1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

زندگینامه فریدون مشیری +اشعار

شروع موضوع توسط Zarirr ‏21/11/10 در انجمن معرفی شخصیتها، زندگینامه و کتاب

  1. کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏17/5/11
    ارسال ها:
    39,257
    تشکر شده:
    47,235
    امتیاز دستاورد:
    170
    [h=3]گرگ درون/ شعری از فریدون مشیری[/h]
    [​IMG]
    هرکه گرگش را دراندازد به خاک/ رفته رفته مى‌شود انسان پاک/ هرکه با گرگش مدارا مى‌کند/ خلق و خوى گرگ پیدا مى‌کند....
    ​

    گفت دانایى که گرگى خیره سر
    هست پنهان در نهاد هر بشر

    ... لاجرم جارى است پیکارى بزرگ
    روز و شب مابین این انسان و گرگ

    زور بازو چاره این گرگ نیست
    صاحب اندیشه داند چاره چیست

    اى بسا انسان رنجور و پریش
    سخت پیچیده گلوى گرگ خویش

    اى بسا زور آفرین مردِ دلیر
    مانده در چنگال گرگ خود اسیر

    هرکه گرگش را دراندازد به خاک
    رفته رفته مى‌شود انسان پاک

    هرکه با گرگش مدارا مى‌کند
    خلق و خوى گرگ پیدا مى‌کند

    هرکه از گرگش خورد دائم شکست
    گرچه انسان مى‌نماید، گرگ هست

    در جوانى جان گرگت را بگیر
    واى اگر این گرگ گردد با تو پیر

    روز پیرى گرکه باشى همچو شیر
    ناتوانى در مصاف گرگ پیر

    اینکه مردم یکدگر را مى‌درند
    گرگهاشان رهنما و رهبرند

    اینکه انسان هست این سان دردمند
    گرگها فرمان روایى مى‌کنند

    این ستمکاران که با هم همرهند
    گرگهاشان آشنایان همند

    گرگها همراه و انسانها غریب
    با که باید گفت این حال عجیب
     
  2. کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏17/5/11
    ارسال ها:
    39,257
    تشکر شده:
    47,235
    امتیاز دستاورد:
    170

    [​IMG]

    فریدون مشیری 30 شهریورماه سال 1305 در تهران به دنیا آمد. سال‌های اول و دوم تحصیلات ابتدایی را در تهران گذراند و سپس....
    ​



