1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

بیوگرافی برترین کرکتر های دنیای گیم

شروع موضوع توسط Stalin ‏14/10/12 در انجمن اخبار و معرفی

  1. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏30/11/11
    ارسال ها:
    15,730
    تشکر شده:
    8,311
    امتیاز دستاورد:
    113
    پاسخ : بیوگرافی برترین کرکتر های دنیای گیم

    [h=2]معرفی شخصیت Tifa Lockhart[/h]
    قلبی کوچک اما به وسعت یک دریا...روحی تنها اما به زلالی هزاران جویبار...چشمانی به روشنایی نور ماه...افسوس که هیچ دستی برای در آغوش کشیدن این حجم سبز وجود ندارد...ティファ・ロックハート) Tifa Lockhart) با تلفظ Tifa Rokkuhato، تیفا روکوهاتو نام یکی از شخصیت های اصلی شماری هفتم سری Final Fantasy یعنی Final Fantasy VII است.

    دختری با موهای مشکی
    در یک روز دل انگیز بهاری در دهکده Nibelheim متولد شد. با چشمانی به رنگ قهوه ای روشن و موهایی به رنگ شب. نام او Tifa بود. در هشت سالگی طعم تلخ فقدان مادر را چشیده و از آن پس با تنها کسش در دنیا، پدرش زندگی می‌کرد. از دوران کودکی کمبود عشق و محبت در زندگیش موج می‌زد. بعد از مرگ زودهنگام مادرش زندگی Tifa دگرگون شده بود. پذیرش این حقیقت تلخ برای او بسیار سخت بود، از این رو Tifa هیچگاه مرگ مادرش را باور نکرد. او معتقد بود که تنها روح مادرش آنها را ترک کرده و به کوهستان های شمال دهکده سفر کرده است، از این رو Tifa تمام اوقات خود را در کوهستان می‌گذراند. با بزرگتر شدن Tifa او که به دلیل پرسه های مداوم در کوهستان از تمام چم و خم مسیرهای آن آگاه بود، به عنوان راهنما به گردشگران منطقه و مخصوصا تیم تحقیقاتی شرکت Shin-Ra که به تازگی برای تاسیس یک راکتور و تحقیقات در کوه های Nibelheim به آن منطقه عزیمت کرده بودند، راهنمایی می‌داد.
    [​IMG]
    در همسایگی خانه Tifa پسری با چشمانی آبی روشن زندگی می‌کرد که Tifa شیفته برق نگاه او بود. اما بیش تر از اینکه Tifa به آن پسر، Cloud، علاقه مند باشد، Cloud او را دوست داشت. اما نه Cloud و نه Tifa جرات بروز این احساس و علاقه درونی متقابل به یکدیگر را نداشتند. اما...

    Cloud که همیشه به دنبال فرصتی برای بازکردن سر صحبت با Tifa بود تصمیم به دنبال کردن Tifa در کوهستان های شمال گرفته تا اگر بخت با او یار بود با او درباری احساساتش صحبت کند، اما متاسفانه اتفاقی ناگوار مانع تحقق این رویا می‌شود. هنگامی که Tifa و گروهش قصد عبور از روی پلی فروسده داشتند، ناگهان پل ریزش کرده و به پایین دره سقوط می‌کنند. Cloud نیز که از دور شاهد ماجرا بود سعی در نجات Tifa می‌کند اما خود نیز همانند Tifa به داخل پرتگاه سقوط می‌کند. متاسفانه با اینکه Cloud از این واقعه جان سالم به در برده بود و هیچ آسیبی ندیده بود، Tifa به سختی مجروح شده و به داخل کما می‌رود. مردم دهکده به خاطر این اتفاق و بیهوشی Tifa با Cloud رفتار خوبی نداشته و داییم او را سرزنش می‌کردند و این از نظر Cloud پایانی بر رابطه خود با Tifa به حساب می‌آمد. حدود یک هفته بعد از این واقعه Tifa از کما در آمده و به طور کامل سلامتی خود را بازمی‌یابد و بر خلاف تصور Cloud علاوه بر اینکه به هیچ وجه او را برای آن اتفاق سرزنش نمی‌کرد، با او رابطه خوبی نیز داشته و همیشه با دیدن چهره او لبخند بر لبان پر و زیبایش می‌نشست. مدتی بعد از سلامتی مجدد Tifa بلاخره اتفاقی که سال ها منتظرش بود رخ می‌دهد. Cloud هر چند اندک، به او ابراز علاقه کرده و با او هم صحبت شده بود. کم کم رابطه Tifa با Cloud پر رنگ تر شده و او اکثر اوقات خود را با Cloud می‌گذراند. Tifa دوست ‌داشت که Cloud تا ابد برای او باشد اما بلند پروازی های Cloud و علاقه بیش از حد او به سربازان درجه یک Shin-Ra مخصوصا Sephiroth بزرگ باعث شده بود تا این رویای Tifa شکل حقیقی به خود نگیرد.

    Tifa و Cloud پشت به هم بر روی سنگ های میان میدان دهکده نشسته بودند. Cloud به Tifa قول می‌داد که بعد از تبدیل شدن به یک سرباز درجه یک به دهکده بازگردد و برای همیشه با او بماند اما Tifa این را نمیخواست! Tifa می‌دانست که Cloud به خاطر او قصد پیوستن به نیرو های Shin-Ra را دارد و میخواهد لیاقت خود را به Tifa اثبات کند اما...Tifa اینها را نمی‌خواست اما از Cloud قول گرفت و برای بار دیگر به تنهایی خود فرو رفت...

    چندین ماه و سال گذشته بود اما Cloud بازنگشته بود. از زمانی که خبر رسیده بود گروهی از سربازان ویژه Shin-Ra برای سرکشی به راکتور های Nibelheim و نابودی هیولاهای اطراف که آرامش منطقه را بر هم زده بودند، قصد آمدن به Nibelheim را دارند، Tifa بسیار هیجان ضده شده بود. نه به این خاطر که به عنوان راهنمای گروه می‌توانست از نزدیک Sephiroth افسانه ای را ببیند، بلکه به این دلیل که در دلش امید داشت که Cloud نیز به همراه سربازان برای دیدار او به دهکده بیاید. با رسیدن گروه اعضامی به منطقه تمام امید Tifa برای دیدن دوباره Cloud خشکید. Cloud در گروه اعضامی جایی نداشت، او برای دیدن Tifa به زادگاه خود بازنگشته بود... Tifa پس از انداختن عکس یادگاری به همراه Sephiroth عاظم کوهستان شد. علاوه بر Sephiroth سرباز درجه دویی به نام Zack و دو سرباز جزء به منطقه اعظام شده بودند.

    پس از نابودی هیولاها و بازدید از راکتور های Shin-Ra اتفاقی افتاد که Tifa را برای همیشه تنها و غمگین ساخت. دهکده اش غرق در آتش بود! تمامی مردم دهکده کشته و زخمی بودند... Sephiroth، قهرمان افسانه ای مردم دیوانه شده بود و شروع به کشتار مردم کرده بود!! امکان نداشت! Tifa به شدت ترسیده بود، نه برای خود بلکه برای پدرش. پدرش آن روز برای انجام دادن کاری به سمت راکتور های Shin-Ra رفته بود. ممکن بود پدر او نیز گرفتار خشم بی‌پایان Sephiroth شده باشد و کشته...نه! Tifa با تمام سرعتی که در توان داشت به سمت راکتور ها می‌دوید. در دلش آرزو می‌کرد که پدرش صحیح و سالم باشد. او تنها کسش در این دنیا بود...

    وقتی Tifa به راکتور های Shin-Ra رسید با وحشت ناک ترین صحنه عمرش رو برو شده بود. تمامی ترس هایش به وقوع پیوسته بود...پدرش کشته شده بود!! Sephiroth او را نیز کشته بود و از شدت هیجان و دیوانگی شمشیرش را نیز در کنار پیکر بی‌جان پدرش جا گذاشته بود! اما Sephiroth باید تاوان گناهان خود را می‌داد، Tifa او را رها نمی‌کرد. خشم به جای عقلش تصمیم می‌گرفت. تنها چیزی که در آن لحظه می‌خواست این بود که Sephiroth زجر بکشد و با عذاب شدیدی به قتل برسد. او اصلا به این فکر نمی‌کرد که فقط یک دختر نوجوان ضعیف است و در مقابل Sephiroth بزرگ و نیرومند هیچ شانسی ندارد، حتی اگر او دست خالی باشد...در واقع Tifa به هیچ چیز جز گرفتن انتقام فکر نمی‌کرد. او در بالای پله ها ایستاده بود. چند قدم بیشتر با او فاصله نداشت. صورت زخمی پدرش، پیکر های آغشته به خون مردم دهکده در مقابل چشمانش بود. با تمام نیرو و توان خود به Sephiroth حمله کرد...ناگهان درد و رنج چون دایه ای مهربان تن گرمش را در آغوش کشید. به گوشه ای پرتاب شده بود و پیراهن سفیدش از خون خودش رنگین... بین مرگ و زندگی قرار داشت. مرگ به آرامی به سوی او می‌خزید. اما پیکر فردی به سوی او می‌آمد...بسیار شبیه او بود. با آخرین توان خود فریاد زد: Cloud؟...ان فرد به او نزدیک تر می‌شد. Cloud نبود. موهایش مشکی بود. به سوی او می‌آمد. دستانش به سوی او دراز شده بود. دیگر هیچ چیز نفهمید...

    یکی از سربازان Shin-Ra به سوی او می‌آمد. به سوی او می‌دوید. ماسکش را از روی صورتش برداشت. او Cloud بود!! اشک بر روی صورت Cloud حلقه میزد. پیکر نیمه جان Tifa را برداشت و به جای امنی، در کنار پیکر فرد مومشکی برد. همان فردی که قبل از بیهوش شدنش دیده بود. واضح تر میدیدش. او همان سرباز درجه دو و دوست Sephiroth بود. او نیز با شمشیر Sephiroth به سختی مجروح شده بود. زخمش همانند زخم خودش خون ریزی نداشت. زخم شمشیر عدالت...Masamune افسانه ای...Cloud به خاطر او به دهکده بازگشته بود، اما نه در غالب یک سرباز درجه یک، بلکه به صورت یک سرباز صفر! Cloud به رویاهایش نرسیده بود و از این رو از دیدن روی او شرم داشت. اما برای Tifa مهم نبود. مقام و درجه Cloud برای او هیچ ارزشی نداشت...Cloud با اشک و شوق فراوان با او صحبت می‌کرد اما او هیچ یک از صحبت های او را نمی‌فهمید. ضعف شدیدی در بدنش احساس می‌کرد. Cloud باز هم از او دور می‌شد. به سوی Sephiroth می‌رفت...خواست فریاد بکشد و از او بخواهد که نرود اما باز هم بیهوش شد...

    بار دیگر به هوش آمد. پیکر فردی آشنا او را بر دوش گرفته بود و به خارج از راکتور می‌برد. او Zangan یکی از اهالی روستا بود. Tifa از او خواست که Cloud را هم از آنجا خارج کنند اما Zangan مختصر و مفید به او گفت که "Cloud کشته شده". او پیکر بی‌جان Cloud را دیده بود...هیچ فردی در مقابل Sephiroth افسانه ای شانس زنده ماندن ندارد...

    بر روی تخت خود بود. از لحاظ جسمی کاملا بهبود یافته بود اما از لحاظ روحی...پدر و Cloud، تنها عزیزانش در دنیا را در یک روز از دست داده بود. عامل همه بدبختی های او شرکت خونخوار Shin-Ra بود. Shin-Ra با حماقت های خود علاوه بر عزیزان او باعث مرگ زمین نیز می‌شد. Tifa پس از بهبودی کامل خود بر روی یادگیری فنون رزمی متمرکز شده بود. او دیگر یک مبارز نیرومند بود. در اطراف دهکده خود یک بار کوچک به نام "7 th Heaen" راه انداخته بود و زندگی آرام خود را پشت سر می‌گذاشت. یکی از مهمانان همیشگی بار او فردی به نام Barret Wallace بود. Barret رهبر گروه شورشی کوچکی به نام Aavlanch بود که بر ضد شرکت Shin-Ra فعالیت می‌کردند. Tifa نیز که به اندازه Barret از Shin-Ra و فعالیت هایش متنفر بود به گروه او پیوست.

    پنج سال از مرگ Cloud و پدرش می‌گذشت. Tifa دیگر به نبود او عادت کرده بود. یک روز که او برای گذران وقت به سمت ایستگاه قطار رفته بود از دور پیکر بیهوش یکی از سربازان Shin-Ra را دید. برای کمک به سوی او دوید اما در کمال تعجب متوجه شد که او کسی نیست جز Cloud!!! کسی که فکر می‌کرد سال ها پیش توسط Sephiroth کشته شده اما او زنده بود. با زحمت فراوان پیکر خونینش را به همراه شمشیر بزرگی که Cloud همانند کودکش در آغوش کشیده بودش، به خانه خود برد. Cloud بر اثر مراقب های شب و روز او بهبود یافت. Tifa هزاران سوال بی‌جواب داشت که می‌خواست از او بپرسد اما Cloud حال و حوصله پاسخ دادن به آنها را نداشت. مبارزه آخرش که باعث شده بود اینچنین به حالت ضعف و درماندگی درآید (و در واقع آن حادثه تلخ) ضربه سخت روحی بر او وارد کرده بود و باعث شده بود تا حافظه اش را از دست دهد. Cloud تنها به یاد می‌آورد که یکی از سربازان درجه یک Shin-Ra است. Barret به Cloud علاقه ویژه ای نشان می‌داد، چرا که او یکی از سربازان درجه یک بود و حظور او در تیم شورشی اش می‌توانست شکل و فرم جدیدی به خرابکاری هایشان بدهد. Cloud هیچ علاقه ای نداشت که به گروه شورشی Barret بپیوندد اما Tifa توانست با یادآوری قولی که او سال ها پیش به Tifa داده بود او را راضی کند به گروه شورشی آنها بپیوندد. در واقع Tifa قصد داشت به این طریق Cloud را بیشتر پیش خود نگه دارد چرا که Cloud به کلی تغییر کرده بود. احساساتش رنگ باخته بود و دیگر... دیگر مثل ثابق Tifa را دوست نداشت.

    اوضاع برای Tifa وخیم تر می‌شد. دختری به نام Aerith به گروه آنها پیوسته بود. برق نگاه Cloud هنگامی که به او نگاه می‌کرد برای Tifa غیر قابل تحمل بود. اما Aerith با مرگ خود او را برای تصاحب قلب Cloud بی رغیب گذاشت. بعد از مرگ Aerith غم بزرگی در چشمان Cloud جاری بود. Tifa به تازگی از حقایق زندگی Cloud در آن پنج سال جدایی مطلع شده بود. Cloud به هیچ وجه سرباز درجه یک Shin-Ra نبود! حتی سرباز درجه دو نیز نبود. در واقع او در این سال ها به همراه دوستش Zack، همان پسر مو مشکی و نامزد Aerith، موش های آزمایشگاهی دکتر دیوانه ای به نام Hojo بودند. آن دو با کمک Zack بلاخره توانسته بودند از دست نیروهای Shin-Ra فرار کنند ولی در آخر Zack خود را به خاطر نجات جان Cloud قربانی کرده و شمشیر خود را به او داده بود. Cloud هم که در شوک این واقعه بود به سمت دهکده آمده بود تا اینکه توسط او ....

    Tifa دیگر غم و اندوه Cloud را درک می‌کرد و از او به خاطر کم توجهی به خودش ناراحت نبود. گروه شورشی آنها موفق شده بود بر Shin-Ra غلبه کرده و Sephiroth را که تصور می‌شد کشته شده ولی هنوز زنده و در پی نابودی زمین بود، شکست دهند و برای بار دیگر جهان را در آرامشی نسبی فرو برند.

    بعد از اتمام تمامی این ماجرا ها Tifa با تمام غم اندوهی که به دلیل مرگ دوستان و آشنایانش در دل داشت به آینده بسیار امیدوار بود. او فکر می‌کرد که فصل جدیدی در زندگیش آغاز شده و می‌تواند تا آخر عمر در کنار Cloud مانده و تشکیل خانواده دهد. بعد از تمامی آن ماجرا های تلخ Tifa به همراه Cloud و Barret و دیگر دوستانش به شهر فراموش شده، جایگاه ابدی جسم بیجان Aerith رفته و با او برای آخرین بار وداع گفته بودند. Tifa تصور می‌کرد که Cloud نیز مرگ Aerith و Zack را فراموش کرده و به زندگی عادی خود با او بازخواهد گشت اما Cloud هنوز خود را به خاطر مرگ آن دو نبخشیده بود.

    بعد از آرامشی نسبی که با مرگ Sephiroth و Jenova حاصل شده بود، بار دیگر مشکلات و بدبختی با شکلی جدیدتر پدیدار شده بود. بیماری Geostigma. زخم کیهانی. بیماری که بر اثر آلوده شدن بدن انسان ها با ژن های Jenova شکل می‌گرفت. با نابودی Sephiroth ژن های Jenova در آسمان شهر Midgar پراکنده شده بود و آن شهر بزرگ را که روزگاری محل زندگی هزاران زن و مرد بود به ویرانه ای متروک تبدیل کرده بود. با شیوع این بیماری مهلک کم کم تمامی بازماندگان Midgar از آن شهر مهاجرت کرده و در اطراف آن یک شهر کوچک به نام Edge تاسیس کرده بودند تا در آن زندگی جدیدی برای خود آغاز کنند.

    Tifa نیز به همراه Cloud و Barret و Marilien، دخترخوانده Barret به شهر Edge رفته بود. Tifa که در ساخت شراب های خوشمزه و ارزان قیمت تبحر خاصی داشت تصمیم گرفته بود تا به همراه دیگر دوستانش یک "بار" تاسیس کند. Tifa نام میخانه جدید خود را نیز 7 th Heaven گذاشته بود. از این اسم دیگر خوشش نمی‌آمد چون او را به یاد گذشته تلخش می‌انداخت اما به اصرار Barret پذیرفت. میخانه آن‌ها به دلیل کیفت بالا و قیمت پایین شراب هایش کم کم رونق می‌گرفت. Cloud به تازگی یک موتور به نام Fenrir خریده بود و با استفاده از آن پسته های ارسالی مردم را به مقصدشان می‌رساند. Barret برای کشف چاه نفت آنها را ترک کرده بود و او به همراه Cloud و Marilien در میخانه باقی مانده بود. به تازگی Cloud یک پسر بی‌سرپرست را به خانه آنها آورده بود. نام او Denzel بود. از نظر او همه چیز کامل بود. آنها یک خانواده کامل بودند.

    Tifa بسیار نگران شده بود. وقتی با Cloud تماس گرفته بود او گوشی را جواب نداده بود و تا چند ساعت بعد از ان نیز به خانه باز نگشته بود. Cloud زخمی و خسته بود. یک گروه سه نفره به او حمله کرده بودند. آنها به دنبال ژن های Jenova بودند! اما Cloud با آنها مبارزه می‌کرد. او نمی‌گذاشت بار دیگر ساخته هایشان توسط Sephiroth نابود شود...

    Cloud بیمار و نا امید بود اما بار دیگر توانسته بود خود را بازیابد و در مقابل Sephiroth باایستد. Cloud با نابودی Sephiroth موفق شده بود بیماری مردم را درمان کرده و امید از دست رفته خویش را بازیابد. Tifa نمی‌دانست چه اتفاقی افتاده است اما بعد از مدت ها لبخند به صورت Cloud بازگشته بود. او دیگر به خاطر Zack و Aerith ناراحت نبود، گویی توانسته بود بالاخره خود را ببخشد. Cloud دیگر مال او بود...

    شاید کمی خنده دار به نظر برسد اما یکی از چالش های اصلی شخصیت Tifa نام اوست!! اصولا اسامی اشخاص در عنوان های Final Fantasy اسم های متداول نیستند، بلکه اسامی ساختگی هستند که هیچ معنی و مفهوم خاصی را در بر ندارند. تمامی این نام‌ها هوشمندانه طوری ساخته شده اند که به حرف "ا" ختم شوند، مانند Yuna و Rinoa و Rydia و ... . در زمان انتشار FFVII تلفظ نام Tifa اصلا مطرح نبود، چرا که FFVII دارای دوبله نبوده و نام Tifa فقط در دیالوگ ها نوشته می‌شد اما با انتشار عنوان Kingdom Hearts مساله تلفظ صحیح نام Tifa مطرح شد!

    دوبلر های ژاپنی KH نام Tifa را "تفا" تلفظ می‌کردند در صورتی که دوبلر های انگلیسی به سبب شباهت آن به نام Tiffani آن را "تیفا". تا مدت ها در بین تمامی افراد این اختلاف نظر وجود داشت که تلفظ صحیح نام Tifa چیست؟ عده ای معتقد بودند از آنجایی که سازندگان FFVII ژاپنی هستند و اسم Tifa نیز با واجگاه زبانی آنها شکل گرفته، پس باید همانند آنها نیز تلفظ شود اما گروه دوم معتقد بودند که Tifa مشتق شده از Tiffani است و باید همانند آن تلفظ شود. این بحث و مجادله ها تا زمانی که سازندگان بازی رسما اعلام کردند نام Tifa برگرفته از Tiffani است و در زبان ژاپنی چون تلفظ ای بلند سخت است "تفا" تلفظ می‌شود، ادامه داشت!!

    اما جالب ترین نکته در نام گذاری نام Tifa نام خانوادگی اوست. Lockhart در عین اینکه به تنهایی هیچ لغت معنی داری نیست مشتق شده از دو کلمه Lock و Heart است. Lock و Heart در واقع اشاره به شخصیت Tifaدارند. اشاره به اینکه او تمام وقایع تلخ گذشته را در قلب خود قفل کرده است.

    "It's different from a memory locked deep within your heart"

    "این متفاوت از خاطره ایست که در قلب تو قفل شده است"

    حقیقت امر این است که در داستان و طرح اولیه FFVII شخصیت به نام Tifa اصلا وجود نداشت و تنها دختر داستان Aerith بود که قرار بود تا آخر داستان زنده مانده و در یک ساختار کاملا کلیشه های و دیزنی مانند در آخر با Cloud ازدواج کرده تا طبق معمول همیشه داستان های ملودرام و رمنس اروپایی "تا آخر عمر در کنار یکدیگر به خوبی و خوشی زندگی کنند". اما با ورود آقای Tetsuya Nomura به تیم و دخالت های مستقیم ایشان در داستان بازی ماجرا به گونه ای رقم خورد که هم اکنون شاهد آن هستیم.

