پاسخ : رمان اغاز دوست داشتن فصل یازدهم پوریا برای چندمین بار به ساعتش نگاه کرد و گفت: -پرند تو رو خدا زود باش. مهیار لبخندی از روی استهزاءزدو گفت: -احمقانه اس کارمو تعطیل کردم واسه خاطر یه غریبه. مهسا گفت: -اگه نمی خواستی نمی اومدی. ناصر گفت: -اخه پرند جون اصرار داشتن همه بیان! مهیار جواب داد: -من به خاطر سارا خانم اومدم نه اصرار پرند. فرزین کمی روی مبل جابه جا شد و گفت: -بهتره با همدیگه مودب رفتار کنیم.ما داریم می ریم یه جای غریب. پوریا زیر لب گفت: -تو یکی دیگه خفه شو. وتقریبا فریاد زد: -پرند تو رو خدا بیا بیرون. پونه خندید و گفت: -بهتره بهش اهمیت ندی اون گاهی وقتا واقعا لجباز می شه. سهیلا گفت: -ما چندان عجله ای هم نداریم. نادره گفت: -پس چرا این قدر زود اومدیم؟ مهیار خندید و گفت: -اخه عجله نداشتیم. و به پوریا اشاره کرد.پوریا گفت: -هر چی دلتون می خواد بگین من اهمیت نمی دم. در باز شد و پرند در استانه در پدیدار شد.پوریا گفت: -خدا رو شکر اومدی. پرند ساکی را در دست جابه جا کرد و گفت: -دیر نشده به موقع می رسیم. مهیار بلند شد و گفت: -فکر می کنم بهتره عجله کنیم. و از پونه خداحافظی کرد و به راه افتاد.بچه ها هم یکی یکی از پونه خداحافظی کردند و به دنبال مهیار به راه افتادند.سهیلا بسته ها را برداشت و گفت: -هیچ کس عادت نداره تو این فامیل کارای خودشو انجام بده. پونه به خنده گفت: -تو اونا رو لوس کردی زن دایی. -می دونم اما کاریشم نمی تونم بکنم. پرند اخرین نفری بود که از در بیرون رفت.مهیار پشت فرمان اتومبیلش نشسته بود.مهسا و ناصر و نادره سوار اتومبیل او شدند.پرند هم پشت فرمان اتومبیل اقای نوری نشست و سهیلا و پوریا و فرزین در کنارش جای گرفتند و حرکت کردند.مهسا گفت: -من نمی فهمم چرا باید حتما به این جشن تولد بریم. نادره گفت: -ما دعوت شدیم زشت بود اگه رد می کردیم. ناصر گفت: -بهتره بگی به ما تعارف کردن و ما قبول کردیم. -ولی سارا واقعا ما رو دعوت کرد. مهیار گفت: -اون واقعا دختر زرنگی بود. ناصر پرسید: -چطور مگه؟ پوریا با شعف جواب داد: -مگه ندیدی چه جوری نگام می کرد.من می دونم اونم از من خوشش اومده. پرند گفت: -سارا به همه این جوری نگاه می کنه. فرزین گفت: -منم با پرند موافقم.نگاه کردن که دلیل نمی شه. سهیلا گفت: -بله با نگاه کردن نمی شه چیزی رو به کسی فهموند. پرند با خنده گفت: -می خوای من باهاش صحبت کنم؟ -من که از خدامه. -باهاش حرف می زنم. -کی؟ -دیگه روتو زیاد نکن گفتم باهاش حرف می زنم. -قربون دختر عموی گلم بشم. فرزین با تشر گفت: -پوریا! پرند خنده کنان گفت: -هیجان زده شدی؟ -داره قند تو دلم اب می شه. -هی زیاد به خودت امیدواری نده. -من مطمئنم همه چیز درسته. فرزین گفت: -تو واقعا این بار جدی هستی؟ -یعنی شماها باور نمی کنید؟ فرزین گفت: -تو ادمو می ترسونی. ناصر گفت: -ولی من در مورد خودم این جوری فکر نمی کنم. مهسا گفت: -منم بدم نمی اد حال این دختره گرفته شه. مهیار پرسید: -مگه پرند چیکارت کرده؟ ناصر با کنایه گفت: -نکنه می خوای ازش حمایت کنی؟ -اینجا بحث حمایت نیست مشکل من و پرند تعریف شده اس اما شما چی؟تو یا مهسا؟ مهسا گفت: -مشکل منم تعریف شده اس منتهی واسه خودم. ناصر با خنده گفت: -منم وضعیتم عین وضعیت مهساست. نادره گفت: -شما هر دو تاتونم اشتباه می کنید. مهیار گفت: -منم موافقم. ناصر با تمسخر گفت: -مثل اینکه تو واقعا داری از پرند طرفداری می کنی؟ -بهت گفتم موضوع این نیست. پرند پرسید: -پس موضوع چیه؟ فرزین گفت: -بابا می خواد واسه ام یه جشن فارغ التحصیلی بگیره. -این که عالیه کی؟ سهیلا به جای فرزین جواب داد: -تا چند هفته دیگه. -پس از الان خودمونو واسه چند هفته دیگه اماده کنیم. پوریا گفت: -چند هفته بعدشم جشن نامزدی منه. سهیلا گفت: -تو هنوز دهنت بوی شیر می ده. -اون که به خاطر لیوانای شیریه که مامان هر شب به می ده. پرند با خنده گفت: -عجله نکن پسر جان دو نفر از تو بزرگترم تو اون خونه هست. سهیلا خجالت زده سر به زیر انداخت و فرزین لبخند به لب گفت: -همین رو بهش بگو. پرند پیچید.از دور ساختمان سفید اقای سلیم پیدا شد.کوچه پر بود از اتومبیل های مدل بالایی که پشت سرهم ردیف ایستاده بودند. پوریا گفت: -اینجارو چه خبره. فرزین گفت: -بهتره برگردیم. پرند جواب داد: -ما هم دعوتیم مثل بقیه مهمونا. و پارک کرد.پشت سر او مهریار هم رسید و جای پارکی پیدا کرد و نادره گفت: -خوبه که وسط هفته اس. -این پولدارا وسط هفته اخر هفته حالیشون نمی شه. مهیار گفت: -پیاده نمی شید تا شب می خواید بشینید در مورد پولدارا و وضع زندگیشون حرف بزنید؟ پیاده شدند پوریا به طرفشان رفت و گفت: -انتخابم رو می بینید. ناصر گفت: -با این دنگ و فنگ ببین اصلا ادم حسابت می کنه. مهیار دستی به شانه پوریا زد و گفت: -تو فکرش نباش از خداشم باید باشه. پرندو فرزین و سهیلا هم به جمع انان پیوستند.پرند گفت: -بهتره زودتر بریم دیر رسیدیم. و به راه افتاد.و بقبه هم به دنبال او روان شدند.پوریا پرسید: -سرو وضعم مرتبه؟ نادره گفت: -به این ماشینا نیگا کن فکر می کنی به پای اینا می رسی؟ پوریا چهره در هم کشید.مهیار گفت: -اینم به جای روحیه دادنتونه.پوریا شجاع باش. پرند در را باز کرد.سالن غرق نور و شادی بود.بوی عطرهای گران قیمت در هوا پیچیده شده بود و همراه باد کولر در فضا جابه جا می شد. سارا در حالی که در لباس نقره ای بلندی پیچیده شده بود و نیم تاج نقره ای رنگی روی موهایش که انها را در بالای سر جمع کرده بود می درخشید.به طرفشان امد و با خوشحالی گفت: -سلام خوش امدید. کسانی که در نزدیکی در بودند به طرف انها چرخیدند.سارا پرند را در اغوش کشید و گفت: -خوبه سفارش کردم زود بیای. -تولدت مبارک. از اغوش پرند بیرون امد و گفت: -خوشحالم کردید دعوتم رو قبول کردید. سهیلا گفت: -شما لطف کردید ما رو دعوت کردید.تولدتون مبارک. -ممنون بفرمایید.خواهش می کنم. همه تولدش را تبریک گفتند.سارا هم تشکر کرد و تعارف کرد به سالن بروند.پرند گفت: -کجا باید لباس عوض کنیم؟ سارا به مهیار که کت و شلواری مشکی پوشیده بود و کراواتی قهوه ای رنگ با اشکال مشکی زده بود نگاهی کردو گفت: -بهتره برید تو اتاق من. پیشخدمتی به انها نزدیک شد.سهیلا بسته ها را به دستش داد و تشکر کرد.پوریا در حالی که به ادم های شسته و رفته با موهای روغن زده و هیکل های اتو کشیده نگاه می کرد گفت: -فکر کنم از همین حالا کم اوردم. مهیار به ارامی گفت: -شجاع باش. سارا با دست به پیشخدمتی اشاره کرد.نزدیک شد.سارا گفت: -خانما رو به اتاق من راهنمایی کن. و خطاب به پرند گفت: -اگر چیزی خواستی به این بگو واسه ات اماده می کنه. و رو به مردها ادامه داد: -بفرمایید. ناصر گفت: -پوریا فکر کنم جز من و تو همه کت و شلوار پوشیدن. مهیار گفت: -راه بیفتید دیگه.
پاسخ : رمان اغاز دوست داشتن و به دنبال سارا به راه افتاد.نگاه های پرشور دختران رنگ و روغن زده و سرخ و سفید با لیاس های یقه باز و بی استین بلند و کوتاه به مهیار که با وقار شانه به شانه فرزین به میان سالن می رفت دوخته شده بود.سارا که نگاه های تحسن برانگیز دختران از نظرش دور نمانده بود با غرور لبخندی زد.ناصر گفت: -اینجا رو پر از ونوسه. پوریا که غمگین به نظر می رسید گفت: -قبول کن سارا از همه اشون خوشگل تره. ناصر گفت: -تو به هیچ کس نگاه نمی کنی از سارا خانم شما خوشگل تر هم هست چشم بصیرت می خواد. سارا مبلی را به انها تعارف کرد و در حالی که نگاه خیره اش را به مهیار دوخته بود گفت: -من چند دقیقه دیگه خدمت می رسم. مهیار گفت: -ممنون. و روی مبل نشست.فرزین هم در کنارش جای گرفت.دستمالی از جیب بیرون اورد.عرق پیشانی اش را پاک کرد و گفت: -کاش پرند زودتر بیاد. مهیار با لبخند و اشاره سر نگاه دختران را پاسخ می گفت.ناصر کنار مهیار نشست و گفت: -خوش که می گذره پسر خاله؟ پوریا غمزده گفت: -مثل اینکه واسه همه خوب شد الا ما. فرزین گفت: -پرند که بهت گفت به خودت امیدواری نده. مهیار با لحنی روحیه بخش گفت: -در ضمن پرند اینم گفت که باهاش حرف می زنه. پوریا لبخندی از سر شوق زد و گفت: -کاش شما هم معرفت این اقا مهریار رو داشتید. در اتاق سارا پرند به مهسا و نادره کمک کرد تا اماده شوند.سهیلا هم لباس هایش را عوض کرد و گفت: -خب پرند زود باش. پرند گفت: -من کارم طول می کشه شما برید منم می ام. -یعنی چی دختر؟ما بدون تو رومون نمی شه بریم. نادره گفت: -مگه ندیدی چقدر شلوغ بود.از پسراش که بگذریم دختراشونو دیدی؟ پرند لبخندی زدو گفت: -مطمئن باش اونام مثل ما ادمن. مهسا گفت: -تو به این جور مهمونیا عادت داری ما که مثل تو نیستیم. پرند گفت: -منم اولین باره که به همچین مهمونی ای دعوت شدم. -یعنی قبلا نیومدی مهمونی سارا؟ -من چند ماهه که با سارا اشنا شدم.اونم از کلاس نقاشی و این اولین جشن تولدشه که من باهاش دوستم. سهیلا میانه را گرفت و گفت: -بحثتون سر چیه؟مهسا!ببین پرند ما خجالت می کشیم اخه یه جورایی غریبه ایم. پرند بلند شد در را باز کرد و به پیشخدمت که پشت در منتظر بود گفت: -می شه لطفا خانما رو به طرف پایین راهنمایی کنید. نادره از پشت سر گفت: -پرند ما رومون نمی شه. پرند بی توجه به او ادامه داد: -لطفا ببرشون پیش اون اقایونی که با ما بودن می شه؟ -بله خانم. -ممنون. پرند در را تا اخر باز کرد و گفت: -اقا شما رو می بره پیش بچه ها. نادره گفت: -من روم نمی شه. سهیلا گفت: -بهتره بریم. از کنار پرند که رد می شد گفت: -زود بیای ها ما اونجا غریبه ایم. -منم غریبه ام ولی باشه زود می ام.فقط می خوام لباس عوض کنم. مهسا به تلخی از پرند رو برگرداند و از در بیرون رفت.پرند در را بست.لحظه ای به در تکیه داد و بعد به سرعت به طرف ساکش رفت تا لباس عوض کند. مهسا غرغر کنان گفت: -واقعا که ادم خودخواهیه. سهیلا گفت: -مهسا خواهش می کنم. وبا ابرو به پیشخدمت که جلوتر از انها در حرکت بود اشاره کرد.ناصر به بالای پله ها اشاره کرد و گفت: -بچه ها اومدن. سرها به طرف بالا چرخید.فرزین گفت: -پس پرند کجاست؟ مهیار با پوزخندی گفت: -فکر نکنم گم بشه کما این که تو اینجا هر اتفاقی ممکنه بیفته. دخترها خجالت زده و سرخ شده به نزدیک انها رسیدند.مهیار از روی مبل بلند شد و گفت: -بفرمایید خانما. ناصر و فرزین هم به ناچار از روی مبل بلند شدند.سهیلا سر به زیر و شرم زده روی مبل نشست.سر بلند کرد مهیار لبخند به لب چشم به او دوخته بود.خجالت زده تر از پیش سر به زیر انداخت.مهیار به طرفش خم شدو گفت: -باور کن ارایش به صورتت خیلی می اد. سهیلا احساس خوشی ای امیخته با شرم کرد.پوریا با شیطنت گفت: -چی در گوش ابجی ما گفتی؟ مهیار با خنده ملیحی گفت: -بهش گفتم خیلی خوشگل شده. سارا به انها نزدیک شدو گفت: -ببخشید تنهاتون گذاشتم. پوریا گفت: -خواهش می کنم. سارا به قهقهه خندید.پوریا با تعجب گفت: -چی شد؟ -ببخش نمی تونم نگات کنم و یاد جمعه نیفتم. -من نوکرتم سارا خانم. سهیلا تشر زد: -پوریا یادت رفته کجاییم. -خانم می خواد به من بخنده. سارا خنده کنان گفت: -تو رو خدا بذارید شیطونی کنه مهمونی رو از کسالت در می اره. دختری بلند قد که لباس قرمز رنگ بلندی به تن داشت و موهای مشکی اش را روی سرش جمع کرده بود به انها نزدیک شد و گفت: -سارا جون عزیزم نمی خوای ما رو به هم معرفی کنی؟ خنده سارا قطع شد.گفت: -البته معرفی می کنم.سوزان عزیز از دوستان خانوادگی دوستان عزیز من. دخترها از روی مبل بلند شدند.سوزان دستش را به طرف مهیار دراز کرد و گفت: -سوزان هستم. -خوشوقتم. رنگ سهیلا پرید.ناصر دستش را پیش بردو گفت: -ناصر هستم. سوزان با اکراه چشم از مهیار گرفت و دستش را از دست او بیرون کشید و نوک انگشتان ناصر را به سستی گرفت و گفت: -خوشوقتم. سوزان یکی یکی با همه دست داد.در حالی که هراز چند گاهی با لبخند به مهیار نگاه می کرد.با بقیه احوالپرسی می کرد.سارا خنده پیروزی بر لب به اهستگی کنار گوش مهیار گفت: -دکون همه پسرا رو تخته می کنی. لحنش انقدر خودمانی بود که مهیار را تر ساند.می خواست چیزی بگوید که نگاهش بر بالای پله ها افتاد.پرند در لباس مشکی بلندی که دنباله دامنش روی زمین کشیده می شد و در حالی که موهای مشکی و مواجش را روی سرشانه ریخته بود و تل قشنگی که مثل شکوفه های گیلاس بود روی سر گذاشته بود از پله ها پایین می امد.از هر پله که پایین می امد موهایش در هوا موجی می خورد و دل را می لرزاند.سارا مسیر نگاه مهیار را تعقیب کرد و به پرند رسید.از نگاه مشتاق مهیار که به پری کوچکی که از پله ها پایین می امد دوخته شده بود احساس حسادت کرد.سهیلا هم متوجه نگاه مهیار شده بود.به زحمت خود را سر پا نگه داشته بود.ناصر که متوجه شده بود پرند از پله ها پایین می اید گفت: -اینم پرند! سرها به طرف بالا چرخید.پرن سر بلند کرد و از همان بالا سرتاسر سالن را با چشم کاوید و بچه ها را در گوشه ای از سالن دید.لبخندی زد.سرهای بسیاری به طرف بالا چرخیده بود و پایین امدن پری کوچک را تماشا می کردند.پرند قدم به کف سالن گذاشت.از کنار هر که رد می شد نگاه ها را به دنبال خود می کشید.سارا به طرفش رفت.شوزان در کنار مهیار ایستاد و با کنایه گفت: -غرق نشی. مهیار به خود امد.لبخندی زد و گفت: -شنا بلدم ممنون. فرزین بر جا خشکش زده بود.مهیار روی صندلی ای نشست و در حالی که قلبا زیبایی پرند را تحسین می کرد ظاهر بی تفاوتی به خود گرفت.سارا دست پرند را گرفت و گفت: وای تو چقدر خوشگل شدی فکر کنم تو و پسر عمه ات مسابقه گذاشتین. پرند با نگاه به دنبال انها گشت و گفت: -حتما خیلی عذاب کشیدن. -تنها نمی مونن سوزان پیششونه بیا به دوستام معرفیت کنم. پرند همان طور که به دنبال سارا کشیده می شد گفت: -سوزان دیگه کیه؟ -وای تو چقدر نگرانی. پرند دستش را کشید و گفت: -داری می دویی سارا. سارا ایستاد و نگاهش کرد.بعد به خنده افتاد و گفت: -من بزرگ نمی شم. صدای مردانه ای از پشت سر پرند گفت: -منم موافقم. پرند خودش را کنار کشید.مرد جوانی که موهایش را کف سرش خوابانده بود دستش را به طرف پرند دراز کردو در حالی که کمی خم شده بود گفت: -اریا هستم. پرند به طرف بچه ها نگاهی کرد.فرزین عرق پیشانی اش را پاک کرد.مهیار چشم چرخاند.پرند نوک انگشتانش را به سستی گرفت و به سرعت رها کرد و گفت: -از اشناییتون خوشوقتم. اریا رو به سارا گفت: -تو که نمی تونی رسم ادب رو به جا بیاری. سارا گفت: -بله اریا پسر شریک بابا پرند عزیز من دوست خوبم. -خوشحالم که با شما اشنا می شم. -ممنون. -اجاز...... پرند به میان حرفش دویدو گفت: -معذرت می خوام. وبه طرف اقوامش رفت. اریا به سارا نگاه کرد و گفت: -چی شد؟ سارا صدایش را پایین اورد و گفت: -خیلی سرکشه تلاشت رو ادامه بده. وبه قهقهه خندید و از اریا دور شد.فرزین چند قدمی به طرف پرند رفت و گفت: -چی می گفت؟ ناصر به جای پرند جواب داد: -اینجا مهمونیه ها. پرند از کنار فرزین رد شد.سوزان که کنار مهیار ایستاده بود گفت: -ایشون کی هستن؟ مهیار کمی روی صندلی جابه جا شدو گفت: -دختر دایی ام پرند. و کلمه پرند را بلندتر گفت به طوری که پرند به طرفش برگشت.مهیار بی انکه از جای برخیزد گفت: -خانم می خواستن با شما اشنا شن. و با دست به سوزان اشاره کرد.سهیلا رنگ پریده و مشوش روی مبل تکانی خورد.پرند به طرف سوزان رفت و گفت: -پرند هستمو...شما؟ سوزان دستش را فشرد و گفت: -سوزان. اریا که به انها نزدیک می شد لبخندی زدو گفت: -می بینم که خانم ها با همدیگه اشنا شدن. وبا اشاره سر به مهیار سلام کرد.مهیار با اکراه از روی صندلی بلند شد و با او دست داد.سوزان گفت: -اریا ایشون هم مهیار. -از دیدنتون خوشحالم. مهیار لبخندی تصنعی زد و گفت: -منم همین طور. پرند گفت: -ببخشید. وخواست از انها دور شود که اریا گفت: -می بینم که خانم از من فرار می کنند؟ پرند ایستاد و در حالی که سر به زیر داشت جواب داد: -این طور نیست. فرزین به انها نزدیک شد.سوزان انها را هم به هم معرفی کرد.پوریا و ناصر به جمع انان پیوستند و به زودی همه با هم گرم صحبت شدند.اریا نگاه خیره اش را به پرند دوخته بود.فرزین عرق پیشانی اش را پاک کردو گفت: -واقعا گرمه. سوزان گفت: -سلف ته سالنه بهتره برید از خودتون پذیرایی کنید. -متشکرم. پوریا جمعیت را به دنبال سارا کاوید و گفت: -منم تشنه ام اگه می ری با هم بریم؟ فرزین که احساس تشنگی می کرد گفت: -اگه تو تشنه ای باشه. ناصر گفت: -منم می ام. فرزین رو به دخترها که روی کاناپه نشسته بودند کرد و گفت: -اگر چیزی میل دارید با ما بیایید. ناصر غرغرکنان گفت: -نمی شه به اونا نگی. پوریا لبخندی از سر شیطنت زدو گفت: -بچه ها بیایید. وصدایش را پایین تر اورد و ادامه داد: -بخور بخوره ها! نادره و مهسا از جا بلند شدند ولی سهیلا تکان نخورد.نادره گفت: -تو نمی ای؟ وفرزین گفت: -بلند شو سهیلا. سهیلا به مهیار که بیت سوزان و پرند ایستاده بود نگاه کرد.پوریا صدا زد: -سهیلا! از جا بلند شد و سلانه سلانه به دنبال انها به راه افتاد. سوزان پرسید: -از دوستای سارا هستین؟ -بله. مهیار گفت: -البته پرند از دوستای ساراست ما هم به خاطر ایشون دعوت شدیم. سارا از پشت سر گفت: -هر کس به جای خودش. و وارد جمع انها شد و ادامه داد: -ببخشید که من هی مجبور می شم تنهاتون بذارم.می دونید پیش هر کی چند دقیقه هو وایستم کلی طول می کشه. اریا پرسید: -کیک هنوز نرسیده؟ -بابا گفت تماس گرفته تو راهه. سوزان پرسید: -مهمونی ات کی تموم می شه؟ ساعت هفت! مهیار با خنده گفت: -من فکر می کردم شام هم می دین. -شما واسه شام تشریف داشته باشین. اریا گفت: -ما چی؟
پاسخ : رمان اغاز دوست داشتن -نه دیگه فقط ایشون. سوزان با کنایه گفت: -این یعنی..... سارا قهقهه ای زد و گفت: -سعی می کنم زود برگردم. واز انها دور شد.اریا خندید و گفت: -سارا شروع کرد. مهیار گفت: -بله؟ اریا گفت: -هیچی. ورو به پرند کردو پرسید: -میل دارید چند دقیقه ای باهم توی باغ قدم بزنیم؟ سارا شانه به شانه پوریا ایستاد و پرسید: -خوش می گذره؟ پوریا جواب داد: -بله بازم تولدتون مبارک. -با من رسمی حرف نزن. پوریا لبخند بزرگی به لب نشاند و گفت: -چشم. سارا به سهیلا که مغموم به روی صندلی نشسته بود و با لیوان شربتش بازی می کرد نگاه کردو پرسید: -این دیگه چشه؟ ناصر گفت: -شما خودتونو عذاب ندید. سارا به همان سرعتی که متوجه سهیلا شده بود او را فراموش کرد و از پوریا پرسید: -تو این چند روزه اتفاق بامزه ای برات نیفتاده؟ -چرا یه چند تایی هست. -واسه ام تعریف کن. -اینجا؟ -خواهش می کنم. پوریا به اطراف نگاه کرد و گفت: -زشته اما تو می گی دیگه! سهیلا سر بلند کرد سوزان و مهیار و اریا و پرند به طرف در سالن می رفتند.مهسا پرسید: -سهیلا حال نداری؟رنگت پریده! -خوبه فقط کاش زودتر بریم خونه. مهسا به فرزین که به لیوان شربتش خیره شده بود نگاه کرد.پوریا به حرف افتاده بود و سارا می خندید.ناصر در حالی که به ارامی می خندید گفت: -پوریا زشته. ولب پایینی اش را گاز گرفت.دختران زیادی به دور پوریا حلقه زده بودند.سارا با گفتن ببخشید از انها دور شد و پوریا را در میان انبوه دختران جوانی که پیرامونش ایستاده بودند تنها گذاشت. مهسا به فرزین نزدیک شد و گفت: -فکر کنم سهیلا حال نداره. فرزین لیوان را روی میز گذاشت و پرسید: -پرند کجا موند؟ مهسا با دلخوری گفت: -من از خواهرت می گم تو از پرند می پرسی؟ فرزین کمی نگاهش کرد.مهسا رو برگرداند و به طرف سهیلا رفت.فرزین نگاهی به پوریا که معرکه گرفته بود انداخت و به طرف سهیلا رفت.سهیلا کمی روی صندلی جا به جا شد.فرزین به ارامی پرسید: -حال نداری؟ -خوبم. مهسا گفت: -چرا تعارف می کنی می خوای بریم؟ -نه چیزی نیست. فرزین گفت: -هوای اینجا خفه است می خوای بریم بیرون؟ سهیلا که می ترسید مهیار را دست در دست سوزان ببیند جواب داد: -نه همین جا خوبه. فرزین دستش را گرفت و گفت: -حداقل بیا چند دقیقه کنار پنجره وایستا. وپیش از انکه سهیلا مقاومتی از خود نشان بدهد او را به طرف پنجره کشید.مهسا لحظاتی به فرزین نگاه کرد و به دنبال انها به راه افتاد.فرزین پشت پنجره ایستاد و گفت: -اینجا هوای بهتری داره. سهیلا سر به زیر انداخت و گفت: -ممنون. مهسا گفت: -اگه ناراحتی برات صندلی بیارم. -خوبم ممنون. مهسا از پنجره به بیرون نگاه کرد و با تعجب گفت: -اونجا رو. و به بیرون اشاره کرد.فرزین مسیر انگشت او را دنبال کرد.مهیار و سوزان پرند و اریا.در حیاط ایستاده بودند و می خندیدند.رنگ از صورت فرزین پرید.به سختی تعادل خود را حفظ کرده بود.سهیلا بی انکه بیرون را نگاه کند.هر انچه را که اتفاق می افتاد می دید و به زحمت مانع ریختن اشکش می شد.مهسا گفت: -اونا کی رفتن بیرون؟ فرزین نفس عمیقی کشید تا خود را باز یابدومهسا زیر چشمی نگاهش کرد و ناگهان چیزی از ذهنش گذشت.گفت: -مسخره اس پرندو ببین چه با این اقاهه گل می گه و گل می خنده. به فرزین نگاه کرد تا ببیند عکس العمل او چگونه است.وقتی چیزی ندید ادامه داد: -اوه نگاش کنید انگار نه انگار که مهیار ما هم اونجاست.ببین چه راحت وایستاده می گه و می خنده. فرزین مشت هایش را گره کرد.مهسا با بد جنسی اضافه کرد: -این جور که من می بینم تا چند وقت دیگه باید بیاییم عروسی پرند. فرزین گفت: -ببخشید. و از پشت پنجره دور شد.مهسا لبخندی از سر رضایت زد و گفت: -ببخش سهیلا جون. و به دنبال فرزین به راه افتاد.سهیلا سر بلند کرد و از پنجره به بیرون نگاه کرد.انها در حیاط زیر درخت کاجی ایستاده بودند.از حرکات سرو صورتشان معلوم بود که از در کنار هم بودن لذت می برند.صدایی او را به خود اورد: -سلام. سهیلا به طرف صدا برگشت.مرد جوانی روبرویش ایستاده بود.بی انکه جواب او را بدهد به سرعت از کنار پنجره دور شد.مرد جوان شانه هایش را بالا انداخت و زیر لب گفت: -چی شد؟ ودر حالی که خنده استهزاءامیزی روی لبش نشسته بود به طرف گروهی که در ان نزدیکی ایستاده بودند رفت. تمام طول میهمانی برای فرزین و سهیلا در حالتی بین هذیان و تب سپری شد.