1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

اوای پرستو

شروع موضوع توسط hector2141 ‏17/9/12 در انجمن داستان

  1. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏6/9/12
    ارسال ها:
    14,318
    تشکر شده:
    2,702
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    daneshjo
    آوای پرستو


    160 صفحه
    ناشر:مولف
    زمستان 1382

    [​IMG]
    ​
     
  2. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏6/9/12
    ارسال ها:
    14,318
    تشکر شده:
    2,702
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    daneshjo
    پاسخ : اوای پرستو

    من نگویم که به درد دل من گوش کنید
    بهتر آنست که این قصه فراموش کنید
    عاشقان را بگذارید بنالند همه
    مصلحت نیست که این زمزمه خاموش کنید...
    "معینی کرمانشاهی"

    امروز ظهر،بعد از صرف غذا در سکوت مبهمی فرو رفته بودم و یک به یک پنجره اتاق را تمیز می کردم.مادر همراه با من وسایلش را آماده می کرد تا برای چند روزی نزد پدر به بیمارستان برود.تقریبا یک ماهی است که پدر به علت ناراحتی کلیه اش در بیمارستان بستری است و از مادر خواسته تا چند روزی را نزد او برود و من هم متاسفانه به دلیل شروع امتحاناتم نمی توانم همراه مادر باشم و در این مدت چند روز مادر از من خواسته تا نزد مادربزرگ بروم.اما من از او خواهش کردم تا با مادر لیلا صحبت کند تا در این مدت لیلا به خانه ما بیاید.
    مادر با مهربانی از پیشنهادم استقبال کرد و به سراغ تلفن رفت و در مدتی که من مشغول پاک کردن شیشهه ا بودم با فرزانه خانم،مادر لیلا،تماس گرفت و جریان را برایش شرح داد.فرزانه خانم هم پیشنهاد مادر را قبول کرد.من هنوز کنار پنجره های بخار گرفته بودم.واقعا چه زیباست وقتی که شیشه ها بخار می کنند و بخارشان چون قطره اشکی بر چهره شفافشان می لغزد.
    با انگشت روی چهره بخار گرفته شیشه نوشتم:مادر دوستت دارم
    وقتی جمله ام تمام شد،نفسهای گرم و شمرده مادر را پشت سر خود احساس کرد.دست به شانه ام گذاشت و با مهربانی خالصانه همیشگی اش گفت:
    با مادر لیلا تماس گرفتم،تا چند لحظه دیگر لیلا می اید.
    رو به طرف مادر کردم و گفتم:
    تا ان موقع هم کار شیشه ها تمام شده است.
    لبخندی بر لبان مادر نقش بست و با تمسخر گفت:
    پیداست که کارت کی تمام می شود.و بعد به سراغ وسایلش رفت و انها را در ساک گذاشت.بعد از جمع کردن وسایلش و تمیز کردن شیشه ها،بالشی را برای مادر اوردم و از او خواستم تا قدری استراحت کند.
    کنار هم دراز کشیدیم و دیگر متوجه چیزی نشدیم و زمانی که بیدار شدم،مادر همچنان در خواب عمیقی فرو رفته بود.
    دلم نمی امد بیدارش کنم ولی چاره ای نبود و روشنایی هوا جایش را به تاریکی شب می بخشید و اگر مادر را بیدار نمی کردم،هوا بیش از اندازه تاریک می شد.
    به ارامی دستم را روی شانه اش گذاشتم و چند تکانی به او دادم و با صدای آهسته گفتم:
    مادر جان ساعت 5 است،دیر شده،مگر نمی روید؟
    مادر چشمهایش را به ارامی به رویم باز کرد،مالید و گفت:
    لیلا هنوز نیامده؟
    او را که می شناسید،وقتی می خواهد جایی برود چند دقیقه اش یعنی چند ساعت.شما نگران نباشید،الان پیدایش می شود.
    مادر بلند شد و به اتاق دیگر که تقریبا 12 متر بیشتر نبود رفت.
    من هم نزد مادر رفتم و کنارش نشستم.
    در حالی که از چند ساعت قبل می دانستم مادر نزد پدر می رود هیچ احساسی نداشتم.ولی هم اکنون که بیش از چند دقیقه دیگر با او نخواهم بود،احساس عجیبی داشتم.به راستی که وجود مادر یک نعمت است.من مادر را بیش از انچه فکر کنم دوست داشتم و به او عشق می ورزیدم.تمام هستی ام انها بودند.تمام زندگی را در چشمهای مادر و چهره خسته پدر خلاصه می کردم.هیچوقت انها را نمی آزردم و هیچگاه در مورد سوختگی صورت مادر از او سوال نمی پرسیدم.چون می دانستم سوالهای من باعث رنجش او می شود و قلب مهربانش را می شکند و دل نازکش را به درد می اورد.خلاصه مادر ساکش را برداشت و چادرش را سر کرد و رو به من کرد و گفت:
    پریسا جان،دلم می خواست تو هم می امدی.پدرت خیلی خوشحال می شد.ولی امتحاناتت نزدیک است.او هم دلش می خواهد تو به درسهایت برسی.مواظب خودت باش و تا امدن لیلا،در را بر روی کسی باز نکن.
    برای اینکه به مادر اطمینان بدهم و او را از نگرانی نجات دهم،دستان گرم و ظریفش را در دست گرفتم و گفتم:
    خیالتان راحت باشد،حتی اگر لیلا هم بیاید،تا دستهایش را از بالای در به من نشان ندهد،در را به رویش باز نخواهم کرد.
    مادر خندید و گفت:ای ناقلا.
     
