پاسخ : حاج باركالله(مهين بهرامي) مادرم گفت: شهادت اكبر و فرات رفتن ابوالفضلو ميخونن! «ابول» كوچك اندام و باريك بود. درست همان طور كه مي گفتند، صورتش مثل مجنوني بود كه روي پرده قلمكار مي كشيدند. وقتي به ميدان آمد پچ پچي در زنها افتاد. هيكل ظريفش در لباس سفيد و زرهي كه به تنش گشاد بود، لق مي زد، بازوبند و حرز بسته بود و موقع وداع با مادر، حركاتي نرم و داخترانه داشت و وقت خواندن، انگار كه از شرم سرخ شده باشد، آن ته چهره زرد از بين مي رفت و چشم و ابروي درشت و سياهش جلوهاي مي كرد، بهجت ملوك مي گفت: ـ گردن خودش، اما اين كار خداس كه رنگش مثه ان بنگيا شده، همين رسواش مي كنه، تخته بيفته آن كه به اين كار كشوندنش. اما ابول با چهچهي ظريف و گوشنواز، دل مجلس را لرزاند و جنگيدن و بر خاك افتادنش شوري در مجلس انداخت و شور دير نپاييد. نعش اكبر بر زمين بود كه جنبشي در حاضران آمد، زنها با چشم اشك آلود در هم افتادند و براي شبكههاي پرده به پهلوي هم سقلمه زدند. بهجت به مادرم گفت: اگه بلن شي بهتر ميبيني، حاج باريك الله اومد. از آنجا كه ايستاده بودم قد كشيدم و از پشت سر و كتف زنها، او را ديدم كه سوار بر اسب با لباس مخمل سبز، پر كلاهخود سبز، زره بي پشت و بازوبند و كمر زمرد نشان، به يك دست علم سبزي داشت كه بر آن عربي نوشته بود و به دست ديگر قرآني كه شمشيري بر آن بود. بر تك اسبش مشكي از پوست بز آويخته بود و اسب كهرش پيش روي شاه نشين سم به زمين كوبيد و كرنش كرد و با سوار خود كه سر خم كرده بود، هماهنگ شد. بعد چرخي زد و با اسب به ميدان آمد، و زنان به ديدنش صيحهي مستانه زدند. مادرم گفت: اين لقبو حضرت اجل بهش دادهان، اسمش چيز ديگهاس. وقتي چه چه ميزده، چن بار فرمودهان، «بارك الله»، راسي كه حاجي، بارك الله! و اين اسم از همون وخت روش مونده. بهجت ملوك گفت: حاج بارك الله رو رودس ميبردن، اگه بخواد دنيا رو بهش ميدهان، گردن خودشون، اما اونا كه خاطرخواهش شدهان، پنج زاري زرد دور سرش گردوندنو به گدا دادهاند، انيس الملوك، اقدس الدوله، خيلي خيلي از زنا براش چله نشستن، خدا آخر عاقبتشو به خير كنه! حاج بارك الله، وسط ميدان و جلو نعش اكبر از اسب پياده شد بلند بالا و هيكلمند بود و كلاهخود با دو پر شترمرغ سبز، مث تاجي بر پيشاني عاج رنگش قرار داشت. چشمانش سبز و صورتش مثل مرمري بود كه نور از آن ميگذشت، سبيلهايي تاب خورده و بور از دو گوشهي لب، تا نزديك چانهاش پايين آمده و صلابتي شيرين به دهانش ميبخشيد، با سنجيدگي و وقار، گشتي به گرد نعش اكبر زد و بالاي سرش ايستاد و لختي سكوت كرد. صداي نفس به گوش نميآمد. آن گاه سربلند كرد و صدا را چون نهيبي كشيد و اولين كلمات، با تحريري پر موج به سوي سقف به پرواز آمد وقت چه چه زدن زير گلويش لرزشي شهوت انگيز داشت. تكيه يك باره، سكوت و نفس شده بود و صدا از ذي روحي بر نميآمد. از حلقههاي هواگير سقف، رشته نورهاي تار و پريده رنگ آفتاب بر ميدان ميتابيد و به نظرم ميآمد كه اين