روزه در یهودیت و مسیحیت روزهداری یهودیان و مسیحیان روزهداری در عهد عتیق روزه گرفتن از عبادات یهودیان بودهاست که چندین بار در تنخ یهودی یا عهد عتیق به آن اشاره شدهاست. موسی پیش از دریافت الواح عهد از یهوه، چهل شبانهروز در کوه سینا روزه گرفت و از خوردن و آشامیدن پرهیز کرد. داوود در هنگام بیماری پسرش از بتشابع زن اوریا،روزه گرفت. یهوشافط پس از پیروزی یهودیه بر موآبیها و عمونیان چهل روز روزه گرفت. یوئیل و یونس نیز برای دور کردن خشم خدا به مردم دستور به روزه گرفتن دادند. مردخای و استر نیز از دیگر از شخصیتهای عهد عتیق هستند که پس از فرمان هامان وزیر اخشورش برای قتل عام یهودیان چندین شبانهروز روزه گرفتند. یهودیان همچنین در روز تیشا بآو یا «نهمین روز از ماه عبری آو» که روزی است که معبد اورشلیم دو بار و در سالهای ۵۸۶ قبل از میلاد و ۷۰ میلادی، تخریب شد، به روزه داری میپردازند. این روز «شومترین روز تاریخ یهود» شناخته میشود. روزهداری در عهد جدید بر اساس عهد جدید، فریسیان و پیروان یحیی روزه میگرفتند اما شاگردان عیسی روزه نمیگرفتند. در انجیل متی آمدهاست: ۱۵ و شاگردان یحیی نزد وی آمده، او را گفتند که چون است که ما و فریسیان روزه میداریم و شاگردان تو روزه نمیگیرند. ۱۶ عیسی ایشان را گفت که آیا تواند شد که پسران در عروسی غمگین گردند تا آنکه داماد با ایشان است، لیکن آن روزی که داماد از ایشان گرفته شود آنگاه صائم خواهند گردید. ۱۷ هیچکس بر پیراهن کهنه پارچه کرباس نو وصله نمیگذارد زیرا که آنچه به وصله میگذارد،دریدگی پیراهن را زشتتر میکند. ۱۸ یا شراب تازه را در مشکهای کهنه میریزند والا آن مشکها دریده و باده ریخته شود و مشکها نباشند بلکه شراب تازه را در مشکهای نو میریزند تا هر دو بمانند. انجیل متی،باب نهم، آیات ۱۵ تا ۱۸ با این حال عیسی در بیابان، چهل شبانهروز روزه گرفتو یحیی تعمیددهنده مکرر روزه میگرفت. متی از عیسی نقل کردهاست که دیو جز به دعا و روزه از جسم انسان بیرون نمیرود. اما عیسی روزه ریاکاران را تقبیح میکردهاست. ۱۷ و چون روزه میگیرید چون ریاکاران کشیدهرو نباشید که چهره خویش را درهم میکشند تا در نظر مردم روزهدار نمایند، به درستی به شما میگویم که ایشان اجر خود را گرفتهاند. ۱۸ لیکن تو هرگاه روزه میگیری، سر خود را چرب کن و روی خویش را بشوی ۱۹ تا در نظر مردم روزهدار ننمایی بلکه در نظر پدر خود که پدر تو نهان را میداند و آشکارا تو را جزا خواهد داد. انجیل متی،باب هفتم، آیات ۱۷ تا ۱۹
مسیح به جهنم میرود درفلسفه و كلام اسلامي ثابت شده كه كارهاي خداي متعال داراي غرض و غايت و هدف است و اين افعال خدا به لحاظ حكيم بودن خداوند حكيمانه است، از طرفي خداي متعال به لحاظ حكمت خويش و صلاح بندگانش آنها را مكلّف به تكاليفي كرده و در قبال عمل به آن تكاليف وعده ثواب و احياناً در صورت عمل نكردن وعده عقاب داده است. بدست آوردن تكاليف و عمل به آنها از طريق ارسال پيامبران خدا صورت مي گيرد كه در طول تاريخ بشريت سلسله انبياء براي هدايت بشر مبعوث شده اند و در اين بعثت احكام و تكاليفي را براي سعادتمندي بشر به ارمغان آورده اند. و در قبال اين منّت خدا، بندگان مكلّف به ايمان به آن پيامبر و پيامبران قبلي و بعدي خواهند بود و اين شعار مؤمنان است كه خداي متعال مي فرمايد: «پيامبر به آنچه از سوي پروردگارش بر او نازل شده ايمان آورده است و او به تمام سخنان خود كاملاً مؤمن مي باشد و همه مؤمنان (نيز) به خدا و فرشتگان او و كتاب ها و فرستادگانش ايمان آورده اند (و مي گويند) ما در ميان هيچ يك از پيامبران و فرق نمي گذاريم و به همه ايمان داريم» در قبال موحدان، ملحداني قرار گرفته اند كه به پيامبران الهي نه تنها ايمان نياوردند بلكه در مقابل آنها هم ايستادند كه فراعنه و طاغوت ها از جملة آنها هستند در اين ميان كه فرجام ملحدان و كافران دوزخ الهي است محصول بذري است كه خود كفار در كشتزار بي ديني و رهايي از تكاليف خود كاشته اند و نتايج خفت بار جهنم را به انتظار نشسته اند و چون عمل آنان با اختيار خود آنان صورت گرفته است جهنمي شدن آنان و نقصشان از ناحيه خودشاناست. چنان كه خداي متعال مي فرمايد: «هر مصيبتي كه به شما مي رسد از جانب خود شما است» چه اين كه خداي متعال اولاً به بندگان خود ظلم نمي كند چنانكه مي فرمايد «خداي متعال ظلم كننده به بندگان خود نيست» مضافاً بر آن ظلم كردن عواملي دارد كه عبارتند از: 1. نياز 2. جهل ... كه همه آنها از ساخت مقدس خداي متعال به دور است. مسيحيت كه يكي از اديان الهي است و پيامبري با ويژگي اولوالعزم بودن براي هدايت آنها مبعوث شد بعد از حضرت عيسي دچار انحراف شديد گرديد و فرامين عيسوي كه توحيد و عمل به شريعت موسوي بود به كلي تحريف و در بعضي موارد نسخ شد و بدين جهت مسيحيان از طريق عبوديت خدا منحرف و در زمره شرك به خدا جاي گرفتند آنان به جاي توحيد سه گانه پرستي را برگزيدند و به جاي تكاليف بي تكليفي را انتخاب و خود را از هر گونه تعهدي به خدا رها كردند و به ايمان اولي وفادار نماندند و وقتي هم كه بعثت نبي مكرم اسلام كه ناسخ همه اديان و شرايع گذشته بود را ديدند منكر شدند و راه كفر را در پيش گرفتند «وقتي او را (پيامبر) ديدند او را (با وصفي كه موسي و عيسي درباره آن حضرت گفته بودند) شناختند اما بدان كفر ورزيدند» بدين جهت شرك و فساد در زمين، آدمي را جز به سوي هلاكت و انقراض رهنمون نمي شود. به همين خاطر خداي متعال از دشمنان مشرك به «الذين ظلموا» تعبير مي كند. خلاصة سخن اين كه: مسيحيان اولاً از آئين توحيدي دور شدند. ثانياً بر شريعت عيسوي وفادار نماندند. ثالثاً به پيامبر اسلام كه ظهور كرد ايمان نياوردند و بدان كافر شدند . رابعاً با دست آويز كردن فدا شدن مسيح براي نجات بندگان خود را از تكاليف رها كردند و بدين سان كساني كه از راه حق دور شدند، چه مسيحي و چه غير مسيحي سرانجامي جز دوزخ الهي در انتظار آنان نيست. بنابراين بايد گفت هر چند دين حضرت عيسي ديني الهي بوده ولي الان به دليل تحريف ها، اثري از آن دين الهي باقي نمانده و اگر هم باقي بود با دين اسلام نسخ شده بود، پس عمل به آن نمي تواند سعادت آور باشد. البته ناگفته نماند مسيحياني كه قبل از ظهور اسلام به آئين مسيحي عمل مي كردند طبق دين خود ما جور خواهند بود و مسيحياني كه از سر ناآگاهي به اين آئين عمل كنند به جهنم نمي روند اما بعد از ظهور اسلام همه بايد به آئين اسلام عمل نمايند. معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر: 1. آموزش عقايد، آيت الله مصباح يزدي. 2. عدل الهي، استاد شهيد مرتضي مطهري http://www.quranct.com/showthread.php
آشنايي با آيين مسيحيت (1) كتاب: آشنايي با اديان بزرگ، ص 110 نويسنده: حسين توفيقي 1- عصر ظهور عيسى (ع ) حضرت عيسى مسيح (ع ) در نقطه اى ازجهان متولد شد كه به تازگى زير سلطه روميان درآمده بود و فلسطين يكى از آخرين سرزمينهايى بود كه به دست روميان تسخير شد. در آن عصر، يهوديان به شكل نامطلوبى زير يوغ بيگانگان قرار داشتند و فشار دولت روم غير قابل تحمل بود. نهضتهاى بى فرجامى در گوشه و كنار فلسطين برخاست ، ولى بى رحمانه شكست خورد، ولى بعدا شاگردان و پيروان او با عزمى استوار به نشر آيين وى پرداختند. اين آيين بازماندگان نهضتهاى پيشين را به خود جلب كرد. 2- پيشگويى ظهور عيسى (ع ) در جهان چند مجموعه دينى يافت مى شود؛ مثلا اديان ابراهيمى يك مجموعه و اديان هند و چين مجموعه ديگرى يا تشكيل مى دهند. هر دينى كه متاءخر است ، ادعا مى كند كه ظهور آن در اديان قبلى مجموعه خودش پيشگويى شده است . از اين رو، مسيحيان از گذشته هاى دور در تلاش بوده اند پيشگويى ظهور حضرت عيسى (ع ) را در عهد عتيق يعنى كتاب يهوديان پيدا كنند. از آنجا كه در هيچ جاى كتاب عهد عتيق نام عيسى بن مريم (ع ) نيامده است ، مسيحيان براى نيل به اين مقصود دست به تاءويلاتى زده اند تا پيشگوييهاى ديگرى را كه در آن كتاب يافت مى شود، به آن حضرت ربط دهند. اين شيوه در انجيل متى فراوان است و به همين دليل ، گفته مى شود كه انجيل متى براى ارشاد يهوديان نوشته شده است . مسيحيان مقدار زيادى از اين پيشگوييها را به مصلوب شدن حضرت عيسى (ع ) مربوط مى كنند كه از ديدگاه قرآن كريم اشتباهى بيش نيست (نساء: 157). 3- سرگذشت عيسى (ع ) پيروان اديان الهى به بركت اعتقادات دينى نسبت به وجود تاريخى فرستادگان خداوند از اطمينان و آرامش قلبى برخوردارند، ولى يكى از دغدغه هاى دانشمندان غير متدين به وجود تاريخى انبياء (ع ) مربوط مى شود، مورخ بزرگ مغرب زمين ، ويل دورانت تاريخچه 200 سال تشكيك پيرامون وجود تاريخى حضرت عيسى (ع ) را چنين گزارش مى دهد: آيا عيسى وجومد داشته است ؟ آيا تاريخ زندگى بنيانگذار مسيحيت حاصل غم و اندوه مردم و تخيل و اميد آنان و در واقع افسانه اى مانند افسانه هاى خدايان مشركان نبوده است ؟ از مدتى پيش ، يعنى در قرن هجدهم ، به طور خصوصى درباره احتمال اسطوره بودن عيسى بحث مى كردند. دانشمندى به نام ولنى در كتاب ويرانه هاى امپراطورى به سال 1790 همين شك را ابراز مى داشت . هنگامى كه ناپلئون در سال 1808 با يك نويسنده نامدار آلمانى به نام ويلند ملاقات كرد، درباره سياست يا جنگ چيزى از او نپرسيد، بلكه سؤ ال كرد آيا وى به تاريخى بودن عيسى معتقد است يا نه ؟[SUP](1)[/SUP] به نقل متى و لوقا، عيسى در بيت لحم زاده شد. اين شهر در هشت كيلومترى اورشليم واقع شده است و حدود هزار سال قبل از ميلاد، داوود پادشاه در آن به دنيا آمده و بزرگ شده بود. سال ولادت حضرت عيسى (ع ) او تقريبا آغاز تاريخ ميلادى است ، ولى تعيين سال ولادت او به طور دقيق و قطعى ، دشوار مى نمايد و شايد چهار تا هشت سال قبل از مبداء تاريخ ميلادى بوده است . مادرش ، مريم نامزد نجارى از شهر ناصره به نام يوسف بود. داستان تولد عيسى در آغاز هر يك از انجيلهاى متى و لوقا آمده است . مرقس و يوحنا كه اين داستان را نياورده اند، از بيت لحم حرفى نمى زنند و فقط به ناصره اشاره مى كنند (مرقس 1:9 و يوحنا 1:45-46، رك .:يوحنا 7:42). در انجيل متى مى خوانيم : (18) اما ولادت عيسى مسيح چنين بود كه چون مادرش مريم به يوسف نامزد شده بود، قبل از آنكه با هم آيند او را از روح القدس حامله يافتند (19) و شوهرش يوسف چون كه مردى صالح بود، نخواست او را عبرت نمايد؛ پس اراده نمود او را به پنهانى رها كند (20) اما چون او در اين چيزها تفكر مى كرد، ناگاه فرشته خداوند در خواب بر وى ظاهر شده گفت : ((اى يوسف پسر داود از گرفتن زن خويش مريم مترس زيرا كه آنچه در وى قرار گرفته است از روح القدس است (21) و او پسرى خواهد زائيد و نام او را عيسى خواهى نهاد زيرا كه او امت خويش را از گناهانشان خواهد رهانيد.)) (22) و اين همه براى آن واقع شد تا كلامى كه خداوند به زبان نبى گفته بود تمام گردد (23) كه اينك باكره آبستن شده ، پسرى خواهد زائيد و نام او را عمانوئيل خواهند خواند كه تفسيرش اين است : خدا با ما (24) پس چون يوسف از خواب بيدار شد چنان كه فرشته خداوند بدو امر كرده بود به عمل آورد و زن خويش را گرفت (25) و تا پسر نخستين خود را نزاييد، او را نشناخت و او را عيسى نام نهاد (متى 1:18-25). پس از تولد، نام يشوع بر او نهاد و معناى آن نجات خداست . يوناييان و روميان آن را به يسوس 8 تبديل كردند و در زبان عربى عيسى شد. از احوال حضرت عيسى در دوره بلوغ و آغاز جوانيش در اناجيل و روايات رسمى چيزى مذكور نيست . اينكه در حدود سى سالگى براى دريافت تعميد نزد حضرت يحيى (ع ) رفت ، نشان مى دهد كه احتمالا وى پيش از آن با فرقه اسنى و زاهدان آشنا بوده است . در اناجيل ، ذكرى از برادران و خواهران عيسى به ميان آمده است . به عقيده مسيحيان كاتوليك و ارتدوكس ، مريم تا آخر عمر، باكره بود و در نتيجه ، محال است عيسى برادرانى به معناى دقيق كلمه داشته باشد. ايشان كلام انجيل را تاءويل مى كنند. ولى مسيحيان پروتستان به تفسير لفظى اين عبارات گرايش دارند و مى گويند: درست است كه عيسى از مريم باكره به دنيا آمد، ولى مريم و يوسف نجار پس از تولد وى ، زندگى زناشويى طبيعى داشته اند و از اين طريق ، فرزندانى براى ايشان به دنيا آمده اند. عبارتى از انجيل متى كه قبلا گذشت ، اين نظر را تاءييد مى كند. قرآن مجيد به برخى از معجزات عيسى در كودكى ، از قبيل زنده كردن پرنده هايى كه از گل ساخته بود و سخن گفتن در گهواره ، اشاره مى كند. اين موارد در برخى انجيلهاى اپوكريفايى آمده است . 4- يحياى تعميد دهنده اندكى پيش از برانگيخته شدن حضرت عيسى مسيح (ع )، حضرت يحيى بن زكريا (ع )، پيامبر جوان و پرآوازه بنى اسرائيل در سرزمين يهوديه قيام كرد و به موعظه مردم پرداخت . اين پيامبر به مردم مى گفت : ((توبه كنيد، زيرا ملكوت آسمان نزديك است )) (متى 3:2، 1:4، لوقا 3:3). از ديدگاه بنى اسرائيل ، ملكوت آسمان گونه اى حكومت الهى بود كه آرمان مقدس آنان به شمار مى رفت . به همين دليل (به گفته اناجيل در موارد مختلف ) يحياى تعميد دهنده در دعوت خود موفقيت چشمگيرى به دست آورد و تاءثير عميقى بر مردم گذاشت به طورى كه همه طبقات اجتماعى ، گروه گروه ، نزد او مى آمدند و توبه مى كردند و وى آنان را غسل تعميد مى داد. اندك اندك حضرت يحيى با هيروديس تيتراخ ، پادشاه فاسد و ستمگر ايالت جليل به مخالفت برخاست و پس از چندى به فرمان وى سر او را در زندان بريدند (متى 14:1-12، مرقس 6:14-29، لوقا 9:7-9). هنگامى كه حضرت عيسى خبر دستگيرى حضرت يحيى را شنيد، شهر خود، ناصره را ترك كرد و به شهر كفرناحوم در كنار درياچه جليل آمد. (23) و عيسى در تمام جليل مى گشت و در كنايس ايشان تعليم داده ، به بشارت ملكوت موعظه همى نمود و هر مرض و هر درد قوم را شفا مى داد (24) و اسم او در تمام سوريه شهرت يافت و جميع مريضانى كه به انواع امراض و دردها مبتلا بودند و ديوانگان و مصروعان و مفلوجان را نزد او آوردند و ايشان را شفا بخشيد (25) و گروهى بسيار از جليل و ديكاپولس و اورشليم و يهوديه و آن طرف اردن در عقب او روانه شدند (متى 4:23-25، مرقس 1:14-15، لوقا 4:14-15) حضرت عيسى (ع ) نيز مانند حضرت يحيى (ع ) تا زمانى كه به عنوان يك پيامبر در مورد نزديك شدن ملكوت آسمان پيشگويى مى كرد، مشكلى با مردم نداشت و پذيرش پيام امو چشمگير بود. بسيارى از كسانى كه به آن حضرت ايمان مى آوردند، يقين داشتند كه وى به زودى پادشاه يك آرمانشهر خدايى خواهد شد. رهبران يهود هنگامى با حضرت عيسى به مخالفت برخاستند كه مشاهده كردند وى آرزوى آنان براى قيام يك مسيح فاتح را برنمى آورد و از سوى ديگر او بر ضد ناهنجاريهاى اخلاقى و رفتارهاى ناپسند آنان به ستيز برخاسته است .عيسى مسيح (ع ) به تكرار، حضرت يحيى (ع ) را ستوده و در گفتگو با مخالفان خود با استناد به سيرت پسنديده آن پيامبر از نام نيك وى بهره برده است (متى 21:23-27، مرقس 11:27-33، لوقا 20:1-8). 5- قيام عيسى (ع ) حضرت عيسى (ع ) دنباله كار حضرت يحيى (ع ) را گرفت و به مژده فرارسيدن ملكوت خداوند آغاز كرد. وى ارشاد و رهبرى مؤ منان و شاگردان را بر عهده گرفت و در كنيسه هاى نواحى مجاور به ايراد موعظه پرداخت . لوقا مى گويد: به جليل برگشت و در كنيسه ها به موعظه پرداخت : روح خداوند بر من است زيرا كه مرا مسح كرد تا فقيران را بشارت دهم و مرا فرستاد تا شكسته دلان را شفا بخشم و اسيران را به رستگارى و كوران را به بينايى موعظه كنم و تا كوبيدگان را آزاد سازم (لوقا 4:18). هنگامى كه عيسى به سى سالگى رسيد، به بشارت دادن آغاز كرد. تعليم اساسى وى دو بخش داشت : 1. توبه كنيد؛ يعنى از گناه دست برداريد و به سوى خدا برگرديد؛ 2. ولايت و سرپرستى خدا (ملكوت آسمان ) را بر زندگى خود پذيرا شويد. عيسى ، علاوه بر وعظ و تعليم ، امور زير را انجام مى داد: 1. اجراى معجزات و شفاى بيماران به قدرت خدا؛ 2. جنگ با شياطين و ديوان و راندن آنها؛ 3. بخشودن گناهان به نام خدا؛ 4. تسلى دادن بيماران ، ماتميان و بينوايان ؛ 5. همنشينى با گناهكاران ؛ 6. انتقاد شديد از بزرگان يهود و علماى شريعت ؛ 7. پيشگويى يك گرفتارى جهانى كه در آن پيروزى از آن خدا خواهد بود؛ 8. بنيانگذارى گروهى از شاگردان كه مانند او سلوك كنند و پيام او را به ديگران ابلاغ نمايند. اين گروه از دوازده شاگرد و ساير رسولان تشكيل شد. 6- عيساى انقلابى با مطالعه اناجيل به آسانى مى توان دريافت كه حضرت عيسى (ع ) يك فرد انقلابى بوده و براى پيروز كردن ستمديدگان بر ستمكاران تلاش مى كرده است . البته نبايد فراموش كرد كه مسيحيان تقريبا از همان آغاز، پيوسته مى گفتند كه هدف وى مسائلى ملكوتى بوده و كشته شدن او براى كفاره شدن گناهان بشر اتفاق افتاده است . اين ديدگاه با اناجيل هماهنگى زيادى ندارد، ولى با نوشته هاى پولس موافق است . اينك نمونه هايى از كارهاى انقلابى و سياسى وى : 1-6- نفوذ در تشكيلات دشمن حضرت عيسى مسيح (ع ) با آنكه بارها از پيروان خود خواسته بود خود را با او نزد مردم آشكار كنند، باز هم در مسير اهداف والاى رسالت به يك تن از شاگردان خويش اجازه داد تا به طور ناشناس در شوراى يهود (سنهدرين ) شركت كند. گر چه كسى نمى داند نقش اين شاگرد كه انكار ظاهرى حضرت مسيح (ع ) را ايجاب مى كرده است چه بوده ، اما طبيعى به نظر مى رسد كه او توطئه هاى شورا و خيانت يهوداى اسخريوطى را به آن حضرت گزارش داده باشد. سرانجام هنگامى كه عيسى مسيح (ع ) در ظاهر دستگير و مصلوب شد، در آن شرايط هراس انگيز كه همه شاگردان از ترس گريخته بودند، او نزد حاكم رفت و به ظاهر جسد عيسى مسيح (ع ) را از وى تحويل گرفت و آن را با تحليل زياد به خاك سپرد. انجيل نويسان او را اين گونه معرفى كرده اند: شخص دولتمند از اهل رامه ، يوسف نام كه او نيز از شاگردان عيسى بود (متى 27:57-60). يوسف نامى از اهل رامه كه مردى شريف از اعضاى شورا و نيز منتظر ملكوت خدا بود (مرقس 15:43). يوسف نامى از اهل شورا كه مردى نيكو و صالح بود كه در راءى و عمل ايشان مشاركت نداشت و از اهل رامه ، بلدى از بلاد يهود بود و انتظار ملكوت خدا را مى كشيد (لوقا 23:50-53). يوسف كه از اهل رامه و شاگرد عيسى بود، ليكن مخفى به سبب ترس يهود (يوحنا 19:38). 2-6- تعميد در خون حضرت مسيح (ع ) در گفتارى شوق آميز واژه مقدس تعميد را براى بيان آرزوى شهادت در راه خدا - كه تعميد در خون است - به كار مى برد (مانند وضوى خون در ادبيات اسلامى ). همچنين در مرقس 10:38-39، تعميد به معناى شهادت آمده است . در اناجيل ، علاوه بر تعميد با آب ، تعميد با آتش و روح القدس نيز به چشم مى خورد (متى 2:11، مرقس 1:8، لوقا 3:16). تعبير صبغة الله در قرآن كريم (بقره 138) نيز به نظر گروهى از مفسران به معناى تعميد الهى است . (49) من آمده ام تا آتشى در زمين افروزم ، پس چه مى خواهم اگر الآن در گرفته است (50) اما مرا تعميدى است كه بيابم و چه بسيار در تنگى هستم تا وقتى كه آن به سر آيد (51) آيا گمان مى بريد كه من آمده ام تا سلامتى بر زمين بخشم ، نى بلكه به شما مى گويم تفريق را (52) زيرا بعد از اين پنج نفر كه در يك خانه باشند، دو از سه و سه از دو جدا خواهند شد (53) پدر از پسر و پسر از پدر و مادر از دختر و دختر از مادر و خارسو از عروس و عروس از خارسو مفارقت خواهند نمود (لوقا 12:49-53). 3-6- صليب شهادت مسيحيان به نشانه مصلوب شدن عيسى مسيح (ع ) در راه گناهان بشر نشان صليبى به گردن مى آويزند. حضرت عيسى بارها به تاءكيد گفته است كه پيرو واقعى او كسى است كه صليب خود را بردارد وبه دنبال او برود. از اين سخن مى توان به روشنى دريافت كه سابقه آويختن نشان صليب به دوران زندگى آن حضرت باز مى گردد و نبايد آن را نشانه مصلوب شدن او دانست . اين سنت بايد به ((انكار خويشتن )) و اعلام آمادگى براى شهادت در راه خدا تفسير شود. همان گونه كه مردم ايران در تظاهرات انقلاب اسلامى به نشانه آمادگى براى شهادت در راه خدا كفن مى پوشيدند. همچنين دعبل بن على خزاعى شاعر اهل بيت (ع )، در اشاره به جانبازيهاى خود، گفته است : ((من پنجاه سال است كه چوبه دارم را بر دوش دارم ، اما تاكنون كسى را نيافته ام كه مرا بر آن بياويزد.))[SUP](2)[/SUP] (25) و هنگامى كه جمعى كثير همراه او مى رفتند روى گردانيده بديشان گفت : ((اگر كسى نزد من آيد و پدر و مادر و زن و اولاد و برادران و خواهران ، حتى جان خود را نيز دشمن ندارد، شاگرد من نمى تواند بود (27) و هر كه صليب خود را برندارد و از عقب من نيايد نمى تواند شاگرد من گردد.)) (لوقا 14:25-27). (34) پس مردم را با شاگردان خود خوانده گفت : ((هر كه خواهد از عقب من آيد، خويشتن را انكار كند و صليب خود را برداشته مرا متابعت نمايد (35) زيرا هر كه خواهد جان خود را نجات دهد، آن را هلاك سازد و هر كه جان خود را به جهت من و انجيل بر باد دهد، آن را برهاند.)) (مرقس 8:34-35، متى 10:37-39 و 16:24-26 ، لوقا 9:23-25). 4-6- شمشير به جاى سلامت مردم آسايش طلب تصور نادرستى از مسيحاى موعود داشتند. حضرت عيسى مسيح (ع ) به منظور تصحيح انديشه هاى آنان ، هدف رسالت خويش را به روشنى اعلام كرد: (34) گمان مبريد كه آمده ام تا سلامتى بر زمين بگذارم ؛ نيامده ام تا سلامتى بگذارم بلكه شمشير را (35) زيرا كه آمده ام تا مرد را از پدر خود و دختر را از مادر خويش و عروس را از مادر شوهرش جدا سازم (36) و دشمنان شخص اهل خانه او خواهند بود (متى 10:34-36). 5-6- دعوت به دفاع مسلحانه هنگامى كه تعقيب و دستگيرى حضرت مسيح (ع ) قطعى و نزديك شد و دانست كه با وى همچون يك مجرم رفتار خواهند كرد، براى دفاع مسلحانه آخرين تلاش خود را كرد، اما پاسخ مساعدى نشيند: (36) پس به ايشان گفت : ((...كسى كه شمشير ندارد جامه خود را فروخته ، آن را بخرد (37) زيرا به شما مى گويم كه اين نوشته (يعنى پيشگويى ) در من بايد به انجام رسد يعنى با گناهكاران محسوب شد زيرا هر چه در خصوص من است انقضا دارد (يعنى واقع مى شود).)) (38) گفتند: ((اى خداوند اينك دو شمشير.)) به ايشان گفت : ((كافى است .)) (لوقا 22:36-38). از آنجا كه ياران عيسى به سبب تصور نادرست خود از مسيحاى موعود براى او خطرى احساس نمى كردند، فرمان مؤ كد وى را براى خريدن شمشير جدى نگرفتند. اما هنگامى كه ((جمعى كثير با شمشيرها و چوبها)) به او هجوم آوردند، آنان هم به اهميت حمل سلاح پى مى بردند. ولى به علت فقدان آمادگى قبلى ، استفاده از شمشير در آن وضعيت بحرانى بى نتيجه بود و موجب قصاص مى گرديد. از اين رو، حضرت مسيح (ع ) در آن شرايط آنان را از اين كار منع كرد:[SUP](3)[/SUP] (51) ناگاه يكى از همراهان عيسى (يعنى شمعون پطرس ) دست آورده ، شمشير خود را از غلاف كشيده ، بر غلام رئيس كهنه زد و گوشش را از تن جدا كرد (52) آنگاه عيسى وى را گفت : ((شمشير خود را غلاف كن زيرا هر كه شمشير گيرد به شمشير هلاك شود.)) (متى 26:51-52، مرقس 14:47، لوقا 22:50-51، يوحنا 18:10-11). 6-6- تحقير پادشاه حضرت عيسى مسيح (ع ) هيرود پادشاه منطقه جليل را روباه ناميد و از ستمگرى و سنگدلى او كه قاتل حضرت يحيى (ع ) بود، هيچ باك و پروايى نداشت : (31) در همان روز چند نفر از فريسيان آمده ، به وى گفتند: ((دور شو و از اينجا برو زيرا كه هيروديس مى خواهد تو را به قتل رساند.)) (32) ايشان را گفت : ((برويد و به آن روباه گوييد اينك امروز و فردا ديوها را (از ديوانگان ) بيرون مى كنم و مريضان را صحت مى بخشم و در روز سيم (در انجام وظيفه ) كامل خواهم شد (33) ليكن مى بايد امروز و فردا و پس فردا (براى انجام رسالت ) راه مى روم زيرا كه محال است نبيى بيرون از اورشليم كشته شود.)) (لوقا 13:31-33). برخورد حضرت مسيح (ع ) با پادشاه ايالت جليل چنين بود. ولى پس از وى پولس اطاعت از فرمانروايان را توصيه كرد: (1) هر شخص مطيع قدرتهاى برتر بشود زيرا كه قدرتى جز از خدا نيست و آنهايى كه هست از جانب خدا مرتب شده است (2) حتى هر كه با قدرت مقاومت نمايد، مقاومت با ترتيب خدا نموده باشد و هر كه مقاومت كند، بر خود آورد (3) زيرا از حكام عمل نيكو را خوفى نيست ، بلكه عمل بد را. پس اگر مى خواهى كه از آن قدرت ترسان نشوى ، نيكويى كن كه از او تحسين خواهى يافت (4) زيرا خادم خداست براى تو به نيكويى ، ليكن هرگاه بدى كنى بترس ؛ چون كه شمشير را عبث برنمى دارد؛ زيرا او خادم خداست وبا غضب ، انتقام از بدكاران مى كشد (5) لهذا لازم است كه مطيع او شوى نه به سبب غضب فقط به سبب ضمير خود نيز (6) زيرا كه به اين سبب باج نيز مى دهيد؛ چون كه خدام خدا و مواظب در همين امر هستند (7) پس حق هر كس را به او ادا كنيد: باج را به مستحق جزيه و ترس را به مستحق جزيه و ترس را به مستحق ترس و عزت را به مستحق ترس و عزت را به مستحق عزت (رساله پولس رسول به روميان 13:1-7). 7-6- خدا و قيصر گفته مى شود كه در اناجيل آمده است : ((كار قيصر را به قيصر واگذاريد و كار خدا را به خدا.)) بايد دانست كه (اولا) عبارت مذكور در اناجيل به اين شكل است : ((مال قيصر را به قيصر رد كنيد و مال خدا را به خدا))، (ثانيا) اين سخن به چيزى دلالت نمى كند، زيرا حضرت مسيح (ع ) هنگام گفتن آن در شرايط تقيه بوده است : (20) و مراقب او بوده ، جاسوسان فرستادند كه خود را صالح مى نمودند تا سخنى از او گرفته ، او را به حكم و قدرت والى بسپارند (21) پس از او سؤ ال نموده گفتند: ((اى استاد مى دانيم كه تو را به راستى سخن مى رانى و تعليم مى دهى و از كسى رودارى نمى كنى ، بلكه طريق خدا را به صدق مى آموزى (22) آيا بر ما جايز هست كه جزيه به قيصر بدهيم يا نه ؟ (23) او چون مكر ايشان را درك كرد بديشان گفت : ((مرا براى چه امتحان مى كنيد؟)) (24) دينارى به من نشان دهيد (آنان دينارى را نزد او آوردند و او پرسيد) صورت و رقمش از كيست ؟)) ايشان در جواب گفتند: ((از قيصر است .)) (25) او به ايشان گفت : ((پس مال قيصر را به قيصر رد كنيد و مال خدا را به خدا.)) (26) پس چون نتوانستند او را به سخنى در نظر مردم ملزم سازند، از جواب او در عجب شده ، ساكت ماندند (لوقا 20:20-26، متى 22:15-22، مرقس 12:13-17). 8-6- ستيز با دين به دنيا فروشان حضرت عيسى مسيح (ع ) رهبران دينى خودپسند، رياكار و دنياپرست را به شدت سرزنش مى كرد. همين امر آنان را برانگيخت تا براى نابودى آن حضرت توطئه و اقدام كنند. برخى از سخنان او در اين باب چنين است : ((...(13) واى بر شما اى كاتبان و فريسيان رياكار كه در ملكوت آسمان را به روى مردم مى بنديد زيرا خود داخل آن نمى شويد و داخل شوندگان را از دخول مانع مى شويد (14) واى بر شمااى كاتبان و فريسيان رياكار زيرا خانه هاى بيوه زنان را مى بلعيد و از روى ريا نماز را طويل مى كنيد؛ از آن رو عذاب شديدتر خواهيد يافت (15) واى بر شما اى كاتبان و فريسيان رياكار زيرا كه بر و بحر را مى گرديد تا مريدى پيدا كنيد و چون پيدا شد او را دو مرتبه پست تر از خود پسر جهنم مى سازيد...(29) واى بر شما اى كاتبان و فريسيان رياكار كه قبرهاى انبيا را بنا مى كنيد و مدفنهاى صادقان را زينت مى دهيد (30) و مى گوييد اگر در ايام پدران خود مى بوديم ، در ريختن خون انبيا با ايشان شريك نمى شديم (31) پس برخود شهادت مى دهيد كه فرزندان قاتلان انبيا هستيد، پس شما پيمانه پدران خود را لبريز كنيد (33) اى ماران و افعى زادگان چگونه از عذاب جهنم فرار خواهيد كرد...)) (متى 23:1-36، لوقا 11:39-54). 9-6- نمايش قدرت حضرت عيسى مسيح (ع ) گفت : (27) ((زيرا كه پسر انسان خواهد آمد در جلال پدر خويش به اتفاق ملائكه خود و در آن وقت هر كسى را موافق اعمالش جزا خواهد داد (28) هر آينه به شما مى گويم كه بعضى در اينجا حاضرند كه تا پسر انسان را نبينند كه در ملكوت خود مى آيد ذائقه موت را نخواهند چشيد.)) (متى 16:27-28، مرقس 9:1، لوقا 9:26-27). سرانجام آن حضرت در واپسين روزهاى زندگى خود در ميان استقبال پرشور منتظران ملكوت آسمانى در حالى كه بر كوه الاغى سوار بود وارد شهر قدس شد. از جمله شعارهايى كه در آن جمع به گوش مى رسيد، اين بود: ((مبارك باد پادشاه اسرائيل كه به اسم خداوند مى آيد.)) (39) آنگاه بعضى از فريسيان از ميان بدو گفتند: ((اى استاد شاگردان خود را نهيب نما.)) (40) او در جواب ايشان گفت : ((به شما مى گويم اگر اينها ساكت شوند هر آينه سنگها به صدا آيند.)) (لوقا 19:39-40). وى با شكوه و جلال فراوان به معبد پا نهاد و آن مكان مقدس را از كسانى كه به خريد و فروش مشغول بودند، پاكسازى كرد. شايد برخى مردم انتظار داشتند مسيحاى موعود بر اسب سوار شود و تخت پادشاهان ستمكار را واژگون سازد، اما تنها كارى كه حضرت عيسى مسيح (ع ) در آن شرايط انجام داد اين بود كه بر كره الاغى عاريتى سوار شد و پس از ورود به معبد، ((تختهاى صرافان و كرسيهاى كبوتر فروشان را واژگون ساخت )) (متى 21، مرقس 11، لوقا 19 و يوحنا 12). در واقع حضرت مسيح (ع ) با كار خود جامعه بنى اسرائيل را آزمايش كرد و پس از مشاهده مخالفت آشكار فريسيان با اقدامات اصلاحى او در معبد، دانست كه شرايط براى انقلاب فراهم نيست . از اين رو، پس از عتاب فراوان ، شهر قدس را مخاطب قرار داد و گفت : (37) ((اى اورشليم ، اورشليم ، قاتل انبيا و سنگسار كننده مرسلان خود، چند مرتبه خواستم فرزندان تو را جمع كنم ، مثل مرغى كه جوجه هاى خود را زير بال خود جمع مى كند و نخواستيد (38) اينك خانه شما براى شما ويران گذارده مى شود (39) زيرا به شما مى گويم از اين پس مرا نخواهيد ديد تا بگوييد مبارك است او كه به نام خداوند مى آيد.)) (متى 23:37-39، لوقا 13:34-35). 10-6- تكميل تورات حضرت عيسى مسيح (ع ) در موعظه بر روى كوه ، رسالت خود را چنين شرح داد: (17) گمان مبريد كه آمده ام تا تورات يا صحف انبيا را باطل سازم ، نيامده ام تا باطل بنمايم ، بلكه تا تمام كنم (18) زيرا هر آينه به شما مى گويم تا آسمان و زمين زايل نشود همزه اى با نقطه اى از تورات هرگز زايل نخواهد شد، تا همه واقع شود (19) پس هر كه يكى از اين احكام كوچكترين (يعنى جزئى ترين حكم تورات ) را بشكند و به مردم چنين تعليم دهد، در ملكوت آسمان كمترين شمرده خواهد شد؛ اما هر كه به عمل آورد و تعليم نمايد او در ملكوت آسمان بزرگ خواندهم خواهد شد...(38) شنيده ايد كه گفته شده است چشمى به چشمى و دندانى به دندانى (39) ليكن من به شما مى گويم با شرير مقاومت مكنيد، بلكه هر كه به رخساره راست تو طپانچه زند ديگرى را نيز به سوى او بگردان ...)) (متى 5:17-48). برخى از افراد عبارت فوق را به معناى تسليم در برابر ستمكاران و پذيرش ستم آنان دانسته اند، اما مى توان گفت كه اين سخن يك توصيه اخلاقى مبالغه آميز است و تنها به عفو و بخشايش در امور شخصى دلالت مى كند. دستورهاى اكيد و فراوانى مانند آن ، مبنى بر صبر و عفو بدكاران و سلام دادن به افراد بى فرهنگ و بزرگوارى ورزيدن برابر ناهنجاريهاى ايشان در قرآن مجيد و احاديث اسلامى يافت مى شود و سيره اولياى الهى بر آن گواهى مى دهد.[SUP](4)[/SUP] حضرت اميرالمؤ منين على (ع ) يكى از صفات پسنديده انسان تقواپيشه را اين مى داند كه از كسى كه به او ستم روا داشته ، گذشت مى كند: ((يعفو عمن ظلمه و يعطى من حرمه و يصل من قطعه .)) [SUP](5)[/SUP] همچنين آن حضرت در نامه به امام حسن مجتبى (ع ) به امورى از اين قبيل سفارش مى كند و مى افزايد: ((نبايد اين دستور العمل را در غير مورد آن ، يا نسبت به كسى كه شايسته آن نيست ، اجرا كرد.)) [SUP](6)[/SUP] در روايتى نيز مى خوانيم كه امام جعفر صادق (ع ) همين عبارت مربوط به طپانچه زدن را به حضرت مسيح (ع ) است . [SUP](7)[/SUP]در موردى ديگر از انجيل مى خوانيم : (21) آنگاه پطرس نزد او آمده ، گفت : ((خداوندا چند مرتبه برادرم به من خطا ورزد، مى بايد او را آمرزيد آيا تا هفت مرتبه ؟)) (22) عيسى بدو گفت : ((تو را نمى گويم تا هفت مرتبه ، بلكه تا هفتاد هفت (70*7) مرتبه )) (متى 18:21-22، لوقا 17:3-4). به گفته يوحنا، هنگامى كه حضرت عيسى مسيح (ع ) را دستگير كردند، يكى از دشمنان به او طپانچه زد. آن حضرت فورا اعتراض كرد و گفت : ((براى چه مى زنى ؟)) (يوحنا 18:22-23). همچنين ، با آنكه حضرت مسيح (ع ) عدم مقاومت در برابر شرير را توصيه كرده ، شاگردان و پيروان وى اين سفارش را مربوط به امور شخصى مى دانستند و در برابر زورگويان كاملا مقاومت مى كردند (شرح اين مقاومتها در كتاب اعمال رسولان آمده است ). آنان براى اينكه بتوانند در برابر پادشاهان و دشمنان دين ايستادگى كنند به درگاه الهى چنين دعا كردند: (24) ((خداوندا، تو آن خدا هستى كه آسمان و زمين و دريا و آنچه را در آنهاست آفريدى ... (27) زيرا كه فى الواقع بر بنده قدوس تو عيسى كه او را مسح كردى ، هيروديس و پنطيوس پيلاطس با امتها و قومهاى اسرائيل با هم جمع شدند (28) تا آنچه را كه دست و راءى تو از قبل مقدر فرموده بود، بجا آورند (29) الآن اى خداوند به تهديدات ايشان نظر كن و غلامان خود را عطا فرما تا به دليرى تمام به كلام تو سخن گويند.)) (اعمال رسولان 4:24-29). هنگامى كه بزرگان يهود ديدند تعاليم عيسى منافع آنان را مورد تهديد قرار مى دهد، براى كشتن او توطئه كردند. يكى از شاگردان او به نام يهوداى اسخريوطى به وى خيانت كرد. آنگاه عيسى كه به اتهام توطئه براندازى حكومت استعمارى روم ، تحت تعقيب قرار گرفته بود، به مقامات رومى سپرده شد. به نوشته اناجيل ، وى در آخرين شب زندگى ، عشاى ربانى را با شاگردان خود صرف نظر كرد. پس از شام آخر، مقامات رومى او را دستگير كردند و به محكمه بردند و در آنجا به اعدام محكوم شد. طبق تعليم اناجيل ، عيسى مصلوب شد، روى صليب مرد و او را دفن كردند. پس از سه روز، خدا او را از مرگ برخيزاند. وى چندين بار براى شاگردان خود ظاهر شد، سپس به آسمان رفت . در روز عيد گلريزان (پنحاهه ، پنطيكاست ) روح القدس در رسولان حلول كرد و پس از ايشان جماعتى را پديد آورد كه در طى قرون و اعصار، رسالت عيسى (ع ) را به دوش داشتند و چون او عمل مى كردند. 7. رسولان حضرت عيسى مسيح (ع ) در آغاز قيام خويش ، يارانى را برگزيد تا به نشر دعوت وى كمك كنند. اين موضوع در پايان سوره صف آمده است و در اناجيل مى خوانيم : (18) و چون عيسى به كناره درياى جليل مى خراميد، دو برادر يعنى شمعون مسمى به ((پطرس )) و برادرش اندرياس را ديد كه دامى در دريا مى اندازد؛ زيرا صياد بودند (19) بديشان گفت : ((از عقب من آييد تا شما را صياد مردم گردانم )) (20) در ساعت دامها را گذارده ، از عقب او روانه شدند (متى 4:18-20؛ مرقس 1:16-18). اين ياران را معمولا ((شاگردان )) عيسى مى نامند. او دوازده تن از آنان را برگزيد و آنان را ((رسول )) ناميد (لوقا 6:13). قرآن مجيد رسولان حضرت عيسى (ع ) را ((حوارى )) مى نامد كه در زبان حبشى به همين معنى است . او مى خواست هنگامى كه پيروزمندانه بر كرسى جلال مى نشيند، آنان نيز بر دوازده كرسى بنشيند و بر دوازده بسط بنى اسرائيل داورى كنند (متى 19:28). نام دوازده رسول حضرت عيسى (ع ) در اناجيل (متى 10:2-4؛ مرقس 3:16-19؛ لوقا 6:14-16؛ اعمال رسولان 1:13) از اين قرار است . 