پاسخ : به قشنگی طاووس قدیما تو کوچه پس کوچه های شمرون خونه های بزرگ و قدیمی بود، که مثل حالا تیکه تیکه نشده بود و ازش قفس و لونه زنبور نساخته بودن. خونۀ تیمورخان شمرونی یکی از این خونه ها بود که من دارم شمارو می برم اونجا. خونۀ تیمورخان یه باغ پر دار و درخت بود، درختای سر به فلک کشیده که لونۀ امنی واسه پرنده ها بود. باغچه های دور استخر پر از گلای شمعدونی بود، که هر روز بابا رحمان کارگر خونه آبشون می داد و تر و تازه شون می کرد. تخت چوبی کنار حیاط هم دلخوشی بانو زن محجبۀ تیمورخان بود که آفتاب مهتاب صورتش رو ندیده بود و هر روز عصر گل اندام زن جوون بابا رحمان یه قالیچه رو خوب می تکوند و روش مینداخت و چایی دم می کرد که دل خانم رو خوش کنه. بابا رحمان با گل اندام تو همین خونه عروسی کرده بود و سالها بود که خدمت ارباب رو می کرد ولی حسرت بچه تو دلش مونده بود. و اما تیمورخان، یه زمانی تیغ کش شمرون بود و گُنده لات محل. از لوطی گریش نقل زیادی می کردن که هیچ ظالمی از نیش چاقوش در امان نبود. نوچه هاش همه قسم خورده دور و برش بودن و نمی ذاشتن آب توی دلش تکون بخوره و یه کلام پشت سرش بد بگن. از اون زمان خیلی گذشته بود و حالا تیمورخان خیلی سال بود که چاقوشو غلاف کرده بود، رفته بود امام رضا و توبه کرده بود که دست به تیغ نشه. یه فرش فروشی بزرگ داشت و کاروبارش سکه بود. ولی هنوزم کلاه شاپو سرش می ذاشت و پاشنۀ کفشش رو می خوابوند و سینه کفتری راه می رفت. از دار دنیا هم یه دختر داشت که انقدر خاطرش رو می خواست که حاضر بود رو تخم چشماش راه بره و از شیر مرغ تا جون آدمیزاد واسش مهیا می کرد. واسه همینم طاووس چشم و چراغ خونه بود. و برخلاف طاووس که همیشه پاهای زشتش رو زیر پرهای خوشگلش قایم می کنه، خدا واسش سنگ تموم گذاشته بود و عین ماه شب چهارده بود- اینو همیشه تیمورخان بهش می گفت. موهای بلندش تا تو کمرش بود و چشمهای سیاه درشت با مژه های بلند و پوست سبزۀ نمکینش آفت دل بود. از قد و قامتش که دیگه نگو. واسه همین نورچشمی بودن هم همچین از خود راضی بود که انگار از دماغ فیل افتاده بود. حوصلۀ درس خوندن هم نداشت و چندکلاسی بیشتر نخونده بود و درس و کتاب رو واسه همیشه بوسیده بود و کنار گذاشته بود. یه چند وقتی هم همراه گل اندام کلاس خیاطی رفته بود که از اونم تو زرد از آب دراومده بود. تنها عیبش که خدا دادی هم نبود، زبون نیشدارش بود؛ هیچ کدوم از پسرای محل جرأت نیگا کردن بهش رو نداشتن چون می شست و آب می کشید و تو آفتاب می ذاشت که خشک بشن. از ترس تیمورخان هم نمی تونستن شکایتی داشته باشن. تو محل حکومتی می کرد که نگو و نپرس. میونه ش با گل اندام خیلی خوب بود و گلی صداش می کرد. یعنی در حقیقت ندیمه ش بود و هرچی در دل داشت تو صندوقچۀ دل گلی جوون بود. گلی هم چون خودش بچه نداشت، حسابی به این دختر چشم سیاه دل بسته بود و هرچی اُرد می داد به دیده منّت داشت.* * *خونۀ آقا شمسا شریعتمداری روبروی خونۀ تیمورخان بود، همۀ محل، به آقا شمسا که مردی میونه سال و تر و تمیز بود و خط شلوارش خربزه قاچ می کرد و مردم داریش حرف نداشت، احترام می ذاشتن. امین محل بود و به خیلی ها که محتاج بودن پول قرض می داد و کار خیلی هارو راه مینداخت. جهاز عروس درست می کرد، وام بی بهرۀ خونه می داد، خلاصه دادرس همه بود و تک و تنها تو یه خونۀ بزرگ زندگی می کرد. از وقتی زنش به رحمت خدا رفته بود، یه لاک تنهایی ساخته بود و خودش رو وقف مردم کرده بود. تازگی ها هم خواهرزاده ش ماهان از سفر فرنگ برگشته بود و واسۀ آقا شمسا تنها مونس شده بود. ماهان پسر خوش قد و بالایی بود که عین فرنگی ها موی بور و چشم سبز داشت و آقا شمسا که مام بهتره به زبون ماهان اونو دایی شمسا صدا کنیم، خودش اونو بزرگ کرده بود و واسه ادامۀ تحصیل به خارج فرستاده بود. طفلک ماهان وقتی چند سال بیشتر نداشت، پدر و مادرش رو که خیلی هم جوون بودن تو تصادف از دست داده بود و تنها کس و کارش همین دایی شمسا بود. ولی حالا دیگه واسه خودش دکتر شده بود و پی جور کردن مطب بود و خیال نداشت دیگه دایی شمسا رو تنها بذاره. کوله بارش رو بسته بود و اومده بود ایران.
