روی دست بلندت می کنند , اما نه برای اینکه در بالا نگاهت دارند ; روی دست بلندت می کنند تا بر زمینت بزنند . --- " محمود دولت آبادی "
یکبار هم بعد عمری سوار تاکسی شدم. بعد این یک عمر ، صندلی جلو هم نشستم. دو متر راه نیفتاده قییژ بوومب. تصادف کرد. من هم با یک عضو نامتعارف یعنی انگشت سبابه ام رفتم توی داشبورد. بعد با خودم گفتم ای مغز احمق این هم راه حل دفاعی بود که ارائه دادی؟ آخر یک مغز درست و حسابی با انگشت سبابه از بدن دفاع میکند؟
با لباسهاي خيس و كفشهايي كه با هر قدمم شلب و شلب اب را داخلش حس ميكردم وارد كلاس شدم .باران معركه اي بود. باران را خيلي دوست داشتم ولي نه اينكه اينجوري خيس خالي شوم.رفتم و سر جايم نيمكت يكي مانده به اخر رديف وسط نشستم . هنوز معلممان نيامده بود . هم نيمكتي من حبيب خيرالهي و محسن محرابي بودند.حبيب پسر خوبي بود خيلي با معرفت بود .بابام ميگفت پدرش هم خيلي مرد است. مروت دارد ميگفت اصلا جد اندر جد با معرفت بودند . اما محسن كه بين ما دوتا مينشست خورده شيشه داشت . خيلي اهل پز دادن بود . از اول سال تا خالا هنوز پز كيفش را ميداد . خب سگگ دارد كه دارد. كگر كيف با زيپ بسته نميشود .خيلي از بچه ها كيفشان مثل مال من زيپ دار است .چند تايي ..فكر كنم دو سه تا از اين سگگ دار ها دارند تازه بابام ميگويد سگك ها زود شيرازه اش از هم ميپاشد .امسال كتاب فارسي ما يك درسش در باره شيراز است .هنوز نرسيده ايم ولي عكسش را چند باري ديدم يك ساعت وسط يك باغچه نوشته اين ساعت وسطاي شهر است. شلوارم خيس است و به انجايم چسبيده است فكر كنم نيمكت هم خيس شده .بايد يادم باشد از جايم تكان نخورم بچه ها زود ادم را مسخره ميكنند.به قول مادر بزرگم كه ميگويد اش نح.رده دهن سوخته .حالا ربطش چي هست؟ محسن رو به من ميكند و ميگويد مگر چتر نداري؟ دلم ميخواهد بزنم تو دهنش . ميگويم خراب شده نياورده ام ....خيلي وقت است خراب شده بازش كه ميكني لب و لوچه اش اويزان ميشود دو تا سيم از دو ترفش اويزان شده و لبه همان دو طرف افتاده پايين. خجالت ميكشم با خودم بياورمش .خيس شدن از چتر شكسته داشتن بهتر است ....ميگويد كمي انطرف تر برو نميخواهم لباسم خيس شود . بعد دست ميكند توي كيف سگك دارش و دفتر و كتابش را بيرون مياورد و روي ميز ميگذارد . دوباره دستش را اتوي كيف ميكند اينبار معطل ميكند .من و حبيب داريم نگاهش ميكنيم انگار باز يه چيز پز دادني ميخواهد رو كند . او هم بيتوجه به ما همينجور دارد توي كيف را وارسي ميكند. بالاخره دستش بيرون ميايد با يك خود كار عجيب غريب .اي خدايا اين ديگر چيست؟ وقتايي كه ميخواهد پز بدهد اصلا به ما نگاه نميكند انگار ما نيستيم . ولي انقدر ان چيز را جلو چشممان ميگذراند كه انگار ميخواهد چشممان را در اورد. من زير چشمي نگاه ميكنم ولي به روي خودم نمياورم اما حبيب در حاليكه لبخندي بر لب دارد از حبيب ميپرسد : چقدر قشنگ است .اين چه جور خود كاري است؟ محسن انگار اصلا چيزي كه در دستش گرفته برايش ارزش ندارد ميگويد خود كار است ديگر. چهار رنگ دارد بعد دكمه هايب روي خود كار را نشان حبيب ميدهد و ميگويد هر كدامش را بزني يك رنگ مينويسد سبز و ابي و قرمز و سياه ..