1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

زندگینامه فریدون مشیری +اشعار

شروع موضوع توسط Zarirr ‏21/11/10 در انجمن معرفی شخصیتها، زندگینامه و کتاب

  1. پیشکسوت انجمن کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏11/11/10
    ارسال ها:
    11,734
    تشکر شده:
    3,539
    امتیاز دستاورد:
    113


    چراغی در افق



    به پيش روي من، تا چشم ياري مي كند، درياست !​
    چراغ ساحل آسودگي ها در افق پيداست !​
    درين ساحل كه من افتاده ام خاموش،​
    غمم دريا، دلم تنهاست .​
    وجودم بسته در زنجير خونين تعلق ها ست !​
    *****​
    خروش موج، با من مي كند نجوا،​
    كه : - « هرل كس دل به دريا زد رهائي يافت !​
    كه هر كس دل به دريا زد رهائي يافت ... »​
    *****​
    مرا آن دل كه بر دريا زنم، نيست !​
    ز پا اين بند خونين بر كنم نيست ،​
    اميد آنكه جان خسته ام را ، ​
    به آن ناديده ساحل افكنم نيست !​
     
  2. پیشکسوت انجمن کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏11/11/10
    ارسال ها:
    11,734
    تشکر شده:
    3,539
    امتیاز دستاورد:
    113
    در هاله شرم



    ساحل خاموش، در بهت مه آلود سحرگاهان​
    چشم وا مي كرد و - شايد -​
    جاي پاها را، نخستين بار، روي ماسه ها مي ديد !​
    ما بر آن نرماي تردتر، روان بوديم .​
    ***​
    آسمان و كوه و جنگل نيز، مبهوت از نخستين لحظه ديدار، ​
    با خورشيد !​
    آه، گفتي ما، در آغاز جهان بوديم ؟​
    ***​
    بر لب دريا​
    در بهشت بيكران صبحگاهان، ​
    ما​
    چشم و دل، در هاله شرم نخسين !​
    آدم و حوا !​
     
  3. پیشکسوت انجمن کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏11/11/10
    ارسال ها:
    11,734
    تشکر شده:
    3,539
    امتیاز دستاورد:
    113
    پس از مرگ بلبل
    ​

    نفس مي زند موج ...​
    ***​
    نفس مي زند موج، ساحل نمي گيردش دست،​
    پس مي زند موج .​
    فغاني به فريادرس مي زند موج !​
    من آن رانده مانده بي شكيبم،​
    كه راهم به فريادرس بسته،​
    دست فغانم شكسته،​
    زمين زير پايم تهي مي كند جاي،​
    زمان در كنارم عبث مي زند موج !​
    نه درمن غزل مي زند بال،​
    نه در دل هوس مي زند موج !​
    ***​
    رها كن، رها كن، كه اين شعله خرد، چندان نپايد،​
    يكي برق سوزنده بايد، ​
    كزين تنگنا ره گشايد؛​
    كران تا كران خار و خس مي زند موج !​
    ***​
    گر اين نغمه، اين دانه اشك،​
    درين خاك روئيد و باليد و بشكفت،​
    پس از مرگ ببل، ببينيد​
    چه خوش بوي گل در قفس مي زند موج​
     
  4. پیشکسوت انجمن کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏11/11/10
    ارسال ها:
    11,734
    تشکر شده:
    3,539
    امتیاز دستاورد:
    113



