1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

داستان های مثنوی معنوی

شروع موضوع توسط hector2141 ‏24/9/12 در انجمن داستان

  1. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏6/9/12
    ارسال ها:
    14,318
    تشکر شده:
    2,702
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    daneshjo
    مرغابی بچگان

    مرغی خانگی بر تخم های خویش خفته بود و با گرمای تن و مهر غریزی آنان را برای جوجه شدن آماده می ساخت. تا اینکه زمان خفتن پایان یافت. جوجه ها با کمک مادر از تخم بیرون آمدند، جوجه ای با شکلی نامتناسب با دیگر جوجه ها در بین آنان نمودار شد. مادر و جوجه ها او را از خود نمی دانستند و او را از آنان نمی شمرد.
    به هر حال مرغ جوجه ها را با خود به گردش می برد و دانه چینی و حفظ جان می آموخت. آنها را آب می رساند که اگر در آب روند غرق می شوند. اما یک روز مرغ و جوجه ها دیدند آن جوجه ی دیگر شکل به آب رفته و شناکنان در جستجوی طعمه برآمد. تازه فهمیدند که او از تخم مرغابی بوده و برای مرغابی آب چون خشکی است و میل دریا غریزی و ذاتی مرغابی است.
    آدمی چون آن مرغابی است اصلش از دریای وحدانیت است که مادر زمین او را پرورش جسمانی داده او در این جهان خاکی مهمان است، مهمانی که به جانشینی، زمین و زمینیان را اداره کند؛ اصل او زمینی نیست و امیال زمینی فرعند نه اصل.

    گر تو را مادر بترساند ز آب

    تو مترس و سوی دریا ران شتاب

    تو به تن حیوان، به جانی از مَلَک

    تا رَوی هم بر زمین هم بر فلک

    ما همه مُرغابیانیم ای غلام

    بحر می داند زبان ِما تمام

    پس سلیمان بحر آمد، ما چو طَیر

    در سلیمان تا ابد داریم سیر
    ​


    ​
     
  2. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏6/9/12
    ارسال ها:
    14,318
    تشکر شده:
    2,702
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    daneshjo
    پاسخ : داستان های مثنوی معنوی

    داستان چهار کس که زبان هم را نمی فهمیدند

    چهار تن با هم همراه بودند یکی ترک و یکی تازی، یک فارس و یکی رومی. به شهری رسیدند. یکی از راه دلسوزی به آنان یک درهم پول داد که غریب بودند.
    فارسی زبان: «با این پول انگور بخریم.»
    تازی گوی (عرب زبان): «عنب بخریم.»
    ترک زبان: «اُزُم بخریم.»
    رومی زبان: «استافیل باید بخریم.»

    ستیز و جنگ و نزاع در میانشان درگرفت تا جایی که به هم مشت می زدند. حکیمی آنجا رسید و به سخنان آنان گوش داد. او که چهار زبان را می دانست فهمید همه یک چیز می خواهند ولی به زبان خود می گویند. پول آنان را گرفت و رفت برای آنان انگور خرید هر چهار نفر مطلوب خود را دیدند و خوشحال شدند و دعوا پایان یافت. این است کار حکیمان الهی و اولیای خدا.

    مرغ ِجان ها را درین آخِر زمان

    نیستشان از همدگر یک دم امان

    هم سلیمان هست اندر دور ِما

    کو دهد صلح و نماند جور ِما

    مرغ جانها را چنان یکدل کند

    کز صفاشان بی غِش و بی غِل کند
    ​


    ​
     
  3. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏6/9/12
    ارسال ها:
    14,318
    تشکر شده:
    2,702
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    daneshjo
    پاسخ : داستان های مثنوی معنوی