پاسخ : به قشنگی طاووس اون روزا همه سرگرم خونه تکونی بودن. آخه داشت بهار می اومد و با خودش واسه مردم عید می آورد. از سر هر بالکن یه چیزی آویزون بود و بیشتر شیشه ها لخت و بی لباس بودن و پیرهنشونو واسه شستن درآورده بودن. بعضی هام به پنجره هاشون ملافه زده بودن تا از چشم نامحرم در امان باشن. شور و حالی بود. زندگی تو خون مردم می جوشید. گلی داشت تو بالکن رخت پهن می کرد و طاووس از بیکاری کنارش وایساده بود و باهاش حرف می زد: «از دست این موهای دراز خسته شدم، دلم می خواد واسه عید کوتاهشون کنم.» داد گلی دراومد. «حیفت نمیاد؟ مردم آرزوی یه تارش رو دارن. مثه شبق سیاهه. نگو تورو خدا که بند دلم می لرزه.» حرفهای گلی و تعریفی که از موهای طاووس کرد خنده به لبانش آورد: «حالا کی کچله تا من بهش مو قرض بدم.» یه دفعه حرف تو دهنش ماسید. دست شو جلو چشمهاش گرفت تا آفتاب چشم شو نزنه: «گلی اون پسره پشت پنجرۀ آقا شمسا کیه که داره برّ و برّ مارو می پاد؟» گلی یه گیر به لباس زد و سرش رو بلند کرد و ماهان رو دید: «آهان، اون خواهرزادۀ دایی شمساست. جای برادری خیلی هم خوش قد و بالاست، قیافه شم عین فرنگی هاست. اصلاً اگه زن می شد هزارتا خواستگار پر و پا قرص پیدا می کرد.» طاووس پشت چشمی نازک کرد: «اَه، پس عین شیربرنج وارفته ست. به دایی شمسا بگو یه کمی نمک بارش کنه، از چیزی که عوقم می گیریه مرد سرخ و سفیده. باید یه گوشمالی بهش بدیم تا دیگه زاغ خونۀ مردم رو نزنه.» گلی هول شد: «نه تورو خدا، چیکار به کار جوون مردم داری؟ پشت پنجرۀ خودشونه، تو حیاط مارو که زاغ نمی زنه! تورو خدا واسه خاطر دایی شمسا پاتو از کفشش بکش بیرون.» طاووس خودش نفهمید چرا دست زیر موهاش کرد و روسری از سرش انداخت و بعدش به دروغ یه وای خدا مرگم بده گفت و روسری شو رو سرش محکم کرد.* * * حالا از همسایۀ دیوار به دیوار تیمورخان بگم که تو شمرون یه کله پزی بزرگ داشت و اون موقع ها که زمین ارزشی نداشت، این خونه رو خریده بود و حالام یه وضع توپ داشت. حاج نصرت سرپولکی کله پزو همه می شناختن. همیشه تو خونه ش هیئت راه مینداخت و خرج می داد و تو دهۀ محرم حسابی همۀ شیکم هارو نونوار می کرد. شیکم گنده و سر طاسش از دور شناخته می شد. حالام حاج نصرت، حاج نصرت دنبالش راه مینداختن تا از سُورِ سفره ش جا نمونن. پسرش وردست خودش کار می کرد. البته حالا دیگه فقط پای دخل وامیستاد، چون همیشه تو انگشتاش چند تا انگشتر نقره داشت به حشمت نقره معروف بود و خیلی سعی می کرد ادای تحصیل کرده هارو درآره. دو تا خواهر عزب داشت که از ترس حشمت آسته می رفتن و آسته می اومدن چون وقتی غیرتی می شد و رگ گردنش کلفت می شد، کسی جلودارش نبود. حوری خواهر بزرگتر که دبیرستانی بود حسابی از دستش دل پرخونی داشت ولی حوا خواهر کوچکتر بچه تر از این حرفها بود و فقط به فکر شیرینی و آب نبات بود. زن حاج نصرت، همدم خانم، فقط به فکر سرویس دادن بود و وقتی واسه به خود رسیدن نداشت. حیاط بزرگ خونه همیشه نامرتب و کثیف بود و همیشه از این خونه بوی کله پاچه می اومد، چون بالاخره سهم خونه هم می رسید و همه اهل خونه رو پروار کرده بود؛ مخصوصاً خانوم خونه رو از ریخت و هیکل انداخته بود و عینهو دیگ آش رشته شده بود.
