وقتی که زندگی من هیچ چیز نبود هیچ چیز به جز تیک تاک ساعت دیواری دریافتم باید ، باید ، باید دیوانه وار دوست بدارم کسی را که مثل هیچکس نیست … ******
من نمى دانم تو در این باره چه فکر مىکنى ولى من همیشه دوستدار یک زندگى عجیب و پر حادثه بودهام شاید خندهات بگیرد اگر من بگویم دلم میخواهد پیاده دور دنیا بگردم من دلم مىخواهد توى خیابانها مثل بچهها برقصم بخندم فریاد بزنم. من دلم مىخواهد کارى کنم که نقض قانون باشد. شاید بگویى طبیعت متمایل به گناهى دارم ولى اینطور نیست، من از این که کارى عجیب بکنم لذت مى برم. فروغ
دلت را بتکان اشتباهاتت وقتی افتاد روی زمین بگذار همانجا بماند فقط از لابه لای اشتباه هایت، یک تجربه را بیرون بکش قاب کن … و بزن به دیوار دلت اشتباه کردن اشتباه نیست ؛ در اشتباه ماندن اشتباه است!
مادرم گفت: وقتی پسرم زاده شدی درٍ گوش تو اذان گفت پدر و خودم با دل خودمی گویم فردا که ازین خاک به افلاک روم جسدم قبله ی خلقی است که برآن میگذارند نماز فرصت زندگی ایدل چقدر کوتاه است فاصله بین اذان است و نماز شاعر مهدی صادقیان ...
دو تا خط موازی هیچوقت به هم نمیرسن قبوله شکی هم توش نیست ولی از همدیگه هم هیچوقت دور نمیشن فقط میمونه یه آپشن که اختیاریه اونم فاصله اون دوخطه ..........
میخواستم برایَت بنویسم چقدرها میتوانم از دستَت ناراحت باشم و هیچ نگویم؛ بپرسی «از دستم ناراحتی؟» و با یک لَبخند سرم را تکان بدهم که یَعنی «نه!» . نه بخاطر اینکه نگفتن، عادتم شده باشد؛ من میترسم از توجیههایَت .. ناراحتیها اگر ریسمانِ بینمان را نازکتر میکند، توجیهها و بهانهتراشیها با یک قیچی خلاصَش میکنند . فاطمه_محمدلو
چند باره میشینیم درباره این حرف میزنیم که ذهنو با چه ترفندایی آزاد کنیم که انرژیمون هدر نره ... آره ما میشینیم ازین انالیزای غیرعادی میکنیم و برای خودمون چاره پیدا میکنیم ... ظرف تجربه ش به طرز جالبی لبریزه و کاربردی هم میگه .. چالشمون بی اهمیت کردن چیزای واقعا بی اهمیت برای ذهنمونه فهمیده طبیعتم اینجوره که پیگیرم . خودمو توی عذاب میندازم و تا نفهمم ول نمیکنم . که به همه چی اهمیت میدم و راحت عبور نمیکنم هی راه میذاره جلو پام بقول یه دوستی قراره پیله وا کنم ...
ته دلم؟غروب جمعه ست زل زدم به زن سیاه پوشی که مویه میکند و من صدام درنمیاد. هوا؟گرفته و خاکستری و سرد زل زدم به خیابان ساکت و خلوت و برفی. کاش حال دلم عصر شلوغ پنجشنبه آخر اسفند بود مثلا پررنگ و پرهیاهو و زنده.
بابام خیلی سعی کرد یسری کتاب و مجله رو از جلو دستم جمع کنه . بجاش تا تونست سروش و کیهان بچه ها خرید برام که زیادی ساده و لطیف بود و من در کمین فرصتی بودم نباشن و چهارپایه بذارم برم از طبقه ی بالای کتابخونه که حتی دست خودشم بزور می رسید ، اون کتابا و مجله هارو بردارم بخونم ظهرای تابستون عالی بود . چون مامان و بابا عادت به خواب بعد از ظهر داشتن و میشد نشست یه دل سیر همه چیو ورق زد و خوند توی این خوندنا اخبار حواث جراید هم بود . بعضی کلمات رو نمیشناختم اما از حال و هوای جملات میفهمیدم مسئله تلخ و وحشتناکه و الان ذهنم لبریز از چیزای بدیه که یواشکی خوندم ... یه بخشی از خاطرات بچگیم تجسمات و تصورات تلخیه که مربوط به دنیای آدم بزرگا بود . حالا آدم بزرگم و یکی از مشغولیتای فراغتم اینه که پرونده های جنایی دنیا رو سرچ کنم بشینم دربارشون بخونم و عکس و فیلماشونو پیدا کنم . بعد توی بهت و حیرتم به انگیزه ها فکر میکنم انقدر که افسرده میشم ...