در دل من چیزی است مثل یک بیشه نور، مثل خواب دم صبح و چنان بیتابم ،که دلم می خواهد بدوم تا ته دشت بروم تا سر کوه دورها آوایی است ، که مرا میخواند
پاسخ : داستان بلند دوستت دارم فصل اول .(قسمت اول) (هرچی شوهرت میگه فقط میگی چشم نکند یه وقت توی روی مادر شهرت بایستی ها.خدای نکرده خدای نکرده نکنه باهاشون لج کنی ها . کاری کن که تورو از اون دو تا عروس دیگه بیشتر دوست داشته باشن .) سوسن به یاد حرفهای مادرش افتاد و لبخند رضایت امیز زد .از اینکه شوهرش با او مهربان و خوش اخلاق بود ،دلش را شور و شوقی نا اشنا پر کرده و از زندگی ساده و بی دردسرش لذت میبرد . ظهر بود ،تازه ظرف های ناهار را لب حوض گذاشته بودند ،سوسن به خواهر شوهرش ،عطیه ،در جمع کردن سفره کمک کرده بود .تا غروب که جواد ،شوهرش،از سرکار برمیگشت خیلی مانده بود. درحالی که قشنگ ترین لباسش را که پارچه نرم و سبکی و رنگارنگی داشت ،پوشیده بود به حیاط رفت و رو به خواهر شوهرش که در حال شستن ظرفها بود،گفت : - عطیه خانم صبر کنید کمکتون اب بکشم . عطیه برگشت و نگاهی به او انداخت . - تویی سوسن!؟اوا!زهرم ام رفت.چرا یک دفعه می ای؟! سوسن کنار او رفت ،دامنش را جمع کرد و روی پاها نشست بشقاب کف الودی را برداشت و زیر شیر اب گرفت و با خشرویی گفت: - وای که چقدر هوا خوب شده!من عاشق بهارم و نگاهش را به سرشاخه های پر از شکوفه بهار نارنج کشاند - وقتی هوا این جوریه و همه جا سر سبز میشه انگار توی قلب من هم شکوفه می زند . عطیه لب ورچید - عجب زبونی میریزی سوسن !همین زبونو داشتی که مخ جواد بیچاره رو زدی . سوسن شادمانه خندید و همان طور که ظرفهارا بر میداشت و اب میکشید گفت : - نه به خدا جواد خودش منو خوایت من تا روز خاستگاری باهاش هیچ حرفی نزده بودم . عطیه با طعنه گفت: - تو گفتی و ما هم باور کردیم ! سوسن به یاد شب گذشته افتاد به یاد ابراز عشق صادقانه جواد هنوز هم از این حس پر شور و شوق بود . ذهنش انقدر از فکر های شیرین پر بود که جایی برای هیچ کدورتی باقی نمیگذاشت .خواست بحث را عوض کند. - عطیه خانم ؟! - بله! میگم ،شما چند سالتونه؟ عطیه بی اراده اهی کشید : - واسه چی میپرسی؟ سوسن قاشق چنگالهایی را که اب کشیده بود توی سبد گذاشت . - هیچی همینطوری - بیست و هشت سالمه بهم میاد؟ سوسن فکر کرد ان صورت عبوس و در هم با خط زمختی که اطراف لبهایش افتاده او را مسن تر از سنش نشان میدهد ولی دلجویانه گفت : - نه هیچ بهتون نمی اد - نگفتی واسه چی پرسیدی؟ به خاطر اینکه هنوز شوهر نکردم ؟ سوسن که نمیخواست خواهر شوهرش را مکدر کند لبخند شیرینی زد و بدون فکر و فقط برای دلخوشی عطیه گفت: - شوهر چیه عطیه خانم !به نظر من شما خیلی هم خوشبخت هستین که ازدواج نکردین . عطیه که کارش تمام شده بود قابلمه را که ته دیگ به ان چسبیده بود زیر شیر ای گذاشت و همانطور که دستهایش را با کف تاد میشست گفت : - یعنی شوهر کردن بده؟ پس تو خوشبخت نیستی که ازدواج کردی؟!! سوسن حس کرد که به هیچ طریق نمیتواند گفتگوی دوستانه ای با او داشته باشد برای انکه بیشتر از این با او بحث نکند گفت : - نه خن ،اخه همه مردها که مثه جواد خوب نیستن ! بعد هم زود دستهایش را اب کشید و گفت - من میرم یه سری به چای بزم فکر کنم دم کشیده . توی اشپزخانه نفس راحتی کشید و با خوذد تصمیم گرفت که دیگر چندان با عطیه گرم نگیرد .جواد هم قبلا به او گفته بود که خواهرش کمی تند خوست و او که کوچکتر است باید همیشه رعایتش را بکند . چای را اماده کرد استکانها را مرتب توی سینی چید . سر قوری دم کنی گذاشت و سینی بدست پیش مادر شوهرش رفت . مادر شوهرش،فخری خانم توی هال نشسته بود و قلیان میکشید پنجره ها باز بود و از بیرون صدای جیک جیک گنجشکها و گه گاهی تق و توقی از حساط همسایه شنیده میشد صدای قل قل قلیان مادر شوهرش برای سوسن اهنگ دل انگیزی داشت کنار او نشست و سینی را ارام زمین گذاشت . فخری خانم نگاهی به سوسن انداخت و توی دلش گفت: (دختر هوبی به نظر میاد هم خوشگله هم با ادبه فقط کاشکی این عزیز کره جواد توزرد از اب در نیاد و نخواد جواد رو از ما بزنه . و با خصومتی اشکار اندیشید که به خدا اگر بخواد پای جای پای عروسهای دیگه ام بذاره . میفرستمش ور دل مادرش کاری میکنم که نه شب داشته باشه نه روز. بعد بی اراده از سر این فکر لبخند رضایتمندی زد و به سوسن نگاه کرد : - دستت درد نکنه دخترم .زحمت کشیدی. - چه زحمتی خانم بزرگ ،وظیفمه بعد قوری را برداشت و استگانی لبالب از چای ریخت و جولوی فخری خانم گذاشت.ناخواسته مقداری از چای توی نلبکی ریخته شد - بفرمایید باز هم فخری خانم فکر کرد :این چه حرفی بود که گفتم معلومه که وظیفشه !اگر از حالا لی لی به لالاش بذارم پررو میشه و دم به قیچی نمیده .اره باید از حالا بفهمه که خانم بزرگ این خونه کیه و سر خود کاری نکنه عطیه راست میگفت ...به دنبال این فکر به نشانه ی سرزنش کمی ابروها را در هم کشید - ا ا ا ؟مگه مادرت یادت نداده که چطور چای جلوی بزرگ ترت بذاری؟ نصف چای رو که ریختی توی نلبکی دختر؟! سوسن شرمزده و با عجله نلبکی را توی سینی خالی و با من من شروع به عذر خواهی کرد - روم سیاه ،ببخشین خانم بزرگ ... فخری خانم به دستپاچگی او دلش سوخت ولی نخواست دلجویی کند . پگی به قلیان زد و گفت: - حالا خودتو سرزنش نکن خیلی خب این شد درسی برای دفعه دیگه .اینجا صبح تا شب مهمون میاد و میره هیچ خوش ندارم فردا پس فردا هو بیفته که عروس کوچیکه فخری هندی دست سفیده .. بعد بلافاصله یادش امد که سوسن فقط چهرده سال دارد . بی اراده لبخند زد . - حالا طوری نیست کم کم یاد میگیری همه عروسها اول زندگی شون یک کمی دست و پا چلفتی هستند از امروز بیشتر دقت کن . سوسن سر به زیر گفت : - چشم فخری خانم چون بلند قلیان را گرداند . پاها را با اه و ناله کشید و گفت : - اخی!سوسن یک کمی پاهای منو بمال ،خیلی درد میکنه . سوسن شروع به مالیدن پاهای مادر شوهرش کرد و فخری خانم زیر چشم اورا تماشا میکرد .موهای لخت و بلوطی اش که یک دست و صاف تا زیر گوشش می رسید ،گرداگرد صورتش ریخته بود . پوست صورتش شاداب و صورتی رنگ بود . فخری خانم پیش خودش طراوت اورا با دخترش مقایسه کرد و یاد پوست زرد و کدر عطیه که افتاد و ناخودآگاه از او بدش امد ،یک پا را تا زد . - بسه دیگه .