوىيف نفوذ خود را تنها مرهون نبوغ فكرىاش نبود، بلكه وامدار قريحهاش در پيوند زدن عالمهايى بود كه به طور سنتى جدا بودند؛ حكمت دوستى غير حرفهاى با فلسفه حرفهاى، تفكر غير دينى با اعتقادات ارتدكس، گفتار استدلالى با سير و سلوك عرفانى. فلسفه سلوىيف از نظرگاه روششناختى صورتى از ايدهآليسم در سنت شيلينگ[SUP] (62) [/SUP] بود؛ مخصوصا شيلينگ صاحب كنفرانسهاىبرلين (1841) و صاحب فلسفه پوزيتيويستى (ايدهآليسم عينى) .[SUP] (63) [/SUP] كتاب نقد آرمانهاى انتزاعى[SUP] (64) [/SUP] سلوىيف، يكى از بهترين نمونههاى ايدهآليسم عينى در سر تا سر فلسفه است. آرمان اساسى تفكر سلوىيف اتحاد گسترده اضداد بود، كه او آن را انسان خدايى[SUP] (65) [/SUP] ناميد؛ اتحاد خدايى ـ انسانىاى كه او سرتاسر صيرورت عالم را در حركت به سوى آن مىديد .[SUP] (66) [/SUP] سلوىيف معتقد بود كه مسيحيت ارتدكس نقشى حياتى در تحقق بخشى تاريخى انسان خدايى ايفا كرد. او در باب سنتهاى دينى ديگر، به ويژه آيين كاتوليك رومى و يهوديت، نيز همين عقيده را داشت. سلوىيف مبلغ خستگىناپذير وحدت گرايى[SUP] (67) [/SUP] در مسيحيت، و يكى از صريحترين منتقدان روسى ضديت با يهود [SUP] (68) [/SUP] بود. سلوىيف، مثل ايدهآليستهاى بزرگ آلمانى، نقش تعيين كننده مواد بحث در چندين حوزه در تفكر روسى را براى سالهاى بعد، به گستره نهايى فلسفى خود داد. تصور او در باب وحدت همه اشيا«~ (vseedinstvo) ~» ـ كه على رغم اسمش نوعى تنسيق براى وحدت وجود نيست، بلكه تنسيقى براى دانش متافيزيك در باب ارتباطمندى است كه شباهتى تلويحى با فلسفه پويشى انگليسى امريكايى دارد ـ ترجيعبند مكتب متافيزيك روسى قرن بيستم شد، كه پدر پاول الكساندرويچ فلورنسكى، [SUP] (69) [/SUP] لئوپلاتونويچ كارساوين[SUP] (70) [/SUP] و سميون ليودويگويچ فرانك[SUP] (71) [/SUP] آن را از كار درآورند. نوشتههاى سلوىيف درباره اخلاق و حقوق، مخصوصا توجيه خيرات، [SUP] (72) [/SUP] به احياى ليبراليزم در روسيه اوايل قرن بيستم كمك كرد. زيبايىشناسى او در پيدايش حركت نمادگرايانه در ادبيات روسى نقشى بارز داشت؛ و اثر هنرشناس روسى پيشتاز قرن بيستم، يعنى الكسى فيودورويچ لوسف[SUP] (73) [/SUP] را در جايگاه واقعى خودش قرار داد. سلوىيف در كتاب معناى عشق[SUP] (74) [/SUP]، امور عشقى را در مواد بحث كلامى قرار داد؛ موضوعى كه واسيلى ويچ روزانف، [SUP] (75) [/SUP] كارساوين و ديگران آن را گسترش دادند. سرانجام علاقه مادامالعمر سلوىيف به عالم ناپيداى حكمى و قبالهاى[SUP] (76) [/SUP] فلسفه نظرى (نشانه ديگرى از پيوند او با شيلينگ) تعمق در حكمت الهى[SUP] (77) [/SUP] را براى فلسفه دينى روسيه به ارث گذاشت، كه الهام بخش فلورنسكى و سرگى نيكلااويچ[SUP] (78) [/SUP] بولگاكف در طراحى نوعى دوره تحصيلى بود كه آن را حكمتشناسى[SUP] (79) [/SUP] ناميدند؛ يعنى مطالعه حكمت الهى در روند تحول جهان و پيدايش آن. مسئله فراگير كلامى در باب جريان سلوىيف در تفكر روسى جديد، ميزان توان وفق دادن اين جريان با اعتقادات ارتدكس است. شيوه تحصيل آبايى نوين با فراهم آوردن دانش بسيار دقيقتر در باب سنت اعتقادى (نسبت به آنچه در روزگار سلوىيف در دسترس متفكران ارتدكس بود) فاصله فكرى مهمى را كه تفكر دينى روسى جديد را از شيوههاى الهيات آبايى تا حد زيادى جدا مىكند، آشكار ساخته است. موضوع نظرى از طريق علقه عملى يا نهادهاى بازسازنده كليساى ارتدكس، كه پس از اثرات تخريبى دوران كمونيستى ايجاد شدهاند، در مىآميزد. الهيات آبايى نوين با تعهدات كليسايى صريح خود چنين مىنمايد كه به صورتى عاجلتر در كار دم دست دخالت دارد تا سنت نظرى سلوىيف. با اين حال، نبايد شتابزده چنين نتيجه گرفت كه تفكر ارتدكس جديد در راه خود به نقطه انشعاب رسيده است. تلاشهاى مهمى كه فلورنسكى، (سلسينسكى 1984) و بولگاكف (45ـ 1933) در راه سازگار كردن سنتهاى نظرى و اعتقادى انجام دادهاند، در خور توجه بيشترى نسبت به گذشته هستند. مضافا اين كه اصطلاحات الهياتى ـ فلسفى تفكر آبايى نوين، جدا از اصطلاحات تاريخى الهياتى، مبهم باقى مىماند. وجود شناسى شخصى گرايانه، كه خطوط كلى آن را متكلم يونانى جديد جان د. زيزيولاس[SUP] (80) [/SUP] (1985) ترسيم كرده است، اقدام اميدوار كنندهاى در اين راستاست، اما پايه و اساسى كافى براى داورى در باب سرنوشت فلسفى تفكر آبايى نوين نيست. ضمن اين كه مىتوان توقع داشت كه سنت بومى فلسفه دينى روسى ـ كه به دنبال فروپاشى كمونيسم، در حال ظهور مجدد در موطن خود است ـ نقش فعال خود را در تفكر جديد ارتدكس احيا كند. در فراخوانى اخير، كه عالم پيشگام تفكر دينى روسى (خروژى[SUP] (81) [/SUP] 1994، ص 7ـ 12) براى هميارى فلسفى صورت داد، نه تنها پژواك الهيات آرامش گرايانه، [SUP] (82) [/SUP] كه علماى آبايى نوين آن را تشريح كردهاند، بلكه آهنگ پرنشاط ايدهآليسم سلوىيفى نيز به گوش مىرسد.تفكر ارتدكس ظاهرا آماده دورهاى در خور توجه در قرن بيست و يكم است. پىنوشتها: .1 واژه«~ Orthodox ~»از ريشه يونانى«~ Doxa ~»به معنى «باور، اعتقاد، رأى، عقيده» گرفته شده است. (اگر به «باور» دو قيد «تطابق با واقع» و «موجهه بودن» هم اضافه شود، آن گاه«~ episteme ~»به معنى علم خواهد بود، كه در آن نوعى ثبات وجود دارد.) اين واژه در مسيحيت بار دينى به خود گرفت؛ يعنى با اضافه كردن پيشوند«~ ortho، ~»به معنى «راست و درست» به آن، معنى «درستباورى» يا «راستباورى» پيدا كرد؛ و در برابر آن«~ heterodoxy، ~»به معنى «ديگرباورى» يا «ديگرانديشى» به كار رفت كه آن را معادل «نادرستانديشى» مىشناختند . و اين به دليل آن پيش فرض است كه هر كس مانند ما مىانديشد راستانديش است و هر كس كه مانند ما نمىانديشد، راستانديش نيست. سبب آن كه اين بخش از مسيحيت اين نام را به خود گرفت، وقوع دو امر و منطبق شدن آن دو بر هم بوده است: الف) اين دسته از مسيحيان خودشان را درستباور مىدانستند و ديگران را تحت تأثير يونان و روم قديم مىشمردند؛ ب) از زمان اعلام و نشر اعتقادنامه كالسدون، اختلافى در باب اصالت باور در برابر اصالت عمل درگرفته بود. اينگروه از مسيحيان، درستباورى«~ (orthodoxy) ~»را بر درست كردارى«~ (orthopraxy) ~»ترجيح مىدادند.به عبارت ديگر، ملاك تدين را درستباورى مىشمردند، و درست كردارى راملاك اخلاقى شدن انسان مىدانستند. از اين رو، مسيحيان فوق، به نام ارتدكس شهرت يافتند. گفتنى است كه سه واژه«~ Orthodox، Catholic ~»و«~ Protestant ~»اگر با حرف كوچك شروع شده باشند، معنى لغوى آنها مراد شده است، و اگر با حرف بزرگ شروع شده باشند، دلالت بر سه فرقه معروف مسيحيت دارند. .2 اسكولاستيسيزم«~ (scholasticism) ~»اشاره به تلاشهايى دارد كه در جهت نظاممند كردن متون مقدس با يافتههاى عقل، يا در جهت وحدت بخشيدن نظاممند عقل و نقل، صورت پذيرفته است. اسكولاستيسيزم در قرن پنجم ميلادى شروع شد، و در قرن پانزدهم از بين رفت؛ يعنى حداكثر هزار سال فعال بود. تعبير حداكثر به اين دليل است كه دو قرن آخر قرون وسطا مربوط به پيدايش رنسانس است. .3 در باب نقش استقلال عقل و نتيجه دادن رنسانس و پروتستانتيزم، توجه به اين دو نكته شايسته است: الف) از ديرباز در شرق و غرب اين بحث مطرح بوده است كه منبع شناخت ما از جهان واقع چيست؟ در اين زمينه دو رأى مطرح است: .1 متون مقدس تنها منبع براى اين معرفت است؛ و عقل، ابزار استفاده از آن متون است، نه منبع معرفت. در غرب، اين طرز تلقى را عقل تطفلى مىنامند؛ .2 متون مقدس يك منبع شناخت است، و عقل، منبع مستقل ديگرى است. بنابراين، در اين جا هم عقل ابزارى در كار است و هم عقل منبع. ب) بنابر ديدگاه دوم، اين سؤال مطرح مىشود كه از اين دو منبع، چه در مسائل ناظر به واقع و چه در مسائل ارزشى، كدام مقدم بر ديگرى است؟ در اين جا نيز دو رأى وجود دارد : .1 تقدم عقل بر نقل؛ يعنى ابتدا بايد به عقل مراجعه كرد. در صورتى كه مسئله حل نشد، نوبت به نقل مىرسد؛ .2 تقدم نقل بر عقل؛ يعنى ابتدا بايد به متون مقدس مراجعه كرد. مسيحيت شرقى فقط به عقل ابزارى قائل بود، نه عقل منبع. از اين رو، رهبانيت و ديرنشينى در مسيحيت شرق فراوان مشاهده مىشود. اين است كه نويسنده مقاله مىگويد اسكولاستيسيزم در مسيحيت شرقى رشد نكرد؛ بر خلاف مسيحيت غربى كه از تفكر عقلانى يونان و روم متأثر بود. اسكولاستيسيزم به مشكل فوق، يعنى تقدم و تأخر عقل و نقل، دچار شد. رنسانس، كه خود يك تفكر دينى است، ناشى از قبول تقدم عقل بر نقل است. البته مشكل اين تفكر اين بود كه عقل نوبت را به نقل واگذار نكرد. از اين رو، رنسانس در عمل به كنار گذاشتن دين ره سپرد. رابطه پروتستانتيزم و نهضت اصلاح دينى«~ (Reform) ~»: پروتستانتيزم زاييده نهضت اصلاح دينى است، نه خود آن، ولى از آن جا كه پروتستانتيزم محصول عمده نهضت اصلاح دينى بوده است، گاهى اين دو را يكى مىگيرند. نهضت اصلاح دينى سه ويژگى داشت: .1 انسانمحور بود. در طرز تفكر انسان محورانه، در لزوم تدين انسان، بحث از نيازها و تواناييها و ناتوانيهاى انسان شروع مىشود؛ و به اين امر ختم مىشود كه بخشى از اين نيازها را دين برآورده مىسازد. و بدين سان به لزوم وجود دين مىرسد. ديدگاه خدا محورانه، بحث را از اثبات وجود خدا، صفات خدا، افعال خدا و از جمله افعال او، خلق و هدايت، به لزوم وجود دين مىرساند؛ .2 بر فرد تأكيد داشت؛ .3 تأكيد بر يافتههاى خود بشر داشت؛ و مهمترين يافتههاى عقل بشر را فلسفه يونان و روم مىدانست. كالون و لوتر شخصيتهاى اصلى نهضت اصلاح دينى بودند. .4 بيزانس«~ (Byzantium) ~»شهرى باستانى در نزديكى استانبول فعلى است. اين شهر در سال 330 ميلادى پايتخت امپراتورى روم شد و به قسطنطنيه«~ (Constantinople) ~»تغيير نام يافت . .5 انسانگرايى يا اومانيزم«~ (humanism) ~»در معنى عام، به هر گونه گرايش يا جنبش يا مكتبى اطلاق مىشود كه به نحوى براى انسان اصالت قائل شود. و در معنى خاص، اسم براى حركتى است كه طى دو قرن پديد آمد و فلسفه خاص خود را داشت. اصالتى كه اين جنبش انسان گرايانه به انسان داد، سه وجهه دارد: الف) وجهه معرفتى: به اين معنا كه هر علمى علم انسان است؛ يعنى در مواجهه با عالم نبايد گفت: عالم اين گونه است، بلكه بايد گفت عالم اين گونه به نظر من يا ما مىرسد. به عبارت ديگر، قوام علم به عالم و معلوم است، و از هر دو تأثير مىپذيرد. بنابراين، نسبيت فردى و نيز نسبيت نوعى (انسان، فرشته، حيوان) در علم راه دارد؛ ب) وجهه وجودى: قدما وجود را ذومراتب مىدانستند، و وجود انسان را در مرتبهاى متوسط قرار مىدادند. اومانيستها مىگفتند: اگر وجودى فراتر از انسان باشد، فقط خداست. بنابراين، انسان يا گل سر سبد خلقت است يا گل سرسبد عالم هستى؛ ج) وجهه اخلاقى: از لحاظ ارزش اخلاقى هيچ چيزى نيست كه بتوان انسان را فدايش كرد، يا از انسان خواست كه خود را فدايش كند. «~ . 6. hellenism ~» «~ . 7. Gospel ~» «~ . 8. asceticism ~» «~ . 9. Kiev ~» «~ . 10. Petro mohyla ~» .11 توماس آكوئينى، بزرگترين، پركارترين و عميقترين نظريهپرداز كلامى كاتوليك است. او در دو هفته آخر عمرش، پس از مكاشفهاى كه برايش رخ داد، در بستر بيمارى به شرح و توضيح مكاشفهاش پرداخت و غلامش گفتههاى او را مىنوشت. او در حال اندوه گفته است: من در اين مكاشفه عالم را از منظر خدا ديدم؛ و مشاهده كردم كه تمام علم و دانش و آموختهها و آموزشها و همه متانت من در پيشگاه خدا به قدر پر كاه و به اندازه ذرهاى در فضاى بيكران، ارزش ندارد؛ و در مقابل، غلامان ماستفروش در نزد خداوند گرانمايه بودند. ارتدكسها در دفاع از خود در برابر كاتوليكها به همين سخنان آكوئينى متوسل مىشوند و مىگويند شما از اين همه نظريهپردازى و قيل و قال، در نهايت كسى مثل توماس آكوئينى خواهيد شد، كه اين گونه از دنيا رفت. پس بياييد به جاى فهميدن«~ (Understanding) ~»حقايق، آنها را در خود متحقق سازيد«~ (Realizing) . ~»ارتدكسها، خود، به دنبال چنين امرى هستند. «~ . 12. Jesuit ~» «~ . 13. Georges Florovsky ~» «~ . 14. Hryhory Savych Skovoroda ~» «~ . 15. peripatetic ~» «~ . 16. Peter The Great ~» «~ . 17. enlightenment ~» «~ . 18. St. Petersburg ~» «~ . 19. SergievPosad ~» «~ . 20. Kazan ~» «~ . 21. contemplative monasticism ~» «~ contemplation ~»بيشتر در معنايى كه ما از آن به «مراقبه» تعبير مىكنيم به كار مىرود . فرق ميان«~ contemplation ~»با«~ meditation ~»ايناست كه«~ meidtation ~»دراديانى كه به خداى غير شخصى قائلاند به كار مىرود، اما در اديانى مثل اسلام و مسيحيت كاربرد ندارد. 22.«~ hilo ~»در فرهنگ يونانى نوعى شيفتگى و عشق است كه متعلق آن امورى انتزاعى، مثل عدالت، آزادى و حكمت است. دو نوع عشق ديگر در اين فرهنگ وجود دارد كه متعلق آن، امر عينى است: .1 عشق عطا كننده؛ مثل محبت خدا به بندگانش كه لفظ«~ agape ~»بر آن دلالت دارد؛ .2 عشق گيرنده؛ يعنى عشقى كه در آن، شخص بهرهمندى خويش را مىجويد، و غريزه جنسى در آن دخالت تام دارد، و لفظ«~ eros ~»بر آن دلالت مىكند. «~ . 23. Paisy Velichkovsky ~» «~ . 24. quietude ~» «~ . 25. prayer Of the mind ~» «~ . 26. meditative discipline ~» .27 منترا«~ (mantra) ~»نام هر يك از اورادى است كه در «وداها» (كتب مقدس آيين هندو) آمده است. هندويان براى شفاى مريضان يا دفع شرور و ارواح موذى و... به قرائت و تكرار اين وردها توسل مىجويند. «~ . 28. prager of the heart ~» «~ .Prayer ـ 29. Jesus ~» «~ . 30. divinization ~» «~ . 31. neopatristic ~» «~ . 32. John Meyendorff ~» «~ . 33. Gregory Palamas ~» «~ .Dionysius ـ 34. Pseudo ~» «~ . 35. Maximus the Confessor ~» «~ . 36. Symeon the New theologian ~» «~ . 37. Vladimir Lossky ~» «~ . 38. cataphatic ~» «~ . 39. apophatic ~» .40 الهيات شرقى، الهيات تنزيهى است. كار يوگى (مرتاض، جوكى) اين است كه ببيند خدا چه چيزهايى نيست. دو توجيه قوى براى الهيات تنزيهى وجود دارد: الف) توجيه وجود شناختى: به اين بيان كه نتيجه منطقى بىمثل و مانند بودن خدا در همه اديان، نفى هرگونه مساهمت و مشاركت خدا با غير است، مگر اين كه مفاد بياناتى مثل آيه «ليس كمثله شىء» را به نفى مماثلت در صفات ماهوى، نه صفات فلسفى وجودى، مقيد سازيم؛ ب) توجيه زبانشناختى: اگر كسى خدا را از هر راهى، حتى كشف و شهود، بشناسد، لغتى براى بيان آن ندارد، مگر در مواجهه با كسى كه او هم اين ادراك را داشته است، زيرا حتى اگر اين ادعاى ويتگنشتاين را هم بپذيريم كه زبان خصوصى امكان ندارد، باز هم مشكلى در كار است، كه براى بيان آن بايد گفت در وضع لغت چهار چيز لازم است: 1.اراده گوينده بر اين كه هر وقت لفظ«~ x ~»را به كار برد، شىء«~ o ~»را قصد كرده باشد؛ .2 توافق شنونده بر اين كه هرگاه لفظ«~ x ~»را از گوينده شنيد، شىء«~ o ~»را بفهمد؛ .3 بين گوينده و شنونده اين گونه توافق شده باشد؛ .4 شىء در فضاى ادراكى مشترك ميان گوينده و شنونده قرار داشته باشد؛ يعنى عينى يا بين الاذهانى باشد. شرط چهارم درباره خدا صادق نيست. بنابراين، براى حل اين مشكل، در هر زبان، نزديكترين لغتها را براى دلالت بر آن ادراك انتخاب مىكنند و به كار مىبرند. كاربرد الفاظى مثل عشق، مستى، مى و ... در زبان عرفا به همين لحاظ است. با اين دو توجيه، الهيات تنزيهى بر الهيات تشبيهى ترجيح پيدا مىكند، اما بى اشكال هم نيست؛ مثلا در مواردى كه اوصاف ضد و نقيض هستند، وقتى الهيات تنزيهى يك طرف را نفى كرد، خود به خود طرف ديگر اثبات مىشود. 41.«~ patristic theology ~»منسوب به«~ patriarch ~»به معنى شيخ، بزرگ قوم، پدر طايفه (معرب آن: بطريرك) است، و به معنى الهيات آبايى يا مشايخى است كه بر مشايخ و آبا قبل از شوراى نيقيه (325 م) تكيه مىكند، و سنت ارتدكس از اين نوع الهيات است. اخيرا حركتى تحت عنوان«~ Neopatristic theology ~»مطرح شده است. «~ . 42. Origen ~» .43 اعتقاد به خداى غير شخصى در مكتب نو افلاطونى در قالب نوعى نگرش به عالم، يعنى اعتقاد به سيطره نوعى قانون عام«~ (nomos)، ~»بر جهان هستى است؛ و در برابر آن، ديدگاهى است كه در هر مورد اراده خاصى«~ ( deos ~»يا«~ theos) ~»را حاكم مىبيند. ايرادى كه به ارتدكسها مىگيرند آن است كه آنها الهيات تنزيهى خود را از نو افلاطونيان مىگيرند، كه گرايش به خداى غير شخصى دارند؛ حال آن كه خدا در الهيات ارتدكس شخصى است. از اين رو، به آنها مىگويند كه يا بايد از الهيات تنزيهى، كه مايه مباهات شماست، دست برداريد؛ يا از كتاب مقدس، كه خدايش شخصى است. البته آنها را به دست كشيدن از آموزه كتاب مقدس و اعتقاد به خداى شخصى متهم مىكنند. .44 در مقابل سنت آبايى نوين، سنت فلسفه دينى«~ (religious philosophy) ~»مطرح شده است، كه سه ويژگى دارد: 1.برخلاف سنت آبايى نوين، جنبه عقلى در آن بسيار قوى است و بيشتر روحيه عقل گرايانه دارد؛ .2 گرايشهايى از قبيل انسان گرايى، تجدد گرايى، عقل گرايى، ليبراليزم و حقوق بشر (دموكراسى) را در برمىگيرد. البته اين به معنى كمرنگ بودن ديندارى اينان نيست، زيرا آنها اصلا بر اين عقيده نيستند كه اين امور با ديندارى سازگار نيست؛ 3.طرفدار معنويت فرد انسانى هستند، كه با استناد به اصل اصلاح ناپذيرى جامعه (به معنى اصلاح مطلق و رسيدن به جامعه آرمانى)، بر آناند كه با معنويت دينى اولا مانع ظلم و ستم متدين به ديگران بشوند؛ ثانيا نوعى آرامش درونى در ميان جامعه فاسد براى او پديد آورند. از متفكران اين سنت مىتوان داستايوسكى، برديايف و شستوف را نام برد. «~ . 45. Aleksei Stepanovich Khomiakov ~» «~ . 46. Ivan Vasilievich Kireevsky ~» «~ . 47. Nikolai Vasilievich Gogol ~» «~ . 48. Fyodor IvanovichTiuchev ~» «~ . 49. Fyodor Mikhailovich Dostoevsky ~» «~ . 50. Lev NikolaevichTolstoy ~» .51 اين لفظ دو معنى دارد: معناى اول، كه تمام علوم متعلق به انسان را در برمىگيرد؛ و معناى دوم، كه ويژه انسانشناسى است. هدف انسانشناسى، پى بردن به خصلتهاى انسانى دست نخورده است، كه با مطالعه اقوام بدوى يا غير متمدن، كه خصلتهاى آنان تحت تأثير تمدن عوض نشده است، امكانپذير است؛ مثلا براى دانستن اين نكته كه سير تفكر بشر از شرك به توحيد است يا برعكس، بايد به سراغ اين شيوه رفت، و تفكر انسانهاى بدوى موجود را بررسى كرد. انسانشناسى، به معنى خاص، به دو علم تقسيم مىشود: .1 انسانشناسى كالبدى؛ .2 انسانشناسى اجتماعى. حل پارهاى از مسائل روانشناسى، جز از طريق اين علم ميسر نيست . «~ . 52. Ludwig Feuerbach ~» «~ . 53. Karl Barth ~» «~ . 54. The Word of God ~» «~ . 55. The Brothers Karamazov ~» .56 خوشبينى«~ (optimism) ~»و بدبينى«~ (pessimism) ~»سه معنى غير مانعة الجمع دارند : .1 غلبه خير يا شر بر عالم؛ 2.انتها يافتن جهان به خير يا شر؛ .3 اخلاقى بودن يا غير اخلاقى بودن نظام عالم؛ يعنى آيا جهان كور ارزش«~ (value blind) ~»است يا خير. وقتى خوش بينى يا بدبينى به فيلسوفى نسبت داده مىشود، بايد ديد كدام يك از اين سه معنا مورد نظر است؛ مثلا داستايوسكى خوشبينى به معنى سوم را در نظر دارد؛ يا نيكلسون، اسلامشناس انگليسى، در باره خوشبينى قرآن مقالهاى دارد كه در آن جا قرآن را به اين معنى خوشبين مىداند كه معتقد است نظام عالم، خوبيها را رشد مىدهد. «~ . 57. Nikolai Berdyaev ~» «~ . 58. Kierkegard ~» «~ . 59. Nietzsche ~» .60 يك نظريه در خداشناسى اين است كه طريق خداشناسى از انسان شناسى مىگذرد. البته مدافعان اين نظر، مانند فوئر باخ، گاهى اغراض الحادى داشتهاند. تلقى ديگر از انسانشناسى، شناخت خود براى شناخت خداست. مهمترين نقطه توجه فلسفه دينى، كه در قرن نوزدهم و بيستم در روسيه پديد آمد، همين نوع انسانشناسى است. مهمترين نماينده اين تفكر، داستايوسكى است، كه ادبيات و رمانهاى او را ادبيات روانكاوانه مىدانند. در اين باره، ر. ك: يادنامه آيت الله خاتمى، مقاله «خود را بشناس» از استاد مصطفى ملكيان. بيشتر الهيات ما و مسيحيان، الهيات ناظر به واقع است، نه الهيات عملى يا ناظر به عمل . البته اخيرا در مسيحيت حركتى آغاز شده كه مفاهيم عملى (مثل توبه، صبر، توكل، تقوا و رضا) را مانند مفاهيم نظرى (مثل لطف) مورد مداقه قرار مىدهند. (يكنمونه بسيار خوب از الهيات عملى، كتاب الگوى محبت«~ (The Model of Love) ~»است، كه استاد مصطفى ملكيان آن را ترجمه كردهاند، و به زودى منتشر مىشود. در اين كتاب، ام الفضائل در دين مسيحيت، «محبت» دانسته شده است.) داستايوسكى مىگويد: مهمترين سؤال براى بشر اين است كه چه بايد بكنم؟ و سؤالاتى مانند از كجا آمدهام، به كجا مىروم، و ...، به اين سؤال برمىگردد . بنا بر اين فكر، الهيات نظرى مقدمه الهيات عملى است. گرايش شديد سنت فلسفى ارتدكس به اين تفكر است. «~ . 61. Vladimir Sergeevich Solovyev ~» «~ . 62. Schelling ~» «~ . 63. Concrete idealism ~» «~ . 64. Critique of Abstract Ideals ~» «~ . 65. Godmanhood ~» .66 انديشه پيشرفت«~ (progress) ~»تفكرى است كه در قرن شانزدهم در اروپا جوانه زد، و تا قرن هجدهم مخالفانش بيشتر از موافقانش بودند، ولى اكنون در سراسر دنيا بهسان وحى منزل است، و كسى فكر نمىكند كه مىشود آن را نقد كرد. پيشرفت در اين انديشه به شش معناست : .1 پيشرفت در علوم تجربى؛ .2 فن آورى؛ .3 رفاه مادى؛ 4.آرمانهاى اجتماعى. (عدالت، آزادى، برابرى، نظم و امنيت)؛ .5 آرمانهاى اخلاقى؛ .6 قابليتها يا استعدادهاى روحى (مثل هوش و عمق فهم). كسانى مثل سلوىيف معتقدند بشر حتى از نظر قابليتهاى روحى نيز رشد مىكند. هم اكنون نهضتى بهنام نهضت جديد«~ (New Movement) ~»يا عصر جديد«~ (New Age) ~»در امريكا در جريان است كه جيمز رد فيلد رهبرى آن را بر عهده دارد. وى معتقد است آن معارفى كه عارفان قديم در اواخر عمرشان بدان دست مىيافتند، امروزه در اوايل عمر بشر قابل وصول است. مهمترين كتابهاى وى، كه به فارسى ترجمه شده است، عبارتاند از: بينش وهم، جهان بينشها، سفر به كوهستان، مبارزه معنا يا: نبرد كننده براى معنا، فرياد ناشنيده معنا. «~ . 67. ecumenism ~» «~ .Semitism ـ 68. anti ~» «~ . 69. Pavel Aleksandrovich florensky ~» «~ . 70. LevPlatonovich Karsavin ~» «~ . 71. Semyon LiudvigovichFrank ~» «~ . 72. The Justification of the Good ~» «~ . 73. Aleksei Fyodorovich Losev ~» «~ . 74. The Meaning of Love ~» «~ . 75. Vasily Vasilievich Rozanou ~» «~ . 76. kabbalistic ~» «~ . 77. Theologoumenon Sophia ~» «~ . 78. Sergei Nikolaevich Bulgakov ~» «~ . 79. Sohiology ~» «~ . 80. John D. Zizioulas ~» «~ . 81. Khoruzhii ~» «~ . 82. Palamite theology ~»