نور از اوست كه به آسمان تتق كشيده. در آن پيكر كشيده و سبز، حالتي اثيري بود و من اين گمان را در نگاه غمناك و حسرت زدهي زنهاي ديگر هم ميديدم. وقتي سيدالشهدا قرآن را بوسيد و شمشير به كمر برادرش بست و عباس دهانهي اسب را گرفت و با وداعي پر تفصيل به سوي ميدان رفت، زلزله اي از ضجه و فرياد تكيه را لرزاند. در ميان هياهوي گريه و ندبهي جمعيت من بغض در گلو و بهت در چشم محو منظره بودم و ميترسيدم كه اتفاقي بيفتد، شايد ملكي، نوري، نظري، بر مجلس ميآمد؟ شايد معجزه ميشد، يك اعجاز، مثل آنچه كه شنيده بودم، شايد هم آخر زمان ميشد.
پاسخ : حاج باركالله(مهين بهرامي) به نظرم ميرسيد كه در اين شور پرفرياد، رابطه اي ميان زمين و آسمان برپاست و ملائكه با پاهاي كوچك و چاق و موهاي فرفري و شاخههاي گل محمدي در طيف نوري كه از هواگير به ميدان جاري است در پروازند و او كه افسار اسب به دست گرد ميدان ميگشت و رجز مي خواند، علت اين رابطه است. در تكيه اينك ولولة غريبي بود، مردان بر پيشاني و زنان بر سينه مي كوفتند و عباس كه بايد براي رسيدن به نهر فرات سپاه دشمن را مي شكافت،نيم دوري دور تكيه مي زد تا به نهر برسد. از اطراف ميدان تيرهايي بر او مي باريد و او ضمن خواندن، سپر بر سر مي گرفت و از خود دفاع مي كرد و از هر جا كه مي گذشت، شور عزا را به آشوب تماشا مي كشاند، وقتي جلو پردة زنبوري رسيد و زنها براي ديدنش يكديگر را در هم كوبيدند و هنگامهاي بپا كردند، فراشها پيش آمدند و نهيب آنها براي حفظ نظم بر شور زنها افزود، ناگهان خاتون از ميان زنان برخاست، پيش آمد و پا روي حمال كنار تيرك چادر گذاشت و از آن بالا رفت و با روي گشاده، مثل خوابزدهها بي پروا از همهي مردم، بسته اي به طرف حاج بارك الله انداخت و او همچنان كه مي رفت و چهره اش از سرخي آواز برافروخته بود، انگار كه بخواهد از خود دفاع كند، بسته را گرفت و براي لحظه اي، نگاهش در ميان جمعيت چرخيد و در نگاه خاتون افتاد و من تغييري در چهرهاش ديدم، آنجا كه ما بوديم براي دمي در سكوت فرو رفت. يك آن، صدها چشم فضول نمناك، اين صحنه را ديد و موجي كه از شور و ضجه بلند بود، آن را شست. من بيش از آن چيزي نديدم. اما تصوير آن نگاه هميشه با من ماند. چيزي گنگ، ترسناك و باشكوه، شايد ميلي بي ترحم بود يا شهوتي كه تا آن موقع نمي شناختم و اولين ديدارش مثل گلهايي كه لاي كتاب بگذارند، عطري تلخ و ماندگار در من گذاشت. به قول مادرم آن روز در آن چشمان نوراني، نگاه شيطان درخشيد و پس از آن ديگر چيزي جز يك زمان كور و ساكت نماند. وقتي عمو به سفر رفت، كليد سرداب را به مش كرم سپرد. از عاشورا هفتهاي بيشتر رفته بود و در اين مدت، اندروني حاج عمو زير و رو شده بود. مادرم تلاش مي كرد كه كليد را از مش كرم بگيرد، اما او كليد را با بقيه كليدها، پرشال زده بود و شبها هم هوشيار مي خوابيد. چند بار ديدم كه در مقابل اصرار مادرم گفت: ـ خان سر منو به اين كليد سپرده. روزهاي اول فرياد خشم و ناسزا و صداي