    بگو کجاست ؟




    اي مرغ آفتاب!​
    زنداني ديار شب جاودانيم​
    يك روز، از دريچه زندان من بتاب​
    ***​
    مي خواستم به دامن اين دشت، چون درخت​
    بي وحشت از تبر​
    در دامن نسيم سحر غنچه واكنم​
    با دست هاي بر شده تا آسمان پاك​
    خورشيد و خاك و آب و هوا را دعا كنم​
    گنجشك ها ره شانه ي من نغمه سر دهند​
    سرسبز و استوار، گل افشان و سربلند​
    اين دشت خشك غمزده را با صفا كنم​
    ***​
    اي مرغ آفتاب!​
    از صد هزار غنچه يكي نيز وا نشد​
    دست نسيم با تن من آشنا نشد​
    گنجشك ها دگر نگذاشتند از اين ديار​
    وان برگ هاي رنگين، پژمرده در غبار​
    وين دشت خشك غمگين، افسرده بي بهار​
    ***​
    اي مرغ آفتاب!​
    با خود مرا ببر به دياري كه همچو باد،​
    آزاد و شاد پاي به هرجا توان نهاد،​
    گنجشك پر شكسته ي باغ محبتم​
    تا كي در اين بيابان سر زير پر نهم؟​
    با خود مرا ببر به چمنزارهاي دور​
    شايد به يك درخت رسم نغمه سر دهم.​
    من بي قرار و تشنه ي پروازم​
    تا خود كجا رسم به هر آوازم...​
    ***​
    اما بگو كجاست؟​
    آن جا كه - زير بال تو - در عالم وجود​
    يك دم به كام دل​
    اشكي توان فشاند​
    شعري توان سرود؟​
     
  5. پیشکسوت انجمن کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏11/11/10
    ارسال ها:
    11,734
    تشکر شده:
    3,539
    امتیاز دستاورد:
    113
    پشت این در ....



    صحن دكان غرق در خون بود و دكاندار، پي در پي​
    از در تنگ قفس​
    چنگ خون آلوده ي خود را درون مي برد​
    پنجه بر جان يكي زان جمع مي افكند و​
    او را با همه فرياد جانسوزش برون مي برد​
    مرغكان را يك به يك مي كشت و​
    در سطلي پر از خون سرنگون مي كرد​
    صحن دكان را سراسر غرق خون مي كرد​
    ***​
    بسته بالان قفس​
    بي خيال​
    بر سر يك "دانه" با هم جنگ و غوغا داشتند​
    تا برون آرند چشم يكدگر را​
    بر سر هم خيز بر مي داشتند​
    ***​
    گفتم: اي بيچاره انسان!​
    حال اينان حال توست!​
    چنگ بيداد اجل، در پشت در،​
    دنبال توست​
    پشت اين در، داس خونين، دست اوست​
    تا گريبان تو را آرد به چنگ​
    دست خون آلود او در جست و جوست​
    بر سر يك لقمه​
    يا يك نكته، آن هم هيچ و پوچ​
    اين چنين دشمن چرايي؟​
    مي تواني بود دوست​
     
  6. پیشکسوت انجمن کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏11/11/10
    ارسال ها:
    11,734
    تشکر شده:
    3,539
    امتیاز دستاورد:
    113
    پرنيان سرد




    بنشين، مرو، چه غم كه شب از نيمه رفته است​
    بگذار تا سپيده بخندد به روي ما​
    بنشين، ببين كه دختر خورشيد "صبحگاه"​
    حسرت خورد ز روشني آرزوي ما​
    ***​
    بنشين، مرو، هنوز به كامت نديده ايم​
    بنشين، مرو، هنوز كلامي نگفته ايم​
    بنشين، مرو، چه غم كه شب از نيمه رفته است​
    بنشين، كه با خيال تو شب ها نخفته ايم​
    ***​
    بنشين، مرو، كه در دل شب، در پناه ماه​
    خوش تر ز حرف عشق و سكوت و نگاه نيست​
    بنشين و جاودانه به آزار من مكوش​
    يكدم كنار دوست نشستن گناه نيست​
    ***​
    بنشين، مرو، حكايت "وقت دگر" مگوي​
    شايد نماند فرصت ديدار ديگري​
    آخر، تو نيز با منت از عشق گفتگوست​
    غير از ملال و رنج از اين در چه مي بري؟​
    ***​
    بنشين، مرو، صفاي تمناي من ببين​
    امشب، چراغ عشق در اين خانه روشن است​
    جان مرا به ظلمت هجران خود مسوز​
    بنشين، مرو، مرو كه نه هنگام رفتن است!...​
    ***​
    اينك، تو رفته اي و من از راه هاي دور​
    مي بينمت به بستر خود برده اي پناه!​
    مي بينمت - نخفته - بر آن پرنيان سرد​
    مي بينمت نهفته نگاه از نگاه ماه​
    ***​
    درمانده اي به ظلمت انديشه هاي تلخ​
    خواب از تو در گريز و تو از خواب در گريز​
    ياد منت نشسته برابر - پريده رنگ -​
    با خويشتن - به خلوت دل - مي كني ستيز​
     
