پاسخ : آرام وحشي بنام خدا سر كلاس زبان گوشه ي كلاس نشسته بودو طبق معمول داشت به آهنگ گوش ميداد ديگه اين كاراش براي معلما عادي شده بود چون هر وقت كه ميخواستن چيزي ازش بپرسن يا معلمو ميپيچوند يا هم كه بلد بود بخاطر همين معلما ديگه زياد بهش گير نميدادن. 1ساعت و نيم كلاس تموم شد وكولشو يكطرفه آويزون كرد و شالشو كه داشت از سرش مي افتاد كمي جلو كشيد. مثل هميشه آخرين نفري بود كه از كلاس خارج ميشد.يه هفته اي ميشد كه موهاشو قهوه اي سوخته رنگ كرده بود.دوستاش كه تازه ديده بودن با چشاي متعجب بهش نگاه ميكردن آخه آرام فقط 16 سالش بود اما از اونجايي كه يدرش اكثرا تركيه بود و مادرش هم مشغول دوستاش كسي نبود كه بهش گير بده. يلدا(يكي از دوستاش):اوي دختر توكه موهات مثل شب سياه بود پس چرا اين رنگيش كردي؟توهم مغزت پاره سنگ برميداره ها! آرام كه هر وقت پيزي را كه مربوط به خودش بودو ميخواست براي ديگران توضيح بده،اول لباشو جمع ميكرد بعد يه تاي ابروشو ميداد بالا در آخر هم يه نيش خند نثار طرفش ميكرد.گفت:عشقم كشيده خسته!بريد واسه خودتون يه مدل ديگه پيدا كنيد ميريد اين رماناي تخياي رويايي رو ميخونيد كه دختره چش و ابروش سياهه و موهاش مثل شبه مياين همينطوري زل ميزنين به منو، منو با اون دختراي احساساتي تو كتاب يكي ميكنيد! يلدا:آخه الاغ تو كه بقول خودت چش و ابروت سياهه،اين موهاي قهوه اي چيه؟همچينم ميريزه بيرون!!!!!!!اييييييييششششش آرام سري تكون داد و حرفي نزد. تا حالا كسي نفهميده بود اين دختره چرا اخلاقش اينطوري شده.با اون چهره جذاب و چشماي گيرا همه پسرا رو از خودش ميروند و به هيچكس توجه نداشت تنها كسي كه همه مطمئن بودن دوسش داره خواهرش بود كه 4سال از خودش كوچيكتر بود.بدجوري هواشو داشت. پسري كه از روبه رو ميگذشت با ديدنشون خواست تيكه بندازه ،تا خواست دهنشو باز كنه، آرام مثل هميشه يه نگاه از گوشه چشم بهش كرد چشاشو غرورآلود ازش گرفتوه نيش خند.حتي دوستاي دخترش با اين كارش دهنشونو ميبستنو حرفي نميزدن چه برسه به يه پسر. تنها كسي كه تونسته بود آرامو درست بشناسه يلدا بود كه خونشون با آرام 3تاخيابون فاصله داشت.بلدا هر وقت ميخواست آرامو توصيف كنه ميگفت -آرام مثل چشماش وحشيه،يه وحشي آروم،حرف نميزنه ولي نميزاره كسي هم حرف يزنه.تمام قدرتش تو نگاشو صداشه.اگه بخواي باهاش كل بندازي مطمئا باش در كمتر از 15 جمله اشك چشت راه ميفته.اون واقعا جذابه،شايد هركسي تو موقعيت ااون بود كه مادر پدرش اين همه ازش دورن به راه هاي ديگه ميرفت اما اون اصلا مد و پسرا رو قبول نداره.ميبي يدفعه يه چيزي ميپوشه فوق مده يه وقتم لباساي 5سال پيشو ميپوشه.هرچيم بهش بگي ميگه عشقم ميكشه. *** شب شده بود آرام رسيده بود خونه. آرام:صبا،صبا.......نوشين خانم،صبا كجايين؟ (نوشي خانم يكي از خدمتكاراشون بود كه از وقتي مامان باباي آرام اومده بودن تو اين خونه اونم اونجا مشغول بكار شده بود.) نوشين خانم:سلاو:آرام جان امشب مامانت نمياد گفت....... آرام حرف نوشين خانم راقطع كرد و گفت: -مهم نيس دليلش چيه ولش كنيد.صبا كجاست؟ پاي اين تلويزيونه توي اتاقشه،اسمش چي بود،هان يارانه. آرام لبخندي زد و گفت:نوشين خانم رايانه نه يارانه.من رفتم پيش صبا. نوشين خانم هم جزئ معدود كسايي بود كه آرام باهاشون صادقانه برخورد ميكرد. آرام وارد اتاق صبا شد. آرام:صبا صبا هدفن تو گوشش بود آرام،به آرامي هدفن را از گوشش برداشت. صبا:سلام آرام خوبي ؟ -مرسي.عمو اومد؟ -نه. -حتما مشكلي براش پيش اومده. -ولي،شاهين اومد آرام قالب همون آرام قبلي را پيدا كرد همان شكل چشمان -غلط كرد اومد،مگه اينجا كاروان سراست.حتما اومده بود دوباره پول......... گوشيش آرام شروع به زنگ زدن كرد. آرام:بله؟يلدا! يلدا:ببين بعد از رفتن تو از يه پسرس شماره گرفتم.يه جوري بود،واسه فردا قرار گذاشتيم.فك كنم ازش خوشم نياد ميشه توبياي كه اگه خوشم نيمد .چشاتو اونطوري كنيو دو تا بهش جواب بدي.خواهش ميكنم. آرام:بابا توهم جمش كن ديگه هفته اي يه نفر.اه يلدا:آرام توروخدا آرام:باشه بابا و گوشي را قطع كرد لحظه اي فكر كرد تا خواست ادامه ي حرفشو با صبا بزنه نوشين خانم صداشون كرد -صبا،آرام .بياين پايين. آرام به نوشين خانم گفته بود كه خيلي خودموني باهاشون حرف بزنه البته در حضور مادشون نوشين خانم جرعت نميكرد اينطوري صداشون كنه. صبا و آرام نشستن سر ميز شام آرام ادامه حرفشو نگرفت.كه همين موقع صداي زنگ در اومد.نوشين خانم اف افو جواب داد و
پاسخ : آرام وحشي گفت:آقا شاهينه. آرام قاشوقش را عصبي در بشقاب رها كرد و از سر ميز بلند شد و به سمت در رفت. شاهين:به به سلام اقيانوس آرام.الحق كه اسمتم مثل اقيانوسه،اسمت فقط آرامه خودت مثل آتشفشاني. آرام دوباره همان آرام مغرور شد آرام:اينجا كاروانسرا نيس كه هر وقت دلت ميخواد بلند ميشي مياي اينجا. شاهين:بابا جواب سلام واجبه ها.بعدشم من با تو كاري ندارم با صبا كار دارم. آرام:تو با صبا چيكار داري؟اون 12 سالشه تو 26 سالت چه حرفي باهاش داري؟ شاهين:به توچه بابا مثل آدم باهات حرف ميزنم هوا ورت ميداره كي هستي؟صبا......صبا......... آرام:هوي بفهم كجايي و چي ميگي؟من اصلا تو رو آدم حساب نميكنم اينجام كه رات ميدم واسه خاطر عموهس. شاهين دستشو تكون داد و زير لب گفت برو بابا.آرام چيزي نگفت و رفت سر ميز نشست و ادامه شامش رو خورد. شاهين بالا سر صبا ايستاده:سلام دختر عمويه گل خودم. صبا:چي ميخواي؟حرفت بزن برو؟ شاهين:بابا شما سلام دادن بلد نيستيدا خانوادگي! صبا:مسدر لوس دهن باز كن ببينم چي ميخواي؟ شاهين:اه........