آواي شيپور طنيني سرد و شكافنده داشت مثل ضربهي شمشير، كه فضا و فاصله و ديوار را ميشكافت و مثل دَمي سرد، دلواپسي ميآورد. نواي شيپورزن حزين بود و انگار مردهاي را صدا ميزد كه تنها در جايي دور، به انتظاري بيهوده خوابيده است. هميشه آنها صبح زود به ميدان ميآمدند، چون روز تابستان بلند و گرم بود. اما شيپورچي ساعتي پيش از پيشخوانها شيپور ميزد تا جمعيت جمع شود. نوحه خوانها پيشخواني ميكردند. جوان بودند، چپيه بر سر و عبا بر دوش داشتند و عقال سياهشان كهنه و زده بود. ميان آواز با هم گفت و شنودي داشتند و چشمهاي فضولي كه، از زير چپيه، ميان جمعيت دور ميدان دودو ميزد. موقع خواندن با دست به اين طرف و آن طرف اشاره ميكردند و شعر آوازشان قديمي و دلتنگ كننده بود. مادرم ميگفت: ـ شعرها رو سينه به سينه ميخونن. گاه ميانشان بچهاي هم بود و آواز كودكانهاش مخالف و زير ميآمد، قباي سبز كهنه و عمامهي نقلي سياه به او ميپوشاندند و كرباسي لكهدار پيش سينهاش ميآويختند كه، پيش از تعزيه، زنها را به گريه ميانداخت. مادرم ميگفت: تعزيه گردونا چن زنهن، بچهها رو از پر قنداق ياد ميدن. اما زن عمو ميگفت: ـ بعضيا رو از جاي ديگه ميارن. و چشمها را به طاق ميانداخت، استغفار ميفرستاد و لاي دو انگشت شست و نشانش تف ميكرد و ميگفت: ـ گردن خودشون. ميدزدن! ... خدايا توبه! دخترارم ميبرن واسه صيغه! همه كاري ازشون مياد كه نكبت گريبون گيرشون ميشه. و راست ميگفت، كه نكبت از كهنگي لباسها پيدا بود و بدشگوني شهادت، كه بعضي وقتها كه تماشا مايه نداشت، مثل عروسك بازي صورت ميگرفت، جوهر خون و رنگ سرخ و سبز پركلاهخودها و برق سربي زره درهم ميچرخيد و بچهها بر بدنهاي توفالپوش بيسر زاري ميكردند و زنها كاه بر سر ميريختند و جايي، تعزيه گردانها دور ميزدند و مردم تا جام برنجي پيش رويشان برسد، به خانه رسيده بودند. نزديك اذان ظهر، شيپور آخرين دم را، برميكشيد و خيمههاي وصلهخورده را از ميدان برميچيد و شهادت مثل غباري در هوا محو ميشد، مادرم سر تكان ميداد و ميگفت: ـ اينا به اعتقاده! مردم ديگه بي اعتقاد شدهان. آهي ميكشيد و چشممان به هم ميافتاد. برق نگاهش از غبار حسرت تيره بود. آن وقت، هر دو از دلتنگي، خانه را ميگذاشتيم و به تعزيههاي «باغ توتي» و «باغچه علي جان» ميرفتيم، اين زمان هر دو جوان بوديم. تعزيه آنجا، از تيغ آفتاب تا دو ساعت به غروب طول ميكشيد و خلايق از زمين و درخت و بام ميجوشيد. تعزيهها مفصل و پرخرج بود و وقتي براي بزرگان خوانده ميشد از وقفيات حرم، و لباس ميآوردند و از اموال خاصه، اسب عربي و زين و برگ مرصع. شاه در ايوان حرم مينشست و خوانين افتخار كفشداري داشتند و بانوان پشت پرده زنبوري مي نشستند، نقل بادام و نان سپهسالاري مي خوردند و براي سوگليها سينه مي كوبيدند. براي مجلس مختار، آشپز مردانه پخت ميكرد و يك بار كه قرار بود «حاج بارك الله» باشد، تخت عاج ظل السلطان را آورده بودند. اما آن روز تعزيه به هم خورده بود و چيزي نمانده بود كه تخت عاج زير دست و پا برود. معركه به خاطر «حاج بارك الله» بود و قوم علمدار كه وقفيات حرم دستشان بود.