1. شمعون (پطرس )؛ 2. اندرياس (برادر پطرس )؛ 3. يعقوب (پسر زجبدى )؛ 4. يوحنا (برادر يعقوب )؛ 5. فيليپس ؛ 6. برتولما؛ 7. توما؛ 8. متى ؛ 9. يعقوب (پسر حلفى )؛ 10. تدى (به گفته لوقا: يهودا برادر يعقوب )؛ 11. شمعون غيور؛ 12. يهوداى اسخريوطى . به گفته اناجيل ، همان طور كه عيسى پيشگويى كرده بود، همه رسولان در مورد او لغزش خوردند و هنگام دستگيرى وى ، او را رها كردند و گريختند. يهوداى اسخريوطى نيز قبلا با مراجعه به بزرگان يهود، براى كمك به دستگيرى عيسى اعلام امادگى كرده بود و به همين منظور، وى را به آنان نشان داد و در مقابل آن پولى گرفت . پس از رفتن حضرت عيسى ، يازده رسول ديگر با انتخاب فردى به نام ((مقياس ))به جاى يهوداى اسخريوطى ، عدد دوازده را كامل كردند (اعمال رسولان 1:15 - 26). بزرگترين رسول شمعون است كه حضرت عيسى (ع ) وى را ((پطرس ))يعنى ((صخره ))ناميد و او را سنگ زير بناى كليسا يعنى جامعه مسيحيت قرار داد: (18) ((و من نيز تو را مى گويم كه تويى پطرس وبر اين صخره ، كليساى خود را بنا مى كنم و ابواب جهنم بر آن استيلا نخواهد يافت (18) و كليدهاى ملكوت آسمان را به تو مى سپارم و آنچه در زمين ببندى ، در آسمان بسته گردد و آنچه در زمين گشايى ، در آسمان كشاده شود.))(متى 16: 18 - 19؛ 21: 15 - 19). يوحنا در خردسالى رسول شده (يوحنا 13:23 - 25 و 21: 20) و به عقيده مسيحيان ، انجيل خود را در سن پيرى ، در پايان قرن اول نوشته است . متاى رسول نيز يكى از اناجيل را نوشته است . همچنين برخى از رساله هاى عهد جديد به پطرس يوحنا و رسولان ديگر منسوب شده است . چندين انجيل و رساله اپوكريفايى را به رسولان نسبت داده اند و بعضى از جوامع مسيحى سابقه كليساى خود را به برخى از رسولان مى رسانند. با آنكه حضرت عيسى (ع ) پطرس را به جانشينى خود برگزيده بود، رسول ديگرى به نام ((پولس ))عملا موقعيت بهترى پيدا كرد و معمار مسيحيت كنونى شد. نام اين شخص در آغاز، ((شاؤ ول ))بود كه از نامهاى عبرى است و تلفظ يونانى آن ((ستولس ))مى شود .او پس از قبول مسيحيت ، نام خود با به ((پولس )) تغيير داد كه ترجمه يونانى واژه ((شاؤ ول ))و به معناى ((كوچك ))است . وى با آنكه يك يهود متعصب بود، تابعيت رومى داشت و پس از رفتن حضرت عيسى (ع )، به آزار مسيحيان مشغول بود تا اينكه مدعى شد هنگامى كه براى دستگيرى برخى مسيحيان از شهر قدس به دمشق مى رفته است ، نور عيسى را در راه ديده و به دستور او مسيحى شده است (اعمال رسولان 9: 1 - 31). پولس با شور و نشاط فراوان به تبليغ مسيحيت آغاز كرد و در اين راه بسيار رنج كشيد. او كه مدعى رسالت از جانب حضرت مسيح بود، به مناطق مختلف سفر كرد و مسيحيت را به اطراف درياى مديترانه گسترش داد. رساله هايى نيز به تازه مسيحيان آن مناطق نوشت و به آنان رهنمود داد. برخى از اين رساله ها در كتاب عهد جديد گرد آمده است . انديشه هاى تازه پولس ميان رسولان تنش مى آفريد و درگيريهاى وى با پطرس و ساير رسولان ، در كتاب اعمال رسولان و رساله هاى خود او منعكس شده است . وى مى نويسد: ((اما چون پطرس به انطاكيه آمد، او را روبرو مخالفت نمودم ؛ زيرا كه مستوجب ملامت بود.))(رساله به غلاطيان 2: 11). پولس هنگام برشمردن فضائل خويش و خطرهايى كه در راه تبليغ مسيحيت بر خود هموار كرده است ، به ((برادران كذبه ))اشاره مى كند و مقصود او رسولانى است كه با انديشه هاى او مخالفت مى كرده اند: (22) آيا عبرانى هستند، من نيز هستم . اسرائيلى هستند، من نيز هستم . از ذريت ابراهيم هستند، من نيز مى باشم (23) آيا خدام مسيح هستند، چون ديوانه حرف مى زنم من بيشتر هستم . در محنتها افزونتر، در تازيانه ها زيادتر، در زندانها بيشتر، در مرگها مكرر (24) از يهوديان پنج مرتبه ، از چهل يك كم ، تازيانه خوردم (25) سه مرتبه مرا چوب زدند، يك دفعه سنگسار شدم ، سه كرت شكسته كشتى شدم ، شبانه روزى در دريا به سر بردم (26) در سفرها بارها، در خطرهاى نهرها، در خطرهاى دزدان ، در خطرهاى از قوم خود، در خطرها از امتها، در خطرها در شهر، در خطرها در بيابان ، در خطرها در دريا، در خطرها در ميان برادران كذبه (27) در محنت و مشقت ، در بيخوابيها بارها، در گرسنگى و تشنگى ، در روزها بارها، در سرما و عريانى (28) بدون آنچه علاوه بر اينهاست ، آن بارى كه هر روزه بر من است يعنى انديشه براى همه كليساها (29) كيست ضعيف كه من ضعيف كه من ضعيف نمى شوم ؟ كه لغزش مى خورد كه من نمى سوزم (30) اگر فخر مى بايد كرد، آنچه به ضعف من تعلق دارد، فخر مى كنم (31) خدا و پدر عيسى مسيح مسيح خداوند كه تا به ابد متبارك است ، مى داند كه دروغ نمى گويد (32) در دمشق ، والى حارث پادشاه ، شهر دمشقيان را براى گرفتن من محافظت مى نمود (33) و مرا از دريچه اى در زنبيلى از باره قلعه پايين كردند و از دستهاى وى رستم (رساله دوم به قرنتيان 11: 22 - 33). گفته مى شود كه پولس در حدود سالهاى 64 - 67 در رم درگذشته است . از نظر مسيحيان جمعى از رسولان مانند پطرس و پولس شهيد شده اند. آرامگاه پطرس در تپه واتيكان شهر رم بسيار اهميت دارد و از دير باز مركز مسيحيت كاتوليك بوده است . كليساى ((سنت پيتر))و كاخها و باغهاى اطراف آن از زيباترين آثار هنرى جهان است . در كتابهاى تاريخى مستقل هيچ چيز درباره رسولان يافت نمى شود. 8- پايه گذارى كليسا هر يك از چهار انجيل زندگينامه و مقدارى از سخنان حضرت عيسى (عليه السلام ) را مى آوردند، ولى عمده اهتام آنها به پيام رسانى آن حضرت مربوط مى شود. همچنين داستان مصلوب شدن وى در پايان هر چهار انجيل آمده است . به طورى كه از اناجيل به دست مى آيد، آن حضرت زاهدى پرشور بود كه براى اصلاح جامعه پوسيده و فرسوده فلسطين در عصر خود برنامه گسترده اى داشت و براى اجراى آن نهايت سعى و كوشش را به عمل آورد، ولى موفقيت وى در آن زمان بسيار ناچيز بود. اما به خاطر پايه گذارى كليسا يعنى جامعه مسيحى كه از چند شاگرد تشكيل شده بود، پس از رفتن وى و با گذشت ساليان دراز،اندك اندك دينى كه به وى منسوب بود، پاگرفت . از نظر تاريخ نگاران نقش پولس كه پس از وى مسيحى شد، در ترويج مسيحيت بسيار مهم است . ولى مسيحيان نقش روح القدس را در اين كار مهم مى دانند. جامعه مسيحيت كه توصيف آن در كتاب عهد جديد آمده است ، كليساى رسولان ناميده مى شود و مقصود از آن ، جامعه رسولان و نسل اول مسيحيت است . اين جامعه از نظر زمانى به تقريب ، فاصله سالهاى 30 تا 100، يعنى از عيد گلريزان تا تدوين آخرين بخش كتاب مقدس را در بر مى گيرد. جامعه مسيحى نخستين اين گونه بود: (42) (تازه مسيحيان ) در تعليم رسولان و مشاركت ايشان و شكستن نان و دعاها مواظبت مى نمودند (43) همه خلق ترسيدند و معجزات و علامات بسيار از دست رسولان صادر مى گشت (44) همه ايمانداران با هم مى زيستند و در همه چيز شريك مى بودند (45) و املاك و اموال خود را فروخته ، آنها را به هر كس به قدر احتياجش تقسيم مى كردند (46) هر روزه در هيكل به يك دل پيوسته مى بودند و در خانه ها نان را پاره مى كردند و خوراك به خوشى و ساده دلى مى خوردند (47) و خدا را حمد مى گفتند و نزد تمامى خلق عزيز مى گشتند (اعمال رسولان 2:42- 47). اين عزت با گذشت زمان ، نخست از جانب يهود و سپس از جانب امپراطورى روم به دشمنى مبدل شد. در اورشليم جامعه اى از مسيحيان يهودى الاص به رهبرى يعقوب رسول پايه گذارى شد و تعداد افراد آن در همان شهر و سپس در ساير مناطق فلسطين گسترش يافت . فرستادگانى نيز مانند پولس و برنابا بشارت را به اقوام غيريهودى رساندند. به دنبال اين قضيه ، نخستين مورد از مشكلاتى كه پيش روى كليسا قرار داشت ، پديد آمد و اين سؤ ال مطرح شد كه آيا بت پرستان تازه مسيحى ، پيش از آنكه به مسيحيت پذيرفته شوند، بايد به دين و شريعت يهودى گردن نهند يا خير؟ عقيده پولس كه مورد قبول پطرس و يعقوب نيز واقع شد، اين بود كه خدا عيسى را از مردگان برخيزاند و با اين عمل راه براى دوره جديدى از نجات گشوده شد و بر اين اساس مسيحيان از اين پس به پيروى از شرع يهود ملزم نيستند. آنگاه مسيحى شدن بت پرستان به بركت تبليغ و تبشير رسولان در همه مناطق امپراطورى روم افزايش يافت و افرادى كه از غيريهوديت به مسيحيت راه يافته بودند، در كليساى مسيحى اكثريت يافتند. جوامع كوچك مؤ منان نيز در شهرهاى امپراطورى از سوريه تا مصر و پس از آن در آناتولى و يونان و سرانجام در ايتاليا به وجود آمدند. بر اساس منقولات سنتى ، پطرس نخست در اورشليم ، سپس در انطاكيه و سرانجام در رم به رهبرى جامعه رسولان برگزيده شد و اعدام وى در عهد نرون در شهر رم رخ داد. 9- كتاب مقدس كتاب مقدس مسيحيان دو بخش دارد: عهد جديد و عهد عتيق . علت اين نامگذارى آن است كه مسيحيان معتقدند خدا با انسان دو پيمان بسته است : يكى پيمان كهن ، به وسيله پيامبران پيش از عيسى مسيح . در اين پيمان مرتبه اى از نجات از طريق وعد، و عيد، قانون و شريعت به دست مى آيد. ديگرى پيمان نو، توسط خداى متجلى يعنى عيسى مسيح . در پيمان نو نجات از طريق محبت حاصل مى شود. به اين معنا كه طبق اعتقاد آنان ، خداى پسر به شكل انسان مجسم مى شود، گناهان بشر را برخود مى گيرد و با تحمل رنج صليب ، كفاره گناهان مى شود. تا آنجا كه تاريخ نشان مى دهد، اين عقيده ، با وجود دورى آن از عقل و منطق ، زيربناى مسيحيت بوده است . در انجيل يوحنا چنين مى خوانيم : (16) زيرا خداوند جهان را اين قدر محبت نمود كه پسر يگانه خود را داد تا هر كه به او ايمان آورد هلاك نگردد، بلكه حيات جاودانى يابد (17) زيرا خدا پسر خود را در جهان نفرستاد تا بر جهان داورى كند بلكه تا به وسيله او جهان نجات يابد (يوحنا 3:16 - 17). آن قسمت از كتاب مقدس كه درباره پيمان كهن سخن مى گويد عهد عتيق ، و آن قسمت كه درباره پيمان نو سخن مى گويد عهد جديد ناميده مى شود. در حقيقت عهد عتيق كتاب آسمانى يهوديان است كه مسيحيان براى آن احترام قائل شده ، آن را در آغاز خود قرار داده اند. عهد جديد به زبان يونانى نگارش يافته است . چهار انجيل در آغاز عهد جديد وجود دارد. كلمه ((انجيل )) در زبان يونانى به معناى مژده است : مژده به فرا رسيده ملكوت آسمان يا پيمان تازه . تمام عهد جديد مورد قبول همه مسيحيان است و اپوكريفا بين آنها وجود ندارد. البته كتابهاى اپوكريفايى عهد جديد از اپوكريفاى عهد عتيق بيشتر بوده است ؛ اما در همان دو سه قرن نخست ، مسيحيان اندك اندك بر كتابهاى موجود عهد جديد اتفاق كرده اند. ترجمه هاى بسيار زيادى از كتاب مقدس به زبانهاى گوناگون انجام گرفته است و سازمانهاى متعددى مخصوص انتشار آنها در سراسر جهان وجود دارد. از جمله آنها انجمن كتب مقدسه است كه در سال 1806 در لندن تاءسيس شد و شعبه هايى در بيشتر كشورها دارد.[SUP](8)[/SUP] مجمع كتابهاى عهد عتيق و عهد جديد 66 كتاب است : عهد عتيق 39 كتاب است كه فهرست آنها در بخش يهوديت گذشت و عهد جديد 27 كتاب است كه از نظر موضوع به چهار بخش تقسيم مى شوند: 1. اناجيل ؛ 2. اعمال رسولان ؛ 3. نامه هاى رسولان ؛ 4. مكاشفه . 1-9- اناجيل گروه زيادى از ياران و پيروان حضرت عيسى (ع ) به نوشتن سيره آن حضرت اقدام كردند و نوشته هايى به وجود آوردند كه بعداانجيل خوانده شد. اندك اندك چهار انجيل از اين انجيلها رسميت يافت و اناجيل ديگر متروك شد.[SUP](9)[/SUP] نويسندگان انجيل اول و انجيل چهارم از حورايون و نويسندگان دو انجيل ديگر از حورايون حواريون معرفى مى شوند. ميان سه انجيل اول هماهنگى وجود دارد و به اين دليل آنها را اناجيل همنوا مى نامند. اين بخش مشتمل بر 4 انجيل است : 1. انجيل متى (سيره و مواعظ مسيح با اشاره به پيشگوييهاى عهد عتيق )؛ 2. انجيل مرقس (قديمترين و كوتاهترين كتاب سيره و مواعظ مسيح )؛ 3. انجيل لوقا (سيره و مواعظ مسيح با تكيه بر جزئيات )؛ 4. انجيل يوحنا( متاءخرترين كتاب سيره و مواعظ مسيح با تاءكيد بر مافوق بشر بودن او). 2-9- اعمال رسولان در قرن اول ، كتابهاى زيادى پيرامون سيره رسولان مسيحيت نوشته شد، اما تنها يكى از آنها رسميت يافت . اين بخش تنها مشتمل بر يك كتاب است به نام : اعمال رسولان (نوشته لوقا، مؤ لف سومين انجيل در شرح حال رسولان بويژه پولس ). 3-9- نامه هاى رسولان برخى از رسولان مسيحيت نامه هايى به جوامع و افراد مسيحى عصر خود نوشته اند. آن نامه ها اندك اندك اهميت پيدا كرد و به عهد جديد راه يافت . سيزده نامه از پولس است كه در آنها رهنمودها، ادعاها و مشاجرات خود را نوشته است . نويسنده نامه چهاردهم نامعلوم و نويسنده نامه پانزدهم شخصى به نام يعقوب است (وى به مكتب پولس انتقاد مى كند). نامه هاى بعدى به دو تن از حواريون به نامهاى پطرس و يوحنا نسبت داده مى شود و نويسنده آخرين نامه فردى به نام يهود است . اين بخش مشتمل بر 21 نامه است مردم روم )؛ 1. رساله پولس رسول به روميان 2. رساله اول پولس رسول به قرنتيان (مردم قرنتس )؛ 3. رساله دوم پولس رسول به قرنتيان (مردم قرنتس )؛ 4. رساله پولس رسول به غلاطيان (مردم غلاطيه )؛ 5. رساله پولس رسول به افسسيان (مردم افسس )؛ 6. رساله پولس رسول به افسسيان (مردم افسس )؛ 7. رساله پولس رسول به كولسيان (مردم كولسى )؛ 8. رساله اول پولس رسول به تسالونيكيان (مردم تسالونيكى )؛ 9. رساله دوم پولس رسول به تسالونيكيان (مردم تسالونيكى )؛ 10. رساله اول پولس رسول به تيركمان (نام شخص )؛ 11. رساله پولس رسول به تيموتاءوس (نام شخص )؛ 12. رساله پولس رسول به تيطس (نام شخص )؛ 13. رساله پولس رسول به فليمون (نام شخص )؛ 14. رساله به عبرانيان (نامه پولس يا فردى ديگر به يهوديان )؛ 15. رساله يعقوب (براى عموم مسيحيان )؛ 16. رساله اول پطرس (براى عموم مسيحيان )؛ 17. رساله دوم پطرس (براى عموم مسيحيان )؛ 18. رساله اول يوحنا (براى عموم مسيحيان )؛ 19. رساله دوم يوحنا (براى عموم مسيحيان )؛ 20. رساله يهودا (براى عموم مسيحيان ). 4-9- مكاشفه قبل از آمدن حضرت مسيح (ع )، مكاشفه نامه هاى متعددى ميان يهوديان رواج داشت كه كتاب دانيال در عهد عتيق نمونه اى از آنهاست . مسيحيان نيز كتابهاى مكاشفه اى تازه اى نوشتند، همچنين برخى از كتابهاى مكاشفه يهوديان را دستكارى كرده ، با آرمانهاى مسيحيان هماهنگ ساختند. كتاب مكاشفه يوحنا در پايان عهد جديد براى مسيحيان بسيار اهميت دارد. يوحنا كه به اعتقاد مسيحيان ، يك حوارى كم سن و سال حضرت عيسى (ع ) بود، رؤ ياى خود را در اين اثر شرح مى دهد. اين كتاب كه پيشرفت مسيحيت را نويد مى دهد، در پايان عهد جديد قرار دارد. اين بخش تنها مشتمل بر يك كتاب است به نام : مكاشفه يوحناى رسول . 10- اعتبار كتاب مقدس اعتبار كتاب مقدس را از سه ديدگاه مى توان بررسى كرد: 1. ديدگاه كلسيا؛ 2. ديدگاه دانشمندان بى طرف ؛ 3. ديدگاه مسلمانان . 1-10- ديدگاه كليسا مسيحيان نسبت به كتاب مقدس (عهد عتيق و عهد جديد) نظرى كاملا موافق دارند و تمام القاب و احترامات شايسته يك كتاب آسمانى را نسبت به آن روا مى دارند و تعبيراتى مانند كتاب خدا و وحى در مورد آن كتب معمول است . دانشمند معاصر، توماس ميشل مى نويسد: مسيحيان معتقدند كه خداوند كتابهاى مقدس را به وسيله مؤ لفانى بشرى نوشته است و بر اساس اين اعتقاد مى گويند كه كتابهاى مقدس يك مؤ لف الهى و يك مؤ لف بشرى دارند. به عبارت ديگر، مسيحيان معتقدند كه خدا كتاب مقدس را به وسيله الهامات روح القدس پديد آورده و براى اين منظور مؤ لفانى از بشر را براى نوشتن آنها بر انگيخته و آنان را در نوشتن به گونه اى يارى كرده كه فقط چيزهايى را كه او مى خواسته است ، نوشته اند. مسلمانان توجه مى كنند كه اعتقاد مسيحيان در اين باب با عقيده اسلامى اختلاف دارد. از نظر مسيحيان خدا مؤ لف نهايى كتاب مقدس است ، جز اينكه اين عمل را از طريق مؤ لفان بشرى كه كارگزاران وى بوده اند، به انجام رسانده است . مؤ لفان بشرى كه كارگزاران وى بوده اند، به انجام رسانده است . مؤ لفان بشرى كتاب مقدس هر يك در عصرى خاص مى زيسته و به رنگ زمان خود در آمده بوده اند. همچنين اين مؤ لفان ، مانند ديگر انسانها با محدوديتهاى زبان و تنگناهاى علمى دست به گريبان بوده اند. اصولا مسيحيان نمى گويند كه خدا كتابهاى مقدس را بر مؤ لفان بشرى املا كرده ، بلكه معتقدند كه او به ايشان براى بيان پيام الهى به شيوه خاص خودشان و همراه با نگارش مخصوص و سبك نويسندگى ويژه هر يك توفيق داده است .[SUP](10)[/SUP] يهوديان و مسيحيان تورات را نوشته خود حضرت موسى (ع ) مى دانند همچنين كتب هر يك از پيامبران ديگر عهد را تاءليف پيامبرى مى دانند كه نام وى در عنوان آن كتاب آمده است . مسيحيان درباره چهار انجيل معتقدند كه آنها سالها پس از حضرت عيسى (ع ) نگارش يافته اند و به گفته آنان در آغاز مسيحيت تنها كتابهاى عهد عتيق به عنوان كتاب خدا مطرح بودند، ولى كتب عهد جديد اندك اندك در مجامع مسيحى جنبه الهى پيدا كرد. همه مسيحيان ، هميشه و همه جا معتقد بوده و هستند كه اناجيل كنونى زندگينامه و سخنان حضرت عيسى (ع ) است كه متى ، مرقس ، لوقا، و يوحنا آنها را نوشته اند. در آغاز انجيل لوقا چنين آمده است : (1) از آن جهت كه بسيارى دست خود را دراز كردند به سوى تاءليف حكايت آن امورى كه نزد ما به اتمام رسيد (2) چنان كه آنانى كه از ابتدا نظارگان و خادمان كلام بودند، به ما رسانيدند (3) من نيز مصلحت چنان ديدم كه همه را من البدايه به تدقيق در پى رفته ، به ترتيب به تو بنويسم اى تيوفلس عزيز (لوقا 1:1-3). اين نكته نيز قابل توجه است كه اناجيل كنونى تنها سخنان (يا احاديث ) آن حضرت را مى آورند، و هرگز چيزى از معارف و كلمات حكمت آميز خود را به وحى نسبت نمى دهند (بر خلاف تورات كنونى كه علاوه بر سيره و سخنان حضرت موسى ، عباراتى از وحى را نيز مى آورد). روشن است كه طبق نص صريح قرآن مجيد، انجيل حقيقى بر حضرت عيسى (ع ) نازل و به او عطا شده است (آل عمران : 3و65،مائده : 46-47، مريم : 30 و حديد: 27) و آن كتاب هيچ گونه سنخيتى با اين اناجيل ندارد. تا آنجا كه تاريخ نشان ميدهد مسيحيان هرگز براى حضرت عيسى (ع ) به كتابى قائل نبوده اند و اناجيل را صرفا بيانگر زندگى و سخنان وى مى دانسته اند. [SUP](11)[/SUP] همچنين توماس ميشل مى نويسد: پيش از نوشته شدن اناجيل ، يك سنت شفاهى وجود داشت . عيسى به عقيده مسيحيان در حدود سال 30 وفات يافت و كسانى كه از او پيروى كرده ، وى را شناخته ، كارهايش را ديده و سخنانش را شنيده بودند، خاطرات خويش از او را در حافظه نگه مى داشتند. هنگامى كه مسيحيان نخستين براى عبادت گرد مى آمدند، آن خاطرات نقل مى شد. اندك اندك اين منقولات شكل مشخصى يافت و بر حجم آنها افزوده شد.[SUP](12)[/SUP] كتاب نداشتن حضرت عيسى (ع ) معمولا در جايى ذكر نمى شود؛ زيرا اين مساءله براى مسيحيان بديهى است و هرگز وجود كتابى براى او به ذهن يك مسيحى خطور نمى كند. ولى به ندرت به مناسبت بحث با مسلمانان اين مساءله مطرح مى شود و آنان وجود اين عقيده را در جامعه خود انكار مى كنند. توماس ميشل مى افزايد: مسيحيان هرگز نمى گويند عيسى كتابى به نام انجيل آورد. آوردن وحى توسط عيسى به گونه اى كه مسلمانان در مورد قرآن و پيامبر اسلام معتقدند در مسيحيت جايى ندارد. مسيحيان عيسى را تجسم وحى الهى مى دانند و به عقيده آنان ، وى نه حامل پيام ، بلكه عين پيام بوده است . بدين سبب ما مسيحيان خواستار انجيلى نيستيم كه عيسى آن را نوشته يا به شاگردانش املا كرده باشد. اكنون كه روشن شد مسيحيان عيسى را مجسم شدن كلمه يا پيام خدا مى دانند، بايد توجه كنيم كه بر اساس عقيده آنان انجيليها حاصل تلاش شاگردان اوست كه از طريق الهام ، ايمان خود به مسيح و مفهوم اين ايمان در جامعه پيروان وى را اعلام كرده اند. هر يك از انجيلهاى چهارگانه شهادتى مشخص و مخصوص از مسيح مى دهد و انجيلها، با آنكه در ديدگاه و جزئيات با يكديگر متفاوت هستند، همگى در باب هويت عيسى و ماهيت پيام الهى كه به واسطه او به پيروان وى رسيده است ، اتفاق نظر دارند. از اينجاست كه مسيحيان حاضر نيستند يك انجيل را بگيرند و ساير انجيلها را رها كنند؛ زيرا ايمان آنان بر تعاليم مجموع چهار انجيل استوار و تنظيم شده است . به عقيده آنان ، دست برداشتن از هر يك از انجيلها نقص ايمان ايشان را در پى خواهد داشت . اين مساءله ما را به تفاوت ديگرى در مفهوم وحى بين مسيحيان و مسلمانان رهنمون مى شود. مسيحيان فقط به چهار انجيل ، نه كمتر و نه بيشتر، عقيده دارند و اعتراف مى كنند كه تنها اين چهار انجيل صحيح هستند، نه غير آنها؛ زيرا جامعه مسيحيان نخستين آنها را از جانب خدا مى دانست . بديهى و مسلم است كه ايمان مسيحيت بر ايمان رسولان و شاگردان عيسى استوار است و همانطور كه قبلا گفتيم ، مسيحيان نخستين عقيده داشتند كه روح خدا هدايت را براى جامعه آنان (يعنى كليسا) فراهم كرده است . از اين مساءله مى فهميم كه خدا در 30 سال سرنوشت سازى (30 - 60 م .) كه انجيل مكتوب وجود نداشت ، بلكه سخنان و كارهاى عيسى به طور شفاهى نقل مى شد، آن جامعه را هدايت مى كرد. اين روح القدس بود كه از طريق الهام ، نويسندگان اناجيل را براى نوشتن اين كتب و ثبت برگزيده سخنان و كارهاى بسيار زياد عيسى در آنها رهنمون شد. يكى از امورى كه روح القدس مخصوصا به آن اقدام كرد، اين بود كه ديدگاه كلامى انجيل نگاران را در مورد آنچه خدا مى خواست از طريق زندگى ، مرگ و رستاخيز عيسى به مردم منتقل شود، هدايت نمود و سرانجام جامعه مسيحيان نخستين با راهنمايى روح القدس از ميان نوشته هاى مسيحى بى شمار، به 27 كتاب كه اناجيل چهارگانه نيز جزو آنهاست ، اقرار كرد و پذيرفت كه آنها با الهام الهى نگارش يافته اند. اين نوشته ها عهد جديد ناميده شدند و در طول زمان مرجع اساسى ايمان مسيحى به شمار مى رفته اند. اين درك مسيحيت از رابطه كتابهاى مقدس و وحى با درك اسلام از آن رابطه تفاوت دارد. مسلمانان امتى هستند كه به مقتضاى تعاليم قرآن پديد آمده اند. آنان عقيده دارند كه خدا پيامبر اسلام را فرستاد و قرآن را به او وحى كرد و امت اسلامى به دنبال آن پديد آمد. ولى مسيحيان مى گويند كه جامعه مسيحيت به ارشاد روح القدس ، ايمان ويژه و كتابهاى خويش را كه از وحى خدا در عيسى مى گويند، پديد آورد. به همين شيوه ، جامعه مقرر كرد كه كتابهاى مقدس مسيحيت مجموع 46 [SUP](13)[/SUP] كتاب عهد عتيق يهود و 27 كتاب عهد جديد باشد، نه چيز ديگر. اين توافق پيرامون كتابهاى مقدس از طريق نوعى اجماع حاصل شد. اين اجماع بسيار زود به دست آمد و فهرست نخستين كتابهاى مقدس بين سالهاى 150-200 تهيه شد و پس از چند قرن ، كليسا به طور رسمى روشن ساخت كه چه كتابهايى را بايد مقدس شمرد (همان طور كه شوراى ترنت در سال 1546 چنين كارى را انجام داد). البته تصميم گيريهاى متاءخر پيرامون كتابهاى مقدس جز تاءييد عقيده سنتى مسيحيان در اين باب ، چيزى ديگر نبود.[SUP](14)[/SUP] اعتقاد اهل كتاب در مورد كتابهاى آسمانى به گونه اى در قرآن كريم آمده است : و ما قدروا الله حق قدره اذقالوا ما انزل الله على بشر من شى ء قل من انزل الكتاب الذى جاء به موسى نورا و هدى للناس تجعلونه قراطيس تبدونها و تخفون كثيرا و علمتم مالم تعلموا انتم و لا آباؤ كم قل الله ثم ذرهم فى خوضهم يلعبون ؛ آنها خدا را درست نشناخته اند كه گفتند: ((خدا هيچ چيز بر هيچ انسانى نفرستاده است .)) بگو: ((چه كسى كتابى را كه موسى آورد، نازل كرد كه براى مردم ، نور و هدايت بود؛ اما شما آن را به صورت پراكنده قرار مى دهيد؛ قسمتى را آشكار و قسمت زيادى را پنهان مى داريد و مطالبى به شما تعليم داده شده كه شما و پدرانتان از آن با خبر نبوديد.)) بگو: ((خدا!)) سپس آنها را در گفتگوهاى لجاجت آميزشان رها كن ، تا بازى كنند (انعام : 91). تفسير نمونه آيه را با در نظر گرفتن ديدگاه اهل كتاب درباره تورات وانجيل توضيح داده است . 2-10- ديدگاه دانشمندان بى طرف از آنجا كه دانشهاى عصر ما ارتباط خود را با اديان قطع كرده اند و اعتقاد به ماوراى طبيعت در علوم مختلف همچون تاريخ ، جامعه شناسى و باستان شناسى جايى ندارد، دانشمندان كتاب مقدس را صرفا نوشته اى قديمى مى دانند كه به دست انسانهايى پديد آمده است . اين افراد ارتباطگيرى آفريدگار با انسان را از مقوله هاى علمى بيرون مى دانند و مى گويند معجزه را نمى توان با علم ثابت كرد. از اين رو، ايشان در مورد مفاهيم دينى تشكيك مى كنند و حتى در مورد وجود خارجى انبيا(ع ) (به دليل ذكر نشدن آنان در منابع تاريخى مسبقل ) القاى شبهه مى كنند. دانشمندان بى طرف براى عهد عتيق 2500 سال قدمت قائلند و براى عهد جديد تاريخى نزديك به تاريخ سنتى كليسا يعنى 1900 سال را معتقدند. 3-10- ديدگاه مسلمانان يكى از مسائل مورد نزاع ميان كلام اسلامى و كلام مسيحى مساءله تحريف است . قرآن مجيد در دهها آيه به نازل شدن تورات و انجيل (و نه اناجيل ) تصريح مى كند: ((...و ما انزل التوراة و الانجيل # من قبل للناس و انزل الفرقان ...)) (آل عمران : 3-4). مسلمانان از ديرباز معتقد بوده اند تورات و انجيل كه خدا نازل كرده است ، دستخوش تحريف قرار گرفته و مسائلى مانند بشارت به ظهور حضرت ختمى مرتبت (ص ) از آنها حذف و خرافاتى چون جسمانيت خداى متعال به آن افزوده شده است . اهل كتاب تحريف كتاب خود را نمى پذيرند و از اين ادعا خشمگين مى شوند. آنان با اشاره به نسخه هاى خطى حدودا 2000 ساله عهد عتيق و نسخه هاى خطى حدودا 1600 ساله عهد جديد كه در موزه ها و كتابخانه هاى مهمجهان نگاهدارى مى شود، مى پرسند تحريف تورات و انجيل در چه زمان و چه مكان و با چه انگيزه اى انجام گرفته است ؟ علما و محققان اسلامى پاسخهايى مى دهند، ولى پاسخهاى مذكور بر اعتقاد به نزول تورات و انجيل استوار است . اين عقيده براى مسيحيان غرابت دارد و نمى خواهند بپذيرند كه حضرت عيسى (ع ) كتابى داشته است . با يك مراجعه به تورات و اناجيل به آسانى مى توان دريافت كه آن كتب فعلا به شكل قرآن كريم نيست و به يك كتاب تاريخ شباهت دارد. در تمام چهار انجيل يك سطر عبارت منسوب به وحى وجود ندارد. سخنان حكمت آميز منقول در اناجيل نيز به شخص عيسى منسوب گشته و در واقع احاديث آن حضرت است . آن كتب به گونه اى نوشته شده است كه اگر عنوان ((انجيل )) از صفحات آن محو شود و براى مطالعه در اختيار مسلمانى قرار گيرد، ذهن وى ابدا به كتاب انجيل معهود متوجه نخواهد شد. خود مسيحيان آن كتابها را نوشته انسانها مى دانند، ولى براساس معيارهاى كلامى خويش به آن ارزش الهى مى دهند و به مسلمانان مى گويند كتاب آسمانى بيش از اين نيست . پس قبل از هر چيز بايد مواظب باشيم كه به اصطلاح معروف ((از پاپ كاتوليكتر نشويم !)) حقيقت اين است كه مسيحيان هنگامى كه چهار انجيل را به دست ما مى دهند و از ما مى خواهند آن را بپذيريم ، نمى گويند اين كتاب از حضرت عيسى (ع ) است ، بلكه همان طور كه ديديم ، مسيحيان به طور عادى معتقدند اين كتاب پس از آن حضرت و براى بيان رسالت وى تنظيم شده است . در اسلام پيامبر مبين قرآن مجيد است ، ولى در مسيحيت اناجيل مبين حضرت عيسى (ع ) هستند. 11- قرآن مجيد و مساءله تحريف ممكن است گفته شود كه مساءله تحريف تورات و انجيل در قرآن مجيد آمده است . اما مى توان گفت كه قرآن كريم از تحريف تورات و انجيل صريحا سخن نگفته است . آياتى كه براى اثبات تحريف تورات و انجيل مورد استناد واقع مى شود، به قرار زير است : آيه اول : افتطمعون ان يومنوا لكم و قد كان فريق منهم يسمعون كلام الله ثم يحرفونه من بعد ما عقلوه و هم يعلمون ؛ آيا انتطار داريد شما را باور كنند با اينكه عده اى از آنان سخنان خدا را مى شنيدند و پس از فهميدن ، آن را تحريف مى كردند، در حالى كه علم و اطلاع داشتند؟ (بقره : 75) آيه دوم : و ان منهم لفريقا يلوون السنتهم بالكتاب لتحسبوه من الكتاب و ما هو من الكتاب و يقولون هو من عندالله و ما هو من عندالله و يقولون على الله الكذب و هم يعلمون ؛ در ميان آنها (يهود) كسانى هستند كه به هنگام تلاوت كتاب زبان خود را چنان مى گردانند كه گمان كنيد از كتاب (خدا) است ؛ در حالى كه از كتاب (خدا) نيست و مى گويند: ((آن از طرف خداست .)) با اينكه از طرف خدا نيست ، و به خدا دروغ مى بندند، در حالى كه مى دانند (آل عمران : 78). آيه سوم : من الذين هادوا يحرفون الكم عن مواضعه و يقولون سمعنا و عصينا و اسمع غير مسمع و راعنا ليا بالسنتهم و طعنا فى الدين و لو انهم قالوا سمعنا و اطعنا و اسمع و انظرنا لكان خيرا لهم و اقوم ولكن لعنهم الله بكفرهم فلا يؤ منون الا قليلا؛ بعضى از يهود، سخنان را از جاى خود تحريف مى كنند؛ و هم مى گويند: ((شنيديم و مخالفت كرديم )) و ((بشنو كه هرگز نشنوى !)) و ((راعنا)) تا با زبان خود حقايق را بگردانند و در آيين خدا طعنه زنند، ولى اگر آنها مى گفتند: ((شنيديم و اطاعت كرديم )) و ((سخنان ما را بشنو)) و ((انظرنا))، به نفع آنها بود و با واقعيت سازگارتر، ولى خداوند آنها را به خاطر كفرشان از رحمت خود دور ساخته و از اين رو، جز عده كمى ايمان نمى آورند (نساء:46). آيه چهارم و پنجم : فبما نقضهم ميثاقهم لعناهم و جعلنا قلوبهم قاسية يحرفون الكلم عن مواضعه و نسوا حظا مما ذكروا به لا تزال تطلع على خائنه منهم الا قليلا منهم فاعف عنهم واصفح ان الله يحب المحسنين ؛ ولى به خاطر پيمان شكنى ، آنها را از رحمت خويش دور ساختيم ؛ و دلهاى آنها را سخت و سنگين نموديم ؛ سخنان را از موردش تحريف مى كنند و بخشى را از آنچه به آنها گوشزد شده بود، فراموش كردند و هر زمان از خيانتى (تازه ) از آنها آگاه مى شوى ، مگر عده كمى از آنان ، ولى از آنها در گذر و صرف نظر كن كه خداوند نيكوكاران را دوست دارد (مائده : 13 و مانند آن در 41). پيش از آنكه به آيات فوق نظرى كلى بيفكنيم ، بايد اين نكته را يادآور شويم كه در اين آيات ، عمل تحريف به يهود نسبت داده شده كه فقط به تورات مربوط مى شود و البته بسيار دشوار است كه به مسيحيان بگوييم يهوديان انجيل شما را تحريف كرده اند! به نظر مى رسد كه قرآن مجيد درباره تحريف كتابهاى يهوديان و مسيحيان چيزى نگفته است ؛ زيرا: اولا هيچ يك از آيات بالا نمى گويد كه تورات و انجيل تحريف شده است ، بلكه همان طور كه ديديم در يك مورد تعبير ((كلام الله )) وجود دارد كه به گفته عموم مفسران به عمل پيشينيان يهود در عصر حضرت موسى (ع ) اشاره مى كند و با تحريف كردن تورات و انجيل پس از بعثت حضرت رسول اكرم (ص ) ارتباطى ندارد. شايد هم آيه مذكور رفتار ناپسند يهوديان صدر اسلام در مورد كلام الله ، يعنى قرآن مجيد را يادآورى مى كند كه آياتى از قرآن را مى شنيدند، ولى آن را به صورتى محرف براى ديگران نقل مى كردند تا از اعتبار قرآن بكاهند. [SUP](15)[/SUP] در سه مورد نيز تعبير ((كلم )) آمده است كه به زودى با الهام گيرى از آيه 46 سوره نساء، پيرامون آن توضيح خواهيم داد. ثانيا: تحريف در آيات ياد شده به صورت گفتارى و شنيدارى است : ((يسمعون كلام الله ثم يحرفونه ))، ((يلؤ ون السنتهم بالكتاب ))، ((ليا بالسنتهم )). گفته شد كه قرآن كريم در سه آيه از تحريف كلم سخن گفته است . نمونه هايى از واژه هاى تحريف شده همراه شكل صحيح آنها در آيه 46 سوره نساء آمده است : 1. ((سمعنا و عصينا)) به جاى ((سمعنا و اطعنا)). برخى يهوديان با سوءاستفاده از لفظ عبرى ((عينو)) به معناى ((انجام مى دهيم ))، از روى طنز مى گفتند: ((عصينا)) به معناى ((عصيان مى كنيم )). 2. ((اسمع غير مسمع )) به جاى ((اسمع )) تنها. 3. ((راعنا)) به جاى ((انظرنا)).[SUP](16)[/SUP] ((راع )) در زبان عبرى به معناى بدكار است و ((راعنا)) يعنى ((بدكار ما)). بازى با كلمات و درهم ريختن آنها براى اهدافى خاص ، يكى از عادات ناپسند يهود است و نمونه هايى بى شمارى از آن در كتاب تلمود وجود دارد.. همچنين به نقل كتابهاى سيره ، برخى يهوديان هنگام سلام دادن به حضرت رسول اكرم (ص )، مى گفتند: ((السام عليك )) يعنى ((مرگ بر تو!)) آن بزرگوار پاسخ مى داد: ((عليك )). دانستيم كه قرآن كريم صريحا نمى گويد تورات و انجيل تحريف شده اند، بلكه از تحريف كلم سخن رفته است و اين تحريف در چند كلمه محاوره اى صورت گرفته است و ربطى به تورات و انجيل ندارد. تحريف ياد شده از مرحله گفتن و شنيدن تجاوز نكرده و به قلم نيامده است . آيات تحريف نيز ناظر به تورات و انجيل كنونى نيست و درباره آنها بايد با صرف نظر از اين آيات داورى كرد. پينوشتها: 1- تاريخ تمدن ، ج 3، فصل 26. براى تحقيق بيشتر در اين مساءله رك .: رابرتسون ، آرچيبالد، عيسى : اسطوره يا تاريخ ؟، ترجمه حسين توفيقى ، قم : مركز مطالعات و تحقيقات اديان و مذاهب ، 1378. 2- عبدالله بن المعتز، طبقات الشعراء، ص 125. 3- همان طورى كه پيامبر عالى قدر اسلام نيز در دوران سختى كشيدن مسلمانان در مكه مكرمه به علت فراهم نبودن شرايط دفاع ، ايشان را از هر اقدام مسلحانه اى باز مى داشت . 4- براى نمونه رجوع شود به : نحل : 126-128، مؤ منون : 96، فرقان : 63 و 72 و فصلت : 34-36. 5- نهح البلاغه ، خطبه 194. 6- نهج البلاغه ، نامه 31. 7- بحارالانوار ج 14، ص 287، اين عبارات انجيل در ضمن مواعظ حضرت مسيح (ع ) در آخر كتاب تحف العقول تاءليف حسن بن شعبه بدون هيچ استنكارى نقل شده است . 8- شعبه آن در تهران (خيابان سى تير، جنب كليساى انجيلى ) پس از سالها فعاليت ، به تصميم نظام جمهورى اسلامى ايران در سال 1368 تعطيل شد. از ديدگاه فقه اسلامى ، تبليغ اعتقادات مسيحى (مانند فدا و تثليث ) كه در اسلام باطل شمرده شده ، در جامعه اسلامى ممنوع است . بديهى است كه اسلام در مقابل اين ممنوعيت ، داشتن آن اعتقادات را براى مسيحيان كاملا آزاد مى داند و گفتگوى انديشمندان اسلام و مسيحيت را توصيه مى كند. نسخه هاى فراوانى از كتاب مقدس براى استفاده پژوهشگران در كتابخانه هاى عمده سراسر كشور وجود دارد. 9- انجيل برنابا كه مورد توجه مسلمانان قرار گرفته است و بشارتهاى فراوانى به ظهور حضرت رسول خاتم (ص ) در آن يافت مى شود، مورد قبول مسيحيان نيست و آن را جعلى مى دانند. نام انجيل برنابا در فهرستى كه پاپ جلاسيوس اول قبر از بعثت حضرت رسول (ص ) منتشر كرده است ، وجود دارد، ولى مسيحيان مى گويند آن انجيل مفقود شده است و ربطى به انجيل برناباى كنونى ندارد. همچنين نوشته اى به نام رساله برنابا نزد مسيحيان وجود دارد كه تا اندازه اى مورد احترام آنان است ، ولى بايد دانست كه رساله ياد شده غير از انجيل برناباست . 10- ميشل ، توماس كلام مسيحى ، ترجمه حسين توفيقى ، قم : مركز مطالعات و تحقيقات اديان و مذاهب ، 1377، ص 26. 11- بر عكس اعتقاد مسلمانان در مورد بيانگرى پيامبر اسلام (ص ) نسبت به قرآن مجيد. 12- كلام مسيحى ، صص 43 - 44. 13- عهد عتيق نزد پروتستانها 39 كتاب است ؛ زيرا آنان 7 كتاب اپوكريفايى را نمى پذيرند. 14- كلام مسيحى ، صص 49-51. 15- مانند نيرنگ آنان در مورد ايمان صبحگاهى به اسلام و بازگشت شامگاهى به يهوديت ، به منظور بر گرداندن ايمان مسلمانان (آل عمران : 72). 16- رك .: بقره : 104.
