1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

متن های خواندنی

شروع موضوع توسط Zarirr ‏19/11/10 در انجمن زمزمه های آشنا

  1. داره خودمونی میشه!

    تاریخ عضویت:
    ‏14/7/15
    ارسال ها:
    142
    تشکر شده:
    882
    امتیاز دستاورد:
    93
    یک اتفاق ساده
    سوار اتوبوس واحد شدم . نگاهی گذرا به صندلی ها انداختم جای خالی نبود . نیم نگاهی هم به قسمت زن ها انداختم .انجا هم تقریبا پر بود البته گیرم خالی هم باشد دل شیر میخواهد بروی آنطرف میله روی صندلی بنشینی. معمولا زنان هر صندلی خالی در هر جای اتوبوس بینند آنرا جزو تملیکات خود میدانند اما این موضوع در مورد اقایان صدق نمیکند.
    اتوبوس فرتوت سربالایی خیاابان قائم مقام را زوزه کشان در می نوردید.چند توقفگاه را که پشت سرگذاشت کم کم جمع مسافران بیشتر شد و شیوه پراکنده ایستادن چند دقیقه پیش مسافرین دوستانه تر شد همه بهم نزدیک تر شدیم . ایستگاه های بعدی تعدادی زن هم در قسمت مردها به جمع مان اضافه شدند وما مردها طبق عادت این چند ساله انگار روی لباس زعیفه های این مرز و بوم نوشته شده "مراقب باشید رنگی نشوید " خودشان را جمع و جور میکردند که خدای نکرده گوشه لباسشان به اناسی که به راحتی وارد فضای انان شده بودند برخورد نکند.
    .دیگر به معنای واقعی کلمه اتوبوس شلوغ شده بود و با هر ترمز راننده همه مسافران گروهی روی هم لم میدادند. ..دستم به سختی میله اتوبوس را چسبیده بود آرنج یکی از مسافرین مرتب به سرم میخورد .سوراخ بینی ام هم مماس با زیر بغل یکنفر دیگر شده بود که تقریبا متشخص بود و صد البته بوی زیر بغلش حکایتی کاملا برخلاف ظاهرش داشت. ...اتوبوس ایستاده بود و تعدادی از مسافرین مشغول پیاده شدن بودند .من هنوز سفرم ادامه داشت .در حال و هوای خودم بودم که حس کردم پاهایم به طرف در اتوبوس کشیده میشود .گویی کسی مچ پایم را گرفته بود و میکشید .به پایین نگاهی انداختم .بند کفشم باز شده بود و به کف کفش یکی از زعیفه هاکه در حال پیاده شدن بود گیر کرده بود.با حالت شرمگونه نگاهی به زن انداختم و گفتم خانم ببخشید ......برگشت مسیر نگاهم را دنبال کرد .پایش را از روی زمین بلند کرد من با احترام فراوان سر بند کفشم را که به نحو عجیبی به یک میخ در ته کفش نامبرده گیر کرده بود از میخ متجاوز خلاص کردم و از ایشان بخاطر این بی ادبی بند کفش و دلبستگی احمقانه میخ عذر خواستم . زن نگاه تحقیر امیزی به من و کفشم انداخت و همینطور که داشت میرفت .غرولند کنان با خود زمزمه میکرد....تهران پر شده از یک مشت آدم دل و دهاتی.
     
    Shahab، M!TRA، .!mahya!. و 4 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. کاربر مفید

    تاریخ عضویت:
    ‏31/3/11
    ارسال ها:
    827
    تشکر شده:
    4,958
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    [​IMG]

    او که عطرش همین حوالی بود ,
    دست آخر عروس مردم شد .
    ---
    " پویا جمشیدی "​
     
    !~Neda~!، ** Hiva **، Mastaneh و 6 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  3. کاربر مفید

    تاریخ عضویت:
    ‏31/3/11
    ارسال ها:
    827
    تشکر شده:
    4,958
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    [​IMG]

    در اندوهِ من
    شادیِ رها شدن پرنده ای ست
    که به او دل بسته بودم .
    ---
    " علیرضا روشن "​
     
    !~Neda~!، ** Hiva **، Mastaneh و 5 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  4. کاربر مفید

    تاریخ عضویت:
    ‏31/3/11
    ارسال ها:
    827
    تشکر شده:
    4,958
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    [​IMG]