حتی محبت های مهسا هم نتوانست روح مشوش فرزین را ارام کند.چیزی در ذهنش جان گرفت و تمام مخیله اش را پر کرده بود.او تصمیمش را گرفته بود. مهیار و پرند که به طرفشان امدند سهیلا به سختی لرزش دست هایش را پنهان کرد.پرند گفت: -ببخشید باور کنید هر چقدر سعی کردم نتونستم نرم. مهسا با کنایه گفت: -از خنده هات معلوم بود. پرند نگاهی به مهیار کرد و گفت: -بازم معذرت می خوام. مهیار پرسید: -سهیلا خوبه؟ سهیلا لبخند زورکی زد.ناصر گفت: -از احوالپرسی های شما. -خیلی گیر بودن. -شما که از گیر بازی خوشتون نمی اد. فرزین از روی مبل بلند شد و به طرف پرند که مشغول خوش و بش با نادره بود رفت و گفت: -پرند میشه؟ پرند نگاهش کرد.فرزین ادامه داد: -یه چند لحظه. -ببخش. به طرف فرزین رفت.مهیار و مهسا به انها نگاه کردند.فرزین کمی این پا و اون پا کردو گفت: -می خوام....میخوام اگه..... -گوش میدم. -می شه بیشتر مراقب سهیلا باشی. پرند ناباورانه نگاهش کرد و گفت: -تو مطمئنی می خواستی همین رو بهم بگی؟ فرزین سر به زیر انداخت و گفت: -اره. -باشه مواظبش هستم. به طرف سهیلا رفت و گفت: -چطوری؟ در همین لحظه در بزرگ سالن باز شد و کیک تولد سارا که به شکل یک کلبه جنگلی بود روی چرخ وارد سالن شد.هیاهویی در سالن پیچید و همه شروع کردند به کف زدن.پرند هم از سهیلا فاصله گرفت و به طرف سارا رفت. سالن در شلوغی فرو رفته بود.شمع ها روشن شد و جمعیت یک صدا شعر تولدت مبارک را سر دادند.سارا شمع ها را فوت کرد همه کف زدند و عکاس مشغول عکس انداختن شد.بعد از عکس گرفتن پیشخدمت کیک را برد و سارا مشغول باز کردن کادوهایش شد. کادوی پرند تابلویی بود که خود کشیده بود.یک دختر بچه که روی تاب نشسته بود.نگاه ها ی تحسین برانگیز حاضران به تابلو خیره مانده بود.سارا هیجان زده به طرف پرند رفت و او را در اغوش کشید و گفت: -این بهترین هدیه ای بود که امروز گرفتم. -قابل تو رو نداشت. -می دونی که از سرم هم زیاده. جمعیت سارا را صدا زدند تا بقیه کادوها را هم باز کند.سارا به جای اولش باز گشت. اریا به پرند نزدیک شد و گفت: -برای من باعث افتخاره. -خواهش می کنم. -یک نقاشی زیبا هم نقاشی زیبا و هم نقاشی ای زیبا. -شما لطف دارید. فرزین ان دو را با هم دید.سهیلا به مهیار نگاه کرد.مهسا به ارامی به فرزین گفت: -پسر دایی! فرزین با عصبانیت گفت: -تو دیگه ولم کن. وبلند شد و از در بیرون رفت.اشک در چشمان مهسا حلقه زد.به پرند که محجوبانه و لبخند به لب داشت با اریا صحبت می کرد نگاه کرد و اشک بر روی گونه هایش لغزید. کادوها تمام شد و پیش خدمت ها کیک تولد را در حالی که در بشقاب ها چیده شده بر روی گاری های دستی بود به سالن اوردند و پخش کردند.پرند به کنار اقوامش رفت و در کنار مهیار ایستاد.ناصر نگاهش کرد و لبخند زد.مهیار نگاه مهربانی به پرند کرد.پرند سر به زیر انداخت و از گوشه چشم نگاه مهربان مهیار را پاسخ گفت.سهیلا سر به زیر انداخت.مهسا که متوجه شده بود بازوی سهیلا را گرفت و گفت: -می شه چند دقیقه با هم حرف بزنیم؟ سهیلا نگاهش کرد.مهسا بشقاب های کیک را برداشت و گفت: -ما می ریم روی صندلی بشینیم. نادره گفت: -منم می ام. مهسا به تندی جواب داد: -بمون پیش اینا چون ممکنه..... ونگاه معنی داری به پرند و مهیار کرد و به همراه سهیلا از انها دور شد.پوریا در حالی که با کیکش بازی می کرد گفت: -اصلا حوصله ندارم. پرند گفت: -تو واقعا عاشق شدی؟ پوریا بشقاب را روی میز گذاشت و گفت: -باید برم تو حیاط. و از انها دور شد.همه به هم نگاه کردند.نادره گفت: -اینجا چه خبره؟ما اومدیم جشن تولد که بهمون خوش بگذره فرزین رفته بیرون سهیلا حال نداره مهسا عصبانیه اینم از پوریا. مهیار با حالتی متفکر گفت: -به گمونم این بار پوریا جدیه. پرند به سارا که در جمع دوستانش ایستاده بود و می خندید نگاه کرد و با خود گفت: -متاسفم پوریا. مهیار پرسید: -چیزی گفتی؟ سارا نگاهشان کرد و بوسه ای برایش فرستاد.پرند لبخندی زد و سری تکان داد. و خطاب به مهیار گفت: -نه!
پاسخ : رمان اغاز دوست داشتن فصل دوازدهم همه ساکت بودند.انگار هیچ کس نمی خواست این سکوت ازاردهنده را بشکند.سهیلا چشم به دست هایش دوخته بود.پوریا به پشتی صندلی تکیه داده پود و چشم هایش را بسته بود و فرزین در اندیشه های دور و درازش به دنبال کلمات می گشت. پرند گفت: -چیزی شده؟ هیچ کس جوابش را نداد.گفت: -چرا همه اتون یه جوری شدین؟ پوریا بی انکه چشم باز کند گفت: -خسته ایم گروه خون اونا به گروه خون ما نمی خورد. فرزین گفت: -قبول کردن دعوت سارا خانم یه اشتباه بود. پرند گفت: -این قدر کسل کننده بود؟ هیچ کس جوابش رو نداد.در مقابل در خانه اشان توقف کردند.مهیار زودتر از او رسیده بود و نادره زنگ می زد.فرزین گفت: -فکر کنم بهتره ما بریم خونه. -مامانم شام درست کرده. -مزاحم نمی شیم. -تو حالت خوبه؟می گم مامانم شام درست کرده. سهیلا گفت: -منم معتقدم بریم خونه. -بهتره جواب مامانم رو بدید و بعد برید. از ماشین پیاده شد.مهیار منتظرشان ایستاده بود.پوریا هم پیاده شده و با صورتی گرفته به طرف ساختمان به راه افتاد.مهیار گفت: -ناراحت نبینمت. -حالم گرفته اس. سهیلا هم پیاده شد و به راه افتاد.مهیار گفت: -سهیلا هم حالش گرفته اس. سهیلا نگاه بی رمقش را به او دوخت و گفت: -مسلما حال تو از همه بهتره. مهیار با تعجب نگاهش کرد.سهیلا گفت: -معذرت می خوام. -واسه چی؟ -ولش کن. -می خوای با هم حرف بزنیم. سهیلا نگاهش کرد و جواب داد: -حرف؟ مهسا از روی پله ها صدا زد: -سهیلا من اینجا منتظر تو هستم ها. وسهیلا به داخل ساختمان رفت.مهیار به طرف پرند رفت و پرسید: -اینا چه شونه؟ -من نمی دونم. -فرزین چرا پیاده نمی شه؟ -من نمی دونم واقعا نمی دونم. -انگار همه دیوونه شدن مهسا از اونجا تا اینجا سرمو خورد. -می شه با فرزین حرف بزنی؟ -حرف تو رو که بیشتر گوش میده. -باشه خودم باهاش حرف می زنم. -باهاش حرف می زنم. -گفتم که خودم باهاش حرف می زنم.تو بهتره بری بالا چون ممکنه نخواد پیش تو با من حرف بزنه. مهیار پوزخندی زد و با کنایه گفت: -تنهاتون می ذارم. پرند به طرف ماشین رفت.در را باز کرد و گفت: -تو نمی خوای بیای پایین؟ فرزین گفت: -مهیار بهت چی می گفت؟ پرند با تعجب پرسید: -هان؟ -پرسیدم مهیار بهت چی می گفت؟ -گفت که باهات حرف بزنم و بگم نمی خوای بیای پایین. فرزین به پرند نگاه کردو گفت: -من یک هفته اس که بر گشتم. -می دونم. وانگار که با خودش حرف می زند گفت: -یک هفته! پرند گفت: -نمی خوای بیای پایین؟ واین بار فرزین با مهربانی بیشتری نگاهش کرد و گفت: -می ام. واز ماشین پیاده شد.پرند درها را قفل کرد و شانه به شانه فرزین به راه افتاد.وارد خانه که شدند مهسا نگاهشان کرد.مهیار در کنار سهیلا نشسته بود و بی توجه به ورود انها به ارامی با سهیلا مشغول حرف زدن بود.نادره و ناصر و پوریا به نوبت از میهمانی تعریف می کردند.نادره با هیجان ناصر عادی و پوریا با غم و حسرت.وپونه می خندید.پرند سلام کرد.اقای نوری و پونه جوابش را دادند.فرزین هم سلام کرد.اقای نوری گفت: -سلام خوب خانم خانما خوش گذشت؟ -جاتون یه دنیا خالی بود. فرزین روی مبل نشست.اقای نوری پرسید: -تو چطوری عمو جان؟ -خوبم ممنون. پونه گفت: -مهمونی چطور بود؟ -عالی بود!بچه ها که دارن تعریف می کنن. و به طرف اتاقش رفت تا لباسش را تعویض کند.مهسا به سهیلا نگاه کرد و لبخند زد.سهیلا لب به دندان گزید و سر به زیر انداخت.مهیار با تعجب به مهسا نگاه کرد.مهسا سر برگرداند و چشم به ناصر که داشت از مهمانی می گفت دوخت.مهیار پرسید: -حالا بهتر شدی؟ -بله بهترم. -خدارو شکر. -یعنی تو نگرانم بودی؟ پرند از اتاقش بیرون امد.مهیار نگاهی به پرند انداخت و گفت: -معلومه دختر. صدای زنگ تلفن در خانه طنین انداخت.پرند که نزدیک تلفن بود گوشی را برداشت و گفت: -بله؟ -سلام پرند جون تولد خوش گذشت؟ پرند با تعجب پرسید: -شما از کجا می دونید؟ -بی معرفت نمی تونستی یه تعارف به من بکنی؟ پرند گوشی را قطع کرد.مهیار نگاهش کرد و پوزخندی زد.پونه پرسید: -کی بود؟ -اشتباه گرفته بود. اقای نوری گفت: -چی بهت گفت که بهش گفتی از کجا می دونه؟ -مزاحم بود بابا. مهیار با خنده گفت: -چه مزاحمی که می دونست تو رفتی مهمونی. ناگهان چیزی در وجود پرند فرو ریخت.به مهیار نگاه کرد.مهیار بی خیال سر برگرداند و دنبال حرفش را با سهیلا از سر گرفت.ناصر گفت: -خشکت زده پرند. پرند به خود امد نشست و گفت: -نه. تمام طول شب جز یکی دوبار نگاهش با نگاه مهیار برخورد نداشت.بعد از شام پرند چای را در مقابل فرزین گرفت.اقای نوری با خنده گفت: -فرزین جان تو فکری؟ فرزین به اقای نوری نگاه کرد و گفت: -نه عمو جان....یعنی...بله عمو جان. پونه با خنده گفت: -نکنه اقای مهندس هم دلشون رو گذاشتن و اومدن. مهسا با رنگی پریده به فرزین نگاه کرد.فرزین سر به زیر انداخت و چیزی نگفت.خنده روی لبهای همه خشک شد.همه با تعجب به فرزین خیره شدند.مهیار اولین نفری بود که به حرف امد و گفت: -تبریک می گم. مهسا ناباورانه به فرزین خیره شده بود.پونه خندید و گفت: -خدای من باید یه همچین چیزی پیش می اومد.تا جوونای فامیل یه تکونی به خودشون بدن یاد بگیر مهیار خان چند ساله درست تموم شده. -من تنبلم زن دایی جان. -پونه گفت: -باید به مژگان خبر بدم. فرزین گفت: -نه لطفا به کسی چیزی نگید اول باید با خودش حرف بزنم. ناصر گفت: -زرنگ تو کی باهاش حرف زدی که ما نفهمیدیم؟ -هنوز باهاش حرف نزدم.-پس چه جوری... همه به پرند نگاه کردند.پرند با خوشحالی گفت: -همین فردا پیداش می کنم. و چشمان درخشانش را به مهیار دوخت.مهسا به سختی نفس می کشید.سهیلا گفت: -همه امون رو شوکه کردی. پوریا گفت: -ببین ما دختره را دیده بودیم موندیم اقا همون جا دید و..... مهسا به سختی از مهیار پرسید: -کی می ریم خونه؟ -می ریم. -بریم حالا. -چقدر عجله داری می ریم دیگه. -خواهش می کنم مهیار. پونه گفت: -چیزی شده مهیار خان؟ مهیار بلند شد و گفت: -ما خسته ایم اگه اجازه بدین مرخص بشیم. اقای نوری گفت: -چه خبره اتونه؟به این زودی؟ مهسا هم از جا بلند شد و گفت: -باید بریم دایی. مهیار گفت: -خب بچه ها هر کی میاد بلند شه. ناصر و نادره هم بلند شدند.سهیلا هم بلند شد و گفت: -بچه ها بلند شید. اقای نوری گفت: -همه اتون که جا نمی شید صبر کنید خودم می رسونمتون. پونه گفت: -چرا همگی با هم بلند شدید؟ مهسا گفت: -یه جوری می شینیم. پرند گفت: -هر جوری هم بشینید جا نمی شید که. فرزین و پوریا هم بلند شدند.اقای نوری گفت: -حالا که همگی عزم رفتن کردید.....باشه پرند سویئچ کجاست؟ پرند سویئچ را از روی میز برداشت و به طرف اقای نوری گرفت.همه از پونه تشکر کردند و بعد از خداحافظی از در بیرون رفتند.در راه پله ها مهسا به ارامی زیر گوش فرزین گفت: -به محض اینکه رسیدیم می خوام بهت زنگ بزنم می شه لطفا خودت گوشی را برداری. فرزین نگاهش کرد.پیش از انکه دهان باز کند مهسا به سرعتش افزود و به سرعت از پله ها پایین رفت.
