سر بر شانه خدا بگذار تا قصه عشق را چنان زیبا بخواند که نه از دوزخ بترسی و نه از بهشت به رقص درآیی قصه عشق ، انسان بودن ماست اگر کسی احساست را نفهمید مهم نیست سرت را بالا بگیر ولبخند بزن فهمیدن احســاس کار هر آدمی نیست!
مي خواستم زندگي ام را در فاصله دريا و کشتزار بگذرد. مي خواستم قبل از آخرين ديدار ، آنقدر سکوت کنم که آواز تو بر تمام تمبرهاي جهان نقش ببندد. مي خواستم روح گمشده ام را کنار تاکستانهاي زيبا پيدا کنم. مي خواستم... دهانم از کلمات ريز و درشت پُر است. کلماتي که مي خواهند مشتاقانه به سوي تو بيايند. اگر هيچ گُلي ندارم که تقديمت کنم، از دانه هاي باران گردنبندي درخشان مي سازم و به گردنت مي اندازم. از روياهايم دستکشي مي بافم تا بادهاي سرد انگشتانت را نيازارند. نمي خواستم مثل بوسه ها فراموش شوم. نمي خواستم مثل ابري تيره با شتاب از بالاي سرت بگذرم. نمي خواستم برف پاک کن ها نفسهاي گرمم را از شيشه ها محو کنند. نمي خواستم از پشت بام ِ خورشيد پايين بيفتم. دستهايم از گِله هاي ريز و درشت پُر است: چرا گيسوان آشفته ات را در آينه ي چشمانم شانه نکردي؟ چرا سيب سرخي را که روي تاقچه ي اتاقت گذاشته بودم، به ياد من نبوييدي؟ چرا با من از کودکي هايت حرف نزدي؟ مي خواستم در اشکهاي فرشتگان زندگي کنم و روي دستهاي برهنه ي ماه راه بروم و حوله ام را بر شاخه ي درخت طوبي بياويزم. مي خواستم نامت را بر ديوارهاي بهشت بنويسم و به پيشواز دستهاي سپيد پيامبران بروم. مي خواستم روزنامه ها را از عطر ليمويي عشق جاودانه کنم. آه، اي سرگشتگي هميشه، اي تنهايي ناگزيز! من چهره ي تو را در بالهاي پرندگان ديده ام. آيا چهره ي مرا بر سنگهاي غبارآلود خاکستري مي بيني؟ من کنار انبوه ساعتهاي شماطه دار افتاده ام. من بي سرود و بي درود مُرده ام. { محمدرضا مهدي زاده }
خواب دیدم که رفته ای، آسان. لباسهایت، عطرت، انگشترت، حتی ساعتت را هم نبرده بودی. گویا همه اینها در مقابل رسیدن هیچ ارزشی نداشته اند. من مات بودم. پر از سؤالهای مهم و جواب هایی که دیگر اهمیتی نداشتند. خالی بودم. آخرین تصویری که دیدم دست زیبایت بود که روی نرده آخرین پاگرد پله ها سر خورد. حجم اندوه پلکهایم را بالا زد، بیدار شدم، تاریک بود نور کمرنگ چراغ خواب روی صورتت تابیده بود و موهای قهوه ای ات بر همه جای دشت بالش پاشیده بود. صدای نفست هراس تصاویر آن خواب را زدود و من در آغوش آرامش گم شدم. چه خوب است که هستی، چه خوب است که هر روز می بینمت، چه خوب است که هم آغوشی صدای نازنین تو با هوای این خانه زندگی می زاید. چه خوب است وقتی به خانه می آیم کفشهایت دم در است و عطر رقیقی که از صبح مانده است به مشام می رسد. همه چیزت نقاشی تکرار نشدنی همه خواهشهای من است .. { مجید شاه ولی }
ببخشید، چشمهای من آنقدر در جلگه زیبایی تو گم بود که نگاه بی قرار تو را که روی برهوت این دیوارها پی ساعت می گشت ندیدم .. من که هیچ جای تنم بوی زمان نمی داد آنچنان اسیر تماشا بودم که تقلای تو را لای ثانیه ها ندیدم .. اواخر پاییز بود و گرگ و میش پنج و نیم عصر .. دیر شده بود و من به ناگاه از خلسه تو جستم .. نگرانی دیر شدن گونه هایت را می لرزاند . کلماتت در آستانه لبها کبود می شدند از هراس خیابان های پر ترافیک. برخاستیم . قهوه های دست نخورده هنوز گرم بودند . بیرون، یک تاکسی دربست، سکوت، سر کوچه تان، خداحافظ .. ببخشید که نگفتم، ببخشید که در مقابل زیبایی بی وقفه ات چیزی جز غوطه خوردن بلد نیستم .. ببخشید که برای نگرانیت پشت چراغ قرمزها، به جای دلداری ، من هم نگران می شوم .. ببخشید که تاریک شدن هوا را همیشه از یاد می برم .. آخر همیشه فرصت با تو بودن هایم کم است ، تنها به اندازه ای است که یک قهوه داغ ، گرم بشود .. { مجید شاه ولی }