    به نظر من ,
    باهوش ترینِ انسان ها فردی است که ;
    حداقل ماهی یک بار به خودش بگوید احمق .
    ---
    " فیودور داستایفسکی "​
     
    رهااا، !~Neda~!، Shahab و 6 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  5. کاربر مفید

    تاریخ عضویت:
    ‏9/8/15
    ارسال ها:
    702
    تشکر شده:
    5,314
    امتیاز دستاورد:
    118
    جنسیت:
    زن
    توی مترو پیامک میدهد که کجاهستی؟ می گویم مترو.
    زنگ میزند که سلام کدام ایستگاهی؟ می گویم صبر کن، و بعد خانم توی بلندگوی مترو میگوید احمدآباد. و من میگویم احمدآباد.
    میگوید پس من راه می افتم. نمیگوید ازکجا. و چرا و من نمیپرسم چرا.
    میدانم که منظورش این است تا من برسم محل کارم او خودش را میرساند که یکدیگر را ببینیم.
    بجای مسیرکوهسنگی، میروم زیست خاور. چرخ میزنم . پیامک میدهد کجارسیدی ، میخوانم اما جواب نمیدهم، غم عمیقی در قلبم است.
    زنگ میزند میگویم زیستم. میگوید نمی بینمت. میبینمش و نگاه جستجوگرش را. اما.. دستی تکان نمیدهم.
    میگردد. آنقدر که مرا آن جا، پشت پله برقی ها میبیند.
    میایدو بلند و محکم سلام میکند. و خیره میشود به چشمانم.
    آرام جواب میدهم و پایین را نگاه میکنم.
    چرخ میزنیم.میگویم برویم پایین.میگوید باشد. میرویم پایین. و پایین تر. قدم میزنیم تامیرسیم به مغازه آقای چشتی.
    که نقاشی هایش محشراست وبدجور عاشق نقاشی کشیدنش هستم. دارد از یک مدل زنده طرح میکشد برایم دست تکان میدهد .لبخند میزنم.
    می گویم آن تابلو را نگاه کن. آن طرح چهره عشق رویاهای استاد چشتی است. ببین چقدر زیباست. آقای چشتی می شنود. نگاهم میکند و با اندوه لبخند میزند. یاد حرفهایش می افتم . راجب زندگی و بچه هایش . و عشق .
    از تابلو تعریف می کند و من میگویم بیشتر کارهای پشت ویترین مغازه های دیگر هم اثر استاد چشتی است. اما به اسم خودشان می زنند. و شروع به تفکیک کارها میکنم.ببین این کار استاد چشتی است. این یکی نه و ...
    راه میرویم. پشت راه پله می نشینم. می نالم از درد کمری ناشناخته. میگوید ورزش کن. و بعد شروع به زدن حرفهای خنده دار می کند. خنده ام می گیرد.
    ناگهان خیلی جدی می شود.
    فقط ده روز فرصت داری.
    برای چه؟
    فقط تا 25ام. خودت میدانی.
    جوابی نمی دهم.
    میرویم بیرون.دارم خداحافظی میکنم. میگوید صبرکن یک چیزی بخوریم.
    میگویم سیرم. میگوید مثلا ساندویچ نگاهم میکند .خودش انتخابش را عوض میکند. پیتزا!
    میگویم نه.
    میگوید بستنی! و میدود دوتا بستنی قیفی از کنارسینما سفارش بدهد بلند می گویم نه! نخر! من بستنی هایش را دوست ندارم ! مزه یخ میدهد!
    می گوید پس..
    بعد با شانه هایی آویزان.. میخواهم نگهت دارم که نروی. بهانه است همه اش..
    دلم میسوزد ..
    میرویم ساندویچ آفریقا.
    _ آقا دو تا همبرگر مخصوص لطفا.
     
