1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

داستان های فوق العاده تاثیر گذار

شروع موضوع توسط ElaHe KhorShid ‏18/9/12 در انجمن داستان

  1. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏2/8/12
    ارسال ها:
    4,331
    تشکر شده:
    4,252
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    حرفه:
    interpreter
    با عرض سلام و خسته نباشی خدمت دوستای بهتر از گلم

    چند هفته پیش با خوندن کتابی به اسم تو ، تویی خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم
    تصمیم گرفتم داستان هاشو تو این تاپیک بذارم تا شما هم مثل من ازشون لذت ببرین

    شاید باورتون نشه بعد از خوندن بعضی از این داستان ها چقد گریه کردمو شایدم فک کنین زیادی احساساتیم
    اما مطمئنم شما هم به اندازه من تحت تاثیر این داستانا قرار میگیرین

    اگه نظرتونو راجبشون بگین خوشحال میشم

    اما یه نصیحت کوچولو از بنده حقیر
    اگه میخواین واقعا تو زندگیتون تاثیر داشته باشه روزی چند تا از اینا رو بخونین
    اما روشون خوب فکر کنین هر کدوم از این داستانا پیامی داره که اگه درکش کنین ممکنه دیدگاهتون به خیلی مسائل عوض شه


    یا حق
    ​
     
    3 نفر از این پست تشکر کرده اند.
  2. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏2/8/12
    ارسال ها:
    4,331
    تشکر شده:
    4,252
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    حرفه:
    interpreter
    پاسخ : داستان های فوق العاده تاثیر گذار

    مردی متفاوت!


    ​
    آیا تاکنون نام "سرهنگ ساندرس" را شنیده اید؟ می دانید او چگونه یک امپراتوری بزرگ که او را میلیونر کرد بنا نهاد و عادت های غذایی ملتی را تغییر داد؟!


    ​
    زمانی که شروع به فعالیت کرد، مرد بازنشسته ای بود که فقط طرز سرخ کردن مرغ (کنتاکی) را می دانست، همین و بس! نه سازمانی داشت و نه چیز دیگر.


    ​
    وقتی اولین چک تأمین اجتماعی (کمک هزینه زندگی) را گرفت، به این فکر افتاد که شاید بتواند از طریق فروش دستورالعمل سرخ کردن مرغ، پولی به دست بیاورد.​
    بسیاری از مردم هستند که فکرها و ایده های جالبی دارند، اما سرهنگ ساندرس با دیگران فرق داشت! او فردی بود که فقط درباره انجام کارها فکر نمی کرد، بلکه دست به عمل هم می زد. او به راه افتاد و هر دری را زد. به هر رستورانی که می رسید با صاحب رستوران درباره فکرش حرف می زد و می گفت:​
    " من یک دستورالعمل عالی برای سرخ کردن جوجه در اختیار دارم و فکر می کنم اگر از آن استفاده کنید، میزان فروش شما بالاتر خواهد رفت و می خواهم که درصدی از این افزایش فروش را به من بدهید. "

    ​
    البته خیلی ها به او خندیدند و گفتند: راهت را بگیر و برو.

    ​
    آیا سرهنگ ساندرس مأیوس شد؟ به هیــــچ وجـــه!!

    ​
    هربار که صاحبان رستوران ها دست رد به سینه اش می زدند، به جای این که دلسرد و بی خیال شود، به سرعت به این فکر می افتاد که دفعه بعد چگونه داستان خود را بیان کند که مؤثر واقع شود و نتیجه بهتری به دست آورد.

    ​
    او دو سال وقت صرف کرد و با اتومبیل قدیمی خود، شهرهای کشورش را گشت. با همان لباس سفید آشپزی، شب ها روی صندلی عقب ماشین خود می خوابید و هر روز صبح با این امید بیدار می شد که فکر خود را با فرد تازه ای در میان بگذارد.

    ​
    به نظر شما سرهنگ ساندرس قبل از این که پاسخ مساعد بشنود، چند بار جواب منفی گرفت؟ او 1009 بار جواب رد شنید تا سر انجام یک نفر به او پاسخ مثبت داد!​
    به نظر شما چند نفر ممکن است در طول مدت دو سال، 1009 بار پاسخ منفی بشنوند و باز هم دست از تلاش بر ندارند؟! خیلی کم.​

    نتیجه:
    ​
    اگر به موفق ترین آدم های تاریخ بنگرید، یک وجه مشترک در میان همه آنها پیدا می کنید:​
    "آنها از جواب رد نمی هراسند، پاسخ منفی را نمی پذیرند، هیچ عاملی نمی تواند جلوی رسیدن به خواسته هایشان را بگیرد! "​


    ​
    ------------------------------------------------------------
    ​
    برگرفته از جلد دوم کتاب " تــو، تــــویی؟! " (داستانهای کوتاه و شگفت انگیز)​

    ​
    مترجم و گردآور: امیررضا آرمیون
    ​

    ​

     
    2 نفر از این پست تشکر کرده اند.
  3. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏2/8/12
    ارسال ها:
    4,331
    تشکر شده:
    4,252
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    حرفه:
    interpreter
    پاسخ : داستان های فوق العاده تاثیر گذار

    ناایست حتی اگر...

    ​
    بینندگان عزیز؛ از شهر مکزیکوسیتی، محل برگزاری مسابقات المپیک سال 1968،برای شما گزارش می کنیم. بیننده گزارش مراحل پایانی مسابقه دوی ماراتن هستید؛ ماده­ای که در تمام المپیک­ها بسیار مورد توجه همگان است و مدال طلای آن، گل سرسبد مدال­های المپیک.


    ​
    این مسابقه به طور مستقیم در هر پنج قاره جهان پخش می­شود. کیلومتر آخر مسابقه است. دوندگان رقابت حساس و نزدیکی با هم دارند. نفس­ها به شماره افتاده. عرق سر و روی همه دونده­ها را پوشانده؛ باید هم بپوشاند! 42 کیلومتر و 195 متر مسافت را دویدن، شوخی که نیست!


