1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

..:: لطیفه دی ماه 1389 ::..

شروع موضوع توسط Shabnam_n ‏22/1/11 در انجمن پیام کوتاه

  1. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏9/12/10
    ارسال ها:
    2,489
    تشکر شده:
    1,040
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    دانش اموز
    به غضنفر می گن:برو لباس مشکی بپوش میخوایم بریم عزاداری پدرت.میگه:حس می کنم یه اتفاقی افتاده شما به من نمی گید..


    ----

    یکی می زنه زیر گوش دوستش اون عصبانی میشه یقه ی دوستش را می گیره میگه مرد حسابی جون ننه ات بگو جدی زدی یا شوخی بود.

    دوستش با عصبانیت میگه :خیلی هم جدی بود. اولی میگه خدا را شکر آخه من با کسی شوخی ندارم.

    ----

    غضنفر تو ترافیک گیر میکنه

    میگه : ها ماشالا !

    به این میگن عروسی !

    ----

    شعر بعد از طلاق: یارب آن نوگل خندان که سپردی به منش انقدر لوس و ننر شد که سپردم به ننش!

    ----

    مردی با اسلحه وارد یك بانك شد و تقاضای پول كرد وقتی پولهارا دریافت كرد رو به یكی از مشتریان بانك كرد و پرسید: آیا شما دیدید كه من از این بانك دزدی كنم؟
    مرد پاسخ داد: بله قربان من دیدم سپس دزد اسلحه را به سمت شقیقه مرد گرفت و اورا در جا كشت او مجددا رو به زوجی كرد كه نزدیك او ایستاده بودند و از آنها پرسید آیا شما دیدید كه من از این بانك دزدی كنم؟
    مرد پاسخ داد : نه قربان. من ندیدم اما همسرم دید!!

    ----

    ازغضنفرمی پرسن :عروسی پسرت کیه؟
    می گه:این دوشنبه نه چهارشنبه ی بعدی

    ----

    قاضی: چرا با سر زدی توی صورت دوستت؟
    غضنفر: جناب قاضی! خودش می‌خواست، هر وقت من را می‌دید،
    می‌گفت یک سری به ما بزن!

    ----

    غضنفر دخترش بچه دار نمیشده ، هرچی دوا درمون میکنن جواب نمیده

    آخرش شوهرش میدن !

    ----

    تو دادگاه وكيل مدافع ميگه: جناب قاضي!

    مردي كه شما محاكمه اش مي‌كنيد

    پدري مهربان، انساني شريف و آدمي‌ با وقار است.

    متهم ميگه: اين قرار بود از من دفاع كنه، نه از كسي ديگه.

    ----

    معلم: الفباي فارسي رو بگو ببينم.

    شاگرد: الف ? ب ? پ ? ت ? ث ? چهار ? پنج ? شش ? هفت...

    معلم: الفباي انگليسي رو بگو ببينم.

    شاگرد: ا ? بي ? سي ? چهل ? پنجاه ? شصت ? هفتاد...

    معلم: الفباي يوناني رو بگو ببينم.

    شاگرد: آلفا ? بتا ? ستا ? چهارتا ? پنج‌تا ...

    معلم: نخواستم بابا يه شعر بگو.

    شاگرد: نابرده رنج گنج ? پنج ? شش ? هفت..

    ----

    خانمی نه چندان خوش قیافه به همسرش مي گه: شباهت من و خورشيد چيه؟

    شوهرش می گه: به جفتتون نمي شه مستقيم نگاه كرد