پاسخ : حاج باركالله(مهين بهرامي) آن طور كه مادرم مي گفت: ـ حاج بارك الله بلندبالا و چهارشانه و خوش صداست. لباس مخمل مشكي، با كلاهخود فولاد و پر سياه و كمربند نقرهكوب ميپوشد و بر اسب برنجي علم سياه برميدارد و به خونخواهي «سيد الشهدا» ميآيد در «مجلس مختار». حر شهيد رياحي است كه كفن سفيد بر قباي سرخ مي اندازد و قرآن به يك دست و شمشير به دست ديگر ركاب شاه شهيدان را ميبوسد و يك تنه به سپاه كفار ميزند. و در جامهي سبز عباس مشك آب به شانه مياندازد و با دست قلم شده رو به سوي فرات ميكند، زنها چنان قشقرقي راه مياندازند، كه انگار زلزله آمده، برايش چكمه شهر فرنگي و بازوبند عقيق و دستمالبستههاي جورواجور مي فرستند، خيلي از زنهاي سفيد بخت سر «حاج بارك الله» سياه روز و در به در شدهاند. زن عمو ميگفت: ـ زنگ صداش هوش از سر مي بره، وقتي صدارو مي كشه كه: «بساط عُمَر نيارزد به زحمت چيدن» ولوله در زن و مرد ميافته و اونا كه خاطرخواهشن از هوش ميرن. آنها ميگفتند و صورتشان مثل گلي كه آب داده باشند، باز ميشد، چادرهاي گل گشنيزي و گيسوان بافته با سنبله و دوزاري زرد و چارقدهاي آهارزده خاصه مرمر در جام آينههاي روسي ميشكفت و زنانگي چون گياهي ريشه در جواني ميكرد و تنها در طپشي گس و شيرين به عاطفههاي خوابزده ياري مي داد. دو به دو، چهار به چهار، گرد هم مينشستيم و شال و شبكلاه و پيچه ميبافتيم و با دلتنگيهامان گلدوزي ميكرديم. در آن روزگار، مردي از تاريك گوشهها و سختي ديوارهاي بلند و گمانهاي گنگ خانهها ميگذشت و باوري شيرين از وجود يگانه با خود داشت و در گفتگوهاي زنانه با جرقههايي رنگين از ابريشم و فولاد مي درخشيد و هر جا كه زنان گرد هم نشسته بودند، صحبت از او بود: در «قيام مختار» و «سقائي عباس». اما مردان با اين حكايت طور ديگري تا ميكردند، بوي سرخوشي خيال زنان به مشامشان خوش نميآمد، آن موقع گويا حاج عمو بو برده بود يا از كسي شنيده بود كه زنهاي اندرون از تعزيه حالي دارند و پيشپيش محكم كاري ميكرد. حاج لطف الله دولابي، خان عموي مادرم بود كه آن روز بالاي اطاق پشت به مخده روي تشكچه نشسته بود و هيچ صدايي نميآمد جز چه چه زير و يكنواخت قناري كه عمو دوست داشت قفسش را بالاي معجر در آويزان كند، خاتون با همين قناري سفيدبختي خودش را نشان داد، وقتي او آمد، عمو قناري را به كسي بخشيد، زن عمو ميگفت: ـ خاتون چش نداشت قناري رو ببينه. يه جوري كله پاش كرد. عمو همان طور كه با انبر سرباريك، ذغالهاي ريز دور منقل را به گل آتش نزديك ميكرد و سبيلهاي بورش را ميجويد يك مرتبه ميان حرف مش كرم غرشي كرد و لا الله الا الهي گفت كه مش كرم پس نشست، زنها پشت در كنجي گوش ايستاده بودند و صداي عمو بم و تهديد آميز بود: ـ كرم خط زنا رو كور كن، ديگه نشنفم اونا حرف تعزيه رو تو اين خونه بزنن ها...