    ​
    دوندگان همچنان با گام­های ریتمیک و منظم به پیش می­روند. نظم حرکات هماهنگ دست­ها، پاها و تنفس عمیق و پی در پی­شان با صدای خاصش، آدم را یاد لوکوموتیو می­اندازد!​
    چقدر زیباست این استقامت مستدام. هر بیننده­ای دلش می­خواهد که این قدر استقامت و این قدر توان داشته باشد.​
    دوندگان، قسمت آخر جاده مسابقه را طی می­کنند و یکی پس از دیگری وارد استادیوم می شوند. استادیوم مملو از تماشاگر است. جمعیت با ورود دوندگان به استادیوم شروع به تشویق آنها می­کنند. رقابت نفس­گیری است. دونده شماره ... چند قدمی جلوتر از بقیه است. همه دونده­ها با تمام قوا دارند آخرین فشارها را می­آورند. رگ­های گردنشان از شدت فشار بیرون زده. هان، هان و .... هورا ... سینه دونده شماره .... نوار خط پایان را پاره می­کند. استادیوم سراپا تشویق می­شود؛ فلاش­ دوربین­ها لحظه­ای امان نمی­دهد...


    ​
    دونده­های بعدی، یکی یکی از خط پایان می­گذرند. بعضی ها­شان بلافاصله بعد از عبور از خط پایان، چند قدم جلوتر از شدت خستگی روی زمین ولو می­شوند. خبرنگاران برای مصاحبه و عکس به سوی آنها می­دوند.​
    اسامی و زمان­های به دست آمده نفرات برتر از بلندگوها اعلام می­شود. نفر اول با زمان 2 ساعت و ... در همین حال هنوز تک و توک دونده­هایی باقی مانده­اند که از گرد راه می­رسند و از خط پایان می­گذرند
    . در طی مسابقه دوربین­ها بارها نفراتی را نشان دادند که بریدند، از ادامه مسابقه منصرف شدند و از مسیر مسابقه بیرون آمدند.


    ​
    من فقط یک نفر دیگر را می­بینم که دارد به آخر مسابقه نزدیک می­شود. فکر می­کنم که این دیگر نفر آخر باشد. از خط پایان عبور می­کند. داوران و مسئولان برگزاری می­آیند تا علائم مربوط به مسابقه ماراتن و خط پایان آن را جمع­آوری کنند. جمعیت هم تکانی به خود می­دهد تا آرام آرام استادیوم را ترک کند... اما.... نه، نه! صبر کنید، صبر کنید!​
    بلندگوی استادیوم به داوران اعلام می­کند که خط پایان را ترک نکنند. گزارش رسیده که هنوز یک دونده دیگر باقی مانده. همه سر جای خود برمی­گردند و انتظار رسیدن نفر آخر را می­کِشند.​
    جمعیت هم سر جای خود آرام می­گیرد. دوربین­های مستقر در طول جاده تصویر او را به استادیوم مخابره می­کنند. من الان دارم تصویر او را روی نمایشگر جایگاه خبرنگاران می­بینم. صبر کنید ببینم که او کیست؟ اگر شماره­اش را ببینم، از روی لیستی که در دست دارم نامش را برای شما اعلام خواهم کرد.


    ​
    چند لحظه صبر کنید تا ... آهان. او «جان استفن آکواری» است، دونده سیاه­پوست اهل کشور تانزانیا.​
    بگذارید بیشتر دقت کنم. مثل اینکه مشکلی برایش پیش آمده، دارد لنگ می­زند _ پایش بانداژ شده و به نظر خونی می­آید. بینم چقدر با این جا فاصله دارد؟ از علائم کنار جاده این طور می­آید که ... اِ... این که تازه نیمی مسیر را آمده!!​
    حدود 20 کیلومتر تا این جا فاصله دارد. الان ایستاد، از کمر خم شد و دو دستش را روی زانوهایش تکیه­گاه کرد. چه نفس نفسی می­زند... اِ... دوباره راه افتاد، همان طور لنگ لنگان. چقدر آرام حرکت می­کند. احتمالاً به زودی از ادامه مسیر منصرف خواهد شد. این همه راه را که نمی­تواند این طوری طی کند! اما مثل این که دست­بردار نیست.​
    چند قدم لنگان لنگان طی می­کند، بعد انگار درد زانو و ساق مجروحش او را از حرکت باز می­دارد. چهره­اش از شدت درد، درهم می­رود. چند لحظه مکث می­کند و دوباره.... چند نفری را می­بینم که دور و بر او هستند و دارند چیزهایی به او می­گویند. به نظرم این طور می­آید که می­خواهند او را از ادامه مسیر منصرف کنند، اما با حرکت دست به آنها اشاره می­کند که کنار بروند. داوران همچنان در خط پایان ایستاده­اند.​
    مطابق مقررات آنها حق ندارند قبل از عبور نفر آخر از خط پایان، محل مسابقه را ترک کند.​
    جمعیت هم همانطور منتظر و آرام سرجایشان نشسته اند؛ نمی­دانم چرا این مردم نمی­روند پی کارشان؟! مسابقه که در واقع تمام شده، این یک نفر هم حتماً تا چند دقیقه دیگر از ادامه مسیر انصراف می­دهد. من با اجازه شما ارتباطم را قطع می­کنم تا به گزارش سایر مسابقات توجه کنید.​

    بعد از گذشت ساعتی


    ​
    _ بییندگان عزیر، من مجدداً از محل برگزاری مسابقات دوی ماراتن برای شما گزارش می­کنم. این جا اتفاقات جالبی دارد می­افتد! دونده­ای که ساعتی قبل درباره او صحبت کردیم هنوز مسیر مسابقه را ترک نکرده و با جدیت دارد مسیر را ادامه می­دهد. نکته جالب این است که خبرنگاران نه تنها محل مسابقه را ترک نکرده­اند، بلکه خبرنگاران بخش­های دیگر هم به اینجا آمده­اند. جمعیت هم به عوض اینکه کم شود، دارد زیادتر می­شود!​
    «جان استفن» را در تصویر می­بینم که دست­هایش را مشت کرده، دندان­هایش را بر هم فشار می­دهد و با گام­هایی لنگان، اما استوار، همچنان به حرکت خود به سوی استادیوم ادامه می دهد...


