روز را در ساعت مناسبي آغاز كنيد . گفتار را چند بار تكرار كنيد. دفعه اول با صداي بلند بعد آرام تر بعد به صورت يك زمزمه و سپس در فكرتان تكرار كنيد . با هربار تكرار بگذاريد كلنات با عمق بيشتري جذب ضمير ناخود آگاهتان شوند. حتي المقدور آن گفتار ها را با شرايط واقعي زندگيتان تطبيق دهيد. شب قبل از خواب، چندبار ديگر گفتار را تكرار كنيد. هنگامي كه به خواب مي رويد كلمات را به ضمير ناخودآگاهتان منتقل كنيد و اثرات مثبت آن را در تمام وجودتان جذب كنيد. بگذاريد با ضمير آگاهتان يكي شوند. روز اول با خودت صادق باش و نگران آنچه ديگران درباره ات فكر مي كنند نباش. تعريفي را كه آنها از تو دارند نپذير، خود، خودت را تعريف كن. روز دوم از قدرت خودت مايه بگذار و بر قدرت ديگران تكيه نكن. استعدادهاي خودت را پرورش بده و به استعدادهاي مردم غبطه نخور. روز سوم حتي گردابي از افكار ناراحت كننده ، با شوخ طبعي و خنده اي از ته دل ، از بين خواهد رفت. روز چهارم اگر مي خواهي مشكلات خودت حل شوند، به دل هاي دردمند ديگران تسلي و آرامش بده. روز پنجم بزرگ ترين شفا بخش، عشق است. روز ششم قدرت درك يافته هايي را كه از تجربيات مختلف به دست مي آوري، افزايش بده. آن را در سكوت بارور كن و به صورت خرد در اختيار ديگران قرار بده. روز هفتم بگذار كه لبخند در قابت بارور شود و از دريچه چشم هايت به دنيا بتابد. مانند لبخندهاي دوستانه، شفابخش و سپاسگذار باش. روز هشتم نخواه كه ديگران را با زيبايي و جذابيت زنانه جذب كني. زيرا هرچند داشتن اقتدار بر ديگران ارضا كننده است، اما به تدريج وجودت ناقص و ضعيف خواهد شد. سعي كن با الهام بخشيدن به ديگران و تحسين اهداف عالي آنها، خود را قوي كني. روز نهم هنگامي كه وسوسه مي شوي تا حرف هاي كنايه آميز و نيشدار به ديگران بزني، يادت باشد كه فلفل زيادي طعم غذا را خراب مي كند . كلمات نسنجيده ، دوستي هاي با ارزشي را تباه كرده اند. اما مهرباني هيچ چيز را خراب نمي كند. اجازه بده ديگران هرطور مايلند پيش بروند. روز دهم ظرفيت عشق وجودت را با دوست داشتن همه انسانها و تمامي زندگي افزايش بده روز يازدهم همواره به ديگران كمك كن و همراهي شان كن تا به تعالي برسند. آن گاه خود نيز از درون به تعالي خواهي رسيد. روز دوازدهم خدمت به ديگران كسر شأن نيست، بلكه امتياز است . خدمتي كه با طيب خاطر انجام شود، غرور را از ميان خواهد برد و آرامش درون را جايگزينش خواهد كرد. روز سيزدهم با تحقير ديگران ، سستي و تزلزل خود را نشانشان مي دهيم. نيكي و مهرباني با ديگران، انعكاس پيروزي دروني است. روز چهاردهم براي غلبه بر اين گرايش كه همه چيز را شخصي و خودماني بداني، به آنچه درباره غيرشخصي برخورد كردن و جدي بودن از ديگران مي شنوي، ترتيب اثر بده. روز پانزدهم باورهاي قلبي ات ، تعيين كننده شخصيت آتي تو هستند. اگر بر مسائل حقير تمركز كني، حقير خواهي شد و اگر بر افكار متعالي تمركز كني، افتخار نصيبت خواهد شد. روز شانزدهم افكار تو بر دريافتي كه از دنياي پيرامون داري رنگ مي دهد. افكار منفي حتي سفيد را خاكستري نشان مي دهد و افكار مثبت حتي يك روز خاكستري را زيبا مي كند. روز