    Nomura در این رابطه می‌گوید: "یک روز یکشنبه عصر زنگ زدم خونه آقای Sakaguchi و بهش گفتم، سلام، خوبی؟ چطوره Aerith رو بکشیم؟!!! گفت و گوی ما از یک گپ دوستانه به مرگ Aerith ختم شد! Saka هم که در جریان ساخت FFVI مادرش رو تو جریان یک آتش سوزی از دست داده بود و نتونسته بود تو بستر مرگ سر بالین مادرش حاظر بشه، پیشنهاد من رو پذیرفت. چون انم مثل من به خوبی درک می‌کرد که چقدر بده آدم یک عزیزی رو به طور ناگهانی از دست بده."

    در واقع این ایده Nomura که کاملا هم به جا بود باعث شکل گیری شخصیت Tifa شد. در ایده های اولیه داستان FFVII هیچ چالش و پیچش داستانی میان Cloud و Aerith وجود نداشت اما ورود Tifa به داستان باعث شکل گیری مثلث عشقی میان Aerith و Cloud و Tifa شد.

    آقای Nojima در این راستا می‌گوید: "در واقع ایده مرگ Aerith و خلق Tifaکه Nomura پیشنهاد داد خیلی جالب بود. اینجوری رابطه عشقی شخصیت ها خیلی عمیق تر شده بود و این به گیمر ها اجازه می‌داد تا خودشون ماجرای شخصیت های ما رو به دلخواه خودشون دنبال کنند. در واقع ما هدفمون این بود که دست گیمر ها رو برای تخیل باز بزاریم".

    بعد از موافقت اعضای اصلی تیم برای خلق Tifa آقای Nojima شخصیت Tifa را وارد داستان کرد، اما طرح آقای Nojima از سوی Nomura رد شد! Nomura می‌گوید: "در داستانی که آقای Nojima نوشته بودند رابطه Cloud با Tifa خیلی عمیق تر و ملموس تر بود و من به کلی با این نظر مخالف بودم. من بیشتر دلم می‌خواست رابطه ها طوری باشن که هیچ کس با قاتعیت نتونه بگه Cloud، Aerith رو بیشتر از Tifa دوست داره و بر عکس. اگه ما می‌خواستیم بگیم Sephiroth نیمه تاریک درون Cloud و Tifa نیمه روشن ان هست و Cloud باید به دنبال ان بره یکم غیر معقول می‌شد، چون اینجوری بعد انسانی Tifa کم رنگ می‌شد و Tifa رنگ و بوی یک فرشته و یا شخصیت فرا انسانی می‌گرفت که از نظر من چیز مسخره و غی قابل لمسی بود".

    به این ترتیب بود که شخصیت Tifa شکل گرفت. مرحله بعدی در طراحی کارکتر Tifa طراحی ظاهر این شخصیت بود. Nomura می‌گوید: "من بیشتر دلم می‌خواست Tifa رو طوری طراحی کنم که علاوه بر درد هایی که تو قلبش داره دختر شادابی به نظر برسه. در واقع Tifa یک شخصیت محکم هست که همیشه سعی داره به همه امید بده، به همین منظور من تصمیم گرفتم تا چشم ها و رنگ موهاش قهوه ای باشه تا معصومیت و فریبندگی تو ظاهرش معلوم باشه. گره ته موهاش رو هم به شکل دم دلفین طراحی کردم تا حس شادابی و سرزندگی درش جریان داشته باشه".

    یکی دیگ از چالش های طراحی Tifa نوع لباس پوشیدنش بود. در واقع Nomura مردد بود که Tifa را با شلوار بلند مشکی طراحی کند یا دامن کوتاه مشکی. سرانجام با موافقت آقای Kitase قرار شد که Tifa با دامن مشکی کوتاه در بازی حاضر شود.

    با کلید خوردن پروژه FFVII Adent Children طراحی مجدد Tifa نیز آغاز شد. یکی از مشکلات طراحی مجدد Tifa موهای بلند و مخصوصا گره ته آن بود، چرا که هم طراحی موهای بلند و رها از لحاظ تکنیکی سخت و طاقت فرسا بود و هم مزاحم کار انیماتور ها. از طرف دیگر گره ته موهای Tifa در زمان حاظر بسیار مسخره به نظر می‌رسید، از این رو تصمیم گرفته شد که موهای Tifa قدری کوتاه تر و بدون گره طراحی گردد.

    یکی از مشکلات دیگر طراحی Tifa لباس او بود، چرا که دامن کوتاه مشکی سابق او کمی از مد افتاده بود و ظاهر او را کمی قدیمی نشان می‌داد و از طرف دیگر نمیشد Tifa از دو سال قبل هنوز این لباس‌ها را بپوشد!! Nomura می‌گوید: "لباس‌های Rinoa رو یادتون هست؟ این طرحی بود که من برای لباس های Tifa داشتم اما متاسفانه این طرح با موتور FFVII قابل اجرا نبود. اما زمانی که تصمیم گرفتیم AC رو بسازیم من با خودم گفتم: دیگه وقتشه طرح خودم رو عملی کنم! این شد که Tifa رو با لباسی طراحی کردم که همتون رو یاد Rinoa میندازه. البته رنگ لباس های جدید Tifa مثل قبل سفید و مشکی هست تا هم شما رو یاد قدیم بندازه و هم از لحاظ رنگ بندی شبیه Sephiroth باشه. بلاخره Sephiroth نمیه تاریک و Tifa نیمه روشن Cloud هست!"
     
  2. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏30/11/11
    ارسال ها:
    15,730
    تشکر شده:
    8,311
    امتیاز دستاورد:
    113
    پاسخ : بیوگرافی برترین کرکتر های دنیای گیم

    معرفی شخصیت [h=2]Wario[/h]
    واریو، کارکتر افسانه ای بازی ویدئویی نینتندو، ساخته شده توسط Gunpei Yokoi میباشد. واریو نیز یکی دیگر از دشمنان و متضادان ماریو طراحی شده است که برای اولین بار در سال 1992 در بازی دستی Super Mario 2 : 6 Golden Coins به عنوان باس نهایی و دشمن اصلی حضور پیدا کرد. بعد از آن واریو به عنوان شخصیت اصلی و منفی آنتی هیرو ماریو در تمام سری Wario Land به شمار میرفت. صدا پیشگی وی توسط Charles Martinet انجام گرفته که وی در کارنامه خود کار صداگذاری بروی ماریو،Luigi و نیز Waluigi را داشته است. در تمام حضورهایی که واریو در کارنامه خود داشته، شخصیتی شرو،مغرور و خودخواه بوده است اما وی برای اینکه به اهداف پلید خود برسد و طمع خود را کامل تر کند، خود را فردی بی گناه و مهربان نشان میداد. صفات وی دقیقا متضاد ماریو قهرمان و مهربان است که نام آنها تنها در ابتدا (حرف اول آنها) متفاوت میباشد. جالب اینجاست بدانید که Wario برگرفته شده از یک کلمه ژاپنی با تلفظ Warui میباشد که معنی "بد" را میدهد. واریو یک تصویر اغراق سازی شده از ماریو میباشد، دارای بازوهای ماهیچجه ای بزرگ، دارای سیبیل های کلفت و پیکار جوی نق نقویی میباشد که در هنگام راه رفتن قه قهه های بی خود و خودخواهانه ای میزند. در نسخه Wario Land 2 واریو میتوانست از قدرتهای خارق العاده فیزیک بدن خود استفاده کند. مثل عبور و دوام بر آتش، پرتاب کردن و یا تخت کردن اجسام با پرش خود. همچنین در سری های Wario Land 4T Mario Kart : Double Dash و Wario Land : The Shake Dimension یک شی ارغوانی قابل تبدیل و دگرگون ور داشت و آن هم چیزی نبود جز ماشین کروکی واریو. او ماشینهای متشابهی داشت که در نسخه Mario Kart DS یک ماشین سیاه شطرنجی با لقب حیوانی (Brute) دارد. ماشین واریو در مینی گیم ها و همچنین کات سکانسهای سری Wario Ware پدیدار میشد. با توجه به محتوای یک از سریهای Mario Party میتوان دریافت که ماشین واریو به درخواست خود او از همکار و شریک موذی دیگر خود Dr.Crygor بوده است. همچنین در نسخه های Super Smash Bros. Brawl وMario Kart Wii از سری Wario Ware ، واریو یک موتور سیکیلت در اختیار خود داشت. او برای افزایش قدرت خود در اکثر سری ها با خوردن پیاز (سیر) ویژگی های خارق العاده ای پیدا میکرد. توسط خودن همین پیاز، در نسخه Super Smash Bros. Brawl با ضربه له کننده خود یعنی Wario Man، حریف را نابود خواهد کرد. در اکثر سری هایی که واریو حضور دارد، او میتواند با حرکتی که به صورت باد شکم از او خارج میشود، حریف را منفجر بکند.
    [​IMG]

    اولین حضور واریو در سری Wario Land بعنوان یک شخصیت اصلی، در Wario Land : Super Mario Land 3 اتفاق افتاد که به موجب آن یک دشمن شرور در مقابل او معرفی شد. Captain Syrup و دزدان دریایی قندی خرمایی او به عنوان حریفی قادر در مقابل واریو صف آرایی خواهند کرد (بعدها با نام دزدان سیاه دریایی قندی شناخته شدند). در این نسخه واریو، توانست دزدان دریایی کاپیتان را آشکار کند و قضیه دزدیدن مجسمه بزرگ شاهزاده خانم بسیار زیبا ساخته شده از طلای خالص ماریو را بر ملا کرد و او بدنیال آن بود. واریو، دزدیدن مجسمه طلایی شاهزاده خانم بسیار زیبا را در اولویت قرار داد، تا قبل از اینکه ماریو به آن دست یابد، آن را بدزدد. هرچند تمام تلاشهای سخت او بر باد خواهد رفت چون، مجسمه در یک قلعه ای که دور تا دورش را دیوار بلندی احاطه کرده قرار گرفته است. ماریو با هلیکوپتر و آهنربای قوی و مگنتیکی خود مجشمه را به هوا برده و با قه قهه و از رو هم چشمی از جلوی راه واریو عبور میکند. در دیگر سوی نیز، جنها به طلای فراوان واریو، که در طول بازی به موجب معاوضه قلعه بسیار بزرگ خود با آنها به دست آورده بود، دسترسی پیدا میکنند. این نسخه یکی از نسخه های این سری است که واریو جان یا همان سلامتی محدود دارد.اگر واریو تمام سلامتی های خود را از دست بدهد، بازی به پایان میرسد. همچنین این نسخه تنها نسخه بغیر از Virtual Boy Wario Land میباشد که در آن واریو با استفاده از کلاههای متعدد، قدرتهای ایپشیال و ویژه ای را بدست می آورد، کاری که متعاقبا ماریو در Super Mario 64 انجام داد. در دیگر حضور او در نسخه Virtual Boy، واریو میبایست برای عبور از غار غولپیکر که در آن دنیاهای متفاوتی وجود دارد بگذرد. همچنین او باید در این مسیر خصلت پول دوستی خود را کامل کند و در مسیر تمام پول ها را جمع آوری کند. در این نسخه بازی واریو با استفاده از ویژگی های استایل ویرچوال بوی با گیم پلی مجازی 3 بعدی، میتواند به بک گراند صحفه سفر کند و به دنیای دیگری برود. Wario Land II در مارچ 1998 برای گیم بوی عرضه شد و پس از یک سال برای گیم بوی رنگ دار جدید عرضه شد. بدانوسیله، واریو برای اولین بار در یک نسخه به صورت رنگارنگ حضور پیدا کرد. داستان بازی ادامه ای از رقابت واریو و کاپیتان Syrup می باشد. در این قسمت قضیه متفاوت بود و ایندفعه کاپیتان موفق به غارت قلعه و غنیمتهای موجود در آن که متعلق به واریو بوده، میشود. واریو نیز آنها را تعقیب کرده و پناهگاه آنها را که به جزیره آشپزباشیها بود پیدا کرده و با شکست کاپیتان و پادشاه زوبین غولپیکر، جواهرات خود را به خانه بازگرداند. برخلاف دو نسخه اول، در نسخه Wario Land II، قدرتها و مهارتهای واریو برگرفته از جاه و مقام خود بوده و وابسته به چیزی نبوده. مثلا میتوانست بروی آتش بدود و خود را شعله ور کند و هر چیزی را که در مسیرش وجود دارد بسوزاند. درعوض در این بین یک Life Meter یا همان درصد شمارنده سلامتی برای او در نظر گرفته شده است که با هر ضربه ای یا Damageی که به او وارد میشود،سکه یا کوین های خود را از دست میدهد. در هر صورت او شکست ناپذیر بوده و حتی اگر سلامتی او به پایان برسد جان خود را از دست نمیدهد مگر کوین های آن به پایان برسد که این امر موجب خشم وی و بروز طمع بیشتر شده که شما بازنده میشوید. همچنین در Wario Land II مرحله های خروجی مخفی وجود دارد که واقعا به سختی میتوان آنها را پیدا کرد. در این مراحل علاوه بر جمع آوری ثروت، باعث بهتر شدن مهارت فرد برای مقابله با باسهای پایانی است. در این نسخه 5 باس نهایی وجود دارد که برای هر کدام مهارت خاصی لازم میباشد. در نسخه Wario Land 3 که دوباره برای گیم بوی رنگی عرضه شد، واریو خود را در دنیای جعبه موسیقی زندانی میابد. او باید ابتدا مجسمه اسرار آمیز را پس از شکست قبیله و هزاران غول عجیب و غریب بیابد و سپس این دنیا را به کنترل خود درآورد. تنها وقتی که مجسمه یا همان تندیس اسرار آمیز به واریو عهد میدهد که تمام جواهرات و ثروتی را که در راه جمع آوری میکند، برایش باقی نگه میدارد و از آنها محافظت میکن،این امر توسط واریو پذیرفته شد. در این نسخه، واریو دشمنی جدید با نام Rudy the Clown دارد که بعدها در Dr. Maro 64 نمایان شد.
    [​IMG]
    در نسخه Wario Land 4 که برای گیم بوی Advance عرضه شد، او میبایست بدنبال صندوق جواهرات طلایی در جنگل بگردد. واریو تصمیم به جستجو کرده و با ماشین خود عازم سفر میشود. واریو میبایست در طول سفر 4 قطعه از جواهرات را که هر کدام توسط یک باس محافظت میشوند،بدت بیاورد تا به سراغ Golden Diva محافظ اصلی صندوق جواهرات برسد و آن را شکست بدهد و به گنجینه برسد. دیوا همان کسی است که شاهزاده شوکورا را به گربه تبدیل کرد. در این نسخه چیزی بین حالت کلاسیک نسخه اول و دو نسخه بعدی گنجانده شده است. بدین منظور یک شمارنده سلامتی برای واریو در نظر گرفته شده است که اگر همه آن را از دست بدهد، میبازد و تمام جواهرات را از دست خواهد داد که متعاقبا به ابتدای بازی باز خواد گشت. Wario World که برای ND Game Cube عرضه شد، جهشی بزرگ برای واریو به دنیای پلتفورمینگ تلقی میشود. بازی توسط دو شرکت Treasure و ND طراحی شده است. یک بازی پلتفورمینگ beat 'em up سه بعدی. در این نسخه واریو به دنبال دستبند رویایی میگردد که به موجب آن قلعه خود نابود و تمام جواهراتش به دست غولها افتاد. در طول مسیر بازی واریو با جنهایی که در جعبه ها مخفی شده اند زیاد برخورد خواهد کرد. هنگامی که واریو دستبند سیاه رویایی را نابود کند به او اموالش و قلعه ها باز میگردد، اما هر چه بیشتر اجنه را بکشد و اکسپرینس و همچنین جواهرات در طول مسیر جمع کرده باشد، قلعه های بیشتری داده میشود، اگر هم که به آن اندازه کافی نرسد یک کلبه به او تعلق میگیرد. همانند نسخه Wario Land 4 در این نسخه یک شمارنده سلامتی در نظر گرفته شده اما تاثیراتی که واریو و مهارتهای درونی از او سلب شده است. Wario : Master of Disguise بازگشتی برای این سری بوده که در 5 مارچ 2007 برای Nintendo DS منتشر شد. بازی دچار دگرگونی های متفاوتی شده بود اما باز همان روال قدیم را در دستور کار داشت. قدرتهای مسلمی به واریو اعطا شده بود. در این نسخه واریو قابلیت تغییر شکل و قیافه را به موجب چوب جادویی دارد. مثلا او قادر است به واریو کیهانی یا همان فضا نورد و یا واریو دانشمند تبدیل بشود. در این نسخه یک شمارنده سلامتی در نظر گرفته شده است اما یک سنگ جادویی نیز در اختیار واریو قرار دارد که واریو هر آرزویی را بکند برایش محقق میشود. همچنین یک کتیبه باستانی به او اعطا شده که به موجب آن کمکی برای جمع آوری اموال میکند.
     
  3. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏30/11/11
    ارسال ها:
    15,730
    تشکر شده:
    8,311
    امتیاز دستاورد:
    113
    پاسخ : بیوگرافی برترین کرکتر های دنیای گیم

    [h=2]معرفی شخصیت Vincent Valentine[/h]
    Vincent Valentine (رヴィンセント・ヴァレンタイン با تلفظ Vincento Varentain) نام یکی از شخصیت‌های مخفی هفتمین شماره از سری FF یعنی FFVII می‌باشد. وینسنت همچنین به عنوان شخصیت اصلی در بازی Dirge of Cerberus حضور داشته است.

    وینسنت با گذشته تلخ و مرموز خود جذاب و محبوب ترین Undead بازی‌های رایانه‌ای به حساب می‌رود.

    مرد با دستانی گره کرده بر روی زانوانش روی تخت نشسته بود. باز هم حجوم بی وقفه خاطرات ملالت بار سال‌های گذشته و یادآوری آن‌ها او را غمگین و درمانده کرده بود. خاطراتی دست نیافتنی و محال که از نظر او متعلق به نیمه دیگری از زندگیش بود، نیمه‌ای که احساس می‌کرد اکنون سال‌های سال با آن فاصله دارد.

    ـ چرا؟ چرا من تنها کسی هستم که باید ملامت بشه؟


    *****

    ...نزدیک بیست سالم بود که به نیرو‌های Turks پیوستم. یک گروه از محافظین درجه یک Shin-Ra که چند سال قبل از تولد من شکل گرفته بود. گفتم تولد من اما من هیچی از تولدم نمیدونم!. پدرم پروفسور Grimoire Valentine یکی از بهترین محقیقن شینرا بود که خودش رو وقف کارش کرده بود. ان قصد داشت با پیدا کردن یه سرنخی از Ancient ها یا بهتر بگم لوح مخصوص آن‌ها به مکان Promise Land دست پیدا کنه و تبدیل به "بهترین" بشه. اه که چقدر از این اسم انشنت‌ها متنفرم! از وقتی یادم هست پدرم فقط در رابطه با این نژاد لعنتی صحبت می‌کرد. پیدا کردن این لوح مخصوص شده بود رویای خواب و بیداریش. فکر کنم ان‌ها رو حتی بیشتر از من دوست داشت!


    [​IMG]
    این نژاد جذابیت‌های خاصی واسه همه محقیقن شینرا داشت چون ان‌ها رو به سمت Promise Land و جایی که توش Mako تموم نشدنی وجود داشت، هدایت می‌کرد. سران شینرا حتی از محقیقنشون هم بهتر می‌دونستن که تا ابد نمی‌تونن با راکتورهاشون از زمین ماکو استخراج کنن چون در هر صورت بالاخره یک روزی این ماکو تموم می‌شد و شینرا رو هم از اوج به پایین می‌کشوند. خوب یادمه که پدرم تو اندکی اوقاتی که با من می‌گذروند همش در رابطه با ان لوح صحبت می‌کرد. همش می‌گفت مطمئن هست که Ancient ها راز رسیدن به سرزمین موعودشون رو بعد از "بحران اصلی" توی یک لوح حفظ کردن. البته ان اشتباه می‌کرد چون ان Ancient های لعنتی تصمیم گرفته بودن به جای آدرس سرزمین موعودشون چیز هولناک تری از خودشون به یادگار بزارن!

    کودکی من محصور شده بود به آزمایشگاه های شینرا، راکتور های شینرا، کمپ های شینرا و هر چیزی که بالاخره یه جوری به شنیرا وصل می‌شد! واسه همین هم بود که به نیروهای Turks پیوستم چون هم می‌تونستم نیازهام رو ارضا کنم و هم به بهانه های مختلف از شینرا خارج بشم.

    همون وقت ها بود که پدرم بالاخره به آرزوش رسید و تونست به لوح مخصوص Ancient ها دست پیدا کنه اما افسوس که سرنوشت بهش اجازه نداد بیشتر زنده بمونه و کشف خودش رو کامل کنه. پدرم ان لوح مخصوص رو از بقایای نسل منقرض شده Cetra ها پیدا کرد، البته باید بگم که با دیدن لوح خیلی سرخورده شد، چون توی ان لوح هیچ نشانه‌ای از "سرزمین موعود" نبود. ان لوح فقط در مورد دو هیولای خطرناک به نام های Omega و Chaos خبر می‌داد که اگه با هم ترکیب می‌شدن می‌تونستن کل دنیا رو نابود کنن! البته پدرم امیدش رو از دست نداد و همچنان اصرار کرد که راز رسیدن به "سرزمین موعود" توی ان لوح نهفته شده! واسه همین شینرا هم هر امکاناتی رو که می‌خواست در اختیارش قرار داد تا به تحقیقاتش ادامه بده.

    پدرم با تلاش زیادی که کرد تونست با کمک یکی از دستیارهاش به یک مکان مخفی که بر طبق گفته ها، هیولای Chaos از داخل ان بلند می‌شد، دست پیدا کنه. البته ان تو خبری از Chaos نبود اما در عوض یه چیز ارزشمندتری توش بود. Protomateria. ماده بنیادی نیرومندی که بعدها به بهترین سلاح شینرا واسه پرورش سربازهاش تبدیل شد. متاسفانه پدرم هیچ وقت نتونست کشف های پی در پیش رو کامل کنه، چون بالاخره آزمایش‌های فوق خطرناکش ان رو به کشتن داد! من ان زمان ها واسه انجام ماموریتی برای شینرا از پدرم خداحافظی کرده بودم و پیشش نبودم، واسه همین بعد از مرگش پیشش رسیدم. پدرم وقتی داشت روی ماده سیاهی به نام G Substance تحقیق می‌کرد بر اثر تماس با ان ماده مرگ آور مجروح و چند روز بعدش کشته شد.

