* بنام آفریدگار یکتا * مشخصات کتاب: نام رمان: راحیل نویسنده: اعظم نیک سرشت تعداد صفحات: 324 تعداد فصل: 10 امیدوارم خوشتون بیاد.
پاسخ : رمان راحیل فصل اول راحیل دختر یکی یکدانه آقای نفیسی به همراه دو برادر خود رامین و نادر سالهای اول زندگی را در سواحل نیس فرانسه گذرانده بودند. پدر آنها کارمند عالیرتبه سفارت ایران و مادرشان دبیر ادبیات فارسی در دبیرستان ایرانیان مقیم فرانسه بود و راحیل شلوغ و شیطان کوچکترین فرزند این خانواده خوشبخت بود. آنها زندگی ارام و نسبتا مرفهی داشتندو پدر و مادری که صمیمانه به یکدیگر عشق می ورزیدند. زنگ خطر برای اولین بار وقتی راحیل چهارده ساله بود به صدا در آمد. در یک نیمه شب طوفانی مادر را که دچار درد شدیدی در ناحیه شکم شده بود در میان بهت و حیرت فرزندانش به بیمارستان منتقل کردند. در بیمارستان دکتر کشیک با تزریق آمپول مسکن به طور موقت درد را ساکت کرد. صبح روز بعد مادر طبق نظر دکتر مرخص شد تا در صورت مشاهده ناراختی به طور جدی بیماری را پیگیری کند. مریم به میان خانواده بازگشت. اما گاهی دردی که در ناحیه شکم شروع می شد و کم کم گسترش می یافت امانش را می برید، ولی او همیشه سعی می کرد این درد را از شوهر و فرزندانش مخفی نگه دارد. راحیل 17 ساله، نادر 24 ساله و رامین 25 ساله بودند که پدر با یک جعبه شیرینی به خانه امد و با مسرت خبر بازنشستگی خود را به همه اعلام کرد و گفت که به زودی به ایران بازمی گردند. راحیل با خوشحالی به اغوش مادر پرید و صورت خیس از اشک او را بوسید. مادر که در میان گریه می خندید اشکهایش را پاک کرد و راحیل را به زور از خودش دور کرد و رو به آقای نفیسی کرد و گفت: ممنونم علی، خبر بسیار خوبی بود. من همیشه آرزو داشتم به ایران بازگردم و تو باعث شدی به آرزویم برسم. از این موضوع چند روزی گذشت. همه مشغول انجام کارهای مربوط به انتقال به تهران بودند و کم کم لوازمشان را جمع آوری می کردند. رامین به همراه مادر مشغول جمع کردن کتابهای کتابخانه داخل سالن بود و بسته هایی را که مادر آماده کرده بود به گوشه سالن انتقال می داد. مریم که خستگی را در صورت او می دید تصمیم گرفت در انتقال بقیه بسته ها به او کمک کند، ولی اولین بسته را که بلند کرد درد امانش را برید و بی اختیار بسته کتابها را رها کرد. از صدای افتادن بسته کتاب، آقای نفیسی که در اتاق کارش بود با عجله به سالن آمد و علت را سوال کرد. مریم که صورتش خیس عرق بود با لبخندی پاسخ داد: چیزی نبود از دست من افتاد. آقای نفیسی آرام به او نزدیک شد و گفت: خوبی؟ مشکلی پیش آمده؟ مادر آهسته پاسخ داد: دردی ناگهانی در شکمم پیچید. گمان می کنم از سنگینی کتابها بود. البته الان کمی بهترم. و با لبخندی ادامه داد: گمان می کنم این درد لعنتی نمی خواد بگذارد به ایران برگردم. آقای نفیسی با نگرانی دست او را فشرد و گفت: بریم دکتر. این حرفهایی که می زنی باعث ایجاد غم و اندوه می شود. تو مشکل بزرگی نداری. اگر یک بار دیگر دکتر تو را ببیند خیالمان راحت می شود. فراموش نکن که تا یک هفته دیگر به ایران برمی گردیم. مریم برخاست و گفت: عجله کن اسبابها را هرچه زودتر جمع کنیم و همگی زود بخوابید. من هم بهترم. در ضمن فردا کلی کار داریم. و با گفتن این جمله به کمک نادر رفت که مشغول جمع آوری چوبهای اسکی بود. نیمه شب آقای نفیسی با ناله های مریم از خواب پرید. در نور سرخ فام چراغ خواب نگاهی به همسرش کرد. عرق سردی روی صورت او نشسته بود و عضلات صورتش از شدت درد منقبض شده بودند. هراسان به طرف تلفن رفت و از اورژانس مدد خواست. با احتیاط مریم را بلند کرد و سعی کرد قرصی را که دکتر موقع درد توصیه کرده در دهانش بگذارد. مریم به زحمت قرص را خورد و آقای نفیسی متکای دیگری به پشت او گذاشت تا راحت تر باشد، با نگرانی نگاهی به ساعت کر د و در سکوت شب به امید شنیدن صدای آمبولانس به سکوت گوش سپرد. ساعتی بعد در میان گریه های راحیل و چشمان وحشت زده رامین و نادر که با صدای آمبولانس از خواب پریده بودند، مریم به بیمارستان منتقل شد. فردا صبح آقای نفیسی خسته از بیمارستان بازگشت و در محاصره سوالهای بچه ها قرار گرفت و در حالی که سعی می کرد آنها را دلداری بدهد، قول داد که ساتپعتی دیگر همه به ملاقات مادر بروند. بچه ها که با صحبتهای پدر کمی آرام شده بودند، منتظر ماندن تا او کمی استراحت کند، بعد همگی برای دیدن مادر به طرف بیمارستان حرکت کردند. در راهروی بیمارستان دکتر معالج مادر که از دوستان خانوادگی آنها بود به استقبالشان آمد. او که کم و بیش از سابقه بیماری مادر خبر داشت، حامل اخبار ناخوشایندی برایشان بود . اولین کسی که این خبر را شنید پدر بود. بچه ها به اتاق مادر رفته بودند و آقای نفیسی در اتاق دکتر، بهت زده گوش می کرد. برایش باور کردنی نبود که بعد از بیست و هفت سال زندگی مشترک توی غربت که سراسرش برای او خاطرات شیرینی به همراه داشت مریم او را تنها بگذارد، ان هم درست موقعه که قصد داشت تنها آرزوی همسرش را تحقق ببخشد و همگی به تهران بازگردند. جواب بچه ها را چه باید می داد؟ با راحیل معصوم چه می کرد که جانش به جان مادر بسته بود؟ غمی بزرگ روی شانه هایش سنگینی می کرد. نگاه التماس آلودی به دکتر انداخت و با صدایی که از شدت نگرانی می لرزید پرسید: آیا واقعا امیدی نیست؟ دکتر با تاسف سرتکان داد. آقای نفیسی ادامه داد: یعنی ما هیچ کاری نمی توانیم برایش انجام دهیم؟ دکتر با ناراحتی پاسخ داد: غده های بدخیم، کبد، ریه، معده و روده ها را گرفته. حتی عمل جراحی هم امکان ندارد. حتما در طول این مدت درد شدیدی هم داشته. ایا شما متوجه چیزی غیر عادی نشده بودید؟ آقای نفیسی سرش را به علامت منفی تکان داد. دکتر در حالی که از دفترش خارج می شد، در خاتمه اضافه کرد: در هر صورت الان فقط باید دعا کنید. دستور داده ام آمپول مسکن تزریق کنند. شما باید صبور باشید. آقای نفیسی نالید: دکتر! چقدر فرصت داریم؟ او آرزو داشت به ایران برگردد. دکتر در حالی که در را پشت سرش می بست، با دست اقای نفیسی را به طرف راهرو هدایت کرد و گفت: فعلا باید بستری باشد. حرکت دادنش بسیار خطرناک است. بعد دست او را فشرد و با دنیایی غم و درد تنهایش گذاشت. روزهای غم آلودی آغاز شدند. خانواده نفیسی مرتب در راه بیمارستان در رفت و امد بودند. دوستانشان صمیمانه در کنارشان بودند و لحظه ای آنها را تنها نمی گذاشتند. یکی از همین روزها حدود ده شب بود که تلفن زنگ زد. نادر گوشی را برداشت. حالت غیر عادی او توجه همه را جلب کرد. نادر با ناراحتی و بغض گفت: از بیمارستان بود. باید هرچه سریعتر برویم. حال نادر به هم خورده. در راهروی بیمارستان همه تقریبا می دویدند. رامین قبل از همه به اتاق مادر رسید. او زیر چادر اکسیژن بین مرگ و زندگی دست و پا می زد. دکتر بلافاصله به آنها پیوست و بعد از معاینه دقیق و کنترل دستگاهها در نهایت غم و اندوه خبر داد که بیمار به اغما رفته و دیگر امیدی نیست. آخرین نور امیدی که در دل آقای نفیسی روشن بود، خاموش شد و او هراسان فرزندان وحشت زده اش را در آغوش فشرد. مریم یک ماه در اغما باقی ماند و سرانجام در یک صبح بهاری همسر و فرزندانش را با یک دنیا غم و درد تنها گذاشت. حالا دیگر بهار برای این خانواده مصیبت زده بوی غم می داد. به وصیت مادر و اصرار راحیل قرار شد جسد مادر بعد از انجام تشریفات قانونی به تهران منتقل و در بهشت زهرا به خاک بسپارند. این حادثه تکان دهنده تاثیر بسیار عمیقی روی آنها گذاشت، بطوری که رامین و نادر حاضر به بازگشت به ایران نشدند و تصمیم گرفتند برای ادامه تحصیلات به آلمان بروند. پدر که شرایط روحی آنها را درک می کرد با خواست آنها موافقت کرد و کمک کرد تا از دانشگاه مونیخ پذیرش بگیرند. نادر در رشته مهندسی پتروشیمی و رامین که لیسانس حقوق داشت، ادامه تحصیل در رشته خودش را انتخاب کرد. پدر تنها از آنها خواست تا در مراسم تدفین مادر شرکت کنند، آنگاه از ایران به آلمان بروند که هردو با کمال میل پذیرفتند. اما راحیل شانزده ساله که اکنون غمی فراتر از سن و سالش داشت، پدر را تنها نگذاشت و در نهایت اندوه به او قول داد که کنارش بماند. آنها با یک دنیا غم و اندوه بعد از خداحافظی با دوستانی که سالها در کنار هم زندگی کرده بودند، همراه تابوت مادر به تهران بازگشتند، در حالی که راحیل خوب می دانست که در تهران جز آقای صداقتیان وکیل پدر که مقدمات ورود آنها و اقامتشان را د رخانه ای که خریداری شده بود فراهم کرده بود کسی منتظر آنها نیست. آقای نفیسی خواهر و برادر نداشت و پدر و مادرش را هم سالها پیش از دست داده بود. مریم هم تنها یک خواهر داشت که هرگز با هم روابط خوبی نداشتند. مهوش بر خلاف مریم بسیار تندخو و تنگ نظر بود و با روحیه سلطه جویش اصرار داشت بر دیگران حکومت کند. او از ابتدا به دلایل نامعلومی از ازدواج مریم و آقای نفیسی راضی نبود و هرگر نخواست بپذیرد که هرکسی حق دارد در مورد زندگی خودش تصمیم بگیرد. این کدورتها بین دو خواهر سبب شد تا رشته ارتباط فامیلی کم کم قطع شود به طوری که غیر از رامین بقیه خاله مهوش را به خاطر نداشتند. پدر در افکار خود غرق بود که خلبان اعلام کرد هواپیما تا چند لحظه دیگر در فرودگاه مهرآباد به زمین می نشیند. همگی نگاهی به هم کردند. همه سعی می کردند جلوی گریستن خود را بگیرند. آنها خیلی خوب از آخرین آرزوی مادر باخبر بودند و حالا باید او را در خاک وطن دفن می کردند. مریم هرگز به ارزویش که دیدن ایران بود نرسیده و این موضوع از همه بیشتر آقای نفیسی را آزار می داد. آرام از پلکان هواپیما پائین آمدند. هوای وطن کمی از اندوهشان کاست. در سالن فرودگاه معطل نشدند. چمدان و بار زیادی همراهشان نبود. همه اثاثیه را قبلا به تهران فرستاده و توسط آقای صداقتیان در خانه ای که در یکی از خیابانهای ارام تهران که به توصیه آقای نفیسی خریداری شده بود قرار داده بودند. از پشت شیشه در بین جمعیت آقای صداقتیان با کراوات مشکی در انتظارشان بود و بعد ا زخروج با غم و اندوه فراوان به آنها خوش آمد گفت و خانواده خاله مهوش را به آنها معرفی کرد. همگی تک تک با خاله مهوش و فرزندانش ماندانا و کامران آشنا شدند و اطلاع یافتند که شوهر خاله مهوش سال گذشته فوت کرده است. بعد از این آشنایی کوتاه متوجه شدند که هرگز نمی توانند با آنها ارتباط لازم را برقرار کنند. پیکر مادر برای خاک سپاری به سردخانه پزشک قانونی سپرده شد. همگی با اصرار خاله مهوش به خانه او رفتند تا در این ساعات دردناک تنها نباشند، اما برخوردهای تصنعی آنها به قدری برایشان عذاب آور بود که از خدا می خواستند این مهمانی مسخره زودتر تمام شود. فردا صبح همگی راهی بهشت زهرا شدند. مراسم خاک سپاری با حضور چند تن از آشنایان انجام شد. شرکت کنندگان در مراسم آنها را در بازگشت غمبارشان به خانه تنها نگذاشتند. موقع خداحافظی خاله مهوش و اقای صداقتیان اصرار فراوان کردند که آنها تنها نمانند اما آقای نفیسی دعوت آنها را رد کرد. زیرا این خانواده احتیاج به تنهایی داشتند تا زخمهای عمیقی که بر دلشان بود التیام پیدا کند. یک هفته بعد از مراسم رامین و نادر هم عازم آلمان شدند و پدر و راحیل را تنها تر از گذشته به جا گذاشتند.