پاسخ : رمان اغاز دوست داشتن پوریا سهیلا را هل داد و گفت: -شما دخترا نمی تونید یه کم جمع و جور بشینید؟ مهیار از اینه به عقب نگاه کرد و همان طور که می خندید گفت: -به این بیچاره هم جا بدید. ناصر سربرگرداند و خندید.مهیار لبخند به لب نگاهی به فرزین کرد.گرفته و متفکرانه به روبرو خیره شده بود.لبخند روی لبهای مهیار بزرگتر شد و گفت: -نبینم اقای مهندس تو فکر باشه. نگاه ها به طرف فرزین چرخید.چهره در هم کشید و گفت: -مسئله خاصی نیست. پوریا با کمک ارنجش جای بیشتری برای خود باز کرد و گفت: -نمی شه پیشنهاد عمو منوچهر رو قبول می کردین.فرزین جان غصه نخور این اصلا عاشقی رو نمی فهمه. مهیار قهقهه ای زد و گفت: -خدایا شکرت. ناصر با کنایه گفت: -خوشحالی مهیار خان مثل اینکه بعد از مهندس نوبت توئه.آخدا این مهمونی واسه همه اومد داشت الا ما. سهیلا سرش را به پشتی تکیه داد و چشم هایش را بست.به سختی نفس می کشید و احساس ضعف می کرد.نادره گفت: -واسه چی اومد داشت؟مگه خبریه؟ مهیار جواب داد: -شایعه درست می کنن.این مهمونی فقط واسه مهندس عزیز ما اومد داشت.نه فرزین خان؟ فرزین بی انکه نگاه از روبرو برگیرد چهره در هم کشید.پوریا گفت: -مهسا چشه؟ -سربه سر من نذار پوریا که حوصله تو یه نفر رو ندارم. -یکی نیست به من بگه تو فضولی این که ادم نیست تو حالش رو می پرسی. -بگین سر به سر من نذاره ها حوصله اش رو ندارم. -بگین بره بچه ها. مهیار از اینه به عقب نگاه کرد.خودش هم نمی دانست چه شده است؟مهسا بی حوصله بود.سهیلا غمگین و فرزین متفکر و خودش خوشحال.نمی دانست دلیل دیگران برای بی حوصله غمگین و یا متفکر بودن چیست فقط خودش می دانست خودش چرا خوشحال استوخوشحال به خاطر بودن در کنار پرند.خوشحال به خاطر کنار رفتن فرزین و خوشحال به خاطر نگاه های گرم پرند. ناصر گفت: -کاش شماهام از این دوستا داشتید. مهسا غرید: -من ترجیح می دم بمیرم تا با همچین اشغالی دوست باشم. -هی تو با من لجی چیکار به کار سارا داری. -برو بابا کی با تو بود.تو هم با اون سارات. -تو اصلا امشب چته؟به همه گیر می دی؟ مهیار تشر زد: -مهسا این چه طرز حرف زدنه. نادره با نگرانی دست سهیلا را چسبید و گفت: -حال نداری؟ سهیلا به زحمت جواب داد: -خوبم چیزی نیست. پوریا غرولند کرد: -خوب سه تایی رفتین جلو من رو با این دیوونه ها انداختین عقب. ناصر دوباره به عقب نگاه کرد و غش غش خندید.مهیار از گوشه چشم به فرزین نگاه کردو گفت: -چیزی شده مهندس؟ فرزین هیچ عکس العملی نشان نداد.ناصر گفت: -داماد رفته گل بچینه. به جز سهیلا و مهسا همه خندیدند.فرزین به خود امد و به ناصر که می خندید گفت: -چی پرسیدی؟ پوریا خنده کنان به جای ناصر جواب داد: -پرسید با پوریا به درد مشترک دچار شدین؟ فرزین انگار که با خود حرف می زند گفت: -درد مشترک! ناصر پرسید: -تو چته مهسا؟سهیلا تو چرا تو خودتی؟ پوریا گفت: -این جشن تولد عقده های چند سالمون رو وا کرده.باور کنید مثل ندید بدیدها از وقتی فهمیدیم چه چیزای خوبی هم تو دنیا پیدا می شه و ما نمی دونستیم افسرده شدیم. نادره چهره در هم کشید و گفت: -ما اصلا هم ندید بدید نیستیم. -مخصوصا ناصرتون. وخندید.ناصر دستی به سرش کشید و گفت: -خدا دوستای پرند رو زیاد کنه. فرزین نگاه تندی به ناصر کرد که از چشم مهیار دور نماند.روی پدال گاز فشرد و پرسید: -اقای مهندس چیزی شده؟ فرزین سر به زیر انداخت و گفت: -می شه لطفا من رو به اسم صدا کنی؟ -من فکر کردم از الان تمرین کنم واسه فردا که نامزد کردی پیش نامزدت کلاس بذاریم که پسر فامیل ما مهندس بود و اومد تو رو گرفت ها. پیش از انکه فرزین دهان باز کند مهسا گفت: -حتما خانم از پشت کوه اومده که مهندس ندیده. پوریا با ارنج به سهیلا فشار اورد و گفت: -یه کلمه هم از مادر عروس بشنوید. سهیلا تشر زد: -بسه دیگه پوریا. مهسا با عصبانیت گفت: -بذار حرف بزنه من اصلا اون رو ادم حساب نمی کنم که بخوام به حرفاش اهمیت بدم. ناصر خندید و گفت: -نمی دونم ما چرا اینقدر بدبختیم که همیشه دونفر رو داشته باشیم که بهم بپرن.حالا که پرند نیست شماها به جون هم افتادید. مهیار چهره در هم کشید و به روبرو خیره شد.پوریا گفت: -پرند اتیشه کسی نمی تونه تو لجبازی حریف اون بشه. مهسا غرید: -پرند بره به جهنم. نادره با تعجب نگاهش کرد.لبهایش می لرزید و اشک در چشمانش حلقه بسته بود.مهیار تشر زد: -مهسا این چه طرز حرف زدنه. -برید بابا. چشم بر هم گذاشت و سرش را به پنجره تکیه داد.تا کسی گریه کردنش را نبیند.مهیار به داخل فرعی پیچید.ناصر گفت: -دست شما درد نکنه. مهیار در مقابل در خانه اشان توقف کرد و گفت: -به سلامت اقا به خاله هم سلام برسون. -مگه نمی ایین تو؟ -نه دیگه دیر وقته. -دیر وقت چیه بیایین تو. نادره مصرانه گفت: -اره بیایید تو. سهیلا به سختی چشم باز کرد و گفت: -به عمه سلام برسون یه وقت دیگه می اییم. -ولی..... ناصر گفت: -به ما که خیلی خوش گذشت.دستتون درد نکنه. پوریا گفت: -دست سارا درد نکنه. ناصر پوزخندی زد و گفت: -دست سارا درد نکنه. نگاهی به فرزین انداخت و ادامه داد: -قربان شما نمی خواید پیاده شید؟ فرزین به سنگینی نگاهش کرد.مهسا در را باز کرد و پیاده شد.نادره از همه خداحافظی کرد.ناصر گفت: -اقا فرزین ما امیدمون تو خانواده دایی به تو بود تو هم که پاک از دست رفتی. فرزین با حالت استفهام امیزی نگاهش کرد.مهیار فرمان را با دو دست محکم چسبید.ناصر گفت: -ای بابا فرزین جان اگه نمی خوای پیاده شی بگم مهیار پیاده شه. فرزین گفت: -دیر وقته می خوایم بریم خونه. نادره کنار در ایستاده بود و برای بچه ها دست تکان می دادونا صر خندید.مهیار گفت: -منظورش اینه که پیاده شو می خواد پیاده شه. -معذرت می خوام. در را باز کرد و پیاده شد.نا صر با گفتن خدا حافظ پیاده شد.نگاه استهزاءامیزی به فرزین کرد و گفت: -باید مواظب باشم مثل اینکه مریضی پوریا مسریه. فرزین سر به زیر انداخت و سوار شد و در را بست.مهیار گفت: -بریم. وروی پدال گاز فشرد.ماشین از جا کنده شد و به سرعت در خیابان به راه افتاد.سکوت غریبی در ماشین حاکم بود.فرزین با چهره ای درهم و متفکر در خود فرو رفته بود.مهسا سرش را به پنجره تکیه داده بود و سهیلا به پشتی صندلی و پوریا از پنجره به بیرون خیره شده بود مهیار در ذهن حوادث امروز بعد از ظهر را مرتب می کرد و کنار هم می چید.تا بفهمد چرا همه غمگینند. کمی من و من کرد و پرسید: -کسی نمی خواد بره بیمارستان؟ پوریا نگاهش کرد.مهیار از اینه به عقب نگاه کردو گفت: -انگار همه اتون حال ندارید. پوریا لبخند غمگینی زدو گفت: -فکر کنم من بخوام برم حالم خوش نیست. سهیلا به سختی چشم باز کرد و گفت: -چته؟ پوریا سرش را به چپ و راست تکان داد و جواب داد: -عاشق شدم. فرزین غرید: -بسه دیگه پوریا. ومهسا با چشمانی ابری به نیم رخ فرزین نگاه کرد.مهیار به فرعی پیچید پوریا گفت: -اینم خونه ما اگه دعوتتون کنم که حتما می گین دیر وقته؟ سهیلا نهیب زد: پوریا! -ای بابا مثل اینکه دیواری کوتاه تر از من پیدا نمی شه. مهیار اتومبیل را کنار کشید و متوقف کرد.به عقب چرخید و گفت: -به خاله سلام برسونید. سهیلا با رنگی پریده و دست هایی لرزان گفت: -تشریف بیارید تو. ومهیار در حالی که لبخند شیرینی روی لبش نشسته بود گفت: -باشه واسه بعد الان دیر وقته همه خسته ایم. غرزین بی انکه حرفی بزند از ماشین پیاده شد.مهیار به جای خالی او نگاه کرد و گفت: -خداحافظ فرزین خان. پوریا خندید و گفت: -بابا این حالش از منم بدتره. ودست مهیار را فشرد و پیاده شد.سهیلا به ارامی گفت: -خداحافظ دستتون درد نکنه. مهیار چشمان براقش را به او دوخت و گفت: -سر شما درد نکنه.مواظب داداشات باش. مهسا دست سهیلا را گرفت و نگاهشان به هم گره خورد.سهیلا چشم چرخاند و به دستش خیره شد.مهیار گفت: -به خاله سلام برسون. سهیلا سر بلند کرد.چشمان مهیار از خوشحالی می درخشید.پشتش لرزید.با خود اندیشید:مهیار به خاطر اشنایی با سوزان خوشحاله یا به خاطر اینکه فرزین می خواد زن بگیره و دیگه دور و بر پرند نیست؟ مهیار پرسید: -چیزی شده؟ به سختی تکان خورد و جواب داد: -نه! واز ماشین پیاده شد.مهیار از مهسا پرسید: -نمی ایی جلو بشینی؟ -نه! -تو دیگه چته؟ -بریم خونه مهیار. مهیار بوق زد.پوریا دستش را در هوا تکان داد.مهسا به فرزین نگاه کرد اما فرزین ان قدر در خود غرق بود که متوجه دور شدن انها نشد.