پاسخ : به قشنگی طاووس طاووس چادرش رو رو سرش مرتب کرد و یه نگاهی تو آینه به خودش انداخت و دلخوش از خونه بیرون اومد. بوی عید از همه جا می اومد و مژدۀ بهار همه رو مست کرده بود. وقتی اومد تو خیابون اصلی و مغازۀ سر کوچه رو شلوغ دید، خندید: کاش منم تنبلی نمی کردم و یه مشت گندم به نیت بهار و عید تو آب می کردم و کوزۀ گلی رو از چشم مینداختم. یه سال دیگه م گذشت. سال دیگه بچه بغل... با همین فکرا جلوی مغازۀ ماهی فروشی رسیده بود، ماهی های قرمز کوچیک تو یه لگن بزرگ قهقهه می زدن و از دست هم فرار می کردن، شایدم همدیگه رو قلقلک می دادن. یه آن طاووس دلش واسشون سوخت. یهو دودل شد که ماهی بخره یا نه. ولی یاد قیافۀ گل اندام افتاد، عزمش جزم شد و جلو رفت و لبخند خوشگلی زد که نمک صورتش رو صد برابر کرد: «اون تنگ بلور و با ماهی هاش می خوام.» مغازه دار که حسابی اونو می شناخت و محلی بود به احترام تیمورخان یه چشم آبدار گفت و تنگ رو دستش داد. پیرزنی که منتظر بود چشم غره رفت: «آقا نوبت منه، جوونا هم حوصله دارن و هم جون وایسادن.» جوان مغازه دار فوری ماست مالی کرد: «کوچیکتم مادر.» و بعد رو به طاووس که پول درآورده بود کرد: «قابلی نداره آبجی. با تیمورخان حساب می کنیم، شما بفرما خونه.» طاووس بادی به غبغب انداخت و شونه هاشو بالا داد و با ناز و غمزه چادرشو عقب و جلو کرد: «هر طور میل تونه.» بعدشم تنگ به دست صلانه صلانه راه افتاد. تو همین موقع دوچرخه سواری که سنی هم نداشت، بی هوا بهش خورد و تنگ از دستش افتاد: «وای، مگه چشمات باباقوریه پسر!» پسرک چند متر دورتر نتونست دوچرخه رو کنترل کنه و زمین خورد. طاووس غرید: «حقت بود، تو باید الاغ سواری کنی و خرک چی باشی.» نالۀ پسرک دراومده بود و طاووس واسه ماهی هایی که رو زمین افتاده بودن افسوس می خورد ولی جرأت نداشت اونارو که بال بال می زدن از رو زمین ورداره. پریشون دنبال کسی می گشت که ماهان سررسید و طاووس تندی گفت: «آقا، تورو خدا اینارو از رو زمین وردارین. اگه زود ببرین اونجا زنده می مونن.» و با دستش اشاره به ماهی فروشی کرد. ماهان ته تنگ و که هنوز سالم بود و کمی آب توش بود ورداشت و دو تا ماهی کوچیک رو که آواز مرگ می خوندن توش انداخت و به سرعت به طرف ماهی فروشی رفت. طاووس چشم به راه داشت و خودش هم نفهمید چرا منتظره عاقبت کارو ببینه. وقتی ماهان ماهی هارو تو آب انداخت به سرعت برگشت: «می خواین دوباره براتون بخرم؟» گفتن همون و ارۀ زبون طاووس کار افتادن همون: «برو واسه عمه ت بخر. پولتو بذار جلو آینه دو برابر میشه.» و در مقابل چشمای حیرت زدۀ ماهان راهشو گرفت و رفت و اونو مات زده جا گذاشت.