بابام سوقاتي اورده. ديگر زير چشمي نگاه نميكنم .دلم را برده است . فكر ميكنم چه با حال ميتواني با يك خودكار نقاشي بكشي هر چه دلت بخواهد چهار رنگ . ميگويم ميدهي من ببينم؟ بدون اينكه نگاهم كند درخاليكه دارد رنگهايش را پشت جلد دفترش امتحان ميكند ميگويد فنرش خراب ميشود . تازه توي دست من هم ديده ميشود. بعد جلو چشمم ميگيرد و ميگويد ببين. ... همه روزم را با خودكار محسن گذراندم نه اينكه به من بدهد .خيالم پر بود از نقاشي و نوشتن با خود كار چهار رنگ .بعد از مدرسه توي راه خانه دوتا دكان كتابفروشي مير را نگاه كردم همه خودكاراش را نگاه كردم اما خودكار چهار رنگ نبود . از كجا گرفته است؟ تازه گيرم هم پيدا شود مگر ميتوانم بخرم؟
پيام هاي كوتاه....نگاه هاي گذرا.......اخم ها و لبخند ها ....سنگيني نگاه ،هنگامي كه در مقابلم نشسته بود. حرف هاي ساده ...خنده هاي پر رمز و راز ..و نبودني كه سخت است. امروز روز دلگيري است . از آن روزهايي كه تنهايي روح را ذره ذره ميخورد امروز پيامي ندارد . تنها تفاوت امروز عدد هاي تقويم است .ديگر هيچ. در پنجره مقابلم شاخه هاي انبوه درخت ريشخند ميزند درختي كه زماني بهانه منت كشي ها وآشتي هاي كودكانه بود با ميوه هاي شيرين و خوشگوارش. دلبستگي هاي آدمي چقدر گذرا است .آيا براستي زندگي هم به اندازه دلبستگي هايش كوتاه است؟؟؟؟؟
به ساعت ديواري اتاق نگاه ميكنم .سردو بي روح .آرام آرام داره ميره و منو هم با خودش ميكشونه .حتي نگاهمم نميكنه ..با خودم فكر ميكنم..... آيا اين روزها هم چيزي براي حسرت خوردن داره؟؟؟؟؟؟؟؟
( از کلمه عشق بشدت بدم ميايد ،با کلمه دوست داشتن هم مشکل ديرينه دارم) اين روزها به تعريف هاي جديدي از دلبستگي بين آدمها رسيده ام. دلبستگي ها تاريخ مصرف دارند . دوران نونهالي ، اوج و درآخر هم تاريخ مصرفشان تمام ميشود. وابسته به يک گلدان گل ميشوند تا وقتي شاداب است . کم کم با محو شدن شادابي اش جايگاهش را هم از دست ميدهد از پذيرايي به پنجره آشپزخانه بعد به تراس و سر اخر هم ميرود توي زباله داني سر کوچه . ...... وايسته يک ادمي ديگر ميشوند . مرض تپش قلب ميگيرند . ميروند اديب ميشوند تا نامه بنويسند. شاعر ميشوند تا شعر بگويند و دل طرف را بدست بياورند . گاهي ديده شده اشک هم مي ريزند . کم کم دلبستگي تبديل به عادت ميشود. آنوقت ديگر لازم است ببيني اش تا به يادت بماند . کمي که ميگذرد تکراري ميشود . بک هو به خودشان ميايند ميبينند عجب،،، انگار يک رمان عشقي ميخوانده اند.... کم کم از کنار طرف هم که رد ميشوند يادشان نميايد که روزگاري برايش ته دلشان غش و ضعف ميرفت. زن ميگيرند مدتي بعد کمرنگ شدن دلبستگي را حس ميکنند . وقت بچه دار شدن است . بايد اين چسب وارفته علاقه را بچه دو باره ترميم کند. بچه ميايد با يک دنيا گرفتاري ... بزرگ ميشود . حالا بچه و مادرش هر دو از ظرف احساس طرف بيرون ميريزند ..ميروند خانه ميخرند بلکه کمي باز اين شکاف احساسي را رفو کنند اما باز هم افاقه نميکند. بابا جان وقتي تاريخ مصرف تمام ميشود بزور دگنک هم نميشود مهري در دل جا داد.