    این حادثه تلخ تاثیری بدی روی من گذاشت و منو گوشه گیر تر از قبل کرد. درست همین وقت بود که Lucresia وارد زندگیم شد. یک محقق جوان و جذاب که من هم محافظ شخصیش بودم و هم دوستش داشتم. لوکرسیا خیلی زود خاطره تلخ مرگ پدرم رو از ذهنم بیرون کرد و خودش جای ان رو گرفت. من با اینکه خیلی دوستش داشتم اما به هیچ وجه جرات نداشتم باهاش حرف بزنم چون هر وقت منو می‌دید حالت چهرش تغییر می کرد و صورتش رنگ پریده تز از قبل می‌شد. یک جور حس گناه توی صورتش بود که با دیدن من شدت می‌گرفت. یک روز بالاخره ترس هام رو کنار گذاشتم و سعی کردم حرف دلم رو باهاش بزنم اما ان انقدر از بودن با من واهمه داشت که بیشتر از چند ثانیه در حظور من نمی‌موند. آخر سر هم فکر کنم اصلا نفهمید که من اونو دوست داشتم!

    در هر صورت لوکرسیا به من توجهی نشون نداد و در عوض من یک محقق دیگه از شینرا رو که اسمش Hojo بود انتخاب و باهاش ازدواج کرد. ازدواج شومی که حاصلش تبدیل به موجود پلیدی به اسم Sephiroth شد!! وقتی لوکرسیا با هوجو ازدواج کرد من تازه فهمیدم که لوکرسیا چرا با دیدن من اینقدر معذب می‌شد! ان همون دستیار جوانی بود که با پدرم کار می‌کرد و بر اثر اشتباه لوکرسیا بود که پدرم با ماده G آلوده و کشته شد! لوکرسیا به خاطر مرگ پدرم خودش رو مقصر می‌دونست، واسه همین هم از من دوری می‌کرد. لوکرسیا در این مورد که خودش رو به خاطر مرگ پدرم مقصر می‌دونست کاملا حق داشت چون حماقت محض ان باعث مرگ پدرم شده بود اما در مورد برخورد من با این قضیه کاملا اشتباه می کرد!! این جور مساول بخشی از زندگی هر دانشمندی هست و در هر صورت منم عاشق ان بودم...

    پروفسور هوجو یک دیوانه محض بود! همون وقت هم میدونستم که هوجو دیوونه قدرته اما نه تا این اندازه که به پسر خودشم رحم نکنه! هوجو که معلوم نبود اصلا چی تو کلشه DNA های یک موجود پلید رو به بدن جنین داخل شکم لوکرسیا تزریق کرده بود! شاید با این کارش باعث مرگ لوکرسیا می‌شد؟ من هنوز لوکرسیا رو دوست داشتم و احمق هم بودم واسه همین با هوجو درگیر شدم اما ان به من تیر اتدازی کرد و...

    ...و من مردم....

    ...اما باز زنده شدم! هوجو منو به یک موش آزمایشگاهی تبدیل کرد و با استفاده از کشفیات جدیدش تونست منو بار دیگه به زندگی برگردونه، اما زندگی که من هیچ وقت نه اونو می‌خواستم و نه آرزوش رو داشتم. اما لوکرسیا از این آزمایش وحشتناک شوهر دیوانش باخبر شد و سعی کرد منو نجات بده، شاید می‌خواست مرگ پدرم رو تلافی کرده باشه اما فقط باعث زجر دیدن بیشتر من شد. ان منو با ژن های Chaos آلوده کرد و باعث شد به یک هیولا تمام عیار تبدیل بشم. هیولایی که در مواقع خشم و عصبانیتم از درون من آزاد می‌شد و منو به یک آدم کش درجه یک تبدیل می‌کرد! بعدش Protomateria ای که به همراه پدرم کشف کرده بود رو به من منتقل کرد و باعث ثبات نیروی Chaos تو بدنم شد.

    من از مرگ فرار کرده بودم و بار دیگه به زندگی برگشته بودم. زندگی جاودانه که بر اثر تماس با Protomateria بدست می‌امد اما من این زندگی رو نمی‌خواستم. مرگ بهتر از ان بود...واسه همین با امید به مرگ، مرگی که هیچ وقت سراغم نمیاد، به عمارت شینرا توی Nibelheim رفتم و توی یک تابوت مخفی به خواب رفتم....

    در تمام این سال‌ها که جسمم به خواب رفته بود مرگ به سراغم نیومد و زنده سلامت باقی موندم تا اینکه دوباره بیدار شدم. درست همونجایی که خوابیده بودم. یک پسر جوون به اسم Cloud Strife به همراه چند نفر از دوستانش منو از خواب بیدار کردن. بیداری دوباره و مطلع شدن از جریاناتی که در این سال‌هایی که من به خواب رفته بودم اتفاق افتاده بود اصلا خوش آیند نبود. وضع به کلی فرق کرده بود، شینرا فاسد تر از گذشته شده بود و سایه خطری که دنیا رو تحدید می‌کرد سنگین تر.

    بچه لوکرسیا و هوجو بدنیا امده بود و همونطور که من حدس میزدم به یک شر مطلق تبدیل شده بود. موجود آزمایشگاهی که محصول آزمایش های هوجو بود. شینرا هم قدرت سابقش رو از دست داده بود و الان در حراس حمله سفیروث بود چون سفیروث قصد داشت با احظار یک شهاب سنگ کل زمین رو نابود کنه!! از همه بدتر هم لوکرسیا مرده بود، انم مثل پدرم موقع آزمایش هاش مرد.

    ان پسره Cloud و دوستانش میخواستن جلوی سفیروث و شینرا رو بگیرن چون هر کدوم به طریقی داشتن زمین رو نابود میکردن، سفیروث با احظار شهاب سنگش و شینرا هم با استخراج بیش از اندازه ماکو!. من خودم رو به نوعی مسوول این اتفاق ها میدونستم چون اگه انقدر ضعف نشون نمی‌دادم و ... شاید اصلا نمی‌ذاشتم که همچین اتفاق هایی بیفته. در هر صورت منم به ان‌ها پیوستم و فعالیت های خودم رو علیه سفیروث و شینرا آغاز کردم. کار سختی بود اما بالاخره با فداکاری یک دختر به اسم Aerith تونستیم جلوی سفیروث رو بگیریم.

    بعد از رفتن سفیروث اوضاع Midgar هنوز هم بهم ریخته بود، بقایای شهاب سنگ Meteor با رنگ سرخی توی آسمون دیده می‌شد. من و Yuffie داوطلب شده بودیم تا به پاکسازی میدگار از کثافت های شینرا کمک کنیم. کل ساختمون شینرا رو گشته بودیم اما من به یوفی گفتم که بازم "تصفیه خانه‌های ماکو" شینرا رو چک کنه، من دنبال هوجو بودم و می‌خواستم هر جور که شده پیداش کنم و اگه دیر نشده بود بکشمش! یوفی بعد از اسکن کل ساختمون به من گفت که هنوز یک موجود زنده توی ساختمون هست، من دیگه معطل نکردم و سریع به محلی که یوفی گفت رفتم...مردی که این زندگی رو به من داده بود، کسی که عشقم رو ازم دزدیده بود، جلوی روم با دستانی باز روی میزش افتاده بود. با تمام نفرت تفنگم رو به سمتش نشونه گرفتم اما در همون لحظه آزمایشگاه به همراه هوجو منفجر شد. من تنها کاری که تونستم بکنم این بود که از انجا فرار کنم.

    سفیروث مرد، شهاب سنگشم نابود شد اما اتفاق هولناک تری در انتظار زمین بود. بعد از متلاشی شدن شهاب سنگ Meteor ژن های Jenova توی هوا پخش شد و با ورودش به جسم انسان ها یک بیماری جدید و مرگ آور رو بوجود آورد. بیماری "زخم کیهانی". این اسمی بود که مردم روش گذاشته بودن چون هر چی باشه همه این مصیبت هارو Jenova از یک سیاره دیگه با خودش آورده بود.

    دو سال از شروع این دردسر جدید می‌گذشت، من دیگه جایی واسه موندن نداشتم. کاری هم واسه درمان این بیماری نمیتونستم بکنم. همه این دردسر ها با ورود Jenova به زمین شروع شده بود. اسم جایی که Jenova توش با زمین برخورد کرده بود رو مردم از گذشته "آتشفشان شمالی" گذاشته بودن. همونجا هم بود که با سفیروث مبارزه کردیم و شکستش دادیم. پس بهتر بود من یک بار دیگه به همون منطقه می‌رفتم، شاید می‌تونستم انجا چیزی پیدا کنم که بشه باهاش بیماری "زخم کیهانی" رو درمان کرد. از طرف دیگه یک حس خیلی بدی نسبت به انجا داشتم، به نظر می‌رسید سفیروث دوباره داره از انجا بیرون می‌یاد!!

    وقتی انجا رسیدم فهمیدم تمام حدس هام درست بود! بقایای یک درگیری مسلحانه که به تازگی رخ داده بود قشنگ به چشم می‌خورد، اما از همه مهم تر بدن بی‌جون Tsung و Elena، دو تن از اعضای نیروهای Turks، بود که بی‌هوش روی زمین افتاده بود. جفتشون به شدت زخمی شده بودن، اگه یه زره دیر تر رسیده بودم حتما کشته می‌شدن. در هر صورت من جفتشون رو از انجا بیرون آوردم و جونشون رو نجات دادم. حالا واسه گرفتن اطلاعات و یا به خاطر اینکه خودمم یک روزی عضو همین گروه بودم...

    اخبار انها از اتفاقی که واسشون افتاده بود شوم تر بود، تی‌سونگ و النا به همراه بقیه اعضا گروهشون به ان منطقه رفته بودن تا آخرین باقی مونده های ژن های Jenova رو بردارن، اما توسط یک گروهی که همونجا از تو "جریان زندگی" بیرون امده بودن مورد حمله قرار گرفته بودن. یک گروه سه نفره چپ دست با موهای نقره، یعنی دقیقا همون مشخصاتی که سفیروث داشت! پس حدث های من اشتباه نبود، باید هرچه زودتر کلود و بقیه اعضا گروه قدیمیمون رو پیدا می‌کردم...

    کلود رو توی Forgotten City پیدا کردم. داشت با همون گروه سه نفره مبارزه می‌کرد و اگه یک زره دیر تر رسیده بودم توسط رییسشون Kadaj کشته شده بود. کلود توسط گروه Turks از ماجرا با خبر شده بود و قبول کرده بود که به ان‌ها و در واقع به همه کمک کنه، واسه همین هم برای نجات جون بچه هایی که کاداج دزدیده بود به "شهر فراموش شده" امده بود. صحبت کردن با کلود اصلا به من آرامش نمی‌داد چون هم فهمیدم که کلود هم دچار بیماری شده و هم اینکه به شدت امیدش رو از دست داده. البته باید بگم که تونستم متقاعدش کنم که باید با این گروه به طور جدی مقابله کرد چون در غیر این صورت خطر جدی تر یعنی خود سفیروث وارد عمل می‌شه.

    هر چند ما برای مقابله با کاداج و افرادش تقریبا به موقع اقدام کردیم اما حماقت Rufus، رییس فعلی شینرا و گروه Turks باعث شد تا ژن ها Jenova که ان‌ها از آتش فشان شمالی بدست اورده بودن به دست کاداج بیفته و با تزریق ان به خودش شرایط رو واسه تسخیر بدنش توسط سفیروث مهیا کنه. سفیروث بار دیگه به قدرت رسید اما کلود بازم باهاش مبارزه کرد و شکستش داد. بعد مرگ سفیروث زمین با کمک جریان زندگی بار دیگه به کمک فرزندانش امد و با مقابله با نیروی بیگانه بیماری زخم کیهانی رو درمان کرد. کار من دیگه تموم شده بود...

    *****

    Vincent درون غاری که ورودی آن توسط یک آبشار بلند پوشیده شده بود، با حالتی در مانده بر روی زمین نشسته بود. درون غار پوشیده از کریستال های سبز رنگی بود که در فضای تیره غار به زیبایی می‌درخشیدند.

    ـ بازم... بازم ما همدیگه رو ملاقات کردیم. لوکرسیا!!

    روح لوکرسیا درون بزرگترین کریستال که در مرکز غار و در وسط یک یک حوزچه کوچک قرار گرفته بود، خاموش و درخشان آرمیده بود. صدایی محو از اعماق کریستال سبز رنگ به گوش می‌رسید:

    ـ وینسنت. من متاسفم...
     
  4. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏30/11/11
    ارسال ها:
    15,730
    تشکر شده:
    8,311
    امتیاز دستاورد:
    113
    پاسخ : بیوگرافی برترین کرکتر های دنیای گیم

    [h=2]معرفی شخصیت Mileena[/h]
    Mileena اولین شخصیت منفی زن سری Mortal Kombat است که با شماره دوم این سری به گیمرها و طرفداران این سری معرفی شد. میلینا یکی از محبوب‌ترین شخصیت‌های سری MK است که تاکنون در اکثر قسمت های این سری حضور فعالی داشته است.

    Mileena اولین شخصیت منفی زن سری Mortal Kombat است که با شماره دوم این سری به گیمرها و طرفداران این سری معرفی شد. میلینا یکی از محبوب‌ترین شخصیت‌های سری MK است که تاکنون در اکثر قسمت های این سری حضور فعالی داشته است.

    میلینا علاوه بر سری MK در مجموعه سریال تلوزیونی Mortal Kombat Conquest و فیلم سینمایی Mortal Kombat Annihilation با بازی Dana Hee نیز حضور داشته است.

    میلینا همچنین با سری کمیک های Malibu (این سری کمیک در غرب با نام Prince of Pain منتشر شد) که در سال 1995 منتشر می‌شد به دنیای کتاب‌های مصور راه یافت. البته با توجه به اینکه این سری کمیک‌ها به داستان اصلی MK وفادار نبودند (Non-Canon) مورد توجه طرفداران مجموعه قرار نگرفت.

    هنوز هم فکر کردن به گذشته پوچ و خالیم برام ناراحت کنندس. یه موجود ترسناک، زاده جادو و تنها وسیله‌ای برای به قدرت رسوندن یک احمق شیطان صفت به اسم Shao Kahn! داستان زندگی من از به قدرت رسیدن کان شروع میشه، وقتی که ان تونست قدرت سرزمین Edenia رو بدست بگیره...

    کان که همیشه تشنه قدرت بود و می‌خواست فرمانروای کل دنیا بشه با کمک نیروهای خودش به سرزمین ادنیا حمله کرد. ادنیا هیچ شانسی در مقابل کان و نیروهای تحت اختیار اون نداشت، واسه همین به سرعت سقوط کرد و دست کان افتاد. کان بعد از بدست گرفتن کنترل ادنیا با کشتن امپراتور ادنیا به آرزوی دیرینه خودش یعنی ترکیب ادنیا با Outworld جامع عمل پوشوند و به عنوان حاکم متلق این دو دنیا به تخت نشست.

    کان به آرزوی دیرینه خودش رسیده بود، حاکم کل دنیا شده بود اما هنوز یه چیزی کم داشت. ان تنها بود! هیچ کس رو نداشت که واقعا بتونه بهش اعتماد کنه و بعد از خودش به عنوان حاکم سرزمین‌هاش سر جای خودش بزاره، واسه همین وقتی داشت پادشاه ادنیا رو می‌کشت دخترش Kitana رو با خودش برد و بزرگش کرد. کیتانا قرار بود زیر نظر کان بزرگ و به یکی از نیروهای برجسته کان تبدیل بشه، یک محافظ شخصی برجسته و قابل اعتماد. اگرچه کیتانا به شدت به کان وفادار بود اما کان ته دلش از کیتانا خیلی می‌ترسید. حقم داشت چون خودش خانواده کیتانا رو کشته بود و اگه روزی کیتانا از گذشته شوم خودش مطلع می‌شد در مقابل ان می‌ایستاد. هر چی باشه ان شاهزاده سرزمین ادنیا و بعد مرگ پدرش ملکه انجا بود...

    کان می‌دونست که کیتانا جنگجوی بسیار نیرومند و ماهری خواهد شد و در صورتی که مقابل خودش قرار بگیره میتونه مشکلات بزرگی واسش درست ‌کنه واسه همین تصمیم گرفت هیچ وقت همچین فرصتی به ان نده. کان می‌خواست یک محافط مخصوص واسه کیتانا ترتیب بده تا همیشه مطمئن باشه که کیتانا هیچی از گذشتش نخواهد فهمید و همیشه به ان وفادار میمونه اما کان با زیبایی هرچه تمام مهارت خودش در حماقت رو به نمایش در می‌آورد...

    کان قصد داشت یک محافظ خیلی خوب و قابل اطمینان برای کیتانا ترتیب بده، یک Clone ای از ان تا به عنوان خواهر کیتانا همیشه کنارش باشه و از ان مراقبت کنه. کان خودش قدرت ساخت همچین موجودی رو نداشت، واسه همین از دوست عزیز جادوگرش Shang Tsung خواست تا نقشه اش رو عملی کنه. شنگ سونگ هم با ترکیب ماهیت وجودی کیتانا با Tarkatan های کثافت منو خلق کرد، یک کپی بی‌نقص از کیتانا منتها با یک فرق اساسی که باعث تشخیص دادن من از کیتانا می‌شد. من از لحاظ قد، وزن و اندازه کاملا شبیه کیتانا بودم. فرم صورتم هم شبیه ان بود، حتی چشم‌های زیبای ان رو هم به ارث برده بودم اما تو صورت من چیزی وجود داشت که چهره منو بر خلاف کیتانا وحشت انگیز می‌کرد. دهن و لب هام...دهن من اصلا شبیه به کیتانا نبود، شبیه به هیچ انسان دیگه‌ای هم نبود. دهن و دندون‌های بلند و وحشتناک من چهره زیبای من رو خراب کرده و شبیه به Tarkatan کرده بود. اما من تصمیم نداشتم فک وحشتناکم رو به کسی نشون بدم، واسه همین برای همیشه روی ان رو با پارچه ای بستم و از دید بقیه پنهان کردم...

    من و کیتانا به عنوان دو تا خواهر کنار هم بزرگ شدیم و من همیشه تو این مدت مواظب کیتانا بودم. من و کیتانا آدم‌کش‌های مخصوص کان بودیم. من از کیتانا متنفر بودم چون اگه ان نبود من اصلا همچین زندگی رو شروع نمی کردم. چیزی که بیشتر از همه منو رنج می‌داد این بود که همیشه این من بودم که همه کارها را انجام می‌دادم و مراقب کیتانا بودم اما این کیتانا بود که مورد لطف کان قرار می‌گرفت. از کان هم بدم میومد چرا که هیچ وقت منو دوست نداشت. همون وقت‌ها بود که با تارکاتان دیگه به اسم Baraka آشنا شدم. ما به طور مخفیانه با هم بودیم. باید کار مهمی رو با هم انجام می‌دادیم...

    کان هرکاری می‌تونست کرد تا کیتانا رو از گذشتش دور نگه داره اما بالاخره کیتانا از ماجرای کشته شدن خانوادش توسط کان مطلع شد. رفتار کیتانا بعد از شنیدن این حقایق بسیار باور نکردنی بود چرا که اصلا هیچ واکنشی نسبت به ان انجام نداده و کماکان به کان وفادار بود. این رفتار کیتانا همه افراد حتی کان رو متعجب کرده بود. کان فکر می‌کرد که کیتانا دیگه به طور مطلق تحت اختیار ان هست و بهش وفادار می‌مونه اما من از درون کیتانا خبر داشتم. ان از کان و شاید حتی من متنفر شده بود، منتها با نقش بازی کردن در مقابل کان منتظر فرصتی بود تا تو یک فرصت مناسب انتقام خودش رو از کان بگیره. ان فقط منتظر یک فرصت بود...

    با اینکه کیتانا سعی می‌کرد خیلی خوب در مقابل کان و من نقش بازی کنه اما همه احساساتش رو نمی‌تونست مخفی کنه، واسه همین هم کان به ان و حتی من که محافظش بودم شک کرد. البته کان خیلی دیر اقدام کرده بود چرا که کیتانا در خفی با جنگجویان دنیای پست، زمین، متحد شده بود و در نهایت هم علیه کان دست به شورش زد. این اتفاق فرصت خوبی واسه من بود تا برای همیشه از شر کیتانا راحت بشم، واسه همین با کیتانا وارد مبارزه شدم اما ان فاحشه پلید منو کشت. اتفاق دردناکی بود اما من قسم خوردم که انتقام خودم رو از کیتانا بگیرم. ان باید تاوان کاری که کرده بود رو می‌پرداخت...

    جسمم رو از دست داده بودم اما هنوز جوهره وجودم زنده بود. از دنیای برتر به زمین و دنیای پست نزول کرده بودم اما هنوز نمرده بودم. مدتی بدون ماهیت و هویت بودم تا اینکه جسمم توسط یکی از خدایان به نام Shinnok در دوزخ Netherealm دوباره شکل گرفت. تمام وجود من در دوزخ در اختیار شیننوک بود. از طرف دیگه کان که یک جنگ بزرگ رو با جنگ جویان زمین به راه انداخته بود خیلی بیشتر از قبل به کمک من احتیاج پیدا کرده بود، واسه همین در تلاش بود تا هرطور که شده منو به دنیا برگردونه. این وسط طمع شیننوک برای مطلع شدن از وقایعی که تحت رهبری خدای محافظ زمین، Raiden، اتفاق می‌افتاد باعث شد تا من یکبار دیگه فرصت بازگشت به دنیا رو بدست بیارم.

    من یه بار دیگه به دنیا برگشتم اما کان احمق در مقابل جنگ جویان زمین شکست خورد و باعث شد تا من بازم به Netherealm برگردم. با شکست کان شیننوک تصمیم گرفته بود تا به ادنیا حمله کرده و کنترل انجا رو در احتیار خودش دربیاره. منم که در انتظار فرا رسیدن لحظه انتقام بودم به همراه نیروهای شیننوک به ادنیا حمله کردم. پس از حمله به ادنیا بالاخره ان اتفاقیکه منتظرش بودم افتاد اما افسوس که من... . کیتانا توی چنگ نیروهای ما گیرافتاده بود و من می‌تونستم ان رو به راحتی بکشم اما اینکارو نکردم! نمی‌دونم شاید دلم براش سوخت یا شاید هم می‌خواستم بهش نشون بدم من از ان برترم. در هر صورت من به ان کمک کردم تا از دست نیروهای شیننوک فرار کنه و جونش رو نجات دادم. متاسفانه ما تو ان جنگ شکست خوردیم و شیننوک هم فرار کرد. ان موقع بود که من بازم با کیتانا روبرو شدم. ان منو نکشت، شاید فکر می‌کرد که روزی ممکنه به فرم انسان های خوب مثل خودش در بیام!! واسه همین منو تو یکی از سلول های مخفی ادنیا زندانی کرد. زندانی که سال‌های سال منو تو خودش حبس کرده بود...