پاسخ : به قشنگی طاووس «اصلاً نفهمیدم این پسرۀ جِزّ جیگرزده از کجا سردرآورد و صاف اومد خورد به من. نمی دونی گلی دلم واسه پرپر زدن ماهی ها داشت کباب می شد. ولی دل و جیگر دست زدن بهشون رو نداشتم و دنبال یه فرشتۀ نجات تو آسمون بودم که یهو آقا فرنگیه از رو زمین پیداش شد و به دادشون رسید. دستش درد نکنه، ولی از اینکه پول شو به رخ من کشید خونم جوش اومد. اگه به خاطر دایی شمسا نبود خرخره شو می جویدم.» گلی هاج و واج به طاووس نیگا می کرد: «مگه چی گفتی؟ دختر چرا نمی تونی جلو زبونتو بگیری؟ تو به این خوشگلی، چرا پاچۀ مردمو می گیری؟ اون خواسته محبت کنه.» طاووس موهاش رو از تو صورتش کنار زد: «می خوام نکنه، اونو سَنه نَه که من ماهی می خوام یا نه؟ مگه دستم یه وَریه یا کجه که نتونم بخرم!» گلی از حرفهای طاووس خنده ش گرفت: «تو باید پسر می شدی اشتباهی دختر از آب دراومدی. اصلاً تقصیر من بود که ماهی خواسته بودم. ولی گردنم خرد بشه کاش خودم لشمو برده بودم. حالا حتماً به پسره برخورده، خیلی بد شد.» طاووس چشم گشاد کرد که: «بکشه پشت دوری، ایش... خوره!»
پاسخ : به قشنگی طاووس آقا خواهر تیمورخان زن مردنمایی بود که هیکل مردونه و شونه های پهنش اینو ثابت می کرد. اخلاقاً هم مثل مردا بود و همیشه هم از جمع زنها فرار می کرد. زنهارو قابل نمی دونست و می گفت ناقص العقل ان، مخصوصاً از وقتی شوهرش توی یه دعوای مردونه چاقو خورده بود و جیگر سیاهش تیکه تیکه شده بود و اونارو تنها گذاشته بود فکر می کرد باید به جای زن خونه، مرد خونه باشه. از اون وقت تا حالام به ابروهاش دست نزده بود؛ صد رحمت به پاچۀ بز، عین مردا ریش درآورده بود و هر چقدر زنهای فامیل دوره ش کردن بلکه یه سر و صفایی به صورتش بدن، حاضر نشد که نشد. همیشه هم لباس سیاه می پوشید و در جواب اعتراض حتی یدونه پسرش می گفت: «تا آخر عمر داغ دار آقاتم» و اما آقا ناصر پسر یکی یدونۀ خانوم آقا انقده تَر و فِرز بود که بهش ناصر جنی می گفتن و این لقب پر طمطراق رو کسی جرأت نداشت روش بذاره جز خود تیمورخان. از بچگی هم کنار خودش تر و خشکش کرده بود و کار یادش داده بود. حالام دست راستش بود و از شما چه پنهون که چشمش هم دنبال طاووس بود، واسه مال و منال تیمورخان. ولی جرأت جیک زدن نداشت چون طاووس به حسابش نمی آورد و براش تره خرد نمی کرد. خانوم آقا به خیال خودش ناصر و نصیحت می کرد: «یه کمی جنم داشته باش. تو که از هر دری می ری تو و از هر سوراخی آفتابی میشی چطوری نتونستی تو دو انگشت دل این دختره جا واز کنی؟ این همه مال و منال دایی جونت با هزار تخته فرش سر جهازی این دختره ست، د یا الله بی عرضه.» ناصر نالید: «شما طاووس رو با تخته فرشهای دکون دایی جون طاق می زنی! به این دختره نمی شه نزدیک شد و ناخونک زد. عین خروس جنگی می مونه. گاهی هم مار جعفری، همچین نیشت می زنه که صد تا دکتر انگشت به دهن می مونن. سردرنمیارم که خدا تو گوشت و پوست این دختر چه فلفلی ریخته که این همه تنده.» اینارو ناصر گفت و با غصه اعتراف کرد که جلوی این دختر چشم سیاه مو بلند کم آورده، که سر شماتت و سرکوفت خانم آقا دراومد: «مردی گفتن، زنی گفتن، لچک از سرت ورداشتی بگن مردی و مردونگی داری؟ برو اسمت رو بذار ناصر خانوم.» ناصر آه کشید: «شمام که زبونتون دست کمی از طاووس نداره، نکنه اصلاً به شما رفته؟ ولی من مطمئنم که دایی جون ته دلش می خواد من دومادش بشم.» خانوم آقا که نیش زبونش از کار نمی افتاد، ادامه داد: «مرد گنده شدی ولی هنوزم تا من واست لالایی نخونم خوابت نمی بره، حالام عین بچه یتیم ها لب ورنچین. عین کادیلاک برو تو دل این دختره از خودراضی.» طاووس چشم از تنگ بلور ماهی ورنمی داشت و هزار تا فکر و خیال خوشگل و رنگی تو سرش دور می زد: با اینکه اون بد و بیراه و نثارش کردم و سکۀ یه پول سیاه شد بازم آقایی کرد و واسم ماهی فرستاد. حالا خودمونیم، آقای دکتر بدمالی هم نبود، از نزدیک ندیده بودمش چه چشمای سبزی داشت عینهو تیله انگشتی بود. و وقتی گلی گفت که آب ماهی هارو خودت باید زحمت بکشی و عوض کنی تازه طاووس از فکر و خیال ماهان اومد بیرون و رفت تو جلد خودش: «اگه نکنم چی می شه؟» «هیچی، عمرشونو میدن به تو» طاووس یه آخ بلند گفت: «نه. حیفه. راستی گلی، وقتی ماهی ها رو گرفتی اون پسره چی گفت؟» گلی خندۀ معنی داری کرد: «اون پسره اسم داره، کیشمیش دم داره، آقا ماهان گفت اینارو واسه عیدونه بدین به تیمورخان.» اخمهای طاووس رفت توهم: «چه بی ذوق، از کی تا حالا تیمورخان هفت سین چیده که سراغ ماهی بره! این پسره تو سرش پر از پِهِنه، دکتره که دکتر باشه، سواد که عقل نمیاره!» گلی لبخند زد: «خیال داشتی بگه اینارو بدین به طاووس خانوم؟ بیچاره مگه از جونش سیر شده بود، با اون چشمه ای که از تو دیده اگه یه خورده دل و جیگرم داشت و زَهلِۀ درست و حسابی، زهله ترک شد رفت. دختر تو عین سگ پاچه شو گرفتی.» وقتی دید طاووس رفت تو لب، یه تعریف حسابی ازش کرد: «البته سگ خوشگلی که هر کی پاچه شو داوطلبی میاره جلو تا گاز بگیره.» دایی شمسا واسه ماهان قصه جوونی های تیمورخان رو با آب و تاب می گفت: «آره پسرم، من خیلی ساله که تیمورخان رو می شناسم، از همون زمون که برق چاقوش هوش از سر همه می برد. از موقعی که از قمار خونه ها باج می گرفت و پولدارارو سرکیسه می کرد. ولی خدایی ضعیف کش نبود و رو مردونگی ش حرف نبود. خاطرخواه طاووس دختر رئیس امنیۀ محل بود که حالا شده کلانتری. از اونجایی که عشق دارا و گدا
پاسخ : به قشنگی طاووس سرش نمی شه، دختره هم خاطرش رو می خواست. سرهنگ امینی که صاب منصب بود، با تیمور کارد و پنیر بود و از وقتی هم فهمید زیر پای دخترش رو شسته و رفته کرده، انقده به پر و پای تیمور پیچید تا بالاخره هم با یه دعوای ساختگی که درست کرد و چند نفری هم چاقو خوردن، اونو انداخت تو هولوف دونی و چند سالی آب خنک خورد.» حرف دایی شمسا که به اینجا رسید آهی از سر حسرت کشید: «بیچاره دخترک که عاشق تیمور بود خیلی پاش نشست و خواستگاراشو رد کرد ولی وقتی پدرش به زور تفنگ نشوندش پای سفرۀ عقد پسر یه هم قطار خودش، دخترک فردا سم خورد و خودش رو هلاک کرد. وقتی تیمور از زندان آزاد شد، عین مجنون آواره شده بود. خیلی دنبال سرهنگ امینی گشت که ناکارش کنه. ولی سرهنگ آب شده بود و رفته بود تو زمین، می گفتن از ترس تیمور و از غصۀ طاووس ترک دیار کرده و رفته فرنگ، خدا داند! تیمورم دیگه تیمور سابق نبود، عشق بدجوری خرابش کرده بود. بعضی ها بدجوری تو زندگی پِش میارن. تیمورم دیگه تیمور نشد که نشد. شل شلی تو کوچه ها راه می رفت. دل سنگ واسش کباب می شد. ناغافل رفت پابوس اما هشتم و قفل شو گرفت و توبه کرد. وقتی برگشت رفت پیش حاج رضا فرش فروش و شاگردیش رو کرد. حاج رضام الحق واسش پدری کرد و وقتی دید حسابی سر به راه شده و چسبیده به کار، بانو، دخترش رو واسش عقد کرد. تیمور سربراه شده بود ولی ساکت و دل مرده عین آدم آهنی می رفت و می اومد. وقتی هم حاج رضا سرش رو زمین گذاشت، شد وارث همه چی ش. البته خودشم عرضه و جربزه داشت و پول و پله ای جمع کرده بود.» ماهان سر تکون داد: «پس واسه این اسم دخترش رو طاووس گذاشته، حالا فهمیدم.» «آره پسرم، این طاووس نقل اون طاووس خدا بیامرزه که جوون مرگ شد و داغش به دل تیمور موند که موند. من قسم می