وقتی که آدم اصلا حوصله خودش را هم ندارد خیلی بداخلاق میشود. مثل الان من. که اصلا حوصله خودم را هم ندارم. و این قدر بدعنق و بدترکیب و بداخلاق و خودتان همینطور از این بدها ردیف کنید پشت سرهم لطفا. که افتادم به جان این پستهای صدسال تنهایی پیش اینجا. هی میاورمشان بالا. به جای این چیزهای دیگری که باید میاوردم بالا تا راحت شوم ولی نیاوردم. خوب خیلی الان بدعنق بودن کار راحتی شده. قبلا که اینترنتی نبود یا اگر بودو ما نداشتیم جرات عبوس بودن نداشتیم. یعنی تا توی خانه یکی عبوس و بیحوصله میشد چندتا تیکه دیگر هم بارش میکردند که مثلا ها چه مرگت هست . نانت کم هست یا آب و دانه ات. و خلاصه ما غلط میکردیم اگر هوای بیحوصلگی به سرمان بزند. حالا مینشینی پشت این مانیتورها و هی برای خودت مرثیه میخوانی. تازه. این جایعنی پشت این مانیتورها همه هم مثل خود آدم بیحوصله و عبوسند و اصلا هرچه عبوستر باشی همه بیشتر به به و چه چه میکنند برایت. و هی مدام برای هم غصه میخوریم مفت و مجانی. اما بیشتر الان دلم میخواهد مثل همان زمانها که اینترنت نبود یا اگر بودهم ما نداشتیم من دلم بخواهد غصه بخورم و یک نفر بیاید صاف بزند توی برجکم و من غلط بکنم که هوای غصه به سرم بزند.
دلم براي خودم ميسوزد چون اولين درس زندگي را از معلم مدرسه نياموختم بلكه از همكلاسيم آموختم كه به من ياد داد چگونه با موم كندوي عسل پوست كف دستم را زبر كنم كه درد تركه هاي شلاق معلم و ناظم را كمتر حس كنم. دلم براي خودم ميسوزد چون چشمهايم خيلي ميبينند ولي گوشهايم نميشنوند. چون هر وقت هوا ابر ميشود دلم از تنهايي كبوترهاي خانه مان كه ديگر سالهاست مرده اند ميگيرد. دلم به حال خودم ميسوزد چون كودكي را دير تجربه ميكنم. چون مسير نگاهم كوتاه است اما پنداشت هايم طويل چون نميتوانم يك كتاب را دوبار بخوانم دلم به حال خودم ميسوزد چون كفشهايم هيچگاه مال خودم نبوده است. چون روزهاي خوشايندم انقدر كم است كه ياد آوريشان حتي بيشتر به خيال ميماند. اولين درس زندگيم درس درد بود و تحمل . هنوز هم فكر ميكنم در همان صفحه كتاب زندگي مانده ام .برگ هاي بعدي ورق نخورده پوسيده شده اند و من هنوز مشق خط اول درس اول كتاب اول زندگاني را مينويسم و دلم به حال خودم ميسوزد .
دوست ميدارم اتفاق نادري بيفتد چيزي كه حتي خدا هم نتواند پيشبيني كند.رويدادي كه در مخيله هيچكس نگنجد . دلم ميخواهد مثل خيلي خيلي دور دفتر تازه اي بخرم و خط كشي كنم و همه چيز را از ابتدا شروع كنم .با خودكار قرمز آبي و سبز.سوالها را با سياه بنويسم و جوابها را باسبز.دفتري كه همه هم شاگردي ها به تميزي اش حسرت بخورند. دلم ميخواهد در جايي ديگر ميبودم ..... اين دل بيمار وغمگين است.
دلم براي خودم ميسوزد چون چشمهايم خيلي ميبينند ولي گوشهايم نميشنوند. چون هر وقت هوا ابر ميشود دلم از تنهايي كبوترهاي خانه مان كه ديگر سالهاست مرده اند ميگيرد. دلم به حال خودم ميسوزد چون كودكي را دير تجربه ميكنم. چون مسير نگاهم كوتاه است اما پنداشت هايم طولانی چون نميتوانم يك كتاب را دوبار بخوانم دلم به حال خودم ميسوزد چون كفشهايم هيچگاه مال خودم نبوده است. چون روزهاي خوشايندم انقدر كم است كه ياد آوريشان بيشتر به خيال ميماند. اولين درس زندگيم درس درد بود و تحمل . هنوز هم فكر ميكنم در همان صفحه كتاب زندگي مانده ام .برگ هاي بعدي ورق نخورده پوسيده شده اند و من هنوز مشق خط اول درس اول كتاب اول زندگاني را مينويسم و دلم به حال خودم ميسوزد .