    سی‌ام شهریورماه سال‌روز تولد فریدون مشیری، شاعر «كوچه»‌، است.
    به گزارش خبرنگار ادبیات خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)، فریدون مشیری 30 شهریورماه سال 1305 در تهران به دنیا آمد. سال‌های اول و دوم تحصیلات ابتدایی را در تهران گذراند و سپس به علت مأموریت اداری پدرش به مشهد رفت و پس از چند سال دوباره به تهران آمد. او سه سال اول دبیرستان را در دارالفنون گذراند و بعد به دبیرستان ادیب رفت. مشیری از همان كودكی به شعر علاقه داشت و از شعرهای دوران دبیرستان و سال‌های اولیه‌ی دانشگاه، دفترشعری از غزل و مثنوی نوشت؛ اما آشنایی با قالب‌های شعر نو، او را از ادامه‌ی شیوه‌ی کهن بازداشت.
    فریدون مشیری كه سرودن شعر را ازدوران نوجوانی شروع کرده بود، اولین مجموعه شعرش را با نام «تشنه توفان» در سن ۲۸سالگی و با مقدمه محمدحسین شهریار وعلی دشتی در سال ۱۳۳۴ منتشر كرد. مشیری خود درباره این مجموعه گفته است: «چهارپاره‌هایی بود که گاهی سه مصرع مساوی با یک قطعه کوتاه داشت، و هم وزن داشت، هم قافیه و هم معنا، آن زمان چندین نفر از جمله نادر نادرپور، هوشنگ ابتهاج (سایه)، سیاوش كسرایی، مهدی اخوان ثالث و محمد زهری بودند که به همین سبک شعر می‌گفتند و همه هم شاعران نامداری شدند؛ زیرا به شعر گذشته بی‌اعتنا نبودند. اخوان ثالث، نادرپور و من به شعر قدیم احاطه کامل داشتیم، یعنی آثار سعدی و حافظ و فردوسی را خوانده بودیم، در مورد آن‌ها بحث می‌کردیم و بر آن تکیه می‌کردیم.»
    او همچنین توجه خاصی به موسیقی ایرانی داشت و این دلبستگی تا جایی بود كه در سال‌های ۱۳۵۰ تا ۱۳۵۷ عضو شورای موسیقی و شعر رادیو شد.
    این شاعر در سال ۱۳۷۷ به آلمان و آمریكا سفر كرد و در شهرهای کلن، لیمبورگ و فرانکفورت و دیگر شهر های ایالت آمریکا از جمله در دانشگاه‌های برکلی و نیوجرسی به شعرخوانی پرداخت. همچنین در سال ۱۳۷۸ در سفری به سوئد در مراسم شعرخوانی در چندین شهر این كشور به شعرخوانی پرداخت.
    معروف‌ترین اثر مشیری شعر «کوچه» نام دارد که ابتدا در اردیبهشت ۱۳۳۹ در مجله «روشنفکر» منتشر شد.
    عبدالحسین زرین‌کوب درباره‌ی شعر فریدون مشیری نوشته است: «در طی سال‌ها شاعری، فریدون از میان هزاران فراز و نشیب روز، از میان هزاران شور و هیجان و رنج و درد هرروزینه آن‌چه را به روز تعلق دارد، به دست روزگاران می‌سپارد و به قلمرو افسانه‌های قرون روانه می‌کند. چهل سالی – بیش و کم – هست که او با همین زبان بی‌پیرایهٔ خویش، واژه واژه با همزبانان خویش همدلی دارد... زبانی خوش‌آهنگ، گرم و دلنواز. خالی از پیچ و خم‌های بیان ادیبانه شاعران دانشگاه‌پرورد و در همان حال خالی از تأثیر ترجمه‌های شتاب‌آمیز شعرهای آزمایشی نوراهان غرب.»
    فریدون مشیری سوم آبان‌ماه سال ۱۳۷۹ در سن ۷۴سالگی در تهران درگذشت و در قطعه هنرمندان بهشت زهرا (س) به خاك سپرده شد.
    از فریدون مشیری مجموعه‌های شعر «تشنه توفان»، «گناه دریا»، «نایافته»، «ابر و كوچه»، «بهار را باور كن»، «از خاموشی»، «مروارید مهر»، «آه باران»، «از دیار آشتی»، «یك آسمان پرنده»، «تا صبح تابناك اهورایی»، «با پنج سخن‌سر»، «لحظه‌ها و احساس» و «آواز آن پرنده غمگین» به چاپ رسیده است.
    همچنین تعدادی مجموعه به صورت گزینه‌ی اشعار از او به چاپ رسیده كه عبارت‌اند از:‌ «پرواز با خورشید»، «برگزیده‌ها»، «گزینه اشعار»، «سه دفتر»،‌ «دلاویزترین»، «زیبای جاودانه»، «ریشه در خاك» و همچنین برگزیده‌ای از كتاب اسرارالتوحید به نام «یكسان گریستن».

    گردآوری: گروه فرهنگ و هنر سیمرغ
     
    آخرین بار توسط مدیر ویرایش شد: ‏16/10/21
  3. کاربر ویژه

    تاریخ عضویت:
    ‏25/11/10
    ارسال ها:
    8,717
    تشکر شده:
    4,395
    امتیاز دستاورد:
    123
    حرفه:
    Telegram: vahid_yakamoz instagram: vahid_yakamoz