  3. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏6/9/12
    ارسال ها:
    14,318
    تشکر شده:
    2,702
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    daneshjo
    پاسخ : اوای پرستو

    فدایت بشوم مادر.خوب بهتراست بروید،دیروقت است.
    مادر را تا نزدیکی در همراهی کردم.همدیگر را در آغوش گرفتیم و غرق بوسه کردیم و از او خواستم تا سلام مرا هم به پدر برساند.
    بعد آهسته برای اینکه مادر اصلا نگران نباشد،در گوشش زمزمه کردم و گفتم:
    اگر بعد از بازگشت وارد حیاط شدید و مشاهده کردید در باز است و خبری هم از من نیست،اصلا نگران نباشید.من داخل ساعت دیواری هستم.
    او مرا بوسید و محکم در آغوش فشرد و بعد از هم خداحافظی کردیم و مادر رفت.چند دقیقه ای از پشت سر نظاره اش کردم و او رفته رفته از من دور شد و چادر سیاهش در تاریکی هوا محو شد.در را بستم و آه بلندی کشیدم.
    راه حیاط تا خانه را طی کردم،اما احساس خاصی نداشتم.ولی همین که وارد اتاق شدم و جای مادر را در ان اتاق کوچک اما پر از عشق و محبت خالی دیدم،اشک در چشمانم حلقه زد و بغض راه نفسم را بست.سعی کردم بر خود مسلط شوم و پشت مادر گریه نکنم،چون از قدیم گفته اند:
    وقتی کسی از خانه خارج می شود،گریه شگون ندارد.
    خلاصه با جمع آوری اتاق،خودم را سرگرم کردم.بعد ضبط را روشن کردم و برای ارام کردن خودم از موسیقی شادی استفاده کردم.کمی کالباس و چند تخم مرغ برای من و لیلا کافی بود.آنها را هم با کمی حوصله اماده کردم.همین که به سراغ ظرفها می رفتم،صدای زنگ حیاط،من را متوجه خود کرد.مطمئن بودم که لیلاست.به حیاط رفتم و با صدای بلند گفتم:
    کیه؟صبر کن آمدم.
    اما صدایی نشنیدم.کمی ترسیده بودم.ولی باز به خود جرات دادم و خود را به درب حیاط نزدیک کردم،کسی را پشت در ندیدم.از ترس خواستم در را محکم به هم بکوبانم که چهره خندان لیلا مرا بهخ ود آورد.داخل شد و محکم به پشتم کوبید و گفت:
    ترسیدی مگه نه؟
    بی مزه،داشتم از هوش می رفتم.
    حرفم را قطع کرد و گفت:
    داشتی می رفتی ولی من به هوشت اوردم.
    لیلا دختری شاد بود.شاد و شیرین زبان.با ظاهری زیبا و آراسته.تقریبا هم سن بودیم و در یک کلاس درس می خواندیم.از چند سال پیش هم هم کلاس بودیم.مادرهایمان هم با یکدیگر جمع دوستان خوبی را تشکیل می دادند.من و لیلا از نظر درسی هم تقریبا با هم یکسان بودیم و در هر ثلث،رتبه کسب می کردیم.تمامی دبیرها از ما راضی بودند و مشکلی نداشتیم.خلاصه با خنده و تعارف وارد اتاق شدیم.لیلا لبخندی زد و ادامه داد:
    به به،عجب بوی خوبی!
    من که از تعریف او خوشحال و ذوق زده شده بودم،گفتم:
    پس چی فکر کردی؟
    او هم برای اینکه سر به سرم بگذارد گفت:
    خوشحال نشو.منظورم به بوی این تخم مرغ و کالباس سوخته بود.
    من که از حرف و تعریف او کمی دلخور شده بودم،سرم را پایین انداختم و چیزی نگفتم.
    لیلا که متوجه دلخوری من شده بود،دستش را محکم به شانه ام کوبید و مرا به جلو کشید و گفت:
    شوخی کردم،شما جدی نگیر.
    هر دو خندیدیم و بعد لیلا لباسهایش را عوض کرد.
    هر دو نشستیم و مشغول تماشای تلویزیون شدیم.من به آشپزخانه رفتم و چای اوردم.وقتی چای صرف شد،لیلا از جا بلند شد و جلوی ایینه رفت.کمی با خودش ور رفت و با خنده همیشگی که بر لب داشت گفت:
    به به!بنازم به این عروس.
    جلو رفتم و پشت سرش ایستادم و گفتم:
    بیچاره داماد بخت برگشته.
    از ایینه نگاهی به من انداخت و گفت:
    راستی پریسا،خیلی دلم می خواهد آلبوم ازدواج پدر و مادرت را ببینم.
    می خواهم تو را در چهره و لباس مادرت برانداز کنم.
    من که تا ان روز بیشتر از یک مرتبه آلبوم را ندیده بودم،پیشنهادش را قبول کردم و به اتاقی که نزدیک آشپزخانه بود رفتم.داخل کشوها،زیر کمد،همه جا را گشتم اما اثری از آلبوم نبود.ناامید شده بودم که چمدان زیبای مادر از بالای کمد با رنگ قهوه ای آجریش ره رویم چشمک زد و نظرم را جلب کرد.چهارپایه آهنی قدیمی را زیر پایم گذاشتم.در حال پایین اوردن چمدان بودم که صدای لیلا مرا متوجه خود کرد و گفت:
    آخه فدات بشم،آلبوم جایش در کمد است نه در چمدان.
    رشته کلامش را قطع کردم و گفتم:
    به جای این حرفها کمک کن چمدان را پایین بیاورم.
    با کمک هم چمدان را پایین اوردیم و آنرا باز کردم.لا به لای لباسهای زیبا و قدیمی مادر،آلبوم را پیدا کردم.که ناگهان لیلا آلبوم را از دستم کشید و به حلت دو از اتاق خارج شد.من مات و حیران به دستهای خالی ام خیره شدم و به کار لیلا خندیدم.واقعا دختر خوب و سرزنده ای است.هیچ کس تا به حال او را ناراحت و عبوس ندیده بود.حتی بعضی دبیرها از او تعریف و تمجید می کنند و می گویند:لیلا فاضلی،دختر خوب و درس خوانی است.
    علاوه بر این حتی اگر مشکلات و ناراحتی زیادی هم داشته باشد،با خنده اش شادی را جلوه می کند و ابراز ناراحتی نمی کند.
    اما من لیلا را بهتر از هر کسی می شناسم.با تمام این حرفها،وقتی بیش از اندازه ناراحت باشد،خنده زیبا و دلنشین او به خنده ای تلخ و ظاهری مبدل می شود.واقعا که او را خیلی دوست دارم و همچون خواهری مهربان به او عشق می ورزم.
    گذشته از این حرفها،لباسهای داخل چمدان را مرتب می کردم که ناگهان دفترچه ای با جلد زیبای نارنجی نظرم را جلب کرد.همین که دفتر را برداشتم،لیلا بلند فریاد زد:
    پریسا کجا رفتی؟اگر عکسها را نبینی سرت کلاه می رود.
     