خورم که هنوزم این عشق تو سینه ش پرپر می زنه و دل و جونش رو می سوزونه. ولی چه می تونه بکنه، فقط مرگه که چاره نداره.» ماهان به لحن شوخی گفت: «اون طاووس هم مثل این طاووس زبون دراز بود؟» دایی شمسا زد زیر خنده: «پس صابونش به تن تو هم خورده. البته با من رفتار بدی نداشته و خدا وکیلی همیشه بهم احترام گذاشته و بلند بلند سلامم کرده. ولی از اهل محل شنیدم که چه زبون تلخی داره. خب، اینو به حساب شکل خوشگلش باید گذاشت. واقعاً این طاووس کجا و اون طاووس کجا! ای داد و بی داد، اون خدا بیامرز خیلی جمال نداشت، ولی خب تیمور دلش اونو گرفته بود و حریف دلشم نشد که نشد. راستی، قصۀ طاووس که تموم شد، ولی واسه مطب چه کردی؟ علی آقا بنگاهی یه جایی رو پیدا کرده بود، دیدی؟» ماهان هنوز تو نخ طاووس بود و از شما چه پنهان این دختر سیاه چشم سبزه یه جورایی مشغولش کرده بود. تازه به خودش اومد: «بله... قراره امشب قول نامه شو بنویسم.» دایی شمسا از ته دل یه مبارک باد گفت و دست به آسمون برد: «به امید حق.»
پاسخ : به قشنگی طاووس بانو کلاً زن آروم و ساکتی بود مخصوصاً این که می دونست تیمور خان دلش جای دیگه ای گیر بوده و وقتی ازش ناامید شده اونو گرفته، شایدم چاره ای بهتر از این نداشته. این قصه ای بود که همه می دونستن و قایم کردنی نبود. سعی می کرد واسه تیمور زن خوبی باشه، از بیست و چهار ساعت وقتی بیدار بود همه ش سر سجاده بود و به درگاه خدا راز و نیاز می کرد. با طاووس هم میونۀ زیاد خوبی نداشت. یعنی فرصت نزدیک شدن به این دختر رو نداشت، شایدم چون تیمور خان اسم طاووس عشق فنا شده ش رو روش گذاشته بود، یه حس کینه ای به این دختر داشت. طاووسم خدائیش با گلی راحت تر درددل می کرد تا بانو. ولی خب بالاخره مهر مادری که گم نمی شه. یه جوری بین اونو گلی میونه می گرفت. اون روزم بانو داشت نماز می خوند و طاووس جلو آینه موهاش رو شونه می کرد و خوشو برانداز می کرد و تو دلش واسه این همه خوشگلی خدادادی از خدا تشکر می کرد. یه چیزی تازه تو وجودش بیدار شده بود که خودشم گنگ و مات بود. پیش از این به مردی فکر نکرده بود، رو خوشگلی خودش حساب باز نکرده بود. ولی حالا... یه دفعه صدای بانو از طناب فکر و خیال کشیدش پایین: «آدم اگه اول وقت نمازش رو بخونه، صوابش بیشتره، اون دنیا آینه نمیاد شفاعت آدمو بکنه، همین نماز به دردت می خوره.» طاووس یه خب هول هولکی گفت: «حالا وقت زیاده، قضا که نشده؟» بانو با دلخوری سراپاشو ورانداز کرد: «اگه می خوای آخر وقت عین کلاغ نوک بزنی زمین، نخونی بهتره. خدا معطل این دو رکعت نماز که نیست!» طاووس اخم کرد: «باشه، واسه خاطر شما الان میرم می خونم.» وقتی از اتاق بیرون رفت، بانو غرید: «دو رکعت نماز به جا میارم از ترس اخم و تخم مادرم قربتاً الی الله» بعد انگاری دردی تو سینه ش احساس کرد و قیافه ش رفت تو هم و دستش رو رو سینه ش گذاشت
پاسخ : به قشنگی طاووس از عصر کوچه حال و هوای دیگه ای داشت، به فاصلۀ یه متر یه متر بته چیده بودن تا برنامۀ چهارشنبه سوری برپا کنن. مسئول اینکارم حشمت بود که سرش واسه اینکارا درد می کرد. یه خیال دیگه ای هم تو سرش بود که کمی عرض اندام کنه و جلوی طاووس خودی نشون بده. وقتی هوا رو به تاریکی رفت، سر و صدا بلند شد. پسرا ترقه در می کردن و نارنجک به دیوارا می زدن. شعله های بته ها بالا گرفته بود و همه هوس تماشا کردن. عده ای چادر به سر یا با روسری تو کوچه جمع شده بودن. طاووس هم گلی رو راضی کرد که واسه تماشا برن بیرون و اهمیتی به اخم و تخم مادرش نکرد که گفت: «تو کوچه پر از مرد عزبه. دختر خوب نیست بره بیرون.» حشمت با چند نفر دیگه از