    ​
    او هنوز حدود چند کیلومتری تا خط پایان فاصله دارد! آیا او خواهد توانست مسیر را به پایان برساند؟ اینجا خورشید درحال غروب کردن است و هوا رو به تاریکی می­رود. من دوباره برای شما گزارش خواهم کرد...​
    «باز هم بعد از گذشت مدتی نسبتاً طولانی»​
    _ بینندگان عزیز، مجدداً سلام عرض می­کنم. آخرین شرکت کننده مسابقه دوی ماراتن به استادیوم نزدیک شده است و اکنون دارد وارد استادیوم می­شود... با ورود او، جمعیت حاضر در استادیوم، از جا برمی­خیزد! چند نفر در نقطه­ای از استادیوم شروع به کف زدن می­کنند، و بعد انگار از این نقطه، موجی از کف زدن حرکت می­کند و تمام استادیوم را فرا می­گیرد. نمی­دانید اینجا چه غوغایی است...​

    ​
    40 یا 50 متر بیش تا خط پایان نمانده. او دوباره نفس نفس زنان می­ایستد و خم می­شود. اکنون دستش را بر روی ساق خونی­اش گذاشته و پلک­هایش را بر هم فشار می­دهد. نفس می­گیرد و دوباره با سرعت بیشتری شروع به حرکت می­کند.​
    شدت کف زدن جمعیت لحظه به لحظه بیشتر می­شود. فوج خبرنگاران در خط پایان تجمع کرده اند. وقتی نفر اول این مسابقه از خط پایان گذشت، استادیوم این قدر شور نداشت! او نزدیک­تر و نزدیک­تر می­شود و ... بله ... باورنکردنی است.... او از خط پایان می­گذرد. هورااااا... خبرنگاران به سوی او هجوم می­بردند... نور پی در پی فلاش­ دوربین ها استادیوم را روشن کرده است. انگار نه انگار که دیگر شب شده. مربی او حوله­ای بر دوشش می­اندازد. از سر تا پایش عرق می­چکد، دیگر نایی برای ایستادن ندارد و ... می­افتد.​
    جهانیان از او درس بزرگی آموختند و آن، اصالت «حرکت» مستقل از نتیجه بود.


    ​
    او یک لحظه به این فکر نکرد که نفر آخر است. یک لحظه به این فکر نکرد که برای پیش­گیری از تحمل نگاه تحقیرآمیز دیگران به خاطر آخر بودن، میدان را خالی کند. او تصمیم گرفته بود که این مسیر را طی کند و طی کرد. اصالت تصمیم او و استقامتش در اجرای تصمیمش باعث شده تا جهانیان به «ارزش» جدیدتری توجه کنند _ ارزشی که احترامی تحسین برانگیز به دنبال داشت.​
    و جالب اینکه وقتی از او پرسیدند چرا با وجود اینکه می دانستی آخر می شوی، باز ادامه دادی، گفت: «من این همه راه را از کشورم نیامده ام که فقط شروع کنم، آمده ام که تمام کنم!»


    ​
    راستش را بخواهید، من تا به حال چندین بار از ورزشکارانی که این داستان را می دانستند پرسیده ام که آیا یادتان هست نفر اول (برنده مدال طلا) همان مسابقه چه کسی بوده؟... جالب است که هیچ کس یادش نبود!!​

    ------------------------------------------------------------


    برگرفته از جلد اول کتاب " تــو، تــــویی؟! " (داستانهای کوتاه و شگفت انگیز)


    نشر ذهن آویز - چاپ چهاردهم

    مترجم و گردآور: امیررضا آرمیون
    ​
     
    2 نفر از این پست تشکر کرده اند.
  4. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏2/8/12
    ارسال ها:
    4,331
    تشکر شده:
    4,252
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    حرفه:
    interpreter
    پاسخ : داستان های فوق العاده تاثیر گذار

    پیرمرد خاص
    ​
    ​

    ​
    ​
    پیرمردی 85 ساله که سر و وضع مرتبی داشت، در حال انتقال به خانه سالمندان بود. همسر 70 ساله اش به تازگی درگذشته بود و او مجبور بود خانه اش را ترک کند.


    ​
    پس از چند ساعت انتظار در سرسرای خانه سالمندان، به او گفته شد که اتاقش حاضر است. پیرمرد لبخندی بر لب آورد . همین طور که عصازنان به طرف آسانسور می رفت ، به او توضیح دادم که اتاقش خیلی کوچک است و به جای پرده، روی پنجره هایش کاغذ چسبانده شده است.


    ​
    پیرمرد درست مثل بچه ای که اسباب بازی تازه ای به او داده باشند، با شور و اشتیاق فراوان گفت: " خیلی دوستش دارم "​
    به او گفتم: ولی شما که هنوز اتاق تان را ندیده اید! چند لحظه صبر کنید الان می رسیم.​
    او گفت: به دیدن و یا ندیدن ربطی ندارد! شادی چیزی است که من از پیش انتخاب کرده ام. این که اتاق را دوست داشته باشم یا نداشته باشم، به مبلمان و دکور و ... بستگی ندارد؛ بلکه به این بستگی دارد که تصمیم بگیرم چگونه به آن نگاه کنم. من پیش خودم تصمیم گرفته ام که اتاق را دوست داشته باشم.