عطیه کجاست؟ - نمیدونم - خب پاشو صداش کن بگو بیاد چای بخوره . - چشم سوسن با عجله بلند شد و مثل کودکی فرمانبر به سمت حیاط دوید: - عطیه خانم ؟ عطیه خانم؟ عطیه مشغول جمع کردن بهار نارنجهای روی زمین بود ،از پشت باغچه سر بلند کرد و گفت : - من اینجام ،چیه؟چرا صداتو سر انداختی ؟ سوسن لب گزید و با خجالت گفت : - ببخشین ،چای اماده س .خانم بزرگ گفتن صداتون کنم .خانم بزرگ گفتن صداتون کنم . عطیه وارد هال که شد یکراست و بی گفتگو رفت کنار مادرش نشست . چند تا از گلبرگهای بهار نارنج را که در دستش بود فوت کرد و در قوری را برداشت و انها را داخل قوری ریخت سوسن موقر و مودب نزدیک به درگاهی پنجره نشسته بود .حسی عجیب عطیه را می ازرد . زیبایی سوسن ،بیخیالی و نشاط و شادابی او را مکدر میکرد . از سعادت و راحتی او لجش گرفته بود .چه راحته میخوره و میخوابه و به خودش میرسه .چقدر هم که جواد با لا و پایینش میکنه .خاک بر سر جواد که رفته این ایکبیری را گرفته که دست راست و چپش رو هم بد نیس!در حالی که نمیتوانست در اعماق دلش زیبایی و جوانی سوسن را تائید نکند.گویی دنبال بهانه ای میگشت تا به گونه ای اورا بیازارد . نگاهی به صورت زیبای سوسن انداخت .توی استکان برای خودش چای ریخت و گفت : - خدا شانس بده وا...!نمیدونم این داداشهای من چه خصلتی دارند که فکر میکنند از مردای دیگه کمترند. فخری خانم ابروها را درهم کشید - ا!این چه حرفیه عطیه؟الهی قربون پسرای دسته گلم بشم .پسرای من از همه فک و فامیل و دوست و داشنا یه سرو گردن بالاتر و بهترن وانگهی،خودشون هم اونطور که تو میگی فکر نمیکنن. عطیه قری به سرو گردنش داد . - پس زنهاشون این جور فکر میکنند. چطور مگه؟ عطیه جرعه ای از چای را هورت کشید و حبه دیگری قنر برداشت.بعد با لحن گله مندی گفت: - اون از زن منصور که عالم و ادم میشناسنش چه زن نسناس و بی چشم و روییه .اون از زن هاشم که سال تا سال نمیتونه یه دست لباس نونوار به تن هاشم ببینه و چشمش کور طاقت دیدن جوونی و سرتری هاشم رو نداره . سپس مکثی کرد و اه کشید . - اینم از زن جواد ،به خشکه شانس. فخری خانم پرسید: - سوسن؟! رنگ از روی سوسن پرید و هاج و واج به عطیه نگاه کرد و در دل لرزید:وای خدایا مگر چه خطایی کرده ام ؟!ای خدا اوکه دیگه خودش چای ریخت نکنه...اه خاک بر سرم !من باید جلوش چای میگذاشتم .چقدر احمق و فراموش کارم ،چقدر سر به هوا هستم . عطیه مکثی کرد و همانطور که مادرش به دهان او چشم دوخته بود .سری تکان داد. -بله همین سوسن خانم که جواد بیچاره اورا روی سرش ویذاره و ان قدر بالا و پایینش میکنه و نمیذاره اب تو دلش تکون بخوره !به خدا ادم شاخ در میاره . حالا دیگر نگاه فخری خانم هم متعجبانه و پر از تشویق شده بود : - مگر چکار کرده؟ لحنش بگونه ای بواد که اشک در چشمان سوسن جمع شد . - میخواستی چه کار کنه؟ خانم تازه سه روزه اومده خونه شوهره،شهره دلشو زده ،به من میگه تو چه خوشبختی که شوهر نکردی .