    اصلا نمی‌خوام در رابطه با ان سال ها فکر کنم چرا که فکر کردن به ان سال ها و یادآوری خاطرات ملالت آور و بی‌پایان سیاهچاله‌های ادنیا تنها باعث میشه نفرتم از کیتانا بیشتر بشه. فقط می‌تونم یک جمله بگم: نفرت انگیز! دیگه از آزاد شدن دوباره خودم ناامید شده بودم که یک دفعه دوست قدیمیم Baraka سر رسید و منو از زندان آزاد کرد. خیلی متعجب شده بودم، آخه هیچ راهی وجود نداشت که باراکا مخفیانه به ادنیا بیاد و منو نجات بده، آخه راستش ان اصلا عرضه همچین کاری رو هم نداشت! بعد از بیرون امدن از زندان و صحبت با باراکا فهمیدم که درست فکر می‌کردم! پادشاه اژدهایان، Onaga، به ادنیا حمله کرده بود و باراکا هم که با نیروهای اناگا به ادنیا امده بود به سراغ من امده بود و ...

    من بعد از آزاد شدن از زندان خودم به نیروهای اناگا پیوستم. اناگا واسه من یک ماموریت ویژه داشت و منم خیلی خوشحال بودم ان رو به پایان برسونم! اناگا می‌خواست من خودم رو به شکل کیتانا دربیارم و به این ترتیب نیروهای تحت اختیار کیتانا رو تا زمانی که اناگا تجدید قوا می‌کنه معتل کنم. گول زدن نیروهای کیتانا کار راحتی بود چون من خیلی شبیه کیتانا بودم و ان‌ها هم احمق تر از انی بودن که بفهمن من شاهزاده سرزمینشون نیستم!

    همه چیز داشت به خوبی پیش می‌رفت که فهمیدم کان دوباره موی دماغ شده و می‌خواد به ادنیا حمله کنه. البته من این دفعه کاملا آماده بودم، چرا که نیروهای سرزمین ادنیا تحت کنترل من بودن. خیلی راحت به ان‌ها قبولوندم که "به خاطر صلح" هم که شده باید با نیروهای کان بجنگن. به همین ترتیب خیلی راحت جلوی حمله نیروهای کان به ادنیا رو گرفتم. من به راحتی داشتم بازی خودم رو ادامه می‌دادم. البته من فقط قصد نداشتم با نیروهای ادنیا اناگا رو به قدرت برسونم، من می‌خواستم افراد کیتانا رو انقدر تغییر بدم که دیگه حتی با دونستن هویت واقعیم هم ازم اطاعت کنن. من برنامه های خودم رو داشتم...

    درست درحالی که همه چیز داشت به خوبی پیش می‌رفت و کنترل Outworld هم در اختیار من قرار گرفته بود کان با متحدین همشگیش، شنگ سونگ و Goro، شاهزاده چهار دست سرزمین Shokan، به Outworld حمله کردن تا کنترل انجا رو دوباره در اختیار خودش بگیره. خبر وحشتناکی بود! من اولش از ترس توی اتاق مخصوص امپراتور قایم شدم و در ورودی رو طوری جادو کردم تا در مقابل کان باز نشه اما کان و متحدینش خیلی راحت مقاومت رو شکستن و وارد تالار شدن. کان رودروی من ایستاده بود. فکر کردم دیگه کارم تمومه اما چند دروغ ساده جونم رو نجات داد. من به کان گفتم که به خونه خوش امده و من فقط قصد داشتم کیتانا رو از دور خارج کنم و ازاین حرف ها، آخرشم خودم رو به کان تسلیم کردم.

    کان هم حرف منو قبول کرد و منو بخشید. اون بعد از به قدرت رسیدن دوباره به من دستور داد که برم و Shujinko احمق رو که "نشان مخصوص" رو به اناگا داده و باعث به قدرت رسیدن ان شده بود رو دستگیر کنم و پیش ان ببرم. کار سختی بود چونکه شوجینکو احمق که می‌دونست چه گندی بالا آورده خودش رو از چشم همه قایم کرده بود اما من تونستم با یک نامه تقلبی ان رو از مخفی گاهش بیرون بکشم و به قصر امپراتور بیارم. شوجینکو احمق حتما وقتی وارد تالار شد خیلی قافلگیر شده بود چون به جای دیدن من به عنوان امپراتور با کان روبرو شد! من از این موقعیت استفاده کردم و بعد از یک مبارزه سخت انو شکست دادم و به کان تحویل دادم.

    تحویل شوجینکو به کان باعث شد تا خیلی زود تبدیل به برگ برنده کان بشم، همون چیزی که ان اول‌ها آرزوش رو داشتم اما من دیگه دوست نداشتم نوکر کان باقی بمونم. من برای رسیدن به هدف اصلیم وارد مبارزه با Blaze شدم. مبارزه خیلی سختی بود اما من آخرش موفق شدم بلیز رو شکست بدم. وقتی بلیز به خاک افتاد و آتش جهنمیش خاموش شد اتفاق عجیبی واسه من افتاد. جسم کیتانا جلوی روم ظاهر شد و برای چند لحظه با من ترکیب شد. وقتی کیتانا دوباره از درون من خارج شد یهو ناپدید شد و بالاخره ان اتفاقی که سال های منتظرش بودم افتاد. نفرین تارکاتان ها از روی صورت من برداشته شد و من زیبا شدم! زیبای زیبا! حتی خوشگل تر از کیتانا.

    الان من دیگه میتونم به راحتی از شر دندونهای وحشتناک تارکاتان ها راحت بشم. حکومت به ادنیا هم برام راحت تر شده چون که دیگه شکل موجودات وحشی نیستم و مردم ادنیا هم به راحتی منو به عنوان شاهزاده ادنیا پذیرفتن. از همه مهم تر و بهتر هم این هست که انتقامم رو هم از کیتانا گرفتم. کیتانا الان توی سیاهچاله های من زندانی هست و به نظر می‌رسه مدت هاست که دیونه شده!
    من الان میلینا، شاهزاده زیبا روی ادنیا هستم...
     
  5. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏30/11/11
    ارسال ها:
    15,730
    تشکر شده:
    8,311
    امتیاز دستاورد:
    113
    پاسخ : بیوگرافی برترین کرکتر های دنیای گیم

    سونیک می‌چرخد!

    آه! اکنون سال های سال از زمانی که Sonic، این خارپشت دوست داشتنی ما، زمین و زمان را با سرعت مافوق صوت خود زیر پا گذاشته و به کابوسی برای Nintendo و بلای جان Mario سیبیلو تبدیل شده بود، گذشته است و قهرمان آبی رنگ ما نیز خسته تر از همیشه به نظر می‌رسد، اما با همه این اوصاف Sonic، این قهرمان کوچک زمان کوچکی ما، شخصیتی است که هیچگاه از ذهن، قلب و روح ما خارج نخواهد شد. بدون شک همگی شما خاطرات کوچک و درشت بسیار شیرینی با این خارپشت آبی رنگ داشته و هنوز هم لحظه لذت بخش دیدن Sonic در Green Hill را با تمام جزییات به خاطر دارید. اگر چه این روزها Sega با عرضه پشت سر هم بازی های ضعیف و درجه 2 و3 تحت عنوان Sonic عملا Sonic را به یک مرده متحرک تبدیل کرده است، اما همه اینها چیزی از ارزش های Sonic کم نخواهد کرد و Sonic برای ما همان Sonic ای است که در دوران کودکی به یاد داشته و شبها به شوق رسیدن صبحی دوباره و بازی کردن چندین و چند باره آن، سر بر بالش می‌گذاشتیم.


    شرکت Sega به تازگی کنسول 32 بیتی خود Mega Drive را روانه بازار کرده بود اما علارغم اینکه حدود دو سال زودتر از Nintendo اقدام کرده و در این دو سال نیز به خوبی از غیبت کنسول 32 بیتی Nintendo یعینی SNES استفاده کرده و Install Base نسبتا وسیعی برای خود فراهم آورده بود، به خوبی می‌دانست که با انتشار کنسول بعدی Nintendo و عرضه بازی هایی همانند Super Mario Bros به راحتی بازار خود را از دست خواهد داد. مسوولین Sega بهتر از هر کس دیگری می‌دانستند که تنها راه مقابله با Nintendo و هیولای آنها Mario خلق یک بازی و شخصیت جدید است که نقش میکی ماوس دیزنی را برای آنها بازی کند، از این رو Sega با اختصاص دادن بودجه ای هنگفت شروع به ساخت بازی جدید خود کرد (البته این اولین تلاش Sega برای خلق یک شخصیت محبوب نبود، چرا که قبلا بازی Alex Kid نیز به منظور رقابت با بازی Mario Bros برای کنسول Master System ساخته شده بود، اما به کلی در مقابل این بازی شکست خورده بود).

    در واقع Sega که از اهمیت این بازی برای موفقیت کنسول هایش به خوبی آگاه بود، کار ساخت بازی جدید خود را بر عهده بهترین استدیو اش یعنی استدیو AM8 (این استدیو بعدا نام خود را به Team Sonic تغییر داد) گذاشته بود. استدیو ای که در آن زمان جمعی از ستارگان نظیر آقای Naoto Oshima (خالق شاهکاری به نام NIGHTS in to Dream که بعد ها Sega را ترک کرده و استدیو بازی سازی خود Artoon را پایه گذاری کرد و در ساخت عناوینی چون Blinx و Pinobee و Blue Dragon نقش عمده ای ایفا کرد) طراح شخصیت که تقریبا خلق همه شخصیت ها به عهده ایشان بود، آقای Hirokazu Yauhara (که بعد ها برای ساخت بازی Jak & Dexter به شرکت Naughty Dog پیوست) طراح مراحل بازی و در آخر آقای Yuji Naka (جالب است بدانید که Naka، فردی که طعم شیرین پیروزی و طعم تلخ شکست را تا مدت ها به Sega و Nintendo چشاند! در ابتدا برای شروع کار به شرکت Namco رفت، اما این شرکت Naka را به دلیل اینکه تحصیلات دانشگاهی نداشت نپذیرفت!. به نظر می‌رسد آن روز، روز بدشانسی Namco بود!)، طراح ارشد و برنامه نویس بازی، در آن حظور داشتند.

    اگرچه Mario شخصیت بی نهایت محبوبی بود اما سرعت پایین آن و اندکی پخمگی که به خاطر قد کوتاه و دماغ گنده اش احساس می‌شد تبدیل به یک نقاط ضعف برای آن شده بود، از این رو ناکا تصمیم گرفت از همین ضعف علیه Mario استفاده کرده و شخصیت خود را با سرعت بسیار بالا خلق کند. در ابتدا تصمیم گرفته شده بود شخصیت اصلی بازی قابلیت هایی نظیر پرش و پرتاب اشا داشته باشد، اما بعد از توافق سازندگان بر روی سرعت بالای شخصیت اصلی بازی، قابلیت پرتاب اشیا از بازی نهایی حذف شد، چرا که این ویژگی سرعت بازی را کند و گیم پلی آن را پیچیده می‌کرد.

    بعد از تایید نهایی قابلیت های شخصیت اصلی بازی، آقای اشیما شروع به طراحی ظاهر آن کرد. اوشیما به همراه بقیه افراد تیم حدود سه ماه تمام اکثر حیوانات موجود را مورد بررسی قرار دادند تا سرانجام به نتیجه مطلوب رسند. بعد از کلی تلاش و تحقیق و رای زنی، با توجه به اینکه قرار بود شخصیت اصلی بازی سرعت بالا و توانایی قل خوردن داشته باشد، تیم سازنده بر سر خارپشت به توافق رسیده و اشیما شروع به طراحی شخصیت خود بر اساس خارپشت کرد. نتیجه کار بسیار شگفت انگیز از آب در آمده بود، خارپشتی آبی رنگ (رنگ آبی به خاطر رنگ آبی Logo شرکت Sega در نظر گرفته شده بود)، با دماغی بلند!. این شخصیت چنان بامزه و ملوس از کار در آمده بود که مسوولین Sega سر از پا نمی‌شناختند! در ابتدای کار اسم رمز این شخصیت Mr. Needlemouse بود اما بعد ها به دلیل سرعت بالای آن به Sonic (به معنی سرعت صوت) تغییر نام داد. و به این ترتیب بود که موفقی های پی در پی Sega و اسطوره Sonic آغاز شد!...


    سرانجام Sonic در تاریخ 23 جون 1991 در میان تبلیغات وحشتناکی که Sega برای آن ترتیب داده بود روانه بازار شد. سونیک بازی ساده اما بی نهایت جذابی بود که گیمرها در آن تنها می‌توانستند بپرند و غل بخورند!، اما همین قابلیت های ساده و ابتدایی وقتی با سرعت زیاد سونیک ترکیب می‌شد، تبدیل به معجونی می‌شد که هیچ کس نمی‌توانست از آن بگذرد!. سونیک سرشار از مراحل زیبا و رنگارنگ، آیتم های متنوع پیدا و پنهان (!) و یک دکتر چاق و سبیل گنده به نام Dr. Ivo Robotnik بود. دکتر ایو یک دانشمند عاشق ربات بود که تصمیم داشت با تبدیل حیوانات کوچولو و بامزه جنگل به ربات های خشن و بی نهایت زشت برای خود لشگری ربوتیک تشکیل دهد. آخر می‌دانید، او دکتری دیوانه بود!

    دکتر ایو برای عملی کردن نقشه اش تمامی حیوانات جنگل را دزدیده و تبدیل به ربات کرده بود اما سونیک که خارپشتی مهربان و دوست دار جنگل بود تصمیم می‌گیرد به مقابله با او پرداخته و با نابودی ربات های ایو بار دیگر حیوانات دوست داشتنی را به جنگل بازگرداند.

    سونیک در مجموع شامل 6 مرحله (Zone) بود که هر کدام از آنها خود از سه قسمت (Act)، که در آخرینشان دکتر ایو با یک ربات عجیب و غریب انتظار سونیک را می‌کشید، تشکبل می‌شدند. با پایان یافتن این شش مرحله سونیک برای بار آخر با دکتر ایو روبرو شده و بعد از شکست دادن او به همراه حیوانات جنگل بار دیگر به مرحله ابتدایی بازی، Green Hill (تپه سرسبز)، باز می‌گشت.

    یکی از ویژگی های جالب بازی سونیک حلقه های طلایی رنگی بودند که سونیک آنها را با صدای دنگ دلنشینی از روی زمین جمع آوری می‌کرد. سونیک در صورت داشتن 50 حلقه در پایان Act های یک و دو هر مرحله به یک مرحله ویژه رفته و یک زمرد بزرگ (Emerald) بدست می‌آورد. با جمع آوری هر شش زمرد موجود در شش مرحله سونیک یک قابلیت جدید، که باعث نیرومندتر شدن او می‌شد، بدست می‌آورد.

    سونیک در عین سادگی، با اتکا به شخصیتی فوقالعاده زیبا و دوست داشتنی، محیط هایی رنگارنگ و زیبا و گیم پلی ساده و مفرح که همگی آنها در آن زمان کاملا نو و جدید بودند، به قدری زیبا و دلنشین از کار در آمد که توانست نگاه قشر عظیمی از گیمرها را از سوی ماریو به خودش جلب کند. سونیک به قدری در میان گیمرها به محبوبیت دست یافت که Sega در ماه های اول عرضه آن به هیچ وجه نمی‌توانست جواب گوی تقاضا برای کنسول MD و بازی سونیک باشد!

    پس از موفقیت کم نظیر شماره نخست سونیک، تیم سونیک به سرعت دست به کار شده و شماره دوم آن را یک سال بعد عرضه کرد. شماره دوم سونیک به غیر از گرافیک خود که کماکان مشابه شماره اول آن بود، از هر لحاظ نسبت به شماره قبلی بهبود یافته بود. بار دیگر دکتر روبوتنیک با استفاده از صفینه عظیمش حیوانات جنگل را دزدیده و این وظیفه سونیک بود که با کمک دوست کوچک خود Miles جلوی او را گرفته و حیوانات کوچک را بار دیگر به جنگل بازگرداند.

    Miles یک روباه کوچک نارنجی رنگ بود که با استفاده از هواپیمایش Tornado به سونیک کمک می‌کرد. مایلز همچنین دو دم کوچک داشت که می‌توانست با کمک آنها پرواز کند، به همین دلیل دوستانش همیشه او را Tails صدا می‌کردند.

    شماره دوم سونیک نسبت به شماره اول آن طولانی تر شده و در مجموع شامل 11 مرحله می‌شد. سونیک با به پایان بردن این 11 مرحله با کمک تیلز و هواپیمایش تورنادو به صفینه دکتر روبوتنیک رفته و برای بار آخر با او مبارزه می‌کرد. سونیک بعد از رسیدن به صفینه دکتر ربوتیک با آخرین اختراع او روبرو می‌شد، Metal Sonic!! روباتی که دکتر روبوتیک آن را بر اساس سونیک ساخته بود. سونیک پس از شکست دادن متال سونیک و دکتر روبوتیک به همراه تیلز و دوستانش بار دیگر به جنگل و Green Hill باز می‌گشت.

    در شماره دوم سونیک یک قابلیت جدید به نام درجا چرخیدن و چرخیدن رو به جلو به سونیک اضافه شده بود. سونیک با کمک این قابلیت ها می‌توانست علاوه بر دشمنان دیوار ها را نیز سواخ کرده و به بعضی از آیتم های مخفی دست یابد. اما مهم ترین نوآوری که در شماره دوم سونیک وجود داشت امکان تغییر شکل سونیک به حالت Super Sonic بود، بدین شکل که سونیک با گرفتن هر هفت زمرد تبدیل به Super Sonic می‌شد. سونیک، که در این حالت به رنگ طلایی در می‌آمد، علاوه بر ضد ضربه شدن، سریع تر و دارای قابلیت پرش های بلند می‌شد. این حالت جدید به قدری جذاب بود که بعد ها در عنوان های بسیای همچون Devil May Cry و Sword of Berserk و ... تقلید شد.

    Sonic 2 در نوامبر سال 1992 منتشر شد و با فروش فوقالعاده خود تبدیل به یکی از موفق ترین و پرفروش ترین سونیک های تاریخ شد.

    پس از عرضه Sonic 2 شرکت Sega تصمیم به عرضه فناوری جدید خود گرفته بود. این فناوری جدید که Mega CD نام داشت، به کنسول Mega Drive متصل شده و امکان استفاده از CD را به این کنسول اضافه می‌کرد. Sega قصد داشت همانند Nintendo از بهترین بازی خود، سونیک، برای جا انداختن دستگاه جدید خود استفاده کند، از این رو تیم سونیک دست به کار شده و شماره جدیدی از بازی سونیک را، که اینبار به جای کارتریج بر روی CD عرضه می‌شد، ساخته و در جولای سال 1993 روانه بازار کردند. شماره جدید سونیک، که به علت عرضه بر روی لوح فشرده Sonic CD نام گرفته بود، به خوبی از فضای بالای CD ها استفاده کرده و برای اولین بار برای روایت داستان از دمو های کارتونی استفاده می‌کرد. گرافیک Sonic CD نیز به دلیل استفاده از CD نسبت به گذشته بسیار زیبا تر شده و مراحل جمع آوی زمرد ها در آن به صورت سه بعدی طراحی شده بود.

    در Sonic CD برای اولین بار یک خارپشت صورتی رنگ به نام Amy Rose که عاشق سونیک بود به بازی اضافه شده بود (یکی از جالب ترین قسمت های این بازی نحوه نشان دادن علاقه امی به سونیک بود. هر گاه که امی در حظور سونیک بود پیش او آمده و از میان آنها قلب های کوچک به هوا می‌رفت!). با دزدیده شدن امی توسط متال سونیک، سونیک که به خوبی می‌دانست باز هم همه بلا ها زیر سر دکتر روبوتنیک است، بار دیگر به همراه دوست وفادارش تیلز به نبرد دکتر روبوتنیک می‌رفت. علارغم اینکه داستان Sonic CD همانند شماره های قبلی آغاز می‌شد، در ادامه بسیار متفاوت و هیجان انگیز تر از قبل در چهار زمان گذشته، حال، آینده بد و آینده خوب دنبال می‌شد!

    تغییر زمان در این بازی بدین شکل بود که سونیک با حرکت فوق سریع خود از طریق تابلو های مرموزی که در بازی وجود داشت به یکی از زمان های فوق پرتاب می‌شد. یکی از نکات بسیار جالب بازی تغییر مکان های بازی با توجه به زمان بازی بود، به عنوان مثال مرحله Green Hill در زمان گذشته بسیار سرسبز و پر از گل ها و حیوانات بود، اما در زمان آینده بد تبدیل به یک جنگل مکانیزه رباتی می‌شد!

    Sonic CD تنها سونیکی بود که با نابود شدن دشمنان هیچ حیوانی از داخل آنها آزاد نشده و به جای آن یک گل رز می‌رویید.

    Sonic CD علارغم تمام زیبایی و نوآوری هایش به علت تبلیغات ضعیف Sega برای Mega CD همانند دو شماره قبلی نتوانست به فروش خوبی دست بافته و موفقیت آنها را تکرار کند.

    پس از عرضه بازی Sonic CD تیم سونیک بار دیگر مشغول کار بر روی سونیک شده و به این ترتیب شماره سوم آن را در فوریه سال 1994 منتشر ساخت. اگر چه Sonic 3 عنوان کاملا مستقلی بود اما چه از لحاظ داستان و شخصیت ها و چه از لحاظ مراحل وابسته به عنوانی به نام Sonic & Knuckles بود که حدود هشت ماه پس از عرضه Sonic 3 یعنی در اکتبر سال 1994 منتشر شد. هسته ارتباط این دو عنوان تکنولوژی جدیدی به نام Lock On بود که توسط تیم سونیک برای اولین بار ابداع شده بود. اما نحوی کار این سیستم بدین شکل بود:

    Sonic & Knuckles دارای کارتریجی متفاوت با تمامی کارتریج های بازی های Sega بود، بدین صورت که در بالای کاتریج این بازی یک شیار مخصوص نصب کارتریج های دیگر تعبیه شده بود، اگر شما هنگام بازی کردن این عنوان به دلخواه کارتریج یکی از بازی های Mega Drive را بر روی آن نصب می‌کردید یک مرحله جدید که در آن یک زمرد جدید وجود داشت به بازی اضافه می‌شد، اگر کارتریج بازی Sonic1 را بر روی آن نصب می‌کردید یک مرحله بی‌پایان به آن اضافه می‌شد که می‌توانستید در آن به گشت و گذار پرداخته و زمرد های بی‌پایان آن را جمع آوری کنید. با اضافه کردن کارتریج Sonic 2 یک بازی جدید به نام Knuckles in Sonic 2 قابل انتخاب می‌شد. این بازی جدید در واقع همان Sonic 2 بود که شخصیت های سونیک و مایلز از آن حذف شده و ناکلز جایگزین آنها شده بود. اما اگر شما کارتریج Sonic 3 را بر روی آن نصب می‌کردید داستان Sonic 3 که در مرحله ششم به طور اتفاقی به پایان رسیده و ناقص باقی مانده بود، کامل می‌شد.