  4. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏6/9/12
    ارسال ها:
    14,318
    تشکر شده:
    2,702
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    daneshjo
    پاسخ : اوای پرستو

    برای اینکه لیلا وارد اتاق نشود و دفترچه را نبیند،آن را زیر کمد انداختم و چمدان را بستم و گوشه ای گذاشتم.بعد پیش لیلا رفتم و کنارش نشستم.او آلبوم را ورق می زد و در مورد عکسها نظر می داد.واقعا نمی دانم چرا جشن عروسی مادر تا این اندازه ساده و بی الایش بود.چرا تمامی عکسهای مادر از یکطرف چهره او افتاده بود.با این حال چهره های پدر و مادر حتی در عکس هم شیطنت می کردند.گویی این عکس نبوده و چهره صاف و تصویر واضح خودشان بوده که روبه رویمان نشسته بود.نمی دانم چرا حس کنجکاوی ام تحریک می شد که باید رابطه ای بین این آلبوم و آن دفترچه باشد.
    چرا مادر البوم را از دسترس پنهان کرده بود؟
    چرا دفتری با ان جلد زیبا و دیدنی را لا به لای لباسها نگهداری می کرد؟
    دلم میخ واست هر چه زودتر آن دفترچه را می خواندم و به اسرار درونش پی می بردم.حتی برای چندین بار تصمیم گرفتم دفتر را بیاورم و با لیل بخوانم.اما باز خود را کنترل کردم و پیش خود فکر کردم که شاید مادر در آن دفترچه چیزی نوشته که مطمئنا نمی خواهد کسی به ان دسترسی پیدا کند و آن راز را بخواند.به همین دلیل از تصمیمم صرفنظر کردم.با دلهره عجیبی از کنار لیلا بلند شدم و به آشپزخانه رفتم و سعی کردم برای چند دقیقه یا چند ساعتی که به شب مانده است،دفتر و جزئیات داخلش را فراموش کنم.خیلی ارام ظرفها را اماده کردم،غذا را گرم کردم و بعد سفره را به همراه ظرفها که داخل سینی بزرگی بود،به اتاق بردم.لیلا انقدر غرق آلبوم و عکسهای عاشقانه آن بود که متوجه چیزی نمی شد.وقتی سفره را با تمام تجهیزات آماده کردم لیلا را صدا زدم.او تازه متوجه شده بود که سفره پهن است.همانند کودکی که خود را برای مادرش لوس کند نگاهی به من انداخت و گفت:
    من میلی ندارم،می خواهم در این آلبوم همچنان به سیر و سفر عاشقانه ام ادامه دهم.
    جلو رفتم و در حالی که برای خود غذا می کشیدم،گفتم:
    لوس نشو،من مادرت نیستم نازت را بکشم.در ضمن تو که از این حرفها نمی زدی.
    نگاهش را از آلبوم به من انداخت و گفت:
    هر کس این عکسها را ببیند تحت تاثیر انها قرار می گیرد.
    خلاصه او هم جلو آمد.هر دو مشغول خوردن شدیم.هنوز شروع نکرده بودیم که اولین لقمه در گلویم ماند.لیلا لیوان آب را به دستم داد و با طعنه گفت:
    تو که از من عاشق تری.
    بعد از اینکه لیوان را از دستش گرفتم و خود را سیراب کردم،هر دو خندیدیم و چیزی نگفتیم.بعد از شام ظرفها را به کمک هم جمع کردیم و به اتاق برگشتیم.آنقدر در احساسات و عواطف جوانی خود غرق شده بودم که وقتی به ساعت چشم دوختم،تقریبا یک ربع به دوازده شب بود.هر دو خسته بودیم و حالو هوای خواب،هوش از سرمان برده بود.
    به اتفاق لیلا رختخواب را برای یک خواب خوب و طولانی مهیا کردیم.فکر می کردم اگر به رختخواب بروم،چون روحی به ان خواهم چسبید و در خواب عمیقی فرو خواهم رفت.بعد از انجام دادن کار،لیلا به رختخوابش رفت و من برقها را خاموش کردم و به رختخواب رفتم.برای چند دقیقه ای پلکهایم را روی هم گذاشتم که در یک آن جلد زیبای دفترچه در نظرم مجسم شد.
    ناخوداگاه از جایم برخاستم و با صدایی ارام لیلا را صدا زدم تا مطمئن شوم خواب است یا بیدار.خوشبختانه بر خلاف من،لیلا به خواب عمیقی فرو رفته بود و صدای خرخرش فضای اتاق را پر کرده بود.آهسته از رختخواب بیرون امدم.ببدون اینکه چراغی برای روشنایی استفاده کنم قدم برداشتم تا به اتاق رسیدم.وارد شدم و در را بستم و عجولانه به سراغ دفتر رفتم.تاریک بود،به سختی توانستم دستم را به دفترچه نزدیک کنم.آنرا بیرون اوردم و در تاریکی به سکوتی مبهم فرو رفتم.کمی جلوتر روی کمد گرسوزی قرار داشت.آنرا برداشتم و با استفاده از کبریت که روی زمین گوشه ای بود،چراغ را روشن کردم و در گوشه ای آرام و بی سر و صدا نشستم.دلم می خواست هر چه سریع تر جزئیات داخل دفتر را می خواندم و آن راز نهفته را برای خود آشکار می ساختم.دلشوره ام به پایان رسید.با تمام کنجکاوی دفتر را می نگریستم که چشمان تیز و درشتم روی نقطه ای خیره ماند.پایین دفترچه با خطی خوانا ولی کوچک نوشته شده بود:" سرآغاز عشق"
    کنجکاوتر شدم.به پشت دفترچه هم نگاهی انداختم.پشت دفتر هم با همان خط و با همان کوچکی نوشته شده بود:"خسته در جاده های عشق"
     