پاسخ : حاج باركالله(مهين بهرامي) كرم روي دو زانو حركتي كرد و سرش را جلو برد و گفت: ـ خان، بنده بيتقصيرم و معذور، اما شما خودتون بانيش بودين. عمو غرش كرد: ـ ما هر چي كرديم واسه آخرت بود، اونجام اگه حسابي تو كار باشه، روشن ميشه. و آهستهتر افزود: ـ يه كار صورت نگيره كه تو اين وانفسا، كلاي جاكشي سر ما بذارن آ. مش كرم ريش سفيد را جنباند، قوز كرد و گفت: ـ خان به سر خودتون قسم اين چيزا تو اين خونه اتفاق نميافته، تا جون تو تن من هس چهارچشمي مواظبم، علاوه بر اون حالا كسي نيس كه اينو ندونه، ميگن از حالا همه جاها رو خريدهان دو عباسي! دونه يه شيام پشت حمالا و باريكه معجر درا ! عمو غريد: ـ ديوثا، ببين وقتي ميگم، رو اسم امام معامله ميكنن، تف به غيرتشون. تفي نقلي توي منقل افتاد. عمو حقه را برداشت، سوزن را صاف كرد و در سوراخ حقه گرداند. انگشتانش عادت كرده و چالاك بود و نگاهش دنبال جعبه، دست زير تشكچه برد، ميگفت: حقه را از هيجده سالگي رفقا بر لبش گذاشتهاند! كرم ناليد: ـ خان از من گردن شيكسه چي برمياد. آدم فرستادهان در عمارت به زينل پيغوم داده بود كه حرمت خان هميشه واسه اون چادر گردن ماس، خانومام ديگه دس بردار نشدهان ... عمو يورش برد و مش كرم عقب نشست. ـ سگ پدر! ... چه جور كك به تنبون مردوم ميندازن، چادر نذر كردم واسه عزاداري، نخواسم كه زيرش ناموس به حريف بدم اينكه عزاداري نيس، رقاص بازيه! استغرالله ربي و اتوب عليه! برو نذار دهنم آلوده بشه، بشون بگو تعزيه تموم شد. آخر صحبت فوتي در سوراخ حقه كرد و روي سيني تكانش داد و نعلبكي حبها را برداشت. لولهها را نمدار چيده بودند. حبها استوانهاي و خردلي روشن بود، عمو نعلبكي را بو كشيد و آهي خوش بيرون داد، انگار همهي آنها كه به اين صحنه نگاه ميكردند، راحت شدند. صداي آه زن عمو آمد و خندهي بهجت ملوك كه چيزي بو برده بود و از اول چشم ديدار خاتون را نداشت. پاي خاتون كه به رختخواب خان رسيده بود، طومار بخت سفيد بهجت را برچيده بود. اما زن عمو، تودار و آرام بود. گذر سالها و زنها را زياد ديده بود كه هرازگاهي تكاني به خانه ميدادند و زن عمو به سرخ و سبزشان چشم تنگ نميكرد، بعد از هر صيغه و عقدي، زيارتي ميرفت و زلفي كوتاه ميكرد وحنا ميبست و ستبر و استوار بستر قديمي را صاف ميكرد و به انتظار نشئهي خان، صبر پيشه داشت. بهجت ملوك جوانتر بود، عمو او را براي اولاد گرفته بود و بعد كه استخواني تركانده و رنگ و آبي پيدا كرده بود، صيغه را نود و نه ساله خوانده بودند و بهجت شده بود چشم چپ و راست عمو. سر و زباندار و پر و پيمان و خوش آب و رنگ بود و به قول اندرونيها كاسهي چيني روي لمبرش مينشست. اهل حال بود و گاهي كه دنبك و دايرهاي پيدا ميشد، رقص تميزي هم ميكرد. اما وقتي با يك دختر هفده هجده سالهي وراميني، كه چين زلف را تا كمر شانه ميزد و انار پستانهايش به زحمت زير نيمتنه جا ميشد، بساط عيش را برچيده ديده بود، يار غار زن عمو شده بود، جادو ميكرد و سينه ميكوبيد، اما سوز دلش يله نميشد. زن عمو اهل جادو و نفرين نبود، توي دل حكايتي داشت اما انگار دوتايي با يك درد، كنار آمده بودند.