پاسخ : رمان اغاز دوست داشتن فصل سیزدهم با صدای زنگ تلفن پرند چشم باز کرد.قلبش فرو ریخت.در این روزها زنگ تلفن شده بود کابوس تلخ پرند.به ساعتش نگاه کرد.نزدیک نه بود.پونه در اتاقش را باز کرد و با دیدن او که روی تخت نشسته بود گفت: -بیداری؟....فرزین پشت خطه کارت داره. -فرزین؟ -فکر کنم اتیشش خیلی تنده. وبا خنده اضافه کرد: -این تو خونشونه بابا و عمو شون هم این جوری بودن. وخنده کنان از در بیرون رفت.پرند هم در حالی که لبخند به لب داشت از تخت پبیرون امد و گفت: -امان از دست این دو تا داداش. به طرف تلفن رفت و گوشی را برداشت و گفت: -سلام اقای عاشق. -سلام پرند. صدایش انقدر غمگین بود که پرند را ترساند.حالتی جدی به خود گرفت و گفت: -بله؟ -اگر وقت داری می خواستم....یعنی باید....می خوام ببینمت. پرند با شک گفت: -وقت...! -لطفا. -موضوع خاصیه؟ -در مورد همون موضوعیه که دیشب........ -باشه بیا خونه ام....... فرزین به میان حرفش دوید و گفت: -میشه بیای بیرون؟ پرند با تردید گفت: -باشه کجا و کی؟ -می تونی الان بیای؟ پرند با خود تکرار کرد: -الان! فرزین گفت: -سر کوچه منتظرتم. -خب چرا..... -نمی خوام زن عمو بفهمه. -باشه. -منتظرتم. -یه چیزی می خورم و می ام. -باشه. بدون خداحافظی ارتباط را قطع کرد.پرند گوشی را گذاشت.صدای زنگ تلفن دوباره بلند شد.پرند گوشی را برداشت و گفت: -چی شد؟ -هیچ چی پرند جون. -عوضی. -ا...ا این جای سلام کردنته واقعا که پرند جون. -تو چی از جون من می خوای؟ -می خوام با هم حرف بزنیم.همین جوری که الان داشتی حرف می زدی.دختر می دونی از کی تا حالا دارم شماره اتو می گیرم؟ -بهتره بری به جهنم. -من ول کن نیستم.حتی اگه همه دنیا هم بگن یکی یکدونه خل و دیوونه می شه. پشت پرند لرزید ادامه داد: -جشن تولد می ری و ما رو نمی بری با غریبه های اونجام می ری تو حیاط بازم ما هیچ حرفی نمی زنیم.یکی یکد ونه..... پرند گوشی را گذاشت.حالا دیگر مطمئن شده بود.این مزاحم از چه کسش خط می گیرد.مادرش در اشپزخانه بود.دندانهایش را از روی عصبانیت به هم سایید و زیر لب غرید: -حالتو می گیرم بهت قول می دم. گوشی را برداشت و شماره ای را گرفت.بوق...بوق..بوق.صدای مهیار در گوشش پیچید: -بله؟ -واقعا بی معرفتی پسر عمه! -شما؟ -بهتره به اون دوستای اشغالت بگی دیگه اینجا زنگ نزنن. -شما؟ -ببین مهیار خان من حوصله موش و گربه بازی ندارم.مرد باش و مثل یه مرد مبارزه کن. -پرند تویی؟ -برو به جهنم. ارتباط را قطع کرد ودر حالی که بغض تلخی گلویش را به سختی فشار می داد با عصبانیت به طرف اتاقش رفت.صدای زنگ تلفن بلند شد.پرند در اتاقش را محکم به هم کوبید.روی تختش افتاد و سرش را در بالشت فرو کرد تا هق هق گریه اش را خفه کند. پونه در اتاق را باز کرد و گفت: -مهیار با تو کار داره. -بهش بگو بره به جهنم. -پرند چی شده؟ -می خوام تنها باشم مامان. -ولی........ -مامان تو رو خدا. پونه سر به زیر انداخت و گفت: -باشه. ودر اتاق را بست.دقایقی طول کشید تا پرند کمی ارام شد.با بی حوصلگی بلند شد و از اتاق بیرون رفت.مادرش فقط نگاهش کرد.دست و صورتش را شست.یک چای تلخ خورد و پیش از انکه از سر میز برخیزد گفت: -من می رم دیدن فرزین. -اگه حال نداری نرو. -منتظرمه. -زنگ بزن بگو اون بیاد. -بیرونه. -بیرون؟ پرند بلند شد.پونه با دودلی گفت: -نمی خوای در مورد مهیار حرف بزنیم؟ -چیز خاصی نبود. -اینجور که به نظر نمی اومد. -وقتی برگشتم در موردش حرف می زنیم. -باشه وقتی برگشتی. پرند از اشپزخانه بیرون رفت.صدای زنگ تلفن بلند شد.بی توجه به اتاقش رفت.پونه نگاهش کرد.نفس عمیقی کشید و به طرف تلفن رفت و گوشی را برداشت. -بله؟ تلفن قطع شد.پونه نگاهی به در بسته اتاق پرند انداخت و گفت: -از دیشب تا حالا اینجا چه خبره؟ پرند برای اخرین بار در ایینه نگاهی به خود کرد.چشم هایش قرمز شده بود و نشان می داد دقایقی پیش گریه کرده است.روسری اش را مرتب کرد و از اتاق بیرون امد.پونه مشغول تماشای تلویزیون بود.گفت: -زود بر می گردم. -فرزینم بیار اینجا ناهار. -اگه اومد باشه. پرند از در بیرون رفت و پونه با افکاری گوناگون و سردر گم کننده بر جای ماند. فرزین سر کوچه ایستاده بود و به داخل کوچه سرک می کشید.پرند به سختی قدم بر می داشت.احساس بدی در قلبش نشسته بود و عذابش می داد.مدام به خود دلداری می داد و می گفت: حتما چیزی نیست و گاه مهیار را لعنت می کرد و این احساس بد را به خاطر او می دانست.به روبروی فرزین که رسید سر به زیر انداخت و گفت: -سلام. -سلام خوبی؟ -اره تو خوبی؟ فرزین سر تکان دادو گفت: -لطف کردی که اومدی. -بعتر نبود می اومدی خونه؟ -یه حرفایی هست که باید به خودت بگم. قلب پرند لرزید.فرزین به راه افتاد و پرند در کنارش به راه افتاد.از برخورد فرزین از نگاهش از لحن کلامش بوی ترس می امد.پرندگفت: -گوش می کنم.در مورد سا..... فرزین به میان حرفش دوید و گفت: -نه. این اولین باری بود که پرند او را این قدر جدی و این قدر غمگین می دید.سکوت کرد و فرزین هم ساکت شد.بیشتر از پنجاه قدم رفته بودند و هیچ کدامشان سکوت را نمی شکست.پرند زیر چشمی نگاهش کرد.در چشمانش حالتی خشک و رسمی می درخشید.به خود جرات داد و گفت: -نیومدیم که تو سکوت راه بریم؟ -به نظر تو این قشنگ نیست؟ -کسالت بار هم هست. -حق با توئه مثل همیشه. -نه همیشه هم حق با من نیست. فرزین به کفش هایش چشم دوخت و گفت: -تو می دونی من چند سالمه؟ پرند با تعجب نگاهش کرد.فرزین گفت: -بیست و پنج سال. -هنوز خیلی جوونی. -و می خوام جوون بمونم. -روحیه ات هم واسه این کار خوبه. -من درسم رو تموم کردم و به زودی هم مشغول کار می شم. -بله می دونم. -یه چیزایی رو هم از قدیم واسه ام کنار گذاشتن. پرند دلش می خواست بگوید:به من چه فرزین ادامه داد: -می خواستم در مورد این موضوع بعدا باهات حرف بزنم.حداقل یک ماه دیگه ولی...... به پرند نگاه کرد و ادامه داد: -ولی جشن دیروز و یه چیزای دیگه که نمی خوام در موردش توضیح بدم باعث شد با خودم فکر کنم چه یک ماه دیگه چه امروز. پرند تا حدودی حدس می زد فرزین چه می خواهد بگوید با رنگی پریده و حالتی ناباور به او نگاه می کرد.فرزین ادامه داد: -تو بزرگ شدی برازنده ای خانمی با خودم فکر کردم.....صغری کبری نچینم.راستش..... پرند ایستاد.فرزین هم روبرویش ایستاد و گفت: -با من ازدواج می کنی؟ پرند سر تکان داد.چند قدم عقب رفت.فرزین گفت: -من دوستت دارم اینو که دیگه حتما فهمیدی نه؟من همیشه دوستت داشتم.تو که حتما تو این چند ساله فهمیدیمن دوستت دارم.مگه نه پرند؟تو فهمیدی پرند بگو که می دونی من تو رو دوست دارم.همیشه دوستت داشتم.از وقتی که می رفتیم دبیرستان از همون موقع ها که مهیار اذیتت می کرد.وقتی رفتم دانشگاه تو رو هم با خودم بردم.بگو پرند بگو که تو می دونستی بگو پرند. پرند عقب عقب رفت و بعد پا به فرار گذاشت و فرزین را تنها و خسته بر جای گذاشت.در حالی که به شدت گریه می کرد می دوید. چشمش که به ماشین مهیار که جلوی درشان ایستاده بود افتاد گریه اش شدت گرفت.زنگ زد.صدای پونه در ایفون پیچید: -کیه؟ -بگو اون پسره بیاد از خونه ما بره بیرون. -پرند. -بهش بگو از خونه ما بره بیرون. -پرند بچه شدی؟ -تا اون بیرون نره من نمی ام تو. -این حرفا چیه؟ مهیار پرسید: -چی شده زن دایی؟ -چیزی نیست. -بهش بگو بیاد بره من همینجا تو کوچه می شینم. روی پله جلوی در نشست.پونه ایفون را گذاشت.مهیار گفت: -تا من هستم بالا نمی اد درسته؟ -شرمنده ام زن دایی. -من می رم پایین باهاش حرف می زنم. پونه شرم زده گفت: -به خدا نمی دونم چی باید بگم؟ -عیبی نداره زن دایی عصبانیه مهم نیست. مهیار خداحافظی کرد و از پله ها سرازیر شد.در را باز کرد.پرند بی انکه سر بلند کند با گریه گفت: -من نمی رم بالا. مهیار گفت: -باشه من اومدم پایین. پرند سربرگرداند و گفت: -بهتره بری و دیگه برنگردی. -فقط بهم بگو چرا؟ -برو مهیار فقط برو. مهیار روبروی پرند روی زمین چمباتمه زد و گفت: -تا نفهمم چرا نمی رم. -برو. -به خاطر من گریه می کنی؟ -تو فکر می کنی کی هستی؟ -فرزین بهت چیزی گفته؟ -برین گم شین همه اتون. وبا صدای بلند به گریه افتاد.مهیار گفت: -موضوع چیه؟ -من فکر می کردم ما با هم فامیلیم فامیل نه برادر و خواهریم.با همه اتون.همیشه با خودم می گفتم یکی یکدونه نیستم یه عالمه خواهر و برادر دارم حالا اون یکی از من..... وبه هق هق افتاد.مهیار احساسا کرد بخار از سرش بلند می شود.پرند ادامه داد: -از تو دیگه انتظار نداشتم. -حداقل بهم بگو من چیکار کردم؟ -وقتی اون شب جلوی کافی شاپ دستم رو گرفتی....مهیار چطور تونستی با من این کار رو بکنی؟ -دیوونه ام کردی دختر حداقل بگو چیکار کردم؟دِ بگو دیگه لامصب. پرند ایستاد و گفت: -شماره تلفن من رو می دی به دوستات مزاحمم بشن.می خوای ببینی باهاشون حرف می زنم یا نه مهیار تو...تو.... به درو ن ساختمان رفت و در را محکم به هم کوبید و هق هق کنان از پله ها بالا رفت.پونه وسط هال منتظرش بود.پرند در را باز کرد و به تندی وارد خانه شد.چشمش به مادرش افتاد که نگاه نگرانش را به او دوخته بود.به طرف مادرش رفت و خودش را در اغوش او رها کرد و با صدای بلند گریه کرد.پونه دستی به سر او کشید و گفت: -اوم باش عروسکم اروم. -دلم می سوزه مامان دلم می سوزه. -اروم باش کوچولوی من. -مامان...مامان! -اروم باش دخترکم اروم. او را روی مبل نشاند و به اشپزخانه رفت و برایش یک لیوان اب اورد و گفت: -اروم باش خانمم. کم کم گریه پرند کم و کمتر شد و بند امد.سرش را به شانه مادرش تکیه داده بود و در دوردست ها گم شده بود.پونه پرسید: -می خوای در موردش حرف بزنیم؟ پرند هیچ جوابی نداد.پونه گفت: -باشه گلم هر جور تو را حتی هر وقت خواستی در موردش حرف می زنیم. پونه موهای پرند را نوازش می کرد و پرند ارام ارام به خلسه می رفت.به فرزین فکر می کرد به روزهای کودکی به حمایت ها و محبت هایش و به مهیار با ان نگاه های دزدانه ان محبت های پنهانی و ان زخم زبان های تلخ. پونه گفت: -مهسا زنگ زده بود کارت داشت. پرند عکس العملی نشان نداد.پونه گفت: -گفت می اد دیدنت. پرند گفت: -کی؟