روی آتیش می پریدن و زردی من از تو سرخی تو از من می گفتن. دخترا فقط تماشاگر بودن، آخه اون موقع ها به دخترا زیاد میدون نمی دادن. همه از خونه هاشون بیرون زده بودن، شادی تو قیافۀ مرد و زن پیدا بود، دایی شمسا یه گوشه ای لبخند به لب تماشا می کرد. طاووس با چشم دنبال ماهان گشت و از نبودنش دلش گرفت ولی از لجش به بازوی گلی زد: «اون پسر فرنگیه نیومده. شاید چند سال فرنگ بوده رسم و رسوم ما واسش مسخره شده؟» گلی چادرش رو کمی جلو کشید: «شاید کار داره، باز تیغ دستت گرفتی؟» تو همین گیر و دار حوری خودش رو کنارشون رسوند و سلام و علیکی کرد. طاووسم از ناچاری تحویلش گرفت. حوری که همیشه خوشگلی طاووس رو تو خونه تو سرش زده بودن، دست رو نقطه ضعف طاووس گذاشت و بادی به غبغب انداخت: «خوب شد عید اومد و ما یه کمی از شر این دفتر و کتاب خلاص شدیم. تو خونه نشستن فقط عیبش اینکه میگن آدم بی سواده، ولی از خواب ناز صبح که به زور بلند نمی شه؟ آدم نه ناهار می فهمه نه شام.» طاووس متلک حوری رو با یه ابرو بالا دادن جواب داد: «دوست نداری مثل من ببوس بذار کنار.» حوری تیر دوم رو ول کرد: «آخه زن اگه دستش تو جیب خودش باشه یه ارج و قرب دیگه ای داره، نمی خوام مثل عزیزم خونه نشین بشم و چشمم به دست آقام باشه. دلم می خواد معلم بشم، آخه آقام میگه همه زن معلم می خوان.» یهو یه چیزی تو دل طاووس هری ریخت پایین و یه غبار سیاه نشست رو دلش. هیچ وقت نشده بود که از درس نخوندن غصه ای تو دلش بشینه. گلی به دادش رسید: «دختر ما انقدر خوشگله که درس خونده و درس نخونده خواستگارا پاشنۀ در خونه رو از جا می کنن. تازه شم، دختر تیمور خانه، کم کسی که نیست؟ به کَس کَسونِش نمیده، به همه کَسونِش نمیده، به راه دورش نمیده.» پسرکی کاسۀ آب نبات ترش جلوشون گرفت و حرفشونو قیچی کرد: «دهنتونو شیرین کنین.» پسرا دیگه خسته شده بودن و یه گوشه ای تماشاگر شعله های اتیش شده بودن که حشمت فشفشه رو واسه میدون گرفتن و خودنمایی کردن راه انداخت و همۀ چشما رفت طرف آسمون. طاووس که شعله ها رو تنها و بی مشتری دید، چادرش رو جمع کرد و تا گلی اومد به خودش بجنبه و منعش کنه، رفت طرف آتیش و از روش پرید. پریدن همان و آتیش گرفتن پایین چادرش همان. صدای ناله ش دراومد و گلی به طرفش دوید. پشت سرش همه متوجه شدن و کمک دادن. چادرش خاموش شد ولی ناز و ادای طاووس که تمومی نداشت. گوله گوله اشک می ریخت که یهو سر و کلۀ ماهان که از بالا تماشا می کرد پیدا شد و طاووس با دیدنش بیشتر نالید: «پام آتیش گرفت، جزغاله شد.» کمی هم چادرش رو عقب زده بود و طرۀ موی سیاهش که براق تر از شب بود بیرون زده بود. ماهان واسه کمک گفت: «اجازه بدین خانم ببینم. اگه سوختگی شدید باشه باید برین بیمارستان، پوست خیلی حساسه.» طاووس گوشه ای از دامن بلندش رو بالا داده بود، پوست بالای پاشنه ش قرمز شده بود ولی در اصل هدف جلب توجه بود که به خوبی جا افتاد. حشمت هم که می خواست خودی نشون بده و خودشو تو دل طاووس جا کنه گفت: «اگه لازمه بریم مریض خونه، جلدی سه سوت ماشین آقامو بیارم.» ماهان متین و موقر سری تکون داد: «نه، فکر نمی کنم. با یه کم پماد سوختگی درست میشه، زیاد بزرگش نکنین.» چند نفری از پسرام دل کندۀ چشم و ابروی طاووس مات شده بودن. حوری که داشت از غیض می مرد غرید: «خوبه شمشیر نخورده، ببین واسه یه ذره قرمزی چطوری عشق چهارشنبه سوری رو کور کرد.» که گلی رفت تو حرفش: «آخه عزیز کرده ست. پاشو رو زمین می ذاره تیمورخان صدقه می ده.» متلک حوری دیگه آخر غیضش بود: «بخور و بخواب کار منه، الله نگه دار منه.» بعدشم با چشم غرۀ حشمت چادرش رو بالا کشید.