پاسخ : حاج باركالله(مهين بهرامي) آن موقع زنها در اندرون مينشستند، شال و شبكلاه ميبافتند و صحبتي داشتند كه پاياني نداشت. خانعمو غدغن كرده بود كه زنها پا به بيروني بگذارند. اوس فرج الله چله دار، چادر سفارشي تكيه را ميدوخت و خانه در تدارك پذيرايي از استاد و شاگردانش، كه در ايوان بيروني بساط پهن كرده بودند، برافروخته بود. زنها وقتي از غيبت و بافندگي خسته ميشدند، پشت شبكههاي در بيروني ميرفتند و اوس فرج الله را كه شش انگشتي بود و شبكلاه قلابدوزي به سر و مهر آبله به صورت داشت، تماشا ميكردند. زنها ميدانستند كه اوس فرج الله را حد تكليف ختنه كردهاند. ميگفتند: در خمره گذاشتند! و ريز و سرشاد، ريسه ميرفتند. اوس فرج الله، كرباس را قد ميزد و خط ميكشيد، قوز ميكرد و دولا راست ميشد و كونه پايش ترك داشت. شلوار دبيت سياه گشاد خشتكي با بند تنبان بلندي كه جلوش تاب ميخورد و زنها، انگار از تاب خوردن بند تنبان بود كه ريسه ميرفتند. وقتي برش تمام شد، طاقهها را جفت كردند و شاگردها دور تا دور تالار نشستند. اوس فرج الله باز وضو گرفت، گلاب پاچيدند و صلوات فرستادند و اوستا با جوالدوز و ابريشم تابيده، بخيه زد. شاگردها باز صلوات فرستادند. روزها، اوسا بخيه ميزد و مدح ميخواند و شاگردها دم ميگرفتند و روي دولاييها، آجيده ميرفتند و زنها پشت مشبكههاي كاشي ميخنديدند. اوس فرج الله دستي چابك داشت، وقتي بخيه ميزد، انگار اهرمي بالا و پايين ميرفت و خودش آن شيرها را از چرم سينهي گوساله به رنگ اخرايي در چهارگوشهي چادر بالاي حلقههاي هواگير كه گل مسدسي بود ميدوخت. شيرها لبخندي زل و چشماني چپ داشتند و به يك دست شمشير كجي كه رو به جلو گرفته بودند، در صورتشان حالت ابلهانهي انساني بود و نميدانم چرا نقشهي آنها را از سفارت انگليس براي عمو آورده بودند. خاتون در برو بياي چادر تكيه، تازه عروس بود، همچون پريچهاي در گذر حكايتها كه چادر اطلس فاق بر سر و نيم تنهي مخمل مليله دوزي بر شليتهي تافته پوشيده و ميان سينهاش ياقوت حبه انگوري ميلرزيد. بهجت ملوك، ادا درميآورد كه خاتون، شب عروسي، خلخال به پا داشته با زنگولههاي طلا كه موقع راه رفتن پا بر سر بچه اجنه نگذارد و كونهي پاهايش را تق و تق به زمين ميزد و خندهاي آلوده و خشمناك سرميداد: ـ سوزموني بيحيا، زير نيم تنه هيچي، هيچي تنش نيس، ميون مهرههاي زير گلوشم، مهره مار و آل آويزان كرده كه خان اون جور شل و پلشه! آن وقت روي زانويش ميكوبيد كه: ـ كورشم اگه دروغ بگم، پتياره زير چفتهي زانوشم عطر ميزنه! ميگفت و حرص ميخورد و اهل خانه گوشه و كنار سرك ميكشيدند كه خاتون بگذرد و عطر ناشناسي كه با لب گزه ميگفتند: فرنگيه! از چادر اطلسش بريزد. وقتي چادر تمام شد، وليمه دادند و تالار باغ بالا از مهمانان شهري و كدخداهاي دهات اطراف، جاي سوزنانداز نداشت. دسته دسته از اول غروب به خانهي خان ميآمدند، چادر را ميبوسيدند و نذر و نياز ميكردند. صبح چادر را به تكيه دولت بردند و به وقفيات سپردند. آشيخ فضل الله گفته بود: همين يه كار آخرت خان رو ميخره.
پاسخ : حاج باركالله(مهين بهرامي) اذان ظهر بيست و هشتم ذي حجه را ميگفتند و زن عمو دعا ميكرد كه سال ديگر، در چنين وقتي مشرف باشد و دعايش انگار حجم داشت. حلقههاي نور سبز و آبي از پشت بخاري رقيق به زمين ميريخت و روي سنگهاي خيس جاري ميشد. سوران، برزنگي پير لنگ قرمز بسته، طاسچهي حنا بر يك دست و مشربهي كتيراي خيسانده بر دست ديگر به شاه نشين آمد. زن عمو بالاي شاه نشين روي سيني لب خياره نشسته بود. دستهاي كوچك نگين نگيناش را در آب حنا شست و بر ناخنهايش حناي تازه گذاشت و سرش را كه رنگ و حنا بسته بود، به ديوار خزينه تكيه داد و چشمها را بست. كنار او بهجت ملوك نشسته و هنوز داشت گيسوان ريز بافتهاش را باز ميكرد و سر گيسيهاي دوزاري زرد را در طاسچه كنار دستش ميريخت و مواظب اطراف بود. اما ته حواس او و چشم نيم بستهي زن عمو به خاتون بود كه تازه وارد حمام شده و روي پلهي خزينه ايستاده و آبگير سرش آب ميريخت. خاتون ميانه بالا بود با پوستي به رنگ عاج. چينهاي زلفش كه تا كمر تاب ميخورد برقي ابريشمين داشت. آن روز دور كمرش زنجيري از طلا