دوست دارم گوشی را بردارم و یک شماره بگیرم و تو آن طرف باشی و گوشی را برداری ، من بگویم سلام مهربان ! تو بگویی سلام ! من بگویم کجایی مرد ؟ تو مثل همیشه بخندی و به رویم نیاوری که من تو را خوب صدا نمی کنم .. من بگویم مگر نمی بینی دلم برایت تنگ شده است ! بی تو کم می آورم خودم را .. دلم می خواهد باز هم بگویم کجایی مرد ؟ اما این بار جلوی احساسم را می گیرم ، می گویم دلم برایت تنگ شده است .. دوستت دارم .. می گویم باور کن کسی جای تو را نمی گیرد .. چقدر دوست دارم این لحظه ها را که من مدام رد پای دل تنگی هایم را دنبال می کنم و تو بردبارانه تماشا می کنی ، من نفس های شماره دارم را به نخ می کشم و کمی آرام می گیرم و می گویم خوبی مهربان ؟ آن بالا ها چه خبر؟ حال همه خوب است؟ آسمان آبی ست ؟ بادها دست از بی تابی کشیده اند ؟ فرشته ها خوبند ؟ یا هنوز آدم را انکار می کنند ؟ بگذریم مهربان خودت خوبی ؟ خسته که نیستی ؟ پشیمان که نیستی از آفرینش آدم ؟ راستی می ارزید این همه بالا و پایین کردن آسمان ؟ می بینی مهربان ؟ دارم گریه می کنم ، همیشه همینطور است .. وقتی می ایستم در تیررس تو ، اشک بهانه می گیرد و چشمانم را در آغوش گرمش می فشارد .. می بینی مثل بچه ها مدام خود را مچاله می کنم تا تو لرزش صدایم را نشنوی و نگاه پریشانم را نشماری .. وقتی با تو حرف می زنم دست و پایم را گم می کنم .. اما حرف زدن طعم دیگری دارد . شنیدن لحن تو به زندگی من نبض می دهد مرا پر می کند از حس زندگی .. دوستت دارم مهربان .. دلم برایت تنگ شده .. پریشان است حس هایم .. چقدر دلم یک تکه از آسمان هوس کرده ! { دکتر حسین اسکندی }
حال این روزهایم بسان کلافیست سردرگم ... پنجرهی اتاق را باز میکنم و مثل هر روز به تماشای درختان آنسوی خیابان مینشینم .. برگها با دستان نوازشگر باد در رقصند .. کنجشکَکان عاشق مثل همیشه ، پر هیاهو در جوش و خروشند و سمفونی دل انگیز زندگی در این هیاهوی به ظاهر مبهم گنجشکها .. کمی آن طرفتر ، قمریهای دوست داشتنی مثل همیشه آرام ، کف کوچه را در جستجوی قوتی ناچیز کند و کاو میکنند و زندگی ، شاید همین است : رقص برگها، هیاهوی گنجشکها و تکاپوی قمریها در خلوت بی عابر کوچه .. پنجره را میبندم .. و نگاهم هنوز آنسوی شیشههای غبار گرفته است .. خیره شدهام : به دورها، به کوهها به قلهها .. و زمین گویی از حرکت ایستاده ! حالا دیگر سکوت اتاق با سکوت پشت پنجره یکی شده .. انگار اصلا از اول همین بوده : سکوت و سکون ! گنجشکی نبوده ، هیاهویی نبوده و برگی نرقصیده ! به تو فکر میکنم .. به تو که روزی آرام دل بیقرارم بودی .. به تو که باید باشی و نیستی .. تو نیستی و من هر روز ، سکوت سنگین پشت پنجره را با گنجشکها ، قمریها و چنار پیر کوچه قسمت میکنم .. { نیما یوشیج }
بازهم نشسته ایم رو به روی هم ، در سکوت ... این بار سر به زیر نینداخته ام، سر بلند ، من هم زل زده ام به تو ، چشم در چشم هم ، تو با نگاهت به من می گویی من با تو چه کنم ؟! من هم با نگاهم جواب می دهم : با این "من" من چه کنم ؟! دیگر نگاهم را نمی دزدم ، خودم را به دوش کشیده ام آورده ام تا رو به روی تو ، انداخته ام رو به رویت ، با سکوتم که تحویل بگیر ... این "من" مانده روی دستانم را ، من شاکی ام از خودم .. از این "من" ... حالا این تو و این "من" مانده روی دست های "من" ... { دکتر حسین اسکندری }
