1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

رمان دختر فراری

شروع موضوع توسط hector2141 ‏24/9/12 در انجمن داستان

  1. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏6/9/12
    ارسال ها:
    14,318
    تشکر شده:
    2,702
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    daneshjo
    قسمت 1


    شرشر باران باعث شده بود که خيابانها خلوت شود. فقط افرادی که مجبور بودند با چتر يا بدون چتر در خيابان می ديدی. ليلی هم بی هدف عين موش آب کشيده در پياده رو راه می رفت چشمانش ورم کرده و از سوز سرما صورتش قرمز شده بود. ليلی دختر ?? ساله ای که ياس و نا اميدی در دلش رسوخ کرده و راه به جايی نداشت . پدرش کارگر بود و مادرش خانه دار. دختری خوش هيکل و زيبا با چشمانی عسلی و نافذ که هر مرد و زنی که او را می ديد بطرفش جذب می شد. شباهت زيادی به مادرش داشت بسياری اوقات وقتی دلتنگ ميشد از خانه بيرون می امد و در خيابانها قدم می زد و گاهی ساعتها طول می کشيد. از زمانی که يادش می امد خانواده ای از هم پاشيده داشت . پدرش از صبح اول وقت به ميدان تره بار ميرفت و ميوه و سبزيحات می خريد و با کاری در کوچه ها می گشت تا به فروش برساند اما هرچه زحمت می کشيد نمی توانست زندگی مورد دلخواه همسرش رعنا را تهيه کند. . او عاشق خانواده اش بود اما رعنا بخاطر زيبايی خيره کننده اش هر وقت همسرش خانه می امد کنايه زدن و نق زدنهايش شروع ميشد.

    زير باران تند و رعد آسا همه اين مسائل به خاطر ليلی می امد. زمستان سرد و هوای گرفته بارانی خيابانهای خلوت - قطره های باران چون ضربات شلاق پشت سر هم بر آسفالت می خورد و صدای آن به گوش می رسيد. کنار پياده رو آب جمع شده بود. ليلی با مانتو قهوه ای شلوارجين و کفش بدون جوراب روسری کوتاهی به سر کرده بود و پشت موهايش مشخص بود. موهای بلند و شلال و خرمايی او حکايت از زيبايی ابشار زيبايی زير روسری ميکرد. کيف قهوه ای رنگی بر دوش داشت. در پياده رو به جلو قدم بر ميداشت و چشمان عسلی خودش را به آسفالتی که رشته های باران بر ان فرو می امد دوخته بود. آسفالتی که اکثر قسمتهای ان خراب شده بود و اگر مواظب نبود پايش در گودالی از آب فرو می رفت . سرما تا اعماق وجودش نفوذ کرده بود و گاها ماشينهای مدل بالا بوقی برايش می زدند شايد سوار شود. او در عالمی ديگر سير ميکرد بنظر می امد اصلا زنده نيست و اين صداها رو نمی شنود. افرادی که قدم به قدم او ماشين را حرکت می دادند و صدايش می کردند که سوار شود را نه می ديد و نه صدايشان را می شنيد. حتی سوز سرما را متوجه نمی شد. ليلی غرق در افکار درهم و برهم خود بود و با خود حرف ميزد و ميگفت: ای آسمان گريه کن که ميدانی در دل گريان من چه ميگذرد. ای ابر ببار که ميدانی چشمان ابری من مملو از اشک است.

    دلش گرفته بود اشک پهنای صورتش را پوشانده بود و چون شلاقهای باران بر صورتش ميخورد کسی متوجه باران چشمان زيبايش نبود. ميدانست کسی در خانه منتظرش نيست . کسی به او فکر نمی کند . هوای بارانی خاطرات زيادی را بيادش می اورد. اولين باری که عاشق شده بود۱۷ سال داشت. سال آخر دبيرستان بود. هر روز مسير دبيرستان تا ايستگاه اتوبوس را چشم بسته طی ميکرد. چهار سال اين مسير را رفته و برگشته بود. آرزوی دانشگاه رفتن را داشت ميخواست روزی روی پای خودش بايستد. هر روز آرام آرام مسير را قدم ميزد بدون اينکه بداند دو تا چشم هر روز او را دنبال ميکند. با اينکه در مسير متلکهايی می شنيد اما به روی خودش نمی اورد. شيطنت های نوجوانی همراه با دوستانش چاشنی اين مسير بود. در راه مدرسه برای هم جک می گفتند و حرف می زدند و می خنديدند. دوران نوجوانی که بسياری از مشکلات را درک نمی کردند و به فکر آينده مبهم خود نبودند. يادش آمد روزی که از مدرسه تنها برمی گشت وقتی از کوچه ميخواست عبور کند پسری سرراهش را گرفت . خيلی ترسيده بود. سرتاپای او را نگاه کرد . بنظر نمی امد پسر بدی باشد . ظاهری آراسته و شيک داشت. حدود ۲۲ ساله . به آرامی جلو ترس او را گرفت و گفت:ببخشيد من هم آدمم و فکر نمی کنم قيافه ترسناکی داشته باشم. اگر شما را ترساندم عذر ميخواهم. ديگه تحمل نداشتم . مدتها است که شما را تعقيب می کنم و دست دراز کرد و کاغذی به ليلی داد. ليلی بی هدف در حالی که هنوز پاهايش می لرزيد کاغذ را گرفت. چرا ؟ هنوز حالت عادی پيدا نکرده بود. پسر بدون هيچ کلامی ديگر راه خود را گرفت و رفت. اما ليلی هنوز مات ايستاده بود. چند بار کاغذ را در مشتش جابجا کرد. چشمان قهوه ای و زيبای پسر دل ليلی را لرزاند. يک دفعه با صدای بوق موتورسيکلت بخود آمد و شروع به دويدن کرد. مشت خود را بيشتر می فشرد احساس ميکرد تکه ای آتش در دستش گرفته و تا اعماق وجود او را می سوزاند و با اينکه اين را حس ميکرد اما نمی توانست بيرونش اندازد. شايد اين آتش برايش لذت بخش بود. صدای بوق و فرياد راننده ها که مگر ديوانه ای اگر به جان خودت رحم نمی کنی به زن و بچه ما رحم کن را نمی شنيد. بی مهابا از عرض خيابان می گذشت. به ايستگاه اتوبوس رسيد و سوار شد. ازدحام جمعيت اجازه فکر کردن را از او گرفته بود. بايد مواظب باشد که زير دست و پا نيفتد. احساس ميکرد تمام چشمان حاضر در اتوبوس او را نگاه ميکنند و ميدانند چيزی در دستش دارد. از شيشه بيرون را نگاه کرد تا نگاههای مسافران را نبيند. چقدر راه طولانی شده بود. ميخواست زودتر به خانه برسد و محتوای کاغذ را بخواند. ميخواست بداند او کيست که جسورانه جلو او را گرفته و با او از عشق صحبت کرده. . به خانه رسيد و يک راست به اتاقش رفت. کيفش را گوشه ای پرتاب کرد و در اتاق را قفل نمود. بدون عوض کردن لباسش نشست و کاغذ را که هزار و يک چروک خورده بود باز کرد و با ناخن صافش نمود. دستانش داغ بود. شايد داشت چروک کلمات عشق را با گرمای دستش اطو ميکرد. شروع به خواندن کرد:

    ((مرغ عشق من سلام- نمی دانم از کجا آغاز کنم شايد بهتر باشد با نام و ياد خدا آغاز کنم. بله با نام خدا دفتر عشق را شروع ميکنم. کيستی ؟ نمی دانم. چه هستی ؟ نمی دانم. اهل کجايی؟ نمی دانم. اما خوب ميدانم که هر وقت می بينمت دست و پايم را گم می کنم. هر وقت سر بر بالش می گذارم با ياد عشق تو ميخوابم . سر از بالش برميدارم با انديشه ديدن چهره زيبای تو بيدار می شوم. ماهها است که دل در گرو عشق تو دارم. ميدانم که مرا بياد نمی اوری اما ان روزی را که امدی و گفتی يه شاخه گل سرخ ميخواهم را فراموش نمی کنم. همه گلها را به هم ريختی تا زيباترين شاخه را يافتی . به خود گفتم اين آهوی وحشی با چشمان زيبا شاخه گل سرخ را به که ميدهد. در اين فکر بودم که گفتی: ميشه يه کارت مادرم دوستت دارم به من بدهيد؟ خيالم راحت شد آخه ان روز به بهترين حالت گل را پيچيدم و کارت را به ان وصل کردم اما با همه لطافت و زيبايی به زيبايی تو نمی رسيد. خوشحال شدی و لبهای زيبايت را از هم گشودی و با دندانهای سفيد و يک دست لبخندی زدی و گفتی: ای حالا يه چيزی شد و اينقدر محو تماشای گل بودی که نگاه خريدار مرا نديدی. بدون اينکه مبلغ را بپرسی اسکناسی روی ميز گذاشتی و بی خداحافظی از مغازه بيرون رفتی. ولی متوجه نبودی که نه تنها گل را بلکه دل مرا با خود بردی . دلی که صدها دختر خواستند بطرق مختلف آن را ببرند اما نتوانستند تو با طنازی غير ارادی خود بردی. از لباس مدرسه که تنت بود فهميدم محصلی و حتما همين اطراف مدرسه ميروی و از آن روز به بعد هر روز وقت تعطيلی مدرسه که ميشد مغازه را تعطيل ميکردم و اطراف ومدرسه ای که نزديک مغازه من بود می گشتم. تا بالاخره تو را با دوستانت ديدم . اما مثل اينکه ان چشمان غزال گونه مرا نمی ديد. بارها از جلو تو گذشتم اما مرا بجا نياوردی. نمی دانم شايد شناختی و به روی خودت نياوردی آسمان ابی من تار شده بود و روز و شب برايم يکی. از کار و زندگی افتاده بودم . نمی دانستم اين عشق را چگونه مطرح کنم . ميترسيدم برهی و دستم به تو ای آهوی وحشی نرسد. اين چند ماه به همين منوال گذشت و بارها حرف دلم را نوشتم تا به تو بدهم اما جرات نکردم . تا اينکه ديروز تصميم خودم را گرفتم وحرفای اين چند ماه را نوشتم . دير شد بگذار خودم را معرفی کنم. مهران هستم ۲۳ سال دارم مهندسی کشاورزی خوندم در خانواده ای متمول متولد شدم و يک خواهر دارم. به گل و گياه عشق می ورزم به همين علت گلخونه راه انداختم. تو اولين دختری هستی که بهش دل بستم ميخواهم با تو پيمانی هميشگی ببندم تو بگو چه کنم؟
     
  2. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏6/9/12
    ارسال ها:
    14,318
    تشکر شده:
    2,702
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    daneshjo
    پاسخ : رمان دختر فراری

    قسمت 2



    لیلی دو بار سه بار صد بار نامه را خواند. تا بحال عشق را تجربه نکرده بود اما همیشه شنیده که گرگهایی در لباس میش بر سر راه دختران سبز می شوند و تا او را نابود نکنند دست بردار نیستند. به مغزش فشار اورد اما نمی دانست مهران کیست و کجا او را دیده است. اما تعلق خاطری نسبت به نوشته او پیدا کرده بود . وقتی او را با خود می سنجید متوجه وجود فاصله خود با او از زمین تا آسمان میشد . به کنار پنجره رفت و گاری چوبی پدرش را گوشه دیوار دید. به دستهای پیر و خسته پدرش اندیشید و اینکه بخاطر زحمات و مشقات زندگی با اینکه بیش از 40 سال ندارد به مردی 60 ساله می ماند.به دیوار رنگ و رو رفته اتاق نگاه کرد و به سقف دود گرفته از بخاری نفتی و کهنه ای که زمستانها می سوخت و گرما بخش خانه انها بود. به قالیچه قدیمی کف اتاق که گاهی می خندید و به مادرش برای این قالیچه لقب قالیچه حضرت سلیمان را داده بود و به تخت چوبی که با هزار التماس پدرش از سمساری برایش خریده بود لیلی همه چیز را از نظرش گذراند. به فکر رفت وقتی را بیاد آورد که صاحبخانه جلو در میآورد و با هزار کنایه و نگاههای ناجور به او و مادرش کرایه عقب افتاده را طلب می کرد و بارها با نیشخند می گفت: راه برای حل مشکل زیاد است اما شما نمی خواهید و لیلی بود که می فهمید او چه می گوید. زمانی را به یاد می اورد که پدرش با اندکی مزد روزانه به خانه می امد و توهین ها و نیش و کنایه های مادرش را که مرد تو ارضه کار کردن نداری. تو از روز اول هم کاری نبودی و ... بحث های همیشگی مادرش و سکوت مظلومانه پدرش وضعیت رقت بار زندگی آنها و پرتوقع بار آوردن فرزندان توسط مادر هم معضلی بود که دچار این خانواده شده بود . باز به خود آمد و به کلمات زیای نامه نگاه کرد لحظاتی باز بدبختیها را فراموش نمود و به مهران فکر کرد. به جملات او که نوشته بود و تا بحال کسی اینچنین با او صحبت نکرده بود. وقتی میخواند در خانواده ای مرفه زندگی میکند و مهندس میباشد ذوق میکرد. جلو آینه کوچکی که روز تاقچه بود رفت و خود را در ان نگاه کرد. حقیقتا زیبا و دوست داشتنی بود بود و اگر لباس فاخر و زیبایی می پوشید و قدری به موهایش می رسید به مانند شاهزاده خانمی میشد که همه آرزوی او را دارند. چشمان زیبا و نمکین او هر پسری را میتوانست رام کند اما تا بحال به این موضوع فکر نکرده بود اما اگر مهران به خواستگاری می آمد فاجعه بود. او کجا و لیلی کجا . لابد فکر کرده لیلی دختری متمول و پولدار میباشد. خانواده و زندگی مهران کجا و خانواده و زندگی لیلی کجا؟ باز به خود در اینه نگاه کرد و به هشدار داد دختر تو چیکارت به بچه پولدارها؟ به دور و بر خوردت نگاه کن توی آشغال دونی زندگی میکنی . توی خونه کوچکی که خجالت میکشی حتی دوستانت را اینجا بیاوری . شبها صدای حرکت سوسکها و جیرجیرکها در گوشه وکنار اتاقها شنیده میشود و گاهی حرکت مرموز سوسکی زیر لباست تو را به هوا می پراند. این حشرات موزی بدجوری چندش آدم را در می اورند و انوقت مادرم با صدای جیغ من که میخواهم سوسک را از زیر لباسم بیرون آورد فریاد می زند دختره ترسو مگه میخوردت که اینطور مث اسفند روی آتیش بالا و پایین می پری ؟ و همینکه سوسک با تکان دادن لباسم بیرون میاید و روی پای مادرم می افتد بی اختیار جیغی میکشد و خودش را تکان میدهدو من از خنده روده بر میشوم. اکثر روزها این اتفاث در خانه فقیرانه و محقر ما می افتد. صدای چک چک آب از آشپزخانه کوچک گوش ما را نوازش میدهد و بوی نفت بخاری مشاممان را می ازارد.

    در خانه ما مادرم همه کاره هست و هر چه پدرم کار میکند باید مستقیم تقدیم مادر کند. او هم که همیشه بیشتر پول را خرج قر و فر خودش میکندو الحق که خیلی زیباست . اما دلی به سیاهی شب دارد. نه به بچه هایش و نه به شوهرش اهمیتی نمی دهد. و حال با این همه افکار در هم و برهم من مانده ام و نامه عاشقانه یه پسر مایه دار و تحصیلکرده.
    تا نیمه های شب خوایش نبرد مشغول نوشتن جواب نامه شد . تصمیم گرفته بود مهران را برای خودش نگه دارد. فکر ميکرد با اين کار از اين منجلاب فقر و بدبختی نجات پيدا کند. نامه را نوشت و چندين بار ان را خواند و بعضی قسمتهايش را عوض کرد. صبح با چشمانی که از بی خوابی ورم کرده بود و خميازه های پشت سر هم امده شد . برای اولين بار دور از چشم مادرش سراغ لوازم ارايش او رفت و قدری به خودش ناشيانه رسيد. در مسير هميشگی به راه افتاد . صبح او را نديد اما به محض اينکه سر کلاس رفت خدمتکار مدرسه دنبال او امد و گفت برو دفتر مدرسه. پايش را که در دفتر گذاشت با قيافه عصبانی خانم مدير روبرو شد و لحظاتی بعد جای درد سيلی مدير را حس کرد. با صدای بلند گفت: خجالت نمی کشی بجای درس خواندن خودت را به شکل عروسک خيمه شب بازی در اوردی ؟ صبح عجله داشت خودش را درست تخودش را وی اينه نديده بود فقط متوجه نگاههای مشکوک ديگران بود اما نمی دانست چی شده به دستشويی رفت خود را توی اينه ديد چه افتضاحی به بار اورده بود. گونه هايش سرخ سرخ و لبهايش ناشيانه رژلب زده بود . خودش خنده اش گرفت الحق مانند دلقکهای خيمه شب بازی شده بودش. يادش رفت دقايقی قبل يه سيلی اب دار نوش جان کرده بود.لحظاتی خنديد و صورتش را پاک کرد دلش ميخواست دوربينی داشت و از خودش عکس ميگرفت و به مهران نشان ميداد . ميگفت ببين بخاطر تو چه کرده ام؟ باز خنده ای کرد دوباره به ياد سيلی خانم مدير افتاد و زد زير گريه نه بخاطر درد سيلی بلکه به خاطر اينکه غرورش را جريحه دار کرده بود. همه توی دفتر مدرسه شاهد اون صحنه بودند. ميتوانست او را کناری بکشد و دوستانه نصحيتش کند اما او که اولين باری بود که اين کار رو کرده بود را جلو همه کتک زد . قسم خود انتقام بگيرد . سر کلاس رفت بدجوری تحقير شده بود و از طرفی ميخواست مهران را داشته باشد تا از اين زندگی نجات پيدا کند.
     