    داستان Sonic 3 از هر لحاظ بهترین داستان بازی های سونیک تا به امروز است. داستان Sonic 3 مربوط به یک زمرد سبز رنگ بزرگ به نام Master Emerald بود. ME زمردی بزرگ و نیرومند بود که نیروی آن باعث معلق ماندن جزیره ای به نام Angle Island در هوا می‌شد، اما دکتر روبوتنیک (یا همان دکتر Eggman خودمان) که به نیروی این زمرد برای به پرواز در آوردن صفینه فضایی اش احتیاج داشت، آن را از جزیره AI دزدیده و باعث سقوط آن به داخل دریا می‌شود. دکتر اگمن که می‌دانست Knuckles، خارپشتی قرمزرنگ که نگهبان ME بود، به دنبال پیدا کردن دزد ME خواهد گشت او را فریب داده و طوری وانمود می‌کند که سونیک ME را دزدیده است. در واقع دکتر اگمن قصد داشت از این طریق ناکلز را به جان سونیک انداخته و یکجا از شر جفتشان خلاص شود!

    ناکلز نیز که از دست سونیک بخاطر دزدیدن منبع نیرو جزیره اشان بسیار ناراحت بود به سوپر سونیک که به تازگی پس از ماجرا های Sonic 2 به همراه مایلز به جنگل بازگشته بود، حمله کرده و هر هفت زمرد را از او دزدیده و به او می‌گوید که تنها در صورتی آنها را به او بازخواهد گرداند که سونیک ME را به او پس دهد. سونیک نیز که از همه جا بی‌خبر بود به سرعت پی می‌برد همه این ماجرا ها زیر کسی نیست جز دکتر اگمن!! به همین دلیل سونیک وارد ماجرایی تازه شده و به دنبال ناکلز و اگمن می‌رود.

    در Sonic 3 در مرحله ششم پس از نابودی دکتر اگمن ناگهان نوشته های پایانی بازی ظاهر شده و بازی بدون کامل کردن داستان به اتمام می‌رسید، اما اگر شما Sonic & Knuckles را نیز خریده و آن را به همراه Sonic 3 به کار می‌بردید پس از پایان مرحله ششم بازی به پایان نرسیده و شما شاهد ادامه ماجرا شده و پس از طی پنج مرحله دیگر با ناکلز در Hidden Palace روبرو شده و او را شکست می‌دادید. سونیک پس از شکست دادن ناکلز او را از حقیقت ماجرا و خباثت دکتر روبوتنیک آگاه می‌کرد. ناکلز نیز که از اینکه فریب دکتر اگمن را خورده است بسیار ناراحت بود، خشمگین شده و راه عبور به مرحله ششم را به سونیک نشان داده تا سونیک دکتر اگمن را نیز شکست داده و ME را به جای اصلی خود بازگرداند.

    اما دکتر اگمن که منتظر سونیک بود او را در Sky Sanctuary قافل گیر کرده و متال سونیک را به مصاف او می‌فرستد، اما سونیک پس از سه بار شکست دادن متال سونیک موفق می‌شود به محل اختفای دکتر اگمن رسیده و او را نیز شکست دهد، اما اگمن باز هم تسلیم نشده و به همراه ME به فضا فرار می‌کند!

    اما سونیک که دیگر از دست دکتر اگمن خسته شده بود با قدرت ویژه خود هایپر سونیک (در ادامه توضیح داده خواهد شد) به نبرد نهایی با اگمن می‌رود. سونیک این بار با استفاده از قدرت ویژه خود اگمن را شکست داده و ME را از او پس گرفته و ناکلز باز می‌گرداند.

    یکی از ویژگی های مثبت Sonic & Knucles 3 طراحی مراحل فوقالعاده زیبا و جدید بود. مراحلی نظیر Mushroom Hill (تپه قارچ ها) که همه چیز در آن شبیه به قارچ بود، حتی موسیقی آن!، آسمان مقدس، اهرام مصر و مرحله برفی! این مرحله (مرحله پنجم بازی) که یکی از زیباترین مراحل طراحی شده برای بازی های سونیک تا به امروز است علاوه بر تمام زیبایی هایش شروعی رویایی نیز داشت چرا که با اسکیت سواری سریع سونیک آغاز می‌شد.

    موسیقی این بازی نیز در نوع خود بسیار زیبا و مرتبط با مراحل بود. به عنوان مثال در مراحل مربوط به مصر موسیقی مصری، در مرحله به یاد ماندنی Carnival Night موسیقی سیرک و ... نواخته می‌شد. اما چیزی که زیبایی های موسیقی بازی را دو چندان می‌کرد رقص و ریتم محیط همراه با ملودی هر مرحله بود، به عنوان مثال در مرحله تپه قارچ ها تمامی قارچ ها همراه با موسیقی قارچی آن تکان تکان می‌خوردند!

    این بازی همچنین معرفی شخصیتی به نام Knuckles بود که تا به امروز به همراه مایلز به عنوان بهترین دوستان سونیک و عضو همیشگی گروه قهرمان باقی مانده است.

    اما مهمترین ویژگی Sonic & Knuckles 3 که آن را به بهترین عنوان سونیک تبدیل می‌کرد قابلیت های جدیدی بود که برای شخصیت های بازی در نظر گرفته شده بود. سونیک با زدن دوبار دکمه پرش تیغ هایش درآمده و در آن حالت ضدضربه می‌شد (البته این حالت زیاد طول نمی‌کشید)، مایلز با زدن پشت سر هم دکمه پرش می‌توانست پرواز کرده و علاوه بر آن با گرفتن دستان سونیک او را نیز به هوا ببرد. ناکلز نیز با فشار دادن دکمه پرش در هنگام پرش اندکی در هوا معلق می‌ماند و می‌توانست در این حالت به دیوار ها بچسبد.

    اما یکی از ویژگی های جالب بازی قابلیت هایپر سونیک بود، به این ترتیب که سونیک با جمع آوری هر هفت زمرد به حالت سوپر سونیک تبدیل می‌شد اما اگر شما از Sonic & Knuckles استفاده می‌کردید سونیک بعد از جمع آوری هفت زمرد به Hidden Palace رفته و در آنجا بعد از جمع آوری هفت سوپر زمرد به حالت هایپر سونیک تبدیل می‌شد. سونیک در این حالت بسیار قدرتمندتر از قبل می‌شد به طوری که با هر بار اجرای قابلیت دوپرشه نور سفید رنگی از او منعکس شده و تمامی موجودات روی صفحه را نابود می‌کرد. سونیک در این حالت دیگر به رنگ طلایی نبود و دائم به رنگ های هر هفت زمرد تغییر رنگ می‌داد.

    در مجموع Sonic & Knuckles توانست به فروش و موفقیت بسیار زیادی دست یابد و از سوی طرفداران به عنوان بهترین سونیک تاریخ و حتی بهترین بازی Mega Drive شناخته شود.

    پس از محبوبیتی که ناکلز در بازی قبلی بدست آورده بود Sega تصمیم گرفت یک عنوان فرعی با حظور ناکلز و چند شخصیت جدید روانه بازار کند. این بازی که Chaotix نام داشت همانند Sonic CD برای معرفی تکنولوژی جدید Sega یعنی Sega 32X (این دستگاه نیز همانند Mega CD به کنسول Mega Drive متصل شده و گرافیک 16 بیتی آن را به 32 اتقا می‌داد) به کار گرفته شد.

    کِاتیکس در رابطه با ناکلز و سه دوست دیگرش Espio، یک آفتاب پرست بنفش، Mighty، گورکنی قرمز رنگ، Vector، یک تمساح بزرگ سبز رنگ و Charmy، یک زنبور کوچک زرد رنگ بود که به همراه یکدیگر به مبازه با دکتر روبوتنیک می‌رفتند.

    علارغم اینکه این چهار شخصیت در طول بازی توسط حلقه های معروف بازی به یکدیگر متصل بودند، اما تنها شخصیت قابل بازی ناکلز بود که اندکی ناامید کننده بود. متاسفانه به دلیل اینکه سونیک و مایلز در این بازی حظور نداشتند، سرعت بازی بسیار کاهش یافته و به اساس بازی لطمه جبران ناپذیری وارد شده بود.

    این بازی نیز علارغم گرافیک زیبای خود دچار سرنوشت Sonic CD شده و متحمل شکست شد.

    چند سالی بود که Sega با عرضه بازی مشهور Flicky، که در آن شما می‌بایست با کمک یک پنگوئن جوجه ها را از دست گربه های ملوس بازی نجات می‌دادید (این بازی در ایران به اسم جوجه جمع کن!! شهرت یافت)، توانسته بود طرفداران زیادی بدست آورد، از این رو Sega تصمیم گرفت تا بازی بر اساس Flicky منتها با حظور سونیک بسازد! (در واقع Sega فکر می‌کرد با ترکیب این دو بازی طرفداران هر دو بازی را به خود جلب خواهد کرد!!). از این رو Sega که به دلیل تمرکز تیم سونیک بر روی ساخت عنوان NIGHTS in to Dream این تیم را در اختیار نداشت، سفارش ساخت این بازی را به استدیو Traveller's Tales که با ساخت بازی Toy Story به شهت رسیده بود، داد.

    سرانجام این بازی که Sonic 3D Blast نام داشت (این بازی در اروپا با نام Sonic 3D Flickies Island منتشر شد) در نوامبر سال 1996 برای دو کنسول Mega Drive و Sega Saturn منتشر شد. در این بازی سونیک با سفر کردن به جزیره جوجه ها می‌توجه می‌شد که اگمن از جوجه ها برای ساخت ربات هایش استفاده کرده است، به همین دلیل سونیک به همراه مایلز با استفاده از هفت زمرد موجود در جزیره جوجه ها با اگمن وارد مبارزه شده و با شکست دادن اگمن جوجه ها را بار دیگر آزاد می‌ساخت.

    این بازی اولین عنوان از سری سونیک بود که به صورت کاملا سه بعدی ساخته می‌شد. نکته جالب در رابطه با این بازی آن بود که با اینکه Blast برای کنسول MD که کنسولی ضعیف تر از SS بود هم منتشر می‌شد، از لحاظ گرافیکی فرق آنچنانی با نسخه SS آن نداشت! در واقع تنها ویژگی که نسخه SS بازی نسبت به MD داشت وجود دموهای CG برای روایت داستان بود.

    سونیک در هر مرحله با جمع آوری تعدادی جوجه، که در واقع با نابودی دشمنان امکان پذیر می‌شد، و عبور دادن آنها از دروازه های مخصوص به مرحله بعد می‌رفت. یکی از قابلیت های جدید سونیک در Blast هدف گیری خودکار بود، بدین شکل که در هنگام دویدن سونیک با زدن پرش ربات ها خود به خود نابود شده و دیگر احتیاجی به هدف گیری نبود. این قابلیت بعد ها در تمامی بازی های سه بعدی سونیک مورد استفاده قرار گرفت چرا که لازمه حفظ سرعت در دنیای سه بعدی سونیک بود.

    سونیک در هر مرحله با جمع آوری 50 سکه به مرحله ویژه مایلز و یا ناکلز (بسته به انتخاب گیمرها) راه یافته و به جمع آوری زمرد ها مشغول می‌شد. متاسفانه در Blast با جمع آوری هر هفت زمرد سونیک به حالت سوپرسونیک تبدیل نشده و تنها به نبرد نهایی با اگمن می‌فت.

    متاسفانه این بازی نیز نتوانست موفقیت زیادی کسب کرده و عملا در مقابل بازی هایی چون Mario 64 و Crash Bandicoot محو شد...

    پس از عرضه ناموفق Sonic 3D Blast تیم سونیک بار دیگر دست به کار شده و یک پک ویژه از بازی های سونیک را تحت عنوان Sonic Jam (مربای سونیک!) برای کنسول Saturn منتشر کرد. این پک علاوه بر اینکه شامل تمامی سونیک های منتشر شده تا به آن روز بود، شامل یک بخش ویژه به نام Sonic World بود. این بخش در واقع یک اتاق سه بعدی بود که در آن پنج در وجود داشت، که در هر کدام از آنها موضوعی مرتبط با دنیای سونیک مطرح می‌شد. در یکی از آنها دمو و تیزرهای تبلیغاتی سونیک، در دیگری موزیک های رسمی سونیک، در اتاق دیگر تاریخچه نسبتا مختصری از سونیک، در دیگری عکس ها و پوستر های تبلیغاتی سونیک و در اتاق آخر اطلاعات کاملی از شخصیت های بازی وجود داشت.

    با اینکه اولین بازی از سری سونیک که توسط Traveller's Tales برای کنسول Saturn ساخته شده بود، یک عنوان کاملا شکست خورده به حساب می‌آمد اما با این حال این شرکت باردیگر دست به کار شده و عنوان دیگری از سری سونیک را روانه بازار کرد. این عنوان که Sonic Racer نام داشت بر عکس Blast توانست به موفقیت و شهرت عظیمی دست یابد به طوری که حتی از آن به عنوان بهترین سونیک ساخته شده برای کنسول Saturn یاد می‌کنند.

    Sonic R یک عنوان مسابقه ای به سبک Super Mario Kart بود که همانند آن اثر تمامی شخصیت های سری سونیک را در کنار یکدیگر جمع می‌کرد. با اینکه این عنوان اولین بازی سونیک در سبک مسابقه ای نبود (Sega قبلا دو بازی Sonic Drift 1 & 2 را برای کنسول دستی خود Game Gear منتشر کرده بود) اما اولین عنوان مسابقه ای سه بعدی در نوع خود بود که باعث شد بعدها عنوان هایی نظیر Mario Kart 64 و Crash Team Racing به تقلید از آن روانه بازار شوند.

    Sonic R در مجموع شامل 10 شخصیت بود که 4 تای آنها با اتمام بازی با شخصیت های موجود قابل انتخاب کردن می‌شدند. یکی از جذاب ترین قسمت های این عنوان دو گروه بودن شخصیت های بازی بود، به این صورت که سونیک، مایلز، ناکلز، امی و سوپر سونیک در یک گروه و متال سونیک، دال مایلز، متال ناکلز، روبواگ و اگمن در گروهی دیگر قرار می‌گرفتند. هر کدام از این شخصیت ها با توجه به ویژگی های خود در تقابل با شخصیت مخالف خود در گروه دیگر قرار داشت، به عنوان مثال سونیک در مقابل متال سونیک، مایلز در مقابل دال مایلز و ... . این تقابل شخصیت خصوصا بازی را در مد داستانی بسیار جذاب کرده و ارزش بازی تک نفره را به شدت بالا می‌برد.

    اگرچه هر کدام از شخصیت های بازی ویژگی و قابلیت های مخصوص به خود را داشته و از لحاظ قدرت و سرعت تفاوت چندانی با یکدیگر نداشتند اما همانند بازی های دیگر سونیک بهترین شخصیت بازی سوپر سونیک بود که با سرعت و قدرت بسیار بالای خود انتخاب اول تمامی گیمرها بود.

    این بازی در نوامبر سال 1997 منتشر شده و مورد استقبال شدید گیمرها قرار گرفته و موفق شد بار دیگر نام سونیک را زنده کند.

    با به پایان رسیدن عمر کنسول های 64 بیتی و ورود کنسول های نسل ششم، بار دیگر تیم سونیک دست به کار شده و عنوان Sonic Adventure را برای کنسول Dreamcast معرفی کردند. تیم سونیک که در نسل قبل به دلیل کار کردن بر روی عنوان NIGHT in to Dream موفق به ساخت هیچ عنوان جدیدی از سری سونیک نشده بودند تصمیم داشتند نبوغ و توانایی های خود را با ساخت این بازی به نمایش در آورده و نشان دهند که عدم موفقیت آنها در نسل قبل تنها به دلیل سیاست های Sega بوده است، نه عدم توانایی آنها.

    این بازی که همانند Blast یک سونیک کاملا سه بعدی به شمار می‌رفت با داستان زیبا و عجیب و غریب، شخصیت های جذاب جدید، طراحی مراحل بدیع و چشم نواز و در آخر تغییر اساسی در روند بازی توانست نظر مثبت گیمرها را بار دیگر به سمت بازی جدید خود جلب کرده و بار دیگر سونیک را که آرامی در حال فرو رفتن در خواب بود به اوج و شهرت رساند (البته سونیک بعد از سه بعدی شدن هیچ گاه نتوانست محبوبیت زمان دوبعدی خود را تکرار کند).

    Sonic Adventure همانطور که از اسمش پیداست دیگر یک عنوان پلتفرمر ساده نبود و با طی روندی همانند بازی های ماجرایی، داستان هفت شخصیت خود را دنبال می‌کرد. شخصیت های نظیر سونیک، مایلز، ناکلز، امی، Big که یک گربه بنفش رنگ ماهیگیر به رنگ بنفش بود، E-102r که یک ربات قرمز رنگ و دوست امی بود و در آخر سوپر سونیک که در نبرد پایانی با اگمن وارد بازی شده و داستان بازی را کامل می‌کرد.

    یکی از نکات جالب در رابطه با SA این بود که دیگر مراحل مربوط به هر کدام از شخصیت ها پشت سر هم و به ترتیب نبود، بلکه برای روایت بهتر داستان بازی مرتب بر روی شخصیت های بازی سوییچ می‌کرد.

    در این بازی حدود 130 مدال در قالب ماموریت های مختلف و متفاوت برای هر کدام از شخصیت های بازی بود که بدست آوردن همه آنها زمان زیادی از گیمرها گرفته و مدت ها آنها را در دنیای سونیک قرق می‌کرد. این بازی در تاریخ نه سپتامبر سال 1999 (9/9/1999) برای کنسول Dreamcast منتشر شده و توانست تا حدودی موفقیت های گذشته سونیک را تکرار کند.

    پس از موفقیت Sonic Adventure با توجه به اینکه مدتی بود بازی های سبک پارتی بسیار محبوب شده بودند تیم سونیک به سراغ این سبک رفته و عنوان Sonic Shuffle را در این سبک در اواخر سال 2000 برای کنسول Dreamcast منتشر ساخت. در کل این بازی با گرافیک زیبا و Cell Shade خود مناسب ترین گذینه برای افرادی بود که می‌خواستند بدون دویدن و پریدن های مکرر مدت ها سرگرم شوند.

    با موفقیتهای روز افزون و پی در پی شرکت Sony و کنسول خود PS2 شرکت Sega که رفته رفته در بخش سخت افزار خود ضعیف و ضعیف تر می‌شد سرانجام شکست را به تلخی پذیرفته و به این ترتیب شماره دوم از بازی Sonic Adventure در عین حال که تولد 10 سالگی سونیک را تبریک می‌گفت به یک خداحافظی زیبا اما بسیار تلخ و ناگوار برای طرفداران شرکت Sega تبدیل شد.

    تیم سونیک واقعا با Sonic Adventure 2 سنگ تمام گذاشته بود. در این بازی دو شخصیت جدید با نام های Rouge، یک خفاش دختر هم رنگ با نامش یعنی سرخ و آبی و یک جوجه تیغی سیاه و قرمز به نام Shadow به جمع شخصیت های محبوب سونیک اضافه شده بودند.

    داستان فوقالعاده زیبا و غم انگیز SA2 در قالب دو گروه Hero و Dark روایت می‌شد. اما داستان گروه قهرمان بدین صورت بود که روزی سونیک با شدو که با استفاده از قدرت زمرد ها به نیروی Chaos دست یافته بود روبرو شده و با او وارد مبارزه می‌شود، اما در همین حین ماموران دولتی سر رسیده و سونیک را دستگیر می‌کنند. از سوی دیگر روژه با ناکلز بر سر مالکیت Master Emerald وارد جدال می‌شود اما اگمن که منتظر فرصتی مناسب بود از دعوای آن دو به خوبی استفاده کرده و ME را می‌دزدد، اما در همین میان با اشتباه روژه ME خرد شده و بر روی زمین پراکنده می‌شود. ناکلز نیز به ناچار به دنبال جمع آوری تکه های ME می‌رود...

    اما با زندانی شدن سونیک مایلز با کمک هواپیمای خود، که اینبار تبدیل به ماشین نیز می‌شد، تصمیم به نجات سونیک از زندان می‌گیرد. مایلز در راه نجات سونیک متوجه می‌شود که امی نیز توسط اگمن زندانی شده است، به همین دلیل ابتدا به کمک امی رفته و بعد از نجات دادن او به سوی زندان گارد امنیتی دولت رفته و سونیک را از بند نجات می‌دهد. سونیک پس از آزاد شدن از زندان متوجه می‌شود که شدو و روژه افراد ویژه جدید اگمن یعنی گروه سیاه هستند. گروه سیاه قصد داشتند به کمک یک اسلحه فوق مخرب که در جو زمین ثابت شده بود زمین را نابود کنند، از این رو سونیک به همراه یارانش برای نجات زمین به مبارزه با اگمن می‌رود...

    و اما داستان گروه سیاه. شدو که دوستِ دخترِ اگمن یعنی ماریا روبوتنیک بود، به همراه روژه برای اگمن کار می‌کردند. اگمن به شدو ماموریت می‌دهد که برای نجات زمین سونیک را نابود کند، شدو نیز که قبل از مرگ ماریا به او قول داده بود از مردم محافظت کند، ماموریت را پذیرفته و با سونیک وارد مبارزه می‌شود...

    ...سرانجام شدو و گروهش در فضا با گروه قهرمان روبرو می‌شوند (در اینجا بسته به انتخاب گیمرها یکی از گروه ها که در اختیار گیمرها بود گروه دیگر را شکست می‌داد). در این بین ناکلز با نجات جان روژه با او دوست می‌شود. روژه نیز برای تلافی کار او تکه های ME را که در طول بازی پیدا کرده بود به ناکلز پس داده و با او دوست می‌شود. در حالی که داستان بازی به خوبی و خوشی در حال تمام شدن بود ناگهان همه چیز بهم ریخته و بار دیگر دنیا در خطر نابودی قرار می‌گیرد، چرا که سلاح مخربی که سال ها پیش دکتر جرالد روبوتنیک برای نابودی زمین ساخته بود ناگهان به کار افتاده و دنیا در خطر جدی نابودی قرار می‌گیرد.