عيسى و اديان جهانى(1) [h=3]منبع: مجله هفت آسمان، شماره 6[/h] [h=3]نويسنده: جان هيك / مترجم: عبد الرحيم سليمانى[/h] اگر ما، مسيحيان امروزى، از جايى كه در آنيم آغاز كنيم، از وسط شك و ترديد شروعكردهايم، شك و ترديدى كه هنگام سخن گفتن از عيسى ـ يعنى همان شخصيت تاريخىكه در ثلث اول قرن اول تاريخ مسيحى در جليل مىزيست ـ به ما يورش مىآورد. چونتحقيقات درباره عهد جديد آشكار كرده است كه اگر سعى كنيم نوزده و نيم قرن پيش را ازنظر بگذرانيم، چه آگاهىهاى ناقص و مبهمى در اختيار ماست و درعينحال سهمتخيلات ما در «تصاويرى» كه از عيسى داريم چقدر زياد و متنوع است! اين گفته به يكمعنا صحيح است كه او را ميليونها انسان پرستش مىكردهاند؛ اما به معناى ديگر، باتوجه به قصد درونى افراد، تعدادى از موجودات مختلف پرستيده شدهاند، كه مىتوانگفت از جهاتى مشابه و از جهاتى متفاوتاند، ولى تحت نام عيسى يا عنوان مسيح قرارمىگيرند. برخى او را به صورت قانونگذارى سختگير و قاضىاى سازشناپذير، وبرخى ديگر به صورت شخصيتى با رأفت و عطوفت بىپايان به تصوير كشيدهاند؛ برخىاو را روانشناسى الهى كه زواياى روح افراد را مىكاود و آنان را شفا مىدهد، و برخىديگر وى را پيامبرى كه در پى عدالت اجتماعى است و مىخواهد با فقرا و مستضعفان باعدالت برخورد شود، مىديدهاند؛ برخى او را موجودى فوقطبيعى كه بر همه چيز قادرو داناست و در هالهاى از نور شكوهمند قرار گرفته، و برخى ديگر شخصيت انسانىواقعىاى كه در چارچوب فرهنگ روزگار خويش مىزيسته، به حساب مىآوردهاند. اوبه صورت شخصيتى به تصوير كشيده شده است كه هم اهل مداراست و هم متعصب، هم والامقام و فارغالبال و هم «انسانى براى ديگران» است كه رنجهاى انسانى را متحملمىشود و در درد و غمهاى انسان فانى سهيم مىگردد... هر يك از اين «تصاوير» ممكناست به يكى از رشتههاى متعدد سنت عهد جديد تمسك جسته باشد. اما در همه اينموارد، تخيلات اجتماعى يا فردى، آرمانهاى خويش را به اندازهاى كه بيانات عهد جديدتأييد مىكند، منعكس مىسازد و چهرهاى از مسيح كه متناسب با نيازهاى روحى پيروانخويش است، ارائه مىكند. ايندرحالى است كه وراى اين مجموعه چهرههاى آرمانى، مردى از اهالى ناصره قرار گرفته كه بسيار ناشناخته است. روشن است كه بيان فوير باخ [SUP] (1) [/SUP]درباره انديشه خدا، كه آن را بازتابى از آرمانهاى انسانى مىشمارد، در اينجا قدرىكاربرد دارد. عيسى يك انسان حقيقى بود كه در قرن اول در فلسطين مىزيست؛ اماتصورات ذهنى درباره او، كه عبادت مسيحى در اعصار مختلف و بخشهاى مختلفكليسا بر آن متمركز بوده، چنان متنوع است كه بايد تا اندازهاى منعكسكننده تنوعروحيات و آرمانها، و بالاتر از همه، تنوع نيازهاى معنوى جهان مؤمنان به او باشد.جنبههايى از سنتهاى پيرامون عيسى، با اميدها و اميال انسانها گره خورده است تا اين «تصاوير» مختلف را بسازد؛ بنابراين چهرهاى كه عهد جديد از عيسى ارائه مىدهد، مانند يك اثر هنرى بزرگ، مىتواند براى انسانهاى متعدد تبديل به اشياى متعددىگردد. تا چه حد مىتوان اين را كه در مسيحيت مردى از اهالى ناصره به مقام مسيح الهى، يگانه پسر متولد از خدا و شخص دوم تثليث اقدس، بالا برده شده است، نمونه اعلاىآراستن عيسى به آرمانها براى پاسخگويى به نيازهاى معنوى دانست؟ در نگاه نخستصرف احتمال نگران كننده است؛ چون اين امر را كه يك خاخام از اهالى جليل، با چهرهمسيحايى رشد يافته اعتقادات مسيحى يكى گرفته شده است، زير سؤال مىبرد. ولى بهاين خواهم پرداخت كه تعريف شوراى نيقيهاى «خداى ـ پسر ـ متجسد» تنها يك راهبراى درك سيادت عيسى است، كه جهان يونانى ـ رومى، كه ما وارث آنيم، آن را در پيشگرفته است؛ همچنين اين را بحث خواهم كرد كه شايسته است مسيحيان در اين عصرجديد، كه در حال رسيدن به اتحاد جهانى كليسا هستيم، نسبت به ويژگىهاى اختيارى واسطورهاى اين زبان سنتى آشنا شوند. براى ما سودمند است كه ترفيع يك معلم انسانى به درجه يك شخصيت الهى داراىقدرت عام را در سنت دينى ديگرى كه ما مىتوانيم از بيرون نظارهگر آن باشيم، مشاهدهكنيم. گوتمه[SUP] (2) [/SUP] يا (ساكيامونى) [SUP] (3) [/SUP]، بنيانگذار آيين بودا، يك شخصيت تاريخى حقيقى بود كهدر شمال شرق شبه قاره هند، از حدود 563 تا 483 قم، مىزيست. او كه در يك خانوادهسلطنتى محلى متولد شد، مايملك خويش را رها كرده، در پى حقيقت روحانى رفت.پس از اين كه به روشنايى دست يافت، براى تعليم اشخاص و گروهها به سفرهاى دور ودراز دست زد. هنگامى كه در حدود هشتاد سالگى مرد، جماعتى از مريدان، راهبان وراهبهها تأسيس كرده بود كه تا اين زمان پابرجا هستند و پيام بودا را به سراسر آسيارسانيدهاند و زندگى بسيارى از انسانها را تحت نفوذ خود قراردادهاند . گوتمه، بودا، يا «شخص روشن شده» هرگز ادعاى الوهيت نكرد. او يك انسان بود كه به نيروانه[SUP] (4) [/SUP]، يعنىتعالى كامل از انانيت و وحدت با حقيقت ابدى بىتشخص، دست يافته بود. اما در فرقهبودايى مهايانه[SUP] (5) [/SUP]، كه رشد خود را تقريبا معاصر با مسيحيت آغاز كرد، بودا را به تدريجبسيار بيش از يك شخصيت انسانى برجسته، كه چند قرن جلوتر زيسته و مرده بود، احترام كردند. در آموزه خاص فرقه مهايانه، يعنى «سه بدن بودا» (تريكايه)[SUP] (6) [/SUP]، بدن زمينىيا متجسد (نيرماناكايه) [SUP] (7) [/SUP]يك موجود انسانى است كه بودا شده است و راه را به ديگرانمىآموزد. گوتمه آخرين بدن از اين سه است و در دوره نفوذ روحانى آن، جهان هنوزموجود است؛ اما ديگرانى قبل از او و نيز ديگرانى در آينده خواهند بود. سامبهوگاكايه[SUP] (8) [/SUP]، كهگاهى به «بدن سعادت و بركت» ترجمه مىشود، بوداى متعالى يا آسمانى است، يكموجود الهى كه خطاب به او دعا مىشود. بوداهاى زمينى تجسد بوداهاى آسمانى وتابشهايى از جان آنان به جريان اين جهاناند. اما اين بوداهاى متعالى نهايتا در يك بدندرمهاى (درمه كايه)[SUP] (9) [/SUP]، كه واقعيت مطلق است، با هم متحدند. بنابراين، طريقه رشد بوداشناسى و مسيحشناسى قابل مقايسه است. انسانى به نامگوتمه، تجسد يك بوداى متعالى ازلى انگاشته شد، همانطور كه عيسى تجسدلوگوسازلى يا پسر خدا به حساب آمد. در فرقه مهايانه، بوداى متعالى با حقيقت مطلقيكى است، همانگونه كه در مسيحيت، پسر ازلى با خداى پدر يكى است. بنابراين گوتمهدرمه (حقيقت) است كه جسم گرفته است، همانطور كه عيسى «كلمه» است كه جسمگرفته است. در واقع در ترجمه عهد جديد به زبان برمهاى، درمه را معادل لوگوسآوردهاند و بنابراين جمله آغازين انجيل يوحناى قديس در زبان برمهاى اينگونه است: «درابتدا درمه بود...» . من در اينجا نمىخواهم به طور عميق به شباهتهاى بسيار جالببين موضوعات مسيحى و فرقه مهايانه بپردازم. من مىخواهم توجه را به سوى اينواقعيت جلب كنم كه در فرقه بودايى مهايانه ـ و نه در فرقه تيره واده [SUP] (10) [/SUP]يا بوداييان جنوب ـ گوتمه انسان به يك چهره ازلى ترفيع داده شده كه داراى اهميت جهانى است، شخصيتىكه در طى يك زندگى كه در آن جسم گرفته، با برادران انسانى خويش در دو هزار وپانصد سال پيش مىزيسته است و در درمهكايه يا بوداى كيهانى با واقعيت نهايى متحداست . اين ترفيع در ظاهر با عطش روح انسانى نسبت به منجى شخصى تقويت شده وآموزه پيچيده متافيزيكى «سه بدن» آن را تأييد عقلى كرده است. البته بوداييان پيرو فرقهمهايانه مدعىاند كه همه اين تفصيلات در آثار گوتمه تاريخى مضمر است و انديشههاىبعدى معناى كامل تعاليم او را بيرون آوردهاند. بنابراين بى. اچ. استريتر[SUP] (11) [/SUP]به حقخاطرنشان كرده كه «ارتباط فرقه مهايانه با آيين اصلى بودا مانند ارتباط بين انجيل يوحنا وانجيل متى است» . مقصود ما از ذكر اين تحول مهايانهاى بودايى اين نيست كه تفسير بعدى گوتمه انسانبه منجى كيهانى و متعلق عبادت، درست يا خطاست؛ بلكه ما گرايشى از فكر دينى را دركار مىبينيم كه در تاريخ مسيحيت نيز ديده مىشود. البته در اين دو دين ترفيع مؤسسشكلها و ويژگىهاى متفاوتى گرفته است؛ اما در هر دو مورد باعث شده كه در اينسنت متحول درباره مؤسس با الفاظى سخن گفته شود كه خود او به كار نبرده است و بااعتقادات پيچيدهاى شناخته شود كه بهتدريج نسلهاى بعدى پيروان ساختهاند. اما ممكن است گفته شود كه حداقل يك تفاوت بسيار مهم بين عيسى و گوتمه وجوددارد كه اسناد صفات الهى را صرفا به يكى موجه مىگرداند، و آن برخاستن عيسى از قبراست. آيا قيام عيسى از قبر او را از ديگر انسانها جدا نمىكند و نشان نمىدهد كه اوخداى متجسد است؟ طرح چنين دليلى اجتنابناپذير است، اما تأييد آن مشكل است.اينكه نوعى از تجربه ديدن عيسى بعد از مرگش، يعنى يك يا چند ظاهر شدن كه بهرستاخيز او معروف شده، وجود داشته است، با توجه به بقا و رشد جنبش عيسى، كه دراصل بسيار كوچك بوده، يقينى است. اما ما امروز نمىتوانيم بگوييم كه اين حادثهرستاخيز چه بوده است. طيف احتمالات از زنده شدن مجدد جسد مسيح تا ديدنخداوند در جلالى باشكوه را در برمىگيرد. اما در اين بايد ترديد كرد كه حادثه رستاخيزرا، هر ماهيتى كه داشت، معاصران عيسى سندى بر الوهيت او دانسته باشند . چون قياماز مرگ به زندگى، به معناى كاملا حقيقى آن، در آن دوره و در آن مناطق، اين اندازهعجيب و باورنكردنى كه براى انسانهاى امروزى است، نبود. اين امر از تعداد بسيارزنده شدن مردگان، كه در عهد جديد و نوشتههاى آباى كليسا بدانها اشاره شده، نماياناست. گفته شده كه عيسى اليعازر (يوحنا، 11: 1ـ 44)، پسر يك بيوه زن (لوقا، 7: 11ـ 17)، دختر يايرس (مرقس، 5: 35ـ 43 و لوقا، 8: 49ـ 56) را زنده كرده است و به فرستادگانيحياى تعميددهنده گفته است كه: «برويد و يحيى را از آنچه شنيده و ديدهايد اطلاعدهيد كه نه تنها نابينايان بينايى خود را به دست مىآورند و لنگان راه مىافتند، بلكههمچنين مردگان زنده مىشوند» (متى، 11: 5) . متى نقل مىكند كه در روز بر صليبكردن عيسى «قبرها گشاده شد و بسيارى از بدنهاى مقدسين كه آرميده بودند برخاستندو بعد از برخاستن وى از قبور برآمده، به شهر مقدس رفتند و بر بسيارى ظاهر شدند» (متى، 27: 52ـ 53) . همچنين نويسنده رساله به عبرانيان، به عنوان علامت ايمان درروزگاران قديم، مدعى است كه «زنان مردگان خود را به قيامتى بازيافتند» (عبرانيان، 11: 35؛ مقايسه كنيد با اول پادشاهان، 17: 17ـ 24) . و ايرنئوس، كه در ربع آخر قرن دومميلادى قلم مىزد، به زنده شدن مردگان به دست حواريون، و نيز بارها به رخ دادن آن درمجامع بعدى كليسا، اشاره مىكند. لذا اين ادعا، كه عيسى پس از مرگ زنده شدهاست، خود به خود او را در مقولهاى كاملا مجزا قرار نمىدهد. اين نشان مىدهد كه او درعنايت الهى جايگاه ويژهاى دارد؛ اما بدين معنا نيست كه او واقعا الهى به حساب آوردهشود؛ چون نگفتهاند كه عيسى به خاطر سرشت الهى كه خودش دارد، زنده شده، بلكهگفتهاند كه او را خدا زنده كرده است. بنابراين نخستين مبلغان مسيحى نتيجه نمىگرفتندكه او خودش خداست، بلكه مىگفتند كه او انسانى است كه خدا او را براى نقش ويژهاىبرگزيده و او، با قيام خود از قبر، مسيح و خداوند بودن خود را اعلام كرده است (اعمالرسولان، 2: 22 و 36) . امروزه از ديدگاه ما پذيرش داستانهاى زنده شدن جسد چندان آسان نيست، و اينامر در اينجا مشكلتر هم مىشود، چرا كه اين داستانها به حادثهاى اشاره دارند كهنزديك به بيست قرن پيش رخ داده است و اسناد مكتوب در جزئيات با هم تعارض زياددارند و تفسير آنها بسيار مشكل است. اما بااينحال اگر تصور كنيم كه زنده شدن جسدىامروز رخ داده، هرگز دليل بر اين نيست كه ما بايد ضرورتا اين حادثه را دليل بر الوهيتآن جسد بگيريم. جورج كيرد[SUP] (12) [/SUP]اين نكته را به خوبى بيان مىكند: فرض كنيد كه شما فردا با دليلى قطعى با اين پديده مواجه شديد كه يكى از آشنايانشما را كه به نظرتان قطعا مرده است، چند شاهد موثق زنده ديدهاند. شما يقينامجبوريد در برخى از ديدگاههاى خود درباره علوم تجربى تجديدنظر كنيد؛ اما در اينترديد دارم كه خود را ملزم به تغيير عقيده درباره خدا احساس كنيد. شك دارم كه شمانتيجه بگيريد كه آن آشناى شما الهى است، يا اينكه مهر حجيت و وثاقت بر همهگفتهها و اعمال او خورده است... . اينك به موضوع ترفيع يك انسان به مقام الوهيت باز مىگرديم. دركى از مسيح كهسرانجام به اعتقاد راستكيشى مسيحى تبديل شد، او را خداى پسر متجسد، شخصدوم تثليث كه انسانگونه زيست، مىانگارد. به همين معنا اعتقادنامه نيقيه درباره اومىگويد: «تنها پسر صادر از خدا، در ازل از پدر صادر شد، نور از نور، خداى واقعى ازخداى واقعى، صادر شده نه مخلوق، داراى يك ذات با پدر» . اما بسيار ناموجه به نظرمىرسد كه فرض كنيم عيساى تاريخى اينگونه مىانديشيده و اين امور را تعليم مىدادهاست، همانطور كه اين فرض كه گوتمه تاريخى آموزه «سه بدن» را مىانديشيده و تعليممىداده، بسيار ناموجه است. از اينرو اگر با بيشتر دانشمندان امروزى عهد جديد همراهشويم و بپذيريم كه انجيل چهارم يك تفكر الهياتى عميق مهيجگونه است كه بيانگرتفسيرى مسيحى از عيسى است كه (احتمالا در افسس) در اواخر قرن اول شكل گرفتهاست، نمىتوانيم به صورتى موجه گفتههاى مهم اين كتاب را درباره مسيح، مانند «منو پدر يك هستيم» ، «هيچ كس به سوى پدر نمىآيد مگر به واسطه من» ، «هركس من راديد پدر را ديده است» ، به خود عيسى نسبت دهيم. اما با اين حال ما، به ويژه از سهانجيل همنوا، تصويرى از يك شخصيت حقيقى با يك پيام حقيقى مىگيريم كه وراىاشارات غالبا متناقض موجود در سنتها است. اين اسناد سه دسته از خاطراتگروهى را درباره عيسى به ما مىدهند كه به صورتهاى مختلف تحت تأثير نيازها، علايق و اوضاع و احوال دواير مسيحىاند كه در آن به وجود آمدهاند. البته من همهمان كارى را مىكنم كه قبلا پيشنهاد كردم و آن اينكه هر كس عيسايى را توصيف مىكندكه سيد [خداوند] ش مىخواند؛ انسان در لابهلاى شواهد عهد جديد اشاراتى را بهشخصى مىيابد كه پاسخ نيازهاى روحى خود او را برآورده مىكند. بنابراين من اين مردناصرى را شخصيتى مىبينم كه نسبت به حقيقت خدا آگاهى عميق و بسيار زيادى دارد .او يك مرد خدا بود كه در حضور ناپيداى خدا مىزيست و خدا را ابا (پدر) خطابمىكرد. روح او به روى خدا گشوده بود و زندگى او پاسخى هميشگى به محبت الهىبود، به گونهاى كه هم كاملا مهربان و هم كاملا سختگير مىنمود. خداآگاهى او چنانقوى بود كه زندگى او، به تعبيرى، با زندگى خدا هماهنگ و همساز بود؛ و در نتيجهدستان او مىتوانستند بيماران را شفا دهند و «فقيران در روح» در حضور او زندگى جديدمىيافتند. اگر شما يا من او را در فلسطين قرن اول ملاقات كرده بوديم، با حضور اواحساس اضطراب و تشويش مىكرديم (اميدواريم كه اينگونه باشيم) . ما احساسمىكرديم كه دعوت بىقيد و شرط الهى رودرروى ماست و از ما مىخواهد كه خود را بهطور كامل به او بسپاريم و به عنوان كودكان و عوامل اهداف او در روى زمين دوباره متولدشويم. اگر با تمام وجود به خواسته او پاسخ مىداديم ممكن بود در معرض خطر، فقر واستهزا قرار بگيريم. تقابل بين بدن و عقل به گونهاى است كه هنگامى كه تصميممىگيريم خود را، در پاسخ به دعوت خدا به واسطه مسيح، به او بسپاريم، ممكن استخود را نگران يا نالان بيابيم و يا سخنان عجيبى به زبان آوريم كه سخن گفتن به زبانهاىمختلف خوانده مىشود.[SUP] (13) [/SUP] اما عهد جديد نشان مىدهد كه سكه روى ديگرى هم دارد و آن اينكه در اين صورت، علاوه بر چالش و درگيرى با خويشتن، از سرور درونى بهره مىبرديم، يعنى دست يافتنبه يك زندگى جديد و بهتر كه با زندگى الهى هماهنگ است و بر حقيقت الهى تكيه دارد.بنابراين ما در حضور عيسى احساس مىكرديم كه در حضور خدا هستيم، نه به اين معناكه عيساى انسان واقعا خداست، بلكه به اين معنا كه او چنان آگاهى تام نسبت به خداداشت كه ما مىتوانستيم از طريق تأثير روحانى، بخشى از اين آگاهى را كسب كنيم.دست كم اين چيزى است كه ممكن بود رخ دهد. اما اين امكان هم بود كه از اين حضورچالشآميز روى بگردانيم؛ چون قادر نبوديم يا نمىخواستيم به اين دعوت خدا، كه ازطريق جوانى كاملا بىپيرايه از طبقه كارگر به ما رسيده بود، اعتراف كنيم، و بنابراين در رابه روى او، و در نتيجه به روى خدا، مىبستيم . بنابراين مواجهه با عيسى، چه با جسم او وچه با تصاويرى كه عهد جديد از او ارائه مىدهد، هميشه ممكن است باعث تحول درزندگى هر كس شود و او را يا به قله نجات و يا به محكوميت روز حساب برساند. اگر اين تفسير اصولا صحيح باشد، عيسى لابد از اين امر آگاه بوده است كه بيش ازهمه معاصران خود كه ديده يا درباره آنها شنيده بود، خدا را مىشناخته و مخلصانهتر ازهمه او را اطاعت مىكرده است. او لاجرم آگاه بوده است كه در حالى كه مردان و زنانعادى در بيشتر اوقات حضور الهى را به طور ضعيف و غيرمستقيم احساس مىكردند، ودر حالى كه كاتبان و فريسيان اغلب از دين براى تقويت موقعيت ممتاز خويش استفادهمىكردند، او به طور مستقيم و با شدت متوجه پدر آسمانى بود، به گونهاى كهمىتوانست با اقتدار درباره او سخن بگويد؛ مىتوانست مردان و زنان را دعوت كند كهمانند فرزندان خدا زندگى كنند؛ مىتوانست داورى و بخشايش خدا را اعلام كند؛ ومىتوانست با قدرت خدا بيماران را شفا دهد. بنابراين عيسى لابد از موقعيت ممتاز خودنسبت به معاصرانش آگاهى داشته است، موقعيتى كه با پذيرش عنوان مسيح يا بابهكاربردن تصوير «پسر انسان» آسمانى، كه بديل آن است، آن را براى خود اعلام كردهاست. اين دو مقوله هر دو حاكىاند از انسانى كه دعوت شده تا خدمتگزار خاص ونماينده خدا بر روى زمين باشد. آگاهى بسيار عميق عيسى نسبت به خدا و اقتدار روحانىاى كه در نتيجه آن برايشحاصل شد، و تأثير او به عنوان خداوند و بخشاينده حيات جديد، براى شاگردان او زبانمناسبى را ضرورى كرد كه با آن درباره استاد خود سخن بگويند. درباره او بايد بهشيوهاى مىانديشيدند كه با كل نظامى كه او ايجاد كرد، مناسب باشد. بنابراين او راپيروان يهودىاش مسيح خود خواندند، و اين عنوان، كه تا حدى اسرارآميز بود، نهايتا دركليساى مركب از يهوديان و امتها[SUP] (14) [/SUP]متحول شد و معناى الوهيت پيدا كرد. اما چگونه يهوديان، همراه با ديگر همدينان مسيحى خود از امتها، به پرستش يكانسان روى آوردند و بدينسان از توحيد و يگانهپرستى خود جدا شدند و به طريقىرفتند كه سرانجام به اصل متافيزيكى پيچيده تثليث رسيد؟ چون در تعاليم مسيحيتاوليه، همانطور كه از كتاب اعمال رسولان نقل كرديم، عيسى اينگونه معرفى مىشود: «مردى كه نزد شما از جانب خدا مبرهن گشت به قوات و عجايب و آيات كه خدا در ميانشما از او صادر گردانيد» (اعمال رسولان، 2: 22) ؛ اما حدود سى سال بعد انجيل مرقس بااين كلمات آغاز مىشود: «ابتداى انجيل عيسى مسيح...» ؛ و در انجيل يوحنا، كه پس ازيك دوره تحول سى ساله يا حدود آن نوشته شده، اين بيان مسيحى به خود عيسىنسبت داده شده و چنين توصيف شده است كه به عنوان موجودى الهى كه از الوهيتخويش آگاهى داشته، بر روى زمين مىزيسته است. اين فرايند خداانگارى چرا و چگونه رخ داد؟ از تأثيرى كه عيسى بر انسانها گذاشتهاست، آشكار مىشود كه او داراى قدرت روحى عظيمى بوده است. كسانى كه حوارى اومىگشتند «دوباره متولد مىشدند» و پس از آن آگاهانه در حضور خدا مىزيستند و باسرور در خدمت اهداف الهى بر روى زمين بودند و تجربه آنان بىكم و كاست براىچندين نسل دست به دست مىگشت. شايد ايمان مسيحى در آتش زجر و آزارها حتىآبديدهتر و محكمتر مىگشت. اين جريان پرشور و زيروروكننده تجربه دينى بر عيسى بهعنوان مسيح و سيد [خداوند] متمركز بود. شكى نيست كه براى مؤمن عادى، كه در ميانجمع برادرانه مؤمنان مىزيست، اين كافى بود كه درباره عيسى صرفا به عنوان «سيد» [خداوند] فكر كند و سخن بگويد. اما قبل از دورههاى فشار و شكنجه طولانى بايد ابتدادر ميان جوامع يهودى و سپس در ميان امتهاى جهان امپراتورى روم، عناوينى رايجشده باشد كه نزاع بر سر قدرت نجاتبخش عيسى را با صراحت طرح كرده باشد . فقطعالىترين عناوين در دسترس چنين قابليتى داشتهاند. براى مردان و زنانى كه يكبار بامواجهه با عيسى متحول گشته بودند، او محور دينى حياتشان و متعلق سرسپردگى ووفادارىشان بود؛ مولايى بود كه به پيروى از او زندگى خويش را به خدا مىسپردند و ازنو زندگى خود را از خدا دريافت مىكردند. بنابراين طبيعى بود كه آنها اين آقايى ومولايى را با بالاترين الفاظى كه در فرهنگشان بود، بيان كنند. در نتيجه ما در خود عهدجديد مىيابيم كه الفاظ مختلفى آزمايش شدهاند. برخى از آنها رواج نيافتهاند؛ براى مثالنام آخرتشناسانه «پسر انسان كه بر روى ابرهاى آسمان مىآيد» ، در خارج از نقل تعاليمخود او به كار نرفت؛ همچنين نام مشخصى كه پولس قديس براى او به كار برد، يعنى «آدم دوم» ، هر چند تا امروز باقى مانده، اما هرگز به صورت گسترده و محورى به كارنرفته است. به كارگيرى انديشه «لوگوس» توسط يوحناى قديس هر چند به مثابه يكعنوان الهياتى، مهم باقى مانده است، اما تحول اصلى آن چيزى بود كه با اين آموزه كهعيسى مسيحاى يهوديان است آغاز شد و در شوراى نيقيه با يكى دانستن او با خداىپسر، شخص دوم تثليث كه تجسد يافته است، به اوج خود رسيد. مايكل گولدر[SUP] (15) [/SUP]درمقالهاى با عنوان «دو منشأ اسطوره مسيحى» و فرنسيس يونگ [SUP] (16) [/SUP]در مقالهاى با عنوان «اسطوره مسيحى: دو منشأ يا انبوهى از امور درهم تنيده» نشان دادهاند كه در جهانباستان، انديشههاى خدايى كه در شكل حيات انسانى مجسم مىشد، به قدرى گستردهبود كه خداانگارى عيسى در آن محيط فرهنگى بههيچوجه تعجبآور نبود. در خوديهوديت انديشه انسانى كه پسر خدا خوانده مىشد يك سنت طولانى پيشين را در پشتسر داشت. قرار بود كه مسيح پادشاهى زمينى از سلسله داوود باشد و پادشاهان قديمىاز سلسله او با تدهين براى پست و مقام خويش به عنوان پسر خدا پذيرفته شده بودند.اين عبارت مزامير، 2: 7 كه: «خداوند به من گفته است تو پسر من هستى؛ امروز تو را توليدكردم» چه بسا در مراسم تاجگذارى گفته مىشده است. متن كليدى ديگر، كتاب دومسموئيل، 7: 14 است: «من پدر او خواهم بود و او پسر من خواهد بود» ؛ اين عبارت نيز دراصل براى پادشاه زمينى گفته شده است. بنابراين زبان ترفيع و مبالغه، كه كليساى اوليهبراى عيسى به كار برد، بخشى از ميراث يهودى بود . براى مثال، در شعر باشكوه داستانبشارت [تولد حضرت عيسى به مريم] چنين آمده است: «او بزرگ خواهد بود و به پسرحضرت اعلى مسمى شود و خداوند خدا تخت پدرش داوود را به او عطا خواهد فرمود؛ و او بر خاندان يعقوب تا به ابد پادشاهى خواهد كرد و سلطنت او را نهايت نخواهد بود» (لوقا، 1: 32ـ 33) . آر. اچ فولر[SUP] (17) [/SUP]درباره اين عبارت مىگويد: «در اين فقره هيچ چيزى كهويژه مسيحيت باشد وجود ندارد، به جز متنى كه لوقا اين فقره را در آن درج كرده است، و اين قطعه به احتمال قوى يك اثر يهودى ماقبل مسيحيت است» . چنين زبانى، كهبسيار بعيد است تحت تأثير عيسى از نو ايجاد شده باشد، از قبل در سنت فرهنگى يهودموجود بود و كسانى كه عيسى را مسيح مىدانستند آن را به سادگى براى او به كارمىبردند. اين زبان باستانى پسر بودن براى خدا را چگونه بايد درك كرد؟ آيا پادشاه حقيقتا پسرخدا دانسته مىشد يا مجازا؟ اين سؤال احتمالا بسيار تند است؛ چون فرهنگهاى اوليهتمايزات امروزى ما را ترسيم نمىكردند، بلكه اين عنوان به نظر ما مجازى يا تشريفاتىمىرسد. ماوينكل [SUP] (18) [/SUP]مىگويد: «پادشاه نزديكتر از هركس به يهوه است. او پسر يهوهاست (مزامير، 2: 7) . به زبان اسطورهاى گفته شده است كه يهوه او را متولد كرده، يا اينكهاو از الهه فجر بر روى كوه مقدس متولد شده است (مزامير، 110: 3) .» اما «با وجود همهاستعارههاى اسطورهاى كه درباره تولد يك پادشاه هستند، در قوم اسرائيل هيچ بيانى ازيك مفهوم متافيزيكى درباره الوهيت پادشاه يا رابطه او با يهوه نمىيابيم. واضح است كهپادشاه به وسيله پسرخواندگى پسر يهوه دانسته شده است» . در واقع احتمالا تنها جايىكه يك تدهينشده خداوند در اسرائيل، به صورت جسمانى، پسر خدا دانسته شده، داستان تولد عيسى از باكره در اناجيل متى و لوقا است. اما معناى جسمانى پسر بودن براىخدا با گزارش تعميد عيسى در تعارض است، كه در آن يكى از فرمولهاى قديمى كه درهنگام تاجگذارى پادشاه به كار مىرفت، يعنى «تو پسر من هستى» (مزامير، 2: 7)، با ندايىآسمانى گفته شد. پس به نظر مىرسد كه از همينجا انديشه پسر بودن براى خدا واردسنت عبرانى شد؛ و اين باور كه عيسى در سلسله سلطنتى داوود قرار دارد و به كارگيرىعنوان مسيحا براى او، تصور پسر بودن او براى خدا را به وجود آورد . عبارت آغازينانجيل مرقس از همين باب است: «عيسى مسيح، پسر خدا» . با رشد الهيات مسيحى درطى قرون، گذر مهم از «پسر خدا» به «خداى پسر» و شخص دوم تثليث رخ داد. اين تغييرموضع از تصوير شاعرانه، يعنى پسر خدا، به مفهوم تثليثى، يعنى خداى پسر، از قبل درانجيل چهارم موجود بود و از آن زمان در كليسا با تاريخى انگاشتن بدون نقد گزارشى كهاين كتاب از تعاليم عيسى ارائه مىداد، معتبر به حساب مىآمد؛ چون ويژگى انجيلچهارم اين است كه در آن مأموريت و پيام عيسى بر خود او به عنوان پسر خدا متمركزاست و اين پسر بودن به معنايى خاص است كه در واقع معادل خداى مجسد بودناوست. در اين انجيل، عيسى موضوع تبليغ خويش است؛ و الهيات كليسا عمدتا ازقرائتى كه يوحنا از تعاليم عيسى ارائه مىدهد پيروى مىكند. اين كتاب از اين جهتقرائتى جديد است كه در اناجيل همنوا، كه قديمىترند، تعاليم عيسى آشكارا نه بر خوداو، بلكه بر ملكوت خدا متمركزند. به گمان من، در اين ترديدى نيست كه اين خداانگارى عيسى تا اندازهاى، و شايدعمدتا، در نتيجه تجربه مسيحى آشتى مجدد با خدا به وجود آمده است. بر زندگىجديدى كه عيسى شاگردانش را، و آنها به نوبه خود ديگران را، به آن وارد كردند، احساس باشكوه رحمت و محبت الهى حاكم بود. جوامع اوليه مسيحى با شناخت ازرحمت پذيرنده خدا زندگى مىكردند و مسرور بودند . براى آنها، به عنوان يهوديانى كهتحت تأثير سنت ديرپاى قربانى كردن توسط كاهنان بودند، مسلم بود كه «بدون ريختنخون آمرزش نيست» (عبرانيان، 9: 22) . پس طبيعى بود كه در ذهن خود از تجربهاى كه بهعنوان شاگرد عيسى، از آشتى با خدا داشتند، به انديشه مرگ او به عنوان قربانى و كفارهمنتقل شوند؛ و از اينجا به اين نتيجه برسند كه به منظور اينكه مرگ عيسى كفارهاى كافىبراى گناه انسان باشد، پس خود او بايد الهى باشد. بنابراين هم اين طبيعى و قابل فهم بود كه عيسى، كه از طريق او انسانها مواجههاىسرنوشتساز با خدا و يك زندگى جديد و بهتر را يافته بودند، به عنوان «پسر خدا» خطاب شود، و هم اينكه بعدا اين تعبير شاعرانه به صورت سخنى خشك و بىروحدرآيد و از تعبير استعارهاى «پسر خدا» به تعبير متافيزيكى خداى پسر، كه در يكالوهيت تثليثى همذات با پدر است، متحول شود. در آن محيط فرهنگى، اين طريقمؤثرى براى بيان اهميت عيسى به عنوان شخصى بود كه انسانها از طريق او مواجههاىكاملا متحول كننده با خدا پيدا مىكردند. آنها زندگى جديد، قدرت جديد و هدفجديدى را تجربه كرده بودند. آنها نجات يافته بودند و از ظلمت خودخواهى دنيوى بهنور حضور خدا آورده شده بودند. و طريقهاى كه در آن اهميت عيسى با اسطورهشناسىو فلسفه اروپاى سه قرن نخست بيان شد، از روى محافظهكارى كه لازمه دين است، زبانمتعارف مسيحى گشت، و ما امروز وارث آنيم. اما نبايد فراموش كرد كه اگر بشارتمسيحى به جاى غرب و امپراتورى روم، به سوى شرق و هندوستان مىرفت، احتمالااهميت دينى عيسى در فرهنگ هندويى با خطاب كردن او به مثابه «اوتار [SUP] (19) [/SUP]الهى» ، و درفرقه مهايانه بودايى، كه در همان زمان در هندوستان در حال رشد بود، با «بودىستوه[SUP] (20) [/SUP]» شمردن او، يعنى شخصى كه به اتحاد با واقعيت نهايى دست يافته اما از روى رحمت بهانسانها و براى نشان دادن راه زندگى به ديگران در اين جهان انسانى باقى مانده است، بيان مىشد . اين تعابير در اين فرهنگها بيانى مناسب براى يك واقعيت روحانىاند. در گذشته مسيحيان عموما زبانى را كه درباره عيسى متداول بود به عنوان بخشى ازسرسپردگى عملى خويش و بدون سؤال از منطقى بودن آن مىپذيرفتند. آنهانمىپرسيدند كه وقتى شخص مىگويد «عيسى خداى پسر مجسد بود» ، از چه نوعكاربرد زبانى استفاده مىكند. آيا اين يك گزاره ناظر به واقع است (يك گزاره مركب كهظاهرا درباره واقعيات تجربى يا متافيزيكى است)، يا اينكه يك تعهد را مىرساند، ياداورى ارزشى مىكند؟ و آيا معناى آن حقيقى يا مجازى يا نمادين يا اسطورهاى ياشعرى است و يا غير آن؟ چنين سؤالاتى هر چند اغلب به صورت غيرمستقيم مطرحبودهاند، اما تنها در دوره اخير كه در آن توجه فلسفه به صورت منظم معطوف به كاربردزبان، و از جمله زبان دين، شده است، به صورت مستقيم مطرح شدهاند. ما كه در جهانفرهنگى خويش زندگى مىكنيم، به طور طبيعى، و در واقع به ناچار، اين سؤالات رامىپرسيم. بايد اين سؤالات را بهويژه به مسيحشناسى دوطبيعتى شوراهاى نيقيه و كالسدون، كهسرانجام به صورت آموزه راستكيشى مسيحى در آمد، متوجه كنيم. اين مسيحشناسىتا اندازهاى متافيزيكى و تا اندازهاى تجربى است: تجربى است چرا كه مىگويد عيسىانسان بود، متافيزيكى است چرا كه مىگويد عيسى خدا بود. پس اگر بين يك گزارهحقيقى (چه تجربى و چه متافيزيكى) و گزارههاى مجازى، شعرى، نمادين و اسطورهاىتميز قائل شديم بايد بگوييم كه مقصود وضعكنندگان فرمول نيقيهاى اين بود كه بهصورت حقيقى فهم شود. اين فرمول بيان مىكند كه عيسى حقيقتا (نه مجازا) خدا بود، وهمچنين حقيقتا (نه مجازا) انسان بود. الوهيت او به اين معنا نيست كه شبيه خدا بود يا بهتعبير شاعرانه خدا بود يا چنانكه گويى خدا بود؛ او واقعا و حقيقتا خداى مجسد بود، وهمچنين واقعا و بهدرستى و حقيقتا يك انسان بود. امروزه سؤال مهم درباره اين آموزه اين است كه آيا هيچ معناى غيرمجازى در آنهست يا نه . واضح است كه اين به صورت حقيقى معنادار است كه گفته شود عيسى يكانسان و جزئى از جريان تكوينى حيات انسانى بود؛ از نظر هوش، اطلاعات و نيرومحدود بود و در حصار محيطى فرهنگى و جغرافيايى خاص قرار داشت. اما اين چهمعنايى مىدهد كه گفته شود اين انسان شخص دوم تثليث مقدس بود؟ در عصر آباىكليسا بسيارى كوشيدند تا معنايى براى اين بيابند، اما همه غيرقابل قبول (يعنىبدعتآميز) تلقى شدند. اگر همراه با «طرفداران پسرخواندگى»[SUP] (21) [/SUP]گفته شود كه عيسىيك انسان بود كه به خاطر شايستگى روحانىاش به فرزندى خدا پذيرفته شد، هر چند (همانطور كه ديديم) اين نظريه با انديشه اصلى يهود مبنى بر پسر خوانده بودن پادشاهبراى خدا مطابق بود، اما «همذات بودن عيسى با پدر» را برنمىتافت. همينگونه بودپيشنهادى كه مىگفت عيسى يك انسان بود كه روح القدس به صورتى ويژه در او سكناگزيده بود، يا، به تعبير جديد، مثال عالى مسئله «پارادوكس فيض»[SUP] (22) [/SUP]. همچنين اين گفتهكافى دانسته نشد كه عيسى انسانى بود كه در برابر اراده خدا تسليم محض بود؛ چون ايننظريه شأن الهى او را به عنوان لوگوس ازلى و شخص دوم تثليث تصديق نمىكند . و بازاين پيشنهاد (آپوليناريس) [SUP] (23) [/SUP]كه در عيسى لوگوس ازلى جاى نفس ناطقه را گرفته بود، درحالى كه «نفس حيوانى» و بدن او انسانى بود، الوهيت عيسى را به قيمت نفى انسانيت اوتأييد مىكرد؛ چون بر اساس اين ديدگاه خود اصلى عيسى الهى بود نه انسانى. در مقابلهمه اين نظريهها، كه تلاشهايى خيرخواهانه براى معنادار كردن فرمول خدا ـ انسانبودند، راست كيشى بر دو طبيعت انسانى و الهى، كه در يك عيسى مسيح تاريخى ملازمهمديگرند، تأكيد مىكرد. اما راستكيشى هرگز نمىتوانست معنا و محتوايى به اينعقيده بدهد. اين عبارت به شكل كلماتى است كه معناى معينى ندارند؛ چون اينكهبدون توضيح گفته شود عيساى ناصرى تاريخى خدا نيز بود، به همان اندازه بىمعناستكه گفته شود اين دايره، كه با مداد روى كاغذ رسم شده، همچنين يك مربع است. بهچنين عبارتى بايد محتواى معنايى داد، و در مورد زبان تجسد هر محتوايى كه تاكنونپيشنهاد شده سرنوشتى جز رد شدن نداشته است. فرمول شوراى كالسدون، كه نقطهپايان آن همه تلاش بود، صرفا تكرار مىكند كه عيسى هم خدا و هم انسان بود، اما هيچتلاشى براى تفسير اين فرمول نمىكند . بنابراين معقول به نظر مىرسد كه چنين نتيجهگرفته شود كه نكته واقعى و ارزش آموزه تجسد اخبارى نيست، بلكه بيانى است؛ از يكواقعيت متافيزيكى خبر نمىدهد، بلكه براى بيان يك ارزشگذارى و برانگيختن يكنگرش است. آموزه تجسد نظريهاى نيست كه انسان بايد قادر به شرح و بيان آن باشد، بلكه ـ به تعبيرى كه در طول تاريخ مسيحيت به صورت گستردهاى به كار مىرفته ـ يكسر است. به نظر من اگر بگوييم عقيده تجسد الهى يك عقيده اسطورهاى است، ويژگىآن را بهتر بيان كردهايم. و من «اسطوره» را در معانى زير به كار مىبرم : يك اسطورهداستانى است كه گفته مىشود، اما به معناى لفظى آن واقعيت ندارد؛ يا يك عقيده ياتصورى است كه براى فردى يا چيزى به كار مىرود، اما اين كاربرد به معناى حقيقىلفظى نيست، بلكه نگرشى خاص را در شنوندگان طلب مىكند. بنابراين، حقيقت يكاسطوره از نوع حقيقت عملى است كه عبارت است از متناسب بودن يك نگرش بامتعلق خودش. اينكه عيسى خداى پسر مجسد بود به معناى لفظى آن حقيقت ندارد؛ چون هيچ معناى حقيقى ندارد، بلكه به كارگيرى يك مفهوم اسطورهاى براى عيسىاست و كاركرد آن شبيه كاركرد مفهوم فرزندى خداست كه در جهان باستان به پادشاهنسبت داده مىشد. اين تعبير در مورد عيسى به صورتى قطعى نقش او را به عنواننجاتدهنده از گناه و جهل و عطاكننده زندگى جديد بيان مىكند؛ اين زبان راهى استبراى اعلام اهميت عيسى براى جهان؛ و آن بيانگر تعهد يك شاگرد نسبت به عيسى بهعنوان مولاى شخصى خويش است. او كسى است كه ما در اطاعت از او خود را درحضور خدا ديدهايم و معنايى خدايى براى زندگى خويش يافتهايم. او سرمشق و نمونهمناسب انسانيت واقعى است كه در ارتباط كامل با خدا قرار دارد. او به قدرى بالاتر از ما در «جهت» خدا قرار دارد كه به عنوان واسطه نجات بين ما و آن واقعيت نهايى واقع شدهاست. و همه اينها خلاصهوار و به بيانى روشن و ملموس در اين زبان اسطورهاى دربارهعيسى آمده است كه او پسر خدا بود كه «به خاطر ما انسانها و براى نجات ما ازآسمانها فرود آمد و به وسيله روحالقدس و مريم عزرا جسم گرفت و انسان شد و تحتحكومت پونتيوس پيلاتوس به خاطر ما به صليب رفت و رنج كشيد و دفن شد، و در روزسوم مطابق متون مقدس دوباره برخاست، و به آسمانها صعود كرد، و در سمت راستپدر نشسته است، و با شكوه و جلال براى داورى زندگان و مردگان باز خواهد گشت وحكومت او را پايانى نخواهد بود» (اعتقاد نامه نيقيه) . براى بيش از هزار سال نمادهاى عيسى از قبيل پسر خدا، خداى پسر، خداى مجسد، لوگوس جسم گرفته، به خوبى اهداف خود را برآوردند. اينها در دوران حيات كليساتعابير مؤثرى از سرسپردگى به عيسى به عنوان سيد و مولى براى انسانهاى بىشمارىبودهاند. اين چندان مهم نيست كه اين تعابير فورا در ذهن مسيحيان، به جاى نماد، تركيبهايى با معانى حقيقى لفظى گرفته شدند. احتمالا اين اجتنابناپذير بود و با تفسيرلفظى كتاب مقدس در همان دوره همگون بود . از ديدگاه يك انسان قرن بيستمى اينكاربرد كتاب مقدس هميشه خطا بوده است؛ با اينحال احتمالا اين تفسير لفظى تا زمانىكه با دانش رو به رشد انسان در تعارض نبود، ضرر نسبتا كمى داشت. اما اين تعارض درقرن هفدهم آغاز گشت و در قرن نوزدهم به اوج خود رسيد، و مفسران پاىبند به لفظمتون مقدس به اين موضع خطا كشيده شدند كه ابتدا آنچه را ستارهشناسى و سپس آنچهرا باستانشناسى و زيستشناسى كشف مىكرد، انكار كنند. امروزه وقتى گذشته را از نظر مىگذرانيم، درمىيابيم كه مردان كليسا قادر نبودهاندعلوم تجربى را به عنوان نعمتى كه در نهايت خدادادى است بپذيرند و از بهكارگيرى ايندستاوردها براى فهم وسيعتر و مناسبتر كتاب پرهيز كردهاند؛ و اين ضرر زيادى بهآرمان مسيحيت زده است. بسيارى از ما اكنون اين را مىفهميم كه چيزى شبيه همين امردر مورد تفسير لفظى زبان اظهار اخلاص ما نسبت به عيسى، كه در اصل شاعرانه ونمادين بوده، صدق مىكند. چون اگر زبان «پسر خدا، خداى پسر، خداى مجسد» راتحتاللفظى تلقى كنيم، مستلزم اين است كه تنها از طريق عيسى مىتوان خدا را به اندازهكافى شناخت و به او پاسخ داد؛ و همه زندگىهاى دينى نوع بشر كه خارج از جريان ايمانيهودى ـ مسيحى قرار دارند، بالملازمه از دايره نجات خارج مىشوند. تا زمانى كهمسيحيت يك تمدن عمدتا مستقل بود و تنها تماس و همكارى جزئى با بقيه انسانهاداشت، اين ملازمه زيان چندان زيادى نداشت. اما با رودررويى مسيحيان و مسلمانان، ونيز با توسعه روزافزون جبهه استعمار اروپا در سراسر شرق، تحتاللفظى گرفتن زباناسطورهاى ارادت مسيحيان به عيسى، تأثير تفرقهافكنانهاى بر ارتباطات بين اقليتى ازانسانها كه در محدوده سنت مسيحى زندگى مىكردند و اكثريتى كه خارج از آن و درجريانهاى زندگىهاى دينى ديگر قرار مىگرفتند، داشته است. به تعبير الهياتى، مشكلى كه با مواجهه مسيحيان با جهانهاى مذهبى ديگر پديد آمدهاين است كه اگر عيسى حقيقتا خداى مجسد بود و اگر تنها با مرگ او نجات انسانهاممكن شد و تنها با لبيك به او انسانها مىتوانند شايستگى اين نجات را بيابند، پس ايمانمسيحى يگانه دروازه حيات ابدى است. از اين نتيجه گرفته مىشود كه اكثريت قاطعى ازنژاد انسانى تاكنون نجات نيافتهاند. اما آيا اين باوركردنى است كه خداى محبت و پدرهمه انسانها چنين مقرر كرده باشد كه تنها كسانى كه در يك برهه از تاريخ انسانى متولدشدهاند، نجات يابند؟ آيا چنين عقيدهاى كه خدا را به عنوان يك خداى قبيلهاى معرفى مىكند كه متعلق بهغرب عمدتا مسيحى است بسيار تنگنظرانه نيست؟ بنابراين عالمان الهيات اخيراحاشيههايى بر الهيات قديم دراينباره زدهاند كه انسانهاى پارساى ديگر اديان ممكناست مسيحى باشند، بدون اينكه آن را بشناسند، يا ممكن است مسيحيان ناشناختهباشند، يا ممكن است به كليساى نامرئى تعلق داشته باشند، يا ممكن است ايمان ضمنىداشته باشند و هرگاه مايل باشند تعميد مىيابند، و مانند اينها. همه اين نظريهها، كهتاحدى ساختگى هم هستند، براى تطبيق بين يك الهيات ناقص با واقعيتهاى جهانخدا مىكوشند. همه اين تلاشها خيرخواهانهاند و بايد از آنها همانطور كه هستنداستقبال كرد. اما در نهايت اين تلاشها جز چسبيدن به پوستههاى از مغز تهى شده آموزهقديمى كه زمان آن گذشته است، نيست. ظاهرا اين روشن است كه ما امروزه به سوى دستيابى به يك ديدگاه دينى جهانىفراخوانده مىشويم كه هم به برابرى همه انسانها در پيشگاه خداوند توجه مىكند و همدر عين حال تنوع راههاى خدا در جريانهاى مختلف زندگى انسانى برايش بىمعنا نيست. از يك سو بايد محبت يكسان خداوند به همه انسانها و نه فقط به مسيحيان واجداد روحانى عهد قديم آنها را تصديق كنيم؛ و از سوى ديگر بايد اعتراف كنيم كه درگذشته، با توجه به واقعيتهاى جغرافيايى و امكانات فنى، هرگز امكان اين نبوده كهبراى همه زمين يك وحى فرستاده شود. پردهبردارى خدا از خويشتن كه از طريق اختيارانسانها و شرايط موجود تاريخ جهان به فعليت درآمده، ناگزير بايد شكلهاى مختلفبه خود مىگرفت. بنابراين ما بايد مشتاق باشيم كه در تمام زندگىهاى دينى نوع بشر، نقش خدا را ببينيم و با انسانها در همان حالت «دين طبيعى» آنها، با همه نابسامانىها وخشونتهاى آن، به وسيله لمحههاى عظيم وحيانى كه در بن اديان بزرگ جهان قراردارد، به بحث و گفت و گو بنشينيم؛ ما بايد از اين منظر تكثرگرايانه به مسيحيت نگاهكنيم. به هيچ وجه اينجا جاى آن نيست كه به موازات اين رشتههاى دينى يك الهياتاديان ايجاد كنيم كه مسائل زيادى را كه اين طرز تلقى مطرح مىكند، به حساب آورد؛ مندر كتاب خدا و جهان اديان تلاش كردهام كه چنين كارى را انجام دهم و خوانندگان را بهآن ارجاع مىدهم. به نظر من، در نهايت بايد چيزى شبيه اين را بگوييم: همه نجاتها، يعنى هر متحول كردن حيوانات انسانى به فرزندان خدا، عمل خداست. اديان مختلفبراى خدايى كه براى نجات انسانها عمل مىكند، نامهاى مختلفى دارند. مسيحيتبراى اين چندين نام متداخل دارد: لوگوس ازلى، مسيح كيهانى، شخص دوم تثليث، خداى پسر، روحالقدس. با استفاده از تعابير مسيحى مىتوان گفت اگر ما «خدايى كهبراى انسان عمل مىكند» را لوگوس مىناميم، پس بايد بگوييم كه همه نجاتها، در همهاديان، عمل لوگوس است و نيز انسانها در فرهنگها و اديان مختلف با تصاوير ونمادهاى مختلف خود ممكن است با لوگوس مواجه شوند و نجات يابند . اما نمىتوانيمبگوييم كه همه نجاتيافتگان به وسيله عيساى ناصرى نجات يافتهاند. زندگى عيسىيكى از نقاطى است كه لوگوس، يعنى خداى در ارتباط با انسان، در آن عمل كرده است؛ و اين تنها نقطهاى است كه از حيث عمل نجات با مسيحيان سر و كار دارد. اما نه از ماخواسته مىشود و نه حق داريم كه ادعا كنيم كه لوگوس در هيچ جاى ديگرى در زندگىانسانى عمل نكرده و نمىكند. بر عكس ما بايد با شور و شعف اعتراف كنيم كه حق اعلىدر آگاهى انسانها براى رهايى يا «نجات» آنها به راههاى مختلف در شكلهاى زندگىهندى، سامى، چينى، آفريقايى و... عمل كرده است. و سرانجام، آيا مكاشفه ما از لوگوس، يعنى از طريق زندگى عيسى، بايد در دسترسهمه نوع بشر قرار گيرد؟ البته جواب مثبت است؛ پس بنابراين مكاشفات خاص ديگرىكه در زندگى انسانى از لوگوس صورت گرفته، در انبياى بنىاسرائيل، در بودا، دراوپانيشادها و بهگودگيتا، در قرآن و غير اينها ـ بايد همچنين در اختيار همه قرار گيرد.هديه ويژهاى كه مسيحيت در اختيار جهان مىگذارد اين است كه انسانها بايد عيسى رابشناسند و او را در زندگى دينى خود جاى دهند ـ نه به معناى جايگزينى، بلكه براىتعمق بخشيدن و توسعه دادن ارتباط با خدا كه قبلا در سنت خويش برقرار كردهاند. مانيز به نوبه خود مىتوانيم به وسيله نعمتهاى الهى كه از طريق ديگر اديان آمده، بر غناىمعنوى خويش بيفزاييم. چون ما نبايد اديان را به مثابه موجوداتى انعطافناپذير كه هريك ويژگىهاى ثابت خويش را دارند، به حساب آوريم. آنها جريانهاى پيچيدهاى ازحيات انسانىاند كه مدام در حال تغييرند، هرچند اين تغيير در برخى از دورهها چنان كنداست كه به سختى ديده مىشود و در ديگر دوره چنان سريع است كه بقاى آن به خطرمىافتد و چندان قابل تشخيص نيست. به نظر مىرسد كه مسيحيت در دوره طولانىقرون وسطا در واقع راكد بوده، اما امروزه ظاهرا به صورت حيرتآورى در حال تغييراست؛ و اديان شرق اكنون در حال خروج از حركت آرام دورههاى «ميانه» و ورود بهحركتهاى توفانى انقلابهاى علمى، تكنولوژيكى فنى و فرهنگىاند. علاوه بر ايناكنون اديان با همديگر به شيوهاى نو و به عنوان بخشهايى از جهان يگانه انسانيتمشترك ما برخورد مىكنند . آنها براى اولين بار با صلح و صفا با هم برخورد مىكنند ويكديگر را تنوعاتى در شعور جهانى آدميان مىدانند كه به وسيله شبكههاى پيچيدهارتباطات جديد كه هر روز پيچيدهتر مىشود، به وجود آمده است. آنها در اين وضعيتجديد ضرورتا بر همديگر تأثير روزافزونى مىگذارند. اين تأثير هم وسيله جذبعناصرى است كه هر يك در ديگران نيكو مىيابند و هم به خاطر تمايل شديد به ايناست كه در مقابل غيردينى شدن روزافزونى كه در سراسر جهان وجود دارد، با هم متحدشوند. بنابراين ما انتظار يك مشاركت دستهجمعى در انديشهها و عقايد دينى داريم، مانند آنچه قبلا در تأثير «انجيل اجتماعى» مسيحيت در آيين هندو و در تأثير تأملاتروحانى سنتهاى هندويى و بودايى بر غرب رخ داد. اين نفوذ ارزشهاى مثبت اكنون، در مورد همه برنامههاى عملى، جاى تلاش براى تغيير كيش پيروان يك دين جهانى بهديگرى را گرفته است. در مورد مسيحيت، اكنون مىبينيم سياست قديمى مأموريتتبليغى براى تغيير كيش جهان، كه عمدتا در بزرگراهى حركت مىكرد كه نظاميان وتاجران غربى گشوده بودند، شكست خورده است؛ و از آنجا كه عصر سلطه سياسى ودينى غرب به پايان رسيده، پس اميدى به بازسازى آن نيست. از اين پس تبليغ مسيحىدر مناطقى كه يكى ديگر از اديان جهانى بر آن حاكم است، بايد بر جاذبههاى مثبتشخص عيسى و تعاليم او و چگونگى زندگىاى كه با ارادت به او گذرانده مىشود متكىباشد، نه بر قدرت يك فرهنگ بيگانه كه مىخواهد خود را بر ملتهايى كه از نظرسياسى ضعيف و از نظر اقتصادى توسعه نيافتهاند تحميل كند. علاوه بر اين، ما بايدعيسى و زندگى مسيحى را بهگونهاى معرفى كنيم كه با اعتراف جديد خودمان مبنى برارزشمند بودن ديگر اديان بزرگ جهانى و اينكه آنها هم، در بهترين حالتشان، راههايىبراى نجاتاند سازگار باشد. بنابراين ما نبايد بر تصويرى از عيسى پافشارى كنيم كهاغلب در چارچوبى به وجود آمده است كه افكار غربى طى قرنها اطراف او ايجاد كرد.هديه جهان مسيحيت به جهان عيسى است، همان مرد ناصرى كه كمتر شناخته شدهاست اما با اين حال تأثير او در ذهن انسانها تصاوير چنان قدرتمندى ايجاد كرده كه اوبراى ميليونها نفر راه و حقيقت و زندگى است. در فرهنگهاى مختلف و شرايط متغيرتاريخ او باز هم مىتواند تصاوير تازه ايجاد كند و مىتواند سيد و مولا و منجى انسانها بهطريقههاى ديگر گردد. چون در جريانهاى مختلف زندگى انسانى واكنش ايمانى نسبتبه عيسى مىتواند خود را در اسطورههاى دينى بسيار متنوعى نشان دهد؛ و نبايد اجازهداده شود كه اسطوره غربى ما يعنى «تجسد پسر خدا» نقش يك نقاب آهنينى را بگيرد كهعيسى تنها از وراى آن مىتواند با نوع بشر سخن بگويد. عيسايى كه براى جهان است، نهملك يك سازمان انسانى به نام كليساى مسيحى است و نه بايد در ساختارهاى نظرى آنمحدود شود. ما در زندگى و انديشه گاندى، پدر هند جديد، نمونهاى از تأثير شديدى را كه عيسىو تعاليم او بر پيروان يك دين ديگر داشته است مىيابيم؛ افراد بسيار زيادى گاندى رايكى از بزرگترين قديسان قرن بيستم دانستهاند؛ او آزادانه به تأثير عميق عيسى بر خوداعتراف مىكند. يكى از افرادى كه عمر خود را مخلصانه در تبليغ در هند گذرانده، يعنىاى. استنلى جونز [SUP] (24) [/SUP]، درباره گاندى مىگويد: «مرد كوچكى كه با نظامى كه من در آن قراردارم مبارزه مىكرد، به من درباره روح عيسى شايد بيش از هر انسان ديگر شرقى ياغربى آموخت» . او گاندى را اينگونه توصيف مىكند: «او از بيشتر مسيحيان مسيحىتربود» . گاندى مىگويد عهد جديد آرامش و شعف نامحدودى به او داده است. و بازمىگويد: «هر چند من نمىتوانم بگويم كه به معناى فرقهاى يك مسيحىام، اما سرمشقرنج عيسى عاملى است در شكلگيرى ايمان من كه در آرامشى ريشه دارد كه بر همهافعال من حاكم است» . با اين حال او يك هندو باقى ماند . او هرگز نمىتوانست الهياتمسيحيت راستكيش را بپذيرد. او مىگويد: «من نمىتوانم باور كنم كه عيسى يگانه پسر متجسد خدا باشد و فقطكسى كه به او ايمان آورد به زندگى ابدى دست يابد. اگر خدا مىتوانست پسر داشتهباشد، همه ما پسران او بوديم» . بنابراين گاندى تحت تأثير عيسى بود، اما نه آنگونه كهاو از پشت پنجره رنگين الهيات نيقيهاى نمايان است، بلكه آنگونه كه او خود را از طريقعهد جديد و بالاتر از هر چيز، در موعظه روى كوه نشان مىدهد: پس عيسى براى من به چه معناست؟ به نظر من او يكى از بزرگترين معلمانى بودكه بشريت به خود ديده است. به نظر پيروانش او يگانه پسر متولد از خدا بود. آياپذيرش و عدم پذيرش من نسبت به اين اعتقاد بر ميزان تأثير عيسى در زندگى منتأثير دارد؟ آيا همه شكوه و عظمت تعاليم و مذهب او از من دريغ مىشود؟ مننمىتوانم چنين اعتقادى داشته باشم. براى من اين به معناى تولد معنوى است. بهبيان ديگر، تفسير من اين است كه كليد نزديكى عيسى به خدا، زندگى خود اوست. اوبه گونهاى كه هيچكس ديگر نمىتوانست، روح و اراده خدا را بيان كرد. بدين معنااست كه من او را پسر خدا مىبينيم و مىشناسم. تأثير ديگر عيسى، آنگونه كه من اميدوارانه پيشبينى مىكنم، هم در درون و هم دربيرون كليسا خواهد بود. در درون، كه بىترديد بهكارگيرى زبان عبادى سنتى ادامهخواهد يافت، از عيسى به عنوان «پسر خدا» ، «خداى پسر» ، «لوگوس مجسد» و «خدا ـ انسان» سخن گفته مىشود . اما آگاهى نسبت به خصلت اسطورهاى اين زبان افزايشخواهد يافت، همانگونه كه مبالغه قلبى در سرودهاى مذهبى و نيايشها و مواعظ وديگر انواع اظهار هنرمندانه حالات شاعرانه ايمان و عشق بسيار طبيعى است. ما اميدواريم كه مسيحيت بنيادگرايى الهياتى خويش و تفسير لفظى از عقيده تجسد را ترككند، چنانكه عمدتا از بنيادگرايى در كتاب مقدس دست برداشته است. براى مثالهمانطور كه داستانهاى شش روز خلقت جهان و هبوط آدم و حوا پس از وسوسه ايشانتوسط مار در باغ عدن اكنون اسطورههاى عميق دينى كه وضعيت انسانى ما را به تصويرمىكشند، دانسته مىشود، همينطور داستان پسر خدا كه از آسمان فرود آمده و بهصورت يك كودك انسانى متولد شده است، بيانى اسطورهاى از اهميت زياد مواجهه باشخصى كه ما خود را در حضور او در حضور خدا مىيابيم، تلقى خواهد شد. پشتسرگذاشتن بنيادگرايى كتاب مقدس در طى فرايندى چنان كند و دردآور رخ داد كهمتأسفانه باعث تشويش و شقاق در كليسا شده است و ما هنوز در ميان نزاع بين مسيحيتآزادانديش و مسيحيتى كه در آن بنيادگرايى ادامه دارد، يا در اين زمان رونق مجدد يافتهاست، زندگى مىكنيم. كليسا هنوز نتوانسته است راهى براى جمع بين بصيرتهاىعقلانى و اخلاقى يكى با شور و شوق و تعهد عاطفى ديگرى پيدا كند. آيا عبور ازبنيادگرايى الهياتى آسانتر است و تشتت كمترى را باعث مىشود؟ اگر جواب منفىباشد در اين صورت آينده نفوذ عيسى ممكن است بيشتر بيرون كليسا باشد تا درون آن؛ او به مثابه انسانى است كه سرنوشت جهانى دارد و سرمشق و تعاليمش ملك مشتركجهانيان خواهد بود كه به صورتهاى مختلف به همه سنتهاى بزرگ دينى و همچنيندنيوى وارد مىشود. من نمىتوانم هيچ ادعاى پيشگويانهاى درباره نحوه ورود خدا بهآينده آدميان كنم. اما همه كسانى كه به وجود خدا معتقدند بايد باور داشته باشند كه او بهگونههايى كه خود مىداند در قرنهايى كه مىآيد با انسانها خواهد بود؛ و همه كسانىكه عميقا تحت تأثير زندگى و كلمات عيسى بودهاند و با آنها متحول شدهاند، با اطمينانانتظار خواهند داشت كه اين شخصيت محورى اناجيل ايفاى نقش خويش را در رفتار وتعامل خدا با ما ادامه دهد. پىنوشتها: «~ 1. Feuerbach ~» «~ 2. Gautama ~» «~ 3. Sakyamuni ~» «~ 4. nirvana ~» «~ 5. Mahayana ~» «~ 6. Trikaya ~» «~ 7. Nirmanakaya ~» «~ 8. Sambhogakaya ~» «~ 9. Dharmakaya ~» «~ 10. Theravada ~» «~ 11. B.H.Streeter ~» «~ 12. George Caird ~» .13 اشاره به ماجرايى است كه در كتاب اعمال رسولان باب دوم آمده و آن اينكه در روز پنجاهه پس از حضرت عيسى، همهمؤمنان از روحالقدس برگشتند و به زبانهاى مختلف سخن مىگفتند و سخن همديگر را مىفهميدند. م. .14 در كتاب مقدس از غيريهوديان با عنوان «امتها» ،«~ (Gentile) ~»ياد شده است. م. «~ 15. Michael Goulder ~» «~ 16. Frances Young ~» «~ 17. R. H. Fuller ~» «~ 18. Mowinckel ~» «~ 19. Avatar ~» «~ 20. Bodhisattva ~» «~ 21. Adoptionists ~» «~ 22. Paradox of grace ~» «~ 23. Apollinaris ~» «~ 24. E. Stanly Jones ~»
وحى از ديدگاه مسيحيت [h=3]كتاب: وحى در اديان اسلامى، ص 157[/h] [h=3]نويسنده: ابراهيم امينى[/h] در مسيحيت درباره تعريف وحى دو نظر كاملا متفاوت وجود دارد: نظريه زبانى و نظريه غير زبانى. [h=3]نظريه زبانى[/h] در كتاب فلسفه دين در بيان اين نظريه چنين آمده: «ديدگاهى را كه در دوره قرون وسطى غالب بوده است و امروزه صورتهاى سنتىتر مذهب كاتوليك رومى نماينده آن است (و نيز در جمع شگفت انگيز اضداد مذهب پروتستان محافظهكار) مىتوان تلقى زبانى از وحى ناميد.بر اساس اين نظر، وحى مجموعهاى از حقائق است كه در احكام و يا قضايا بيان گرديده است.وحى حقائق اصيل و معتبر الاهى را به بشر انتقال مىدهد.به نوشته دائرة المعارف كاتوليك «وحى را مىتوان به عنوان انتقال برخى حقائق از جانب خداوند به موجودات عاقل از طريق وسائطى كه وراى جريان معمول طبيعت است تعريف نمود» . مشابه اين برداشت از وحى ديدگاهى است در باب ايمان كه آن را پذيرش بى چون و چراى اين حقائق وحيانى از جانب انسان تعريف مىكند.از اين روشوراى واتيكان در 1870 ايمان را اين گونه تعريف كرد: «يك كيفيت ماوراء طبيعى كه به واسطه آن، در حالى كه لطف خداوند شامل حال ما گرديده و به مدد ما شتافته باور كنيم كه چيزهايى را كه خداوند وحى كرده واقعى هستند» يا همان طور كه يك متكلم يسوعى آمريكايى معاصر مىنويسد: «براى يك كاتوليك واژه ايمان تصور نوعى پذيرش عقلى مضمون وحى را به عنوان حقيقت به ذهن متبادر مىكند، و اين به خاطر قدرت گواهى دهنده خداى فرستنده وحى است.ايمان واكنش كاتوليكهاست به نوعى پيام معقول كه خداوند آن را ابلاغ نموده است»» .[SUP] (1) [/SUP] در كتاب علم و دين نيز چنين آمده: «حقائق وحيانى (نقلى) شامل پيامى است كه خداوند از طريق مسيح و ساير پيامبران ارسال مىدارد كه در كتب مقدس و سنن اولياى دين مدون مىگردد» .[SUP] (2) [/SUP] در قاموس كتاب مقدس نيز چنين آمده: «كلام خداوند بر انبياء و رسلى نازل شده كه ايشان نيز بر حسب اصطلاح لغات بنى نوع بشر بر آن وحى مقدس متكلم شوند و وحى مسطور را يا خود نبى و رسول بنفسه مىنوشت و يا به كاتب ديگر رجوع مىفرمود» .[SUP] (3) [/SUP] عيسى در اين ديدگاه يك بشر و زاده مريم، بنده و رسول خدا بوده است.كلام خدا را براى مردم بيان مىكرده و مروج شريعت تورات بوده است.چنان كه خود عيسى بدين مطلب اعتراف داشت و مسيحيان سلف نيز همين عقيده را داشتند.از بعض آيات كتب عهد جديد نيز همين مطلب استفاده مىشود. «خداى ابراهيم و اسحاق و يعقوب، خداى اجداد ما، بنده خود عيسى راجلال داد» .[SUP] (4) [/SUP] «براى شما اولا خدا بنده خود عيسى را برخيزانيده (مبعوث كرد)، فرستاد تا شما را بركت دهد به برگردانيدن هر يكى از شما از گناهانش» .[SUP] (5) [/SUP] عيسى در جواب ايشان گفت: «تعليم من از من نيست بلكه از فرستنده من.اگر كسى بخواهد اراده او را به عمل آورد درباره تعليم خواهد دانست كه از خداست يا آن كه من از خود سخن مىرانم» .[SUP] (6) [/SUP] «كلامى كه مىشنويد از من نيست بلكه از پدرى است كه مرا فرستاد» .[SUP] (7) [/SUP] «عيسى در جواب ايشان گفت: «تعليم من از من نيست بلكه از فرستنده من»» .[SUP] (8) [/SUP] «و آن كه مرا محبت ننمايد كلام مرا حفظ نمىكند و كلامى كه مىشنويد از من نيست بلكه از پدرى است كه مرا فرستاد.»[SUP] (9) [/SUP] [h=3]نظريه غير زبانى[/h] در مسيحيت در بيان حقيقت وحى نظر ديگرى وجود دارد كه با نظر اول كاملا متفاوت است.اين نظر از مسيح شناسى ويژهاى نشأت مىگيرد.برخى از آيات اناجيل ظهور در آن دارد و پولس كه از حواريون نبود و عيسى را هرگز نديده بود در ترويج و گسترش آن كوشش كرد.در اين عقيده خدا در عيسى تجلى نموده و در جسد جسمانى به سوى انسانها آمده است.هر كه عيسى را ببيند خدا راديده است.عيسى فرزند خداست و پدر و پسر و يك حقيقت هستند.بنابر اين خود عيسى وحى الله متجسد است. در كتاب علم و دين چنين آمده: «بارت بر آن بود كه وحى اصلى همان شخص مسيح است، كلمة الله در هيأت انسانى.كتاب مقدس يك مكتوب صرفا بشرى است كه شهادت بر اين واقعه وحيانى مىدهد.فعل خداوند در وجود مسيح و از طريق اوست نه در املاى كتاب معصوم.لذا هر آنچه را كه انتقاد تاريخى و تحليل مستند درباره محدوديتهاى بشرى نويسندگان كتاب مقدس و تأثرات فرهنگى كه بر افكار آنان تأثير نهاده مىگويد مىتوان به سمع قبول شنيد.»[SUP] (10) [/SUP] در كتاب فلسفه دين مىنويسد: «به عقيده مصلحان دينى قرن شانزدهم (لوتر ـ كالون) وحى مجموعهاى از حقائق درباره خداوند نيست، بلكه خداوند از راه تأثير گذاشتن در تاريخ به قلمرو تجربه بشرى وارد مىگردد.از اين ديدگاه احكام كلامى مبتنى بر وحى نيستند، بلكه بيانگر كوششهاى انسان براى شناخت معنا و اهميت حوادث وحيانى به شمار مىروند.»[SUP] (11) [/SUP] در كتاب علم و دين چنين آمده: «لوتر و حتى كالون در تفسيرهايشان از كتاب مقدس اهل انعطاف و آسانگيرى بودند.از نظر آنان محمل وثاقت و منشأ اعتبار وحى در نص ملفوظ (كتاب صامت) نبود بلكه در شخص مسيح يعنى مهبط و مخاطب وحى بود.كتاب مقدس از اين نظر مهم بود كه شاهد صادقى بود بر رويدادهاى رهايشگرانهاى كه طى آن، محبت و مغفرت الاهى كه در مسيح جلوهگر شده، در احوال شخصى خود آنان (و ساير مؤمنان) بازتاب مىيابد.از نظر اصلاحگران نخستين كلمه وحى (كلمة الله يا كتاب الله ناطق) به توسطالهاماتى كه هر انسانى مىتواند از روح القدس دريابد تأييد مىشود.»[SUP] (12) [/SUP] و در جاى ديگر چنين آمده: «خدا وحى فرستاده است، ولى نه به املاى يك كتاب معصوم (مصون از تحريف و خطا) بلكه با حضور خويش در حيات مسيح و ساير پيامبران و بنى اسرائيل.در اين صورت كتاب مقدس وحى مستقيم نيست بلكه گواهى انسانى بر بازتاب وحى در آئينه احوال و تجارب بشرى است.»[SUP] (13) [/SUP] در جاى ديگر همان كتاب چنين آمده: «وحى در وقايع اصيل و تاريخى كه هم پاى انسان در ميان بوده و هم دخالت خداوند، روى داده است.از جنبه انسانى، اين وقايع نمودار تجربه انسان از خداوند در لحظات مهم تاريخش است.از جنبه الوهى اين وقايع عمل خداوند را در انكشاف خويش بر انسان و برداشتن قدم اول را از سوى او در زندگى افراد و جوامع باز مىنمايد .بنابر اين، تجربه انسانى و انكشاف الوهى دو جنبه از يك واقعيتند. در تاريخ بنى اسرائيل خداوند در وقايعى وحى فرستاده و حضور خود را نمايانده است.نيز در تعبير پيشگويانه آن وقايع در پرتو تجربه دينى انبياء فى المثل در اين كه يك پيروزى يا شكست نظامى را به خواست خداوند نسبت دادهاند.جامعه يا عرف مسيحى خداوند را در شخص و در كردار مسيح جلوهگر مىيابد كه در وجود او باز فعاليت الوهى و انسانى تلفيق يافته است. به قول اسقف اعظم «تمپل» : «وحى و تعبيرش با هم در يك واقعه رخ مىنمايد.از اين نظر اعتناى خداوند اين نبوده است كه يك كتاب معصوم املا كند با تعاليم تخطى ناپذيرى القاء كند بلكه به منصه ظهور آوردن وقايعى در حيات افراد و جوامع بوده است.