1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

متن های خواندنی

شروع موضوع توسط Zarirr ‏19/11/10 در انجمن زمزمه های آشنا

  1. داره خودمونی میشه!

    تاریخ عضویت:
    ‏14/7/15
    ارسال ها:
    142
    تشکر شده:
    882
    امتیاز دستاورد:
    93
    ......................
    تا به حال خيلي حرف زده ايم .بهتر است بگويم تو حرف زده اي و من شنيده ام . اعتراف ميكنم كه خيلي وقت ها گوش نميدادم فقط آوا ها را مي شنيدم . در رويااهاي خودم غرق بودم . افكار لجام گسيخته ام را رها ميكردم تا با اهنگ صداي تو رقص كنان راه خود را بروند و من در اين سفر نظاره گرشان بودم.گاهي هم گوش ميدادم. زماني كه چيز هايي از گذشته ميگفتي .خاطرات . و هر از چندي از من مي پرسيدي يادت هست؟ و من هيچكدامش را به ياد نداشتم و اگر هم در اعماق ذهنم تصاوير مبهمي بود چندان تمايلي به ياداوريشان نداشتم . خاطرات قبرستان زندگي گذشته است. اما تو با اشتياق مرور ميكردي و من ذوق تكرار گذشته را در چشمانت مي ديدم . زماني كه لبخند ميزدي من نيز و زماني كه اندوهگين ميشدي همراهت ميشدم . اما هميشه در دل سوگوار از دست رفتن تنهاييم بودم .

    من در مقابل تو نقش هاي زيادي بازي كرده ام و بخوبي از پسشان بر آمده ام. اما در اين واپسين نمايش نقش من زندگي ام شد . نقش ها ي من . احساس ميكنم ديگر از خودم دور شده ام . خيلي دور .چقدر با خود غريبم . ديگر حكايت من حكايت يك بازي نيست . حكايت پايان يك انديشه است. كفگير به ته ديگ خورده است . چيزي نيست . به سختي ريسمان هاي پوسيده اي را چنگ زده ام . ريسمان هايي كه راه به جايي نميبرند. بي هيچ علاقه اي

    بي هيچ اشتياقي.رنگ و قلم و بوم و چوب .تهوع

    اما...گمان ميكنم بايد بمانم . من به مجازات خود گرفتار شده ام و بايد تا پايان راه ادامه دهم. مثل يك بيمار سرطاني ذره ذره وجودم بايد نابود شود . زوال تدريجي.


    به چشمانت نگاه ميكنم ...از آنچه بر من ميگذرد هيچ نميداني. مرا انگونه كه خود ميخواهي ميبيني ...و همچنان حرف ميزني و من همچنان ميشنوم ......
    انتظار
     
    Shahab، sepand√، Mastaneh و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. داره خودمونی میشه!

    تاریخ عضویت:
    ‏14/7/15
    ارسال ها:
    142
    تشکر شده:
    882
    امتیاز دستاورد:
    93
    مرد به آرامي روي صندلي رنگ و رو رفته چوبي نشست و بي هيچ احساسي به تابلو روي سه پايه نقاشي چشم دوخت.

    همه انچه ميبايستي ميكشيد كشيده بود. چيز تازه اي نمانده بود يا دست كم به ذهنش نميرسيد. رنگها بي هيچ تناسبي كنار هم قرار گرفته بودند .رنگهاي متضاد .رنگهايي كه به هم نميامدند .

    اين نقاشي كار اونبود. كار دلش نبود.

    اين تابلو زندگي نامه اش بود . هر خطش حال و هواي گوشه اي از زندگي ، دلتنگي ها ،خوشحالي ها و روزمرگي ها يش داشت . در هر گوشه تابلو سليقه ادمهايي كه در طول مسير زندگي اش قرار گرفته بودند خودنمايي ميكرد . براي دل بقيه ، براي خوش امدن ها . رنگ هاي شاد . رنگ هاي جيغ . رنگ هاي ارام و ....

    مرد از تابلو رو برگرداند . اكنون او تنها مانده بود و ياد ها . با تابلوي نقاشي از گذشته اش ، از حال كنوني اش ، نقاشيي كه تنها خريدارآن خودش بود. مرور گذشته هيچگاه خوشايندش نبود.




    ته مانده شوق ادامه زندگي با تمام شدن نقاشي به تمامي فروكش كرده بود .

    به پشتي شكسته صندلي تكيه داد . صند لي هم با نا له محزونش گويي ميخواست به او بفهماند كه از تحمل بار خسته شده ...همه زندگي اش ..همه دارايي اش... همه داشته هايش منتظرند ... . انتظار ... انتظار....
     