منظور قرآن از تورات و انجيل كدام است؟ [h=3]كتاب: ترجمه الميزان، ج 3، ص 309[/h] [h=3]نويسنده: علامه طباطبايى[/h] اما بايد ديد كه منظور از تورات چيست و قرآن كريم از اين اسم چه كتابى را در نظر دارد؟ آن كتابى كه در ميقات در الواحى كه قرآن كريم در سوره اعراف داستانش را آورده و به موسى نازل كرد؟ و يا اين اسفارى كه فعلا در دست يهود است، (به قول بعضىها به مطاعن انبيا شبيهتر است تا به كتاب آسمانى"مترجم") قطعا منظور قرآن كريم از كلمه تورات اين اسفار نيست، براى اينكه خود يهوديان هم اعتراف دارند بر اينكه سند اين اسفار به زمان موسى ع منتهى نمىشود و سلسله سند در فترت و فاصله بين بخت نصر (يكى از پادشاهان بابل) و كورش (يكى از ملوك فارس) قطع شده، چيزى كه هست قرآن كريم تمامى مطالب تورات موجود در عصر رسول خدا ص (كه ما نمىدانيم تا اين عصر چه مقدار ديگرش تحريف شده) را رد ننموده و آن را بطور كلى مخالف تورات اصلى ندانسته، هر چند كه به دلالت خود قرآن كريم از تحريف هم به دور نمانده، چون دلالت آيات قرآن بر اينكه تورات بازيچه دست تحريف شده، روشن است . از قرآن كريم چنين فهميده مىشود كه انجيل (كه به معناى بشارت است) يك كتاب بوده و بر عيسى بن مريم ع نازل شده و وحيى بوده مختص به آن جناب، چون فرموده: "و انزل التورية و الانجيل من قبل هدى للناس"[SUP] (1) [/SUP]، و نفرموده اناجيل اربعه، پس اين انجيلهاى چهارگانه: "متى"، "مرقس"، "لوقا"، و"يوحنا "كتابهائى هستند كه بعد از جناب عيسى ع تاليف شدهاند. و نيز آيات قرآن دلالت دارد بر اينكه احكام دينى هر چه هست در تورات بوده و انجيل تنها بعضى از احكام ناسخ را آورده، يكى از آن آيات، آيه: 50 از آيات مورد بحث است كه مىفرمايد : "مصدقا لما بين يدى من التورية، و لا حل لكم بعض الذى حرم عليكم"[SUP] (2) [/SUP]. و نيز آيه زير است كه مىفرمايد: "و آتيناه الانجيل فيه هدى و نور، و مصدقا لما بين يديه من التورية، و هدى و موعظة للمتقين، و ليحكم اهل الانجيل بما انزل الله فيه"[SUP] (3) [/SUP]، و بعيد نيست كه از اين آيه استفاده شود كه در انجيل غير احكام ناسخ يعنى احكامى كه احكام تورات را نفى مىكند، احكام اثباتى هم بوده باشد. و باز آيات قرآنى دلالت دارد بر اينكه انجيل مشتمل بوده بر بشارت از آمدن خاتم الانبياء ص، همچنانكه تورات نيز مشتمل بر آن بوده، چون قرآن كريم مىفرمايد: "الذين يتبعون الرسول النبى الامى الذى يجدونه مكتوبا عندهم فى التورية و الانجيل"[SUP] (4) [/SUP]. "و رسولا الى بنى اسرائيل" ظاهر اين عبارت اين است كه عيسى ع تنها مبعوث بر بنى اسرائيل بوده است همچنانكه از آيات راجع به حضرت موسى ع هم بر مىآيد كه آن جناب نيز تنها مبعوث بر بنى اسرائيل بوده و از سوى ديگر در بحثى كه در ذيل آيه: "كان الناس امة واحدة فبعث الله النبيين"[SUP] (5) [/SUP] داشتيم، اثبات كرديم كه عيسى هم مانند موسى از انبياى اولوا العزم بوده كه بر تمامى اهل دنيا مبعوث شدهاند. و ليكن اين اشكال و ناسازگارى، به بيانى كه ما در ذيل آن آيه داشتيم حل مىشود، در آنجا گفتيم فرق است ميان"رسول"و"نبى"، نبوت منصب بعثت و تبليغ است و رسالت سفارت خاصهاى است كه دنبالش ضامن اجرائى هست و آن عبارت است از قضاى الهى و داورى خدائى بين مردم يا به بقا و نعمت و يا به هلاكت و زوال نعمت، همچنانكه آيه زير آن را افاده نموده و مىفرمايد: "و لكل امة رسول فاذا جاء رسولهم قضى بينهم بالقسط"[SUP] (6) [/SUP]. و به عبارتى ديگر نبى انسانى است كه از طرف خداى تعالى مبعوث مىشود براى اينكه احكام دين را براى مردم بيان كند و اما رسول عبارت است از انسانى كه مبعوث مىشود براى اداى بيانى خاص كه دنبالش يا هلاكت است اگر آن را رد كنند و يا بقا و سعادت است اگر آن را قبول كنند، همچنانكه اين معنا از گفتگوئى كه قرآن كريم از رسولانى چون نوح و هود و صالح و شعيب و ديگر رسولان با قوم خود حكايت نمود كاملا به دست مىآيد. و وقتى مطلب از اين قرار باشد لازم نيست كه رسالت يك رسول به سوى قومى معين بعثت به سوى همان قوم باشد و لا غير، بلكه ممكن است رسالتش به سوى قومى خاص باشد، ولى بعثت و نبوتش به سوى تمامى بشر باشد، همچنانكه در موسى و عيسى ع چنين بود. و شواهدى كه از قرآن كريم بر اين معنا وجود دارد يكى دو تا نيست، از آن جمله در مورد رسالت موسى به سوى فرعون مىفرمايد: "اذهب الى فرعون انه طغى"[SUP] (7) [/SUP]، و در عين حال مىبينيم ساحران فرعون به موسى ايمان آوردند و گفتند: "آمنا برب هرون و موسى"[SUP] (8) [/SUP] و بطورى كه از ظواهر آيات بر مىآيد ايمانشان هم قبول شده، با اينكه از بنى اسرائيل نبودند و در باره دعوت قوم فرعون با اينكه از بنى اسرائيل نبودند فرموده: "و لقد فتنا قبلهم قوم فرعون، و جاءهم رسول كريم"[SUP] (9) [/SUP]. و نظير اين آيات در دلالت بر عموميت بعثت آن جناب ايمان آوردن امتهاى بسيارى از غير بنى اسرائيل، قبل از بعثت رسول خدا ص به آن جناب است، مانند مردم روم و امتهاى بزرگى از غربىها، از قبيل: فرانسويان و اطريش و بورسا و انگلستان و امتهائى از شرقيين، چون نجران به وى گرويده بودند با اينكه از بنى اسرائيل نبودند و قرآن كريم در هيچ آيهاى كه سخن از نصارا دارد ديده نمىشود كه روى سخن را متوجه خصوص نصاراى بنى اسرائيل كرده باشد، بلكه اگر مدح مىكند عموم نصارا را مدح مىكند و اگر مذمت هم مىكند عموم را مذمت مىكند. "انى قد جئتكم باية من ربكم، انى اخلق لكم من الطين...و احيى الموتى باذن الله" در اين آيه نسبت خلقت را به عيسى ع داده، و اين تعبيرى است سؤالانگيز كه مگر عيسى خالق است؟ در پاسخ بايد دانست كه كلمه"خلقت"به معناى بوجود آوردن از عدم نيست بلكه به معناى جمع آوردن اجزاى چيزى است كه قرار است خلق شود و لذا در جاى ديگر فرموده: "فتبارك الله احسن الخالقين"[SUP] (10) [/SUP]. و كلمه"اكمة"به معناى كسى است كه از شكم مادر بدون چشم متولد شده باشد، گاهى هم به كسى اطلاق مىشود كه چشم داشته و سپس نابينا شده است. راغب مىگويد: مىتوان گفت: "فلانى ديدگانش اكمه شد به حدى كه چشمهايش سفيد گرديد[SUP] (11) [/SUP]"و كلمه"ابرص"به معناى كسى است كه دچار برص شده و"پيسى" (كه يك بيمارى پوستى است) گرفته[SUP] (12) [/SUP]. و از اينكه فرمود: "و احيى الموتى"[SUP] (13) [/SUP]، يا بطور صريح و يا بطور اشاره فهميده مىشود كه عيسى ع يك بار و دو بار مرده زنده نكرده، بلكه متعدد اين كار را كرده است. و همچنين سياق جمله"باذن الله"مىفهماند كه صدور اين آيات معجزهآسا از عيسى ع مستند به خداى تعالى و اذن او است.و خود آن جناب مستقل در آن و در مقدمات آن نبوده و اين جمله را در آيه شريفه تكرار كرد تا اشاره كند به اينكه نسبت به تذكر آن اصرار دارد، چون جاى اين توهم بوده كه مردم آن جناب را در زنده كردن مردگان مستقل بپندارند و در نتيجه به الوهيت آن جناب معتقد گشته و گمراه شوند و براى اعتقاد خود استدلال كنند به آيات معجزه آسائى كه از آن جناب صادر شده، و لذا عيسى ع بعد از هر معجزهاى كه از آن خبر مىدهد كلام خود را مقيد مىكند به مشيت و اذن خداى تعالى، از خلقت خود خبر مىدهد خبر خود را مقيد مىكند به اذن خدا، از مرده زنده كردنش خبر مىدهد مقيدش مىكند به اذن خدا .و در آخر، كلام خود را با اين جمله ختم مىكند كه: "ان الله ربى و ربكم فاعبدوه هذا صراط مستقيم". و ظاهر اينكه فرمود: "انى اخلق لكم..."اين است كه اين معجزات در خارج از آن جناب صادر مىشده، نه اينكه از باب صرف تحدى و احتجاج خواسته است بفرمايد: من چنين و چنان مىكنم، چون اگر منظور صرف حرف بوده و خواسته عذر خصم را قطع و حجت را تمام كند، جا داشت كلام خود را به قيدى كه اين معنا را افاده كند مقيد سازد، مثلا بفرمايد: اگر از من بخواهيد مرده را زنده مىكنم و امثال اين عبارات. علاوه بر اينكه آيات زير كه حكايت خطاب خداى تعالى به عيسى ع در روز قيامت است، بطور كامل دلالت مىكند بر اينكه اين معجزات از آن جناب سرزده، مىفرمايد: "اذ قال الله يا عيسى بن مريم، اذكر نعمتى عليك و على والدتك ـ تا آنجا كه مىفرمايد ـ و اذ تخلق من الطين كهيئة الطير باذنى، فتنفخ فيها فتكون طيرا باذنى و تبرى الاكمة و الابرص باذنى، و اذ تخرج الموتى..."[SUP] (14) [/SUP]. اين را گفتيم كه تا بطلان گفتار بعضى از مفسرين روشن شود كه گفتهاند: نهايت چيزى كه از آيه شريفه استفاده مىشود اين است كه خداى سبحان چنين سرى به عيسى بن مريم داده بود، و او هم در مقام احتجاج و به منظور اتمام حجت فرموده كه دليل نبوت من اين است كه اگر از من اين معجزات را بخواهيد انجام مىدهم و اما اينكه همه اين معجزات و يا بعضى از آنها را انجام داده، آيه شريفه دلالتى بر آن ندارد. "و انبئكم بما تاكلون و ما تدخرون فى بيوتكم..." اين جمله اخبار به غيبى است كه مختص به خدا و رسولانى است كه خداى تعالى آگهى بدان را به وسيله وحى به آنان داده و اين خود معجزهاى ديگر است و اخبار به غيبى است كه صريح در تحقق است، يعنى هر كس آن را بشنود شكى در معجزه بودنش نمىكند، براى اينكه هر كسى و هر انسانى عادتا مىداند چه خورده و در خانه خود چه چيزى را ذخيره كرده است. و اگر اين يك معجزه را مقيد به اذن خدا نكرد، با اينكه مىدانيم هيچ معجزهاى (بلكه هيچ عملى) بدون اذن خدا تحقق نمىيابد، همچنانكه فرمود: "و ما كان لرسول ان ياتى باية الا باذن الله" [SUP] (15) [/SUP]، براى اين بوده كه از اين معجزه تعبير كرده بود به خبر دادن.و خبر دادن، غير از خلق نمودن و زنده كردن است كه حقيقتا فعل خدا است و اگر به عيسى منسوب شود با اذن او خواهد بود.و خبر دادن فعل خداى تعالى و لايق به ساحت قدس او نيست، بدين جهت فقط اين معجزه را مقيد به اذن خدا نكرد. علاوه بر اينكه مساله خلق و احياء اين تفاوت را هم با اخبار به غيب دارد كه در دو معجزه اولى خطر گمراه شدن مردم بيشتر است، مردم وقتى ببينند كسى مرده را زنده مىكند و بدون شكافتن قبر با بيل و كلنگ از قبر در مىآورد و يا از گل مرغى درست مىكند و آن را زنده مىكند و پرواز مىدهد، با مختصر وسوسه و مغلطهاى به ذهنشان مىرسد كه اين شخص خدا است، به خلاف از غيب خبر دادن كه در نظر مردم ساده، امرى مبتذل و پيش پا افتاده است و آن را براى هر كسى كه رياضت بكشد و براى هر كاهن و شعبدهبازى ممكن مىداند، لذا لازم بود در آن دو معجزه اول اذن خدا را قيد كند تا بيننده در مورد آن جناب، قائل به الوهيت نشود.و در سومى يعنى اخبار به غيب، لزومى نداشت و همچنين در شفا دادن اكمه و ابرص كه در اين سه معجزه كافى بود كه تنها بفهماند اين اعمال شعبدهبازان نيست، بلكه آيتى است از ناحيه خداى تعالى، آن هم در برابر مردمى كه ادعاى ايمان مىكنند و به همين جهت در آخر كلامش فرمود: "ان فى ذلك لاية لكم ان كنتم مؤمنين"، يعنى اگر شما در ادعايتان (كه ايمان داريم) راست بگوئيد اين معجزات براى شما كافى است. "و مصدقا لما بين يدى من التورية و لا حل لكم بعض الذى حرم عليكم" اين آيه شريفه عطف است به جمله: "و رسولا الى بنى اسرائيل"، خواهيد پرسيد: جمله معطوف عليه يعنى"رسولا..."در سياقى قرار گرفته كه عيسى ع در آن غايب فرض شده و مىفرمايد: "خدا به او كتاب و حكمت و تورات و انجيل آموخته در حالى كه او را به سوى بنى اسرائيل گسيل داشته"و جمله معطوف يعنى"و مصدقا..."در سياقى است كه خود عيسى متكلم است، مىگويد : من چنين و چنانم با اين حال چگونه ممكن است اين دو سياق به هم عطف شود؟ . در پاسخ مىگوئيم: اين اختلاف سياق، عيبى ندارد، براى اينكه قبل از آيه مورد بحث: يعنى (جمله معطوف)، سياق قبلى با جمله: "انى قد جئتكم"تفسير شده و وجهه كلام را از غيبت متكلم برگردانده بود، پس در حقيقت عطف آيه مورد بحث به جمله: "و رسولا"عطف سياق متكلم است به سياق متكلم. سؤال ديگرى كه ممكن است در اينجا به ذهن خواننده برسد اين است كه آيه مورد بحث صريحا مىگويد: عيسى ع تورات را تصديق داشته، معلوم مىشود تورات تا زمان آن جناب تحريف نشده بود، (با اينكه تقريبا شش قرن قبل از ميلاد، بنى اسرائيل و توراتش به دست بخت نصر منقرض شد، و به گفته تاريخ خود يهود يك قرن قبل از ميلاد نيز مورد حمله "طوطوز"وزير اسپيانوس قرار گرفت و در اين دو حادثه اثرى از تورات نماند و آنچه فعلا در دست است يادداشتهائى است كه افراد از تورات به خاطر داشته و نوشتهاند"مترجم") . در پاسخ مىگوئيم: آيه مورد بحث آن توراتى را مىگويد كه در دو آيه قبل در خطاب به مريم مىفرمود: به عيسى تعليم مىدهد، نه آن توراتى كه در عصر بعثت آن جناب در بين يهوديان بوده، پس آيه مورد بحث هيچ دلالتى ندارد بر اينكه عيسى ع تورات متداول در بين مردم آن روز را قبول داشته و تا آن روز تورات تحريف نشده، تا با جريان بخت نصر و طوطوز منافات داشته باشد، همچنانكه آياتى كه مىگويد: پيامبر اسلام تورات و انجيل را قبول دارد، منظورش تورات و انجيل متداول در عصر نزول قرآن نيست، بلكه تورات و انجيلى است كه وحى به آن جناب تعليم داده. پىنوشتها: 1) "سوره آل عمران، آيه 4". 2) من آمدهام تا احكام كتاب آسمانى قبل از خودم يعنى تورات را تصديق نموده و نيز بعضى از چيزهائى را كه در تورات بر شما حرام شده، حلال كنم."سوره آل عمران آيه 50". 3) ما به او انجيل داديم كه در آن هدايت و نور است، در حالى كه كتاب آسمانى قبل از خودش يعنى تورات را تصديق دارد و هدايت و موعظت است براى مردم پرهيزكار، به او انجيل داديم تا چنين و چنان شود و تا وى در بين اهل انجيل حكم كند بدانچه خدا در انجيل نازل كرده ."سوره مائده، آيه 47". 4) "كسانى كه پيروى مىكنند رسول درس نخواندهاى را، كه نامش را در كتاب آسمانى خود تورات و انجيل مىخوانند و مىيابند"."سوره اعراف، آيه 157". 5) مردم يك گروه بودند خدا رسولانرا فرستاد."سوره بقره، آيه 213". 6) براى هر امتى رسولى است همينكه رسولشان آمد در بينشان به قسط حكم مىشود."سوره يونس، آيه 47". 7) به جانب فرعون روانه شو كه وى در كفر، سخت طغيان كرده است."سوره طه، آيه 24". 8) ما بخداى موسى و هارون ايمان آورديم."سوره طه، آيه 70". 9) ما قبل از اينان قوم فرعون را آزموديم و رسولى كريم ايشان را دعوت كرد."سوره دخان، آيه 17" 10) آفرين بر الله كه بهترين خالقان است."سوره مؤمنون، آيه 14". 11) مفردات راغب ص .442 12) مفردات راغب ص .43 13) مردگان را زنده مىكنم. 14) يعنى روز قيامت آن زمان كه خداى تعالى به عيسى بن مريم مىفرمايد: به ياد آر نعمتى را كه من بر تو و بر مادرت انعام كردم...و به اذن من از گل چيزى به شكل مرغ درست مىكردى و در آن مىدميدى، پس به اذن من مرغى زنده مىشد و كور مادر زاد و بيمار برصى را به اذن من شفا مىدادى و مردگان را به اذن من از قبر در مىآوردى! "سوره مائده، آيه 110 ". 15) هيچ رسولى نمىتواند معجزهاى بياورد مگر به اذن خدا."سوره مؤمن، آيه 78".
مسيح در قرآن [h=3]كتاب: وحى در اديان آسمانى، ص 172[/h] [h=3]نويسنده: ابراهيم امينى[/h] قرآن كريم حضرت عيسى را يك بشر مىداند كه از طريق اعجاز و بدون پدر از مريم به وجود آمده و به عنوان پيامبر و براى ارشاد مردم مبعوث شده است و مانند ساير پيامبران با خداوند جهان در ارتباط بوده، حقائقى دريافت مىكرده و به مردم ابلاغ مىنموده است.نه خدا بوده نه پسر خدا، بلكه بنده خدا بوده است.و اگر در انجيل گاهى به عنوان پسر معرفى شده بايد به صورت تشريفات توجيهشود.و اگر كلمه به او اطلاق شده، بدين جهت است كه بدون وجود پدر و به وسيله كلمه (كن) تكوينى به وجود آمده است.قرآن عقيده به تثليث را شرك و كفر مىداند .و خود عيسى نيز از آن تبرى مىجسته است. لقد كفر الذين قالوا إن الله هو المسيح ابن مريم و قال المسيح يا بنى إسرائيل اعبدوا الله ربى و ربكم إنه من يشرك بالله فقد حرم الله عليه الجنة و مأواه النار و ما للظالمين من أنصار*لقد كفر الذين قالوا إن الله ثالث ثلاثة و ما من إله إلا اله واحد[SUP] (1) [/SUP]؛ كسانى كه گفتند: «خدا همان مسيح پسر مريم است كافر شدند.» مسيح مىگفت: «اى بنى اسرائيل خدا را كه پروردگار من و شماست بپرستيد.هر كس كه به خدا شرك آورد بهشت بر او حرام است و جايگاهش دوزخ است، و ستمكاران ياورى ندارند.» كسانى كه گفتند خدا سومين شخص تثليث است كافر شدند.خدايى جز خداى يگانه وجود ندارد. و إذ قال الله يا عيسى ابن مريم أأنت قلت للناس اتخذونى و أمى إلهين من دون الله قال سبحانك ما يكون لى أن أقول ما ليس لى بحق إن كنت قلته فقد علمته تعلم ما فى نفسى و لا أعلم ما فى نفسك إنك أنت علام الغيوب*ما قلت لهم إلا ما أمرتنى به أن اعبدو الله ربى و ربكم[SUP] (2) [/SUP]؛ ياد كن هنگامى را كه خدا گفت: «اى عيسى پسر مريم! آيا تو به مردم گفتى: «من و مادرم را، به جاى خدا، خدا بگيريد» ؟» عيسى گفت: «خدايا تو منزه هستى.مرا نرسد كه درباره خودم چيزى بگويم كه حقم نيست. اگر آن را گفته بودم تو مىدانستى.آنچه را در دل دارم تو مىدانى ولى آنچه را در ذات توست من نمىدانم.همانا كه تو داناى رازهاى نهانى.جز آنچه را تو به منامر كردى چيزى به آنان نگفتم.به آنان گفتم: «خدا را كه پروردگار من و شما است پرستش كنيد.»» عيسى خود را بنده خدا و پيامبر معرفى مىكرد: قال إنى عبد الله اتانى الكتاب و جعلنى نبيا؛ عيسى گفت: «من بنده خدا هستم، به من كتاب داده و مرا پيامبر قرار داده است.» لن يستنكف المسيح أن يكون عبدا لله[SUP] (3) [/SUP]؛ مسيح از بنده خدا بودن خود امتناع نداشت. إن هو إلا عبد أنعمنا عليه و جعلناه مثلا لبنى إسرائيل[SUP] (4) [/SUP]؛ عيسى جز بندهاى كه بر او منت نهده و وى را براى فرزندان اسرائيل نمونهاى قرار داديم نبود. و إذ قال عيسى ابن مريم يا بنى إسرائيل إنى رسول الله إليكم[SUP] (5) [/SUP]؛ ياد كن زمانى را كه عيسى پسر مريم به بنى اسرائيل گفت: «من رسول خدا به سوى شما هستم .» و يعلمه الكتاب و الحكمة و التوراة و الإنجيل و رسولا إلى بنى إسرائيل[SUP] (6) [/SUP]؛ به او كتاب و حكمت و تورات و انجيل مىآموزد و او را به عنوان پيامبر به سوى بنى اسرائيل مىفرستد. و مصدقا لما بين يدى من التوراة و لأحل لكم بعض الذى حرم عليكم[SUP] (7) [/SUP]؛ آمدم تا تورات را كه پيش از من نازل شده تصديق كنم و برخى از چيزها را كه برشما حرام شده حلال نمايم. عيسى خود را مانند ساير بندگان مىدانست كه ولادت و مرگ و زنده شدن بعد از مرگ دارد . و السلام على يوم ولدت و يوم أموت و يوم أبعث حيا[SUP] (8) [/SUP]؛ سلام بر من روزى كه زاده شدم و روزى كه مىميرم و روزى كه دوباره زنده مىشوم. قرآن عيسى را با اذن خدا، داراى معجزه و كارهاى خارق العاده مىداند. و أبرئ الأكمه و الأبرص و أحى الموتى بإذن الله و أنبئكم بما تأكلون و ما تدخرون فى بيوتكم[SUP] (9) [/SUP]؛ نابيناى مادرزاد و مبتلا به پيسى را به اذن خدا شفا مىدهم.و از آنچه مىخوريد و در خانه ذخيره مىكنيد خبر مىدهم. در عين حال او را كلمه خدا مىداند كه بدون پدر آفريده شده و از آفرينش ويژهاى برخوردار است. إن مثل عيسى عند الله كمثل ادم خلقه من تراب ثم قال له كن فيكون[SUP] (10) [/SUP]؛ مثل عيسى نزد خدا مانند آدم است كه او را از خاك آفريده و به او گفت: «وجود پيدا كن پس به وجود آمد.» إن الله يبشرك بكلمة منه اسمه المسيح عيسى ابن مريم[SUP] (11) [/SUP]؛ فرشتگان به مريم گفتند: «خدا تو را به كلمهاى از جانب خود كه مسيح، عيسى نام دارد بشارت مىدهد.» پىنوشتها: 1.مائده (5) آيات 72 ـ .73 2.مائده (5) آيات 116 ـ .117 3.مريم (19) آيه .30 4.نساء (4) آيه .172 5.زخرف (43) آيه .59 6.آل عمران (3) آيه .50 7.صف (61) آيه .6 8.آل عمران (3) آيات 48 ـ .49 9.مريم (19) آيه .33 10.آل عمران (3) آيه .49 11.آل عمران (3) آيه .45
آشنايي با آيين مسيحيت (2) كتاب: آشنايي با اديان بزرگ، ص 140 نويسنده: حسين توفيقي 12- اعتقادات علم لاهوت (يا الهيات ) نزد مسيحيان به تمام مظاهر تلاش آنان براى فهم ايمان مسيحى اطلاق مى شود. علماى الهى بنيادگرا بر اين مساءله تاءكيد مى كنند كه ما نمى توانيم شناختى از خدا داشته باشيم ، مگر آنچه را كه خود او بر ما مكشوف سازد، و بر اين اساس ، علم الهيات به معناى دقيق آن ، علم وحى است . الهيات نزد مسيحيان ، زمينه هايى از مطالعات دينى را شامل مى شود كه از علم كلام در سنت اسلامى گسترده تر است . از جمله چيزهايى كه در محدوده علم الهيات مى گنجد، موضوعات زير است : - مطالعه در باب تعاليم كتاب مقدس ؛ - تلاش براى فهم حقايق ، در پرتو تعاليم مسيحى ؛ - تحولات تارخى در عبارات بيان كننده ايمان مسيحى در طى قرون ؛ - توضيح آنچه تنها با عقل مى توان درباره خدا دانست ؛ - بيان معناى قداست مسيحى و راههاى دست يافتن به آن ؛ - بنيادهاى اخلاق و تاءثير عملى تعاليم مسيحيت در زندگى مسيحيان . مسيحيت با شرك ميانه اى ندارد و مسيحيان هر گاه مشاهده كنند كه منابع دينى قديم ايشان مانند تورات و انجيل ، درباره خدا چيزى گفته كه سزاوار ذات مقدس او نيست ، آن موارد را توجيه مى كنند و از ظاهر الفاظ آن دست بر مى دارند. بايد توجه داشته باشيم كه هنگام سخن گفتن از خدا و جهان معنا، با كمبود جدى الفاظ روبرو هستيم و از اين رو، نمى توان به آن كتابها خرده گرفت . ولى از سوى ديگر، چون آن كتابها ساخته دست بشر است ، ما مسلمانان براى توجيه آن عبارات وظيفه اى نداريم . اما هر مسلمانى بايد راه انصاف را بپيمايد، بويژه اينكه قرآن مجيد فرمان مى دهد در گفتگو با اهل كتاب از بهترين شيوه پيروى كنيم (عنكبوت : 46). همچنين بايد توجه داشت كه احيانا تعبيراتى شبيه آنها در قرآن كريم نيز يافت مى شود (مانند نسبت دادن مكر، كيد، خدعه و انتقام به خداى متعال ) با اين تفاوت كه اين تعبيرات از خود خداوند صادر شده و توجيه آنها وظيفه عقلى و شرعى هر مسلمانى است . درحالى كه اهل كتاب معتقدند كتاب آسمانى آنان از بشرهاى ناتوان و خطاكارى صادر شده و كاستيهاى آن كتاب به همين علت است . البته اين اعتقاد هيچ گاه سبب نمى شود كه اهل كتاب آن سخنان را به حال خود واگذارند، بلكه برعكس ، همه ايشان پيوسته براى توجيه اين عبارات شبهه انگيز تلاش كرده اند. برخى از مسائل بسيار دقيق و ظريف عرفانى در ميراث دينى اهل كتاب يافت مى شود و يكى از زيباترين آنها الهيات سلبى است كه مى كوشد هر صفت بشرى را از خداى متعال سلب كند، به گونه اى كه سرانجام مى گويد با آنكه خدا قطعا وجود دارد، استفاده از كلمات ((وجود)) و ((موجود)) براى او كار شايسته اى نيست . ما مسلمانان بايد از اين تلاشها براى تنزيه خداى متعال خوشحال باشيم و يكى از شرايط لازم براى همكارى با اهل كتاب همين است .[SUP](1)[/SUP] 1-12- ريشه ها در قرآن كريم مى خوانيم : (( ... و قالت النصارى المسيح ابن الله ذلك قولهم بافواههم يضاهئون الذين كفروا من قبل قاتلهم الله انى يؤ فكون ؛ و نصاراى گفتند: ((مسيح پسر خداست )) اين سخنى است (باطل ) كه به زبان مى آورند، و به گفتار كسانى كه پيش از اين كافر شده اند شباهت دارد. خدا آنان را بكشد؛ چگونه (از حق ) بازگردانده مى شود؟))(توبه : 30). در قرون اخير عده اى از دانشمندان غربى مشاهده كرده اند كه بين عقايد مسيحيان و اديان هندى تشابه عجيبى وجود دارد. آنان در مطالعات خود متوجه شدند كه عقايد تثليث ، فدا، تصليب و ساير مسائل اعتقادى مسيحيان عينا در مذاهب بت پرستان وجود داشته و در اعتقادات بنى اسرائيل سابقه اى نداشته است . دانشمندان محقق ، حتى در برابر جمله هايى از انجيل ، عبارتهاى مشابهى در كتابهاى هند و بودايى يافتند كه حيرتشان را برانگيخت . آنان ديدند كه حتى لقبهاى گوسفند خدا، فرزند خدا، بردارنده گناهان ، فدا شونده و غير اينها كه به مسيح (ع ) اطلاق مى شود، در آن مذاهب نيز هست و چون سابقه تاريخى آن اديان بيشتر است ، دانشمندان نظر دادند كه اعتقادات و اصطلاحات مسيحيان در اين باب بايد از آن اديان گرفته شده باشد. در سال 1947 در بيابانهاى فلسطين ، در غارهايى بر كرانه بحرالميت ، طومارهايى كشف شد كه يك جنبش فكرى را در باب مسيحيت پديد آورد.ين طومارها كه شامل بخشهايى از كتاب مقدس و تفاسير و ادعيه است ، حدود 2000 سال قدمت دارد يعنى خط آنها در حدود عمر حضرت مسيح (ع ) نوشته شده است . دانشمندان پس از مطالعه طومارها فهميدند كه آنها به فرقه اى از يهوديان به نام اسنيان مربوط مى شود كه در بخش يهوديت به آنان اشاره شد. اين فرقه در صحراها زندگى مى كردند و افكارى عرفانى داشتند و انتظار مسيحاى بنى اسرائيل را مى كشيدند. آنان نوشته هاى خود را در كوزه كردند و در غارهايى در كناره بحرالميت به وديعت نهادند و پس از آن به سرنوشت نامعلوم گرفتار شدند و خبرى از ايشان باز نيامد. كشف اين طومارها انعكاس عجيبى در محافل علمى جهان داشت . در ابتدا برخى آنها را جعلى مى پنداشتند، ولى پس از آزمايشهاى فنى ، اعتبار آنها ثابت شد. برخى دانشمندان گفتند: طومارهاى كشف شده ديدگاه علمى ما را نسبت به حضرت مسيح (ع ) و آغاز مسيحيت تغيير خواهد داد. تاكنون چند هزار كتاب درباره اين طومارها نوشته شده است ، از آن جمله كتابى است به نام مفهوم طومارهاى بحرالميت نوشته يك روحانى آزاد انديش مسيحى به نام اى . پاول ديويس كه بسيار جالب توجه است . در اين كتاب پس از تحقيق محتويات طومارهاى مذكور چنين آمده است : نظريه اى كه يك تن مسيحى عامى درباره پديدآمدن مسيحيت اتخاذ مى كند اين است كه مسيح بشارت خود را تبليغ كرد، به عنوان مسيح و منجى مرد، از مردگان برخاست و كليساى مسيحى را تاءسيس كرد كه در سراسر جهان با فعاليت حواريان گسترش يافت ... همچنين يك مسيحى عامى اظهار مى دارد كه عيسى يك تن يهودى بود كه سنن و فرهنگ يهودى را به ارث برده بود.علاوه بر اين اظهار مى كند كه رسولان برداشتهايى از بشارت عيسى داشتند و تعاليم او را بسط دادند و مى گويند كه رسولان بر اثر تجربيات شخص خويش دريافتند كه او منجى و خداوندگار بشر و پسر خدا بوده است . به هر حال ، يك عامى اعتقاد مسيحى را چنين بيان مى كند و ابدا به ذهنش خطور نمى كند كه مقدار زيادى از آن اعتقادات پيش از مسيحيت وجود داشته است ...و نمى داند كه پايه و اساس بسيارى از آن اعتقادات در كتاب مقدس يافت نمى شود. چيزى كه عامى نمى داند، اما دانشمند مى داند اين است كه در عصر مسيح و پس از آن بت پرستان براى خدايان خود باورهايى داشتند و نامهايى مى گفتند كه عين آنها در عقيده مسيحى اظهار شده است . ميترا منجى بشريت بود، و همين طور تموز، ادونيس و اوزيريس . اعتقاد به فادى بودن مسيح كه سرانجام در مسيحيت وارد شد، يك اعتقاد يهودى نبود و مسيحيان نخستين در فلسطين نيز آن را باور نداشتند. مسيحاى مورد انتظار يهوديان و مسيحيان يهودى الاصل پسر خدا نبود، بلكه پيامبرى از طرف خدا بود. او بنا نبود با خون خويش كفاره گناهان ديگران شود، بلكه قرار بود كه از راه ايجاد حكومت مسيحايى بر روى زمين ، مردم را نجات دهد. مسيحيان يهودى الاصل به نجاتى كه به ايشان اجازه دخول در آسمان دهد، چشم ندوخته بودند؛ بلكه به نجاتى كه نظام جديدى روى زمين تاءسيس كند، اعتقاد داشتند و اين مطلوب آنان بود، گر چه به فناپذيرى روح و جاودانگى جان معتقد بودند. عقيده مسيحى هنگامى ميان بت پرستان رواج يافت كه عقيده به عيسى به عنوان خداى نجات بخش پديد آمد. اين عقيده كاملا بر آنچه پيش از آن بود، به ويژه ميترا، منطبق مى شد. همچنين روز 25 دسامبر (انقلاب شتوى ) سالروز تولد ميترا بود كه توسط مسيحيان ، سالروز تولد عيسى شد و حتى روز سبت (شنبه ) يعنى هفتمين روز يهوديان كه توسط خداوند در شريعت موسى (تورات ) مشخص شده و خداوند آن را تقديس كرده بود... تحت تاءثير انديشه هاى ميترايى به روز اول (يكشنبه ) كه روز خورشيد فاتح است ، تبديل شد. در زمان گسترده شدن مسيحيت ، در حوزه مديترانه منطقه اى نبود كه فكر مادر باكره و فرزند او كه بايد (در راه گناهان ) بميرد، وجود نداشته باشد. اصولا زمين الهه اى بود كه در هر بهار باكره مى شد. فرزند وى ميوه زمين بود كه براى مردن به دنيا مى آمد، و همين بود كه مى مرد در زمين دفن مى شد تا تخم ميوه بعدى باشد و دوره تازه اى را به وجود آورد. اين افسانه رستنى بود كه داستان غم انگيز خداوند رهاننده و مادر غمديده را به گونه اى ماهرانه پديد آورد. گردش فصول روى زمين به گردشى مانند آن در آسمانها مربوط مى شد. اين عقيده نيز وجود داشت كه الهه باكره همان برج سنبله است كه درست هنگامى كه ستاره شعراى يمانى در مشرق ، تولد تازه خورشيد را اعلام مى كند، اين برج در قسمت شرقى آسمان طالع مى شود. قرار گرفتن خط افق در ميان سنبله رمز پذيرفته شدن مادر باكره بود كه توسط خورشيد عطا مى شد. افسانه زمين به اين گونه با افسانه آسمان در آميخت و اين دو با افكار قهرمانان واقعى و غير واقعى عهد باستان مخلوط شدند و داستان قهرمان فدا شونده پديد آمد. غارى كه زادگاه عيسى محسوب شد، از پيش زادگاه هوروس بود كه پس از بزرگ شدن ، اوزيريس گرديد و مقرر بود براى رهايى قوم خود بميرد. ايزيس مادر غمديده بود. تعداد زيادى از اين مسلكهاى معتقد به فدا وجود داشت كه توسط نويسندگانى چون فريزر در كتاب شاخه زرين و دانشمند متخصص ادبيات يونان و روم استاد ژيلبر مورى شرح داده شده است . در اين مسلكها آيينهايى وجود داشت كه پس از اين ، آيينهاى مسيحى ناميده شد. شام آخر (عشاى ربانى ) به ميترا پرستى تعلق داشت كه از آن عاريت گرفته شد و با شام مسيحيت فلسطينى تركيب شد. به تنها آيينها، بلكه يك مجموعه اعتقادات از قبيل خون بره (يا ثور، گاو نر) نيز از ميتراپرستى گرفته شد. نه تنها اعتقادات مذهبى ، بلكه شمارى از تعاليم اخلاقى نيز از مسلك كسانى كه به مسيحيت مى گرويدند، جذب شد. به علاوه تعاليمى اخلاقى نيز وجود دارد كه از غير آن مسلكها گرفته شده است ، مانند تعاليم رواقيان . ارتباط مسيحيت با بت پرستى به اندازه اى زياد است كه اگر اصولا يك هسته مسيحيت يهودى الاصل نيز در كار باشد، مسيحيت كنونى از آن بهره اندكى دارد. بايد به خاطر داشت كه پس از عيسى به ندرت به او معلم گفته شد. وى مسيح و نجات دهنده و خداوندگار مسيحيان شده بود.[SUP](2)[/SUP] نويسنده كتاب مى افزايد: يك عامل اصيل براى فاتح ساختن مسيحاى يهود در رقابت مسلكهاى معتقد به فدا، پولس ترسويى است كه يونانى مآب و قديس ملهم يهودى با دركى ژرف از مسلك بت پرستى بود. او براى تركيب و به هم پيوند دادن ، استادى ماهر بود و هم او نخستين كسى است كه انديشه پيوند دادن اسرائيل را به آتن و معبد اورشليم را به قربانگاه ميترايى و يهوه فرقه اسنى را به خداى ناشناخته تپه اروپاگوس در سر پروراند. دانشمندان مغرب زمين كتابهايى مستند و بى شمارى در اين باب نوشته اند. خلاصه اى از مباحث ايشان در كتاب افسانه هاى بت پرستى در آيين كليسا نوشته محمد طاهر تنير آمده است (در اين كتاب تصاويرى از قبيل تصوير يكى از بتان آيين هندو كه به نشانه تثليث سه سر دارد، به چاپ رسيده است .) يكى از القاب حضرت عيسى كلمه (Logos) است كه از فلسفه هاى قديم يونان گرفته شده است . مسيحيان ، به خصوص با استناد به انجيل يوحنا، ايمان دارند كه عيسى انسانى است كه كلمه خدا در او زيست مى كند؛ يعنى پيام ازلى كه خداى حكيم هر چيز را به وسيله آن آفريد، با تجسم يافتن در عيساى انسان ، در ميان بشر خيمه خويش را برافراشت . پيام ازلى با قرار گرفتن در عيسى ، به شكل انسانى زيست مى كرد كه مانند همه مردم براى تحصيل لقمه اى مى كوشيد، مى خورد و مى نوشيد، دوستان و خويشاوندانى داشت ، رنج كشيد و مرد. 2-12- خدا، خداوند و پسر خدا استعمال واژه خدا در دين مبين اسلام اهميت و محدوديتى دارد كه اديان ديگر از آن بى خبرند. مثلا در تورات كنونى چنين آمده است : ((و خداوند به موسى گفت : ببين تو را بر فرعون خدا ساخته ام و برادرت هارون نبى تو خواهد بود))(خروج 7:1).[SUP](3)[/SUP] آنچه گفتيم مخصوص لفظ ((خدا)) بود، اما لفظ ((خداوند)) (معادل ((رب )) در عربى و ((Lord))در انگليسى ) اعم از خالق و مخلوق است ، و به همين دليل حضرت يوسف (ع ) آن را در مورد پادشاه مصر به كار برده است : ((يا صاحبى السجن اما احدكما فيسقى ربه خمرا...و قال للذى ظن انه ناج منهما اذكرنى عند ربك فانساه الشيطان ذكر ربه ...))(يوسف : 42-41 و 50). اين كلمه به معناى مولى ، مالك و صاحب است .