خود كتاب مقدس سراپا يك مكتوب بشرى است، كهحكايتگر اين حقائق وحيانى است» .»[SUP] (14) [/SUP] براى توضيح بيشتر در تعريف ماهيت وحى در مسيحيت مطلبى را از دائرة المعارف دين نقل مىكنيم : «مؤلفان عهد جديد فهم و برداشت خود را از وحى مبتنى بر عهد عتيق ساختند، و وحى را به عنوان تجلى ذاتى خدا در عيسى و از طريق عيسى تلقى كردند.اين تجلى را به عنوان خود آشكار سازى عالى، تغيير ناپذير و بى همتاى خدا در تاريخ مىدانند (رساله پولس به عبرانيان، باب اول) اين تجلى بى همتاست، زيرا همان گونه كه مسيحىها مىفهمند واسطه و عامل وحى و محتواى وحى (شخص عيسى، تعاليم و كار او در رهانيدن انسانيت) در عيسى ناصرى همه عين هم و هم يك چيزند، و موضوع وحى را تشكيل مىدهند.شرح و تفسير كلامى برداشت حكماى عهد جديد از وحى را مىتوان در رساله پولس و يوحنا يافت. پولس: براى بيان مفهوم وحى پولس قبل از كلمه ديگر واژه«~ (apokaluptein) ~»به كار مىبرد كه به معناى پرده برداشتن، از نهان بيرون آمدن است و نيز واژه«~ (phaneroun) ~»را استعمال مىكند كه به معناى ظاهر كردن و نشان دادن است.بحث اساسى او اين است كه از اسرارى كه پيش از آن بر افراد پوشيده بوده و هم اكنون آشكار شده پرده بردارد. (رساله پولس به افسيان، باب اول، آيه 9) و رساله پولس به كولسيان، باب اول، آيه 26) بنابر اين، وحى به معناى پرده بردارى يا كشف طرح و تدبير الاهى است كه خداوند نژاد بشر را در عيسى مسيح با خود آشتى مىدهد.وحى فعاليت خلاق الاهى و عمل نجاتبخش اخروى خداوند است، و نه صرف اعلان يك سلسله پيامها يا يك سرى از معارف.خداوند در جريان وحى واقعا فعال است، وهموست كه از ازل بر آن است تا از روى محبت، از طريق پسرش به نژاد بشر روى آورد.تجسد و حلول فرزندش در رحم يك زن (رساله پولس به غلاطيان، باب چهار، آيه 4) و مرگ فديهدار اين فرزند بر صليب و رشد و تكامل و اتحاد عالم هستى تحت اشراف او به عنوان رئيس و فرزند ارشد مردگان (رساله پولس به روميان، باب 3، آيه 25؛ رساله كولسيان، باب اول، آيه 14 ـ 19) همه در راستاى اجراى اين برنامه نهان الاهى بود.خود عيسى در اين برنامه چيزى بود كه به وحى فرستاده شد.مرگ و رستاخيز عيسى و حتى كليسا به عنوان بدن او همه عناصر رمز و راز نجات و رستگارى را تشكيل مىدهند.حواريون عيسى نيز پرده از عدالت نجاتبخش خدا بر مىدارند (مقصود اين است كه آنها نيز مىتوانند از وحى سخن گويند) (رساله پولس به روميان، باب اول، آيه 17) از آن جهت كه بشارتهايى را كه عيسى آورده است به مردم اعلام مىكنند. (رساله دوم پولس به قرنتيان، باب دوم، آيه 14) .»[SUP] (15) [/SUP] [h=3]وحى در انجيل[/h] براى شناخت ماهيت وحى در مسيحيت بهتر است به كتاب انجيل كه كتاب مقدس آنهاست مراجعه كنيم.آنچه در انجيل در اين باره آمده تحت چند عنوان مورد اشاره قرار مىگيرد: [h=3]عيسى از ديدگاه انجيل[/h] در انجيل چنين آمده: «در ابتدا كلمه بود و كلمه نزد خدا بود.همان در ابتدا نزد خدا بود .همه چيز به واسطه او آفريده شد، و به غير از او چيزى از موجودات وجود نيافت.كه نه از خون و نه از خواهش جسد و نه از خواهش مردم بلكه ازخدا تولد يافتند.و كلمه جسم گرديد و ميان ما ساكن شد.پر از فيض و راستى و جلال او را ديديم؛ جلالى شايسته پسر يگانه پدر .»[SUP] (16) [/SUP] «و او صورت خداى ناديده است.نخست زاده تمامى آفريدگان، زيرا كه در او همه چيز آفريده شد، آنچه در آسمان و آنچه بر زمين است، از چيزهاى ديدنى و ناديدنى و تختها و سلطنتها و رياسات و قوات همه به وسيله او و براى او آفريده شد، و او قبل از همه است و در وى همه چيز قيام دارد.»[SUP] (17) [/SUP] «باعمال ايمان بياوريد و يقين كنيد كه پدر در من است و من در او.»[SUP] (18) [/SUP] «از نزد پدر بيرون آمدم و در جهان وارد شدم و باز جهان را گذارده نزد پدر مىروم.»[SUP] (19) [/SUP] «ليكن ما را يك خداست يعنى پدر كه همه چيز از اوست و ما براى او هستيم و يك خداوند يعنى عيسى مسيح كه همه چيز از اوست و ما از او هستيم.»[SUP] (20) [/SUP] «زيرا به كدام يك از فرشتگان هرگز گفت كه تو پسر من هستى، من امروز تو را توليد نمودم و ايضا من او را پدر خواهم بود و او پسر من خواهد بود.»[SUP] (21) [/SUP] «شمعون پطرس در جواب گفت: «تويى مسيح پسر خداى زنده.»»[SUP] (22) [/SUP] «مسيح قوت خدا و حكمت خداست.»[SUP] (23) [/SUP]«من و پدر، يك هستيم.»[SUP] (24) [/SUP] «فيلپس به وى گفت: «اى آقا پدر را به ما نشان ده كه ما را كافى است» .» عيسى بدو گفت: «اى فيلپس در اين مدت با شما بودهام آيا مرا نشناختهاى كسى كه مرا ديد پدر را ديده است پس چگونه تو مىگويى پدر را به ما نشان بده، آيا باور نمىكنى كه من در پدر هستم و پدر در من است.»[SUP] (25) [/SUP] در كتاب قاموس كتاب مقدس چنين آمده: «قصد از كلمه خداوند ما عيسى مسيح مىباشد.»[SUP] (26) [/SUP] [h=3]هدف آفرينش عيسى و فرستادن او[/h] در انجيل دو هدف براى آفرينش و ارسال عيسى ذكر شده است: هدف اول نشان دادن و تعريف خود: «كه خدا اراده نمود تا بشناساند كه چيست، دولت جلال اين پسر در ميان امتها كه آن مسيح در شما و اميد جلال است.»[SUP] (27) [/SUP] «نه اين كه كسى پدر را ديده باشد جز آن كسى كه از جانب خداست، او پدر را ديده است.» [SUP] (28) [/SUP] «خدا را هرگز كسى نديده است.پسر يگانه كه در آغوش پدر است همان او را ظاهر كرد.»[SUP] (29) [/SUP] هدف دوم وسيله بخشيده شدن گناهان و كفاره معاصى مسيحيان: «او ما را محبت نمود و پسر خود را فرستاد تا كفاره گناهان ما شود.»[SUP] (30) [/SUP]«ليكن اگر در نور سلوك نماييم چنان كه او در نور است با يكديگر شراكت داريم و خون پسر او عيسى مسيح ما را از گناه پاك مىسازد.»[SUP] (31) [/SUP] «پسر انسان نيامد تا مخدوم شود بلكه تا خدمت كند و جان خود را در راه بسيارى فدا سازد .»[SUP] (32) [/SUP] «هر گاه خدا با ماست كيست به ضد ما، او كه پسر خود را دريغ نداشت بلكه او را در راه جميع ما تسليم نمود چگونه با وى همه چيز را به ما نخواهد بخشيد.»[SUP] (33) [/SUP] «زيرا خدا جهان را اين قدر محبت نمود كه پسر يگانه خود را داد تا هر كه به او ايمان آورد هلاك نگردد، بلكه حيات جاودانى يابد.زيرا خدا پسر خود را در جهان نفرستاد تا بر جهان داورى كند بلكه تا به وسيله او جهان نجات يابد.»[SUP] (34) [/SUP] «من هستم آن نان زنده كه از آسمان نازل شد، اگر كسى از اين نان بخورد تا ابد زنده خواهد ماند و نانى كه من عطا مىكنم جسم من است كه آن را به جهت حيات جهان مىبخشم.»[SUP] (35) [/SUP] [h=3]نزول روح القدس[/h] اعلام نبوت عيسى زمانى بود كه روح القدس بر وى نازل گشت. «اما چون تمامى قوم تعميد يافته بودند و عيسى، هم تعميد گرفته دعا مىكردآسمان شكافته شد و روح القدس به هيأت جسمانى مانند كبوترى بر او نازل شد و آوازى از آسمان در رسيد كه تو پسر حبيب من هستى كه به تو خوشنودم.»[SUP] (36) [/SUP] «و واقع شد در آن ايام كه عيسى از ناصره جليل آمده در اردن از يحيى تعميد يافت، و چون از آب بر آمد در ساعت آسمان را شكافته ديد و روح را كه مانند كبوترى بر وى نازل مىشود .و آوازى از آسمان در رسيد كه تو پسر حبيب من هستى كه از تو خوشنودم.»[SUP] (37) [/SUP] «پس يحيى شهادت داده گفت: «روح را ديدم كه مثل كبوترى از آسمان نازل شده بر او قرار گرفت، و من او را نشناختم، ليكن او كه مرا فرستاد تا به آب تعميد دهم همان به من گفت بر هر كس بينى كه روح نازل شده بر او قرار گرفت همان است كه به روح القدس تعميد مىدهد و من ديده شهادت مىدهم كه اين است پسر خدا.»[SUP] (38) [/SUP] «زيرا از خداى پدر اكرام و جلال يافت هنگامى كه آوازى از جلال كبريائى به او رسيد كه اين است پسر حبيب من كه از وى خوشنودم، و اين آواز را زمانى كه با وى در كوه مقدس بوديم شنيديم كه از آسمان آورده شد.»[SUP] (39) [/SUP] «ناگاه فرشته خداوند به طرف راست مذبح بخور ايستاده بر وى ظاهر گشت...فرشته به او گفت : «اى زكريا ترسان مباش زيرا كه دعاى تو مستجاب گرديده است.»[SUP] (40) [/SUP] فرشته در جواب وى گفت: «من جبرئيل هستم كه در حضور خدا مىايستم و فرستاده شدم تا با تو سخن گويم و از اين امور تو را مژدهدهم.»[SUP] (41) [/SUP] «و در ماه ششم جبرائيل فرشته از جانب خدا به بلدى از جليل كه ناصره نام داشت فرستاده شد.»[SUP] (42) [/SUP] «فرشته در جواب وى گفت: «روح القدس بر تو خواهد آمد و قوت حضرت اعلا بر تو سايه خواهد افكند از آن جهت آن مولود مقدس پسر خدا خوانده خواهد شد.»[SUP] (43) [/SUP] [h=3]عيسى كلام خدا را مىشنيد و به مردم تعليم مىداد[/h] «عيسى بديشان گفت: «وقتى كه پسر انسان را بلند كرديد آن وقت خواهيد دانست كه من هستم و از خود كارى نمىكنم بلكه به آنچه پدرم مرا تعليم داد تكلم مىكنم.»[SUP] (44) [/SUP] «كسى كه از خداست كلام خدا را مىشنود و از اين سبب شما نمىشنويد كه از خدا نيستيد .»[SUP] (45) [/SUP] «سخنهايى كه من به شما مىگويم از خود نمىگويم، ليكن پدرى كه در من ساكن است او اين اعمال را مىكند.مرا تصديق كنيد كه من در پدر هستم و پدر در من است.»[SUP] (46) [/SUP] «خدا كه در زمان سلف به اقسام متعدد و طريقههاى مختلف به وساطت انبياء به پدران ما تكلم نمود در اين ايام آخر به ما به وساطت پسر خود متكلم شد كه او راوارث جميع موجودات قرار داد و به وسيله او عالمها را آفريد.كه فروغ جلالش و خاتم جوهرش بوده و به كلمه قوت خود حامل همه موجودات بوده چون طهارت گناهان را به اتمام رسانيد به دست راست كبرياء در اعلا عليين بنشست.» [SUP] (47) [/SUP] [h=3]وحى از ديدگاه مؤلف قاموس كتاب مقدس[/h] مؤلف كتاب قاموس كتاب مقدس وحى را به معناى الهام گرفته و عقيده دارد كه حتى به مصنفان كتب مدون در كتاب مقدس وحى مىشده و همه كتب مذكور الهام خداست. مىنويسد: «عموما مقصود از وحى الهام مىباشد.» (كتاب حزقيال، باب 13، آيه 16؛ كتاب ملاكى، باب اول، آيه 1 ـ 2؛ رساله پولس به روميان، باب يازدهم، آيه 4 و 5) بنابر اين گفته مىشود: «تمامى كتب از الهام خداست» (رساله دوم پولس به تيموتاولس، باب سوم، آيه 16 و 17) و وحى به اين معنا حلول روح اقدس الاهى در مصنفان مىباشد و اين هم بر چند قسم است: اولا مطالبى از حقائق روحانيه و حوادث آينده بديشان القاء و افاده مىنمايد كه بدون الهام به هيچ وجه از براى ايشان دست نخواهد داد.ثانيا ايشان را بر تأليف حوادث معروفه با حقائق مقرره ارشاد مىنمايد كه آنها را در كتاب نوشته و در كلام محفوظ و مصون از خطا ذكر نمايند.چنان كه در رساله دوم پطرس، باب اول، آيه 21 گويد: «مردمان از جانب خدا به روح القدس مجذوب شده سخن گفتند.» و بديهى است كه در اين صورت شخص متكلم به هيچ وجه خود را به نظر نياورده بلكه روح القدس در وى مؤثر بوده تمامى قوت و صفات مكنونه خود را بروفق هدايت و روح اقدس الاهى به كار مىبرد، و از اين جهت است كه در هر يك از مؤلفين و كاتبين كرام كتاب مقدس مواهب طبيعى و طرز و نسق تأليف و تصنيف مخصوص ملاحظه مىشود، و علما و دانشمندان در شرح مطلب فوق اختلاف نمودهاند، ولى اغلب مسيحيان برآنند كه خداى تعالى كاتبين و مؤلفين كتاب مقدس را ملهم فرمود كه اراده مقدس او تعالى را در كتاب محض افاده و ايمان و خلاص ابدى بنى نوع بشر بدون خطا و سهو و نسيان مرقوم دارند.»[SUP] (48) [/SUP] باز هم در قاموس كتاب مقدس، ذيل لفظ «كتاب مقدس» چنين مىنويسد: «قصد از تمامى كتابهاى ملهمهاى است كه درباره خلقت عالم و عمل فدا و تقديس و رفتار خدا نسبت به انسان گفتگو مىكند.و تمامى نبوات آينده و نصائح دينيه و ادبيه كه در هر طبقه از براى بنى نوع بشر در هر زمان و مكان مفيد و لازم است در آنها موجود است.و نويسندگان الهامى چهل نفرند كه از جميع طبقات بنى نوع بشر مىباشند از شبان تا امير و سلطان كه در ضمن هزار و ششصد سال زيست مىنموده تماما از طائفه عبرانى بودهاند، جز لوقا كه او نيز انجيل خود را از ينابيع يهوديه اخذ نموده نوشت، و لوقا به واسطه مصاحبت و رفاقت با پولس مشهور بود .»[SUP] (49) [/SUP] در همان كتاب چنين آمده: «كلام خداوند بر انبياء و رسل نازل شده كه ايشان نيز بر حسب اصطلاح لغات بنى نوع بشر بر آن وحى مقدس متكلم شدند و وحى مسطور را يا خود نبى و رسول بنفسه مىنوشت و يا به كاتب ديگر رجوع مىفرمود.»[SUP] (50) [/SUP] در جاى ديگر همان كتاب مىنويسد: «الهام يعنى انكشاف و مكاشفه از جانب خدا.اثر مكاشفه فوق الطبيعهاى است كه من جانب الله بر عقول كاتبان كتب مقدسه كارگر شد تا اراده مقدسه حضرت اقدس الاهى را بدون سهو نسيان و خطا بيان نمايند.»[SUP] (51) [/SUP] چنان كه ملاحظه مىفرماييد مؤلف كتاب مقدس، در تفسير وحى بين دو نظر (زبانى و غير زبانى) جمع كرده است.از يك سو وحى را به معناى الهام مىگيرد و تمام كتاب هاى مقدس را از الهامات خدا مىداند، و از سوى ديگر وحى را به عنوان حلول روح اقدس الاهى و روح القدس در مصنفين تفسير مىكند. [h=3]خلاصه[/h] عقيده مسيحيان در موضوع وحى در چند مطلب زير خلاصه مىشود: 1.عيسى: عيسى مسيح كلمه خداست.كشف ذات خدا و سر حيات او در تجسد كلمة الله است.هميشه با خدا بلكه عين او بوده و در آفرينش جهان دخالت داشته است.ذات اقدس الاهى در او تجلى يافته و حلول كرده و او را به عنوان فرزند يگانه برگزيده و در جسد جسمانى به سوى انسانها فرستاده است.پدر و پسر يك حقيقت هستند.هر كه عيسى را ببيند و بشناسد خدا را ديده است .در خدا كه پدر و كلمه ذاتىاش كه پسر است يك حيات ذاتى قائم است كه همانند روح آن دو مىباشد و او روح القدس است. 2.وحى: به معناى پيام خدا و پيام رسانى عيسى نيست بلكه به معناى تجلى و حلول ذات اقدس الاهى در عيسى و نزول براى انسانهاست.در وحى عيسوى خود خدا در جسد عيسى به سوى مردم نازل شد و كلام خدا يعنى تجلى در عيسى و ظهور براى مردم.مسيح با معجزات و كارهاى خارق العادهاش از وجود خدا خبر مىدهد و او را آشكار مىسازد.و در يك كلام، مسيح وحى الله متجسداست، فعل و كلام او فعل و كلام خداست، نه اين كه حامل رسالت باشد. 3.در وحى عيسوى دو هدف وجود داشته است: هدف اول كشف سر الاهى و تجلى و اظهار وجود ذات اقدس خدا در وجود مسيح. هدف دوم نجات انسانها و بخشودن گناه آنها در اثر فدا شدن عيسى و تحمل قتل بر صليب. اين بود خلاصه نظر غير زبانى مسيحيان در مسأله وحى.اين نظر مبتنى است بر پذيرش الوهيت مسيح كه آيات صدر باب اول انجيل يوحنا، و آياتى ديگر در اناجيل و ديگر رسالههاى عهد جديد بر آن دلالت دارد.پولس كه از حواريون نبود و عيسى را هرگز نديده بود بعدا در ترويج و تبليغ اين نوع مسيح شناسى كوشيد به گونهاى كه او را به عنوان دومين شخصيت مسيحيت و بنيانگذار مسيح شناسى الوهى معرفى كردهاند. و اين، همان عقيده به تثليث يعنى وحدت خدا و عيسى و روح القدس، يا وحدت اب و ابن و روح القدس است. مسأله تثليث براى مسيحيت به صورت يك مشكل علمى و عقيدتى در آمده كه از تفسير معقول و قابل فهم آن، و پاسخ به تناقضات آن ناتوانند.نقد و بررسى اين نظر از موضوع بحث ما خارج است. پىنوشتها: 1.جان هيك، فلسفه دين، ص 119، ترجمه بهرام راد. 2.ايان باربور، علم و دين، ص 23، ترجمه بهاء الدين خرمشاهى. 3.ذيل لفظ كتاب، ص .719 4.كتاب اعمال رسولان، باب سيم، آيه .14 5.كتاب اعمال رسولان، باب سيم، آيه .14 6.انجيل يوحنا، باب هفتم، آيه 17 ـ .18 7.انجيل يوحنا، باب چهاردهم، آيه .25 8.انجيل يوحنا، باب هفتم، آيه .17 9.انجيل يوحنا، باب چهاردهم، آيه .25 10.علم و دين، ص .145 11.فلسفه دين، ص .134 12.علم و دين، ص .35 13.علم و دين، ص .131 14.علم و دين، ص .268 15.دائرة المعارف دين، به زبان انگليسى، ذيل كلمه«~ revelation ~»، وحى، جانس دى ننگر . 16.انجيل يوحنا، باب اول، آيات 1 ـ 4 و 14 ـ .15 17.رساله پولس به كولسيان، باب اول، آيههاى 16 ـ .18 18.انجيل يوحنا، باب دهم، آيه .39 19.انجيل يوحنا، باب شانزدهم، آيه .28 20.رساله اول پولس به قرنتيان، باب هشتم، آيه .7 21.رساله به عبرانيان، باب اول، آيه .5 22.انجيل متى، باب شانزدهم، آيه .17 23.رساله اول پولس به قرنتيان، باب اول، آيه .25 24.انجيل يوحنا، باب دهم، آيه .31 25.انجيل يوحنا، باب چهاردهم، آيه 8 ـ .10 26.قاموس كتاب مقدس، ذيل لفظ (كلمه) . 27.رساله پولس به كولسيان، باب اول، آيه .28 28.انجيل يوحنا، باب ششم، آيه .48 29.انجيل يوحنا، باب اول، آيه .19 30.رساله اول يوحنا، باب چهارم، آيه .11 31.رساله اول يوحنا، باب اول، آيه .8 32.انجيل متى، باب بيستم، آيه .28 33.رساله پولس به روميان، باب هشتم، آيه 32 ـ .33 34.انجيل يوحنا، باب سوم، آيه 17 ـ .18 35.انجيل يوحنا، باب ششم، آيه 51 ـ .52 36.انجيل لوقا، باب سوم، آيه 22 ـ .23 37.انجيل مرقس، باب اول، آيه 9 ـ .11 38.انجيل يوحنا، باب اول، آيه 33 ـ .35 39.رساله دوم پطرس، باب اول، آيه 18 ـ .19 40.انجيل لوقا، باب اول، آيه 11 ـ .13 41.انجيل لوقا، باب اول، آيه .20 42.انجيل لوقا، باب اول، آيه .27 43.انجيل لوقا، باب اول، آيه .36 44.انجيل يوحنا، باب هفتم، آيه .28 45.انجيل يوحنا، باب هشتم، آيه .48 46.انجيل يوحنا، باب چهاردهم، آيه 11 ـ .12 47.رساله به عبرانيان، باب اول، آيات 1 ـ .4 48.قاموس كتاب مقدس، تأليف و ترجمه جيمز هاكس، لفظ وحى. 49.قاموس كتاب مقدس، ص .718 50.همان، ص .719 51.همان، ص 97، ذيل كلمه الهام.
