مجموعه حکایت های رساله دلگشا اثر عبيد زاكاني حكايت دلیل شكر مردی خر گم كرده بود. گرد شهر میگشت و شكر میگفت. گفتند : چرا شكر میكنی؟ گفت: از بهر آن كه من بر خر ننشسته بودم و گر نه من نیز امروز چهار روز بودی كه گم شده بودمی. رساله دلگشا - عبيد زاكاني
پاسخ : مجموعه حکایت های رساله دلگشا اثر عبيد زاكاني ابوبكر رباني اكثر شبها به دزدي رفتي و چندانكه سعي كرد چيزي نيافت. دستارخود بدزديد و در بغل نهاد. چون در خانه رفت زنش گفت: چه آورد هاي؟گفت: اين دستار آورده ام. گفت: اين كه از آن خود توست. گفت: خاموش تو نداني. از بهر آن دزديد هام تا آرمان دزديم باطل نشود.
پاسخ : مجموعه حکایت های رساله دلگشا اثر عبيد زاكاني جحی گوسفند مردم میدزدید و گوشتش صدقه میکرد. از او پرسیدند که این چه معنی دارد؟ گفت: ثواب صدقه با بزة دزدی برابر گردد و درمیان پیه و دنب هاش توفیر باشد.
پاسخ : مجموعه حکایت های رساله دلگشا اثر عبيد زاكاني خودکشی شیرین جحی در کودکی شاگرد خیاطی بود. روزی استادش کاسه عسل به دکان برد، خواست که به کاری رود. جحی را گفت: درین کاسه زهر است، نخوردی که هلاک شوی. گفت: من با آن چه کار دارم؟ چون استاد برفت، جحی وصله جامه به صراف داد و تکه نانی گرفت و با آن تمام عسل بخورد.استاد بازآمد، وصله طلبید، جحی گفت: مرا مزن تا راست بگویم. حالی که غافل شدم، دزد وصله بربود. من ترسیدم که بیایی و مرا بزنی. گفتم زهر بخورم تا تو بیایی من مرده باشم. آن زهر که در کاسه بود، تمام بخوردم و هنوز زندهام، باقی تو دانی.
پاسخ : مجموعه حکایت های رساله دلگشا اثر عبيد زاكاني طلحک دراز گوشی چند داشت. روزی سلطان محمود گفت: دراز گوشان او را به الاغ گیرند تا خود چه خواهد گفتن. بگرفتند. او سخت برنجید پیش سلطان آمد تا شکایت کند. سلطان فرمود که او را راه ندهند. چون راه نیافت در زیر دریچه ای رفت که سلطان نشسته بود و فریاد کرد. سلطان گفت: او را بگوئید که امروز بار نیست. بگفتند. گفت: قلتبانی را که بار نباشد خر مردم به کجا برد که بگیرد.
پاسخ : مجموعه حکایت های رساله دلگشا اثر عبيد زاكاني ادعای چهارم مهدی خلیفه در شکار لشکر جدا ماند. شب به خانه عربی بیابانی رسید. غذایی که در خانه موجود بود و کوزهای شراب پیش آورد. چون کاسهای بخوردند، مهدی گفت: من یکی از خواص مهدیام، کاسه دوم بخوردند، گفت: یکی از امرای مهدیام. کاسه سیم بخوردند، گفت: من مهدیام. اعرابی کوزه را برداشت و گفت: کاسه اول خوردی، دعوی خدمتکار کردی. دوم دعوی امارت کردی. سیم دعوی خلافت کردی، اگر کاسه دیگر بخوری، بی شک دعوی خدایی کنی! روز دیگر چون لشکر او جمع شدند، اعرابی از ترس میگریخت. مهدی فرمود که حاضرش کردند، زری چندش بدادند. اعرابی گفت: اشهد انک الصادق و لو دعیت الرابعه (گواهی میدهم که تو راستگویی حتی اگر ادعای چهارم را هم داشته باشی.)
پاسخ : مجموعه حکایت های رساله دلگشا اثر عبيد زاكاني آرمان دزدی ابوبکر ربابی اکثر شبها به دزدی میرفت. شبی چندان که سعی کرد چیزی نیافت. دستار خود بدزدید و در بغل نهاد. چون به خانه رفت، زنش گفت: چه آوردهای؟ گفت: این دستار آوردهام. زن گفت: این که دستار خود توست. گفت: خاموش، تو ندانی. از بهر آن دزدیدهام تا آرمان دزدیام باطل نشود.
پاسخ : مجموعه حکایت های رساله دلگشا اثر عبيد زاكاني سلطان محمود در مجلس وعظ حاضر بود، طلحك از عقب او آنجا رفت چون او برسيد واعظ ميگفت كه هركس پسركي را ***** باشد، روز قيامت پسرك را برگردن غلامبار هاي نشانند تا او را از صراط بگذراند. سلطان محمود ميگريست طلحك گفت اي سلطان مگري و دل خوش دار كه تو نيز آنروز پياده نماني.
پاسخ : مجموعه حکایت های رساله دلگشا اثر عبيد زاكاني دیر رسیدم جمعی به جنگ ملاحده رفته بودند. در بازگشتن هر یک سر ملاحدهای بر چوب کرده میآوردند. یکی پایی بر چوب میآورد. پرسیدند: این را که کشت؟ گفت: من، گفتند: چرا سرش نیاوردی؟ گفت: تا من برسیدم، سرش را برده بودند.
پاسخ : مجموعه حکایت های رساله دلگشا اثر عبيد زاكاني یاد خدا و پیامبر شخصی از مولانا عضدالدین پرسید چطور است که در زمان خلفا مردم دعوی خدایی و پیغمبری بسیار میکردند و اکنون نمیکنند. گفت: مردم این روزگار را چندان ظلم و گرسنگی پیش آمده است که نه از خدایشان به یاد میآید و نه از پیغامبر.