    با شروع این دردسر تازه هر دو گروه قهرمان و سیاه و حتی اگمن!! با یکدیگر دوست شده و با کمک یکدیگر برای نجات زمین متحد می‌شوند. با تلاش فراوان هر دو گروه سونیک و شدو موفق می‌شوند به همراه یکدیگر به نبرد نهایی با رییس آخر بازی رفته و او را شکست دهند. پس از شکست رییس آخر بازی آن دو به سراغ سلاح مخرب رفته و سعی در متوقف کردن آن می‌کنند اما سلاح که دیگر فعال شده بود از کنترل آنها خارج می‌شود. در آخر شدو با به یاد آوردن قول خود به ماریا خود را در مقابل شلیک سلاح قرار داده و با دادن جان خود مردم زمین را از نابودی نجات می‌دهد. به این صورت داستان SA2 به صورتی تلخ و غم انگیز اما بسیار تاثیر گذار به پایان می‌رسید.

    یکی از مزیت های SA2 که آن را در سطح بسیار بالایی قرار می‌داد مدت زمان بالای به پایان رساندن آن بود. در مجموع این بازی 180 مدال مختلف داشت که گیمرها می‌توانستند با کمک دو گروه مختلف آنها را جمع آوری کنند. اما با جمع آوری این 180 مرحله بهترین هدیه تیم سونیک به طرفداران سونیک نمایان می‌شد. با جمع آوری این 180 مدال مرحله افسانه ای Green Hill که سونیک برای اولین بار از آنجا به گیمرها سلام کرده بود، به صورت کاملا سه بعدی طراحی شده و در اختیار گیمرها قرار می‌گرفت. با اتمام این مرحله نیز پیغام سنگین و تلخ خداحافظی سگا بر روی صفحه تلوزیون نقش می‌بست...

    اما یکی از ویژگی ها بسیار جالب SA2 قابل بازی بودن شخصیت منفی تمام بازی های سونیک یعنی اگمن بود! گیم پلی اگمن به همراه صفینه های مخصوصش بسیار شبیه مایلز و روژه بود اما با این همه بازی کردن با اگمن خبیث و بد ذات لذت وصف ناپذیری به همراه داشت.

    شخصیت Shadow با همین یک بازی توانست به چنان محبوبیتی دست یابد که تیم سونیک با دیدن آن جو گیر شده و چند سال بعد شاهکار غیر قابلی هضمی به نام Shadow the Hedgehog را روانه بازار کرد که هیچ نتیجه ای جز شکستی مفتضهانه به همراه نداشت.

    SA2 در ژون سال 2001 وارد بازار شد اما علارغم تمام زیبایی هایش به دلیل این که همه گیمرها به علت خروج Sega از بازار کنسول های خانگی در حال فروختن کنسول های خود بودند، فروش چندانی نکرد و مورد استقبال گیمر ها قرار نگرفت اما بعد ها Sega وقتی که همین بازی را برای کنسول Gamecube منتشر ساخت فروش بسیار خوبی کرده و به موفقیت های فراوانی دست یافت.

    پس از انتشار SA2 شرکت Sega و تیم سونیک مدت ها نتوانستند شماره جدیدی از سری سونیک منتشر کنند تا اینکه بالاخره در سال 2003 عنوان Sonic Heroes برای کنسول های PS2, Xbox و PC منتشر شد.

    متاسفانه بعد از انتشار عنوان Heroes شرکت Sega با انتشار عنوان های بسیار زیادی تحت عنوان سونیک عملا این خارپشت آبی رنگ دوست داشتنی را نابود کرده و آن را به ورطه نابودی کشاندند.

    بعد از عرضه Sonic Heroes و Shadow the Hedgehog تیم سونیک عنوان جدیدی از سری سونیک را با نام Sonic Riders معرفی کرد. این عنوان که همانند Sonic R یک عنوان مسابقه ای منتها اینبار با ایر برد بود (Air Bord)، در نوع خود عنوان جالب و درخور توجهی بود اما به هیچ وجه نیز در اندازه های Sonic R ظاهر نمی‌شد.

    با ورود به نسل هفتم از کنسول های خانگی سونیک نیز به دنیای HD راه یافته و به این ترتیب اولین عنوان نسل بعد سونیک با نام Sonic the Hedgehog برای کنسول های PS3 و X360 منتشر شد که نتیجه کار چیزی بیشتر از یک عنوان فوقالعاده ضعیف نبود. با اینکه StH عنوان کاملا ضعیفی بود و نتوانست به هیچ موفقیتی دست یابد اما با معرفی شخصیتی به نام Silver که دارای قدرت های ویژه از جمله بازی با جاذبه بود، توانست یک شخصیت محبوب دیگر را به خانواده سونیک اضافه کند.

    بعد از شکست سنگین سونیک جدید Sega به سراغ رقیب سابق Nintendo رفته و چندین عنوان ریز و درشت تحت عنوان Sonic را برای کنسول Wii منتشر ساخت. عنوان هایی نظیر Sonic Riders: Zero Gravity, Sonic and the Secert Ring و افتظاهی به نام Sonic and the Black Knight که عملا سونیک را تبدیل به یک شمشیر زن کرده است!!

    پس از افتظاهی به نام Sonic the Hedgehog، تیم سونیک بار دیگر به سراغ کنسول های PS3 و X360 رفته و عنوان Sonic Unleashed را برای این دو کنسول (و البته برای کنسول Wii منتها با گرافیک پایین تر) منتشر ساخت. متاسفانه این بازی نیز با تمام زیبایی هایی که در بخش پلتفرمر خود داشت تبدیل به داغی بر دل دوست داران سونیک شد. دلیل این امر نیز تصمیم عجولانه تیم سونیک برای تبدیل سونیک به گرگ نما و شاید هم گوریل!! بود!. متاسفانه اگمن بالاخره موفق شده سونیک را دستگیر کرده و با انجام آزمایشات خطرناکی او را تبدیل به یک گرگ نما (Werehog) کند.

    هر چقدر که تیم سونیک برای جذاب شدن بخش های پلتفرمر بازی زحمت کشیده بود و توانسته بود آنها را بی نقص طراحی کند، قسمت های شب بازی که سونیک تبدیل به گرگ نما می‌شد بازی را زیر سوال می‌برد. متاسفانه علارغم تمام زیبایی هایی که SU به همراه داشت بر خلاف تصور همگان باردیگر به سرنوشتی مشابه StH گرفتار شد.

    یکی از نکات بسیار جالب در رابطه با سونیک، همکاری او با سرسخت ترین رقیبش یعنی Mario است!! شرکت Sega که گویا بعد از کنار کشیدن از بازار کنسول های خانگی روابط بسیار خوبی با دشمن دیرینه خود Nintendo پیدا کرده است، علاوه بر ساخت بازی های مختلف برای کنسول آنها شخصیت سونیک را برای ساخت بازی Super Smash Bros Brawl به آنها قرض داده و در عوض از شخصیت Mario برای ساخت بازی هایی نظیر Mario and Sonic Olympics و Mario and Sonic at the Winter Olympics استفاده کرده است! چه کسی فکرش را می‌کرد روزی سونیک و ماریو تبدیل به دوستان یکدیگر شوند؟

    اما در این میان شماره های متعددی از سری سونیک نیز برای کنسول های دستی نظیر PSP و DS و حتی گوشی های همراه همچون iPhone نیز منتشر شده است. عناوینی نظیر Sonic Rush و Sonic Rivals که با گرافیک دوبعدی خود یادآور بازی های 16 بیتی سونیک هستند. اما یکی از متفاوت ترین سونیک هایی که در این چند سال منتشر شده است عنوان Sonic Chronicles the Dark Brotherhood در سبک RPG است که توسط شرکت BioWare ساخته شده است!! متاسفانه این بازی نیز علارغم زیبایی های خود در طراحی مراحل و گیم پلی بازی با از بین بردن احساس سرعت در بازی نتوانست به عنوان درخور توجهی تبدیل شود.

    هم اکنون نیز عنوان جدیدی از سری Sonic با نام Sonic & Sega All-Stars Racing در حال ساخت است که همانطور که از نامش پیداست یک عنوان جدید در سبک Racing است.

    سونیک یکی از معدود شخصیت های رایانه ای ایست که علاوه بر تولید هزاران محصول جانبی نظیر تیشرت، اسباب بازی، عروسک و ... ، چندین مجموعه کارتون تلوزیونی، مانگا، بازی های کارتی و فیلم سینمایی نیز بر اساس آن ساخته شده است.


    در مجموع سونیک تنها شخصیتی بود که توانست در زمان اوج محبوبیت ماریو در ظرف مدتی هر چند کوتاه محبوبیتی بیشتر از ماریو بدست آورد. اغراق نیست اگر بگوییم سونیک شخصیتی بود که توانست به تنهایی Sega را به پیش برده و به اوج موفقیت رساند. سونیک کسی بود که توانست دل میلیون ها گیمر را بدست آورده و تبدیل به بهترین خاطرات کودکی و جوانی آنها شود. شدت محبویت این شخصیت به قدری بود که به عنوان یکی از اولین شخصیت ها ستاره اش به ساختمان Metreon راه یافت و نامش برای همیشه در تاریخ بازی های رایانه ای جاودانه شد. سونیک اولین و آخرین شخصیتی بود که توانست به چنان محبوبیتی دست یابد که در نمایش باشکوه و فراموش نشدنی روز شکرگذاری در فروشگاه Macy's با شکل بالونی غول پیکر بیست متری حظور یافته و دل هزاران کودک بی سرپرست را شاد کند (البته این بالون با تیر برق تصادف کرد و باعث مجروح شدن دو نفر شد!!).

    اکنون سال هاست که از آن تیم 15 نفره رویایی که با کمک یکدیگر برای اولین بار سونیک را به گیمرها معرفی کرده اند چیزی باقی نمانده و همه آنها شرکت Sega را ترک کرده اند و سونیک که برای چندین سال طعم شیرین پیروزی را به Sega چشاند خود سال هاست طعم تلخ شکست را می‌چشد. اما با همه این اوصاف سونیک کماکان در قلب تک تک ما جای داشته و همچنان ما آرزو داریم سونیک باردیگر محبوبیت سابقش را بازیافته و دوران اوج خود بازگردد. هر چند این آرزو چندان امکان پذیر به نظر نمی‌رسد اما ما نیز امید خود را از دست نخواهیم داد چرا که تا ما خاطرات شیرین گذشته خود را از یاد نبرده ایم، سونیک نیز همچنان می‌چرخد....

    [​IMG]
     
  6. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏30/11/11
    ارسال ها:
    15,730
    تشکر شده:
    8,311
    امتیاز دستاورد:
    113
    پاسخ : بیوگرافی برترین کرکتر های دنیای گیم

    ماریو

    سال هاست که لوله کشی ایتالیایی با قدی کوتاه، دماغی گرد و بزرگ و سبیل و موهای قهوه ای رنگ میهمان خوانه های ماست. لوله کشی که بدنبال پرنسس خود زمین و زمان را زیر پا گذاشت. از سد گوریلی دیوانه گذشت. از میان سرزمین های قارچی عبور کرده و در نهایت به در خانه های ما رسید و خود را برای ما معرفی کرد. لوله کش "قارچ خوری" به نام Mario! اکنون از زمانی که این لوله کش دلپذیر و مهربان برای یافتن پرنسس خود سرزده میهمان خوانه های ما شد سال ها می‌گذرد و این دوست دماغ گنده ما نیز به همراه پرنسس و دیگر دوستانش تبدیل به عضوی جدا ناپذیر از خانواده ما شده اند.


    در اوایل دهه 80، شرکت Nintendo که با فروش دستگاه های آرکید (کیوسک های بازی) خود بازار وسیعی را در ژاپن و آمریکا در اختیار داشت، به علت عدم داشتن یک بازی واقعا مفرح و دلنشین در آمریکا با کاهش شدید فروش دستگاه های آرکیدش مواجه شده بود. اما از طرف دیگر دستگاه های آرکید Nintendo در ژاپن که بازی Shooter معروف Radar Scope بر روی آنها نصب بود، فروش و محبوبیت وحشتناکی داشتند. از این رو پسرخوانده آقای Hiroshi Yamauchi یعنی آقای Minoru Arakawa، رییس بخش Nintendo آمریکا سفارش سه هزار دستگاه آرکید به همراه بازی RS را به بخش ژاپن ارسال کرده تا بلکه بار دیگر بازار آشفته آمرکیا را در دست گیرد. Nintendo ژاپن نیز تمام توان و سرمایه خود را بر روی آماده کردن این سفارش گذاشته و دستگاه های خواسته شده را به آمریکا ارسال نمود، اما متاسفانه این سه هزار دستگاه پس از مدت چهار ماه به نیویورک رسیده و تا آن موقع نیز از محبوبیت بازی RS به شدت کاسته شده بود، به همین دلیل تنها هزار دستگاه از دستگاه های آرکید ارسال شده به فروش رسیده و وضعیت Nintendo رو به وخامت گذاشت.

    آقای آراکاوا که با پیش آمد حاظره بیش از پیش در دردسر افتاده بود از پدرخوانده خود درخواست کرد چند تن از بهترین بازیسازانش را به آمریکا فرستاده تا بتوانند با ساخت یک بازی محبوب دو هزار دستگاه آرکید باقی مانده را نیز به فروش رسانده و به وضعیت بغرنج Nintendo آمریکا پایان دهند. از آنجا که در آن زمان بازار آمریکا برای Nintendo بازار کوچکی به حساب آمده و عمده درآمد این شرکت نیز از داخل ژاپن بود، یامااوچی درخواست آقای آراکاوا را نپذیرفت، چرا که اکثر بازیسازان مشهور این شرکت مشغول ساخت بازی برای داخل ژاپن بودند و او نیز ترجیح می‌داد اکثر افراد بزرگش را همچنان متمرکز بر روی بازار ژاپن نگه دارد. از این رو یامااوچی از یکی از نیروهایش که کسی جز Shigero Miyamoto نبود، درخواست کرد تا به همراه آقای Gunpei Yokoi به نیویورک رفته و با ساخت یک بازی مفرح به سبک RS فروش دو هزار دستگاه آرکید دیگر را تضمین کند.

    میاموتو پس از شروع کار خود متوجه شد که بازی Radar Scope عنوان بسیار کسل کننده و بی روحیست. میاموتو که همیشه معتقد بود بازی ها نوع جدیدی از کارتون ها هستند، با خود فکر کرد که چرا نباید بازی خود را شبیه به کارتون ها و فیلم های معروف بسازد؟ شبیه فیلم و کارتون های محبوبی نظیبر King Kong و Beauty and Beast (دیو و دلبر)؟ به این ترتیب میاموتو با درهم آمیختن عناوین فوق شروع به ساخت بازی خود کرد. King Kong در بازی شیگرو گوریلی احمق و عصبانی به نام Donkey Kong (کلمه Donkey به معنی احمق و Kong هم به معنی گوریل) بود که Paulin، نامزد یک مرد نجار دماغ گنده سیبیلو! را دزدیده و با خود به بالای یک ساختمان برده بود و حال وظیفه گیمرها این بود که به کمک مرد نجار، که به دلیل پرش های بلندش Jumpman نام گرفته بود، از تله های گوریل دیوانه عبور کرده و با بالارفتن از ساختمان Paulin را نجات دهند.

    میاموتو از همان ابتدا تصمیم داشت شخصیتی خلق کند که همه گیمرها به راحتی بتوانند با آن ارتباط برقرار کنند اما تکنولوژی های پایین آن زمان تا حدودی مانع کار مباموتو می‌شد. سرانجام میاموتو تصمیم گرفت به علت محدودیت های سخت افزاری موجود برای اینکه Jumpman بهتر دیده شود لباس و شلوار رنگی برایش درنظر بگیرد، همچنین به علت اینکه نشان دادن حرکت موی Jumpman در هنگام پرش های بلندش برای برنامه نویسان بسیار سخت بود، تصمیم گرفت یک کلاه نجاری نیز به بر روی سر او بگذارد. برای طراحی صورت Jumpman نیز با توجه به همان محدودیت های موجود وی مجبور شد برای Jumpman یک دماغ بزرگ و گرد و یک سبیل پهن که کل صورت او را می‌پوشاند در نظر بگیرد.

    سرانجام ساخت این بازی که به خاطر حظور گوریل پشمالو Donkey Kong نام گرفته بود، در سال 1981 به اتمام رسیده و روانه بازار شد. DK به همراه آهنگ جذاب و شادی بخشش که خود میاموتو با کی‌برد نواخته بود به چنان محبوبیتی دست یافت که نه تنها دوهزار دستگاه آرکید باقی مانده به فروش رفت، بلکه Nintendo آمریکا که قرق در سفارش نامه های مخصوص این بازی بود، 65 هزار دستگاه دیگر نیز به همراه این بازی به فروش رساند.

    پس از عرضه DK مسوولین Nintendo آمریکا و همچنین شخص میاموتو دریافتند که نتیجه نهایی Jumpman از لحاظ شکل و قیافه بسیار شبیه به مالک ایتالیایی دفتر Nintendo در شهر نیویورک، یعنی آقای Mario Segali از کار در آمده است!، از این به پیشنهای آقای آراکاوا اسم Jumpman به Mario تغییر پیدا کرده و ملیت او نیز ایتالیایی معرفی شد.

    پس از موفقیت DK شماره دوم بازی نیز با نام Donkey Kong JR با حظور Mario ساخته شده و در سال 1982 برای دستگاه های آرکید منتشر شد. در این بازی اینبار ماریو به جای پائولین به دنبال پدرش که توسط گوریل دیوانه زندانی شده بود می‌گشت. موفقیت این عنوان و محبوبیت ماریو به قدری بود که میاموتو تصمیم گرفت ماریو را از بازی DK خارج کرده و یک بازی مستقل برای آن ترتیب دهد. در همین هنگام که میاموتو مشغول کار بر روی عنوان جدید خود بود یکی از دوستانش به او گفت که ماریو بیشتر شبیه لوله کش هاست تا نجارها. میاموتو نیز با پذیرفتن این مساله تصمیم گرف در بازی جدید خود شغل ماریو را به لوله کش تغییر دهد، به این ترتیب اولین بازی مستقل ماریو لوله کش متولد شد!

    میاموتو در بازی جدید خود قصد داشت یک خانواده کوچک برای ماریو تشکیل دهد، به همین دلیل شخصیت جدیدی به نام Luigi که در واقع برادر ماریو بود خلق شد. حالا ماریو صاحب یک خانواده بسیار کوچک شده بود اما این خانواده نیز برای کامل شدن نیاز به یک اسم فامیل داشت! از این رو میاموتو نام خانوادگی Mario را برای آنها برگذید. با انتخاب این نام خانواده ماریو که شامل دو برادر به نام های Luigi Mario و Mario Mario!! بود، شکل گرفت. نام این بازی نیز به خاطر خانواده کوچک دونفره ماریو Mario Brothers و یا به اختصار Mario Bros نام گرفت.

    Mario Bros نیز همانند DK یک بازی امتیازی بود که در آن ماریو و لوییجی به همراه هم و یا جداگانه لوله های زیرزمینی را که پر از لاک پشت، کرم شب تاب و خرچنگ بود تمیز می‌کردند. این بازی علارغم اینکه توانست به فروش بالایی دست یابد به هیچ وجه نتوانست موفقیت سری DK را تکرار کند.

    پس از موفقیت های پی در پی بازی ها و دستگاه های آرکید Nintendo، این شرکت تصمیم گرفت تا به طور رسمی وارد بازار بازی های رایانه ای شود، از این رو در ماه می سال 1984 اولین کنسول خانگی خود با نام Famicom را روانه بازار کرد. یامااوچی که دیگر میاموتو را یکی از مهمترین بازیسازانش می‌دانست، مامور کرد تا با انتخاب زبده ترین اشخاص و افراد یک بازی خلاقانه و زیبا برای کنسول Famicom بسازد تا این کنسول از بدو ورودش به بازار بتواند جایگاه مشخصی برای خود بیابد.

    پس از عرضه کنسول فمیکم در ژاپن و بدست آوردن موفقیت های نسبی، Nintendo تصمیم گرفت کنسول جدید خود را در خارج از ژاپن، یعنی در آمریکا نیز منتشر کند اما متاسفانه در آن زمان بازار بازی های رایانه ای در آمریکا به شدت متزلزل شده و Nintendo آمریکا تنها موفق به فروش اسباب بازی های خود شده بود! به همین دلیل مسوولین Nintendo ژاپن تصمیم گرفتند در مورد بازار آمریکا اندکی محتاتانه تر عمل کرده و در ابتدا برای محک زدن این بازار تعداد محدودی از کنسول خود را به 500 فروشگاه در شهر نیویورک ارسال کرده و با توجه به فروش این کنسول ها و میزان درخواست فروشگاه ها، سیاست های کلی خود را در رابطه با آمرکیا اتخاذ کنند.

    به این ترتیب حدود 200 هزار دستگاه از کنسول فمیکم روانه فروشگاه های Nintendo شد. پس از گذشت حدود یک سال، نیمی از کنسول های ارسالی به فروش رفته و مسوولین Nintendo که از این میزان فروش تقریبا راضی بودند تصمیم گرفتند کنسول خود را با نام NES در اواخر سال 1985 در سرتاسر آمریکا عرضه کنند.

    اما از طرف دیگر میاموتو در طول این مدت به سختی بر روی عنوان جدید خود کار کرده و سرانجام ساخت آن را در سال 1985 به پایان برد. این بازی که Super Mario Bros نام داشت در اواخر سال 1985 به صورت Bundle با کنسول Famicom در ژاپن منتشر شده و توانست به تنهایی فروش این کنسول را در ژاپن چندین برابر کند. موفقیت و محبوبیت SMB در ژاپن به قدری بود که Nintendo آمریکا نیز تصمیم گرفت همانند ژاپن این بازی را به همراه کنسول های خود در آمریکا عرضه کند. در حالی که ماریو پشت سر هم رکورد های فروش را در ژاپن می‌شکست ساخت نسخه آمریکایی بازی نیز به اتمام رسیده و سرانجام SMB در هنگام عرضه همزمان کنسول NES در آمریکا به همراه این کنسول به فروش رسید. همین موضوع باعث شد تا فروش حیرتانگیز کنسول NES در آمریکا تمام پیش بینی ها و احتمالات را پشت سرگذاشته و به تنهایی بار دیگر به صنعت بازیهای رایانه ای که برای مدت نسبتا طولانی به خواب رفته بود جانی دوباره بخشد.