  5. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏6/9/12
    ارسال ها:
    14,318
    تشکر شده:
    2,702
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    daneshjo
    پاسخ : اوای پرستو

    متعجب و حیران شده بود.آیا براستی این دفتر برای مادر مهربان من است؟دفتر را به آرامی باز کردم.در صفحه اول آن و بالای دفترچه نوشته شده بود:"آغاز می کنم به نام انکه قلب را چون صدف و عشق را همچون مرواریدی درون ان جای داد"
    از تعجب اهی بلند کشیدم و با خود عهد کردم که این دفتر را تا صبح به پایان خواهم رساند،بدون اینکه مژه ای بر هم بزنم.
    "آغاز می کنم به نام انکه قلب را چون صدف و عشق را همچون مرواریدی درون ان جای داد"
    امروز سه شنبه،بعد از اینکه از مدرسه تعطیل شدیم و در هیاهوی بچه گانه خود غوطه ور بودیم و روانه خانه می شدیم،راجع به درس و اتفاقات آن روز،گرم گفتگو بودیم که ناگهان دو پسر جوان نظرم را جلب کردند.اما به راهمان ادامه دادیم و همچنان در بحث و گفتگو بودیم که باز نگاهم به آن طرف خیابان افتاد و ناخوداگاه لبخند زدم.مژگان که بعد از آن همه بحث و جدال متوجه لبخند بی ربط و کمرنگ من شده بود،با شانه محکم به من کوبید و گفت:
    حالت خوب نیست یا به حرف خودت می خندی؟
    من که از ضربه مژگان به خود آمده بودم،گفتم:
    چیزی نیست.
    مژگان شانه هایش را بالا انداخت و چیزی نگفت.چند قدمی را در سکوت گذراندیم و هیچ یک بر زبان نمی اوردیم تا اینکه دوباره چشمم به ان دو جوان افتاد.همین طور که به انها نگاه می کردم،مژگان متوجه ام شد و گفت:
    تو بی دلیل نمی خندی.خنده ات دلیل به خصوصی دارد.
    با نگاهم به او فهماندم که از حرفش دلگیر شدم و در جواب به او گفتم:
    در خنده من چیز مشکوکی می بینی؟
    پرستو با این حرفها نمی توانی به من دروغ بگویی.به خاطر پسرهایی که ان طرف هستند می خندی،درست حدس زدم؟
    مجددا خنده ام گرفت و گفتم:
    راستش یکی از انها خیلی مشکوکانه رفتار می کند.ولی عکس العملی نشان نمی دهد.
    مژگان به حالت خنده گفت:
    خیلی دلت می خواهد چیزی بگوید یا عکس العملی نشان بدهد؟
    نه،ولی خوب ظاهر جذابی دارد.
    مژگان دختری بلند قامت بود و چهره ای جذاب و دوست داشتنی داشت و اصلا هم اهل این حرفها نبود.از لحاظ درسی و اخلاقی هم تمام دبیرها حتی مدیر مدرسه از او خیلی راضی بودند.همیشه سعی می کرد به کسی که احتیاج دارد کمک کند.نه تنها از لحاظ مالی بلکه فکری،جسمی و روانی.همه را دوست داشت و خودش نیز مورد احترام و علاقه همه بچه ها و دبیرها بود.با شنیدن حرف من سرش را از روی تاسف تکان داد و بعد هم با لحنی مودبانه گفت:
    ببین پرستو،تو خودت خوب می دانی من اصلا اهل اینکه خودم را با حرفهایم خوب جلوه بدهم نیستم.بد کسی را هم نمی خواهم.آدم باید عاقل باشد.تو هم دختر خوب و درس خوانی هستی.این حرفها و این عشقها برای همیشه و ابدی نیست.انسان وقتی تحت احساسات و عواطف نوجوانی قرار می گیرد،خوب و بد را از هم تشخیص نمی دهد و چشمهایش تنها به امروز می نگرد و آینده را و اینگه چه چیزهایی در راهش قرارد ارند،نمی بیند.فرض کنیم که خیلی جذاب و زیبا باشد.هر چه هست برای خودش هست،نه برای من و تو.پسرهایی که در خیابان از کسی خوششان بیاید به راحتی هم می توانند مهر خودشان را در قلب معصوم دختری جای دهند و به همان آسانی هم مهر خود را از دل همین دخترها بیرون می برند و برای همیشه انها را ترک می کنند.جدی باش و به آینده ات فکر کن.
    من که از روی مژگان خیلی شرمنده شده بودم،سرم را پایین انداخته بودم و به خاطر حرفهای زیبا و دلنشین از او تشکر کردم.
    وقتی می خواستیم خداحافظی کنیم،مژگان گفت:
    فردا امتحان داریم،یادت نرود.در ضمن سعی کن بر احساساتت غلبه کنی و بر انها چیره شوی.
    فردا ساعت 12 منتظرم باش.
    من هم از او خداحافظی کردم.از هم جدا شدیم و او رفت.من هم تنها و اهسته قدم برمی داشتم و به حرفها و نصیحتهای زیبای مژگان فکر می کردم.
     
