چقدر این جمله زیباست انسانهای ناپخته همیشه میخواهند که در مشاجرات پیروز شوند... حتی اگر به قیمت از دست دادن "رابطه" باشد... اما انسانهای عاقل درک میکنند که گاهی بهتر است در مشاجره ای ببازند، تا در رابطه ای که برایشان با ارزش تر است "پیروز" شوند...
از خوشی های روزگار همین بس که آدمیزاد به همه چیز عادت می کند.. به رفتن.. به ماندن... به داشتن ِ کسی و بعد به نداشتنش... به بودن... به نبودن... به عشق، به بی عشقی... به حرف زدن... به سکوت... به دل بستن... به دل کندن... به صندلی خالی... به حضور تازه وارد... به جای خالی اش حتی... به خندیدن... به گریستن... به استرس... به آرامش... به بیکاری... به کار مدام... به دلی که دیگر تنگ نمی شود... به قلبی که دیگر برای کسی نمی تپد... به زندگی ای که میگذرد... خوب یا بد... قبل از اینکه قدم از قدم برداری، یادت باشد که به همه چیز این زندگی عادت می کنی... باور کن...
من الان دلم كيك شكلاتى مى خواد!همين الان!ولی ندارم!خوراکی های دیگه هست،ولى كيك شكلاتى ندارم.بايد تا فردا كه قنادى ها باز میشه صبر كنم.معلوم هم نيست ديگه فردا دلم كيك شكلاتى بخواد... من فقط مى دونم كه الان دلم كيك شكلاتى مى خواد و ندارم! ندارم ديگه... ولى خب دلم مى خواد... يه روز مامانم اومد خونه و دكور خونه رو تو ده دقيقه عوض كرد!زنگ درو زدن!هول شد!گفت چشماتو ببند!چشمامو بستم!در رو باز كرد.گفت حالا چشماتو باز كن!چشمامو باز كردمو يه پيانو ياماها مشكى دیدم،همونى كه ده سال قبلش هزار بار رفته بودم از پشت ويترين ديده بودمش!همونى بود كه من ده سال قبل واسه داشتنش پرپر زده بودم!خيلى جا خوردم!گفت چى مى گى؟گفتم چى میگم؟حالا؟الان؟واقعا الآن؟بيشتر ادامه ندادم... پيانو رو آوردن گذاشتن اون جاى خالى تو خونه كه مامان خالى كرده بود!من هم رفتم تو اتاقم!نمى خواستم بزنم تو پرش!ولى هزار بار ديگه هم از خودم پرسيدم آخه الان پیانو؟من كه خيلى ساله از داشتنش دل كندم!ده سالى تو خونمون خاك خورد و آخرش هم مامانم بخشيدش به نوه ى عموم! یه اشنایی داشتم كاسه ى صبرش خيلى بزرگ بود!عاشق پسرى شده بود كه فقط يك ماه باهاش دوست بود!اون يك ماه كه تموم شده بود،پژمان رفته بود پى زندگيش و سارا مونده بود با حوضش!بعد چند سال يه روز بهش گفتم دل بكن!خودت مى دونى كه پژمان برنمیگرده!گفت ولى من صبر مى كنم.هر كارى هم لازم باشه مى كنم.گفتم مثلا الان دارى چكار مى كنی؟گفت "صبر"!شش ماه بعدش با پژمان ازدواج كرد!دوست بيچاره ام خيلى خوشحال بود!به خودم گفتم حتما استثنا هم وجود داره!دو سال بعدش شنيدم كه از هم جدا شدن!پیداش کردم!خيلى عصبانى بود!پرسيدم چى شده؟گفت پژمان اونى نبود كه من فكر مى كردم!گفتم پژمان همونى بود كه تو فكر میکردى!ولى اونى نبود كه الان مى خواستى!اونى كه تو اون روزا،همون چندسال قبل میخواستى كه باشه،و وقتى نبود،بايد دل مى كندى! وابستگي ها و دلبستگي هاي آدما هم تاريخ انقضاء داره! هيچ تضميني وجود نداره چيزي رو که الان بي صبرانه براي به دست آوردنش تلاش ميكني چند سال ديگه برات همينقدرجذابيت داشته باشه!وقتي الان عطش و ولع چيزيو داري،اگه الان هم بدستش بياري لذت واقعيِ داشتنش رو لمس ميكني!اما وقتی زمان بگذره و عطشت بخوابه،ديگه لذتش رو نميبري...!واسه همينه ميگن در لحظه زندگي كن...! من الان دلم كيك شكلاتى مى خواد... الان مى خواد...ولي... .