    اما داستان SMB از این قرار بود که ماریو و لوییجی دو برادر لوله کش ایتالیایی ساکن نیویورک بودند. یک روز هنگامی که آن دو مشغول تمیز کردن لوله ها بودند به درون یک لوله اسرارآمیز کشیده شده و وقتی از آن سوی دیگر آن خارج می‌شوند متوجه می‌شوند که از سرزمینی به نام Mushroom Kingdom (امپراتوری قارچ ها) سر درآورده اند. ماریو و لوییجی اندکی پس از اقامت در این سرزمین عجیب و قارچی که پر از موجودات عجیب و غریب است متوجه می‌شوند شاهزاده این سرزمین Princess Peach (در نسخه آمریکایی SMB نام شاهزاده Princess Toadstool به معنی شاهزاده قارچ سمی بود اما با عرضه نسخه های بعدی ماریو شاهزاده با همان نام Princess Peach، شاهزاده زیبا، معروف شد) توسط یک لاک پشت بزرگ به نام Bowser که از دهانش آتش بیرون می‌آید دزدیده شده است، به همین دلیل نیز کل سرزمین قارچ ها را آشوب فرا گرفته است. ماریو و لوییجی نیز که تنها افرادی بودند که در آن وضعیت می‌توانستند به شاهزاده زیبا کمک کنند تصمیم می‌گیرند به دنبال Bowser گشته و بار دیگر شاهزاده را به سرزمینش بازگردانند.

    SMB در مجموع شامل 8 دنیای مختلف بود که هر کدام از آنها از چهار مرحله تشکیل شده بودند. با به پایان رساندن قسمت چهارم از هر مرحله ماریو با Bowser مبارزه کرده و پس از شکست دادن او یکی از زندانی‌یانش را آزاد می‌کرد. پس از شکست دادن Bowser ماریو به داخل یک لوله دیگر رفته و از طریق آن در جست و جوی شاهزاده Peach به دنیایی دیگر می‌رفت.

    یکی از نکات جالب SMB که ارزش تکرار آن را به شدت بالا می‌برد وجود مراحل مخفی و لوله هایی بود که گیمرها را چندین مرحله به جلو پیش می‌برد.

    ماریو می‌توانست بدود، بپرد و با گرفتن آیتمی خاص که شبیه یک گل بود، به رنگ سفید درآمده و قابلیت شلیک کردن بدست آورد. اما یکی از بهترین قسمت های بازی قارچ هایی بود که با ماریو با خوردن آنها به Super Mario تبدیل می‌شد (SMB به سبب همین ویژگی در ایران به نام قارچ خور مشهور شد!). SM از ماریو معمولی بزرگتر و قدرتمند تر بود و به راحتی می‌توانست آجرها را خراب کند.

    یکی دیگر از نوآوری های بازی وجود آیتم های مفرح و جذاب بود که در جای جای بازی پنهان شده بودند. یکی از این آیتم ها ستاره ای زرد رنگ بود که ماریو با گرفتن آن به حالت زدضربه (Invisible) در می‌آمد. وجود این آیتم و راه های مخفی در SMB باعث می‌شد تا گیمرها ساعت ها از وقت خود را صرف بازی کردن SMB و گشتن در مراحل متنوع آن کنند.

    SMB با نوآوری های ناب و بدیع خود توانست برای همیشه بازی های رایانه ای را متحول کرده و با فروش وحشتناک 40 میلیونی خود، نام خود را به عنوان پرفروش ترین بازی تاریخ در کتاب رکورد های گینس ثبت کند!

    پس از موفقیت بی نظیر SMB میاموتو شروع به ساخت قسمت بعدی بازی نموده و به این ترتیب شماره دوم بازی تحت عنوان Super Mario Bros 2 در سال 1986 در ژاپن منتشر شد. بدون شک SMB2 یکی از عجیب ترین بازی های منتشر شده تا امروز است، دلیل این امر ویژگی منحصر برد این بازی نیست بلکه انتشار عجیب و غریب آن است! اما ماجرای انتشار SMB2 بدین شکل بود که ابتدا میاموتو ساخت شماره دوم بازی را به اتمام رسانده و آن را در ژاپن منتشر می‌کند، اما Nintendo علارغم فروش بالای آن در ژاپن از عرضه این بازی در خارج از ژاپن به علت سختی زیاد آن خود داری می‌کند. اما از سوی دیگر Nintendo که از محبوبیت این بازی در آمریکا به خوبی مطلع بود یک بازی دیگر از سری ماریو ساخته و به عنوان SMB2 در آمریکا منتشر می‌کند. این بازی در واقع عنوانی به نام Dream Factory: Doki Doki Panic ساخته شرکت Fuji بود که به تازگی در ژاپن منتشر شده بود و محبوبیت فراوانی نیز بدست آورده بود! شاید عجیب به نظر برسد اما Nintendo واقعا با جایگزین کردن شخصیت های SMB با بازی DF این بازی را به عنوان SMB2 به خورد گیمرهای آمریکایی از همه جا بی خبر داده و کلی هم به ریش آنها خندیده بود!! به همین ترتیب دو بازی کاملا متفاوت که از هیچ نظر هیچ وجه اشتراکی با یکدیگر نداشتد با نام SMB2 یکی در ژاپن و دیگری در آمریکا منتشر شد!!

    داستان SMB2 در واقه همانند شماره اول آن بود و هیچ تغییری نسبت به نسخه اول نکرده بود اما داستان SMB2 تقلبی (!) که در آمریکا منتشر شد، به دلیل آنکه اساسا متعلق به عنوان دیگری بود (مسوولین Nintendo آمریکا در واقه حتی به خود زحمت تغییر داستان DF را نیز نداده بودند!!)، با داستان SMB2 به کلی تفاوت داشت. اما داستان جدید ماریو از این قرار بود که روزی ماریو و دوستانش که برای گردش به پیک نیک رفته بودند وارد غاری مرموز می‌شوند. ماریو و دوستانش پس از ورود به غار متوجه می‌شوند که دهانه دیگر غار رو به دنیایی دیگر باز می‌شود که در آن تمامی رویا ها به حقیقت می‌پیوندد. ماریو پس از ورود به دنیای رویاها متوجه می‌شود که سلطان این سرزمین توسط موجودی خبیث به نام Wart زندانی شده است و به همین دلیل این سرزمین دچار هرج و مرج شده است، از این رو بار دیگر ماریو دست به کار شده و برای نجات سرزمین رویاها وارد ماجرایی جدید می‌شود...

    SMB2 در نهایت به فروش معادل با 7 میلیون و 640 هزار نسخه دست یافت و توانست به موفقیت عظیم دیگری دست یابد.

    پس از سه سال از ساخت اولین SMB باز هم میاموتو دست به کار شده و شماره سوم بازی را با نام Super Mario Bros 3 منتشر کرد. باز هم Bowser پلید شاهزاده Peach را دزدیده و ماریو را در دردسر انداخته بود!

    اگرچه SMB3 از لحاظ داستانی تقریبا هیچ تفاوتی با شماره های قبلی آن نداشت (البته شماره های اصلی نه تقلبی!!) اما از لحاظ گرافیکی بسیار زیبا تر از دو عنوان قبلی خود بود. علاوه بر گرافیک گیم پلی SMB3 نیز دست خوش تغییرات فراوانی شده بود. این تغییرات فراوان گیم پلی بازی به دلیل اضافه شدن آیتم های جدیدی بود که به ماریو قدرت های متفاوتی می‌داد، به عنوان مثال ماریو با گرفتن آیتمی به نام Racoon Tail (دم راکون) می‌توانست پرواز کند یا آیتمی به نام Sledgehammer Suit (لباس پتکی!!) قابلیت پرتاب پتک را به ماریو اضافه می‌کرد.

    ماریو با کمک ویژگی های جدید خود برای اولین بار توانایی شنا کردن را نیز بدست آورده و به همین ترتیب چندین مرحله از SMB3 در آبها طی می‌شد. همچنین برای اولین بار بازی ماریو شامل یک نقشه بود که گیمرها می‌توانستند در داخل آن بازی را ذخیره کنند.

    یکی دیگر از ویژگی های جالب SMB3 وجود سوییچ هایی به نام Switches P بود که سکه و آجرها را به یکدیگر تبدیل می‌کرد.

    SMB3 در زمان خود یکی از بزرگترین بازی های تاریخ بود. این بازی شامل 8 دنیا بود که هر کدام از آنها نزدیک به 80 قسمت و چندین Mini Game مختلف بودند. راه های مخفی در این بازی به قدری زیاد بودند که پیدا کردن همه آنها ماه ها وقت و حوصله گیمرها را به خود اختصاص می‌داد. SMB3 اولین بازی از سری ماریو بود که شامل مراحل دو طبقه بود!! به این شکل که با گرفتن آیتمی به نام Magical Whistle (این آیتم برای اولین بار در بازی The Legend of Zelda معرفی شد) ماریو از ساقه گیاهی بالارفته و ادامه بازی را در آسمان ها دنبال می‌کرد.

    SMB3 با نوآوری های خود توانست به فروش عظیمی دست یافته و در مجموع با فروشی معادل 17 میلیون 280 هزار نسخه به پرفروش ترین بازی تاریخ بر روی یک کنسول تبدیل شود (اگرچه SMB توانست در مجموع به فروش معادل 40 میلیون نسخه دست یابد اما به این دلیل که این بازی به صورت باندل با کنسول Famicom به فروش رسید، فروش آن محاسبه نمی‌شود). تقاضا برای عرضه این عنوان به قدری بالا بود که Nintendo نمی‌توانست پاسخ گوی آنها باشد! SMB3 علاوه بر فروش بالای خود مورد توجه منتقدین نیز قرار گرفته و به عقیده عده ای جزو پنج بازی برتر تاریخ است.

    اما در حالی که میاموتو مشغول ساخت SMB3 بود، شرکت Nintendo که به خوبی از محبوبیت ماریو در ژاپن مطلع بود تصمیم گرفت از این محبوبیت به خوبی استفاده کرده و پروژه های دیگری از دنیای ماریو را زیر نظر میاموتو استارت بزند، به همین ترتیب تیمی مجزا از تیم میاموتو مشغول ساخت یک ماریو دیگر برای کنسول فمیکم شد.

    این عنوان جدید که Super Mario Lands نام داشت از همه لحاظ شبیه به SMB2 بود و در واقع می‌توان گفت که همان SMB2 با داستانی جدید بود. اما داستان SML همانند ماریو های دیگر با دزدیده شدن یک شاهزاده شروع می‌شد، اگرچه اینبار شاهزاده Peach توسط Bowser دزدیده نمی‌شد اما باز هم ماریو مجبور بود برای نجات جان شاهزاده Daisy که توسط Tatanga پلید دزدیده شده بود، برود. Tatanga یک جادوگر بسیار زشت بود که چون می‌دانست به خاطر قیافه زشت و افکار پلیدش هیچ کس حاطر به ازدواج با او نخواهد شد، فکر کرده بود شاهزاده دیسی زیبا را دزدیده و به زور با او ازدواج کند! البته این کار علاوه بر صاحب شدن یک زن زیبا مزایای دیگری نیز برای او داشت، چرا که شاهزاده دیسی بالاخره یک شاهزاده بود و به این ترتیب کل سرزمین قارچ ها تحت اختیار تاتانگا در می‌آمد.

    پس از انتشار SML و استقبال خوبی که از آن به عمل آمد Nintendo بار دیگر دست به کار شده و یک بازی دیگر تحت عنوان ماریو با نام Dr.Mario منتشر کرد. این بازی اوج استفاده Nintendo از نام ماریو و محبوبیت او بود، چرا که این بازی عملا یک پازل ساده همانند بازی Tetries بود که تنها فرق آن با بازی تتریس نابود کردن ویروس ها با استفاده از ویتامین ها، به جای خراب کردن آجر ها بود! اما بالاخره ماریو باز هم کار خود را کرد و این عنوان با اینکه عملا یک پازل تکراری ساده بود به فروش بالایی دست یافت و حتی بعد ها برای کنسول دستی GBA نیز پرت شد.

    با اتمام دوران کنسول های 8 بیتی و عرضه کنسول جدید Nintendo یعنی کنسول Super Famicom میاموتو بار دیگر مامور شد برای نشان دادن قدرت کنسول جدید Nintendo و همچنین مقابله با کنسول شکرت Sega یعنی Mega Drive یک عنوان جدید از سری ماریو بسازد. به این ترتیب میاموتو شروع به کار کرده و شماره جدیدی از سری ماریو را با نام Super Mario World روانه بازار کرد.

    شاید کمی تکراری به نظر برسد اما داستان SMW باز هم همانند سابق بوده و با دزدیده شدن Peach شروع و با پیدا شدن آن خاتمه می‌یافت! البته با این تفاوت که اینبار داستان بازی به جای سرزمین قارچ ها در جزیره دایناسور ها اتفاق می‌افتاد!!

    اگر چه SMW از لحاظ گیم پلی کاملا مشابه با SMB3 بود اما با این حال این بازی برای اولین بار معرف شخصیت جدید به نام Yoshi بود که امروزه یکی از محبوب ترین شخصیت های سری ماریو به شمار می‌رود. البته میاموتو در ابتدا قصد داشت با خلق Yoshi تنها یک قابلیت جدید به بازی اضافه کند اما شخصیت یوشی به قدری ملوس و جذاب از کار در آمد که به سرعت در میان گیمرها محبوب شده و حتی بعد ها خود صاحب یک بازی مستقل شد! اما یوشی یک دایناسور کوچک بود که ماریو می‌توانست سوار او شده و علاوه بر سریع تر حرکت کردن دشمنان خود را با کمک زبان دراز یوشی نابود کند.

    اگر چه در SMW بعضی از آیتم های SMB3 نظیر کلیه Suit ها حذف شده بود، اما در عوض آیتم های جدید نیز اضافه شده بود که بعضی از آنها همانند شنل زرد رنگ ماریو قابلیت پرواز دائم را به ماریو می‌دادند.

    این بازی نیز همانند SMB به صورت باندل با کنسول SF منتشر شد و در نهایت با فروش 20 میلیون و 600 هزارتایی خود به یکی از پرفروش ترین بازی های تاریخ تبدیل شد.

    با موفقیت عظیمی که کنسول SNES به لطف ماریو در بدو ورود خود به بازار کسب کرده بود، Nintendo بار دیگر از فرصت استفاده کرده و در خلال ساخت شماره بعدی بازی میاموتو شماره دوم بازی SML را منتشر کرد. SML2 نیز همانند شماره اول خود یک کپی از بازی های قبلی ماریو بود. درواقع SML2 نیز جزء به جزء از بازی های SMB3 و SMW تقلید کرده و در نهایت به ترکیبی از آن دو تبدیل شده بود.

    اگرچه SML2 از لحاظ گیم پلی حرف چندانی برای گفتن نداشت اما معرف شخصیت جدیدی به نام Wario بود که امروزه یکی از محبوب ترین شخصیت های سری ماریو به شمار می‌رود. Wario که از لحاظ قیافه یک ماریو بداخلاق با دماغی قرمز به حساب می‌آمد، بار دیگر با دزدیدن شاهزاده Peach برای ماریو ایجاد دردسر می‌کرد!

    پس از عرضه SMW و محبوبیت بسیار زیادی که یوشی بدست آورده بود میاموتو تصمیم گرفت شماره دوم بازی را این بار با حظور خود یوشی به عنوان شخصیت اصلی بازی بسازد. داستان SMW2 نیز همانند همه عنوان های ماریو در رابطه با دزدین یک فرد و در نهایت نجات آن بود اما خوشبختانه اینبار دیگر شاهزاده Peach دزدیده نمی‌شد!

    روزی Kamec که یک Koopa جادوگر بود، در یکی از آینده بینی هایش متوجه می‌شود که دوقلویی بدنیا خواهند آمد که نسل او را از بین خواهند برد، از این رو Kamec سوار جاروی خود شده و به انتظار لک لکی که قرار بود این دو کودک را به نزد پدر و مادرشان ببرد می‌نشیند تا با دزدیدن آنها مانع از تحقق پیشگویی خود شود. کامک بعد از دیدن لک لک مورد نظر به برای دزدیدن کودکان به او حمله می‌کند اما در نهایت تنها موفق به دزدین یکی از آنها که در واقع همان لوییجی بود شده و برادر دیگر به زمین سقوط می‌کند.

    اما ماریو کودک که از سبد لک لک پایین افتاده بود به درون جزیره دایناسورهای کوچکی که نام همه آنها یوشی بود سقوط می‌کند. یوشی ها نیز بعد از دیدن ماریو تصمیم می‌گیرند به Baby Mario کمک کنند تا برادر خود را نجات داده و به همراه او به سوی پدر و مادرشان بازگردد...

    با توجه به اینکه در SMW2 دیگر شخصیت اصلی ماریو نبود، گیم پلی بازی نیز دست خوش تغییرات فراوانی شده بود. تمام این بازی حول نیروهای یوشی یعنی دویدن، پریدن و بلعیدن دشمنان با کمک زبان درازش چرخیده و شما در مجموع با کمک یوشی، Baby Mario را که بر پشت یوشی سوار بود، به جلو می‌بردید.

    SMW2 از لحاظ گرافیکی نیز یکی از بهترین های کنسول SF بود و تنها عنوان از سری ماریو بود که از قدرت چیپ Super FX2 بهره می‌برد. جزیره یوشی ها سر شار از آیتم ها و مراحل مختلف بود که گشت و گذار در آنها لذت وصف ناپذیری به همراه داشت. این بازی شامل 6 دنیای مختلف بود که هر کدام از آنها شامل 8 منطقه می‌شد. با کامل کردن 100 درصد بازی یک دنیای دیگر نیز به بازی اضافه می‌شد که در آن آیتم های جدید و مختلفی یافت می‌شد. کامل کردن 100 درصد بازی نیز با کمک جمع آوری هر 5 گل، 20 سکه قرمز و 30 ستاره که در هر مرحله وجود داشت امکان پذیر می‌شد. البته یافتن همه این موارد در آن دنیای شلوغ ماه ها از وقت شما را گرفته و گیمرها را سرگرم می‌کرد.

    متاسفانه این بازی علارغم تمام شایستگی هایش نتوانست موفقیت و فروش عنوان های قبلی ماریو را تکرار کرده و به فروش بالایی دست یابد.

    با اینکه Nintendo با کنسول خود SNES عملا بازار را در اختیار خود در آورده بود اما مدت ها بود که Sega با بازی سریع خود Sonic موی دماغ Nintendo شده و با بزرگ کردن مشکل سرعت پایین ماریو نسبت به Sonic، محبوبیت ماریو را زیر سوال برده بود. از این رو میاموتو که اصلا دلش نمی‌خواست در هیچ کاری دوم باشد با ارائه یک ایده جدید توانسط دهن مسوولین Sega را بسته و Sonic را دعوت به مسابقه سرعت کند!

    اما این ایده جدید چه بود؟ خوب جواب سوال بسیار ساده است! خودتان حدس نزده اید؟ آفرین! جواب این سوال Super Mario Kart بود! میاموتو با خود اندیشید که خوب چه می‌شود اگر ماریو نیز با سوار شدن بر وسیله ای به اندازه سونیک سریع شود؟ همین ایده به ظاهر ساده باعث خلق عنوان SMK که یک عنوان در ژانر Racing بود، شد. SMK از بسیاری از لحاظ بازی نو و بسیار هیجان انگیزی بود چرا که اولین عنوانی بود که تمام شخصیت های یک بازی را در کنار یکدیگر جمع کرده و به گیمرها اجازه انتخاب آنها را می‌داد.

    با اتمام دوران کنسول های 16 بیتی و پیروزی شرکت Nintendo در نبرد کنسول ها، Nintendo بار دیگر به میاموتو دستور داد برای کنسول جدید آنها یک بازی دیگر از سری ماریو ساخته و رغیبان Nintendo را از راه به در کند. میاموتو نیز که یازده سال پیش با ساخت SMB توانسته بود دنیای بازی های دو بعدی را متحول کند تصمیم گرفت با ساخت یک عنوان جدید دنیای بازی های سه بعدی را نیز دست خوش تغییرات فراوانی کند.

    این بازی که Super Mario 64 نام داشت، علارغم داستان تکراری خود که باز هم در رابطه با دزدیده شدن شاهزاده Peach بود، با گیم پلی سه بعدی خود توانست طوفان جدیدی در دنیای بازی های رایانه ای به پا کند. ایده های به کار رفته در SM64 به قدری نو و جدید بود که تقریبا بعد ها همه بازی های سه بعدی ساخته شده در آن نسل از آن ها ایده گرفته بودند.

    در این عنوان دوربین به طور کاملا آزادانه حرکت کرده و شما می‌توانستید مخصوصا با کمک آنالوگی که در دسته های N64 قرار داشت، ماریو را به راحتی به هر سمتی که مایل بودید حرکت دهید. در SM64 علارغم اینکه با توجه به گرافیک سه بعدی بازی حرکت های جدیدی به بازی اضافه شده بود کنترل ماریو به هیچ وجه پیچیده نشده بود، چرا که در این عنوان تقریبا همه کارها با دو دکمه انجام می‌شد!! به عنوان مثال با اینکه ماریو سه مدل پرش مختلف داشت همه این پرش با فشار دادن یک دکمه انجام می‌شد.

    SM64 در هنگام انتشار خود به قدری صر و صدا راه انداخته بود که شرکت های رغیب را نیز مجبور به تقلید از خود و ساخت یک بازی سه بعدی برای خود کرده بود. در مجموع این بازی نیز با فروش 11 میلیون و 620 هزار تایی خود به یکی از پرفروش ترین و موفق ترین بازی های تاریخ تبدیل شد.

    پس از عرضه SM64 و موفقیت کم نظیر آن تب بازی های Mario64 آغاز شد! به این ترتیب عنوان های ریز درشتی از سری ماریو با نام های Dr.Mario 64 و Mario Pinball 64 و ... روانه بازار شدند. شرکت Nintendo که علارغم فروش پایین کنسول خود نسبت به کنسول PlayStation با کمک فروش بازی های ماریو سود کلانی آیدش می‌شد، شروع به ترکیب بازی های معروف خود با بازی های ماریو کرده و هر چند ماه یکبار یک بازی جدید با حظور ماریو معرفی می‌کرد، به طوری که تقریبا در آن زمان ماریو در 80 درصد بازی های Nintendo شرکت داشت!

    اما یکی از این بازی عنوانی به نام Super Smash Bros بود که تقریبا همه شخصیت های محبوب Nintendo را به جان یکدیگر می‌انداخت! در این عنوان دیگر خبری از نجات شاهزاده Peach و شکست Bowser نبود. همه دشمن یکدیگر بودند، حتی هیچ بعید نبود که ماریو و Bowser دست به یکی کرده و سر شاهزاده Peach را زیر آب کنند!. این عنوان نیز همانند SM64 به محبوبیت وحشتناکی دست یافت به طوری که همانند SMK خود سرآغازی بر شکل گیری سری محبوب دیگری از بازی های Nintendo شد.