    Shahab، سایه، sepand√ و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  3. داره خودمونی میشه!

    تاریخ عضویت:
    ‏14/7/15
    ارسال ها:
    142
    تشکر شده:
    882
    امتیاز دستاورد:
    93
    ای خسطه شدم اض بس نوشتم جان من یکی دیگم یه چیزی بنویسه بزاره
     
    Shahab، وضعیت سفید، سایه و 3 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  4. داره خودمونی میشه!

    تاریخ عضویت:
    ‏14/7/15
    ارسال ها:
    142
    تشکر شده:
    882
    امتیاز دستاورد:
    93
    اي نازنين . قربانت گردم ...... آخر تاكي حسابمان را اينقدر ميپيچاني ؟

    بگوبرادر .. كجاي كارم ايراد دارد ؟ ...چرا هر چقدر چرتكه مياندازم باز كم ميايد ؟

    سياهه همه چيز را هم که دارم !!!!. دورتر ها هر جور بود آخرش به توافقي نصفه نيمه ميرسيديم ..... براي تتمه اش هم يا من كوتاه ميامدم ياتو . اما اين روزها از خير سهم خودم هم كه گذشته ام...... پس چرا جور در نميايد؟

    ميخواهم كسي را واسطه كنم ،ميبينم انگار حسابهاي همه يك جوري لنگ ميزند .

    نميدانم؟؟

    لابد آفت افتاده به حال و روز اين قوم!!!!!!!
     
    Shahab، وضعیت سفید، سایه و 3 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  5. داره خودمونی میشه!

    تاریخ عضویت:
    ‏14/7/15
    ارسال ها:
    142
    تشکر شده:
    882
    امتیاز دستاورد:
    93
    "همه انباري را پر كرده اي اين همه خرت و پرت . . آخر كدامشان به كارت ميايد؟ .. كتاب ..كتاب... چوب ...كاغذ... قلم ..هر بار از چند تايي دل ميكني ، اما چه فايده ، باز پر است . انگار هر چه برداري باز جايشان ميايد ."

    به انباري نگاهي گذرا مياندازم . راست ميگويد . ...چه فايده دارد بگويم كه كدامشان هديه از چه كسي بوده و با كدامشان چقدر زندگي كرده ام ؟ اصلا سرگذشت و شناسنامه يك مشت آت و اشغال چه اهميتي دارد ؟

    در كشمكش منطق و احساس هميشه منطق پيروزميدان بوده است.

    كيسه اي برميدارم و به گذشته ام نگاه ميكنم باز هم نميتوانم دل بكنم .با خودم ميگويم مگر خودم تا كي زنده هستم ؟ اينها تنها دلبستگي هاي من است . بعد از من به كار چه كسي ميايد ؟

    از ميانشان دستچين ميكنم . اما بعضي شان را باز ته قفسه ميسرانم كه به اين زودي به چشم نيايد .

    در آخر كار با پيروزمندي كيسه پراز خرت و پرت دور انداختني را نشانش ميدهم كه ببيند چقدر از اين زباله هاي قديمي دل بريده ام ....ميبرم ميگذارم كنار كوچه.


    ************

    يادم ميايد يك روز درخيابان اصلي شهر كوچكمان هياهوي جمعيتي توجهم را جلب كرد . ماموران شهر داري بساط پيرمردي را جمع كرده بودند و داشتند با خود ميبردند . چيز هاي ارزشمندي نبود . چند عدد قيچي و چاقوي زهوار در رفته و تعدادي كاسه بشقاب برنجي و مسي .

    پيرمرد بي هيچ سخني همچنان دوزانو كنار ديوار نشسته بود و به جنب و جوش مامورين نگاه ميكرد .

    در همان حال جوانكي با لحن تمسخر اميز و لهجه خاص محلي رو به پيرمرد كرد و گفت : اينقدر ماتم نگير پيرمرد . حالا مگر چه بود مشتي خرت و پرت . از اينها همه جا پر است .

    پيرمرد با چشمان خسته نگاهي به جوانك انداخت و گفت دست از سرم بردار جوان ، اينها یک عمر گذشته من بودند که در ناچاری تنها چيزهايي بود كه دل كندم و خواستم به پول برسانمشان .تو چه ميداني اينها چه بودند!!!!!!!!!!!!
     
    Shahab، .!mahya!.، وضعیت سفید و 4 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  6. داره خودمونی میشه!