بسته بود كه زير ناف به قفل كوچكي وصل ميشد، زن عمو و بهجت به ديدن قفل نگاهي بهم كردند و جمبي خوردند، آن خويشتنداري آزاردهنده، اينك تمام ميشد و اگر خاتون آبستن شده بود، كار زار بود. در اين موقع خاتون پيش رفت و مشربه آبي بر شانهي زن عمو ريخت و بيفاصله مشربهي ديگري كه آبگير آورده بود، گرفت و بر سر بهجت ملوك كه هنوز خود را خيس نكرده بود، ريخت، آن دو جمبي خوردند و دست شما درد نكنهي زهرناكي گفتند و خاتون شرمنده، لنگ را كه پايين آمده بود، بالا كشيد و روي سيني پاي پلهي شاه نشين نشست. سكوتي به ميان آمد. حمام قرق بود و فقط صداي ريزش آب در خزينه ميآمد. زن اوستا با سيني شربت آمد و شربت خوري را پيش روي زن عمو گرفت و خندهكنان گفت: ـ ايشالله وليمه زيارت خانوم دهن تازه كنين. مكثي كرد و گفت: ـ ما كه قابل نيستيم، اما يه عرض داشتم. و ديگر حرفي نزد، زن عمو نگاه پرهيبتي به رويش انداخت و شربتخوري را برداشت. خاتون چرخي خورد و كنجكاو به بالا نگاه كرد، بر صورتش قطرههاي عرق ميلرزيد. زن عمو سؤال كرد و زن اوستا با خاكساري گفت: ـ راستش، روم نميشد، اما دلم ميخواس خاك كف پاتون بشم و بيام تكيه، دلم خيلي گرفته. بهجت ملكوك نگاهي به زن عمو كرد. زن اوستا سر به زير انداخت. زن عمو جرعهاي نوشيد و چيزي نگفت. زن اوستا گفت: ـ ديشب اوسا تعريف ميكرد، به خدا دلمون آب شد. ميگفت كار دس يمين الوكاته... و آهي از حسرت كشيد: ـ چه خبري بشه، خدا ميدونه..
پاسخ : حاج باركالله(مهين بهرامي) زن عمو ليوان را در سيني گذاشت و با لحن گرفتهاي گفت: ـ اگر معين الوكاه قبول كنه! حالا كه آقا آدم فرساده، واسه خاطر حضرت اجل كه قراره باشن. و رو به بهجت كرد و انگار فقط با او حرف ميزند گفت: ـ ميگن اون ايلچي فرنگيه رم ميارن كه عزارداري ما مسلمونا رو ببينه... بهجت ملوك گفت: ـ شايد بختش يار باشه و برگرده به دين، مگه اون يكي نبود كه سر تعزيهي بازار شام رفت پيش آقا و تشهد گفت؟ زن اوستا سيني را زمين گذاشت و سر پيش برد و از زن عمو آهسته پرسيد: ـ خانوم خانوما، توره خدا بفرماين بعد از اون قضايام ديگه؟ زن عمو معطل نشد، چشم دراند و گفت: ـ الغيبت واشد و من الزنا، نبايس گفت! وانگهي در دروازه رو ميشه بست و دهن مردومو نمي شه! بهجت ملوك گفت: ـ معين الوكاه ديگه كفري شده. دفه آخري، جلو صحن مطهر وسط ميدون اومد، ريششو تو دستش گرفت و اشك مثه ابر بهار از صورتش ميريخت، بيچاره پيرمرد، رو به جمعيت كرد و گفت: ـ امروز اينجا، فردا در قيامت، پنجاه ساله تعزيه دار حسينيم، دامنشو ميگيرم، هر كي اينو واسه ما ساخته، بايس پيش آقام جوابشو بده. زن اوستا شرمنده سيني را برداشت و جلو خاتون گرفت اما خاتون سر تكان داد و زن اوستا در هم رفت. مادرم ميگفت معين البكاء پيرمرد كوتولهي قوزداريه كه عمامهي شير شكري ميبنده و عباي ناييني و لبادهي بلند شتري ميپوشه. ريش توپي حنا بسته و ته صورتي آبله. «ابول» بچه بوده كه معين البكاء آورده و بزرگش كرده. حالا ابول، هفده هجده سالهاس با ته رنگ زرد، صورت كشيده، دماغ قلمي، چشم ابروي مشكي، پشت لبش تازه سبز شده. لبادهي چوچونچه سفيد ميپوشه با پيرهن يقه آهاري. گتر ميبنده و ساعت زنجيردار به جليقه. صبح به صبح تيغ ميندازه و پشت گردنشم هفته به هفته خط. فينه اي يه وري رو زلفش مي ذاره و چه زلفي، پرپشت و بي حيا. واسه همين ام براش حرف درآوردهان. بچه ها پشت معين البكاء راه افتادهان و يه صدا خوندهان كه: شيخ حسن گفته به آواز لري يه ابول دارمو و صد تا مشتري، شيخ حسن گفته كه من ليواس مي خوام چيز خوب دارمو و اسكناس مي خوام شيخ حسنام تو مجلس، ريششو گرفته و سر به آسمون برداشته و نفرين كرده.