  7. پیشکسوت انجمن کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏11/11/10
    ارسال ها:
    11,734
    تشکر شده:
    3,539
    امتیاز دستاورد:
    113
    ارمغان





    چگونه ماهي خود را به آب مي سپرد !​
    به دست موج خيالت سپرده ام جان را .​
    فضاي ياد تو، در ذهن من، چو دريائي است؛​
    بر آن شكفته هزاران هزار نيلوفر .​
    درين بهشت برين، چون نسيم مي گذرم،​
    چه ارمغان برم آن خنده گل افشان را ؟






    **************************************
    به هر موجي كه مي گفتم ...




    به دريا شكوه بردم از شب دشت،​
    وز اين عمري كه تلخ تلخ بگذشت،​
    به هر موجي كه مي گفتم غم خويش؛​
    سري ميزد به سنگ و باز مي گشت .!




    *******************************************


    بیکرانه



    نه آن دريا، كه شعرش جاودانه است،​
    نه آن دريا، كه لبريز از ترانه ست .​
    به چشمانت بگو بسپار ما را،
    به آن دریا که ناپیدا کرانه ست



    ****************************************
    پرواز





    مرغ دريا بادبان هاي بلندش را
    در مسير باد مي افراشت !​
    سينه مي سائيد بر موج هوا،​
    آنگونه خوش، زيبا​
    كه گفتي آسمان را آب مي پنداشت​


     
  8. پیشکسوت انجمن کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏11/11/10
    ارسال ها:
    11,734
    تشکر شده:
    3,539
    امتیاز دستاورد:
    113
    از اوج



    باران، قصيده واري،
    - غمناك -
    آغاز كرده بود.

    مي خواند و باز مي خواند،
    بغض هزار ساله ي درونش را
    انگار مي گشود
    اندوه زاست زاري خاموش!
    ناگفتني است...
    اين همه غم؟!
    ناشنيدني است!
    ***
    پرسيدم اين نواي حزين در عزاي كيست؟
    گفتند: اگر تو نيز،
    از اوج بنگري​
    خواهي هزار بار از اوج تلخ تر گريست
     
  9. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏8/8/11
    ارسال ها:
    4,021
    تشکر شده:
    408
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    بماند
    در ۳۰ شهریور ماه سال ۱۳۰۵ در تهران متولد شد. پدر و مادر او هر دو از ادبیات و شعر سررشته داشتند و پدربزرگ مادری او میرزا جوادخان مؤتمن‌الممالک از شاعران روزگار ناصری بود.
    زندگی:
    مشیری دوره آموزشهای دبستانی و دبیرستانی را در مشهد و تهران به پایان رساند و سپس وارد دانشگاه شد و در رشته زبان ادبیات فارسی دانشگاه تهران به تحصیل پرداخت، اما آن را ناتمام رها کرد و به سبب دلبستگی بسیاری که به حرفه روزنامه‌نگاری داشت از همان جوانی وارد فعالیت مطبوعاتی در زمینه خبرنگاری و نویسندگی شد و بیش از سی سال در این حوزه کار کرد.

    مشیری سالها عضویت هیات تحریریه مجلات سخن، روشنفکر، سپید و سیاه و چند نشریه دیگر را داشت. از سال ۱۳۲۴ در وزارت پست و تلگراف و تلفن و سپس شرکت مخابرات ایران مشغول به کار بود و در سال ۱۳۵۷ بازنشسته شد.