پاسخ : رمان راحیل راحیل کم کم به محیط جدید عادت می کرد. دوماه از ورودشان به خانه جدید می گذشت. خانه ای بزرگ و با صفا که در یکی از محله های ساکت تهران قرار داشت. در این مدت خاله مهوش و چند تن از اقوام دور تماس گرفته بودند اما دلسوزی های تصنعی انها هرگز نتوانست راحیل را که غم بی مادری بی تابش کرده بود آرام کند. در این دو ماه راحیل و پدر بندرت و فقط ب قصد بهشت زهرا از خانه خارج شده بودند. خریدهای خانه را هم اقای صداقتیان انجام می داد. پدر روز به روز منزوی تر می شد و این به نگرانی های راحیل اضافه می کرد. سرانجام با تشویق های اقای صداقتیان و اصرار راحیل که می دانست کار چه تاثیر شگفتی روی پدرش دارد، آقای نفیسی تصمیم گرفت یک شرکت بازرگانی تاسیس کند. کار و مشغله فراوان به سرعت روحیه خسته و درهم شکسته اقای نفیسی را بهبود بخشید و راحیل این بهبودی را با شادی نظاره می کرد. رامین و نادر پس از اطلاع از افتتاح شرکت تلفنی شروع کار و تلاش را به پدر تبریک گفتند. این دگرگونی در روحیه و کار پدر توانست به طور نسبی روحیه راحیل را بهتر کند و این تغییر روحیه ارام آرام زندگی بلاتکلیف آنها را نظم و جهت داد. اما بی تجربگی راحیل در امور خانه داری نبودن مادر را بیش از پیش به نمایش می گذاشت. پاییز کم کم از راه می رسید. اواخر شهریور ماه بود و خزان منظره بدیعی به حیاط پر درخت خانه داده بود که راحیل را ساعتها به خود مشغول می کرد. او حالا غالبا تنها بود وسعی می کرد بنوعی خود را سرگرم کند. یکی از مشغولیتهای دائمی راحیل فکر تحصیل بود. او با هیچ جا اشنایی نداشت و نمی دانست چطور می تواند به مدرسه برود. از خاله مهوش هم نمی خواست کمک بگیرد، پس با پدر مشورت کرد. پدر اطمینان داد که در اولین فرصت با آقای صداقتیان در این مورد صحبت می کند و خیال راحیل تا حدودی راحت شد. یک روز عصر راحیل به تنهایی مشغول تماشای فیلم سینمایی بود که از شنیدن صدای زنگ تعجب کرد. پدر قبلا گفته بود که به علت شرکت در جلسه شب دیر وقت به خانه بر می گردد پس چه کسی می توانست باشد؟ در این سه ماه هیچ کس حتی خاله مهوش به آنها سر نزده بود. با تردید به طرف اف اف رفت و با بی حالی پرسید: کیه؟ صدایی ارام از پشت اف اف پاسخ داد: ممکن است بیائید دم در؟ گوشی اف اف را گذاشت موهایش را مرتب کرد و به طرف حیاط رفت. در را که باز کرد دختر جوانی را پشت در دید که تقریبا هم قد خودش بود و کاسه ای را به طرفش دراز کرده بود. به داخل کاسه نگاه کرد. یک ظرف اش رشته بود که کشک و نعنا داغ منظره اشتها آوری روی ان به وجود آورده بود. دستهایش را دراز کرد و به این مهمان ناخوانده لبخند زد و گفت: ببخشید شما را نمی شناسم. و این طور جواب شنید: من پونه جهانگیری هستم. خانه ما درست در انتهای کوچه قرار دارد و این اش، آش نذری است که مادرم هر سال می پزه. این معرفی صمیمانه به دل راحیل نشست. به پونه تعارف کرد و گفت: بفرمائید داخل خانه تا کاسه آش را برایتان خالی کنم. پونه سرش را به علامت نفی تکان داد و گفت: باید بقیه اشها را تقسیم کنم. برمی گردم کاسه را می برم. و با لبخند شیرینی با راحیل خداحافظی کرد. راحیل آرام در را بست و به طرف آشپزخانه حرکت کرد. در این چند ماه فقط چند بار سری به آشپزخانه زده بود. با اینکه آشپزی را از مادر اموخته بود دست و دلش به کار نمی رفت. پدر که خوب این موضوع را درک کرده بود بیشتر به لطف رستوران سر کوچه دل بسته بود. راحیل چراغ آشپزخونه را روشن کرد و کاسه آش را روی میز گذاشت. از کشوی کابینت قاشقی برداشت و کمی آش به دهان گذاشت. به یاد مادر افتاد که همیشه برایشان آش می پخت و بغض کرد. کمی بعد که آرام گرفت شروع به خوردن آش کرد. بعد از بلعیدن اخرین قاشق ناگهان به یاد پدر افتاد. نگاهی به داخل کاسه کرد. حتی یک قاشق آش هم در آن باقی نمانده بود. لبخند کمرنگی زد. کاسه را شست و تصمیم گرفت خودش آن را به خانه همسایه ببرد و اگر امکان داشت یک کاسه آش برای پدر بگیرد. کنار آئینه ایستاد و با وسواس به صورتش نگریست. کمی موهایش را مرتب کرد و به طرف در حیاط حرکت کرد. برای اولین بار با کنجکاوی به ته کوچه نگاهی کرد. کوچه پهن وکوتاهی بود که به غیر از خانه انها و دوخانه دیگر دو مجتمع آپارتمانی نوساز هم در آن قرار داشت. روی هم رفته کوچه خلوت و آرامی بود. ب یاد حرف پونه افتاد و درست وسط کوچه ایستاد و به انتهای کوچه چشم دوخت. امیدوار بود پونه از خانه خارج شود. هر چه صبر کرد خبری نشد. ارام حرکت کرد. در حین حرکت صورت پونه را در ذهنش مرور می کرد. موهای خرمایی چشمان عسلی و صورت گرد سفید. پونه یک پیراهن چهار خانه آبی و شلوار جین سرمه ای پوشیده بود. خوشحال بود که ظاهر پونه را در خاطر داشت. به ته کوچه رسید اما در آنجا دو در قرار داشتند. کدامیک را باید می زد؟ بالاخره یکی را انتخاب کرد و آهسته زنگ را فشرد. در قهوه ای بزرگی بود که بالای آن با دو لامپ بزرگ مزین شده بود. صدای اف اف رشته افکارش را از هم گسیخت: کیه؟ راحیل هول شد و با من و من گفت : ببخشید کاسه اش را آورده ام. اینجا منزل اقای جهانگیری است؟ پاسخ شنید: خیر خانم! در کرم رنگ را بزنید. راحیل نگاهی به دور و برش کرد و در کرم رنگ را یافت. در کرم رنگ با زاویه در انتهای کوچه به موازات خانه خودشان در جنوب کوچه قرار داشت. از سکوی جلوی در بالا رفت و آرام زنگ را فشرد. بعد از چند لحظه در باز شد و پونه لای در ظتهر شد. با دیدن راحیل صورتش شکفت. راحیل کاسه را به طرف او گرفت و گفت: کاسه را برایتان آوردم. ممنون. آش بسیار خوشمزه ای بود. من همه آن را خوردم و برای پدرم باقی نماند. پونه هنوز جوابی نداده بود که صدایی از داخل خانه صدا زد: پونه جان بابا کیهدم در؟ پونه عذرخواهی کوتاهی کردو به طرف صدا برگشت و توضیح داد: پدر جان همسایه جدید هستند. پدر ادامه داد: تعارف کن بیایند داخل خانه خودشان است. پونه دست راحیل را کشید و گفت: بفرما. بهتر است با خانواده من آشنا شوید. اگر آش باقی مانده باشد می توانید یک کاسه هم برای پدرتان ببرید. راحیل با تردید وارد شد و نگاهی به داخل خانه انداخت. هال نسبتا کوچکی بود که جا کفشی و جالباسی در کنار آن قرار داشت و با موکت خوش رنگ فرش شده بود. انتهایش به چند پله ختم می شد و بالای آخرین پله در چوبی قرار داشت که پونه آن را گشود و راحیل داخل خانه شد. این اولین آشنایی راحیل با خانواده جهانگیری بود. آنها سه دختر داشتند که پونه دومین دختر آنها 17 ساله بود. پروین 24 ساله و پریسای 10 ساله هم به گرمی از راحیل استقبال کردند. آقای جهانگیری استاد دانشگاه بود و دکترای اقتصاد داشت و خانم جهانگیری دبیر جغرافی بود و بزودی بازنشسته می شد. آنها علاوه بر این سه دختر یک پسر هم داشتند که 26 ساله بود و فرزند اولشان محسوب می شد. و در رشته فیزیک در دانشگاه میشیگان تحصیلات تکمیلی خود را می گذراند و طی یک سال آینده با مدرک دکتری فیزیک به ایران باز می گشت. پروین دختر بزرگ آقای جهانگیری ازدواج کرده بود و امیر آقا شوهر او مرد بسیار مهربانی به نظر می رسید. مانند پروین دیپلمه بود و مغازه ساعت فروشی بزرگی را در تهران اداره می کرد. انها همراه دختر دوساله شان پگاه در آپارتمانی در همان کوچه زندگی می کردند. پگاه کودک بسیار سالم و دوست داشتنی بود که دل راحیل را حسابی برد. ضمن صحبت راحیل فهمید پونه در دبیرستان محل تحصیل می کند و سال آیتده با هم همکلاسی خواهند بود. بعد از مراسم معارفه پونه از راحیل دعوت کرد که اتاقش را ببیند. راحیل از این دعوت استقبال کرد. اتاقها در طبقه بالا قرار داشتند و سومین اتاق از چهار اتاق متعلق به پونه بود. اتاقی آرام ساکت و بسیار زیبا. راحیل بی اختیار به سلیقه پونه آفرین گفت. آنها پس از دیدن آلبوم پروانه ها و آلبوم خانوادگی و کلکسیون پولهای قدیمی که همه با سلیقه جمع اوری شده بود از اتاق خارج شدند. پونه توضیح داد که در طبقه پائین اتاق کاری وجود دارد و همه بجز نیما که اتاق کار و اتاق خوابش یکی است در طبقه پائین کار می کند و در آخر افزود که قرار است به کلاس نقاشی برود. وقتی به جمع بازگشتند پدر با مهربانی گفت: دخترم تو تقریبا با ما آشنا شدی. حالا از خودت بگو تا ما هم با تو و خانواده ات اشنا شویم. راحیل با خوشرویی پذیرفت و این چنین خانواده اش را معرفی کرد. ما تازگی از فرانسه بازگشته ایم. پدرم بازنشسته وزارت امور خارجه است و دکترای اقتصادی بین المللی دارد و اکنون یک شرکت بازرگانی را اداره می کند. اصل و نسب ما بختیاری است. دو بردرم رامین و نادر در آلمان تحصیل می کنند. رامین لیسانس حقوق دارد و در همان رشته ادامه تحصیل می دهد و نادر در رشته مهندسی پتروشیمی رامین 25 ساله و نادر 24 ساله هستند. من هم تنها دختر این خانواده هستم و 17 سال دارم و امسال باید سال آخر دبیرستان را طی کنم. در ضمن مادرم را چند ماه پیش در فرانسه از دست دادم. با گفتن آخرین جمله بغض کرد. یاد مادر همیشه اشکهایش را سرازیر می کرد. همه متاثر شدند. خانم جهانگیری لبخند محزونی زد و گفت: دخترم همه ما برای این حادثه متاسفیم و برایت آرزوی صبر می کنیم. پس علت این که پیراهن مشکی به تن داری این است؟ راحیل نگاهی به پیراهنش انداخت. بله آنها هنوز عزادار مادر بودند. پونه که سعی داشت جو دردناکی را که برفضا حاکم شده بود عوض کند ادامه داد: و راحیل امسال با من همکلاس است البته اگر مادر زحمت بکشد و او را در ثبت نام کمک کند. خانم جهانگیری لبخند محزونی زد و گفت: حتما دخترم. سپس ظرف شیرینی را به طرف راحیل گرفت و توضیح داد: بفرمائید. دست پخت پروین است. راحیل با تشکر کمی از آن را خورد. هم صحبتی با خانواده جهانگیری برای راحیل بقدری جذاب بود که اصلا متوجه گذشت زمان نشد. صدای اذان که بلند شد به خود آمد و با نگرانی برخاست و گفت: مرا ببخشید. باید بروم. اصلا متوجه ساعت نبودم. پدر ممکن است آمده باشد و از غیبت من نگران بشود. و خداحافظی کوتاهی کرد و راه افتاد. کلید را که در قفل چرخاند در با صدای کوتاهی باز شد. خاموشی چراغهای ساختمان مژده می داد که پدر هنوز نیومده است. با عجله وارد خانه شد و کاسه آشی را که خانم جهانگیری در آخرین لحظه برای پدر داده بود روی سماور گذاشت و سماور را روشن کرد تا آش گرم بماند. مقداری غذا از ظهر مانده بود. آن را روی گاز گذاشت تا با شعله کم داغ شود. بعد مشغول درست کردن سالاد شد که پدر بسیار دوست داشت. سالاد که آماده شد تلفن زنگ زد. با شنیدن صدای نادر جانی تازه گرفت و تمام اتفاقات آن روز را برای برادرش تعریف کرد. نادر پیدا کردن یک دوست جدید را به راحیل تبریک گفت و برایش آرزوی موفقیت کرد. عقربه های ساعت روی هشت قرار نگرفته بود که صدای پر محبت پدر راحیل را از جا پراند. راحیل! کجایی بابا؟ سر میز شام راحیل مفصلا قضیه آشنایی با خانواده جهانگیری را برای پدر شرح داد و پدر اظهار تمایل کرد که از نزدیک با آنها آشنا شود و قرار شد که راحیل خانواده جهانگیری را آخر هفته اینده برای صرف عصرانه دعوت کند. روز بعد راحیل به دیدن پونه رفت و ضمن برگرداندن کاسه آش موضوع را عنوان کرد که آقای جهانگیری با خوشرویی پذیرفت. برای راحیل پنجشنبه روز بزرگی. او از بچگی عادت کرده بود برای نظر پدر ارزش و اهمیت زیادی قائل شود. بعد از آمدن خانواده جهانگیری راحیل در انتظار قضاوت پدر مشغول پذیرایی شد. میهمانی بسیار صمیمانه ای بود. آقای جهانگیری و پدر نظرات مشترک فراوانی داشتند که می توانست آنها را ساعتها سرگرم کند. نقطه اوج این سلیقه ها بازی شطرنج بود. پدر وقتی شنید که نیما قهرمان شطرنج دانشگاههای کشور است اظهار تمایل کرد که بعد از بازگشت نیما حتما با او بازی کند و به شوخی اضافه کرد: دود از کنده بلند می شود و من حتما قهرمان جوان را شکست می دهدم. همه با خنده تایید کردند. امیر آقا پریسا و پگاه را با تابی که در حیاط بسته بودند سرگرم کرده بود. پروین و پونه و خانم جهانگیری به همراه راحیل زیر آلاچیق زیبایی که در حیاط نصب شده بود مشغول تماشای آلبوم خانوادگی بودند که با توضیحات راحیل کامل می شد. هرسه با دیدن عکس مادر که راحیل را در آغوش داشت متاثر شدند. به اعتقاد پروین راحیل شبیه مادرش بود و خانم جهانگیری با لبخند اضافه کرد(( البته کمی زیباتر)) راحیل با این تعریف سرخ شد و بحث را عوض کرد. خانم جهانگیری بعد از تماشای آلبوم برخاست و گفت: بچه ها! پدرتان گویا خیال رفتن ندارد بهتر است او را خبر کنیم. همه با هم به دنبال او به داخل خانه رفتند. راحیل از آنها خواهش کرد تا قبل از رفتن کمی از کیکی را که خودش پخته بود بخورند که با خوشحالی پذیرفتند. برشهای کیک که تقسیم شد همه مشغول خوردن شدند. آقای نفیسی یک تکه کیک به دهان گذاشت و با خنده گفت: به لطف حضور شما ما هم از کیک دست پخت راحیل نصیبی بردیم. آقای جهانگیری اضافه کرد: راحیل آشپز بسیار خوبی است. این تشویق آگاهانه سبب شد تا آقای نفیسی به خاطر راحت شدن از دست رستوران سرکوچه برای همیشه از آنها ممنون باشد. موقع خداحافظی اقای نفیسی مقداری پول خارجی قدیمی به پونه هدیه کرد که به کلکسیونش اضافه کند که باعث شادی فراوان پونه و راحیل شد. این دو خانواده بعد از جدا شدن همگی از این آشنایی خرسند بودند. کم کم این دوستی عمیق تر شد و ریشه های پایداری پیدا کرد. پایان فصل اول
