عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ، بلکه نداشتن کسی است که الفبای دوست داشتن را برایت تکرار کند و تو از او رسم محبت بیاموزی . عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ، بلکه گذاشتن سدی در برابر رودی است که از چشمانت جاری است. عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ، بلکه پنهان کردن قلبی است که به اسفناک ترین حالت شکسته شده . عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ، بلکه نداشتن شانه های محکمی است که بتوانی به آن ها تکیه کنی و از غم زندگی برایش اشک بریزی . عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ، بلکه ناتمام ماندن قشنگترین داستان زندگی است که مجبوری آخرش را با جدائی به سرانجام رسانی . عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ، بلکه نداشتن یک همراه واقعی است که در سخت ترین شرایط همدم تو باشد . عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ، بلکه به دست فراموشی سپردن قشنگ ترین احساس زندگی است . عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ، بلکه یخ بستن وجود آدم ها و بستن چشمها است.
.دوستت دارم، نه بخاطر شخصیت تو ،بلکه بخاطر شخصیتی که من در هنگام با تو بودن پیدا میکنم. 2.هیچکس لیاقت اشکهای تو را ندارد و کسی که چنین ارزشی دارد باعث اشک ریختن تو نمی شود. 3.اگر کسی تو را آنطور که میخواهی دوست ندارد، به این معنی نیست که تو را با تمام وجودش دوست ندارد. 4.دوست واقعی کسی است که دستهای تو را نگیرد ولی قلب تو را لمس کند. 5.بدترین شکل دلتنگی برای کسی آن است که در کنار او باشی و بدانی که هرگذ به او نخواهی رسید. 6.هرگز لبخند را ترک نکن ،حتی وقتی ناراحتی،چون هر کس امکان دارد عاشق لبخند تو بشود. 7.تو ممکن است در تمام دنیا فقط یک نفر باشی ولی برای بعضی افراد تمام دنیا هستی. 8.هرگز وقت خود را با کسی که حاضر نیست وقتش را با تو بگذراند، نگذران. 9.شاید خدا خواسته است که ابتدا بسیاری افراد نا مناسب را بشناسی و سپس شخص مناسب را. به این ترتیب وقتی او را یافتی بهتر میتوانی شکر گذار باشی. 10.به چیزی که گذشت غم نخور ،به آنچه که پس از آن آمد لبخند بزن. 11.همیشه افرادی هستند که ترا می آزارند.با این حال همواره به دیگران اعتماد کن . فقط مواظب باش ،به کسی که تو را آزرده دوباره اعتماد نکنی. 12.خود را به فرد بهتری تبدیل کن و مطمئن باش که خود را می شناسی،قبل از اینکه کس دیگری را بشناسی و انتظار داشته باشی او تورا بشناسد. 13.زیاد از حد خود را تحت فشار نگذار، بهترین چیزها در زمانی اتفاق می افتند که انتظارش را نداری
هر کاری می خواهی بکن هر کاری می خواهی بکن. دنیا را آتش بزن آسمان رو به مضحکه بگیر. زمین را تحقیر کن . باد و نفهم و گل را نبو. خنده را فراموش کن و گریه را به خاک بسپار. زیر دیروز دفن شو و در فردا غرق. حتی اگر می خواهی کودکی را پشت سر بگذار هر چه می خواهی بکن اما هیچگاه رویاهایت را فراموش نکن
ز دریا پرسیدم:که این امواج دیوانه ی تو از کرانه ها چه میخواهند؟ چرا اینان پریشان و در به در سر بر کرانه های از همه جا بی خبر می زنند؟ دریا در مفابل سوالم گریست! امواج هم گریستند... آن وقت دریا گفت: که طعمه ی مرگ تنها آدمها نیستند امواج هم مانند آدمها می میرند و این امواج زنده هستند که لاشه ی امواج مرده را شیون کنان به گورستان سواحل خاموش می سپارند!