با تو، همه ی رنگهای این سرزمین مرا نوازش می کند .. با تو، آهوان این صحرا دوستان همبازی من اند با تو، کوه ها حامیان وفادار خاندان من اند با تو، زمین گاهواره ای است که مرا در آغوش خود می خواباند و ابر، حریری است که بر گاهواره ی من کشیده اند و طناب گاهواره ام را مادرم، که در پس این کوه ها همسایه ی ماست در دست خویش دارد با تو، دریا با من مهربانی می کند .. با تو، سپیده ی هر صبح بر گونه ام بوسه می زند با تو، نسیم هر لحظه گیسوانم را شانه می زند با تو، من با بهار می رویم با تو، من در عطر یاس ها پخش می شوم با تو، من در شیره ی هر نبات میجوشم با تو، من در هر شکوفه می شکفم با تو، من در هر طلوع لبخند میزنم، در هر تندر فریاد شوق می کشم، در حلقوم مرغان عاشق می خوانم و در غلغل چشمه ها می خندم ، در نای جویباران زمزمه می کنم با تو، من در روح طبیعت پنهانم .. با تو، من بودن را ، زندگی را ، شوق را ، عشق را ، زیبایی را ، مهربانی پاک خداوندی را می نوشم با تو ، من در خلوت این صحرا ، درغربت این سرزمین ، درسکوت این آسمان ، در تنهایی این بی کسی ، غرقه ی فریاد و خروش و جمعیتم ، درختان برادران من اند و پرندگان خواهران من اند و گلها کودکان من اند و اندام هر صخره مردی از خویشان من است و نسیم قاصدان بشارت گوی من اند و بوی باران ، بوی پونه ، بوی خاک ، شاخه ها ی شسته ، باران خورده، پاک، همه خوش ترین یادهای من ، شیرین ترین یادگارهای من اند .. بی تو، من رنگهای این سرزمین را بیگانه میبینم بی تو، رنگهای این سرزمین مرا می آزارند بی تو، آهوان این صحرا گرگان هار من اند بی تو، کوه ها دیوان سیاه و زشت خفته اند بی تو، زمین قبرستان پلید و غبار آلودی است که مرا در خو به کینه می فشرد ابر، کفن سپیدی است که بر گور خاکی من گسترده اند و طناب گهواره ام را از دست مادرم ربوده اند و بر گردنم افکنده اند بی تو، دریا گرگی است که آهوی معصوم مرا می بلعد بی تو، پرندگان این سرزمین، سایه های وحشت اند و ابابیل بلایند بی تو، سپیده ی هر صبح لبخند نفرت بار دهان جنازه ای است بی تو، نسیم هر لحظه رنج های خفته را در سرم بیدار میکند بی تو، من با بهار می میرم بی تو، من در عطر یاس ها می گریم بی تو، من در شیره ی هر نبات رنج هنوز بودن را و جراحت روزهایی را که همچنان زنده خواهم ماند لمس می کنم .. بی تو، من با هر برگ پائیزی می افتم بی تو، من در چنگ طبیعت تنها می خشکم بی تو، من زندگی را، شوق را، بودن را، عشق را، زیبایی را، مهربانی پاک خداوندی را از یاد می برم بی تو، من در خلوت این صحرا، در غربت این سرزمین ، درسکوت این آسمان ، درتنهایی این بی کسی ، نگهبان سکوتم ، حاجب درگه نومیدی ، راهب معبد خاموشی ، سالک راه فراموشی ها ، باغ پژمرده ی پامال زمستانم .. درختان هر کدام خاطره ی رنجی ، شبح هر صخره ، ابلیسی ، دیوی ، غولی ، گنگ و پرکینه فروخفته ، کمین کرده مرا بر سر راه ، باران زمزمه ی گریه در دل من ، بوی پونه ، پیک و پیغامی نه برای دل من ، بوی خاک ، تکرار دعوتی برای خفتن من ، شاخه های غبار گرفته ، باد خزانی خورده ، پوک ، همه تلخ ترین یادهای من ، تلخ ترین یادگارهای من اند .. { دکتر علی شریعتی }
عمری گشتیم به دنبال دست خدا برای گرفتن غافل ار آنکه دست خدا ، دست همان بنده اش بود بنده ای که نیاز به دستگیری داشت . . .
میان مهربانی تو و دل خویش مردد مانده ام ، همیشه همین گونه بوده است ، همیشه چیزی بین دستها و خورشید ، پاها و جاده ها ، چشم ها و پنجره ها فاصله می اندازد .. هر شب خواب می بینم لبخند هایت به پایان رسیده اند و من مثل یک پرنده ی سرما زده در قفسی کوچک گرفتار شده ام و صدایم را از یاد برده ام .. هر شب خواب می بینم دریا ها از زمین جدا شده اند ، ابر ها در کوچه ها راه می روند، میوه ها به درختان دشنام می دهند و پرنده ها با بالهایشان قهر می کنند .. دیشب خواب دیدم ، چشم هایت با من خداحافظی کردند و تو دفتر هایم را بر دروازه شهر آویزان کردی .. آسمان روی پلک هایم نشست و من در چاه ویل سقوط کردم .. در این سفر تاریک در این سفر چند هزار ساله هیچ کس برایم آواز نخواهد خواند .. دیشب خواب دیدم تمام دیوار ها بین من و تو ایستاده اند و من در جست و جوی روزنه ای هراسان به این سو و آن سو می روم .. علف تنبلی مرا به سرو ها نشان می دهد ، آنها از من روی بر می گردانند و من چون ارّابه ای شکسته از نفس می افتم .. { محمدرضا مهدی زاده }