امشب قراره برم مهموني(آهسته در گوش صبا اضافه كرد)پول كم دارم. صبا:برو خدا روزيتو جاي ديگه حواله كنه. آرام با اين حرف صبا فهميدكه شاهين پول ميخواد واسه همين بلند شد بازوي شاهين و كشيد و گفت : جمش كن بابا تو هم تا كفگيرت به ته ديگ ميخوره صبا رو يادت مياد گمشو بيرون. شاهين:باشه.بهم ميرسيم. *** ((محور اصلي داستان از اينجا شروع ميشه.)) در مدرسه آرام:يلدا عصري ميخوام برم يكا دو دس مانتو و شال بگيرم مياي؟ يلدا:تنها ميخواي بري؟ آرام:خير خونوادگي..........آره بابا مثل هميشه. يلدا:باشه ولي بايد يه شالم واسه من كادو بگيري؟ آرام:باشه بچه پرو. *** يلدا و آرام بعد از ديدن چند تا مغازه لباسارو خريدنو داشتن كنار خيابون را ميرفتن كه چند تا جوون تو يه پرشيا پيچيد جلوشون.يلدا هوي بلندي گفت و پريد عقب اما آرام با همون چشماي آلوده به غرور از جاش تكون نخورد.يه نگاه بهشون كرد و يه زهر خند تحويلشون دادو به راهش بدون توجه به اونا ادامه داد.يلدا هم چون اين اخلاقاي آرامو ميشناخت دنبالش راه افتاد ولي هنوز تو فكر اون ماشين بود. يلدا:آخه دختر تو كه ميدوني من با چه مصيبتي از مامانم اجازه ميگيرم با تو ميام بيرون اون موقه پسر به اين باحالي رو ميپروني؟آخه خدا اين چه جور موجوديه خلق كردي؟اه آرام:اگه ازشون خوشت اومده ميتوني باهاشون بري؟ پرشيا دوباره جلوشون پيچيدو اينبار درست جلوپايه آرام نگه داشت.آرام مثل دفعه قبل تكون نخورد فقط خيلي عادي يه قدم پشت رفت و سر جاش وايستاد.پسري كه صندلي جلو نشسته بود داشت درو باز ميكرد در كه تا نيمه باز شد آرام درو هل داد و پاي پسره موند لاي در.پسره آخ بلندي گفت و درو بطرف آرام هل داد.آرام خيلي ريلكس يه قدم بكنار برداشت تا در بهش نخوره.اون پسرس كه پشت فرمون نشسته بود گفت:بپر بالا اين همه ادا در نيار.اين پسر از سر خيابون چشش خوشگلي تو رو گرفته. يلدا كه ساكت بود گفت:چشش غلط كرده. آرام حرفي نزدو به راه افتاد يلدا داشت از دست اين اداهاي آرام حرص ميخوردو هي دندوناشو رو هم فشار ميداد كه پسره راننده از ماشين بيرون اومدو گفت:تا حالا كسي به ما نه نگفته بود.تو هم مطمئن باش نه نميگي. آرام:بي وجود تر از اين چيزايي. يلدا خنده اومد رو لباش براش تعجب آور بود كه آرام براي اولين بار حرف زد. پسر راننده نيشخندي زد و گفت:ا........خانم زبون دارن پس! آرام سرش را تكان داد و به راهش ادامه داد و يلدا دوباره عصبي شد. پسر سوار ماشين شدو آروم پشت سر آرام ويلدا براه افتاد. يلدا:اصلا مثل اينكه تو حرف نزني بهتره ديدي چيكار كردي پسره دنبالمون را افتاده. آرام:بزار بياد ببينم تا كجا ميتونه دنبالم بياد. يلدا:بازيت گرفته من تا 1ساعت ديگه بايد برم خونه. آرام:تو خودت ماشين بگير برو مهمون من .من حسابش ميكنم.ولي ميخوام اين يكي رو بازي بدم. يلدا:هركاري ميخواي بكني بكن.ولي شر درست نكن.تو يا كاري نميكني يا وقتي ميكني يه بلا درست ميكني. آرام 10 تومن پول به يلدا داد و گفت تو برو. خود آرام هم رفت خونشون.پسره هنوز دنبالش بود.جلو در زنگ زد به صبا كه تو خونه بود. صبا:بله؟!! آرام:سلام.صبا به آقا علي(رانندشون)بگو ماشينو در بياره من جلو درم. صبا:سلا.باشه.بالا نمياي؟ آرام:نه.خدافظ. صبا:خدافظ. چند دقيقه بعد يه آزرا مشكي از حياطشون بيرون اومد.آرام سوارش شد و به آقا علي گفت:سلام،بريم.فرحزاد. آقاعلي:سلام،به روي چشم خانم. پرشيا تا فرحزاد دنبالشون رفت ساعت 9برگشتن هنوز اون ماشين دنبالشون ميكرد.با ماشين وارد حياط شدن كه آرام خارج شدو
پاسخ : آرام وحشي به سمت پرشيا رفت ديد اون پسره كه پاش مونده بود لاي در تو ماشين نيس تعجب كرد ولي تو چهرش از تعجب خبرب نبود فقط دو تا چشم خمارآلودسياه بود.شيشه ماشين باز بود جلو در با فاصله ايستادو گفت:نه وجودشو داري.حرفمو پس ميگيرم. بعدش برگشت سمت خونه.تو خونه گويش زنگ خورد. آرام:جيه يلدا؟ يلدا:سلام.چيكارش كردي.با ماشين زيرش كردي؟ آرام:سلام،نميدونم چرا ولي اگه بازم ديدمش ميخوام بازيشون بدم.بازي جالبي ميشه. يلدا:دختر تو ديوونه اي................ آرام قطع كرد. چند روز گذشت پسره راننده ي پرشيا كه اسمش رهام بود،خبري نبود.آرام هم بيخيالش شده بود ميگفت:گفتم وجودشو نداره. يلدا و آرام و يكي ديگه از دوستاشون به اسم فرناز تو خيابون وايستاده بودن واسه تاكسي،خيابون خلوت بود و تاكسي اي جلوشون نمي ايستاد كه يدفه يه ماكسيما مشكي جلوشون ترمز كرد. آرام حتي نيم نگاهي هم به ماشين و رانندش نكرد كه يدفه يلدا گفت:ا.....آرام همون پسر بيوجودس. رهام: 10 روزه تو نختم به كسي رو نميدي مثل اينكه كلا اخلاقت اينطوريه؟ولي نميتوني جلو من دووم بياري من رامت ميكنم آرام! آرام با شنيدن اين حرفا تعجب كرد ولي تعجبشو بروز ندادو دوباره بهش بي محلي كرد. رهام:تو هنوز اسم منو نميدوني من اسمم رهامه،حالاهم بپر بالا برسونمت. فرناز مات بهشون نگاه ميكرد.به پهلوي يلدا زد:اين كيه؟ يلدا:بعدا ميگم،حالا بزاز فيلممون رو ببينيم،(آرام،اسب وحشي رام شده بدست رهام)غير ممكنه؟ رهام:واسه من غير ممكن وجود نداره،مطمئن باش! آرام خيلي آروم صورتشو بسمت رهام برگردوند و به صورتش خيره شد،پوست برنزه،چشاشي عسلي،ابروهاوموهاي سياه و صورت سه تيغ.صورت جذاب و مردانه اي داشت. آرام با غرور گفت:گمشو! رهام:زيادي به خودت اطمينان نداشته باش،مطمئن باش رامت ميكنم. آرام دستي براي تاكسي تكون داد و مبلغ 2 برابر رو گفت تاكسي بلافاصله ايستاد و فرناز و يلدا بدو بدو دنبال آرام راه افتادن و سوار تاكسي شدن. رهام هنوز تو فكر آرام بود.با خودش گفت:تو اولين كسي هستي كه باهام اينجوري تا ميكني،تازه تازه داره ازت خوشم مياد.بهت قول ميدم خودت باهام را مياي! *** 1ماه گذشت شب پدر آرام(مجيد)سراسيمه خونه اومد. سحر(مامان آرام):چي شده مجيد؟ مجيد:بدبخت شديم،حسن(شريكش)همه چيو بالا كشيده و در رفته.