  6. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏6/9/12
    ارسال ها:
    14,318
    تشکر شده:
    2,702
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    daneshjo
    پاسخ : اوای پرستو

    واقعا دختر خوب و دوست داشتنی است.به راستی که ارزش تعریف کردن را هم دارد.در این فکر بودم که ناگهان صدای مبهمی مرا متوجه خود کرد:
    ببخشید،می توانم چند دقیقه ای وقتتان را بگیرم؟
    به پشت سرم نگاهی انداختم.بله،کسی که اصلا فکرش را نمی کردم.همان دو جوان بودند.نگاهم را سریع از انها دزدیدم و بر سرعتم افزودم و گامهایم را تندتر برداشتم.از شدت ترس،احساس می کردم بدنم می لرزد.باز همان جملات با همان صدای خوش به گوشم رسید.
    معذرت می خواهم،می توانم چند لحظه ای مزاحمتان شوم؟!
    حرفهای مژگان یک لحظه هم از ذهنم پاک نمی شد.برگشتم،رو به آنها کردم تا با عصبانیت جوابش را بدهم اما وقتی به چشمهایش نگاه کردم زبانم بند امد.آب دهانم را به سختی قورت دادم.نفسم در سینه حبس شده بود.چشمانش سیاه بود و برق می زد.مزه های بلند و برگردانش،حالت چشمهایش را زیباتر کرده بود.بینی اش کشیده و خوش فرم بود و لبهایش کوچک و سرخ بود.آنچنان مجذوبش شده بودم که در یم دقیقه حرفهای مژگان از ذهنم پر کشید.سرم را پایین انداختم و خیلی مودبانه گفتم:
    معذرت می خواهم،خواهش می کنم مزاحم نشوید.
    و بعد به راهم ادامه دادم.
    هنوز چند قدمی دور نشده بودم که صدای نفسهای گیرایش را از پشت سر احساس کردم.
    خواهش می کنم،باور کنید قصد اذیت و مزاحمت ندارم.تنها می خواهم چند دقیقه ای با شما صحبت کنم.فقط چند دقیقه،نه بیشتر.
    به ساعتم نگاهی انداختم.تقریبا نزدیک 6 بود.گفتم:
    متاسفانه باید بروم،خیلی دیر شده.
    و همچنان که به راهم ادامه می دادم،با صدای بلند و زیبایش گفت:
    فردا منتظرتان هستم.
    این حرف را از او نشنیده گرفتم و به راهم ادامه دادم.رفته رفته به خانه نزدیک شدم.خوشبختانه کلید همراهم بود و منتظر نماندم،در را باز کردم و داخل شدم.آهسته از پله ها بالا رفتم.کفشهایم را به آرامی دراوردم و در جا کفشی گذاشتم.وارد اتاق شدم.پدر گوشه ای نشسته بود و تلویزیون تماشا می کرد.از مادر هم خبری نبود.به پدر سلام کردم و چند دقیقه ای کنارش نشستم.پدر به گرمی همیشه،سلامم را پاسخ داد.بعد به اتاقم رفتم،لباسهایم را عوض کردم و کیفم را به گوشه ای گذاشتم و به سراغ مادر رفتم.مادر طبق معمول سماور را درست می کرد.سلام کردم و کنارش ایستادم.او هم با ملایمت جوابم را داد و گفت:
    امروز دیر امدی!
    من هم عادی و معمولی گفتم:
    با مژگان آمدم،آنقدر گرم صحبت کردن بودیم که متوجه گذشت زمان نشدیم.
    به سراغ یخچال رفتم.از غذای ظهر که برنج و خورشت بود،کمی مانده بود،گرم کردم و به اتاقم برگشتم.آنقدر گرسنه بودم که در فاصله هر لقمه یک لیوان آب می خوردم.با سرعت غذایم را به پایان رساندم.بعد ظرف غذا را به آشپزخانه بردم و شستم و با سینی چای نزد پدر برگشتم.کنارش نشستم و دستم را روی زانویش گذاشتم.نگاههای عاشقانه و مهربان پدر هیچ گاه از ما روی گردان نبود.او را دوست داشتم و به او عشق می ورزیدم.از کنارش بلند شدم و کانال تلویزیون را عوض کردم و دوباره نزد پدر برگشتم.او دستی به موهایم کشید و گفت:
    امشب خیلی خوشحالی!مثل اینکه خبری است.
     
  7. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏6/9/12
    ارسال ها:
    14,318
    تشکر شده:
    2,702
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    daneshjo
    پاسخ : اوای پرستو

