پاسخ : اوج غرور -هایده حائری پولهایش را شمرد و داخل جیبی که به صورت کیسه زیر لباسش دوخته بود قرار داد . زیر لب گفت : [FONT=Mj_Zohal]همیشه از اون مقداری که باید به عنوان دستمزد دریافت کنم کمتره .[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]چاره ای نبود ، حق هیچگونه اعتراضی نداشت . تکه های نان باقیمانده از غذای ظهرش را درون پارچه ای پیچید و در ساک کوچکش قرار داد . نیم نگاهی به لباس مندرسش انداخت ، با حوصله کرکهای رنگین که حاصل قیچی زدن قالی بود را از پیراهنش جدا کرد ، موهای بلندش را زیر روسری پنهان کرد ، ساکش را برداشت و از کارگاه قالیبافی خارج شد .[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]هنوز چند قدمی بر نداشته بود که حس کرد چشمانش سیاهی میرود . سر جایش ایستاد ، پلکهایش را روی هم گذاشت و نفسی تازه کرد . با خود اندیشید : « حتما از گرسنگی و کار طاقت فرساست » [/FONT] [FONT=Mj_Zohal]چشمانش را گشود و به راهش به طرف قبرستان ادامه داد .[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]آخر هر هفته برایش تقدسی خاص داشت . روزهای پنجشنبه ، برای دیدار پدر ، مادر و برادرانش به گورستان میرفت . از درد جدایی برایشان میگفت . از غم تنهایی ، از بیعدالتیهای زمانه و از بیرحمی های اطرافیان . با اشکهای روان ، دلش را سبک میکرد و قدرت وصف ناشدنی برای جدال با سختیها در خود می یافت و تا پنجشنبه بعد روحیه اش را حفظ مینمود . حدود دو سالی میشد که شیوه زندگیش این گونه شده بود .[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]سرش را از روی قبر مادر برداشت ، دستی به صورتش کشید و چشمان خیسش را پاک کرد . نگاهی به آسمان نمود . خورشید در حال غروب کردن بود . از جایش بلند شد ، گرد و خاک پیراهنش را تکاند . ساکش را به دست گرفت ، نگاه آخری به قبرهای عزیزانش انداخت و راه خانه را در پیش گرفت .[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]هنوز از سر پیچ سر کوچه شان عبور نکرده بود که به یاد آورد برای شام به جز تکه ای نان که در ساکش بود چیزی برای خوردن ندارد .[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]به سمت مغازه آقا مظفر رفت ، برخلاف همیشه مغازه خلوت بود .[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]آقا مظفر سلام . خسته نباشین ![/FONT] [FONT=Mj_Zohal]آقا مظفر که در حال چیدن گونیهای برنج بود ، سرش را چرخاند و با روی گشاده جواب داد :[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]سلامت باشی دخترم .[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]کمر خمیده اش را صاف نمود ، با دستمالی عرق پیشانی اش را گرفت و پرسید :[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]چیزی میخواستی ؟[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]میشه سه تا تخم مرغ بدین ؟[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]کمی فکر کرد و در ادامه گفت :[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]یک قالب صابون هم میخوام .[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]پیرمرد لبخندی زد و به سوی شانه های تخم مرغ رفت . سه عدد از آنها را برداشت و در حالیکه با خود نجوا میکرد به طرف قفسه پشت دخل رفت و یک قالب صابون آورد و زمزمه کرد :[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]خدا از سر تقصیراتتون نگذره ، یکی نیست به این نا مسلمونا بگه غیرتتون کجا رفته ؟[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]به خوبی میتوانست بفهمد طرف صحبت آقا مظفر خود اوست . سرش را پایین انداخت و به آرامی گفت :[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]آقا مظفر خدا بزرگه . بالاخره همه چی درست میشه .[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]پیرمرد تخم مرغها و صابون را پیش رویش گذاشت و گفت :[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]مهناز خانم ، خدا خودش گواهه که تو رو به اندازه نوه ام دوست دارم . نمیتونم ببینم که این زن و مرد اینطور در حقت ظلم میکنن .[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]دستی به محاسن سفیدش کشید و با بخاطر آوردن موضوعی ادامه داد :[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]پیش از ظهر زن عموت کوکب اومده بود اینجا ، یک سبد بزرگ تخم مرغ بومی برای فروش آورده بود . الان که گفتی تخم مرغ میخوای ...[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]سرش را تکان داد و گفت :[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]استغفرالله ، عجب زمانه ای شده ![/FONT] [FONT=Mj_Zohal]مهناز دستش را پیش برد . تخم مرغها را برداشت و پولش را روی پیشخوان قرار داد .[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]قابل نداره دخترم .[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]خیلی ممنون آقا مظفر .[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]پس صبر کن بقیه پولت را بگیر .[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]بقیه پولش را گرفت و از مغازه بیرون اومد . به خوبی احساس میکرد که پیرمرد ، خیلی ارزانتر از قیمت واقعی با اون حساب کرده است .[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]خورشید کاملا غروب کرده بود و شب با تمام سیاهی اش فرا رسیده بود . از پله های سرداب تاریک پایین رفت . دستش را به دیوار کشید ، کلید برق را پیدا کرد و آن را روشن کرد .[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]اتاق کوچک نمورش در زیر زمین برهنه تر از همیشه به نظرش آمد . در را پشت سرش قفل کرد ، پایش را روی گلیم کهنه گذاشت و بلافاصله گره روسری اش را باز نمود .[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]قبل از پایین آمدن ، کنار حوض دست و صورتش را شسته بود و هنوز قطرات آب بر روی گونه اش خودنمایی میکرد . با حوله ای صورتش را خشک کرد و به سراغ چراغ فتیله ای رفت . آن را روشن کرد ، ظرف کوچک مسی را بر روی آن قرار داد ، با اضافه نمودن مقداری روغن و تخم مرغ نیمرویی ساده درست کرد و همانجا سر چراغ خورد .[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]نگاهی به دیوار اتاقش انداخت ، گچ دیوار فرو ریخته و کاه گل زیرش به خوبی نمایان شده بود . در قسمتهایی از کف اتاق ، روزنه هایی باز شده بود و محل مناسبی برای جولانگاه حشرات گشته بود . البته تا حدی از اتاق را با گلیم پوشانده بود ولی با اینحال رژه مورچه ها به خوبی نمایان بود . با خود اندیشید : « فردا حتما باید مقداری گچ بخرم و این سوراخها را پر کنم » [/FONT] [FONT=Mj_Zohal]سر و صدایی از حیاط به گوشش رسید .[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]مجید ذلیل مرده بیا ببینم . کدوم گوری رفتی ؟[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]مامان ، چی کارم داری ؟