    ​
    این تصمیمی است که هر روز صبح، زمانی که از خواب بیدار می شوم می گیرم. من دو کار می توانم بکنم:یکی این که تمام روز را در رختخواب بمانم و مشکلات قسمت های مختلف بدنم را که دیگر خوب کار نمی کنند بشمارم، یا این که از بر خیزم و به خاطر آن قسمت هایی که هنوز درست کار می کنند شکرگزار باشم.


    ​
    " هر روز، هدیه ای است که به من داده می شود و من تا وقتی که بتوانم چشمانم را باز کنم، بر روی روز جدید و تمام خاطرات خوشی که در طول زندگی داشته ام، تمرکز خواهم کرد.


    ​
    هرگز فراموش نکن که برای شاد زیستن باید قلبت را از نفرت و کینه خالی کنی، ذهنت را از نگرانی ها آزاد کنی، ساده زندگی کنی، بیشتر بخشنده باشی و کمتر انتظار داشته باشی. "
    ​
    ​
    ------------------------------------------------------------
    ​
    ​
    برگرفته از جلد اول کتاب " تــو، تــــویی؟! " (داستانهای کوتاه و شگفت انگیز)​
    ​
    نشر ذهن آویز - چاپ چهاردهم​
    ​

    ​
    ​
    مترجم و گردآور: امیررضا آرمیون
    ​
    ​
     
    2 نفر از این پست تشکر کرده اند.
  5. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏2/8/12
    ارسال ها:
    4,331
    تشکر شده:
    4,252
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    حرفه:
    interpreter
    پاسخ : داستان های فوق العاده تاثیر گذار

    پشتکار ​

    -----------------​


    از وینستون چرچیل درخواست شد تا در یک مدرسه ابتدایی که خود او زمانی در آن تحصیل می کرد، سخنرانی کند.

    مدیر مدرسه به دانش آموزان گفت که متفکر دنیای غرب، تا دقایقی دیگر برایتان سخنرانی خواهد کرد؛ و به آنان پیشنهاد کرد که قلم و کاغذ به دست گرفته و سخنان او را یادداشت کنند.

    وینستون چرچیل پس از آنکه پشت تریبون قرار گرفت، نگاهی به اطراف خود کرد و گفت:
    ​

    " هیچ وقت، هیچ وقت و هیچ وقت تسلیم نشوید! "​

    سپس رفت و در جایش نشست.

    -----------------------------------------------------

    برگرفته از کتاب تـو، تـــویی؟! ( جلد سوم )

    ​
    ​
    امیررضا آرمیون
    ​
     
    2 نفر از این پست تشکر کرده اند.
  6. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏2/8/12
    ارسال ها:
    4,331
    تشکر شده:
    4,252
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    حرفه:
    interpreter
    پاسخ : داستان های فوق العاده تاثیر گذار

    مردان خدا

    ​

    گفتم «تو که واسه خاطر خدا می‌جنگی، حیف نیس نماز نمی‌خونی؟!» اشک توی چشم‌هاش جمع شد و با لبخند گفت: «می‌تونی نماز خوندن رو یادم بدی؟» خجالت کشیدم ازش بپرسم برای چی؟ همان وقت زیر آتش خمپاره‌ دشمن تا جایی که خستگی اجازه داد، نماز خواندن را یادش دادم.

    توی گردان شایعه شده بود که نماز نمی‌خونه. مرتضی رو کرد به من و گفت: «پسره انگار نه انگار که خدایی هست، پیغمبری هست، قیامتی، نماز نمی‌خونه...» باور نکردم و گفتم: «تهمت نزن مرتضی. از کجا معلوم که نمی‌خونه، شاید شما ندیدیش. شایدم پنهونی می‌خونه که ریا نشه.»

    اصغر انگار که مطلبی به ذهنش رسیده باشه و بخواد برای غلبه بر من ازش استفاده کنه، گفت: «آخه نماز واجب که ریا نداره. پس اگه این‌طور باشه، حاج‌ آقا سماوات هم باید یواشکی نماز بخونه. آره؟» مش صفر یه نگاه سنگین به اصغر و مرتضی کرد و گفت: «روایت هست که اگه حتی سه شبانه روز با یکی بودی و وقت نماز به اندازه دور زدن یه نخل ازش دور شدی، نباید بهش تهمت تارک‌الصلاة بودن را بزنی. گناه تهمت، سنگین‌تر از بار تمامی کوه...»

    اصغر وسط حرف مشتی پرید و گفت: «مشتی من خودم پریروز وقت نماز صبح، زاغشو چوب زدم، به همین وقت عزیز نمازشو نخوند...» گفتم: «یعنی خودت هم نماز نخوندی؟»

    - مرد حسابی من نمازمو سریع خوندم و اومدم توی سنگر، تا خود طلوع آفتاب کشیک‌شو کشیدم.

    - خوب شاید همون موقع که تو رفتی نماز بخونی، اونم نمازشو خونده...

    مشتی که انگار یک هسته خرما توی گلویش گیر کرده باشد، سرفه‌ای کرد و دست گذاشت روی زانو و بلند شد. وقت بیرون رفتن از سنگر گفت: «استغفرالله ربی و اتوب الیه....» بعد، انگار که بخواهد از ‌جایی فرار کند، به سرعت از سنگر دور شد. اصغر کوتاه نیامد و رو به من گفت: «جواد جون، فدات شم! مگه حدیث نداریم کسی که نمازشو عمداً ترک کنه، از رحمت خدا بدوره؟»

    - بابا از کجا می‌دونی تو آخه؟! این بدبخت تازه یه هفته است اومده، کم‌کم معلوم میشه دنیا دست کیه...