    او در سال ۱۳۳۳ با خانم اقبال اخوان ازدواج کرد و اکنون دو فرزند به نام‌های بابک و بهار از او به یادگار مانده‌است.

    مشیری سال‌ها از بیماری رنج می‌برد و در بامداد روز جمعه ۳ آبان ماه ۱۳۷۹ خورشیدی در سن ۷۴ سالگی درگذشت. ​
     
    یک شخص از این تشکر کرد.
  10. کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏17/5/11
    ارسال ها:
    39,257
    تشکر شده:
    47,235
    امتیاز دستاورد:
    170
    زندگینامه و سال شمار زندگی فریدون مشیری
    ​

    [​IMG]
    ​


    فریدون مشیری در سیام شهریور ۱۳۰۵ در تهران به دنیا آمد. جد پدریاش بواسطه ماموریت اداری به همدان منتقل شده بود و از سرداران نادر شاه بود. پدرش ابراهیم مشیری افشار فرزند محمود در سال ۱۲۷۵ شمسی در همدان متولد شد و در ایام جوانی به تهران آمد و از سال ۱۲۹۸ در وزارت پست مشغول خدمت گردید.
    او نیز از علاقهمندان به شعر بود و در خانوده او همیشه زمزمه اشعار حافظ و سعدی و فردوسی به گوش میرسید. مشیری سالهای اول و دوم تحصیلات ابتدایی را در تهران بود و سپس به علت ماموریت اداری پدرش به مشهد رفت و بعد از چند سال دوباره به تهران بازگشت و سه سال اول دبیرستان را در دارالفنون گذراند و آنگاه به دبیرستان ادیب رفت.

    ● به گفته خودش:

    (( در سال ۱۳۲۰ که ایران دچار آشفتگیهایی بود و نیروهای متفقین از شمال و جنوب به کشور حمله کرده و در ایران بودند ما دوباره به تهران آمدیم و من به ادامه تحصیل مشغول شدم. دبیرستان و بعد به دانشگاه رفتم. با اینکه در همه دوران کودکیام به دلیل اینکه شاهد وضع پدرم بودم و از استخدام در ادارات و زندگی کارمندی پرهیز داشتم ولی مشکلات خانوادگی و بیماری مادرم و مسائل دیگر سبب شد که من در سن ۱۸ سالگی در وزارت پست و تلگراف مشغول به کار شوم و این کار ۳۳ سال ادامه یافت. در همین زمینه شعری هم دارم با عنوان عمر ویران ))
    مادرش اعظم السلطنه ملقب به خورشید، به شعر و ادبیات علاقهمند بوده و گاهی شعر می گفته، و پدر مادرش، میرزا جواد خان مؤتمنالممالک نیز شعر میگفته و نجم تخلص میکرده و دیوان شعری دارد که چاپ نشده است.
    مشیری همزمان با تحصیل در سال آخر دبیرستان، در اداره پست و تلگراف مشغول به کار شد، و در همان سال مادرش در سن ۳۹ سالگی درگذشت که اثری عمیق در او بر جا گذاشت. سپس در آموزشگاه فنی وزارت پست مشغول تحصیل گردید. روزها به کار میپرداخت و شبها به تحصیل ادامه میداد. از همان زمان به مطبوعات روی آورد و در روزنامهها و مجلات کارهایی از قبیل خبرنگاری و نویسندگی را به عهده گرفت. بعدها در رشته ادبیات فارسی دانشگاه تهران به تحصیل ادامه داد. اما کار اداری از یک سو و کارهای مطبوعاتی از سوی دیگر، در ادامه تحصیلش مشکلاتی ایجاد میکرد .