پاسخ : حاج باركالله(مهين بهرامي) زن عمو گفت: ـ دهن مردوم چاك و بس نداره، نديده نشنيده يه چيزي درميارن. زن اوستا غصهدار گفت: ـ اگه اونا نباشن كه تعزيه تعزيه نيس. زن عمو با اهميت گفت: ـ خيليا پا درميوني كردهان، حضرت اجل كه بيان، شيخ حسنام نه نميگه، قراره شهادت علي اكبرو بخونن، ظل سلطان نذر كرده. زن اوستا از خود بي خود پرسيد: ـ په حتماً حاج باريك الله ام هس؟ خاتون داشت سنگ پا مي كرد و گوشش به آنها بود، از جا بلند شد و سمت خزينه رفت. زن عمو گفت: ـ بي اون كه نميشه. زن اوستا از حواس پرتي، همان طور با شليته و شلوار روي پله نشست و دستش را روي زانويش زد و گفت: ـ قيامت ميشه، خدا بخير بگذرونه، ميگن طايفهي علمدار براش قداره بسن. زن عمو گفت: ـ والله اعلم، مام يه چيزايي شنيديم اما خدا عالمه! گردن خودشون. بهجت ملوك گفت: - ما كه كنج خونه از همه چي بيخبريم. زن عمو سر به ديوار تكيه داد و ظاهراً چشم بست اما بهجت ملوك سياست زن عمو را نداشت و دلش بي در و طاقچه بود. خودش ميگفت: ـ وقتي نميتونم از يه كاري سر در بيارم، كهير ميزنم. و به رغم زن عمو پرسيد: ـ زن اوستا از گلين خانوم، عروسشون هيچي نشنفتي؟ زن اوستا گفت: ـ والله از شما چه پنهون خانوم، گردن اونا كه ميگن... از در خزينه خاتون مثل نوري به پله تابيد، لنگ اطلس صورتي به تنش چسبيده بود. پنجه هاي كوچكش كه از حنا گلي رنگ شده بود روي سنگ خيس عكس ميانداخت. صداها دور شد و به نظرم آمد كه دختر فخيم التجار است كه گرداگردش را محفليها گرفتهاند. دختر فخيم التجار يكدانه است، چهارده ساله و گندم گون، صورتش مثل خاتون كشيده است و چشمانش به رنگ عسل. چتر زلفش را بالاي دو لنگه ابروي هلال، از وسط جدا كرده و در شكاف فرق آويز زمرد فلامك نشان آويختهاند. لباس عروسياش از اطلس شسته آبي است و چارقد بنارس زري با پولك طلا بر سر دارد. شليتهي مخمل گل زري و جوراب فيل دو غوز پا كرده و از زير چادر عقد، مواظب در است. خاتوئن شرمگين كنار پله نشست. زن اوستا قسم مي خورد و زن عمو با چشم خيره به دهان زن اوستا نگاه ميكرد: ـ همه زنا تو اطاق عقد شرطو ميدونسن و هر كي شنيده بود هر كش زده بود. زن اوستا باز قسم خورد: ـ زن اولش مثه يه تيكه ماه، دختر علمدار، اصل من زاده، سه تام پشت سر هم زاييده، سر عقدم اينو همه ميگفتن و از وفا بقاي مرد! بهجت سر تكان داد. خاتون يك بري نشسته بود و خيلي دلش ميخواست چيزي بپرسد اما جرئت نميكرد. زن عمو بيخيال به ديوار خزينه تكيه داده و چرت ميزد. اما بهجت ملوك از شوق و حسد به شور افتاده بود، برقي از يك ميل خفته در چشمانش بيدار ميشد، اينكه خواستگاران دختر فخيم التجار پاشنهي در را از پا برداشتهاند...