پاسخ : رمان راحیل فصل دوم راحیل دیگر تنها نبود. حالا با اجازه پدر تمام وقت او با پونه می گذشت. وقتی پدر به خاطر این موضوع از آنها تشکر کرد، خانم جهانگیری جواب داد: راحیل هم مثل دختر من است. حالا فکر می کنم چهار دختر دارم. او بسیار خوب تربیت شده و هیچ مشکلی پیش نمی یاد. خیالتان راحت باشد. با آرامشی که در کنار پونه و خانواده اش نصیب راحیل شد، بتدریج روحیه در هم شکسته اش التیام یافت و خاطرات بد گذشته که همیشه چون کابوس همراهش بود، کم کم به دست فراموشی سپرده شدند. راحیل جوان بود و شور زندگی در او جریانی از انرژی جاری کرد و در مدت کوتاهی تبدیل به همان دختر شلوغ و شیطانی شد که همه را کلافه می کرد. این تغییر روحیه باور کردنی نبود و آقای نفیسی همه را مرهون همنشینی با پونه می دانست ومحبت پونه را به دل گرفت. خانواده جهانگیری هم از این همنشینی راضی بودند چون معتقد بودند برای دختری ساکت و آرام مثل پونه حضور راحیل می تواند بسیار مفید باشد . در فرصت باقی مانده تا اول مهر راحیل با کمک دوستان جدیدش در دبیرستان محل ثبت نام کرد. برای راحیل همه چیز خوب پیش می رفت. قبل از شروع درس و کلاس با کمک پروین تمام مایحتاجشان را خریداری کردند و برای ورود به مدرسه آماده شدند بطوری که روز اول مثل دوخواهر همدوش هم راهی مدرسه شدند. حالا این دو دوست بیشتر وقت خود را در مدرسه می گذراندند. راحیل با اینکه در خارج از ایران درس خوانده بود به لطف زحمات شبانه روزی پدر و مادرش اصلا مشکل درسی نداشت و در بعضی موارد از بقیه همکلاسیهایش جلوتر هم بود. این مساله باعث شگفتی دبیرها و مدیر مدرسه شده بود. پونه هم جزو دانش آموزان ممتاز مدرسه بود و وقتی خانم جهانگیری در مورد وضعیت تحصیلی آن دو سوال کرد مدیر مدرسه با خوشحالی پاسخ داد: بسیار عالی! آنها شانس مسلم قبولی در دانشگاه هستند. راحیل در کنار درس و دوستان خوب کم کم زجرهایی را که در یک سال گذشته کشیده بود از یاد می برد تا این که در یک غروب سرد زمستان با یک تلفن همه چیز به هم ریخت و اضطرابهای گذشته چون آتش زیر خاکستر با یک تندباد شعله کشید. خاله مهوش پشت خط تلفن بود و بعد از احوالپرسی نسبتا سردی بی مقدمه رفت سر اصل مطلب و با نهایت بی رحمی سخنانی را بر زبان آورد که تاثیر مخربی بر روحیه راحیل گذاشت. خبر راحیل برای او تکان دهنده بود او کاملا منگ شده بود و احساس می کرد مغزش فلج شده است. حتی اشک هم نمی ریخت و بهت زده نگاه می کرد. گوشی را که گذاشت ساعتی در این حال باقی ماند. تلفن دوباره زنگ زد. اما قدرت نداشت گوشی را بردارد. دهانش بد مزه شده بود. بالاخره زنگ تلفن بعد از چند دقیقه با ناامیدی قطع شد. بعد از طی زمانی که راحیل اصلا نفهمید چقدر بوده زنگ در به صدا درآمد. بزحمت از جا بلند شد و دگمه اف اف را فشرد. پونه که درحال را گشود. بغض راحیل ترکید. پونه با نگرانی به کنار راحیل آمد و درحالی که او را بغل می کرد پرسید: چیه راحیل؟ چرا نگرانی عزیزم؟ چرا حرف نمی زنی؟ راحیل فقط می گریست. پونه حسابی دست و پایش را گم کرده بود بناچار به مادر تلفن زد و ماجرا را تعریف کرد. به اصرار مادر راحیل را بلند کرد و بزحمت به خانه خودشان برد. خانم جهانگیری پشت در منتظر بود. بسرعت در را باز کرد و با کمک پونه راحیل را به داخل خانه بردند. همه دورش را گرفتند. پگاه دوساله که راحیل را بسیار دوست داشت شروع به گریه کرد. آقای جهانگیری بسرعت از اتاقش خارج شد و علت سر و صدا را پرسید. بعد از شنیدن موضوع کنار راحیل نشست و آرام یک لیوان آبب را به او خوراند. راحیل که آرام گرفته بود شروع به شرح اتفاقی که افتاده بود کرد و موضوع تلفن خاله مهوش را بی کم و کاست توضیح داد. همه جا خوردند اما آقای جهانگیری با خونسردی خندید و رو به راحیل کرد و گفت: راحیا جان! این موضوع آن قدرها هم که تو فکر می کنی غم انگیز نیست. دختر گلم! کمی منطقی باش. خانم جهانگیری که در این فرصت توانسته بود خود را کنترل کند ادامه داد: عزیزم این که پدرت تصمیم گرفته مجددا ازدواج کند این قدر که تو می گویی عجیب و باورکردنی نیست. پروین با اعتراض گفت: مامان این چه حرفی است؟ طفلک راحیل! و اشکهای راحیل دوباره سرازیر شدند. اقای جهانگیری دستمالی به دست راحیل داد و چای خود را نوشید و پرسید: خوب دخترم نظرت راجب حرفهای پوران چیست؟ خانم جهانگیری با دست اشاره ای به شوهرش کرد و گفت: من باید بیشتر توضیح بدهم. و رو به راحیل کرد و گفت: دختر عزیزم! این واکنشهای منفی تو به خاطر این است که در فرهنگ ما کلمه نامادری مترادف است با آزار و نامادری به شخصی گفته می شود که می کوشد جایی را به زور اشغال کند در حالی که اصلا این طور نیست. پونه پرخاش کرد و گفت: یعنی اگر کسی به جای مادر وارد خانه شود به او خوش آمد هم بگوئیم؟ مادر ادامه داد: البته. او جای خالی مادر را پر می کند. وقتی مادر نیست کسی باید باشد تا زندگی را اداره کند. بعد رو به راحیل کرد و گفت: البته تا به حال تو کاملا از عهده این مسئولیت برآمده ای اما عزیز من! تو هم باید درس بخوانی. بعلاوه مگر چند سال در کنار پدر می مانی؟ انشاا... ازدواج می کنی و به دنبال زندگی خودت می روی آن وقت یک مرد تنها می ماند و یک زندگی سخت و عذاب آور. آقای جهانگیری در تکمیل صحبت های همسرش افزود: دخترم جای مادر تو همیشه در قلب پدرت محفوظ است و او مثل تو به مادرت علاقه داشته و دارد. ازدواج مجدد تنها یک راه حل است برای گریز از مشکلات زندگی. راحیل پرسید: پس چرا همه می گویند نامادری؟ خانم جهانگیری گفت: این کلمه را فراموش کن. شاید او برای تو دوست خوبی باشد و حتی مادری خوب. البته هیچ کس مادر نمی شود.، اما جندان هم بد نیست. مسئولیت تو کمتر می شود و بهتر به درسهایت می رسی. پس بچه نشو و این مساله را بزرگ نکن. کمی درباره آن فکر کن. اگر خواستی ما با پدرت صحبت می کنیم تا او منصرف شود. اطمینان داشته باش که نظر تو برای پدرت مهم است و اگر تو نوخاهی هیچ اتفاقی نمی افتد. با این صحبتها راحیل کم کم آرام گرفت . نگاه حق شناسانه ای به آنها کرد و نفسی یه آسودگی کشید. وقتی آنها را ترک می کرد همه آرامش را در نگاهش خواندند و مادر درجواب پونه که پرسید: به نظر شما چطور می شود؟ پاسخ داد: من مطمئنم که راحیل تصمیم عاقلانه ای می گیرد. راحیل تا شب فرصت داشت فکر کند. وقتی خواب به سراغش آمد تصمیم نهایی را گرفته بود و کاملا آماده بود تا از پیشنهاد پدر استقبال کند. آخرین جملات خانم جهانگیری در گوشش زنگ می زد،(( بدون نظر تو هیچ اتفاقی نمی افتد)) و آرام خوابید. آقای نفیسی تردید داشت که تنها دخترش با موضوع ازدواج او چگونه برخورد می کند. آقای صداقتیان او را تشویق کرده بود و حالا بشدت پشیمان بود که چرا قبول کرده است. از افسردگی دوباره راحیل می ترسید و می دانست که این بار راحیل درد بی مادری را شدیدتر از گذشته حس خواهد کرد. البته از اول هم شرط اصلی را موافقت راحیل اعلام کرده بود. تصمیم گرفت اول موضوع را با رامین و نادر مطرح کند تا شاید آنها راه چاره ای پیش پایش بگذارند و بارش را سبکتر کنند. بی میل نبود که آنها مخالفت کنند و قضیه همین جا تمام شود. گوشی را برداشت و شماره رامین را گرفت. دلش شور می زد. او همیشه رامین را منطقی تر از نادر می دانست. پس از مقدمه چینی با احتیاط موضوع را مطرح کرد. رامین لحظه ای مکث کرد. این لحظه برای پدر همانند قرنی گذشت بعد با صدایی آرام گفت: پدر من و نادر موضوع را می دانستیم. ما حرفی نداریم اما تصمیم نهایی را راحیل باید بگیرد. اگر او راضی باشد ما هم راضی هستیم. آقای نفیسی با تعجب پرسید: شما از کجا می دانستید؟ رامین با خنده کوتاهی پاسخ داد: فرقی نمی کند. در هر صورت نظر ما نظر راحیل است. نیمی از مشکل آقای نفیسی حل شد. حالا باید راحیل را در جریان می گذاشت اما خوب می دانست که موضوع راحیل با رامین و نادر زمین تا آسمون فرق می کند. یک هفته از گفتگوی راحیل با خانواده جهانگیری می گذشت. او هیجان و سردرگمی پدر را خوب احساس میکرد اما به سفارش آقا و خان جهانگیری از مطرح کردن موضوع خودداری کرد تا پدر هر زمان که صلاح بداند موضوع را مطرح کند. شب دیر وقت بود که پدر به خانه آمد. راحیل احساس کرد امشب قفل دهان پدر گشوده می شود. کمی دچار تشویش شد اما سعی کرد بر خود مسلط باشد. سر میز شام پدر ساکت بود. بعد از شام راحیل با استکان چای نزد او آمد. او در ظاهر روزنامه می خواند اما حواسش جای دیگری بود. این موضوع را راحیل وقتی فهمید که او را چند بار صدا زد. دل را به دریا زد و آرام آرام در حالی که به راحیل چشم دوخته بود صحبت را آغاز کرد و در آخر تاکید کرد که حرف آخر حرف ؤاحیل است. راحیل در میان بهت و حیرت پدر با خونسردی موافقت خود را اعلام و ماجرایی را که هفته پیش اتفاق افتاده بود تمام و کمال برای پدر تعریف کرد و باعث شد که پدر خود را مدیون این خانواده عاقل و فهیم بداند اما از این که مهوش موضوع را می دانست تعجب کرد. اکنون مسلم شده بود که رامین ونادر هم از طریق او مطلع شده اند. آقای نفیسی از داشتن چنین فرزندان عاقلی که در مقابل بحرانی ترین مسائل صبر پیشه کرده بودند به خود بالید. از راحیل پرسید: به نظر تو خاله مهوش از کجا موضوع را فهمیده؟ راحیل او را به حیرت انداخت و گفت: پدر مثل اینکه فراموش کرده اید آقای صداقتیان وکیل او نیز هست. پدر تصمیم گرفت در این مورد از آقای صداقتیان توضیح بخواهد. فردا عصر راحیل منتظر پدر بود. به خواهش آنها خانم جهانگیری هم همراهشان بود تا کسی را که معرفی شده بود ببینند و فرد مناسبی را پیدا کنند اما آن فرد مورد پسند واقع نشد. طی دو هفته موارد مختلفی بررسی شدند و سرانجام یکی از همکاران سابق خانم جهانگیری که اکنون بازنشسته شده بود به دل راحیل نشست. او با دلی گرفته و لبی پر خنده موافقت خود را اعلام کرد و پدر که سمیرا را از هر حیث مناسب می دید نفس آوسده ای کشید. پایان فصل دوم
پاسخ : رمان راحیل فصل سوم (قسمت اول) را حیل ورود سمیرا به منزل را به فال نیک گرفت. او خانمی 45 ساله و نسبتا قد بلند بود که نگاه مهربانی داشت. وسایل بسیار اندک و تعدادی کتاب همراهش بود و در اتاق کنار اتاق راحیل جای گرفت. اتاق مادر همچنان دست نخورده بود و راحیل گاهی که بسیار دل تنگ می شد به آنجا می رفت و ساعتها می گریست. روز ورود سمیرا با میهمانی کوچکی همراه بود. خانواده جهانگیری و آقای صداقتیان تنها میهمانان آن بودند. راحیل با دلی شکسته از نبود مادر و لبی پر از خنده از شادمانی پدر، از میهمانان پذیرایی می کرد. او هنوز درست با سمیرا صحبت نکرده بود و با کنجکاوی فراوان از او هیچ نمی دانست. خانم جهانگیری که از دور مراقب راحیل بود در دل تحمل او را می ستود. او که احساس می کرد ممکن است صبر این دختر معصوم و داغدیده تمام شود آرام پروین را صدا کرد و از او خواست تا کمی به راحیل کمک کند. پونه و پریسا هم داوطلبانه به کمک راحیل آمدند و آرامشی هر چند موقتی راحیل را در برگرفت. آن شب هر طور بود گذشت. موقع خداحافظی آقای جهانگیری دستی به پشت راحیل زد و در گوشش گفت: راحیل جان دخترم! سمیرا زن خوب و دلشکسته ای است. بدون تردید او را دوست خواهی داشت. همه که رفتند راحیل به اتاق مادر پناه برد و تا صبح گریست. با وجود موافقت هنوز هم پذیرفتن سمیرا برایش سخت بود. آقای نفیسی که از گریه های راحیل پریشان شده بود چند بار خواست به سراغش برود اما سمیرا مانع شد و گفت: او باید با خودش کنار بیاید. این تنهایی برایش مفید است. خوب می دانم که حضور من چقدر باعث رنجش راحیل شده است. پدر به علامت مخالفت سر تکان داد و گفت: اما خودش موافقت کرد. و سمیرا خندید و گفت: باید بیشتر به او فرصت داد، فقط فرصت. صبح روز بعد پدر و سمیرا سر میز صبحانه بودند که پدر راحیل را صدا زد. چشمان خسته و پف کرده راحیل دل سمیرا را لرزاند. او خوب حال دختر جوان را درک می کرد. با مهربانی صندلی را از پشت میز بیرون کشید و راحیل با بی میلی نشست. اشتهایی به خوردن صبحانه نداشت اما به خاطر پدر کمی صبحانه خورد و با تشکری مختصر از سر میز فرار کرد. سمیرا لبخندی زد و با یک لیوان شیر آرام به طرف اتاق راحیل رفت. در اتاق نیمه باز بود و را حیل پشت در لباس می پوشید. سمیرا ضربه ای به در زد و منتظر شد. راحیل با تردید نگاهی به پشت سرش کرد و با تعجب گفت: بفرمائید. سمیرا لیوان شیر را به طرف راحیل دراز کرد و گفت: صبحانه که نخوردی شیر بخور که ضعف نکنی. زنگ آخر که خورد پونه کش و قوسی به بدن خود داد و از راحیل پرسید: چرا کسلی؟ اصلا حواست به درس نبود. راحیل جواب داد: نه خوبم. پونه پرسید: پس چرا بلند نمی شوی؟ نکنه خیال داری همین جا بمانی؟ راحیل بدون هیچ حرفی دنبال پونه راه افتاد و با هم به طرف خانه حرکت کردند. راحیل که میل نداشت به خانه بازگردد به دنبال تعارف پونه به طرف خانه آنها رفت. خانم جهانگیری که حال او را درک می کرد چیزی نگفت و مشغول چیدن میز ناهار شد. بعد از ناهار با سوالاتی که راحیل از خانم جهانگیری کرد متوجه شد که سمیرا تنها یک برادر دارد که با خانواده اش در استرالیا زندگی می کند و خانواده اش هم در یک حادثه رانندگی جان سپرده اند و سمیرا بعد از یک دوره طولانی بیماری بتازگی به زندگی عادی بازگشته است. ساعت حدود شش عصر بود که زنگ در به صدا در آمد. سمیرا نگران پشت در بود. خانم جهانگیری تعارف کرد که وارد خانه شود اما سمیرا قبول نکرد و بعد از آگاهی از حضور راحیل به خانه برگشت. راحیل باور نمی کرد او نگران شده باشد و احساس ندامت می کرد. وقتی به خانه بازگشت و چشمش به میز ناهار افتاد که هنوز دست نخورده باقی مانده بود از خجالت آب شد. ******** روزها آرام می گذشتند. زندگی راحیل منظم شده بود و او بهتر درس می خواند. رفتار سمیرا کم کم دل او را نرم می کرد بطوری که از حضور او در خانه لذت می برد. سمیرا بسیار با سلیقه بود و خانه رفته رفته به صورتی در می آمد که راحیل هر بار که از مدرسه به خانه می آمد حضور مادر را احساس می کرد. البته گاهی صحنه های ناخوشایندی پیش میی آمد که معمولا با سکوت سمیرا بسرعت پایان می یافت. یکی از این برخوردها که باعث شد راحیل در رفتار خود تجدید نظر کلی کند، روزی بود که سمیرا مشغول نظافت اتاقها بود و در اتاق مادر پیراهنی یافته که فکر کرد از روی آن برای راحیل پیراهنی بدوزد. پس بدون درنگ آن را برداشت و به طرف راحیل آمد که مشغول درس خواندن بود. هنوز کلامی صحبت نکرده بود که چشم راحیل به پیراهن افتاد و با عصبانیت آن را از دست سمیرا بیرون کشید و پرخاش کرد و گفت: چرا به این پیراهن دست زدی؟ چرا به اتاق مادر رفتی؟ سمیرا بهت زده نگاهش کرد. از دست خودش ناراحت و نگران راحیل بود. ترجیح داد سکوت کند و برای این که اوضاع بدتر نشود آنجا را ترک کرد و به اتاق خودش رفت. راحیل که به خود آمده بود آرام پیراهن را به جایش برگرداند و به بررسی رفتارش پرداخت و در آخر بزحمت رفتار خود را توجیح کرد. شب سر میز شام مراقب سمیرا بود. اما هیچ مورد قابل تاملی در رفتارش نبود. با نگاهی به پدر متوجه شد که سمیرا چیزی به پدر نگفته است. شام را با اشتها خورد و در آشپزخانه به سمیرا ملحق شد و شرمنده از او عذر خواهی کرد. سمیرا با ملایمت او را در آ؛وش گرفت و صورتش را بوسید. این اتفاق باعث شد که راحیل بطور کلی در رفتارش تجدید نظر کند. سمیرا بسرعت به زندگی جدید عادت می کرد. میز ناهار را می چید و بی اختیار چشمش به در بود تا راحیل از در وارد شود. او تمام تلاشش را می کرد تا راحیل در آرامش درس بخواند زیرا می دانست که آن سال برای دتر جوان سال سرنوشت سازی است. پدر و خانم و آقای جهانگیری هم آماده بودند تا به راحیل و پونه کمک کنند. همه تلاش می کردند تا پونه و راحیل در آرامش درس بخوانند حتی رامین و نادر سفرشان را به بعد از برگزاری کنکور موکول کردند تا راحیل فرصتها را از دست ندهد. این مساله باعث شد آمدن آنها با آمدن نیما مصادف شود. این موضوع را پروین برای پونه و راحیل گفت و در آخر اضافه کرد: می دانی راحیل جان! خوشحالی من بیشتر از این بابت است که نیما برای همیشه بازمی گردد. نمی دانی مادر چقدر آرزو دارد عروسی او را ببیند. دو سه نفر را هم انتخاب کرده ایم. راحیل پاسخ داد: بدون شک یکی از آنها را می پسندد. وقتی هر دو سرشان را داخل کتابها فرو کردند پروین با خداحافظی کوتاهی آنها را ترک کرد. پونه در حالی که قیافه خنده داری به خود گرفته بود گفت: چه پرچانه. و هردو زدند زیر خنده. کم کم عید نزدیک می شد پونه و راحیل بقدری مشغول بودند که اصلا متوجه تحویل سال نو نشدند. خانواده جهانگیری هفته اول عید را برای دیدن اقوام جهانگیری به اصفهان رفتند و پونه در کنار خانواده نفیسی ماند. آقای نفیسی هم برای کاری به سفر رفته بود اما سمیرا در کنار بچه ها ماند و سعی کرد با فراهم کردن محیطی آرام شرایط ایده آلی برای بچه ها فراهم کند. سمیرا گاهی شبها تا دیر وقت کنارشان می نشست و خود را با مطالعه سرگرم می کرد تا خوابشان نبرد. هر وقت هم که خسته می شدند با چای و قهوه از آنها پذیرایی می کرد. در بعضی موارد هم که می توانست به آنها کمک می کرد تا اشکالاتشان را رفع کند. روزهای اول سال یکی بعد از دیگری می گذشتند و این دو دوست هر روز را بهتر از دیروز می دیدند و این پیشرفت را مرهون زحمات شبانه روزی سمیرا می دانستند. آخرین روز تعطیلات را به گردش رفتند و قبل از غروب با خرید مایحتاج روزانه به خانه بازگشتند تا مقدمات پذیرایی ازخانواده جهانگیری را فراهم کنند. تعطیلات تمام شده بود و آنها آخر شب به تهران بازمی گشتند. شب بسیار خوبی بود بخصوص برای پونه که حسابی دلش برای پدر و مادر تنگ شده بود. بعد از شام پشت میز آشپزخانه گفتگوی بسیار هیجان انگیزی در جریان بود. سمیرا از نگرانیش در مورد کنکور می گفت و خانم جهانگیری سرسختانه به دفاع از بچه ها داد سخن می داد که انها بسیار خوب درس خوانده اند و حتما قبول می شوند. البته سمیرا بیشتر از این می ترسید که راحیل صدمه بخورد اما خانم جهانگیری اطمینان داشت که خدا آنها را یاری خواهد کرد و در دل به این همه احساس و مسئولیت آفرین گفت و آرزو کرد که ای کاش راحیل این صحبت ها را می شنید. او اصلا متوجه نشد را حیل از ساعتی پیش پشت در آشپزخانه گوش ایستاده بود. یک هفته پر کار دیگر هم گذشت. در طول این هفته آقای نفیسی از سفر هند بازگشت و ره آورد سفر دو ساری بسیار زیبا بود که تحسین دو دختر جوان را برانگیخت. بعد از بازگشت پدر راحیل به همراه او برای سال مادر به بهشت زهرا رفتند. ********* خانم جهانگیری و سمیرا پشت در حوزه امتحانی با نگرانی انتظار می کشیدند. آنها به رغم اصرار پونه و راحیل که از آنها خواسته بودند به خانه بازگردند همانجا منتظر ایستادند. چهره خندان پونه و راحیل از بین خیل عظیم شرکت کنددگان آنها را به طرفشان کشاند. سمیرا بی اختیار هر دو را در آغوش کشید و با محبت صورتشان را بوسید و چشمان را حیل از یادمادر دوباره پر از اشک شد. پونه که متوجه قضیه شده بود با این پیشنهاد که بهتر است بستنی بخوریم همه را به طرف بستنی فروشی کشاند. تا عالام نتایج کارهای زیادی باید انجام می شدند. باغچه خانه مدتها غریب مانده بود و راحیل تصمیم داشت در آستانه شروع فصل پاییز آن را گلکاری کند. در ضمن قرار شد که با یک برنامه فشرده کمی شیرینی پزی و آشپزی یاد بگیرند تا به قول پروین کمی هنرمند شوند. البته به همه این برنامه ها آمدن مسافران دو خانواده هم اضافه می شد که کلی از وقتشان را پر می کرد. نیما برای همیشه باز می گشت و رامین و نادر برای تعطیلات. کارها بسرعت پیش می رفتند. راحیل با کمک پونه و سمیرا باغچه خانه شان را گلکاری کرد و بعد با پیشنهاد آقای جهانگیری باغچه آنها هم گلکاری شد. در طی این روزها راحیل و سمیرا به هم نزدیکتر شدند. راحیل هر روز بیشتر از روز پیش در کنار سمیرا احساس امنیت می کرد. در عوض وجود این دختر شلوغ و پر سر و صدا که گاهی آقای نفیسی را کلافه می کرد برای سمیرا منبع آرامش بود. چند روز به اعلام نتایج مانده بود که همه آماده شدند تا از عزیزانشان استقبال کنند. رامین و نادر ساعت دوازده شب می رسیدند اما پرواز نیما مشخص نبود و احتمالا فردا شب به تهران می رسید. فرودگاه شلوغ بود و با سکوت نیمه شب خیابان هیچ تناسبی نداشت. خانواده جهانگیری به اصرار همراهشان شده بودند تا از پسرای آقای نفیسی استقبال کنند. حدود ساعت دوازده شب بود که تابلو بزرگ فرودگاه در مقابل چشمان مشتاق حاضرین نشان داد پرواز فرانکفورت به زمین نشست. راحیل با هیجان دسته گل را در دست می فشرد و مشتاق میان مسافران به دنبال برادرانش می گشت. بی تابی آقای نفیسی از چشم سمیرا دور نماند. او برق خوشحالی را در چشمان پدر و دختر می دید و از این همه هیجان قلبش می تپید. اما نگران بود. از اولین برخورد با آنها می هراسید و افکار متفاوتی در ذهنش نقش می بست. نگاهش را به اطراف چرخاند تا روی صورت خانم جهانگیری ثابت شد. اضطراب از صورتش هویدا بود. خانم جهانگیری به طرفش آمد و با لبخندی دستش را گرفت و صمیمانه پرسید: سمیرا نگرانی؟ سمیرا سری تکان داد و گفت: پوران می ترسم. هنوز کلمات بعدی از دهانش خارج نشده بود که فریاد شادی راحیل نگاه همه را به سویی کشاند که او با انگشت نشان می داد. دو جوان چمدان به دست به طرف آنها می آمدند. راحیل از شادی اشک به چشم آورده بود. حالا می فهمید که چقدر دلش برای رامین و نادر تنگ شده اشت و برای رامین بیشتر از نادر. کمی که نزدیکتر آمدند با خنده به طرف سمیرا برگشت و گفت: آمدند، آمدند. سمیرا نگاهی دقیق تر به آنها کرد و وقتی نزدیکتر شدند از شباهت رامین به آقای نفیسی غرق تعجب شد. نادر هم شباهت کمی به راحیل داشت. پوستی سفید و چشمانی مشکی صورتی جذاب به او می بخشید اما رامین چیز دیگری بود. سمیرا از تصور جوانی های شوهرش برای اولین بار به همسر اول او حسادت کرد. صورت مردانه و پوست گندمگون و چشمان قهوه ای خوش حالت بینی و دهانی خوش ترکیب و هیکل ورزیده رامین که درست هم قد آقای نفیسی بود می توانست ساعتها فکر هر دختر جوان مشکل پسندی را به خود مشغول کند. سمیرا غرق افکار خود بود که با صدای گرم شوهر ش که می پرسید(( سمیرا حواست کجاست؟)) به خود آمد و متوجه رامین ونادر شد که حالا برایشان دست تکان می دادند حالا فاصله بین آنها فقط یک دیوار شیشه ای بود که لحظه ای بعد از میان برداشته می شد. دو برادر بعد از گذشتن از جمعیت مستقیما به طرف پدر رفتند و صمیمانه او را در آغوش گرفتند. بعد نوبت راحیل بود که از شدت هیجان دسته گل را فراموش کرده بود. در برخورد با سمیرا هر دو تقریبا ست و پایشان را گم کرده بودند اما لبخند صمیمانه سمیرا بسرعت جو دوستانه ای ایجاد کرد. حالا نوبت خانواده جهانگیری بود. آقا و خانم جهانگیری پروین و امیر آقا و پریسا و آخر از همه پونه که پگاه را در آغوش داشت معرفی شدند. پدر دستی به پشت او زد و گفت: دختر گلم پونه. بهترین دوست راحیل است. نادر و رامین به او لبخند زدند. پونه در آخرین لحظه متوجه نگاه دقیق رامین شد که با وسواس او را می نگریست. پونه برای فرار از این لحظه نفس گیر پگاه را زمین گذاشت. رامین کنار پگاه نشست و گفت: اسم شما چیه خانم کوچولو؟ نادر هم کنارش نشست و پگاه را در آغوش کشید و گفت: بچه را اذیت نکن. در کمال ناباوری پگاه خود را در آغوش رامین انداخت و او را محکم بغل کرد و گفت: پگاه. همه با تعجب به این حرکت چشم دوختند. لحطاتی بعد در مسیر بازگشت پونه و راحیل و پروین به همراه رامین و نادر سوار ماشین آقای نفیسی شدند. بقیه هم با ماشین آقای جهانگیری به خانه برگشتند. این فرصت خوبی برای سمیرا بود که بچه ها را ارزیابی کند. آقای جهانگیری با لحن صمیمانه ای شروع به صحبت کرد: رامین و نادر بسیار مهربان به نظر می رسند. این طور نیست؟ پوران جواب داد: رامین شباهت عجیبی به آقای نفیسی دارد و درست هم قد اوست. اما نادر خیلی قد بلند و ترکه ای است. با توجه به عکسهایی که در خانه آنها دیدیم به مادرش بیشتر شباهت دارد درست مثل راحیل.
پاسخ : رمان راحیل سمیرا سرش را تکان داد و گفت: درسته اما راحیل زیبایی هایی را هم از پدر به ارث برده و هم از مادر. البته نادر هم جوان جذابی است اما رامین انگار جوانی آقای نفیسی است. آقای جهانگیری با مهربانی گفت: سمیرا امیدوارم نگرانیت رفع شده باشد. سمیرا با لبخند جواب داد: تا حدودی. کم کم به مقصد رسیدند. موقع پیاده شدن پونه که از ترس نگاه کنجکاو رامین دائما خود را با راحیل مشغول کرده بود تکانی به خود داد تا پیاده شود که ناگهان کیف دستیش باز شد و تمام لوازمش ریخت کف ماشین. دستپاچه شد. راحیل به کمکش آمد و بسرعت آنچه را که می توانستند در تاریکی شب بینند جمع آوری کردند. در آخرین لحظه رامین در حالی که شی سیاهی دستش بود پونه را مخاطب قرار داد و گفت: این مال شماست. پونه بی خیال برگشت و در حین تشکر نگاهی به رامین کرد و نفسش بند آمد. آن نگاه دقیق تر از قبل تکرار شده بود. در خانه نفیسی هیچ کس خیال نداشت بخوابد. همه دور هم جمع شده بودند و صحبت حسابی گل انداخته بود اما بالاخره خستگی بر آنها چیره شده و بقیه صحبتها برای فردا صبح ماند. سر میز صبحانه همه دور هم نشسته بودند که سمیرا با سینی چای وارد شد. نادر و رامین و آخر از همه راحیل به احترام او از جا برخاستند. رامین سینی چای را از دست او گرفت و تشکر کرد. سمیرا آرام پشت میز نشست و کمی صبحانه خودرد. او هنوز خود را غریبه احساس می کرد. تصمیم گرفت جمع را ترک کند که نادر پرسید: پیش ما نمی مانید؟ با شرمندگی جواب داد: شما مدتهاست یکدیگر را ندیده اید. من مزاحمتان نمی شوم. همه گفتند: چه مزاحمتی؟ رامین همین طور که از سر میز بر می خاست گفت: صبحانه بسیار خوبی بود. ممکن است به من کمک کنید تا چمدانم را باز کنم؟ البته اگر زحمتی نیست. سمیرا به زحمت خود را کنترل کرد. بغضش را فرو خورد و گفت: حتما. و به دنبال رامین روان شد. بعد از باز کردن چمدانها سوغاتیهای سفر تقسیم شدند. در میان آنها پیراهن سبز بسیار زیبایی که جلوه ویژه ای داشت به سمیرا تقدیم شد. جو بسیار دوستانه ای بر خانه حاکم بود. همه در تراس دور هم جمع شده بودند و از هر دری صحبت می کردند. نادر گفت: با چای موافقید؟ سمیرا بلند شد. رامین دست او را گرفت و گفت: چای را راحیل و نادر می آورند. راحیل هم باید تکانی بخورد. شما او را بدعادت کرده اید. و با دست به او اشاره ای کرد و گفت: بلند شو. راحیل با خنده برخاست و گفت: بدجنش! من مجبور بودم درس بخوانم. خودتان را یادتان رفته؟ نادر رو به سمیرا کرد و گفت: ما تمام موفقیت راحیل را مدیون زحمات شما هستیم. پدر ادامه داد: من اصلا فکر نمی کردم راحیل حتی بتواند دیپلم بگیرد اما معاشرت با پونه و خانواده اش و کمک های بی دریغ سمیرا آسوده خاطرم کرد. با شنیدن نام پونه رامین دقیق شد و پرسید: آنها همکلاسند؟ سمیرا که تا حدودی متوجه توجه رامین به پونه شده بود با خنده گفت: همسن و همکلاس، اما با دو روحیه کاملا متفاوت. پونه بسیار آرام و ساکت. و نادر ادامه داد: و راحیل شیطان و وروجک. راحیل با سینی چای وارد شد و گفت: غیبت مرا می کنید؟ همه به خنده گفتند: نه چه غیبتی؟ بعد از صرف ناهار که برای رامین و نادر بسیار خوشایند بود همه مشغول کار شدند. رامین و نادر دوست داشتند به دیدن مادر بروند اما چون برای شام میهمان داشتند برنامه را به آخر هفته موکول کردند و قرار شد همه با هم سر مزار مادر بروند. خانواده جهانگیری به اصرار پدر می آمدند تا شام را کنار هم باشند. طبق خواسته سمیرا باغچه آبیاری شد و با شستن حیاط طراوت بی مانندی خانه را در برگرفت. ماشین پدر به کوچه تبعید شد و حوض پر از آب شد. گلدانهای شمعدانی دور تا دور حوض چیده شدند. رامین و نادر مشغول مرتب کردن بالکن بودند که سمیرا نفس زنان با سماور وارد شد و پشت سرش را حیل با چند قالیچه آمد. نادر نگاهی به آنها کرد و گفت: رستوران سنتی و قصه هزار و یک شب. رامین خندید و جواب داد: تختها را مرتب کن. هوا که تاریک شد خانه آماده پذیرایی از میهمانان بود. دو تخت در بالکن رو به باغچه که با قالی پوشانده شده بودند به همراه سماور در حال جوش که خبر از چای تازه دم می داد، در کنار حیاط با صفا فضای با شکوهی را پدید آورده بود که بوی غذاهای سمیرا آن را تکمیل می کرد. نادر و رامین که از گرسنگی کلافه شده بودند گاهی ناخنکی به غذاها می زدند و جیغ و داد راحیل و خنده سمیرا همراهیشان می کرد. تمام نگذانیهای سمیرا تمام شده بود و با خیال راحت منتظر پوران بود تا همه چیز را برایش تعریف کند. او پیراهن سوغاتی اش را پوشیده بود و کنار بچه ها منتظر میهمانان بود. راحیل مرتب این طرف و آن طرف می رفت و سر و صدا می کرد. رامین او را صدا کرد و پرسید: راحیل! پس چرا نیامدند؟ سمیرا نگاهی به ساعتش کرد و گفت: هنوز دیر نشده. رامین بی مقدمه پرسید: راحیل! دوست جدیدت منظورم پونه است تصمیم دارد در ایران درس بخواند؟ راحیل بی خیال کنار تخت نشسته بود و پاهایش را تاب می داد و پاسخ داد: بله هردو تصمیم داریم شیمی بخوانیم. سمیرا که متوجه کنجکاوی رامین شده بود با لحن بخصوصی ادامه داد: پونه بسیار باوقار و دوست داشتنی است. به نظر من راحیل باید به دوستی با او افتخار کند. نادر با خنده گفت: او چطور؟ شلیک خنده همه به هوا برخاست. راحیل بهت زده گفت: منظورت چیه نادر؟ و به حالت قهر کنار پدر نشست. رامین گفت: بدون شک اگر دوستت بداند تو اینقدر لوسی هرگز به تو افتخار نمی کند. پدردست نوازشی به سر راحیل کشید و گفت: آهای حواستونو جمع کنید. دیگه نبینم دختر منو اذیت کنید. نادر تعظیمی کرد و گفت: اطاعت پدر جان. و همه به صدای بلند خندیدند. رامین به کنار باغچه آمد و در فکر فرو رفت. سمیرا پونه را بطور کامل معرفی کرده بود و نیاز به سوال نبود. با خود گفت(( پونه براستی دوست داشتنی و با وقار است.)) خوشحال شد که دوباره او را می بیند. تصمیم گرفت از فرصتی که دارد استفاده کند و در طول اقامتش پونه را بهتر بشناسد. احساس عجیبی داشت که برایش بیگانه بود. او بیست و شش سال داشت و تا به حال رابطه با هیچ دختری غیر از راحیل را تجربه نکرده بود و حالا مایل بود با پونه از نزدیک آشنا شود. در افکار خود غرق بود که صدای زنگ او را به خود آورد. بی اختیار به طرف در دوید و با هیجان در را گشود. خانم جهانگیری با یک دسته گل پشت در بود. در حین سلام و احوالپرسی رامین به دنبال پونه گشت اما هرچه بیشتر گشت کمتر یافت. پگاه را در آغوش کشید و به طرف بالکن رفت. صدای راحیل میخکوبش کرد که با صدای بلند پرسید: پونه کجاست؟ دلش می خواست به خاطر این سوال صورت خواهر را غرق بوسه کند. زیاد منتظر جواب نشد. آقای جهانگیری با لحن مخصوصی گفت: الان با یک سورپریز میاد. راحیل که قانع نشده بود با دلخوری به داخل ساختمان رفت و تصمیم گرفت حساب این دوست بدقول را برسد. سمیرا سینی چای را که گرداند به طرف رامین رفت که کنار تخت نشسته بود و با لبخن گفت: بفرمائید. رامین تشکر کرد و یک استکان چای برداشت. سمیرا آرام پرسید: منتظری؟ ناباورانه نگاهی به سمیرا کرد . از نگاه بی ریا و پر محبت او احساس آرامش کرد لبخندی زد و گفت: دعا کنید زیاد منتظر نمانم. با شنیدن صدای زنگ راحیل با عجله به طرف در دوید. می خواست حسابش را با پونه تسویه کند. از نظر او غیبت تا آن موقع شب هیچ دلیل قابل قبولی نمی توانست داشته باشد. در را که باز کرد با عصبانیت گفت: حالا وقت اومدنه پونه خانم؟ می گفتی گوسفندی چیزی برایت بکشیم بی معرفت. مشغول سخنرانی بود که چشمش به مرد جوانی افتاد که با چشمانی گرد شده از حیرت او را می نگریست. با بیچارگی معذرت خوایت و خود را کنار کشید و پرسید: ببخشید شما؟ صدای بسیار گیرا و خوش آهنگ او را شنید: نیما هستم. نیما جهانگیری و فکر می کنم در تاخیر پونه من ا زهمه بیشتر مقصرم چون پونه ثبر کرد تا من آماده شوم. به هر حال متاسفم. راحیل خودش را نمی بخشید. نیما وارد شد و پونه پشت سرش به داخل خانه سرک کشید. راحیل چنان نگاهش کرد که مجبور به عذرخواهی شد و با عجله گفت: راحیل! برادرم نیما. نیما به طرف راحیل برگشت و لبخندی زد و گفت: خوشوقتم. راحیل با شرمندگی دوباره معذرت خواست و هر دو را به طرف بالکن هدایت کرد. مراسم معارفه که تمام شد آقای جهانگیری گفت: نیما ساعت هفت شب آمد. ما خبر نداشتیم. از فرودگاه زنگ زد و امیر آقا زحمت کشید و او را به خانه آورد. جو بسیار صمیمانه ای بود. نادر و رامین و نیما گرم صحبت بودند و خانمها در آشپزخانه مشغول فراهم کردن وسایل شام. امیر آقا و آقای نفیسی شطرنج بازی می کردند و آقای جهانگیری با پریسا و پگاه مشغول قدم زدن بود. سفره که پهن شد سمیرا و خانم جهانگیری مشغول کشیدن غذا شدند. در حین کار سمیرا رو به او کرد و گفت: پوران! حق با تو بود. من در مورد بچه ها زود قضاوت کردم. آنها بسیار با محبتند. و پوران با مهربانی خندید. بعد از شام فرصت داشتند تا از اوقات خود لذت ببرند. سمیرا و خانم جهانگیری با لیوان چای کنار باغچه نشستند. پروین و امیر آقا به کتابخانه رفتند. رامین و پگاه کنار تاب سرگرم بودند و پونه و راحیل کنار حوض مشغول جمع آوری میوه هایی بودند که برای خنک شدند به آب سپرده شده بودند. نادر هم از نیما دعوت کرد تا کمی در حیاط قدم بزنند. هردو شانه به شانه حیاط را گشتند تا به رامین رسیدند. نیما تقریبا هم قد رامین بود و نادر چند سانتی از آنها بلندتر. نیما با خنده به رامین گفت: خسته نباشی. پریسا با پرخاش گفت: مرا اصلا سوار تاب نمی کند. نادر پگاه را پیاده کرد و پریسا را روی تاب نشاند و گفت: رامین حواست کجاست؟ این قدر بچه را تاب داده ای که به گریه افتاده. رامین خندید و همراه آنها شد. او خوب می دانست که اصلا حواسش به تاب نبوده است. در تمام لحظاتی که پونه به همراه راحیل تلاش می کرد میوه ها را دانه دانه از آب جمع کند چشم رامین به او بود. صورت جذاب و رفتار با وقار پونه به دلش می نشست. پونه هم در افکار متضاد خود غرق بود.موقع احوالپرسی رامین با لبخند از او گله کرده بود که چرا دیر آمده است و در طول شام و بعد از آن نگاه های موشکافانه رامین را هر لحظه احساس می کرد در این افکار بود که آخرین سیبی که از آب گرفت از دستش افتاد. رامین که تازه لب حوض رسیده بود سیب را برداشت و گاز محکمی به آن زد و گفت: این هم قسمت من بود. نیما و نادر با خنده هر کدام یک میوه از داخل سبد که دست راحیل بود برداشتند و کنار حوض نشستند. راحیل از پونه پرسید: حواست کجاست؟ می دانی چند بار صدات کردم. نیما که صدای گفتگوی آنها را شنیده بود به جا پونه گفت: زیبایی حیاط و باغچه مسحورش کرده. این گلکاریها واقعا انسان را مبهوت می کند. راحیل سرش را بلند کرد و لبخند مهربانی به روی نیما پاشید و آرام تشکر کرد. به نظرش آمد نگاه نیما چقدر عجیب است. با صدای سمیرا به خود آمد و با سبد میوه به طرف تراس رفت. در طول بقیه مهمانی به نگاه نیما فک رکرد اما چیزی سر در نیاورد. هربار هم به صورت او نگاه کرد چیزی ندید با خود گفت(( کم کم دارم خیال پرداز می شوم.)) نیما هم به راحیل فکر می کرد. لبخند معصومانه راحیل و نگاه صاف و بی غلو غش او دختری با شور و نشاط جوانی را برایش تداعی می کرد که هیج غمی در دنیا ندارد. دختر شلوغ و پر سر و صدایی که نازپرورده پدر و مادر است. از نظر او سمیرا راحیل را بیش از اندازه لوس می کرد. تصمیم گرفت او را بهتر بشناسد و بداند چرا خانواده اش این قدر اصرار داشتند که با وجودی که از راه رسیده بود برای آشنایی با این خانواده و بخصوص راحیل حتما در میهمانی شرکت کند. ارتباط صمیمانه پونه و راحیل سوال بزرگی در ذهن نیما بوجود آورده بود. پونه آرام و این دختر شلوع چگونه با هم ارتباط برقرار کرده بودند؟ البته از نظر او آنها خانواده بسیار محترمی بودند اما این دلایل برایش کافی نبودند. آرام به طرف راحیل رفت و پگاه را که بغل او بود صدا زد: پگاه جان! بیا بغل دایی. پگاه بغض کرد و راحیل را محکم بغل کرد. پروین خندید و گفت: نیما جان! بچه تقصیر ندارد. تو را درست نمی شناسد. نیما با تعجب گفت: اما او راحت بغل رامین می رود در حالی که اور ا هم درست نمی شناسد. آقای نفیسی خندید و گفت: همه بچه ها رامین را دوست دارند. او هم عاشق بچه هاست. راحیل پگاه را به نیما سپرد و با صدای بلند اضافه کرد: رامین قرار است بعد از بازگشت یک مهد کودک باز کند. رامین با عصبانیت یک سیب به طرف راحیل انداخت و همگی خندیدند. در یک لحظه در میان خنده چشم راحیل به نیما افتاد که همراه بقیه می خندید. به نظرش رسید نگاه عجیب نیما دوباره تکرار شد. به طرف او برگشت و از نگاه او لرزید. این بار اشتباه نکرده بود. این نگاه برایش تازگی داشت. بعد از این شوخی خانم جهانگیری برای همه چای ریخت. سمیرا لیوان چای را که سر کشید چشمش به رامین افتادکه در خود فرو رفته بود. آرام به کنارش رفت و پرسید: چرا کسلی؟ جایت را با من عوض می کنی؟ رامین گفت: ایتجا بهتر است. درست روبرویش نشسته ام. بعد در گوش سمیرا آرام گفت: پونه نامزد دارد؟ سمیرا با کنجکاوی نگاهی به پونه انداخت و گفت: من که چیزی نشنیده ام. چطور چنین فکری کردی؟ رامین به دست چپ خود اشاره کرد. سمیرا دوباره نگاهی به پونه کرد و با خنده گفت: حلقه پوران است. ظرفها را که می شست آن را به پونه داد. خیال رامین راحت شد و نفسی راحت کشید و لیوان چای را ناگهان سر کشید. اما از داغی بیش از حد آن اشکش در آمد. بقدری خوشحال بود که به روی خودش نیاورد. موقع خداحافظی امیر آقا در حالی که پگاه را در آغوش داشت برای پنجشنبه شام از همه قول گرفت و اضافه کرد: احتمالا تا آن موقع نتایج کنکور را هم اعلام کرده اند. نیما با راحیل خداحافظی کرد و گفت: البته تازه امروز شنبه است. و نگاهی به صورت نگران راحیل کرد و گفت: نگران نباشید. از مادر شنیده ام که خوب درس خوانده اید. راستی پنجشنبه دیر نکنید چون بهانه ای هم ندارید. راحیل سرخ شد و گفت: من یک معذرت خواهی به شما بدهکارم. و چنان قیافه مظلومانه ای به خود گرفت که نیما به خنده افتاد. آن شب هر کسی با افکار خودش خوابید. آقای نفیسی شاد از آرامش خانواده سمیرا خوشحال از پذیرفته شدن، نادر درفکر گذراندن تعطیلات، راحیل در فکر دانشگاه و رامین با شادی مضاعف به خاطر برخورد با پونه. رامین با وجود اینکه بندرت با او همکلام شده بود در این چند ساعت شیفته رفتار او شده بود. به یاد سمیرا افتاد و صحبت او رامین را به حیرت واداشت. خوشحال بود که او در بین آنهاست. یاد مادر اشک به چشمش آورد. اگر او بود. پنجشنبه حتما به دیدارش می رفت. سعی کرد این موضوع را فرامشو کند و کم کم به خواب رفت. آن شب دو نفر دیگر هم خوابشان نمی برد. پونه با احساس جدیدی کلنجار می رفت که برایش ناشناخته بود. این احساس به سرعت در تمام وجودش منتشر می شد. نیما هم بی خواب بود. از خودش تعجب می کرد. او که گوشه خلوتش را با کسی تقسیم نمی کرد و حاضر نبود وقتش را صرف میهمانیها کند، اکنون منتظر پنجشنبه بود. خانواده نفیسی بدجوری به دلش نشسته بودند اما او هم کم کم خسته شد و خواب این خواهر و برادر را به شهر طلایی روهایشان برد. *********
پاسخ : رمان راحیل فصل سوم (قسمت دوم) راحیل به چشمانش اطمینان نداشت. روزنامه را سه بار ورق زده بودو هر بار اسم خودش و پونه را دیده بود اما هنوز باور نمی کرد. هر دو در رشته مهندسی شیمی پذیرفته شده بودند. راحیل در تهران و پونه در اصفهان و این برایشان مفهوم جدایی را داشت. سرش را بلند کرد و به سمیرا نگریست که از صبح زود برای گرفتن روزنامه در صف ایستاده بود. چشمانش پر از اشک شد. سمیرا آهسته به او نزدیک شد و گفت: راحیل چرا کسلی؟ برای تو پونه این فرصت خوبی است که خوب درس بخوانید. دوستی ها هرچه کهنه تر باشند با ارزش ترند. این جدایی موقت بسیار کوتاه است. صدای زنگ در صحبت سمیرا را قطع کرد. پونه اشک ریزان پشت در بود. هر دو آن شب تا ساعتها در پارک قدم زدند و با هم پیمان بستند هر روز برای هم نامه بنویسند و هرگز از حال هم بی خبر نمانند. سرانجام خسته و کوفته از هم خداحافظی کردند. فردا برای اعضای دو خانواده روز پر کاری بود. از صبح زود سمکیرا و پوران به خانه پروین رفته بودند تا برای میهمانی شب به او کمک کنند. پروین از قبل می خواست به افتخار نیما این میهمانی را برگزار کند. اما حالا با جشن قبولی پونه و راحیل مصادف شده بود. هرکس ماموریتی داشت. نیما برای تهیه شیرینی رفت. آقای جهانگیری با وجود دلخوری پوران به دانشگاه رفته بود. آقای نفیسی را مامور خریدن میوه کرده بودند امیر آقا و نادر پذیرایی را تزئین کردند و رامین به همراه سمیرا برای تهیه گل به گل فروشی رفت. پروین و خانم جهانگیری هم مشغول آشپزی شدند. پونه و راحیل تمام روز خودشان را در اتاقشان زندانی کرده بودند و از اینکه دیگران اینقدر خوشحالند عصبانی بودند. نزدیک غروب بود که کارها تقریبا تمام شد و آقای جهانگیری خسته از راه رسید. خبر بسیار خوشحال کننده ای داشت که ترجیح داد بعد از شان اعلام کند. راحیل گوشی تلفن را با بی میلی گذاشت. در مقابل اصرار پروین نتوانست مقاومت کند. به سراغ کمد لباس رفت و بلوز و شلواری نارنجی را انتخاب کرد و پوشید. دستی به موهایش کشید و به حیاط رفت دسته ای گل از باغچه چید و از خانه خارج شد. در کوچه به پونه برخورد. هردو با دیدن صورت غم گرفته دیگری لبخند کمرنگی زدند. به در خانه پروین که رسیدند، حالشان کمی بهتر شده بود. پونه زنگ را به صدا در آورد اما کسی جواب نداد. خسته کنار در روی سکو نشست و رو به راحیل گفت: اصلا حوصله ندارم. همه از قبولی خوشحال می شوند اما من ناراحتم. راحیل دستش را به طرف زنگ برد و خنندید و گفت: من امروز به این نتیجه رسیده ام که غصه خوردن بی فایده است. تصمیم گرفته ام با یک جابجایی بیام اصفهان. وقتی که رفتی برایم آگهی جابجایی بزن. پونه با لبخند کمرنگی گفت: پدرت موافقت می کند؟ راحیل گفت: البته اگر من بخواهم حتما موافقت می کند. و دوباره زنگ را فشرد و رو به پونه پرسید: مگر ما دعوت نیستیم؟ پونه که از پیشنهاد آخر راحیل بسیار خوشحال شده بود با خنده برخاست و محکم به در کوفت و گفت: شاید برق قطع باشد. در همین اثنا صدای پا از داخل توجهشان را جلب کرد. کسی با عجله پائین آمد. راحیل گفت: بالاخره یکی در را باز کرد. پاک عصبانی شده بود. در همین لحظه در باز شد. نیما نفس زنان پشت در بود. پونه با سلام بلند بالایی وارد شد و راحیل چپ چپ نگاهش کرد وگفت: شما ظاهرا همیشه تاخیر دارید. نیما با لبخند زیرکانه ای جواب داد: دسته گل را برای عذر خواهی رفتار آن شب تان برای من آورده اید؟ اما از بدشانسی با هم بی حساب شدیم. تا حالا یک به یک. دسته گلتان روی دستتان ماند. راحیل همان طور که با عجله از پله ها بالا می رفت لحظه ای برگشت و گفت: واقعا که! دسته گل را برای پروین چیده ام. در همین حین نگاهش در نگاه نیما گره خورد. او دستها را زیر بغل زده بود و از پاگرد پله ها نگاهش می کرد. دل راحیل لرزید و احساس عجیبی سراسر وجودش را فرا گرفت. نمی دانست چه کند. دست و پایش را حسابی گم کرده بود. برای رهایی از این وضعیت به دنبال پونه دوید و هردو بعد از طی کردن چهار طبقه نفس گیر وارد خانه پروین شدند. همه جا تاریک بود و پر از سکوت. هردو گیج و منگ دم در ورودی آپارتمان متوقف شدند. نیما با عجله دنبالشان آمد. از تغییر روحیه آنها تعجب کرده بود. پونه شب تا صبح گریه کرده بود و طبق گفته سمیرا راحیل هم صبح با پشمان پف کرده سر میز صبحانه حاضر شده و بزور چند لقمه خورده بود و حالا هردو سرحال و خندان بودند. او هیچ وقت سر از کار دخترها در نیاورده بود. به در آپارتمان که رسید طبق قرار قبلی کلید برق را زد و همه جا غرق نور شد. شیری و دسته گل و هدایای روی میز خبر از میهمانی می داد. همه به طرفشان آمدند غیر از افراد خانواده. پدر و مادر امیر آقا هم آن شب میهمان آنها بودند و با مهربانی به دخترها تبریک گفتند. در میان خنده و شادی همه پونه اعلام کرد که او و راحیل تصمیمی گرفته اند که بعد از شام اعلام می کنند. آقای جهانگیری با لبخند مخصوصی رو به پونه گفت: دخترممن هم خبر مهمی دارم. تمام شب را نیما زیر چشمی مراقب راحیل بود و دستپاچگی او را خوب حس می کرد. در اوج شادی سمیرا کادویی را تقدیم راحیل کرد. در یک لحظه چشمان راحیل پر از اشک شد. کسی متوجه نشد. نیما شاهد این قضیه بود. اما از آن سر در نیاورد. در یک فرصت مناسب راحیل برای پونه تعریف کرد کهدرپله ها نیما به او چه گفته و در آخر اضافه کرد که برادرش مرد عجیبی است. کمی هم جدی و ساکت. پونه سر در گوشش گذاشت و گفت: راحیل جان! نیما مردی پر احساس است. اما به سختی می توان متوجه افکار و احساساتش شد. ظاهر او همه را به اشتباه می اندازد. بعد درحالی که دستی به پشت راحیل می زد و گفت: غیبت کافیه. شام سرد می شه بریم. شاید اگر گفتگوی آن شب بین آن دو اتفاق نمی افتاد راحیل هرگز توجهش به نیما جلب نمی شد و همه چیز همان جا تمام می شد. سر میز شام پونه با اجازه از بقیه برخاست و بعد از تشکر از زحمات همه افراد دو خانواده پیشنهاد راحیل مبنی بر انتقال به اصفهان عنوان کرد و تاکید کرد که این مساله با رضایت آقای نفیسی امکان پذیر است. آقای نفیسی با خنده در میان ناباوری بقیه موافقتش را اعلام کرد. رامین که کنار پدر نشسته بود و در سراسر سخنرانی چشم از پونه برنگرفته بود. خیلی جدی گفت: اصلا هر دو بیائید آلمان بهتر است. سمیرا نگاه عمیقی به رامین کرد و گفت: رامین جان! تکلیف دل ما چه می شود با این راه دور؟ رامین آهسته پاسخ داد: پس من چه کنم با این دل بیچاره؟ سمیرا هنوز پاسخی نداده بود که حرف آقای جهانگیری مثل آبی که به صورت دونده خسته ای می پاشند دل راحیل و پونه را پر از طراوت کرد. آقای جهانگیری توانسته بود با تلاش فراوان پونه را به تهران منتقل کند. صدای کف زدن حضار با صدای مادر و سمیرا که به گریه افتادند همراه شد و تا ساعتی اسباب خنده را فراهم کرد. چشمان راحیل به اشک نشست و باز یاد مادرش به دلش پنجه کشید. او می خواست مادر شاهد موفقیتش باشد. اشک راحیل از دیده نیما پنهان نماند اما بازهم از موضوع سر در نیاورد. بعد از شام راحیل و پونه با چای و شیرینی وارد شدند. آقای نفیسی بعد از برداشتن شیرینی به همه قول داد که به خاطرقبولی بچه ها عید همه در ویلای شمال میهمان او باشند و آقای جهانگیری عنوان کرد که ماشین مناسبی برایشان تهیه خواهد کرد تا راحت رفت و آمد کنند. رامین در تمام طول شب دنبال فرصتی بود تا با سمیرا بطور جدی در مورد پونه صحبت کند. اما هرچه سعی کرد نشد. خواست چند کلمه ای با خود پونه صحبت کند. اما هربار که سرش را بلند کرد و به او نگریست پونه بسرعت نگاهش را دزدید. آخر سر خسته شد و به اصرار پگاه به اتاق او رفت. چند دقیقه بعد سایه ای را روی دیوار مقابل دید. حتما پونه بود. با شوق بسیار برگشت و با دیدن نیما که با دو فنجان چای به سمت او می آمد وارفت. ساعت حدود یک بعد از نیمه شب بود که از هم جدا شدند. جمعه برای همه روز پرکاری بود. راحیل کتابهای قدیمی را به کمک نادر جابه جا کرد. سمیرا و رامین کتابخانه را که کاملا به هم ریخته بود. مرتب کردند و آقای نفیسی در رفت و آمد بود و به آنها کمک می کرد. راحیل سرگرم انجام کارها بود اما حواسش جمع نمی شد. نگران فردا بود. بریا راحیل روز اول دانشگاه و ثبت نام روز هیجان انگیزی بود. او می رفت تا دریچه تازه ای به سوی آینده باز کند. رامین هم دلمشغولی خاص خودش را داشت. او به پونه فکر می کرد و برای آینده نقشه می کشید. تصمیم گرفت با سمیرا صحبت کند و با دقت سر صحبت را باز کرد. سمیرا با خنده گفت: خسته شدی؟ رامین جواب داد: خسته که نه، اما این قدر فکر های متفاوت در مغزم رژه می روند که حوصله کار ندارم. موافقید کمی با هم صحبت کنیم؟ سمیرا که از این پیشنهاد غیر منتظره خوشحال شده بود. با لبخندی جواب داد: با کمال میل. چرا که نه؟ بخصوص که من به حل مشکلات جوانان بسیار علاقه مندم. رامین خندید و گفت: بخصوص مشکلات من. این طور نیست؟ بعد از مکثی کوتاه ادامه داد: راستش وجود فردی مثل شما برای من غنیمت است. به این راحیل شلوغ که نمی توان اعتماد کرد. من فکر نمی کنم راحیل یک کلمه حرف را بتواند در دل نگه دارد. با شما راحت می توانم درد دل کنم. راستش بعد ازمامان من از همه تنها تر شدم. شاید باور نکنید اما راحیل و نادر به پدر نزدیکترند تا من. من از وقتی شما را دیدم متوجه شدم که می توانم به شما اعتماد کنم و از این که به من فرصت می دهید تا کمی درد دل کنم از شما ممنونم. سمیرا به طرف رامین برگشت و با دست روی شانه اش زد و گفت: اولا تا آنجا که من خبر دارم پدرت روی تو حساب جداگانه ای باز کرده و بیشتر از دیگران چشمش به توست. ثانیا از این که به من اعتماد کردی ممنونم. گوشهای من همیشه آماده شنیدن و دلم گنجینه اسرار تو و راحیل و نادر است. هردو به حیاط رسیدند. رامین روی باغچه خم شد و یک شاخه گل چید و به طرف سمیرا گرفت و آرام گفت: این گل برای شماست، برای خوبیهایتان، بخصوص محبت هایی که به راحیل کردید. هیچ کدام از ما فکر نمی کردیم راحیل در کنکور قبول شود و همه را مدیون زحمات شمائیم. سمیرا نم اشک را از چشمش پاک کرد و دستش را به طرف شاخه گل را دراز کرد. رامین با خنده گفت: برای شما. کلمات به خاطرش نمی آمدند. به مِن مِن افتاد و خیس عرق شد. سمیرا آرام ادامه داد: سعی می کنم برایت دوست خوبی باشم. باور کن هیچ وقت نخواستم و نمی خواهم یاد و خاطره مادرتا از خانه پاک شود. من همیشه به او احترام می گذارم. امیدوارم حرفم را باور کنید. هردو کنار حوض نشستند. آرامش بی سابقه ای وجود سمیرا را در بر گرفت. او بعد از مدتها حرفهایش را زده بود و کم کم متوجه می شد که فرزندان آقای نفیسی از تربیت صحیحی برخوردارند. رامین نگاهی به او کرد. همچنان در فکر بود. آرام گفت: از بحث منحرف شدیم. سمیرا به خود آمد و پرسید: خوب می گفتی. رامین خیلی ساده گفت: از پونه برای من خواستگاری کنید. سمیرا بلند شد و گفت: با سلیقه هم که هستی. از نظر من پونه دختر بسیار خوبی است. و به شوخی اضافه کرد: البته این را هم بگویم این دختر گل خواستگار فراوان دارد. رامین در یک لحظه نگران شد. بعد که متوجه لحن طنزآلود سمیرا شد با خنده پاسخ داد: می دانم که نمی گذارید پونه نصیب رقیبان شود. من روی شما حساب کرده ام. صحبتهایشان با صدای راحیل قطع شد که آنها را برای صرف چای دعوت می کرد. هردو با آسودگی خیال به خانه رفتند و تا عصر تمام کارها را سروسامان دادند. بعد از خوردن شام ترجیح دادند استراحت کنند. در این میان فقط رامین بود که افکار پریشانش خواب را از چشمانش ربوده بود. آقای نفیسی که متوجه رفتار غیر معمول رامین شده بود از سمیرا پرسید: برای رامین اتفاقی افتاده؟ سمیرا خندید و گفت: اتفاق که نه، اما خبرهایی در راه است. پدر با شعف خندید و گفت: برای من رامین هنوز یک پسر کوچولوی شیطانی است که از در و دیوار بالا می رفت. واقعا بچه ها چه زود بزرگ می شوند. بعد جدی شد و گفت: سمیرا! به نظر تو من شکل یک پدر شوهر خوب هستم؟ سمیرا که دهانش از حیرت بازمانده بود پرسید: شما چطور متوجه شدید؟ من که چیزی نگفتم. آقای نفیسی خندید و جواب داد: از برق نگاه رامین و هیجانی که تو داشتی متوجه شدم. الن هم که پرسیدم مطمئن شدم. به هر حال ریش و قیچی دست شماست. سمیرا پاسخ داد: این بچه ها مثل بچه های خودم هستند. مطمئن باشید کوتاهی نمی کنم. پایان فصل سوم
پاسخ : رمان راحیل فصل چهارم ( قسمت اول) راحیل و پونه صبح زود جلوی ساختمان آموزش دانشکده فنی مهندسی دانشگاه تهران منتظر بودند اما هنوز کسی نیامده بود. بعد از نیم ساعت انتظار در ساختمان باز شد و آن دو به همراه تعداد دیگری دانشجو وارد شدند. ثبت نام اولیه انجام شد. بعد از دریافت شماره دانشجویی و مراجعه به گروه آموزشی مورد نظر انتخاب واحد هم انجام شد و هردو به طرف محل کار آقای جهانگیری در دانشکده علوم حرکت کردند. طبق قرار قبلی پونه امروز صاحب یک ماشین می شد. نیما و پدر جلوی دانشکده در انتظارشان بودند. وقتی همگی با ماشین آقای جهانگیری به طرف بنگاه می رفتند نیما با خنده به پونه گفت: پونه بعد از این که کار استخدام من تمام شد مرا هم باید برسانی. پدر نگاهی با محبت به نیما انداخت و گفت: گِله تو کاملا بجاست. چشم باباجان. می دانم که تو واجب تر بودی. برای تو هم می خرم. نیما به سوی پدر برگشت و گفت: پدر من منظوری نداشتم. از آن روز که آمده ام زحمتم به گردنشماست. ماشین هم که تحت اختیار من است. پس فعلا نیاز نیست. من و پونه که با هم این حرفها را نداریم مگه نه؟ راحیل به جای پونه جواب داد: اختیار دارید، قابلی نداره. بله برادر عزیز قابلی نداره. عصر ان روز همه در حیاط آقای نفیسی جمع بودند هم برای دیدن ماشین پونه و هم برای خوردن شیرینی ماشین که به قول راحیل دانشجویی بود. خانه آقای جهانگیری جنوبی بود و پارکینگ فقط جای دو ماشین را داشت و چون خانه پروین پارکینگ نداشت ماشین امیر آقا جای دوم را اشغال کرده بود و ماشین پونه را قرار بود در حیاط خانه آقای نفیسی بگذارند. راحیل که پشت فرمان ماشین خاموش نشسته بود با یک بوق ناگهانی نادر و رامین را که به ماشین تکیه داده بودند از جا پراند و با لحنی جدی گفت: مواظب باشید زیرتان نگیرم. نیما پرسید: رانندگی بلدی؟ رامین که تازه به آنها نزدیک شده بود گفت: چه کسی؟ نیما اشاره ای به راحیل کرد، راحیل گفت: بلدم. و رامین اضافه کرد: بله در فرانسه در هفده سالگی گواهینامه گرفت. نادر با خنده گفت: البته بعد از سه چهار سال رانندگی. رامین به صورت متعجب نیما خندید و گفت: سه چهار سال که نه کمی کمتر. مثلا دو یه ماه کمتر. با این حرف رامین هر سه خنده را سر دادند. راحیل پیاده شد و گفت: چرا می خندید؟ الان که ماشین راه افتاد خنده یادتان می رود. نادر گفت: بی راننده؟ همه در کمال ناباوری دیدند که ماشین حرکت کرد. پونه پشت فرمان بود. در راه بستنی فروشی که البته از نظر اکثریت به خاطر سردی هوا مناسب نبود خنده از لبان راحیل و پونه دور نمی شد. پشت میز بستنی فروشی آقایان خرج خود را سوا کردند و جدا نشستند. خانم جهانگیری صورت غذا را جلوی پروین گذاشت و گفت: بهتر بود جوانها سر یک میز می نشستند. آقای جهانگیری پاسخ داد: عزیزم! می دانم دلت برایم تنگ شده و اینها بهانه است وگرنه ما هنوز هم جوانیم. راحیل با شیطنت جواب داد: البته انسان باید دلش جوان باشد اما دلتنگب آقای جهانگیری از نگاه غمگینش پیداست. شرم حضور مانع به زبان آوردن آن می شود. شلیک خنده به اسمان رفت. رامین بعد از یک خنده مفصل رو به نیما کرد و گفت: همنشینی با خانواده شما باعث شده راحیل روحیه شادش را دوباره به دست آورد. همه شما بخصوص پونه تاثیر عمیقی روی او داشته اید. با روحیه بدی که راحیل پیدا کرده بود همه ما نگرانش بودیم. نیما که چیزی سردرنیاورده بود منتظر توضیحات بیشتری بود. نادر با ناراحتی اضافه کرد: راستش بعد از فوت مادر هیچکدام حال درستی نداشتیم اما وضع راحیل از همه بدتر بود. دهان نیما از تعجب بازماند: بعد از فوت مادر؟ رامین جواب داد: بله ما حدود یک سال و نیم قبل در فرانسه مادرمان را از دست دادیم. دود از کله نیما بلند شد. با نگاهش به دنبال راحیل گشت و او را خندان یافت. باور نمی کرد دختری به این شادابی غمی چنین بزرگ در سینه داشته باشد. پس با این حساب سمیرا مادر آنها نبود. هزار سوال مختلف در مغزش شکل گرفت که برای همه آنها دنبال جواب می گشت. دوباره به طرف راحیل برگشت و برای یک لحظه نگاهش به نگاه او افتاد و این بار غم کهنه ای را در نگاهش احساس کرد. با صدای پدر به خود امد: نیما کجایی؟ گارسون منتظر سفارش است. نیما دست از افکارش کشید و جواب سوالهایش را به بعد موکول کرد. سفارش یک فنجان قهوه داد و مشغول صحبت با آقای نفیسی شد. برای لحظه ای دوباره به یاد راحیل افتاد. شخصیت راحیل برایش جالبتر شده بود. تصمیم گرفت برای یافتن پاسخ سوالهای بیشماری که در ذهن داشت در فرصتی مناسب مستقیما با راحیل صحبت کند اما قبلش لازم بود از مادر و بقیه کمی اطلاعات کسب کند. د رتمام طول مدتی که راحیل بستنی می خورد از سنگینی نگاه های نیما معذب بود. به هر طرف که نگاه می کرد حس می کرد نیما با کنجکاوی براندازش می کند. آخر دل به دریا زد و یک لحظه به طرف نیما برگشت. نگاهشان که در هم گره خورد لرزید اما این بار تعجب نکرد. بلکه هیجان نفسش را بریده بود و قدرت برگرفتن نگاهش را نداشت. گویی نیرویی مغناطیسی از نگاه نیما در سراسر وجودش نفوذ می کرد و آرام آرام به قلبش می رسید. بزحمت نگاهش را برگرفت و به خیابان چشم دوخت. تا آخر شب که از هم جدا شدند هرگز جرات نکرد با نیما صحبت کند و هرگاه با او روبرو می شد. بسرعت خود را کنار می کشید. نیما چند بار در رختخواب غلت زد. هرکاری می کرد خوابش نمی برد. نگاه راحیل در آخرین لحظه که از هم جدا می شدند خواب را از چشمانش ربوده بود. او در تمام طول تحصیل چه در ایران و چه در امریکا چشمانش را به روی مسائل جانبی زندگی بسته و فقط درس خوانده بود. او اهداف بلندی داشت و می دانست که برای رسیدن به آنها یاسد از همه چیز چشم بپوشد. کم کم به این رفتار خو گرفته و به اطراف بی اعتنا شده بود. حالا با دیدن راحیل از خودش تعجب میکرد که چرا افکارش اسیر دختر جوانی شده که وقت زیادی از اشنایی با او نمی گذرد. احساس می کرد صحبت های خانواده اش در این مورد بی تاثیر نبوده اند. حالا هم با شنیدن بی مادری راحیل سوالهایش صد چندان شده بودند. ********