[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]یک دقیقه وایسا ، کارت دارم .[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]زود باش بچه ها بیرون منتظرم هستند .[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]صدای کرش کرش دمپایی زن عمویش را شنید که به سوی دیگر حیاط میرفت .[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]نگفتی این وقت شب کدوم جهنمی میخوای بری ؟[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]تازه سر شبه .[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]برای من بلبل زبونی نکن .[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]مامان چرا گیر میدی ؟ مهدی و حامد اومدن دنبالم بریم سر کوچه بشینیم گپ بزنیم .[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]شما نیم وجبیها گپ زدنتون دیگه چیه ؟ لازم نکرده بری .[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]مامان زود میرم و بر میگردم .[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]جغله هنوز چهارده سالش نشده ، ببین چه غلطها میکنه ![/FONT] [FONT=Mj_Zohal]آخه از بس توی خونه نشستم خسته شدم .[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]زن عمو که نرمتر شده بود در جواب گفت : [/FONT] [FONT=Mj_Zohal]پس زود برو و برگرد ، در ضمن برو دم مغازه بابات بگو خاله زینت اومده یه خورده میوه بگیره .[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]مجید با گفتن چشمی بلافاصله از حیاط بیرون رفت .[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]دوباره صدای کرش کرش دمپایی زن عمو اومد که با غر غر از پله ها بالا میرفت .[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]پتو را روی پایش کشید ، بالش زیر سرش را جابجا کرد و با نگاهی به پنجره سرداب در افکار خود غوطه ور شد :[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]دو سال پیش این خانه چه صفایی داشت ، زندگی با تمام زیباییهایش به رویش لبخند میزد . مادر همیشه سرشب شامش آماده بود . همه منتظر میماندند تا پدر با کلیدش قفل در حیاط را باز کند و وارد خانه شود ، سعید و ساسان خیلی سریع خود را به حیاط میرساندند و با شادمانی از او استقبال میکردند .[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]پدر اون کتاب نقاشی که بهت گفتم برام خریدی ؟[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]نه ساسان جان امروز سرم خیلی شلوغ بود . مشتری فرش زیاد داشتم . [/FONT] [FONT=Mj_Zohal]انشاءالله فردا برات میگیرم .[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]و هندوانه ای را که در دست داشت ، به سعید میداد و از پله های بالکن بالا میرفت .[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]راستی سعید ، دوچرخه ساز توی بازار ، پیش از ظهر اومد مغازه بهم گفت که دوچرخه تعمیری پسرتون حاضره ، یادت باشه فردا بری ازش تحویل بگیری ، در ضمن پولشو حساب کردم تو نمیخواد چیزی بهش بدی .[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]سعید با سرخوشی ، هندوانه را در دستش جابجا میکرد :[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]پس بالاخره دوچرخه ام حاضر شد ![/FONT] [FONT=Mj_Zohal]ساسان گوشه پیراهن سعید را میگرفت و با خواهش میپرسید :[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]میذاری منم سوارش بشم ؟[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]سعید هندوانه را گوشه آشپزخانه میگذاشت و ابروهایش را در هم میکشید :[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]باید قول بدی دیگه نری یواشکی زنجیر و تسمه اش را خراب کنی ![/FONT] [FONT=Mj_Zohal]ساسان با قیافه مظلومانه ای جواب میداد :[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]ولی اون دفعه من بهش دست نزدم .[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]پس کی خرابش کرد ؟[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]نمیدونم حتما خودش همین جوری خراب شده .[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]مگه میشه خود به خود خراب بشه ؟ من این چیزا حالیم نیست ، تو باید قول بدی دیگه بدون اجازه من طرف دوچرخه نری.[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]ساسان ، صورت تپلش را بالا میگرفت و با لبخندی بر لب میگفت :[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]قول میدم ، حالا تو هم میذاری سوار بشم ؟[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]سعید دستی روی سر ساسان میکشید :[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]باشه ، بذار فردا برم از دوچرخه ساز بگیرمش .[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]و هر دو به سوی بالکن میرفتند .[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]بچه ها ، بیاین تو سفره رو پهن کردم میخوایم شام بخوریم .[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]با صدای مادر هر دو با شتاب به داخل اتاق میرفتند .[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]مهناز جون خورش رو توی بشقاب تو گود بکش تا من برم از زیر زمین خمره ترشی رو بیارم ، ترشی آشپزخونه تموم شده .[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]مامان میخواهی منم بات بیام اون پایین خیلی تاریکه ؟[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]مادر با لبخندی در جوابش میگفت :[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]نه عزیزم از تاریکی نمیترسم . مواظب باش خورش سرد نشه .[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]مامان همیشه خورش آلو درست کن ، خیلی خوشمزه است ! [/FONT] [FONT=Mj_Zohal]مادر درحالیکه دانه های برنج ته سفره را درون ظرفی برای مرغ و خروسها میریخت با نگاهی مهربان به ساسان میگفت :[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]اگه هر روز خورش آلو باشه بهت مزه نمیده برات یکنواخت میشه .[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]پدر به سوی رادیوی مخصوص خودش میرفت ، آن را برمیداشت و در گوشه ای از اتاق به پشتی ترکمن خوش نقش و نگار لم میداد و با عوض کردن موجهای رادیو میگفت :[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]سعید جان یواشتر کتابو ورق بزن ببینم دنیا دست کیه .[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]سعید کتاب داستانش رو میبست رو به مادر میکرد و آهسته میگفت :[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]راستی مامان مجید سه تا از درسهاشو تجدید شده .[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]مادر سفره را تا میکرد به دست مهناز میداد و میپرسید :[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]تو از کجا میدونی ؟