از انسانها غمی به دل نگیر ؛ زیرا خود نیز غمگین اند با آنکه تنهایند ولی از خود میگریزند زیرا به خود و به عشق خود و به حقیقت خود شک دارند؛ پس دوستشان بدار اگر چه دوستت نداشته باشند...!
شاید باید خیش به خویش بست و "خویشتن" را دوباره شخم زد , برای رویشی دیگر , و به امید بارشی از نو , به رستنی تازه رسید , که این قانونی از قوانین بقاست. اگر کسی به این ادراک رسید و حرکت داد گاو زمانه ، و تیز نمود حدید و آهن اندیشه را ,لایق این بقاست و اگر به ادراک آن نرسیده باشد که جوهر وجودش همان خاک است ! و خاک چسبندگی و بستگی دارد و می بندد دلها را به خود و کلوخ می سازد مزرعه وجودی را ، باید شکسته و نرم شود , تا بستری مناسب شود از برای باروری و رویش . و اگر قدر نداند فرصتهایی که در اختیارش نهاده اند تا عافیت یابد از آفات و غیر این باشد ! میوه وبرگ وساقه حتی ریشه اش در خاک وجود خویش خواهد پوسید ! اگر قدر خود را یافتی قدرش را بدان و بدان قدر تو در قدر نهادن به دیگران است قدرت را ( آگاهی ها و ارزشت را) با دیگران بیامیز و از آن ریسمانی بساز ( حبل الله ) و از قدرت ( زور آزمایی با دیگران ) بپرهیز که او ( خدا ) همه را می خواهد و همه را می خواند که خوانده است و خوانده شدی برای استجابت خیش کن خویشتن خویش را.. جوشقاني
عشق را بی معرفت معنا مکن زر نداری مشت خود را وا مکن گر نداری دانش ترکیب رنگ بین گلها زشت را زیبا مکن خوب دیدن شرط انسان بودن ست عیب را در این و ان پیدا مکن ای که از لرزیدن دل اگهی هیچ کس را هیچ جا رسوا مکن پیرو خورشید یا ایینه باش هر چه عریان دیده ای افشا مکن ...
دل آدمهامثل یک جزیره دور افتاده می مونه اینکه واسه اولین بار کی پا به جزیره می ذاره مهم نیست مهم اون کسی هست که هیچوقت اون جزیره را ترک نمی کنه.
پدری روزنامه میخواند پسر گفت:بابا بیا بازی!؟ پدر که حوصله نداشت یه تیکه روزنامه که نقشه دنیا بود رو تیکه تیکه کرد و بهش گفت: فکر کن پازله...درستش کن چند دقیقه بعد پسرک پازل رو درست کرد پدر با تعجب گفت: تو که نقشه دنیا رو بلد نیستی چطور درستش کردی!!؟؟ پسر گفت: آدمهای پشت صفحه رو درست کردم دنیا خودش درست شد...