كوفتن به در سرداب تا اطاقهاي بيرون مي آمد اما چهار پنج روزي كه رفت، فريادها به ضجه هاي نوميدانه رسيد و ديگر صداي كوفتن در نيامد، اما بعد از هفته اي فرياد هم به گوش نيامد. مادرم مثل گندم برشته مي سوخت و دستش به جايي نمي رسيد. مش كرم مثل ميرغضب نگاهي تيز و سرد داشت. محرم بود كه بهجت ملوك از شهر برگشت وبي صدا و يك راست به اندرون رفت، نه لب ايوان نشست ونه بقچه واكرد. در پژمردگي نگاه هراسانش خواب مرگ نشسته بود. مادرم پيش دويد، سلام نكردند، سر تكان دادند و بهجت سر روي شانهي مادرم گذاشت و مدتي گريه كرد. مادرم حوصله كرد و دلداريش داد ومي خواست برود كه خبر را شنيد، ايستاد و به ما نگاه كرد ، گرد او زنان با چارقد و چادر سياه ساكت ايستاده بودند.آهسته گفت: ـ انا الله و انا اليه راجعون.
پاسخ : حاج باركالله(مهين بهرامي) وبيش از آن حرفي نزد، مثل سنگ سخت شد و نگاهش براق وهراسان، خبر مرگ هميشه او را خيره ميساخت، مرا پيش مش كرم فرستاد. مش كرم پيش روي سرداب حياط خلوت روي نمد نشسته چپق ميكشيد و چشم هاي گود رفتهاش بالاي برجستگي استخوان گونه مثل چشم جغد غمگين بود، وقتي گفتم، چپق را زمين گذاشت و سر به آسمان بلند كرد و گفت: ـ لا اله الا الله ، اللهي بزرگي به خودت مي برازد و بس. دست پر شال برد و كليد را باز كرد كه به من بدهد ، مادرم از پشت سر كليد را گرفت و به مش كرم كه ترسيده بود گفت: ـ وفا بقاي دنيا رومي بيني؟ مش كرم جوابي نداد انگار گريه مي كرد. در سرداب را كه باز كردند، چشم چشم را نمي ديد. جز شعاع باريكي كه از سقف پاي پله ها را روشن ميكرد هيچ روشنايي نبود و نور خاكستري غروب در فضاي بيرون مي ماند. پله هاي سست و كف زده، به طرف كف سرداب كه آجر فرش بود پيچ ميخورد و جاي دود چراغ نفتي روي ديوارها مانده بود، اما در سرداب چراغي نبود. چشم كه به تاريكي عادت مي كرد، خزه و كفك وباريكهي گياهاني مثل دم مار مي ديد كه از ديوارها آويزان بود و لاي رشته هاي تيره رنگ آنها ،كارتنك بسته بود. مادرم بسم الله گويان پيش مي رفت . جعبه هاي خاكه ذغال، خمره هاي سركه و تاپوهاي سفالي كنار ديوار بود و قرابه هاي گل گرفته روي رف ها. اينجا و آنجا خرت و پرت هاي كهنه در پوسيدگي خفته بود. ته سرداب، بالاي رفكي كه زير آن گودرفتگي اجاق بود ، گرده چوبي كار گذاشته و از گرده چوب طنابي آويزان بود در گود رفتگي اجاق ، برق چشمان خاتون، مثل گرگي زخمي مي درخشيد. مادرم گفت: ـ لا اله الا الله. و ديگر چيزي نگفت وايستاد. خاتون جمبي خورده وآه در سينه اش شكست، ولي حرفي نزد، مادرم جلوتر رفت و گفت: ـ مي توني سرپا بلن شي؟ جوابي نيامد. برق چشمان خاتون خاموش شد و نفس هاي تند و هراس زدهاش گمان بدي پيش آورد، مادرم سر تكان داد و گفت: ـ آره ... مي دونستم ، خدا به خير بگذرونه ... اما لحنش را مهربانتر كرد و دست پيش برد و گفت: ـ عيب نداره . دستتو بده من، پاشو...