پاسخ : رمان اغاز دوست داشتن -گفتم که با فرزین رفتی بیرون گفت همین الان راه می افته گفت باید خیلی زود ببینتت. وپونه نگفت((احساس کردم اون از این که شنید تو با فرزینی ناراحت شد)) پرند گفت: -حوصله هیچ کس رو ندارم. -گفت باهات کار خیلی مهمی داره. تلفن زنگ زد.پرند گفت:من نیستم مامان. پونه سر او را از روی شانه برداشت و گفت: -باشه. وبه طرف تلفن رفت و گوشی را برداشت و گفت: -بله؟ -سلام خاله. -سلام سارا جان. به پرند نگاه کرد.پرند سر تکان داد.سارا گفت: -خاله پرند هست؟ -پرند؟ -میشه لطفا صداش کنید؟ پونه گوشی را به طرف پرند گرفت و گفت: -ساراست. پرند با تانی از جا بلند شد و گوشی را از مادرش گرفت و روی زمین نشست و گفت: -بله؟ -علیک سلام. -بله؟ -چته دختر؟سلامت کو؟ -سلام بله؟ -اتفاقی افتاده؟گریه کردی؟صدات گرفته. -سارا جان بله؟ -می خوای بعدا زنگ بزنم یا نه بیام اونجا پیشت؟ -نه چیزی نیست حرفتو بزن. -زنگ زدم هم حالتو بپرسم و ببینم دیروز بهتون خوش گذشت و هم ازتون تشکر کنم. پرند لحظه ای چشم هایش را بست و به خود ارامش داد.چشم باز کرد و گفت: -ببخش از جای دیگه عصبانی بودم. می خوای بیام پیشت؟ -نه چیز مهمی نیست حالا بهترم. -اتفاقی افتاده؟ -نه! -به من که دروغ نمی گی؟ -باور کن سارا جان به خاطر مهمونیت هم ازت ممنونم بازم تولدت رو بهت تبریک می گم. -راستش پرند جان می دونی اریا از دیشب تا حالا پدر منو در اورده می گه اگه ممکنه..... -حرفشم نزن سارا خواهش می کنم. -ولی..... -قطع می کنم به خدا. -نه نه دیگه حرفشم نمی زنم مهیار چطوره؟ -نمی دونم بی خبرم. سارا خندید و گفت: -اجازه دارم حرف این یکی رو بزنم؟ -حوصله اونو هم ندارم. -چه بی حوصله! -سارا جان با من کاری نداری؟ -دارم باهات حرف می زنم. -باشه واسه یه وقت دیگه می شینیم و مفصل در مورد هر چیزی که تو دوست داری حرف می زنیم. -منظورت مه..... -سارا باشه واسه بعد خب؟ -خب خب عصبانی نشو. -خندید و گفت: -خداحافظ. -خداحافظ. پرند گوشی را به طرف پونه که بالا سرش ایستاده بود گرفت و گفت: -می شه اینو بذارین سر جاش مامان. مادرش گوشی را گرفت و همان طور که ان را روی تلفن می گذاشت گفت: -نباید باهاش این جوری حرف می زدی. پرند روی زمین دراز کشید و گفت: -دلم می خواد تنها باشم. پونه در کنارش نشست و پرسید: -دیروز تو جشن تولد سارا چه اتفاقی افتاد؟پرند نگاهش کرد.پونه پرسید: -دیروز چی شد پرند؟ پرند بلند شد و بی انکه جواب مادرش را بدهد به اتاقش رفت و در را بست.خودش را روی تخت انداخت و به سقف اتاقش خیره شد.افکار گوناگون به مغزش هجوم می اورد.دلش می خواست زمان را متوقف کند.حتی ان را به عقب برگرداند و به سارا بگوید: -نمی تونم دعوتت رو قبول کنم. اما بیشتر که فکر می کرد می اندیشید این موضوع به تولد سارا ارتباطی ندارد.خودش هم می دانست به خودش و مهیار دروغ گفته است.او هیچ وقت انها را به جای خواهر ها و برادرهای نداشته اش تصور نکرده بود.خودش هم می دانست که گاهی مواقع محبت های فرزین پررنگ تر از محبت های فامیلی بوده است و می دانست که او دوستش می داشته است.روی تخت نیم غلتی زد و به پهلو خوابید و دنباله افکارش را گرفت.خوب او هیچ گاه فرزین را دوست نمی داشت اما هیچ وقت این را در عمل نشان نداده بود.بر عکس برای لجبازی با مهیار هم شده با فرزین گرم گرفته بود.اما تمام این ها به خاطر مهیار بود.یاد مهیار خاطره تلخ مزاحمت های تلفنی را بار دیگر در ذهنش زنده کرد.مهیار می توانست مرد رویاهای هر دختری باشد.اما احساس کرد در مورد او هم اشتباه کرده است.تمام لجبازی ها یکی به دو کردن ها زبان درازی کردن ها و حالا مهیار او را چون نخاله ای در مقابل دوستان خود انداخته بود.دوباره غلتی زد وبه سقف خیره شد.با خود اندیشید رفتار مهیار با ان نگاه های گرم و دزدانه همخوانی ندارد.نمی توانست درک کند او چرا چنین کاری کرده.همین دیروز بود که در حیاط خانه سارا به اریا گفته بود پرند عزیز ترین موجودیه که من می شناسم.و پرند خندیده بود.همین دیروز بود که سوزان به او گفته بود:به شما حسودی می کنم مهیار خیلی دوستتون داره.وپرند احساس کرده بود چقدر دلش می خواسته روزی این جمله را بشنود. سر برگرداند و به تابلویی که روی سه پایه خوش نشسته بود نگاه کرد.اندیشید:این راز من و تو بود مهیار تو بودی که غروی دریا رو دوست داشتی و من به خاطر تو بود که..... صدی زنگ امد.پرند به تابلو خیره شد و قطره اشکی از گوشه چشمش سر خورد و روی بالشتش ریخت.لحظاتی بعد مادرش در اتاق را باز کرد و گفت: -مهسا اومده. پرند با بی حوصلگی گفت: -باشه. پونه چند ثانیه نگاهش کرد و در حالی که سر خود را به چپ و راست تکان می داد از اتاق بیرون رفت.پرند بلند شد لباسش را تعویض کرد.روبروی اینه ایستاد دستی به موهایش کشید و از اتاق بیرون رفت.پونه در را به روی مهسا باز کرده بود و حالا با او گرم احوالپرسی بود.نگاه مهسا از کنار بازوی پونه رد شد و به پرند افتاد.از همانجا گفت: -سلام. صدایش گرفته و تلخ بود.پرند گفت: -سلام خوش اومدی. دستان هم را به سردی فشردند.پونه تعارف کرد و مهسا با صورت غمگین روی مبل نشست و سر به زیر انداخت.پونه به پرند نگاه کرد و با اشاره پرسید: -چشه؟ پرند شانه بالا انداخت و پرسید: -عمه چرا نیومد؟ -نمی دونست میام اینجا. پونه با تعجب به او نگاه کرد.پرند که حس بدی زیر زبانش نشسته بود گفت: --بله...بله. وسکوت کرد.پونه کمی این پا و ان پا کردو گفت: -برم یه چیز خنک واسه ات بیارم بیرون حتما خیلی گرمه. و به اشپزخانه رفت.مهسا با کنایه پرسید: -چه خبر؟ رنگ پرند پرید.گفت: -هیچ چی؟ مهسا به او خیره شد.پرند چشم به زمین دوخت.با خود اندیشید:ایا مهیار او را فرستاده شاید هم پوریا از او خواسته که به دیدن پرند بیاید اما اگر فرزین. صدای مهسا او را به خود اورد.گفت: -باید باهات حرف بزنم. پرند نگاهش کرد.پونه از اشپزخانه گفت: -می گم زنگ بزنیم مهری جونم بیاد ناهار دور هم باشیم. مهسا همان طور که به پرند خیره شده بود گفت: -ممنون زن دایی ولی من باید برم. پونه ازاشپزخانه بیرون امد و گفت: -کجا؟مگه من می ذارم. پرند بلند شد.سینی را از دست مادرش گرفت و گفت: -فکر می کنم بهتره بریم تو اتاق من. مهسا از جا بلند شد.پونه گفت: -بله منم فکر می کنم این طوری راحت ترید. مهسا با گفتن کلمه ببخشید به دنبال پرند به راه افتاد.در اتاق پرند که بسته شد پونه با خود گفت:اینجا چه خبره؟و به اشپزخانه رفت تا یک لیوان شربت هم برای خودش درست کند. پرند سینی را روی میز گذاشت.روی لبه تخت نشست و گفت: -گوش می کنم. مهسا روی صندلی نشست و گفت: -می دونم که تو از من خوشت نمی اد. -اشتباه می کنی. -تو حرفم نپر بذار جمله ام رو کامل کنم.منم از تو خوشم نمی اد.دلیل تو رو نمی دونم اما من واسه خودم یه دلیل خوب دارم. پرند به زمین خیره شد.مهسا ادامه داد: -من فرزین رو دوست دارم. پرند سر بلند کرد و با تعجب به مهسا خیره شد.مهسا گفت: -من دوستش دارم اما اون.....اون تو رو دوست داره.نگو نه می دونم که امروز صبح ازت خواستگاری کرد. -من نمی دونستم. -اگه می دونستی هم فرقی نمی کرد. -من...من... -تو چی؟من دیشب به فرزین زنگ زدم چون فهمیده بودم که اون دیروز زیرورو شد.تو چشاش می خوندم.چی تو فکرش می گذره.تو چی؟یعنی می خوای قبول کنم که هیچ چی رو نفهمیدی؟ پوزخندی زد و ادامه داد: -کما این که اگرم می فهمیدی فرقی نمی کرد.همون طوری که می دونی و به روی خودت نمی اری. -منظورت چیه؟ مهسا بلند شد و گفت: -ببین پرند پاتو از زندگی من و فرزین و مهیار و سهیلا بکش بیرون.رنگ پرند پریده بود.با تعجب گفت: -متوجه منظورت نمی شم. -ما همدیگه رو دوست داریم منتهی اگر تو نباشی. -من... -نگو که نمی فهمی چون حالم از این حرفت بهم می خوره.پرند سر به زیر انداخت.مهسا گفت: -اگه تو نباشی فرزین منو می بینه مهیارم سهیلا رو.اون وقته که مهیار می فهمه سهیلا دوستش داره داداشم از تو بدش می اد.اون قدر که به خاطر لجبازی با تو کسای دیگه رو هم نمی بینه. -من نمی دونستم سهیلا مهیار رو دوست داره. -تو اونقدر خودخواهی که هیچ وقت نفهمیدی کی کیو دوست داره تو می خواستی بدرخشی می خواستی از همه دل ببری می خواستی همه دوستت داشته باشن فقط تو رو. -ولی تو اشتباه می کنی. -نه این تویی که اشتباه می کنی.اشتباه می کنی اگر فکر کنی تو سیندرلای فامیل هستی.پرند برو از اینجا دور شو اگه تو نباشی ما همدیگه رو پیدا می کنیم.اگه هیچ کس نتونه پیدات کنه فراموش می شی. -این نظر سهیلا هم هست؟ مهسا با قاطعیت گفت: -اره اون روش نمی شه بهت بگه ولی من اونقدر عاشق فرزین هستم که همون جوری که دیشب به فرزین التماس کردم الان هم به تو التماس کنم از اینجا بری. وکنار پای پرند زانو زد و با تغییر لحن گفت: -خواهش می کنم برو پرند برو نخواه که سد راه خوشبختی ما چهار نفر بشی. -من هیچ وقت....نخواستم.... سد راه.....کسی باشم. -پس برو. ایستاد و گفت: -تو می تونی از دوستت کمک بگیری اون پسره اریا...... پرند به میان حرفش دوید و گفت: -من بلدم مشکلاتم رو حل کنم. مهسا دوباره در مقابلش زانو زد و در حالی که چشمانش پر از اشک شده بود گفت: -قول میدی که از سر راه زندگی ما بری کنار؟ پرند به چشمان مواج او خیره شد و گفت: -می رم بهت قول می دم. مهسا سرش را روی زانوهای پرند گذاشت و شانه هایش شروع به لرزیدن کرد.پرند به تابلوی غروی مواج دریا نگاه کرد او تصمیمش را گرفته بود.
