تو ۱۵ سالگی بزرگ شد بدونِ اینکه بفهمه! وقتی قطره های خون رو ساق پاهای سفیدش به حرکت در آومد، ترسید! قبلا”ها شنیده بود آبروی به باد رفته دختر اکرم خانوم زیر سر همین خون ها بوده! هر ماه این وضعیت تکرار میشدو سه،چهار روزی ادامه پیدا میکرد. از آستر پتوها و تشک ها چیزی نمونده بود، با خودش فکر میکرد ماه بعد رو چطور سر کنه! عادت نمیکرد به خونی که درد داشتو درد…میدونست حموم رفتنای یواشکیش از چشمای تیز مادرش پنهان نمونده اما نمیدونست چرا سوکوت میکنه، مگر نه اینکه همیشه بهش گفت بود دختر تنها روزی دوبار میتونه خودش رو بشوره؟ شاید هم مادرش به دختر اکرم خانوم فکر کرده بود که ساکت بود… نمیدونست از کشیدن دردای خون آلودش چند وقت گذشته بود که مادرش به حرف اومد. نه خبری از داد و فریاد پدرش بود نه کتک کاری های برادرش، فقط مادرش بود که لبخند محوی رو لباش بود و آروم از یه خبر مهم براش صحبت میکرد…نفهمید مادرش چی گفتو رفت…فقط یه جمله ذهنشو درگیر کرده بود: حالا که به بلوغ رسیدی وقتش که سایه یه مرد رو سرت باشه…و اون نفهمید بلوغ یعنی چه که بخواد بهش برسه! بوی اسپند و کل و صلوات باهم قاطی شده بود، از زیر اون تور ضخیم روی صورتش به وضوح خونه گوسفند نیمه جونو دید…دردی که تو کمرش پیچید قدرت راه رفتنو از پاهاش گرفت با اون لباس سفید و سنگین نمیتونست قدمهاشو منظم برداره…تکیه به دستای مردی که قرار بود سایه سرش بشه…مردی که ۲۰ طبقه باهاش فاصله داشت… از اون لباسه سفید پف پفیه سیندرلایی چیزی نمونده بود، از موهای مشکی و خوشگلش و صورت آرایش کرده با لبای سرخش چیزی که باقی مونده بود کبودی هاییی بود که سبز و بنفش نبود، سیاه بود..زغالی بود…، نمیدونست تو خلوت یک زن و مرد چه اتفاقاتی می افته، نمیدونست این کشیدگی موها مکیده شدن وحشیانه لبها و چرخش دستای مردش رو برآمدگی های بدنش نشونه ی چیه؟ نمیدونست چرا آدمها باهم بازی های خشن میکنند مگر نه اینکه او عروس بود و مردش دادماد؟ مگر نه اینکه قرار بود مردش سایه ی سرش باشه؟ چرا این سایه رو از سر شب تا الان وقتی دی دکه به روش خیمه زده بود ضرباتی رو درد آور بهش تحمیل میکرد…درد داشتو درد…این چه بازی بود که انقدر زجر آور بود…با خودش میگفت یادم باشه فردا به جعفر آقا بگم از این بازی خوشم نمیاد! گریه کرده بود از دردی که سهمش میشد، از خنده های مردش که به درد اون میخندید و محکمتر خودش رو به اون میچسبوند… جنازه بود وقتی مردش دستمال خونی رو از زیر پاهاش برداشت و به بیرون رفت…خونی که درد داشت. بازم صدای دست و کل بود که اشکشو در اورد… مردش با مردونگیش به دردش اورده بود و باز هم نفهمید کی زن شد…. از عروسیشون خیلی نگذشته بود، اون بازی دردناک هرشب ادامه داشت…وقتی به جعفر آقا گفته بود این بازی رو دوست نداره، چشمایی رو دیده بود که برق میزد، برقی که وجودش رو لرزونده بود…شنیده بود کاری میکنه که دوست داشته باشه، اما هیچ وقت ته دلش حس نکرد این ضربات رو دوست داره… تنها روزایی که اون دردای خونه ی پدری سراغش می اومد از سایه آقا جعفر در امان بود! و میدید که مردش اون روزا از همیشه عنق تر ِ. دردای خونه ی پدری می ارزید به شبهایی که بی صدا اشک میریختو دستی نبود که آرومش کنه. شبهایی که فقط به عشق سر گذاشتن رو سینه پر موی مردش اون درد رو به جون میکشد… صبها بعداز راهی کردنه مردش به سر کار، غذا میپخت، خونه ش رو تمیز میکرد، حیاط رو آب پاشی می کرد، و ظهر ها به تقلید از مادرش صدای یالله جعفر آقا که تو