[SUP](4)[/SUP] لقب تشريفى ((پسر خدا)) در اديان گوناگون به انبيا و مؤ منين اطلاق شده است . در مورد حضرت سليمان (ع ) از قول خدا چنين مى خوانيم : ((او را برگزيده ام تا پسر من باشد و من پدر او)) (كتاب اول تواريخ ايام 28:6) و درباره بنى اسرائيل ((خداوند چنين مى گويد: اسرائيل پسر من و نخست زاده من است )) (خروج 4:22) و در اناجيل چهارگانه و ساير كتب عهد جديد اين اصطلاح به تكرار، آمده است . مثلا سخن زير از حضرت عيسى (ع ) نقل شده است : من به شما مى گويم كه دشمنان خود محبت نماييد و براى لعن كنندگان خود بركت بطلبيد و به آنانى كه از شما نفرت كنند احسان كنيد و به هر كه به شما فحش دهد و جفا رساند دعاى خير كنيد تا پدر خود را كه در آسمان است پسران شويد؛ زيرا كه آفتاب خود را بر بدان و نيكان طالع مى سازد و باران بر عادلان و ظالمان مى باراند (متى 5:44-45) يوحنا، نويسنده انجيل چهارم نيز درباره مؤ منان به حضرت عيسى (ع ) چنين مى گويد: و اما به آن كسانى كه او را قبول كردند قدرت داد تا فرزندان خدا گردند، يعنى به هر كه به اسم او ايمان آورد (يوحنا 1:12). در قرآن كريم نيز مى خوانيم ((و قالت اليهود و النصارى نحن اءبناء الله و اءحبّاؤ ه ...)) (مائده : 18).[SUP](5)[/SUP] اسلام با وجود پذيرفتن برخى القاب تشريفى مانند ((يدالله )) و ((بيت اللعه ))، استعمال عنوان ((پسر خدا)) را تحريم كرده است ؛ زيرا اين عنوان موجب گمراهى اهل كتاب شده است . اين تحريم عنوان ثانوى دارد، مانند تحريم جمله ((راعنا)) در سوره بقره ، آيه 104. در كتاب عهد جديد نصى كه بر تثليث دلالت كند وجود ندارد و عباراتى نظير ((پدر و پسر و روح القدس )) (متى 28:19) براى كسى كه با ذهن خالى با اين عبارت برخورد مى كند، چنين مفهومى را نمى آفريند و نمى تواند هزاران شاهد ديگر عهد عتيق و عهد جديد را در تاءكيد بر توحيد مخدوش سازد، همان طور كه كنار هم قرار گرفتن خدا و رسول و ملائكه در آيات قرآن مجيد نشانه تثليث نيست . يافت نشدن نصى بر تثليث در عهد جديد برخى جاهلان را تحريك كرد تا آن كتاب بشر ساخته را تحريف كنند و تثليث را در آن جا دهند. آنان نتوانستند براى اين خيانت ، به اناجيل كه محتويات معروفى داشتند، دستبرد بزنند؛ از اين رو، به سراغ رساله اول يوحنا (5:7-8) رفتند و متنى را مبنى بر وحدت پدر و كلمه و روح القدس به آنجا افزودند. علاوه بر اين محققان غربى با بررسى نسخه هاى خطى واجد و فاقد اين عبارت اثبات كرده اند كه عبارت مذكور تنها در نسخه هاى خطى متاءخر يافت مى شود. فقدان نص بر تثليث و محدوديت و اجمال عبارات مربوط به الوهيت عيسى ، مسيحيان را بر آن داشت كه اصطلاح ((پسر خدا)) را در مورد آن حضرت توسعه دهند و اين اصطلاح را از معناى تشريفى به معناى حقيقى متحول كنند. البته آنان تا سه قرن در باب الوهيت عيسى اختلاف داشتند. هنگامى كه اوايل قرن چهارم اسقفى برجسته به نام آريوس بر ضد اعتقاد به الوهيت عيسى قيام كرد و مجادلات بالا گرفت ، قريب 300 اسقف به دعوت قسطنطين ، نخستين قيصر مسيحى ، در شهر نيقيه آسياى صغير به سال 325 م . شورايى تشكيل دادند. در اين شورا قول به الوهيت عيسى با اكثريت قاطع پذيرفته شد و نظر آريوس مردود اعلام گرديد. در قطعنامه آن شورا كه به نام قانون نيقاوى معروف است در مورد عيسى چنين مى خوانيم : عيسى مسيح پر خدا، مولود از پدر، يگانه مولود كه از ذات پدر است ، نور از نور، خداى حقيقى ، كه مولود است نه محلوق ، از يك ذات با پدر،... او به خاطر ما آدميان و براى نجات ما نزول كرد و مجسم شده ، انسان گرديد... لعنت باد بر كسانى كه مى گويند زمانى بود كه او وجود نداشت و يا اينكه پيش از آنكه وجود يابد نبود، يا آنكه از نيستى به وجود آمد و بر كسانى كه اقرار مى كنند وى از ذات يا جنس ديگرى است و يا آنكه پسر خدا خلق شده يا قابل تغيير و تبديل است .[SUP](6)[/SUP] به ارشاد ائمه طاهرين و علماى اسلام و به گفته محققان غربى ، مسلم شده كه اعتقادات كنونى مسيحيان محصول فعاليتهاى پولس است . درست است كه وى در رساله به كولسيان 1:15 عيسى مسيح (ع ) را نخست زاده تمامى آفريدگان خوانده است ، اما در رساله به فيلپيان 2:1-11 مى گويد: (عيسى ) با خدا برابر بودن را غنيمت نشمرد، ليكن صورت غلام را پذيرفت و در شباهت مردمان شد؛ خويشتن را فروتن ساخت ، و تا به موت ، بلكه تا به موت صليب مطيع گرديد... شرح احوال و افكار پولس در كتاب اعمال رسولان و نامه هاى او موجود است ؛ همچنين در آغاز و انجام انجيل برنابا از وى به شدت انتقاد شده است .[SUP](7)[/SUP] برخى احاديث اسلامى نيز پولس را مسئول گمراهى مسيحيان مى دانند.[SUP](8)[/SUP] در گذشت پولس در حدود 64 تا 67 م . بوده است . به اعتقاد مسيحيان و محققان اناجيل همنوا چند دهه بيش از انجيل يوحنا نوشته شده اند. انجيل يوحنا قريب سال 100 م . نوشته شده است ، يعنى 30 سال بعد از مرگ پولس ، زمانى كه افكار وى مسلط بوده است . با يك مقايسه اجمالى بين محتويات سه انجيل همنوا از يك سو و انجيل يوحنا از سوى ديگر، بروشنى معلوم مى شود كه اناجيل همنوا از يك سو و انجيل يوحنا از سوى ديگر، بروشنى معلوم مى شود كه اناجيل همنوا در مورد حضرت عيسى (ع ) چندان غلو نمى كنند، اما در سراسر اين انجيل اخير مطالب غلوآميزى مانند الوهيت آن حضرت وجود دارد. مثلا مى گويد علت مخالفت يهوديان با عيسى آن بود كه وى خود را خدا مى خواند (يوحنا 10:31 - 38). در سخنانى كه از حضرت عيسى مسيح (ع ) در اناجيل چهارگانه ثبت شده ، آن حضرت بارها با تعبير ((خداى من )) از خداى عزوجل ياد كرده است . مثلا در يوحنا 20:17 مى خوانيم : ((نزد پدر خود و پدر شما و خداى خود و خداى شما مى روم .)) همچنين نماز و عبادت و التجاى وى به درگاه خدا را آورده اند. مخصوصا اينكه وى پيش از دستگيرى ، طى چندين مرحله به درگاه خدا تضرع كرده است و در متى 27:46 و مرقس 15:34 مى خوانيم كه آخرين سخن عيسى بر دار اين بود كه فرياد زد: ((الهى الهى ، چرا مرا واگذاردى ؟.)) 3-12- تثليث كلمه ((تثليث )) هرگز در كتاب مقدس مسيحيان وارد نشده است و نخستين كاربرد شناخته شده آن در تاريخ مسيحيت به سال 180 م . باز مى گردد. البته به تصور مسيحيان ، ريشه هاى مفهوم سه گانگى در عهد جديد احساس مى شود و عبارت اعطاى حق تعميد در پايان انجيل متى ، آن را صريحا بيان كرده است : ((ايشان را به اسم اب و ابن و روح القدس تعميد دهيد.)) نويسندگان عهد جديد عادت دارند خدا را پدر بنامند. اين اصطلاح از يهوديت آمده است . به گزارش انجيلها، عيسى به شاگردان خود تعليم داد كه در دعاهاى خويش ، خدا را پدر آسمانى بخوانند (متى 6:9). همچنين عيسى گفت : ((نزد پدر خود و پدر شما و خداى خود و خداى شما مى روم )) (يوحنا 20:17). نويسندگان مسيحى عرب براى فهميدن رابطه عيسى و خدا و بيان اين رابطه از مفهوم حلول و اتحاد در آثار صوفيان بهره مى گيرند. به علت وجود همين رابطه ويژه ، عيسى پسر خدا خوانده شده است كه البته مسيحيان از آن تولد جسمانى نمى فهمند؛ زيرا انديشه فرزند داشتن خدا در اسلام و مسيحيت به يك اندازه ممنوع است . غالبا، عهد جديد روح القدس را روح خدا مى نامد. مفهوم روح القدس در مسيحيت با مفهوم آن در اسلام تفاوت دارد. از ديدگاه سنت مسيحى و كتابهاى مقدس ، روح القدس جبرئيل فرشته خدا يا آفريده اى از آفريدگان و جداى از خدا نيست . به عقيده مسيحيان وى خود خداست كه در قلوب مردم و در جهان زيست مى كند و به عمل اشتغال دارد. او وجود توانا و فعال خدا در جهان است و عيسى به وسيله همين روح القدس در شكم مادر قرار گرفت و توسط او، كمى قبل از آغاز بشارت ، براى تجربه شدن به بيابان برده شد. همچنين انجيلها روح القدس را به شكل كبوترى ترسيم كرده اند كه پس از غسل تعميد در رود اردن بر عيسى فرود آمد و در او استقرار يافت . روح القدس جامعه مسيحيت را ارشاد مى كند، تعليم ميدهد، رازهاى خدا را مى گشايد و به نويسندگان كتابهاى مقدس الهام مى بخشد. وى در عهد جديد به اين نامها خوانده شده است : تسلى دهنده ، روح حكمت و ايمان ، روح شجاعت ، محبت و شادى . با گذشت زمان و در طول تاريخ كليسا مسيحيان مدعى شدند كه طبيعت سه گانه خدا يك راز است و نمى توان آن را با تعابير بشرى بيان كرد. با آنكه نويسندگان ، عارفان و متكلمان مسيحى به كمك كتاب عهد جديد، براى دست يافتن به برخى از آنچه به ذات خدا مربوط مى شود، كوشيده اند، ولى همگى به نافرجامى كوششهاى خود براى توجيه تثليث اعتراف دارند. انديشمندان مسيحى در طول نسلها، براى بيان راز خداى سه گانه ، به مفاهيم و مكاتب فلسفى زمان خود متوسل شده اند. پاپها و شوراهاى كليسايى برخى از اين بيانها را درست و برخى ديگر را نادرست اعلام كرده اند. از آنجا كه مسيحيان معتقدند روح القدس پيوسته كليسا را ارشاد مى كند، آنان از روى ايمان خود مى گويند كه فهميدن راز تثليث پيوسته به كمك پاپها، شوراها، انديشمندان و عارفان ، به رشد و پيشرفت خود ادامه خواهد داد. نخستين شوراهاى كليسايى اعلام كردند كه خدا يكتا، ولى داراى سه اقنوم است . كلمه اقنوم از ريشه يونانى و به معناى راه وجود است . بر اين اساس ، اقانيم سه گانه سه راه يا سه حالت براى وجود خدا و عمل اوست . نويسندگان مسيحى عرب زبان براى رساندن مفهوم تثليث ، از واژه يونانى الاصل ((اقنوم )) و از كلمه ((صفت )) (به معناى مظهر) استفاده كرده اند. معادل لاتينى كلمه ((اقنوم )) persona (به معناى نقاب ) است . 4-12- فدا به عقيده مسيحيان ، عواقب گناه در بيرون طبيعت آدمى باقى نمى ماند. در زبور داوود بارها اين دعا آمده است : ((مرا از عصيانم به كلى شستشو ده و از گناهم طاهر گردان )) (مزامير 51:2). مردم به خاطر فرو رفتن در حالات جامعه گناهكار بشرى خود را آلوده و ناپاك مى يابند و در بيشتر اديان ، شستن بدن نشانه اعتراف به آلودگى گناه و سرايت آن و نشان دهنده نياز انسان به تطهير روح از طريق توبه است . آنان معتقدند كه اثر وضعى تجاوز به ساحت الهى ، جهان آفرينش و نظام اخلاقى پس از توبه نيز همچنان باقى است . اين قضيه شخص گناهكار را پشت سر مى گذارد و همه نژاد بشر را آلوده مى سازد و موجب مى شود كه احساس آلودگى كنيم و خود را نيازمند پاك شدن مجدد بدانيم . در مسيحيت ، ناديده گرفتن زيانى كه گناه بر نظام اخلاقى وارد مى كند و تاءكيد بر جنبه شخصى و فردى گناه ، كوچك شمردن آمرزشى است كه خدا عطا مى كند و مى تواند به منزله سبك شمردن كارهاى بد تلقى گردد. همان طور كه همه مردم در آسيب وضعى گناه شركت دارند، يك نماينده از بشريت مى تواند كفاره اين گناه باشد. به عقيده مسيحيان ، عيسى كفاره آن آسيب را يك بار و براى هميشه محقق ساخت و معتقدند كه وى با تسليم شدن كامل و اطاعت مطلق ، ديوارى را كه گناه بين خداى بى نهايت شايسته و انسان متمرد قرار داده بود، منهدم كرد. اين انهدام و كفاره شدن را كسى نمى تواند انجام دهد، مگر آن كس كه خود كاملا بى گناه و متحد با حكمت الهى باشد. برخى اوقات ، شمارى از واعظان مسيحى عمل كفاره شدن عيسى را به تسكين خاطر خداى خشمناكى تفسير كرده اند كه خواستار مرگ فرد برگزيده خود بود. بيشتر علماى مسيحى اين انديشه را رد كرده اند. برخى اوقات مسيحيان مى گويند: عيسى قربانى شد. اين انديشه از قربانيهاى فراوان يهوديت گرفته شده است . مسيحيان عمل قربانى را لازم نمى دانند و عيسى را قربانى هميشگى مى شمارند. كاتوليكها نان و شراب عشاى ربانى را ((قربانى )) مى نامند. كاهنان يهود هنگام انجام مراسم قربانى مقدارى از خون آن را به مذبح - به نشانه خدا - و به قوم مى پاشيدند. اين عمل به معناى آن بود كه قربانى ميان خداى متعال و قوم بنى اسرائيل اتحاد پديد مى آورد. قربانى با پيمان برابر بود؛ زيرا با قربانى و پيمان ، خداى متعال خداى آنان مى شد و آنان قوم او! از نظر مسيحيان ، مرگ عيسى عهد جديدى را ميان خدا و تمام بشريت ، و نه فقط قوم يهود، منعقد كرد. به ادعاى انجيلهاى موجود، عيسى هنگام شام آخر، نان و شراب به جديد كه در راه شما و بسيارى به جهت آمرزش گناهان ريخته مى شود.)) به عقيده مسيحيان ، زندگى تازه اى كه از فدا شدن عيسى پديد آمد، به گونه اى است كه اثر عينى و اجتماعى گناه نمى تواند در آن مانعى ايجاد كند و نوع بشر، از طريق نماينده خويش يعنى عيساى مصلوب ، با خداى عزوجل از در مصالحه وارد مى شود. 13- هفت آيين مقدس به عقيده مسيحيان ، مسيح كه از مردگان برخاست ، در جامعه مسيحى زيست مى كند و همراه آن است . همچنين وى پيوسته همان كارهايى را انجام مى دهد كه در طول حيات خود در فلسطين انجام ميداد؛ مانند: تعليم ، دعا، خدمت ، شفا دادن بيماران ، غذا دادن به گرسنگان ، عفو بدكاران و تحمل رنج و مرگ . كارهاى غير آشكار مسيح در زندگى كليسايى به وسيله آيينها آشكار مى شود؛ به ديگر سخن ، هنگامى كه يك مسيحى در مراسم مربوط به يكى از آيينها شركت مى كند، ايمان دارد كه با اين عمل به ملاقات مسيح كه از مرگ برخاسته و فيض خداى نجات بخش را به وى بخشيده است ، ميرود. تقريبا همه مسيحيان اتفاق نظر دارند كه دو آيين اصلى عبارتند از تعميد و عشاى ربانى . مسيحيان كاتوليك و ارتدوكس پنج آيين ديگر بر اينها مى افزايند و مجموع آيينها را به هفت مى رسانند. فرقه هاى پروتستان در تعداد آيينها اختلاف دارند، ولى اكثريت قاطع آنان دو آيين اول يعنى تعميد و عشاى ربانى را قبول دارند. برخى كليساهاى پروتستان ، مانند كويكرها و سپاه نجات هيچ يك از آيينها را نمى پذيرند. 1-13- تعميد نخستين و اصلى ترين آيين كه براى همه ضرورت دارد، تعميد است . انسان با تعميد به جامعه مسيحيت وارد مى شود و رسالت دائمى كليسا را بر عهده مى گيرد. اين رسالت عبارت است از گواهى دادن به كارهاى نجات بخش خدا به وسيله عيسى . به عقيده هر مسيحى ، تعميد وسيله اى است كه خدا با آن همه آثار زندگى و مرگ عيسى را عطا مى كند. هر مسيحى فقط يك بار، هنگام ورود به جامعه مسيحيت ، تعميد مى پذيرد. تعميد اصولا با گونه اى از شستشو انجام مى گيرد. در برخى كليساها رسم است كه با ريختن آب بر سر شخص ، وى را تعميد مى دهند. در بعضى كليساهاى ديگر رسم است كه شخص براى تعميد به زير آب مى رود و بيرون مى آيد. كليساهايى نيز تعميد شونده را به آبهاى طبيعت ، مانند نهرها و درياچه ها، مى برند. هنگام تعميد، كشيش اين عبارت را كه از آخر انجيل متى اقتباس شده است ، مى خواند: ((تو را به نام پدر، پسر و روح القدس تعميد مى دهم .)) برخى كليساهاى پروتستان تنها به نام عيسى تعميد مى دهند. عيد پاك مهمترين جشن دينى مسيحيان است كه به مناسبت پيروزى حضرت عيسى مسيح (ع ) بر مرگ و برخاستن وى از مردگان ، در سومين روز تصليب وى نزد مسيحيان برگزار مى شود. واژه فرانسوى ((پاك )) Paques همان كلمه عبرى ((پسح )) است كه از طريق يونانى و لاتينى به فرانسوى رفته و به مرور زمان به اين شكل در آمده است . به گفته انجيلها، به صليب رفتن و رستاخيز حضرت عيسى (ع ) در ايام عيد فصح يهود بوده است . عيد پاك نخستين يكشنبه پس از نخستين بدر شدن ماه پس از اعتدال ربيعى است و روى اين حساب ، وقوع آن از 2 فروردين تا 5 ارديبهشت (22 مارس تا 25 آوريل ) امكان دارد. عيد فصح يهود (ياد بود نجات بنى اسرائيل از دست فرعونيان ) كه در طى يك هفته از 16 تا 21 (و در خارج فلسطين تا 22) نيسان عبرى برگزار مى شود، در برخى از سالها با عيد پاك مسيحيان مصادف مى شود. برخى از مراسم مسيحيان در عيد پاك عبارت است از: شب زنده دارى ، تلاوت كتب مقدسه ، مناجات و دعا، برگزارى مراسم عشاى ربانى ، جستجوى نمايشى جسد عيسى (ع ) و اعلام رستاخيز وى ، جشن و چراغانى ، اهداى تخم مرغ رنگين و... قبل و بعد از عيد پاك نيز مراسم عبادى مفصلى دارند كه براى آشنايى با گوشه اى از آنها بايد در زمان مناسب به برخى كشورهاى مسيحى مانند ايتاليا مسافرت كرد و از نزديك آنها را ديد؛ و گرنه كه از اين مراسم در كتابها داده مى شود و حتى فيلمهاى آن به شدت غلط انداز است . به هر حال مراسم عيد پاك به مراتب از جشنهاى كريسمس و اول ژانويه دينى تر است و جنبه عبادى بيشترى دارد و به ترتيب زير انجام مى شود: 1. هنگام غروب پنجشنبه ، ياد بود شام آخر عيسى برگزار مى شود؛ 2. حدود ظهر جمعه ، مسيحيان خاطره مرگ عيسى بر صليب را گرامى مى دارند؛ 3. بين غرب شنبه و صبح يكشنبه ، به مناسب رستاخيز عيسى و بازگشت به زندگى تازه جشن عيد پاك بر پا مى شود. مهمترين اين يادبودها جشن عيد پاك است كه قبلا در غروب شنبه آغاز مى شد و در شب ادامه مى يافت و خاتمه آن هنگام سپيده دم يكشنبه بود كه به گفته اناجيل ، زمان برخاستن مسيح از مردگان بوده است .اين در عصر ما مختصر شده و فقط دو تا چهار ساعت طول مى كشد. در اين مراسم ، تازه مسيحيان پيوستن خود به جامعه مسيحيت را اعلام مى كنند و تعميد مى گيرند. اعضاى قديمى نيز ايمان خود را، با تعهد به زندگى مسيحى راستين ، تجديد مى كنند. 2-13- تاييد (يا تثبيت ايمان ) نيمه دوم از سلوك و پيشرفت در زندگى مسيحى تاييد ناميده مى شود، كه آيين دوم از آيينهاى هفتگانه است .در نيمه اول (يعنى تعميد) بر نجات از گناه تاكيد مى شود و طى آن ، خدا با فرد گناهكار آشتى مى كند و وى را به زندگى بر اساس ايمان و اطاعت فرا مى خواند. ولى در نيمه دوم (يعنى تاييد) بر جنبه مثبت اداى شهادت به آنچه خدا به وسيله اى عيسى براى بشريت محقق ساخته است و نيز بر كمك خواستن از روح القدوس براى انجام اين وظيفه تاكيد مى شود؛ زيرا نجات در بخشيدن گناهان منحصر نيست ، بلكه شامل پيگيرى رسالت عيسى براى تغيير جهان طبق اراده نيز مى شود. تاييد به انسان براى تحمل و انجام مسووليت در جامعه به گونه اى كه شايسته يك مسيحى حقيقى است ، نيرو مى بخشد. تاييد را اسقف يا جانشين او عطا مى كند و اساس آن مسح كردن داوطلب تاييد با روغن است ، همراه اين عبارت : ((روح القدوس را بپذير، تا بتوانى به مسيح شهادت دهى .)) در كليساهاى مختلف ممكن است اين عبارت اندكى تفاوت لفظى پيدا كند، ولى اصل معنا باقى مى ماند. اگر كسى كه به كليسا مى پيوند بالغ باشد، تعميد و تاييد را همزمان و به عنوان دو نيمه يك آيين مى پذيرد. هرگاه وى در كودكى تعميد يافته باشد، تاييد تا زمان بلوغ ، يعنى يك بين 13 تا 16 سالگى ، به تاخير مى افتد. تبرخى كليساهاى پروتستان كودكان را تعميد نمى دهند و مى گويند قبل از تعميد، شخص بايد از روى آگاهى به پيروى از عيسى متعهد شده باشد. 3-13- ازدواج مسيحى مسيحيان ازدواج عبارت را يك امر نمى دانند؛ زيرا ازدواج نشانه محبت خدا به بشريت است . ازدواج عبارت از يكى شدن محبت دو شخص كه با يكديگر براى زندگى مشترك ، همراه با امانت دارى متقابل و همكارى ، متعهد مى شوند و براى توليد مثل و تربيت فرزندان و رشد آنان در فضاى ايمان و محبت به خدا مى كوشند. از اين رو، مسيحيان ازدواج را همچون رمز و نشانه اى بشرى براى شيوه رفتار خدا با انسان به شمار مى آورند، همان خداى پاك كه انسانها را دوست دارد، به امور آنان اهتمام مى ورزد و به وعده هاى خود به آنان پايبند است . مسيحيان هنگام ازدواج متعهد مى شوند كه يكى شدن مرد و زن را نشانه آشكارى براى محبت خدا به بشر و محبت مسيح با شاگردانش قرار دهند. به همين علت ، مسيحيان ازدواج را التزام و تعهد در طول زندگى مى شمارند و با طلاق و تجديد فراش در زمان حيات همسر مخالفند. 4-13- دستگذارى ، يا درجات مقدس روحانيت با آيين دستگذارى ، انسان خود را وقف خدمت به جامعه مسيحيت و در نتيجه ، وقف خدمت به همه بشريت مى كند. درجات اصلى روحانيت سه است : 1. اسقف : وى نماينده مسيح در قلمرو معينى است كه قلمرو اسقف خوانده مى شود و به نيابت از او تعليم مى دهد، رهبرى مراسم عبادى را به عهده مى گيرد و خدمت مى كند. 2. كشيش : وى معاون اسقف است و به او در سه وظيفه ياد شده ، در محدوده يك گروه ، كمك مى كند. 3. شماس : وى كلام خدا را تبليغ مى كند و به مساعدت بينوايان ، سالخوردگان ، بيماران و افراد در حال احتضار مى پردازد. ساير القاب كليسايى ، مانند پاپ ، پاتريك ، سراسقف ، كاردينال ، ارشمندريت ، موسيو و غيره نشان دهنده وظائف معينى است و ربطى به آيينهاى هفتگانه ندارد. 5-13- اعتراف مسيحيان در آيين اعتراف از طريق توبه يا آشتى بخشايش الهى را دريافت مى كنند؛ زيرا ايشان نيز، مانند مسلمانان و يهوديان ، معتقدند كه توبه موجب بخشايش الهى مى شود. مسيحيان خداوند اين مغفرت را كه همواره در دسترس بشر است ، از طريق كارهاى نجات بخش عيسى در طول زندگى وى ، براى همگان فراهم كرده است . از آنجا كه گناه تنها بى حرمتى به خدا نيست ، بلكه نتايج و پيامدهايى وضعى نيز در سطح جامعه دارد، مسيحيان نشانه بخشايش را در سطح جامعه كليسايى دريافت مى كنند. آيين توبه در طول تاريخ مسيحيت اشكال مختلفى به خود ديده است . در قرون نخست تاريخ كليسا، توبه به صورت علنى انجام مى گرفت . در قرون بعدى ، اعتراف فردى به گناه پا گرفت و مرسوم شد. 6-13- تدهين (ماليدن روغن مقدس به بيماران ) اگر گناه بيمارى روح است و موجب سست شدن ارتباط انسان با خدا مى شود، بيمارى جسمى نيز مشكلى بشرى است كه حيات زمينى را تهديد مى كند. در هر دو حال ، مسيحيان براى شنيدن پيام رهايى بخش خدا آماده مى شوند؛ زيرا معتقدند كه خدا مسيح را براى عيادت بيماران ، شفا دادن ايشان و آماده كردن آنان در لحظات جان دادن فرستاده است . آيين تدهين بيماران نشان دهنده وجود خدا و محبت اوست و به ياد مى آورد كه خدا انسانهايى را كه به وسيله بيمارى مورد امتحان قرار گرفته اند، فراموش نمى كند. به ديگر سخن ، هدف از اين آيين آن است كه با احساس جانكاه تنهايى و بى كسى بيماران مقابله نمايد، مخصوصا در مواردى كه جسم فرسوده شده و جان اندك اندك از تن مى رود و مرگ فرا مى رسد. مسح كردن بيماران با روغن مقدس مسلم مى سازد كه آنان تنها نيستند، بلكه مسيح با ايشان است و آنان را به سوى خدا رهنمون مى شود. همچنين گروهى از برادران ايمانى با او هستند و براى او دعا مى كنند. 7-13- عشاى ربانى عشاى ربانى در ديد فرد مسيحى ، تنها يكى از آيينهاى هفتگانه نيست ، بلكه اين عمل يكى از مسائل اساسى ايمان و شعائر عبادى مسيحيت است و در عين حال يادبود و بازسازى شام آخر عيسى با شاگردان در شب قبل از مرگ اوست . عيسى در آن عمل ، نان و شراب را به عنوان گوشت و خون خود به شاگردان داد تا آنها را بخورند و بنوشند. مسيحيان هنگامى كه در اين مراسم شركت مى كنند، باور دارند كه مسيح با جسم خود نزد آنان حاضر مى شود. همچنين باور دارند همان طور كه عهد خدا با قوم يهود توسط خون قربانيها بر كوه سينا استوار گرديد، به همان ترتيب ، عهد جديدى بين خدا و بشريت به وسيله خون عيسى مسيح محكم و استوار شد. هر يك از كليساهاى مسيحى در شعائر و آيينهاى برگزارى عشاى ربانى ابتكاراتى پديد آورده است ؛ ولى دو عنصر اساسى در همه مراسم ثابت است : 1. خواندن دو يا سه مقطع از كتاب مقدس ؛ 2. خوردن قربانى مقدس . هنگام تبرك نان و شراب ، پيشواى مراسم سخنان عيسى در شام آخر را تلاوت مى كند. در كليساهاى كاتوليك و ارتدوكس جز اسقف يا جانشين او يعنى كشيش ، كسى نمى تواند پيشواى مراسم باشد و علاوه بر خواندن كتاب مقدس و خوردن قربانى ، همخوانى و دعاى توسل و شكر، همراه با موعظه (كه معمولا بر محور مقاطع تلاوت شده و تطبيق دادن آن با زندگى روزمره مسيحيان دور مى زند) و مصافحه نيز انجام مى شود. بسيارى از پروتستانها عشاى ربانى را بسيار مهم مى شمارند، به طورى كه مى گويند براى اجراى درست و كامل آن مراسم ، بايد كاملا آماده شد و به همين دليل ، آن را تنها در برخى از مناسبتها برگزار مى كنند و بسيارى از ايشان سالى چهار بار يا ماهى يك بار مراسم عشاى ربانى را برپا مى كنند. ارتدوكس مراسم عشاى ربانى را در روزهاى يكشنبه و اعياد برگزار مى كنند، ولى كاتوليكا مى گويند عشاى ربانى قلب عبادات روزانه است و به همين دليل ، آن مراسم را هر روز برپا مى دارند. 14- علل انتشار مسيحيت دو عامل در رشد و گسترش دين مؤ ثر است : يكى تحمل فشار و آزار و ديگرى تبليغ . دين هنگامى مى ميرد كه وانهاده شود. مسيحيان حدود 300 سال رنج كشيدند، آزار ديدند و شهيدان فراوانى تقديم كردند. شالوده اين دين در همين 300 سال نهاده شد و دعوت اقوام مختلف در اين مدت ، كاميابيهاى را همراه داشت . افزايش شمار مسيحيان در امپراطورى روم موجب شد كه اين دين در نيمه اول قرن چهارم در آن سرزمين رسميت پيدا كند و بر اثر عامل ديگر يعنى تبليغ ، به بخش وسيعى از جهان آن روز گسترش يابد. برخى اديان مانند تبليغ ندارند و افزايش پيروان را كمال نمى شمارند. اديانى مانند اسلام و مسيحيت براى مساءله تبليغ اهميت زيادى قائلند. هياءتهاى تبليغى مسيحيت از روزگار قديم به سراسر جهان رفته و پديدآمدن استعمار و تهاجم فرهنگى ، مسيحيت در مشرق زمين گسترش يافته است . 15- بروز اختلافات كلامى مسيحيت در سراسر امپرطورى روم گسترده شد و متفكران ، براى بيان چگونگى ارتباط بين عيسى و خدا از اصطلاحات فلسفى و مفاهيم رايج آن عصر بهره گرفتند و بدين شيوه ، الهيات مسيحى شكل گرفت . برخى مسيحيان نخستين تحت تاءثير انديشه هاى غنوصى (ناستيك )، انسان بودن عيسى را انكار كردند. غنوصيان وى را فرشته اى مى دانستند كه معرفت اسرارآميزى از خدا براى بشر آورده است . همچنين گروهى به نام دوكتيسها (ظاهر گرايان ) مى گفتند عيسى جسم بشرى ندشت و بر صليب نمرد، بلكه وى فقط از نظر ظاهر به شكل آدمى درآمده بود. كليساهاى مسيحى در قرن دوم ، تعاليم غنوصيان و ظاهر گرايان را باطل و محكوم اعلام كردند و بر حقيقت انسانيت موجود در عيسى اصرار ورزيدند. 16- مسيحيت در روم سرانجام كليسا برپا و استوار شد، اسقفان هر يك از كليساهاى محلى را بر عهده گرفتند، به معاونت آنان اقدام كردند و شماسان علاوه بر تكفل امور سالخوردگان و بينوايان ، به انواع گوناگون نيكوكارى پيدا شدند كه براى خدمت به كليسا و استوارى آن از نعمتهاى الهى برخوردار شده بودند: ايشان مبشران ، شبانان ، معلمان و رسولانى بودند كه با الهام روح خدا سخن مى گفتند. افرادى نيز قدرت معجزه كردن ، شفا دادن بيماران و سخن گفتن به زبانهاى مختلف را در خود داشتند. موضع دولت روم در برابر كليساگاهى مسالمت آميز بود، ولى غالبا حاكمان رومى به آزار مؤ منان مى پرداختند و در نتيجه افراد بسيارى مانند پطرس و پولس كشته شدند. اندك اندك با گذشت زمان برخى مراكز اهميتى ويژه و قدرتى مخصوص پيدا كردند: رم ، اورشليم ، اسكندريه و انطاكيه . امور مذهبى اين چهار شهر به عهده پاتريكها گذاشته شده بود. همچنين در مناطق ياد شده قلمروهايى فرعى به نام قلمرو اسقف ايجاد شدند كه زير فرمان اسقفان قرار داشتند (كلمه يونانى ((اسقف )) به معناى ناظر است ). در قرن چهارم هنگامى كه قسطنطين (استانبول ) را بنا كرد، اين شهر نيز در زمره اماكن مهمى قرار گرفت كه رهبرى كليساى آن در دست يك پاتريك بود. در روزگار قسطنطين (م .337 ميلادى ) جامعه مسيحيت از يك گروه مورد آزار قدرتهاى امپراطورى روم به كليساى دولتى تحول يافت و حكومت آن را به رسميت شناخت . بر اثر اين تحول ، تغيير و دگرگونى بزرگى كليسا پديد آمد و بيشتر مردم در امپراطورى بيزانس و امپراطورى روم ، به استثناى يهود، دست كم در ظاهر به مسيحيت در آمدند .هنگامى كه جدايى بين كليساهاى شرق و غرب كامل شد هر يك از آن دو منطقه مستقلا مراسم عبادى ، فلسفه ، الهيات و سنت خود را شكل داد. همچنين كليساى قبطى در مصر، كليساى سريانى در سوريه و كليساى نسطورى در عراق و ايران سنتهاى قديمى خود را شكل دادند. هنگامى كه در اوايل قرن هفتم ميلادى دين اسلام در جزيرة العرب ظهور كرد و حاكمان مسلمانان اداره امور مناطق مسيحى نشين در مصر، شام ، بين النهرين و شمال آفريقا را در دست گرفتند، مسيحيان لازم دانستند به دين اسلام با ديده احترام بنگرند و مسلمانان را ياراى ايمان و هموطن ، بلكه غالبا حاكم خود قبول كنند. از سوى ديگر، يوحناى دمشقى كه در عصر امويان مى زيست ، نخستين كتاب مسيحى را كه به بررسى اعتقادات اسلامى مى پرداخت ، به رشته تحرير درآورد. در قرنهاى يازدهم تا سيزدهم ، دولتهاى اروپايى جنگهاى صليبى را به راه انداختند و بر اثر آن ، دشمنى و نفرت نه تنها بين مسلمانان و مسيحيان ، بلكه بين مسيحيان غرب اروپا و مسيحيان بيزانسى تا به امروز بر جاى مانده است . ويرانگريها، شكنجه ها و كشتارهايى كه مسيحيان در هجوم به قدس (1099 م .) و قسطنطنيه (1204 م .) از خود بروز دادند، بدترين تاءثير را هم نزد مسلمانان و هم نزد مسيحيان شرق باقى گذاشت . 17- جدايى در كليسا كلمه جدايى بر انفصال بين دو بخش يا گروه از مسيحيان دلالت مى كند و ربطى به اعتقاد ندارد. مهمترين جدايى در تاريخ مسيحيت بين كليساى قسطنطنيه و كليساى رم پديد آمد و آن را گاهى جدايى شرق و غرب مى خوانند. كليساى روم مى گفت كسانى كه كليساها را رهبرى و سرپرستى مى كنند، اسقفان جهان هستند كه با هم در جسم واحدى تحت اشراف اسقف رم عمل مى كنند. به نظر كليساى قسطنطنيه پنج مركز براى مسيحيت وجود دارد كه از نظر اعتبار و اقتدار برابرند: اورشليم ، انطاكيه ، رم ، اسكندريه و قسطنطنيه . با وجود اين اختلاف نظر پيرامون قدرت ، مسيحيان تابع رم و قسطنطنيه تا قرن نهم همگى متحد بودند. در قرنهاى بعدى نيز آن دو كليسا گاهى از هم جدا مى شدند ودوباره با هم آشتى مى كردند، تا اينكه سرانجام آخرين جدايى بين رم و قسطنطنيه در سال 1054 م . پديد آمد. شكى نيست كه بيشتر جداييهاى مذهبى بر اثر اسباب و علل سياسى پيش مى آمد، ولى يك عنصر اعتقادى در جدايى اخير وجود داشت . كاتوليكها (همچنين پروتستانها) براى اظهار ايمان خود به صدور روح القدس از خداى پدر و عيساى پسر كه با هم عمل كرده اند، عبارت ((و از پسر)) (و به لاتينى : Filoiouge) را به كار مى برند؛ در صورتى كه ارتدوكسها به عبارت اصلى قانون ايمان بسنده مى كنند و عبارت مذكور را به آن نمى افزايد. به عقيده ارتدوكسها روح القدس فقط از خداى پدر صادر شده است . اين مساءله در واقع براى علماى الهيات اهميت دارد و توده مسيحيان اين نزاع را چيزى در حاشيه تاريخ مسيحيت تلقى مى كنند. در دهه هاى اخير تلاش براى وحدت كليساهاى رم و قسطنطنيه شتاب بيشترى يافته است . هر يك از پاپ ژان بيست و سوم ، پل ششم و ژان پل دوم به ديدار دو پاتريك جهانى ارتدوكس ، اتيناگوراس و ديمتريوس در استانبول مبادرت كرده اند و متقابلا اين دو پاتريك براى بازديد پاپهاى مذكور به رم (واتيكان ) رفته اند. همچنين اين دو كليسا گروههايى را براى برانداختن موانع وحدت ايجاد كرده اند. 18- امپراطورى مقدس با مسيحى شدن قسطنطنى قيصر روم در آغاز قرن چهارم ميلادى ، اندك اندك كليسا نيرو گرفت و دخالت در سياست را آغاز كرد و اين دخالت رو به افزايش نهاد. در سال 800 م . پاپ رهبر مسيحيان تاج شارلمانى پادشاه فرانسه را بر سر او گذاشت و با اين كار امپراطورى مقدس روم را بنياد نهاد. از اين زمان ، دخالت صريح روحانيون مسيحى در سياست شروع شد. جنگهاى صليبى و محكمه تفتيش در اين دوره بود و اين دخالتها سال 1806 رسما ادامه يافت . يكى از ناگوارترين حوادث چند قرن اخير اين است كه هرگاه دانشمندان و انديشمندان مغرب زمين قدمى به سوى ترقى و پيشرفت برداشتند، فرياد اعتراض ارباب كليسا بلند شد. اين رفتار ناپسند چهره تابناك دين را تيره كرد و مردم را وادار ساخت كه بر كليسا بشورند. بر اثر دخالتهاى نارواى كليسا در امور سياسى و اجتماعى مردم ، دانشمندان و انديشمندان مغرب زمين به اين نتيجه رسيدند كه دخالت دين در سياست تنها به نفع پدران روحانى است و عامه مردم از آن زيان مى بينند. مردم نيز كه از فشارهاى كليسا ناراضى بودند، اين انديشه را پسنديدند و پس از سالها مبارزه فكرى و مسلحانه توانستند خود را از قيد كليسا برهانند. نوشته هاى علوم سياسى در اروپاى قرون وسطى درباره اينكه كدام يك از كليساى كاتوليك رومى و پادشاهى مقدس روم برتر است ، بحث مى كرد. در قرن سيزدهم توماس آكويناس در كتاب خلاصه الاهيات از نقش كليسا دفاع كرد و در قرن چهاردهم دانته اليگيرى در كتاب پيرامون سلطنت از مسيحيت متحد زير فرمان امپراتور و پاپ سخن گفت . براثر فشار امپراتور فيليپ چهارم ، مقر پاپ در سال 1309 م .