1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

بابا جان داد نه نان!!

شروع موضوع توسط MiTra ‏8/11/12 در انجمن داستان

  1. پیشکسوت انجمن کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏11/11/10
    ارسال ها:
    11,734
    تشکر شده:
    3,539
    امتیاز دستاورد:
    113
    کودک رو به پدرش کرد ... صداش به سختی شنیده میشد ...​
    - بابا ... دیگه خسته شدم ... میخوام برگردم خونه ... تو منو میبری آره؟​
    پدر لبخند تلخی زد ... دستهای پسرش رو تو دستش گرفت ...​
    - همین روزا پسرم ... خیلی زود ... بهت قول میدم ...​
    روشو برگردوند تا پسرش قطره اشکی که از چشمش جاری شد رو نبینه ... به سمت در رفت ... ولی لحظه ای ایستاد و برگشت ...​
    - همیشه مراقب مادرت باش پسرم ... همیشه ...​
    از اتاق خارج شد ...​
    - خانوم پرستار کجا میتونم آقای دکتر رو پیدا کنم...​
    - کمی منتظر بمونید پیداشون میشه ...​
    و چقدر این انتظار طولانی بود ....​
    - آقای دکتر چرا کاری نمیکنین ... بچم ذره ذره داره آب میشه ...​
    جواب دکتر رو میدونست ... همون جواب همیشگی ...​
    - من صد بار بهتون گفتم ... تا قلبی واسه پیوند نباشه کاری از دست ما برنمیاد ...​
    - خوب واسش قلب پیدا کنین ...​
    - ببینین آقا ... یه صف طولانی از بیمارای قلبی که منتظر پیوند قلب هستند وجود داره ... ​
    تازه باید قلبی باشه که به بدن​
    پسرتون بخوره ... مثل قلب یکی از اعضای خونوادش ...​
    دکتر به سمت انتهای سالن دور شد و هرگز گریه مرد رو تو اون لحظات ندید ... ​
    به اتاقش رفت و شروع کرد به بررسی پرونده​
    چند بیمارش ... چند دقیقه ای نگذشته بود که صدای هیاهوی سالن بیمارستان دکتر رو به خودش آورد ... ​
    از اتاق بیرون اومد ...​
    - چی شده خانوم پرستار ... اتفاقی افتاده ...؟!​
    پرستار نفس نفس میزد ...​
    - یه نفر خودشو از بالای ساختمون بیمارستان پرت کرده پایین ... پدر همون پسره ...​
    دکتر سعی کرد بغضش رو پنهان کنه ...​
    - اتاق عمل رو واسه پیوند قلب آماده کنید ...​

    [​IMG]
    ​