    آدم مرموزی بود؛ ساکت و تودار. اصلاً انگار نمی‌‌توانست با کسی ارتباط برقرار کنه. چند باری سعی کردم بهش نزدیک شم، اما نشد. فقط فهمیدم که اسمش کیارش است و داوطلب به جبهه آمده. از آشپزخانه غذایش را می‌گرفت و می‌رفت گوشه‌ای، مشغول خوردن می‌شد. اصلاً با جمع، کاری نداشت؛ فقط برای رزم شب و صبحگاه با بچه‌ها یک‌جا می‌دیدمش. اغلب هم سعی می‌کرد دژبان بایسته تا این‌که برود کمین.

    یک‌بار یکی از بچه‌های دسته ویژه، بهش متلک انداخته بود که: «رفیقمون از کمین می‌ترسه! توی دژبانی بیش‌تر بهش حال می‌ده...» فقط یک نگاه و یک لبخند، تحویلش داد و رفت سمت دستشویی‌ها؛ هرچند که دیدم در حال رفتن، داره اشکاش رو از روی صورت سفید و ریش‌های بورش پاک می‌کنه. دو روز بعد از همین ماجرا بود که به سنگر عملیات آمد و گفت: «می‌خواهم بروم کمین.» حاج اکبر یه نگاهی بهش انداخت و گفت: «آرش جان! داوطلب‌های کمین تکمیله...»

    - کیارش هستم حاج ‌آقا!

    - ببخشید عزیزم، شرمنده! کیارش گل، اسمت فراموشم شده بود.

    - خواهش می‌کنم حاج آقا! حالا نمی‌شه یه جوری ما را هم جا بدی؟
    حاجی مکثی کرد و گفت: «چشم سعی می‌کنم...»

    - لطف می‌کنی حاجی...

    شب باز رفتم سمتش و سلام کردم. به گرمی جواب سلامم را داد و رفت، چند قدمی که برداشت، برگشت سمت من و گفت: «شما هم می‌ری سنگر کمین آقا جواد؟!»

    - آره، چه‌طور مگه؟ منّ و منّی کرد و گفت: «نزدیک عراقی‌هاست؟!»

    - آره، توی محدوده اوناست. چه‌طور مگه؟!

    - هیچی همین‌طوری...

    تشکری کرد و رفت سمت سنگر خودش.

    آخرای شب بود که رفتم سمت سنگر عملیات. حاج اکبر دراز کشیده بود، تا وارد شدم، بلند شد و با وجود اصرار من و فشار بازوهام روی شونش، تمام قد جلوم ایستاد و گفت: «بفرما جواد جون بفرما...»

    - شرمنده حاجی! مزاحمت شدم. دیدم دراز کشیدی خواستم برگردم، ولی دیدم که متوجه شدی، با خودم گفتم زشته. بازم ببخشید!

    - خدا ببخشه جواد جون! این حرفا چیه؟خوش اومدی.

    - حاجی! غرض از مزاحمت، می‌خواستم بگم این پسره کیارش را بذار با من بیاد کمین، می‌خوام یه فرصت خوب گیر بیارم تا باهاش تنها باشم. حاجی لبخندی زد و ادامه داد: «حاج آقا سماوات که این‌جا بود می‌گفت توی گردان، دنبالش حرفایی می‌زنن. تو چرا دیگه دنبالشی؟ واسه چی می‌خوای باهاش بری کمین؟»

    - می‌خوام سر از کارش در بیارم. خوب حاجی جون، به نظر شما فرصت بهتری از کمین دو نفره پیدا می‌شه که من با اون بیست‌وچهار ساعت تنها باشم؟

    - والله، چه عرض کنم؟ با اوصافی که من شنیدم، اصلاً بعید می‌دونم بهش اجازه بدم بره کمین. میگن اهل نماز نیست، فقط هم توی مراسم زیارت عاشورا شرکت میکنه، نه چیز دیگه.

    - باز خدا رو شکر که زیارت عاشورا می‌خونه. من فکر می‌کردم اونم نمی‌آد.

    - پس تو هم شنیدی؟مگه نه؟

    - آره، منم یه چیزایی راجع بهش شنیدم.

    - من بهش شک داشتم، حتی فکر کردم شاید ستون پنجمی باشه، اما دیدم ستون پنجمی خیلی باهوشه. نمی‌آد بی‌نمازی کنه که توی گردان تابلو بشه، درست نمیگم؟

    - چرا، اتفاقاً منم به این موضوع فکر کرده بودم. واسه همین مطمئنم، این یه لمی تو کارش هست که این‌طوریه. وگرنه بعید بود راهش بدن توی گردان عملیاتی خط.

    - از حفاظت خبرشو گرفتم، میگن سالمه. ولی هرچی به آقا رسول اصرار کردم که بگه این چه‌طور سالمیه که اهل نماز و خدا نیست، نگفت.

    - خوب بالاخره چی می‌گی حاجی؟ می‌فرستیش کمین یا نه؟

    - باید روش فکر کنم، ولی احتمال زیاد نه. من تا ته و توی این قضیه را در نیارم، بهش پا نمی‌دم بره کمین.

    - هر طور صلاحه حاجی. پس من منتظر خبرش باشم؟ فقط اگه خواستی بفرستیش با من بفرستش، باشه؟

    - ببینم چی میشه.

    حاجی فرستاده بود دنبالم. رفتم سمت سنگر عملیات. پتو را که کنار زدم، دیدم کیارش هم توی سنگر نشسته. سلام کردم و وارد شدم. حاجی طبق عادت همیشگی‌اش که موقع ورود همه، تمام قد می‌ایستاد، جلوی پایم تمام قد بلند شد و گفت: «خوش اومدی آقا جواد، بشین دادش!»

    - شرمنده می‌کنی حاجی!

    رو کردم سمت کیارش و دستم را دراز کردم طرفش و گفتم: «مخلص بچه‌های بالا هم هستیم، داداش یه ده ‌تومنی بگیر به قاعده دو تومن ما رو تحویل بگیر.» دستم را با محبت فشرد و سرخ شد. چشم‌های زاغش را از توی چشم‌هام دزدید و گفت: «اختیار دارید آقا جواد! ما خاک پای شماییم.» رو کردم به حاج اکبر و گفتم: «جانم حاجی، امری داشتید؟!»