    رو به چهره پدرم کردم و گفتم:
    مگر همیشه همین طور نبودم؟!
    بله،ولی امشب با شبهای دیگر فرق می کند.
    با خنده از جا برخاستم و به اتاق برادرم،پیمان،رفتم.او طبق معمول مشغول مطالعه کردن بود.روی تخت،روبرویش،نشستم و با خنده گفتم:
    خسته نباشی.
    و او با نگاهی محبت امیز از من تشکر کرد و دوباره مشغول مطالعه شد.برادرم مهربان و خوش اخلاق بود.قد او بلند و چهارشانه بود و از زیبایی خاصی برخوردار بود.خیلی هم به نظرم دلسوز بود.من و پیمان با تمامی خواهر و برادرها فرق داشتیم.نه تنها برای هم همچون خواهر و برادری مهربان بودیم،بلکه چون دو دوست به هم علاقه داشتیم و اگر مشکلی برایمان به وجود می امد همدیگر را یاری می کردیم.پیمان جذاب و دوست داشتنی بود و همچنین شوخ و خندان بود.وقتی گاهی اوقات مرا تا مدرسه همراهی می کرد،تمامی دوستانم به ما نگاه می کردند.بعد از جدایی او،از برادرم تعریف و تمجید می کردند.
    خلاصه همین طور که روی تخت نشسته بودم و سکوت را رعایت کرده بودم،نفس عمیقی کشیدم و از او پرسیدم:
    پیمان،فردا بعد از ظهر زود می ایی یا نه؟
    او نگاهش را از روی کتاب به من دوخت و در جواب سوال من پرسید:
    کاری داری؟
    نه،می خواستم ببینم اگر زود می ایی،با هم برویم پارک.
    و او برای فردا پاسخ مثبت داد و دوباره مشغول کارش شد.
    از اینکه او حرفی نمی زد،حوصله ام سر رفته بود.از اتاقش خارج شدم و به آشپزخانه رفتم.کار مادر با ان سماور بخت برگشته تمام شده بود و مشغول پختن غذا بود.به مادر کمک کردم و ظرفها را اماده در سینی گذاشتم.
    غذا آبگوشت بود.پدر در بین غذاهای ایرانی،فقط آبگوشت را دوست داشت.
    خلاصه سفره را پهن کردم و پیمان را صدا زدم.پدر کنار سفره و منتظر نشست تا مادر غذایش را بکشد.پیمان هم به جمع ما پیوست و کنار من نشست.بعد از اینکه مادر غذا را برایمان کشید،هر چهار نفر جمع مهربانی را تشکیل دادیم.وقتی مادر غذا را داخل ظرف می ریخت،خواهش کردم برای من کمتر بریزد.چون تقریبا ساعت 6 عصرانه خورده بودم و زیاد گرسنه نبودم.مشغول شدیم و حرفی نمی زدیم.چند دقیقه ای بیشتر طول نکشید تا هر چهار نفر همزمان با هم غذایمان را تمام کردیم.بعد یک به یک کنار کشیدیم و با تشکر از مادر،از جا برخاستم و ظرفها را برای شستن به آشپزخانه بردم.مادر هم بعد از چند دقیقه،به آشپزخانه آمد.وقتی مرا در حال شستن ظرفها دید،به ارامی در گوشم زمزمه کرد:
    ظرفها را می گذاشتی فرای فردا.
    چه فرقی می کند؟الان کارهایم را انجام دهم،بهتر است.فردا امتحان دارم.
    مادر چیزی نگفت و از آشپزخانه خارج شد و من هم با حوصله یک به یک ظرفها را شستم و آشپزخانه را تمیز کردم.وقتی به اتاق بازگشتم،پدر با چهره مهربان و نگاه محبت امیزش رو به من کرد و گفت:
    دختر گلم،خسته نباشی.
    از پدر تشکر کردم و کنارش نشستم.پیمان هم نیم نگاهی به من انداخت و گفت:
    خواهر عزیزم خسته نباشی.
    ممنونم برادر مهربان،شما که برای کمک به ما اقدام نکردید.
    و مادر با خنده گفت:
    انشالله از فردا شب کار یادش می دهم تا تو هم زیاد خسته نشوی.
    پیمان رو به مادر کرد و گفت:
    باشد،از همین فردا شروع می کنم.فقط همین کار را انجام نداده بودم که آن هم از فردا شروع می شود.
    بعد هر چهار نفر خندیدیم و مشغول تماشا کردن تلویزیون شدیم.
    بعد از چند ساعتی که دور هم نشسته بودیم،از جا بلند شدم و رو به طرف آنها کردم و گفتم:
    اگر کاری ندارید من می روم بخوابم.
    مادر به من نگاه کرد و گفت:
    نه پرستو جان،کاری ندارم،برو بخواب.
     
  8. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏6/9/12
    ارسال ها:
    14,318
    تشکر شده:
    2,702
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    daneshjo
    پاسخ : اوای پرستو

    بعد به هر سه شب بخیر گفتم و به اتاقم رفتم.خود را روی تخت انداختم و در بستر دراز کشیدم.همین که گرم خواب شده بودم و پلکهایم را روی هم گذاشتم،چهره ان جوان در نظرم مجسم شد و طنین صدای خوشش،در گوشم زمزمه می کرد.چشمهای درشت،و مژه های بلند برگشته اش،لبهای زیبا،بینی کشیده و خوش تراشش یک لحظه هم از ذهنم خارج نمی شد.
    آیا به راستی فردا منتظر من خواهد ماند یا نه؟
    نمی دانم،این موضوع را با پیمان در میان بگذارم یا نه.می ترسیدم که دیگر به من اعتماد نکند.از طرفی هم،اگر ان جوان واقعا منتظرم باشد،چه کنم؟
    اصلا بهتر است از همین امشب تمام اتفاقات و ماجراها را در دفترچه ای یادداشت کنم تا بدانم از این پس در دفتر تقدیر سنوشتم چه نوشته خواهد شد.از روی تخت بلند شدم و پشت میزم نشستم و شروع به نوشتن کردم و تمام رویدادها و اتفاقاتی که از صبح برایم به وقوع پیوسته یادداشت کردم.
    خوب،و تو ای دفتر عزیز و مهربانم،می خواهم از این پس تمام حرفها و حکایاتم را همچون گنجی در خود حفظ کنی.دوستت دارم...
    دفتر را بستم و دوباره به رختخواب رفتم و دیگر هیچ فکری ذهنم را مشغول نکرد و راحت چشم بر هم نهادم و دیگر چیزی متوجه نشدم...
    امروز با صدای گوش خراش ساعت بیدار شدم.چشمهایم را سختی باز کردم و بعد از کشیدن چند خمیازه از جا بلند شدم و جلوی آینه صورا خواب آلود و چشمهای پف کردهخ ود را نظاره کردم.واقعا که چهره ام خیلی وحشتناک شده بود.صورتن شسته،چشمهای پف کرده و خواب الود،موهای در هم و نامنظم.آه که چقدر دیدنی و تماشایی بود.
    از اتاق خارج شدم و به آشپزخانه رفتم.طبق معمول همیشه پدر و پیمان برای انجام کارهایشان خانه را ترک کرده بودند و مادر در آشپزخانه بود.به مادر سلام کردم و او به گرمی پاسخم را داد.دوباره خمیازه ای کشیدم و به دستشویی رفتم و صورتم را شستم.بعد به سراغ مادر رفتم و در آوردن وسایل صبحانه به او کمک کردم و هر دو سر سفره کنار هم نشستیم و مشغول خوردن شدیم.هیچ کدام حرفی نمی زدیم و فقط هر دقیقه یک بار زیر چشمی به هم نگاه می کردیم و لبخند می زدیم.نگاهم به ساعت افتاد و مرا متوجه خود کرد.ساعت ده و نیم بود و ما تازه صبحانه می خوردیم.نگاهم را از ساعت گرفتم و به مادر دوختم و گفتم:
    مادر،امروز خیلی دیر از خواب بیدار شدیم.
    مادر در حالی که پنیر را در نان برشته و داغ می گذاشت گفت:
    صبح هر چقدر صدایت کردم بیدار نشدی.من هم باید به پای تو بسوزم.
    چیزی نگفتم و از کنار سفره بلند شدم.استکانها را جمع کردم و از مادر دور شدم.
    آشپزخانه تمیز بود و برای تمیز کردنش،زحمتی نداشتم.مشغول شستن استکانها شدم و زیر لب برای خود دوستی و دوست داشتن را معنی می کردم که دستان گرم و انگشتان ظریف مادر مرا بهخ ود اورد و با خنده ای از روی تمسخر نگاهی به من انداخت و گفت:
    چه می گویی؟بلند بخوان،من هم بشنوم.
    به پشت سرم نگاه کردم و چشم در چشمان زیبا و پر فروغش دوختم و گفتم:
    چیز مهمی نیست.سوالی که در کتاب خوانده ام برای خود مرور می کنم.
    مادر دستهایش را از شانه ام برداشت و دیگر بدون اینکه حرفی بزند،آشپزخانه را ترک کرد.من هم کارم را تمام کردم و به اتاق برگشتم و دستهایم را خشک کردم و از مادر پرسیدم:
    مادر جان،اگر با من کاری ندارید بروم برنامه ام را آماده کنم.
    مادر در حالی که به طرف تلویزیون می رفت گفت:
    نه مادر جان،کاری ندارم.برو به درسهایت برس.
    بدون معطلی وارد اتاق شدم و به سراغ کیف جادویی رفتم و یک به یک کتابهایم را از کیف خارج کردم.نگاهی به برنامه امتحانی ام انداختم و به یاد حرف مژگان افتادم که گفت:
    فردا امتحان داریم
     