[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]سعید سرش را جلوتر می آورد :[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]امروز که رفته بودم مدرسه به معلمامون سر بزنم ، دیدم زن عمو کوکب اومده داره با دو سه تا از معلمامون راجع به نمره های مجید صحبت میکنه . آقای حسابی معلم ریاضیمون با اشاره ای به من ، به زن عمو کوکب گفت « تعجب میکنم با وجود پسر عموی به این زرنگی ، چرا مجید از ریاضی تجدید شده ؟ حداقل میتونست از سعید کمک بگیره » زن عمو از حرف آقای حسابی خوشش نیومد و با دلخوری گفت ، « والله این دو تا پسر عمو اخلاقشون با هم نمیسازه . مجید من خیلی حساسه ، با کوچکترین حرفی ناراحت میشه . نمیتونه با سعید بشینه و درس بخونه » مامان ، از حرف زن عمو خیلی تعجب کردم ، آخه من هیچ وقت به مجید حرف بدی نمیزنم .[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]مادر به آرامی جواب میداد : [/FONT] [FONT=Mj_Zohal]به دل نگیر شاید زن عموت از تجدید شدن مجید ناراحت بوده . تو هم اگه میتونی به مجید کمک کن ، از درسهاش نمره بیاره .[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]مهناز کتاب داستانم مجید را بر میداشت و با نگاهی به جلدش رو به مادر میکرد :[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]راستی مادر ، سعید و مجید چند ماه اختلاف سنی دارند ؟[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]مادر درحالیکه از جایش بلند میشد تا به دیوار تکیه بده جواب میداد : [/FONT] [FONT=Mj_Zohal]مجید هشت روز از سعید کوچتره . درست یادمه تقریبا دوازده سال پیش ؛ دم دمهای صبح دردم شروع شد . اون روز سردی هوا بیداد میکرد ، تازه زمستون شروع شده بود و از آسمون نم نم بارون میبارید .[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]از درد نمیتونستم از جایم جنب بخورم ، پدرتون سریع به دنبال ماما رفت . تا موقع اومدن ماما ، مهناز بالای سرم بود . مهناز یادته ؟[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]مهناز که همچنان کتاب سعید در دستش بود ، سرش را به نشانه بله تکان داد .[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]مادر حرفهایش را ادامه داد :[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]خوب به خاطر دارم با وجود سن و سال کم ، مهناز مثل یک زن کار کشته ، همه وسایل رو فراهم کرده بود . مهناز حدود هشت نه سال داشت ولی دیگ آبجوش و دستمالهای تمیزش برای رسیدن ماما آماده بود .[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]پدر که رادیوش رو خاموش کرده و به خاطرات مادر گوش میداد به میان حرف مادر آمد و گفت :[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]یادته فرنگیس موقعی که ماما رو آوردم تو از درد بیهوش افتاده بودی ؟[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]مادر با خنده ای بر لب حرفش را تایید میکرد :[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]اومدن تو و ماما را اصلا نفهمیدم . بعدا با صدای گریه سعید به هوش اومدم . خلاصه سعید صحیح و سالم به دنیا اومد .[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]ساسان که تا آن لحظه ساکت بود و به حرف مادر گوش میداد از شدت خستگی بازیگوشیهایش سرش را روی پای مادر میگذاشت و خوابش میبرد .[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]مهناز قطرات اشک را از چشمانش پاک کرد و پتو رو بالاتر کشید .[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]اواخر اردیبهشت ماه بود اما سرداب تاریک ، هنوز سرد به نظر می امد . دستهایش را زیر بالش گذاشت ، سوزش دردی در سر انگشتانش احساس میکرد . با خود فکر کرد « امروز چند رج قالی بافتم ؟ »[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]با اندیشیدن به این موضوع ، پلکهایش سنگین شد و به خواب عمیقی فرو رفت .[/FONT]
پاسخ : اوج غرور -هایده حائری مهناز دو تا ریشه گلبهی بزن بغلش هم سرمه ای بزن حالا چهارتا سبز تیره بزن . [FONT=Mj_Zohal]نسرین جان یواشتر نقشه قالی رو بخون عقب موندم .[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]نسرین با تعجب نگاهی به صورت رنگ پریده مهناز کرد و گفت :[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]تو همیشه خیلی فرز قالی میبافتی . چی شد ؟ رنگت بد جوری پریده ![/FONT] [FONT=Mj_Zohal]مهناز سرش را به عقب برگرداند و با خستگی رو به نسرین کرد :[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]سرم خیلی درد میکنه ، احساس ضعف میکنم .[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]نسرین دستهای مهناز را در دست گرفت و با نگرانی پرسید :[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]چرا دستهات اینقدر یخ کرده ؟ مهناز پاشو برو یک شربت آبقند بخور . میخواهی برات درست کنم ؟[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]نه خودتو به زحمت ننداز . دیگه الان وقت ناهاره . میترسم اگه زودتر از سر قالی بلند شیم ، سیما خانم و آقا ظاهر یه چیزی بهمون بگن . موقع ناهار یه چیزی میخورم .[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]نسرین ابروهایش را در هم کشید و آهسته گفت :[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]سیما خانم و آقا ظاهر بیخود کردند . دختر برو خودت رو توی آیینه ببین رنگ و روت مثل مرده ها شده ، چرا اینقدر به خودت زجر میدی ؟ فکر سلامتیت باش . حالا کو تا موقع ناهار ؟ نیم ساعت دیگه مونده تا اون وقت حتما از ضعف پس افتادی .[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]بعد با اشاره ای به لبهای خشکیده مهناز ادامه داد :[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]حتما صبحونه هم نخوردی درست میگم ؟[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]مهناز سرش را پایین انداخت و به صدای شانه زدن اطرافیانش گوش داد .[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]دخترها ، با شور و نشاط ردیفهای قالی را میبافتند و موقع پود دادن حرفهایی در گوش هم نجوا میکردند و یواشکی به دور از چشم سیما خانم و آقا ظاهر میخندیدند .[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]مهناز در دل به آسودگی خیال آنها غبطه میخورد و با خود گفت : « ای کاش من هم مثل شما بودم »[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]شنیدی چی پرسیدم ؟ صبحونه خوردی ؟[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]مهناز به خود آمد و به آهستگی گفت :[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]نه ولی دیشب موقع شام نیمرو درست کردم و خوردم . هنوزم سیرم .[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]اینجوری که تو غذا میخوری آخرش شبیه مرتاضای هندی میشی . دختر جون خودتو بزن به پر رویی و برو سر سفره عمو و زن عموت بشین و سیر و پر بخور و بلند شو .