مسيحيت از عيسى تا يوحنا منبع: مجله ارغنون، شماره 6/ 5 نوشته: د.ل.كارمدى، ج.ت.كارمدى ترجمه: حسين پاينده [h=3]پيش از عيسى[/h] عيسى مانند هر انسان ديگرى، محصول فرهنگ دوره و زمانه خود بود.اعتقاد به الوهيت عيسىدر مسيحيت، تأثير بسزايى بر عهد جديد يا الهيات صدر مسيحى باقى گذاشت، با اين همهاعتقاد مسيحى ديگرى كه عيسى را از هر حيث يك انسان مىداند، با اين ديدگاه جامعهشناختىمعاصر همسوست كه نگرش وى عمدتا از عقايد مشترك مردم زمانه او ناشى شد.[SUP] (1) [/SUP]از آنجا كهمردم زمانه عيسى يهودى بودند، وى وارث نگرش دينى يهودى شد.حتى بدعتهاى او دريهوديت، واجد اصول بنيادى همين دين است. يهوديت در طول قرنها دينى توحيدى با سويهاى اخلاقى بود.بر طبق نص كتاب مقدسعبرى (عهد عتيق مسيحى)، خداوند متعال مطران يهودى ابراهيم را به رابطهاى خاص فرا خواند (سفر پيدايش، 15 ـ 14) .ابراهيم و اعقابش مىبايست بر اساس ميثاقى با خداوند زندگى كنندكه آنان را از مردمان حول و حوش آنها متمايز مىكرد، مردمانى كه خدايانشان در واقع چيزى جزنيروهاى طبيعت نبودند.اين ميثاق با نبوت موسى كه بعدها شارع اعظم يهوديت قلمداد شد،بيش از پيش اهميت يافت.مطابق آنچه در سفر خروج«~ (Exodus) ~»آمده است، خداوندبنىاسرائيل را از اسارت در مصر رهايى بخشيد و در كوه سينا به رابطه ميثاقى خود با آنانرسميت داد.آن شريعتى (تورات) كه بر طبق كتاب مقدس با موسى بر فراز كوه سينا آغاز گشت،بعدها به شالوده يهوديت تبديل شد.طى دوره موسوم به «داوران» (يا رهبران فرهمند)، و نيز در طول سلطنت كوتاه داود«~ (David) ~»و سليمان«~ (Solomon) ~»، خداى اين رابطه ميثاقى (به نام يهوه«~ [(Yahweh)] ~»كارسازترين نيروى تاريخ فلسطين است.طى دوره موسوم به «رسولان» ، يعنىزمانى كه فلسطين تجزيه شد و هر دو ناحيه شمالى و جنوبى آن به دست بيگانگان افتاد، يهوه وميثاق كما كان واجد اهميتى بنيادى بودند.[SUP] (2) [/SUP] از نظر برخى مفسران، واژه «يهوديت» كه از نام قبيله يهوديه«~ (Judah) ~»در جنوب فلسطينمشتق شده است، مشخصا به رويدادهاى دينى و فرهنگى از زمان بازگشت بنىاسرائيل از بابل بهفلسطين در سال 538 پيش از دوره مشترك مربوط مىشود.وجه مشخصه دين بنىاسرائيل پساز بازگشت از تبعيد، مقاومت در برابر هر گونه تأثير تمدنهاى ديگر بود، تمدنهايى كه ممكن بوددين آنان را دگرگون و يا در خود مستحيل كنند.يهوديان با رعايت دقيق سنن اوليه و ميراث دينىخود، آن سنن و ميراث را متعصابه حفظ كردند.آنان كه به فلسطين بازگشتند شريعت خود را بهدقت تفسير كردند و معبد سليمان را به منزله مركز كيش خود مجددا ساختند.نخستهخامنشيان و سپس اسكندر مقدونى و اخلافش (سلوكيان [SUP] (3) [/SUP]) بر آنان حكومت كردند.تعدادكثيرى از يهوديان بيرون از فلسطين باقى ماندند، اما چه در خارج از فلسطين و چه در داخل آن،فرهنگ يونانى كه اسكندر مقدونى ترويج داده بود به زندگى يهوديان نفوذ كرد.مكابيان«~ (Maccabees) ~»و هسمونيان«~ (Hasmoneans) ~»شورشى در سدههاى اول و دوم براى مدتى بهيهوديان استقلال سياسى دادند، ليكن در سال 63 پيش از دوره مشترك پمپى«~ (Pompey) ~»حكمران روم، سوريه را به امپراتورى روم ضميمه كرد و بيت المقدس را به اشغال درآورد.بدين ترتيب فرهنگ نسلهاى پيش از عيسى، محصول ايمان كتابى فلسطينيان باستان، تأثيرهاىناشى از فرهنگ يونانى و حضور نظامى امپراتورى روم بود. به رغم سلطه امپراتورى روم بر فلسطين، يهوديان از انديشههاى ديرينه خويش دربارهحكومت دينى دست نشستند.حتى به هنگام تبعيد در سرزمينهاى خارج از فلسطين، يهوديان درجرگههاى بسيار منسجم گرد هم آمدند تا بتوانند سنن دينى خويش را زنده نگه دارند.درمجموع، يهوديان كه جمعيتشان در فلسطين حدود نيم ميليون نفر و در تبعيدگاههايشان در خارجاز فلسطين به هفت الى هشت ميليون نفر (يعنى تقريبا ده درصد كل جمعيت امپراتورى روم)مىرسيد، امكان يافتند كه در عين ممانعت ناچيزى كه روميان به عمل مىآوردند كما كان مطابقبا سنتهاى خود زندگى كنند. در روزگار عيسى، گروههاى گوناگون ديانت يهودى اهميتى يكسان براى شريعت و سياستقائل نبودند.سامريان كه اغلبشان در شمال بيت المقدس و ايالت يهوديه مىزيستند، كافر قلمداد مىشدند زيرا از نظر آنان تورات صرفا اسفار خمسه«~ (Pentateuch) ~»را در بر مىگرفت (يعنى فقطپنج كتاب موسى را) و نيز معبد بيت المقدس خانه خدا نبود.اسنيان«~ (Essenes) ~»راهبانى بودندكه در نقاط دور افتاده فلسطين و بويژه در كرانه بحر الميت مىزيستند زيرا از نظر آنان عبادت درمعبد سليمان و همين طور برگزارى ديگر مناسك عمومى دينى، عملى مكروه تلقى مىشد. «متعصبان»«~ (Zealots) ~»گروه سياسى ستيزهجويى بودند كه از فرط مخالفت با اشغال فلسطينتوسط روميان، مبادرت به اعمال تروريستى مىكردند و نه فقط روميان بلكه حتى هموطنانيهودى خويش را كه به اندازه كافى ميهن پرست نمىدانستند هدف حملات خود قرار مىدادند. اما عمدهترين گروههاى يهوديت رسمى، عبارت بودند از صدوقيان«~ (Sadducees) ~»وفريسيان«~ (Pharisees) ~».صدوقيان گروهى اشرافى و عمدتا روحانى بودند كه به منظور حفظ سنندينى با امپراتورى روم همكارى كردند.آنان در دعا و نيايش همگانى در معبد سليمان تأثيربسزايى باقى گذاشتند، اما در ميان عامه مردم چندان طرفدارى نيافتند.صدوقيان صرفا شريعتمكتوب (اسفار خمسه و به ميزانى كمتر كتب انبياى عهد عتيق) را قبول داشتند و آن را در ظاهررعايت مىكردند.آنان هراسى از فرهنگ يونانى به خود راه نمىدادند، چرا كه اعتقاد داشتندخداوند اخلاقيات كتاب مقدس را در ميان غير يهوديان نيز اشاعه داده است.صدوقيان در تلاشبراى حفظ موجوديت قهوم يهود، بسيارى از اعمالى را كه فريسيان بسيار مهم تلقى مىكردند،كم اهميت جلوه دادند. فريسيان گروهى غير روحانى و با نفوذتر از صدوقيان بودند.ايشان اعقاب مؤمنانى بودند كهدر دوران پس از جنگ استقلال مكابيان (حدود سال 125 پيش از دوره مشترك) به دفاع از دينخود پرداختند و در مخالفت با شيوع فرهنگ يونانى، ثابت قدمانه بر شريعت صحه گذاردند.فريسيان كه بر مطالعه دقيق تورات اصرار مىورزيدند، در همه جاى فلسطين حضور داشتند وكنيسههايى را كه يهوديان خارج از بيت المقدس در آنها براى عبادت و مطالعه گردهم مىآمدندتحت نفوذ خود درآورده بودند.گر چه آنان از ديرباز به شدت ميهن پرست بودند، ليكن در زمانهعيسى توجه آنها عمدتا به شريعت يهودى (تورات) معطوف بود. فريسيان به طور غريزى جزئيات شريعت را مو به مو رعايت مىكردند.عيسى با اين غريزهتخالف مىورزيد، زيرا اعتقاد داشت كه نص شريعت مىتواند به زيان روح آن باشد امروزهنگرش محققان درباره فريسيان، تأييد آميزتر از نگرش نسلهاى گذشته مسيحيان است و واژه «فريسى» را ديگر به صورتى تحقير آميز به كار نمىبرند.فريسيان تنها گروه از رهبران دينى بودندكه پس از تخريب معبد سليمان و تبعيد بنىاسرائيل به دنبال سركوب شورش يهوديان در سال70 دوره مشترك توانستند به بقاى خويش ادامه دهند.آنگاه كه مناسك دينى و مراسمقربانى كردن در معبد ديگر ممكن نبود، فريسيان بيش از پيش عبادت و مطالعه در كنيسهها راترويج كردند .ديرى نگذشت كه آنان مجموعه سنن شفاهى را تدوين كردند، مجموعهاى كه دريهوديت «ميشنا»«~ (Mishnah) ~»و تلمود«~ (Talmud) ~»نام گرفت.بدين ترتيب فريسيان مبدع يهوديتىبودند كه در دوره مشترك (تاريخ مشترك مسيحيان و يهوديان) سلطه داشته است. [h=3]زندگى و شخصيت عيسى[/h] عيسى وارث اين تاريخ بود.ظاهرا زندگى او براى تاريخ نگاران بىدينى كه اندكى پس از دوره وزمانه او تاريخ مىنوشتند، چندان مهم نبود.با اين همه، اشارات گذراى تاريخ نگاران رومى (ازقبيل جوزيفس[SUP] (4) [/SUP]، پلينى[SUP] (5) [/SUP]، تاسيت[SUP] (6) [/SUP]و سويتوينوس[SUP] (7) [/SUP]كه همگى در دوره و زمانه عيسى يا اندكىپس از آن مىزيستند) و نيز آن دسته از اسناد مسيحيت كه جزو كتاب مقدس نيستند (مانند انجيلتوما«~ ([Thomas]) ~»جاى هيچگونه ترديدى درباره وجود عيسى باقى نمىگذارند.عيسى در سال 6يا 7 پيش از دوره مشترك در شهر بيت لحم به دنيا آمد، در ناحيه شمالى فلسطين موسوم به جليلزندگى كرد و در حدود سالهاى 30 و 33 دوره مشترك در شهر بيت المقدس ديده بر جهانفرو بست.[SUP] (8) [/SUP]شايد بتوان گفت جنبه عمومى زندگى او در سال 27 يا 28 دوره مشترك آغاز شد،يعنى زمانى كه يحيى او را غسل تعميد داد.تا پيش از آن زمان، وى به احتمال قوى در شهرناصره واقع در ناحيه جليل مىزيسته و از راه نجارى گذران عمر مىكرده است.از آنچه در اناجيلآمده است چنين بر مىآيد كه عيسى پس از تعميد شدن، احتمالا به سبب احساس نوعى بحراندر پيشه خود، در صحراى يهوديه عزلت گزيد [SUP] (9) [/SUP]و سپس مبلغ نويد مسرت بخش فجر پادشاهىخداوند شد. (منبع اصلى اطلاعات ما درباره عيسى، اناجيل هستند، ولى نبايد تصور كرد كهرخدادهاى تاريخى در آنها بى طرفانه شرح داده شدهاند .در واقع، اناجيل تفسيرهايى دينى اززندگى، مرگ و تعاليم عيسى هستند كه به دست مؤمنان و براى مؤمنان نوشته شدند، آن هملااقل پس از يك نسل تجربه كليسايى.به همين دلايل، بايد ادعاهاى مطرح شده در اناجيل را ازديدگاهى نقادانه در نظر گرفت). عيسى علاوه بر موعظه كردن، بيماران را نيز شفا مىداد و ارواح خبيث را از روان جن زدگانبيرون مىراند.ياور مستضعفان و محرومان اجتماعى بود، به زنان و كودكان بسيار احسانمىكرد و با سختگيريهاى برخى از فريسيان و تندرويهاى انقلابى «متعصبان» مخالف بود.او در رأس گروه كوچكى از افراد دورهگرد، نواحى شمالى فلسطين را زير پا گذاشت و ملازمات فجرحكومت خداوند را براى همگان برشمرد.اين ملازمات بسيارى از عوام را شگفت زده كرد، اماعمدتا باعث موضعگيرى خصمانه دستگاه مذهبى حاكم شد.ظاهرا رهبران دينى تصورمىكردند كه عيسى با اولويت دادن به عشق به خدا و عشق به همسايه بر شريعت، باعث هرج ومرج اجتماعى مىشود . پس از اينكه شاه هيروديس«~ (Herod) ~»سر از تن يحيى تعميد دهنده جدا كرد (انجيل متى«~ [Matthew] ~»، باب 14، آيات 1 الى 10)، عيسى از جليل به بيت المقدس رفت.مطابق آنچه دراناجيل آمده است، وى پيروزمندانه به بيت المقدس وارد شد و با بازرگانانى كه در محوطهبيرونى معبد سليمان به كسب و كار اشتغال داشتند روياروى گشت.اين امر، تعارض او با رهبرانيهود را به اوج خود رساند و در نتيجه، حكمرانان رومى شهر، وى و حواريونش را پس از شركتدر مراسم عيد فصح [SUP] (10) [/SUP]دستگير كردند.اعضاى مجلس سياسى يهوديان موسوم به صنهدرين«~ (Sanhedrin) ~»او را مورد بازجويى قرار دادند و به اتفاق آرا حكم كردند كه عيسى به دليل كفرگويىو ادعاى برخوردارى از قدرتهاى الهى (مانند قدرت بخشايش گناهان)، سزاوار مرگ است.قاضىرومى پنطيوس پيلاطس«~ (Pontius Pilate) ~»عيسى را خطرى براى آرامش اجتماعى دانست ودستور داد وى را شلاق بزنند و مصلوب كنند.پس از مرگ عيسى، حواريونش مدعى شدند كه اوبار ديگر زنده شده و خود را به آنان نمايانده است.آنها شروع به تبليغ كردند كه عيسى پس ازمرگ قيام خواهد كرد و لذا مسيح موعود است، و بدين ترتيب ديرى نگذشت كه فرقه يهودىجديدى به وجود آمد.هنگامى كه وحدت مجدد با يهوديت ديگر ناممكن شد، اين فرقه به نطفهيك دين جديد تبديل گشت. حتى اين زندگينامه مختصر نيز مملو از نكات نامعلوم و فاقد قطعيت است، زيرا منابع اصلىآن (اناجيل) يك نسل پس از مرگ عيسى نوشته شدند و مشحون از مفروضات نشأت گرفته ازايمان به عيسى هستند.ارائه تصويرى دقيق از شخصيت و تعاليم عيسى، امرى است دشوارتر.بااين همه اغلب محققان با اين ادعا موافقاند كه وى شخصيتى خارق العاده داشته است.مثلامحقق يهودى معاصر گزاورميز عيسى را معجزهگرى مقدس مىداند و بر ديدگاه محقق ديگرىصحه مىگذارد كه پيشتر گفته بود در احكام اخلاقى عيسى، «والايى و رجحان و اصالتى وجوددارد كه در هيچ يك از ديگر احكام اخلاقى عبرى سابقه نداشته است، همان گونه كه مثلهاى«~ (Parables) ~»او مبين هنرى شگرف و بىهمتاست.»[SUP] (11) [/SUP] به زعم محققان مسيحى از قبيل لوكاس گرولنبرگ، در پس احكام اخلاقى و مثلهاى عيسى اطمينانى فوق العاده به خدا و ميثاق يهوديان نهفته است. [SUP] (12) [/SUP]ظاهرا عيسى با الفاظى خودمانى بهخداوند اشاره مىكرد و او را «پدر» مىخواند.وى با اطمينان از حمايت هميشگى اين پدر،بى هيچ قيد و بندى به همه جا مىرفت و با هر كس كه به نزدش مىآمد مراوده مىكرد.به نظرمىرسد كه اين امر او را به عاملى بحران ساز تبديل كرد.آنان كه بى قيد و بند بودن عيسى واطمينان مطلق او به نيكى خداوند و حمايت هميشگىاش از او را در مىيافتند، مىتوانستندخود را رها كنند و به آنچه كتاب مقدس «ايمان» مىنامد نايل شوند.يعنى به تعهدى از صميمدل، شفاى بيماران و بيرون راندن ارواح خبيث از روان جنزدگان به دست عيسى را با توسل بهچنين ايمانى به بهترين نحو مىتوان از ديدگاهى روانشناختى توجيه كرد.آن كسانى هم كهنمىخواستند يا نمىتوانستند وجود چنين ايمانى را در خود به عيسى نشان دهند، از او كنارهمىگرفتند.به نظر بسيارى از مردم، عيسى مبانى سنن آنها را سست مىكرد و توقعاتش براىايجاد تحول، زياده از حد بود.بدينسان بود كه معاصران او به گروههاى مختلفى تقسيم شدند.شخصيت عيسى چنان نافذ بود كه گهگاه اعضاى خانوادهاى واحد، درباره او مواضع ونگرشهايى مغاير هم داشتند. از سوى ديگر، اگر آنچه را در اناجيل آمده است بپذيريم، آنگاه بايد گفت كه عيسى به مفهوممتعارف كلمه «شخصيتى نافذ» نبود.وى غالبا رفتارى ملايم و شاعر مآبانه از خود نشان مىداد.او براى تسلط يافتن بر دستگاه دينى، مبادرت به جنگ يا هراساندن زنان و كودكان نكرد.در واقع،حتى آنان كه به لحاظ دينى مطرود قلمداد مىشدند (گناهكاران)، وى را خوش برخوردمىيافتند .وى از فرط اعتقاد به اينكه خداوند پدرى مهربان است و دوران جديدى از رابطهدوستانه و صميمانه با خدا در پيش روى قرار دارد، به گناهكاران پيشنهاد بخشايش مىكرد.نويدمسرت بخش او به معناى آغازى جديد [در رابطه انسان و خدا] بود، زيرا به زعم او عشقمىتوانست زخمهاى ديرينه را التيام بخشد.عشق مىتوانست موجب آشتى دشمنان شود وحتى اشخاص دلسرد را با خودشان آشتى دهد.عيسى با برخوردارى از چنين نگرشى، ظاهراعالم هستى را پرشور و زيبا قلمداد مىكرد.او عاشق مرغان آسمان و گلهاى سوسن بود، گلهايىكه خداوند دشتها را مملو از آنها كرده و شكوه بخشيده بود.او ناظر اين حوادث كوچك اماشور آفرين بود كه بيوه زنان بخشى از اندك دارايى خود را براى كمك به معبد سليمان مىبخشندو شبانها براى نجات جان يك ميش هر مشكلى را به جان مىخرند.عيسى با تأمل دريافت كهگرچه عامه مردم غالبا همچون فرزندانى ناسپاس رفتار مىكردند، ليكن خداوند چنان مشحون ازمهر پدرى بود كه خطاهاى آنان را بىدرنگ مىبخشيد.عيسى بيش از هر چيز به فرزندى چنين پدرى مباهات مىكرد. [h=3]تعاليم عيسى[/h] عيسى اعتقاد داشت كه پادشاهى خداوند اين امكان را به طور بالقوه براى همگان فراهم مىآوردتا از زندگى الوهى برخوردار شوند.در دوره و زمانه او، يهوديان بسيار اميدوار بودند كه خداوندسرانجام آنان را از يوغ بيگانگان رهايى خواهد بخشيد.آنها در مخيله رؤيا پردازشان همواره آزادىو عدالتى را مجسم مىكردند كه حكومت خداوند بر ايشان به ارمغان مىآورد.اين تصورات درباطن عيسى جاى گرفته بودند.وى به سبب حس صميميت با خداوند، مروج اين عقيده بود كههر كس به پدر او ايمان آورد مىتواند به همان حس صميميت نايل شود.آنچه عيسى براىاثبات رسالتش در اعلام كردن پادشاهى خداوند انجام مىداد (شفاى بيماران و معجزه)، از رابطهاو با پدرش سرچشمه مىگرفت.اين كارهاى عيسى، توجه مخاطبانش را از خود او به خاستگاهالوهى او معطوف مىكرد.از نظر او، شالوده سعادت انسان (خواه سعادت يك فرد و خواهسعادت جامعه)، رابطه صحيح با خداوند بود.البته اين از اعتقادات سنتى يهوديان بود، اماعيسى جنبه شخصى آن را مؤكد كرد.از آنجا كه طليعه حكومت خداوند آغاز شده بود (و گواه اينامر، تجربه و كارهاى عيسى بود)، اكنون سعادت انسان در گرو صميميتى عاشقانه با خدا بود.پيروان او مىبايست همچون كودكانى معصوم، از هر حيث خود را تحت حضانت خداوند قراردهند.در واقع، لفظ «ابا»«~ (Abba) ~»[«اى پدر»] كه عيسى به كار مىبرد، از جمله الفاظى است كهكودك نو پا براى اشاره به پدر خود بر زبان مىآورد و مىتوان آن را مترادف «بابا» يا «مامان»دانست .رابطه مؤمن با خداوند مىبايست تا اين حد خودمانى و صميمى باشد. دومين ركن تعاليم عيسى، عشق به همسايه بود. «شما»[SUP] (13) [/SUP]تأكيد كرده بود كه يهوديانمىبايست از صميم دل به خداوند عشق بورزند و خاخامهاى همعصر عيسى در تعاليم خويشبر عشق به همسايه اصرار مىورزيدند.پس مىبينيم كه در هيچ يك از اين دو زمينه مهم، تعاليمعيسى كاملا هم بديع نبود.اما درست همان طور كه تعاليم او درباره عشق به خداوند مبتنى بررابطهاى صميمانهتر از «شما» بود، ايضا تعاليمش در باب عشق به همسايه نيز پرشور و هيجانتربود.در پاسخ به كسى كه پرسيده بود «همسايه من كيست؟» ، عيسى مثل «سامرى نيكو سرشت»را ذكر كرد (انجيل لوقا، باب 10، آيات 30 الى 37) [SUP] (14) [/SUP].اين مثل دلالت بر اين دارد كه همسايگى،تمايزهاى يهودى و سامرى، يا سنتى«~ (Orthodox) ~»و ملحد، و هموطن و بيگانه را بر نمىتابد. همان گونه پولس«~ [(Paul] ~»يكى از حواريون عيسى) بعدها دريافت، همسايگى از مرزهايىهمچون زن و مرد، يا غلام و آزاد فراتر مىرود (رساله پولس رسول به غلاطيان«~ [Galatians] ~»،باب 3، آيه 28) .پادشاهى خداوند و كليساى مسيح، تعاريف جديدى از همسايگى را مىطلبيد.مطابق تعريفى كه عيسى ارائه مىداد، هر انسان همنوع نيازمندى، سزاوار دوست داشته شدناست.به عبارت ديگر، هر انسان ديگرى كه به صورت خدا آفريده شده[SUP] (15) [/SUP]، استحقاق دارد كههمچون ما با او رفتار شود. دو اصلى كه فوقا بر شمرديم مبين عمق ساختار تعاليم عيسى هستند و همان گونه كه كارلرانر نشان داده است، هر دو با يكديگر همخوانى دارند. [SUP] (16) [/SUP]شايد بتوان گفت در خور توجهترينجلوه اين وحدت، در انجيل متى (باب 25، آيه 40) به چشم مىخورد.در آن آيه مىخوانيم كهپادشاه (مظهر خداوند) خطاب به كسانى كه درباره زندگىشان به قضاوت نشسته است چنينمىگويد: «واقعا به شما مىگويم آنچه به يكى از اين برادران كوچكترين من كرديد [كارى نيك،مانند اطعام گرسنگان يا تأمين پوشاك مستضعفان]، به من كردهايد.» عين همين عقيده در رسالهاول يوحناى رسول، باب 3، آيه 17 بيان شده است: «ليكن كسى كه معيشت دنيوى دارد و برادرخود را محتاج ببيند و رحمت خود را از او باز دارد، چگونه محبت خدا در او ساكن است؟»عشقى كه عيسى به پدر خويش مىورزيد و عشقى كه عيسى از جانب پدرش در آنچه خود «روح» مىناميد حس مىكرد، مىبايست به صورت نيكوكارى در حق همنوعانش لبريز مىشد.بر عكس، عشقى كه هر كس نسبت به همنوعانش از خود بروز مىدهد، به رغم آنكه ممكن استعشق غريزى و ارتجالى به نظر آيد، از خداوند كه سرچشمه كل آفرينش است سرچشمهمىگيرد .پس تعاليم عيسى در اصل چيزى جز تجربه عشق و قدرت آن نبود.تفسيرهاى او دربارهشريعت نيز همچون معجزاتش در شفاى بيماران و بيرون راندن ارواح خبيث از روان جن زدگان،از عشق او نشأت مىگرفت. محققان معاصر به ما مىگويند كه در تعاليم دينى، شكل و محتوا از يكديگر جدا نيستند وجا دارد همين گفته را درباره تعاليم عيسى نيز صادق بدانيم.وى تعاليم خود درباره پادشاهىخداوند و فرمان دو وجهى عشق را غالبا به شكل مثل بيان مىكرد.عيسى از طريق داستانهايىملموس و پر معنى (مانند داستان سامرى نيكو سرشت) مىكوشيد كارى كند كه شنوندگانشتصورات ديرينه خود را كنار بگذارند و دريابند كه حكومت خدا موهبتى است از هر حيث نيكو.در سنن دينى ديگر نيز به نظاير اين گونه تعليم از طريق مثل بر مىخوريم (مثلا در «كوان» هاى[SUP] (17) [/SUP] ذن بوديستها) .در اين زمينه، ذن بوديستها همان هدف عيسى را دنبال مىكنند.[SUP] (18) [/SUP]خدايا بودا ـ ذات تجربه غايى دينى، رازى است كه گفتار و ادراك معمولى از بر ملا كردن آن عاجز است.در نزد عيسى آن راز، غايت يا اشباع شور آفرين عشق الهى است.خداوند بسيار نيكوتر است ازآنچه بتوان تصور كرد، و بسيار بهتر از آنچه ما هستيم، چندان كه اگر بخواهيم به واقعيت الوهىپى ببريم بايد نخست ذهنمان را از همه مفروضات تنگ نظرانه پاك كنيم. سرانجام زمامداران يهودى متقاعد شدند كه بايد عيسى را از ميان بردارند.به احتمال قوىدليل اين امر آن بود كه عيسى شالوده زندگانى دينى را از شريعت موسى به عشقى كه خودمالامال از آن بود تغيير داد.چه بسا خود او نيز حدس زده بود كه اين تغيير بنيانى به بهاى جان اوتمام خواهد شد، زيرا در انجيل يوحنا، باب 15، آيه 13، از قول او گفته مىشود كه وى اعتقادداشت عشقى بزرگتر از فدا كردن جان خويش در راه دوستان وجود ندارد.البته مسيحيان ويهوديان همواره در تفسيرهايشان راجع به اينكه عيسى جان خود را چگونه فدا كرد، با يكديگراختلاف نظر داشتهاند.از نظر مسيحيان، تصليب عيسى مبين اوج عشق الهى و رضامندىخداوند براى تحمل مرگ به خاطر انسانهاست.اما از نظر يهوديان، تصليب او نشان دهنده نوعىخفت (مرگ به صورت يك بزهكار) و قساوتى مغاير با عشق الهى است.بدين ترتيب، اگربگوييم كه اصل قضيه در تفسير عيسى صليب است، چيزى بيش از يك جناس را بيان كردهايم.[SUP] (19) [/SUP] [h=3]مسيحيت به روايت پولس[/h] اصل قضيه در تفسير پولس از عيسى يقينا صليب بود: «زيرا يهود آيتى مىخواهند و يونانيانطالب حكمتاند، ليكن ما به مسيح مصلوب وعظ مىكنيم كه يهود را لغزش و امتها را جهالتاست، ليكن دعوتشدگان را ـ خواه يهود و خواه يونانى ـ مسيح قوت خدا و حكمتخداست.» (رساله اول پولس رسول به قرنتيان«~ [Corinthians]، ~»باب 1، آيات 22 الى 24) به زعمپولس، خداوند عمق گناهان انسان و عمق عشق الهى را بر روى صليب نشان داده بود.پدر بازنده كردن عيسى از ميان مردگان، آفرينشى جديد را آغاز كرده بود.نظم كهن آدم ابو البشر با مرگبه غايت و سرانجام خود رسيده بود.نظم جديد مسيح («آدم دوم») ساختارى نو به نژاد بشربخشيد.نافرمانى آدم ابو البشر به مرگ انجاميده بود، حال آنكه نافرمانى مسيح به حيات وجاودانگى و برخوردارى از رحمت الهى منتهى شد.بدين ترتيب، بنيان الهيات پولس مرگ ورستاخيز عيسى بود.همچون «گوئل»«~ ([goel] ~»«رستگارى بخش» شريعت خانوادگى يهود)،عيسى آن كسانى را كه گناه به بردگى كشانده بود، به دنياى ايمان باز خريد.در نتيجه، ابناى بشر ديگر مىتوانستند از آزادى فرزندان خدا برخوردار شوند (رساله پولس رسول به روميان، باب 8،آيه 21) . پولس كه ابتدا از جمله يهوديانى بود كه مسيحيان را مورد ايذا و اذيت قرار مىدادند، پس ازيك بار لقاى عيسى به مسيحيت گرويد و از آن پس تربيت فريسى و توان فوق العاده خود را درراه اشاعه مسيحيت به كار گرفت.وى با سفر به تمامى نواحى شرق مديترانه كليساهايى جديدتأسيس كرد و با تعديلى عمده، بند ناف كليساى مسيحى جديد را از يهوديت قطع كرد، به اينترتيب كه ضمن مجاز دانستن گرويدن غير يهوديان به مسيحيت، اعلام كرد كه شريعت موسىهيچ التزامى براى آنان نخواهد داشت.