  3. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏6/9/12
    ارسال ها:
    14,318
    تشکر شده:
    2,702
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    daneshjo
    پاسخ : رمان دختر فراری

    بعد از تعطيلی مدرسه در حالی که روز بدی را شروع کرده بود به طرف خانه به راه افتاد و در فکر مهران بود . صدای مهربان مهران را از پشت سر شنيد. ضربان قلبش بالا رفت و پاهايش به لرزه افتاد. مهران بدون اينکه جلو بيايد از پشت سرش گفت: «جواب نامه ام را دادي» دست پاچه نامه را از جيب مانتواش در اورد و به مهران داد و از انجا دور شد. چندی روزی گرفته و مغموم بود. هر چه هم در مسير نگاه ميکرد مهران را نمی ديد. دلش تنگ شده بود. حسی ميگفت بدنبالش بگرد. او درمان درد من است.ميخواست نگاه معصومانه و عاشقانه او را با صدايی که می لرزيد بشنود. اما مهران پيدايش نشد. حال و حوصله درس خواندن نداشت. کم کم داشت او را فراموش ميکرد که باز پيداش شد. اما نه پياده بلکه با ماشينی مدل بالا و شيک . سر خيابان منتظرش ايستاده بود. ميخواست بدون توجه از خيابان بگذرد که صدای او را شنيد که گفت« ليلی ساعتی ميشه منتظرتم بيا سوار شو» لبخندی زد و با غرور سوار شد.احساس ميکرد سالهاست با مهران زندگی ميکند. ساکت بود و با سر عروسکی که جلو ماشين آويزان بود نگاه ميکرد. صدای دلنواز موسيقی از ضبط ماشين پخش ميشد. مهران با لبخندی شيرين سکوت خود را شکست و گفت: «ميخوای همينجوری ساکت باشی ؟» با صدايی که لرزش آن مشخص بود گفت :«چی بگم؟» مهران رشته کلام را به دست گرفت و گفت:«توی نامه مقداری از خودم و زندگيم برات گفتم. مدتها است که به تو علاقه دارم. ميخوام با تو ازدواج کنم مدتها است که تو را تعقيب ميکنم و می بينم که دختری نجيب و سر به راهی است نيمه گمشده خودم را يافتم . حتما از يک خانواده خوب و اصيل هستی مطمئنا خانواده ام از حسن انتخاب من خوشحال خواهند شد. مادرم وقتی تو را ببيند حتما زيبايی تو را خواهد ستود. » همينطور که مهران صحبت ميکرد ليلی خيس عرق شده بود . با خود ميگفت :«مهران ظاهر مرا ديده و در مورد اصالت خانواده من قضاوت ميکنه» جملات مهران چون پتکی بر سرش کوبيده ميشد از هر زمان خودش را ذليل تر احساس ميکرد. اگر مهران می فهميد پدرش گاری دارد و در کوچه ها ميوه ميفروشد و اگر خانواده مهران می فهميدند که او دختری است که از طبقه بدبخت جامعه وای که چه افتضاحی بيار می امد. به ساعت نگاه کرد از وقت رفتن به خانه گذشته بود. از مهران خواست او را نزديک خانه پياده کند. مهران فارغ از غوغای درون او بود. با مهربانی او را پياده کرد و جمله ای به زبان فرانسوی گفت که او نفهميد معنی ان چه ميشود. به خانه رسيد ديگر خانه برايش زندان بود. مخروبه ای بود که حکم زندان را برای او بازی ميکرد.
    فکر کرد به مهران در مورد زندگيش چی بگويد؟ بگويد فقيره ؟ بی کس و کاره؟ بی لياقته؟ اخه خدايا چی بگويد؟ مطمئنا مهران از همون راهی که امده بود بر ميگشت. مهران فکر ميکرد او از خانواده ای با اصلت هست اگر می فهميد مادرش در بيرون رفتن پدرش خودش را می اراست و تا ظهر با نمی گشت چی؟ اگر می فهميد پدرش کارگری باربر است که از بوق سگ تا شب با گاری توی کوچه ها ميوه و سبزيجات می فروشد چی؟ با خود فکر ميکرد«خدايا اين چه بدبختی هست که برای من درست شده خدايا اين چه زندگی هست که من دارم؟ خدايا چرا من بايد در اين بدبختی غرق شوم؟ » به اتاقش پناه برد. اشکش سرازير شد به مادرش نفرين کرد به پدرش که اينقدر بی عرضه بود که مادرش بر او فرمان می راند. به همه چيز و همه کس نفرين فرستاد. فکر ميکرد«اخه من از ديگر همکلاسانم چی کم دارم . دختری زيبا هستم که همه ارزوی داشتن همسری چون مرا دارند اما تا بحال خواستگاران زيادی داشتم تا وضع رقت بار زندگی مرا می بينند پشيمان می شوند. می روند و پشت سرشان هم نگاه نمی کنند.خدايا چيکار کنم؟ نمی خواهم مهران را از دست بدهم » با خود فکر ميکرد اگر مهران خواست با خانواده اش به خواستگاری او بيايد چه بگويد؟ اگر خواست او را با خانواده اش اشنا کند چه بگويد؟ جوابی براس سوالات خودش پيدا نکرد مادرش خانه نبود ميدانست يا با زن همسايه رفته و يا .... وقتی هم منزل می امد غرو لندش بلند ميشد که چرا خونه را مرتب نکردی چرا شام درست نکردی؟ چرا چای نداريم؟و هزاران بهانه ديگری که از او ميگرفت. دوستانش فکر ميکردند او نامادريش می باشد نه مادرش. اخه کدوم مادر با دخترش اينچنين رفتار ميکند. درحالی که حتی نامادريها هم ديگه در اين دوره و زمانه روابطی دوستانه ای با فرزندان شوهرشان دارند. بلند شد لباسش رو عوض کرد و به اشپزخونه رفت . يادداشت مادرش را ديد نوشته بود برای شب کتلت درست کند. سبزی هم بخر و.... تا من بيام . خيلی خسته بودم . اون روز را با مهران امده و قدری در خيابانها گشته بود ديرتر به خانه رسيده بود. وقت اينکه برود سبزی بخرد نداشت در حياط رو باز کرد و بچه همسايه رو ديد که بازی ميکند. صداش کرد .«سعيد بيا عزيزم» سعيد جلو امد ازش خواهش کرد بره برای او سبزی بخره . به اشپز خونه برگشت . ارزو ميکرد ای کاش همسر مهران بود و در خانه خودش با ميل و رغبت کار ميکرد. کاش الان منتظر برگشت مهران به خانه بود تا با شادی خودش شادی را به او منتقل کند. ارزو کرد ای کاش روزی بتواند همراه با مهران بر سفره شام بنشيند و از خاطرات و اتفاقاتی که در روز برای انها رخ داده بود تعريف کنند اما زهی خيال باطل که هرگز اين ارزو نمی توانست به واقعيت بپيوندد. اصلا تحمل خونه رو نداشت حوصله کارکردن رو نداشت اما مجبور بود چون اگر مادرش می امد و خونه و زندگی را اينچنين ميديد خيلی بد می شد. شروع به درست کردن مواد کتلت کرد . بوی بد اشپزخونه او را اذيت ميکرد هر از گاهی بيرون می امد و نفسی تازه ميکرد و باز برميگشت. هنوز کارش تمام نشده بود که صدای کفش مادرش را از حياط شنيد. از حياط صدای فحش دادنش می امد. با خود گفت:« خدای من حتما امروز با کسی دعوايش شده حالا ميخواد سر من خالی کنه.» صدايش می امد که با فرياد ليلی رو صدا ميکرد کجايی ذليل مرده؟ چرا جواب نمی دی؟ ليلی سراسيمه از اشپزخونه بيرون امد و گفت:
    - اينجام مامان دارم شام درست ميکنم.
    مادرش را که ديد وحشت کرد اخه خيلی برافروخته بود نگاهی خشمگين به ليلی کرد و گفت:
    بابات نيومده؟
    - نه مامان هنوز نيومده.
    کاش هيچوقت نياد. مرتيکه چه زندگيه برای من ساخته؟ از روز اول ميدونستم مرد اين زندگی نيست . لااقل اگر ميمرد ميگفتم بيوه زنم . مردی بالای سرم نيست خودم ميرفتم سرکار و خرج زندگی را بهتر از حالا در می اوردم . بگو مرد تو که نميتونی مث بقيه مردم زندگی کنی چرا زن گرفتی؟ ادم گدا ديگه ادعاش چيه که زن نبايد بره سرکار؟
    هی حرف ميزد و فحش ميداد به بيچاره پدرش . ليلی هم جرات حرف زدن نداشت حتما اگر کوچکترين دفاعی ميکرد تو دهنی رو خورده بود.
    کمی که مادرش اروم شد کنارش نشست و گفت:« حيف نيست مامان به اين خوشکلی اعصاب خودش رو خرد کنه . خوب بابا بيچاره از صبح تا شب که ميره کار ميکنه . چيگار کنه دکتر و مهندس نيست که پول زيادی بهش بدن . ببين مامان بيچاره چند سال پيرتر ميزنه . اخه مگه حالا تو کار پيدا کردی که بابا نمی ذاره بری سر کار. ؟
    با حرفای شيرين ليلی حالت چهره مادرش عوض شد . نگاهی به ليلی کرد و گفت اره . کار پيدا کردم. امروز که با اعظم خانم رفته بوديم بيرون يه تاکسی سوار شدم . داشتيم از سختی زندگی حرف ميزديم که يه آقای با شخصيت و شيک پوش جلو نشسته بود برگشت و رو به من کرد و گفت :« من شرکت دارم اتفاقا نياز به يه خانم دارم ببينم سواد داري» گفتم تا کلاس ۵ خوندم . خوب اون موقعها باباها نمی ذاشتند دختراشون بيشتر درس بخونند. مرده نگاهی به من کرد» و گفت:« خوب خصوصياتی داری که گاهی بهتر از درس بدرد ميخوره همين قدر سواد خوبه.» « ببين شماره تلفن و ادرس شرکت رو داد گفت مراجعه کنم. اگر برم سر کار زندگيمون اين رو به اون رو ميشه. اگر بابات مخالفت کرد ديگه تحمل نمی کنم ازش جدا ميشم من که نمی تونم هميشه مث زن کلفتها بگردم»
    ليلی به دهان مادرش نگاه ميکرد. با اينکه سنش کم بود اما کاملا متوجه بود که حتما کاسه ای زير نيم کاسه هست . با اين قيافه ای که مادرش برای خودش درست ميکرد و با اين حرفايی که توی تاکسی داشته برای اعظم خانم ميگفته يا خيلی دلش به حال او سوخته يا اينکه نظر ديگه ای داره . همين صاب خونه که دوزار نمی ارزه با نظر بد به مامان نگاه ميکنه اونوقت يه مرد شيک مياد به مامان که هيچ کاری بلد نيست کار ميده خدا بخير بگذرونه.
    اين فکرايی بود که در عرض چند ثانيه از مغز ش عبور کرد. دلش ميخواست به مادرش بگه من به همين زندگی راضی هستم. ميخواست حرفی بزند يادش به مهران افتاد و پشيمان شد يه دفعه جرقه ای در مغزش زد و به خود گفت:« خوبه اگر مادرم جايی مشغول کار بشه ميتونم بگم يه خانواده اجتماعی هستيم کلی برام کلاس داره که مادرم خانه دار نباشه حتما خانواده او هم روی ما حساب باز ميکنند شايد تونست برای بابا هم کاری در شرکت اون اقا پيدا کنه . خوب خونمون هم بعدا از اينجا ميبريم. بهتر از اين نمی شه . »
    رو به مادرش کرد وگفت:« اره درست ميگی مامان خيلی خوبه شما هم سر کار بری ميدونی اون وقت همين اعظم خانم و بقيه همسايه ها حسرت ما رو ميخورند وای مامان چه خوب ميشه.
    مادرش که ديد ليلی از او طرفداری ميکنه برای اولين بار او را در اغوش گرفت و بوسيد.
     
  4. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏6/9/12
    ارسال ها:
    14,318
    تشکر شده:
    2,702
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    daneshjo
    پاسخ : رمان دختر فراری