[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]مهناز لبخند تلخی زد و گفت :[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]به همین سادگی ؟ تو هنوز زن عمو کوکبم رو نشناختی . حاضر نیست یک لحظه منو ببینه ، چه برسه به اینکه راضی بشه من سر سفره اش بشینم .[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]نسرین درحالیکه کلافهای نخ را از هم جدا میکرد ، نگاهی به چشمان مهناز انداخت .[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]زن عموت دیگه چی از جون تو میخواد ؟ ارث و میراث پدریت که حق مسلم خودت بود رو کشیده بالا ، حالا دو قورت و نیمش هم باقیه ؟ من اگه جای تو بودم از دست عمو و زن عموت شکایت میکردم .[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]مهناز بیرمق دو سه تا ریشه زد و گفت :[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]چطور میتونم شکایت کنم ؟ از نظر قانونی هیچ حقی ندارم .[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]منظورت چیه ؟ یعنی میخوای ولشون کنی به امان خدا ؟[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]نسرین گلوله های نخ قرمز را به دار قالی آویزان کرد و ادامه داد :[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]والله به خدا نجابت هم اندازه ای داره . نجابت زیادی با حماقت هیچ فرقی نداره ![/FONT] [FONT=Mj_Zohal]نسرین جان میدونم حق با توئه . ولی عموم با اون اثر انگشتی که از پدرم گرفته در حقیقت دست و پای منو برای انجام هر کاری بسته ، بارها توی روم گفته که باید خدا رو شکر کنم که اجازه داده توی اون زیر زمین نمدار زندگی میکنم .[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]به حق چیزهای نشنیده ، دختر اون خونه مال خودته ، عجب آدمهایی توی این دوره و زمونه پیدا میشن ![/FONT] [FONT=Mj_Zohal]سرش را با تاسف تکان داد و گفت :[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]حیرون موندم از اینکه عموت اون اثر انگشت رو از کجا گیر آورده ؟[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]مهناز رج پر شده را پود داد و در جواب نسرین آهی کشید و گفت :[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]راستشو بخوای اصلا فکر نمیکردم عموم اینجوری از آب در بیاد . [/FONT] [FONT=Mj_Zohal]با صدای بلند و گوشخراش سیما خانوم ، هر دو سرشان را به سوی او برگرداندند .[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]دخترها ، فعلا کار تعطیله نیم ساعت برای ناهار وقت دارین ، یاالله بجنبین . مریم ور پریده ، دوباره از زیر کار در رفتی ، از صبح تا حالا چه غلطی میکردی ؟ هنوز دو ردیفت پر نشده .[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]مریم سرش را از شرم پایین انداخت و به آرامی جواب داد :[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]دست راستم زخم شده ، نتونستم تند ببافم .[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]سیما خانم که قانع نشده بود ، موشکافانه نگاهی به دست باند پیچی شده مریم کرد و با عصبانیت گفت :[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]بهونه خوبی برای خودت جور کردی . سعی کن زودتر دستت خوب بشه ، این باند مسخره رو هم از دستت باز کن .[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]و رو به زری کرد :[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]بعد از ناهار بشین پهلوی مریم به کارش نظارت داشته باش .[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]زری که سوگلی سیما خانم محسوب میشد با گفتن چشمی ، نگاه پر کینه اش رو به مریم دوخت .[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]سیما خانم به سمت دار قالی مهناز و نسرین امد ، قالی نیمه کاره را برانداز کرد از کنارشان گذشت و به سوی دار دیگر رفت .[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]مهناز و نسرین از سر آسودگی نفسی کشیدند .[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]نسرین قابلمه کوچک غذایش را از داخل بقچه بیرون آورد و با اشاره به مهناز گفت :[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]پاشو بریم غذا رو گرم کنیم .[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]مهناز که احساس ضعفش شدت گرفته بود نایلون حاوی نان و سیب زمینی آب پز را برداشت و همراه نسرین روانه آشپزخانه کارگاه شد .[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]مهناز جون تعارف نکن . از لوبیا پلوی من هم بخور ، خودم درست کردم . بچش ببین خوش طعمه ؟[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]مهناز با حوصله سیب زمینی را پوست گرفت ، با چاقو خرد کرد و روی نانش گذاشت و درحالیکه نمک رویش میپاشید گفت:[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]دست پخت تو همیشه خوشمزه است .[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]مقداری سیب زمینی درون تکه ای نان قرار داد دو سه برگ جعفری رویش گذاشت ، نان را پیچید و به صورت لقمه ای در آورد و به دست نسرین داد :[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]امتحان کن ، ببین چه جوریه ؟[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]نسرین در دل سلیقه مهناز را تحسین کرد ، با لبخندی لقمه را گرفت و گفت :[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]ظاهرا که خیلی خوبه ![/FONT] [FONT=Mj_Zohal]و لقمه را در دهانش گذاشت .[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]مهناز جان دستت درد نکنه خیلی بهم مزه داد .[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]نسرین خندید و ادامه داد :[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]باور کن اگه روم میشد میگفتم بیا غذاهامون رو عوض کنیم .[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]مهناز نگاه قدر شناسانه ای به او کرد و گفت :[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]مطمئنا سرت کلاه میرفت ، چون غذای خودت خیلی بهتر از منه ![/FONT] [FONT=Mj_Zohal]نسرین سرش را به علامت نفی تکان داد :[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]نه اینطور نیست .[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]منیره اگه غذات رو تموم کردی بیا دفتر .[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]با صدای آقا ظاهر ، هر دو توجه شان به منیره جلب شد .[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]منیره دستی به گونه های سرخش کشید ، با خوشحالی از جایش بلند شد و به سوی دفتر رفت .[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]نسرین به مهناز نگاه معنا داری کرد و سرش را پایین انداخت و گفت :[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]وقاحت هم حدی داره ![/FONT] [FONT=Mj_Zohal]مهناز با تعجب پرسید :[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]چی شده ؟ آقا ظاهر چی کارش داشت ؟[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]نسرین که اشتهایش را از دست داده بود نگاهش را به زمین دوخت و جواب داد :[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]مثل اینکه از هیچی خبر نداری ![/FONT] [FONT=Mj_Zohal]از چی خبر ندارم ؟[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]از این که آقا ظاهر منیره رو عقد کرده .[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]دست نسرین را در دست گرفت و با حیرت پرسید :[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]شوخی میکنی ؟[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]عین حقیقته ، تقریبا همه بچه ها این موضوع رو میدونن .[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]چطور چنین چیزی ممکنه ؟ آقا ظاهر به جای پدر بزرگ منیره است . منیره چه جوری راضی شده ؟[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]نسرین سرش را بالا آورد به چشمان مهناز نگاهی کرد و گفت :[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]تموم این بدبختیها ناشی از فقره . ندیدی منیره چطور برای این پیرمرد که یک پایش لب گوره بال درآورده بود ؟ از بچه ها شنیدم که آقا ظاهر پول دو سال دستمزد منیره رو زودتر به مادرش پرداخت کرده ، مادر منیره هم از خدا خواسته دو دستی دخترشو تقدیم آقا ظاهر کرده ، بالاخره یک جوری میبایست شکم پنج تا خواهر و برادر قد و نیم قد منیره رو پر کنه . چه کسی بهتر از آقا ظاهر ؟ هم پول داره و هم اسم و رسم .[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]پس بچه های آقا ظاهر چی ؟ اونا هم فهمیدن ؟[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]آره حتما سیما خانوم بهشون گفته . فکر کنم خوشحال هم شدند که سر پیری پدرشون سر و سامون گرفته ، خودشون که از پدرشون دور هستن نمیتونن مواظب آقا ظاهر باشن .[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]پس با این حساب منیره باید عصا کش آقا ظاهر باشه . راستی نسرین ، نظر سیما خانم درمورد ازدواج برادرش چیه ؟[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]به نظر که راضی میاد . هرجا نشسته گفته « برادرم احتیاج به یک پرستار داشت که منیره این مشکل رو حل کرد »[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]مهناز سفره کوچکشان را جمع کرد و لحظه ای به فکر فرو رفت و گفت : [/FONT] [FONT=Mj_Zohal]اختلاف سنی آقا ظاهر و منیره خیلی زیاده . منیره راستی راستی خودشو بدبخت کرد .[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]نسرین در قابلمه اش را گذاشت و رو به مهناز کرد :[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]چشمش کور که انقدر قر و قمیش برای این پیر مرد نیاد و غلط نکنم خواسته خود منیره بوده که آقا ظاهر رو به دام انداخته . دختره خجالت نمیکشه ، حدود چهل سال ازش کوچتره ولی طوری باهاش رفتار میکنه که انگار شوهرش ، بیست ساله است![/FONT] [FONT=Mj_Zohal]چند وقته که عقد کردن ؟[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]نسرین درحالیکه قابلمه را درون بقچه قرار میداد جواب داد :[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]ده دوازده روزی میشه . بعضی روزها منیره ناهارشو توی دفتر اقا ظاهر میخوره . مگه ندیدی ؟ [/FONT] [FONT=Mj_Zohal]نه متوجه نشدم .[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]از بس به غم و غصه هات فکر میکنی ، به اطرافت توجهی نداری .[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]از جایش بلند شد و ادامه داد :[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]پاشو بریم سر قالی تا غر غر سیما خانوم در نیومده .[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]مهناز از جایش برخاست .[/FONT]
پاسخ : اوج غرور -هایده حائری صدای مشت کوبیدن به در آهنی سرداب را شنید . سراسیمه از جایش برخاست ، چشمان خواب آلودش را به ساعت کوچک دیواری دوخت . با دیدن ساعت نه شب ، زیر لب گفت « یعنی کی ممکنه باشه ؟» [FONT=Mj_Zohal]دوباره صدای در زدن بلند شد .[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]کیه ؟[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]منم مجید مادرم گفته بیای بالا باهات کار داره .[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]الان میام .[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]دستی به سر و رویش کشید ، قفل در زیر زمین را باز کرد و همراه پسر عمویش از پله ها بالا رفت .[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]بعد از مدتها پا به درون اتاق خودشان گذاشت . نگاهش به بساط سماور افتاد ، یک لحظه مادرش را کنار سماور تصور کرد که با لبخند استکانهای چای را درون سینی میگذاشت . اشک در چشمانش حلقه زد . آه حسرتش را فرو خورد . به اطراف نگاهی انداخت و رو به مجید کرد : [/FONT] [FONT=Mj_Zohal]پس مادرت کو ؟[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]مجید با صدای بلند داد زد :[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]مامان کجایی ؟ مهناز اومده .[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]کوکب پرده اتاق بغلی را کنار کشید و با عصبانیت گفت :[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]چرا هوار میکشی ؟ خودم دارم میبینمش .[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]و برای مهناز پشت چشمی نازک کرد و با حالت تحکم گفت :[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]بیا تو .[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]مهناز آهسته سلامی کرد و ناچار وارد اتاق شد .[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]اتاق ، نسبت به روزی که در آن زندگی میکردند خیلی تغییر کرده بود . خوب به خاطر داشت که در آن زمان از این اتاق بعنوان اتاق پذیرایی استفاده میکردند ولی حالا ...[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]زن عمو کوکب چادر شب بزرگی پهن کرده بود و دسته های پاک نکرده سبزی را روی هم انباشته بود .[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]چته ؟ چرا بر و بر به در و دیوار نگاه میکنی ؟[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]با صدای کوکب به خود آمد و چشم به دهان زن عمویش دوخت .[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]کوکب ادامه داد :[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]دلم میخواد تا یک ساعت دیگه این سبزیها پاک بشه ، بشین هر چه زودتر کارتو شروع کن .[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]و در حالیکه از در اتاق خارج میشد زیر لب غر غر کرد :[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]معلوم نیست این مرد تا این موقع شب کدوم قبرستونیه ؟