حالا اون هتل نيمه كاره..............واي. سحر:درست حرف بزن. آرام با شنيدن حرف زدن بابا مامانش اومد طبقهي بالا جلو نرده ها اسيستاد تا صداشون رو بهتر بشنوه. مجيد:يه قرار داد قرار بود ببندم كه ميتونست پولي رو كه ميزارم دوبرار كنه.طرفم گفته بود پول نقد قبول ميكنه به دلار.هرچي تو حسابم داشتم خالي كردم گذاشته بودم تو صندوق.خيلي هيجان زده بودم اصلا يادم نبود كه يه كليد صندوقم دستهحسن هس.نگو اين طف و قرار داد هم نقشه بوده كه من پولارو از حساب در بيارم تا حسن بتونه ورشون داره.آخرين خبرب كه ازش دارم اينه 7ساعت پيش رفته ايتاليا. سحر:مگه چقدر پول بود؟ مجيد:يه مليارد.تمام هستيم رفت. سحر چيزي براي گفتن نداشت زبونش قفل شده بود.آرام همين كه اين حفا رو شنيد زهر خندي زد و همونجا كنار نرده ها رو زمين نشست.با ازبين رفتم اين پول يهني ورشكستگي باباش.هتل همونطور نيم كاره ول ميشه و.............. *** سه ماه ازورشكستگي باباي آرام ميگذشت كه يه روز مجيد شاد و سر حال اومد خونه. مجيد:سحر،سحر............ سحر:چيه خونه رو گذاشتي رو سرت. مجيد:يه خبر عالي واسه آرام خواستگار پيدا شده. سحر:خب اينكه چيز بخصوص و خوبي نيس! مجيد:سحر اگه بگم كي باورت نميشه! سحر:كي؟ مجيد:پسر درگاهي! سحر:كي؟ محيد:درگاهي ديگه،هموني كه ميخواست خونه و چيزايي رو كه برامون مونده بود رو بخره. سحرخشكش زده:باور نميكنم!! مجيد:باور كن خود دركاهي باهام حرف زد.گفت آخر هفته ميايم خاستگاري.فقط سحر تو بايد تو گوش اين دختر بخوني كه بله رو بگه اونوقت شايد دوباره بتونيم رو پامون وايستيمو............. صحبتاشون حول همين موضوع بود تو اين دو ماه منبع در امدشون فقط از يه مغازه بود كه اجاره داده بودنش.كم كم داشت موعد چكايي كه واسه هتل داده بود زمانش نزديك ميشد و درگاهي هي داشت به مجيد فشار مي آورد كه خونه و مغازشو به اون بفروشه اما مجيد همه اونا رو به اسم سحر كرد و از اونم يه مدرك گرفت كه بعد از رسيدن آرام به 18 همه اونا ميرسه به اون. حالا درگاهي هم كه وضعو اينطوري ديده پسرشو جلو انداخته كه بايد با آرام ازدواج كنه و اون املاكو ازش بگيره.از قضاي روزگار اين آقاپسر همون رهام هست و حتي خودشم خبر نداره كه اين دختره همون آرامي هست كه چند روز دنبالش افتاده بوده. دو روز ديگه خاستگاري بود.سحر با آرام حرف زده بود و آرام پس از كلي قهر از خونه زد بيرون باخودش فكر ميكرد شايد بدهم نباشه شايد از دست اينا خلاص بشم و بعدش بتونم طلاقمو از اين پسره بگيرم اما صبا چي،صبا همه هستي منه اگه اون نباشه......... .... ....اه.. ..اه. ...لعنت بهت حست (اون كلاه برداره)لعنت ... .... .. .و راهي خونه شد.
پاسخ : آرام وحشي سحر:فكراتو كردي؟ آرام:آره بايد ببينمش. سحر با اينكه خودش تا حالا رهامو نديده بود اما گفت:حتما خوشت مياد پسر خوشگلو پولداريه اينطوري هم به پدرت فشار كمتر وارد ميشه همم كه شايد آقاي درگاهي با بابات شريك بشه. آرام:بسته مامان بازم اسم شريكو ميارين،بسته....... . بسمت اتاقش رفت.مجيد كه تازه از حموم در اومده بود رو به سحر آروم گفت:چي شد؟ سحر:هيچي،داره نرم ميشه. مجيد:خيله خوب فردا برين لباس بخرين. سحر:بايد يه سرم ببرمش آرايشگاه. حرف آخر سحر زياد بدل مجيد نچسبيد ولي چون آرام حتما بايد با رهام ازدواج ميكرد حرفي نزد. فردا صبح آرام د اشت آماده ميشد كه بره مدرسه ولي سحر مانعش شد و گفت نميخواد امروز بري خيلي هم درس ميخوني.امروز ميريم خريد . آرام:چه خريدي؟ سحر:لباس درست و حسابي بايد بخري واسه خاستگاري. آرام سري از رو تاسف تكان داد و كيفشو به گوشه اي انداخت و گفت باشه رفتني صدام كن به صبا هم هيچي نگو. فكرش خيلي درگير بودو خودش پريشون با خودش ميگفت:يعني تو اين دوره زمونه تو سن 16 سالگي شوهر ميكنم............ رفت جلو آينه و به چشماي پر عمق و مغرور خودش كه ازسياهي ميدرخشيدن خيره شد و به خودش گفت:زن بودن بهت نمياد............ اما چه ميشد كرد اين بازي روزگار بود و فعلا اون بود كه بازي رو جلو ميبرد آرام بايد صبر ميكردو بهش نگاه ميكرد تا وجه خودشو عوض كنه يا دلش واسه آرام بسوزه تا به اونم اجازه بازي و انتخاب بده. به خودش تو آينه گفت:اگه خوشم نيمد چي؟بابا بهم اجازه نميده نه بگم!اونوقت چطوري باهاش تا كنم؟؟؟؟؟؟؟؟ هر لحظه عصبي تر ميشد و كم كم نگاهش رنگ معصوميت چند لحظه قبلو داشت از دست ميدادو به همون چشاي وحشي تبديل ميشد. به آينه گفت:هر كس ميخواد باشه من ديگه چيزي واسه از دست دادن ندارم از اين به بعد بايد بدست بيارم هر چيزي رو كه ميخوام.پس ميكوبمش مثل طوفان نابودش ميكنم. اما آرام خبر نداشت كه قراره اسير رهام بشه. سحر:آرام حاضر شو بريم. 1ساعتي بود كه داشتن تو خيابونا ميگشتن دنبال يه لباس خوب.چيزي رو كه سحر ميپسنديد آرام قبول نداشت و چيزي رو كه آرام قبولش داشت سحر اجازه خريدنش رو نميداد. سحر:آرام اون لباس دكلته چطوره.اون سرمه اي. آرام:مامان فكر نميكني يكم زيادي خودمونيه من تا حالا اين آدمو خونوادشو نديدم اونوقت اينطوري جلوشون بيام. سحر:اه......آرام خستم كردي.همچينم حرف ميزني هر كس ندونه فكر مينه هميشه مثل بچه آدم لباس ميپوشي.ديگه خبر ندارن تا دوسال پيش مانتوهم نميپوشيدي. آرام:بس كن ديگه.از صبح اين بار چهارمه كه اين حرفو ميزني.اين آخرين انتخابمه يا اين يا بريم خونه.اون تونيك شيريه. سحر نگاهي به لباس انداخت راست ميگفت اصلا مناسب مراسم خاستگاري نبود شايد بشد تو مهموني جشن تولدي چيزي پوشيدش ولي واسه خاستگاري نه.سحر نگاهي به آرام انداخت و ديد اگه بگه نه آرام از همون جا بدون اون برميگرده خونه بلاجبار گفت باشه.آرام خندهي عصبي كردو رفتند لباسو خريدن.