    قسمت 3



    ليلی از شادی در پوست خود نمی گنجيد . او دختری ۱۷ ساله بود که احساس عاشق شدن باعث شده بود به کمک خواسته مادرش بشتابد . فکر ميکرد اگر مادرش از خانه داری و اين ريخت و قيافه بيرون برود هم شان خانواده مهران می شوند . ميتوانست تا بدست اوردن شرايط ايده الی برای خانواده اش مهران را راضی کند که به اين زودی تصميم به خواستگاری رسمی از او نگيرد. به بهانه بيشتر اشنا شدن مهران رامعطل کند تا مادرش در ان شرکت جا بيفتد و بتواند برای پدرش هم کاری دست و پا کند. ليلی با اين افکار به تختخواب قديمی خود پناه برد . احساس ميکرد شرايط دارد بر وفق مراد او پيش می رود. به خود ميگفت ديگر دوران بدبختی او تمام شده است ميگفت ديگر دوستانش مسخره اش نمی کنند که خانواده ای سطح پايين هست . ميخواست در مدرسه به همه پز دهد که مادرش کارمند يه شرکت مهم شده . ميتونست ادعا کند مادرش دیپلمه هست که چنين شرکتی او را استخدام کرده . وقتی مادرش را در لباسی زيبا و نو می ديد خوشحال بود چون زيبايی او همه را متحير ميکرد . زيبايی ليلی هم از مادرش به ارث برده بود.
    وقتی پدرش به خونه امد احساس کرد خونه عوض شده از همون ابتدای حیاط کوچک و قدیمی خونشون آب و جارو شده بود. حتما مهمانی داشتند و اونم حتما مهمان رعنا همسرش بود . فقط زمانهایی که مهمان عزیزی که برای رعنا عزیز بود به خونشون می آمد خونه تمیز و آب و جارو میشد و الا دیگر اوقات اصلا وقت نداشت. گاریش رو کناری گذاشت چون دید حیاط تمیز شده همون بیرون خونه با کاغذی شل و گلهای چرخ گاری رو تمیز کرد مبادا حیاط کثیف بشه و صدای رعنا بالا بره . اومد سر حوض قدیمی وای که آدم دلش میخواست ساعتها به آب حوض نگاه کنه . چقدر تمیز شده بود هر روز لجن های حوض که خیلی هم بو میداد جلب توجه میکرد و آدم نمی تونست حتی به آب حوض نزدیک بشه اما او مجبور بود سر حوض دست و صورتش را بشوید و بعد وارد خونه بشه اما امشب آب حوض خیلی زیبا شده بود . چقدر خوب بود همیشه مهمان داشتند. شایدم برای لیلی دخترشون میخواست به خواستگار خوب بیاد . با تشویش قدم به هال گذاشت همه جا تمیز بود. چند از قابهای قدیمی که در انباری خاک خورده بود تمیزشده و بر در و دیوار نصب شده بود . دیواری که ترک اون حال ادم رو بهم میزد و هر لحظه احساس میکردی میخواد بریزه . احساس کرد خستگی از تنش بیرون رفته چقدر خوب میشد همیشه خونه همینجوری تمیز و مرتب بود. وقتی وارد شد رعنا را مقابل خود دید برعکس هر شب امشب خندان و بشاش بود. به خودش رسیده بود . لباسی رو که برای رفتن به عروسیها میپوشید تن کرده بود. موهاش رو بعد از سالها مرتب کرده و با چهره ای خندان با او روبرو شد. یعنی چه اتفاقی افتاده ؟ این سوالی بود که نظام میخواست هر چه زودتر جوابی برای ان پیدا کند. رعنا با خنده گفت چرا اینقدر دیر امدی شام اماده کردم بیچاره لیلی دخترم از گشنگی داشت ضعف میکرد اما گفت باید بابا بیاد خونه همه با هم شام بخوریم . نظام هم خوشحال بود هم متعجب سالها بود که کسی اینچنین منتظرش نبود. شب به خونه می امد لقمه ای نان ته سفره پیدا میکرد و میخورد و با هزار غرولند رعنا به رختخواب میرفت. اما امشب فرق داشت همه منتظرش بودند. خونه حال و هوای ديگه ای گرفته بود. چقدر خوب بود اين احساس شيرين .کاش خداوند کمک کرده باشد و رعنا را سر عقل اورده باشد. بهتر ديد از علت اين همه تغيير چيزی نپرسد و اين حال و هوا را بهم نريزد. دلش نمی خواست با يک جواب ناجور اين احساس قشنگ رو خراب کند. ميخواست حتی اگر زودگذر باشد احساسش کند و همين لحظات لذت ببرد. سفره پهن شد ليلی هم که خيلی خوشحال بود امد . دستی دورگردن بابا انداخت و گفت:«خسته نباشی بابا» نظام لبخندی حاکی از رضايت زد و با عشق صورت دخترش را بوسيد. چه سفره قشنگی بود سالها نديده بود. خورش سبزی و پلو . نکنه عيد هست و من نمی دونم . نکنه من به خواب اصحاب کهف فرو رفته بودم و اينک بيدار شدم. نکنه اشتباهی اومدم. سالاد ماست همه چيز امشب عوض شده بود. دلش نيومد بپرسد ميترسيد خواب باشد و با تلنگری از اين خواب شيرين بپرد. بهتر ديد فقط لذت ببرد از برخورد رعنا بوسه دخترش ليلی شام مفصل خانه تميز . خدای من خواب می بينم؟ نه مطمئنا نه خواب نيستم. چون تازه از کار برگشتم . شام خوردند رعنا چايی رو اورد کنار دست نظام نشست و قدری از احوال او پرسيد . از کارش . ليلی با حرکات شيرين خودش نظام را به وجد اورده بود. شروع به جوک گفتن کرد و رعنا و نظام هم می خنديدند. مابين حرفاش گفت: «بابا نمی گی چرا اينجا اينقدر عوض شده؟ » نظام نگاهی از سر اطاعت کرد و گفت:« راستی چرا» ليلی خنديد و دست پدرش گرفت و گفت:«واسه مامان يه کار خوب پيدا شده» قراره مامان هم مث خانمای تحصيلکرده و با کلاس بره سر کار. خيلی خوبه درسته بابا؟» نظام داشت متوجه اوضاع ميشد. بارها رعنا ميخواست بره توی خونه ها کار کنه اما نظام با قدرت جلو او ايستاده بود . ميگفت نمی خواد زنش بره کلفتی کنه . ميگفت حاضر شبانه روز کار کنه اما رعنا نره کلفتی . او ميدونست زن به اين زيبايی اگر رفت کلفتی ازش سواستفاده ميکنند. نگاهی از نگرانی به رعنا کرد و گفت:«باز ميخوای بری کلفتی؟ چند بار گفتم من نميخوام زنم کلفتی کنه ؟ لابد باز اعظم خانم جايی رو برات پيدا کرده؟» قبل از رعنا ليلی وسط حرفش پريد و گفت:«نه بابا نه مامان توی يه شرکت ميخواد بشه منشی رئيس شرکته خودش ادرس و شماره تلفن داده گفته همينقدر که مامان خوندن و نوشتن بلده کافيه. بابا نگو نه خواهش ميکنم بذار ما هم بين دوست اشنا پز بديم و کلاس بذاريم که مامانم کارمنده و از اين حرفا» رعنا ادامه داد :«اره نظام امروز با اعظم خانم رفته بودم بازار واسه ليلی لباس گرمی چيزی بخرم . هر چی گشتيم پول ما کفاف لباس گرم نمی داد توی تاکسی داشتم با اعظم خانم حرف ميزدم که بيچاره ليلی امسال هم بايد با همون لباس کهنه پارسال بگذرونه و گله از روزگار داشتم که همين اقای امينی همين که بهم شماره داد وقتی حرفای منو شنيد از سوادم پرسيد گفتم پنجم خوندم گفت همينکه سواد خوندن و نوشتن داری کافيه . ادرس داد بيا با هم ميريم اونجا کلی زندگيمون عوض ميشه . تازه ميتونيم از اين محله هم بريم يه جای بهتر زندگی کنيم. ببين دل که خوش باشه مث امروز حوصله خونه تميز کردن غذا درست کردن و کارهای ديگه هم دارم اما وقتی دل و دماغ نباشه حوصله هيچ کاری رو ندارم . فردا با هم ميريم شرکت رو پيدا ميکنيم و ميگم آقا نظام شوهر منه و اومده اينجا رو ببينه . چه عيبی داره؟ ها چه عيبی داره؟»
    نظام داشت فکر ميکرد اخه مگه دختر دیپلمه بيکار کمه که به رعنا پيشنهاد کار دادند شايد هم يه عاقبت به خيری دلش به حال ما سوخته و خواسته دست ما را بگيره. خوب بد پيشنهادی نيست فردا با رعنا ميريم شرکت و با اين آقای امينی که ميگه صحبت ميکنيم. دلش ميخواست اين وضعيت خونه رو حفظ کنه و عوضش نکنه به همين خاطر به رعنا قول داد فردا اول صبح با هم برن به شرکت و يکی از بهترين شبهای زندگيش را با روياهای شيرين به خواب رفت.
    خيلی گشتند تا آدرس شرکت را پيدا کردند. از پله ها بالا رفتند. چندين مطب پزشک و چندين تابلو شرکت به چشم ميخورد شرکت .... تابلو ابی رنگ توجه انها را به خود جلب کرد. روی در نوشته شده بود لطفا زنگ بزنيد. زنگ زدند. لحظاتی صبر کردند خانمی در را باز کرد . بفرمائيد؟ با کی کار داريد؟ نگاهی به سر تا پای نظام و رعنا کرد. بدون اينکه منتظر جواب انها باشد گفت:« مطلب دکتر انها هست خانم . اينجا شرکت هست. » رعنا گفت:«ببخشيد با اقای امينی کار داريم تشريف دارن» زن نگاهی متعجب به انها کرد و گفت:« با اقای امينی چيکار داريد؟» رعنا گفت:« به آقای امينی بگيد رعنا رضايی اومده» در را روی هم گذاشت و انها را منتظر نگه داشت . لحظاتی بعد در مجددا باز شد و اقای امينی جلو در بود.
    رعنا خانم و اقا نظام سلام کردند و آقای امينی که چشمش به رعنا خانم افتاد اول خوشحال شد و بعد که نظام را همراه او ديد کمی اخم کرد و از جلو در کنار رفت تا انها وارد شوند. با کنايه در حين داخل شدن گفت:«اسکورت همراه اوردی خانم ؟» رعنا که کمی خجل شده بود گفت:«شوهرم هستند اقای امينی دوست داشت محل کارم و شما را از نزديک ببينه. اقا نظام مرد خوبيه » نظام که کمی ناراحت شده بود اخمی در هم کرد و نگاهی همراه با سرزنش به رعنا کاملا معلوم بود که از برخورد اوليه خانم منشی و بعدش هم اقای امينی خوشش نيامده اما بهتر ديد که با انها صحبت کنه و توی ذوق همسرش که اينقدر خوشحال بود نزنه. با تعارف اقای امينی روی مبل راحتی نشستند ولی انها مال اين جور جاها نبودند.احساس خفگی ميکرد. نظام نگاهی به اطرافش کرد چه اتاق زيبايی فکر ميکرد به اتاق رئيس جمهوری وارد شده .دکور اتاق خيلی شيک بود . ميز و صندلی ها از نوع سلطنتی و خانم منشی که گويی از دماغ فيل افتاده بود و شايد فکر ميکرد از قلب اروپا امده که اينچنين با ناز و ادا راه ميرود دائما به اتاق رفت و امد داشت . هر از گاهی برای اوردن کاغذی يا چيزی در گوش اقای امينی ميگفت و ميرفت. دختری سبزه رو با بينی گنده که فکر و هيکلی نامتناسب که با اون مانتو تنگ و چسبيده مضحکتر شده بود و فکر ميکرد سوفيا لورن است و با اون ارايش چندش اورش حال نظام را بهم ميزد. آقای امينی به زحمت ميشد گفت ۴۵ سال سن دارد. خيلی خوش چهره و شيک پوش قدی بلند و موهايی که جوگندمی شده بود نه از سر پيری بلکه شايد ارثی بوده باشد و چشمانی نافذ که هر دختری اگر با او رفت امد داشت حتما جذب چهره و زبان چرب و نرم او ميشد. نگاهايی که شررات از اون می باريد و بعيد بود رعنا را از سر دلسوزی انتخاب کرده باشد و ژستی که فکر ميکردی خيری هست که ميخواهد بنياد خيريه در اين ساختمان راه اندازد. پشت ميز نشسته و نگاهی به نظام و نگاهی به رعنا کرد و زنگی را فشار داد و گفت:«خانم کرمی دو تا چای برای خانم و اقای محترم بيار» اين جمله با جمله ای که در بدو ورود گفته بود خيلی فرق داشت . گفتن اسکورت جمله ای زيبا نبود که حال نظام را گرفت اما جمله اخير قدری او را دلگرم کرد و به خود گفت حتما به شوخی اون حرف را زده خوشحال بود که در دفتر مردی با اين امکانات نشسته و بسان مردان جنتلمن با او رفتار ميشود و به منشی دستور داده برای انها چای بياورد. خانم کرمی با سينی چای وارد شد و کنار ان کيک خوشرنگی هم قرار داده بود سينی چای را جلو نظام و رعنا گرفت و با اکراه از جلو انها عبور کرد. انها را در حد و اندازه خود نمی دانست و درحالی که فکرش را نمی کرد رعنا قرار است انجا کار کند رو به اقای امينی کرد و گفت :«برای شما هم بياورم؟» آقای امينی همانطور که رويش به طرف رعنا بود گفت :«نه ميل ندارم تا زمانی که اقا و خانم در اتاق من هستند نه تلفن وصل کنيد و نه کسی وارد شود حتی خودتان» خانم کرمی چشمی گفت و از اتاق خارج شد. تا بحال کسی اينچنين از انها پذيرايی نکرده بود . همينطور که انها مشغول خوردن بودند اقای امينی شروع به صحبت کرد و از اينکه دوست دارد به خانواده رعنا خانم کمک کند گفت . بعد از توضيحات اقای امينی رعنا نگاهی به نظام کرد و نگاهی به اقای امينی ميخواست تاثير حرفهای اقای امينی در شوهرش را ببيند و چهره خندان نظام حاکی از رضايت او داشت. با لرزشی که کاملا در صداش معلوم بود گفت:«اقای امينی من خيلی خوشحالم که ميتونم برای شما کار کنم اما دلم ميخواد اگر امکان داشته باشه واسه نظام هم کاری پيدا بشه تا بتونيم تنها فرزندمان را سر و سامان بديم.» اقای امينی نگاهی به او کرد و گفت:«شما مشغول بشی حتما فکر نظام هم هستم شايد توی همين شرکت دستش رو بکار دادم . در ضمن شما بايد برای شروع به کار که از فردا ميباشد لباس مناسبی بپوشی حتما پول خريدن رو هم نداری من مبلغی مساعده به شما ميدهم و وقتی گرفتن حقوقت از ان کم ميکنم . بهتر هر چه زودتر لباسی مناسب برای فردا تهيه کنی. »
    نظام و رعنا از شرکت خارج شدند در حالی که از خوشحالی در پوست خود نمی گنجيدند. يک راست جهت خريد لباس به بازار فتند و مانتويی يشمی رنگ همراه با شلواری مشکی و کفشی پاشنه دار که هميشه ارزويش را داشت همراه با روسری خوشرنگ و کيفی خانمانه خريد و با خوشحالی به خانه رفتند.

    ​
     
  5. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏6/9/12
    ارسال ها:
    14,318
    تشکر شده:
    2,702
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    daneshjo
    پاسخ : رمان دختر فراری

    قسمت 4


    رعنا مانتو و شلواری رو که خريده بود پوشيد. چقدر بهش می امد معرکه شده بود بحدی که ليلی اونو توی اغوش گرفت. آغوش مادر چقدر لذت بخش هست. چرا تا بحال حسش نکرده بود؟ چرا تا بحال گرمی وجود مادر رو حس نکرده بود. ؟ مادر تمام هستی زندگی چقدر پيش چشم ليلی زيبا شده بود. نظام هم او را نگاه ميکرد و به خود ميگفت چرا نبايد دست من باز باشه تا بتونم برای زن و دخترم لباسهای خوب بخرم. ميديد که در اين همه سال رعنا با اون لباسهای مندرس زيبايی خودش را فراموش کرده بود. ميديد عقده مث خوره به جون اون خانواده افتاده. نظام با خود می انديشيد دوران بدبختی او تمام شده روياهايی که برای خود درست کرده بود و اينکه برای خودش هم کاری پيدا شود و از اين درد بدری بيرون برود لبخند را بر لبان چروک خورده از درد و رنج روزگار می نشاند. در کمتر از چند ساعت همه اهل محل به کارمند شدن رعنا پی برده بودند همه ميخواستند خودشون رو به طريقی به رعنا نزديک کنند. مريم خانم همسايه اخر کوچه که روزگاری چشم ديدن رعنا و خانوادش رو نداشت و هر چه حرف پشت سرش بود از ناحيه او شنيده می شد با بشقاب کوچکی که مقداری شکلات در ان ريخته بود به در خونه رعنا خانم اومد. ليلی در رو باز کرد و با چهره شاد مريم خانم روبرو شد.«به به ليلی خانم گل چه دختری ماشالله قربون خدا برم همه زيبايی رو توی اين مادر و دختر قرار داده خوش بحال پسری که تو زنش بشی ببينم مامان هستند.؟ » ليلی که هاج و واج مانده بود و نمی دونست چرامريم خانم اينجوری داره چاخان ميکنه گفت:« چرا هستند کاری داشتيد؟» مريم خانم که باز زبون ريختنش گل کرده بود گفت:«اره دختر گلم اولا ميخواستم اولين کسی باشم که بهش تبريک ميگم دوما ما همسايه های قديمی هستيم دلم نمی خواست کدورتی بين ما باشه اومدم دهنمون رو شيرين کنيم و گذشته ها رو فراموش کنيم. » بدون تعارف ليلی داخل شد و از همون توی حياط صدا رعنا خانم رعنا خانم مهمون نمی خوای؟ بابا از حالا کجا خودتو قايم کردی بابا يه روزی ما دوستای جون جونی بوديما يادته؟ پا به درون هال گذاشت و تا چشمش به اعظم افتاد با خنده ای گفت:«خواهر نمی دونی چقدر خوشحال شدم وقتی شنيدم تو هم کارمند شدی اين برای محله ما افتخاره يه زن از کوچه ما بشه کارمند وای خدا چقدر خوبه ايشاالله سلامت باشی بيا بيا دهنتو شيرين کن» در حين حرف زدن مريم نظام از اتاق بيرون اومد و او چادرش رو توی روی خودش گرفت و گفت:«وای اقا نظام شما هم هستيد والله نميدونستم و الا با اکبر اقا می امديم دست بوس ميخواستم بهتون تبريک بگم » آقا نظام که متحير مانده بود از اين همه تغيير رفتار کناری نشست و گفت:«خوش اومديد اکبر اقا چطورند؟ کار و بارا که خوب پيش می ره» ؟« چی بگم دست به دلم نذار هم خودم از صبح توی خونه ها کار ميکنم هم اکبر اقا ميره کارگری اما هر روز هفتمون گروه هشتمونه . گفتم به رعنا خانم بگم اگر شد فکری هم به حال پسر من بکنه ميدونی که سيکلشو گرفته و اگر يه کاری توی اداره ای جايی براش جور بشه کلی کمک خرجه بهروز پسر کاريه ماشاالله يه پارچه اقا هست خوب ميدونی که جونای امروزی وقتی درس هم بخونن ديگه دنبال کارگری و اينجور کارا نمی رن از صبح هم هر جايی سر می زنه کار گيرش نمی ياد ميگه همش شده پارتی بازی خوب ما هم که توی هفت اسمون يه ستاره نداريم . خدا رو شکر حالا رعنا هم که مث خواهر خودم می مونه براش پارتی بازی کنه و کاری پيدا کنه»توی اين مدت ليلی فقط به کارهای مريم همسايه اخر کوچه نگاه ميکرد و ميديد از همين حالا هيچی نشده چقدر توی محل قرب و منزلت پيدا کردندو از اينکه مورد توجه همسايه ها قرار گرفتند لذت می برد. بعد از کلی صغرا کبرا چيدن بالاخره خداحافظی کرد و از اونجا رفت.