    درخت جاودانگی


    وقتی، دانایی به طریق داستان گفته بود که درختی در هندوستان است که هر که میوه ی آن را بخورد عمر جاودان می یابد. پادشاهی این سخن شنید، او از فرط راستی (سادگی - شاید هم طمع به عمر زیاد) کسی را به هند فرستاد تا میوه ی آن درخت را بیاورد.
    آن مرد سال ها در هند به جستجو پرداخت. از هر که می پرسید مسخره اش می کردند که این مرد دیوانه است. بعضی ها هم به زبان تعریف و حمد ریشخندش می نمودند و او را به این سو آن سو می فرستادند و درخت هایی را نشانش می دادند. سرانجام وقتی آن پیک خسته، درمانده و نومید و اشک بار آهنگ بازگشت کرد، شنید که در همان مکان شیخی عالِم که قطبی بزرگوار است سکنی دارد با خود گفت : «من که کار دارم توفیق نیافتم، اکنون به نزد او بروم باشد که دعای خیری نماید.» با چشمی اشکبار نزد شیخ رفت.
    شیخ پرسید : «از چه چیز نا امید هستی، موضوع چیست ؟»
    مرد گفت : «شاه مرا بدین فرستاده تا درختی را که می گویند هر که میوه ی آن را خورد حیات جاودانه می یابد، پیدا کنم ولی سال ها گشته ام و نیافتم.»
    شیخ خندید و بگفتا ای سلیم

    این درخت علم باشد در علیم

    بس بلند و بس شگرف و بس بسیط

    آب حیوانی و دریای محیط

    تو به صورت رفته ای گم گشته ای

    زان نمی یابی که معنی هشته ای

    آن یکی کش صد هزار آثار خاست

    کمترین آثار او عمر بقاست


    آخر چرا به الفاظ و اسم ها چسبیده ای ؟ چرا به معنی و ذات و حقیقت توجه نمی کنی ؟
    هر که به دنبال اسم بگردد به جایی نمی رسد باید مسمی را جست (نه این که تاریخ بافی کرد که مثلا مریم مادر یحیی را دید یا ندید یا رستم بود یا نبود.)
    در گذر از نام و بنگر در صفات

    تا صفاتت ره نماید سوی ذات

    اختلاف حق از نام اوفتاد

    چون به معنی رفت، آرام اوفتاد
    ​


    ​
     
  4. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏6/9/12
    ارسال ها:
    14,318
    تشکر شده:
    2,702
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    daneshjo
    پاسخ : داستان های مثنوی معنوی

    سجده ی جنین بر جنین، یحیی به عیسی

    در بین بنی اسراییل دو خواهر بودند؛ یکی همسر زکریا شده بود و دیگری همسر عمران بود، این خواهر نذر کرده بود که اگر فرزند آرد او را جهت خدمت در بیت المقدس گذارند.
    مریم به دنیا آمد و او را در آن جا نهادند و زکریا که شوهر خاله ی مریم بود سرپرستی او را عهده دار شد. زکریا و همسرش با وجود سالخوردگی از داشتن فرند محروم بودند و از خدا تقاضای فرزند کردند. خداوند در خواستشان را اجابت کرد و الیصابات همسر زکریا به یحیی حامله شد. در همان زمان مریم هم از روح القدس به عیسی حامله شد.
    روزی مریم به دیدن خاله اش الیصابات رسید سلام کرد جنینی که در رحم داشت که یحیی باشد به حرکت درآمد و به صدای بلند به جنینی که در رحم مریم بود یعنی عیسی سلام کرد و به مریم گفت : «تو میان زنان مبارک هستی و مبارک است ثمره ی رحم تو و او پیامبر خدا و مسیح است.» مریم هم همین احساس را کرد که جنین او نیز پاسخ سجده ی یحیی را داد و سجده کرد این داستان در انجیل لوقا آمده و مولانا تنها سجده ی یحیی را ذکر کرد و شرح آن می گوید :
    ابلهان گویند کین افسانه را