سحر هم واسه خودش يه كت دامن خريدو ميخواست واسه آرام صندل بخره كه آرام گفت: همون صندلاي سفيد خودم كه تو خونه هستنوميپوشم الانم ميخوام برم خونه.مياي بريم اگه نمياي خودم برم. سحر كه ميدونست آرام ووقتي اينطوري حرف ميزنه كار خودشو ميكنه بلاجبار قبول كردو رفتن خونه. فرداش سحر بزور آرامو برد آرايشگاه گفت كه بايد صورتتو بند بندازي.آرام سري از تاسف تكون دادو خنده عصبي كردو زير لب گفت:مردم هم مامان دادرن منم مامان دارم اون ديروز از لباس خريدنش اينم از امروزش بايد صورتتو بند بندازي و بشي مثل يه عروسك كه بايد جلوي پسر مردم عشوه گري كني.اما كور خوندي مامان خانم من اين چيزا بلد نيستم كاري كنم كه خودتون از ازدواجم پشيمون بشيد. آرام نشست رو صندلي و آرايش گر تا خواست كارشو شروع كنه آرام دستشو پس زد و گفت اول بايد موهامو كوتاه كني. سحر چون ديد راه چاره اي براي مقابله با اين دختر مغرور و لجباز نداره به آرايشگر گفت هر كاري ميگه بكن.آرام هم به آرايشگر گفت كه موهاشو كوتاه بلند از گردنش بزنه. بعد از ابنكه كار آرايشگر تموم شد آرام سرشو بلند كرد تا تو آينه به خودش نگاه كنه واقعا خيلي عوض شده بود گيرايي و غرور تو چشماش دو برابر شده بود.نگاهش با سحر تو آينه گره خورد لبخن تلخي زدو خواست بلند شه كه سحر گفت:نديده بودم تا حالا زير حرفت بزني و آرام مجبور شد صورتشو بسپره دست اون زن. بعد از اتمام كار سرشو بلند كرد صورتش سرخ شده بود ولي واقعا محشر بود اما اون آرام بودو هيچي رو نميشد از چهرش خوند.به خونه برگشتن نميخواست تو اين چند روزه با صبا برخورد داشته باشه و اين براش خيلي سخت بود. خورشيد داشت غروب ميكرد كه اومدن. صداي حرف زدنا و تارفاي معمول از پايين ميومد.آرام طبقه بالا تو اتاقش جلو آينه وايستاده بود و داشت به خودش نگاه ميكرد كه نوشين خانم وارد اتاق شد. نوشين خانم:وا....خدا مرگم بده آرام خانم اين چه لباسيه واسه خاستگاري ميخواين بپوشين يه چادري چيزي؟ آرام:نوشين خانم اينا رو ببين عادت كن همين طرز لباس پوشيدنو واسه صبا هم قراره ببيني. نوشين خانم:آرام خانوم جسارت نباشه ولي مهموني نيست كه خاستگاريه،والا زمان ما واسه مهموني هم اينطوري نميپوشيدن. آرام زير لب گفت:خبر نداره مامان خانم اولش چي ميخواست بخره،لباس شب. آرام:شاهكاره مامانه. نوشين خانم:استغفرالله.مگه ميشه اينطوري بياين پايين،جلو پسر نامحرم.(تو اكثر مهمونيا نوشين خانم خونه نبوده)
پاسخ : آرام وحشي آرام لبش داشت به خنده باز ميشد چقدر اين نوشين خانم ساده بود ديگه خبر نداشت پايين يه مراسم خيمه شب بازي قراره راه بيفته. آرام:نوشين خانم خودتو زياد نارحت نكن بقول معروف آب كه از سر گذشت چه يك وجب چه صد وجب!!! تازه به لب آرام يه لبخند اومده بود كه سحر وارد اتاق شد. سحر با جديت گفت:چيكار ميكنين.پايين اونا منتظرن خانمو ببينن(با گفتن اين جمله نوشين خانم كه سرشو انداخته بود پايين لبشو گاز گرفت)اونوقت شما اينجا همايش تشكيل دادين. آرام:مامان تو برو من ميام. سحر بدون گفتن كلمه اي نگاه به نوشين خانم كه هنوز سرش پايين بود چپ چپ نگاه كرد و از اتاق خارج شد.آرام رو به نوشين خانم گفت: ديدين؟براشون فرقي نداره چي پوشيدم. نوشين خانم:اي بابا خانم زشته.شايد اين پسره چشمم پاك نباشه،استغفرالله خدايي نكرده با چشم بد بهتون نگاه كنه. آرام كه لبخند رو لباش كاملا معلوم بود.بلند شد و نوشين خانمو بوسيد و گفت:آي خدا چي ميشد نوشين خانم مامانم بود آخه به اون زن هم ميشه گفت مادر.نه نوشين خانم اون پسره اونقدر تن و بدن ديده(يه لبخندم از رو بدجنسي زد)كه ديگه من به چشمش نيام. نوشين خانم لب پاينشو محكم گاز گرفت:نگين خانم.يعني از اون پسراس خدا نكنه باباتون بهش اجازه نميداد پاشو بزاره خونه. آرام كه لبخندش واسه سادگيه نوشين خانم بيشتر شده بود بلند شد و گفت:آره،معلومه كه بابام نميذاشت.حالا هم من پاشم برم اينبار خود پسره رو ميفرستن بالا. نوشين خانم كه با شنيدن اين جمله داشت دستشو گاز ميگرفت از اتاق زد بيرون. آرام كه هنوز لبخنده چند ثانيه قبل رو لباش بود به سمت پله ها رفت داشت از پله ه ميومد پايين كه نگاهش با نگاه رهام گره خورد روي پله ها ايستاد براي اولين بار بود كه تعجب و ميشد از صورتش فهميد باورش نميشد كه قراره زن رهام بشه و رهام هم همينطور اما آران تو دار تر از اين حرفا بود قبل از رهام بخودش اومد و خيلي ريلكس اومد پايين با آقا و خانم درگاهي دست داد. خانم درگاهي با افاده گفت:سلام،به به چشممون به جمالتون مزين شد. آرام به يه لبخند بسنده كرد و خرامان شد بسمت رهام.رهام از جاش بلند شد و با آرام دست داد. آرام:پس تو هستي همسر آينده من. رهام:من خودمم همين الان فهميدم.ولي بد نشد قولمو عملي ميكنم(بعد از چند لحظه مكث)رامت ميكنم آرام وحشي. آرام:قبلا گفتم دل و جرعتشو نداري.و بدون اينكه منتظر جواب باشه رفت رو يكي از مبلا نشست. اين مهموني به همه چي شباهت داشت الا خاستگاري. آقاي درگاهي با مجيد و خانم درگاهي هم با سحر مشغول حرف زدن بودن صبا هم خونه يكي از دوستاش بود،رهام به آرام كه خيلي مغرور رو مبل نشسته بود و يه دستشو تكيه چونش كرده بود و به پيش دستي اي كه جلوش بود خيره بود رهام غرق شده بود تو سياهي چشاي آرام كه با جابه جا شدن آرام به خودش اومد و نگاشو از آرام گرفت. مجيد و آقاي درگاهي صحبتاشون كم كم داشت ميفرت سمت ملك و املاك كه مجيد گفت:خيله خوب بسته ديگه بياين درمورد اين دوتا جوون حرف بزنيم. درگاهي:رهام من كه راضيه. سحر:فكر نكنم آرام هم مشكلي داشته باشه. بهمين سادگي زندگي دو نفرو به هم متصل كردن. مجيد:خب پس با اين حساب ميرسيم به بحث سر مهريه و عقد و عروسي. رهام:آقامجيد اگه اجازبديد من با آرام خانم يكم حرف دارم. درگاهي رو به مجيد و سحر گفت:البته حرفي نمونده ولي خب جوون ديگه. رهام بدون توجه به آرام رفت به حياط و چند دقيقه بعدشم آرام اومد. رهام پشتش به آرام بود ولي صداي راه رفتشو ميشنيد كه بهش نزديك ميشه برگشت بهش نگاه كرد.