  9. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏6/9/12
    ارسال ها:
    14,318
    تشکر شده:
    2,702
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    daneshjo
    پاسخ : اوای پرستو

    من که از قبل درسها را مرور کرده بودم و تمامی مطالب را در همان کلاس و با همان توضیح دبیرها می گرفتم،اسم امتحان اصلا برایم وحشتناک نبود.بدون اینکه باقی کتابها و دفتر را جمع آوری کنم به سراغ کتاب لازم برای امتحان رجوع کردم.آنرا از قفسه کتابها بیرون اوردم و روی تخت نشستم و مشغول خواندن شدم.براستی که کتاب ادبیات کتابی است بس شیرین.علاقه خاصی به ادبیات داشتم و به همین دلیل همیشه نمرات بالایی را کسب می کردم و هیچ وقت نمره ای کمتر از 17 نداشتم.البته نه تنها ادبیات،بلکه در تمام درسهایم موفق بودم و به درس و مدرسه عشق می ورزیدم و هیچگاه حاضر نبودم حتی دقیقه ای از ساعت ادبیات را به بطالت بگذرانم و همیشه در کلاس تنها دانش اموزی بودم که زیاد سوال می پرسیدم.البته با همکاری مژگان بعضی وقتها آنقدر سوال می پرسیدیم و در مورد موضوعی بحث می کردیم که تمامی دانش آموزان کلافه می شدند.ناگفته نماند به غیر از دانش اموزانی که از لحاظ درسی ضعیف بودند و از ترس اینکه معلم برای پرسیدن درس انروز آنها را صدا بزند،چیزی نمی گفتند و با اشاره چشم و ابرو از ما خواهش می کردند که تا می توانیم موضوع بحث را ادامه دهیم.ولی خانم بردبار،زرنگتر از این حرفها بود و بحث ما را به روز دیگری موکول می کرد.
    گذشته از این حرفها آنروز را هم با خواندن کتاب فارسی ، گذراندم و بعد از اینکه مطمئن شدم دیگر مشکل خاصی ندارم،نفس بلندی کشیدم و از جا برخاستم.وقتی از جا بلند شدم،احساس کردم مثل ادمی که زیر مشت و لگد می کوبنش،بدنم درد می کند و برای اینکه خستگی از بدنم بیرون بیاید با دست به سینه کوبیدم و چند دقیقه ای ایستادم و به ساعت دیواری نگاهی انداختم.عقربه های ساعت یک ربع به دوازده را نشان دادند و باید کم کم خود را برای رفتن به مدرسه آماده می کردم.به سراغ جورابهایم رفتم.به کل فراموش کرده بودم که انها را بشویم.به همین دلیل بوی بدی می داد،ولی چاره ای نبود.
    جورابهایم را به پا کردم و بعد بلوزو شلوار آبی رنگم را به تن کردم و جلوی اینه ایستادم و خود را نظاره کردم.موهایم را شانه زدم و انها را بافتم و با حریر زیبایی بستم.هر وقت موهایم را می بستم،خود را در چهره زیبای مادر می نگریستم.جلوی آینه کمی با خود ور رفتم.اما چهره دخترانه خود را حفظ می کردم و سعی یم کردم تغییری در ظاهر خود بوجود نیاورم.چون به اندازه کافی از زیبایی برخوردار بودم.بعد ان شیشه و زیبای دوست داشتنی را بدرود گفتم و نزد مادر رفتم.در حالی که یقه بلوزم را درست می کردم،پرسیدم:
    مادر چیزی نمی خواهید در بازگشت از مدرسه برایتان تهیه کنم؟
    و مادر با صدای ارام خود گفت:
    نه،چیزی نمی خواهم.فقط برای شام چند تا نان می خواهیم که زحمت ان را پیمان می کشد.هنوز چند قدمی از مادر دور نشده بودم که دوباره صدایش در گوشم طنین انداخت و پرسید:
    پرستو،مگر نهار نمی خوری؟
    برگشتم و رو به رویش ایستادم و گفتم:
    ساعت 10 صبحانه خوردیم.در مدت دو ساعت که گرسنه نمی شوم.
    مادر شانه هایش را بالا انداخت و در حالی که به سمت آشپزخانه می رفت گفت:
    پس حداقل کمی نان و پنیر ببر.
    نه احتیاجی نیست.با بچه ها یه چیزی می خوریم.
    به اتاق رفتم و کیفم را برداشتم و با صدای بلند از مادر خداحافظی کردم و برای خارج شدن اتاق را ترک کردم.هنوز بندهای کفشم را نبسته بودم که صدای مژگان به گوشم رسید:
    پرستو،پرستو.
    من هم با صدای بلند گفتم:
    صبر کن امدم.
    بعد از پله ها پایین رفتم و رو به روی مژگان ایستادم و برای سلام کردن دستم را به جانب او پیش بردم.با هم سلام و احوالپرسی می کردیم که برادرم وارد شد.با دیدن ما سرش را پایین انداخت.هر دو به او سلام کردیم واو به گرمی پاسخمان را داد.اما در حالی که سرش پایین بود،زیر چشمی به مژگان نگاه می کرد.وقتی متوجه شد حواسم به او است،سریع از پله ها بالا رفت و خداحافظی کرد.من و مژگان هم در را بستیم و هر دو به راه افتادیم.مژگان پرسید:
    برای امتحان اماده هستی؟
    بله زیاد مشکل نبود.و بعد هر دو سکوت کردیم.راه خانه تا مدرسه را پیش گرفتیم.
     