[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]بعد در را محکم به هم زد و رفت . مهناز نگاهی بهانبوه سبزی ها کرد ، نشست و دسته سبزی قورمه را پیش کشید ، بغضش رو فرو داد و شروع به کار کرد ...[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]کمرش را صاف کرد و پشت گردنش را مالش داد . درد خفیفی در آن ناحیه ، آزارش میداد . آخرین دسته سبزی را جلوتر آورد و نخ دور آن را با چاقو پاره کرد .[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]این چه وقت اومدنه مرد ؟ خجالت نمیکشی ؟[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]با فریاد کوکب دست از کار کشید و گوش ایستاد .[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]دیگه از دستت خسته شدم . فردا شب اگه این موقع بیایی ، توی خونه راهت نمیدم . دوباره از اون زهرماری خوردی ؟[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]صدای بشکن زدن عمویش را شنید که با بی قیدی جواب داد :[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]کدوم زهرماری ؟[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]لازم نیست حاشا کنی . چشمات مثل دو تا کاسه خونه .[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]عمویش سوتی زد و با تمسخر صدایش را کش داد :[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]کاسه خون ![/FONT] [FONT=Mj_Zohal]و بی اختیار قهقهه بلندی سر داد .[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]تیمور یواشتر ، الان در و همسایه از خواب بیدار میشن .[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]کدوم درو همسایه ؟[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]بسه دیگه برو لباستو عوض کن . دهنت هم آب بکش ، از دو سه متری بوی گندش پیچیده .[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]مهناز سری از تاسف تکان داد و با خود گفت « کجایی پدر که روزگار برادرت رو ببینی ؟ »[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]با باز شدن در آخرین برگ سبزی را درون آبکش قرار داد و سرش را به سوی در گرداند .[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]کوکب در آستانه در با بیحوصلگی پرسید :[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]کار سبزیها تموم شد ؟[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]بله .[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]آشغالها رو بذار تو گونی و چادر شب رو ببر لب باغچه بتکون .[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]بعد از اجرای اوامر زن عمو ، با تنی خسته از پله های زیر زمین پایین رفت . در را پشت سرش بست . خودش را روی تشک ابری کهنه ولو کرد و در اعماق افکارش غرق شد :[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]مهناز جون تبریک میگم دیپلومتو با معدل خوب گرفتی .[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]راست میگی مامان قبول شدم ؟[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]مادر لبخندی زد و درحالیکه کارنامه مهناز در دستش بود ، چادر را از سرش برداشت و گفت :[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]دبیرهات خیلی ازت راضی بودن ، خلاصه رو سفیدم کردی .[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]مادر را در آغوش گرفت و با بوسیدنش گفت :[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]پس بالاخره دیپلمه شدم . خدا رو شکر . خیلی دلواپس نمراتم بودم .[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]عزیزم هر کسی زحمت بکشه ، آخر نتیجه اش رو میبینه . تو هم برای امتاحاناتت کم سختی نکشیدی . درست میگم ؟[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]آره مامان ، مخصوصا این امتحان پایانی .[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]به مادرش اشاره کرد بنشیند و ادامه داد :[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]تا خستگی از تن در میکنی برم برات یه شربت خنک بیارم . توی این هوای گرم میچسبه .[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]پیر شی دخترم .[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]با عجله تنگ شربت و لیوان را درون سینی گذاشت و به اتاق برگشت .[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]مادر جورابهای بلندش را از پا در آورد و رو به سویش کرد :[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]پس سعید و ساسان کجان ؟[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]رفته اند دوچرخه سواری .[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]امان از دست بازیگوشیهاشون . دو دقیقه نمیتونند توی خونه آروم بگیرن .[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]عرق پیشانیش را گرفت و ادامه داد :[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]توی این گرما مریض نشن خیلیه .[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]مادر از جایش برخاست و از پله ها پایین رفت ، لب حوض دست و صورتش رو شست و به سوی اتاق برگشت . حوله ای برداشت و درحالیکه صورتش را خشک میکرد گفت :[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]پدرت تصمیم داره ما رو ببره مسافرت .[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]دستهایش را با شادمانی بهم زد و با هیجان گفت :[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]جدی میگی مامان ؟ عالی میشه . حالا کجا قراره بریم ؟[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]مادر کنارش نشست و جواب داد :[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]واالله اون جوری که پدرت میگفت میریم شمال پیش خاله وجیهه . خیلی وقته سراغی از این پیر زن نگرفتیم .[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]با خوشحالی لیوان مادر را پر از شربت کرد و به دستش داد .[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]کی راه می افتیم ؟ با اتوبوس میریم ؟[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]مادر جرعه ای از لیوان را نوشید و با مزه مزه کردن شربت در جواب دخترش گفت :[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]پدرت میخواد یکهفته ای ماشین اوستا علی رو به امانت بگیره . میخواهیم کمی خرده ریزه برای خاله وجیهه ببریم . حالا ببینم تا بعد چی میشه .[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]به مهناز اشاره کرد و پرسید : [/FONT] [FONT=Mj_Zohal]خودت چی شربت نمیخوری ؟[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]پیش از اومدن شما خوردم .[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]با سر و صدای سعید و ساسان توجهشان به حیاط جلب شد . مادر با لبخندی بر لب گفت :[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]ببین ساسان از گرما مثل لبو سرخ شده .