فصل اول گرمای اول بهار صدای تابستان را از سه ماه زود تر به گوش می رساند.آرش در حال آب دادن به گل های باغچه بود.حتی با آب پاشی حیاط ، هوا از موضع خود کناره گیری نمی کردتا نسیمی خنک بوزد.آب روی زمین به سرعت خشک می شد.آرش به سمت سایه ای که از درخت یاس به وجود آمده بود رفت و روی پله ی آن از بویش استشمام می کرد و به آبی که وارد باغچه می شد خیره شد.گلهای تازه جوانه زده ی بهاری نوید بخش ترین چیزی بود که می توانست گل لبخند را روی لبان آرش باز کند و روحیه او را تغییر دهد. رشته ی افکاری که در آن غرق بود با صدای مادرش پاره شد و به سمت شیر آب رفت و آن را بست و پیش مادرش رفت و کسب تکلیف کرد. - آرش جان این کاسه ی سوپ رو ببر خونه ی عمه لیلا زودی برگرد که کلی کار داریم. - ببینم این پسرش کجاست که من باید ببرم؟ - ثواب داره مادر مادر جان. -ما ثواب نخوایم باید کیو ببینیم؟؟ - اینجوری نگو خدا قهرش میگیره.عمه ت گناه داره.حالش خوب نیست. - خوبه چشم رو هم ندارن انقدر بهشون میرسی. -بنده خدا عمه لیلا چه بدی ای کرده؟هر وقت کار داشتیم کمکمون کرده. آرش در حالی که به سمت ظرف سوپ می رفت گفت: این عمه ی ما پنج تا خواهر هم داره فکر نکنم که نیازی به خواهری شما داشته باشه. مادر آرش از پای چرخ خیاطی خود بلند شد و به سمت اپن آشپزخانه رفت و ظرف سوپ را برداشت و آن را روی عسلی وسط پذیرایی گذاشت و به طرف لباس هایش رفت و گفت: -نمی خواد ببیری خودم میبرم. - حالا چرا ناراحت می شی ؟می برم ولی اگر پام برسه خونه ی عمه من می دونم و اون حسین که کارش فقط شده خوردن و خوابیدن. دوباره ظرف سوپ دست آرش بودو راهی نداشت جز اینکه به طرف خانه ی عمه حرکت کند.آماده شدن و رسیدنش طولی نکشید. بعد از پرداخت حساب راننده نگاهی به سوپر مارکت حاج خلیل کرد و از زیر دالانی که به صورت راهرویی در آمده بود کرد و از زیر آن که از همه نوع گل و بوته درونش وجود داشت شروع به قدم زندن کرد.به وسطای تونل بوته ها که رسید حاج خلیل از پشت دخل خود کنده شد و به طرف آرش رفت و بعدِ سلام و احوال پرسی طبق معمول کلید خود را که یک سرش درون جیبش و سرِ دیگرش توسط یک زنجیر به کمر بندش متصل بود در آورد و در را باز کرد و بعد وارد شدن آرش در را با آن صدای خاصی که داشت بست واز پله های تمیز و سفید خانه که نشان از تمیز بودن عمه لیلا بود بالا رفت.عمه لیلا با اینکه سن بالایی داشت ولی فوق العاده به تمیز بودن خانه و وسایل اش اهمیت میداد. به همین دلیل بود که در فامیل به عمه وسواسی معروف شده بود.حاج خلیل و عمه لیلا از دار دنیا فقط دوتا بچه داشتند که یک پسر و یک دختر قسمتی بود که خدا برای آنها در دفتر زندگیشان نوشته بود.حسین که مثلاپسر ارشد خانه بود در هر کاری که بگی سرک می کشید اما در هیچ کاری موفق نبود به جز خراب کاری.یکی از افرادی که آرش در زندگی ِ خود خط نفرتی بر روی وجود او میکشید حسین بود و همه جوره او را اذیت میکرد.اما ته دلش دلسوزی برای او داشت. اما به هر میزانی که آرش از حسین متنفر بود نگین ، آرش را دوست داشت و این را بار ها به خود او گفته بود تا جایی که در فامیل آرش و نگین را برای هم میدانستند.اما آرش با تمام این حرف ها همیشه به نگین گوش زد می کرد که او را فقط در جایگاه خودش دوست دارد.نه بیشتر و نه کمتر. آرش شخصیتی داشت که به گفته ی خودش هیچ گاه قابل تغییر نبود.زیرا هر اعتقادی که داشت و با آن زندگی میکرد خودش با تحقیق به دست آورده و با دل آن را پذیرفته بود و از اعتقادات القایی فوق العاده متنفر بود و تا چیزی را با چشم خودش نمی دید و یا تحقیق نمی کرد نمی پذیرفت. از همین رو نگین بار ها و بارها تلاش خود را برای بدست آوردن قلب و روح او تلاش کرده بود اما به گفته ی خودش بی فایده ترین کاری که در طول عمر خودش کرده بود راضی کردن آرش بوده است.و خود را جایگاه اصلی خود یعنی دختر عمه ی آرش جا کرده بود. آرش محو برق پله های خانه بود که ناگهان در خانه باز شد و چشمان درشت و سیاه آرش در سبزی چشمان دختر که به نظر دوست نگین می آمد او را به بهاری ترین بهار زندگی برد ودر آن غرق کرد.نا خود آگاه سلامی کرد و از کنار نگین و آرام رد شد و وارد خانه شد.در حال پیدا کردن عمه بود که نگین بعد از بدرقه کردن دوست خودش به او گفت: این داستان ادامه دارد...