از رم ايتاليا به شهرآوينيون در فرانسه منتقل شد و اين وضع تا سال 1377 م . يعنى قريب هفتاد سال ادامه يافت و از باب تشبيه به تبعيد يهوديان به بابل در قرن ششم قبل از ميلاد، آن را تبعيد بابلى پاپها ناميدند. هنگامى كه مقر پاپى به رم برگردانده شد، باز هم پاپهايى در آوينيون برخاستند كه بعدا ناپاپ ناميده شدند. اين مساءله كه انشقاق بزرگ ناميده مى شود، از سال 1377 م . تا 1417 م . يعنى چهل سال ادامه يافت . در اوايل قرن پانزدهم بر اثر شدت گرفتن اختلافات ، سه پاپ در كليساى كاتوليكها به رقابت برخاستند، زيرا علاوه بر پاپ رم به نام گرگورى دوازدهم و ناپاپ آوينيون به نام بنديكت سوم ، امپراطور فرد سومى را به پاپى برگزيد كه جان بيست و سوم ناميده شد. بدين شيوه ، مسيحيت در برابر سه مدعى قرار گرفت كه هر يك خود را بر حق مى دانست و دو حريف ديگر را بر باطل . شوراى كنستانس (1414-1418) كه براى بررسى اين مساءله و برخى مسائل ديگر تشكيل شد، در سال 1417 هر سه مدعى را بركنار كرد و پاپ رهنمود داد كه براى كسب قدرت اصول اخلاقى را در نظر نگيرند. در قرن شانزدهم نيكولو ماكياولى در كتاب لوياتان گفت كه قدرت حاكم نبايد محدود شود؛ زيرا قدرت وى از قرارداد اجتماعى نشاءت مى گيرد و براساس آن حكومت موظف به تاءمين امنيت اجتماعى و فراهم كردن خواسته هاى مردم است . در همان قرن جان لاك بر اين موضوع پافشارى كرد و گفت هرگاه حكومتى از انجام تعهدات خود در قبال مردم سرباز زند، بايد آن را سرنگون كرد. قدرت سياسى پاپ پس از سالها آرامش ، در اواخر قرن هجدهم رو به كاستى نهاد. رهبران فرانسه و ايتاليا از طريق نظامى و مراجعه به آراى عمومى ، كاخها و املاك پاپ را گرفتند و به فرمانروايى سياسى وى پايان دادند. تسليم كردن پاپها كار آسانى نبود. از اين رو، دولت ايتاليا در قانون تضمينات (18 اكتبر 1870) شمارى از كاخها را به پاپ برگرداند و ملزم شد گونه اى حق سياسى براى وى قائل شود. پاپ قانون تضمينات را نپذيرفت و اين امر موجب قطع روابط واتيكان با دولت ايتاليا به مدت شصت سال شد. سرانجام پس از سه سال مذاكره ، معاهده لاتران (11 فوريه 1929) بين واتيكان و ايتاليا به امضا رسيد و مساءله رم حل شد. معاهده جديدى در آوريل 1984 بين واتيكان و ايتاليا به امضا رسيد و جايگزين معاهده لاتران شد. 19- رهبانيت از زمان حواريون تاكنون ، برخى مسيحيان به تقليد از مسيح تجرد و زهد را شيوه زندگى خود قرار داده اند. عيسى هرگز ازدواج نكرد و تعليم داد كه افرادى به خاطر ملكوت خدا مجرد به سر خواهند برد (متى 12:19). البته بيشتر رسولان ، از جمله پطرس ، ازدواج كرده بودند، ولى پولس مجرد مى زيست و وضع او نادر بود. تجرد در آغاز با عقيده به بازگشت قريب الوقوع عيسى و فرارسيدن روز پايانى ارتباط داشت . با گذشت زمان و روشن شدن اينكه بازگشت اينكه بازگشت عيسى نزديك نيست ، برخى مسيحيان ، به نشانه حيات جديدى كه بايد در مسيح ايجاد كرد و به نشانه روابط جديد در جامعه مسيحيت - روابطى كه نه بر قرابت جسمانى ، بلكه بر ايمان به خدا استوار بود - تجرد را برگزيدند. بايد يادآور شد كه از همان روزگار حواريون ، زندگى زناشويى از ديدگاه مسيحيان راه طبيعى پيروى از مسيح و اداى شهادت به تعاليم او بود. پيوسته در طول تاريخ مسيحيت ، تجرد يك شيوه استثنايى براى افرادى محدود از مسيحيان تلقى شده است كه احساس مى كنند به طور خاص دعوت شده اند تا حيات ايمانى خود را به آن شيوه ادامه دهند. هنگامى كه در قرون نخستين ، طوفان آزارهاى سخت بر مسيحيان وزيدن گرفت ، آنان براى پيروى از انجيل در ميان آن خطرهاى بزرگ گروه كوچكى با روابط تنگاتنگ پديد آورند. هنگامى كه در زمان قسطنطين مسيحيت دين فرمانروايان شد و بيشتر شهروندان مسيحيت را پذيرفتند، سطح ديندارى مردم به طور طبيعى پايين آمد و بسيارى از مسيحيان به گونه اى زيست مى كردند كه با تعاليم مسيح و شيوه زندگى او شباهتى نداشت . اين دگرگونى وضع اجتماعى حركت به سوى رهبانيت در صحرا را در پى داشت . البته روشن است كه يهوديان پيش از مسيحيان به اين كار اقدام كرده بودند و همان طور كه در بخش يهوديت گذشت ، گروههايى به نام اسنى قبل از ميلاد، ديرهايى را نزديك قمران در كرانه بحرالميت تاءسيس كرده بودند. اين گروهها عقيده داشتند كه جامعه دنيوى به گونه اى با شر آلوده شده است كه دست يافتن به نجات در آن ممكن نيست و در تلاش براى دور نگه داشتن اعضاى خود از ابتلاى به گناه و فساد جامعه به زندگى در صحرا، پناه بردند. در قرنهاى سوم و چهارم ، برخى مسيحيان همان مسلك را پيمودند و شهرهايى ، مانند اسكندريه و انطاكيه را رها كردند و زندگى زاهدانه در بيابان را برگزيده اند تا در گوشه تنهايى به دعا راز و نياز بپردازند. به محض آنكه شهرت يكى از راهبان مقدس مقيم در صحرا بالا مى گرفت ، مردم گروه گروه براى دريافت ارشاد و نصيحت و گذراندن اوقاتى در عبادت و در كنار او، به زيارت وى مى رفتند. برخى از اين زائران نزد وى مى ماندند و شيوه زندگى او را برمى گزيدند. بدين گونه ، نخستين دسته هاى رهبانى كه داراى زندگى مشترك بودند، در اطراف صومعه هاى ناسكان و گوشه گيران گرد آمدند. اين پديده نخست در بيابان مصر مشاهده شد و به زودى مناطق صحرايى سوريه و جزيرة العرب را فرا گرفت . از پيشگامان تنسك و گوشه گيرى در مصر، آنتونى (م . 356 ميلادى ) و مكاريوس (م . 390 ميلادى ) بودند كه سخت ترين گونه زهد را انتخاب كردند. پاكوميوس (م . 346 ميلادى ) ياران و شاگردانى گرد آورند و نه صومعه بنا كرد كه در هر يك از آنها صد راهب به عبادت مشغول بودند. وى نخستين كسى بود كه براى سازماندهى زندگى رهبانى گروهى ، آيين نامه اى تنظيم كرد. در مقابل آنچه گذشت ، برخى از پدران كليسايى معنا و مفهوم ديگرى براى رهبانيت مطرح كردند. آنان به فساد جامعه بشرى معتقد نبودند و ترك آن را لازم نمى ديدند. اين افراد مشغله زيادى داشتند و فعالانه در بحث و جدلهاى الهيات و مسائل سياسى عصر خود شركت مى كردند. با اين وصف ، همه آنان هر چندى يك بار براى دعا و تفكر به صحرا مى رفتند، همراه اين احساس كه با چنين عملى مى توان اشتغالات را مهار كرد و به يادآورد كه هدف زندگى پيروى كامل از تعاليم انجيل است . باسيل قانونى را براى راهبان وضع كرد كه هنوز هم كليساهاى شرقى از آن پيروى مى كنند. سپس ديرهاى باسيلى در همه مناطق بيابانى سوريه ، جزيرة العرب و مناطق كم جمعيت آناتولى و يونان تاءسيس شد و راهبان به پند دادن و ارشاد شهروندانى كه به زيارت ايشان مى آمدند مى پرداختند و از مسافرانى كه در بيابان راه گم كرده يا براى فرار از ظلم و ستم و مشكلات به آنجا آمده بودند، پناهگاه و امكانات استراحت و آرامش آنان را فراهم مى كردند. 20- اصلاح مذهبى آفتابهايى نيز زندگى كليساى كاتوليك را در قرون ميانه به پرتگاه نابودى كشاند كه شايد زشت ترين و ناهنجارترين آنها سايمونى (Simony) باشد كه عبارت بود از فروش منصبهاى روحانى و امتيازات كليسايى . علاوه بر اين ، پاپها، اسقفان و كشيشان تقريبا تمام نقشهاى مهم كليسايى را در انحصار خود داشتند و نقش قابل توجهى براى عامه مردم قائل نمى شدند و آنان را در امور دين و ايمان در نادانى باقى مى گذاشتند. البته اقداماتى اصلاحى نيز در كليساى را كه چهره كليسا قرون ميانه پديد آمد. برخى از اين اقدامات در عين پذيرفتن اقتدار پاپها، اصلاح مفاسدى را كه چهره كليسا را زشت كرده بود، در نظر داشت . برخى ديگر كليساى كاتوليك را نمى پذيرفت و براى پيگيرى يك زندگى مسيحى بهتر و همراه پرهيزكارى بيشتر تلاش مى كرد. از اين رو، در ميان اين گروه برخى اوقات افكار و عقايدى پديد مى آمد كه با ايمان سنتى كليساها هماهنگ نبود و موجب تكفير آنان مى شد. كليسا و دولت دست به دست هم دادند و براى زدودن آن بدعتها، شيوه هاى غالبا بسيار قساوت آميزى با آنها جنگيدند. 1-20- شورشهاى قديمتر مشهورترين شورشها بر ضد فساد كليسا عبارت بود از: نهضت بوگوميلها (در بالكان از قرن دهم تا دوازدهم ميلادى )، البيجيها (در جنوب فرانسه در قرنهاى دوازدهم و سيزدهم ميلادى )، ولديها (در شمال ايتاليا از قرن دوازدهم تا عصر ما)، وايكليف (در انگلستان ، در قرن چهاردهم ميلادى ) و هوس (در بوهيميا، در قرن پانزدهم ميلادى ). در سال 1232، دادگاههاى تفتيش عقايد براى رسيدگى به بدعتها تاءسيس شد و كسانى كه به نظر گردانندگان آن گمراه بودند، اگر حاضر به توبه نبودند، به اعدام محكوم مى شدند. 2-20- مارتين لوتر در حالى كه بسيارى از كارگزاران كليسا مردم را به اصلاح دين فرا مى خواندند، جريان بخشش نامه ها غوغايى برانگيخت و شكاف در كليساى غربى را قطعى كرد. قضيه از اين قرار بود كه تنى چند از واعظان پرشور، مناطق مختلف اروپا را زبر پاگذاشتند و در همه جا اعلام كردند كه هر مؤ منى مى تواند با پرداخت مقدارى پول به كليسا خود را از مجازات بازخريد كند و نجات دهد. در اين هنگام مارتين لوتر (م . 1546) قيام كرد و در سال 1517 اعلاميه اى مشتمل بر 95 ماده انتشار داد كه در آنها با كاتوليكها مخالفت كرده بود. برخى از اين موارد عبارتند از: - نجات فقط از راه ايمان به دست مى آيد؛ - كتاب مقدس تنها منبع ايمان مسيحى است ؛ - نبايد معتقد بود عشاى ربانى قربانى است ؛ - رهبانيت ونذر كردن براى آن باطل است ؛ - افراد غير روحانى بايد نقش مهمترى در مراسم عبادى و رهبرى دينى داشته باشند؛ - كليساهاى محلى بايد از كليساى رم مستقل شوند؛ - برخى اعمال كاتوليكى ، مانند حج ، روزه و اعتراف به گناه بايد ترك شود؛ - بايد با كارهاى غير قانونى ، مانند فروش بخشش نامه ها و مناصب روحانى برخورد شود. لوتر درصدد بود كليسا را طبق تعاليم اصلى كتاب مقدس اصلاح كند (و به همين دليل ، نهضت وى اصلاح انجيلى ناميده شد). وى همچنين مى گفت بايد به ايمان جامعه مسيحيان نخستين بازگرديم . لوتر فرمانروايان آلمان را تشويق مى كرد كه سلطه پاپ را مردود شمارند و مردم را به پذيرش اصلاح شده در كشورهاى اروپاى شمالى (آلمان ، نروژ، سوئد، دانمارك و فنلاند) گسترش يافته است . 3-20- مصلحان ديگر ديرى نپايد كه با پديد آمدن اختلاف ميان پيروان لوتر در برخى مربوط به ايمان و چنددستگى آنان ، حركت اصلاح از هم پاشيد و برخى از ايشان كليساهاى ويژه اى تاءسيس كردند. زوينگلى (Zwingili) (م .1531) رهبرى اصلاح دين در سويس را بر عهده گرفت و در مساءله حضور مسيح در عشاى ربانى از لوتر جدا شد. همچنين ژان كالون (Calvin) (م .1564) كه يكى از برجسته ترين مصلحان بود، مفهوم روحانيت را مردود دانست وانديشه انتخاب پيشين در رستگارى را به مسيحيت وارد كرد. بيشترين تاءثير وى در سويس ، هلند، فرانسه و اسكاتلند بود. آناباتيستها يعنى طرفداران تجديد تعميد، نهضت واحدى ايجاد نكرده بودند، بلكه چند گرايش پروتستان كه تعميد كودكان را نمى پذيرند و تاءكيد بر آن داشتند كه فرد بايد از روى بينش عيسى را به عنوان منجى بپذيرد، به اين نام خوانده شدند. اين گروهها بر پرهيزكارى باطنى ، عمل روح القدس در فرد مسيحى ، ساده زيستن ، مسالمت جويى ، نفى خشونت و ابطال سلطه كليسايى و كشورى اهتمام داشتند. كليساهايى كه از اين موج فكرى وعقيدتى پديد آمده اند، عبارتند از: كويكرها، موراويها، منونيها و تعميديها. كويكرها را دوستان (Friends) يا انجمن دينى دوستان نيز مى نامند. 4-20- اصلاح در انگلستان اصلاح پروتستان در انگلستان ، با يك جدايى كه در روزگار هنرى هشتم پديد آمده بود، آغاز شد. در حالى كه اعتقادات كاتوليكها را قبول داشت ، اقتدار پاپ را رد مى كرد و هنوز كليساى انگلستان با اين ويژگى مشخص مى شود و با چند كليساى ديگر در كشورهاى مختلف ، كليساهاى آنگليكان را تشكيل مى دهند. در دوران اليزابت اول ، دختر هنرى هشتم بسيارى از عناصر عقيده پروتستان به كليساى انگلستان راه يافت و به طور مشخص نمودهاى انگليسى اصلاح نيز پديدار شدند: پيوريتنها (puritans) كه مى خواستند كليساى انگلستان را به شيوه كالون و پيروانش پاكسازى كنند؛ نهضت متديستها (Methodists) كه با تلاش جان وزلى (John Wesley) تشكيل يافت و در مقابله با ايمان مبتنى بر الفاظ الهيات ، بر پرهيزكارى باطنى اصرار ورزيد. لازم به ياد آورى است كه همه اين امواج پروتستانى به ايالات متحده آمريكا سرايت كرد و آن كشور اكنون بزرگترين سرزمينى است كه اكثر مردم آن پروتستان هستند؛ همچنين امواج مذكور به استراليا، زلاندنو و آفريقاى جنوبى راه يافت و ميسيونرها آن را به آسيا، خاورميانه و آفريقا بردند. 5-20- اصلاح متقابل كليساى كاتوليك از روى ناچارى به وارد بودن تعدادى از اتهامات مطرح شده مصلحان اعتراف كرد و بسيارى از پيروان آن كليسا گفتند كه تخلفات مورد اعتراض مصلحان واقعيت دارد و بايد بى درنگ آنها را از ميان برداشت . از سوى ديگر، كاتوليكها مشاهده كردند كه مصلحان ، به دليل انگيزه اصلاحى خود، عناصر مهمى از ايمان مسيحى را به فراموشى سپرده اند. بر اثر اين انديشه ، نهضتى پديد آمد كه براى اصلاح كليساى كاتوليك از درون مى كوشيد. اين نهضت اصلاح متقابل ناميده شد و دعوت پاپ براى برگذارى يك شروع اصلاحى بين سالهاى 1545 تا 1563 نخستين گام براى تحقق آن بود. اين شورا به مناسبت شهرى كه ميزبانى آن را برعهده داشت ، شوراى ترنت ناميده شد و ارتدوكسها و پروتستانها در آن شركت نكردند. شوراى مذكور به اكثر تخلفات مورد نكوهش مصلحان پايان بخشيد و مجددا به منظور انديشه هاى مصلحان ، بر تعاليم كاتوليكى سنتى تاءكيد ورزيد. از جمله كسانى كه براى تثبيت اصلاح متقابل مى كوشيدند، اعضاى راهبانيتهاى نوبنياد، مانند كاپوچيها و ژزوئيتها بودند و همه سعى مى كردند كليساى كاتوليك را از درون ، با اتكا بر قدرت پاپ و نه قيام بر ضد آن ، اصلاح كنند. كشورهايى كه فعاليت اصلاحى متقابل در آنها ادامه يافت ، سرزمينهايى با اكثريت كاتوليك بودند؛ مانند اسپانيا، ايتاليا، لهستان و ايرلند. 6-20- واكنش كليساى ارتدوكس بحث و بررسى الهيات در دوران امپراطورى بيزانس در كليساى ارتدوكس شكوفا شد و اين شكوفايى كه ريشه در سنتهاى قديمى داشت ، تا سقوط قسطنطنيه ادامه يافت . در قرن شانزدهم ، ارتدوكسها لازم ديدند موضع خود را نسبت به مسائل مورد نزاع كاتوليكها و پروتستانها بيان كنند. با آنكه يكى از پاتريكهاى قسطنطنيه به نام لوكاريس (م . 1638) به مواضع كالون گرايش بسيار داشت ، كليساهاى ارتدوكس اعلام كردند كه در بيشتر مسائل مورد بحث به سنتها وفادار هستند و مواضعى مانند مواضع كليساى كاتوليك دارند. 7-20- شوراى واتيكانى دوم آخرين شوراى جهانى كليسا شوراى واتيكانى دوم بود كه به دعوت پاپ ژان بيست و سوم تشكيل شد. اين شورا از سال 1962 تا 1965 ادامه داشت و هدف آن نوسازى كليساى كاتوليك به مقتضاى نيازهاى عصر جديد بود. در اين شورا اسقفانى از تمام مناطق جهان شركت كردند. همچنين ناظرانى از كليساهاى ارتدوكس و پروتستان و مهمانانى از اسلام ، يهوديت و اديان ديگر حضور داشتند. شوراى واتيكانى مذكور شانزده سند منتشر كرد كه هدف آنها نوسازى همه مذاهب ايمان و رفتارهاى دينى بود. مهمترين تعاليم شورا به قرار زير است : 1. منزلت ممتاز كتاب مقدس در ايمان كليسا؛ 2. روحانى قلمداد شدن همه مسيحيان ؛ 3. تعهد به پيگيرى تلاش براى وحدت مسيحيت ؛ 4. تعهد جدى به مبارزه براى برقرارى عدالت ، صلح و حقوق بشر؛ 5. برگزارى مراسم عبادت به زبان محلى ؛ 6. وجود نجات الهى براى پيروان اديان ديگر. عنوان يكى از سندهايى كه شورا منتشر كرد، چنين است : ((اظهار نظر پيرامون رابطه كليسا با اديان غير مسيحى .)) بخش مخصوص به اسلام در سند ياد شده ، نخستين منبع كليسايى است كه در آن موضوع مسلمانان به طور رسمى بررسى مى شود. اينك خلاصه اى از آن بخش : - مسيحيان بايد به مسلمانان به ديده احترام بنگرند و آنان را ارج نهند؛ - مسلمانان و مسيحيان خداى واحدى را مى پرستند كه آفريدگار آسمان و زمين ، توانا و مهربان است و با بشر سخن گفته است ؛ - مسلمانان و مسيحيان به طور يكسان مى كوشند كه تسليم فرمانهاى او باشند؛ - هر دو گروه ايمان خود را به ايمان ابراهيم استناد مى دهند؛ - مسلمانان به عيسى به عنوان يك پيامبر تعظيم مى كنند و مريم باكره را گرامى مى دارند؛ - مسلمانان و مسيحيان در انتظار روز داورى و رستاخيز مردگان هستند؛ - مسلمانان زندگى مبتنى بر اخلاق را ارج مى نهند؛ - مسلمانان خدا را مى پرستند، بويژه از طريق نماز، روزه و انفاق . اظهار نظر شوراى واتيكانى دوم پيرامون اسلام چنين خاتمه مى يابد: از آنجا كه در طول قرنهاى گذشته درگيريها و دشمنى هاى زيادى بين مسيحيان و مسلمانان پديد آمده است ، شورا مؤ كدا از همگان مى خواهد كه گذشته را به فراموشى بسپارند و صميمانه به تفاهم گرايش پيدا كنند و با يكديگر براى حفظ و تقويت صلح ، آزادى ، عدالت اجتماعى و ارزشهاى اخلاقى به سود همه افراد بشر بكوشند. در سال 1965 پاپ پل ششم در واتيكان دبير خانه گفتگوى اديان را تاءسيس كرد و پس از آن كميته اى را براى گفتگو با مسلمانان به آن افزود كه از اهداف آن ، تقويت احترام متقابل و ايجاد تفاهم ميان مسيحيان و مسلمانان از طريق سخنرانى هاى علمى ، مطالعات طرحهاى مشترك در زمينه امور اجتماعى و جريانات مربوط به توسعه و اخلاق است . 21- فرقه مسيحى مسيحيت مانند هر دين ديگر، فرقه هاى متعددى دارد كه برخى از آنها باستانى و برخى نسبتا تازه هستند، همچنين برخى از آنها پيروان بسيار و برخى ديگر پيروان اندك دارند. مسيحيان فرقه را كليسا مى نامند. در مسيحيت سه فرقه بزرگ و تعدادى فرقه كوچك وجود دارد. تفاوت بعضى از فرقه ها (مانند كاتوليك و ارتدوكس ) با يكديگر بسيار كم است ، ولى برخى از آنها(مانند كاتوليك و پروتستان ) با هم بسيار تفاوت دارند. هنگام بررسى اصلاح دين با برخى از فرقه هاى مسيحيت آشنا شديم . اينك به سه فرقه يا كليساى بزرگ مسيحيت اشاره مى كنيم : 1-21- كليساى كاتوليك اين فرقه بسيار قديم است و تاريخ آن به عصر حواريون ، يعنى حدود 2000 سال پيش مى رسد. كاتوليك يك رهبر دارند كه پاپ (POPE يعنى پدر) ناميده مى شود. از آغاز نشر دعوت رسولان حضرت عيسى (ع )، تدريجا پنج كانون بزرگ مسيحيت در اورشليم ، اسكندريه ، انطاكيه ، قسطنطنيه و رم به وجود آمد. از آنجا كه شالوده كليساى روم به دست پطرس نهاده شد و پولس براى مدتى معلم و رهبر آن بود، آن كليسا خود را از ساير كليساها برتر مى ديد، و تفوق آن بر ساير كليساهاى مسيحى تدريجا مسلم شد. اسقف اعظم آن كليساها از روى تعظيم پاپ (پا پاس ) خوانده مى شد و در مرافعات و اختلافات بين كليساها از راءى و فتواى وى پيروى مى شد. قبل از انتقال قطعى تختگاه امپراطورى به بيزانس ، هنگامى كه اسقفهاى پنج مركز فوق پاتريك (پاتريارك ) خوانده مى شدند، اسقف رم اين لقب را نپذيرفت و همان عنوان پاپ را براى خود كافى دانست و آن را مايه امتياز شمرد. (واژه ((كاتوليك )) (Catholic) در زبان يونانى به معناى جامع است .) 2-21- كليساى ارتدوكس اين فرقه قريب هزار سال پيش پديد آمد و از نظر عقيدتى با فرقه كاتوليك اختلاف چندانى ندارد. ارتدوكسها رهبرى واحد را قبول ندارند و مى گويند اسقف رم (پاپ ) مى تواند يكى از چند رهبر دينى باشد. كليساى ارتدوكس علاوه بر پاتريك نشين قديمى (قسطنطنيه ، اسكندريه ، انطاكيه و اورشليم )، چهار پاتريك نشين هاى جديد روسيه ، صربستان ، رومانى ، بلغارستان و گرجستان را نيز در بر مى گيرد؛ همچنين كليساهاى قبرس ، يونان ، جمهورى چك ، جمهورى اسلواكى ، لهستان و آلبانى ارتدوكس هستند. مسيحيان ارمنى نيز از نظر عقيدتى ارتدوكس به شمار مى روند. ارمنستان نخستين سرزمينى است كه مسيحيت را به عنوان دين رسمى خود پذيرفت و آن هنگامى بود كه پادشاه اين سرزمين ، به نام تيرداد دوم در سال 301، به دعوت گريگورى نوربخش ، مسيحى شد. البته كليساى ارمنى با كليساهاى كاتوليك و ارتدوكس متحد نيست و رهبر آن كليسا كاتوليكوس (جاثليق ) شهر اچميازين است . ارتدوكسها در برخى مسائل كلامى نيز با كاتوليكها اختلاف دارند؛ همان طور كه قبلا گفته شد، ارتدوكسها معتقدند روح القدس تنها از خداى پدر صادر شده است ، در حالى كه كاتوليكها و پروتستانها صدور او را هم از خداى پدر و هم از خداى پسر مى دانند و اين تفاوت مهم است . همچنين وجود مطهر (يعنى پالايشگاه گناهان در عالم پس از مرگ ) را نمى پذيرند. (واژه ((ارتدوكس )) (Orthodox) در زبان يونانى به معناى راست كيش است .) 3-21- كليساهاى پروتستان از حدود پانصد سال پيش تا كنون فرقه هاى پروتستان بى شمارى در مسيحيت پديد آمده اند. پروتستانها به رهبرى متمركز عقيده ندارند و براى روحانيت مسيحى ارزش چندانى قائل نيستند. پروتستانها بسيارى از اعتقادات فرقه هاى ديگر را رد مى كنند و نوعى مسيحيت پيراسته را مى پذيرند. البته پروتستانها نيز بسيارى اعتقادات غير عقلانى ، مانند تثليث و فدا را همچنان حفظ كرده اند. ((پروتستان )) (Protestant) واژه اى فرانسوى است كه از زبان لاتينى آمده و معناى آن معترض است .) 22- دين مسيح در عصر حاضر جامعه مسيحيت در آغاز باور داشت كه عيسى به زودى با شكوه تمام باز مى گردد و به اين دليل آن جامعه بى صبرانه منتظر روز پايانى بود. انتظار مذكور و شوق بازگشت مسيح در بخشهاى قديمتر عهد جديد مانند رساله اول و دوم به تسالونيكيان منعكس شده است ؛ ولى رساله هاى متاءخرتر مانند رساله اول و دوم به تيموتاؤ س ، رساله به تيطس و رساله هاى پطرس به تشكيل جامعه و زندگى مسيحى در اين جهان اهتمام ورزيده اند. با آنكه اكثريت مسيحيان با گذشت زمان دانستند كه بازگشت مسيح نزديك نيست ، اقليتى از آنان بر اين عقيده باقى ماندند كه وى به زودى مى آيد. ايشان مطالب كتاب مكاشفه يوحنا پيرامون جنگ بين خير و شر را تفسير لفظى مى كردند و به اين علت در انتظار بازگشت نزديك عيسى به سر مى بردند تا وى بيايد و حكومتى هزار ساله ايجاد كند، حكومتى كه به روز داورى پايان خواهد يافت . از ديرباز گروههاى كوچكى به نام ادونتيست و هزاره گرا در مسيحيت پيدا شدند كه تمام كوشش خود را در راه آمادگى براى آمدن عيسى در آخرالزمان مصروف مى دارند. بارى ، مسيحيت بر اساس انديشه انتظار موعود پديد آمد و پس از رفتن حضرت عيسى مسيح (ع )، پيوسته مسيحيان در سوز و گداز بازگشت دوباره وى روزگار گذرانده اند. شور و هيجان اميد به ظهور آن حضرت هنگام نزديك شدن سال 1000 و 2000 ميلادى ميان مسيحيان اوج گرفت . مسيحيت از آغاز تاكنون دينى شديدا تبليغى بوده است . مبلغان اين آيين به سراسر جهان رفته و كاميابيهايى به دست آورده اند. آنان در آموختن زبانهاى مختلف و ترجمه كتاب مقدس و تهيه جزوات تبليغى رنگارنگ بسيار كوشا هستند. دولتهاى غربى نيز از اين فعاليتهاى تبليغى حمايت كرده اند. پينوشتها: 1- رك .: آل عمران : 64. 2- Davies, A. Powell, The Meaning of the Dead Sea Scrolls, New york: New American Library, 1956, pp. 89-91 . 3- تركيبهاى ((ناخدا)) به معناى ناو خدا و ((كدخدا)) در زبان فارسى تقريبا از اين قبيل است . 4- تركيب ادبى ((خداوند خانه )) نيز از اين قبيل است . 5- همچنين در قرن اخير، گاندى رهبر انقلاب هندوستان به منظور دلجويى از طبقه رنجديده نجسها آنان را به فرزندان خدا ملقب كرد. 6- ميلر، و.م .،تاريخ كليساى قديم در امپراطورى روم و ايران ، ترجمه على نخستين ، تهران : انتشارات حيات ابدى ، 1981، ص 244. 7- مسيحيان انجيل برنابارا قبول ندارند. 8-براى نمونه رك .: بحارالانوار، علامه مجلسى ، ج 8، ص 311.
داستان حضرت مريم و عيسى (ع) در قرآن [h=3]كتاب: ترجمه الميزان، ج 14، ص 42[/h] [h=3]نويسنده: علامه طباطبايى[/h] و اذكر فى الكتب مريم إذ انتبذت من أهلها مكانا شرقيا (16) فاتخذت من دونهم حجابا فأرسلنا إليها روحنا فتمثل لها بشرا سويا (17) قالت إنى أعوذ بالرحمن منك إن كنت تقيا (18) قال إنما أنا رسول ربك لأهب لك غلما زكيا (19) قالت أنى يكون لى غلم و لم يمسسنى بشر و لم أك بغيا (20) قال كذلك قال ربك هو على هين و لنجعله ءاية للناس و رحمة منا و كان أمرا مقضيا (21) فحملته فانتبذت به مكانا قصيا (22) فأجاءها المخاض إلى جذع النخلة قالت يليتنى مت قبل هذا و كنت نسيا منسيا (23) فناداها من تحتها ألا تحزنى قد جعل ربك تحتك سريا (24) و هزى إليك بجذع النخلة تسقط عليك رطبا جنيا (25) فكلى و اشربى و قرى عينا فإما ترين من البشر أحدا فقولى إنى نذرت للرحمن صوما فلن أكلم اليوم إنسيا (26) فأتت به قومها تحمله قالوا يمريم لقد جئت شيئا فريا (27) يأخت هرون ما كان أبوك امرأ سوء و ما كانت أمك بغيا (28) فأشارت إليه قالوا كيف نكلم من كان فى المهد صبيا (29) قال إنى عبد الله ءاتاخ الكتب و جعلنى نبيا (30) و جعلنى مباركا أين ما كنت و أوصنى بالصلوة و الزكوة ما دمت حيا (31) و برا بولدتى و لم يجعلنى جبارا شقيا (32) و السلم على يوم ولدت و يوم أموت و يوم أبعث حيا (33) ذلك عيسى ابن مريم قول الحق الذى فيه يمترون (34) ما كان لله أن يتخذ من ولد سبحنه إذا قضى أمرا فإنما يقول له كن فيكون (35) و إن الله ربى و ربكم فاعبدوه هذا صرط مستقيم (36) فاختلف الأحزاب من بينهم فويل للذين كفروا من مشهد يوم عظيم (37) أسمع بهم و أبصر يوم يأتوننا لكن الظلمون اليوم فى ضلل مبين (38) و أنذرهم يوم الحسرة إذ قضى الأمر و هم فى غفلة و هم لا يؤمنون (39) إنا نحن نرث الأرض و من عليها و إلينا يرجعون (40) [h=3]ترجمه آيات[/h] در اين كتاب مريم را ياد كن آن دم كه در مكانى در طرف شرقى مسجد از كسان خود كناره گرفت (16) . در مقابل آنان پردهاى آويخت، پس ما روح خود را نزد او فرستاديم كه به صورت انسانى تمام عيار بر او مجسم گشت (17) . (مريم همينكه او را بديد بترسيد و) گفت: اگر مردى پرهيزكارى (كنايه از اينكه بايد پرهيزكار باشى) من از سوء قصد تو به خداى رحمان پناه مىبرم (18) . گفت: من فرستاده پروردگار توام تا پسرى پاكيزه به تو عطا كنم (19) . گفت: چگونه مرا پسرى تواند شد با اينكه انسانى به من دست نزده و من خود زناكار نبودهام (20) . گفت: پروردگار تو چنين است.فرموده اين بر من آسان است تا آن را براى مردم از جانب خويش آيتى و رحمتى كنيم و كارى است مقرر شده (21) . پس به او حامله شد، و با وى در مكانى دور گوشه گرفت (22) . درد زائيدن او را به سوى تنه نخل برد، گفت: اى كاش قبل از اين مرده بودم يا چيزى حقير بودم و فراموشم كرده بودند (23) . پس وى را از طرف پائين ندا داد: غم مخور كه پروردگارت جلوى تو نهرى جارى ساخت (24) . تنه درخت را سوى خود تكان بده كه خرماى تازه بر تو بيفكند (25) . بخور و بنوش و چشمت روشن دار، اگر از آدميان كسى را ديدى بگو من براى خدا روزه"كلام " نذر كردهام پس امروز با بشرى سخن نمىگويم (26) . مولود را كه در بغل گرفته بود نزد كسان خود آورد، گفتند اى مريم حقا كه چيزى شگفتانگيز آوردهاى (27) . اى خواهر هارون آخر پدرت مرد بدى نبود و مادرت زناكار نبود (28) . مريم به مولود اشاره كرد، گفتند: چگونه با كسى كه كودك و در گهواره است سخن گوئيم؟ (29) . گفت: من بنده خدايم، مرا كتاب داده و پيغمبر كرده (30) . و هر جا كه باشم با بركتم كرده است، و به نماز و زكات مادام كه زنده باشم سفارشم فرموده (31) . نسبت به مادرم نيكوكارم كرده و گردنكش و نافرمانم نكرده است (32) . سلام بر من روزى كه تولد يافته و روزى كه بميرم و روزى كه زنده برانگيخته شوم (33) . به گفتار راست، عيسى پسر مريم كه در باره او شك مىكنند اين است (34) . نشايد كه خدا فرزندى بگيرد.او منزه است، چون كارى را اراده فرمايد فقط به او گويد: باش پس وجود مىيابد (35) . خداى يكتا پروردگار من و پروردگار شما است، او را بپرستيد راه راست اين است (36) . پس اين دستهها ميان خودشان اختلاف يافتند، واى بر كسانى كه كافر بودهاند، از حضور يافتن در روزى بزرگ (37) . روزى كه سوى ما آيند چه خوب شنوند و چه خوب ببينند، ولى آن روز ستم گران در ضلالتى آشكارند (38) . آنان را از روز ندامت بترسان، آن دم كه كار بگذرد و آنها بىخبر مانند و باور ندارند (39) . ما زمين و تمام كسانى را كه بر آن هستند به ارث مىبريم و همگى به سوى ما باز مىگردند (40) . [h=3]بيان آيات[/h] در اين آيات از داستان يحيى به داستان عيسى (ع) نقل كلام شده، و ميان اين دو داستان شباهت تمامى هست، چون ولادت هر دو بزرگوار به طور خارق العاده صورت گرفته و اين هر دو در كودكى حكم و نبوت داده شدند، او هم خبر داد كه مامور به احسان به مادر شده و جبار و شقى نيست و بر خود در روز ولادتش و روز مرگش و روز مبعوث شدنش سلام داده اين نيز همين مطالب را گفته و قرآن از وى نيز نقل كرده، و شباهتهاى ديگرى نيز داشتهاند، و يحيى (ع) نبوت عيسى (ع) را تصديق كرده و به وى ايمان آورد. "و اذكر فى الكتاب مريم اذ انتبذت من اهلها مكانا شرقيا". مقصود از"كتاب"قرآن كريم و يا سوره مريم است كه جزئى از كتاب است، چون جزء كتاب هم كتاب است، و برگشت هر دو احتمال به يك معنا است، ديگر فائده چندانى ندارد كه ما مثل بعضى اصرار بورزيم كه احتمال دومى قوىتر و يا متعين است. كلمه"نبذ"به طورى كه راغب[SUP] (1) [/SUP] گفته به معناى دور انداختن هر چيز حقيرى است كه مورد اعتناء نباشد، وقتى مىگويند"نبذه "يعنى فلان چيز را انداخت، مىرساند كه از جهت حقير شمردن آن را دور انداخت. و اما كلمه"انتبذ"به معناى"از مردم كناره گرفت"است. و مريم دختر عمران و مادر مسيح است و مقصود از ياد آوردن مريم، ياد آورى خبر و داستان مريم مىباشد و كلمه"اذ"ظرف داستان مريم است و جمله"انتبذت"تا آخر داستان مظروف اين ظرف است و معناى آيه اين است كه اى محمد! در اين كتاب داستان مريم را در آن حين كه از مردم اهل خود كناره گرفت و در مكان شرقى (كه گويا همان سمت شرقى مسجد باشد) اعتزال جست ذكر كن. "فاتخذت من دونهم حجابا فارسلنا اليها روحنا فتمثل لها بشرا سويا". كلمه"حجاب"به معناى هر چيزى است كه چيزى را از غير بپوشاند و از اين كلمه چنين بر مىآيد كه گويا مريم خود را از اهل خويش پوشيده داشت تا قلبش براى اعتكاف و عبادت فارغتر باشد، همچنانكه جمله"كلما دخل عليها زكريا المحراب وجد عندها رزقا"[SUP] (2) [/SUP] نيز بدان اشاره دارد، كه تفسير و اشارهاش به مدعاى ما گذشت. بعضى [SUP] (3) [/SUP] گفتهاند: مريم در خود مسجد منزل كرده بود، و هر وقت حيض مىشد از آنجا بيرون شده به خانه زكريا مىرفت، و چون پاك مىشد دوباره به مسجد بر مىگشت، تا آنكه روزى كه پردهاى دور خود كشيده بود تا غسل كند ناگهان جبرئيل به صورت مردى جوان و امرد و زيبا روى بر او در آمد، مريم به خدا پناه برد. و ليكن هيچ دليلى در آيات مربوطه به آن جناب بر اين تفصيل نداريم و آيه آل عمران را هم ديديد كه معناى سابق حجاب را تاييد مىكرد. "فارسلنا اليها روحنا فتمثل لها بشرا سويا" ـ از ظاهر سياق بر مىآيد كه فاعل كلمه "تمثل"ضميرى است كه به روح بر مىگردد پس روحى كه به سوى مريم فرستاده شده بود به صورت بشر ممثل شد، و معناى تمثل و تجسم به صورت بشر اين است كه در حواس بينائى مريم به اين صورت محسوس شود، و گر نه در واقع باز همان روح است نه بشر. و چون از جنس بشر و جن نبود، بلكه از جنس ملك و نوع سوم مخلوقات ذوى العقول بود كه خدا او را در كتابش وصف نموده، و ملك ناميده، و آن فردى را كه مامور وحى است جبرئيل ناميده، مثلا فرمود: "من كان عدوا لجبريل فانه نزله على قلبك باذن الله" [SUP] (4) [/SUP] و جاى ديگر او را روح خوانده، فرموده: "قل نزله روح القدس من ربك"[SUP] (5) [/SUP] و نيز فرموده: "نزل به الروح الامين على قلبك"[SUP] (6) [/SUP] و نيز او را رسول خوانده و فرمود: "انه لقول رسول كريم"[SUP] (7) [/SUP] لذا از همه اينها مىتوان فهميد كه آن روحى كه براى مريم به صورت بشرى مجسم شد همان جبرئيل بوده است. و اگر بگوئى در سوره آل عمران قضيه را به چند ملك نسبت داده و فرموده: "اذ قالت الملائكة يا مريم..."زمانى كه ملائكه به مريم گفتند خدا تو را به كلمهاى از خود بشارت مىدهد كه نامش مسيح عيسى بن مريم است ـ تا آنجا كه مىفرمايد ـ "قالت رب انى يكون لى ولد. .."گفت پروردگارا كجا ممكن است مرا پسرى باشد با اينكه هيچ بشرى با من تماس نگرفته؟ گفت : اينطور خدا هر چه مىخواهد مىكند، و چون قضاى امرى را براند همين كه بگويد باش، مىباشد "[SUP] (8) [/SUP]. در جواب مىگوئيم: اگر با آيات مورد بحث تطبيق شود هيچ شكى باقى نمىماند كه سخن ملائكه با مريم كه در سوره آل عمران آمده عينا همان كلامى است كه در آيات مورد بحث به روح نسبت داده، و اگر كلام جبرئيل را به ملائكه نسبت داده از قبيل نسبت كلام يك نفر از قومى به همه قوم است، چون همه در آن كلام و يا در سنت و عادت و خلقت موافقت و شركت دارند. و در قرآن از اين قبيل تعبيرات زياد است، مانند آيه"يقولون لئن رجعنا الى المدينة ليخرجن الاعز منها الاذل"[SUP] (9) [/SUP] كه با اينكه گوينده سخن يك نفر بوده به جمع نسبت مىدهد. و نيز مانند"و اذ قالوا اللهم ان كان هذا هو الحق من عندك فامطر علينا حجارة من السماء "[SUP] (10) [/SUP] با اينكه گوينده آن يك نفر بوده. و اگر در آيه مورد بحث روح را به خدا نسبت داده و فرموده"روحنا ـ روحمان"به منظور تشريف و احترام بوده، و معناى روح در تفسير آيه"و يسئلونك عن الروح..."