    صبح اول وقت رعنا از خواب بلند شد و سر و صورتش رو شست و لباسهای نو خودش رو پوشيد. اولين باری بود ميخواست با اين ريخت و قيافه خانمانه از خونه بيرون بره وای توی محله چی ميگفتند از همين حالا حسادتها گل ميکنه. نمی دونست چطوری راه بره که به اين تیپ بياد کيفش رو سر دستش انداخت روسريش رو پوشيد و از خونه قدم بيرون گذاشت . اولين دری که روبروش رد شد مرجان دختر همسايه که ميخواست مدرسه بره اونو که ديد اول نشناخت بعد که خوب نگاه کرد تا متوجه شد رعنا هست برگشت توی خونه و به بقيه خبردار در عرض چند دقيقه همه همسايه ها سرشون رو به بهانه های مختلف از در بيرون کرده و سلام ميکردند و صبح بخير ميگفتند. رعنا خانم هم با تکبر راه خودش رو ادامه ميداد و حالا ديگه لحن حرف زدنش هم عوض شده بود. تاکسی سوار شد و به محل کار جديد همون شرکت رفت. بازم زنگ زد و منتظر باز شدن در ماند خانم اکبری منشی شرکت در رو باز کرد اول رعنا را نشناخت و مودبانه گفت«بفرمائيد امری داشتيد» اما همينکه رعنا ميخواست حرف بزنه متوجه اشتباه خودش شد و گفت جل الخالق تا ديروز کی بود و امروز کيه؟ اصلا نمی شه اين مردم رو شناخت يه روز چقدر عوض ميشن هر کی ندونه فکر ميکنه خانم دکتری مهندسی چيزی هستی.
    رعنا از اين برخورد ناراحت شد داخل رفت و روی صندلی نشست روبروی خانم اکبری قرارگرفته بود. دلش نمی خواست به او نگاه کند. چقدر بايد ظاهر افراد مد نظر قرار گيرد . احساس کرد غرورش خرد شده. آقای امينی گفته بود ساعت ۹ به بعد می ايد اما او بايد سر وقت بيايد. نمی دانست چيکار ميتواند بکند؟ بهتر ديد منتظر بماند تا خود رئيس بيايد. لحظه ها به مانند ساعتی ميگذشت . سکوتی بين اين دو نفر برقرار شده بود. خانم اکبری متوجه ناراحتی رعنا که اينک می بايستی در شرکت بنام خانم بديعی خطاب ميشد شده بود. خودش هم نگران بود مبادا شکايت او را نزد رئيس ببرد. احساس کرده بود که رابطه نزديکی بين خانم بديعی و آقای امينی وجود دارد. اما در دلش به زيبايی خانم بديعی افرين ميگفت. حسرت ميخورد چرا نبايد ذره ای از زيبايی او را داشته باشد. بهتر ديد تا رئيس نيامده سکوت را بشکند و از دل او بيرون بياورد. نگاهی به رعنا کرد و گفت:«ميدونی خدا هر چی زيبايی هست در صورت شما قرار داده؟ خوش بحالتون حتما وقتی مجرد بودی خواستگاران زيادی داشتی مخصوصا با اين مانتو يشمی که رنگ چشماتون رو زيباتر ميکنه صدچندان زيبا شده ايد» رعنا که هميشه از تعريف و تمجيد خشنود ميشد و از اينکه ميديد همکارش داره از او تعريف ميکند ذوق زده شده بود فراموش کرد که چند دقيقه پيش به او توهين کرده و لبخندی زد و گفت :«خانم يکی رو خدا خوشکلی ميده يکی رو پول و ثروت ميده يکی رو دکتر ميکنه اما همه ميتونند خوشکل بشند وقتی پول داشته باشند اما من با اينکه همه ميگن خوشگل هستم اما زندگی خوبی ندارم. يه شوهر کارگری که اکثر روزها بيکاره و يه زندگی خيلی پايين . آقای امينی به من لطف کردند و اينجا مشغول کار شدم . شايد خدا بخواد و زندگيم تغييری بکنه. خانم فقر و نداری خيلی بده نمی دونی من چی کشيدم . خدا کنه بتونم دخترم رو به جايی برسونم و از اين همه بدبختی نجات پيداکنه» رعنا ساکت شد و بنظر ميرسيد حرفای قبلی خانم اکبری رو فراموش کرده رو به او کرد و گفت:«شما مجرد هستيد؟» خانم اکبری سرش را بلند کرد و گفت:«اره » در عرض چند دقيقه و چند تا درد دل زنانه دوستی بين اين دو برقرار شد . با اينکه از طرز حرف زدن رعنا مشحص بود از سواد چندانی برخورد نيست اما گيرايی زيادی داشت که طرز صحبت کردنش را تحت الشعاع قرار نمی داد . در حال گفتگو بودند که در باز شد و آقای امينی داخل شد و هر دو ازجای خود بلند شدند و سلام کردند. آقای امينی نگاه خريدارانه ای به رعنا انداخت و گفت :«خوب خانم بديعی خيلی عوض شدی حيف نبود خانمی با اين همه کمالات توی خونه بشينه و ظرف شويی کنه؟ بيا داخل اتاق تا کارات رو توی اين شرکت مشخص کنم .» به خانم اکبری هم گفت تا کارش با خانم بديعی تمام نشده کسی را نمی پذيرد. رعنا داخل اتاق شد اما رفتار امروز رئيس با ديروز او زمين تا اسمان فرق ميکرد. پيش خود فکر کرد حالا ديگه کارمند اين شرکت و همکار اوست و بايد يه رابطه صميمی و خوب با همکاراش داشته باشه. آقای امينی سر تا پای رعنا انداخت و گفت:« خانم بديعی دلم ميخواد دست راست من توی شرکت باشيد وقتی تنها هستيم دلم ميخواد شما را با اسم کوچک صدا کنم اما در جلو ديگران با فاميل صداتون ميکنم ناراحت که نمی شيد؟» رعنا که فکر ميکرد لحظه به لحظه به اقای امينی نزديک ميشود و راه و رسم سر کار امدن رو بلد نبود با خوشحالی پذيرفت در حالی که نمی دانست چه دامی برای او پهن شده است و اين دانه های خوشمزه ای که جلو پای او ريخته ميشود همه سمی هست و به تدريج او را نابود ميکند.

    ​
     
  6. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏6/9/12
    ارسال ها:
    14,318
    تشکر شده:
    2,702
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    daneshjo
    پاسخ : رمان دختر فراری

    روز را بدون اينکه بفهمد کارش در شرکت چيه گذشت و هنگام عصر به خونه برگشت. ليلی منتظرش بود ميخواست بدونه مادرش اولين روز کاريش رو چطور گذرونده ؟ نظام هم مث هر روز رفته بود و در کوچه ها ميوه هايش را ميفروخت. روز خوبی برای رعنا بود. فکر ميکرد قله ترقی رو فتح کرده. با اب و تاب از اول تا اخر را برای دخترش تعريف کرد. خيلی خوشحال بود همش از اقای امينی حرف ميزد و اينکه همه از او خوششان امده. برای ليلی تعريف کرد که چه مردان با کلاسی به اون شرکت می امدند . خوشحال بود که همان روز اول مورد توجه همه مشتريان قرار گرفته. تا بحال خودش را اينقدر خوشحال نديده بود. ليلی پرسيد:«مامان راستی کارت اونجا چيه؟» رعنا با کرشمه نگاهی به دخترش کرد و گفت:«هنوز که بهم نگفتند آقای رئيس گفته چند روزی با محيط اونجا اشنا بشم وظيفه منو ميگه» ليلی گفت:«نکنه بخواد اونجا تو رو بعنوان خدمتکار استخدام کنه؟» رعنا با ادا گفت:«نه نه آقای امينی گفت يه کار خوب برات دارم که اگر بتونی خوب از عهده اش بربيای حقوق خوبی ميگيری و زندگی تو را عوض ميکنه خلاصه ليلی نمی دونی چقدر ماهه چقدر اقاست اصلا فکر ميکردی يه دفعه اين همه زندگی ما عوض بشه؟» ليلی ذوق زده بود اما در دلش هم ناراحت چند روزی بود عزيزش مهران را نديده بود. او به مسافرت رفته بود. نامه ای که اخرين روز ديدارشان به او داده بود را چندين بار خواند اما ميخواست يک بار ديگر شمرده شمرده بخواند و معنای کلمات ان را درک کند. به اتاقش رفت همون اتاقی که حالا ديگه در روياهاش داشت عوضش ميکرد. مامان که حقوق گرفت ميگم اتاق رو رنگ کنند تخت شکسته ام رو عوض کنند کلی کار دارم وای خدای من ميشم عين دختر پولدارا مگه اونا چطوری پولدار شدن يه ادم خير اومده دست مامان و بابای اونا رو گرفته و يه دفعه پولدار شدن همه که از اول پول نداشتند ديگه جلو دوستام نه جلو مهران کم نمی ارم. منم ميشم دختر پولدار بعدش ميگم مهران با خانوادش بيان خواستگاريم. باز نامه رو باز کرد و خوند:

    «ليلی من عزيز من نمی دونی از زمانی که با تو اشنا شدم چقدر خوشحالم نمی دونی چشمان خمار تو منو به چه عالمی ميبره ليلی جانم من مجنون تو هستم و اگر داستان نويسها بخواهند قصه بنويسند بايد قصه ما را بنويسند از عشق مهران به ليلی و ليلی به مهران را بنويسند. ليلی من شبها بی تو خواب ندارم و روزها بی تو ارامش هر لحظه به ان می انديشم که زودتر بيايی و زندگی را با هم شروع کنيم. ليلی مهران عاشق شب و روزش بدون تو تاره هر وقت تو را می بينم مثل اين است که دنيا را دارم لحظه ای که از تو جدا ميشوم مانند اين که نوزادی را از شير مادر بگيرند. ليلی من باور کن تا بحال نمی دانستم زندگی چيست؟ برای چه زنده ام و برای چه نفس ميکشم اما اينک با تو زنده ام و با تو نفس ميکشم اگر روزی بگويی فراموشم کرده ای بدان که بايد بر سر مزار من اين حرف را بزنی همه زندگی يعنی ليلی و همه عشق يعنی ليلی . عزيزم مجبورم برای مسافرتی دو هفته ای به خارج از کشور بروم و زود برميگردم و هر روز صبح را با عشق تو شروع خواهم کرد منتظرم باش که هميشه در انتظار ديدارت هستم. عاشق بی قرارت مهران»

    ليلی بارها و بارها نامه را خواند و با روياهاش در اعماق عشق سفر کرد. روياهايی که داشت به حقيقت می پيوست و روياهايی که عاشقانه به ان فکر ميکرد. ليلی به اينده روشنی می انديشيد که در فکرش رژه ميرفت و هرگز روزی فکر نمی کرد درهای خوشی و خوبی به اين زودی و راحتی بر او باز شود. او نوجوانی بود که همه چيز را سطحی ميديد حتی همين عشقی که برای او بوجود امده بود و چون عقده ها و کمبودهای زيادی در زندگی داشت و چون مادرش زياده طلب بود نتوانست عشق واقعی را تشخيص دهد بقول معروف عاشق کر و کور هست و اين برای ليلی بوجود امده بود . ليلی نمی توانست درست فکر کند چون مغزش بيش از اين گنجايش نداشت. او برای خودش از عشق ملکه ای ساخته بود که بر تخت پادشاهی قلبش تکيه زده بود و او را به اوج خوشبختی ميرساند. او خود را بر اريکه قدرت می ديد که هيچ کسی نمی تواند مهران و ليلی را از هم جدا کند با اين انديشه ها روزها را می گذراند و از اينکه مادرش را انچنان زيبا می ديد خوشحال بود.
    رعنا هر روز به شرکت ميرفت و هر کاری را که اقای امينی ميگفت انجام ميداد در کمتر از يک ماه حسابی وارد شده بود کارهای آقای امينی را در دفتری يادداشت ميکرد و شده بود محرم اسرار اقای امينی . هنوز نمی دانست چيکار ميکند. تنها به ابراز علاقه های آقای امينی می انديشيد و لذت ميبرد وقتی کلمه ای محبت اميز از دهان او خارج ميشد. کلماتی که هرگز نظام برای او به زبان نياورده بود. کلماتی که عمری مشتاق شنيدنش بود اما همه انها را در فيلم ها ديده بود. حال آقای امينی او را با کلمات سحرانگيز جادو ميکرد و او دلخوش بود که مورد توجه مردی چون اقای امينی قرار گرفته است. حقوق قابل توجه ماه اول را که به خانه اورد برای دخترش ليلی و همسرش نظام باورکردنی نبود . مزدی که شايد نظام بايد ماهها کار ميکرد تا بتواند بدست اورد اما رعنا در يک ماه بدست اورده بود. بارها شده بود که آقای امينی بسته هايی را به رعنا ميداد تا به صاحبانش برساند و رعنا بدون اينکه بپرسد چيست ؟ با کمال احترام و دقت به مقصد می رساند. روز به روز رابطه آقای امينی و رعنا بيشتر ميشد و رعنا ديگه با تاکسی به خونه نمی امد و اقای امينی خودش انها را می رساند. اولين باری که محل زندگی انها را ديد پيشنهاد داد از انجا نقل مکان کنند اما رعنا گفت که پولی ندارد که بتواند از اين محل به جای بهتری نقل مکان کند . آقای امينی خانه ای در محله ای خوب تهيه کرد و از رعنا و خانوادش خواست که به انجا نقل مکان کنند. رعنا و ليلی دست از پا نمی شناختند اما نظام کم کم داشت نگران ميشد و ميدانست که اين کارها هرگز بدون دليل نمی تواند باشد. به دلش افتاده بود که عنقريب زندگی او دستخوش مشکلات زيادی خواهد شد اما ديگر کاری از دستش برنمی امد. او بايد نظاره گر اين کارها باشد. رعنا وقتی مخالفت نظام را با نقل مکان به آقای امينی گفت او بهتر ديد که کاری هم برای نظام جور نمايد تا اين مانع کارهای اينده خودش از پيش پا برداشته شود. به همين خاطر در شرکت يکی ديگر از دوستانش نظام را مشغول کار کرد و او نگهبانی شرکت دوست اقای امينی را عهده دار شد.

    ​
     
  7. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏6/9/12
    ارسال ها:
    14,318
    تشکر شده:
    2,702
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    daneshjo
    پاسخ : رمان دختر فراری