    - عرض شود خدمت آقا جواد گل که فردا کمین با آقا کیارش، ان‌شاءالله توی سنگر حبیب‌اللهی. گفتم در جریان باشید و آماده. امشب خوب استراحت کنید، ساعت سه صبح جابجایی نیرو داریم. ان‌شاءالله به سلامت برید و برگردید.

    من در حالی که سعی داشتم تعجب، خوشحالی و اضطرابم را از حاج اکبر و کیارش پنهان کنم، چشمی گفتم و از در سنگر بیرون رفتم. توی دلم قند آب شد که بیست‌وچهار ساعت با کیارش، تنها توی یک قایق هستیم؛ هر چند دوست داشتم بدانم، چه‌طور حاج اکبر راضی شده که کیارش را توی تیم کمین راه بدهد؟ فرصت خوبی بود تا سر از کارش در بیارم. این پسر که نه بهش می‌آمد بد و شرور باشه و نه نفوذی، پس چرا نماز نمی‌خونه؟ چرا حفاظت تأییدش کرده که بیاد گردان عملیات؟ خلاصه فرصت مناسبی بود تا بتوانم برای سؤال‌هایی که چهار، پنج روزی ذهنم را سخت به خودش مشغول کرده بود پیدا کنم.

    وقتی دو نفری توی سنگر کمین، بیست‌وچهار ساعت مأمور شدیم، با چشم خودم دیدم که نماز نمی‌خواند. توی سنگر کمین، در کمینش بودم تا سر حرف را باز کنم. هر چه تقلا کردم تا بتوانم حرفم رو شروع کنم، نشد. هوا تاریک شده بود و تقریباً هجده ساعت بدون حرف خاصی با هم بودیم. کم‌کم داشتم ناامید می‌شدم که بالاخره دلم را به دریا زدم. و گفتم: «تو که واسه خاطر خدا می‌جنگی، حیف نیس نماز نمی‌خونی؟!» اشک توی چشم‌های قشنگش جمع شد، ولی با لبخند گفت: «می‌تونی نماز خوندن رو یادم بدی؟»

    - یعنی بلد نیستی نماز بخونی؟

    - نه تا حالا نخوندم...

    طوری این حرف را رُک و صریح زد که خجالت کشیدم ازش بپرسم برای چی؟ همان وقت داخل سنگر کمین، زیر آتش خمپاره‌ دشمن، تا جایی که خستگی اجازه داد، نماز خواندن را یادش دادم. توی تاریک روشنای صبح، اولین نمازش را با من خواند. دو نفر بعدی با قایق پارویی آمدند و جای ما را گرفتند. سوار قایق شدیم تا برگردیم. پارو زدیم و هور را شکافتیم. هنوز مسافتی دور نشده بودیم که خمپاره‌ای توی آب خورد و پارو از دستش افتاد.

    ترکش به قفسه سینه و زیر گردنش خورده بود، سرش را توی بغلم گرفتم.‌ با هر نفسی که می‌کشید خون گرم از کنار زخم سینه‌اش بیرون می‌زد. گردنش را روی دستم نگه داشته بودم، ولی دیدم فایده‌ای نداشت. با هر نفس ناقصی که می‌کشید، هق‌هقی می‌کرد و خون از زخم گردنش بیرون می‌جهید. تنش مثل یک ماهی تکان می‌خورد. کاری از دستم ساخته نبود و فقط داشتم اسم خانم حضرت زهرا(س) را صدا می‌زدم.

    چشم‌های زاغش را نگاه می‌کردم که حالا حلقه‌ای خون تویشان جا گرفته بود. خِرخِر می‌کرد و راه نفسش بسته شده بود. قلبم پاره‌پاره شده بود. لبخند کم‌رنگی روی لبانش مانده بود. در مقابل نگاه مطمئن، مصمم و زیبایش، هیچ دفاعی نداشتم. کم آورده بودم تحمل نداشتم. آرام کف قایق خواباندمش و پارو را به دست گرفتم که دیدم به سختی انگشتش را حرکت داد و روی سینه‌اش صلیبی کشید و چشمش به آسمان خیره ماند.


    از دفتر خاطرات یک دوست...

    امیررضا آرمیون
     
    یک شخص از این تشکر کرد.
  7. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏2/8/12
    ارسال ها:
    4,331
    تشکر شده:
    4,252
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    حرفه:
    interpreter
    پاسخ : داستان های فوق العاده تاثیر گذار

    هیچ کس زنده نیست... همه مُردند​

    ​
    دوستی می گفت: خیلی سال پیش که دانشجو بودم، بعضی از اساتید عادت به حضور و غیاب داشتند. تعدادی هم برای محکم کاری دو بار این کار را انجام می دادند، ابتدا و انتهای کلاس، که مجبور باشی تمام ساعت را سر کلاس بنشینی. هم رشته ای داشتم که شیفته یکی از دختران هم دوره اش بود. هر وقت این خانم سر کلاس حاضر بود، حتی اگر نصف کلاس غایب بودند، جناب مجنون می گفت: استاد همه حاضرند! و بالعکس، اگر تنها غایب کلاس این خانم بود و بس، می گفت: استاد امروز همه غایبند، هیچ کس نیامده!​

    ​
    در اواخر دوران تحصیل، باهم ازدواج کردند و دورادور می شنیدم که بسیار خوب و خوش هستند. امروز خبردار شدم که آگهی ترحیم بانو را با این مضمون چاپ کرد است:​
    ​
    هیـــچ کس زنده نیست... همــه مُردند​
    ​

    ​
    از کتاب " مـن، منـم؟! " – در دست چاپ توسط انتشارات ذهن آویز
    ​
    ​
    امیررضا آرمیون [​IMG]
    ​
     
    یک شخص از این تشکر کرد.
  8. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏2/8/12
    ارسال ها:
    4,331
    تشکر شده:
    4,252
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    حرفه:
    interpreter
    پاسخ : داستان های فوق العاده تاثیر گذار

    " گذشته را فراموش کنید و به جلو نگاه کنید "​
    ​
    پیری برای جمعی سخن میراند.