[SUP] (11) [/SUP] گذشت. يكى[SUP] (12) [/SUP] از تفسيرهاى نادرستى كه براى آيه كردهاند اين است كه مراد از روح، عيسى است، و ضمير در تمثل به جبرئيل بر مىگردد، كه فسادش روشن است. و يكى از قرائتهاى نادرست هم قرائت بعضى [SUP] (13) [/SUP] است كه كلمه"روحنا"را با تشديد نون خوانده، و گفته: روحنا اسم آن فرشتهاى بوده كه براى مريم مجسم شده، و او غير جبرئيل روح الامين بوده، كه فساد اين نيز روشن است. [h=3]گفتارى در معناى تمثل[/h] در روايات، كلمه تمثل بسيار به چشم مىخورد، ولى در قرآن كريم جز در داستان مريم، در سوره مريم يعنى آيه"فارسلنا اليها روحنا فتمثل لها بشرا سويا"[SUP] (14) [/SUP] نيامده، و آيات بعدى كه در آن جبرئيل خود را براى مريم معرفى مىكند بهترين شاهد است بر اينكه وى در همان حال هم كه به صورت بشر مجسم شده بود باز فرشته بود، نه اينكه بشر شده باشد، بلكه فرشتهاى بود به صورت بشر، و مريم او را به صورت بشر ديد. بنا بر اين، معناى تمثل جبرئيل براى مريم به صورت بشر، اين است كه در حاسه و ادراك مريم به آن صورت محسوس شد، نه اينكه واقعا هم به آن صورت در آمده باشد، بلكه در خارج از ادراك وى صورتى غير صورت بشر داشت. و اين معنايى كه براى تمثل كرديم با همان معناى لغوى كلمه منطبق مىشود، چون وقتى مىگوئيم : "تمثل شىء لشىء فى صورة كذا"معنايش اين است كه چيزى براى چيز ديگرى به فلان صورت در آمد، يعنى او آن را به صورت فلان چيز تصور كرد، نه اينكه واقعا هم به آن صورت در آمده و چيز ديگرى شده باشد، پس تمثل ملك به صورت بشر، ظهور او براى بيننده به صورت بشر است، نه اينكه ملك بشر بشود، زيرا اگر معنايش اين باشد لازم مىآيد كه چيزى، چيزى ديگر شود، نه اينكه چيزى به صورت چيزى ديگر ظاهر شود و تمثل يابد. در خصوص اين تمثل در تفسير كبير و غير آن به چند وجه اشكال شده است. اول اينكه: جبرئيل به طورى كه از اخبار بر مىآيد شخصى عظيم الجثه است، و چنين شخصى اگر بخواهد به قدر يك انسان معمولى كوچك شود يا بايد مازاد از آن مقدارش ريخته شود در اين صورت ديگر جبرئيلى باقى نمىماند، و اگر آن مقدار زائد ساقط نشود، و در عين حال كوچك گردد، تداخل لازم مىآيد، كه يكى از محالات است. دوم اينكه: اگر تمثل به طور كلى امرى ممكن باشد، ديگر در هيچ موردى وثوق و اطمينانى باقى نمىماند، و كسى قطع پيدا نمىكند كه مثلا اين شخصى كه الآن مىبيند همان فلانى است كه ديروز ديده، چون ممكن است اين شخص بيگانهاى باشد كه به صورت او متمثل گشته. سوم اينكه: اگر تمثل به صورت بشر ممكن و جائز باشد به صورت هر چيز ديگرى حتى پشه و حشرات نيز ممكن مىشود، و اگر اين را هم ممكن بدانيم هر كسى مىتواند ادعاى ديدن جبرئيل را بكند، و اين نيز باطل است. چهارم اينكه: اگر تمثل جائز باشد ديگر به هيچ خبر، حتى خبر متواتر هم نمىشود اعتماد كرد، و مثلا در اينكه رسول خدا در جنگ بدر قتال كرد نيز مىشود تشكيك كرده و گفت: ممكن است او فلان شخص بوده كه به صورت رسول خدا مجسم شده. اشكال اول را جواب دادهاند به اينكه اگر قائل باشيم كه جبرئيل جسم است، چه مانعى دارد كه بگوئيم دو قسم اجزاء دارد، يكى اجزاى اصلى است كه همان مقدارى استكه انسانها دارند، و يكى اجزاء زيادى، و هر وقت بخواهد مىتواند با اجزاى اصليش به صورت بشرى در آيد، و اگر قائل باشيم كه اصلا جسم نيست، بلكه از روحانيات است، چه مانعى دارد كه گاهى به طورى كه در روايات آمده به جثهاى عظيم مجسم شود، و گاهى به كالبدى كوچك. ليكن خواننده عزيز بر ناتمامى اين جواب واقف است، چون شق اول آن مبنى بر اين است كه تمثل عبارت باشد از يك دگرگونى واقعى، يعنى شخص متمثل، ذات و حقيقت اولش باطل شود و به ذات ديگرى مبدل گردد، و حال آنكه قبلا روشن شد كه معناى تمثل اين نيست، بلكه حفظ ذات و حقيقت، و ظهورش بر خلاف آن است. آيه هم با كمك سياقى كه دارد ظاهر در اين است كه جبرئيل با تمثلش از حقيقت فرشتگى بيرون نيامد و بشر نشد، بلكه در ادراك مريم به صورت بشر ظاهر گرديد، نه فى نفسه و در خارج، همچنانكه نظيرش در نزول ملائكه كرام بر ابراهيم و بشارت دادن وى به ولادت اسحاق، و نيز نزولشان بر لوط (ع) و ظهورشان به صورت بشر، و نيز ظهور ابليس در جنگ بدر به صورت سراقة بن مالك، با آنكه سراقه آن روز در مكه بود كه در آيه 48 سوره انفال بدان اشاره شده. و نظائر اين تمثل در روايات بسيار زياد است، مانند ابليس كه در داستان "دار الندوة"، كه مشركين براى كشتن رسول خدا (ص) مشورت مىكردند به صورت پير مردى سالخورده پيدا و متمثل شد و پيشنهاد جديد و تازهاى داد و همه پذيرفتند، و نيز مانند تمثلش در روز عقبه به صورت منبة بن حجاج، و تمثلش براى يحيى (ع) به صورتى عجيب و غريب، و نيز مانند تمثل دنيا براى امير المؤمنين (ع) به صورت زنى زيبا و فتان، و تمثل مال و اولاد و عمل آدمى در هنگام مرگ، و تمثل اعمال آدمى در قبر و در روز قيامت، و از همين قبيل است تمثلهائى كه در خواب ديده مىشود، مانند تمثل دشمن به صورت سگ و يا مار و عقرب، و تمثل همسر به صورت كفش، و تمثل ترقى و علو مقام به صورت اسب، و تمثل افتخار به صورت تاج، و امثال اينگونه تمثلات. پس در اغلب اين موارد شخص متمثل به طورى كه شما خواننده ملاحظه مىكنيد اصلا فى نفسه و در خارج صورتى ندارد، تا آن را گذاشته به صورتى ديگر در آيد، و اين بهترين شاهد است بر اينكه اصل مبناى اشكالى كه شده و جوابى كه دادند غلط است. و اشكال دوم را پاسخ گفتهاند به اينكه: اين اشكال اگر وارد باشد به هر حال وارد است، چه ما تمثل را جائز بدانيم و چه ندانيم، زيرا جائز هم ندانيم باز اشكال مىشود كه مگر خدا قادر نيست كسى را به صورت فلانى خلق كند؟ خواهى گفت: آرى قادر است مىگويند پس از كجا قطع و اطمينان دارى كه اين شخص كه آمده همان زيد ديروزى است، ممكن است خدا اين را به صورت او خلق كرده باشد، و حتى كسى هم كه خدائى را قبول ندارد و همه حوادث را به اسباب طبيعى و يا مستند به اوضاع سماوى مىداند او هم احتمال مىدهد حوادثى پيدا شده باشد كه نتيجهاش پديدار شدن شخصى به مثل زيد باشد، پس اين اشكال را همه بايد جواب دهند. و شايد ندرت امثال اين حوادث باعث شده كه احتمال آن را در علوم عادى و مستند به حس مضر ندانند، و شكى نكنند در اينكه زيد كه امروز آمده همان زيد ديروز است. ولى خواننده عزيز مىداند كه اين پاسخ ماده اشكال را ريشه كن نمىكند، براى اينكه همين كه امكان مغايرت ميان حس و محسوس را قبول كنيم اشكال وارد مىشود و مساله ندرت آن را حل نمىكند مگر اينكه ادعا كنيم كه اگر اينگونه موارد را علم مىناميم با اينكه در واقع علم و اطمينان نيست به خاطر غفلتى است كه در احتمال خلاف و شك و ترديد داريم، و اين غفلت ناشى از ندرت مخالفت است. علاوه بر اين اگر مغايرت حس و محسوس جائز و ممكن باشد، و در هر موردى احتمالش را بدهيم، ديگر از كجا مىفهميم كه اين مغايرت نادر است؟ ! .پس حق مطلب اين است كه اشكال دوم و جوابش هر دو از اصل فاسد است. اما فساد اشكال، براى اينكه اين اشكال وقتى درست است كه آنچه به حس ما، در مىآيد عين واقعيت و خارجيت محسوس باشد، نه صورتى از آن، و كسى كه چنين بپندارد قطعا از معناى بديهى بودن احكام نيز حتى غفلت داشته، و از اين هم غافل است كه تحميل حكم حس بر محسوس خارجى كار فكر و نظر است، نه كار خود حس. توضيح اينكه آنچه را كه حس از خارج مىگيرد صورت و عكسى از كيفيات و هياتهاى آن است، كه تا حدى شبيه به خود آن است، نه اينكه عين خارجى را حس كند و بعد از آنكه اين صورتگيرى مكرر شد با تجربه و نظر مىفهمد كه واقعيت و خارجيت آن موجود خارج نيز مطابق با آن صورتى است كه از آن گرفته است. دليل بر اين معنا هم انواع مغايرتهائى است كه ميان حس و محسوس خارجى مشاهده مىكنيم، و آنها را به غلطهاى حسى تعبير مىكنيم، مانند كوچك ديدن شىء بزرگى را از دور، و پائين ديدن بالا، و مستقيم را مايل، و متحرك را ساكن، و همچنين عكس آن كه بر حسب اختلاف مناظر پديد مىآيد، و همچنين ساير حواس همچنان كه يك انسان را از دور كوچك مىبينيم، و بعد از چند بار تكرار شدن و تجربه آموختن، حكم مىكنيم كه اين انسان بسيار خرد نيز به اندازه ما است، و خورشيد را به اندازه يك بشقاب مىبينيم، و نيز مىبينيم كه به دور زمين مىچرخد، ولى برهانهاى رياضى حس ما را تخطئه نموده اثبات مىكند كه آفتاب چند برابر بزرگتر از زمين است و بر خلاف آنچه ما حس مىكنيم زمين به دور خورشيد مىچرخد. پس روشن شد كه آنچه در حقيقت محسوس ما است صورتى از موجود خارجى است، نه خود موجود خارجى، حال مىگوئيم معناى بداهت حس اين است كه هيچ ترديدى نمىكنيم در اينكه آنچه حس مىكنيم در حس ما هست، و اما محسوس يعنى آنكه از ما و از حس ما خارج، است هر حكمى كه به وسيله حس خود در باره آن مىكنيم ناشى از حس ما نيست، بلكه ناشى از فكر و نظر ما است، اين است كه گفتيم: آنچه در باره حال موجودى خارجى معتقد مىشويم ناشى از فكر و نظر است، نه از حس، در علومى كه از حس محسوس بحث مىكند نيز بيان شده، كه جهازات حواس به انواع گوناگونى در محسوسات تصرف مىكند. اين نيز نزد ما از بديهيات است كه در خارج از ادراك ما اسبابى هست كه در نفوس ما تاثير مىكند، و در نتيجه نفوس ما درك مىكند آنچه را كه درك مىكند و اين سبب گاهى خارجى است چون اجسامى كه به كيفيات و اشكالش با نفوس ما مرتبط است خارجى هستند، و ما با حس خود صورتهائى از آنها را درك نموده و به كمك فكر و تجربه به پارهاى از خصوصياتش پى مىبريم، و گاهى داخلى است مانند ترس شديد و ناگهانى كه باعث پيدا شدن صورتهاى هولناك و مهيب بر حسب اوهام و خاطراتى كه آدمى دارد در ذهنش پيدا مىشود. و چه بسا مىشود كه در همه اين احوال انسان در تشخيصش و در احساس محسوس خارجى مصاب مىشود، كه البته اغلب همينطور است، و بسا هم مىشود كه در اين تشخيص خطا مىرود، مانند كسى كه سراب را آب مىبيند، و شبح را اشخاصى مىپندارد. پس، از همه آنچه گذشت معلوم شد كه مغايرت ميان حس و محسوس خارجى با اينكه فى الجمله اجتناب ناپذير است ولى فى نفسه باعث از ميان رفتن وثوق و بطلان اعتماد بر حس نمىشود، زيرا مساله خطا و صواب در تشخيص، دائر مدار حس به تنهائى نيست، بلكه دائر مدار تجربه و نظر، و يا غير آن است، و نظر آن چيزى را مىپذيرد كه تجربه هم تصديقش كند. و اما فساد جواب: بيانش اين است كه اين جواب تمام نمىشود مگر بعد از اينكه تسليم شويم كه حس، خود محسوس خارجى را بعينه احساس مىكند و علم به محسوس فى نفسه مستند به خود حس است و تخلف هم نادر است. از اشكال سوم بعضى[SUP] (15) [/SUP] جواب دادهاند به اينكه تجسم ملك به صورت ساير حيوانات عقلا جائز است چيزى كه هست دليل نقلى بر فسادش قائم شده. مؤلف: ولى دليل نقلى قابل اعتمادى بر اين معنا نداريم، بله ايرادى كه به اصل اشكال مىشود اين است كه اگر مقصود از امكان، آن امكانى است كه در مقابل ضرورت و امتناع به كار مىرود، كه پر واضح است كه صرف تمثل ملك به صورت بشر مستلزم امكان تمثل آن به صورت غير بشر نيست، و اگر مراد از امكان، امكان به معناى احتمال عقلى است، كه صرف احتمال محذورى ندارد، تا دليلى بر اثبات و يا نفى آن قائم شود. و از اشكال چهارم هم بعضى[SUP] (16) [/SUP] همان جواب از اشكال سوم را دادهاند، كه خلاصه، احتمال تخلف در متواتر هم هست، چيزى كه هست دليل نقلى آن را دفع كرده.ليكن اين جواب ناتمام است، زيرا طرف بر مىگردد و مىگويد در خود آن دليل نقلى هم احتمال تخلف هست، چون يكى از حواسى كه آن را درك مىكند سامعه است، كه ممكن است خطا كند، پس جواب صحيح از اين اشكال همان جوابى است كه ما از اشكال دوم داديم ـ و خدا داناتر است. پس از آنچه گذشت روشن گرديد كه تمثل، عبارت است از ظهور چيزى براى انسان به صورتى كه انسان با آن الفت دارد و با غرضش از ظهور مىسازد، مانند ظهور جبرئيل براى مريم به صورت بشرى تمام عيار، چون مالوف و معهود آدمى از رسالت همين استكه شخص رسول، رسالت خود را گرفته نزد مرسل اليه بيايد، و آنچه را گرفته از طريق تكلم و تخاطب اداء كند، و مانند ظهور دنيا براى على (ع) به صورت زنى زيبا و فريبنده، چون معهود و مالوف دلهاى بشر همين است كه در مقابل دخترى فوق العاده زيبا بيش از هر چيز ديگرى فريفته گردد و چنين صورتى بيش از هر چيز ديگرى قلب بشر را تسخير نموده بر عقل او غالب مىآيد، و همچنين مثالهاى ديگرى كه براى تمثل زده شد. و اگر بگوئى: لازمه اينحرف اين است كه ما سفسطه را بپذيريم، چون ديگر هيچ چيزى با ادراك ما تطابق از جميع جهات ندارد، و چنين ادراكى جز وهم سرابى و خيالى باطل نيست، و اين همان نظريه سوفسطائى است كه مىگويد هيچ يك از مدركات ما آنطور كه ما درك مىكنيم نيست . در جواب مىگوييم فرق است ميان اينكه حقيقتى واقعى به صورتى جلوه كند كه مالوف و معهود مدرك باشد و با ادوات ادراك او جور در آيد و ميان اينكه اصلا در خارج حقيقتى وجود نداشته باشد، تنها و تنها صورتى ادراكى و ذهنى وجود داشته باشد، كه اين دومى سفسطه است نه اولى و در علم حصولى توقع بيش از اين داشتن توقعى است بيجا، و تفصيل اين بحث موكول به محل خودش است (و خدا راهنما است) . [h=3]بيان آيات[/h] "قالت انى اعوذ بالرحمن منك ان كنت تقيا". مريم (ع) از شدت وحشتى كه از حضور جبرئيل عارضش شده بود مبادرت به سخن كرد، او خيال مىكرد كه وى بشرى است كه به قصد سوء بدانجا شده لذا خود را به پناه رحمان سپرد تا رحمت عامه الهى را كه هدف نهائى منقطعين عباد است متوجه خود سازد. و اگر اين پناهندگى خود را مشروط به جمله"ان كنت تقيا"نمود، از قبيل اشراط به وصفى است كه مخاطب براى خود ادعا مىكند و يا واقعا در او هست، تا در حكم مشروط افاده طلاق نموده بفهماند كه علت حكم همان وصف است، چون تقوى وصف جميلى است كه هر انسانى از اينكه آن را از خود نفى كند كراهت دارد، و بر هر كس گران است كه به نداشتن آن اعتراف بورزد، پس برگشت معنا به اين مىشود كه من از تو به رحمان پناه مىبرم، اگر تو با تقوى باشى، و چون بايد با تقوى باشى پس همان تقوايت بايد تو را از سوء قصد و متعرض شدنت به من باز بدارد. پس اين آيه از قبيل خطابى است كه در امثال آيه"و اتقوا الله ان كنتم مؤمنين"[SUP] (17) [/SUP] و آيه"و على الله فتوكلوا ان كنتم مؤمنين"[SUP] (18) [/SUP] به مؤمنين شده است. و چه بسا احتمال دادهاند كه كلمه"ان"در جمله"ان كنت"نافيه باشد، و معنا چنين باشد كه تو تقوى ندارى، چون پرده خانه مرا دريدى و بدون اجازه بر من در آمدى[SUP] (19) [/SUP].ولى وجه اولى با سياق سازگارتر است، و اين كه بعضى[SUP] (20) [/SUP] گفتهاند كه: كلمه"تقى"نام مردى صالح و يا فاجر بوده قابل اعتناء نيست. "قال انما انا رسول ربك لاهب لك غلاما زكيا". اين جمله پاسخى است كه روح، به مريم داد، و اگر كلام خود را با قصر"انما" افتتاح كرد، براى اين بود كه بفهماند آنطور كه مريم پنداشته يعنى فردى از بشر، نيست، تا هر چه زودتر دهشت مريم زايل گشته از بشارت فرزنددار شدن خوشحال گردد، كلمه"زكى"به معناى هر چيز پر نمو و شايسته و بتهدار است. و از لطافتهائى كه در اين سوره در نقل داستانهاى زكريا و مريم و ابراهيم و موسى به كار برده تعبير واحدى است كه همه جا فرمود: "وهب"يعنى يحيى را به زكريا، و عيسى را به مريم، و اسحاق و يعقوب را به ابراهيم و هارون را به موسى بخشيد. "قالت انى يكون لى غلام و لم يمسسنى بشر و لم اك بغيا". مس بشر به قرينه اين كه در مقابل زنا قرار گرفته كنايه از نكاح است و اين در ذات خود اعم است و لذا در سوره آل عمران كه بعد از مريم نازل شده اكتفاء كرده است به جمله "لم يمسسنى بشر"و ديگر نامى از بغى (زنا) نبرده و استفهام در آيه شريفه از باب تعجب است، يعنى چگونه براى من فرزند مىشود با اينكه قبل از اين با هيچ مردى نياميختهام نه از راه حلال و ازدواج، و نه از راه حرام و زنا؟ ! . و سياق اين معنا را مىرساند كه مريم از كلام جبرئيل كه گفت: "تا پسرى به تو ببخشم. .."فهميده كه اين پسر را در همين حال مىبخشد، و لذا گفت: "هيچ بشرى با من تماس نگرفته و زناكار هم نبودهام"و در اين جمله فهماند كه فرزنددار شدن من الآن منوط به اين است كه چند ماه قبل نكاح و يا زنائى صورت گرفته باشد و حال آنكه صورت نگرفته. "قال كذلك قال ربك هو على هين...". يعنى روح به او گفت: مطلب از همين قرار است كه به تو گفتم (آنگاه گفت) پروردگارت گفته كه: آن براى من آسان است، و توضيح اين دو جمله در داستان زكريا و يحيى (ع) گذشت. "و لنجعله آية للناس و رحمة منا" ـ بعضى از اغراض خلقت مسيح را به اين طرز خارق العاده خاطر نشان مىشود، و اين جمله عطف است بر مقدر، و معنايش اين است كه ما او را با نفخ روح، و بدون پدر به خاطر اين منظور خلق كرديم، و نيز به خاطر اينكه آيتى باشد براى مردم و رحمتى باشد از ما، با خلقتش آيتى باشد و با رسالت و معجزاتش رحمتى، و از اين قبيل تعبيرها كه غرضهائى را حذف و غرضهاى ديگرى بر آن محذوف عطف شود در قرآن كريم بسيار است مانند آيه"و ليكون من الموقنين"[SUP] (21) [/SUP] و اين تعبير خود اشاره به اين معنا است كه غرضهاى الهى امورى نيست كه فهم بشر بدان احاطه يافته و الفاظ گنجايش همه آنها را داشته باشد. "و كان امرا مقضيا" ـ اين جمله اشاره به حتميت قضائى است كه خدا در باره ولادت اين غلام زكى رانده، ديگر نه امتناع مريم جلو آن را مىگيرد، و نه دعايش. "فحملته فانتبذت به مكانا قصيا". كلمه"قصى"به معناى دور است، يعنى باردار شد به فرزند، پس انفراد و اعتزال جست، و او را به محل دورى از خانوادهاش برد. "فاجائها المخاض الى جذع النخلة...". كلمه"اجائة"باب افعال از"جاء"است چه بگوئى"جاء به"و چه بگوئى"اجاءه" هر دو به معناى"او را آورد"است، كه در آيه شريفه كنايه از دفع و الجاء است، يعنى درد زائيدن او را مجبور به آمدن كرد، و كلمه"مخاض"و همچنين"طلق"به معناى درد زائيدن است، و"جذع النخلة"به معناى ساقه درخت خرما است.و كلمه"نسى" ـ به فتحه و به كسره نون ـ بر وزن وتر و وتر، به معناى هر چيز حقير و ناچيزى است كه بايد فراموش شود، و معناى آيه اين است كه: ـ بعد از آنكه از اهل خود اعتزال جست و به محل دورى آمد ـ درد زائيدن او را مجبور نمود و به كنار تنه درخت خرمائى آورد تا در آنجا حمل خود را بزايد ـ و از اينكه تعبير به تنه درخت كرد نه خود درخت، فهميده مىشود كه درخت مزبور خشكيده بوده ـ و از خجالت و شرمش از مردم گفت: اى كاش قبل از اين مرده بودم، و"نسى"يعنى چيزى غير قابل اعتنا بودم كه فراموش مىشدم تا مردم در بارهام حرف نمىزدند، كه به زودى خواهند زد. "فناديها من تحتها الا تحزنى...تساقط عليك رطبا جنيا". ظاهر سياق مىرساند كه ضمير فاعل در جمله"ناداها"به عيسى (ع) برگردد، نه به روح كه در سابق نامش به ميان آمده بود، و اين ظهور، قيد"من تحتها"را تاييد مىكند، چون با حال مولود نسبت به مادرش در حين وضع حمل مناسبتر است، تا حال روح و مريم، و نيز برگشتن ضمير در جمله قبل و بعد به عيسى، مؤيد ديگرى است براى اينكه ضمير مورد بحث هم به آن جناب برگردد. بعضى گفتهاند ضمير به روح بر مىگردد، و چنين تصوير كردهاند كه مريم (ع) هنگام وضع حمل در بلندى قرار داشته و جبرئيل در پائين آن بوده و از آنجا وى را ندا داده[SUP] (22) [/SUP]، و ليكن هيچ دليلى از لفظ آيه بر اين گفتار نيست. و بعيد نيست كه از ترتب جمله"فناداها"بر جمله"قالت يا ليتنى..."استفاده شود كه مريم اين جمله را در حين وضع حمل يا بعد از آن گفته، كه دنبالش بلافاصله عيسى (ع) گفته است "لا تحزنى...". و جمله"الا تحزنى"تسليت و دلدارى است به مادرش از آن اندوه و غم شديدى كه به وى دست داده بود، آرى براى زنى عابد و زاهد هيچ مصيبتى تلختر و سختتر از اين نيست كه او را در عرض و ناموسش متهم كنند، آن هم زنى باكره، آنهم از خاندانى كه در گذشته و حال معروف به عفت و پاكى بودهاند، و مخصوصا تهمتى كه بچسبد و هيچ راهى هم براى انكار آن نباشد، و همه حجت و دليل هم در دست خصم باشد، لذا عيسى (ع) به اشاره سفارش كرد كه با احدى حرف نزن و در مقام دفاع برميا، بلكه خود حضرت عيسى (ع) در مقام دفاع از مادرش بر آمد و اين حجتى بود كه هيچ دفع كنندهاى نمىتوانست آن را دفع كند. و اينكه گفت: "قد جعل ربك تحتك سريا"مقصود از"سرى"جوى آب است، هر چند كه به معناى شريف و رفيع هم آمده، ولى معناى اول با سياق مناسبتر است، و جمله "فكلى و اشربى"هم قرينه بر همان معنا است. بعضى[SUP] (23) [/SUP] گفتهاند: مراد معناى دوم است و مصداق شريف و منيع هم خود عيسى (ع) است، ولى شما خواننده دانستيد كه سياق با آن مساعدت ندارد، و به هر تقدير اين جمله تا آخر كلام عيسى (ع) تسليت خاطر مريم (ع) است. و كلمه"هز"در جمله"و هزى اليك بجذع النخلة تساقط عليك رطبا جنيا"به معناى تكان دادن به شدت است، و از فراء نقل شده كه عرب آن را هم لازم استعمال مىكنند و هم متعدى، يعنى هم مىگويند: "هز به"و هم مىگويند: "هزه"و كلمه"تساقط"از مساقطه است كه به معناى اسقاط است، و ضمير در آن به نخله بر مىگردد، و اگر تكان دادن را به ساقه درخت، و خرما ريختن را به نخله نسبت داده، خالى از اشعار به اين نكته نيست كه نخله خشك بوده و در همان ساعت سبز شده، و برگ و بار آورده، و كلمه"رطب"به معناى خرماى پخته و رسيده است، چون قبل از رسيدنش آن را"بسر"مىگويند، و كلمه"جنى"به معناى "مجنى"يعنى چيده شده است، و در قاموس گفته جنى چيزى را مىگويند كه در دم چيده شده باشد[SUP] (24) [/SUP]. "فكلى و اشربى و قرى عينا". "قرار العين"كنايه از مسرت است، وقتى گفته مىشود: "اقر الله عينك"معنايش اين است كه خداوند خوشنودت كند، و معناى جمله اين استكه از رطب تازه رسيده بخور و از جوى آبى كه زير پايت جارى شده بياشام، و بدون اينكه اندوهى به خود راه دهى خوشنود باش، و اگر به خوردن و آشاميدن سفارش كرد براى اين بود كه هر كدام از اين دو يكى از نشانههاى مسرت و خوشوقتى است، و كسى كه گرفتار مصيبتى است ديگر نمىتواند از غذاى لذيذ و آب گوارا لذت ببرد، و مصيبت، شاغل او از اين كارها است، و معناى آيه اين است كه از رطب تازه بخور و از جوى آب بياشام و از عنايتى كه خدا به تو كرده خرسندى كن بدون اينكه غمگين و محزون شوى، و اما اينكه مىترسى مردم به تو تهمت بزنند و از تو باز خواست كنند كه اين فرزند را از كجا آوردهاى؟ در پاسخشان سكوت كن، و با احدى حرف مزن، من جوابشان را مىدهم. "فاما ترين من البشر احدا فقولى انى نذرت للرحمان صوما فلن أكلم اليوم انسيا". مقصود از روزه، روزه سكوت است همچنانكه از جمله"فلن اكلم اليوم انسيا"نيز به خوبى بر مىآيد، و نيز از سياق بر مىآيد كه اين قسم روزه در آن دوره مرسوم بوده و لذا مريم عذراء هم آن را پذيرفت، و كلمه"انسى"منسوب به انس است كه در مقابل جن به كار مىرود، و مراد از آن يك فرد از انسان است. و كلمه"ما"در جمله"فاما ترين..."زائده است، و كلام اصلى"ان ترى بشرا فقولى"بوده، و معنايش اين است كه اگر فردى از بشر را ديدى و با تو حرفى زد و پرسيد كه اين بچه را از كجا آوردهاى؟ بگو....و مراد از"قولى ـ بگو"سخن گفتن نيست چون بنا شد سخن نگويد، بلكه مقصود از آن فهماندن است، و لو به اشاره چون تفهيم به اشاره را هم قول مىگويند، و از فراء نقل شده كه هر چيزى را كه به انسان برسد، به هر طريق كه باشد عرب آن را كلام مىگويد مگر آنكه با مصدر تاكيد شود كه در آن صورت مقصود تنها سخن گفتن خواهد بود. و بعيد نيست كه از جمله"فقولى انى نذرت للرحمان صوما"با كمك سياق فهميده شود كه عيسى به مادرش دستور داده كه رسما نيت روزه هم بكند، و آن را براى خدا بر خود نذر كند، تا دروغ و بر خلاف واقع سخن نگفته باشد. و جمله"فاما ترين..."على اى حال متفرع بر جمله"و قرى عينا"است، و مراد اين است كه با احدى حرف مزن و جواب پرسش احدى را مده، بلكه امر جواب را به من واگذار، من جوابگوى آنان و مدافع از باز خواست ايشان هستم. "فاتت به قومها تحمله قالوا يا مريم لقد جئت شيئا فريا". ضمير در"به"و در"تحمله"به عيسى بر مىگردد، و استفهام هم استفهام انكارى است و آن جمله طعن و نوعى تقبيح است از مردم به مريم، كه منشا آن همان امر عجيبى است كه با آن سابقه زهد و محجوبى از مريم دختر عمران و آل هارون قديس مشاهده كردند، و كلمه "فرى"، به معناى نو ظهور و عظيم است.بعضى[SUP] (25) [/SUP] هم گفتهاند: از افتراء، و به معناى دروغ، و كنايه از قبيح و منكر است، ولى آيه بعدى معناى اول را تاييد مىكند و معناى آيه روشن است. "يا اخت هرون ما كان ابوك امرء سوء و ما كانت امك بغيا". در مجمع البيان گفته: در خصوص هارون چهار قول است اول اينكه: مردى صالح در بنى اسرائيل بوده كه هر صالح ديگرى را به او نسبت مىدادند، و بنا بر اين، مراد از خواهرى هارون، شباهت به او است، دوم اينكه مريم برادرى پدرى داشته به نام هارون، سوم اينكه: مراد از او همان هارون برادر موساى كليم است و بنا بر اين مراد از خواهرى با او صرف انتساب است، همچنانكه مىگويند: برادر بنى تميم، چهارم اينكه: مردى در آن زمان بوده معروف به زنا و فساد، اين بود خلاصه گفتار مجمع[SUP] (26) [/SUP].و كلمه"بغى"به معناى زنا كار است، و معناى آيه روشن است. "فاشارت اليه قالوا كيف نكلم من كان فى المهد صبيا". يعنى اشاره كرد به عيسى و اين اشاره ارجاع ايشان است به وى تا جواب خود را از او بگيرند و او حقيقت امر را برايشان روشن كند، چون عيسى قبلا به او گفته بود كه چنين كند، كه ما قبلا در ذيل آيه"فاما ترين من البشر احدا فقولى انى نذرت للرحمان صوما..."بحث آن را كرديم. كلمه"مهد"به معناى گهواره و سريرى است كه براى بچهها درست مىكنند و بچهها را روى آن گذاشته مىخوابانند. بعضى[SUP] (27) [/SUP] گفتهاند: مراد از مهد در آيه شريفه آغوش و دامن مادر او است.بعضى[SUP] (28) [/SUP] ديگر گفتهاند: مرباة، يعنى مرجحه است[SUP] (29) [/SUP]. و بعضى [SUP] (30) [/SUP] گفتهاند به معناى هر جائى است كه طفل در آن جاى گرفته باشد.چون مريم هنوز براى عيسى گهوارهاى تهيه نكرده بود.و ليكن حق مطلب اين است كه آيه شريفه ظهور در گهواره دارد و هيچ دليلى نيست بر اينكه آن جناب گهواره تهيه نكرده بود ممكن است مردم بعد از آنكه مريم به خانه رسيده و براى فرزندش گهواره و يا مرجحه كه آن نيز در آن روزگار گهواره ناميده مىشده تهيه كرده است، به وى هجوم آورده باشند كه اين كودك را از كجا آوردهاى؟ ! . در اين تعبير آيه شريفه كه فرموده: "من كان فى المهد صبيا ـ كسى كه در گهواره طفل بوده "اشكال شده است كه كلمه"كان"مخل به معناى آيه است زيرا پاسخ دادن آن كودك وقتى غريب و معجزه است كه فعلا در گهواره و طفل باشد، نه آنكه در روزگار گذشته طفل و در گهواره بوده، چون همه افراد بزرگ سال هم روزى در گهواره طفل بودهاند، پس بهتر آن بود كه بفرمايد : "من فى المهد صبى ـ كسى كه در گهواره طفل است". از اين اشكال چند جواب دادهاند: اول اينكه: زمان ماضى دو قسم است، يكى ماضى و گذشته دور و يكى گذشته نزديك و متصل به حال، آنكه مخل به معنا است ماضى دور است و اما اگر مدلول"كان"در آيه شريفه ماضى نزديك و متصل به حال يعنى همان حالى كه گفتگو مىكردند باشد ضررى به معنا نمىزند، اين جواب را زمخشرى در كشاف داده[SUP] (31) [/SUP]. ولى هر چند كه اشكال را دفع كرده ليكن با انكار مردم زمان مريم تطبيق نمىكند، زيرا آنان از اين رو گفتگوى با عيسى را غير معقول مىدانستند كه طفلى گهوارهاى است، نه اينكه در زمان گذشته نزديك طفلى گهوارئى بوده است، پس باز هم لفظ كان زيادى خواهد بود. دوم اينكه: جمله"كيف نكلم"حكايت حال گذشته است و مراد از"من"كه موصوله است نيز اطفال گذشته است، و معنا اين است كه ما چگونه با اطفالى كه اين صفت دارند كه در گهوارهاند گفتگو كنيم، يعنى تاكنون ما با چنين اطفالى صحبت نكردهايم، تا با اين طفل تو هم صحبت كنيم، اين وجه نيز از زمخشرى است[SUP] (32) [/SUP]. هر چند اين وجه را خيلىها پسنديدهاند، و ليكن اشكالش اين است كه از فهم دور است. سوم اينكه: كلمه"كان"زائده است، و تنها به منظور تاكيد آورده شده و هيچگونه دلالتى بر زمان ندارد، و جمله"من فى المهد"مبتداء و خبر و كلمه"صبيا"حال و مؤكد است[SUP] (33) [/SUP]. اشكال اين وجه هم اين است كه علاوه بر اينكه دليلى بر آن نيست، يك نوع زيادى بى جهت و باعث اشتباه است، علاوه بر اينكه بعضى گفتهاند"كان"زائده هم باشد دلالت بر زمان مىكند، و تنها فرقش با غير زائده اين است كه دلالت بر حدث ندارد. چهارم اينكه كلمه"من"در آيه شرطيه و جمله"كان فى المهد صبيا"شرط آن، و جمله"كيف نكلم "در محل جزاء است و معنايش اين است كه: "كسى كه در گهواره در حال كودكى است ممكن نيست گفتگوى با او"و صيغه ماضى"كان"در جمله شرطيه به معناى مستقبل است و هيچ اشكالى هم وارد نيست[SUP] (34) [/SUP]. اشكالش اين است كه خود را به زحمت انداختن است. ممكن هم هست بگوئيم كلمه"كان"از دلالت بر زمان منعزل است چون كلام بوئى از معناى شرط و جزاء دارد زيرا در معناى آن اين است كه بگوئيم: كسى كه كودك است گفتگوى با او ممكن نيست.و يا بگوييم: اين كلمه براى دلالت بر زمان نيامده بلكه براى اين آمده كه بر ثبوت وصف براى موصوفش دلالت كند ثبوتى كه اقتضاء حتميت و تحقق آن در موصوف و لزومش براى آن باشد نظير همين كلمه در آيه"قل سبحان ربى هل كنت الا بشرا رسولا"[SUP] (35) [/SUP] يعنى بشريت و رسالت در من ثابت و متحقق است، پس هر چه كه از بشرى رسول (ديگر پيامبران رسل) برنخاسته از من نيز بر نمىآيد. و نيز مانند اين كلمه در آيه"و من قتل مظلوما فقد جعلنا لوليه سلطانا فلا يسرف فى القتل انه كان منصورا"[SUP] (36) [/SUP] كه معناى"انه كان منصورا"اين است كه نصرت لازم براى او است، و ما وصف گذشته را براى موصوفش لازم كرديم، پس معناى آيه مورد بحث اين مىشود كه: "كيف نكلم صبيا فى المهد"چگونه با كودكى كه واقعا كودك است و به همان حال هم هست گفتگو كنيم؟ . "قال انى عبد الله آتانى الكتاب و جعلنى نبيا". از اينجا پاسخ عيسى (ع)، شروع مىشود و آن جناب اصلا متعرض مساله ولادتش نشد، با اينكه همه مشكل مردم از آن بود، و اين بدان جهت است كه سخن گفتن كودك مولود معجزهاى است كه هر چه بگويد جاى ترديدى نمىگذارد در اينكه حق است، چون معجزهاى است، مخصوصا با در نظر گرفتن اينكه در آخر گفتارش بر خود سلام كرد، يعنى بر نزاهت و ايمنيش از هر قذارت و خباثتى شهادت داده و از پاكى و طهارت موادش خبر داد. عيسى (ع) سخن خود را با جمله"انى عبد الله"آغاز نمود تا به عبوديت خود براى خدا اعتراف نموده، از غلو غلو كنندگان جلوگيرى كند و حجت را بر آنان تمام سازد، همچنانكه در آخر كلامش گفت"و ان الله ربى و ربكم فاعبدوه". و در جمله"آتانى الكتاب"از دادن خدا كتاب را به او خبر داد، و ظاهرا مقصود از آن همان انجيل است، و در جمله"و جعلنى نبيا"به نبوت خود اعلام فرمود كه ما در مباحث نبوت در جزء دوم اين كتاب فرق ميان نبوت و رسالت را بيان كرديم، و با در نظر گرفتن آن بيان معلوم مىشود كه عيسى (ع) در آن روز تنها نبى بوده، و بعدها خداوند او را به رسالت برگزيده، و از ظاهر كلامش بر مىآيد كه در همان روز كتاب و نبوت داده شده، نه اينكه بخواهد از آينده خبر دهد. "و جعلنى مباركا اين ما كنت و اوصانى بالصلوة و الزكوة ما دمت حيا". معناى مبارك بودنش هر جا كه باشد اين است كه محل براى هر بركتى باشد، و بركت به معناى نمو خير است، يعنى او براى مردم منافع بسيار دارد، علم نافع به ايشان مىآموزد، و به عمل صالح دعوتشان مىكند، و به ادبى پاكيزهتر تربيتشان مىكند، و كور و پيس را شفا داده، اقويا را اصلاح و ضعفا را تقويت و يارى مىكند. جمله"و اوصانى بالصلوة و الزكوة..."