نگاهي به اندام آرام انداخت و لبخندي از رو بدجنسي رو لبش اومد.رهام:تو واقعا حرفي نداري؟ آرام:نه من مشكلي ندارم،ولي مثل اينكه تو راضي نيستي،از حالا نبايد اينطور خودتو ببازي،كاري بكنم كه خودت راهتو بكشي و بري. رهام:دستي به گونه ي آرام كشيد و با همون لبخند گفت:خيلي بد اسيرت ميكنم،عروسكه من. آرام صورتشو عقب كشيد.ته دلش لرزيد اما بازهم چيزي بروز نداد. رهام با سماجت دست آرامو كشيد كنار باغچه قدم زدن. آرام:هي......چته؟اين كارا چيه؟ رهام:ساكت باش،دارن از پشت پنجره ديدمون ميزنن. آرام:پس ميترسي؟ رهام:چه فرقي بحال تو داره عروسك....من هرجي كه بگم تو قراره همونو بكني از الانم شروع شد.بازو مو بگير و بخودت فشار بده. آرام واسه چند ثانيه هنگ كرد.آخه آمم اين همه پرو ميشه. آرام:فك كردي من واقعا اين كارا رو ميكنم؟ رهام:پس نميگيري؟ آرام :برو گمشو......... رهام كه روبه روي آرام ايستاده بود محكم بازوي آرامو گرفت و دست ديگشو گذاشت پشت سر آرام ،يه زهر خند زد و يهويي يه بوسه طولاني از لباي آرام گرفت. از سر شب اين چندمين بار بود كه آرام غافلگير ميشد ولي اينبار داشت شاخ در مي آورد.كه يهويي اين پسره چش شده؟ آرام سرشو كشيد عقب و با استفهام به رهام نگاه كرد.رهام يه تيش خند آميخته به تمسخر رو لباش بود كه زبون باز كرد. رهام:جو نگيردت واسه خاطر بابام بود گفته بود دلتو بايد بدست بيارم ،روپله ها ايستاده بود منم خودمو زدم به كوچه علي چپ كه بابامو نديدم و تو رو ........(ولخند زد) آرام:تو مريضي.سر باباي خودتم ميخواي كلاه بزاري.اصلا مقصودت از اين ازدواج چيه؟ رهام:يكم كه بگذره خودت ميفهي،عروسك.
پاسخ : آرام وحشي رهام بسمت ساختمون راه افتاد و آرام براي اولين بار نتونست جواب سوالشو بدست بياره اين پسر كي بود؟چرا جلوش كم ورد؟چرا هيچ عكس العملي از خودش بروز نداده بود؟نتونست افكارشو منظم كنه و با همون افكار پريشون به سمت ساختمون Ĥ مي راه افتاد با همون چهره آرام مغرور. رهام كه وارد سالن شد لبخند رضايتو رو لباي باباش ديد.پشت سرش آرام اومد. مجيد:خيله خوب ما مهريه و اينجور چيزارو تعيين كرديم فقط مونده روز عقد كه خودتون نظر بديد. باورش براي آرام خيلي سخت بود كه به اين زودي ميخواد ازدواج كنه حرفا با سرعت نور زده شده بود و بقول رهام آرام فقط يه عروسك بود. فصل دوم پدر مادرا حرفاشونو زدنو قرارا رو گذاشتن بدون اينكه كسي از آرام بپرسه نظر تو چيه مثلا اينا يه خانواده متمدن هستن. هفته بعد رهام اومد دم در خونه آرام اينا.بعد از سلام و احوالپرسي با سحر گفت: به آرام بگين حاضر بشه ميخوام ببرمش خريد. سحر لبخندي زد و به سمت اتاق آرام رفت.به آرام گفت: آرام بلند شو رهام اومده ميگه آماده شي ميخواد ببرتت خريد. آرام:مگه من بچشم كه اينطوري حرف زده.ميخام ببرمش خريد،نيمده دستور ميده. سحر:خيله خب ديگه تو ام .ناز ميكنه. آرام:نميام. سحر:بچه بازي چرا درمياري؟ آرام:شوهرمه،تو زندگيم دخالت نكنيد. سحر كه همين طوري هاج و واج مونده بود گفت: -تا ديروز آدم حسابش نميكرد حالا ميگه شوهرمه پاشو لوس بازي در نيار. آرام:همين كه گفتم بگيد راهشو بكشه و بره. سحر دستشو تو هوا تكون داد و از اتاق خارج شد آرام مشغول مطالعه كتابي شد كه با اومدن مامانش مطالعشو متوقف كرده بود. كه يهو صداي پاهايي رو شنيد كه محكم و باحالت عصبي از پله ها ميومد بالا،بيتوجه خوندن كتابشو ادامه داد.رهام عصبي درو باز كرد و وارد اتاق شد. رهام:بلند شو حاضر شو.ميخوايم بريم بيرون. آرام با همون چهره مغرور بهش نيم نگاهي انداخت و با آرامش گفت :من نميام. رهام درو پشت سرش بست و بطرف ميز آرام رفت و با خشونت كتاب رو بست و با همون لحن خشن گفت:گفتم بلند شو. آرام هم كه ميخواست بيشتر حرصشو در بياره با بيتفاوتي بلن شد و رفت آينه و ميز آرايشي كه كنار تختش بود و به گلداناي كاكتوسي كه جلوي آينه چيده بود نگاه كرد.طوري رفتار ميكرد كه انگار رهام اصلا وجود خارجي نداره. يهو عصبانيت چند لحظه پيش از صورت رهام رفت.رهام افكار آرامو خوند كه ميخواست اونو عصباني كنه و در مقابل خودش ضعيف نشون بده. لبخند شيطنت اميزي زد و به طرف آرام رفت.كنار آرام جلو اينه ايستاد و دستشو طوري كه مثلا آرام رفيقشه دور گردن آرام انداخت.آرام نيم نگاهي تو اينه به رهام انداخت كشوي اول ميزو باز كردو مشغول گشتن بدنبال چيزي توش شد.رهام فشار كمي بدست داد و گفت:دنبال چي ميگردي؟ آرام:گيره سر. رهام دستشو از دور گردن آرام برداشت و به سمت كمدش رفت و يه مانتو و شال براي آرام در آورد و اومد بسمتش و گفت خب اماده شو تا بريم برات يه قشنگشو بخرم. آرام نگاهي با ترديد به رهام انداخت و همونطر با شك كه بره يا نه لباسارو از دستش گرفت. رهام دستي به گونه ي آرام كشيد و گفت زود حاضر شو من پايين منتظرم.وبدون اينكه صبر كنه سريع از اتاق خارج شد آرام پشت سر رهام كه درو بست دهن كجي اي كرد و لباسارو انداخت رو تخت و به سمت كمدش رفت و مانتو و شال ديگه اي انتخاب كرد و پوشيد.آرايش مختصر دخترونه اي كرد و يه كبف جين برداشت كه با مانتو سفيدش قشنگ ديده ميشد و به سمت حال رفت. رهام سرتا پاي آرامو برانداز كرد دندوناشو به هم ساييد و تو دلش گفت دختره لج باز حتي تو كوچكترين چيزاهم ميخواد با من مخالفت كنه،ولي زياد طول نميكشه درست ميشي........صبر كن........ آرام كه بهش نگاه كرد زير لب آروم گفت:من بيرون منتظرم.وبدون اينكه منتظر جوابي باشه بسمت در خروجي رفت. آرام عمدا كمي رفتنشو طول داد و وقتي رفت تو ماشين رهام كه اين بار يه ماكسيما مشكي بود.