هفدهم زنها معمولاً احساسات و الهامات را براحتي جذب مي كنند. اگر احساساتشان آرام باشد، الهامات را به آرامي دريافت مي كنند و دريافت آنها را احساس مي كنند. روز هجدهم افكارت را بر روند درازمدت زندگي متمركز كن. با فراز و نشيب هاي گذرا درنيفت و انرژي ات را براي كنار آمدن با واقعيات هميشگي زندگي حفظ كن. روز نوزدهم بگذذار افكارت را عقل، و عواطفت را عشق غير خودخواهانه هدايت كند. روز بيستم خود را بي هيچ چشم داشتي وقف ديگران كن. روز بيست و يكم زيبايي حقيقي نوري است كه از درون ساطع مي شود. منشأ آن افكار مثبت ، محبت و فضيلت هاي اخلاقي است. زيبايي صورتكي نيست كه انسان به چهره بگذارد و به آن مباهات كند. اشتباه است اگر فكر كنيم زيبايي مختص جواني است. هر سني زيبايي خاص خودش را دارد. روز بيست و دوم قدرشناس باش و قدرشناسي را ابراز كن. از دهنده هديه بيشتر از خود هديه قدرداني كن. روز بيست و سوم قدرت خيانت و بدي ابدي نيست. به عيبجويي ديگران ، درست يا نادرست توجه نكن اما قلباً از آنها سپاسگذار باش. اگر مي خواهي بر كساني كه به تو بدي كرده اند غلبه كني، از آنها نزد ديگران به خوبي ياد كن. با تاريكي نمي شود بر تاريكي غلبه كرد. سلاح مؤثر بر تاريكي نور است. روز بيست و چهارم حب و بغض را از خودت دور كن قناعت را در وجودت تقويت كن. از داشتن دوستان واقعي راضي و شاكر باش. روز بيست و پنجم بيشتر منشأ كنش باش تا واكنش. واكنش هاي احساسي مانند ابري واقعيات را مي پوشانند. بگذار محبتت نسبت به ديگران، مثل عقربه قطب نما عمل كند، مهم نيست كه چند بار منحرف شود ، زيرا نهايتاً مسير درست را نشان خواهد داد. كاري را كه احساس مي كني درست است انجام بده، كاري كه سودش به ديگران برسد. روز بيست و ششم سعي نكن همواره ديگران را از خودت راضي نگه داري. كافي است براي ديگران دوستي صادق باشي. روز بيست و هفتم اگر بگذاري، زندگي مي تواند مثل سوارشدن بر يك چرخ و فلك تفريحي باشد. يك روز بالا و روز بعد پائين بيايد. از درونت فرمان بگير، خواه زندگي بر وفق مراد باشد، خواه توأم با مشكل. همه چيز در حال تغيير است. از هيچ چيز زياده خوشحال يا ناراحت نشو. زيرا هيچ چيز در اين دنيا هميشه يك جور نمي ماند. سعي كن تعادل افكارت را حفظ كني. روز بيست و هشتم هنگام صحبت با ديگران منصف باش و سعي كن نقطه نظرات آنها را بفهمي و محترم بشماري. زيرا تنها با درك كردن ديگران است كه مي توان به تغيير آنها اميدوار بود. تنها حقيقت است كه ارزش نهايي دارد، نه عقايد و نظريات مختلف. روز بيست و نهم براي ديگران مانند يك مادر باش. بي هيچ انتظاري ببخش و توقع پاداش نداشته باش . با اين كار از زندگي هزاران برابر پاداش خواهي گرفت. روز سي ام هنگامي كه ديگران به تو بدي مي كنند، با محبت، مهرباني، درك و بخشش، ناهنجاري عدم تعادل آنها را شفا بده. روز سي و يكم ارزش هاي زنانه به نوبه خود از قدرتي برابر با ارزش هاي مردانه برخوردار است . هوا و آب همان قدر قدرت دارند كه آتش دارد. صبر ، بردباري، پذيرش و قدرت انطباق با شرايط ، منجر به پيروزي خواهد شد، درحالي كه پرخاشگري در چنين شرايطي شكست به دنبال خواهد شد.