پاسخ : رمان اغاز دوست داشتن فصل چهاردهم اقای نوری با تعجب گفت: -متوجه نمی شم پرند جان؟ -می خوام برای یه مدت برم شیراز این چیز غریبیه؟ -یهویی بی مقدمه -باید برم بابا الانم احتیاج به یه بلیط دارم. پونه گفت: -موضوع چیه پرند؟تو از صبح تا حالا یه جوری شدی؟ -من حالم خوبه باور کنید.فکر نمی کنم خواسته زیادی ازتون داشته باشم می خوام برم دیدن مامانی مدتشم نا معلومه نمی خوامم هیچ کس در این مورد چیزی بدونه هیچ کس حتی سارا. اقای نوری گفت: -به ما حق نمی دی نگران باشیم؟ -البته فقط بهم اعتماد کنید. پونه گفت: -اعتماد به چی؟وقتی تو حتی نمی خوای حرفت رو به ما بزنی. -مامان اینجا اصلا موضوع حرف زدن و نزدن نیست من باید برم. -چرا؟ -می خوام برم دیدن مامانی. -چطور یهویی به این نتیجه رسیدی اونم با این وضعیت هیچ کس نفهمه تو کجا هستی؟ پرند نگاه ملتمسش را به پدر دوخت و گفت: -خواهش می کنم. پونه با قاطعیت گفت: -از صبح تا حالا به هر سازی که زدی رقصیدم اما این یکی رو اجازه نمی دم. -خواهش می کنم. اقای نوری گفت: -حق با مادرته اگه بهمون بگی چرا یه همچین تصمیمی رو گرفتی روش فکر می کنیم اما این جوری؟نه حتی منم نمی تونم اجازه بدم. -باور کنید توضیحش برام سخته اگه می تونستم حتما بهتون می گفتم. -حداقل بگو چرا هیچ کس چیزی نباید بدونه اصلا ما بهشون چی بگیم؟ -فقط کافیه بهشون چیزی نگید این جوری هیچ چیزی نمی فهمن. پونه گفت: -و اگر ازمون پرسیدن دختر خانمتون نیستن؟ پرند لبخند ملیحانه ای زد و گفت: -سکوت!این بهترین دفاعه. اقای نوری گفت: -دوباره غیر منطقی شدی. -خواهش می کنم. -فقط دلیلش! پرند کمی فکر کردو گفت: -وقتی که برگشتم بهتون میگم. اقای نوری با لحن دلجویانه ای گفت: -تو مشکلی داری؟ -نمی تونم جواب بدم. -شاید ما بتونیم کمکت کنیم. -بابا ما قبلا در مورد همه چیز صحبت کردیم.بهتره دوباره شروع نکنیم.بهم اعتماد کنید.خواهش می کنم. اقای نوری دقایقی به پرند خیره شد.گوشی را برداشت و گفت: -فقط یادت باشه چه قولی بهمون دادی. پرند با شادمانی گفت: -بهتون قول می دم قول میدم. پونه با دلخوری گفت: -یعنی تو بهش اجازه می دی بره؟ -فکر می کنم مادرتم از دیدنش خوشحال بشه. -منو چهر تو متوجه می شی چیکار داری می کنی؟ اقای نوری لبخندی به پرند زد و گفت: -البته مگه نه پرند؟ و چشمکی به او زد.پونه روی مبل نشست و گفت: -خب حالا که اینجوریه منم باهاش می رم. پرند گفت: -مامان! -منم باهات میام. پرند به پدرش نگاه کرد.اقای نوری لبخندی زد و گفت: -یعنی من تنها بمونم؟ پونه نگاهش کرد و گفت: -تو هم می تونی بیای؟ -می دونی که نمی تونم کار دارم. پونه دوباره نگاهش کرد حالا دیگر مثل دقایقی پیش شق و رق ننشسته بود.پرند گفت: -قول می دم هم مواظب خودم باشم هم مراقب مامانی. -ولی...... اقای نوری گفت: -دختر ما دیگه بزرگ شده. پونه به مبل تکیه داد و گفت: -چقدر می مونی؟ اقای نوری لبخندی زد و شماره ای گرفت.پرند که سعی می کرد خود را واقعا خوشحال نشان بدهد و در این کار هم موفق بود گفت: -به محض این که بتونم برگردم. -یعنی کی؟ و پرند به فکر فرو رفت و در دل گفت((هر وقت عروسی بچه ها باشه شاید خیلی زود))اقای نوری مشغول حرف زدن شد و با اصرار و خواهش صندلی ای را برای فردا صبح در هواپیمای مسافر بری تهران-شیراز برای پرند رزرو کرد.گوشی را که قطع کرد گفت: -بهتره چمدونت رو ببندی. پرند لبخند تلخی زد و گفت: -بستم. -بستی؟ -می دونستم شما مهربون تر از اونی هستید که بهم نه بگید. -پس این یه نقشه از پیش تعیین شده بوده؟ پرند به گل های قالی خیره شد و گفت: -نه نه اون قدر زیاد. بلند شد تا به اتاقش برود.اقای نوری گفت: -به مامانی چی خبر دادی؟ -نه میشه لطفا بهش زنگ بزنید؟اقای نوری به ساعت نگاه کردو گفت: -بهتره فردا صبح این کار رو بکنیم. پرند هم به ساعت دیواری نگاه کرد و گفت: -اره موافقم. و به طرف اتاقش به راه افتاد.اقای نوری دور شدنش را تماشا کرد.در اتاقش که بسته شد رو به پونه کرد و پرسید: -تو می دونی اون چش شده؟ -من هیچی نمی دونم. پرند روی تختش دراز کشیدوبغض تلخی گلویش را می فشرد.به تابلوی غروب نگاه کرد.بغضش ترک خورد.سرش را در بالش فرو کرد و هق هق گریه اش را در سکوت تلخ اتاق شکست.
پاسخ : رمان اغاز دوست داشتن فصل پانزدهم زنگ در را فشرد.قدمی به عقب برداشت و دسته چمدانش را محکم تر چسبید.صدای قدم های خسته مادر بزرگش را شناخت.لبخند تلخی روی لبانش نشست و به دست هایش که محکم به دسته چمدان گره خورده بودند خیره شد. در به نرمی روی پاشنه چرخید.پرند سر بلند کرد.مادر بزرگش با ان موهای سفید که دو طرف صورتش ریخته بود و لپهای تپل و گلی رنگش را خوش رنگ تر جلوه می داد روبرویش ایستاده بود. -سلام. مادر بزرگ دست هایش را از هم گشود و در حالی که چشمانش از خوشحالی برق می زد جواب داد: -سلام دختر گلم. پرند در اغوش مادر بزرگ جای گرفت و بعد از مدت ها احساس ارامشی ژرف بر جانش نشست. -دلم براتون تنگ شده بود. مادر بزرگ او را از اغوش بیرون کشید و گفت: -مامان و بابا چطورن؟ -سلام رسوندن. -اونا چرا نیومدن؟ پرند لبخندی زد و گفت: -مامانی میشه بیام تو در موردش حرف بزنیم؟ -ای وای پیر شدم دیگه مادر جون بیا تو بیا تو که حتما حسابی خسته ای. پرند چمدانش را برداشت و وارد خانه شد.یک حیاط نقلی که دو درخت بهار نارنج وسط ان نشسته بودند و عکس هایشان را توی حوضی مربع شکل بین خودشان تماشا می کردند.دو تا اتاق در ان سوی حیاط پشت ایوان کوچکی نشسته بودند و پنجره های بزرگشان رو به حیاط باز می شد.پرند نفس عمیقی کشید و گفت: -خوشحالم که اینجام. مادر بزرگ لبخندی زد و گفت: -بیا تو که خیلی حرف باهات دارم. پرند به راه افتادواز پله ها که بالا می رفت به درخت های بهار نارنج نگاه کرد.مهیار عاشق عطر بهار نارنج بود.یاد مهیار غم را روی صورتش نشاند.غمی امیخته به تنفر و ترس.سرش را تکان داد تا فکر او را از سر بیرون کند و با صورتی غمگین وارد اتاق شد.مادر بزرگ حرف می زد.حال همه را یکی یکی می پرسید.احوال پرند را جویا می شد و گاه سر به سرش می گذاشت و نقلی می خندید و پرند در حالی که سعی می کرد چهره اش را پشت لبخندی زورکی خوشحال نشان بدهد جواب سوالهایش را می داد. -عمو و زن عموت خوبن؟ -بله. -عمه نرگس و عمه مهری ات چطورن؟ -اونام خوبن. -شوهراشون و بچه هاشون چی؟ -همه خوبن. -هنوزم واسه مهمونی های هفتگی اتون غرغر می کنی؟ -مامانی! مادر بزرگ سینی چای را در مقابل پرند گذاشت و گفت: -چطور شد یادی از ما کردی؟ -من همیشه یادتون هستم. پرند موهایش را بست و گفت: -می خوام یه مدتی پیشتون بمونم. -می دونم. پرند با تعجب پرسید: -می دونید؟ -مامانت بهم زنگ زد و... پرند که متوجه منظور مادر بزرگ شده بود گفت: -شما رو مامور کرده سین جیمم کنید؟ -اون مادرته نگرانه. -مامانی من اومدم یه مدت تنها باشم تنها و دور از همه حالا اگه مزاحمتون هستم......... مادر بزرگ به میان حرفش رفت و گفت: -تا هر وقت خواستی پیشم می مونی نگران مادرتم نباش من خودم جوابش رو دادم.فقط می خواستم بدونم تو چی می گی. پرند گفت: -ممنونم مامانی ممنون. -هر وقتم که دلت خواست بهم بگو چی شده. -باشه حتما. -حالا پاشو زنگ بزن خونه و بهشون بگو سالم رسیدی. پرند بلند شد و با گفتن کلمه چشم به طرف تلفن رفت و گوشی را برداشت.مادر بزرگش بلند شد و به طرف اشپزخانه به راه افتاد و گفت: -سلام منو هم به مامانت برسون. با همان زنگ اول پونه گوشی را برداشت و گفت: -بفرمایید. -سلام مامان. پونه نفس راحتی کشید و گفت: -سلام مامان جان خوبی؟ -بله مامان زنگ زدم بگم من رسیدم. مادر بزرگش فریاد زد: -نگرانش نباشین پونه بغضش را به سختی فرو خورد و گفت: -مواظب خودت باش. پرند که لحن بغض الود مادر دلش را ازرده بود گفت: -مامان! -کاری نداری؟ -مامان! -به مادر بزرگ سلام برسون خداحافظ. -مامان! پونه گوشی را گذاشت و به گریه افتاد.این اولین بار بود که از پرند دور شده بود.تلفن زنگ زد.پونه اشک هایش را به سرعت پاک کرد و گوشی را برداشت و پرسید: -بله؟ اما قطع شد.غرید: -مردم ازار. گوشی را قطع کرد و بلند شد.تلفن دوباره زنگ زد.گوشی را برداشت و با عصبانیت گفت: -بله؟ صدای سارا ارامش کرد. -سلام خاله. -سلام سارا جان ببخش فکر کردم مزاحمه. -خواهش می کنم خاله ما هم از این دردسرا داریم.خاله جون می تونم با پرند حرف بزنم؟ پونه بغضش را فرو خورد گفت: -خونه نیست عزیزم. -کجا رفته؟ -رفته سفر. -سفر چه بی خبر چیزی بهم نگفت کجا رفته؟کی می اد؟ -شرمنده اتم سارا جان از من خواسته چیزی به کسی نگم. -چی خواسته خاله؟ -معذرت می خوام سارا جان نمی تونم چیزی بگم. سارا لحظه ای به فکر فرو رفت و گفت: -عیب نداره خاله فقط اگه زنگ زد بگید یه تماسی با من بگیره. -باشه بهش می گم. -کاری نداری خاله. -هر وقت تونستی بهم سر بزن حالا که پرند رفته نکنه منو فراموش کنی. -چشم خاله جون کاری ندارید؟ -نه عزیزم لطف کردی تماس گرفتی. -خداحافظ. -خداحافظ. سارا گوشی را گذاشت و با تعجب به تلفن خیره شد و با خود گفت: -اینجا یه خبرایی هست.