آرام بدون اينكه حرفي بزنه نشست. رهام:چقدر طولش دادي. آرام جوابي نداد و بيرونو نگاه كرد.رهام هم ديگه منتظر جواب نشد و با سرعت شروع به حركت كرد.رهام به سمت يه پاساژ روندو بدون اينكه منتظر آرام باشه پياده شد پشت سرش هم آرام پيادهشد رهام با شنيدن صداي بستن در دزدگيرو زد.آرام بلاجبار دنبال رهام راه افتاد رهام جلوي يه مغازه ايستادو وقتي آرام هك همون طور بدون حرفي اومد كنارش ايستاد گفت بريم تو ببينيم اون دستبند رو دستت چطور ميشه.آرام نگاهي به دستبندي كه رهام بهش اشاره ميكرد كرد.چيز خيلي قشنگي بود نقره و ظريف.چند تا حلقه طلايي با ستاره هاي نقره اي بود.رهام دسته آرامو كشيدو برد تو مغازه.به فروشنده كه يه خانم ميان سال بود گفت اون دستبندو بياره زنه دستبندو داد به رهام.رهام برش داشت و اون دست آرامو كه تو دستش بودو جلو اورد بست بهش.لبخندي زدو گفت چطوره.آرام قفل لباش باز شد و گفت قشنگه.رهام لبخندي زدو اونو خريد يكم تو پاساژ خريد كردن بعدسوار ماشين شدن تا برگردن تو اين مدت يكم يخ آرام باز شده بود رهام داشت يكم باسرعت ميفت كه يهو گشت ارشاد مثل عجل معلق ظاهر شد جلوشون.مسئله مهمي نبود چون با زنگ زدن به پدر مادراشونو اينكه اونا ميدونن مسئله حل ميشد.اما يه ضد حال اساسي واسه رهام بود. پدر آرام اومد كلانتري و مسئله حل شد.آرام و رهام و مجيد با هم رفتن خونه آرام اينا رهام خيلي قيافش گرفته بود اما آرام باز از اون مورد استثناييش بود كه لبخند ميزد شايد چون حال رهام گرفته بود.سحر به محض وارد شدن رهام شروع كرد به قربون صدقش رفتن بدبخت زن بيچاره نميدونست كه درگاهي چه نقشه اي كشيده
پاسخ : آرام وحشي آخر شب بود رهام ميخواست بره خونه خودشون اما آرام كاملا بيتوجه رفته بود تو اتاقش مجيد از اين كار آرام كم كم داشت عصبي ميشد.سحر كه چهره مجيد و ديد خواست بره آرامو صدا كنه كه مجيد بهش يواش گفت:نميخواد بزار ببينيم اين دختره چش سفيد چطوري ميخواد اين يذره آبرويي هم كه برامون مونده رو به باد بده،بزار ببينيم قد يه نخود عقل داره حالا كه داره نامزدش ميره بياد يه خداحافظي بكنه؟ رهام رفت اما آرام اصلا از اتاقش خارج نشد.عصبانيت مجيد بيشتر شده بود و سحر كمي نگران كه مبادا دعوايي پيش بياد و توي دلش ها به آرام فحش ميداد صبا هم كه بالا دات از كنار نرده ها بعد از رفتن رهام باباشو ديد ميزد با ديدن صورت برافروخته پدرش كمي نگران شد و زود رفت به آرام خبر بده: صبا:آرام باز خراب كردي.بابا خيلي از دستت عصبانيه خب چي ميشد 5ديقه ميرفتي پيش اين پسره. آرام سرشو از رو كتاب بلند كردو يه نگا به صبا انداخت و لبخند زد و گفت: باشه خودم جوابشو ميدم تو نگران نباش.وقبل از اينكه صبا دوباره بتونه چيزي بگه از اتاقش خارج شد. از پله ها كه داشت پايين ميومد سحر همون جا چش غره اي بهش رفت.مجيد خيلي خشك بهش گفت:بيا بشين اينجا باهات حرف دارم. آرام بدون حرفي رفت نشت رو مبل جلويي پدرش. مجيد بعد از چند ثانيه سكوت شروع به حرف زدن كرد. مجيد:تو مشكلت با رهام چيه؟ آرام خيلي ريلكس جواب داد:الآن اينو ميپرسيد؟ مجيد دوباره سكوت كرد جو حاكم خيلي سنگين بود. مجيد:كس ديگه اي رو دوست داري؟ آرام با اينكه پاي كس ديگه اي در ميون نبود سياست ببخرج داد و سكوت كرد. مجيد:خب اسمش رسمش؟كارش؟ آرام:به چه دردتون ميخوره؟من حالا نامزد دارم؟ مجيد:خب تو بگو شايد جازه دادم بهم بزنيد. آرام خيلي محكم:چه عجب اجازه داديد بنده هم در مورد زندگي خودم اظهار نظر بكنم، خاندان با كلاس شايسته دخترشو تو سن 16 سالگي داره شوهر ميده اونوقت چند روز ديگه جشن نامزديمه تازه پدر عروس ميفرماين شايد اجازه بدم كسي رو كه دوسش داري بياد خواستگاريت...شايد.... آقا تازه ميگن چيشده؟اصلا از پسره خوشت مياد؟ميتوني باهاش زندگي كني؟........زندگي؟چه واژه ي جالبي اين زندگي كه ميگن مال كيه مال من؟خريدنيه؟ يا كادو دادني كه دارن به من ميدينش نه نميدينش دارين تحميلش ميكنين.آقا،خانم(رو به مادرش)من قراره زندگي كنم نه اينكه برم كتابخونه كه بخواين بگين راست ميري و صاف مياي من قراره با اين پسره حرف بزنم شب و روزمو بگذرونم(صداش داشت آرومو آروم تر ميشد) غذا بخورم ،بگردم زير لب هم بستر بشم.............. مجيد حرفي نداشت چون همه حرفاي ارام راست و حقيقت از جاش بلند شد و يه جمله فقط به آرام گفت: (اين ازدواج سرنوشت صبا و آينده من و مادرت و اين خونه و شغل منو تعيين ميكنه.يكطرفه به قاضي نرو.) باز لعن و نفرين بود كه سر روزگار و سرنوشت پايين ميومد. فصل سوم دو هفته ديگه تولد آرام بود و بيشتر از آرام مادرش تو جنب و جوش بود كه واسه تولد آرام از طرف خودشو پدرش چي بگيره كه در مقابل كادويي كه قراره رهام بده كم نياد. بعد از كلي گشتن ديد كه چيز مناسبي نميتونه پيدا كنه دست بدامن جواهر فروشيا شد.يلدا كه 2هفته مونده كاد داشت.از اونجايي كه برادر بزرگتر يلدا يه نقاش ماهر بود يلدا با كلي خواهش و تمنا از خواهش كرده بود كه واسه تولد آرام يه نقاشي رنگ روغن بكشه كه اونم قبول كرده بود. اين دو هفته هم مثل چند روز قبل با لجبازي و خودسرياي آرام و بيخيالياي رهام گذشت تا روز تولد آرام. چند تا از فاميلاي دور و نزديك تو خونه ي آرام اينا جمع بودن و كه اكثرا به ثروت خودشون مغرور بودن و دم گوش هم ديگه درباره ورشكستگي مجيد و ازدواج زود هنگام آرام پچ پچ ميكردن.خانم و آقاي درگاهي هم گوشه اي نشسته بودنو داشتن درباره آينده بچه هاشون با مجيد حرف ميزدن. رهام هم گوشه اي ساكت ايستاده بود و به ديگران نگاه ميكرد.......... بالاخره آرام وارد سالن پذيرايي شد.زيبا بود،زيباتر هم شده بود.