حیاط میپیچید، چادر سر کنان به استقبال شوهرش میرفت، خسته نباشید جعفر آقا، کتتون رو بدین به من، بفرمایید بالا نهار آمدست حتما گرسنه اید…کارِ هر روزش بود و محبتی که مردش با دستی که می انداخت دور شونش وعده وابستگی رو بهش میداد… شنیده بود، خانوم هایی که ازدواج کردن میتونن به درسشون ادامه بدن و دیپلمشون رو بگیرن…خوشحال بود کاری که برادرش اجازشو بهش نداده بود جعفرآقا میذار انجام بده… یه روز دیگه بود با یه نهار دیگه…سر سفره بود که با خوشحالی برنامه آیندشو با مردش در میون گذاشت… یادش نبود به چه جرمی صورتش سوخت…ندونست چرا سرش فریاد کشیده بود…تنها شنید مردش داد میزد که جای یه زن تو خونشه، زن رو چه به درس خوندن بشین خونه داریتو بکن و بچه هایی که توراهنو بزرگ کن…هه آقا جعفر کلاتو بنداز بالاتر که زنت میخواد سواد دار بشه… _من سواد دارم جعفر آقا میخواستم دیپلم بگیرم، دهنش که پر خون شد بازم دردش اومد…مگر چی گفته بود که جوابش تو دهنی و داد شوهر ش باشه: چه غلطا، دفعه آخرت بود که این چرت و پرتارو از دهنت شنیدم…دستی که دیس و بشقابارو تو هوا میچرخوند و رفت…و شبی که بیشتر از پیش دلش رو به درد اورد…و دیگه از اون سینه ستبر خبری نبود… حامله بود! داشت مادر میشد…مادری مثل مادر خودش…مادری که امیدوار بود بچش بتونه درس بخونه و این دردای پر از خون رو کمتر بچشه. جعفر آقا خوشحال بود هر روز با دست پر به خونه می اومد و به پسر بزرگش محبت میکرد، دسته شوهرش که مینشست روی دلش می لرزید، از ترس، از وحشت…که اگه بچه شون دختر بود چی؟ این محبتها به کجا میرفت… ۶ ماهش بود که اخلاق جعفر آقا برگشت…دیگه مهربون نبود…خیلی وقت بود نه از اون دردای خونه پدی خبری بود نه خنده های شهوتناک جعفر آقا…با خودش فکر میکرد کاش همیشه یکی تو دلش بود که به این دردا محکوم نشه…میدید شوهرش کنارش نمیخوابید که مبادا بوی تنش بیخوابش کنه، میدیو بازم درد میکشید…هفت ماهه بود که از یقه لباسه مردش رد خونه قرمزی رو دید.. قلبش به تپش افتاد…پدر بچش، مریض بود…به زنه همسایه که گفته بود نگاهی رو جواب گرفت که تاسف داشت و صدایی که گفته بود مواظب مردت باش و اون اخم کرده بود: معلومه که هواشو دارم، فردا میبرمش دکتر و زن همسایه به دله ساده اش پوزخندی زده بود و رفته بود… اما جعفر آقا راضی به دکتر نشد که نشد…حالا شبا دیر می اومد و هربار جایی از لباسش خونی بود! دیگه ناراحت نبود و غر نمیزد، دیگه زن و بچش براش مهم نبود…گاهی شبا زن و بچه تو راهش رو هم تنها میذاشت و میرفت تا با لباسی خونی برگرده و خون به دله زنش بکنه… زنی که خیلی وقت بود به مریضی شوهرش پی برده بود و جرئت اعتراض نداشت…. تو همین شبا بود که درد اومد به جونش، بچه ای داشت پا به این دنیا می ذاشت که پدرش بالای سرش نبود..درد.درد.درد…بهوش که اومد زنه همسایه بود که بالای سرش مویه میکرد و صدای مردی که تو حیاط زنش رو ناموسش رو فحش به گرفته که قاتل پسر من تویی، که اسم من رو کشتی . ناله و نفرین های زن همسایه به مرد خونش رو میشنید و خوشحال بود بچه ای از این خون با اون مشترک نشده… یک ماه از مرده شدن پسرش گذشته بود که حالا به شناسنامه ای با مهر طلاق گوشه اتاق خونه پدری زندونی بود…پسری که از بیکسی و درد مادرش تو نطفه ی خودش خفه شد و مرد…و مهر طلاقی که باعث شد خوش گذرونی ها و بی مسوئلیتی های شوهرش دیده نشه، و مادری که نه طعم بلوغ رو چشید و نه طعم زنانگی و نه حتی مادری را…. نویسنده: tt.Raha منبع: www.GrandPersia.com