    ​
    ​
    من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد​
    همه اندیشه ام اندیشه فرداست​
    وجودم از تمنای تو سرشار است​
    زمان در بستر شب خواب و بیدار است​
    ​
    ​
    هوا آرام، شب خاموش، راه آسمان ها باز​
    خیالم چون کبوترهای وحشی می کند پرواز​
    رود آنجا که می بافند کولی های جادو، گیسوی شب را​
    همان جاها ،که شب ها در رواق کهکشان ها عود می سوزند​
    همان جاها ، که اخترها، به بام قصرها مشعل می افروزند​
    همان جاها که رهبانان معبد های ظلمت نیل می سایند​
    همان جاها که پشت پرده شب​
    دختر خورشید فردا را می آرایند​
    ​
    ​
    همین فردای افسون ریز رویایی​
    همین فردا که راه خواب من بسته است​
    همین فردا که روی پرده پندار من پیداست​
    همین فردا که ما را روز دیدار است​
    همین فردا ، همین فردا​
    من امشب تا سحر خوابم نخواهد .....​
    ​
    زمان در بستر شب ، خواب و بیدار است​
    سیاهی تار می بندد​
    جراغ ماه لرزان ، از نسیم سرد پائیز است​
    دل بی تاب و بی آرام من از شوق لبریز است​
    به هر سو چشم من رو می کند : فرداست​
    سحر از ماورای ظلمت شب می زند لبخند​
    ....قناری ها سرود صبح می خوانند​
    من آنجا چشم در راه توام، ناگاه.....​
    تو را ،از دور می بینم که می آیی​
    ،تو را از دور می بینم که می خندی​
    تو را از دور می بینم که می خندی و می آیی​
    ​
    نگاهم باز حیران تو خواهد ماند......​
    سراپا چشم خواهم شد​
    تو را در بازوان خویش خواهم دید!​
    سرشک اشتیاقم شبنم گلبرگ رخسار تو خواهد شد​
    تنم را از شراب شعر چشمان تو خواهم سوخت​
    برایت شعر خواهم خواند ​
    ،برایم شعر خواهی خواند​
    تبسم های شیرین تو را،با بوسه خواهم چید​
    ​
    وگر بختم کند یاری​
    در آغوش تو...​
    ای افسوس...!​
    ​
    سیاهی تار می بندد​
    ،چراغ ماه لرزان از نسیم سرد پائیز است​
    هوا آرام ، شب خاموش ، راه آسمان ها باز​
    زمان -در بستر شب- خواب و بیدار است ​
    ​
    ​
    فریدون مشیری
    ​
     
  4. کاربر مفید

    تاریخ عضویت:
    ‏30/5/13
    ارسال ها:
    694
    تشکر شده:
    1,975
    امتیاز دستاورد:
    113
    حرفه:
    کاربر تاپ فروم
    نور عشق
    رهروان كوی جانان سرخوش‌اند
    عاشقان در وصل و هجران سرخوش‌اند
    جان عاشق، سر به فرمان می رود
    سر به فرمان سوی جانان می رود
    راه كوی می فروشان بسته نيست
    در به روی باده‌نوشان بسته نيست
    باده ما ساغر ما عشق ماست
    مستی ما در سر ما عشق ماست
    دل ز جام عشق او شد می پرست
    مست مست از عشق او شد مست مست
    ما به سوی روشنایی می‌رويم
    سوی آن عشق خدايی می‌رويم
    دوستان! ما آشنای اين رهيم
    می‌رويم از اين جدايیی وارهيم
    نور عشق پاك او در جان ما
    مرهم اين جان سرگردان ما

    فریدون مشیری

    ​
     
    یک شخص از این تشکر کرد.
  5. کاربر مفید

    تاریخ عضویت:
    ‏30/5/13
    ارسال ها:
    694
    تشکر شده:
    1,975
    امتیاز دستاورد:
    113
    حرفه:
    کاربر تاپ فروم
    پاسخ : اشعار زیبای فریدون مشیری

    بگذار سر به سینه من تا که بشنوی:
    بگذار سر به سینه من تا که بشنوی
    آهنگِ اشتیاقِ دلی دردمند را
    شاید که بیش از این نپسندی
    آزارِ این رمیده سر در کمند را
    بگذار سر به سینه من تا بگویمت
    اندوه چیست! عشق کدام ست! غم کجاست!
    بگذار تا بگویمت این مرغ ِ خسته جان
    عمری ست در هوای تو از آشیان جداست
    دلتنگم آنچنان که اگر بــینَمت به کام
    خواهم که جاودانه بنالم به دامنَت
    شاید که جاودانه بمانی کنار من
    ای نازنین که هیچ وفا نیست با منَت
    تو آسمانِ آبیِ آرام و روشنی
    من، چون کبوتری که پَرم در هوای تو
    یک شب ستاره های تو را دانه چین کنم
    با اشکِ شرمِ خویش بریزم به پای تو
    بگذار تا ببوسمت ای نوشخند صبح
    بگذار تا بنوشمت ای چشمه شراب
    بیمار خنده های توام بیشتر بخند
    خورشید آرزوی منی گرم تر بتاب