    در حالی که Nintendo با سرعت برق و باد بازی های ریز و درشتی را که اکثر آنها تقریبا نسخه بدون تقییر همان شماره های قبلیشان بودند روانه بازار می‌کرد، بار دیگر میاموتو وارد عمل شده و با ارایه یک بازی جدید توانسط ماریو را از ورطه تکرار نجات دهد. این عنوان جدید که Paper Mario نام داشت یک عنوان در ژانر RPG بود! این عنوان برخلاف بازی SM64 دیگر به طور کامل 3D نبود و شخصیت 2D را در محیط های 3D قرار می‌داد.

    این بازی که یک RPG نوبتی بود به قدری نوآورانه بود که حتی توانست گیم پلی RPG های نوبتی را مرحله جدیدی ارتقا دهد. اما نکته جالب در رابطه با این بازی این بود که طراح شخصیت منفی بازی، صحنه های نبرد و استوری برد های آن آقای Tetsuya Nomura، طراح شخصیت های سری Final Fantasy و کارگردان Kingdom Hearts و FFVIIAC بود!!

    با پایان یافتن عمر کنسول های نسل پنجم، شرکت Nintendo با کنسول جدید خود Gamecube بار دیگر وارد مبارزه کنسول ها شد، منتها اینبار بدون ماریو! کنسول Gamecube اولین کنسول Nintendo بود که بدون حظور یکی از بازی های Mario وارد بازار می‌شد.

    مدتی پس از عرضه کنسول GC این میاموتو بود که باردیگر مامور شد تا با ساخت یک بازی بی نقص دیگر قدرت های کنسول GC را به نمایش درآورد. سرانجام پس از مدت ها غیبت جدیدترین بازی از سری اصلی ماریو با نام Super Mario Sunshine روانه بازار شد.

    خوشبختانه SMS دیگر در رابطه با دزدیده شدن شاهزاده Peach نبود! روزی ماریو به همراه بانوی خود برای تفریح به جزیره دلفین ها می‌رود، اما پس از وارد شدن به جزیره متوجه می‌شد که کل جزیره توسط فردی که اتفاقا بسیار شبیه او نیز است، کثیف شده است. ساکنان جزیره نیز فکر می‌کردند ماریو جزیره آنها را کثیف کرده او را محکوم بع تمیز کردن جزیره می‌کنند. ماریو نیز به اجبار وظیفه تمیز کردن جزیره را قبول کرده و در این راه تلاش می‌کند تا از هویت فردی که مردم جزیره او را به جا آن اشتباه گرفته اند سر دربیاورد.

    SMS از لحاظ گیم پلی کاملا شبیه SM64 بود و تنها با اضافه کردن مواردی خاص از جمله یک کپسول آبی، که ماریو ار آن برای تمیز کردن جزیره استفاده می‌کرد، سعی در کامل کردن آن کرده بود. این کپسول آب علاوه بر تمیز کردن اشغال ها قابلیت های جدید را نیز به ماریو اضافه می‌کرد، به عنوان مثال در هنگام پریدن، پاشیدن آب به سمت پایین پرش های ماریو را بلند و طولانی تر می‌کرد. البته در طول بازی ماریو با جمع آوری سر لوله های جدید، قابلیت های جدید ترین نیز بدست می‌آورد.

    در کل SMS علارغم فروش پایین کنسول GC توانست به فروش بالایی دست یافته و با فروش معادل 4 میلیون و 500 هزار نسخه به یکی از پرفروش ترین بازی های کنسول GC تبدیل شود.

    متاسفانه به دلیل درگیر بودن میاماتو بر روی ساخت عنوان های مختلف برای کنسول GC، به غیر از SMS هیچ عنوان دیگری از سری اصلی ماریو برای کنسول GC ساخته نشد و ساخت نسخه جدیدی از بازی های ماریو به کنسول بعدی Nintendo یعنی کنسول Wii موکول شد، اما با این وجود عنوان های بسیار زیادی تحت عنوان ماریو برای این کنسول منتشر شد. عنوان هایی نظیر سری Mario Party, Mario Baseball, Mario Basketball و .... که هر یک به نوعی شماره دوم و سوم بازی های اصلی خود که در نسل قبل توسط میاموتو خلق شده بودند، به حساب می‌آمدند.

    ماریو همچنین همانند نسل قبل در بیشتر بازی های Nintendo نظیر بازی SSB و Avalanch 1808 و ... حظور داشت که تنها نامبردن آنها از حوصله این مقاله خارج است!

    با ورود کنسول جدید Nintendo به بازار یعنی کنسول Wii، بار دیگر میاموتو شروع به ساخت عنوان های جدید تحت نام ماریو کرد. یکی از این عنوان ها شماره جدیدی از عنوان Super Paper Mario بود که تا آن زمان چندین نسخه از آن برای کنسول های Nintendo منتشر شده بود. این عنوان که توسط استدیو Intelligent Systems (سازننده عناوین Fire Emblem) ساخته شده است، یک عنوان RPG است که تمامی المان های بازی اصلی را در خود جمع کرده است، حتی حظور شخصیت های دو بعدی در دنیایی سه بعدی!

    روزی ماریو و لوییجی در خانه خود نشسته و از شدت بی‌حوصله‌ گی به کار خطیر پراندن مگس روی آورده بودند که ماریو پیشنهاد می‌دهد به قصر شاهزاده Peach رفته و اندکی سرگرم شوند. اما ماریو و لوییجی پس از رسیدن به قصر شاهزاده متوجه می‌شوند که بار دیگر Bowser خبیث شاهزاده را دزدیده و برای افرادی که در دور قصر شاهزاده جمع شده اند نطق می‌کند که بزودی قصد ازدواج با شاهزاده را دارد! در حالی که مردم نادان برای این ازدواج هورا می‌کشیدند ماریو و لوییجی که به خشم آمده بودند (آخر آنها معتقد بودند که بعد از این همه مدت دردسر کشیدن حق آب و گل داشته و ...) شروع به داد و بی‌داد می‌کنند اما ناگهان یک موجود خبیث که خود را کنت Bleek معرفی کرده بود سر رسیده و به غیر از ماریو همه افراد حاظر در صحنه را می‌دزد!

    مدتی بعد از این واقعه ماریو توسط یک پروانه کوچک از جنس پیکسل به هوش آمده و به پیش فردی به نام Merlon می‌رود. Merlon پس از دیدن ماریو به او می‌گوید که با ازدواج شاهزاده Peach با Bowser یک فاجعه عظیم به نام Chaos Heart بوجود خواهد آمد و ماریو برای جلوگیری از آن باید بار دیگر شاهزاده را از چنگ Bowser نجات دهد (انگار که اگر Merlon نمی‌گفت ماریو برای نجات شاهزاده اقدام نمی‌کرد!!) و به این ترتیب ماجرا ها و یا به عبارت صحیح تر دردسر های جدید ماریو آغاز می‌شود...

    اگر چه گیم پلی SPM از بسیاری از جهات شبیه به Paper Mario اصلی بود اما وجود یک قابلیت جدید آن را بسیار متفاوت و جذاب تر از قبل می‌کرد. این قابلیت به شما این اجازه را می‌دهد که با فشردن یک دکمه بعد بازی را تغییر داده و از حالت 2D به 3D تغییر دهید. در این حالت دوربین به پشت سر ماریو منتقل شده و نمای بازی تغییر می‌کند. این ویژگی جدید اصلی ترین نکته در گیم پلی بازیست که اکثر معما های بازی نیر بر اساس این قابلیت طراحی شده اند.

    در مجموع SPM نیز به خوبی توانست ماریو را به کنسول جدید Nintendo راهنمایی کرده و تا عرضه بازی Super Mario Galaxy که توسط شخص میاموتو ساخته شده بود، طرفداران Nintendo و ماریو را سرگرم کند. بله بالاخره پس از مدت ها شماره جدیدی از سری اصلی ماریو با نام Super Mario Galaxy ساخته و برای کنسول Wii منتشر شد.

    مدت ها بود که در امپراتوری قارچ ها ستاره های ریزی ار آسمان می‌بارید. مردم سرزمین قارچ ها نیز این ستاره ها را جمع آوری کرده و در خانه های خود نگه می‌داشتند. روزی ناگهان تمامی ستاره های ریز جمع شده با یکدیگر تلفیق شده و تبدیل به یک ستاره بزرگ واحد می شوند. امپراتور قارچ ها نیز که این اتفاق را نشانه خوبی برای مردم سرزمینش می‌دانست تصمیم می‌گیرد به مناسبت این واقعه جشنی بزرگ ترتیب دهد. شاهزاده Peach نیز با شنیدن این خبر ماریو را برای جشن به قصر خود دعوت می‌کند. ماریو نیز که خبر نداشت Bowser، که استاد طولید دردسر برای ماریوست، بار دیگر در کمین اوست، سرخوش به قصر شاهزاده می‌رود، اما پس از ورود به قصر ملکه دچار دردسر بزرگی می‌شود، چرا که Bowser بار دیگر سر رسیده و با دزدیدن شاهزاده او را به فضا برده و به این ترتیب ماریو را راهی سفری دور و دراز به سیارات مختلف می‌کند...

    شاید به جرات بتوان گفت گیم پلی SMG بهترین گیم پلی در میان تمامی بازی های سری ماریو و حتی بازی های پلتفرمر است. گیم پلی SMG اساسا بر اساس قابلیت های کنترلر های جدید کنسول Wii طراحی شده است و قابلیت های این دسته را به خوبی به نمایش می‌گذارد.

    گرافیک SMG نیز اگرچه به دلیل محدودیت های سخت افزاری کنسول Wii از لحاظ تکنیکی در سطح بالایی قرار ندارد اما از لحاظ طراحی هنری و بصری در سطح بسیار بالایی قرار داشته و با کمک رنگ آمیزی جادویی خود می‌توان آن را به عنوان یکی از پنج بازی برتر دنیا از لحاظ طراحی هنری و بصری انتخاب نمود.

    SMG نیز همانند عنوان های اصلی دیگر ماریو توانست به فروش بسیار بالایی دست یافته و به یکی از پرفروش ترین بازی های این کنسول تبدیل شود.

    پس از انتشار SMG شرکت Nintendo عنوان های دیگری همانند Super Mario Kart جدید و ... را برای کنسول Wii منتشر ساخته و هم اکنون نیز در حال ساخت شماره دوم SMG می‌باشد.

    یکی از نکات قابل توجه در رابطه با ماریو دوستی عمیق او با دشمن دیرینه اش، Sonic است! پس از منحل شدن بخش سخت افزاری Sega بازی های سونیک نیز به کنسول های Nintendo راه یافته و حتی اکنون این دو دشمن قدیمی تبدیل به دوستانی صمیمی شده اند که پشت سر هم در بازی های یکدیگر میهمان می‌شوند.

    در پایان نیز باید اضافه نمود که عناوین معرفی شده در این مقاله تنها بازی های سری اصلی و عنوان های فرعی مطرح ماریو هستند وگرنه تعداد بازی های مربوط به ماریو خیلی بیشتر از این حرف هاست!. چرا که در طول عمر ماریو عنوان های بسیار زیادی با نام و یا حظور ماریو برای کنسول های مختلف Nintendo ساخته شده اند که حتی نام بردن همه آنها نیز از حوصله این مقاله خارج است. در واقع می‌توان گفت که ماریو به تنهایی در نصف بازی های Nintendo حظور داشته و باعث فروش و موفقیت آنها شده است!


    در آخر باید گفت که ماریو شخصیتی جادویی است که در قلب طرفداران بازی های رایانه ای جایگاه ویژه ای دارد. ماریو شخصیتیست که از زمان ورودش به دنیای بازی های رایانه ای توانسته رکورد های مختلفی از جمله رکورد بیشترین تولید از روی بازی، پرفروش ترین بازی تاریخ، پرفروش ترین بازی سه بعدی تاریخ و ... را کسب کند. محبوبیت سری ماریو به قدری عظیم است که فروش نهایی بازی های آن به رقم خیره کننده 250 میلیون نسخه رسیده است. ماریو شخصیتی است که خود، دوستان و دشمنانش به معدن طلای Nintendo تبدیل شده اند و تاکنون به تنهایی درآمدی بالغ بر 10 میلیون دلار نسیب Nintendo کرده اند!!

    ماریو اولین شخصیت بازی های رایانه ایاستد که مجسمه اش در موزه Wax (یک موزه هنری که در آن مجسمه بازیگران فوق مشهور هالیوودی قرار دارد) قرار گرفته و جایگزین مجسمه های Neo و Trinity (شخصیت های فیلم معروف The Matrix) شد. ماریو همچنین اولین شخصیتی است که ستاره آن در ساختمان Metreon جای گرفت و نامش تا ابد به عنوان یکی از محبوب ترین شخصیت های بازی های رایانه ای ثبت شد.

    بازی های سری ماریو از آن دسته از عنوان هایی است که لذت بازی کردن حتی نسخه های قدیمی آنها از لذت بازی کردن بسیاری از بازی های نسل حاظر بیشتر است. متاسفانه علارغم اینکه این لوله کش ایتالیایی سال هاست به یکی از انتخاب های عادی گیمرها برای خرید بازی تبدیل شده است، در ایران بنا به دلایلی مشخص، تقریبا ناشناخته مانده و گیمرهایی تازه کار ایرانی با این شخصیت آشنا نیستند. امید است که در آینده ای نزدیک بازی های ماریو نیز محبوبیت سابق خود را در ایران بدست آورده و گیمرهای ایرانی نیز به جمع میلیونی هواداران ماریو پیوسته و از بازی کردن شماره های جدید آن نهایت لذت را برده و لحظات و شاد و مفرحی را در کنار این لوله کش محبوب سپری کنند. به امید آن روز...

    [​IMG]
     
  7. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏30/11/11
    ارسال ها:
    15,730
    تشکر شده:
    8,311
    امتیاز دستاورد:
    113
    پاسخ : بیوگرافی برترین کرکتر های دنیای گیم

    Cullen Gray
    [​IMG]
    نیرو : NATO ISF
    سن : 36
    فرمانده ی اصلی عملیات و مسن ترین کاراکتر گروه Cullen Gray میباشد . کولن سابقه ی خدمت در نیروهای غیر زمینی و تحلیل عملیات نیروهای دریائی را داراست از این رو برای هدایت ماموریت انتخاب شده . او از سرعت عمل بسیار بالائی برخوردار است و از میدان جنگ خوشش نمی آید ؛ به همین خاطر دوست دارد ماموریت ها را بدون سر و صدا و با مخفی کاری به اتمام برساند . با این حال هنوز نکات مبهمی از این کاراکتر وجود دارد ولی با توجه به پروفایل او ، کولن یک انسان عصبانیست که در صورت سرپیچی از دستورات ، فرمان های غیر قابل پیش بینی ای صادر میکند ؛ از این رو در روابط اجتماعی زیاد قوی نیست و طریقه معاشرت را نمیداند .

    Park Yun-Hee
    نیرو : South Korean 707th Special Missions Battalion
    سن : 30
    آغاز کار پارک یون در گروه ماموریت های ویژه 707 کره جنوبی بود . پس از 18 ماه خدمت و تصویب قانون جدید کره جنوبی در رابطه با خدمت افسران زن ، او به نیروهای تیپ 45 کره اضافه شد که این گروه برای انجام وظیفه به کشور های خارجی اعزام میشدند و در آنجا خدمت میکردند . پارک از هوش بسیار بالائی برخوردار است از این حیث در شرایط سخت و تحت فشار به فرمانده گروه کمک زیادی میکند . همچنین با توجه به سابقه کار ، پارک در عملیات مخفیانه تبحر خاصی دارد و توانائی او در انجام حرکات رزمی و انعطاف پذیری ، بسیار مفید خواهند بود .

    Dion Wells
    نیرو : U.S. Navy SEALs
    سن : 34
    دیون ولز ناوبان دوم نیروی دریائی آمریکاست که در عملیات امنیتی و مواد منفجره تخصص دارد . ولز دارای تجربه ی زیادی در این زمینه است و در مبارزات بسیاری با نیروهای مختلف شرکت کرده و فرمان های مختلفی صادر کرده است ؛ از این رو وجود چنین شخصی در گروه با توجه به اهمیت ماموریت و تصمیم گیری در شرایط سخت ، کمک خوبی برای پیشبرد اهداف ماموریت است . Cullen Gray او را به عنوان مرد دست راست خویش میداند و با توجه به سابقه ی خدمت این دو نظامی با یکدیگر ، روابط آنها فراتر از روابط معمولی و جنگیست .

    Eric Schweitzer
    نیرو : U.S. Navy SEALs
    سن : 30
    اریک در ایالت پنسلوانیا به دنیا آمد و در همانجا بزرگ شد . با توجه به سوابق ، اریک به خاطر طریقه زندگی و ماجراجوئی خانواده اش ، چندین بار مجبور به عوض کردن مدرسه اش شد ! اریک پس از شرکت در آزمون نیروهای دریائی برای ورود به این گروه ، به عنوان تکنیسین استخدام شد . شوایتزرانسانی عیب جو و بدبین است و به خاطر نقش نه چندان پر رنگ در ماموریت ها ، رفتارش مورد توجه افراد گروه قرار نمیگیرد . ولی در این ماموریت با توجه به آشنائی او به سلاح های سنگین ، وظیفه ی حمل این گونه سلاح ها و استقرار آنها در موقعیت با فرمان فرمانده ، در بر عهده ی اوست !

    [​IMG]
    Chung Kwan
    نیرو : South Korean 707th Special Missions Battalion
    سن : 25
    پس از تجربه ی کوتاه چونگ در نیروهای SWAT کره جنوبی ، او در 23 سالگی به عنوان منخصص الکترونیک به نیروهای مسلح وارد شد . با توجه به تجربه ی او در این کار ، آشنائی چانگ با تاکتیک ها و مهارت های تحلیلی برای مبارزه با دشمن ، تحسین بر انگیز است . به خاطر همین توانائی ها و مهارت او ، چانگ به عنوان ناظر بر عملیات ، به نیروهای ویژه ی تیپ 45 کره جنوبی پیوست . وظیفه ی اصلی او در عملیات ، شناسائی مهارت لازم برای مبارزه با دشمنان است .
     
  8. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏30/11/11
    ارسال ها:
    15,730
    تشکر شده:
    8,311
    امتیاز دستاورد:
    113
    پاسخ : بیوگرافی برترین کرکتر های دنیای گیم

    [​IMG]

    The Joker

    - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

    " ژوکر " را همه میشناسید . شخصیتی که هیچ هدفی از انجام کارهایش غیر معقولش ندارد . پول ، قدرت ، زن ، مقام ، احترام و . . . هیچ یک برای او ارزشی ندارند . کاراکتر او در بازی Batman : Arkham City هیچوقت فراموش نمیشود . برای او مهم نیست که دشمنش بتمن باشد یا اسکورپیون . چرا که در بازی Mortal Kombat vs DC Universe نیز او با کاراکتر های دنیای مورتال کمبت شوخی میکند و سر انجام آنها را شکست میدهد . او حتی در حال کتک خوردن و یا زندانی بودن نیز میخنندد ! . " ژوکر " به عنوان اصلی ترین دشمن بتمن همیشه این جمله رو به بتمن یادآور میکرد که ژوکر و بتمن دو روی یک سکه هستند و یکدیگر را تکمیل میکنند ، که حقیقت امر نیز همین است. جمله ی معروف او در فیلم شوالیه ی تاریکی از یاد هیچ کس نمیرود : (( اگه در کاری تخصص داری ، اون رو مجانی انجام نده ))
    " ژوکر " به عنوان بی ثبات ترین ، عجیب ترین و البته پرطرفدارترین شخصیت منفی بازی های رایانه ای ، رتبه اول این مقاله را کسب میکند . . .
     
  9. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏30/11/11
    ارسال ها:
    15,730
    تشکر شده:
    8,311
    امتیاز دستاورد:
    113
    پاسخ : بیوگرافی برترین کرکتر های دنیای گیم

    [​IMG]

    Big Boss

    - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

    " رییس بزرگ " یکی از کساتی است که علی رقم شخصیت منفی اش ، به خاطر تیپ خاص و شباهتش به کاراکتر محبوب سری Metal Gear یعنی" سالید اسنیک " در میان هواداران این بازی طرفداران زیادی پیدا کرده است . " رییس بزرگ " که گه گاه از او به عنوان Naked Snake یاد میشود در اولین نسخه بازی Metal Gear به عنوان فرمانده " سالید اسنیک " معرفی میشود و اسنیک زیر نظر او عملیات هایش را انجام میدهد . در نسخه دوم بازی یعنی Metal Gear 2 : Solid Snake او تغییر نقش داده و با نیروهای دشمن متحد میشود و از همان جا نقش منفی او آغاز میشود . در نسخه اول مشخص میشود که " رییس بزرگ " پدر ژنتیکی " سالید اسنیک " ، " لیکویید اسنیک " و " سالیداس اسنیک " میباشد که در آخر بازی نیز جلوی خودکشی اسنیک را گرفته و به او میگوید : تو آزادی را به دست آوردی و دیگر اسباب دست Patriot ها نیستی . . .
     
  10. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏30/11/11
    ارسال ها:
    15,730
    تشکر شده:
    8,311
    امتیاز دستاورد:
    113
    پاسخ : بیوگرافی برترین کرکتر های دنیای گیم

    [​IMG]

    Albert Wesker

    - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

    شماره ی سوم این مقاله مربوط میشود به با شخصیت ترین کاراکتر منفی بازی های رایانه ای یعنی " آلبرت وسکر " . وسکر را میتوان یکی از اصلی ترین کاراکترهای سری بازی های Resident Evil دانست . نقش او در نسخه اول بازی بسیار جالب و مرموز بود ، طوری که در نسخه اول همه گمان میکردند که او مرده . اما در نسخه پنجم بازی او برمیگردد و ثابت میکند که هنوز همان وسکر سابق است . لازم به ذکر است که " آلبرت وسکر " از ابتدا شخصیت منفی نبوده و قبل از اتفافات نسخه اول بازی به عنوان مامور نفوذی شرکت آمبرلا ، در ممت رییس بخش S.T.A.R.S فعالیت میکرد . به هر حال این کاراکتر با شخصیت مغرور ، قدرت طلب و خوش پوشش خیلی ها را طرفدار خود کرده و باعث شده تا یکی از کاراکتر های پرطرفدار بازی Marvel vs Capcom 3 باشد .