    تاریخ عضویت:
    ‏14/7/15
    ارسال ها:
    142
    تشکر شده:
    882
    امتیاز دستاورد:
    93
    هیچوقت همه چيز جور در نميايد .

    هميشه يك پاي بساط لنگ است . وقتي دلت ميخواهد دورت شلوغ باشد ميبيني هيچكس نيست و تنهاي تنهايي ..و زماني كه ميخواهي با يكي حرف بزني كسي پيدا نميشود . تازه اگر پيدا هم کني ، خرسند از اينكه همزباني يافته اي دل خوش كنان به گفتگو مينشيني .اما كمي كه ميگذرد، حس ميكني غرق در تخيلاتت داري با خودت حرف ميزني . او فقط به ساز دلش گوش ميكند نه به نجواي تو . چشمش به دهانت دوخته و دل در گرو از دست دادن داشته ها و بدست اوردن نداشته هايش است.

    به جايي ميرسي كه ديگر نميخواهي چيزي بگويي. دلت ميخواهد تنها باشي ، اما در هيايوي آدمها گم ميشوي . آدمهايي كه تو را نميشنوند .ادمهايي كه دنبال پيچيدگي ها هستند و از ساده بودن بيزارند و تو برايشان خيلي ساده اي. دنبال حل جدولند . تو را دوست نميدارند چون برايشان حكم يك معما را نداري . آن زمان است كه درمانده دنبال يك خلوتي ميگردي. اما ....افسوس .

    انگار همه در همه جا رخنه كرده اند و دريغ از يك وجب تنهايي .
     
    Shahab، .!mahya!.، سایه و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  7. کاربر مفید