    آخرین ویرایش: ‏6/9/15
    Shahab، M!TRA، Noor و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  6. [​IMG]


    تمام ترس من از این است که

    هنگامی که پیر میشوم و

    دستان ناتوان و لرزانم برای از تو نوشتن کم می آورند


    مردم نتوانند اشکهایم را معنا کنند


    Horrible blue
     
    !~Neda~!، Shahab، Mastaneh و 6 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  7. کاربر مفید

    تاریخ عضویت:
    ‏9/8/15
    ارسال ها:
    702
    تشکر شده:
    5,314
    امتیاز دستاورد:
    118
    جنسیت:
    زن
    امروز کمی بیشتر از همیشه خسته شده ام.
    پلکهایم سنگینند ومیسوزند و احتمالا از بیخوابی ست که اخیرا به سرم زده. کمی خسته ترم با اینکه همه چیز مثل روزهای قبل است. صبح که راه می افتم میدانم که دیرم میشود. و مثل همیشه اتوبوس دیر می اید سر خط. دو تا پله را میروم بالا. بعد ایست میکنم ،کارت میزنم و میروم سمت صندلی. همیشه صبحها برایم جا هست. قبل از اینکه بنشینم پرده را میکشم عقب. بعد میروم چفت شیشه و جوری مینشینم که آفتاب به تمام صورتم بخورد. اتوبوس از کنار دانشگاهم رد میشود. و مثل همیشه به این تکه که میرسم غمگین میشوم. چشم میدوزم به طاق ایستگاه که چهار سال زیر آن ایستاده بودم و اولین شبی که او یی که الان نمیدانم کجای دنیاست،نه،چرا میدانم، توی همین شهر دارد یک جوری زندگی اش را جمع و جور میکند ،در این ایستگاه اسمم را بعد از کلاس برنامه نویسی ساعت هشت شب پرسید. خانم .. شمایید؟ و من بجای جواب دادن با تعجب نگاهش کردم . دو پسر همراهش بودند و یک دختر.

    سر کلاس ها میدیدمشان. اما ترم اول اصلا حوصله کسی را نداشتم. چون میخواستم بروم شیمی. عشق شیمی بودم. اما مادرم اجازه نداد بروم بیرجند چون آن زمان فقط بیرجند به عنوان نزدیکترین شهر به ما برای رشته شیمی پذیرش خانم داشت . من هم انتقام این اجبار را از خودم میگرفتم.

    دختر کنارش که بعدها دوست شدیم و اسمش هلیا بود، گفت سلام خانم.. من هرچه به آقای ..میگفتم که خانم ... شمایید میگفت نمیشناستتان. با خودم فکر کردم چطور است که من فامیل اینها را نمیدانم و اینها مرا به اسم و فامیل صدا میزنند. در تاریکی به چشمانش خیره شدم برق میزدند. و من انگار لال شده بودم و نمیدانستم این ها کی هستند که یکدفعه ار آسمان افتادند جلوی پایم و خلوتم را بهم زدند و اصلا راجب چه چیزی حرف میزنند.گفتم بله من هستم. پسر کنارش کوبید روی سرش و گفت دیدی ...؟ اوهم خندید و چشمانش همینطور برق میزد. با خودم فکر کردم چقدر دندانهایش سفید است مثل این کارتونها . گفت خوب هم کلاسی هستیم اما بس که خانم .. توی خودشان هستند نمیشناختمشان.

    یکدفعه کفرم درآمد. کلا من خیلی زود کفرم درمیاید. با عصبانیتی که یکباره در وجودم شعله کشید گفتم خوب که چی! انگار توی خود بودنم را به رخم کشیده بود و این داشت ناراحتم میکرد. بعد با قهر و بغض آمدم چرخ بزنم بروم آنور،گفت ببخشید خانم.. .،جدی و آرام و شمرده شد لحنش، .دوستتان آمده بود پیش من و اسم شماراگفت گفت میخواهد که من بهش ریاضی درس بدهم . میخواستم ببینم شما کی هستید همین. تا دهانم را باز کردم که بگویم کدام دوستم.من که دوستی ندارم. اتوبوس آمد و به زور دستش را کشیدند و سوارش کردند . پشت در ایستاده بود در بسته شد و نگاهمان بهم بود و اتوبوس رفت.

    مثل همیشه به اینجا که میرسم، مسافران سوار میشوند و اتوبوس با دوبار تق تق هنگام بسته شدن درب ،بعلت ازدحام جمعیت، با فریاد راننده که خانم بروید آن عقبتر تا بقیه همه جا بشوند، راه می افتد.

    میرسم به ایستگاه مترو.هرروز دم آسانسور کمی مکث میکنم. اما انقدر دیر می آید که از پله میروم پایین . بعد از پله میروم بالا. و دو دقیقه بعد مترو می آید . تکیه میدهم به دیواره مترو. میروم توی فکر . آخر فکر من همیشه مرا میبرد توی خودش. و همیشه یک چیزی هست که بهش انقدر فکر کنم که نفهمم چطور میرسم به مقصد.