هرروزتون میتونه روز قشنگی باشه اگر من... هنر این را داشته باشم که قشنگ زندگی کنم، زیبا ببینم،️ زیبا نفس بکشم، زیبا صبر کنم، و جز زیبایی نبینم، چون️ اعتقاد به زیبایی خدا و آنچه که خالقش هست زندگی را زیبا میکنه، هرروزتون سرشار از عشق و آرامش و خوشبختی
عادت کرده ایم هر روز دوش بگیریم، اما یادمان میرود که ذهن مان هم به دوش نیاز دارد.گاهی با یک غزل حافظ می توان دوش ذهنی گرفت و خوابید یک شعر از فروغ، تکه ای از بیهقی، صفحه ای از مزامیر، عبارتی از گراهام گرین، جمله ای از شکسپیر، خطی از نیما، ولی غافلیم. شبانه روز چقدر خبر و گزارش و مطلب آشغال می تپانیم توی کله مان؟ بعد هم با همان کله بادکرده به رختخواب میرویم و توقع داریم در خواب پدربزرگ مان را ببینیم که یک گلابی پوست کنده و با لبخند می گوید بفرما....... سمفونی مردگان - عباس معروفی
ﮔﺎﻫﯽ ﻭﻗﺘﺎ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﮐﻦ ﮐﺠﺎﯾﯽ، ﺑﻪ ﮐﺠﺎ ﺭﺳﯿﺪﯼ ﻭ ﺑﻪ ﮐﺠﺎ ﻧﺮﺳﯿﺪﯼ، ﮔﺎﻫﯽ ﻭﻗﺘﺎ ﻓﻘﻂ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻦ … ﯾﺎﺩ ﻗﻮﻟﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﺕ ﺩﺍﺩﯼ ﻧﺒﺎﺵ، ﺗﻮ ﺗﻼﺷﺘﻮ ﮐﺮﺩﯼ ﺍﻣﺎ ﻧﺸﺪ … ﯾﻪ ﻭﻗﺘﺎﯾﯽ ﺟﻮﺍﺏ ﺧﻮﺩﺗﻮ ﻧﺪﻩ ﻫﺮ ﭼﯽ ﭘﺮﺳﯿﺪ: ﭼﺮﺍ ﺍﯾﻨﺠﺎﯼ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮔﯿﺮ ﮐﺮﺩﯼ، ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺑﺰﻥ ﻭ ﺑﮕﻮ ﮐﻢ ﻧﺬﺍﺷﺘﻢ ﺍﻣﺎ … ﻧﺸﺪ ﯾﻪ ﻭﻗﺘﺎﯾﯽ ﻓﻘﻂ ﺍﺯ ﺯﻧﺪﻩ ﺑﻮﺩﻧﺖ ﻟﺬﺕ ﺑﺒﺮ … ﺍﺯ ﺑﻮﺩﻥ ﮐﻨﺎﺭ ﮐﺴﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺘﺸﺎﻥ ﺩﺍﺭﯼ ﻭ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻥ … ﺍﺯ ﻃﻠﻮﻉ ﺧﻮﺭﺷﯿﺪ ﺍﺯ ﺻﺪﺍﯼ ﺁﻭﺍﺯ ﻗﻤﺮﯼ ﻫﺎ … ﺍﺯ ﺑﺎﺩ … ﺑﺎﺭﺍﻥ …ﺍﺯ ﻫﻤﻪ …
فراموش کن آنچه را که نمی توانی بدست آوری.... و بدست آور آنچه را که نمی توانی فراموش کنی برای کشف اقيانوس های جديد بايد شهامت ترک ساحل های آرام خود را داشت ، اين جهان ، جهان تغيير است ، نه تقدير. نامم را پدرم انتخاب کرد , نام خانوادگيم را يکی از اجدادم ! ديگر بس است ! راهم را خود انتخاب خواهم کرد... (دکتر علی شريعتی)
خوابی دیدم... خواب دیدم در ساحل با خدا قدم می زدم بر پهنه ی آسمان صحنه هایی از زندگی ام برق زد در هر صحنه دو جفت جای پا روی شن دیدم. یکی متعلق به من و دیگری متعلق به خدا وقتی آخرین صحنه در مقابلم برق زد به پشت سر و به جای پاهای روی شن نگاه کردم متوجه شدم چندین بار در طول زندگی ام فقط یک جفت پا روی شن بوده است همچنین متوجه شدم که این در سخت ترین و غمگین ترین دوران زندگی ام بوده است این واقعا برایم ناراحت کننده بود و درباره اش از خدا سوال کردم خدایا تو گفتی اگر به دنبال تو بیایم در تمام راه با من خواهی بود ولی دیدم که در سخت ترین دوران زندگی ام فقط یک جفت جای پا وجود داشت نمی فهمم چرا هنگامی که بیش از هر وقت دیگر به تو نیاز داشتم مرا تنها گذاشتی خدا پاسخ داد بنده ی بسیار عزیزم من در کنارت هستم و هرگز تنهایت نخواهم گذاشت اگر در آزمون ها و رنج ها فقط یک جفت جای پا دیدی زمانی بود که تو را در آغوشم حمل می کردم...
همیشه یادت باشد چیزی که امروز داری ، شاید آرزوی دیروزت بوده و بزرگترین آرزوی فردایت شود. پس همیشه سعی کن قدرِ چیزی که امروز داری را خوب بدانی.