پاسخ : رمان راحیل آرام از جا بلند شد و با احتیاط طوری که کسی را از خواب بیدار نکند به حیاط رفت. چراغهای رنگی باغچه فضای دل انگیزی را به وجود آورده بود. باغچه از دو طرف تراس با شیب ملایمی به وسط حیاط ختم شده بود و کمی دورتر از آن حوض مرمری با فواره ای کوچک خودنمایی می کرد. باغچه ها پربودند از برگهای سبز که مثل سنگفرشی زمینه باغچه را پر از سبزی کرده بود. بقیه باغچه تقریبا بدون گل بود اما می شد فهمید که در بهار چه منظره بدیعی را به وجود می آورد. هرچند منظره پاییزی آن هم بسیار زیبا بود. به یاد جواب مادر افتاد که در پاسخ سوال نیما گفته بود،(( باغچه خانه ما را راحیل گلکاری کرده است.)) وقتی از راحیل تشکر کرده بود متوجه نشده بود که چرا جواب راحیل پر از غم بود،(( من گلکاری را از مادرم یاد گرفته ام.)) حالا علت غم صدای او را می فهمید. آرام روی آخرین پله تراس نشست و گونه اش را روی زانو فشرد و در فضای حیاط غرق شد. گذشت زمان را احساس نمی کرد و در خلسه عجیبی فرو رفته بود که با صدای مادر به خود آمد: نیما چرا اینجا نشستی. بسرعت سرش را بلند کرد و نگاه مهربانش را به روی مادر پاشید. خوابم نمی برد. آمده ام کمی هوای تازه بخورم. متاسفم که بیدارتان کردم. مادر کنارش نشست و گفت: از پنجره آشپزخانه دیدم تنها نشسته ای. نمی خواستم تنهایی را به هم بزنم. اما گفتم شاید سردت باشد. بعد با محبتی مادرانه ژاکت نازکی را دور نیما پیچید و آرام در آغوشش گرفت. بوی مادر نیما را به یاد کودکی انداخت. او همیشه از بوی مادرلذت می برد. به یاد راحیل افتاد. حالا علت بغض راحیل و چشمان پر اشکش را در خانه پروین می فهمید. خودش را جای او گذاشت و از تصور نبودن مادر اشک در چشمانش نشست. سرش را بلند کرد و آرام پرسید: مادر! شما می دانید همسر آقای نفیسی فوت کرده؟ مادر با خونسردی گفت: بله او قبل از این که آنها به ایران بیایند بر اثر بیماری فوت کرده. گویا چندین ماه هم در بیمارستان بستری بوده. آنها که به ایران آمدند جسد مریم را با خود آوردند و اینجا دفن کردند البته به اصرار راحیل. هیچ وقت روز اولی که راحیل را دیدم فراموش نمی کنم. بقدری غمگین و دلشکسته بود که حس می کردم برای این دختر جوان دنیا به آخر رسیده است. محبتش به دلم نشست و از آن روز به بعد چهر دختر دارم. او به اندازه پونه برایم عزیز است. نیما به طرفش برگشت و گفت: پس سمیرا؟ مادر جواب داد: سمیرا را من به آنها معرفی کردم. او همکار سابق من است. بعد از این که آقای نفیسی تصمیم به ازدواج مجدد گرفت و راحیل موافقت کرد سمیرا را به آنها معرفی کردم و خوشحالم که همانی شد که آرزو داشتم و راحیل صاحب یک مادر تازه شد. نیما پاسخ داد: البته نامادری. مادر گفت: باید نظر خودش را بپرسی. در این مورد من چیزی نمی گویم. تو هم زود قضاوت نکن. در این مورد فقط راحیل می تواند پاسخ بدهد. حالا هم برو بخواب که به قرار صبح برسیم. نیما گفت: قرار صبح؟ مادر جواب داد: ای فراموشکار! دو هفته پیش قرار شد فردا برویم باغ کرج. یادت نمی آید؟ نیما با سرتایید کرد و به دنبال مادر وارد ساختمان شد. وقتی روی تخت دراز کشید باز به یاد غم نگاه راحیل افتاد. نگاهی که اگر متفاوت از گذشته به آن فکر می کرد شکفتن یک احساس جدید را هم در آن می دید اما نیما هنوز با درک این احساس فاصله داشت. صبح روز بعد سه ماشین آماده حرکت شدند. نیما از وقتی به جمع پیوسته بود کسالت شب گذشته را فراموش کرده بود. او بسرعت به کمک امیر آقا و پدر لوازم مورد نیاز را در ماشینها گذاشتند. خانواده نفیسی هم با یک ربع تاخیر به آنها پیوستند. همگی ناهار روز جمعه را میهمان آقای جهانگیری بودند و قرار بود خانمها استراحت کنند. همه چیز که آماده شد حرکت کردند. طبق قرار قبلی تمام وسایل لازم با هماهنگی پدر توسط بابا نعمت در باغ حاضر بود. در راه کرج پونه و ر احیل همسفر نیما بودند و بقیه در ماشین آقای جهانگیری و رامین جای گرفتند. نیما هنگام توقف در عوارضی کرج نیم نگاهی در آئینه به راحیل انداخت. هنوز معماهای ذهنش در مورد این دختر وروجکشیطان که یک لحظه یکجا بند نمی شد. حل نشده بود. خوشحال بود که تمام روز را با هم می گذرانند. فرصتی پیدا کرده بود تا جواب سوالهایش را پیدا کند. بوق ماشین پشت سری هشدار داد مه توقف بیش از حد معمول طولانی شده است. نیما با عجله پا را روی گاز فشرد و ماشین یک مرتبه از جا کنده شد. فریاد شادی پونه و راحیل به هوا بلند شد و بوق ماشین بغلی نگاهشان را به طرف آنها کشاند. سمیرا در حالی که شیشه را پایین کشیده بود رو به نیما کرد و گفت: امانت ما را چه میکنی؟ ما همین یک دختر را داریم. راحیل سرش را از پنجره بیرون آورد و فریاد زد: ما مواظبیم. نیما به راحیل تذکر داد: مواظب سرت باش. و راحیل بسرعت به داخل ماشین برگشت. بقیه راه به سکوت گذشت و نیما نتوانست سر صحبت را باز کند. راحیل آرام بود. افکار درهم و برهمی داشت. به دانشگاه فکر می کرد و دوست داشت اطلاعات بیشتری در مورد دانشگاه داشته باشد. تصمیم گرفت از آقای جهانگیری سوال کند. در این افکار بود که متوجه ترمز شد. به باغ رسیده بودند. همگی پیاده شدند. نیما با خنده گفت: این هم باغ ما! البته گلکاری ندارد. بابا نعمت خیلی با ذوق نیست. نادر با تمسخر اشاره ای به راحیل کرد و گفت: اما بابا نعمت ما بسیار با سلیقه است. باغ بابا در لواسان یک باغ ژاپنی دیدنی دارد که الگوی باغچه ما در فرانسه است که واقعا زیباست. نیما خندید و گفت: اما منظور من این نبود. راحیل با چشمان پر خنده به نیما خیره شد و با انگشت تهدیدش کرد و گفت: فعلا دو به یک تا بعد. و به سمت ساختمان وسط باغ دوید. باغ لواسان یادگار پدر بزرگ بود که پدر راحیل برای بچه ها حفظ کرده بود. نیما بدقت دور شدنش را تماشا کرد. این همه سرزندگی او را هم سر ذوق آورده بود. نیما از بچگی کم رو و کم حرف بود و بسیار جدی. او همیشه سر در لاک خود داشت و کمتر موضوعی پیدا می شد که نیما را به خود جلب کند بنابراین وقتی به طرف در دوید و گفت،(( مادر سریعتر اسبابها را داخل کنید تا به داخل ساختمان ببرم. می خواهم به درخت گردوی وسط باغ برای بچه ها یک تاب ببندم.)) و بسرعت و با لبی پر خنده از آنها دور شد. مادر و پروین با نگاهی پر تعجب به هم چشم دوختند. بساط ناهار که پهن شد گرما به اوج رسیده بود. همه برای فرار از گرما به تراس پناه بردند و ناهار همان جا صرف شد. بعد از ناهار همگی به استراحت پرداختند بجز راحیل که گویی انرژیش تمام شدنی نبود. سمیرا در حالی که لیوان چای را در دست داشت رو به پونه کرد پرسید: راحیل کجاست؟ توی این گرما کجا رفته؟ پونه جواب داد: رفته کنار استخر همراه پگاه به مرغابیها غذا بدهد. پگاه این قدر بهانه گرفت و گریه کرد که راحیل همراهش کرد. بعد اشاره ای به پروین کرد و گفت: بیچاره پگاه! یک پدر و مادر خوشخواب دارد و یک خاله تنبل و یک دایی عبوس و در خود فرو رفته. مادر رو به پونه کرد و گفت: اما پریسا با او همبازی است منتها از بس اینور و اونور پریده حسابی خسته شده و خوابیده اما راحیل انگار خستگی سرش نمی شود. سمیرا جواب داد: راحیل بسیار پر تحرک و شلوغ بود. من کمتر دختری را با روحیات او دیده ام. پونه گفت: رفتارش رد مدرسه تماشایی بود. او درعین شیطنت بسیار مهربان و با محبت بود و همه دوستش داشتند. خانم جهانگیری با محبت اضافه کرد: من که اگر یک روز او را نبینم دلم برایش تنگ می شود. او به هرکجا پا می گذارد شور و نشاط را با خود می آورد. وجود راحیل برای همه ما مثل داروی ویتامین است. این طور نیست نیما؟ نیما که بدقت به سخنان مادر گوش می داد لبخندی زد و گفت: نمی دانم مادر! من شناخت کافی ندارم. نظری هم ندارم. پونه به گلایه گفت: تو کی نظر داشتی که الان داشته باشی؟ به قول راحیل تو خیلی جدی و بداخلاقی. با این جمله همگی خندیدند. نیما بلند شد و با خنده گفت: مادر مثل اینکه شما متوجه نشدید این قضاوت در مورد پسر یکی یکدانه شما چقدر ظالمانه است. مادر نگاه پر محبتی به او انداخت و در تکمیل صحبت او گفت: و کمی واقع بینانه این طور نیست؟ نظر مادر برای نیما مهم بود. او راحیل را درست نمی شناخت و از این که او این قدر برای مادر ارش داشت تعجب کرده بود. برای یافتن سوالهای ذهنش و محک زدن راحیل به سوی استخر رفت. راحیل آرام نشسته و پگاه در آغوشش به خواب رفته بود. مرغابیها روی آب پشت سر هم حرکت می کردند و دایره هایی روی آب ایجاد می کردند که زود از بین می رفت. نگاه راحیل عمق عجیبی پیدا کرده و مرغابی مادر نظر او را به خود جلب کرده بود و اصلا به اطرافش توجه نداشت. با صدای نیما به خود آمد.نیما کنارش نشست و پرسید: مزاحم که نیستم؟ راحیل با یک دست اب را به هم زد و جواب داد: نه اتفاقا تنها بودم. پگاه هم تازه به خواب رفته. همیشه داشتن یک مصاحب بهتر از تنهایی است. نیما نگاه دقیق به صورت سرزنده راحیل کرد. هنوز رد پای غمی که لحظاتی پیش چهره اش را پوشانده بود روی صورتش دیده می شد و پیدا بود که سعی در پنهان کردنش دارد. نگاه مهربان راحیل به دلش نشست. سعی کرد افکارش را جمع کند تا سوالی را که ذهنش را به خود مشغول کرده بود بپرسد. نگران بود که نکند راحیل را ناراحت کند. عاقبت دل به دریا زد و پرسید: می توانم سوالی از شما بکنم؟ راحیل با تکان سر پاسخ داد: بله. نیما ادامه داد: از مادرم شنیدم که مادر شما فوت کرده و سمیرا همسر دوم پدرتان است. احساس شما در مورد او چیست؟ ظاهرا با او مشکلی ندارید. دیگران هم نظرشان این است اما برخلاف دیگران من هیچ وقت به ظاهر قضیه نگاه نمی کنم. اگر ناراحتتان نمی کند. می خواستم احساس واقعی شما را در این مورد بدانم. راحیل جا خورد. نیما رفته بود سر اصل مطلب. نیم نگاهی به او انداخت و با دیدن صورت کنجکاو نیما تصمیم گرفت جوابش را بدهد و گفت: اگر حوصله دارید جوابتان را کامل بدهم. نیما با سر تایید کرد و راحیل ادامه داد: این سوال شما به خاطر این است که براساس دانسته های قبلی خود می گوئید سمیرا در مقابل مادر در حالی که سمیرا جایی را بزور اشغال نکرده. او درست موقعی عضوی از خانواده ما شد که همگی ما شرایط نامتعادل روحی داشتیم. بخصوص پدر که کاملا تنها بود. نبودن مادر شیرازه زندگی ما را از هم پاشیده بود و ما همگی نیازمند کسی بودیم که با درک وضعیت روحی ما در آن دوران پر رنج همراهمان باشد و یاریمان کند. خوشبختانه سمیرا تمام مشخصات مورد نیاز ما را داشت. او مونس تنهاییهای پدر شد. پدری که روزهای متمادی بالای بستر مادر اشک ریخته و از خدا خواسته بود که به جای او از دنیا برود تا غم بی مادری را در صورت بچه هایش نبیند. او لایق آن بود که همنشین مناسبی داشته باشد و دست روزگار این شرایط را فراهم کرد. البته با کمکهای مادر شما که ما همیشه مدیون زحماتش هستیم. مادر همیشه رد قلب ما جای خودش را دارد. هرگاه بر سر مزارش می رویم او را در میانمان احساس می کنیم. ما فقط تنهایی پدر را پر کرده ایم. سمیرا یک دوست و همنشین بی نظیر است. شما هم قبل از آن که پیر شوید فکری برای خودتان بکنید تا احساس تنهایی نکنید. نیما از همه منطق حیران مانده بود. اززبان یک دختر هیجده ساله شنیدن چنین مطلبی باور کردنی نبود. از قسمت آخر صحبت راحیل بوی شیطنت را حس کرد. لبخندی زد و گفت: حتما به نصیحت شما عمل می کنم در اولین فرصت. بعد از جا برخاست نگاهی به راحیل انداخت و گفت: منطق شما مرا مجاب کرد. مرا ببخشید که چنین سوالی کردم. الان هم برویم. حتما همه نگران شده اند. بعد پگاه را آرام بلند کرد و راه افتاد. راحیل با عجله برخاست و گفت: باید به پروین خبر بدهم که شما هم بزودی از تنهایی در می آئید. حسابی خوشحال می شود. او از این بابت نگران شماست. نیما با صدای بلند خندید و گفت: هر طور میل شماست اما گمان می کردم رازدار باشید. من این مساله را فقط برای شما گفتم باور کنید. راحیل در حالی که بسرعت دور می شد برگشت و گفت: پس نمی گویم. من رازدار خوبی هستم. و با عجله دور شد. نیما از پشت سر دور شدنش را تماشا می کرد. حالا در مورد راحیل طور دیگری فکر می کرد زیرا خوب می دانست که داشتن غم سنگینی چون بی مادری برای هر دختری و شاید هر فرزندی چقدر جانکاه و طاقت فرساست. بالخره دست از افکارش کشید و به طرف ویلا حرکت کرد. نزدیک که شد صدای همهمه ای را شنید. وقتی دور ویلا چرخید دید جوان ها مشغول بازی و بقیه مشغول خورد کردن کاهو سکنجبین هستند. آرام کنار تخت نشست و سرگرم تماشای بازی شد. سمیرا ظرف کاهو سکنجبین را به طرف نیما گرفت و گفت: نیما کجا بودی؟ نیما که عادت به دروغگویی نداشت پاسخ داد: کنار استخر. پروین خندید و گفت: تنها؟ مادر نگاه عاقل اندر سفیهی به پروین انداخت و گفت: پروین این چه سوالی است؟ نیما برای فرار از سوال های بعدی از جا بلند شد و گفت: نه پگاه و راحیل هم بودند. همین که سرش را به طرف بچه ها که بازی می کردند برگرداند توپ مستقیما توی بغلش افتاد. امیر آقا نفس زنان گفت: بفرمائید آقا نیما! توپ خودش شما را به بازی دعوت کرد. نیما نگاهی به صورت عرق کرده بازیکنان انداخت و روی صورت راحیل متوقف شد. توپ را به طرف او پرتاب کرد و گفت: پس من با شما. البته ناشی هستم. راحیل خندید و گفت: من و پونه مواظب هستیم توپ به شما نخورد. و برای اثبات گفته هایش جلوی نیما ایستاد و دستهایش رااز هم گشود. نیما خندید و گفت: این طور که نمی شود. ممنون از همکاریتان اما من از شما بزگترم پس من مواظبم توپ به شما نخورد. همه خندیدند و بازی ادامه پیدا کرد. توپ اول را رامین به طرف نیما نشانه رفت که پونه به موقع او را هل داد و خطر رفع شد. توپ بعدی مستقیم به طرف پونه رفت و او آخ بلندی گفت. رامین با عصبانیت سر نادر فریاد زد: آرامتر! پسر چه می کنی؟ بازی بدون پونه ادامه پیدا کرد. بازی حسابی گرم شده بود و همه کسانی که روی تخت نشسته بودند راحیل و پریسا و نیما را تشویق می کردند. نیما عرق کرده بود و نفس نفس می زد. رامین توپ بعدی را به طرف پای او نشانه رفت و فریاد راحیل به هوا بلند شد. رامین معطل نکرد و به نادر اشاره ای کرد و پریسا بازنده بعدی شد. حالا تنها راحیل مانده بود. نادر جایش را با امیرآقا عوض کرد و پروین به کمک رامین رفت اما راحیل تسلیم شدنی نبود. نیما سرگرم تماشای بازی بود که متوجه دیگ پر از آش رشته شد و دوباره مشغول تماشا شد. صورت سرخ راحیل برایش تازگی داشت. دانه های درشت عرق مثل قطرات شبنم صبحگاهی که روی برگ گل می نشینند روی صورت راحیل به چشم می خوردند. غرق فکر بود که صدای پریسا او را به خود آورد. نیما آش. نیما بی اختیار دو کاسه آش برداشت و یک قاشق به دهان گذاشت. از تشبیهی که در مورد راحیل به نظرش رسیده بود تعجب کرد و به خود گفت،(( فکر می کنم کم کم شاعر هم بشوم.)) بعد قیافه حق به جانبی گرفت و بلند گفت: خوب چه اشکالی دارد؟ همه با تعجب گفتند: چه چیز؟ نیما دست و پایش را جمع کرد و معذرت خواست. بقیه خسته و عرق ریزان روی تخت نشستند و منتظر کایه های آش شدند. راحیل بالخره از دست توپ پروین در امان نماند. پروین با لحن مخصوصی گفت: خودم شکارش کردم. و همه به این تشبیه خندیدند. از راحیل خبری نبود. نیما چشم گرداند و او را دید که دوان دوان به سویشان می آمد. نفس زنان گفت: جای من کجاست؟ نیما بی اختیار برایش جا باز کرد. خانم جهانگیری با تعجب نگاهی به اطراف کرد و گفت: سمیرا پس آش را حیل کو؟ من که شمرده بودم؟ پونه بلند شد و گفت: من برایش می ریزم. سمیرا جواب داد: بقیه اش را بردند برای کارگران ته باغ اما کاسه آش راحیل را چه کردیم؟ خانم جهانگیری با تاسف گفت: حتما اشتباه کرده ام. *********