کوتاه و پر معنی! چند تا دوسم داری ؟ همیشه وقتی یکی ازم می پرسید چند تا دوسم داری یه عدد بزرگ میگفتم... ولی وقتی تو ازم پرسیدی چند تا دوسم داری گفتم : یکی !!! میدونی چرا ؟چون قوی ترین و بزرگترین عددیه که میشناسم ... دقت کردی که قشنگترین و عزیز ترین چیزای دنیا همیشه یکین ؟ ماه یکیه ... خورشید یکیه ... زمین یکیه ... خدا یکیه ... مادر یکیه ... پدر یکیه ... تو هم یکی هستی ... وسعت عشق من به تو هم یکیه ... پس اینو بدون از الان و تا همیشه یکی دوستت دارم
باور کن! تنها شاهد اشک های شبانه ام همین صفحه ی سفید و جوهر سیاه است هرگز نخواستم چشم نا محرم این لحظه های ناآشنا فرو ریختن اشک را بر گونه هایم ببیند همیشه بالش سکوت را زیر سر هق هق تنهایی ام گذاشتم تا کسی صدایم را نشنود اما تو تو که از گریه های پنهانی من با خبری چه کنم گاهی همین گریه های گهگاه جای خالی تو را در غربت ترانه هایم پر می کند باور کن!
خوش به حال آسمون که هر وقت دلش میگیره ، بی بهونه می باره ...... به کسی توجه نمی کنه ... از کسی خجالت نمی کشه ... می باره و می باره و می باره ... اینقدر می باره تا آفتابی شه ... آبی شه ...!!! کاش ... کاش می شد مثل آسمون بود ... کاش می شد وقتی دلت گرفت اونقدر بباری تا بالاخره آفتابی شی ... بعدش هم انگار نه انگار که بارشی بوده ... انگار نه انگار که غصّهای بوده ... همه چیز فراموشت بشه ...!!! آسمون چشم های من تا صبح بارید... نگام کن... حالا آبی شدم؟؟!
می توانم چشمهایم را ببندم تا قشنگ ترین لحظه ها را برایم بسازد ، می توانم گوش هایم را سِحر کنم تا طنین اعجاب انگیز عشق را خود بسازم، می توانم لبانم را بر هم فشارم تا مبادا راز دل تنگم را فاش کند و ای کاش می توانستم تمام اینها را می دادم اما ذره ای از خاطراتت را بازمی گرداندم. می گویند زمان گذر ثانیه هاست و کمرنگی دیرینه ها ! اما نمی دانم چرا زمان در من ایستاده است و دیرینه ام رنگ نمی بازد... نمی دانم کجایی اما دلم نزدیک است و دور نیست آن روزهایی که ادراک نگاهمان را به افق دوخته بودیم و از آن چیزی نمی دانستیم جز زمزمه ی دو بیتی های عاشقانه در زیر آسمان پرستاره! دریا را به یاد آور و قدم های آهسته ای را که بر روی ماسه های خیس چه آرام و بی صدا می گذاشتیم و برمی داشتیم تا مبادا کسی ما را به جرم عاشقی رسوا کند! چه زود شب را به صبح رساندیم و از آن شب خاطره ای ساختیم به وسعت همان دریای بی انتها . گفتیم و آنقدر گفتیم تا اینکه هرگز نگفتیم از خاموشی شب های پرستاره ! از پرپر شدن رزهای قرمز خاطره در گلدانی که بعد از آن هیچ وقت کسی برایش گل هدیه نیاورد. حالا او هم دلیلی برای روزها انتظار کشیدن ندارد و می دانم که تا چند روز دیگر قلب کوچک ترک خورده اش می شکند و اشک هایش سرازیر می شوند . قرارمان این نبود ، ما به سپیدی یاس و آفتاب صداقت سوگند یاد کرده بودیم تا نگذاریم دست بی وفای زمانه ، مزرعه کوچک قلبمان را آفت زند. چه زود گذشت... حالا دلم چیزی نمی خواهد، اما می خواهم بدانی که در زیر گنبد کبود ِزندگی ، یکّی قصه ی ما این روزها سخت احساس یکی بودن می کند و تنها آرزویش برای آن یکی این است که زندگی را زندگی کند.