  10. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏6/9/12
    ارسال ها:
    14,318
    تشکر شده:
    2,702
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    daneshjo
    پاسخ : اوای پرستو

    در جمع شلوغ و پر هیاهوی دانش اموزان وارد مدرسه شدیم.چند دقیقه ای به زنگ مانده بود.گروهی از همکلاسیهایمان در گوشه ای از حیاط دور هم جمع شده بودند.من و مژگان هم به جمع انها پیوستیم و با یک یک بچه ها سلام و احوالپرسی کردیم.همه مشغول صحبت و بحث در مورد امتحان بودیم و دو به دو با هم صحبت می کردیم که صدایی مبهم مرا متوجه خود کرد.به طرف صدا بازگشتم.یکی از دانش اموزان مدرسه که تقریبا اول راهنمایی به نظر می رسید رو برویم ایستاد.صدای ظریف و زیبایی داشت.پوست صورتش،گندمی ملایم بود و چشمهایش درشت و سیاه بود.رو به من کرد و گفت:
    ببخشید،می توانم اسم شریفتان را بپرسم؟
    نگاهی محبت امیز به او انداختم و گفتم:
    مشکلی بوجود آمده؟
    نه فقط می خواهم با شما دوست شوم.
    به رویش لبخند زدم و گفتم:
    دوست شوی؟آنهم با من؟هر کس باید با هم سن و سال خودش دوست شود.
    در پس نگاهی که هزاران حرفها نهفته بود دوباره ادامه داد:
    پس،پس حداقل اسمتان را بگویید.
    که یک دفعه مژگان اسمم را صدا زد و به طرفم امد.با نزدیک شدن او دخترک از من خواحافظی کرد و بدون اینکه منتظر پاسخ بماند،مرا ترک کرد.مات و حیران از پشت سر به او نگاه می کردم که مژگان با ضربه ای محکم مرا بهخ ود آورد و گفت:
    چیزی شده؟در فکری!
    نفس بلندی کشیدم و گفتم:
    چیزی نیست،برویم.
    هر دو به طرف شیر آبخوری می رفتیم که صدای زنگ ما را در جایمان میخکوب کرد.عده ای از بچه ها سراسیمه خود را به شیر آب و دستشویی می رساندند و عده ای هم ارام آرام صف ها را تشکیل می دادند.من و مژگان هم گروه اول را بدرود گفتیم و به جمع بچه های میان صف،اضافه شدیم.
    صدای خشن ناظم از پشت بلندگو به گوش می رسید:
    سریعتر صف را تشکیل دهید.مگر صدای زنگ را نشنیده اید؟ابراهیمی عجله کن،احمدی کجا می روی؟برگرد.مگر با تو نیستم؟ببین حتما باید تو سرت بکوبم؟
    دیگر صدایی از ان همهمه و جیغ و فریاد به گوش نمی رسید.همه ارام و منظم سر جای خود ایستادند.ناظم ازجلو نظام گفت.تقریبا 5 دقیقه بعد با صدای بلند فریاد زد:
    خبردار.
    دیگر همه جا ساکت شده بود و سکوتی مبهم حیاط مدرسه را دربر گرفته بود.برای چند ثانیه چشمهایم را بستم.به راستی که هیچ صدایی شنیده نمی شد.به جز نفسهای گرم و آرام مژگان که از پشت سر احساس می کردم،یکی از دانش اموزان دوم راهنمایی قران را به طرز جالب و زیبایی قرائت می کرد و تمام بچه ها همچون هزاران روح در یک جسم،به صوت زیبای قران گوش می دادند.بعد از تمام شدن خواندن قران و صلوات بلند بچه ها،یکی دیگر از دانش اموزان صدای خود را پشت بلندگو صاف کرد و مشغول خواندن شعار هفته شد و بعد از ان دوباره همهمه ای در میان بچه ها به وجود امد.به هیاهوی بچه ها نگاه می کردم که ناخوداگاه چشمم به ان دخترک افتاد.هم ردیف من،سه تا مانده به آخر ایستاده بود و مرا می پایید.وقتی نگاهش کردم،سریع از من رو برگرداند و به بهانه ای سر در کیفش فرو برد.با این کار او،من هم عکس العملی نشان ندادم و خود را دکمه مانتو سرگرم کردم.