    خط بکش زیرا دروغ است و خطا

    می گویند اصلا مریم در موقع بارداری با کسی همنشینی نداشت و تنها وقتی که عیسی زاده شد او را در آغوش گرفت و آورد، مادر یحیی کجا او را دید ؟!
    پاسخ با اشکال : هر چند مادر حضرت یحیی جلوی چشم حضرت مریم نبود. ولی او را به چشم دل می دید. زیرا اهل دل نمی توانند دوست را مشاهده کنند چون دیدگان باطن را حجاب نیست. از این گذشته این ها رموز است. مانند رموز کلیله و دمنه که اگر کسی بگوید این قصه ها دروغ است او به مفهوم باطنی و راز و رمز گونه ی آن ها نادان است. پس :
    ای برادر قصه چون پیمانه ایست

    معنی اندر وی مثال دانه است

    دانه ی معنی بگیرد مرد عقل

    ننگد پیمانه را گر گشت نقل
    ​
     
  5. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏6/9/12
    ارسال ها:
    14,318
    تشکر شده:
    2,702
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    daneshjo
    پاسخ : داستان های مثنوی معنوی

    موشی که مهار شتر می کشید

    موشی کوچک مهار شتری را در دست گرفته به جلو می کشید و به خود می بالید که این منم که شتر را می کشم. شتر با چالاکی در پی او می رفت. در این اثنا شتر به اندیشه ی غرور آمیز موش پی برد. پیش خود گفت : «فعلا سرخوشی کن تا به موقعش تو را به خودت بشناسم و رسوا گردی.»
    همین طور که می رفتند به جوی بزرگی رسیدند. موش که توان گذر از آن رودخانه را نداشت بر جای ایستاد و تکان نخورد.
    شتر رو به موش کرد و گفت : «برای چه ایستاده ای ؟! مردانه گام بردار و به جلو برو. آخر تو پیشاهنگ و جلودار منی.»
    موش گفت : «این آب خیلی عمیق است. من می ترسم غرق شوم.»
    شتر گفت : «ببینم چقدر عمق دارد.» و سپس با سرعت پایش را در آب نهاد و گفت : این که تا زانوی من است. چرا تو می ترسی و ایستاده ای ؟!»
    موش پاسخ داد : «زانوی من کجا و زانوی تو کجا، این رودخانه برای تو مورچه و برای من اژدها است. اگر آب تا زانوی توست صد گز از سر من می گذرد.»


    گفت گستاخی نکن بار دگر

    تا نسوزد جسم و جانت زین شرر

    موش گفت : «توبه کردم، مرا از این آب عبور بده.»
    شتر جواب داد : «بیا روی کوهانم بنشین، من صدها هزار چون تو را می توانم از این جا بگذرانم.»


    چون پَیَمبَر نیستی، پس رَو به راه

    تا رسی از چاه روزی سوی جاه

    غرور به خود راه نده، ابتدا پیروی کن، شاگردی کن، مرید باش، گوش کن تا زبانت باز شود آن گاه زبان گشا و آن هم نخست به صورت پرسش و فروتنانه و در همه حال معنی و باطن موضوع و مطلب را بنگر تا به معرفت حقیقی برسی.
    ​


    ​
     
  6. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏6/9/12
    ارسال ها:
    14,318
    تشکر شده:
    2,702
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    daneshjo
    پاسخ : داستان های مثنوی معنوی

    طعنه زدن بیگانه ای بر شیخ

    آن که ماهی ِاین دریا نیست، تنها به ظاهری که خود می بیند توجه دارد و در حق این کاملان تهمت روا می دارد. وقتی یک ظاهری بیگانه به یکی از مریدان صادق شیخ گفت : «شیخ شرابخوار و فریبکار است.»
    مرید پاسخ داد : «بر مرد خدا تهمت روا مدار.»
    آن مرد که از درون پلیدی خود به بیرون می نگریست، گفت : «خودم او را در مجلس لهو و شراب خواری دیدم. اگر باور نداری برخیز و با من بیا تا امشب نشانت دهم.»
    مرید گفت : «باشد، بیا برویم.»
    آن مرد پلید آن شب مرید را به خانه ای برد و به او گفت : «از روزن نگاه کن.» مرید دید که بر دست شیخ جام مَی است، مرید به شیخ گفت :