در زمانهای گذشته ، حاکمی تخته سنگی را وسط جاده ای قرار داد ، و برای اینکه واکنش مردم را ببیند ، خودش را در جایی مخفی کرد . بعضی از بازرگانان و ندیمان ثروتمند حاکم بی اعتنا از کنار تخته سنگ می گذشتند ، بسیاریهم غرولند می کردند که این چه شهری است که نظم ندارد ، حاکم این شهر عجب مرد بی عرضه ای است و ... با این حال ، هیچ کس تخته سنگ را از وسط بر نمی داشت . نزدیک غروب ، یکی از روستاییان ، که پشتش بار میوه و سبزی بود ، نزدیک سنگ شد . بارهایش را زمین گذاشت و با هر زحمتی که بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آنرا کناری قرار داد ناگهان کیسه ای را دید که زیر تخته سنگ قرار داشت . کیسه را باز کرد و داخل آن سکه های طلا و یادداشتی پیدا کرد . حاکم در آن یادداشت نوشته بود : هر سد و مانعی ممکن است فرصتی برای تغییر زندگی انسان باشد
هیچگاه نگو به من ارتباطی نداره موشی درخانه صاحب مزرعه تله موش دید، به مرغ و گوسفند و گاو خبر داد، همه گفتند: تله موش مشکل توست به ماربطی ندارد، ماری در تله افتاد و زن مزرعه دار راگزید از مرغ برایش سوپ درست کردند، گوسفند را برای عیادت کنندگان سر بریدند گاو را برای مراسم ترحیم کشتند ودراین مدت موش از سوراخ دیوار نگاه میکرد و به مشکلی که به دیگران ربط نداشت فکر میکرد!
نامه ی سهراب /نامه ای از سهراب: نوشته شده بیش از نیم قرن پیش. خواندن این نامه زیبا را از دست ندهید / ...در هیاهوی اشیا بودم که مرا صدا زدی. در صدایت مهر بود. و نوازش بود. هرچه به دور از هم افتاده باشیم، گاه دریچه هامان ر...ا می گشاییم، ویکدیگر راصدا می زنیم. وصدا زدن چه خوش است. صدایی نیست که نپیچد. و پیامی نیست که نرسد. هستی مهربان تر از آن است که پنداشته ایم. من گوش به زنگ وزش ها نشسته ام. و نگاه می کنم. زندگی را جور دیگر نمی خواهم، چنان سرشار است که دیوانه ام می کند. دست به پیرایش جهان نزنیم. گاه از خود می پرسم: پس چه هنگام کاسه ها، از این آب های روشن پر می شوند. راستی چه هنگام؟ کار من تماشاست و تماشا گواراست. من به میهمانی جهان آمده ام. و جهان به میهمانی من. اگر من نبودم، هستی چیزی کم داشت. اگر این شاخه بیدِ خانهِ ما ، هم اکنون نمی جنبید، جهان در چشم بِراهی می سوخت. همه چیز چنان است که می باید. آموخته ام که خرده نگیرم. شکفتگی را دوست دارم. و پژمردگی را هم. دیدار دوست ما را پرواز می دهد. و نان و سبزی هم. آن فروغی که ما را در پی خویش می کشاند، درسیمای سنگ هست. در ابر آسمان هست. شاید از آغاز خدا را، وحقیقت را ، در دشت های آفرینش درو کرده اند. اما هرسو خوشه ها بجاست. من از همه صخره ها بالا نخواهم رفت تا بلندی را در یابم. از دوباره دیدین هیچ رنگی خسته نخواهم شد. نگاه را تازه کرده ام. من هر آن تازه خواهم شد و پیرامون خویش را تازه خواهم کرد - بگذار هر بامداد، آفتاب بر این دیوار آجری بتابد تا ببینی روان من هر بار در شور تماشا چه می کند. دریغ که پلک ها در این پرتو سرمدی گشوده نمیگردد. دل هایی هست که جوانه نمیزند. من این را در دریافتم و سخت باورم شد. چه هنگام آیا روان ها بادبان خواهد گسترد. و قطره ها دریا خواهد شد. نپرسیم. و با خود بمانیم. و درون خویش را آب پاشی کنیم. و در آسمان خود بتابیم. و خویشتن را پهنا دهیم. و اگر تنهایی از نفس افتاد در بگشاییم و یکدیگر را صدا بزنیم. سهراب تهران - ٢ اردیبهشت ١٣٤٢ - ١٩٦٣ (برگرفته از کتاب هنوز در سفرم)