    قسمت 5


    کاری تقريبا راحت با حقوق خوب نظام را راضی به ماندن کرد در حالی که همچنان نگران بود. نگران اينکه چرا آقای امينی اينقدر به او و خانواده اش لطف ميکند. چرا آقای امينی اينقدر بذل و بخشش ميکند اما گاهی چنان از نداری به چه کنم می افتاد که خود را با جملاتی که حتما خداوند فرشته ای را در کالبد اقای امينی برای انها فرستاده است. اينچنين خود را راضی ميکرد بدون اينکه دنبال علت ان باشد . زندگی انها عوض شده بود و ليلی از اين پيشامد خيلی شاد بود. ديگر خجالت نميکشيد و خانواده مهران هم بايد خيلی خوشحال باشند که عروسی چون ليلی داشته باشند. رعنا از ليلی خواست که بعد از تمام شدن مدرسه به شرکت او برود ميخواست دخترش را که اين همه تعريفش کرده بود را به همکارانش بخصوص اقای امينی که خيلی مشتاق ديدنش بود نشان دهد. ليلی سرخوش و سرحال به طرف شرکت حرکت کرد دلهره داشت . نمی دانست چگونه با آنها روبرو شود. به ساختمانی که مادرش ادرس داده بود رسيد . ساختمان فردوس طبقه سوم شرکت صغار . از پله ها بالا رفت سه طبقه وای مادرش هر روز اين همه پله رو می ره بالا؟ پشت در شرکت رسيد زنگ زد منتظر باز شدن در شد. طبق معمول خانم رضايی در رو باز کرد. توی راهرو چند نفر نشسته بودند. خانم رضايی نام او را پرسيد . ليلی خودش را معرفی کرد و به داخل رفت همه سرها بطرف او برگشت دختری به اين زيبايی و طنازی چشم انها را خيره کرده بود. روی صندلی نشست تا مادرش بيرون امد دست او را گرفت و به داخل اتاق برد. امينی نشسته بود رعنا با سرفه ای نمايشی امينی را متوجه خود کرد . سر بلند کرد و به انها نگريست . اين مادر دختر شياطينی بودند که در جلد انسان اينچنين زيبا برای بر باد دادن مردان به زمين امده بودند. خوشحال ازجايش بلند شد. نگاه شيطنت باری به ليلی انداخت و نگاهی به رعنا . او را دعوت به نشستن کرد. حقيقتا مردان در برابر زيبايی اينچنينی چقدر ضعيفند تنها ايمان و اعتقاد به حضرت باريتعالی است که انها را مهار ميکند و الا داشتم اميال شيطانی انها را با وزيدن کوچکترين بادی از جا می کند. ليلی تنها در فکر مهران بود امينی مث پدر او بود همسن پدرش. معنای نگاههای او را نفهميد. به رعنا گفت امروز بايد بيشتر بماند چون جايی جلسه دارد و نياز هست رعنا در شرکت باشد. ليلی هم وقتی ديد مادرش ميخواهد بماند بلند شد تا خداحافظی کند و در حقيقت اين موضوع را امينی فهميده بود. ليلی خواست با او خداحافظی کند که گفت:«تو را می رسانم منزل شما در مسير من است» ليلی خوشحال شد. با مادرش خداحافظی کرد و با امينی به سوی پارکينگ رفت. سوار ماشين او شد. امينی همزمان نواری روشن کرد. دل توی دلش نبود . اين مادر و دختر در چنگ او اسير بودن بدون اينکه خودشان بدانند. بين راه جلو ساختمانی نگه داشت از ليلی خواست لحظاتی با او به درون ساختمان برود تا کاری انجام دهد. گفت نمی خواهد در ماشين تنها بنشيند. ليلی همراه او به درون ساختمان رفت.
    کاری تقريبا راحت با حقوق خوب نظام را راضی به ماندن کرد در حالی که همچنان نگران بود. نگران اينکه چرا آقای امينی اينقدر به او و خانواده اش لطف ميکند. چرا آقای امينی اينقدر بذل و بخشش ميکند اما گاهی چنان از نداری به چه کنم می افتاد که خود را با جملاتی که حتما خداوند فرشته ای را در کالبد اقای امينی برای انها فرستاده است. اينچنين خود را راضی ميکرد بدون اينکه دنبال علت ان باشد . زندگی انها عوض شده بود و ليلی از اين پيشامد خيلی شاد بود. ديگر خجالت نميکشيد و خانواده مهران هم بايد خيلی خوشحال باشند که عروسی چون ليلی داشته باشند. رعنا از ليلی خواست که بعد از تمام شدن مدرسه به شرکت او برود ميخواست دخترش را که اين همه تعريفش کرده بود را به همکارانش بخصوص اقای امينی که خيلی مشتاق ديدنش بود نشان دهد. ليلی سرخوش و سرحال به طرف شرکت حرکت کرد دلهره داشت . نمی دانست چگونه با آنها روبرو شود. به ساختمانی که مادرش ادرس داده بود رسيد . ساختمان فردوس طبقه سوم شرکت صغار . از پله ها بالا رفت سه طبقه وای مادرش هر روز اين همه پله رو می ره بالا؟ پشت در شرکت رسيد زنگ زد منتظر باز شدن در شد. طبق معمول خانم رضايی در رو باز کرد. توی راهرو چند نفر نشسته بودند. خانم رضايی نام او را پرسيد . ليلی خودش را معرفی کرد و به داخل رفت همه سرها بطرف او برگشت دختری به اين زيبايی و طنازی چشم انها را خيره کرده بود. روی صندلی نشست تا مادرش بيرون امد دست او را گرفت و به داخل اتاق برد. امينی نشسته بود رعنا با سرفه ای نمايشی امينی را متوجه خود کرد . سر بلند کرد و به انها نگريست . اين مادر دختر شياطينی بودند که در جلد انسان اينچنين زيبا برای بر باد دادن مردان به زمين امده بودند. خوشحال ازجايش بلند شد. نگاه شيطنت باری به ليلی انداخت و نگاهی به رعنا . او را دعوت به نشستن کرد. حقيقتا مردان در برابر زيبايی اينچنينی چقدر ضعيفند تنها ايمان و اعتقاد به حضرت باريتعالی است که انها را مهار ميکند و الا داشتم اميال شيطانی انها را با وزيدن کوچکترين بادی از جا می کند. ليلی تنها در فکر مهران بود امينی مث پدر او بود همسن پدرش. معنای نگاههای او را نفهميد. به رعنا گفت امروز بايد بيشتر بماند چون جايی جلسه دارد و نياز هست رعنا در شرکت باشد. ليلی هم وقتی ديد مادرش ميخواهد بماند بلند شد تا خداحافظی کند و در حقيقت اين موضوع را امينی فهميده بود. ليلی خواست با او خداحافظی کند که گفت:«تو را می رسانم منزل شما در مسير من است» ليلی خوشحال شد. با مادرش خداحافظی کرد و با امينی به سوی پارکينگ رفت. سوار ماشين او شد. امينی همزمان نواری روشن کرد. دل توی دلش نبود . اين مادر و دختر در چنگ او اسير بودن بدون اينکه خودشان بدانند. بين راه جلو ساختمانی نگه داشت از ليلی خواست لحظاتی با او به درون ساختمان برود تا کاری انجام دهد. گفت نمی خواهد در ماشين تنها بنشيند. ليلی همراه او به درون ساختمان رفت.
    اميال شيطانی امينی زودتر از موقع بروزکرد و دخترک ۱۷ ساله را به درون خانه ای کشيد که هزاران نقشه در بين راه در ذهن خود گذرانده بود. با اينکه در بين راه با حرفهای دوستانه ليلی را فريب داده بود و او را مثل دختر خود پنداشته بود اما در لحظاتی بعد خواسته درونش را آشکار کرد. خيابانهای زيادی را دور زد تا بتواند اطمينان ليلی را بخود جلب نمايد. از باهوشی رعنا تعريف کرد و از اينکه حيف که زودتر با انها اشنا نشده. به ليلی وعده های فريبنده ای داد و گفت که کليه خرجهای او را ميدهد تا بتواند به دانشگاه برود . او را دخترم خطاب کرد و ليلی شوق داشتن چنين پدری و لحن مهربانانه امينی با او باور کرد که براستی از در خيرخواهی اين کارها را برای آنها انجام ميدهد. همراه امينی قدم به راهرو آپارتمان گذاشت از آسانسور بالا رفتند و جلو دری توقف کردند. کليد را در قفل در چرخاند و در را باز کرد. ليلی را دعوت به داخل شدن کرد. ليلی با امينی داخل شد. چقدر اين خانه شيک و قشنگ بود. رنگ پرده ها و فضای رمانتيک خانه ليلی را سر ذوق آورده بود. رو به امينی کرد و گفت:«چقدر اين خونه قشنگه مال خودتان هست؟» امينی نگاهی مشتاقانه به ليلی انداخت و گفت:«دوستش داری ؟ مال تو» ليلی باور نميکرد يعنی امينی به اين راحتی اين خونه رو به او داده بود بيشتر به شوخی می ماند تا جدی. ليلی روی مبلی نشست. امينی چراغی رنگی روشن کرد. به آشپزخانه رفت و با دو تا ليوان نوشيدنی برگشت ليوانها را روی ميز جلو ليلی گذاشت خودش در کنار ليلی روی مبل نشست. به ليلی نزديکتر شده بود. ليلی بودی عطر او را احساس ميکرد با اينکه مقداری نگران شده بود اما نميخواست ترس به خود راه دهد. دليلی برای ترس نمی ديد. امينی به او تعارف کرد و ليوان خودش را برداشت. ليلی هم ليوان را برداشت تشنه بود و با تشکر از امينی ليوان را نوشيد. لحظاتی از نوشيدن محتوی ليوان گذشته بود احساس کرد سرش گيج ميرود رو به امينی کرد و گفت :«آقای امينی حالم خوب نيست ميشه برويم؟» امينی خنده ای شيطانی کرد و گفت:«عزيزم مهم نيست اين سرگيجه طبيعی هست آهوی وحشی اگر ميدانستم راحت تسليم من ميشی هرگز اين کار را نمی کردم. ليلی گيج شده بود جلو چشمانش تار شده بود حرفهای امينی را درست نمی فهميد. از هوش رفت .

    ​
     
  8. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏6/9/12
    ارسال ها:
    14,318
    تشکر شده:
    2,702
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    daneshjo
    پاسخ : رمان دختر فراری