سه لباس دكلته سرمه اي براق با آستيناي فانوسي كوتاه پوشيده بود كه تضاد چشم گيري با پوست درخشان و روشنش ايجاد كرده بود و چند وقت بود كه رنگ موهاش رفته بود و دوباره بقول دوستاش شده بود همون دختر چشم و ابرو مشكي قصه ها،موهاش هنوز كوتاه بود ولي اين هم به زيباييش اضافه ميكرد.لباي سرخ و بيني قلمي كوچيك و چشمايي كه آرايش داشت و حتي اون آرايش هم نتونسته بود وحشي بودن اون چشماي سياهو كنترل كنه وقتي به چشماش زل ميزدي تو قعر سياهي چشماش مي افتادي كه براي نجات از اون چاه به مهيب يه نفر ديگه احتياج بود.كه رهام هم الآن دقيقا افتاده بود تو همون چاه و بقدري اون ساهي بي انتها براش تحسين برانگيز بود علاقه اي به خلاصي از اون زندان نداشت.تا با كمك پدرش از اون شب فريبنده بيرون اومد.سقلمه اي كه پدرش به پهلوش زد و دم گوشش ادامه داد كه بهتره اولين كسي كه تولد آرامو بهش تبريك ميگه نامزده هيپنوتيزم شدش باشه.رهام هم زود خودشو جمع كرد و با قدماي محكم به سمت آرام رفت و با كمال احساسي كه تا حالا حتي پدر مادرش هم ازش نديده بودن بعد از تبريك گفتن تولدش يه بوسه به دستاش زد كه پشتش تشويق جمعيت و صداي اووووووووووووو جوونا بود كه بلند شد. كمي بعد يكي از دختر پسرا رفتن يه موسيقي گذاشتن كه همه رو به رقص آورد آرام از رقصيدن زياد خوشش نميومد اما بعد از مدتي مجبور شد برقصه كه همه مجذوبش شده بودن.اندام زيبا و ظريفش كافي بود اما آرام رقصيدنش هم فوق العاده بود ظرافت توشو براحتي ميشد احساس كرد كه دوتل از دخترا قاطي آرام شدن و بعدش هم چند تا پسر دختر ديگه كه با اصرار پسرا رهام هم رقصيد. رهام خودشم نميدونست چش شده،ولي يه نيروي نامرئي از طرف آرام اونو جذب ميكرد. بعد از موسيقي جمعيت پخش شدن.هركس يه گوشه مشغول صحبت بود كه يكي از پسرا اومد پيش رهام. -سلام آقا رهام
پاسخ : آرام وحشي -سلام..... -من سينام پسر دايي آرام........ بعد روشو به سمتي كه آرام بود برگردوند و ادامه داد. -آرام فوق العادس نه؟چهرش،اندامش،حتي اخلاقش هم با بقيه فرق داره..... رهام هم بسمتي كه آرام ايستاده بود برگشت و بعد نگاهي كه به آرام انداخت تو دلش حرف سينا و تاييد كرد،اما نگاهي به سينا انداخت و گفت: - بقيه يعني كي؟ - منظوري نداشتم كلي گفتم.من با دختراي زيادي دوست بودم ولي آرام....... با نگاه فوق العاده جدي اي كه از طرف رهام روانه اش شد ترجيح داد كه ادامه حرفشو بخوره و سريع دور بشه. بعد از دور شدن سينا رهام فرصتي پيدا كرد تا آرامو با آرامش نگاه كنه و تحسينش كنه.با خودش گفت:بقول سينا اخلاقشم با بقيه فرق داره...... از اين حرفش لبخندي زدو سرشو تكون داد و بسمت آرام حركت كرد.اما همين حين سحر گفت نوبت كادو هاست. فاميلا كادوهاشونو دادن،موبايلو،سكه و طلا و نقره و....... رسيد به يلدا كادوشو داد آرام هم بازش كرد و براي اولين بار تو اون روز ذوق زده شد و يه لبخند واقعي زد و يلدا رو بغل كرد و بوسيدش اون منظره همون منظره لب رودخونه اي بود كه چند بار وقتي رفته بودن شما زش عكس انداخته بو خيلي زيبا بود يه رودخونه كه از وسط جنگل ميگذشت و درختا و ماه كه انوار نقره ايش رو رودخونه افتاده بود. خانم و آقاي درگاهي يه سرويس گوش واره و مدال طلا به آرام هديه دادن و مادرو پدرش هم كه يه همچين چيزي،صبا هم يه ساعت نقره بهش كادو داد كه آرام احساساتشو با به آغوش كشيدن صبا كه عاشقش بود خالي كرد. اما رهام همه منتظر بودن ببينن رهام چه هديه اي واسه نامزدش گرفته. رهام با سكوت بسمت در پذيرايي رفت و درو باز كرد همه تعجب كردن چند نفر داشتن يه پيانوي سفيد و مياوردن داخل رهام رو كرد به مجيد و ازش پرسيد كه كارگرا پيانو ور كجا بزارن مجيد هم بسمتي اشاره كرد و پيانو اونجا جا گرفت بعد از رفتن كارگرا يه پسر جوون حدود 21 22 با قيافه خيلي جذاب شيك پوش وارد شد.كه رهام بسمتش رفت. رهام:آئين برادر يكي از دوستامه كه موسيقي ميخونه و از 7 8سالگي با پيانو كار كرده و يه نوازنده ماهره.اين پيانو هديه ناقابلي از طرف من به آرامه.و قراره اين آقا هم مدرسش باشه خيلي دوست داشتم خودم بلد بودم تا بهش ياد بدم ولي من اصلا از موسيقي سر در نميارمو و استعدادشو ندارم. آئين بالاخره حرف زد صداشم مثل چهرش جذاب بود و شنوده رو افسون ميكرد. آئين:سلام.آقا رهام همه چي رو گفتش ديگه چيزي نمونده كه من بخوام بگم. رو كرد به رهام - آقا رهام نميخوايد نامزدتون رو معرفي كنيد. رهام به آرام كه گوشه اي از سالن كه دور تر و خلوت تر بود اشاره كرد. نگاه آئين با آرام گره خورد و آئين هم مثل ديگران تو اقيانوسي از سياهي و زيبايي غرق شد. آرام سكوت كرده بود اما براي اولين بار آرام زيبايي و جذابيت آئينو تو دلش تحسين كرد اون لحظه چيزي از غرور هميشگي تو چشاش نبود اما خوشحالي هم نبود لبخند هم نبود حس غريبي بود كه براي اولين بار آرام باهاش برخورد ميكرد براش ناشناخته بود......... آئين هم دست كمي از آرام نداشت اون تا حالا با دختراي زيباي زيادي برخورد داشته بود و تو خونشون پيانو درس گفته بود اما تا حالا به چشمي بغير از شاگرد بهشون نگاه نكرده بود زيبايي اونا بكانر زيبايي آرام بكنار.اين حس غريب به قلب آئين هم چنگ ميزد اما آئين اونو بحساب تحت تاثير زيبايي بيش از حد آرام گذاشتو خيلي زود خودشو پيدا كرد و جهت نگاهشو عوض كرد نگاهي به رهام انداخت و بدون اينكه به آرام نگاه كنه به سمت آرام حركت كرد چند قدم مونده به آرام ايستاد. همه مجذوب زيبايي آئين شده بودن كه دست كمي از آرام نداشت دو فريبا كنار هم بودن و جمعيت از ديدن اين صحنه مدهوش بود. آئين:سلام آرام خانم.تولدتونو تبريك ميگم.اميدوارم تا تولد بعديتون به تعداد زيادي از آرزوهاتون برسيد. آرام:ممنون.اميدوارم تو موسيقي استعدادي داشته باشم . رهام گفت:آئين ميشه برامون افتخاري بزني.