کیگه شوهر چیه؟همش بدبختیه !چهع میدونم ادم زندونی میشه .کاشکی من هیچ وقت زن جواد نمیشدم لابد به خوشگلی و قد و بالاش مینازه! فخری خانم غضب الود نگاه تندی به سوسن انداخت: - تو گفتی؟!اره؟!خجالت نکشیدی؟! سوسن احساس کرد سرش به دوران افتاده و دهانش خشک و تلخ شده است .میخواست حرف بزند ،ولی زبانش به تته پته افتاده بود.قلبش مثه بچه گنجشکی تد میزد. - من...به خدا...فقط...من...به خدا... فخری خانم تشر زد: - خبه ،بسه،خفه شو . برو گورتو گم کن از پیش چشمم.دختره بی چشم و رو. و با حالتی عصبی و غضبناک پشتش را به او کرد: - میدونستم ،میدونستم که اگر عقلمو بدم دست جواد،عاقبتش همینه .اخه این همه دختر خوب و نجیب تو فامیل داشتیم رفت و چسبید به دختر چه میدونم ...لاال...از دختری که بی پدر بزرگ شده و صاحب نداشته باشه بیشتر ازاین هم نباید توقع داشت. فصل اول (قسمت اخر) سر را به تاسف تکان داد -که بله حالا بکش اقاق جواد!اونروز که یک چشمم خون بود و یک چشمم اشک ،که نکن ،نخواه ،این دختر به درد تو نمیخوره گوش نکرد که نکرد حالا بیا تماشا.دختره هوایی شده اگر مهناز و ثریا جز جیگر زده پشت سرمون حرف میزنن،این چشم دریده که دیگه تو چشم خودتون زبوندرازی میکنه .دختره بی حیای چشم سفید ،نمک جواد کورت کنه ان شاءالله سوسن در حالی که گریه افتاده بود.میخواست حرف بزند که عطیه احساس کرد ممکنه دستش رو بشود و مادرش حالت صادقانه عروسش را باور کند.فکر کرد نباید اینقدر موضوع را تاب میداده.برای انکه سوسن را هم ساکت کند گفت : - البته خیلی باهاش حرف زدم ولی خب،شاید منظورش این نبوده که جواد بده . میگفت شوهر کردن بده . چه میدونم شاید از ما دلخوری و ناراحتی داره .شاید هم از جواد که نگذاشته درسش رو بخونه دلخوره. سوسن با چشمان اشک الود اورا نگاه کرد وبا بغض گفت: - من کی اینهارو گفتم عطیه خانم ؟ منظورم من که این چیزها نبود! فخری خانم غرید: - اصلا غلط کردی.حالا منظورت هرچی که بوده ،بیجا کردی که گفتی! و باز تشر زد: - مگه نگفتم پاشو از جلوی چشمم دور شو .بذار جواد بیاد،باید تکلیفتو معلوم کنه که دفعه دیگه کرکری نخونی.گمشو سوسن درحالی که دستهایش را روی صورتش گذاشته بود و با صدای بلند گریه میکرد به اتاقش پناه برد . بعد از رفتن او ،عطیه نفس راحتی کشید و از اینکه اورا اینگونه ازرده بود دلش خنک شد با خیال راحت چایش را خورد و دیگر غر غر های مادرش و نگرانیهای او که مدام از عروس بد و عاقبت به شری اینجور ادمها صحبت میکرد توجهی نکرد . غروب بود که جواد خسته و کوفته با دستهای چرب و روغنی به خانه برگشت . از اینکه سوسن مثل همیشه به استقبالش نیامده بود،متعجب شد.لب حوض نشست و دستهایش را شست.توی هال هم که امد چشم دواند،ولی خبری از سوسن نبود.حوله را از روی میخ برداشت ضمن انکه دستهایش را خشک میکرد به مادرش سلام داد. فخری خانم گفت: - خسته نباشی جواد جان و بعد عطیه را صدا زد - عطیه جان ،چای برادرت رو اماده کن پسرم خسته ست. جواد گفت: - پس سوسن کجاست؟! فخری خانم با اخمی که بروی پیشانی انداخته بود به او نگاه کرد و دستش را تاباند - نترس نمرده تپیده تو اتاقش . جواد متعجب پرسید: - چیزی شده؟! فخری خانم قری به سروگردن داد. - چه خبرته تو هم .