پولس گفت كه آنان به ختنه يا رعايت احكام روزه يهودياننيازى ندارند، زيرا خداوند در وجود مسيح دست به كارى تازه زده بود، رحمتى ايزدى كه شريعتموسى صرفا مقدمات آن را فراهم آورد.شريعت موسى در جاى خود مفيد بود، اما دست كم براىپيروان مسيح ديگر كنار گذاشته شده بود.خداوند به جاى آن شريعت، ارشاد درونى «روح القدس» و ارشاد بيرونى مقررات كليسا را قرار داده بود. نامههاى پولس نشان مىدهند كه كليساهاى نو بنيادى كه وى تأسيس كرد، در بدو امر همهملازمات ايمان مسيحى را در نيافتند.غسل تعميد بر غوطهور شدن در مرگ و رستاخيز مسيحدلالت مىكرد، به نحوى كه از آن پس انديشيدن به جاودانگى ناممكن بود، در حالى كه مسيحياناوليه از قبيل قرنتيان، تسالونيكيان (Thessalonians) و غلاطيان كه پولس خطاب به آناننامههايى نوشت، همگى همچنان از بارهاى بدن رنج مىبردند.پولس آميزهاى عاقلانه ازقاطعيت و ترحم براى آنان بود.او با پيشبرد مدبرانه امور كليسا، اهميت و نفوذ مسيح را در ميانمردم گسترش داد.وى رسالات اوليه خود (مانند رسالهاش خطاب به تسالونيكيان) را با اميد بهبازگشت قريب الوقوع مسيح به رشته تحرير در آورد.در رسالاتى كه در ميانه عمر نوشت (يعنىدر رسالاتش خطاب به فيليپيان«~ [Philippians] ~»، غلاطيان، قرنتيان و روميان)، تأكيد كرد كه روحمسيح كه همچنان باقى است بازگشت او را تضمين مىكند.واپسين رسالات پولس (خطاب بهكولسيان«~ [Colossians] ~»و افسسيان«~ [Ephesians] ~»كه احتمالا به دست مريدان پولس نوشتهشدهاند)، تأملاتى درباره تعالى مسيح در كائنات و برنامه عظيم خداوند براى رستگارى بشرند.نمونهاى از بينش كمال يافته پولس را در رساله او به افسسيان، باب 1، آيات 3 الى 10 مىتوانديد :متبارك باد خدا و پدر خداوند ما عيسى مسيح كه ما را مبارك ساخت به هر بركت روحانى در جايهايى آسمانى در مسيح، چنانكه ما را پيش از بنياد عالم در او برگزيد تا در حضور او در محبتمقدس و بىعيب باشيم.ما را از قبل تعيين كرد تا او را پسر خوانده شويم به وساطت عيسى مسيحبر حسب خشنودى اراده خود، براى ستايش جلال فيض خود كه ما را به آن مستفيض گردانيد در آنحبيب.در وى به سبب خون او فديه يعنى آمرزش گناهان را به اندازه دولت فيض او يافتهايم كه آنرا به ما به فراوانى عطا فرمود در هر حكمت و فطانت.زيرا سر اراده خود را به ما شناسانيدبر حسب خشنودى خود كه در خود عزم نموده بود براى انتظام كمال زمانها تا همه چيز را خواهآنچه در آسمان و خواه آنچه بر زمين است در مسيح جمع كند. متألهى به نام جوزف فيتزماير مىنويسد: «مهمترين سهم پولس در الهيات مسيحى، وحدتىاست كه او در كليسا بين آحاد مسيحيان به وجود آورد، وحدتى كه به زعم او از يگانه هدفبرنامه خداوند براى نيل به رستگارى ناشى مىشود.» [SUP] (20) [/SUP]تصوير ذهنى بزرگ در اين ديدگاه راجعبه كليسا، «پيكر مسيح» است.همانند عيسى كه با باطنى كردن شريعت آن را به عشق به خدا و بههمسايه تبديل كرد، در مسيحيت پولس گرايش برخى از فريسيان به باطنى كردن ميثاق تداوميافت.خداوند از طريق مرگ و رستاخيز عيسى، مردمانى جديد آفريده و التزامى نو به وجودآورده بود.اين مردمان جديد «در مسيح» مىزيستند. (تعبير «در مسيح» ، مفهومى شبه مكانى بودكه پولس آن را مىپسنديد). از طريق غسل تعميد و شركت در آئينهاى مقدس كليسا، مؤمنانزندگانى واحدى همراه با مسيح مىداشتند.كودكى الوهى آنان مبتنى بر الگوى ارتباط مسيح باپدر بود.پدر به منظور تحقيق اين پيوند انداموار، مسيح را گسيل كرده بود.پدر، پسر وروح القدس پيكر مسيح را پروراندند تا خانواده الهى گسترش يابد.براى مثال، روح القدس دراعماق وجود مؤمنان حركت مىكند و با نالههايى وصف ناپذير بر ايشان دعا مىكند. (رسالهپولس رسول به روميان، باب 8، آيه 26) بدين ترتيب مىبينيم كه يكى از آراى بنيادين مسيحيت به روايت پولس، تقدس كليساست.به اعتقاد پولس، پيروان كليسا با مسيح عقد ازدواج بستهاند (رساله پولس به افسسيان، باب 5،آيات 21 الى 33) و در شكوه و جلال او شريكاند.به يارى روح القدس، زندگى روزمره آنانمىتواند اين شكوه و جلال را بازتاباند.مؤمنان مىبايست بيش از هر چيز، نوعدوستى راارزشمند شمارند كه بزرگترين موهبت روح القدس است.آنان با دوست داشتن يكديگر به عنوانبرادران و خواهرانى در وجود خدا، مىتوانند درد و رنج زندگى در اين جهان را تحمل كنند وسزاوار اجراى اخروى شوند.در واقع، رستاخيز عيسى دليلى موجه براى ايمان به حيات مجددآنان پس از مرگ بود.به همين سبب، مسيحيتى كه پولس مروج آن بود، تلاشهاى مادى و مزيتهاى دنيوى را خوار مىشمرد و توجه «پيكر مسيح» را به اهدافى متعاليتر معطوفمىدانست. [h=3]پيروان اناجيل مشابه[/h] امروزه محققان عهد جديد برخى از ثمر بخشترين فنون و شيوههاى خود را از جامعه شناسى بهعاريت مىگيرند.تحليلگران امروزى بيش از اسلام خويش از اهميت پس زمينه جامعه شناختىگروههاى اجتماعى آگاهند و لذا درباره جنبشهاى فرهنگى همعصر با الهيات و جماعاتگوناگون عهد جديد به تحقيق مىپردازند.مثلا آنها كشيشهاى خارج از مسيحيت را كه ممكناست بر اسناد عهد جديد مانند افسسيان تأثير گذاشته باشند، بررسى مىكنند.هاوارد كلارك كىتصويرى اجمالى از اين قبيل تأثيرها ارائه مىدهد: «در دستنوشتههاى پاپيروسى افسونها و نيزدر كتيبههاى مربوط به آئينهاى سرى، اشاراتى به روشنگرى«~ (enlightenment) ~»يافت مىشود.نفوذ روشنگرى به متون مسيحى دوران پس از حواريون را در اشارههاى صريح به اشراق عرفانىدر رساله پولس رسول به افسسيان، باب 3، آيه 9 مىتوان ديد («تا پرتو افشانم بر چگونگى آنسرى كه ساليان متمادى در خدا مستور مانده بود...») [SUP] (21) [/SUP] اين فرهنگ يونانى در مسيحيت پولس تأثير گذاشت.به نظر مىرسد كه فرهنگ يهودى بهصورت پس زمينه سه انجيل اول عهد جديد (يعنى اناجيل متى، مرقس«~ [Mark] ~»و لوقا) تأثيربيشترى باقى گذارده باشد، يعنى در اناجيل به اصطلاح مشابه«~ (synoptic) ~»يا «داراى ديدگاهمشترك» .اناجيل مشابه مجموعههايى از سخنان عيسى، يا خاطرات مؤلفان اين اناجيل از اعمالاو هستند كه مطابق با نيازها و فهم و درك مسيحيان اوليه ساكن در فلسطين و سوريه بيانشدهاند .از آنجا كه مؤلفان دو انجيل متى و لوقا علاوه بر منابع خاص خود احتمالا هم به انجيلمرقس دسترسى داشتند و هم به منبعى ديگر (كه منبع «ك» ناميده مىشود و شايد اين «ك»مخفف «كوئل»«~ [Quelle] ~»باشد كه به زبان آلمانى يعنى «منبع»)، هاوارد كلارك كى نتيجه مىگيردكه بايد دست كم چهار نوع الهيات مشابه را توصيف كند.الهيات «ك» ، سويهاى معاد شناسانه دارد،يعنى به چگونگى زندگى در آخر الزمان مىپردازد.در اين گونه از الهيات مسيحى، عيسىبه صورت رهبر و پيامبرى فرهمند معرفى مىشود كه فكر و ذكرش متوجه معاد است.مزايا وآزمونهاى دشوار سلوك مسيحى، نقش پيامبر به منزله پيام آور خدا، فرايند توبه، و نقش عيسىدر مقام آورنده وحى و كارگزار حكومت خدا، از جمله موضوعات مورد علاقه جماعت يا جماعات الهيات «ك» هستند .عيساى الهيات «ك» پس از غسل تعميد و پيكار پيروزمندانه بر ضدشيطان، زمان تصميمگيرى و نبرد معنوى را اعلام مىكند.اين الهيات خصلتى اسرار آميز دارد،گويى كه از گروهى سرچشمه گرفته است كه به دليل پيروى از پيامبرى معاد باور احساسمىكردند جداى از ديگران و تافتهاى جدا بافتهاند.علاوه بر اين، از الهيات «ك» قويا چنينبر مىآيد كه ايمان يعنى استقامت در برابر شدايد، همان گونه كه عيسى استقامت مىورزيد.به همينسبب الهيات «ك» به ما از جمله بشارت مىدهد كه «خوشا به حال شما اى مساكين، زيرا ملكوتخدا از آن شماست.خوشا به حال شما كه اكنون گرسنهايد، زيرا كه سير خواهيد شد.خوشا بهحال شما كه هم اينك گريانيد، زيرا خواهيد خنديد.» (انجيل لوقا، باب 6، آيات 20 الى 21) بسيارى از همين ويژگيهاى معاد شناسانه در انجيل مرقس نيز يافت مىشوند، اما ظاهراجماعتى كه اين انجيل را به وجود آورد به زندگى در فاصله زمان حال و آخر الزمان تن در دادهاست .به همين دليل مرقس به گفتههاى عيسى درباره طلاق، ازدواج، دولت و ثروت علاقه نشانمىدهد .انجيل مرقس مبين فراغتى ذهنى براى تأمل درباره رستاخيز، فرمان اول، آمرزش گناهانو رعايت روز سبت است.[SUP] (22) [/SUP]توجه انجيل مرقس به تفاوتهاى عيسى با مفسران يهودى شريعت،به سبك به كار رفته در برخى از «كتيبههاى بحر الميت»[SUP] (23) [/SUP]شباهت دارد.هاوارد كلارك كى باتركيب اين مشخصهها و ساير خصوصيات انجيل مرقس، عقيده خود را درباره زمينهجامعه شناختى اين انجيل چنين بيان مىكند: «انجيل مرقس در واقع سند تأسيس يك فرقهمسيحى آخر الزمانى است.شواهد ناچيزى براى فرضيهپردازى درباره مبدأ تأليف اين انجيلدر دست داريم، با اين حال، عواملى گوناگون همگى دلالت بر اين دارند كه مبدأ آن، روستاها وشهرهاى كوچك جنوب سوريه بوده است.» (در حدود سال 65 دوره مشترك) [SUP] (24) [/SUP]توجه جماعتىكه انجيل مرقس را به رشته تحرير در آورد، عمدتا به رويدادهاى آخر الزمان معطوف بود.ايناناعتقاد داشتند كه از معرفتى سرى (باب 4، آيه 11) [SUP] (25) [/SUP]و لقاء محرمانه«~ (Private vision) ~»(باب 9،آيات 2 الى 9) [SUP] (26) [/SUP]برخوردارند و آرزوهايشان به فوريت محقق مىشوند (باب 13، آيه 30) [SUP] (27) [/SUP]. پيروان اين فرقه حاضر بودند از خانه و خانواده و زمينشان در راه آرمان خويش بگذرند (باب10، 30) [SUP] (28) [/SUP]و اين نشان مىدهد كه زندگى در فاصله زمان حاضر و آخر الزمان، آنان را كاملاخشنود نمىكرد .اين مسيحيان نظام جماعت خود را تابعى از آزادى لازم براى سفر به اطراف واكناف و اعلام كردن حكومت خدا مىدانستند.همچنين چه بسا نوع ادبى«~ (genre) ~»موسوم به «انجيل» كه احاديثى از گفتههاى عيسى را در روايتى كلى از زندگى و مرگ او ادغام مىكند، ازهمين جماعت سرچشمه گرفته باشد. متى با استفاده از مطالب انجيل مرقس، مضمون فرعى تحقيق بخشيدن به كتاب مقدسعبرى را برجسته كرد.مثلا در شجرهنامه ابتداى انجيل متى، ابراهيم و داود نياكان عيسى دانستهشدهاند و بدين ترتيب داستان عيسى بخشى از تاريخ فلسطين تلقى گرديده است.آنچه در اينانجيل راجع به دوران طفوليت عيسى، غسل تعميد او به دست يحيى و اغواى او توسط شيطانگفته شده، توأم است با اشارات متعدد به متون مقدس.مطالب انجيل متى از نظر ساختار ادبىمتشكل از پنج كتاب است كه هر يك از آنها با عبارت «و چون عيسى اين سخنان را ختم كرد» ازبقيه مجزا گرديده است. (باب 7، آيه 28، باب 11، آيه 1، باب 13، آيه 53، باب 19، آيه 1، باب26، آيه 1) اين تقسيم بندى احتمالا تقليدى عمدى از پنج كتاب موسى است.تباين بارزى كه درتفسير فريسيان از شريعت و تفسير عيسى از آن در انجيل متى به چشم مىخورد، از توجه متى بهمتون مقدس ناشى مىشود.لحن كينه توزانه اين انجيل توجه هر خوانندهاى را به خود جلبمىكند و قويا دال بر آن است كه جماعت به وجود آورنده انجيل متى رقابت سرسختانهاى بايهوديت فريسى داشت.يكى ديگر از علائم يهوديت اين جماعت، موضع آنان در قبال جايگاهشريعت موسى براى مسيحيان است.بر خلاف پولس كه شريعت موسى را از نظر عيسى الغاشده مىدانست، موضع متى اين بود كه مسيحيان مىبايست احكام دينى خود را اكيدا رعايتكنند و از اين طريق بر «كاتبان» (قانونگذاران دينى) و فريسيان پيشى گيرند. (باب 5، آيات 19 و20) [SUP] (29) [/SUP]متى صرفا در مورد احكام غذا خوردن و طهارت براى انجام شعاير دينى تساهل رواداشت و به اين رأى عيسى گردن نهاد كه خباثت از قلب آدمى نشأت مىگيرد و نه از آنچه او لمسمىكند يا مىخورد. به طور كلى، جماعت پيرو متى كليسا را امت راستين [خدا] قلمداد مىكرد.رسالت اصلىكليسا به يهوديان مربوط مىشد و «ميش گمشده» اى كه اين كليسا توقع داشت به انجيل واكنشنشان دهد، عيسى را به شبان ـ پادشاهى كه در كتاب ذكرياى نبى«~ (Zechariah) ~»در عهد عتيق ذكرشده بود مرتبط مىكرد. (باب 21، آيه 5) [SUP] (30) [/SUP]از سوى ديگر، در انجيل متى همچنين گرايشى بههماهنگى«~ (universalism) ~»به چشم مىخورد، زيرا در آن ابراز اميدوارى مىشود كه پيروانجماعت عهد بسته سرانجام همه ملل را در برگيرند . (باب 28، آيه 19) [SUP] (31) [/SUP]عيسى در دل كليسامىزيد (باب 28، آيه 20) [SUP] (32) [/SUP]و متى شيوههاى قضاوت و پايان بخشيدن به اختلافات را به دقتبر مىشمرد (باب 18، آيات 15 الى 20) [SUP] (33) [/SUP]، و اين هر دو دلالت بر كليسايى بنياد گرفته ونهادى شده دارند و نه صرفا فرقهاى آخر الزمانى. انجيل لوقا و كتاب همزاد آن (كتاب اعمال رسولان«~ [Acts] ~»)، خواننده را با جامعه شناسيى آشنا مىكنند كه بيش از پيش مبين خصوصيات دنياى يونانى ـ رومى است.براى مثال، داستانعيسى در بيت المقدس آغاز مىشود (يعنى در مركز دنياى يهودى) و داستان كليسا به سوى رومحركت مىكند (مركز دنياى غير يهودى) .زبان، صناعات بلاغى و الگوهاى ادبى در انجيل لوقامبين تأثيرات فرهنگ يونانىاند، و باب هفدهم كتاب اعمال رسولان خداجويى شاعران وفيلسوفان يونانى را مىستايد.الهيات لوقايى مسئله بازنگشتن مسيح را اين گونه حل مىكند كهمىگويد خدا هم اكنون به واسطه روح القدس در كليسا حضور دارد. (انجيل لوقا، باب 24، كتاباعمال رسولان باب 1) همچنين جارى شدن روح القدس بر زبانها در روز پنطيكاست«~ (Pentecost) ~»، پنجاه روز پس از عيد پاك ([«همه از روح القدس پرگشته به زبانهاى مختلف بهنوعى كه روح به ايشان قدرت تلفظ بخشيد به سخن گفتن شروع كردند»] كتاب اعمال رسولان،باب 2، آيه 5)، دلالت بر رسالتى جهانى دارد كه با رسيدن انجيل به روم (كتاب اعمال رسولان،باب 28، به نخستين اوج خود مىرسد.مؤلف مكررا بر مشيت الهى و آشكار شدن غرض حتمىملكوت تأكيد مىگذارد . بدينسان داستانهاى لوقا درباره سفر خانواده مقدس به بيت لحم،شهادت استيفان«~ (Stephen) ~»و مردد بودن حكمرانان رومى درباره دادخواست قضايى پولس،همه و همه حكايت از علاقه او به آشكار كردن تاريخ ـ رستگارى دارند. علاوه بر مندرجات انجيل مرقس و منبع موسوم به «ك» ، لوقا از زندگينامههاى نوشتهيونانيان و روميان نيز استفاده مىكند و نشان مىدهد كه عميقا باكل دنياى يونانى آشناست.ايننشانهها دلالت بر اين دارند كه جماعت پيرو لوقا، غير يهودى بود و خصلتى جهان وطنى«~ (cosmopolitan) ~»داشت.نشانههايى ديگر كه حكايت از همين امر دارند عبارتاند از نگرشهاىاين جماعت درباره دولت، نقش مهمى كه به زنان اعطا مىكند و تأكيد آن بر آشتى دادنديدگاههاى مختلف در الهيات.در مسيحيت مرقس و پولس مىبينيم كه عيسى به حكومتروميان تن در مىدهد، حال آنكه لوقا در روايتش از مسيحيت به هر طريق كه مىتواند بر اين نكتهتأكيد مىگذارد كه هم عيسى و هم مسيحيان اوليه هر گاه كه به محاكم مدنى روميان آوردهمىشدند، بى گناه شناخته مىشدند.به مرور زمان و با افزايش تعداد مسيحيان، جايگاه آنان درامپراتورى روم به مسئلهاى مبرم تبديل گشت.مسيحيان طى دو سده نخست، همواره مشكلاتىدر روابط عمومى خود داشتند، اما مسيحيت لوقايى خيلى زود به نحوه برطرف كردن اين مسائلپى برد: كليسا با نشان دادن اينكه بارقه آرامش و كارهاى خير است، مىتوانست كذب بودن تمامىاتهامات مربوط به آشوبگرى را ثابت كند. كليساى لوقا همچنين تأكيد مىورزيد كه پيروان عيسى در جماعت مسيحى، افراد گوناگونى را شامل مىشوند: زنان، مستضعفان، صاحب منصبان رومى، سامرىها و حتى كسانى كهروحشان را ارواح خبيث تسخير كرده بودند.كليسا مىبايست همگان را در برگيرد، حتى كسانى كهمورد تحقير يهوديان و اشراف قرار مىگرفتند.در عين حال، الهيات لوقايى درهاى مسيحيت را بهروى يهوديان ثروتمندى كه احكام شريعت را رعايت مىكردند و غير يهوديان تازهمسيحى شدهاى كه احكام شريعت را رعايت نمىكردند، باز مىديد.در واقع، همان گونه كه ازكتاب اعمال رسولان (بابهاى 6، 10، 15، 21) بر مىآيد، كليسا موظف است خود را نهادىدر بر گيرنده و نه طرد كننده بداند و زمينه پايان بخشيدن به اختلافات ديدگاههاى مختلف درالهيات را فراهم آورد.مؤلف اين نوشتهها كه از تيزبينى خاص مبلغان برخوردار بود، تصويرىغير سياسى و صلح جو از كليسا ارائه كرد كه هر كسى صرف نظر از نژاد و جايگاه طبقاتىاشمىتوانست جايى در آن داشته باشد.وى در نگارش انجيل هم لحنى حاكى از نزاكت به كارمىبرد تا غير يهوديان تحصيل كرده را متقاعد كند كه مسيحيت انديشههايى در خور احترام دارد وهم لحنى حاكى از حساسيت، تا بدين وسيله توجه مهربانانه خداوند را شامل حال مستضعفان وافراد معمولى نيز كرده باشد. [h=3]مسيحيت به روايت يوحنا[/h] تجربيات دينى و نيروهاى اجتماعى در پس زمينه نوشتههاى يوحنا (انجيل يوحنا، رسالههاىيوحنا و مكاشفات او)، بعد ديگرى به مسيحيت عهد جديد مىافزايند.ريمند ا.بران كه محققىبرجسته و متخصص در مطالعات مربوط به يوحنا است، اخيرا شمايى از تاريخ جماعت يوحناشامل چهار مرحله ارائه داده و سطوح مختلف سنت در انجيل و رسالات يوحنا را مشخص كردهاست.[SUP] (34) [/SUP]به عقيده بران مسيحيت يوحنايى را احتمالا يهوديان فلسطين ابداع كردند كه انتظاراتتقريبا متعارف مسيحايى داشتند.اينان كه شايد شامل پيروان يحيى تعميد دهنده نيز مىشدند،به سرعت عيسى را به عنوان مسيح پذيرفتند.از نظر آنان، عيسى ادامه دهنده راه داود ومحقق كننده پيشگوييهاى متون مقدس بود و معجزاتش بر نقش مسيحايى او صحه مىگذاشت.رهبر ايشان مردى بود كه عيسى را در دوران نبوتش شناخته و «حوارى محبوب» نام گرفته بود. گروه ديگرى نيز متعاقبا به اين جماعت مبدع پيوست.اين گروه دوم عمدتا يهوديانى رادر بر مىگرفت كه مخالف دين كسانى بودند كه مطابق آئين معبد بيت المقدس به عبادتمىپرداختند .آنان به عيسى ايمان داشتند و سامريان را به كيش خود در مىآوردند.ليكن به اعتقاد ايشان، عيسى پيشتر جانشين داود بود تا جانشين موسى، عيسى نيز همچون موسى به حضور ولقاء خدا رسيده و كلام او را براى آدميان آورده بود. از وحدت اين دو گروه، مسيحيتى «متعالى» حاصل شد كه بر وجود قبلى عيسى به صورت «كلمه»«~ (Logos) ~»يا «كلمة الله» تأكيد مىگذاشت.اين نظريه يهوديانى را كه اين مسيحيان يهودىفلسطينى هنوز با آنان رابطه داشتند برآشفت، زيرا به زعم آنان اين عقيده عيسى را تبديل بهخدايى دوم كرده و ناقض يكتا پرستى يهودى بود.در نتيجه يهوديان طرفداران مسيحيت متعالىرا از كنيسهها بيرون راندند و اين راندهشدگان نيز متقابلا يهوديان را بانى شر محسوب كردند .مسيحيان براى جبران آنچه در يهوديت از دست داده بودند تأكيد ورزيدند كه عيسى تجلىوعدههاى خداوند درباره معاد است. «حوارى محبوب» نقش رهبر را در اين تحول ايفا كرد.در نتيجه اين تحول، كليسا ديدگاه خاصى در قبال معاد اختيار كرد (ديدگاهى كه بر طبق آن،آخر الزمان در عيسى محقق شده بود) و موضعى جدلى نسبت به يهوديت گرفت. بران تصريح مىكند كه اين بازسازى تاريخ مسيحيت يوحنايى، صرفا يك فرضيه است.بهاعتقاد او مرحله اول اين تاريخ، از نيمه دهه 50 دوره مشترك تا اواخر دهه 80 دوره مشترك رادر بر مىگيرد.مرحله دوم احتمالا از حدود سال 90 آغاز شد.مهمترين رويداد اين دوره، گرويدنتعداد كثيرى از غير يهوديان به مسيحيت است.اين امر از نظر مسيحيان يوحنايى خوشايند بود،زيرا «يهوديان» (اصطلاحى كه در نوشتههاى يوحنايى تقريبا تحقير آميز تلقى مىشود) ثابت كردهبودند كه از فهم مقام مسيحايى و شأن پيشاوجودى عيسى عاجزند.جماعت پيرو يوحنا احتمالااز فلسطين به مناطق خارج از آن مهاجرت كردند و عمدتا به آموزش يونانيان پرداختند.همين امرگرايشهاى جهان گرايانه آنان را شدت بخشيد.ليكن تعداد زيادى از غير يهوديان از گرويدن به آنهاسر باز زدند و يهوديان نيز كماكان به مخالفت با آنان ادامه دادند، به نحوى كه جماعت پيرويوحنا متقاعد شد كه جهان تحت سلطه شيطان قرار دارد و تقريبا به طور غريزى با تعاليم عيسىمخالفت مىورزد.گر چه آنان ارتباط خود با كليساى حواريون (كليسايى كه مستقيما به شاهدانعينى عيسى مربوط مىشد) را حفظ كردند، با اين حال مسيحيان پيرو يوحنا ذهنيتى عمدتافرقهگرا و كمتر نهادى داشتند. در مرحله سوم كه حدودا در سال 100 دوره مشترك آغاز شد و رسالات يوحنا ترجمان آنهستند، انشعابى سرنوشت ساز در مسيحيان پيرو يوحنا رخ داد.