پاسخ : آرام وحشي آئين:حتما. رفت پشت پيانو قرار گرفت و شروع به نواختن كرد.رهام حق داشت اون واقعا ماهر بود.همه غرق خيال شدن تا تموم شد آرام خيلي آرام به سمت آئين اومد سه قدم مونده ايستاد .آئين بلند شد. آرام:خيلي دلنواز بود. آئين:ممنون. آئين خودش ندونست كه يهو چي شد كه دو قدم جلو اومد و دست آرام و بلند كرد و بوسه اي بهش زد.خودش هم متعجب شد.كه چطور اين اتفاق افتاد. همهمه اي سالن و پر كرد عده اي با چشم يه آدم پرو و بيحيا بهش نگاه كردن و پسرا از جسارتش خيلي خوششون اومد و دخترا هم خيلي دوست داشتن جاي آرام بودن اين كار آئين زياد به چشم سحر و مجيد خوش نيمد مخصوصا خانم و آقاي درگاهي و اولين جرقه ي آتش حسادت بود كه تو دل رهام بوجود اومد و از همون لحظه حس پشموني رو احساس كرد. موقع شام بود يه زن ديگه هم اون شب به كمك پروين خانم اومده بود.بشقاب و ليوان و نوشيدني روي ميز بزرگي بود كه گوشه ي سالن بود و پروين خانم هم غذا ها رو آورد و روي ميز گذاشت مهمانو بعد از كشيدن غذا هم كدوم به گوشه اي براي خوردن غذا رفتن عده اي ترجيح دادن رو ميز غذاخوري غذاشونو بخورن و چند تا از دختر پسرا هم رو زمين دايره تشكيل داده بودن. رهام براي آرام شنيسل مرغ كشيده بود و براي آرام برد. رهام:بفرماييد! آرام:ممنون. رهام:امشب خيلي خوشي لبخند ميزني.قضيه چيه؟ آرام:كادوي جالبي بود،خيلي خلاقانه بود. رهام:پس موفق شدم؟ آرام :در چه مورد؟ رهام:كم كم داره بقول يلدا خانم فيلم شروع ميشه. آرام:زياد دلتو خوش نكن. و به راه افتاد به سمت ميز غذا خوري تا غذاشو بخوره. رهام زير لب با خودش گفت:آرام اسب وحشي رام شده به دست رهام.پرده اولو من بردم......كه چشش افتاد به آئين كه دوتا از دختردايي هاي آرام دورش كرده بودن.حق داشتن آئين از جذابيت مردانه چيزي كم نداشت و در عين خال زيبايي ميشد گفت كه جذابترين پسر جمع بود.قدي بلند و بيني خوش تراش لباي نسبتا درشت صورتي نسبتا پررنگ و پوست گندمي.موهاي مجعد و سياهه براق كه به پشت داده بود و چند تارمو كه رو صورتش افتاده بود كه جذابترش كرده بود.صورت سه تيغ با ابروهاي خوش فرم. رهام به سمت آرام رفت و كنارش نشست كمي بيشتر غذا نخورده بود كه دوباره آرام افسونش كرد.آرام مشغول خوردن غذاش بود و رهام غذا خوردنو كنار گذاشت و با يه لبخند به تماشاي آرام پرداخت. آرام:چرا غذاتو نميخوري؟ رهام:ميخورم....... آرام نگاهي يا مهرباني به رهام كرد و لبخند زد و به خوردن غذاش مشغول شد.رهام هم واقعا گرسنش بود سري تكون داد و به حالت عادي برگشت.شب از نيمه گذشته بود كه آئين اولين نفر بود كه ميخواست بره بعد از خدافظي از پدر و مادر رهام و سحر و مجيد بطرف رهام رفت. آئين:رهام جان من ديگه رفع زحمت ميكنم. رهام:كجا ميري توكه ماشين نياوردي وايستا اخر شبي ميرسونمت. آئين:نه خودم ميرم مزاحمت نميشم.بعد مهموني فك كنم بخواي با نامزدت خلوت كني. رهام با اومدن اسم آرام ياد حركت آئين افتاد و به اشتباهش پي برد. آئين:رهاممم...به چي فك ميكني؟ رهام:آ...آ...به هيچي.باشه برو. آئين به سمت در خروجي رفت.تو حياط صداي آرام باعث شد برگرده و به پشت نگاه كنه. آرام:تشريف ميبرين؟ آئين:بله ديگه دير ووقته خيلي كم پيش مياد تا اين موقع بيرون از خونه باشم....ا...ا...راستي اين مهمونيه تولد شماست ولي شما تو حياط.......قصد جسارت ندارم ولي دليل خاصي داره كه تو سالن نيستيد. آرام:از شلوغي خيلي خوشم نمياد. آئين:جالبه.....ببخشيد ديگه من بايد رفع زحمت كنم. آرام:خواهش ميكنم. *** رهام داشت با دوستش در مورد چند شب پيش كه تولد آرام بود حرف ميزد. كه حرف به آئين كشيده شد. -اصلا از حركتش خوشم نيمد.... -آخه پسر تو چقدر خري....يه پسر جوون اونم هيشكي نه آئين كه يه دانشكده براش غش و ضعف ميرن و برده استاد نامزدش كرده. -حتما بغير هم كلاسياش سوگولي استاداشم هس.هان؟ -نه بابا اين بشر جز عجايب هفت گانه جديده.با استاد جماعت را نمياد حدالامكان ازشون دوري ميكنه و بعضي از استادا با اين رفتارشم دوسش دارن بعضيام كه اگه دستشون بهش برسه ميكشنش.راستي تو كجاي كاري هم كلاسي چيه چشم يه دانشكده دنبالشه.واين اقا قراره بشه استاد آرام. -اه...خيلي دلم خوشه تو هم هي بهش استاد بگو. -بچه هفته اي 15 ساعت تدريس ميكنه اونوقت بهش چي بگم.رهام ديگه تو اخر نفهمي هستي خودت رفتي با دستاي خودت پسره رو دو دستي تقديم ارام كردي اونوقت اومدي پيش من ناله ميكني. من اعتقاد داشتم تو زود جو گير ميشي ولي نه ديگه اينقدر تو نوبرشو اوردي. -اوي چيچيو هي آرام آرام ميكني خواهرته اينطوري صداش ميكني.انگارنه انگار هم من اينجام.