    رعنا زودتر از موقع به خانه رسيده بود . اما هنوز از ليلی خبری نبود. نگران شد و سعی کرد با آقای امينی تماس بگيرد اما موفق نشد. با شرکت تماس گرفت کسی در شرکت نبود. با منزل خانم رضايی تماس گرفت او هم خبری از ليلی نداشت. تصميم گرفت به کلانتری خبر دهد. لباس پوشيد و به محض باز کردن در خانه ليلی را با قيافه آشفته پشت در ديد. چشمانش قرمز شده بود و رنگی پريده داشت. خودش را در آغوش مادرش رها کرد و های های گريه کرد.
    او را به درون خانه برد . ليوانی آب برای دخترش آورد. از او پرسيد کجا بوده ليلی همه ماجرا را برای او تعريف کرد. تا جايی که بيهوش شده و بعد ک بهوش آمده خود را در تختخواب ديده . بدنش درد ميکرد. نميدانست چه بر سرش آمده . اما رعنا همه چيز را فهميده بود. باور نميکرد آمينی با دخترش اين کار را کرده باشد. او امينی را مردی درستکار ميدانست . آخر چرا ؟ ليلی مانند دختر او بود. ميخواست فرياد بزند ميخواست خود را نابود کند. خدايا چه مصيبتی بر سر او و خانواده اش آمده بود. بايد امينی را پيدا ميکرد. چگونه به نظام ماجرا را بگويد. بهتر دانست امشب را چيزی نگويد تا فردا پيش امينی برود. ليلی از فرط خستگی به خوابی عميق فرو رفت. تمام شب را کابوس می ديد. در خواب فرياد ميزد و کمک ميخواست . نظام با فريادهای ليلی بيدار شده و به اتاق ليلی رفت . دخترش را ديد که موهای خود را می کند و فرياد می زند و نه نه می گويد. نگران شده بود . رعنا هم سراسيمه به اتاق امد . ليلی را از خواب بيدار کردند. ابی به صورتش زدند. سر تا پايش در تب ميسوخت . هر کاری کردند تب او پايين نيامد اورژانس خبر کردند و او را به بيمارستان انتقال دادند. در بيمارستان سرم به او وصل کردند. دکتر علت را پرسيد . رعنا گفت مشکلی نداشته کابوس ديده و به اين حال افتاده است. او را در بيمارستان بستری کردند. حال ليلی وخيم بود. دائم فرياد ميزد . هر کسی به سراغ او ميامد ميخواست از او فرار کند . او را به تخت بيمارستان بسته بودند. مشکل روحی شديدی پيدا کرده بود. دکتر درخواست کرد او را به بخش مراقبت بيماران روحی روانی منتقل کنند. چندين بار از پدر و مادر ليلی پرسيد ايا مشکل روحی قبلا داشته ؟ آنها گفتند هيچ مشکلی نداشته. برای روانپزشک مسجل شده بود واقعه ای پيش امده که به او شوک وارد کرده. ليلی را بستری کردند. رعنا به طرف شرکت به راه افتاد. با چشمانی اشکبار به درون شرکت و يک راست به اتاق اقای امينی رفت. امينی تنها در اتاق نشسته بود. وارد شدن رعنا به ان صورت اخم را به چهره امينی نشاند. با صدای بلند گفت:«خانم بديعی بعد از چند ماه کار کردن هنوز طريقه وارد شدن به اتاق رئيس را بلد نشدی؟» رعنا شروع به گريه کرد. هق هق او بلند شد روی مبل نشست. نگاهی به امينی کرد و گفت:«چرا ؟ آقای امينی مگر من چه بدی در حق شما کردم چرا با دختر من اين کار را کردی؟ ليلی از ديشب در بيمارستان بستری شده اين دختر معصوم چه بدی در حق تو کرده بود؟» آقای امينی با قاطعيت گفت:« خانم بعديعی من نمی دانم شما ازچی حرف ميزنيد؟ توضيح دهيد ببينم چی شده؟» رعنا همه ماجرا را برای او تعريف کرد. امينی خنده ای مسخره کرد و گفت:«بد کردم دخترت را رساندم اگر دختر تو هر کاری انجام بدهد من بدهکارم ؟ اصلا من اشتباه کردم زير بال و پر خانواده شما را گرفتم اين حرفا چيه ميزنی خانم بديعی ؟ من ديروز دختر شما را سر خيابان پياده کردم و دنبال کار خودم رفتم از کجا بدانم او کجا رفته و با چه کسانی قرار گذاشته؟ بدهکار هم شدم» امينی ساکت شد . رعنا هاج و واج بود يعنی ليلی به او دروغ گفته بود. يعنی کسی ديگر با ليلی بوده است؟ اين سوالاتی بود که بايد ليلی پاسخگو باشد. رعنا عذر خواهی کرد و از اتاق بيرون امد. لحظاتی روی صندلی نشست . اما نمی توانست باور کند فرد ديگری در زندگی ليلی وجود دارد. تصميم گرفت به خانه برگردد. سريع به خانه برگشت. به اتاق ليلی رفت و وسايل او را زير و رو کرد و چشمش به عکس مهران و کيفی که همه نامه های مهران در ان نگهداری شده بود افتاد. نامه ها را خواند ديگر باورش شده بود که ليلی گناهکار است. با ديدن عکس و نامه های مهران برايش مشخص شد که آقای امينی راست ميگويد و او بی دليل او را متهم کرده است. نمی دانست چيکار کند حتما او را از شرکت اخراج ميکرد و خانه را از انها پس ميگرفت. چه خاکی بر سرش شده بود. در اين مدت هرگز فکر نکرده بود شايد دخترش با پسری ارتباط داشته باشد. نامه های عاشقانه مهران او را اتش ميزد. به بيمارستان رفت . با داروهای خواب اور ليلی به خواب رفته بود. از پرستار وضعيت ليلی را پرسيد . پرستار به او دلگرمی داد و گفت حالش رو به بهبود است. شوکی به او وارد شده بود که با تجويز داروهای پزشک حال او بهتر شده . شايد فردا بتونه به خانه برگرده. رعنا نمی دانست چيکار کند؟ تنها ميخواست همه چيز را از زبان ليلی بفهمد.
    ليلی بعد از بهبودی کمی که پيدا کرده بود از بيمارستان به خانه امد اما شوک ناشی از برنامه ای که امينی برای او پياده کرده بود هنوز در وجود او باقی بود . ميدانست تمام ارزوهايش در خصوص مهران بر باد رفته است به مهران چه بگويد؟ آيا مهران باور خواهد کرد که ليلی مقصر نبوده .؟ بارها در اين دو روز آرزوی مرگ خود را کرده بود. کاخ آمال و ارزوهايش را بر باد رفته می پنداشت. در کسير بيمارستان به خانه بين او و مادرش کوچکترين حرفی رد و بدل نشد. به خانه رسيدند. رعنا عصبانی بود . به چی فکر ميکرد. ؟ چگونه از زبان ليلی بفهمد که چی شده و مهران کيست؟ کنار او نشست رعنا چنان غمگين بود که خود راه چاره را نمی دانست رو به ليلی کرد وگفت چرا دروغ گفتی؟ آبروی مرا پيش امينی بردی من رفتم با او درگير شدم . تا به حال نمی دانستم فردی بنام مهران در زندگی تو هست؟ او کيست که تو را بدبخت کرد ؟ ليلی به من بگو.
    ليلی به مادرش نگاه کرد و متعجب از حرفهای او . از کجا در مورد مهران فهميده بود؟ چه کسی اطلاعات را به او داده بود و اين مسئله ای که امينی برای او ايجاد کرده بود چه ربطی به مهران داشت ؟ مهران که ايران نيست چرا اين موضوع را به مهران نسبت ميدهند؟ شنيدن نام مهران باعث دلتنگی او شد اشک به چشمانش امد دوباره بدبختی خود را بياد آورد و ميدانست که ديگر هرگز نمی تواند در کنار مهران قرار گيرد مهران هرگز نمی پذيرد با دختری ازدواج کند که نامردی بی غيرت شرف او را به يغما برده. دلش پر شد از کينه امينی. او بايد انتقام بگيرد او بايد از امينی انتقام بگيرد. هر طور شده بايد او را مجازات کند اما چگونه؟ اين سوالی بود که در فکرش بود و بايد برای ان راه حلی پيدا ميکرد. دوباره سرش را بلندکرد اشک چشمانش را پوشانده بود رو به مادرش کرد و گفت:«معلوم ميشه چی ميگی ؟ بيچاره مهران اصلا ايران نيست چرا ناحق به او تهمت ميزنی ؟ امينی کثافت اين کار رو با من کرد اونوقت تو اسم مهران را می اوردی اصلا ميدانی مهران کيست؟ از چه خانواده ای است مهران اگر ميخواست اين کار را بامن بکند در چند ماه گذشته کرده بود. بيچاره حتی به فکرش هم چنين کار کثيفی نمی رسه. تو فکر ميکنی امينی کيه؟ فرشته ای که ميخواست ما را نجات دهد ؟ نه مادر او شيطان است من فريب حرفای او را خوردم او ميگفت به من عين دخترش نگاه ميکند او ميگفت دختری داره همسن من . مادر او مرا فريب داد و با داروی بيهوشی مرا بدبخت کرد.
    ليلی های های گريه ميکرد صدای گريه و بغضی که در گلويش گير کرده بود نمی گذاشت درست حرف بزند. رعنا متعجب به او نگاه ميکرد. آيا امينی به او دروغ گفته بود اگر مهران ايران نباشد کار خود امينی هست بايد ليلی همه چيز را به او بگويد بايد او را به سراغ مهران ببرد بايد ببيند مهران کيست ؟ غوغا و غم در دل رعنا رخنه کرده بود اگر امينی چنين مردی باشد بايد از او شکايت کند مهم نبود که دوباره به اون خونه برگردد اما دخترش ديگر به روز اول بر نمی گردد نمی دانست چه خاکی بر سر خودش کند . ليلی گريه ميکرد ليلی از ارزوهای بر باد رفته خودش گريه ميکرد. نمی توانست باور کند در عرض يک ساعت چه بر سر او امده است ؟ خودش را در اين مورد مقصر ميدانست او بود که مادرش را تشويق کرد سر کار برود او بود که پدرش را راضی کرد. ميخواست بهتر شود ميخواست مهران را برای هميشه داشته باشد. ميخواست وسيله بودن او در کنار مهران برای هميشه فراهم شود نمی دانست چه بدبختی شومی در انتظارش است .
    جز گريه کردن کاری نداشت همه چيز را برای خودش تمام شده ميدانست . ميخواست به سراغ امينی برود ميخواست به سر و صورت او چنگ زند ميخواست فريادهايش را نثار او کند . ليلی گريه ميکرد و فرياد ميزد . مادرش را خطاب قرار ميداد:«اخه چرا من ؟ مگر من چه گناهی مرتکب شده بودم؟ مگر چه هيزم تری به امينی فروخته بودم ؟ چرا با من اين کار را کرد. مادر چرا مرا بدبخت کرد؟ اين همه مدت تو با او کار ميکردی چطور او را نشناختی ؟ ليلی گريه ميکرد و حرف ميزد . اگر ديوارهای خانه حرف ميزدند ميديد که به حال او گريه ميکنند اگر اسمان گريه های او را می ديد زار ميزد عمق فاجعه ای که برای او پيش امده بود را هنوز نمی توانست درک کند. رعنا از اتاق خارج شد ميدانست که ليلی دروغ نمی گويد اما چگونه ميتوانست ثابت کند ؟ از طرفی اگر کار و زندگی را از او ميگرفتند به روز بدتری گرفتار ميشد.بايستی دوستانه با امينی صحبت کند بايد به او بگويد با ليلی ازدواج کند. گرچه حکم پدر ليلی را داشت اما چاره ای نبود. نظام متوجه نگرانی مادر و دختر شده بود اما چنان در فکر نگهبانی و کار دشواری که به دوشش گذاشته بودند بود که نمی توانست روی نگرانی انها فکر کند . ليلی آرام آرام اشک ريخت به بخت سياه خودش نفرين کرد. به اين که روزگار با او بد کرده به اينکه از روز اول او بايد سياه بخت باشد. چندين بار تصميم گرفت خودش را بکشد اما نه بايد اول از امينی انتقام می گرفت. نقشه هايی در سر داشت. نبايد به مادرش هم بگويد. رعنا از فرط خستگی به خواب عميقی فرو رفت. نظام بيشتر شبها را نگهبانی ميداد. حدود نيمه شب بود که صدای زنگ تلفن او را از خواب پراند . چه کسی ميتوانست باشد. ؟ شايد برای نظام مشکلی درست شده و او دارد زنگ ميزند. با ترس و دلهره گوشی را برداشت :«الو»؟
    صدای امينی از اون طرف گوشی تلفن شنيده شد که گفت:«سلام خانم رعنا خواب بودی ؟ نگران حال ليلی بودم خواستم حال او را بپرسم چطوره از صبح ميخواستم زنگ بزنم وقت نشد حالا اومدم از باجه سر کوچه شما زنگ ميزنم مهمان نمی خوای؟»
    رعنا به دلهره افتاد او که ميدانست نظام شب منزل نيست چرا زنگ زده چرا ميخواد اين موقع شب به خانه ما بياد ؟ جرقه ای به ذهنش رسيد بايد از راه دوستی او را به دام بيندازد. لبخندی زد و گفت :«قدمتان برچشم آقای امينی بفرمائيد بالا»
    امينی خيلی اروم از پله ها بالا رفت پشت در منتظرش بود. در را باز کرد . امينی داخل رفت . چشمهای خواب الود رعنا به او دوخته شده بود. چادری رنگی سرش انداخته بود. کتری را روی اجاق گاز گذاشت ميخواست چای درست کند. برگشت و روبروی امينی نشست . امينی از ليلی پرسيد . رعنا گفت که خوابه . او نمی دانست که ليلی بيداره و شاهد همه چيزميباشد. امينی نگاهی با معنی به رعنا انداخت و گفت:«نيمه شب غريبه اينجاست که چادر پوشيدی؟» دقايقی طولانی با رعنا صحبت کرد. ليلی از سوراخ کليد در متوجه کنار گذاشتن چادر مادرش جلو امينی شد. حالا ديگه نوبت مادرش بود. او تصميم گرفته بنيان اين خانواده را از هم بپاشد. اما در اين ساعت مغزش کار نمی کرد. دوباره نگاه کرد اما مادر و امينی را در هال نديد حتما امينی رفته بود و مادرش هم به اتاقش رفته بود بخوابد ميخواست قبل از اينکه مادرش بخوابد بپرسد امينی چرا اون موقع شب اينجا بوده از اتاق خارج شد بطرف اتاق مادرش رفت اما صدای خنده مادرش با امينی را از اتاق خواب شنيد. باور نمی کرد مادرش به دام او افتاده باشد. با خود گفت :«خدای من چرا ؟چرا مادرم با او خلوت کرده چرا اينقدر زود فريب او را خورد؟» خجالت کشيد به اتاقش برگشت. صبح قبل از طلوع آفتاب امينی از خونه انها رفت. رعنا خسته به خوابی عميق فرو رفت. ليلی دير وقت بيدار شد . آبی به صورتش زد متوجه شد مادرش سر کار نرفته نمی دانست چه وقت امينی از خانه انها رفته است. ؟ مادرش را صدا کرد . رعنا با خميازه جواب او را داد پرسيد مگر امروز سر کار نمی رود و رعنا گفت نه امروز را مرخصی گرفته. او بهانه اورد بخاطر روحيه خراب ليلی ميخواد در خانه پيش او بماند . ليلی ميدانست دروغ ميگويد. به روی خود نياورد به اشپزخانه رفت صبحانه ای خورد . چند روز بود مدرسه نرفته بود. بايد خبری از مهران ميگرفت. به بهانه مدرسه از خانه بيرون زد. شلوغی خيابان بعد از چند روز که در بيمارستان و خانه بود تنوعی برای او بود. به طرف مغازه مهران رفت. متوجه باز بودن در مغازه مهران شد . داخل مغازه رفت شاگرد مهران در مغازه بود . مسعود ليلی را می شناخت هر روز می امد و حال مهران را از مسعود می پرسيد. دوباره برگشت ساعتی در خيابانها پرسه زد و به خانه برگشت. رعنا خانه نبود. به اتاقش رفت و دوباره با دلی گرفته شروع به گريه کرده بود. با چه رويی با مهران روبرو شود؟ نامه های مهران را باز کرد و دوباره خواند. اگر به او بگويد تو از اول فاسد بودی چه ميتوانست بگويد؟ اگر ميگفت او را فريب داده چه می توانست بگويد؟ روزها گذشت و رعنا بيخيال از اتفاقی که برای ليلی افتاده بود به شرکت ميرفت و برميگشت. حتی ديگر با ليلی در خصوص مهران هم حرفی نزد اما ليلی بارها متوجه حضور شبانه امينی در منزلشان شده بود. هر شب که نظام شب نگهبانی داشت امينی به منزل انها می امد . رفتار رعنا هم خيلی عوض شده بود. ديگر کلمه ای از ليلی ايراد نمی گرفت . يک روز با پلاستيکی پر از لباس به منزل امد و لباسها را جلو ليلی گذاشت. با خنده ای چندش اور به ليلی گفت:«اينها را آقای امينی برای تو خريده بپوش ببين بهت مياد يا نه؟»
    ليلی انها را ه گوشه ای پرت کرد و گفت:«اگر تو را خريده مرا نمی تواند بخرد من بالاخره زهرم را به او ميزنم» رعنا با اخم به ليلی کرد و گفت:«خجالت بکش اين چه حرفيه ميزنی ؟ تو دنبال دلگردی و پسرها بودی حالا ميخوای بندازی گردن اين مرد شريف؟» ليلی تا اسم مهران امد براشفته شد و به دفاع از مهران گفت:«بله بايد امينی برای تو شريف باشد. اگر نيمه شبها به منزل ما نيايد شرافت ندارد. اگر با رعنا خانم زيبا و طناز روی هم نريزد شرافت ندارد بله او شريف است او مرد است تو چت شده مادر او دخترت را نابود کرد. او داره زندگی تو را نابود ميکنه. بيچاره پدرم که هر شب را برای اينکه ما زندگی بهتری داشته باشيم برای اينکه به زياده طلبی های من و تو پاسخ بده تا صبح بيداری ميکشه آنوقت مادرم شب را تا صبح با امينی ميگذرونه . تف بر اين زندگی تف بر اين نامرد. »
    گريه امان ليلی را بريد. اما سيلی محکم رعنا او را به خود اورد صدای رعنا که با فرياد به او گفت:«خفه شو دختره پررو خفه شو تو هم عين پدر گور به گور شدت می مونی تو هم لياقت يه مرد گدا و کارگر رو داری که هميشه چشمت به دست اين و اون باشه. تو لياقت هيچی رو نداری. تو هنوز بدبختی رو نکشيدی هنوز تمسخرهای مردم رو نديدی . من هم ادمم ميخوام زندگی کنم اره درست فهميدی من به امينی علاقه دارم . ميرم دادگاه و درخواست طلاق ميدم من با امينی ازدواج ميکنم تو هم خواستی و اگر لياقت زندگی خوب داشتی بيا با ما زندگی کن نخواستی برو با همون نظام گدا و پاپتی زندگی کن . خلايق هر چی لايق.
    باور نمی کرد اين حرفها از دهان مادرش خارج شده باشد. باور نمی کرد اينقدر وقيحانه به او بگويد ميخواد همسر امينی شود کسی که زندگی او را بر باد داده بود لباس پوشيد و از خانه بيرون زد . نمی دانست به کجا برود . خانه را هم با وجود خيانت مادرش نمی توانست تحمل کند. فکر ميکرد اگر با مادرش صحبت کند او خود را از اين برنامه ها کنار ميکشيد. باور نمی کرد به خاطر پول پشت پا به همه چيز زده باشد. ساعاتی در خيابانها قدم زد . خسته شده بود و به پارکی که از کنار ان رد شد رفت و روی نيمکتی نشست.
     
  9. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏6/9/12
    ارسال ها:
    14,318
    تشکر شده:
    2,702
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    daneshjo
    پاسخ : رمان دختر فراری