پادشاه بزرگ یونان، الکساندر، پس از تسخیر کردن حکومت های پادشاهی بسیار، در حال بازگشت به وطن خود بود. در بین راه، بیمار شد و به مدت چند ماه بستری گردید. با نزدیک شدن مرگ، الکساندر دریافت که چقدر پیروزی هایش، سپاه بزرگش، شمشیر تیزش و همه ی ثروتش بی فایده بوده است. او فرمانده هان ارتش را فرا خواند و گفت: من این دنیا را بزودی ترک خواهم کرد. اما سه خواسته دارم. لطفاً، خواسته هایم را حتماً انجام دهید. فرمانده هان ارتش درحالی که اشک از گونه هایشان سرازیر شده بود موافقت کردند که از آخرین خواسته های پادشاهشان اطاعت کنند. الکساندر گفت:... اولین خواسته ام این است که پزشکان من باید تابوتم را به تنهایی حمل کنند. ثانیاً، وقتی تابوتم دارد به قبر حمل می گردد ، مسیر منتهی به قبرستان باید با طلا، نقره و سنگ های قیمتی که در خزانه داری جمع آوری کرده ام پوشانده شود. سومین و آخرین خواسته این است که هر دو دستم باید بیرون از تابوت آویزان باشد. مردمی که آنجا گرد آمده بودند از خواسته های عجیب پادشاه تعجب کردند. اما هیچ کس جرأت اعتراض نداشت. فرمانده ی مورد علاقه الکساندر دستش را بوسید و روی قلب خود گذاشت و گفت : پادشاها، به شما اطمینان می دهیم که همه ی خواسته هایتان اجرا خواهد شد. اما بگویید چرا چنین خواسته های عجیبی دارید؟ در پاسخ به این پرسش، الکساندر نفس عمیقی کشید و گفت: من می خواهم دنیا را آگاه سازم از سه درسی که تازه یاد گرفته ام. می خواهم پزشکان تابوتم را حمل کنند چرا که مردم بفهمندکه هیچ دکتری نمی تواند هیچ کس را واقعاً شفا دهد. آن ها ضعیف هستند و نمی توانند انسانی را از چنگال های مرگ نجات دهند. بنابراین، نگذارید مردم فکر کنند زندگی ابدی دارند. دومین خواسته ی درمورد ریختن طلا، نقره و جواهرات دیگر در مسیر راه به قبرستان، این پیام را به مردم می رساند که حتی یک خرده طلا هم نمی توانم با خود ببرم. بگذارید مردم بفهمند که دنبال ثروت رفتن اتلاف وقت محض است. سومین خواسته ام یعنی دستهایم بیرون از تابوت باشد، می خواهم مردم بدانند که من با دستان خالی به این دنیا آمده ام و با دستان خالی این دنیا را ترک می کنم.
بعضی از آدم ها زیادی غلط دارند و بعضی غلط های زیادی ! از روی بعضی از آدم ها باید مشق نوشت و از روی بعضی آدم ها باید جریمه نوشت و با بعضی از آدم ها هیچ وقت تکلیفِ ما روشن نیست . بعضی از آدم ها را باید چند بار بخوانیم تا معنیِ آن ها را بفهمیم و بعضی از آدم ها را باید نخوانده دور انداخت ... --- " قیصر امین پور "
طول عمر انسان از روی اعمال و افکار او سنجیده می شود . نه از تعداد سالهایی که زندگی می کند . --- " ساموئل اسمایلز "