    تو نمی گفتی که در جام شراب

    دیو می میزد شتابان ناشتاب ؟

    شیخ گفت این خود نه جام است و نه می

    هین به زیرا منکرا، بنگر به وی

    آمد و دید انگبین خاص بود

    کور شد آن دشمن کور و کبود

    سپس به مرید گفت : «برو برای من شراب بیاور که من مریض هستم و به ناچار باید شراب بخورم.»
    مرید هم به می خانه ها رفت ولی هرچه جستجو کرد شراب نبود بلکه عسل بود، چون وجود شیخ شراب ها را عسل کرده بود. مستان گفتند :


    کرده ای مبدل تو می را از حدَث

    جان ما را هم بدل کن از خبث

    گر شود عالم پر از خون مال مال

    کی خورد بنده ی خدا الا حلال

    بدین ترتیب جان ظلمانی به نورانی مبدل می شود ولی باید آگاه بود که موش مهار شتر را نکشد.
    ​
     
  7. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏6/9/12
    ارسال ها:
    14,318
    تشکر شده:
    2,702
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    daneshjo
    پاسخ : داستان های مثنوی معنوی

    داستان اعرابی و مرد فیلسوف نما

    عرب صحرانشینی بر شتر دو لنگه، جوال بار كرده و خود بر روی آن نشسته بود. اتفاقا مردی فیلسوف نما و پر حرف که پیاده همراه او شده بود از او پرسید : «وطن تو کجاست ؟»
    عرب بادیه نشین جواب داد : «بادیه ...»

    فیلسوف نما : «در این دو لنگه جوال چه داری ؟»
    اعرابی : «در یک لنگه گندم و در لنگه ی دیگر ریگ.»
    فیلسوف نما : «چرا ریگ بار کردی ؟»
    اعرابی : «تا آن لنگه جوال سنگینی نکند و نیفتد.»
    فیلسوف نما : «عقل حکم می کند که نیمی از گندم را در لنگه ی دیگر بریزی که هم دو لنگه هم اندازه شود و هم بار شتر زیاد نشود.»
    اعرابی : «آفرین بر تو ای حکیم فرزانه. پس چرا تو با این عقل و حکمت پیاده روی ؟ تو باید بر شتر من سوار شوی ...»

    سپس از او پرسید :


    این چنین عقل و کفایت که تو راست

    تو وزیری یا شهی ؟ بر گوی راست

    فیلسوف نما : «نه شاهم، نه وزیر، بلکه یک فرد معمولی هستم.»
    اعرابی : «شتر و گاو چند تا داری ؟»
    فیلسوف نما : «هیچ، چرا این قدر سوال می کنی ؟»
    اعرابی : «در دُکانت چه جنسی داری ؟»
    فیلسوف نما : «نه دکان دارم و نه جنسی.»
    اعرابی : «نقد چه داری ؟ تو که کیمیای علم را در دست داری و عقلت مثل گوهر است باید خیلی مالدار باشی.»
    فیلسوف نما : «من هیچ ندارم حتی غذای شب هم ندارم.»



    پا برهنه تن برهنه می روم

    هر که نانی می دهد آن جا روم

    مر مرا این حکمت و فضل و هنر

    نیست حاصل جز خیال درد سر


    اعرابی : «برو از من دور شو تا شومی تو مرا نگیرد.»