هواداران مؤلف اين رسالاتاعتقاد داشتند كه براى اينكه كسى فرزند خدا باشد بايد اعتراف كند كه عيسى واجد جسم بودهاست و نيز بايد فرامين كتاب مقدس را محترم بشمارد.كسانى كه از اين تعاليم عدول كردند، فرزندان شيطان (معاند با عيسى) تلقى مىشدند.از آنجا كه عيسى روح حقيقت را به پيروانشارزانى داشته بود، هواداران تعاليم او نيازى به تعليم گرفتن از آدميان نداشتند.آنها با آزمودننيكوكارى همه مدعيان برخوردارى از اين روح، مىتوانستند فرزانگان و صالحان را تشخيصدهند.كسانى كه با هواداران مؤلف رسالات يوحنا مخالفت مىكردند، گروهى جدايى طلب بودندكه عمدهترين اصل اعتقادىشان اين بود كه آن يگانهاى كه از ملكوت آمده بود، آنچنان سرشتالوهيى داشت كه ديگر نمىتوانست به مفهوم كامل كلمه انسان باشد.او متعلق به اين جهان نبودو لذا زندگى او در اين دنيا و يا زندگى مؤمنان هيچ اهميتى براى رستگارى ندارد.فقط مهم استبدانيم كه پسر خداوند به اين جهان آمده بود.به زعم جدايى طلبان، كسانى كه تا آن زمان به ايناصل اعتقاد داشتند، رستگار بودند. چهارمين و آخرين مرحله مسيحيت يوحنايى در اوايل سده دوم دوره مشترك واقع شد.جماعت پيرو رسالات يوحنا دريافت كه صرف توسل به سنت براى مبارزه با جدايى طلبان كافىنيست.به همين دليل، اين جماعت با صحه گذاردن بر تعليم دهندگان رسمى و مرجع اقتدار (پرسبيترها«~ [Presbyters] ~»يا اسقفها) ديدگاههاى خود را به كليساى «بزرگ» يا كاتوليك نزديكتركرد، يعنى همان كليسايى كه با حواريون پيوند داشت و در آن زمان از اقتدارى اكيد و مبتنى برسلسله مراتب برخوردار بود.پذيرفته شدن مسيح شناسى«~ (Christology) ~»متعالى يوحنا دركليساى بزرگ، موجب تسهيل اين ادغام شد و به تدريج گروه پيرو يوحنا با كليساى بزرگ تلفيقگشت. از سوى ديگر، جدايى طلبان كه به احتمال قوى از نظر تعداد پيروانشان در اكثريت بودند، راهارتداد را در پيش گرفتند.آنان با بسط اين نظر كه آن يگانهاى كه از ملكوت آمده بود واجد تمامىصفات انسان نبود، ديدگاههاى منحط غنوصيه«~ (Gnosticism) ~»و دسيتيسم«~ (Docetism) ~»را اختياركردند.به عبارت ديگر، آنها با دو گروه همرأى شدند: يكى آن كسانى كه مىگفتند عيسى صرفاظاهر يك انسان را داشت، و ديگرى آن كسانى كه قائل به وجود قبلى مؤمنان در بهشت بودند.جدايى طلبان همچنين با مانتنيستهاى«~ (Montanists) ~»مرتد همعقيده شدند كه اعتقاد داشتندعلاوه بر آنچه در كتاب مقدس آمده، مطالب ديگرى نيز به آنها وحى شده است.جدايى طلبان بااتخاذ انجيل يوحنا، به رواج آن در ميان غنوصيه كمك كردند. هر جزء از روايت بران درباره تاريخ مسيحيت در خور تحسين است، اما بايد تأكيد كرد كهشرح او درباره مضامين خاص نوشتههاى يوحنا بويژه جامع است.جاى ترديد نيست كه اينكليسا كه حرمت خاصى براى مقام ملكوتى عيسى قائل بود، با مخالفت سرسختانه يهوديانى رو به رو شد كه يكتا پرستى را اصلى تخطى ناپذير مىدانستند، و بر نقش ارشادى روح القدس درباطن مؤمنان تأكيد ورزيد.جناح ميانه روتر مسيحيان يوحنايى به منظور جدا كردن صف خويشاز مرتدان، اصرار مىورزيدند كه عيسى از هر حيث واجد صفات يك انسان (داراى گوشت وپوست) بوده است و آنان كليسا را مرجع آئينهاى عبادى مىدانند.امروزه نوشتههاى يوحنا درعهد جديد، حكيمانهترين تأملات درباره رابطه عيسى با پدر و روح القدس، و نيز هنرمندانهتريننحوه ارائه نشانههاى كلمه«~ (Logos) ~»مجسم در اين جهان تلقى مىشوند.شايد طنز آميز به نظر آيدكه اين گروه ستيزه جو بر صلح و صفا و دوستى برادرانه و خواهرانه مؤمنان نسبت به يكديگربسيار تأكيد مىگذاشت، اما اين تأكيد در عين حال از جمله عوامل مهم در ايجاد تزلزل در اقتدارسلسله مراتبى كليسا بوده است.گر چه تجربه خود مسيحيان يوحنايى نشان مىداد كه براىهدايت مؤمنان از بيرون مرجعيتى قاطع ضرورت دارد، ليكن تجربه آنان همچنين قانعشان كردهبود كه فقط روح ايمان و عشق مىتواند انسان را از درون به اسرار تثليث و حلول لاهوت (خداوند) در ناسوت (عيسى) رهنمون كند. [h=3]مسيحيت در جهان يونانى ـ رومى در حدود سال 100 دوره مشترك[/h] در شرح مختصرمان از مسيحيت يوحنايى، به بسيارى از خصوصيات مسيحيت در پايان قرناول دوره مشترك اشاراتى گذرا كرديم.تا آن زمان نوشتههاى عهد جديد اساسا تكميل شده وساختار اصلى كليسا اساسا تثبيت شده بود.در اين بخش از مقاله، با تكميل تصويرى كه ازمسيحيت ارائه كردهايم، شمايى كلى از وضعيت كليساى حواريون در حدود سال 100 دورهمشترك به دست خواهيم داد. كليسا در پايان سده نخست، نژادهاى گوناگونى را در بر مىگرفت.بر خلاف يهوديت كه تبليغبراى فرا خواندن پيروان ساير اديان را فقط تا حدود معينى مجاز شمرده بود، كليساهاى مسيحىبا همه توان در جهت ارتباط گيرى با غير يهوديان و جلب آنان به مسيحيت تلاش كردند.اينسياست باعث ارتباط تنگاتنگ مسيحيان با فرهنگ يونانى و نيز اديانى كه از شرق به امپراتورىروم راه يافته بودند شد.فرهنگ يونانى نه فقط شامل هنر، معمارى، نمايش و ورزشگاه يونانىمىشد، بلكه فلسفه و اديان پر رمز و راز آن كشور را نيز در بر مىگرفت. در سده نخست، آن فلسفهاى كه بيش از همه نفوذ داشت انديشه ديرينه سقراط و افلاطون وارسطو نبود، بلكه نظريههاى قانون طبيعى فيلسوفانى بود كه به رواقيون و اپيكوريان شهرت يافته بودند.شايد بتوان گفت كه اينان با نكته سنجيهاى خود در الهيات مسيحى سهيم شدند،مثلا در اين آموزه پولس كه از هنگام آفرينش كائنات به بعد، ذات ناديدنى خداوند را (قدرتسرمدى و الوهيتش را) به وضوح از آفريدههايش مىتوان درك كرد ([«زيرا كه چيزهاى ناديده اويعنى قوت سرمدى و الوهيتش از حين آفرينش عالم به وسيله كارهاى او فهميده و ديده مىشودتا ايشان را [منكران را] عذرى نباشد»] رساله پولس رسول به روميان، باب 1، آيه 20) .اديانپر رمز و راز يونانى نيز، هر چند احتمالا به شيوهاى غير مستقيم و نه مستقيما، در مسيحيت تأثيرگذاشتند.در اين اديان بر معرفتى تأكيد گذارده مىشد كه به تازه گرويدگان سعادت اخروى عطامىكرد.اين اديان همچنين شامل آئينهايى سرى بودند كه پيروانشان را به يكديگر پيوند مىداد.مسيحيان اوليه با برجسته كردن معرفت رستگارى بخش و آئينهاى خاص خودشان، به رقابت بااين اديان پرداختند. در اديانى كه از شرق به امپراتورى روم راه يافته بودند، مضامين بارورى (از قبيل ضرب آهنگچرخه گياهان) بسيار مهم تلقى مىشدند.بدين ترتيب، ايسيس«~ (Isis) ~»و اسيريس«~ (Osiris) ~»(كه دراصل خدايانى در اساطير مصرى بودند) شناختى از مرگ و زندگى مجدد به پيروان مسيحيتدادند كه در آن روح سعادتمندانه به بقاى خود ادامه مىداد.ايضا كسانى كه پيرو كيش ميترا بودند (ميترا خدايى ايرانى است كه به خداى خدايان يعنى اهورا مزدا يارى مىرساند، اما بعدها بهخدايى سماوى تبديل شد و سربازان رومى آن را بسيار عزيز مىشمردند)، گاو قربانى مىكردندو براى رهانيدن روحشان به سطوح مختلفى از آسمان صعود مىكردند.حفاريهاى انجام شده درزير مكانى كه امروزه كليساى حضرت اكليمنتس«~ (ST.Clement) ~»در آن قرار دارد، نشان داده استكه عبادتگاههاى ميترائيان داراى محرابها و كلاسهايى بسيار شبيه به يك كليساى مسيحى درهمان حوالى بودهاند. فرقههاى غنوصيه كه به حوزه رقابت سرسختانه مسيحيت اوليه تبديل شدند، با اديان مبتنىبر آئين رمزى و شعائر بارورى وجه اشتراكى داشتند و آن ارائه معرفت رستگار كننده باطنى بهپيروانشان بود.آنان به تفحص در سطوح و ازمنه مختلفى مىپرداختند كه به زعم خودشان برآفرينش كنونى تقديم داشت، و همچنين اين نظر را ترويج مىكردند كه ذات كنونى بشر از سطحىمقدس و روحانى به گنداب تألم آور جسم هبوط كرده است.مسيحيان اوليه در رقابت با غنوصيهمجبور بودند هم از انسان كامل بودن عيسى دفاع كنند و هم اينكه با ادلهاى قانع كننده ثابت كنندمعرفتى كه روح عيسى عرضه مىداشت، متضمن رستگارى حتميترى بود.[SUP] (35) [/SUP] بدين ترتيب مىبينيم كه كليساى صدر مسيحيت در رقابت براى افزودن به تعداد پيروانش، در چند جبهه مىجنگيد: خطاب به يهوديان، عيسى را به عنوان مسيح و تحقق آرزوهاىمسيحيايى آنان توصيف مىكرد، و خطاب به غير يهوديان، عيسى را به عنوان منبع معرفت واقعارستگارى بخش معرفى مىكرد.يهوديانى كه چندان مايل به گرويدن به مسيحيت نبودند، رنج ومحنت عيسى را ننگآور مىدانستند و از اين مىترسيدند كه با مقدس تلقى كردن او، يكتا پرستىرا خدشهدار كنند.به همين دليل، آنان بر اهميت پيروى از شريعت موسى اصرار مىورزيدند.غير يهوديانى هم كه چندان مايل به گرويدن به مسيحيت نبودند، رستاخيز عيسى را باور نكردنىمىدانستند و نمىتوانستند بپذيرند كه او از هر حيث يك انسان همچون همه انسانهاى ديگر بودهاست .در نتيجه، كليسا با احساس تأسف از اين وضعيت كوشيد تا راهى بينابينى را در پيشبگيرد، به اين صورت كه آموزههايش را بر حسب شناختى از مسيح بسط دهد كه در بدو امر همقائل به تقدس عيسى بود و هم قائل به بشر بودن او. آزمايش و خطا و همچنين تأثير اين غريزه ميانه روانه باعث شدند كه امور داخلى كليسابه تدريج به شكل گيرى اصول تلويحى «هم اين، هم آن» منجر شود.به عبارت ديگر، كليسامتقاعد گشت كه هم سنن يهودى مىتوانستند موجب غناى تعهدى اصيل به مسيح شوند و همديدگاههاى غير يهوديان.هم رهبران رسمى مىتوانستند به رواج ايمان يارى رسانند و همفرهمندان مسامحهكار .الهيات لوقا مىتوانست مكمل الهيات متى باشد.مستضعفان و زنانمىتوانستند مكمل مستكبران و مردان باشند.مسيحيت دينى بود با بسيارى ملازمات مهماجتماعى، چرا كه پيروان آن در واقع يك تن بودند و صرفا از فرامين عشق اطاعت مىكردند،ليكن مسيحيت همچنين دين اشخاص منفردى بود كه هر يك در خلوت و جدا از سايران عبادتمىكردند و در واقع، به حكم پولس، هميشه دعا مىكردند ([«هميشه دعا كنيد»] رساله اول پولسرسول به تسالونيكان، باب 5، آيه 17) .دعا و نيايش همگانى هم بر كتاب مقدس مبتنى بود وهم بر آئينهاى مقدس، بويژه غسل تعميد و عشاى ربانى.آب و نان زندگى، اخلاقياتى متعالى بهارمغان مىآورد، ولى آئينهاى توبه نيز براى كمك به گناهكاران و ضعفا از دير باز وجود داشتند.ازدواج امرى مقدس بود و اكثر رهبران اوليه كليسا ازدواج كرده بودند، ليكن بكارت نيز در عينحال امرى مقدس محسوب مىشد.كمال غايى ايمان صرفا با بازگشت خداوند ممكن مىگردد،با اين حال در همين دوره و زمانه حاضر نيز فرصتهاى زيادى براى تهذيب نفس و اعمال خيروجود دارد. بنابر آنچه آمد، وقتى مفسران در توصيف كليساى صدر مسيحيت آن را «كاتوليك» [جامع] مىنامند، منظورشان صرفا اشاره به گسترش نفوذ گروهى دينى در سرتاسر منطقه مديترانه نيست.اطلاق صفت «كاتوليك» تلويحا حاكى از آن است كه اين كليسا به طور غريزىاعتقاد داشت (و اين اعتقاد از آموزه محورى آن ـ يعنى حلول لاهوت [خداوند] در ناسوت [عيسى] ـ ناشى شده بود) كه گستره كامل واقعيت، از اوج الوهيت تا حضيض بشريت، در حوزهصلاحيت كليسا قرار مىگيرد .امپراتورى روم اين آرمان را از شاعر رومى ترنس«~ (Terence) ~»آموخته بود كه همه امور انسانى در حيطه اقتدار آن قرار دارند.شعراى صدر مسيحيت كهبشارتهاى عيسى را مىسرودند، بخش اعظم اين آرمان را پذيرفتند.همان گونه كه پولس در رسالهخود به فيليپيان، باب 4، آيه 8، مىگويد: «خلاصه، اى برادران، هر چه راست باشد و هر چهمجيد و هر چه عادل و هر چه پاك و هر چه جميل و هر چه نيكنام است و اگر علوى هست و اگرچيزى شايسته تحسين است، به آنها بينديشيد.» پىنوشتها: «~ (Northwestern University Press,1967: Evanston,IL) 1. For theoretical background ,see Alfred Schutx ,The Phenomenology fo the Social World ~» «~ .(Winstion,1985: Minneapolis) 2. See Jon D. Levenson,Siai and Zion ~» 3)«~ Seleucids ~»(312 ـ 64 قبل از ميلاد)، سلسلهاى از پادشاهان يونانى. (م) 4)«~ Josephus ~»(100 ـ 37)، تاريخ نگار رومى. (م) 5)«~ Pliny ~»(113 ـ 62)، تاريخ نگار رومى. (م) 6)«~ Tacitus ~»(120 ـ 56)، تاريخ نگار رومى. (م) 7)«~ Suetonius ~»(قرن دوم پس از ميلاد)، زندگينامه نويس و تاريخ نگار رومى. (م) «~ 487 ـ ,PP.475 (Row, 1985 & PHarper :San Francisoc) ,P. 246; Harper,s Bible Dictionary , ed. Paul J.Achtemeier (Row,1980 & Harper: San Francisco) Dufour,Dictionary fl the New Testament ـ 8. See Xaver Leon ~» «~ .140 ـ PP. 131,(Hill, 1979 ـ McGraw: New York) novel Man of Naxareth'75. For a good imaginative account, see Anthony Burgess ـ ,PP.68 (s Sons, 1971'Charles Scribner :New York) The Proclamation fo Jesus : 9. See Joachim Jeremias, New Testament Theology ~» .10 «عيد فصح»«~ (Passover) ~»جشنى است كه يهوديان به مناسبت رهايى خود از اسارت و بندگى در مصر بر پامىكنند. (م) «~ (ThirdPublications,1983 ـ Mystic,CT; Twenty) P. 224. See also Gerard S.Sloyan,Jesus ni Focus,(Collins, 1979/Fontana :London) 11. Geza Vermes, Jesus the Jew ~» «~ .116ـ,esPecially PP. 100 (westminster, 1978: Philadelphia) 12. SeeLucas Grollenberg , Jesus ~» .13 «شما»«~ (Shema) ~»كلمهاى است عبرى به معناى «بشنو» .اين كلمه در ابتداى آيه چهارم از باب ششم سفرتثنيه«~ (Deuteronomy) ~»آمده است. (م) 14.مثل ياد شده در انجيل لوقا«~ (Luke) ~»از اين قرار است: «(30) عيسى در جواب وى گفت مردى كه ازبيت المقدس به سوى اريحا مىرفت به دست دزدان افتاد و او را برهنه كردند و مجروح ساختند و او رانيم مرده واگذاردند و برفتند. (31) اتفاقا كاهنى از آن راه مىآمد، چون او را بديد از كناره ديگر رفت. (32)همچنين شخصى لاوى نيز از آنجا عبور مىكرد، نزديك آمد و بر او نگريست و از كناره ديگر برفت. (33)ليكن شخصى سامرى كه مسافر بود نزد وى آمد و چون او را بديد دلش بر وى بسوخت. (34) پس پيش آمدو بر زخمهاى او روغن و شراب ريخت، آنها را بست، او را بر مركب خود سوار كرد، به كاروانسراى رسانيد وخدمت او كرد. (35) بامدادان چون روانه مىشد دو دينار در آورد، به سرايدار داد و گفت اين شخص را متوجه باش و آنچه بيش از اين خرج كنى، در حين مراجعت به تو دهم. (36) پس به نظر تو كدام يك از اينسه نفر همسايه بود با آن شخص كه به دست دزدان افتاد؟ (37) گفت آنكه بر او رحمت كرد.عيسى وى راگفت برو و تو نيز همچنان كن.» (م) 15.آفريده شدن انسان «به صورت خدا» اشارهاى است به آيات 26 و 27 در باب اول سفر پيدايش : (26) و خداگفت آدم را به صورت ما و موافق شبيه ما بسازيم تا بر ماهيان دريا و پرندگان آسمان و بهايم و بر تمامىزمين و همه حشراتى كه بر زمين مىخزند حكومت كند. (27) پس خدا آدم را به صورت خود آفريد، آفريداو را به صورت خدا، ايشان را نر و ماده آفريد.» آفرينش انسان «به صورت خدا» يعنى انسان آن موجودىاست كه حكومت خدا را بر زمين متجلى مىكند. (م) «~ .249 ـ ,PP.231 (Helicon,1969: Baltimore) in Theological investigations,vol.6 " ,eflections on the Unity of the Love of Neighbour and the Love of GodR» , 16. See KarlRahner ~» (17) «كون»«~ (Koan) ~»در ذن بوديسم به گزارهاى متناقض نما«~ (Paradox) ~»اطلاق مىشود كه راهبان ذن بوديسم باتأمل درباره آن ذهن خود را عادت مىدهند تا نهايتا متكى به خرد نباشد، بلكه به نوعى روشن بينى شهودىنايل شود. (م) «~ .(Crossroad, 1980 :New York) and John Dominic Crossan, Cliffs of Fall,(Fortress , 1977 :Philadelphia) 18. See Norman Perrin, Jesus and the Language of the kingdom ~» 19.نويسندگان مقاله در اينجا با استفاده از تشابه آوايى «صليب»«~ (Cross) ~»و «اصل قضيه»«~ (crux) ~»، نوعى جناسساختهاند. (م) «~ .p.826,(Hall,1968 ـ Prentice: Englewood Cliffs, NJ) in The Jetome Biblical Commentary ,vol.2 ed.R.Brown,J.Fitxmyer,and R.Murphy «,Pauline Theology » , 20. Joseph A.Fitznyer ~» «~ . p.113,(Westminster, 1980 :Philadelphia) 21. Howard Clark Kee, Chiristian Origins in Sociological Perspective ~» .22 «سبت»«~ (Sabbath) ~»يك روز از ايام هفته است (از نظر يهوديان شنبه و از نظر مسيحيان يكشنبه) كه براىعبادت و دست كشيدن از كار مقرر شده است. (م) .23 «كتيبههاى بحر الميت» مجموعهاى از دستنوشتههاى عبرى و آرامىاند كه طى سالهاى 1974 تا 1956 درغارهاى نزديك به بحر الميت كشف شدند.اين دستنوشتهها برخى از متون عهد عتيق و نيز اسنادى را شاملمىشود كه نحوه زندگى پيروان فرقه يهوديى كه اين كتيبهها را نوشتند آشكار مىكند. (م) «~ .(Fortress, 1981 :Philadelphia) 24. Christian Origins in Sociological Perspective , P.138. See also Jack Dean Kingsbury, Jesus Christ in Matthew, Mark, and Luke ~» .25 «به شما دانستن سر ملكوت خدا عطا شده، اما به آنان كه بيروناند همه چيز به مثلها مىشود.» (م) .26 «(2) و بعد از شش روز عيسى پطرس و يعقوب و يوحنا را برداشت و ايشان را تنها بر فراز كوهى به خلوتبرد و هيئتش در نظر ايشان متغير گشت (3) و لباس او درخشان و چون برف به غايت سفيد گرديد، چنان كههيچ گازرى بر روى زمين نمىتواند چنان سفيد كند (4) و الياس با موسى بر ايشان ظاهر شدند و با عيسىگفتگو مىكردند. (5) پس پطرس ملتفت شد و به عيسى گفت اى استاد بودن ما در اينجا نيكوست، پس سهسايبان مىسازيم، يكى براى تو و ديگرى براى موسى و سومى براى الياس. (6) از آن رو كه نمىدانست چهبگويد چون كه هراسان بودند . (7) ناگاه ابرى بر ايشان سايه انداخت و آوازى از ابر در رسيد كه اين است پسر حبيب من، از او بشنويد. (8) ناگهان گرداگرد خود نگريستند و جز عيسى تنها با خود هيچ كس را نديدند (9) و چون از كوه به زير مىآمدند ايشان را قدغن فرمود كه تا پسر انسان از مردگان برنخيزد، از آنچهديدهاند كسى را خبر ندهند.» (م) .27 «هر آينه به شما مىگويم تا جميع اين حوادث واقع نشود، اين فرقه نخواهند گذشت.» (م) .28 (29) عيسى جواب فرمود هر آينه به شما مىگويم كسى نيست كه خانه يا برادران يا خواهران يا پدر يا مادريا زن يا اولاد يا املاك را به جهت من و انجيل ترك كند، (30) جز اينكه الحال در اين زمان صد چندان يابد ازخانههاى و برادران و خواهران و مادران و فرزندان و املاك با زحمات و در عالم آينده حيات جاودانى را.» (م) .29 (19) پس هر كس كه يكى از اين احكام كوچكترين را بشكند و به مردم چنين تعليم دهد در ملكوت آسمانكمترين شمرده شود، اما هر كس كه به عمل آورد و تعليم دهد او در ملكوت آسمان بزرگ خوانده خواهدشد، (20) زيرا به شما مىگويم تا عدالت شما بر عدالت كاتبان و فريسيان افزون نشود، به ملكوت آسمانهرگز داخل نخواهيد شد.» (م) .30 «دختر صهيون را گوييد كه اكنون پادشاه تو نزد تو مىآيد...» (م) .31 «پس برويد و همه امتها را شاگرد سازيد و ايشان را به اسم اب و ابن و روح القدس تعميد دهيد.» (م) .32 «و ايشان را تعليم دهد كه همه امورى را كه به شما حكم كردهام حفظ كنند و اكنون من هر روز تا انقضاىعالم همراه شما هستم، آمين.» (م) .33 «(15) و اگر برادرت به تو گناه كرده باشد برو و او را ميان خود و او در خلوت الزام كن، هر گاه سخن تو راگوش گرفت برادر خود را دريافتى (16) و اگر نشنود يك يا دو نفر ديگر با خود برادر تا از زبان دو يا سهشاهد هر سخنى ثابت شود (17) و اگر سخن ايشان را رد كند به كليسا بگو و اگر كليسا قبول نكند، در نزد تومثل خارجى يا باجگير باشد. (18) هر آينه به شما مىگويم آنچه بر زمين بنديد در آسمان بسته شده باشد وآنچه بر زمين گشاييد در آسمان گشوده شده باشد. (19) باز به شما مىگويم هر گاه دو نفر از شما در زميندرباره هر چه كه بخواهند متفق شوند، هر آينه از جانب پدر من كه در آسمان است براى ايشان كرده خواهدشد، (20) زيرا جايى كه دو يا سه نفر به اسم من جمع شوند، آنجا من در ميان ايشان حاضرم.» (م) «~ 167 ـ especially PP. 166,(Paulist, 1979: New York) 34. See Raymond E. Brown,The Community of the Beloved Disciple ~» «~ .579 ـ ibid.,PP. 533,"Gnosticism" ,532, and J.Doresse ـ ,PP. 495 (E. J.Brill, 1969 :Leiden) Historia Religionum,ed.C.J.Bleeker and G.Widengren,vol.1 ",Hellenistic Religions " , 35. On the Hellenistic religions and Gnosticism, see M.J Vermaseren ~»