پاسخ : حاج باركالله(مهين بهرامي) اينكه به جاي مهر و شيربها عروس خواسته كه داماد در چنان لباسي به حجله بيايد، طعم عشق، در ذهنش نشسته و چراغ دلش را برافروخته بود. زنها سر به هم آوردند و بخاري معطر گردشان گرفت، صحبت گل انداخت و عروس خانه به حمام آمد: در خانهي فخيم التجار تالار آينه را مردانه كرده اند، فخيم التجار با قباي ترمه، كلاه پوست بره و ته ريش جو گندمي، راضي و ناراضي، بالاي تالار، نشسته و دور تا دور تالار مردان معمم و بازاري نشستهاند. روي عسليهاي پايه دار شيريني و نقل چيدهاند و گلدانهاي شمعداني كه گلهاي سرخ شكفته دارد. عكس مهمانان در آينهها، مجلس را شلوغتر كرده، اما سر و صدايي نيست، عاقد با ريشي كه تا پر شال پايين آمده خطبه ميخواند، نور شمعها در لاله هاي بلور ميلرزد و بوي پيه و كندر و عود همه جا پيچيده، در زاويه دلشادي شوق آميز زنها ولولهاي راه انداخته، دوبختهها و بيوهها پشت درها ماندهاند و زنهاي سفيد بخت در هفت سمت عروس، هفت ابريشم ميدوزند. للة عروس شير عسل ميجوشاند و دعاي مهر و محبت و حسن يوسف ميخواند. قرآن روي زانوي عروس باز است و دعاي سفيدبختي در مشتش. گفتهاند هر چه دو آدمك دعا بيشتر به هم بچسبند، مهر او بيشتر به دل داماد ميافتد، شرط عروسي، دهان به دهان مي چرخد، از خانه بيرون ميرود و همهي محله و شهر از آن خبردار مي شوند... خانوادهي علمدار هم شنيدهاند، لب به دندان گزيدهاند، اما لام تا كام نگفتهاند، زنها از كنجكاوي و شوق مي لرزند، به قول بهجت: ـ الاني است كه كهير بزنند. در چشمان خاتون پرتوي حيواني مي درخشد، همه چشم به دهان زن اوستا دارند: ـ دختر فخيم التجار حاج باريك الله رو تو تعزيهي حرم ديده و نه يك دل و صد دل خاطرخواي وقتي شده كه اون مشك به دندون گرفته و تير به چشم داشته و سر نهر فرات مي رفته كه براي سكينه آب بياره ... گفته به جاي هر چي، مي خوام كه داماد با لباس سبز، زره بيپشت، بازوبند زمردنشون و كلاه خود و سپر بياد سر عقد! با همين لباسم بياد حجله! پنا بر خدا كه خاطرخوايي چهها ميكنه؟ زن عمو گفت: ـ خدا عاقبتشو به خير كنه، خروس دله، رو هر مرغي ميپره، از يكي كه گذشت واي به احوال ديگري. اما چشمان بهجت نمناك شده و صورتش مثل مخملي كه خواب برداشته باشد،گل انداخته بود، آن موقع پيدا بود كه بهجت در اندوه خانهي خان، با دردي پي گير هم خانه است و اين درد، مهلت شكفتگي او را دزديده. زنان گرد هم، سردرهم آورده و در گفتگوي بخارآلود و رخوت آورشان، شهوتي معصومانه و ناكام موج مي زد. آنان مثل حيوان دست آموز، بيش از غذا نيازمند نوازش بودند و محبت، اين اكسير ناياب، مييابد كه لعابشان مي زد، كسي چه مي داند كه تخيلات زن فقط به يك نياز سمج مي رسد و اين نياز را آن روز در بي حالي نوميدوار زن عمو و پژمردگي بهجت و ابرام دردناك مادرم و شكفتگي گل نگاه خاتون ديدم و فهميدم كه ما همه گرد يكديگر رازي يگانه در ميان گذاشتهايم كه خاطر خوابي دختر فخيم التجار صورت ساده و كودكانهي آن است.
پاسخ : حاج باركالله(مهين بهرامي) اول محرم، زن عمو براي آنكه به قول خودش دستك دركرده باشد، زن اوستا را به تعزيهي سر تخت بربريها برد، تعزيه مسلم ميخواندند. سوم و پنجم، تعزيهي بازار بود كه از صبح رفتند و ما را در خانه گذاشتند. دختركها در شور شب عاشورا ميسوختند. براي آن روز هزار خيال بافته و تدارك ديده بودند، تازه مد شده بود كه جلو چادر برودري دوزي باشد، سوزن پشت سوزن، سر انگشتانشان زخم شده بود. مادرم برايم يك جفت كفش پاشنه دار جير خريده بود كه بند و سگك داشت و هر وقت مي شد، آنها را از صندوقخانه ميآوردم و توي اطاق ميپوشيدم راه ميرفتم، بنظرم ميرسيد كه قدم با اين كفش ها، به لب رف ميرسد، اما امتحان نميكردم چون ميترسيدم نرسد. كف كفش هنوز به خاك نرسيده بود. شب عاشورا رسيد و من كفش و چادر فاق را بالاي سرم گذاشتم و تا سحر چشمم به شيشهي در بود كه سفيده كي بزند. سحر از جا بلند شدم و تا نماز صبح تمام شود، دلم دو نيمه شده بود. مادرم گفت: ـ مي خواي اينارو بپوشي؟ نمي توني كه با اين پاشنه ها وايسي؟ وقتي سوارا بيان، همه بلن مي شن، تو كه هنوز به پاشنه عادت نداري. گفتم: ـ مي تونم، عادت كردم. گفت: اگه بخواي وايسي ديگه نمي توني بشيني... گفتم: ـ مجبور نيسم وايسم، از اولش مي نشينم. گفت: ـ اگه بخواهي حضرت اجلو ببيني، بايد وايسي، نشسته نمي شه. گفتم: ـ واميسم... واميسم، اگه نشد پا برهنه مي شم. گفت: خود داني اما جلو عموت تو كالسكه نشين، چشمش كه به سگك و پاشنه بيفته نميذاره بياي... و ديدم كه در چشمان مهربانش ميلي بود به اينكه كفشها را بپوشم، چند گل ياس توي يقهام گذاشتم و مويم را دو لنگه بافتم اما نگذاشتم كه مادرم ببيند. وقتي مي رفتيم، بوي گل زير روبندهام پيچيده بود، فكر ميكردم همه ميفهمند. خاتون با كالسكهي ديگر آمد. سر كالسكه زينل نشسته بود. وقتي به تكيه رسيديم، دو راه بود كه اطرافش قزاق گذاشته بودند.