    یک جوالم گندم و دیگر ز ریگ

    به بود زین حیله های مرده ریگ

    آیا واقعا عقل و علمی که از آن نه دنیا به دست آید و نه آخرت، سوده ای دارد ؟ حکمتی که از وهم و خیال و سفسطه و مغلطه پدید آمده و کاربردی ندارد نبودش بهتر است. دکان های کلامی و فلسفی و مکتب های گوناگون جز سردرگمی برای بشر چه ارمغانی داشته است ؟!


    فکر آن باشد که بگشاید رهی

    راه آن باشد که پیش آید شهی

    شاه آن باشد که از خود شه بُوَد

    نه به مخزن ها و لشکر، شه شود

    تا بمانند شاهی او سرمدی

    همچو عز ِمُلک ِدین ِاحمدی
    ​


    ​
     
  8. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏6/9/12
    ارسال ها:
    14,318
    تشکر شده:
    2,702
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    daneshjo
    پاسخ : داستان های مثنوی معنوی

    داستان تیرانداز ترسو و سلاح دار ترسو

    مردی با لباس جنگی و مسلح به اسلحه های زمان بر اسبی نشسته بود و در بیشه می راند، تیراندازی که برای شکار آن طرف پرسه می زد، از ترس جان تیری در کمان نهاد تا به سوی او پرتاب کند.
    سوار فریاد زد : «من مردی ناتوانم به اسلحه های من نگاه نکن من موقع کارزار از پیرزنان هم ضعیف ترم.»
    تیرانداز نفسی به راحتی کشید و گفت : «برو که خوب کردی خودت را معرفی کردی، که من از ترس داشتم تیر می انداختم.»



    گر بپوشی تو لباس رُستَمان

    رفت جانت چون نباشی مرد آن

    همه ی مستبدها (دیکتاتورها)، متجاوزان و سیاستمداران حیله گر جهان، آدم های ترسویی بوده اند که از ترس حمله ی دیگران خود را به اسلحه مسلح کرده اند و یا حیله ورزیده اند وترسوترین شان آن هایند که آغازگر حمله اند. در حالی که شجاعت قدرت باطنی است پس چه بهتر که اسلحه ی زور و زر و تزویر و دانش های ابراز برتری را فرونهیم که همان ابزار هلاکت ما می باشد.


    جان سپر کن، تیغ بگذار ای پسر

    هر که بی سر بود، از این شَه بُرد سَر

    آن سلاحت حیله و مکر تو است

    هم ز تو زایید و هم جان ِتو خَست

    پس به جای پوشیدن اسلحه ای از آگاهی های شرطی و واکنشی، علمی بیاموزیم که در عمل مفید باشد.
    ​


    ​
     
  9. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏6/9/12
    ارسال ها:
    14,318
    تشکر شده:
    2,702
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    daneshjo
    پاسخ : داستان های مثنوی معنوی

    داستان جوحی و کودک پدر مرده

    مردی مرده بود و جمعی تابوت او را بر دوش می کشیدند و به گورستان می بردند، کودک پدر مرده، همراه تابوت ناله سر داده بود که :
    «پدر عزیزم، تو را کجا می برند ؟ می خواهند تو را به خاک بسپارند. به خانه ای که تنگ و تاریک است می برند، آن جا نه در دارد نه فرش، نه حصیر و نه در شب چراغ دارد، نه در روز نان، و نه بوی غذا، نه درگاهی دارد و نه پشت بام راه و نه همسایه ...»

    پسرکی فقیر و بذله گو که همراه تابوت بود با دقت به ناله های آن پسر گوش می کرد. سرانجامش به پدرش گفت :
    «پدر جان این جا را که می گوید، خانه ی ماست که هیچ ندارد. می خواهند او را آن جا ببرند ؟»
    پدر گفت : «ابله نشو او را به خانه ی ما نمی برند.»
    جوحی [1] گفت : «گوش کن نشانی هایی که می دهد بدون تردید خانه ی ماست که نه حصیر دارد نه چراغ، نه غذا و نه در سا لم و نه حیاط و نه بام ...»
    آری خانه ی دلی که از نور حق روشن نباشد باگور چه فرقی دارد ؟ جسم تهی مغز گوری است برای روح.



