سالي قحطي شد و تمام مردم در فشار و مضيقه بودند ، و هر چه داشتند خورده بودند زن حاتم مي گويد : شي بود كه چيزي از خوراك در منزل ما پيدا نمي شد حتي حاتم و دو نفر از بچه هايم (عدي و سفانه ) از گرسنگي خوابمان نمي برد . حاتم عدي را و من سفانه را با زحمت مشغول نموديم تا خوابشان ببرد . حاتم با گفتن داستان مرا مشغول كرد تا خواب روم ، اما از گرسنگي خوابم نمي برد ولي خود را به خواب زدم كه او گمان كند من خوابيده ام ، چند دفعه مرا صدا كرد ، من جواب ندادم . حاتم داشت از سوراخ خيمه به طرف بيابان نگاه مي كرد ، شبهي به نظرش رسيد ، وقتي نزديك شد ديد زني است كه به طرف خيمه مي آيد . حاتم صدا زد : كيستي ؟ زن گفت : اي حاتم بچه هاي من دارند از گرسنگي مانند گرگ فرياد مي كنند . حاتم گفت : زود برو بچه هايت را حاضر كن ، به خدا قسم آنها را سير مي كنم وقتي كه اين سخن را از حاتم شنيدم فورا از جايم حركت كردم و گفتم : به چه چيزي سير مي كني ؟ ! گفت : همه را سير مي كنم ، برخاست و تنها يكي اسبي داشتم كه اساس به وسيله آن بار مي كرديم آن را ذبح نمود و آتش روشن كرد و قدري از گوشت را به آن زن داد و گفت : كباب درست كن با بچه هايت بخور . بعد به من گفت : بچه ها را بيدار كن آنها هم بخورند و سپس گفت : از پستي است كه شما بخوريد و يك عده در كنار شما گرسنه بخوابند . آمد و يك يك آنها را بيدار كرد و گفت : برخيزيد آتش روشن كنيد ، و همه از گوشت اسب خوردند؛ اما خود حاتم چيزي از آن نخورد و فقط نشسته بود و خوردن آنها را تماشا مي كرد و لذت مي برد.