    فریدون مشیری

    ​
     
    یک شخص از این تشکر کرد.
  6. کاربر مفید

    تاریخ عضویت:
    ‏30/5/13
    ارسال ها:
    694
    تشکر شده:
    1,975
    امتیاز دستاورد:
    113
    حرفه:
    کاربر تاپ فروم
    پاسخ : اشعار زیبای فریدون مشیری

    بالی بگشاییم و به سوی تو بیاییم
    بگذار، که بر شاخه این صبح دلاویز
    بنشینم و از عشق سرودی بسرایم
    آنگاه، به صد شوق، چو مرغان سبکبال،
    پر گیرم ازین بام و به سوی تو بیایم
    خورشید از آن دور، از آن قله پر برف
    آغوش کند باز،همه مهر،همه ناز
    سیمرغ طلایی پرو بالی ست که چون من
    از لانه برون آمده، دارد سر پرواز
    پرواز به آنجا که نشاط است و امیدست
    پرواز به آنجا که سرود است و سرورست.
    آنجا که، سراپای تو، در روشنی صبح
    رویای شرابی ست که در جام بلور است
    آنجا که سحر، گونه گلگون تو در خواب
    از بوسه خورشید، چو برگ گل ناز است،
    آنجا که من از روزن هر اختر شبگرد،
    چشمم به تماشا و تمنای تو باز است!
    من نیز چو خورشید، دلم زنده به عشق است
    راه دل خود را، نتوانم که نپویم
    هر صبح، در آیینه جادویی خورشید
    چون می نگرم، او همه من، من همه اویم!
    او، روشنی و گرمی بازار وجود است
    در سینه من نیز، دلی گرم تر از اوست
    او یک سرآسوده به بالین ننهادست
    من نیز به سر می دوم اندر طلب دوست
    ما هردو، در این صبح طربناک بهاری
    از خلوت و خاموشی شب، پا به فراریم
    ما هر دو، در آغوش پر از مهر طبیعت
    با دیده جان، محو تماشای بهاریم
    ما، آتش افتاده به نیزار ملالیم،
    ما عاشق نوریم و سروریم و صفاییم،
    بگذار که سرمست و غزل خوان من و خورشید:
    بالی بگشاییم و به سوی تو بیاییم.

    فریدون مشیری
    ​
     
  7. کاربر مفید

    تاریخ عضویت:
    ‏30/5/13
    ارسال ها:
    694
    تشکر شده:
    1,975
    امتیاز دستاورد:
    113
    حرفه:
    کاربر تاپ فروم
    پاسخ : اشعار زیبای فریدون مشیری

    .. آغاز می کنم
    من ...
    روز خویش را ...
    با آفتاب ِ روی تو ...
    کز مشرق ِ خیال دمیده است ،
    آغاز می کنم !!

    من ...
    با تو می نویسم و می خوانم ؛
    من ...
    با تو راه می روم و حرف می زنم ؛
    وز شوق ِ این محال
    که دستم به دست توست ،
    من
    جای راه رفتن ...
    پرواز می کنم !!

    .
    .
    .
    آن لحظه ها که مات ...
    در انزوای خویش
    یا در میان جمع ،
    خاموش می نشینم ؛
    موسیقی نگاه ِ تو را گوش می کنم !
    .
    .
    .
    .
    گاهی میان مردم . . .
    در ازدحام شهر ...
    غیر از تو هرچه هست ...
    فراموش می کنم ... !!!