    تاریخ عضویت:
    ‏9/8/15
    ارسال ها:
    702
    تشکر شده:
    5,314
    امتیاز دستاورد:
    118
    جنسیت:
    زن
    امروزصبح مراسم اختتامیه بود. قرار بود به نفرات منتخب هدایایی اهدا شود. باهم دم در سالن قرار گذاشته بودیم. طبق معمول اتوبوس خیلی دیر آمد. من هم میبایست سه مسیر راطی میکردم تا برسم.
    توی مترو بودم که تماس گرفت و گفت کجائ من رسیده ام.
    گفتم دیر میرسم. گفت میمانم که برسی.
    به شریعتی که رسیدم سریع پریدم آنسمت خیابان و سوارتاکسی شدم.وقتی رسیدم با نیم ساعت تاخیر وارد شدیم. دو ردیف آخر خالی بود و همانجا گوشه و کنارها نشستیم.
    گفتم خوشحالم که در ورودی از این سمت بود و مجبور نشدیم این همه آدم را چشم توی چشم رد شویم تا به اینجا برسیم. گفت اوهوم و لبخند زد.
    موسیقی بلند و یکنواختی پخش میشد و مجری برای جلوگیری از یکنواختی جمع هی حرفهای بی سرو ته میزد. گفتم خوب شد دیر امدیم خیلی حوصله سر بر است . گفت بدقلق نباش.
    توی صندلی فرو رفتم و فکر کردم اخیرا همه اش بدقلق بودم.
    فیلم بردار مدام با دوربینش توی سروصورت مابود. یا عکس میگرفت و یا هی دور میزد و فیلم میگرفت. میخواستم بگویم آقا کمی هم خلاقی به خرج بده و مسیرها و سوژه های دیگری پیدا کن. اما بجایش سرم را انداختم پایین و به صفحه گوشیم خیره شدم مگر راهش را بکشد و برود پی کارش. با خودم فکر کردم شبکه استان حتما نشانمان میدهند بعد یاد حرفهای خاله ام افتادم و به بخت بدم لعنت فرستادم
    نوبت سخنرانی یکی از مسولین شد.پشت تریبون با لحنی آرام و شمرده که اصلا معلوم نبود دارد چه چیزی میگوید کمی حرف زد بعد هم همه یک کف مرتب برایش زدند و من گفتم چی گفت؟ لبخند زد و گفت چیز مهمی نبود. نوبت گروه سرود رسید نحن سامحون میخواندند و به طرز فجیعی فالش میخواندند رهبر گروه سرود هم مثل یک مجسمه ایستاده بود چون به قدری گروهش از گام خارج شدند که دیگر تکان دادن های دستش کاری از پیش نمیبرد .
    بعد آن نوبت اهدای جوایز بود. مدام زیر گوشم میگفت آماده باش الان صدایت میزنند. من میگفتم که فکر نمیکنم که مرا صدا بزنند. ولی ته دلم دچار استرس شدم. کمی جابجا شدم و خودم را مرتب کردم که اگر صدایم زدند اصلا غافلگیر نشوم و مثلا خیلی عادی مثل ملکه ها بروم سمت جایگاه. این دل نگرانی و جابجایی های گاه و بیگاهم از چشمش پنهان نماند و سعی میکرد کمی آرامم کند ومن اصرار داشتم که بگویم آرامم.
    اسامی آقایان را که خواندند نوبت به خانم ها رسید. اولین اسم نبودم . بعدی هم ..و بعدی..اما با هر بار گفتن( خانم....)توسط مجری منتظر بودم که اسم مرا اعلام کند. خیلی زحمت کشیده بودم. از همه شان بیشتر . اما اسمم را نخواندند و همینطور جوایز را دادند. درحالی که خیلی کلافه بود میگفت الان اسمت را میگویند صبر کن و من گفتم بیخیالش میدانستم اسمم را نمیبرند اینجا همیشه رابطه ها حرف اول را میزنند. بعد هم بی توجه به مابقی مراسم به روزهایی فکر میکردم که داشتم از جان مایه میگذاشتم.و بغض کردم.
    یکدفعه با سقلمه محکمی که به پهلویم خورد بخودم امدم قبل از اینکه بپرسم چرا میزنی صدای مجری را شنیدم که میگفت خانم.‌‌. نیستند؟ نیامدند؟ خانم...؟
    و اسم مرا صدا میزد
    اوه بلندی گفتم ، و گفتم آخ اسمم را گفت که! گفت بدو بدو برو و من هم با فرمان او ازبین صندلی ها رد شدم و رفتم سمت جایگاه یک پسربچه جلوی پایم زمین خورد و مردم همچنان دست میزد و من ته دلم عصبانی بودم آخر این آن چیزی نبود که انتظارش را داشتم صدایش را میشنیدم که برایم از آن سوت بلبلی ها میزد به مسیر ادامه دادم از کنار فیلمبردار سمج رد شدم و رسیدم به خانم معاون مدیر. لبخند زد و تبریک گفت اصلا یادم نیست که من هم لبخند زدم یا نه و یا چه جوابی دادم رفتم روی جایگاه ایستادم مجری حواسش به من نبود اعلام کرد که خانم... نیستند گویا، خانم معاون گفتند چرا امدند بعد همه ی آن آقایان روی جایگاه برگشتند و به من نگاه کردند قلبم میلرزید و سرشار از استرس بودم سرجایم میخکوب ایستاده بودم آقای ...اشاره کرد که اول باید سمت او بروم من هم ربات وار اطاعت کردم وقتی بهش رسیدم تبریک گفت و جایزه ام را داد یک بسته بزرگ با یک کیف چرمی و یک کارت و یک تابلو بعد نفر کناری و کناری و کناری که فقط لبخندهایشان یادم هست تشکرکردم و از پله ها پایین امدم مجری همینطور داشت ازکارهای من تعریف میکردو جمعیت هم همانطوردست میزدند و من نگاهم را از همه شان میدزدیدم و آنجا آرزو کردم کاش آرزوی قبلی م را پس میگرفتم و همین ردیف های جلو مینشستیم و مجبور نمیشدم این همه دهان های پرردیف دندان که برویم گشاده شده بود را از چشم بگذرانم
    به نزدیک ردیف خودمان که رسیدم و چشمم بهش افتاد بی اختیار لبخند عمیقی زدم و یکدفعه چشمانم بانور سفید شدیدی بسته شد عکاس بدپیله یک عکس در همان حال ازم گرفت با ناراحتی روی صندلیم که نشستم نفس عمیقی کشیدم و نگاهش کردم گفت آماده بودم از حال بروی و بپرم نجاتت بدهم دختر مبارکت باشد
    و من اصلا نفهمیدم که چه چیزی مبارکم باشد
    هیچ چیز آن طور که میخواستم پیش نرفت
     
    Shahab، MajiD.JD، سایه های بیداری و 4 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  8. داره خودمونی میشه!

    تاریخ عضویت:
    ‏14/7/15
    ارسال ها:
    142
    تشکر شده:
    882
    امتیاز دستاورد:
    93
    خوشمان امد .چقد قشنگ حس و حالتو من درک کردم واق عن
     
    Shahab، سایه، Mastaneh و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  9. داره خودمونی میشه!