بیچاره اگر از حالا اینجور دست و دلت براش بلرزه که فردا میشی یکی بدتر و زن ذلیل تر از هاشم و منصور بدبخت. به جواد که همیشه عزیزکرده مادر بود برخورد.هیچ وقت خوش نداشت که مورد مواخذه مادرش باشد.همیشه از اینکه مادرش اورا به برادرها و دیگران ترجیح میداد و تعریفش را میکرد احساس خوبی داشت - این چه حرفیه عزیز؟گفتم سوسن کجاست،دست و دلم براش نلرزید! - یعنی میگی اگر زن تو اشتباهی کرد مادر پیرت حق نداره بهش تذکر بده؟یعنی من حق ندارم دلم برای پسرم و زندگی اش بسوزه؟ - چرا عزیز،حالا چی شده؟!مگه سوسن چیکار کرده؟ - بگو چکار نکرده؟ چه ها نگفته؟ از ان طرف ،سوسن که هنوز چشمانش متورم بود و از برخورد تند و ناحق مادر شوهرش و عطیه ناراحت بود .با شنیدن صدای جواد پشت در اتاق امده و گوشش را به در چسبانده بود و به گفتگوی ان دو گوش میداد. فخری خانم ابروهارا بالاکشید و گفت: - توهین؟ غلط میکنه توهین کنه !ان وقت خودم دهانش را پر از خون میکردم و منتظر تو نمیماندم سپس همانطور که نشسته بود جابه جا شد و پلکهارا بهم فشرد - امروز بی چشم ورویی دراورده و گفته که من شوهر نمیخواستم .من جواد را دوس نداشتم و از این حرفها. قلب سوسن لرزید و انگارته دلش را خالی کردند .باز اشکهایش روان شد .دیگر حتی نمیخواست حرفهای انها را بشنود .به دیوار تکیه زد و پاهایش میلرزید.دستها را دور زانو حلقه کرد،سربرزانو گذاشت و با اندوه گریست.این جرئت را در خودش نمیدید که در را با گستاخی باز کند و بگوید عطیه دروغ گفته و هیچ موضوع این حرفها نبوده. لحظاتی بعد ،جواد با غیض در اتاق را باز کرد و چشمش به سوسن افتاد که گوشه اتاق زانوها را بغل کرده و گریه میکند .دیدن او در این حال دلش را به رحم اورد و کمی ارام شد .در را پشت سرش بست و اهسته اهسته کنار او رفت . سوسن با حس حضور او سر بالا کرد و سلام داد. جواد قهرالود جواب داد: - سلام و بعد اهی کشید و با ملایمت پرسید: - چی شده سوسن؟تو که اینجوری نبودی؟ این حرفها چیه زدی؟ سوسن که احساس میکرد به او ظلم شده ،اشکهایش مثل سیل سرازیر بود . در حالی که بغض مدام راه گلویش را میبست،بریده بریده گفت: - به خدا جواد من ،من این حرفهارو نزدم . جواد سرش را تکان داد و کنار او نشست - پس چی گفتی؟ - من ... من ... جواد دست پیش اورد و دست سوسن را گرفت گویی گرمای عمیقی به قلب سوسن ریخته شد . - من تورو از چشام بیشتر دوست دارم جواد - پس چرا این حرفارو زدی؟ - به خدا ،به جون خودت من نگفتم و باز اشکهایش سرازیر شد . جواد که بشدت تحت تاثیر اشکها و صداقت لحن و کلام همسرش قرار گرفته بود او را به طرف خود کشید - اول اشکهاتو پاک کن ،اها،دیگه گریه نکن خب و خود با کف دست روی گونه های نرم او کشید - اشکال نداره اگر هم گفته باشی اشکال نداره و محکم بغلش کرد - من شوهر بدی هستم که نگذاشتم درس بخونی و زیر قولم زدم باید هم منو نخوای و روی موهای او را بوسید. سوسن به او نگریست.