پاسخ : به قشنگی طاووس طاووس تا دمدمه های صبح خوابش نبرد، هم از توجه ماهان غرق غرور شده بود و هم از متلک حوری دلخور: یعنی اونا که میرن درس می خونن واسه خودشون خانوم میشن و ما هیچ؟ دخترۀ پررو. بعد فکرش رفت پیش ماهان و چشماشو بست: یعنی از کجا فهمید که چادرم سوخته؟ فقط از تو بهار خواب می تونسته دید بزنه. بعدش از رضایت لبخندی رو لباش نشست. یه چیزی تو دلش چنگ می زد. به خودش لرزید. یهو فکری از سرش گذشت و خنده به لبش آورد و یه برق شیطنت مهمون چشماش شد. ناله کنون دست به دلش گذاشت و رفت تو اتاق مادرش. بانو واسه نماز صبح پا شده بود و داشت وضو می گرفت. با دیدن طاووس و شنیدن ناله هاش تعجب کرد: «فکر کردم پا شدی نماز صبح بخونی، دست به دل شدی مادر؟» «آی دلم، دلم، عزیز امان ازم بریده، خواب از چشمم گرفته، طاقتم طاق شده.» طاووس انقدر خوب رل بازی کرد که بانو دلش به رحم اومد: «مادر، الان با یه نبات داغ خوب خوب میشی، دم صبحی گه دکتر نیست، امون بده روز سر در بیاره تا حکیم چاره کنه. حُکماً سردیت شده.» طاووس ناله ای دروغی کرد: «شاید سردی نباشه، باید نشون دکتر بدم، آفتابم که خیال سر درآوردن نداره.» بانو دلسوزی کرد: «طاقت بیار. درد تو شب بیشتره. خروار خروار میاد و مثقال مثقال میره.» اون روزا مثل حالا ماشین زیاد نبود و هر کسی ماشین داشت انگشت نمای محل بود و مایۀ حسرت بقیه. دل درد طاووس کار خودش رو کرد. تیمورخان خودش تلفن کرده بود و با ترس و لرز دل درد طاووس رو به گوش ماهان رسونده بود. خودشم با نگرانی تمام با ماشین طاووس و گلی رو می برد مطب، البته ناصر جنی، هم رانندگی می کرد و هم از تو آینه مدام چشم و چارش دنبال دیدن طاووس بود. گاه گداری هم آینه رو کج می کرد تا بهتر ببینه و نصیحت مادرش رو اجرا کنه. طاووس با اینکه از ناصر جنی بیزار بود، ولی بازم از دلبری کوتاه نمی اومد و گاهی گوشۀ چشمی نشونش می داد که ناصر به جون می خرید و مثل قرقی ماشین می روند و خواب فرشهای حجره رو می دید. بیچاره می خواست به زورم شده جایی تو دل طاووس باز کنه. جلوی مطب ترمز کرد و تیمورخان حکم کرد: «اطراق کن تا برگردیم.» «رو چشم دایی جون» و رفتن اونارو با چشم بدرقه کرد و تو خیالش از یه ارزن نگاه طاووس پر گرفته بود: ریش بجنبونی آق ناصر، دایی سبیل تو چرب می کنه، دختره شم دلتو چرب می کنه. بعدش از ذوق با خودش زمزمه کرد: تخته های قالی رو رج بزنم، میخوای بزن، میخوای نزن. دونه دونه بشمرم، میخوای بکن میخوای نکن. وقتی تو صاب حجره ای دیگه الباقی خرما میشه واسه میت...