    لطیفه ای برای حضار تعریف کرد همه دیوانه وار خندیدند.

    بعد از لحظه ای او دوباره همان لطیفه را گفت و تعداد کمتری از حضار خندیدند.

    او مجدد لطیفه را تکرار کرد تا اینکه دیگر کسی در جمعیت به آن لطیفه نخندید.

    او لبخندی زد و گفت:
    وقتی که نمیتوانید بارها و بارها به لطیفه ای یکسان بخندید، پس چرا بارها و بارها به گریه و افسوس خوردن در مورد مسئله ای مشابه ادامه میدهید؟

    گذشته را فراموش کنید و به جلو نگاه کنید...


    موفق باشید × امیررضا آرمیون
     
  9. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏2/8/12
    ارسال ها:
    4,331
    تشکر شده:
    4,252
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    حرفه:
    interpreter
    پاسخ : داستان های فوق العاده تاثیر گذار

    ​
    ​
    خاطره ایی از استاد ما​
    ​

    ​
    چند روزی به آمدن عید مانده بود. بیشتر بچه ها غایب بودند، یا اکثرا" رفته بودند به شهرها و شهرستان های خودشان یا گرفتار کارهای عید بودند اما استاد ما بدون هیچ تاخیری آمد سر کلاس و شروع کرد به درس دادن.

    استاد خشک و مقرراتی ما خود مزیدی شده بر دشواری "صدرا".

    بالاخره کلاس رو به پایان بود که یکی از بچه ها خیلی آرام گفت: استاد آخره سالی دیگه بسه!

    استاد هم دستی به سر تهی از موی خود کشید! و عینکش را از روی چشمانش برداشت و همین طور که آن را می گذاشت روی میز، خودش هم برای اولین بار روی صندلی جا گرفت.

    استاد 50 ساله‌مان با آن کت قهوه‌ای سوخته‌ای که به تن داشت، گفت: حالا که تونستید من رو از درس دادن بندازید بذارید خاطره ای رو براتون تعریف کنم.

    "من حدودا 21 یا 22 سالم بود، مشهد زندگی می کردیم، پدر و مادرم کشاورز بودند با دست های چروک خورده و آفتاب سوخته، دست هایی که هر وقت اون ها رو می دیدم دلم می خواست ببوسمشان، بویشان کنم، کاری که هیچ وقت اجازه آن را به خود ندادم با پدرم بکنم اما دستان مادرم را همیشه خیلی آرام مثل "ماش پلو" که شب عید به شب عید می خوردیم بو می کردم و در آخر بر لبانم می گذاشتم.

    استادمان حالا قدری هم با بغض کلماتش را جمله می کند: نمی دونم بچه ها شما هم به این پی بردید که هر پدر و مادری بوی خاص خودشان را دارند یا نه؟ ولی من بوی مادرم را همیشه زمانی که نبود و دلتنگش می شدم از چادر کهنه سفیدی که گل های قرمز ریز روی آن ها نقش بسته بود حس می کردم، چادر را جلوی دهان و بینی‌ام می گرفتم و چند دقیقه با آن نفس می کشیدم...

    اما نسبت به پدرم؛ مثل تمام پدرها؛ هیچ وقت اجازه ابراز احساسات پیدا نکردم جز یک بار، آن هم نه به صورت مستقیم.

    نزدیکی های عید بود، من تازه معلم شده بودم و اولین حقوقم را هم گرفته بودم، صبح بود، رفتم آب انبار تا برای شستن ظروف صبحانه آب بیارم.

    از پله ها بالا می آمدم که صدای خفیف هق، هق مردانه ای را شنیدم، از هر پله ای که بالا می آمدم صدا را بلندتر می شنیدم...استاد حالا خودش هم گریه می کند...

    پدرم بود، مادر هم آرامش می کرد، می گفت آقا! خدا بزرگ است، خدا نمیذاره ما پیش بچه ها کوچیک بشیم، فوقش به بچه ها عیدی نمی دیم، قرآن خدا که غلط نمی شه اما بابام گفت: خانم نوه هامون تو تهران بزرگ شدند و از ما انتظار دارند، نباید فکر کنند که ما ...

    حالا دیگه ماجرا روشن تر از این بود که بخواهم دلیل گریه های بابام رو از مادرم بپرسم، دست کردم توی جیبم، 100 تومان بود، کل پولی که از مدرسه گرفته بودم، گذاشتم روی گیوه های پدرم و خم شدم و گیوه های پر از خاک و خلی که هر روز در زمین زراعی، همراه بابا بود بوسیدم.

    آن سال همه خواهر و برادرام ازتهران آمدند مشهد، با بچه های قد و نیم قد که هر کدام به راحتی "عمو" و "دایی" نثارم می کردند.

    بابا به هرکدام از بچه ها و نوه ها 10 تومان عیدی داد، 10 تومان ماند که آن را هم به عنوان عیدی داد به مامان.

    اولین روز بعد از تعطیلات بود، چهاردهم، که رفتم سر کلاس.

    بعد از کلاس آقای مدیر با کروات نویی که به خودش آویزان کرده بود گفت که کارم دارد و باید بروم اتاقش، رفتم، بسته ای از کشوی میز خاکستری رنگ زوار درفته گوشه اتاقش درآورد و داد به من.