هق هق کلماتش را میبرید - جواد ،من فقط میخواستم به عطیه خانم دلداری بدم .اخه من همینطوری برای اینکه باهاش صمیمی بشم بهش گفتم چند سالته اونم گفت چون شوهر نکرده این سوالو پرسیدم منم جا خوردم چون نمیخواستم ناراحتش کنم فقط گفتم شما همینطوری خوشبختین شوهر چیه؟ همین . به خدا همین .جواد.حرف دیگه ای نزدم جواد خندید - پس میگی عزیز دروغ میگه ؟ اره؟ سوسن خجالت کشید حرف شوهرش را تائید کرد و مودبانه گفت - نه اونا منظور منو بد فهمیدن یا عطیه خانم حرفهای منو بد تعبیر کرد . جواد محکم تر او را به خود کشید - پس باور کنم که تو شوهرتو میخوایو دوستش داری؟ - از جونم هم بیشتر جواد همانطور که موهای بلوطی همسرش را نوازش میکرد و از دیدن زیبایی لطیف و دلربایانه اش غرق لذت میشد گفت - بگو جون جوادم . سوسن با چشمان سوزان و ملتهب به شوهر جوانش نگاه کرد و گفت : - جون جواد
پاسخ : داستان بلند دوستت دارم اسمان شب پر از ستاره بود.اما انگار ان شب از همیشه برای سوسن تاریک تر بود . گرچه در نگاهش اسمان بیشتر از هر شب ستاره داشت . قبل از امدن جواد،سوسن جلوی اینه ایستاده و ارایش کرده بود. پشت چشمهای را سایه سبز کمرنگی زده و بفهمی نفهمی سرمه ای به چشم هایش کشیده بود که چشمهای عسلی اش را روشن تر نشان میداد . لبهای گرد و کوچکش ماتیک زده و بلهای برجسته اش رنگ سرخ و قشنگی گرفته بود .روی هم رفته ارایش ملیحی داشت. لباس پر چین مشکی که گلهای ریز سبز و قرمز داشت پ.شیده بود. لطیفی پارچه اش حتی از فاصله دور هم احساس میشد .هرچقدر به خودش نگاه میکرد عیبی در صورتش نمیدید اما دیگر از دیدن چهره اش که با ان احساس و حال شوهرش را نسبت به خودش حدس میزد لذت نمیبرد. بی حوصله موهایش را هم شانه زد . جواد تازه از سرکار امده بود . به پیشنهاد او سفره شام را توی حیاط انداختند . جواد خوش و قبراق مدام چشمش به سوسن بود و دلش میخواست زودتر با او تنها شود.سر سفره به او میرسید و اهسته نان را کنار دستش میگذاشت یا وقتی که اب میخورد برای او هم لیوانی پر میکرد . دور از چشم مادرش و عطیه به او چشمک میزد و لبخندی سرشار از اشتیاق و شور به رویش میپاشید . با این همه هنوز قلب سوسن را اندوهی نا اشنا پر کرده بود که نمیتوانست از اندیشیدن به ان دست بردارد . بعد از شام فخری خانم همانجا زیر سرش بالش گذاشته بود و چرت می زد . عطیه مدتی بود که به کلاس خیاطی می رفت و هر روز با انبوهی کاغذ و الگو و پارچه های رنگارنگ ور میرفت . آن شب هم دوروبرش پر بود از سوزنهای ته گرد و وسایل خیاطیش . سوسن همانطور که در فکر بود به خیاطی کردن عطیه خیره شده بود و جواد در حالی که خلالی به دندانها می کشید زیر چشم او را تماشا می کرد . موهای لختش را که نگاه می کرد قلبش فشرده می شد . نگاهش را روی چهره و اندام ظریف او می کشاند و غرق ذلت می شد یکی دوبار که سوسن چشمش به او خورده بود و لبخند محسوسی به او زده و دل سوسن را به آشوب انداخته بود . اما سوسن