*** جای ِ خالی ِ زندگی *** یک دنیا حرف برای تو دارم ، یک دنیا پر از حرفهای نگفته، یک دنیا پر از بغض های نشکفته. با منی ، هر جا و اینک آمده ام تا مثل همیشه سنگ صبور روزهای دلتنگی ام باشی! دلم به وسعت یک آسمان تیره غمگین است . صدایی نیست ، مأوایی نیست ، حتی سایبان روزهای دلتنگی نیز دیگر جوابگوی دلتنگی هایم نیست. من آمده ام! اینجا ، کنار دلواپسی های شبانه ات، کنار شعله ور شدن شمع وجودت ،اما نمی دانم چرا دلم آرام نمی گیرد... دلم گرفته، دلم سخت در سینه گرفته، با تمام وجود تو را می خوانم ؛ از تو چیزی نمی خواهم جز دریای بی ساحل وجودت را، جز دستهای مهربانت را، جز نگاه آرامت را که دیرزمانی است در سیل باد بی وفای زمانه گم کرده ام. هر شب حضورت را در کلبه خیال خویش می آورم، وجودت را با تمام هستی باقیمانده در نهانخانه قلبم نهان می کنم ، چشم هایم را باز نمی کنم تا شاید بتوانم تصویرت را بر روی پلک های بسته ام حک کنم ، اما باز هم جای تو خالی است... . شاید اگر جای تو بودم ؛ کمی، فقط کمی برای مرگ تدریجی نیلوفرهای خاطره اشک می ریختم ، شاید اگر جای تو بودم ؛ طاقت دیدن چشم های خیره و خسته ات را نداشتم، شاید اگر جای تو بودم؛ بلور بغضم را با تلنگری آسان می شکستم تا بدانی، تا بدانی که چقدر دوستت دارم... . روزی صد بار با هم خداحافظی کردیم اما افسوس معنای خداحافظی را زمانی فهمیدم که تو را به خدا سپردم! این بار به دیدنت آمده ام ، برایت گلاب آورده ام ، دستهایم تنها سنگ سردِ خانه ات را احساس می کنند اما بدان یاس های سپید احساسمان هنوز گرم گرم اند!!!
*** از وقتی که رفتی! *** وقتی تو نیستی ؛ رنگ دریا را دوست ندارم، شب به پایان می رسد ، شب را نیز دوست ندارم؛ از لا به لای مریم های خفته با فانوسی کم سو راهی به سویت می جویم و تو نیستی، نیستی تا ببینی که چقدر امشب آسمان زیباتر است اما این آسمان را نیز دوست ندارم. سالهاست که از قاصدک خوش خبرم بی خبرم . شاید این بار او مرا دوست نداشت ، شاید این بار ، باری فزون تر در پیش داشت و ای کاش در لحظه ی سنگین وداع چشمهایش را به زمین می دوخت تا نمی توانستم از نگاهش تندیسی سازم از جنس پروانه های دشت خاطره. عقربه های زمان به کندی می گذرند ، شاید می خواهند فرصتم را دوچندان کنند،اما حتی یاسمن ها نیز این را می دانند که کاری از دست من ساخته نیست وتنها در کنج خلوت این اتاق ، من و ماندم و تجسم یک رؤیا ، من ماندم و اشک های التماس ، من ماندم و دست هایی به سوی آسمان بی کران هستی . صدایش می کنم و صدایی نمی شنوم ، کلامش را می خوانم و خوانده نمی شوم، به خاک می افتم و اعتنایی نمی بینم ، اما این بار قسمت می دهم به پاکی و قداست فرشتگانت، اگر گاهی آنی نبودم که می خواستی دریایی از ندامت و حسرتم را بپذیر. لحظات درگذرند و از آنها چیزی نمی ماند جز لحظه های خاموش بیداری. باز هم بهاری دیگر در راه است ، می گویند بهار فصل زیبایی هاست اما تو خودت خوب می دانی که بهار من هیچ گاه بازنخواهد گشت. بغضی عجیب در گلویم بهانه تو را می گیرد، هر دم با قطرهای گرم مرا می سوزاند ، شکایت ها در نهان دارد و می داند که اگر لب گشاید از من چیزی باقی نخواهد ماند تا به نجوای شبانه اش تسلی بخشم، آرامش کنم و قاب عکس خالی کنار پنجره را برایش با تصوری خیالی مزین کنم. گاهی وقت ها قلب زمانه از سنگ می شود و اینگونه سرنوشت، ردّپایی عمیق بر پیشانی آنهایی که ماندند و سعادت نداشتند نقش می زند. کاش می شد من به جای تو می رفتم!