اشاره به اين است كه در شريعت او نماز و زكات تشريع شده، و نماز عبارت است از توجه بندگى مخصوص به سوى خداى سبحان و زكات عبارت است از انفاق مالى، و اين دو حكم در بيش از بيست جاى قرآن قرين هم ذكر شده، بنا بر اين ديگر به گفته آن كسى كه گفته مراد از زكات تزكيه نفس و تطهير آن است، نه واجب مالى، اعتناء نمىشود . "و برا بوالدتى و لم يجعلنى جبارا شقيا". يعنى مرا مهربان و رؤوف نسبت به مردم قرار داد، و يكى از مظاهر آن اين است كه من به مادرم مهربانم، و نسبت به ساير مردم هم جبار و شقى نيستم، و"جبار"كسى را گويند كه جور خود را به مردم تحميل كند، ولى خودش جور مردم را تحمل نكند و از ابن عطاء نقل شده كه جبار آن كسى است كه خير خواه نباشد و شقى آن كسى است كه پذيراى خير خواهى ديگران نباشد . "و السلام على يوم ولدت و يوم اموت و يوم ابعث حيا". در اين آيه در سه موطن تكون و هستيش به خودش سلام كرده، كه توضيحش در آخر داستان يحيى گذشت. بله، ميان اين سلام كردن و آن سلام كردن فرقى هست، و آن اين است كه سلام در داستان يحيى، نكره (يعنى بدون الف و لام) آمده، و اين خود دلالت بر نوعى خاص دارد، و در اين قصه با الف و لام آمده كه جنس و عموميت را مىرساند، و فرق ديگر اينكه در داستان يحيى سلام كننده بر او خداى سبحان بود، و در اين داستان خود عيسى بوده است. "ذلك عيسى ابن مريم قول الحق الذى فيه يمترون". از ظاهر اين آيه بر مىآيد كه اين آيه و آيه بعديش دو جمله معترضه هستند و آيه سوم تتمه كلام عيسى (ع) است. در جمله"ذلك عيسى بن مريم"كلمه"ذلك"اشاره به سراپاى داستانى است كه قرآن كريم از سر گذشت و اوصاف عيسى آورده، و معنايش اين است كه اين شخصى كه ما، در باره ولادتش سخن گفتيم و او خود را به عبوديت و نبوت و كتاب معرفى كرد همان عيسى بن مريم است. و كلمه"قول الحق"كه به صداى بالا خوانده مىشود عامل نصبش مقدر است و تقدير كلام"اقول قول الحق"مىباشد، و جمله"الذى فيه يمترون"يعنى آنكه در بارهاش شك و نزاع مىكنند، وصف عيسى است، و معنايش اين است كه اين همان عيسى بن مريم است كه در بارهاش شك و نزاع مىكنند. بعضى [SUP] (37) [/SUP] گفتهاند: مراد از قول حق، كلمه حق است يعنى خود عيسى (ع) است، چون خداى سبحان او را كلمه ناميده و فرموده: "و كلمته القيها الى مريم"[SUP] (38) [/SUP] و نيز فرمود: "يبشرك بكلمة منه"[SUP] (39) [/SUP] و نيز فرمود: "لكلمة من الله"[SUP] (40) [/SUP] و بنا بر اين كلمه قول حق منصوب به مدح است، ولى آيه"الحق من ربك فلا تكن من الممترين "[SUP] (41) [/SUP] كه در همين داستان در سوره آل عمران است معناى اول را تاييد مىكند. "ما كان لله ان يتخذ من ولد سبحانه اذا قضى امرا فانما يقول له كن فيكون". در اين آيه گفتار نصارى راجع به فرزند بودن مسيح براى خدا ابطال و نفى شده و جمله "اذا قضى امرا فانما يقول له كن"حجتى است كه بر اين معنا اقامه شده، و اگر به لفظ "قضى"تعبير شده براى اين است كه بر علت و ملاك مساله يعنى محال بودن فرزندى مسيح براى خدا دلالت كند. چون فرزنددار شدن به خاطر اين است كه فرزند، آدمى را در حوايج زندگيش كمك كند، ولى خداى سبحان بىنياز از كمك است، او هيچ وقت خواستهاش از خواستش تخلف نمىكند، و مرادش از ارادهاش عقب نمىافتد، او هر قضايى كه مىراند تنها مايهاش اين است كه بگويد: "كن ". و نيز فرزند، خود جزئى از اجزاى وجود والد است كه از او جدا مىشود، و در تحت تربيت تدريجى به صورت فرد جداگانهاى مانند خود او در مىآيد، و خداى سبحان از اينكه در كارهايش متوسل به تدريج شود بىنياز است، و نيز مثل و مانندى ندارد، بلكه آنچه اراده كند همانطور كه اراده مىكند و بدون كمترين مهلت و تدريج موجود مىشود، بدون اينكه شباهتى به او داشته باشد، كه نظير اين معنا در تفسير آيه"و قالوا اتخذ الله ولدا سبحانه..."[SUP] (42) [/SUP] در جلد اول اين كتاب گذشت. "و ان الله ربى و ربكم فاعبدوه هذا صراط مستقيم". اين جمله عطف است بر جمله"انى عبد الله"و تتمه كلام عيسى (ع) استكه به دليل اينكه عين همين كلام از آن جناب در سوره آل عمران حكايت شده كه در ضمن دعوت قومش فرمود، و نيز نظيرش در سوره زخرف آمده كه فرموده"ان الله هو ربى و ربكم فاعبدوه هذا صراط مستقيم فاختلف الاحزاب من بينهم فويل للذين ظلموا من عذاب يوم اليم"[SUP] (43) [/SUP]. پس هيچ وجهى براى اين احتمال كه بعضى [SUP] (44) [/SUP] دادهاند نيست، كه آيه شريفه استينافى و كلامى ابتدائى از خداى سبحان، و يا امرى از او به رسول خدا (ص) باشد، كه به مردم برساند كه"خدا پروردگار من و شما است..."علاوه بر اين سياق آيات هم هيچ مساعدتى با اين دو وجه ندارد، بلكه بطور مسلم تتمه و دنباله كلام عيسى است كه در آن سخن خود را به اعتراف به مربوبيت ختم مىكند، همانطور كه آن را با شهادت بر بندگيش آغاز كرد، تا غلو غاليان را از بيخ و بن ريشه كن سازد و حجت را بر آنان تمام كند. "فاختلف الاحزاب من بينهم فويل للذين كفروا من مشهد يوم عظيم". كلمه"احزاب"جمع حزب است، و حزب به معناى گروهى است كه رأى و نظريهشان از ديگران جدا است، پس اختلاف احزاب در باره عيسى (ع) اين است كه هر طايفهاى در بارهاش نظريهاى بدهد بر خلاف نظريه ديگران، و اگر فرمود"از ميان آنان"، براى اين بود كه همه در باره آن جناب غلو نكردند، بعضىها بودهاند كه بر حق ثابت بودهاند، و چه بسا برخى مفسرين در علت آمدن كلمه"من ـ از"گفته باشند كه اين كلمه زائد است، و اصل كلام"اختلف الاحزاب بينهم"بوده، ليكن به طورى كه خود شما خواننده نيز درك مىكنيد وجه صحيحى نيست. كلمه"ويل"كلمهاى است تهديدى كه شدت عذاب را افاده مىكند، و كلمه "مشهد"مصدر ميمى و به معناى شهود است. اين معناى مفردات آيه، و اما در باره اينكه اختلافات غاليان چه بوده؟ شرحى در تفصيل داستانهاى مسيح (ع)، و كليات اختلافات نصارى در باره او در جلد سوم اين كتاب گذشت. "اسمع بهم و ابصر يوم ياتوننا لكن الظالمون اليوم فى ضلال مبين". يعنى در آن روز كه به سوى ما مىآيند چقدر شنوا و بينا خواهند شد، و در آن روز كه روز قيامت است، حق مطلب در آنچه كه در بارهاش اختلاف مىكردند برايشان روشن مىشود، همچنانكه قرآن كريم اعترافشان را در آيه"ربنا ابصرنا و سمعنا فارجعنا نعمل صالحا انا موقنون"[SUP] (45) [/SUP] حكايت كرده است. و اما اينكه با كلمه"لكن"مطلب را استدراك نمود براى اين بود كه كسى توهم نكند كه ستمكاران وقتى در قيامت حق را بشنوند و ببينند و كاملا برايشان منكشف شود هدايت مىشوند، و با يقين و معرفتى كه برايشان دست داده سعادتمند مىگردند، لذا فرمود: نه، ستمگران امروز در گمراهى روشنى هستند، يعنى از كشف حقيقت منتفع نگشته هدايت نمىشوند، بلكه به خاطر ستمشان همچنان بر ضلالت آشكار خود خواهند بود. چون روز قيامت روز پاداش است نه روز عمل، پس در آن روز جز با آثار و نتيجه كردههاى خويش مواجه نمىشوند، و اما اينكه آن روز، عمل را از سر بگيرند و به طمع پاداش فردا به كار نيك بپردازند، نه، چون براى روز قيامت فردائى نيست، و به عبارت ديگر، ملكه ضلالت در دلهاى اينان رسوخ يافته، و به كلى اين رنگ را به خود گرفتهاند، و با آمدن مرگ از موطن اختيار منقطع مىشوند و ديگر در هيچ كارى اختيارى ندارند، ناگزير و مضطرند به اينكه به آنچه براى خود كسب كردهاند بسازند، راه گريز و تبديلى هم ندارند، پس هر چه هم كه حق برايشان منكشف شود و جلوه كند از آن سودى نمىبرند. بعضى[SUP] (46) [/SUP] از مفسرين گفتهاند: مراد آيه شريفه دستور به پيامبر است به اينكه بگوش و چشم مردم برساند كه روزى كه براى حساب حاضر مىشوند در ضلالت آشكارى هستند. ولى اين تفسير، تفسير بىپايهاى است كه به هيچ وجه با آيه تطبيق نمىشود. "و انذرهم يوم الحسرة اذ قضى الامر و هم فى غفلة و هم لا يؤمنون". از ظاهر سياق بر مىآيد كه جمله"اذ قضى الامر"بيان جمله"يوم الحسرة"باشد، در نتيجه اشاره به اين مىشود كه اين حسرتى كه به آن دچار مىشوند از ناحيه قضاى امر مىآيد، و قضاء وقتى باعث حسرت مىشود كه فوت گردد آنچه باعث روشنى چشم و آرزو و سعادت شخص "مقضى عليه "گردد، و سعادتى كه او مىتوانست به آن نائل شود از بين ببرد، و ديگر به خاطر نداشتن آن هيچ خوشى در زندگى ندارد، چون همه دلبستگىاش به آن بود، و معلوم است كه انسان هيچ وقت راضى نمىشود كه چنين چيزى از او فوت شود هر چند كه حفظش مستلزم هر ناملايمى باشد، مگر آنكه آن را به غفلت از وى بربايند، و گر نه به هيچ قيمتى حاضر نيست كه آن را از دست بدهد، و لذا مىبينيم در دنباله سخن فرمود: "و هم فى غفلة و هم لا يؤمنون". بنا بر اين، معناى آيه (و خدا داناتر است) اين مىشود كه: اى پيغمبر! ايشان را بترسان از روزى كه امر قضاء مىشود، يعنى كار يكسره مىگردد و هلاكت دائمى بر آنان حتمى مىشود، آن وقت از سعادت هميشگى كه روشنى چشم هر كسى است منقطع مىگردند، پس حسرتى مىخورند كه با هيچ مقياسى اندازهگيريش ممكن نيست، و اين بدان جهت است كه اينان در دنيا غفلت ورزيدند و راهى كه ايشان را به آن روشنى چشم هدايت مىكرد و مستقيما به آن مىرسانيد، يعنى راه ايمان به خداى يگانه و تنزيه او از داشتن فرزند و شريك بود ترك گفته، راه مخالف آن را پيمودند. همين مقدار كه ما در تفسير اين آيه آورديم كافى است و ديگر حاجتى به ايراد وجوه ديگر كه در ذيل آيه آوردهاند نيست، (و خدا راهنما است) . "انا نحن نرث الارض و من عليها و الينا يرجعون". راغب در مفردات مىگويد: وراثت و ارث به معناى انتقال مال از غير به تو است بدون اينكه معامله و يا شبه معاملهاى ميان تو و او صورت گرفته باشد، و مالى كه از ميت به زنده منتقل مىشود ارث مىگويند، تا آنجا كه مىگويند: هم گفته مىشود"ورثت مالا عن زيد ـ مالى از زيد ارث بردم"، و هم"ورثت زيدا ـ ارث بردم زيد را"هم با كلمه"عن"و هم بدون آن به كار مىرود[SUP] (47) [/SUP]. و آيه شريفه ـ گويا ـ تثبيت و نوعى تقريب براى آيه"قضى الامر"است، و معنايش اين است كه اين قضاء بر ما سهل و ساده است، چون ماييم كه زمين و خود ايشان را ارث مىبريم، و همهشان به سوى ما باز مىگردند، و معناى وراثت زمين اين است كه دارندگان آن با مردن دست از آن مىشويند، و زمين براى خدا مىماند و معناى وارث بودن خدا خود آنان را اين است كه آنان مىميرند و آنچه مال به دست آوردند براى خدا مىماند، و بنا بر اين معناى هر دو جمله اين مىشود كه"ما زمين را از ايشان ارث مىبريم". ممكن هم هست آيه شريفه را بر معنايى دقيقتر از اين حمل كنيم، و آن اين است كه بگوييم مراد اين است كه خداى سبحان تنها كسى است كه بعد از فناى هر چيزى باقى است، پس بعد از فناى زمين هم تنها او باقى مىماند، و از زمين هر چه وجود و آثار وجود دارد او ارث مىبرد، و باز يگانه باقى بعد از انسان او است، و آنچه را كه انسان مالك بود او مالك مىشود، همچنانكه در آيه شريفه"لمن الملك اليوم لله الواحد القهار"[SUP] (48) [/SUP] و در آيه"و نرثه ما يقول و ياتينا فردا"[SUP] (49) [/SUP] ملك را به خود منحصر كرده است. و مرجع معناى اين وراثت به اين است كه هر موجودى به سوى او بازگشت كند و محشور گردد، و بنا بر اين، جمله"و الينا يرجعون"عطف تفسير و به منزله تعليل براى جمله دوم، و يا براى مجموع دو جمله خواهد بود، كه بنا بر اينكه تعليل براى هر دو جمله باشد جنبه صاحبان عقل را بر ساير موجودات غلبه داده، و يا تمامى موجودات در روز بازگشت به او عاقل مىشوند . اين وجه از هر وجه ديگرى از شبهه تكرار سالمتر است چون بنا بر وجه اول تكرار لازم مىآمد و معناى آيه مثل اين مىشد كه كسى بگويد: من مال زيد و زيد را ارث بردم. و اينكه سخن در باره عيسى (ع) را با اين آيه ختم كرده خالى از مناسبت نيست، چون (على رغم مسيحيان كه مسيح را فرزند خدا مىپندارند) مىفهماند كه وراثت خدا خود يكى از ادله اين است كه او فرزند ندارد، زيرا كسى به فرزند احتياج دارد كه بخواهد وارث او باشد، و كسى كه خود وارث تمامى موجودات است احتياجى به فرزند ندارد. [h=3]بحث روايتى[/h] در مجمع البيان گفته: از امام باقر (ع) روايت شده كه فرمود: او يعنى جبرئيل گريبان و يقه پيراهن مريم را گرفت و در آن دميد، دميدنى كه با آن فرزند در رحمش در يك ساعت به حد كمال رسيد، كمالى كه در رحم ساير زنان احتياج به نه ماه وقت دارد، آرى در عرض يك ساعت زنى باردار و سنگين شد، كه وقتى خالهاش بدو نگريست او را نشناخت، و مريم در حالى كه از او و از زكريا خجالت مىكشيد راه خود را گرفت و رفت.و بعضى گفتهاند مدت حملش نه ساعت بود.و اين از امام صادق (ع) هم روايت شده[SUP] (50) [/SUP]. مؤلف: و در بعضى روايات آمده كه مدت حمل او شش ماه بود[SUP] (51) [/SUP]. و در مجمع در ذيل آيه"قالت يا ليتنى مت قبل هذا..."گفته است: علت اينكه مريم آرزوى مرگ كرد اين بود كه ـ تا آنجا كه مىگويد ـ و از امام صادق (ع) روايت شده كه چون در ميان قوم خود حتى يك نفر رشيد و صاحب فراست سراغ نداشت كه او را تبرئه كند[SUP] (52) [/SUP]. و نيز در همان كتاب در ذيل آيه"قد جعل ربك تحتك سريا"نقل كرده كه بعضى گفتهاند: جبرئيل با پاى خود به زمين زد، آبى گوارا پيدا شد، بعضى ديگر گفتهاند.بلكه عيسى وقتى با پاى خود به زمين زد آبى جوشيد و جارى گرديد، و اين معنا از امام ابى جعفر (ع) نيز روايت شده[SUP] (53) [/SUP]. و در الدر المنثور است كه طبرانى در كتاب صغير و ابن مردويه از براء بن عازب از رسول خدا (ص) روايت كردهاند كه در معناى كلمه"سريا"در جمله"قد جعل ربك تحتك سريا"فرموده : يعنى نهرى[SUP] (54) [/SUP]. مؤلف: و در روايتى ديگر در همان كتاب از ابن عمر از آن جناب آمده كه آن نهرى بوده كه خدا براى مريم بيرون كرد تا از آن بياشامد[SUP] (55) [/SUP]. و در كتاب خصال از على (ع) روايت كرده كه در ضمن چهار صد بند فرمود: هيچ غذا و دوائى زن حامله نمىخورد كه بهتر از خرماى تازه باشد، و لذا است كه خداى تعالى به مريم فرمود : "و هزى اليك بجذع النخلة تساقط عليك رطبا جنيا فكلى و اشربى و قرى عينا"[SUP] (56) [/SUP]. مؤلف: اين معنا به طرق اهل سنت در رواياتى چند از رسول خدا (ص) و از طرق شيعه از امام باقر (ع) روايت شده[SUP] (57) [/SUP]. و در كافى به سند خود از جراح مدائنى از امام صادق (ع) آورده كه فرمود: روزه تنها خوددارى از خوردن و آشاميدن نيست، آنگاه فرمود: مريم گفت"انى نذرت للرحمن صوما"و مقصودش از روزه، روزه سكوت بود، و در نسخه ديگر حديث فرمود: مقصودش از روزه، سكوت بود، پس شما نيز هر وقت روزه مىگيريد مواظب زبان خود باشد و چشم خويش بر بنديد و نزاع مكنيد و به يكديگر حسد مورزيد...[SUP] (58) [/SUP] و در كتاب سعد السعود ابن طاووس از كتاب عبد الرحمان بن محمد ازدى نقل كرده كه گفت: سماك بن حرب از مغيرة بن شعبه برايم حديث كرد كه رسول خدا (ص) مرا به نجران فرستاد تا دعوتشان كنم، به من ايرادى گرفتند كه از جواب آن عاجز ماندم، و آن اين بود كه قرآن شما مريم را خواهر هارون خوانده، و گفته"يا اخت هرون"با اينكه ميان مريم تا هارون سالهاى بسيار فاصله است، من نزد رسول خدا آمدم و جريان را نقل كردم، فرمود: چرا به ايشان جواب ندادى كه در ايشان رسم بود افراد را به نام انبياء و صالحان از پدران خود مىخواندند[SUP] (59) [/SUP]. مؤلف: در تفسير الدر المنثور اين حديث را مفصلا نقل كرده، و در مجمع البيان به طور مختصر آورده، و هر دو از مغيرة بن شعبه از رسول خدا (ص) آوردهاند، و خلاصه معناى آن اين است كه مراد از هارون در جمله"يا اخت هرون"مردى است كه اسمش همنام هارون پيغمبر برادر موسى (ع) بوده، و هيچ دلالت ندارد بر اينكه مرد نامبرده آنطور كه بعضى پنداشتهاند از صالحان بوده باشد[SUP] (60) [/SUP]. و در كافى و معانى الاخبار از امام صادق (ع) روايت كردهاند كه در معناى كلمه"مبارك "در آيه"و جعلنى مباركا اين ما كنت"فرمودهاند: يعنى سودمند[SUP] (61) [/SUP]. مؤلف: اين روايت در الدر المنثور از صاحبان كتب حديث از ابو هريره از رسول خدا به اين عبارت نقل شده كه رسول خدا در معناى كلام عيسى كه گفت"و جعلنى مباركا اين ما كنت"فرمود : يعنى به هر سو كه متوجه شوم براى مردم سودمند و پر فايده باشم[SUP] (62) [/SUP]. و در الدر المنثور است كه ابن عدى و ابن عساكر، از ابن مسعود از رسول خدا (ص) نقل كرده كه در معناى جمله"و جعلنى مباركا اين ما كنت"فرموده يعنى مرا معلم و ادبآموز كرده است[SUP] (63) [/SUP]. و در كافى به سند خود از بريد كناسى روايت كرده كه گفت: من از ابو جعفر (ع) پرسيدم: آيا عيسى بن مريم در آن هنگامى كه در گهواره با مردم سخن گفت حجت خدا بر مردم زمان خود بود؟ فرمود: آن روز نبى و حجت خدا بود، ولى هنوز مرسل نبود، مگر كلام خود او را نشنيدهاى كه مىگويد"من بنده خدايم به من كتاب داده و نبيم كرده و مباركم گردانده هر جا كه باشم، و به نماز و زكات سفارشم فرموده مادامى كه زنده باشم". عرض كردم: بنا بر اين در همان كودكى و در آن حال حجت خدا بر زكريا نيز بوده است؟ فرمود عيسى در آن حال آيت خدا و رحمتى از او بر مريم بود، آنگاه كه سخن گفت و از مريم دفاع كرد، و نسبت به هر كس هم كه كلام او را مىشنيد نبى و حجت بود، البته تا سخن مىگفت حجت بود، و بعد از سكوت او تا مدت دو سال كه زبان باز كرد زكريا حجت بر مردم بود. بعد از درگذشت زكريا فرزندش يحيى كتاب و حكمت را از او ارث برد، در حالى كه او نيز كودكى صغير بود، مگر نشنيدى كلام خداى را كه مىفرمايد"يا يحيى خذ الكتاب بقوة و آتيناه الحكم صبيا"؟ و بعد از آنكه به هفت سالگى رسيد به نبوت و رسالت سخن گفت، چون در آن هنگام خداوند بر وى وحى فرستاد، و بنا بر اين عيسى (ع) حتى بر يحيى هم حجت بود، و در حقيقت بر همه مردم حجت بود. اى ابا خالد از آغاز خلقت كه خدا آدم (ع) را آفريد و در زمين جاى داد، زمين حتى يك روز هم از حجت خدا بر مردم خالى نبود...[SUP] (64) [/SUP] و نيز به سند خود از صفوان بن يحيى روايت مىكند كه گفت: به حضرت رضا (ع) عرض كردم: قبل از آنكه خداوند فرزندت حضرت ابا جعفر را به تو ارزانى بدارد، از تو از جانشينت مىپرسيديم، مىفرمودى خداوند به من غلامى خواهد بخشيد اينك خداوند او را به تو ارزانى نمود و چشم ما را روشن ساخت، حال مىپرسيم ـ خدا نياورد آن روز را ـ اگر خبرى شد بعد از شما به چه كسى رجوع كنيم؟ حضرت به فرزند خود ابو جعفر (ع) كه پيش رويش ايستاده بود اشاره فرمود .عرض كردم فدايت شوم ايشان كودكى سهسالهاند؟ فرمود: كودكى او ضررى به او نمىزند، عيسى در سه سالگى به حجيت قيام نمود[SUP] (65) [/SUP]. مؤلف: قريب به اين معنا، روايات ديگرى نيز هست. و در همان كتاب به سند خود از معاوية بن وهب روايت كرده كه گفت: از امام صادق (ع) از بهترين وسيله براى تقرب به خدا و محبوبترين آنها نزد خدا پرسش نمودم، فرمود هيچ چيزى سراغ ندارم كه بعد از معرفت بهتر از اين نماز باشد، مگر نمىبينى كه عبد صالح، عيسى بن مريم مىگويد"و اوصانى بالصلوة و الزكوة ما دمت حيا"؟ [SUP] (66) [/SUP] و در عيون الاخبار به سند خود از امام صادق (ع) روايت كرده كه در حديثى فرمود: و يكى از آنها عاق والدين شدن است چون خداى تعالى عاق را در حكايت كلام عيسى جبار شقى ناميده و فرموده: "و برا بوالدتى و لم يجعلنى جبارا شقيا"[SUP] (67) [/SUP]. مؤلف: ظاهر روايت اين است كه امام (ع) جمله"و لم يجعلنى جبارا شقيا"را عطف تفسيرى جمله "و برا بوالدتى"دانسته است. و در مجمع آمده كه مسلم در صحيح به سند خود از ابو سعيد خدرى روايت كرده كه گفت، رسول خدا (ص) فرمود: چون اهل بهشت وارد بهشت و اهل دوزخ وارد آتش مىشوند كسى صدا مىزند اى اهل بهشت توجه كنيد، و نيز صدا مىزند اى اهل آتش توجه كنيد، و هر دو فريق متوجه و مشرف به صاحب صدا مىشوند، آنگاه مرگ را به صورت گوسفندى سياه و سفيد مىآورند، او صدا مىزند آيا مرگ را مىشناسيد؟ مىگويند: اين است، اين است، و همه او را مىشناسند، پس آن شخص آن گوسفند را سر مىبرد و ذبح مىكند، و به اهل بهشت مىگويد كه ديگر مرگى نداريد و جاودانه در بهشت خواهيد بود، و به اهل آتش مىگويد ديگر مرگى نداريد و در آتش جاودانى خواهيد بود، اين است كه خداى تعالى مىفرمايد"و انذرهم يوم الحسرة...". آنگاه مىگويد: اين روايت را اصحاب ما از امام باقر و امام صادق (ع) روايت كردهاند، آنگاه در آخر حديث آمده كه اهل بهشت آنقدر خوشحال مىشوند كه اگر در آن روز مرگى براى كسى بود قطعا از خوشحالى مىمردند، و اهل آتش دچار حسرتى مىشوند كه اگر آن روز مرگى ممكن بود قطعا مىمردند[SUP] (68) [/SUP]. مؤلف: اين معنا را غير از مسلم ساير صاحبان جامع، از قبيل بخارى[SUP] (69) [/SUP]، و ترمذى[SUP] (70) [/SUP] و نسائى و طبرى[SUP] (71) [/SUP] و غير ايشان نيز از ابو سعيد خدرى و ابو هريره و ابن مسعود و ابن عباس نقل كردهاند . و در تفسير قمى در ذيل آيه"انا نحن نرث الارض و من عليها"فرموده: هر چيزى را كه خداوند خلق كرده روز قيامت آن را به ارث مىبرد[SUP] (72) [/SUP]. مؤلف: اين همان معناى دومى است كه در تفسير آيه مذكور آورديم. پىنوشتها: 1) مفردات راغب، ماده"نبذ". 2) هر وقت زكريا وارد محراب او مىشد مىديد كه نزد او رزقى است.سوره آل عمران آيه .22 3) كشاف، ج 3، ص .9 4) كسى كه با جبرئيل دشمن است كه چرا قرآن را بر تو نازل كرد، بيهوده دشمن است زيرا همانا او نازل كرد قرآن را بر قلب تو به اذن خدا.سوره بقره، آيه .97 5) بگو روح القدس آن را از ناحيه پروردگارت نازل كرد.سوره نحل، آيه .102 6) روح الامين آن را بر قلبت نازل كرد.سوره شعرا، آيه .194 7) به درستى آن گفتار رسولى بزرگوار است.سوره حاقه، آيه .40 8) سوره آل عمران، آيه .47 9) مىگويند اگر به مدينه برگرديم به طور قطع آنكه عزيزتر است ذليلتر را بيرون خواهد كرد. سوره منافقون، آيه .8 10) و چون گفتند: بار الها اگر اين حق و از ناحيه تو است پس سنگى از آسمان بر ما بباران .سوره انفال، آيه .32 11) سوره اسرى، آيه .85 12) مجموعة من التفاسير، ج 4، ص .151 13) الدرالمنثور، ج 4، ص .267 14) سوره مريم، آيه .17 15) روح المعانى، ج 16، ص .76 16) روح المعانى، ج 16، ص 76 با اندكى اختلاف. 17) سوره مائده، آيه .57 18) سوره مائده، آيه .23 19) مجمع البيان، ج 3، ص .508 20) روح المعانى، ج 16، ص .77 21) سوره انعام، آيه .75 22) تفسير فخر رازى، ج 21 ص .204 23) مجمع البيان ج 6 ص .511 24) قاموس المحيط، ج 4، ص .313 25) منهج الصادقين، ج 5، ص .416 26) مجمع البيان، ج 3، ص .512 27) منهج الصادقين، ج 5، ص .416 28) تفسير روح المعانى، ج 16، ص .88 29) مرجحه به معنى طنابى است كه از بالا مىاندازند و داخل آن پارچهاى قرار داده و در دو طرف آن دو چوب فرو مىكنند سپس بچه را داخل آن مىخوابانند.اقرب الموارد، ماده "رجح".در اصطلاح فارسى به آن"ننو"مىگويند. 30) تفسير روح المعانى ج 16 ص .88 31) كشاف، ج 3، ص .15 32) كشاف، ج 3، ص .15 33 و 34) روح المعانى، ج 16، ص .89 35) بگو منزه است خدا، مگر من به جز بشرى كه فرستاده شده هستم؟ .سوره اسرى، آيه .93 36) و كسى كه به ظلم كشته شود ما براى وليش سلطنتى قرار داديم پس كسى در قتل اسراف نكند، كه مقتول يارى شده است.سوره اسرى، آيه .33 37) روح المعانى ج 26، ص 91 38) كلمه او است كه به مريم القايش كرد.سوره نساء آيه .171 39) خدا تو را بشارت مىدهد به كلمهاى از خود.سوره آل عمران، آيه .45 40) سوره آل عمران، آيه .39 41) سوره آل عمران، آيه .60 42) سوره بقره، آيه .116 43) سوره زخرف آيه .65 44) مجمع البيان، ج 6، ص .514 45) سوره سجده، آيه .12 46) مجمع البيان، ج 3، ص .55 47) مفردات راغب، ماده"ورث". 48) امروز ملك براى كيست؟ براى خداى واحد قهار است.سوره مؤمن، آيه .16 49) آنچه مىگويد ارث مىبريم و يكه و تنها نزد ما مىآيد.سوره مريم، آيه .80 50) مجمع البيان، ج 3، ص .511 51) تفسير برهان، ج 3، ص .9 52 و 53) مجمع البيان، ج 3، ص .511 54 و 55) الدر المنثور، ج 4، ص .268 56) خصال، ج 2، ص .637 57) الدر المنثور، ج 4، ص 269 و مجمع البيان، ج 3، ص .511 58) فروع كافى، ج 4، ص 78، ح .3 59) سعد السعود، ص .221 60) الدر المنثور، ج 4، ص 270 و مجمع البيان، ج 3، ص .512 61) اصول كافى، ج 2، ص 165، ح 11، و معانى الاخبار، ص .112 62 و 63) الدر المنثور، ج 4، ص .270 64) اصول كافى، ج 1، ص 382، ح .1 65) اصول كافى، ج 1، ص .383 66) فروع كافى، ج 3، ص 264 ح .1 67) عيون الاخبار الرضا، ج 1 ص .223 68) مجمع البيان، ج 3، ص .515 69) صحيح بخارى، ج 6، ص .117 70) صحيح ترمذى، ج 5، ص 315، ح .3156 71) تفسير طبرى، ج 6، ص .66 72) تفسير قمى، ج 2، ص .51
اوصاف حضرت مريم (ع) در قرآن مجيد [h=3]كتاب: ترجمه تفسير الميزان، ج 19، ص 578[/h] [h=3]نويسنده: علامه طباطبايى[/h] "و مريم ابنت عمران التى احصنت فرجها فنفخنا فيه من روحنا..." اين آيه عطف است به جمله"امرأت فرعون"، و تقديرش اين است كه: "و ضرب الله مثلا للذين امنوا مريم... ـ خداوند مريم را مثل زده براى كسانى كه ايمان آوردهاند...". در خصوص مريم (ع) مىبينيم كه به نام مباركش تصريح نموده، ولى در باره همسر فرعون چنين كارى نكرد، اصولا در قرآن كريم جز مريم نام هيچ زنى برده نشده، تنها آن جناب است كه در حدود بيست و چند سوره و در سى و چند آيه نام او را برده است. "التى احصنت فرجها فنفخنا فيه من روحنا" ـ در اين قسمت از آيه مريم را به خاطر عفتش مىستايد، و ستايش مريم (ع) در قرآن كريم مكرر آمده، و شايد اين به خاطر رفتار ناپسندى باشد كه يهوديان نسبت به آن جناب روا داشته، و تهمتى باشد كه ايشان به وى زدند، و قرآن كريم در حكايت آن مىفرمايد: "و قولهم على مريم بهتانا عظيما"[SUP] (1) [/SUP] و در سوره انبياء هم نظير اين قصه آمده مىفرمايد: "و التى احصنت فرجها فنفخنا فيها "[SUP] (2) [/SUP]. "و صدقت بكلمات ربها" ـ يعنى مريم كلمات پروردگار خود را كه به قول بعضى[SUP] (3) [/SUP] همان وحى انبيا باشد، تصديق كرد.بعضى[SUP] (4) [/SUP] ديگر گفتهاند: مراد از كلمات خداى تعالى در اينجا وعده و تهديد و امر و نهى خداست.ولى اين وجه درست نيست، زيرا بنا بر اين، ديگر احتياج نبود نام كتب خدا را ببرد، چون كتب آسمانى همان وعده و وعيد و امر و نهى است. "و كتبه" ـ منظور از كتب خداى تعالى همان كتبى است كه شرايع خداى تعالى در آن است، شرايعى كه از آسمان نازل شده، مانند كتاب تورات و انجيل، و اصطلاح قرآن هم در كتب آسمانى همين است، و شايد منظور از تصديق كلمات پروردگارش و تصديق كتب خداى تعالى اين باشد كه مريم (ع) صديقه بوده، همچنان كه در آيه زير فرموده: "ما المسيح بن مريم الا رسول قد خلت من قبله الرسل و امه صديقة"[SUP] (5) [/SUP]. "و كانت من القانتين" ـ يعنى مريم از زمره مردمى بود كه مطيع خدا و خاضع در برابر اويند، و دائما بر اين حال هستند، و اگر مريم (ع) را با اينكه زن بود، فردى از قانتين خواند با اينكه كلمه مذكور جمع مذكر است، بدين جهت بود كه بيشتر قانتين مردان هستند. مؤيد اينكه قنوت به اين معنا است اين است كه قنوت به همين معنا در آيهاى ديگر، در خصوص مريم (ع) آمده، آنجا كه ملائكه به حكايت قرآن كريم مريم را ندا داده مىگويند: "يا مريم اقنتى لربك و اسجدى و اركعى مع الراكعين"[SUP] (6) [/SUP]. ولى بعضى[SUP] (7) [/SUP] از مفسرين احتمال دادهاند مراد از قانتين خصوص قوم و قبيله خود مريم باشد، چون آن جناب از خاندان و از بيتى به وجود آمد كه عموما اهل صلاح و طاعت بودند. ولى اين احتمال بعيد است، اولا به خاطر وجهى كه قبلا ذكر كرديم، و ثانيا به خاطر اينكه آيه شريفه در مقام تعريض به دو تن از زنان رسول خدا (ص) است، و در چنين مقامى مناسب آن است كه منظور از قانتين عموم اهل طاعت و خضوع براى خدا باشد. [h=3]بحث روايتى[/h] در تفسير برهان از شرف الدين نجفى، و او بدون ذكر سند از امام صادق (ع) روايت كرده كه در شان نزول آيه شريفه"ضرب الله مثلا للذين كفروا امرأت نوح و امرأت لوط..."فرموده: اين مثل را خداى تعالى براى عايشه و حفصه زده، كه عليه رسول خدا (ص) و در دشمنى با آن جناب دست به دست هم داده، سر او را فاش كردند[SUP] (8) [/SUP]. و در مجمع البيان از ابو موسى از رسول خدا (ص) روايت كرده كه فرمود: از مردان، بسيارى به حد كمال رسيدند، ولى از زنان به جز چهار نفر به حد كمال نرسيدند، اول آسيه دختر مزاحم همسر فرعون، و دوم مريم دختر عمران، و سوم خديجه دختر خويلد، و چهارم فاطمه دختر محمد (ص) بودند[SUP] (9) [/SUP]. و در الدر المنثور است كه احمد و طبرانى و حاكم، (وى حديث را صحيح دانسته)، از ابن عباس روايت كردهاند كه گفت: رسول خدا (ص) فرموده: افضل زنان اهل بهشت، خديجه دختر خويلد، و فاطمه دختر محمد (ص)، و مريم دختر عمران، و آسيه دختر مزاحم همسر فرعون است، و در فضيلت او همين بس كه خداى تعالى داستانش را در قرآن براى ما ذكر كرده كه گفت: "رب ابن لى عندك بيتا فى الجنة"[SUP] (10) [/SUP]. و در همان كتاب آمده كه طبرانى از سعد بن جناده روايت كرده كه گفت: رسول خدا (ص) فرمود : خداى تعالى مريم دختر عمران و همسر فرعون و خواهر موسى را در بهشت به ازدواج من در آورد[SUP] (11) [/SUP]. پىنوشتها: 1) و بهتان بزرگى كه به مريم زدند، سوره نساء، آيه .156 2) و به ياد آور زنى را كه دامان خود را از آلودگى به بىعفتى پاك نگهداشت و ما از روح خود در او دميديم.سوره انبياء، آيه .91 3 و 4) روح المعانى، ج 28، ص .164 5) مسيح پسر مريم غير از فرستادهاى نبود، فرستادهاى كه قبل از او هم فرستادگانى بودند و مادرش صديقه و راستگو بود.سوره مائده، آيه .75 6) اى مريم! براى پروردگارت قنوت و سجده كن، و با راكعان ركوع كن.سوره آل عمران، آيه .43 7) تفسير قرطبى، ج 18، ص .204 8) تفسير برهان، ج 4، ص .358 9) تفسير مجمع البيان، ج 10، ص .320 10 و 11) الدر المنثور، ج 6، ص .246
بشارت حضرت عيسى (ع) به آمدن حضرت محمد (ص) به روايت قرآن مجيد [h=3]كتاب: ترجمه الميزان، ج 19، ص 426[/h] [h=3]نويسنده: علامه طباطبايى[/h] "و مبشرا برسول ياتى من بعدى اسمه احمد" ـ اين قسمت از آيه به قسمت دوم از رسالت آن جناب اشاره دارد، همچنان كه جمله"مصدقا لما بين يدى من التورية"به قسمت اول از رسالتش اشاره داشت. و اين را هم مىدانيم كه بشارت عبارت است از خبرى كه شنونده از شنيدنش خوشحال گردد، و معلوم است كه چنين خبرى چيزى جز از خيرى كه بشنونده برسد و عايد او شود، نمىتواند باشد، و خيرى كه از بعثت پيامبر و دعوت او انتظار مىرود اين است كه با بعثتش باب رحمت الهى به روى انسانها باز شود، و در نتيجه سعادت دنيا و عقبايشان به وسيله عقائد حقه، و يا اعمال صالح، و يا هر دو تامين گردد.و بشارت به آمدن پيامبرى بعد از پيامبرى ديگر ـ با در نظر گرفتن اينكه پيغمبر سابق دعوتش پذيرفته شده، و جا افتاده، و با در نظر داشتن وحدت دعوت دينى در همه انبياء ـ وقتى تصور دارد و داراى خاصيت بشارت است كه پيامبر دوم دعوتى پيشرفتهتر، و دينى كاملتر آورده باشد، دينى كه مشتمل بر عقائد حقه بيشتر، و شرايع عادلانهتر براى جامعه، و نسبت به سعادت بشر در دنيا و آخرت فراگيرتر باشد، و گرنه انسانها از آمدن پيامبر دوم چيز زائدى عايدشان نمىشود، و از بشارت آمدنش خرسند نمىگردند. با اين بيان روشن گرديد كه جمله"و مبشرا برسول ياتى من بعدى"هر چند از اين نكته خبرى نداده، اما معنايش مىفهماند كه آنچه پيامبر احمد (ص) مىآورد پيشرفتهتر و كاملتر از دينى است كه تورات متضمن آن است، و آنچه عيسى (ع) بدان مبعوث شده در حقيقت واسطهاى است بين دو دعوت. در نتيجه كلام عيسى بن مريم را اين طور بايد معنا كرد: "انى رسول الله اليكم مصدقا. .."، من فرستادهاى هستم از ناحيه خداى تعالى به سوى شما تا شما را به سوى شريعت تورات و منهاج آن دعوت كنم"و لاحل لكم بعض الذى حرم عليكم": و بعضى از آنچه را كه بر شما حرام شده برايتان حلال كنم، و اين همان شريعتى است كه خداى تعالى به دست من برايتان آورده، و به زودى آن را با بعثت پيامبرى به نام احمد (ص) كه بعد از من خواهد آمد تكميل مىكند . از نظر اعتبار عقلى هم مطلب از اين قرار است، چون اگر در معارف الهى كه اسلام بدان دعوت مىكند، دقت كنيم خواهيم ديد كه از شريعتهاى آسمانى ديگر كه قبل از اسلام بوده دقيقتر و كاملتر است، مخصوصا توحيدى كه اسلام بدان مىخواند ـ و يكى از اصول عقائد اسلام است، و همه احكام اسلام بر آن اساس تشريع شده، و بازگشت همه معارف حقيقى بدانست ـ توحيدى است بسيار دقيق كه ما در مباحث سابق اين كتاب پارهاى مطالب در باره آن گذرانديم. و همچنين شرايع و قوانين عملى اسلام كه در دقت آن همين بس كه از كوچكترين حركات و سكنات فردى و اجتماعى انسان گرفته تا بزرگترين آن را در نظر گرفته، و همه را تعديل نموده، و از افراط و تفريط در يك يك آنها جلوگيرى نموده، و براى هر يك حدى معين فرموده، و در عين حال تمامى اعمال بشر را بر اساس سعادت پايهريزى كرده و بر اساس توحيد تنظيم فرموده است.