پاسخ : رمان راحیل فصل چهارم (قسمت دوم) نیما که تازه متوجه قضیه شده بود گفت: نه مادر شما شتباه نکردید کاسه اش راحیل اینجاست و کاسه آش را از کنار تخت برداشت و به دست راحیل داد. پونه گفت: چه پارتی بازی آشکاری. رامین و نادر یک صدا گفتند: خدا شانس بدهد. مادر بی اراده لبخندی به سمیرا و پروین زد. هر سه به یک چیز فکر می کردند. آیا این نیما بود که علاوه بر لبانش چشمانش نیز می خندید؟ رفتار او باعث شگفت زدگی شده بود. این چندمین بار بود که نیما باعث تعجب همه شده بود اما کسی قدرت نتیجه گیری نداشت. نزدیک غروب بود که همگی آماده رفتن شدند. صورت همگی حاکی از خستگی همراه با رضایت بود. سمیرا کمی در فکر فرو رفته بود. به رامین قول داده بود با پونه صحبت کند و از او بخواهد که در فرصتی مناسب ساعتی با هم گفتگو کنند اما هنوز فرصت نکرده بود. تصمیم گرفت در مسیر بازگشت این کار را بکند که فرصت کاملا تصادفی مهیا شد. پیشنهاد راحیل مبنی بر این که در مسیربازگشت این کار را بکند که فرصت کاملا تصادفی مهیا شد. پیشنهاد راحیل مبنی بر این که در مسیر بازگشت سری به مادر بزنند با استقبال رو برو شد و پونه سبدی در دست گرفت و گفت: می روم کمی سیب بچینم تا ببریم بهشت زهرا. سمیرا هم همراهیش کرد و در حال یکه لبخند معنی داری به رامین می زد گفت: رامین تا ما سیب بچینیم وسایل را جمع کن ببر دم در باغ. رامین به خنده گفت: به چشم شما امر بفرمائید. راحیل داد زد: چه حرف گوش کن. پونه و سمیرا کمی که از جمع دور شدند سمیرا درخت سیبی نشان داد و گفت: بار آن درخت زیاد است. بعد از موافقت پونه هر دو به طرف درخت حرکت کردند. سبد سیب که پر شد سمیرا رو به پونه کرد و با صراحت گفت: پونه عروس من می شی؟ سبد سیب از دست پونه افتاد و گفت: سمیرا جان شوخی نکنید. سمیرا خندید و گفت: چرا هول شدی دختر؟ این فقط یک پیشنهاد است. پونه با کنجکاوی پرسید: اما شما دو پسر دارید. سمیرا نگاه دقیق به صورتش کرد و گفت: خودت بهتر می دانی چه می گویم. دختر باهوشی مثل تو باید حدس زده باشد. صورت پونه گل انداخت. سمیرا سبد سیب را از دستش گرفت و دستش را زیر چانه او گذاشت و گفت: پونه! مرا نگاه کن. رامین از من خواسته از تو خواهش کنم که ساعتی به صحبتهایش گوش کنی. این پیشنهاد را من مطرح کردم چون رامین گمان می کرد با روحیه ای که تو داری از او برنجی و گرنه خودش می خواست بگوید. حالا تصمیم با توست. اگر قبول کردی خبر بده ترتیب ملاقات شما را بدهم. پونه با خجالت گفت: اما من از رامین هیچ نمی دانم. سمیرا پاسخ داد: هرچه بخواهی خودم برایت می گویم اما این را بدان که تا به خانه برسیم رامین برای جواب به سراغم می اید. بعد محبت او را بوسید. رامین که از دور آنها را می دید. از صورت رنگ پریده پونه و نیم نگاهی که به او انداخت دلش لرزید و وقتی پونه کنار سمیرا در ماشین امیر آقا جای گرفت نگرانتر شد. ماشینها که حرکت کردند آقا و خانم جهانگیری و آقای نفیسی و پریسا با هم بودند. امیر آقا و پروین به همراه سمیرا و پونه رفتند. پگاه و راحیل و نادر هم همراه نیما راه افتادند. رامین هم در آخرین لحظه کنار پدر نشست و نگاه نگرانش را به ماشین امیرآقا دوخت. پدر کاملا هیجان او را حس می کرد. دستش را به گردن او انداخت و آرام کنار گوشش گفت: نگران نباش . خانمها به کارشان واردند. کار را به دست کاردان سپردی. رامین دستپاچه شد و گفت: من منظور شما را نمی فهمم. پدر خندید و گفت: آنچه جوان در آئینه بیند پیر در خشت خام می بیند. پونه به سمیرا تکیه کرده و چشمانش را بسته بود و نمی دانست چه کند. بالاخره تردید را کنار گذاشت و با لبخندی به سمیرا جواب داد. سمیرا شیشه را پائین کشید و به حالتی فریاد گونه به رامین گفت: آجیل می خورید؟ رامین دستش را دراز کرد و با اشاره پرسید،(( چی شده؟)) و پاسخ مثبت سمیرا موجی از شادی را به قلب رامین ریخت. در ماشین نیما همه خواب بودند و فقط راحیل به جاده خیره شده بود. نیما در آئینه نگاهی به او کرد و گفت: خوابت نمی باد؟ راحیل گفت: نه به امروز فکر می کردم که تمام شد. نیما جدی شد و گفت: خوب این روزها می توانند تکرار شوند. راحیل گفت: درست است. اما یه شرطی که همه زنده باشیم. نیما با تعجب گفت: انشاا... که زنده باشیم. شما چقدر ناامیدید. راحیل با بغض گفت: اگر مادر شما هم مثل مادر من جلو چشمتان با تمام خاطرات خوش گذشته دفن می شد مثل من نا امید می شدید. نیما مهربانتر شد و آرام گفت: خدا این طور خواسته. به هر حال روحش شاد. راحیل تکانی خورد و گفت: شما پسته می خورید؟ سمیرا کمی پسته به من داد. نیما نگاهی به او انداخت و گفت: البته. و در دل گفت،(( این دختر بر دل پر غمش چه تسلطی دارد.)) و به او آفرین گفت. با صدای راحیل به خود آمد. دستی با چند پسته به طرفش دراز شده بود. نگاهش در آینه در نگاه راحیل گره خورد و معصومیتش به دل نشست. پسته ها را دانه دانه برداشت و خورد. وقتی پسته ها تمام شدند راحیل با شیطنت گفت: دستم خسته شد همه را از اول برمی داشتی. نیما لبخندی زد و راحیل ادامه داد: این بار همه را روی داشبورد می گذارم. نیما با نیم نگاهی گفت: اما دستها صمیمیت انسانی را بیشتر نشان می دهند. راحیل سری به علامت تایید تکان داد و غرق جاده شد. جاده ای که می رفت تا او را به مادر برساند، مادری که عادت کرده بود از روی سنگ سیاهی نگاهش کند و به انتظار پاسخش نماند. م ته نشین شده در دلش آشفته اش کرد. موجی از گریه بی اختیار از انتهای دلش شروع شد و تا چشمانش راه گشود و قطرات اشک بی صدا یکی پس از دیگری فرو ریخت. کم کم به بهشت زهرا نزدیک می شدند. نادر هم بیدار شده بود و ساکت نظاره گر بود و با دستمال کاغذی با مهربانی اشکهای خواهر را پاک می کرد. نیما هم بغض کرده بود. این همه صداقت درست همان چیزی بود که به آن نیاز داشت. او در سکوت شاهد احساسات پاک دختر معصومی بود که سر بر شانه برادر گذاشته بود و بغض فرو خورده را با اشکهایش مهار می کرد. به مزار مادر که رسیدند راحیل در ماشین را گشود و در تاریک و روشن هوا به سوی سنگ قبر مادر دوید. کنارش که نشست بغضش ترکید های های گریه های راحیل همه را متاثر کرد. سمیرا که اولین بار بود سر قبر همسر سابق شوهرش می آمد کنار راحیل نشست در حالی که اشک می ریخت راحیل را در آغوش گرفت. رامین و نادر هم مهار اشک را گشودند و کنار مادر گریستند. آقای نفیسی در سکوت گریه فرزندانش را می نگریست و صورتی بسیار ملتهب داشت. با اشاره آقای جهانگیری پروین آرام راحیل را بلند کرد. نیما سراغ نادر و رامین رفت و آنها را از مزار مادر دور کرد. همه آماده بازگشت بودند که پونه به یاد سبد سیب افتاد اما هرچه کرد نتوانست در صندوق عقب ماشین آقای نفیسی را باز کند. رامین که از دور او را تماشا می کرد. به کمکش آمد و سبد سیب را برداشت. پونه شکسته وبسته تشکر کرد و با عجله از او دور شد اما همین عجله باعث شد پایش به لب جوی گیر کند و سرنگون شود. درست در آخرین لحظه دو دست حامی او را از افتادن بازداشت. پونه به عقب برگشت. رامین بود. نگاهی به سبد سیب کرد بیشتر از نصف ان روی زمین ریخته بود. هردو همزمان برای برداشتن سبد خم شدند اما رامین زودتر به سبد رسید. هردو خیس عرق بودند. هیجان نفس پونه را بریده بود. سبد را از رامین گرفت و گفت: ممنون. رامین گفت: خواهش می کنم بدهید من پخش کنم. هوا تاریک شده و شما ممکن است زمین بخورید. پونه با تشکر کوتاهی به سوی راحیل رفت. پروین با مهربانی لباسهای راحیل را تکاند و پونه کمک کرد تا صورتش را بشوید. نیما که کنار ماشین ایستاده بود در جلو را باز کرد و راحیل در ماشین جای گزفت و این بار فقط پریسا همراه آنها بود که عقب ماشین خوابیده بود و نادر کنار پدر نشست. در راه بازگشت هردو سکوت کرده بودند. راحیل که بعد از خوردن یک لیوان آب کمی بهتر شده بود آرام گفت: متاسفم. امروز روز خوبی بود اما پیشنهاد نامناسب من اوقات همه را تلخ کرد. نیما لبخند محزونی زد و گفت: این طور نیست. فکر نمی کنم کسی ناراضی باشد. شما بهتر شدید؟ راحیل پاسخ داد: خیلی بهترم. شما خسته نیستید؟ نیما پرسید: چطور مگه؟ راحیل جواب داد: می خواهید من پشت فرمان بنشینم؟ نیما با تعجب گفت: من فکر می کردم بچه ها شوخی می کنند. شما واقعا گواهینامه دارید؟ راحیل خندید و گفت: امتحان کنید. نیما ابتدا با نگرانی چشم به جاده دوخته بود اما کم کم خیالش راحت شد و خواب پلکهایش را سنگین کرد. راحیل احساس کرد خوابش گرفته است و خواست نیما را بیدار کند اما خجالت کشید. نگاهی به صورت نیما کرد. از نظر راحیل او شبیه پروین بود. موهای تیره و پوست گندمگون و چشمان قهوه ای تیره ای داشت. بینی دهانی خوش ترکیب که کاملا به صورتش می آمدند اینها به همراه صورتی متناسب و قدی درست همقد رامین اما چهارشانه تر از رامین از او مردی جذاب ساخته بود. پس نگرانی پروین لزومی نداشت که می گفت ممکن است برای همیشه مجرد بماند. از این خیالات خندید. نیما آرام پرسید: به چه می خندید؟ راحیل هول شد و گفت: شما بیدارید؟ نیما پاسخ داد: کم و بیش. فقط خنده شما را دیدم. حالا می گوئید به چه می خندید؟ وقتی راحیل صادقانه افکارش را بیان کرد نیما لبخند مرموزی زد و گفت: نظر شما درست است. من هم بالاخره همسر دلخواهم را پیدا م یکنم. و راحیل در فکر رفت که همسر مردی مثل نیما که مشکل پسند هم می نمود چه خصوصیاتی می تواند داشته باشد. هرچه فکر کرد کمتر به نتیجه رسید. خواست از او بپرسد که دید کاملا خوابش برده است. منصرف شد و تصمیم گرفت بقیه راه را کمی موسیقی گوش کند. به طرف داشبورد خم شد. دستش که به اولین نوار رسید صدایی پرسید: چه می کنید؟ راحیل جواب داد: متاسفم که بیدار شدی. یک نوار می خواستم. نیما که خواب از سرش پریده بود به او توصیه کرد که مواظب جاده باشد. خودش نواری را انتخاب کرد و صدای استاد بنان فضای خواب آلود ماشین را پر کرد. نیما که خواب از سرش پریده بود از کیسه خوراکیها آخرین سیب را برداشت و بدقت پوست کند و یک تکه از آن را با چاقو به دست راحیل داد و به طنز گفت: این طور دستم خسته نمی شود. راحیل با شیطنت گفت: سه به یک به نفع تو تا بعد. نیما تکه بعدی سیب را خودش در دهان راحیل گذاشت. راحیل با زحمت قورتش داد و گفت: داشتی مرا خفه میکردی. نیما خندید و گفت: خواب از سرت پرید اما لطفا نگه دار تا جایمان را عوض کنیم. پدرت حتما مرا مواخذه می کند که دخترم خسته شد. راحیل با خنده نگه داشت و پیاده شد. وقتی ماشین دوباره حرکت کرد راحیل گفت: رامین و نادر معتقدند که پدر مرا لوس کرده. نظر شما چیست؟ نیما با لبخند ملیحی گفت: همه دخترها عزیز پدر هستند. این که تازگی ندارد. پد رمن جانش برای دخترهایش در می رود. راحیل گفت: حسود! نیما خندید: من حسود نیستم و به حق خودم قانعم. راحیل هم خندید و گفت: کم کم داریم می رسیم. مصاحبت با تو باعث شد غصه دوری از مادر زودتر از دلم برود. از این بایت به تومدیونم. من هر بار به بهشت زهرا می رفتم تا آخر شب کسل بودم. از این به بعد همیشه همراه تو می آیم. موافقی؟ نیما سری به احترام فرود آورد و گفت: با کمال امتنان. سرکار خانم هر وقت فرصت داشتم در خدمتتان هستم. راحیل با خنده کوتاهی چشمانش را بست و سرش را به پشتی صندلی تکیه داد. نیما نگاهش را از جاده گرفت. پریسا خواب بود. نگاهش روی راحیل ثابت شد که باقیمانده سیب را از روی داشبورد برداشته اما هنوز نخورده بود. دچار احساس عجیبی بود. حس می کرد حصاری که به دورش کشیده بود شکسته می شود و عقلی که سالها عمرش را صرف کرده بود تا حفظ کند با یک لبخند راحیل به باد می رود. تمتم اندوخته هایش در مقابل معصومیت نگاه راحیل دود شده و به هوا می رفت. به یاد حرف مادر افتاد و در دل او را تایید کرد. براستی راحیل خود را در دل همه جا می کرد. دوباره نیم نگاهی به راحیل کرد. از احساس او در مورد خودش چیزی نمی دانست. او هیچ وقت انسانها را آن قدر نمی شناخت که از نگاهشان پی به افکار و احساسشان ببرد. صحبتی هم در میان نبود. به آینده خود فکر کرد و به این که مادر و پروین هر روز فشارشان را بیشتر می کردند تا ازدواج کند. حالا می دید که در مقابل آنها تردید پیدا کرده است و قاطعیت گذشته را ندارد. تصمیم گرفت فعلا این موضوع را مسکوت نگه دارد و چیزی بروز ندهد تا ببیند آینده چه سرنوشتی برایش رقم می زند. با افکار خود کلنجار می رفت که به مقصد رسیدند. با صدای ترمز راحیل بیدار شد. خواب آلوده باقی مانده سیب را نصف کرد و پیاده شد. نیما آخری نفری بود که خانواده نفیسی را ترک کرد. باقی مانده سیبی را که در اخرینت لحظه از راحیل گرفته بود آرام گاز زد و داخل خانه شان شد و به اتاقش پناه برد. ساعتی بعد همه به خواب رفتند تا خود را برای روزی تازه و تلاشی دیگر آماده کنند. نیما در آخرین لحظات قبل از خواب به یاد نگاه آخر راحیل در بستنی فروشی افتاد روزی که ماشین پونه را خریده بودند. آن نگاه چقدر به نظرش عجیب بود. همچنان در فکر بود که بالاخره خواب او را از افکارش جدا کرد. پایان فصل چهارم