، تا جووني ، تو جووني همه چي آسون مي گذره... آن وقت مكثي كرد و همان طور ماند و با ترديد و وحشت گفت: ـ گيساتم بلن ميشه... دستتو بده، پاشو. صداي نفس خاتون مثل خور خور حيواني به گوش ميآمد و چشم ماكم كم او را مي ديد كه در تاريكي كنج اجاق مچاله شده ونيم تنه اطلس صدفي اش از خاك و دوده سياه بود و سرش گوله به گوله طاس مينمود وموهاي تنك كوتاهي كه از بند قيچي رسته بود، دور پيشانيش وز كرده بود. بيشتر كه رفتيم، جاي زخم شلاق كنار لب و روي سينه و دستهايش به خون كشيده و به سياهي نشسته بود و چشمان خيرهاش، با آن نگاه حيواني به كاسهي آب شكسته و خرده نانهاي خشكيدهاي بود كه موش مي برد. از سقف بالاي سرش، عنكبوت و هزارپاهاي رطوبت زده بي حال در تارها ورشته كفكهاي آويخته تاب ميخوردند.
پاسخ : حاج باركالله(مهين بهرامي) مادرم انگار با كس ديگري حرف بزند گفت: ـ تقصير كسي نيس نازنين ! آدم نبايد اختيارشو دس دلش بده اگرام زينل به حاجي نمي گفت يكي ديگه پيدا مي شد كه بگه، همه مثل همان، تو خودت به خودت ظلم كردي، آخه كدوم زني جرئت ميكرد از خونه شوهرش، با نوكر وكالسكه بره دنبال يه تعزيه خون؟ لا اله الا الله. نمي خوام دهن واكنم. خودت كردي، خانميتو حروم كردي، مگه نمي دونسي كه اون يه سر داره وهزار سودا؟ مگه نقل دختر فخيمالتجارونشنفته بودي؟ مكثي كرد ونگاهي به خاتون كه خيره و بيخود نشسته بود، ملامت كنان گفت: ـ غير از اون، فكر آبروي خان نبودي؟ خدايي شد كه روز عاشورا تو شلوغي تو رو نديد، اگنه همون جا سر از تنت جدا مي كرد، دسمال بسه انداختي كه چي بشه؟ سكوتي شد و صداي نفس هاي خاتون كه در بغض گلو مي شكست. مادرم آهي كشيد وگفت: ـ پاشو، به شيطون لعنت كن، من مي برمت. دست پيش برد كه خاتون را بگيرد و او خود را پس كشيد، نفس هايش تندتر شد. مادرم گفت: ـ پاشو، برو خدا را شكر كن كه قضيه همين جا تموم شد، آخه زن، زن شوهردار و خاطر خوابي؟ اونم اونقد بيتمهيد و ملاحظه؟ خاتون انگار كنج اجاق فرو مي رفت چون ديگر چيزي از او پيدا نبود. مادرم كنار اجاق چمباتمه زد ميدانست كه نمي تواند خاتون را بياورد اما دلش نمي آمد كه او را به آن حال بگذارد، مستأصل مانده بود كه نور فانوسي پيدا شد. نور، صورت زخمدار و تيره از دوده خاتون را روشن كرد، بهجت فانوس را كنار رفك گذاشت و جلو اتاق نشست و دست خاتون را گرفت، چند بار بر آن دست كشيد و بعد آن را بوسيد و گريه كرد، مادر هم با او گريه كرد، اما خاتون ساكت ماند و خيره به آنها نگاه مي كرد. بهجت به مادرم گفت: ـ پنداري تو خودش نيست. مادرم مستأصل سر تكان داد و زير لب چيزي گفت، عقلش به جايي نمي رسيد. بهجت لحظه اي به خاتون نگاه كرد، باز برقي در چشمش درخشيد و خاموش شد، به مادرم اشاره اي كرد، هر دو پيش رفتند و دست هاي خاتون را گرفتند. اما او مثل حيواني خورخور كرد و خود را پس كشيد، كشمكشي درگرفت، خاتون لگد مي زد و مقاومت مي كرد و زورش آن قدر زياد شده بود كه آنها حريفش نشدند، عاقبت هر دو مستأصل و خسته ايستادند، مادرم به ديوار تكيه كرد و دست به قلبش گذاشت، آن موقع انگار پير