سيماى محمد (ص) در تورات و انجيل منبع: مجله مشكوة، شماره 22 نويسنده: غلامرضا دشتى رحمت آبادى الذين يتبعون الرسول النبى الامى الذى يجدونه مكتوبا عندهم فى التوراة و الانجيل. (اعراف/157) . ايمان و اعتقاد به پيامبران سلف يكى از اركان اعتقادى اسلام است كه در آيات مكررى از قرآن مجيد به آن اشاره شده است و تأكيد شده كه مسلمانان بايد به تمام پيامبران خدا ايمان آورده و ميان آنان تفاوتى قائل نباشند: «قولوا آمنا بالله و ما انزل الينا و ما انزل الى ابراهيم و اسماعيل و اسحاق و يعقوب و الاسباط و ما اوتى موسى و عيسى و ما اوتى النبيون من ربهم لانفرق بين احد منهم و نحن له مسلمون»[SUP] (1) [/SUP] بگوييد، ما به خدا ايمان آوردهايم و به آنچه به ما نازل شده و به آنچه بر ابراهيم، اسماعيل، اسحاق، يعقوب و اسباط نازل شده و به آنچه به موسى و عيسى و پيامبران ديگر از طرف پروردگار داده شده است و ما هيچ فرقى ميان آنها نمىگذاريم و در برابر فرمان خدا تسليم هستيم. بنابراين، پيامبران يك رشته واحدى را تشكيل مىدهند كه با همه اختلافات فرعى و شاخهاى، حامل يك پيام و وابسته به يك مكتب بودهاند. پيامبران پيشين مبشر پيامبران پسين بوده و پسينيان مؤيد و مصدق پيشينيان بودهاند. قرآن مجيد تصريح مىكند كه خداوند متعال با پيمانى كه از همه انبياى عظام گرفته، آنها را مكلف كرده است كه وقتى پيامبرى آمد كه حقيقت آنها را تصديق و كتابهايشان را به گواهى درست شهادت داد، به او ايمان آورده و آن حضرت را يارى كنند: «و اذ اخذ الله ميثاق النبيين لما آتيتكم من كتاب و حكمة ثم جائكم رسول مصدق لما معكم لتؤمنن به و لتنصرنه»[SUP] (2) [/SUP] هنگامى كه خداوند پيمان مؤكد از پيامبران گرفت كه هرگاه كتاب و حكمت به شما دادم سپس پيامبرى به سوى شما آمد كه آنچه را با شماست تصديق مىكند، به او ايمان بياوريد و او را يارى كنيد. اميرالمؤمنين (ع) در اولين خطبه نهج البلاغه پس از اشاره به خلقت عالم و آدم چنين مىفرمايد : «پس خداوند پيغمبرانش را در ميان مردم برانگيخت و ايشان را با فواصل معينى پى در پى فرستاده تا از آنان عهد و پيمان خداوند را كه عمل بر وفق پيمان و فطرتشان بود بخواهند و نعمت فراموش شده خداوند را كه توحيد فطريشان است به يادشان آورند و از راه تبليغ با برهان و حجت با ايشان گفتگو كنند. و خداى تعالى بندگان را از پيغمبر فرستاده شده، كتاب نازل شده، برهان قاطع و راه استوار محروم نكرده است...» پيامبرانى بودند از پيش كه نام پيغمبر آينده به آنان گفته شده و يا از بعد كه پيغمبر قبلى او را معرفى كرده است.[SUP] (3) [/SUP] البته زمينه ظهور پيامبران از زمانهاى دور دست (از ازل) پيشبينى شده كه يك سلسله حوادث تاريخى در طول زندگى انسانها موجب ظهور آنان در مقاطع مختلف زمان گرديده است. به همين لحاظ است كه در منابع اسلامى اشاراتى هست كه خلقت پيامبر عظيم الشأن اسلام منحصر به زمان تولد ظاهرى آن حضرت نبوده بلكه وجود مقدسش سابقه در علم خداوندى دارد: «كنت نبيا و آدم بين الماء و الطين» [SUP] (4) [/SUP] من پيغمبر بودم در حالى كه حضرت آدم (ع) بين آب و گل بود. درباره بشارات مربوط به انبيا بايد دانست كه نامهايى كه پيامبران به آن خوانده شدهاند كلا اسامى خاص نبوده بلكه آنان را گاهى به نام و گاهى به صفت توصيف كردهاند، چنان كه قرآن كريم به هر دو شكل معرفى، درباره حضرت محمد (ص) از نظر توراة و انجيل اشاره كرده است: «الذين يتبعون الرسول النبى الامى الذى يجدونه مكتوبا عندهم فى التوراة و الانجيل ...»[SUP] (5) [/SUP] آنان كه پيروى مىكنند از پيامبر نبى امى كه نام و بشارت او را نزد خود در توراة و انجيل مىيابند. ظاهر آيه شريفه دلالت دارد بر اينكه صفات: رسول، نبى و امى براى حضرت محمد (ص) در آن كتابها مكتوب و مدون است. و نيز قرآن گويد: «و اذ قال عيسى بن مريم يا بنى اسرائيل انى رسول الله اليكم مصدقا لما بين يدى من التوراة و مبشرا برسول يأتى من بعدى اسمه احمد» [SUP] (6) [/SUP]. هنگامى كه عيسى بن مريم به بنى اسرائيل گفت كه من همانا رسول خدا به سوى شما هستم و حقانيت كتاب توراة را كه در مقابل من است تصديق مىكنم و نيز شما را مژده مىدهم كه بعد از من رسول ديگرى مىآيد كه نامش احمد است. [h=3]محمد (ص) در تورات[/h] قبلا بايد دانست كه هيچ يك از كتابهاى مذهبى اديان گذشته به شكل اصلى خود باقى نمانده و آن پاكى و خلوصى را كه در زمان ظهور نبى داشتهاند حفظ نشده است. در قرون وسطى عدهاى از دانشمندان غربى توراة را زير ذره بين انتقاد قرار داده، معارضات و تناقضات تاريخى آن را استخراج كردند. در قرن هفدهم ميلادى فيلسوف يهودى هلندى به نام «اسپينوزا» قلم نقد به دست گرفته و در كتاب خود موسوم به «مذهب و سياست» تناقضات و اختلافات كتاب مقدس را بيان كرد و دانشمندانى را كه معتقدند اين تناقضات ظاهرى است به باد ريشخند گرفت.[SUP] (7) [/SUP] فليسين شاله مىنويسد: بين انجيلهاى[SUP] (8) [/SUP] جامع و انجيل «يوحنا» اختلاف روش و اسلوب و گاهى ضد و نقيض وجود دارد. در انجيلهاى جامع، دوره تبليغ مسيح يك سال است، ولى در انجيل «يوحنا» سه سال مىباشد. در انجيلهاى جامع كارهاى مسيح مخصوصا در «جليله» ايالت قديمى فلسطين گسترش مىيابد در صورتى كه در انجيل «يوحنا» در «يهوديه» انجام مىپذيرد... در انجيل «متى» عيسى (ع) آمده تا اديان را تكميل كند [SUP] (9) [/SUP] در صورتى كه در انجيل «مرقس» گويد: «تصور نكنيد كه من براى پيوند آمدهام بلكه براى تفرقه آمدهام»[SUP] (10) [/SUP]. به هر حال، با همه اشتباهات و تناقضگوييهايى كه در ميان كتابهاى دينى سابق وجود دارد، نبايد همه آنها را مردود و مخدوش دانست. در ميان آنها دستوراتى صحيح و نكات و مطالبى پاك كه نشانى از اصل باشد بسيار است، از جمله آنها بشاراتى است نسبت به پيامبر بزرگ اسلام كه با همه تلاشهايى كه روحانيون كردهاند كه در آن تغييراتى بوجود آورند، اصل مطلب از بين نرفته است. در توراة آمده است كه خداوند به ابراهيم گفت: «از ولايت خود و از مولد خويش و از خانه پدر خود به سوى زمينى كه بتو نشان دهم بيرون شو و از تو امتى عظيم پيدا كنم و ترا بركت دهم و نام تو را بزرگ سازم و تو بركت خواهى بود و بركت دهم به آنانى كه تو را مبارك خوانند و لعنت كنم به آنكه تو را ملعون خواند و از تو جميع قبايل جهان بركت خواهند گرفت.»[SUP] (11) [/SUP] در جاى ديگر توراة مىخوانيم: «و بعد از جدا شدن لوط از وى خداوند به ابرام گفت: اكنون تو چشمان خود را برافزا و از مكانى كه در آن هستى به سوى شمال و جنوب و مشرق و مغرب بنگر، زيرا تمام اين زمين را كه مىبينى به تو و ذريه تو تا به ابد خواهم بخشيد و ذريه تو را مانند غبار زمين گردانم، چنان كه اگر كسى غبار زمين را تواند شمرد ذريه تو نيز شمرده شود.»[SUP] (12) [/SUP] و نيز توراة پس از بيان كشتن حضرت ابراهيم (ع) جانوران و مرغان را جهت حصول اطمينان مىگويد: «در آنروز خداوند با ابرام عهد بست و گفت: اين زمين را (كنعان يا فلسطين) از نهر مصر تا نهر عظيم يعنى نهر فرات به نسل تو بخشيدهام»[SUP] (13) [/SUP] حاج بابا قزوينى [SUP] (14) [/SUP] يكى از دانشمندان بزرگ يهود يزد در مورد مطالب ياد شده گويد: گرچه علماى بنى اسرائيل همه اين وعدهها را درباره حضرت اسحاق و يعقوب و ذريه او درست مىدانند ولى با اندك تأمل در متون فوق الذكر سستى آن ظاهر مىشود: اول آن كه بنى اسرائيل هميشه طايفه محصورى بودهاند نه به طايفه ديگر آميخته مىشدند و نه كسى را به خود راه مىدادند، و در زمان موسى عليه السلام و بعد از موسى چند دفعه به شماره درآمدند، چنان كه در وقت خروج از مصر و ورود به «تيه» و خروج از «تيه» ايشان را شمردند و عدد ايشان در توراة و غيره در كتب مسطور است. دوم آنكه، وعده فرموده كه تمام آن زمين را به ذريه تو خواهم داد. و هرگز بنىاسرائيل كل آن زمين را در تصرف نداشتند... و نيز هرگز به حوالى نهر فرات عبور نكردند تا چه رسد كه بر آنجا مسلط شوند. سيم آنكه، توراة بعد از بيان جريان ازدواج «هاجر» با حضرت ابراهيم (ع) كه با پيشنهاد «ساره» انجام گرفت، نقل مىكند: كه هاجر از پيش او گريخته به بيابانى رفت و در سر چشمهآبى فرشتهاى بر او نازل شده و گفت: از كجا مىآيى و به كجا مىروى؟ هاجر جواب داد: كه از خاتون خود گريختهام. فرشته او را امر به بازگشتن نزد خاتون خود كرد. سپس توراة چنين ادامه مىدهد: «و فرشته به وى گفت: ذريه تو را بسيار افزون گردانم به حدى كه از كثرت به شماره نيايند و فرشته خداوند وى را گفت: اينك حامله هستى و پسرى خواهى زاييد و او را اسماعيل نام خواهى نهاد، زيرا خداوند تظلم تو را شنيده است»[SUP] (15) [/SUP]. حاج بابا قزوينى پس از بيان مطالب ياد شده از توراة مىگويد: «و بر هر هوشمند مطلع مخفى نخواهد بود كه وعده فرمودن خدا به هاجر كه «نسل ترا بسيار خواهم كرد به حيثيتى كه شمرده نشود» اشاره است به اين كه همان بشارت كه به حضرت ابراهيم داده شده و موجب سرور آن حضرت شده در شأن همان فرزندى بوده كه در رحم هاجر است تا موجب خوشنودى كامل براى هاجر تواند گرديد.[SUP] (16) [/SUP] به هر حال، توراة با بيان روشنى پرده از چهره وعده خداوند به ابراهيم خليل برداشته و با بشارت به ظهور پيغمبرى از برادران بنىاسرائيل، به علامات و امتيازاتش اشاره كرده است: در سفر تثنيه آمده است: «بنى را براى ايشان از ميان برادران ايشان مثل تو مبعوث خواهم كرد و كلام خود را به دهانش خواهم گذاشت. و هر آنچه به او امر فرمايم به ايشان خواهد گفت. و هر كسى كه سخنان مرا كه او به اسم من گويد نشنود من از او مطالبه خواهم كرد.» [SUP] (17) [/SUP] در اين متن، بر خلاف آنچه برخى از علماى اسرائيلى پنداشتهاند، مورد بشارت پيغمبر بنى اسرائيل نيست تا يهوديان وى را با حضرت يوشع و مسيحيان با حضرت مسيح تطبيق دهند، بلكه عبارت: «از ميان برادران ايشان» با صراحت، بشارت به آمدن حضرت محمد (ص) مىدهد كه پيغمبرى است از برادران بنىاسرائيل، كه جهت هدايت انسانها برانگيخته شده است. زيرا بنىاسرائيل كه فرزندان يعقوب هستند از نسل اسحاق مىباشند و برادران ايشان بنىاسماعيل مىباشند كه حضرت محمد (ص) از نسل اوست. و همچنين عبارت: «كلام خود را به دهانش خواهم گذاشت» اشاره به اين است كه بر آن نبى كتابى نازل شده و در عين حال وى امى و درس ناخوانده خواهد بود. نه مىتوانست بخواند و نه بنويسد، و در ميان فرزندان اسماعيل غير از حضرت محمد (ص) كسى بر نخاسته كه داراى چنين صفتى باشد. قرآن مجيد در اين زمينه خطاب به حضرت رسول گويد: «و ما كنت تتلوا من قبله من كتاب و لا تخطه بيمينك اذا لارتاب المبطلون» [SUP] (18) [/SUP] تو هرگز قبل از اين، كتابى نمىخواندى و با دست خود چيزى نمىنوشتى مبادا كسانى كه در صدد ابطال سخنان تو هستند شك و ترديد كنند. يعنى نظر به اينكه تونه مسلط برخواندن بودى و نه نوشتن و مردم سالهاست كه تو را به اين صفت مىشناسند، ديگر جاى ترديدى براى آنان نيست كه اين قرآن كتاب خداست و مبطلان هم كه همواره مىخواهند حق را باطل معرفى كنند بهانهاى نخواهند داشت. با توجه به آنچه گفته شد، رسول بشارت داده شده در توراة، از فرزندان حضرت اسماعيل بوده كه با گذشت زمان محرز شد كه نام مباركش حضرت محمد (ص) پيامبر خاتم مىباشد، به همين دليل بعضى از علما و دانشمندان يهود زمان آن حضرت كه براى آنان مسلم شده بود كه او همان كسى است كه توراة به آمدنش خبر داده است، مسلمان شدند و عدهاى هم كفر ورزيدند كه در اينجا به عنوان نمونه به جمعى از آنان اشاره مىشود: 1 ـ عبدالله بن سلام، وى از علما و دانشمندان يهود بود كه پس از هجرت رسول اكرم اسلام آورد و به سال 43 ه ـ در مدينه درگذشت. عبدالله كه شرح صفات پيامبر اسلام را در كتب پيشين مطالعه كرده بود چنان مشخصات آن حضرت براى او زنده و روشن ترسيم شده بود كه مىگفت : «من پيغمبر اسلام را از فرزندم بهتر مىشناسم» . قرآن مجيد نيز به اين مطلب اشاره كرده مىگويد: «الذين آتيناهم الكتاب يعرفونه كما يعرفون ابناءهم و ان فريقا منهم ليكتمون الحق و هم يعلمون»[SUP] (19) [/SUP] يعنى، آنهايى كه كتاب آسمانى را به آنان دادهايم او را (پيغمبر را) همچون فرزندان خود مىشناسند (اگرچه) جمعى از آنان با اينكه مىدانند حق را كتمان مىكنند. 2 ـ مخيريق، از جمله كسانى كه در زمان رسول اكرم مسلمان شد «مخيريق» دانشمند ثروتمند و متمول يهودى بود كه با همه شناختى كه از رسول خدا داشت، به علت سلطه عرق مذهبى همچنان تا روز «احد» كه همزمان با روز «شنبه» بود باقىماند. در آن روز خطاب به يهوديان كرده گفت: اى يهوديان! شما مىدانيد كه يارى حضرت محمد (ص) بر شما واجب است. آنان در جواب گفتند: امروز روز «شنبه» است. اما او در جواب گفت: شنبهاى نيست. سپس با سلاح خود نزد رسول الله در «احد» آمد. و به وارث خود وصيت كرد كه اگر كشته شود اموالش متعلق به حضرت محمد (ص) باشد تا در راه خدا صرف كند. پس وارد معركه شد تا شهيد گرديد. وقتى خبر به حضرت رسيد فرمودند: «مخيريق» بهترين يهودى بود. حضرت اموالش را در اختيار گرفت كه بيشتر صدقات آن حضرت در مدينه از آن اموال[SUP] (20) [/SUP] بود. 3 ـ عبد الله بن صوريا، نقل شده است كه روزى رسول خدا وارد «بيت المدارس» كه محل تدريس توراة بود، شده و به يهوديان فرمود: دانشمندترين فرد خود را نزد من بياوريد. پس «عبدالله بن صوريا» را معرفى كردند، حضرت وى را به دينش و به آنچه از نعمتهاى خداوند اعم از من و سلوى كه بر آنان ارزانى داشته است سوگند داده فرمودند: آيا تو مىدانى كه من رسول خدايم؟ عرض كرد: آرى و شناخت اين قوم نيز در حد شناخت من نسبت به تو است. و صفات و مشخصات تو در توراة بيان شده است، ولى اينان بر تو حسد ورزيدند. حضرت فرمودند: مانع ايمان تو چيست؟ جواب داد: مايل نيستم بر خلاف قوم عمل كنم ولى اميدوارم اين قوم از تو تبعيت كرده مسلمان شوند و من نيز مسلمان خواهم شد.[SUP] (21) [/SUP] 4 ـ حى بن اخطب، ميرخواند مىنويسد: حى بن اخطب از قبيله بنى النظير بود كه پس از ملاقات با رسول خدا وقتى اقربا و برادران از حال پيغمبر (ص) سؤال كردند گفت: محمد آن است كه وصف او را در توراة مىيابيم و علما و احبار ما به قدوم او بشارت دادهاند و ليكن با او هميشه در مقام عداوت خواهيم بود، زيرا نبوت از فرزندان اسحق به اولاد اسماعيل منتقل گرديد.[SUP] (22) [/SUP] صفية بن حى نيز در اين رابطه گويد: وقتى رسول خدا وارد مدينه شده و در «قبا» نزول اجلال فرمودند، پدرم «حى بن اخطب» و عمويم «ابوياسر بن اخطب» صبحگاهان نزد حضرتش آمده تا غروب آفتاب مراجعت نكردند. وقتى بازگشتند هر دو خسته و كسل به نظر مىآمدند ولى شنيدم كه عمويم ابوياسر به پدرم مىگويد. آيا او همان كسى است كه توراة بشارت به آمدنش را داده است؟ پدرم جواب داد: آرى به خدا قسم. دوباره پرسيد: آيا تو او را مىشناسى؟ پدرم گفت : بلى. پرسيد: عقيدهات درباره او چيست؟ پاسخ داد: دشمنى او.[SUP] (23) [/SUP] 5 ـ جارود بن العلا، جارود از دانشمندان نصارى بود كه با قومش حضور حضرت رسول آمده به او خطاب كرد و گفت: من به حقيقت نزد تو آمده تا با صدق و صفا با تو سخن گويم. قسم به كسى كه به حق تو را به نبوت مبعوث كرده صفات تو را در انجيل يافتهام. تحيت و تهنيت براى تو و سپاس براى كسانى كه تو را گرامى مىدارند. پس من گواهى مىدهم: «لا اله الا الله و انك محمد رسول الله»[SUP] (24) [/SUP] 6 ـ بحيرا نصرانى، مطابق روايات اسلامى در آن هنگام كه پيغمبر اسلام در سن 9 يا 12 سالگى با عموى خود ابوطالب به سفر شام مىرفت قافله ايشان در «بصرى» منزل گزيد، «بحيرا» كه در دير آنجا سكونت داشت از روى علائم كتاب آسمانى، پيغمبر را شناخت و او را سوگند داد كه هرچه پرسد به راستى جواب گويد. محمد (ص) پاسخ راهب را گفت. پس از آن، راهب در باره وى به عمويش ابوطالب سفارش كرد و گفت كه او پيغمبر موعود است و بايد وى را از يهوديان محفوظ نگه دارد، و خود او به پيغمبر ايمان آورده بود اما در زمان بعثت در گذشته بود .[SUP] (25) [/SUP] به هر حال، اسلام آوردن عدهاى از دانشمندان يهود ونصارى مانند: «كعب الاحبار»[SUP] (26) [/SUP] و ديگران و همچنين كتمان نمودن بعضى ديگر كه به نمونههايى از آنها اشاره شد، گواه بر اين است كه در كتابهاى آنان بشارت به آمدن حضرت محمد (ص) داده شده كه جمعى به او ايمان آورده و بعضى ديگر وى را انكار كردند. [h=3]بشارت ديگر از توراة[/h] در باب 33 از «سفر تثنيه» آمده است كه موسى قبل از وفاتش به بنىاسرائيل گفت: «يهوه» از «سينا» آمد و از «سعير» برايشان طلوع كرد و از جبل «فاران» [SUP] (27) [/SUP] درخشان شد و با كرورهاى مقدسين آمد. و از دست راست او براى ايشان شريعت آتشين پديد آمد . بدرستى كه قوم خود را دوست مىدارد. در عبارات فوق آمدن «يهوه» از «سينا» اشاره به نزول وحى الهى بر حضرت موسى (ع) در «طور سينا» است. بنابراين، ظهور و تجلى «يهوه» از «سعير» و درخشندگى او از «فاران» نيز اشاره به تجلى و درخشندگى حق به انوار وحى و علوم غيبى، بر پيغمبران عظيم القدر همچون عيساى مسيح (ع) و حضرت محمد (ص) در اين دو مكان مىباشد. شهرستانى مىگويد: و چون اسرار الهى و انوار ربانى در وحى و تنزيل و مناجات و تأويل بر سه مرتبه: مبدأ، وسط و كمال است و «آمدن» مشابه به «مبدأ» و «ظهور» مشابه به «وسط» و «آشكار شدن» مشابه به «كمال» است، توراة از طلوع صبح شريعت و تنزيل به آمدن به «طور سينا» و از طلوع آفتاب به ظاهر شدن به «سعير» و از رسيدن به درجه كمال به آشكار شدن بر «فاران» تعبير كرده است.[SUP] (28) [/SUP] ابن حزم مىنويسد: «سينا» بدون ترديد محل بعثت موسى (ع) و «سعير» جايگاه بعثت عيسى (ع) و «فاران» محل بعثت محمد (ص) يعنى مكه معظمه مىباشد [SUP] (29) [/SUP]. زيرا «فاران» كلمهاى است عبرى و به معنى «مكه» است كه به اتفاق همه مورخان حضرت ابراهيم (ع) فرزندش اسماعيل (ع) را در آنجا سكنى داد. بنابراين مكه محل تولد و نيز محل بعثت حضرت محمد (ص) است كه خداوند آن حضرت را براى هدايت همه امتها فرستاده است. توراة كه موطن حضرت اسماعيل و مادرش «هاجر» را پس از هجرت، بيابان «فاران» معرفى كرده خطاب به هاجر گويد: برخيز و پسر را برداشته او را به دست خود بگير، زيرا كه از او امتى عظيم به وجود خواهم آورد و خداوند چشمان او را باز كرد تا چاه آبى ديد. پس رفته مشك را از آب پر كرد و پسر را نوشانيد و خدا با آن پسر مىبود و او نمو كرده ساكن صحرا شد و در تيراندازى بزرگ گرديد و در صحراى «فاران» ساكن شد [SUP] (30) [/SUP]. مقصود از چاه آب كه بدان اشاره شده چاه «زمزم» است كه پس از عطش و التهاب شديد حضرت اسماعيل و والده ماجدهاش هاجر، به عنايت حق در نزديكى خانه خدا نمودار شد و يكى از بزرگترين موجبات عمران و آبادى آن مكان و توجه نفوس به آن سرزمين گرديد. و بيابان «فاران» كه محل سكونت اين دو بزرگوار معرفى شده، بيابان مكه معظمه است كه كوه «حرا» يعنى مطلع نورمحمدى در آنجا واقع است. قرآن مجيد نيز در مورد هجرت اسماعيل و هاجر به مكه مكرمه از قول حضرت ابراهيم (ع) گويد: ربنا انى اسكنت من ذريتى بواد غير ذى زرع عند بيتك المحرم . ربنا ليقيموا الصلوة فاجعل افئدة من الناس تهوى اليهم و ارزقهم من الثمرات لعلهم يشكرون .[SUP] (31) [/SUP] پروردگارا برخى از فرزندان و خاندان خويش را در صحرايى غير قابل كشت نزد خانه حرمت يافته تو سكونت دادم. پروردگارا! تا نماز بپا دارند پس دلهاى مردمى از بندگانت را چنان كن كه هواى آنان كنند و از ميوهها نصيبشان فرماى تا تو را سپاس گويند. بايد دانست، آنچه از توراة درباره امكنه مقدسه: سينا، سعير و فاران بيان شد مطابق با قرآن كريم است كه مىگويد: «و التين و الزيتون و طور سينين و هذا البلد الامين»[SUP] (32) [/SUP]. زيرا خداوند در اين آيه به اماكن مباركه بزرگى قسم ياد كرده كه به خاطر سكناى انبيا در آنها خير و بركت وجود دارد. زيرا «تين و زيتون» اشاره به محل روييدن آنها است كه محل تولد حضرت عيسى (ع) يعنى «سعير» و همچنين محل سكناى آن حضرت مىباشد. و «طور سينين» همان كوهى است كه خداوند در آنجا با موسى سخن گفته است. و «بلد امين» مكه مكرمه است كه محل تولد و جايگاه بعثت حضرت محمد (ص) مىباشد.[SUP] (33) [/SUP] حضرت على (ع) نيز در ارتباط با نزول وحى الهى بر موسى، عيسى (ع) و محمد (ص) در سينا، سعير و فاران در حلقه هزاران مقدسين و كروبين گويد: «و بمجدك الذى ظهر على طور سيناء فكلمت به عبدك و رسولك موسى بن عمران و بطلعتك فى ساعير و ظهورك فى جبل فاران بربوات المقدسين و جنود الملائكة الصافين و خشوع الملائكة المسبحين» [SUP] (34) [/SUP]. پروردگارا! به جلال و بزرگوارى تو كه در كوه سينا آشكار شد و با بنده و فرستاده خود موسى بن عمران سخن گفتى و به حق جلوهات در كوه «ساعير» و ظهورت در كوه فاران و گروه كثيرى از مقدسان و سپاه منظم فرشتگان و خشوع كروبيان ثنا خوان... [h=3]محمد (ص) در انجيل[/h] بر حسب نقل اناجيل، حضرت عيسى (ع) بعد از خود از شخصى خبر مىدهد كه شرعش ابدى و حكومتش براى هميشه باقى خواهد بود. «انجيل يوحنا» حضرت محمد (ص) را بيان كننده عموم راههاى هدايت معرفى كرده و مىگويد: «و بسيار چيزهاى ديگر نيز دارم به شما بگويم ليكن اكنون طاقت تحمل آنها را نداريد ولى چون او، يعنى روح راستى آيد، شما را به جميع راستى هدايت خواهد كرد، زيرا كه از خود تكلم نمىكند بلكه به آنچه شنيده است سخن خواهد گفت و از امور آينده به شما خبر خواهد داد.»[SUP] (35) [/SUP] اگر اين عبارات را با بشارت «توراة» كه مىگويد: «و كلام خود را به دهانش خواهم گذاشت و هر آنچه به او امر فرمايم به ايشان خواهد گفت» [SUP] (36) [/SUP] جمع كنيم خواهيم يافت كه اين صفات با پيغمبرى قابل تطبيق است كه قرآن دربارهاش گفته است: «و ما ينطق عن الهوى. ان هو الا وحى يوحى. علمه شديد القوى»[SUP] (37) [/SUP]. يعنى، محمد (ص) از پيش خود سخن نمىگويد، بلكه آنچه مىگويد از جانب خداوند است كه به او وحى شده و به او آموخته است. خداى شديد القوى. در جاى ديگر حضرت عيسى (ع) مقرر كرده است كه قرار خداوند يعنى، نبوت و كتاب از ذريه اسحاق به ذريه چه كسى منتقل خواهد شد؟ عيسى (ع) به ايشان گفت: «مگر در كتب هرگز نخواندهايد اينكه سنگى را كه معمارانش رد كردند همان سر زاويه شده است؟ اين از جانب خداوند آمد و در نظر ما عجيب است. از اين جهت شما را مىگويم كه ملكوت خدا از شما گرفته شده، به امتى كه ميوهاش بياورند عطا خواهد شد.»[SUP] (38) [/SUP] واضح است، كسى كه قومش او را رد كردند، جد رسول اكرم حضرت اسماعيل (ع) فرزند ابراهيم (ع) است، و منظور از «سنگ» در عبارات ياد شده رسول اكرم مىباشد. واضح است، كسى كه قومش او را رد كردند، جد رسول اكرم حضرت اسماعيل (ع) فرزند ابراهيم (ع) است، و منظور از «سنگ» در عبارات ياده شده رسول اكرم مىباشد. در تأييد اين مطلب روايتى از جابر داخل است كه مىگويد: «قال الرسول الكريم: مثلى و مثل الانبياء من قبلى كمثل رجل بنى بنيانا فاحسنه و اجمله، الا موضع لبنة فى زاوية من زواياه، فجعل الناس يطوفون به و يعجبهم البناء فيقولون: الا وضعت ههنا لبنة فيتم البناء؟ قال (ص) فانا اللبنة، جئت فختمت الانبياء»[SUP] (39) [/SUP]. پيامبر بزرگوار فرموده است: مثل من و مثل پيامبران پيش از من مانند مردى است كه ساختمانى بنا كرده و آن را نيكو و زيبا ساخته است، مگر آنكه جاى يك آجر در يكى از گوشههاى آن باقى مانده است. مردم در آن ساختمان گردش كرده و ساختمان براى آنان جالب است الا اينكه مىگويند چرا در اينجا يك آجر گذاشته نشده تا ساختمان كامل شود؟ پيامبر فرمود: من آجر مكملم. قرآن مجيد نيز در مورد خاتميت و اشراف رسول اكرم بر ديگر انبيا گويد: «فكيف اذا جئنا من كل امة بشهيد و جئنا بك على هؤلاء شهيدا.»[SUP] (40) [/SUP] چگونه خواهد بود هنگامى كه (به روز رستاخيز) از ميان هر امتى و گروهى كسى را به عنوان شاهد و گواه بر اعمال ايشان انتخاب كنيم و تو را (اى محمد) به عنوان شاهد بر كليه شهدا (پيغمبران) و پيروانشان برگزينيم. عيسى (ع) حضرت محمد (ص) را با عنوان «مسيا»[SUP] (41) [/SUP] يا «مسيح منتظر» ياد كرده و در جواب عدهاى كه از وى سؤال مىكنند كه تو كيستى؟ مىگويد : «بدرستى كه معجزاتى كه خدا آنها را بر دست من مىكند ظاهر مىكند. اينكه سخن مىكنم به آنچه خدا مىخواهد و نمىشمارم خود را مانند آنكه از او سخن مىرانيد، زيرا كه من لايق آن نيستم كه بگشايم بندهاى جرموق يا دوالهاى نعل رسول الله را كه او را «مسيا» مىناميد. آنكه پيش از من آفريده شد و زود است بعد از من بيايد و زود است بياورد كلام حق را و نمىباشد آيين او را نهايتى» [SUP] (42) [/SUP] در جاى ديگر پس از آنكه در زير درختى پيامبر آينده را به بزرگى ياد مىكند، پيروان خود را به رحمت ايزدى بشارت داده مىگويد: «خوشا به حال كسانى كه گوش به سخن او مىدهند وقتى كه به جهان بيايد، زيرا كه رحمت خدا برايشان سايه خواهد افكند. چنانكه اين درخت خرما ما را سايه افكنده است. آرى چنانكه اين درخت از حرارت سوزان آفتاب ما را نگاه مىدارد، همچنين رحمت خدا نگاه مىدارد ايمان آورندگان به آن اسم را از شر شيطان. شاگردان در جواب گفتند: اى معلم! كدام كس خواهد بود آن مردمى كه از او سخن مىرانى كه به جهان خواهد آمد؟ يسوع به شگفتى دل، در جواب فرمود: كه همانا او محمد (ص) پيغمبر خداست. وقتى كه او به جهان بيايد چنان كه باران زمين را قابليت بخشد كه بار بدهد بعد از آنكه مدت مديدى باران منقطع شده باشد، همچنين او وسيله اعمال صالحه ميان مردم خواهد شد برحمت بسيارى كه با خود مىآورد. پس او ابر سفيدى است پر از رحمت خدا و آن رحمتى است كه آن را خدا بر مؤمنان نثار مىكند نرم نرم مثل باران.»[SUP] (43) [/SUP] در فصل 97 انجيل برنابا نيز آمده است كه وقتى از نام حضرت عيسى (ع) «مسيا» پرسش بعمل آمد، آن حضرت جواب داد: «نام مسيا عجيب است زيرا كه خدا خود وقتى كه روان او را آفريد و در ملكوت اعلى او را گذاشت خود او را نام نهاد. خدا فرمود: صبر كن اى محمد! زيرا كه براى تو مىخواهم خلق كنم بهشت و جهان و بسيارى از خلايق را كه مىبخشم آنها را به تو حتى اينكه هر كه تو را مبارك مىشمارد مبارك مىشود و هر كه با تو خصومت كند ملعون مىشود . وقتى كه تو را به سوى جهان مىفرستم، پيغمبر خود قرار مىدهم به جهت خلاصى و كلمه تو صادق مىشود حتى اينكه آسمان و زمين ضعيف مىشوند و ليكن دين تو هرگز ضعيف نمىشود، همانا نام مبارك او محمد (ص) است. آن وقت جمهور مردم صداهاى خود را بلند كرده گفتند : اى خدا بفرست براى ما پيغمبر خود را. اى محمد (ص) ! بيا زود براى خلاص جهان.» فخر الاسلام [SUP] (44) [/SUP] گويد: در يكى از اناجيل متروكه خطى كه قبل از بعثت خاتم الانبياء با قلم بر پوست نوشته شده بود، در كتابخانه بعضى از نصاراى پروتستانت در مدرسه خود آنها ديدم، در جزو وصاياى حضرت مسيح به شمعون پطرس كه به اين نحو مرقوم شده بود: اى شمعون! خدا به من فرمود: تو را وصيت مىكنم اى پسر مريم! به سيد المرسلين و حبيب خود احمد (ص) صاحب شتر سرخ كه صورتى همچون ماه و دلى پاك و بنيهاى قوى دارد، بزرگ فرزندان آدم و رحمت براى جهانيان و پيغمبر امى عربى است. اى عيسى! تو را امر مىنمايم كه بنىاسرائيل را امر نمايى كه او را تصديق نموده به وى ايمان آورند و از متابعت و نصرت او تقاعد نورزند. عرض كردم: پروردگارا! كيست آن بزرگوار؟ خدا فرمود: اى عيسى! او محمد فرستاده خداست براى تمام جهان. خوشا به حال اين پيغمبر و خوشا به حال آنان كه بگفتهاش گوش فرا دادند و بر دين او از دنيا بروند . اهل زمين بر او درود مىفرستند و اهل آسمان از براى او و امت او طلب مغفرت مىنمايند .[SUP] (45) [/SUP] [h=3]پريقليطوس يا پارقليطا[/h] «پارقليطا» كلمهاى است سريانى از اصل يونانى «پريقليطوس» كه به معنى بسيار ستوده و پسنديده است و ترجمه عربى آن محمد يا احمد مىباشد. ولى در انجيلهايى كه بعد از اسلام نگارش يافته «پارقليطا» را مشتق از كلمه «پاراقليطوس» دانستهاند كه به معناى «تسلى دهنده» مىباشد.[SUP] (46) [/SUP] محمود بن الشريف مىنويسد: ان الاربعة الذين كتبوا الاناجيل قد اتفقوا على ان عيسى (ع) قال للحواريون حين رفع الى السماء: انا ذاهب الى ابى و ابيكم و الهى و الهكم و ابشركم بنبى يأتى من بعدى اسمه الپارقليط و هذا الاسم هو باللسان اليونانى و تفسيره بالعربية محمد (ص) قال الله فى كتاب العزيز: و مبشرا برسول يأتى من بعدى اسمه احمد [SUP] (47) [/SUP]. يعنى، به اتفاق همه كسانى كه انجيلهاى چهارگانه را نوشتهاند، حضرت عيسى (ع) موقعى كه به آسمان مىرفت به حواريون گفت: من به سوى پدر و خدايم و پدر شما و خدايتان مىروم و شما را به پيغمبرى بشارت مىدهم كه بعد از من مىآيد كه نام او «پارقليط» است و اين اسمى است يونانى و معنى آن به عربى محمد (ص) مىباشد (و اين اشاره به همان گفته قرآن مجيد است كه از قول عيساى مسيح) گويد: بشارت مىدهم شما را به پيامبر بعد از خودم كه نام او احمد است. در انجيلهاى فارسى كنونى نيز كلمه «پارقليطا» را از «پارقليطوس» گرفته و به معنى «تسلى دهنده» بكار بردهاند: در فصل 14 انجيل يوحنا آمده است: «اگر مرا دوست داريد احكام مرا نگاه داريد و من از پدر سؤال مىكنم، و «تسلى دهنده»«پارقليطا» ديگر به شما عطا خواهد كرد تا هميشه با شما بماند... اين سخنان را به شما گفتم وقتى با شما بودم ليكن «تسلى دهنده» يعنى روح القدس كه پدر او را به اسم من مىفرستد او همه چيز را به شما تعليم خواهد داد، و آنچه به شما گفتم به ياد شما خواهد آورد.»[SUP] (48) [/SUP] «و من به شما راست مىگويم كه رفتن من براى شما مفيد است زيرا اگر نروم «تسلى دهنده» نزد شما نخواهد آمد.»[SUP] (49) [/SUP] «ليكن چون «تسلى دهنده» كه او را از جانب پدر نزد شما مىفرستم آيد يعنى روح راستى كه از پدر صادر مىگردد، او بر من شهادت خواهد داد»[SUP] (50) [/SUP] گرچه مفسرين انجيل پافشارى كردهاند كه بگويند مقصود از «پارقليطا»«روح القدس» است ولى با اندك تأمل و تحليل در آيات گذشته و علامات و امتيازاتى كه براى شخص مورد بشارت ذكر كردهاند روشن و مبرهن مىشود كه تطبيق «پارقليطا» ى موعود با «روح القدس» از جهاتى چند غير قابل قبول و امكانناپذير است. زيرا آيات گذشته بشارت از ظهور كسى پس از حضرت عيسى (ع) مىدهد كه: 1 ـ آمدنش مشروط و منوط به رفتن مسيح بوده و شخصيت عظيم روحانى او به اندازهاى از مسيح برتر و والاتر است كه رفتن عيسى (ع) به منظور ظهور و تابش آن خورشيد فروزان براى بشريت بسى سودمند و مفيد بوده است. 2 ـ او «پارقليطا» ى ديگرى است كه براى هميشه و تا انقراض[SUP] (51) [/SUP] جهان شخصيت و آيينش بر بشريت حكومت كند. 3 ـ وى درباره مسيح شهادت داده او را تصديق خواهد كرد.[SUP] (52) [/SUP] 4 ـ «پارقليطا» آيين مسيح را تكميل و ناگفتههاى او را بيان خواهد كرد و آن حضرت را جلال و شكوه خواهد بخشيد و... بنابراين، اگر بنا باشد كه پارقليطاى موعود «روح القدس» باشد از لحاظ آنكه حضرت مسيح آمدن او را مشروط به رفتن خود كرده و بودنش را در عصر خود ممتنع دانسته است، نبوت آن بزرگ مرد آسمانى محال خواهد بود. زيرا كه «روح القدس» حامل وحى و واسطه بين حضرت اقدس الهى و انبياى خداست كه در طول بعثت پيغمبران اولى العزم با آنان مصاحبت و ملازمت داشته است و نيز چون رفتن خويش را به منظور آمدن وى مفيد خوانده و در نتيجه پارقليطا را بزرگتر از خود معرفى كرده است. اگر بنا باشد كه پارقليطا «روح القدس» باشد لازم آيد كه فرشته حامل وحى كه در حكم نامهرسان انبياى الهى است مقام و منزلتش از آنان فراتر و برتر باشد . از مجموع آنچه پيرامون بشارات و آيات گذشته نگارش يافت براى محققان روشن مىشود كه فرد مورد بشارت پيغمبرى است پس از حضرت مسيح كه از وى بزرگتر و تكميل كننده شريعت و تصديق كننده شخص او و كتاب اوست كه داراى رياست و زعامت روحانى ابدى بشريت بوده و موجب جلال و عظمت مسيح گردد. يعنى ساحت قدس آن حضرت را از شوائب نقص و گناه مبرا سازد. [SUP] (53) [/SUP] به هر حال، وقتى علما و دانشمندان مسيحى بخواهند با تغيير اين كلمات متون صحيحه اناجيل را مخفى داشته و بدين وسيله بشارت ظهور پيامبر اسلام را ناديده انگارند، قرآن مجيد متكفل بيان آنها خواهد بود: «يا اهل الكتاب قد جائكم رسولنا يبين لكم كثيرا مما كنتم تخفون من الكتاب و يعفو عن كثير. قد جائكم من الله نور و كتاب مبين. يهدى به الله من اتبع رضوانه سبل السلام و يخرجهم من الظلمات الى النور باذنه و يهديهم الى صراط مستقيم» .[SUP] (54) [/SUP] اى اهل كتاب! فرستاده ما (محمد (ص)) به سوى شما آمد و بسيارى از حقايق آسمانى را كه شما كتمان كرديد روشن مىسازد و از بسيارى (كه فعلا مورد نياز نيست) صرف نظر مىكند . به راستى از طرف خدا نور و كتاب آشكارى به سوى شما آمده است. خداوند به بركت آن، پيروان رضايت خود را به راههاى سلامت هدايت مىكند و به اذن خويش از تاريكيها به سوى روشنايى مىبرد و آنها را براه راست رهبرى مىكند. پىنوشتها: .1 بقره/ .135 .2 آل عمران/ .77 .3 چنان كه قرآن مجيد در سوره «صف» آيه 6 ضمن تأييد توراة حضرت موسى (ع) توسط عيساى مسيح (ع) مبعوث شدن حضرت محمد (ص) را نيز به امت خود بشارت داده مىگويد: «و اذ قال عيسى بن مريم يا بنى اسرائيل انى رسول الله اليكم مصدقا لما بين يدى من التوراة و مبشرا برسول يأتى من بعدى اسمه احمد...» .4 بحار الانوار، ج 16، باب 12، ص 402، دار الكتب الاسلامية، چاپ جديد، آخوندى، تهران . .5 اعراف/ .157 .6 صف/ .6 .7 فليسين شاله، تاريخ كوچك اديان بزرگ، ترجمه دكتر محبى، ديماه 46، تهران، ص .273 .8 امروز دانشمندان، اناجيل: متى، مرقس و لوقا را تحت عنوان اناجيل، جامع به هم ملحق كرده و نشان مىدهند كه اين سه انجيل روابط بسيار نزديك با يكديگر دارند و در مقابل آنها انجيل «يوحنا» قرار دارد. (تاريخ اديان، دكتر محبى، ص 406) . .9 انجيل متى، باب پنجم، آيه .18 .10 فليسين شاله، تاريخ كوچك اديان بزرگ، دكتر محبى، دى ماه 46، ص .407 .11 سفر پيدايش، باب .12 12 و .13 سفر پيدايش، بابهاى 13 و 15، دار السلطنة لندن، 1895 ـ م. .14 حاج بابا قزوينى يزدى، دانشمندى بزرگ از دانشمندان يهود يزد، در اواخر سده دوازده هجرى بشمار مىرفته كه در اثر بحث و كنجكاوى بسيار در اديان مختلفه و ارشادات پدر بزرگوارش محمد اسماعيل جديد الاسلام كه او نيز از بزرگان و دانشمندان يهود آن سامان بوده است، به شرف اسلام مشرف و در راه اثبات حقانيت اين دين آسمانى با يهوديان به مباحثه و جدل مىپرداخت. .15 سفر پيدايش، باب 16 ـ دار السلطنة لندن، 1895 ـ م. .16 محضر الشهود فى رد اليهود، كتابخانه وزيرى يزد، چاپ نجف اشرف، ص .20 .17 سفر تثنيه، باب 18، دار السلطنه لندن، 1895 ـ م. .18 عنكبوت/ .47 .19 بقره/ .146 .20 محمود بن الشريف، الاديان فى القرآن، دار المعارف بمصر، قاهره، ص .298 .21 ميرخواند، روضة الصفا، ج 2، انتشارات خيام، ص .193 .23 محمود بن الشريف، الاديان فى القرآن، دار المعارف بمصر، قاهره، 1119 ـ م، ص .229 .24 همان مأخذ، ص .311 .25 غلامحسين مصاحب، دائرة المعارف فارسى، ذيل كلمه «بحيرا» ، ج اول، لغتنامه دهخدا، ذيل كلمه «بحيرا» . .26 دايرة المعارف مصاحب مىنويسد: ابواسحاق كعب بن ماتع 32 يا 34 ه ـ يكى از يهوديان «يمن» بود كه در خلافت ابوبكر يا عمر خطاب اسلام آورد و منبع بسيارى از اطلاعات مسلمين در باب داستانهاى بنى اسرائيل بشمار مىرود. هنگامى كه به مدينه آمد كتاب و سنت را از صحابه آموخت و ايشان نيز اخبار اقوام پيشين را از وى آموختند. عنوان او را به صورت «كعب الحبر» نيز ضبط كردهاند. و «حبر» كه جمع آن «احبار» است كلمهاى است عبرى كه به معنى روحانى يهودى مىباشد. .27 فاران شامل كوههاى سهگانه: ابوقبيس، قيعقان و حرا است كه به نام جبال بنىهاشم موسومند و مكه معظمه در ميان آنها قرار گرفته است. قاموس كتاب مقدس مىنويسد: فاران دشتى است وسيع و مرتفع كه به صحراى اطراف خود سرازير شود و داراى بعضى از كوههاى آهكى است... هاجر هنگامى كه از نزد ابراهيم رانده شد در اين دشت ساكن گرديد... فاران يكى از اسماء مكه است كه در توراة مذكور است و گويند نام يكى از كوههاى مكه است. .28 محمد بن عبدالكريم شهرستانى، الملل و النحل، ج 2، ص 18، عربى، قاهره. .29 ابن حزم اندلسى، الفصل فى الملل و الاهواء و النحل، ج اول، ص 88، قاهره، مصر. .30 سفر پيدايش، باب 21، دار السلطنه لندن، 1895 ـ م. .31 ابراهيم/ .37 .32 تين/3 ـ .1 .33 محمد فى التوراة و الانجيل و القرآن، ابراهيم خليل، احمد، ص 30 مكتبة الوعى العربى . .34 دعاى سمات. .35 انجيل يوحنا، باب .16 .36 سفر تثنيه، باب .18 .37 نجم/5 ـ .3 .38 انجيل متى، باب 21 ـ دار السلطنة لندن، 1895 ـ م. .39 محمد فى التوراة و الانجيل و القرآن، ص 48، نقل از صحيح مسلم، كتاب الفضائل. .40 نساء/ .41 .41 «مسيا» كلمه آرامى و به معنى رسول است و كلمه «مسيح» به معنى ممسوح يعنى روغن ماليده شده، متبرك آفريده شده، رجال، نيمه روى ساده، پادشاه يهود و يا هر پادشاه ديگر، عنوان پيامبران و رسولان، منجى و نجات دهنده موعود به ملت يهود، مرد بسيار سفر كننده و بالاخره به قول علامه دهخدا به پنجاه و شش معنى آمده است كه معروفترين آنها لقب حضرت عيسى بن مريم (ع) مىباشد، و آنچه مورد نظر ماست همين معنى آخر است كه شايد داراى بعضى از صفات ياد شده نيز بوده است. .42 انجيل برنابا، فصل 42، سردار كابلى، تهران، چاپخانه حيدرى. .43 انجيل برنابا، فصل 163، حيدر قليخان قزلباش (سردار كابلى)، تهران، چاپخانه حيدرى، مهرماه .1345 .44 محمد صادق فخر الاسلام يكى از علماى محقق و متتبع مسيحى اروميه بوده است كه پس از تأمل و بررسى عميق به آيين اسلام مشرف گشته و كتبى چند در رد يهود و نصارا نگاشته كه از جمله آنها كتاب «انيس الاعلام» است كه از بهترين كتب رديه مىباشد. .45 انيس الاعلام، چاپ قديم، ص 195، ج دوم، بشارت .25 .46 انيس الاعلام فخر الاسلام، جلد اول، ص 13، چاپ جديد، انتشارات مرتضوى. .47 الاديان فى القرآن، ص 313، نقل از مخطوطه «تحفة اللبيب فى الرد على اهل الصليب» ، ص .42 .48 اين عبارات اشاره به آيات شريفه قرآنى است كه مىگويد: «و نزلنا عليك الكتاب تبيانا لكل شىء» و يا «ما فرطنا فى الكتاب من شىء» و يا «لا رطب و لا يابس الا فى كتاب مبين» (سورههاى: نحل/89 ـ انعام/38 و 59). .49 انجيل يوحنا، باب 16، دار السلطنة لندن، 1895 ـ م. .50 انجيل يوحنا، باب 14، آيه .16 .51 اشاره به گفته رسول اكرم است كه فرمودند: «انه لا نبى بعدى و لا سنة بعد سنتى فمن ادعى ذلك فدعواه و بدعته فى النار» . و يا «حلال محمد حلال الى يوم القيمة و حرام محمد حرام الى يوم القيامة» (وسائل الشيعة، ج 18، ص 555، چاپ جديد ـ بحار الانوار، ج 22، ص 531، چاپ جديد دار المكتبة الاسلامية، تهران) . .52 يوحنا، باب 15، آيه 26، اشاره به اين آيه شريفه قرآنى است: «مصدقا لما بين يدى من التوراة و الانجيل.» تصديق كردن و شهادت پارقليطا (محمد (ص)) درباره مسيح (ع) دليل بر اين است كه وى روح القدس نيست زيرا حواريين نيازمند به شهادت روح القدس براى تصديق عيسى (ع) نبودند. .53 دكتر محمد صادقى، بشارات عهدين، تهران، محرم 87 ه ـ ، ص .223 .54 مائده/16 ـ .15