پاسخ : مرغداني(محمد محمدعلي) همه به آقا ولي چشم دوخته بوديم، و او بالاي سر مرغ خم شده بود. چاقو را گذاشته بود يك بند انگشت زير غبغب و نگاهش ميكرد. كجاها بود و چهها ميديد، خدا ميداند. كاشفي گفت: «چرا اينقدر لفتش ميدهد؟» هر دو رفتيم بالاي سر آقا ولي، و او انگار كه از خواب بيدار شده باشد، لبخندي زد و مرغ را رها كرد. مرغ از پيش پايش جست زد و با قدقد بلند پر كشيد به طرف انتهاي سالن. خروسي زد زير آواز و به طرفش دويد. آقا ولي گفت: «هنوز دستم به فرمان نيست. شايد از فردا صبح شروع كنم.» خجالتزده بود. كاشفي چاقو را از دستش گرفت و داد دست كارگري كه كيسههاي نايلوني را آماده ميكرد: «بيا شانست گفت كه اين بابا توزرد از آب درآمد. اين دفعه خل بازي دربياوري اخراجي.» آقا ولي پيشبند را باز كرد و به كارگر داد. عينكش را برداشت و چند كف دست آب از شير ظرفشويي زد به صورتش، و به كارگري نگاه كرد كه حالا داشت ساعت و انگشتري طلايش را به كارگر ديگر ميسپرد. من هم لحظهاي خيرهي دماغ نوكتيز و چشمهاي ريز و سرخ كارگر شدم كه عجيب شبيه خروس لاري و جنگنده بود. هر سه بيرون آمديم. كاشفي به كارگر اشاره كرد كه شروع بكند، و او خروسي را از گردن گرفت و چاقو را زير غبغبش كشيد. به كاشفي نگاه كرد. وقتي چشمهاي منتظر او را ديد، تنهي خروس را انداخت زير پيشخان و سرش را پرت كرد طرف شيشهي پنجره و قاه قاه خنديد. كاشفي: «يادش به خير. زعيم هم گاهي يادش ميرفت كه نبايد سر را از تن جدا كند. اولين بار از شدت هيجان سر مرغ را پرت كرد رو به سقف و يك لامپ را شكست.» مثل كسي كه خاطرهاي را بازگو ميكند، ادامه داد: «من خوشم نميآمد، اما وقتي ميخواند، صداش توي اين دره ميپيچيد. كارگرها دست از كار ميكشيدند. طفلك اين آخريها ساكت شده بود. نبايد سر به سرش ميگذاشتند. اين سركارگر پدرسوخته زن و بچهاش را خيلي اذيت كرد ... خب دارد غروب ميشود.» رفت توي سالن و خروس سربريده را كه جدا از بقيه افتاده بود، توي كيسهي نايلوني گذاشت و بيرون آورد. داد دست آقا ولي و گفت كه ميهمانش باشد. آقا ولي قبول نميكرد، با اصرار كاشفي پذيرفت ... نرمه باد هنوز ميوزيد. گاوميشها ماغ ميكشيدند و سكوت سنگين انتهاي باغ و ديوارهاي بلند دالبر دالبر را ميشكستند. خروسي كه بيوقت ميخواند، گاهي صدايش ميبريد. چند شاخهي درخت، مثل ماري خشكيده، زير پاي ما لغزيده و خرد شد. همان بو كه قبلا ميآمد، دماغ را ميآزرد. كارگري بوقلمونها را به طرف قفسهاي مخصوص ميبرد. بوقلموني از دست او ميگريخت. نور چراغ از پنجرهي سالنها سوسو ميزد. لامپ پرنوري كه بالاي حوض آويزان بود، چشمك ميزد. سركارگر ميان عدهاي از كارگرها به كاپوت ماشين كاشفي تكيه داده بود و با هيجان چيزي را تعريف ميكرد. كاشفي گفت: «بگو حقوق باشد براي هفتهي بعد.» به آقا ولي گفتم: «بيا شام مهمان ما باش.» گفت: «هان؟ آهان ... نمكپروردهايم. اگر داري يك سيگار بهام بده.» سيگار را آتش زدم و پرسيدم كه چرا تو فكر است. گفت: «فعلا به كارمندهاي اداره نگو كه كار گرفتم.» كاشفي گفت: «برو بپرس ببين با كدام يكي از كارگرها هممسير هستي. بعضيها ماشين دارند.» ماه در استخر ريز ريز شده بود و مل برادههاي نقره روي هم ميلغزيد. سر ستونها و كنگرههاي عمارت اربابي همچنان سنگين و خاموش مينمود. نزديك دروازهي باغ، كاشفي بوق زد. سگ كرد و نعمتالله از پشت پردهي جلو اتاقش بيرون آمد. دمپايي صورتي زنانه پاش بود و از عاطفه خبري نبود. كاشفي گفت: «فردا اول وقت بيا پيشم ببينم چه مرگت شده.» همين كه از در باغ آمديم بيرون، برگشتم يك بار ديگر آقا ولي را ببينم. عينكش را برداشته بود و دنبال ماشين ميدويد ... پايان