به عشق و محبت شوهرش شک کرده بود آرزو می کرد می توانست با کسی در این مورد حرف بزند ، ولی هر با رکه یادش می آمد عطیه از او قول گرفته می ترسید بار دیگر اوضاع زندگیش آشوب شود فکر این که جواد قبل از او عاشق دختری بوده و نتوانسته با او ازدواج کند مثل خوره ای به جانش افتاده بود و روحش را آزرده می ساخت . نسیم خنکی می وزید و برگهای درخت انگور باغچه زیر وزش ملایم نسیم تکان می خوردند و زیر نور چراغ می درخشیدند . جواد خمیازه ای کشید و به بدنش کش و قوسی داد . - من که خیلی خوابم میاد . و به سوسن نگاه کرد . - من میرم بخوابم شب بخیر. سوسن نگاهش را که رنگ گله مندی داشت به او انداخت . - شب بخیر - مگه تو نمیای بخوابی؟ دیر وقته - نه میخوام کمک عطیه خانم سجاف هارا بدوزم عطیه الگوی باریکی را از زیر دستش بیرون کشید و به سمت او گرفت - بگیر اینو بچسبون به دولای پارچه و خودش خم شد و با صابون خیاطی روی پارچه خط نشانه کشید . سوسن مشغول شد . جواد به اتاق رفت . کمی که گذشت پنجره اتاق را باز کرد و سرش را بیرون اورد و صدا زد - سوسن ؟ - بله؟ عطیه زیر لب به برادرش فحش داد - خاک برست کنن بدبخت زن ذلیل هرچی که من میریسم تو با دلگی هات پنبه میکنی لعنتی . ج.اد گفت : سوسن جان بیا کمکم رختخوابها را ببریم روی بوم .امشب دلم خوای خوابیدن روی پشت بوم رو کرده سوسن که الگو را به پارچه چسبانده بود به عطیه نشان داد . - خوبه عطیه خانم ؟ عطیه به تندی پارچه را از دست او قاپید . - لازم نکرده برو به جواد کمک کن .من نمیدونم این جواد چطور توی مکانیکی اش کار میکنه و از تو کمک نمیخواد؟یک لیوان اب هم که میخواد تورور صدا میزنه . اخه مرد هم این قدر بی عرضه ؟ سوسن سرش را تکان داد . - به خخدا دلم میخواست کمکت کنم .خودم هم این جور حوصله ام سر نمیره و هم یه چیزی یاد میگیرم . بذار جاها را که پهن کردم برمیگردم . - خیلی خب زود بیاد وقتی که سوسن پتو به دست پله های صاف پشت بام را طی میکرد . به نفس نفس افتاده بود جواد پشت بام زیلو پهن کرده بود و تشکها را جفت هم روی ان گذاشته بود . ملافه را هم پهن کرده بود . سوسن پتو هارا پایین تشکها گذاشت . جواد خودش را روی رختخواب انداخت و دستهارا از هم گشود . - اخیش ،چه هوای خنکی سپس در حالی که چشم به اسمان دوخته بود گفت : - از این به بعد تا وقتی که هوا سر بشه روی بوم میخوابیم به نظر تو چطوره؟ سوسن اهی کشید - خوبه و فکر کرد کاش خبر نداشت که جواد قبل از او دختر دیگری را میخواسته ان وقت چقدر میتوانست از این لحظات لذت ببرد و حتما مهر و محبت شوهرش به دلش مینشست .افکارش مثل گرهی شده بود که باز نمیشد. - چیزی شده سوسن؟ - نه - چرا ،دروغ نگو که بدم میاد . یه مدتیه که توی فکری. - نه نیستم جواد دست او را کشید - هستی من او چشمای خوشگلو میشناسم وقتی که یه فکری توی کله قشنگت میگذره عکسش تو چشات میفته . روی ارنج تکیه زد و نیم خیز شد - اها بذار ببینم به من نگاه کن اینهاش عکس یه چیزی افتاده یه عاشق تو داری به یک عاشق فکر میکنی . سوسن نگاهش را متعجبانه به او دوخت و نتوانست حیرتش را پنهان کند. جواد خندید. - درست گفتم نه ؟