پاسخ : رمان اغاز دوست داشتن فصل شانزدهم منو چهر و پونه که وارد خانه شدند همه نگاه ها با تعجب به انها دوخته شد.نرگس خانم اولین کسی بود که پرسید: -پرند کجاس؟ اقای نوری با خنده گفت: -سلام و علیک سلام. صدای سلام از همه طرف بلند شد.اقای توفیقی تعارف کرد بنشینند.پونه در کنار مهری خانم نشست و منو چهر بین برادر و اقای عظیمی نشست.همه نگاه ها به انها دوخته شده بود.فرزین سر به زیر داشت و به شدت غمگین بود.مهسا لبخند به لب داشت و چشمانش می درخشید و مهیار شرمنده و ناراحت به زانوانش خیره شده بود.اقای نوری گفت: -این جوری بهم زل نزنید نمی خوام که نطق کنم. نادره پرسید: -دایی جان پس پرند کجاست؟ سهیلا به مهسا نگاه کرد.مهسا لبخندی به او زد و با ابرو به مهیار اشاره کرد.سهیلا خجل سر به زیر انداخت.اقای نوری گفت: -رفته سفر. ناصر پرسید: -کجا؟ 0متاسفم نمی تونم بگم. اقای نوری گفت: -نکنه رازه؟ و خندید.پونه در حالی که سعی می کرد ناراحتی اش را پنهان کند گفت: -گفت که به هیچ کس نگیم کجا رفته. پوریا گفت: -ای بابا حالا که ما چشم امیدمون به اون بود گذاشت و رفت.ای که هی. همه به خنده افتادند.حتی پونه هم زورکی خندید و نگاهش به مهیار و فرزین افتاد که ناراحت نشسته بودند و دلش لرزید.مهیار بلند شد و گفت: -ببخشید. و از در بیرون رفت.همه با تعجب به هم نگاه کردند.مهری خانم گفت: -دیگه هیچ کس نیست که باهاش کری بخونه ناراحته. فرزین به مهسا که خوشحال تر از همه بود نگاه کرد و ناگهان چیزی در وجودش فرو ریخت.نادره گفت: -چه بی سروصدا. پوریا سقلمه ای به ناصر زد و گفت: -تو چرا رفتی تو هم تو که زیاد از اون خوشت نمی اومد. ناصر بلند شد و با خنده به دنبال مهیار از در بیرون رفت.مهیار کنار باغچه نشسته بود و گلبرگ های گل وسط باغچه را نوازش می کرد.او خود را مسئول می دانست.می اندیشید پرند به خاطر او به سفر رفته و خواسته است به کسی نگویند او به کجا رفته.ناصر گفت: -می تونم تلفنت رو قرض بگیرم؟ مهیار نگاهش کرد.تلفنش را از جیب بیرون اورد و ان را به طرف ناصر گرفت. مهسا به کنار سهیلا رفت و گفت: -پاشو ما هم بریم بیرون. سهیلا خیره نگاهش کرد.مهسا به ارامی گفت: -خوشحالم که اون رفته. سهیلا بلند شد و با مهسا از در بیرون رفت.مهسا او را به کنار مهیار برد و گفت: -خدا رو شکر که پرند رفته سفر تا چند هفته همه با هم مهربونند مگه نه مهیار؟ و چشمکی به سهیلا زد.سهیلا با چهره ای گرفته سر به زیر انداخت.مهیار گلبرگ را کند و ان را در دهان گذاشت.مهسا پرسید: -ناصر با کی حرف می زنه؟ و سهیلا را روبروی مهیار نشاند.مهیار چرخی زد و به روبرو خیره شد و گفت: -نمی دونم. سهیلا به نیم رخ در هم مهیار نگاه کرد.دلش لرزید.در عمق چشمان مهیار غم غریبی نشسته بود.به زحمت پرسید: -تو ناراحتی؟ لبخند روی لبهای مهسا ماسید.مهیار سر به زیر انداخت و گفت: -اره. مهسا پرسید: -واسه چی؟ -فکر می کنم پرند به خاطر من رفته. مهسا با تردید گفت: -به خاطر تو؟چطور یه همچین فکری به سرت زده؟ ناصر به طرف انها امد و گوشی را به طرف مهیار گرفت و گفت: -دستت درد نکنه. پوریا که تازه از اتاق بیرون امده بود گفت: -اوه نبینم ناصر خان یواشکی تو حیاط تلفن می زنه. -تلفنش کاری بود. پوریا با تاکید روی کلمه کار گفت: -کاری بود یا فقط کاری بود؟ -هر جور دوست داری فکر کن. نادره هم از در بیرون امد وگفت: -زن دایی داره گریه می کنه. مهیار بیشتر سر به زیر انداخت.ناصر گفت: -واسه چی؟ -خب به خاطر پرند دیگه. سهیلا به مهیار نگاه کرد.مهسا با خونسردی گفت: -فراموش می کنه براش عادی میشه خیلی زودتر از اون چه که تصورشم بکنه. نادره گفت: -خب پرند زود می اد.مگه تا کی می خواد بمونه. سهیلا به مهسا که صورتش از خوشحالی می درخشید نگاه کرد.پوریا گفت: -نگفت با سارا حرف زده یا نه؟ مهیار گفت: -تو هم که فقط به فکر سارایی. ناصر با کنایه گفت: -فکر می کردم تو بیشتر از هر کسی خوشحال بشی؟ -می بینی که نیستم. مهسا به سهیلا که رنگ پریده به نظر می رسید نگاه کرد و گفت: -چرا که نباشی خیلی هم خوشحالی. -برید بابا شما چی می دونید؟ ناصر گفت: -نکنه توهم..... سهیلا دستهایش را به سختی در هم گره کرد.مهسا گفت: -اصلا این جوری نیست. مهیار گفت: -تو چیزی که به تو مربوط نیست دخالت نکن. نادره گفت: -یعنی چی؟ پوریا با خنده گفت: -یعنی این که مهیار خان دل........... مهیار به میان حرفش دوید و گفت: -شما همه اتون عادت دارید توی مسائلی مه بهتون مربوط نمی شه دخالت کنید؟ سهیلا به سختی نفس می کشید.مهیار گفت: -تقصیر منه که اون رفته. مهسا گفت: -بازم که حرف خودتو می زنی اخه این چه ربطی به تو داره؟ ناصر گفت: -من فکر می کنم حق با مهسا باشه تقصیر تو نیست. -اما تقصیر منه. ناصر با خنده گفت: -خب منم فکر می کنم یه جورایی تقصیر منه که اون رفته. نادره پرسید: -تو؟تو واسه چی؟ -خب یه مسئله خصوصیه یه چیزی بین من و پرند و........... به مهیار نگاه کرد و گفت: -یه جورایی هم مهیار. مهیار گفت: -من؟ -راستش من تصمیم گرفتم یه کم سر به سر پرند بذارم فکرکنم اون واسه همین رفته. پوریا گفت: -سر به سرش بذاری؟ -می دونم مسخره اس من شماره اش رو می گرفتم و گوشی رو می دادم دست دوستم و......... مهیار دیگر چیزی نمی شنید.چشمانش سیاهی می رفت و از سرش دود بلند می شد.شنید که ناصر با خنده گفت: -یادت می اد مهیار اون شب گفتم یه نقشه ای واسه اش کشیدم.فکر نمی کردم این جوری بشه. مهیار به تندی از جا بلند شد و به طرف ناصر رفت و گفت: -هیچ می دونی چیکار کردی؟ ناصر که شوکه شده بود سعی کرد خود را از دستان مهیار برهاند و گفت: -حالا مگه چی شده؟ -اون فکر کرد کار من بوده می فهمی؟فکر کرد کار من بوده. -خب به من چه مربوطه؟ -خدای من ناصر تو واقعا که پرویی! -اون فقط یه شوخی بود. -زن دایی داره اون تو گریه می کنه پرند رفته رفته و گفته که به هیچ کس نگین من کجا رفتم اون وقت تو می گی همه اون ماجرا یه شوخی بود. از صدای انها فرزین از در بیرون امد و با تشر گفت: -شما چتونه؟نمی فهمین زن عمو ناراحته؟ پوریا گفت: -ناصر خان دسته گل به اب داده. -منظورت چیه؟ مهسا به طرفداری از ناصر بلند شد و گفت: -اون فقط شوخی بوده حالا پرند جنبه اش رو نداشته..... مهیار به میان حرفش دوید و گفت: -هیچ می فهمی چی داری می گی؟تو به این می گی شوخی؟واقعا که! فرزین گفت: -یکی به من بگه چه خبره؟ مهیار ناصر را به عقب هل داد و گفت: -نمی تونم ببخشمت. وبه سرعت از حیاط بیرون رفت.ناصر گفت: -من فقط خواستم شوخی کنم. فرزین گفت: -کسی نمی خواد بگه اینجا چه خبره؟ مهسا با نگرانی به سهیلا نگاه کرد.قطرات اشک روی گونه های سهیلا سر خورد.مهسا در کنارش نشست و او را در اغوش کشید و گفت: -مهیار بر می گرده. سهیلا به گریه افتاد.فرزین تقریبا داد زد: -اینجا چه خبره؟ مهیار با عصبانیت پشت فرمان اتومبیلش نشست.پوریا به طرف کوچه دوید.مهیار ماشین را روشن کرد.پوریا در را باز کرد و خودش را به کوچه انداخت.مهیار روی پدال گاز فشرد.پوریا داد زد: -مهیار. و مهیار بی توجه به او به سرعت از خانه دور شد. به شدت عصبانی بود.دلش می خواست فریاد بکشد.روی گاز می فشرد و بی هدف می رفت.خود را ملامت و به ناصر لعنت می فرستاد.احساس های مختلفی در وجودش زبانه می کشید.صورت ارام پرند با ان نگاه های دزدانه و مصمم یک دم ارامش نمی گذاشت.به یاد لحظه ای افتاد که روبروی او ایستاده بود و دستان گرمش را در دست داشت و پرند چقدر زیبا شده بود. از اینه به عقب نگاه کرد.هیچ کس نبود.فقط مهیار بود که می رفت.می رفت و نمی دانست به کجا؟مثل پرند پرندی که رفته بود و با خودش مهیار را هم برده بود. ماشین را کنار کشید و توقف کرد.سرش را به فرمان تکیه داد.یاد پرند در قلبش اتشی بر پا کرده بود.نگاه خیس اخرین باری که او را دیده بود دری که با شدت به هم خورده بود و صدایی که گفته بود از تو انتظار نداشتم سر بلند کرد و از ایینه به خود نگاه کرد.می دانست چه می خواهد.از روز اول هم همین را می خواست.از روزی که پرند را در قنداق سپید مقابلش گرفتند و گفتند:عروس گلت رو ببین حرفی که همان روز اول فراموش شد.با صدای خنده همه و صدای گریه پرند.یادش نیست چه کسی بود گفت:عروس خانوم با گریه می گه نه.و دوباره همه خندیدند.مهیار شش ساله بود.شش سال و از همان روز بود که لجبازی شروع شد تا این دخترک سرکش را رام کند و هر قدر بزرگ تر شدند مهیار بیشتر عاشق او شد و او بیشتر از مهیار دور دور؟دور؟مهیار چندین بار این کلمه را با خود تکرار کرد و نگاه خیس پرند در چشمانش نشست.زیر لب تکرار کرد:من دوستش دارم من دوستش دارم:وصدایش ارام ارام اوج گرفت.......من دوستش دارم من دوستش دارم و فریاد زد: من دوستش دارم.وناگهان سکوت تلخی در ماشین حکم فرما شدومهیار با خود گفت:پیدات می کنم حتی اگر مجبور بام هفت تا کفش اهنی بپوشم و هفت تا عصای اهنی به دست بگیرم.پیدات می کنم پرند به جون خودت قسم بدون هیچ لجبازی و غروری بهت می گم دوستت دارم اون وقت اگه تو بهم بگی برو گمشو می رم و گم می شم پرند می رم. ماشین را روشن کرد.فرمان را چرخاند.دور زد و به راه افتاد.تصمیمش را گرفته بود می دانست چه می خواهد بکند.تلفنش زنگ زد.به خود لرزید.گوشی را از جیب بیرون کشید و به صفحه ان نگاه کرد.لحظه ای اندیشید و به تلفن جواب داد: -بله؟ -مهیار جان خاله کجایی؟ -ببخشید خاله دارم می رم خونه. -یعنی چی؟ -معذرت می خوام خاله نمی تونم بیام. -مهیار جان........ ناصر گوشی را گرفت و گفت: -مهیار از دست من ناراحتی؟ -نه می شه لطفا به مادرم بگی نگرانم نباشه. مهسا گوشی را گرفت و گفت: -یعنی چی نگران نباشه؟ -ببین مهسا نمی تونم بیام از طرف من از همه معذرت بخواه.در ضمن اگه اومدین من نبودم نگران نشین من می خوام به یه سفر چند روزه برم. -سفر؟مهیار تو چته؟ -خداحافظ برگشتم واسه اتون تو ضیح میدم. -مهیار! مهیار گوشی را قطع کرد.تلفنش دوباره زنگ زد.ان را روی صندلی انداخت و بر پدال گاز فشرد. به شدت مقابل در خانه اشان ترمز کرد.پیاده شد و به طرف خانه رفت.برای رفتن عجله داشت.دلش می خواست زودتر پرند را ببیند.می خواست هر چه زودتر به او بگوید دوستش دارد.می خواست او را با خود بیاورد.می خواست او را برای همیشه داشته باشد. به اتاقش رفت.چمدانش را از زیر تخت بیرون اورد.در ان را باز کرد و به سرعت مشغول جمع اوری وسایلش شد.در کمتر از ده دقیقه چمدانش را بست.از پنجره به بیرون نگاه کرد.او فردا صبح قبل از سپیده دم در مقصد بود. صدای بهم خوردن در امد.از اتاقش بیرون امد.مهسا وسط پذیرایی ایستاده بود و با نگاه اطراف را می کاوید.با دیدن مهیار به طرفش رفت و گفت: -تو دیوونه شدی؟ -اتفاقا این اولین کار عاقلانه ایه که می خوام بکنم. پوریا و سهیلا هم وارد پذیرایی شدند.مهیار به اتاقش رفت.مهسا هم به دنبالش به اتاق رفت و گفت: -تو حسابی عقلت رو از دست دادی. مهیار چمدانش را برداشت و گفت: -تو هر جور دوست داری فکر کن. ناصر وارد اتاق شد و گفت: -مهیار تو به خاطر کار منه که می خوای بری؟