    گفتم: این چیه؟

    "باز کن می فهمی"

    باز کردم، 900 تومان پول نقد بود!
    ​
    این برای چیه؟

    "از مرکز اومده؛ در این چند ماه که اینجا بودی بچه ها رشد خوبی داشتند برای همین من از مرکز خواستم تشویقت کنند."

    راستش نمی دونستم که این چه معنی می تونه داشته باشه، فقط در اون موقع ناخودآگاه به آقای مدیر گفتم این باید 1000 تومان باشه نه 900 تومان!

    مدیر گفت از کجا می دونی؟ کسی بهت گفته؟ گفتم: نه، فقط حدس می زنم، همین.

    راستش مدیر نمی دونست بخنده یا از این پررویی من عصبانی بشه اما در هر صورت گفت از مرکز استعلام می‌گیرد و خبرش را به من می دهد.

    روز بعد تا رفتم اتاق معلمان تا آماده بشم برای کلاس، آقای مدیر خودش را به من رساند و گفت: من دیروز به محض رفتنت استعلام کردم، درست گفتی، هزار تومان بوده نه نهصد تومان، اون کسی که بسته رو آورده صد تومانش را کِش رفته بود که خودم رفتم ازش گرفتم اما برای دادنش یه شرط دارم...

    "چه شرطی؟"

    بگو ببینم از کجا می دونستی؟ نگو حدس زدم که خنده دار است.
    ​


    استاد کمی به برق چشمان بچه ها که مشتاقانه می خواستند جواب این سوال آقای مدیر را بشنوند، نگاه کرد و دسته طلایی عینکش را گرفت و آن را پشت گوشش جا داد و گفت: "به آقای مدیر گفتم هیچ شنیدی که خدا 10 برابر عمل نیکوکاران به آن ها پاداش می دهد؟"
    ​
    ​
    ​

    ​
    موفق باشید * امیررضا آرمیون


    بر گرفته از جلد سوم کتاب " مــن، منم؟! " - چاپ اواخر پاییز 1390 - انتشارات ذهن آویز - تهران

     
  10. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏2/8/12
    ارسال ها:
    4,331
    تشکر شده:
    4,252
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    حرفه:
    interpreter
    پاسخ : داستان های فوق العاده تاثیر گذار

    من رفتنی ام....​
    ​
    ​

    اومد پیشم حالش خیلی عجیب بود فهمیدم با بقیه فرق میکنه
    گفت: حاج آقا یه سوال دارم که خیلی جوابش برام مهمه ​

    گفتم : چشم اگه جوابشو بدونم خوشحال میشم بتونم کمکتون کنم ​

    گفت: . . .​

    گفتم: یعنی چی؟ ​

    گفت: دارم میمیرم ​

    گفتم: دکتر دیگه ای، خارج از کشور؟ ​

    گفت: نه همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاری نمیشه کرد​

    گفتم: خدا کریمه، انشاءالله که بهت سلامتی میده ​

    با تعجب نگاه کرد و گفت: اگه من بمیرم خدا کریم نیست؟ ​

    فهمیدم آدم فهمیده ایه و نمیشه گولش زد. گفتم: راست میگی، حالا سوالت چیه؟ ​

    گفت: من از وقتی فهمیدم دارم میمیرم خیلی ناراحت شدم از خونه بیرون نمیومدم. کارم شده بود تو اتاق موندن و غصه خوردن، تا اینکه یه روز به خودم گفتم تا کی منتظر مرگ باشم ؟​

    خلاصه یه روز صبح از خونه زدم بیرون مثل همه شروع به کار کردم ،اما با مردم فرق داشتم، چون من قرار بود برم و انگار این حال منو کسی نداشت خیلی مهربون شدم، دیگه رفتارای غلط مردم خیلی اذیتم نمیکرد . با خودم میگفتم بذار دلشون خوش باشه که سر من کلاه گذاشتن، آخه من رفتنی ام و اونا انگار نه!​

    سرتونو درد نیارم من کار میکردم اما حرص نداشتم بین مردم بودم اما بهشون ظلم نمیکردم و دوستشون داشتم ، ماشین عروس که میدیم از ته دل شاد میشدم و دعا میکردم گدا که میدیدم از ته دل غصه میخوردم و بدون اینکه حساب کتاب کنم کمک میکردم . مثل پیر مردا برا همه جوونا آرزوی خوشبختی میکردم.​

    الغرض اینکه این ماجرا منو آدم خوبی کرد و ناز وخوردنی شدم
    حالا سوالم اینه که من به خاطر مرگ خوب شدم و آیا خدا این خوب شدن رو قبول میکنه؟ ​

    گفتم: بله، اونجور که یادگرفتم و به نظرم میرسه آدما تا دم رفتن خوب شدنشون واسه خدا عزیزن ​

    آرام آرام خدا حافظی کرد و داشت میرفت گفتم: راستی نگفتی چقدر وقت داری؟ ​

    گفت: معلوم نیست بین یک روز تا چند هزار روز!!! ​

    یه چرتکه انداختم دیدم منم تقریبا همین قدرا وقت دارم. با تعجب گفتم: مگه بیماریت چیه؟ ​

    گفت: بیمار نیستم! ​

    هم کفرم داشت در میومد و هم از تعجب داشتم شاخ دار میشدم گفتم: پس چی؟ ​

    گفت: فهمیدم مردنیم، رفتم دکتر گفتم: میتونید کاری کنید که نمیرم گفتن: نه گفتم: خارج چی؟ و باز گفتند : نه! ​
    خلاصه حاجی ما رفتنی هستیم کی ش فرقی داره مگه؟ باز خندید و رفت و دل منو با خودش برد...​
    ​

    ​
    از کتاب " من، منم؟! " - جلد دوم (در ادامه مجموعه سه جلدی کتاب تو، تــویی؟! )​
    انتشارات ذهن آویز​
    ورود به بازار کتاب ، پائیز 1390​
    ​
    موفق باشید * امیررضا آرمیون
    ​