    فریدون مشیری

    ​
     
  8. کاربر مفید

    تاریخ عضویت:
    ‏30/5/13
    ارسال ها:
    694
    تشکر شده:
    1,975
    امتیاز دستاورد:
    113
    حرفه:
    کاربر تاپ فروم
    پاسخ : اشعار زیبای فریدون مشیری

    ای همزبان قدیمی
    تو تنها دری هستی، ای همزبان قدیمی
    که در زندگی بر رخم باز بوده ست.
    تو بودی و لبخند مهر تو، گر روشنایی
    به رویم نگاهی گشوده ست.
    مرا با درخت و پرنده، نسیم و ستاره،
    تو پیوند دادی.
    تو شوق رهایی، به این جان افتاده در بند، دادی.
    تو آغوش همواره بازی
    بر این دست همواره بسته
    تو نیروی پرواز و آواز من، بر فرازی
    ز من نا گسسته.
    تو دروازه ی مهر و ماهی!
    تو مانند چشمی، که دارد به راهی نگاهی.
    تو همچون دهانی، که گاهی
    رساند به من مژده ی دلبخواهی.
    تو افسانه گو، با دل تنگ من، از جهانی
    من از باده ی صبح و شام تو مستم
    من اینک، کنار تو، در انتظارم
    چراغ امیدی فرا راه دارم.
    گر آن مژده ای همزبان قدیمی
    به من در رسانی
    به جان تو، جان می دهم، مژدگانی

    فریدون مشیری
    ​
     
  9. کاربر مفید

    تاریخ عضویت:
    ‏30/5/13
    ارسال ها:
    694
    تشکر شده:
    1,975
    امتیاز دستاورد:
    113
    حرفه:
    کاربر تاپ فروم
    پاسخ : اشعار زیبای فریدون مشیری

    سبكباران ساحل ها
    لب دريا، نسيم و آب و آهنگ،
    شكسته ناله های موج بر سنگ.
    مگر دريا دلی داند كه ما را،
    چه توفان ها ست در اين سينه تنگ !

    تب و تابی ست در موسيقی آب
    كجا پنهان شده ست اين روح بی تاب
    فرازش، شوق هستی، شور پرواز،
    فرودش : غم؛ سكوتش : مرگ ومرداب !

    سپردم سينه را بر سينه كوه
    غريق بهت جنگل های انبوه
    غروب بيشه زارانم در افكند
    به جنگل های بی پايان اندوه !

    لب دريا، گل خورشيد پرپر !
    به هر موجی، پری خونين شناور !
    به كام خويش پيچاندند و بردند،
    مرا گرداب های سرد باور !

    بخوان، ای مرغ مست بيشه دور،
    كه ريزد از صدايت شادی و نور،
    قفس تنگ است و دل تنگ است، ورنه
    هزاران نغمه دارم چون تو پر شور !

    لب دريا، غريو موج و كولاك،
    فرو پيچده شب در باد نمناك،
    نگاه ماه، در آن ابر تاريك؛
    نگاه ماهی افتاده بر خاك !

    پريشان است امشب خاطر آب،
    چه راهی می زند آن روح بی تاب !
    « سبكباران ساحل ها » چه دانند،
    «شب تاريك و بيم موج و گرداب » !

    لب دريا، شب از هنگامه لبريز،
    خروش موج ها: پرهيز ... پرهيز ... ،
    در آن توفان كه صد فرياد گم شد؛
    چه بر می آيد از وای شباويز ؟!

    چراغی دور، در ساحل شكفته
    من و دريا، دو همراز نخفته !
    همه شب، گفت دريا قصه با ماه
    دريغا حرف من، حرف نگفته !

    فریدون مشیری
    ​
     
  10. کاربر مفید

    تاریخ عضویت:
    ‏30/5/13
    ارسال ها:
    694
    تشکر شده:
    1,975
    امتیاز دستاورد:
    113
    حرفه:
    کاربر تاپ فروم
    پاسخ : اشعار زیبای فریدون مشیری

    احساس
    نشسته ماه بر گردونه عاج .
    به گردون مي رود فرياد امواج .
    چراغي داشتم، كردند خاموش،
    خروشی داشتم، كردند تاراج ...
    فریدون مشیری
    ​