پاسخ : حاج باركالله(مهين بهرامي) آنها لباس ماهوت سرخ، چكمهي چرمي و كلاه ماهوتي نشاندار پوشيده بودند و سبيلهايشان ترسناك بود. مردها از راه سمت راست به مردانه رفتند و زنها پشت پرده زنبوري نشستند. از همان موقع صبح جاي ايستادن هم نبود و هر چه فراشها چماق ميزدند و بچه ها را ميتاراندند، نظم فراهم نميشد. با آن كفش پاشنه بلند، مجبور شدم سر پا بايستم و جا آن قدر نبود كه دولا بشوم و كفشم را در بياورم. آفتاب تازه بالا آمده بود كه رييس الوزراء و خوانين آمدند و يك ساعت بعد كالسكهي حضرت اجل آمد كه شيپور زدند و بزرگان از جا بلند شدند. زنها و بچهها از سر و كول هم بالا ميرفتند و براي ديدنش خودكشان ميكردند. حضرت اجل با ملازمان، به جايگاه آمد و روي صندلي نشست و نگاهي به دور و بر انداخت، در تكيه به آن بزرگي انگار پرنده پر نمي زد. زنها برايش حرز مي خواندند و قربان صدقهاش مي رفتند، صورت حضرت اجل، مثل خورشيد مي درخشيد. جمعيت به اشارهي تكيه دار سه بار صلوات فرستاد آن وقت حضرت اجل خلعتي را خواست و شيپورها به صدا درآمد و سواران وارد تكيه شدند. آنها چهار چهار سوار بر اسبهاي كهر آمدند. لباس ماهوت سرخ با سر دوشي گلابتون مطلا، فينه مقوايي منگلوله دار و شلوار تنگ سواري پوشيده بودند و شوشگه بر كمر داشتند. زير نور جار و اميربهادريهايي كه از سقف آويزان بودنشان و گلابتون و مليلهي لباسشان برق مي زد و رعبي به دل مي انداخت. اسبها اصيل و آموخته بودند، جلو صورتشان چشم بند و بر پيشاني شان آينه و بر فرق سرشان دسته پري رنگين بود و از پيش سينهشان طاقه شال مرحمتي آويزان و زين و برگشان از چرم و مخمل يراق دوزي بود. حيوانها در هياهوي تكيه و صداي بلبل و شيپور حالتي پرتشويش پيدا كرده بودند اما سوارها مهارشان كردند و گذر دور ميدان با نظم تمام شد. وقتي سواران از در بزرگ تكيه بيرون رفتند، جمعيت چند بار براي سلامتي حضرت اجل و بقاي دورانش و كوري چشم دشمنان صلوات فرستاد و پس از آن سكوتي شد و شيخ حسن با نوحه خوانهايش به ميدان آمد. ميدان صفحهي گردي پيش روي شاه نشين بود كه با قالي فرش كرده بودند و غرفههاي بزرگان و خوانين مشرف بر آن بود. بقيهي غرفه ها در دايرهاي با فاصلهي بيشتر گرد ميدان قرار گرفته بود و محل نشستن زنها دورتر از همه جاها، مقابل شاه نشين بود كه جلو آن پرده زنبوري آويزان كرده بودند. شيخ حسن كه نوشته اي به دست داشت تعظيم كرد و با صداي رسايي كه به جثه و سنش نمي آمد، خطاب به حضرت اجل اشعاري خواند كه ما نميشنيديم اما مي گفتند كه در مدح شاه است و حضرت اجل دستور خلعت داد. شيخ حسن دولا شد، خلعت را بوسيد و خاك پيش پاي شاه را و پس پس از ميدان بيرون رفت و نوحه خوانها در چهار گوشه ميدان ايستادند. سكوت انتظار آميز سنگيني آمد كه صداي شيپور مثل شمشيري آن را شكافت.