    قسمت 6


    از همه چيز و همه جا خسته شده بود . درختانی که روزی خيلی زيبا بودند اينک به مانند ديوان بی شاخ و دمی شده بودند که اطراف او را گرفته بودند. سرش را ميان دو دستش قرار داد قطره های اشک از چشمش جاری شد . با خود می انديشيد چه شد که يه دفعه زندگی او نابود گرديد. کاش مهران الان بود و با او درد دل ميکرد. با خدای خود برای اولين بار در اين سن شروع به درد دل کرد:«خدای من مهربان من چرا من از روز اول زندگی بايد بدبخت دنيا بيام . خدايا ميدونی توی دل من چی ميگذره ميدونی بدبخترين دختر روی زمينم خدايا درمانده ام دلم به مادرم خوش بود او هم از من گرفتی اخه چرا؟ خدايا چرا بايد بعضی همکلاسان من روی پول راه بروند پدر و مادر خوب زندگی خوب همه چيز را داشته باشند اما من چی ؟ خدايا به کی به کجا پناه ببرم خدايا هيچ کس رو ندارم. به کی بگم دارم اواره ميشم. منم بنده تو هستم چرا دستم رو نميگيری؟ خدايا چرا نگاهی به دل خسته من نمی کنی ديگه توی اين سن کم رمقی برای من نمونده توی اين سن ديگه کسی رو ندارم که کمکم کنه. خدايا اشکم را کجا بريزم که بر دل آتش گرفته ام مرهمی باشه. خيلی تنهام خودت که می بينی خودت که شاهدی چی بر من گذشت و چی خواهد گذشت. خدای من کمکم کن راه به جايی ندارم. گويا در بيابانی بی اب و علف گمشده ام . حيوانات درنده از هر طرف ميخواهند مرا نابود کنند . خيلی خسته ام چرا هيچ کس نمی خواد درک کنه من چی ميگم؟ خدای من قلب کوچک مرا ببين چشمانم بجای اشک خون گريه ميکند دلم گريان است. غصه دارم . به کی بگم خدا خدا دارم خفه ميشم چرامادرم را ازم گرفتی ؟ چرا او را دچار اين بدبختی کردی؟ چرا نبايد منم مث همه دخترها طعم خوش زندگی رو بچشم ؟ چرا چرا »
    صدای او بلند شده بود. دستی را روی شانه اش حس کرد. سرش را بلند کرد خانمی ديد کنار دستش نشسته شايد خيلی وقت بوده با او حرف ميزده اما ليلی هيچ نمی شنيده«دخترم چی شده چرا داری گريه ميکنی حيف اين چهره زيبا و چشمان رعنای تو نيست که گريه کند؟»
    ليلی نگاهی به او انداخت ترسيده بود دائم مسئولين مدرسه به دانش اموزان گوشزد کرده بودند فريب چنين ادمهايی را نخورند. گفته بودند گرگهايی در پوست گوسفند به دخترهای تنها و غريب حمله ميکنند. بارها و بارها اين حرفها در گوش او خوانده شده بود و حالا احساس ميکرد يکی از همون گرگها که دارد از روی دلسوزی با او حرف ميزند به او حمله ور شده است. بدون جواب دادن به او از جايش بلند شد خيلی ترسيده بود تا خانه را دويد ميخواست به خانه برگردد دلش نميخواست از اين بدبختر شود. دلش نمی خواست اواره خيابانها شود. همه برايش غريب بودند از همه می ترسيد حتی از مادر خودش که روزی چون جان دوستش داشت . اين چند روز لحظات وحشتناکی بر او گذشته بود. وارد خانه شد . مادرش جلو اينه نشسته بود. بدون حرف زدنی به اتاقش رفت . به تختخوابش پناه برد و باز تنها دلخوشی خودش را گريه ديد. بغض گلويش را گرفته بود. متوجه خروج مادرش از خانه شد. کنجکاو شده بود بلند شد دنبال او رفت . پايين آپارتمان ماشين امينی را ديد. تاکسی گرفت و دنبال انها رفت . امينی با مادرش به همان خانه ای که او را برده بود رفتند. ميدانست مادر اين کلمه ای که هميشه به فرشته نسبت می دهند در فساد و تباهی غرق شده است. او ديگر هيچ کس را نمی بيند. به خانه برگشت. تصميم گرفت نزد امينی برود و التماسش کند دست از سر مادرش بردارد. ميخواست به پايش بيفتد . از فرط خستگی به خواب رفت. تمام مدت در خواب کابوس می ديد. صبح از خواب بيدار شد نزديک ساعت ۱۰صبح بود از خانه به قصد رفتن به شرکت خارج شد . رنگ چهره اش زرد شده بود. مشکلات اين چند روز بر او اثر کرده بود. جلو در شرکت چند لحظه ای صبر کرد به خودش مسلط شد. زنگ زد . خانم رضايی در را باز کرد. ليلی را ديد از جلو در کنار رفت . امينی در اتاقش بود. پرسيد مادرم کجاست؟ خانم رضايی گفت برای کاری بيرون رفته ظهر برميگردد. به اتاق امينی رفت. سرفه ای برای اعلام ورودش کرد. امينی سرش را بلند کرد. تا چشمش به ليلی افتاد از جايش بلند شد. جلو امد ميخواست دست ليلی را بگيرد او دستش را عقب کشيد. با غضب به امينی نگاه کرد. از دختری به اين سن چنين نگاهی بعيد بود . دلش ميخواست همينجا امينی را بکشد. امينی به روی خودش نياورد از او دعوت به نشستن کرد. ليلی نشست لحظاتی سکوت بين انها برقرار شد. امينی سکوت را شکست و گفت:«خانم کوچولو خيلی بداخلاقی اين چه رفتاری هست با من داری؟ هزاران زن و دختر آرزوی ديدن يه لبخند مرا دارند انگاه تو ناز ميکنی .ليلی باور نمی کرد با اين وقاحت با او حرف بزند. اقای امينی بی پروا و جسورانه به او پيشنهاد ميداد. با اينکه با مادرش رعنا در ارتباط بود ميخواست با ليلی هم باشد. در دل او آتشی برپا شده بود. ميخواست بادستانش او را خفه کند اما ميدانست که قدرتش را ندارد. بلند شد. مجادله را با او بی فايده می ديد. بطرف در حرکت کرد که صدای امينی او را سرجايش نگه داشت . بدون اينکه به طرف او برگردد منتظر شنيدن حرفش شد. امينی گفت:«از دختران سرسختی چون تو خوشم مياد، حيفه که با لجبازی بخواهی يه عمر با بدبختی زندگی کنی، هم زيبايی و هم سرکش، نياز به رام کردن داری و منم راه و روش اونو خوب بلدم.»صدای زمين خوردن چيزی پشت سرش شنيد، پايين پايش را نگاه کرد. کناره بسته اسکناس را ديد. به بدترين شکل به او توهين شده بود. برگشت روی زمين بسته اسکناس را برداشت و به امينی نگاه کرد. احساس پيروزی در صورت او نمايان بود. چند قدمی به طرف ميز او جلو رفت، بسته اسکناس را با تمام قدرت به صورت امينی زد و سريع از اتاقش خارج شد. برای امينی باور کردنی نبود يک دختر ۱۸ ساله اينچنين او را مسخره و تحقير کند. از طرفی هم ميخواست با هر ترفندی او را به دست اورد. ليلی سريع از شرکت خارج شد. از خانه رفتن بدش امده بود. اما يک دختر تنها کجا ميتوانست برود؟ اهسته توی پياده رو قدم ميزد. بطرف خانه شيوا دوستش حرکت کرد. به انجا که رسيد مردد بود زنگ را به صدا در اورد يا نه؟ خانواده شيوا مذهبی بودند. بالاخره زنگ را زد و لحظاتی بعد مادر شيوا در را باز کرد در حالی که ليلی را پريشان و گريان پشت در ديد . او را به داخل دعوت کرد و ليلی بدون اختيار وارد شد. شيوا به استقبال امد. او کم و بيش از وضعيت زندگی ليلی با خبر بود. او را به اتاق خودش برد. ليوانی اب خنک برای ليلی اورد. کمی تامل کرد تا ارامشی نسبی به ليلی برگردد. دلش ميخواست گريه کند اما اشک چشمش هم خشک شده بود. سرش را روی سينه شيوا گذاشت و با بغضی که در سينه پنهان کرده بود شروع به گريه ارام کرد. در خانه شيوا احساس ارامش ميکرد. شيوا او را ارام کرد. خواست بگويد که چه اتفاقی افتاده. ليلی ميخواست درد دلش را برای کسی تعريف کند. اما می ترسيد. با اين حال شروع به حرف زدن کرد. از اول اشنايی مادرش با امينی و تا بحال و کاری که امينی با او کرده بود. شيوا وحشت کرده بود. ميترسيد اگر خانواده اش بفهمند اجازه ندهند با ليلی ارتباطی داشته باشد. از خودش هم کمکی برخواسته نبود. قدری فکر کرد و گفت:«به مادرم می گويم پدر و مادرت برای کاری مجبور شده اند به شهرستان بروند و تو در خانه تنها بوده ای و ترسيدی. شايد بتوانی شب را اينجا به سربري» آن شب را ليلی در کمال ارامش در خانه دوستش خوابيد. به حال و روز شيوا غبطه ميخورد. زندگی ساده ای داشتند. اما با ايمانی که در اين خانواده بود خوشبخت زندگی ميکردند.
    با پاهای لرزان قدم جلو گذاشت ، صدای مهران همانطور که مشغول بود پرسيد: امر بفرمائيد؟ هنوز به مشتری داخل مغازه نگاه نکرده بود. ليلی اطرافش را نگاه کرد،گلهای رنگارنگ زندگی و شادابی را ديد در حالی که خودش به اندازه يک زن ۴۰ ساله پير شده بود. دل و دماغ هيچ کاری را نداشت،جرات حرف زدن نداشت، به گل سرخی که در کنارش بود خيره شد،همان گلهايی که روزی مهران هر روز صبح برايش می آورد. هنوز همان عطر و بو را داشت. گلهای داوودی جلوه ای ديگر به مغازه داده بودند. ته مغازه روبانهای رنگارنگ و کارتهای مختلفی به چشم می خورد. چشمش به روبان سياه ته مغازه افتاد. اشکش جاری شد. با صدايی لرزان گفت: يه شاخه گل سرخ که دورش روبان مشکی باشه ميخوام. مهران قدرت اينکه سرش را بلند کند نداشت. ميترسيد نگاه کند و فقط صدا شبيه ليلی باشد. کنار دستش گلدانی که رزهای قرمز بود گلی برداشت. بطرف ميز رفت تا برای او بپيچد. هنوز به مشتری داخل مغازه اش نگاه نکرده بود. ببخشيد خانم کدوم کاغذ کادو را بپيچم؟ ليلی از او نالان تر بود. خود را در دريای متلاطمی ميديد که بدنبال تخته ای ميگردد تا به ان متصل شود و طوفان او را با خود نبلعد. همون همون کاغذ سياه . مهران باز دلش لرزيد، باز دست و پايش را گم کرد. اخه تن صدای ليلی بود اما چرا اينچنين ناراحت صحبت ميکرد. چرا او را به اسم صدا نمی کرد. پاهای او را می ديد اما می ترسيد نگاه کند. برای عزاداری ميخواهيد؟ اين سوالی ديگری بود که مهران پرسيد. شايد يعنی اره برای مرگ عشق گمشده ام ميخواهم به کسی بدهم که رفتنش مرا هم نابود کرد ميخوام بدم به کسی که تا پايان عمرم دوستش دارم. اين جملات را که گفت اشک مجالش نداد و شروع به گريه کرد. مهران منقلب شده بود. حال ديگر داشت ليلی خودش را عشقش را نگاه ميکرد. باور نمی کرد شايد خواب می بيند. خيلی دنبال ليلی گشته بود اما او گم شده بود. ۸ پيش تا بحال چقدر ليلی عوض شده بود. چهره ای تکيده و زرد. با اينکه چهره بيمارگونه او خبر از حوادثی تلخ ميداد اما هنوز همان زيبايی خاص را داشت. قلب مهران گريان شده بود. باور نمی کرد در چنين حالتی ليلی را ببيند. با لکنت زبان گفت: ليلی تا بحال کجا بودی ؟ چرا مرا گذاشتی و رفتی؟ ليلی ميدانی با من چه کردی؟ من دوستت داشتم درسته دو هفته من شد دو ماه اما چرا تو غيبت زد.؟ ميخواستم همه چيز را برات توضيح بدم اما هيچ کس از تو خبری نداشت. از او خواست که به خارج از مغازه بروند تا همه چيز را برايش تعريف کند. مثل زمانهای قبل سوار بر ماشين مهران شد و مهران به راه افتاد. دقايقی بين هر دو سکوت برقرار بود. ميخواست از اول ماجرا برای مهران تعريف کند.ميخواست هر انچه را قبلا نگفته بود بگويد. ميخواست بگه بخاطر مهران و بخاطر فرهنگی که خانواده های از نوع مهران دارند ميخواسته زندگی بهتری داشته باشد . ميخواسته برای اينکه مهران را از دست ندهد بدنبال زندگی بهتری باشد . اما هم مهران را از دست داد و هم زندگی خودش را. سرش زير بود. آهنگی از ضبط ماشين به صدا در امده بود. مهران سکوت را شکست. ليلی برام بگو. بگو اين همه مدت کجا بودی؟ چی شده؟ چه اتفاقی برات افتاده؟ بگو ليلی بيشتر از اين آزارم نده. مهران ساکت شد،منتظر جواب ليلی بود. ميخواست ناگفته ها را بشنود. ليلی آهی سوزناک کشيد. نمی دانست از کجا شروع کند؟ بهتر ديد از اول برای او بگويد. او در حالی که خودش را کنترل ميکرد که گريه نکند اينچنين شروع کرد:« از روز اولی که به تو دل بستم بارها خواستی خانه ما را بلد شوی اما من هر دفعه به بهانه ای سرباز زدم. هميشه واهمه داشتم که اگر محل زندگی مرا ببينی و خانواده مرا ببينی مرا ترک خواهی کرد. خانواده من و تو زمين تا اسمون با هم فرق دارند. من در محله ای فقير نشين زندگی ميکنم که پدری کارگر و مادری که هر از گاهی در خانه ها کلفتی ميکرد زندگی ميکردم. گرچه از زندگيم ناراضی بودم اما هيچ وقت شکايتی نکردم. تا اينکه با تو اشنا شدم. کم کم بهت دل بستم . زيبايی من هرگز تو را به فکر نينداخت که شايد در خانواده های فقير هم دختران زيبايی وجود داشته باشد. هميشه ميگفتی به مادرت گفته ای ليلی از خانواده ای اصل و نصب دار و خوب است. هميشه ميگفتی به مادرت گفته ای پدر و مادر با کلاسی دارد. تو هرگز از من نپرسيدی پدر من چيکاره است مادر من چقدر سواد دارد. برداشتی از حرفها و زندگی من داشتی. ترس و واهمه مرا فرا گرفته بود که به محض اينکه از زندگی من باخبر شوی مرا ترک خواهی کرد. حتی اگر خودت هم بخواهی خانواده ات نخواهند پذيرفت با يک دختر سطح پايين و مادر و پدر کارگر ازدواج کنی. روزهايی که يا تو می گفتم و می خنديدم شبها را تا پاسی از شب گريه ميکردم. ميدانستم بالاخره دست روزگار ما را ازهم جدا خواهد کرد. تا اينکه تو به مسافرت خارج از کشور رفتی. گفتی دو هفته اما زمانی که نزديک دو ماه شد و نيامدی گفتم ديگر برنمی گردی اما در دلم اميدی سوسو ميزد. يه روز زمانی که مادرم از سر کار برميگشته مردی به او پيشنهاد کار در شرکتش را داده بود. گفته بود حيف است که زنی با شخصيت مادر من در خانه ها کار کند. با اينکه در اول پدرم مخالف بود اما با اصرار من و مادرم او در شرکت آقای امينی مشغول کار شد. از همان روز بنای بدبخت شدن ما ريخته شد. امينی به قول خودش با پول زندگی ما را عوض کرد. در بهترين جا خانه ای برای ما خريد. به قول خودش مادرم را همه کاره شرکت کرد. طوری برنامه ريزی شده عمل کرد که همه ما را فريب داد. عين يکی از اعضای خانواده خودمان به او نگاه ميکرديم. به او اعتماد کرده بوديم.منتظر برگشتن تو بودم تا آدرس جديد خانه را به تو بدهم . ديگه احساس کمبود نمی کردم. ميخواستم بگويم مادرم کارمند يک شرکت تجاری است. ديگه شرم نداشتم که خانواده ام را به تو نشان دهم. تو را از ان خودم ميدانستم. به خودم ميگفتم به محض اينکه برگشتی ميگويم به خواستگاری بيايی. نقشه ها برای زندگی خودمون ريخته بودم.يک روز امينی از من خواست به دفتر ديگرش برويم تا مدارکی را بردارد. من همراه او رفتم . هرگز فکر نمی کردم برای من نقشه کشيده است. داروی بيهوشی در نوشيدنی من ريخته بود و اتفاقی که نبايد می افتاد پيش آمده بود. تا مدتها بيماری روحی روانی گرفته بودم. افسردگی به سراغم امده بود. بعدها متوجه روابط نزديک مادرم با امينی شدم. يواش يواش حضور شبانه امينی را در حالی که برای پدرم کاری شبانه روزی پيدا کرده بود در اتاق خواب مادرم مشاهده کردم. با مادرم درگير شدم. اما او هم در اين منجلاب غرق شده. تصميم گرفتم از خانه فرار کنم. اما جايی نداشتم بروم. ديشب را منزل دوستم شيوا به بهانه اينکه خانواده ام مسافرت هستند خوابيدم اما ديگر جايی ندارم بخوابم. نمی خوام به آن خانه ای که محل نابودی من است برگردم. نمی خواستم با تو هم روبرو بشوم. چون جايی در قلب تو ديگر ندارم. اما ناخوداگاه به سمت مغازه تو کشيده شدم. ميخواستم برای مرگ عشقم ختم بگيرم. ميخواستم بگويم عشق من نابود شد. ميخواستم بر مزار قلبم گريه کنم. مهران به من خيلی ظلم شد. نه مادرم خودم به من ظلم کرديم. زياده طلبی ها خودم و شايدم نمی دانم فرهنگ خانواده های افرادی چون شما ها باعث شد اين بلاها سر من بيايد. منو ببخش قول ميدم هرگز مزاحمت نشم. خواستم نگويی به عشق پاکمون پشت پا زدم. خواستم بگويم دست سرنوشت اين بلاها را سر من اورده حالا هم ميروم . و هرگز مزاحمت نميشم. »
     
  10. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏6/9/12
    ارسال ها:
    14,318
    تشکر شده:
    2,702
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    daneshjo
    پاسخ : رمان دختر فراری