    اما مشیری کار در مطبوعات را رها نکرد. از سال ۱۳۳۲ تا ۱۳۵۱ مسئول صفحه شعر و ادب مجله روشنفکر بود. این صفحات که بعدها به نام هفت تار چنگ نامیده شد، به تمام زمینههای ادبی و فرهنگی از جمله نقد کتاب، فیلم، تئاتر، نقاشی و شعر میپرداخت. بسیاری از شاعران مشهور معاصر، اولین بار با چاپ شعرهایشان در این صفحات معرفی شدند. مشیری در سالهای پس از آن نیز تنظیم صفحه شعر و ادبی مجله سپید و سیاه ، و زن روز را بر عهده داشت .

    فریدون مشیری در سال ۱۳۳۳ ازدواج کرد. همسر او اقبال اخوان دانشجوی رشته نقاشی دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران بود. او هم پس از ازدواج، تحصیل را ادامه نداد و به کار مشغول شد. فرزندان فریدون مشیری، بهار ( متولد ۱۳۳۴) و بابک (متولد ۱۳۳۸) هر دو در رشته معماری در دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران و دانشکده معماری دانشگاه ملی ایران تحصیل کرده اند.

    مشیری سرودن شعر را از نوجوانی و تقریباً از پانزده سالگی شروع کرد. سرودههای نوجوانی او تحت تاثیر شاهنامهخوانیهای پدرش شکل گرفته که از آن جمله، این شعر مربوط به پانزده سالگی اوست :

    چرا کشور ما شده زیردست
    چرا رشته ملک از هم گسست
    چرا هر که آید ز بیگانگان
    پی قتل ایران ببندد میان
    چرا جان ایرانیان شد عزیز
    چرا بر ندارد کسی تیغ تیز
    برانید دشمن ز ایران زمین
    که دنیا بود حلقه، ایران نگین
    چو از خاتمی این نگین کم شود
    همه دیدهها پر ز شبنم شود

    انگیزه سرودن این شعر واقعه شهریور ۱۳۲۰ بوده است. اولین مجموعه شعرش با نام تشنه توفان در ۲۸ سالگی با مقدمه محمدحسین شهریار و علی دشتی به چاپ رسید (نوروز سال ۱۳۳۴). خود او در باره این مجموعه میگوید:

    (( چهارپارههایی بود که گاهی سه مصرع مساوی با یک قطعه کوتاه داشت، و هم وزن داشت، هم قافیه و هم معنا. آن زمان چندین نفر از جمله نادر نادرپور، هوشنگ ابتهاج (سایه)، سیاوش کسرایی، اخوان ثالث و محمد زهری بودند که به همین سبک شعر میگفتند و همه از شاعران نامدار شدند، زیرا به شعر گذشته ما بیاعتنا نبودند.

    اخوان ثالث، نادرپور و من به شعر قدیم احاطه کامل داشتیم، یعنی آثار سعدی، حافظ، رودکی، فردوسی و … را خوانده بودیم، در مورد آنها بحث میکردیم و بر آن تکیه میکردیم))

    مشیری توجه خاصی به موسیقی ایرانی داشت و در پی همین دلبستگی طی سالهای ۱۳۵۰ تا ۱۳۵۷ عضویت در شورای موسیقی و شعر رادیو را پذیرفت، و در کنار هوشنگ ابتهاج، سیمین بهبهانی و عماد خراسانی سهمی بسزا در پیوند دادن شعر با موسیقی، و غنی ساختن برنامه گلهای تازه رادیو ایران در آن سالها داشت.
    ” علاقه به موسیقی در مشیری به گونهای بوده است که هر بار سازی نواخته میشده مایه آن را میگفته، مایهشناسیاش را میدانسته، بلکه میگفته از چه ردیفی است و چه گوشهای، و آن گوشه را بسط میداده و بارها شنیده شده که تشخیص او در مورد برجستهترین قطعات موسیقی ایران کاملاً درست و همراه با دقت تخصصی ویژهای همراه بوده است.