    تاریخ عضویت:
    ‏14/7/15
    ارسال ها:
    142
    تشکر شده:
    882
    امتیاز دستاورد:
    93
    شلوغي هميشگي شهر در ماه بهمن باز روي خيابانها سايه افكنده است . روي لبه حوض ضلع جنوبي ميدان توپخانه مينشينم. همهمه آدمها مردهاي عجول. زنهايي كه كيسه هاي پلاستيكي حاوي خريد عيد پشت سرشان كشيده ميشود . بچه هايي كه نق زدن برايشان عادت شده و مادر هاي خسته كه ديگر حوصله شنيدن نق هايشان را ندارند. دختر بچه اي كنارم روي زمين نشسته و درحاليكه جعبه پر از كاغذ هاي فال حافظ را كنارش گذاشته و در دستش ليواني پر از ذرت مكزيكي است ، بي توجه به آدمهايي كه از كنارش ميگذرند با ولع مشغول خوردن است . آنطرف تر مردي مردم را به خريدن كتابهايي كه نامرتب كنار حوض ريخته ترغيب ميكند. با نگاهي سرسري به عنوان ها ميتوان فهميد كه كتابها كپي هاي غير قانوني از كتابهاي ممنوعه هستند كه بيشتر، جوانهارا به خريدن وسوسه ميكند. بوق ماشينها ، سر و صداي فروشندگان غير قانوني دارو و...... اما هيچكدام از اين ها نميتوانند توجه مرا به خود مشغول كنند . خودم سردي نگاهم را كه بر تن اين همه مينشيند احساس ميكنم.

    چشمم به گلدان سيماني كنارم مي افتد كه داخلش انباشته از زباله هاي خوراكي و ته سيگار است . كنار زباله ها شاخه نحيف گلي خود نمايي ميكند . گلي كه در كمال تعجب علي رغم خشكي بسترش هنوز شاداب مانده است .

    به گل نگاه ميكنم . انگار دارد با من حرف ميزند . شباهت قريبي به هم داريم . تنهايي .....با خود فكر ميكنم تنهايي از آن واژه هاي نابي است كه در هيچ لغت نامه اي بدرستي معني نميشود . حسي است . بايد آنرا فهميد . گلبرگ هاي اين گل تنهايي را جار ميزنند. آراستگي در ميان دود و زباله . در ميان بي اعتنايي چشم ها . تلاش براي ماندن .

    نگاهش ميكنم . با درماندگي هنوز بر جاي ايستاده است . ديگر از عشوه گري هاي گل و تمناي پروانه خبري نيست .

    تنها تلاشش بيشتر ماندن است . در اين خشكي خاك ، انتظار اب بيهوده است . در گلبرگ هاي شادابش اثري از اميد نيست . اما مانده است . از اين زباله ها سر بيرون اوردن چندان ساده نبوده است و ديري هم نخواهد پاييد . زشتي هميشه زورش ميچربد .و زيبايي در ميان زشتي ها فقط وصله ناجور است .

    دخترك ظرف خالي ذرت را با بي اعتنايي درون گلدان مياندازد و به راه خود ميرود . ظرف روي گل ميافتد . خم ميشوم و ظرف را به كناري مياندازم و از اين كارم خنده ام ميگيرد . چه محافظت مسخره اي . اصلا ايا اين گل تازه آشنا نيازي به اين مراقبت احمقانه دارد؟ انبوه زباله هاي داخل گلدان ميگويند كه اين بار اول نبوده و اخرين بار هم نخواهد بود . ....


    تنهايي .....تنهايي يك انتظار است انتظار تمام شدن . انتظار رسيدن به آخر خط .

    تنهايي يك توهم است .......هه هه اين همه ادم اطرافت هستند و ميگويي تنهايي؟

    تنهايي ....يك مشق شب است . كه ديگر فقط به شب محدود نميشود .هميشه بايد بنويسي.

    تنهايي....فقط يك گل است .در گلدان سيماني ميدان توپخانه

    تنهايي ...يك گل است در باغچه اي پر از گل كه نميتواند خودش را ميان آن همه گل نشان دهد .


    برميخيزم و مسير خانه را پيش ميگيرم . ياد شعر فروغ ميافتم " باصد هزار تنهايي بي صد هزار تنهايي"
     
    Shahab، .!mahya!.، سایه و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  10. داره خودمونی میشه!

    تاریخ عضویت:
    ‏14/7/15
    ارسال ها:
    142
    تشکر شده:
    882
    امتیاز دستاورد:
    93
    مثل اشك هايي كه از گونه سرازير ميشود آرام آرام از دلم بيرون ميروي


    ...................و اين ناگزير است .
     
    Shahab، .!mahya!.، سایه و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.