    قسمت 8



    مهران برای هميشه ليلی را فراموش کرد. زمانی که متوجه رفتارهای ناهنجار او شد با وجود اينکه دوستش داشت اما نمی توانست با او زندگی کند. راه و مسير زندگی ليلی با او فرق ميکرد. ليلی هم چنان در مشکلات غرق شده بود که هر روز راهی را انتخاب ميکرد برای فرار از مشکلات اما غافل از اينکه اين راه به ترکستان است. او اشتباه روی اشتباه ميکرد و بجای اينکه با فردی صالح و درست مشورت کند مشکلات خود را با دختران و پسرانی در ميان می گذاشت که منتظر چنين فرصتها و طعمه هايی بودند. از زمانی هم که بهزاد را به قتل رسانده بود بجای رفتن نزد پليس و گفتن حقايق ترس از دستگيری دست به کاری زد که خود عواقب ان را بهتر از هر کسی ميدانست. رعنا خيلی راحت دخترش را قربانی خواسته های نابجای خود کرده بود. او دخترش را خيلی راحت در اختيار امينی قرار داد تا هر کاری ميخواهد بکند. ليلی بعد از خستگی چند روز از خواب برخواسته و لباس پوشيد ميخواست از خانه خارج شود که رعنا او را خطاب قرار داد و گفت: ليلی عزيزم آقای امينی امروز برای ديدن تو اينجا خواهد امد بهتر است در خانه باشی. ليلی در حالی که قيافه اش در هم شد با ناراحتی برگشت و نگاهی با تغير به مادرش انداخت و گفت من کار دارم شايد تاشب نيايد من نبايد به کارم برسم؟ رعنا ميخواست رل مادران دلسوز را بازی کند اما نمی دانست که حتی حرف زدنش مشخص ميکند که او نمی تواند مادر باشد چه برسد به مادری فداکار و دلسوز و اين را ليلی بخوبی ميدانست. ليلی با دلخوری به اتاقش برگشت ، روی تختش نشست و به گذشته فکر کرد به ان زمانی که در ان محله اعتباری در پيش همسايه ها داشتند به ان زمانی که پدرش به خانه می امد و لبخند مهربانی بر لبانش نقش بسته بود به زندگی ساده اما سراسر عشق خود فکر ميکرد. ليلی پشيمان از خواسته های نابجا بود و دلش ميخواست طوری از اين مسائل فرار کند اما مشکلات و ندانم کاريهای او باعث شده بود در يک بن بست قرار گيرد. هر چه فکر ميکرد به کجا پناه ببرد برای همراه نشدن با امينی راه به جايی نداشت از طرفی مرگ بهزاد باعث ترس او شده بود از اينکه خودش را به بهزيستی يا جايی معرفی نمايد. بعد از ساعتها فکر کردن و به در و ديوار اتاق نگاه کردن به اين نتيجه رسيد که فرار کند. بلند شد نگاهی به اطراف اتاقش انداخت ميدانست که مادرش اجازه رفتن او را نخواهد داد و در اصل از طرف امينی نگهبان او شده بود. روحيه ای خراب داشت . بياد خواب چند شب پيش خودش افتاد و فرار از پله های اضطراری لبخندی بر لبانش امد . خوشحال بود که خوابش در اينجا به کمکش امده است. وسايل خود را جمع کرد مقداری لباس و چند تکه طلايی که در خانه داشت برداشت. به طرف پنجره رفت و در را باز نمود و سریع از پله های اضطراری پایین رفت . به خیابان رسید در صدد بود که ماشینی دربست کند اما ب کجا؟ او جایی را نداشت که برود؟ لحظه ای مردد ماند . بعد از کمی فکر کردن بهتر دید به ترمینال برود و از تهران خارج شود. باید به جایی میرفت که هیچ کس او را نشناسد اما کجا؟ نمی دانست فکر کرد به ترمینال برود بعدش تصمیم میگیرد با این خیال جلوتر رفت که ماشینی دربست کند در همین حال صدای ترمز و کشیده شدن لاستیکهای اتومبیلی در جلو پاهایش او را از فکرخارج نمود. ماشینی سیاه رنگ و زیبا درون ان را نگاه کرد . جوانی خوش سیما با لبخندی سلام کرد و گفت جایی میروی ترا برسانم اول مردد بود اما بهتر از امینی بود یا باید تن به خواسته های امینی میداد یا سوار ماشین این جوان میشد. لیلی هم خندید و گفت : مسیرم ترمینال است شما کدام مسیر می روید؟ جوان در حالی که دستش را دراز کرد و درب ماشین را از درون باز نمود گفت: وقتم ازاد است میتوانیم تا ترمینال با هم گپی بزنیم البته اگر شما تمایل داشته باشید. لیلی سوار شد. تا بحال سوار چنین ماشینی نشده بود. صدای ملایم موزیک که از ضبط ماشین پخش میشد او را بیاد زمانی که سوار ماشین مهران میشد انداخت. قطره ای اشک از گوشه چشمش خارج شد. بعد از مدتها یادش به مهران افتاده بود. راننده از این موضوع غافل نبود و بخوبی حالات لیلی را زیر نظر داشت.
    لیلی به روزهای خوب که با مهران بود می اندیشید . درست همان اهنگی که مهران روشن میکرد و با او از عشق و زندگی حرف میزد حالا روشن شود. اما اینک معلوم نبود به کدام ناکجاآباد میرود. قطرات اشک بر گونه هایش می چکید و فراموش کرده بود که در ماشینی غریبه سوار است. خاطرات گذشته را مرور میکرد که صدای ملیح و دلنشین راننده او را از گذشته بیرون اورد . صورتش را بطرف او برگرداند و تازه متوجه شده بود داشته گریه میکرده سریع اشکهایش را پاک کرد و عذر خواهی نمود. راننده در حالی که قیافه ناراحتی به خود گرفته بود گفت: کمکی از دستم برمی اید ؟ مثل اینکه ناراحتید و چیزی شما را آزار میدهد. لیلی نمی خواست حرفی بزند اما غمی که در دل داشت و به کسی اعتماد نداشت میخواست درد دل کند . با کمی من و من گفت: مشکلات زیادی در زندگی دارم و الان هم میخواهم از همان مشکلات فرار کنم. راننده موقعیت را مناسب دید و شروع به حرف زدن کرد. اسم من جمشید است هنوز اسم دختر خانم محترمی چون شما را نمی دانم هنوز صحبتش تمام نشده بود که کلمه لیلی از دهان لیلی خارج شد. جمشید خندید و گفت خوشبختم. من تازه از خارج برگشتم راستش سالها ایران نبودم . امروز حوصله ام سر رفته بود . من مدتها ایران نبودم و به رسم و رسوم اینجا زیاد وارد نیستم راستش خارج از کشور اروپا هر کس تا انجا که امکانش داشته باشد به همنوعان کمک میکند. منهم با ان فرهنگ بزرگ شده ام شما هم وطن و دوست من بشمار می ائید تا جایی که بتوانم هر کاری از دستم بربیاید دریغ نخواهم کرد. لحظه ای ساکت شد . توی اینه جلو به چهره لیلی نگاه کرد از حالت صورتش معلوم بود که کمی ارام شده و به حرفهای جمشید اطمینان کرده . شروع به صحبت کرد.
    تا جایی که یادم میاد در بدبختی و مشکلات بدنیا امدم و بزرگ شدم. یک سال پیش عاشق شدم. پسری از خانواده ای خوب و تحصیلکرده پدرم کارگری ساده بود و مادرم در خانه ها کار میکرد تا زندگی را بگذرانیم. بارها مهران میخواست به خواستگاری من بیاید اما خجالت می کشیدم که شغل پدر و مادر و وضع اقتصادی زندگی را به او بگویم. بیشتر می ترسیدم مهران را از دست بدهم . مادرم چهره ای زیبا دارد به همین خاطر هر جا میرفت نظر دیگری به او داشتند تا اینکه مادرم به شخصی بنام امینی اشنا شد و در شرکتش به مادرم کاری داد. مادرم سواد انچنانی نداشت در مدت زمان کوتاهی زندگی ما این رو به اون رو شد. خانه ای در قسمت خوب شهر برای ما خرید و به پدرم هم کار داد . همه خوشحال بودیم و میگفتیم بعد از این همه بدبختی بالاخره خداوند فرشته ای را به صورت بشر برای نجات ما فرستاده اما کم کم همه چیز عوض شد . چهره واقعی امینی مشخص شد و او کارهای خلاف میکرد. با مادرم رابطه نادرست برقرار کرد. پدرم را شبانه روز در شرکتی نگه داشته بود و خودش وقت و بی وقت منزل ما بود. تا جایی که مادرم درخواست طلاق داد. مادرم را فریب داده بود که از پدرم جدا شود و با او ازدواج کند در حالی که مرا هم فریب داد و با بی هوش کردن من عزت و ابروی مرا به یغما برد. اما مادر بیچاره و زیاده طلب من گول فریب های او را خورد و همین باعث مرگ پدر بیچاره ام شد. میخواستم از خانه فرار کنم. در پارک به خانمی برخوردم و ماجرای زندگی خودم را گفتم و او قول کمک به من داد مرا به خانه اش برد و با یکی از دوستانش که پسری جوان بود تنها گذاشت . وقنی او رفت بهزاد قصد تعرض به من را داشت که بخاطر دفاع از خودم کاردی برداشتم و به سینه او فرو کردم . بهزاد مرد و مجبور به فرار از انجا شدم. مجبور شدم به خانه برگردم اما جرات اینکه به مادرم بگویم را نداشتم. هر روز در دلهره و اضطراب به سر می بردم . تنها راه را همراه شدن با امینی دیدم وقتی امینی به خانه ما امد برای اولین بار روی خوش به او نشان دادم و او با اینکه مدعی بود عاشق مادرم است اما خیلی راحت با من همراه شد. باور کنید چندشم می شد زمانی که با امینی که جای پدر مرا داشت در یک اتاق تنها میشدم. امروز قرار بود همراه با امینی به جایی بروم و به قول خودشان مرا خوشبخت کنند و به عقد مردی عرب در بیایم اما هر چه فکر کردم دیدم نمی توانم راستش میخواهم از این شهر فرار کنم میخواهم جایی بروم که هیچ کس مرا نشناسد. کاری پیدا خواهم و تنها خودم زندگی خواهم کرد. از شما هم ممنون هستم که زحمت کشیدید و مرا تا ترمینال می رسانید. جمشید همینطور به او نگاه میکرد و گوش میداد. زمانی که حرفهای لیلی تمام شد با صدایی گرفته گفت: میدانم سختی زیاد کشیده ای و به کسی نمی توانی اعتماد کنی . اگر خواستی ترا به ترمینال می رسانم اما شماره تلفن خودم را به شما میدهم هر وقت به کمک نیاز داشتی حتما تماس بگیر. من اصراری ندارم با من بیایی اما گفتم که من تازه از خارج برگشتم و آپارتمانی اجاره کرده ام . خانواده ام خارج از کشور هستند. این شماره تلفن من است اگر نیازی داشتی میتوانی مدتی در خانه من زندگی کنی . هر طور صلاح میدانی . جلو درب ترمینال توقف کرد و شماره را که روز کاغذی نوشته بود به لیلی داد. لیلی پیاده شد و بطرف ورودی ترمینال حرکت کرد. نمی دانست کجا برود. خسته شده بود. روی نمکتی نشست و به فکر بود که کجا برود که دست کسی به او نرسد.
    گرفته و مغموم نشست و به روزهای گذشته فکر کرد. از اینکه پیشنهاد جمشید را نپذیرفته پشیمان بود. نمی دانست کجا برود؟ آخه او کسی را نداشت. یک بار دیگر تصمیم گرفت با مهران تماس بگیرد شاید جایی داشته باشد و به او کمک کند. بطرف تلفن عمومی رفت چند لحظه ای منتظر ایستاد تا نوبتش شد. شماره مهران را گرفت. چند تا بوق خورد تا گوشی را برداشت مهران بود. الو الو . اما زبان لیلی بند آمده بود شنیدن صدای مهران خاطرات گذشته را و اینکه فقط بخاطر رسیدن به مهران به این مسائل کشیده شده است در ذهنش چون پرده سینما به حرکت در امد. متوجه حرفهای مهران که از پشتی گوشی میگفت نمی شد. لحن عصبانی مهران که با صدای بلند میگفت مگه لالی که جواب نمی دی ؟ لیلی را به خود آورد و با صدای گرفته ای گفت: سلام مهران منم لیلی. ببخش متوجه صدات نشدم. مهران یکه خورده بود. شنیدن صدای محزون لیلی غیره منتظره بود. نمی دانست چی جواب دهد اما با تمام وجود احساس میکرد هنوز لیلی را دوست دارد. با کارهایی که لیلی کرده بود چگونه میتوانست او را به عنوان همسرش بپذیرد. لحظاتی به سکوت بین انها منتهی شد تا بالاخره مهران گفت: لیلی قرار بود دیگر با من تماس نگیری ، چرا تماس گرفتی؟ کم کم داشتم ترا فراموش میکردم. لیلی اشک میریخت و به حرفهای مهران گوش میداد. لحن مهران مشخص بود که او را دوست دارد. نمی دانست در مقابل پرسش به حق مهران چه بگوید؟ فقط گفت : به کمک نیاز دارم. از خانه از امینی از مادرم فرار کرده ام . جایی ندارم بروم الان ترمینال هستم نمی دانم چیکار کنم؟توی دردسر افتادم. مهران کمکم میکنی؟ مهران در حالی که در دلش تلاطمی بود باید درست تصمیم میگرفت بارها به لیلی اعتماد کرده بود اما لیلی نتوانسته بود به قولهایش عمل کند. باید درست تصمیم بگیرد . احساسات را باید کنار گذاشت . این افکار مهران بود سعی میکرد خیلی محکم جواب رد بدهد اما از طرفی دلش هنوز با لیلی بود . نمی خواست غرور او را خرد کند. بنابراین تصمیم گرفت با لحن بهتر او را جواب دهد. مهران با ناراحتی گفت: لیلی میدانی من جایی را ندارم بهتر است برگردی خانه. توی جامعه گرگ زیاده دوباره اشتباه نکن . لیلی باور کن میخوام و دلم میخواد کمکت کنم اما نمی تونم . سعی کن تصمیم عاقلانه بگیری محکم جلو امینی بایست و برگرد خونه تو میتونی این راهی که انتخاب کردی درست نیست. لیلی داشت گوش میداد که افرادی که منتظر بودند تلفن لیلی تمام شود . به کیوسک تلفن میزدند . خانم بسه دیگه مگه خونه خالته ؟ ایستادی قصه تعریف میکنی ؟ ما کار و زندگی داریم قظع کن . لیلی متوجه این حرفها نبود داشت با خواهش و تمنا از مهران کمک بگیرد. مردی که بنظر می امد از تیپ راننده ها باشد با صدایی خشن گفت : دختر خانم بسه دیگه عجب پررویی هستی مردم را اینجا علاف خودت کردی؟ اما لیلی اصلا این حرفها را نمی شنید تا زمانی که دستی روی جای گوشی قرار گرفت و تلفن او را قطع کرد. برگشت عقب چند نفر زن و مرد منتظر تلفن ایستاده بودند. خجالت کشید سرش را در بین جمعیت زیر انداخت و عبور کرد. از لحن مهران متوجه شده بود که نمی خواهد به او کمک کند. اطرافش را نگاه میکرد مملو از ادمهای جور واجور بود. از همه تیپی بودند. کارگر ، راننده، جوان، پیر ، تحصیلکرده و ..... خودش را گم میدید. بعضی اتوبوسها صدا میکردند و دنبال مسافر می گشتند. صدای قاطی پاطی که قزوین شیراز مشهد بندرعباس . اسم بندرعباس جرقه ای به ذهنش زد. یادش افتاد زمانی مادرش تعریف میکرد عمه ای ناتنی در بندرعباس دارد که آرایشگاه دارد اما بخاطر وضع بد زندگی نظام رابطه اش را با تنها بردارش قطع کرده است. فکر کرد به بندرعباس برود شاید او را بیابد. هر چه باشد عمه او حساب میشود وقتی هم از شرایط زندگی او باخبر شود حمایتش خواهد کرد. به همین امید به طرف باجه فروش بلیط رفت . بلیطی به مقصد بندرعباس خرید. سوار اتوبوس شد. اتوبوس تقریبا خالی بود. روی هر صندلی یک نفر نشسته بود. زمان حرکت فرا رسیده بود. مسافران در جای خود قرار گرفتند. اتوبوس اوراق بود. اکثر روکشهای صندلی ها پاره بود . یادگاریهایی روی انها نوشته بودند. پشت صندلی جلو لیلی یادگاری چند سرباز به چشم می خورد. امروز سه شنبه دارم به شهرمون برمیگردم. چقدر دلم واسه مادرم تنگ شده ای کاش زودتر سربازی من تمام میشد. علی از کرج و چند یادداشت دیگر که قلبی کشیده شده بود و تیری از وسط ان رد شده بود قطره ها ی خون از تیر به درون جامی ریخته میشد و زیر ان نوشته شده کشته عشق . کنارش چشمی کشیده شده بود که نوشته شده بود به چشمان سیاه تو سوگند . لبخندی از خواندن این یادگاری ها بر لبانش نقش بست . شاگرد راننده کنار او ایسناده بود . نگاهی خریدار به لیلی انداخت و گفت لطفا بلیظ . لیلی دست در جیب کیفش کرد و بلیط را به شاگرد راننده نشان داد . شاگرد در حالی که میخواست باب صحبت را باز کند گفت : مردم بی فرهنگ ما جایی بهتر از صندلی اتوبوسها پیدا نمی کنند یادبودی بنویسند. برن رو قبر پدرشون بنویسند نه اتوبوس ما را خراب کنند. لیلی بی اعتنا به او مجددا شروع کرد به خواندن تکراری یادبودی ها. اتوبوس حرکت کرده بود. هوا گرم بود. صدای تلق تلوق نمی ذاشت کسی بخوابه. چشمش را روی هم گذاشته بود که کنار دستش صدایی او را خطاب قرار داد. صندلی کناری بود. جوانی خوش سیما نشسته بود. ببخشید خانم میتونم چند لحظه وقت شما را بگیرم؟ لیلی از تنهایی حوصله ا سر رفته بود بهتر دید با او صحبت کند. با گفتن خواهش میکنم جواب مثبت خود را داده بود. جوان از جای خود بلند شد و کنار دست لیلی در صندلی او قرار گرفت. با عذرخواهی گفت اشکالی نداره اینجا بشینم و راحت بتونیم صحبت کنیم؟ سکوت لیلی را دال بر رضایت او دانست. لحظاتی به سکوت مابین انان گذشت . جوان غریبه به حرف امد. شروع به سوال کردن نمود. دلنشجویی؟ وقتی پاسخ منفی لیلی را شنید نگاهی به چهره او انداخت و گفت: معلوم است اهل بندرعباس هم نیستی اما تنهایی سفر میکنی؟ لیلی نمی خواست علت رفتنش به بندرعباس را بگوید به همین خاطر بهتر دید وانمود کند که منزل عمه اش میرود. جوان گفت : من در این راه دائم در حال رفت و آمدم. تهران چند تا بوتیک دارم از بندرعباس جهت مغازه ام جنس می خرم. هر وقت خواستی برگردی میتوانی با من هماهنگی کنی اگر جنسهایی که میخواهم برای من بیاوری پول خوبی به تو میدهم. لیلی فکر کرد کاری پیدا کرده است اما دلهره داشت. از او پرسید کی برمیگردید تهران؟ گفت: دو روز دیگر . لیلی خندید و گفت اتفاقا منم دو روز بیشتر بندرعباس نیستم. تهران کار دارم باید زود برگردم. جوان که خود را خوشحال نشان میداد و متوجه شده بود لیلی دارد دروغ میگوید قدری خودش را به او نزدیک کرد و گفت: ما میتوانیم دوست و همکار خوبی برای هم باشیم. اگر جایی را نداری میتوانی با من بگذرانی . من اینجا مکانی را دارم که هر وقت می ایم انجا می روم. ساکت شد و منتظر عکس العمل لیلی شد. لیلی نگاهی به او انداخت در دلش داشت فکر میکرد هر چه باشد بهتر از امینی است . من که جایی ندارم بروم بهتر است با این جوان بروم . هم سرپناهی دارم و هم اینکه وقتی ببینند با مردی هستم و تنها نیستم کسی مزاحم من نمیشه. در حالی که صدایش می لرزید گفت: راستش من من فرار کرده ام . میخواستم عمه ام را در بندرعباس پیدا کنم اما هیچ آدرسی از او ندارم. جوان که اینک لیلی فهمیده بود اسمش امین است به خودش جرات داد و دست لیلی را گرفت. لرزشی بر اندام لیلی افتاد اما گرمای دست امین به او آرامش داد. دو ساعت بعد گویی سالها همدیگر را می شناختند.

    ​