    این آشنایی از سالهای خیلی دور از طریق خانواده مادری با موسیقی وتئاتر ایران مربوط بوده است. فضلالله بایگان دایی ایشان در تئاتر بازی میکرد و منزل او در خیابان لالهزار (کوچهای که تماشاخانه تهران یا جامعه باربد در آن بود) قرار داشت و درآن سالهایی که از مشهد به تهران میآمدند هر شب موسیقی گوش میکردند .
    مهرتاش، مؤسس جامعه باربد، و ابوالحسن صبا نیز با فضلالله بایگان دوست بودند و شبها به نواختن سهتار یا ویولون میپرداختند، و مشیری که در آن زمان ۱۵-۱۴ سال داشت مشتاقانه به شنیدن این موسیقی دل میداد.“
    فریدون مشیری در سال ۱۳۷۷ به آلمان و امریکا سفر کرد، و مراسم شعرخوانی او در شهرهای کلن، لیمبورگ و فرانکفورت و همچنین در ۲۴ ایالت امریکا از جمله در دانشگاههای برکلی و نیوجرسی به طور بیسابقهای مورد توجه دوستداران ادبیات ایران قرار گرفت. در سال ۱۳۷۸ طی سفری به سوئد در مراسم شعرخوانی در چندین شهر از جمله استکهلم و مالمو و گوتبرگ شرکت کرد.