چرا دنبالش میگردی؟روبه روته دیگه دختر ! و با احساس گفت : - جلوی چشاته ،مال خودته،مگه نمی بینی؟اگر تمام دنیا رو هم بگردی مردی به عاشقی من پیدا نمیکنی ،سوسن خیلی دوست دارم . این را گفت و خم شد به دست سوسن که در دستش بود بوسه ای زد . سوسن بی اراده اه کشید و از این که نمیتوانست ارام شود ،خودش را ملامت کرد .نگاهش را به اسمان گرفت و در دل گفت :خدایا - چیه ؟چرا اینقدر اه میکشی سوسن؟ سوسن با خود فکر کرد :کاش به عطیه قول نمیدادم .کاش میشد مرهمی برای این دل اشفته و بی قرارم پیدا کنم . - سوسن؟ - بله - عزیزم تورو ناراحت کرده؟ - نه اصلا - پس عطیه چیزی گفته؟ نمیخواست دروغ بگه ،ولی بخاطر قولی که داده بود و ترسی که از برملا شدن موضوع داشت سرش را تکان داد که نه . - بذار برم جواد جان عطیه منتظرمه میخواست مچش را از دست مردانه جواد خلاص کند .اما جواد اورا رها نمیکرد . - ا،عطیه را ولش کن باید خودش به کارهاش برسه . این جور که نمیشه . اون کلاس بره تو خیاطیهاشو بکنی !خودشم باید یچیزی بارش بشه یا نه ؟ بعد به موهای لخت زنش دست کشید . - دوست دارم موهات بلند بشه .تا اینجا . و دستش را به انتهای کمر او کشید - سوسن؟ - بله - مگه تو منو دوست نداری؟ سوسن سرش را پایین انداخت و حاشیه دامنش را به بازی گرفت - این چه حرفیه؟ - پس چرا تو چشمام نگاه نمیکنی؟ مشتاقانه روبروی او نشست . - از اول غروب که اومدم تا حالا فقط منو کشتی خدا میدونه چقدر دوستت دارم . و او را به خود کشید . - با عشق داشتم نگات میکردم .با این که زیاد تحویلم نمی گرفتی ،ولی چشمات پر از شیطونی بود . بلا ،بگو که تو هم دوستم داری . سوسن!سوسن اگر یه روز تو منو نخوای ،می میرم. انقدر لحن و کلام جواد صادقانه و پر محبت بود ،که اشک در چشمان سوسن حلقه زد. - داری گریه میکنی؟!اخ،عزیزم دلم چی شده؟! - هیچی - بگو - نمیدونم - جون جواد - چیزی نشده فقط... - بگو ،فقط چی؟ 0 داشتم فکر میکردم که کاش ...کاش تو هیچ وقت منو تنها نذاری جواد . جواد گونه اورا بوسید . - تنها بذارم ؟اما...اما شاید روزی مجبور بشم . سوسن به او خیره شد و همان طور که دستها را دور گردن او قلاب کرده بود ،با سادگی پرسید - یه روزی مجبور بشی؟!چرا؟! جواد چشمها را با عشق و علاقه روی هم گذاشت . - اره ،روزی که بمیرم .فقط اون روزه که تو رو تنها میگذارم . باز هم از شنیدن این حرفها قلب سوسن گرم شد ،داغ شد و گرمای آن گویی در تمام وجودش جریان گرفت .بار دیگر شور و نشاط و امید در قلبش موج زد. شاید عطیه دروغ گفته باشد .از کجا معلوم که نخواسته مثه همیشه منو اذیت کنه ! دیگه نباید بذارم لحظه های خوب زندگی ام این جور تلخ بگذرند . با وجودی که سعی کرد مثل گذشته ،تمام هوش و حواسش معطوف به عشق و علاقه بی حدش به شوهر و زندگی اش باشد فاما هنوز گویی چیزی در اعماق وجودش اورا میازرد . شکی که با وجود همه طرد شدنش او را ارام نمیگذاشت .باوری که سوسن با تمام وجود میکوشید به یقین تبدیل نشود .