[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]با ورود سعید و ساسان به اتاق و فهمیدن موضوع مسافرت ، شور و نشاطی وصف ناشدنی بینشان به وجود آمد .[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]ساسان با صورت سرخ شده اش کنجکاوانه پرسید :[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]خاله وجیهه کیه ؟[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]مادر دستی به موهای ساسان کشید و جواب داد :[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]خاله منه . تو هنوز اونو ندیدی . خیلی مهربونه . اگه ببینیش ازش خوشت میاد .[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]ساسان که نسبت به سن پنج سالگیش بیشتر درک میکرد ، دوباره پرسید :[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]شمال کجاست ؟[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]مادر با حوصله در جوابش گفت :[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]یه جایی پر از درخت و جنگل ، سرسبز و خرم . یک دریای بزرگ هم داره که خیلی زیباست .[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]سعید که از آب و تاب تعریف کردن مادر خوشش آمده بود لبخند میزد و سوال میکرد :[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]خاله وجیهه توی کدوم شهر زندگی میکنه ؟[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]مادر رو به سعید کرد و جواب داد :[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]چالوس .[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]ساسان زد زیر خنده و با شیطنت کودکانه اش متعجبانه پرسید :[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]چی چی لوس ؟[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]و با سوال او همه خندیدند .[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]مهناز با لبخندی به لب ، چشمانش را روی هم گذاشت .[/FONT]
پاسخ : اوج غرور -هایده حائری نسرین خانم ، آغر به خیر ، کجا بودی ؟ [FONT=Mj_Zohal]نسرین بقچه اش را گوشه ای گذاشت و با بیحالی کنار مهناز نشست و پرسید :[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]کدوم قسمت رو ریشه میزنی ؟[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]مهناز با نگرانی نگاهی به صورت کبود شده نسرین کرد و با دلهره پرسید :[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]چرا به این روز دراومدی ؟ اتفاقی افتاده ؟[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]نسرین آهی کشید و گفت :[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]بعدا سر فرصت برات تعریف میکنم . حالا تا سر و کله سیما خانم پیدا نشده بگو کجا رو داری میبافی ؟[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]مهناز دوباره به صورت نسرین نگاهی انداخت و در جواب گفت :[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]دارم حاشیه ها رو پر میکنم .[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]لحظه ای مکث کرد و ادامه داد :[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]اگه حالت خوب نیست و نمیتونی گره بزنی ، فقط کنار دار بشین ، من جای تو هم میبافم . خوشبختانه تند دست هستم ، سیما خانوم متوجه نمیشه که نمیبافی .[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]نسرین نخهای کرم را برداشت و با زدن ریشه ای آهسته گفت :[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]راضی به زحمتت نیستم میتونم ببافم .[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]آهی کشید و به بافتن ادامه داد .[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]موقع ناهار ، نسرین سرش را به دیوار آشپزخانه تکیه داد و به فکر فرو رفت .[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]مهناز نان را از داخل نایلون بیرون آورد ، نیم نگاهی به نسرین انداخت . تخم مرغ پخته و گوجه فرنگی را درون کاسه قرار داد و رو به نسرین کرد :[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]نمیخوای بگی چی شده ؟ باور کن از دلشوره دارم نصف جون میشم ! خواهش میکنم حرف بزن .[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]نسرین سرش را به دو طرف تکان داد ، چشمان گریانش را به زمین دوخت و گفت :[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]شاید دیگه نتونم بیام کارگاه قالی بافی .[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]برای چی ؟[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]نسرین سرش را بالا آورد و با حالت بغض جواب داد :[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]یادته بهت گفتم منشاء همه بدبختیها فقره ؟[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]مهناز درحالی که برای شنیدن حرفهای نسرین چشم به دهانش دوخته بود ، سرش را به نشانه تایید تکان داد :[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]آره ، مگه چی شده ؟[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]بغض نسرین ترکید و با گریه در جواب گفت :[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]من هم مثل منیره فروخته شدم .[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]و هق هق گریه امانش نداد .مهناز با حیرت پرسید :[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]منظورت چیه ؟[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]نسرین چشمانش را پاک کرد و با ناتوانی جواب داد : [/FONT] [FONT=Mj_Zohal]برادر زندائیم ساکن تهرونه ، دیروز با سلام و صلوات اومد خونه ما ، پدر و مادرم و دائیم خیلی ازش پذیرایی کردند و خلاصه حسابی بالا و پایینش گذاشتند . راستش اولش خیلی تعجب کردم از اینکه حسن آقا خونه ما چی کار داره . پشت در گوش وایسادم تا از چیزی سر در بیارم . سه تا برادرهامو مرتب میفرستادم توی اتاق تا برام خبر بیارن ولی اون طفلکها هم چیزی سر در نمی آوردند . مادرم درحالیکه منقل اسپند در دستش بود و از در اتاق وارد میشد پشت سر هم میگفت : « بترکه چشم حسود » و زیر لب چیزهایی زمزمه میکرد . با تعجب به کارها نظاره میکردم و چیزی نمیفهمیدم . راستش رو بخوای اومدن برادر زن دائیم به خونه ما برام خیلی شگفتی داشت . آخه حسن آقا با اون وضع مالی عالیش با پدر فقیرم چی کار میتونست داشته باشه ؟ قبلا مادرم گفته بود که حسن اقا دو تا زن داره و توی تهرون کار و کاسبی اش حسابی گرفته . پیش خودم فکر کردم ، شاید برای پدرم کار خوبی دست و پا کرده . با این خیال از ته دل خوشحال شدم که بالاخره ما هم از این شهرستان دور افتاده کوچ میکنیم و میریم تهرون ، بی اختیار یاد خواهرم ناهید افتادم و با خود گفتم « اون هم از غریبی توی تهرون در میاد » ولی خبر نداشتم که ...