    سرانجام وی در بامداد سوم آبان ماه ۱۳۷۹ در سن ۷۴ سالگی و بر اثر بیماری، چشم از جهان فرو بست .
    ● سال شمار زندگی فریدون مشیری
    ▪ ۱۳۰۵: تولد فریدون مشیری سی ام شهریور در تهران، خیابان عین الدوله (خیابان ایران)
    ▪ ۱۳۱۱: شروع تحصیل در دبستان ادیب ، پشت مسجد سپه سالار
    ▪ ۱۳۱۳ : حرکت به مشهد و سکونت در آنجا و تحصیل در دبستان همت
    ▪ ۱۳۱۹ : ادامه تحصیل در دبیرستان شاهرضا در مشهد
    ▪ ۱۳۲۰ : بازگشت به تهران و ادامه تحصیل در دبیرستان ادیب و دارالفنون
    ▪ ۱۳۲۳ : چاپ شعر « فردای ما » در روزنامه ایران ما
    ▪ ۱۳۲۴ : درگذشت مادر در ۲۸ خرداد در ۳۹ سالگی
    ادامه تحصیل در آموزشگاه فنی وزارت پست و تلگراف و تلفن( بعدها دانشکده مخابرات)
    ▪ ۱۳۲۷ : انتقال به اداره تلگراف تجریش با سمت تلگرافچی مورس
    ▪ ۱۳۲۸ : خبرنگار روزنامه « شاهد » جبهه ملی درمجلس شورای ملی و آغاز فعالیت های مطبوعاتی
    ▪ ۱۳۳۳: ازدواج با اقبال اخوان دانشجوی رشته نقاشی دانشگاه تهران
    آغاز همکاری با مجله روشنفکر به مدت۱۸ سال
    ▪ ۱۳۳۴ : انتشار کتاب « تشنه طوفان » در نوروز
    تولد دخترم بهار در آبان ماه
    ▪ ۱۳۳۵: انتشار کتاب « گناه دریا »
    ▪ ۱۳۳۶ :انتشار چاپ دوم تشنه طوفان با افزوده هایی به نام « نایافته »
    ▪ ۱۳۳۸ : تولد پسرم بابک در اسفند ماه
    دریافت نشان پیام از وزارت پست وتلگراف و تلفن
    ▪ ۱۳۳۹ : اول اردیبهشت انتشار شعر کوچه
    ▪ ۱۳۴۰ : انتشار کتاب « ابر »
    همکاری دائمی با مجله سخن به مدیریت شادروان دکتر خانلری
    ▪ ۱۳۴۱ : قبول عضویت شورای نویسندگان رادیو ایران
    ▪ ۱۳۴۴ : دریافت دیپلم ششم ادبی و راه یافتن به دانشگاه تهران
    ▪ ۱۳۴۵ : انتشار کتاب « یکسو نگریستن » ماجراهای شیخ ابوسعید ابوالخیر
    ▪ ۱۳۴۶: انتشار چاپ دوم کتاب « ابر» با افزوده هایی به نام « ابر و کوچه»
    ▪ ۱۳۴۷: انتشار کتاب « بهار را باورکن »
    شعر خوانی در شهر کرمان
    ▪ ۱۳۴۸: انتشار کتاب « پرواز با خورشید»
    ▪ ۱۳۴۹ : انتشار کتاب « برگزیده اشعار» در قطع جیبی
    ▪ ۱۳۵۰ : همکاری با شورای موسیقی رادیو ایران ، واحد تولید
    سخنرانی در رضاییه ، شیراز و مدرسه عالی دماوند
    مدیرکل روابط عمومی شرکت مخابرات
    ▪ ۱۳۵۲ : مسافرت به اروپا ، بازدید از شهرهای هامبورگ ، پاریس
    ▪ ۱۳۵۳ : شرکت در سمینار شاهنامه فردوسی
    ▪ ۱۳۵۴ : مسافرت به لندن برای بازدید از نمایشگاه هنر اسلامی ،
    مشاور مطبوعاتی مدیر عامل شرکت مخابرات ایران
    ▪ ۱۳۵۶ : انتشار کتاب « از خاموشی »
    مسافرت به هندوستان، سخنرانی درکشمیر برای استادان زبان فارسی در سراسر هند
    ▪ ۱۳۵۷ : دریافت حکم بازنشستگی پس از ۳۳ سال خدمت اداری در فروردین ماه
    استخدام در شرکت عمران و نوسازی تهران تا بهمن ماه
    ▪ ۱۳۶۰ : درگذشت پدر
    ▪ ۱۳۶۴ : انتشار کتاب « گزینه اشعار » ( ریشه در خاک )
    ▪ ۱۳۶۵ : انتشار کتاب « مروارید مهر »
    ▪ ۱۳۶۷ :انتشار کتاب « آه ، باران »
    ▪ ۱۳۷۱ : انتشار کتاب « از دیار آشتی »
    ▪ ۱۳۷۲ :انتشار کتاب « با پنج سخن سرا »
    ▪ ۱۳۷۵
    ـ انتشار کتاب « لحظه ها واحساس » شب شعر در آلمان در شهریور ماه
    ▪ ۱۳۷۷ : انتشار مجموعه « یک آسمان پرنده » در امریکا و سخنرانی و شعرخوانی در ۲۳ شهر و ایالت
    ـ انتشار مجموعه « دلاویزترین »
    ـ انتشار نوار شب شعر در آلمان و سخنرانی در فرانکفورت ، برلین ، دوسلدرف
    ـ انتشار مجموعه « زیبای جاودانه » با مقدمه عبدالحسین زرین کوب
    ـ انتشار کتاب « آواز آن پرنده غمگین »
    ▪ ۱۳۷۸ : انتشار چاپ هفدهم مجموعه پرواز با خورشید
    ـ برگزاری مراسم بزرگ و بی سابقه برای گرامیداشت فریدون مشیری به وسیله جوانان فرهنگ دوست در پارک نیاوران در شهریور ماه و اهدای کتاب « جشن نامه » به فریدون مشیری
    ـ انتشار کتاب جشن نامه فریدون مشیری با عنوان « به نرمی باران » ،
    ـ سخنرانی در بزرگداشت بزرگان موسیقی در جزیره کیش
    ـ انتشار کتاب « شکفتن ها و رستن ها » مجموعه اشعار شعرای معاصر ایران ،
    ▪ ۱۳۷۹ : انتشار کتاب « تا صبح تابناک اهورایی » ، بهار ۱۳۷۹
    ـ سخنرانی در دانشگاه شیراز در خرداد ماه
    ـ شرکت در مراسم روز پزشک در همدان در شهریور ماه
    ـ درگذشت در بامداد سوم آبان