    گور خوش تر از چنین دل مر تو را

    آخر از گور ِدل ِ خود برترآ

    یوسف وقتی و خورشید سما

    زین چَه و زندان برآ و رو نما

    تو مانند یوسف به چاه و زندان طبیعت نفس و دنیا فرو افتاده ای، بلند شو از چاه و زندان خود را نجات بده، یونس روح تو در شکم ماهی کالبد جسمانی تو دارد نابود می شود، برخیز و از خدا یاری بخواه تا نجات پیدا کنی. اگر عهد ازل را فراموش کرده ای از ماهیان دریایی معرفت بپرس.

    هر که از دید الله را، اللهی است

    هر که دید آن بحر را، ماهی است

    این جهان دریاست و تن ماهی و روح

    یونس محبوب از نور صبوح

    ترس از دست دادن شخصیت پوشالی موجب می شود تا اسلحه ی علم تقلیدی برگیری و با نقل قول از این و آن خود را مسلح به علم نشان دهی.
    ​


    ​
     
  10. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏6/9/12
    ارسال ها:
    14,318
    تشکر شده:
    2,702
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    daneshjo
    پاسخ : داستان های مثنوی معنوی

    شکایت پیرمردی نزد طبیب

    پیرمردی نزد پزشکی رفت تا او دردهایش را درمان کند. با آه و ناله گفت : «من از مغزم احساس ناراحتی می کنم، مغزم خراب شده، همه چیز را فراموش می کنم.»
    پزشک : «به دلیل پیری است.»
    پیرمرد : «چشمانم هم خوب نمی بیند.»
    پزشک : «به دلیل پیری است.»
    پیرمرد : «کمرم سخت درد می کند.»
    پزشک : «خوب معلوم است که پیری است.»
    پیرمرد : «غذایی که می خورم هضم نمی شود.»
    پزشک : «آدم که پیر می شود دستگاه گوارشش ضعیف می شود.»
    پیرمرد : «نفسم بند می آید.»
    پزشک : «پیری نفس تنگی هم دارد.»
    پیر مرد از کوره در رفته فریاد می کند : «ای احمق تو از علم پزشکی فقط این را یاد گرفتی که بگویی از پیری است از پیری است. درمان نمی دانی ؟!»
    پزشک پاسخ می دهد : «این خشم و غضب تو هم از پیری است. وقتی آدم پیر و ضعیف شود تحمل شنیدن دو حرف را ندارد و داد و فریاد راه می اندازد.»
    ذهن پیر و عادت یافته نیز چنین است.

    جز مگر پیری که حق است مست

    در درون او حیات طیبه است

    از برون پیر است و در باطن صبی

    خود چه چیز است آن ولی و آن نبی

    پیران حقیقی که مست حیات طیبه ی الهی و معرفت های نو هستند، ظاهرا پیرند ولی در باطن جوانند. پس بنگر که اولیای خدا و انبیای بزرگ چگونه روشن گران عصر خود بوده اند. آنان در وجودشان خود بهشت و دوزخ است قهرشان دوزخ و لطفشان بهشت است. این انسان های کامل مظهر تام حضرت حق اند.
    پس چگونه حسودان و فرومایگان گستاخی می کنند و به نام علم و دین آنان را می آزارند.


    بر در این خانه گستاخی ز چیست

    گر همی دانند خانه کیست

    ابلهان تعظیم مسجد می کنند

    جفای اهل دل جد می کنند

    آن مجاز است، این حقیقت ای خزان

    نیست مسجد جز درون سروران

    مسجدی کان اندرون اولیاست

    سجده گاه جمله است آنجا خداست

    تا دل مرد خدا نامد به درد

    هیچ قومی را خدا رسوا نکرد
    ​


    ​