    راه می افتد.ده دقیقه بعدمیرسم به میدان تقی آباد که هیچوقت دوست ندارم اسمش را بگویم میدان شریعتی. اسم به این قشنگی را عوض کردند. بدون این که نظر کسی را بپرسند. که مثلا خانم یا آقا میشود اسم این خیابان یا میدان را عوض کنیم؟ شما ناراحت نمیشوید؟ دلتان نمیگیرد؟ یک وقت خاطره ای چیزی خدای نکرده با این خیابان ندارید که ما یک دفعه با عوض کردن اسمش گند نزنیم بهش؟نه نمیپرسند. و مدفن خاطرات شده اند خیابانهای قدیمی شهر با اسمهای جدید بی خاطره شان.

    میروم انسمت. می ایستم منتظر اتوبوس کوهسنگی. بعد خدارا شکر میکنم که محل کارم کوهسنگیست. و مثلا یک جایی آن طرف شهر نیفتاد. کوهسنگی برایم خیلی نوستالژیک است. و نوستالژی ها با همه ی لبخندهایی که پشت بندشان میزنیم همیشه غمناک هستند.

    چون یادمان می آورند که دیگر( آن زمان) این زمانی که درآنیم نیست. و نخواهد شد هرگز.

    هرروز نگهبان دم در سلام میکند و من لبخند میزنم. میگوید بفرمایید خانم. و من میگویم ممنونم آقای .. . و از سمت درختها میروم سمت کاری که هرروز همان است. هرروز برایم چایی می آورند و من شرمزده از اینکه کسی که جای پدرم است برایم چایی بیاورد با اینکه توی خانه انقدر چایی میخورم تا بترکم، دلم نمیاید چائ دست آقا حسین را بخورم، و آنقدر روی میز میماند تا سرد میشود و سرد میماند تا برود توی سینک ظرفشویی.

    ساعت نه میشود و من نمیروم اتاق صبحانه. میگویم کار دارم . مینشینم پشت کامپیوتر و سرم گرم کار میشود. که آقا حسین یک چایی داغ با یک کیک را که همیشه مزه پرتقال میدهد میگذارد جلویم روی میز. و میگوید بخور دخترم خسته نباشی و قبل اینکه من بگویم چرا زحمت میکشید. با لحنی عامرانه میگوید امدم خورده باشی . و پشتش را میکند به من و میرود سمت در. و من طبق قراری ناگفته اطاعت میکنم.

    هرروز بی اختیار این اتفاقها می افتد و انگار نیفتاده است. شادیم و لبخند میزنیم بی آنکه هیچ کداممان به روی هم بیاوریم که دیگر تکراری شده است همه چی. ساعت دو نیم من تمام مسیر آمده صبح را دارم برمیگردم. انگار فیلم لحظه هایم را یکی به عقب زده باشد.
     
    Shahab، gandomm، M!TRA و 4 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  8. Red Sparrow مدیر بازنشسته☕ کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏30/1/15
    ارسال ها:
    3,252
    تشکر شده:
    27,781
    امتیاز دستاورد:
    118
    جنسیت:
    زن
    [​IMG]
     
    وضعیت سفید و سایه از این پست تشکر کرده اند.
  9. کاربر مفید

    تاریخ عضویت:
    ‏31/3/11
    ارسال ها:
    827
    تشکر شده:
    4,958
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    [​IMG]

    گذران زندگی این را به من آموخت که آدم ها
    معمولا چیزهایی را از دست می دهند
    که از داشتنش , مطمئن هستند ...
    ---
    " تی اس الیوت "
     
    !~Neda~!، Mohammad، Shahab و 6 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  10. کاربر مفید

    تاریخ عضویت:
    ‏31/3/11
    ارسال ها:
    827
    تشکر شده:
    4,958
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    [​IMG]

    آدمی اگر فقط بخواهد خوشبخت باشد خیلی زود موفق می گردد ,
    ولی او می خواهد خوشبخت تر از دیگران باشد
    و این مشکل است ,
    زیرا او دیگران را خوشبخت تر از آنچه هستند تصور می کند !
    ---
    " مونتسکیو "​
     
    رهااا، !~Neda~!، Shahab و 5 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.