و شكسته شده بود. بهجت خيره به خاتون كه با نگاهي براق و مظفر به او مي نگريست و لب خونينش را به دندان مي گزيد و صداي خورخورش در فضاي خاكسترآلود مي پيچيد نگاه كرد، لختي نگاه كرد، بعد دولا شد، سر به گوش خاتون گذاشت و ما وقع را گفت، صدايش با آنكه بسيار آهسته بود، در فضا مي پيچيد و نور فانوس از آن سرخ شده بود، چنين حكايتي را يك بار بيشتر نميتوان گفت و يك بار بيشتر نمي توان شنيد، اما براي هميشه مكرر مي شد، هميشه مكرر مي شد. كنار نهري در ظهيرآباد بود، يا صفاييه، شبها بساط پهن مي كردهان، خدا عالمه، شايد خانومم مي آوردن. عرق بوده و بنگ و ترياك و ساز و ضرب هم داشتهان. ابول شليته مي پوشيده و به انگشتانش زنگ ميبسته و مي رقصيده. چها ميكردهان. گردن خودشون. شب جمعه بوده يا جمعه شب، تو همين ماه عزيز، تو همين مجلسا كه چيز خورش كردهان، گويا زهرو ريختهان تو استكان دوا و كلكشو كندهان، حالا دختر فخيم التجار مونده با حجلهي چيده و واچيدهاش با تخمي كه تو شكمشه، زن بيچارهاشم باسه تا يتيم! مادرش وقتي شنيده آجر به سرش كوبيده و چشمش مثل دونه انگور تركيده... گفته بعد اون، نمي خواد دنيا رو ببيينه، شيخ حسن ... رفته پابوس حضرت اجل. بلكي خونخواهي بشه... دسه را افتاده... ميگن رو سنگ مثه سهراب يل خوابيده بوده، صورت آروم... چشم ها بسته، انگار هزار ساله كه خوابه... آبو كه ريختهان روش، صداي واحسينا بلن شده... بهجت نفسي بلند كشيد و بي قيد و غمگين گفت: ـ اي بابا.... همه مي دونسن هزار تا دشمن داشت... تعزيه ديگه تموم شد... خاتون مثل ببري خيز برداشته بود و لب زيرين را طوري مي گزيد كه يك رشته باريك خون به چانه اش سرازير بود، نفس ها حالا تند و مقطع مي آمد و سينه مثل دمي بالا و پايين مي رفت، بهجت انگار تازه او را مي ديد، دستش را رها كرد و بلند شد، دو قدم عقب رفت و بي اختيار بازوي مادرم را گرفت، لبهاي مادرم به هم خورد اما چيزي نشنيديم، صدا پيرامون ما مرده بود. خاتون يك باره، مثل گنجشكي كه پرباز كند از گودي بيرون پريد دو دستش را گشود و به هم كوفت و نعره اي زد كه جرزها، قنديل و كفك و تار عنكبوتها لرزيد و ما را كه جلويش بوديم به اطراف پرت كرد و به سوي پله دويد. سر پله با نعره اي كرم را به گوشه اي انداخت و جستي به سمت در زد، زينل جلو دويد كه او را بگيرد، نعره ديگر زد و كف دهانش را بصورت او پاشيد و با مشت او را به ديوار كوبيد و در را باز كرد و سر پا برهنه، با همان نيم تنه و شليته كوتاه، به كوچه زد. نعره هايش، در كوچه، در ديوار بلند يخچال ها، مي پيچيد، آن وقت شب، مردم بيشتر در خانه بودند، درها باز شد و سايه هايي بيرون آمد، مردان با زينل كه فانوس گرفته بود، سر در پي اش گذاشته بودند اما جز دنبالهي نعره ها كه هر دم ضعيف تر مي شد نشاني نداشتند. گفتند كه فرياد تا ساعتي در تاريكي كرت ها و هاشورهاي صيفي به گوش مي آمده و بعد در دامنهي تپه هاي «بي بي» گم شده بود. سحر، زينل با فانوس خاموش به خانه برگشت. پايان