[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]دوباره به گریه افتاد و نتونست جمله اش رو تمام کند . مهناز شانه هایش را گرفت و گفت :[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]انقدر گریه نکن ، بقیه اش رو بگو .[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]نسرین دستش را زیر چانه اش گذاشت ، زانوهایش را بغل گرفت و با چشمان اشک آلود گفت :[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]حسن آقای بیشرم که همسن پدرمه ازم خواستگاری کرده .[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]مهناز بهت زده خودش را عقب کشید و به دیوار تکیه داد و آهسته پرسید :[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]نسرین شوخی میکنی نه ؟[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]به این حال و روزم میاد که شوخی کنم ؟[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]مهناز که هنوز عمق جریان را باور نداشت با ناراحتی پرسید :[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]آخه چطور ممکنه ؟[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]نسرین با صدای گرفته از شدت گریه جواب داد :[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]پول همه چی رو ممکن میکنه . نبودی تا پدر و مادرم رو که به خاطر پیشنهاد خواستگاری حسن آقا از خوشی پرواز میکردند ببینی .[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]با پشت دست اشکهایش را پاک کرد و ادامه داد :[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]بعد از رفتن حسن آقا ، مادرم با صورتی پر از خنده به آشپزخونه اومد و گفت : « میدونستم آخرش عاقبت به خیر میشی » با حیرت پرسیدم : « کی ؟ من ؟ » در جوابم گفت : « آره دیگه . خوشبختی از این بالاتر که حسن آقا اومده خواستگاریت ؟ » یک لحظه جریان خون توی مغزم بر عکس شد ، شکه شده بودم ، نفسم بالا نمی اومد . مادرم فکر کرد که من هم راضی هستم ، روی پله آشپزخونه نشست و ادامه داد : « ما که از عروسی ناهید هیچ خیری ندیدیم . حیدر آسمون جل اومد دست دخترمونو گرفت و برد تهرون » با مکثی به دنبال صحبتش خندید و گفت : «ولی حسن آقا ، برامون سنگ تموم گذاشته . اون جوری که تعریف میکرد مثل اینکه مهریه سنگینی برات در نظر گرفته . هرچی باشه دیگه دامادمون میشه ، ما هم به نوایی میرسیم . مبارکت باشه » توان از دست رفته ام رو جمع کردم و گفتم : « چی چی رو مبارک باشه خودتون بهتر میدونین حسن آقا چندتا زن داره » از جاش بلند شد و با چشم غره جوابم داد : « به من و تو چه که چند تا زن داره ؟ دختره دیوونه ، اگه عقلتو به کار بندازی میفهمی که تو میشی گل سر سبد حسن آقا ! دیگه چه مرگته ؟ » با زانوهای لرزان کف آشپزخانه نشستم و گفتم : « چطوری دلتون میاد دخترتونو بدبخت کنین ؟ » مادرم با غیظ فریاد کشید : « بدبختی کدومه ؟ تو باید خدا رو شکر کنی که چشم حسن آقا تو رو گرفته وگرنه صد تا دختر برای حسن آقا دهنشون بازه . حتما خوشی زیر دلت زده » خلاصه بحث بالا گرفت ، دائیم از توی اتاق ، صدای جار و جنجال من و مادرم رو شنید و اومد توی آشپزخونه ، بعد از کلی بد و بیراه گفتن این ور صورتم رو به این وضع در آورد .[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]مهناز نگاه دوباره ای به صورت نسرین کرد ، سری از تاسف تکان داد و پرسید :[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]حالا میخوای چی کار کنی ؟[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]خودم هم نمیدونم . وقتی فکر میکنم میبینم اوضاع و احوال منیره صد درجه از من بهتره ، اولا که زن قبلی آقا طاهر مرده در ثانی بچه هاش هم که هر کدوم چند تا نوه دارن و سرشون به کار خودشونه . من بیچاره رو بگو ![/FONT] [FONT=Mj_Zohal]اشک به چشمانش اومد و ادامه داد :[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]دوتا زن حسن اقا به یک طرف چند بچه قد و نیم قد هم طرف دیگه ...[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]با هق هق گریه سرش را روی زانوهایش گذاشت .[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]وقت ناهار تمومه ، یالله بجنبین برین سر کارتون .[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]با صدای سیما خانم به خود آمدند و از جایشان برخاستند .[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]موقع برگشت به خانه ، به حرفهای نسرین فکر کرد و با خود گفت ، « اگه پدر و مادرم زنده بودند آیا راضی میشدن با کسی مثل حسن اقا ازدواج کنم ؟ »[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]زیر لب در جواب خود زمزمه کرد « مطمئنا اونها چنین بلایی رو به سرم نمی آوردند » [/FONT] [FONT=Mj_Zohal]نفس عمیقی کشید و گفت : « کجائید که دلم براتون یک ذره شده ؟ » و راه خود را به سوی کوچه شان کج کرد .[/FONT]
پاسخ : اوج غرور -هایده حائری کتری ار زیر شیر حوض پر کرد . نگاهی به باغچه روبرو انداخت ، گلدانهای خشکی کنار باغچه چیده شده بودند . [FONT=Mj_Zohal]تصویر پدر در نظرش آمد که با حوصله گلدانهای زیبای شمعدانی را آب میداد .[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]آن روزها ، رایحه خوش نعناع ، ترخون و ریحان که در باغچه روبرو کاشته شده بود طراوت خاصی به حیاط میبخشید . در دو طرف باغچه ، بوته های گل رز به طرز جالبی خودنمائی میکردند اما حالا ...[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]باغچه خشک شده با زمین خاکی هیچ فرقی نمیکرد . گلدانهای بی شمعدانی ، خالی بودن باغچه را بیشتر نمایان میکرد . حسرت تلنبار شده در سینه اش را با آهی فرو داد و راه سرداب را در پیش کشید .[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]کتری را روی چراغ گذاشت و تا جوش آمدن کتری ، به گذشته اندیشید :[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]مامان حالا چی کار کنم ؟ از طرف دبیرستان برامون اردو گذاشتند . البته این اردو اجباری نیست . فقط برای آشنا شدن دخترهای دیپلمه با بعضی از کارهای هنریه ، اگر نرم هیچ اشکالی نداره .[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]مادر لحظه ای فکر کرد و پرسید :[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]با چه جور هنرهایی آشنا میشید ؟[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]کنار مادرش نشست و جواب داد :[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]با کارهایی مثل خیاطی ، گلدوزی ، قلاب بافی و قالی بافی .[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]از نظر من لازمه که به این اردو بری .[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]مامان ، پس سفر به شمال چی میشه ؟ خیلی دلم میخواد با شما بیام .[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]ما میریم و چند روزه بر میگردیم . انشاء الله یک فرصت دیگه تو رو به شمال میبریم ، ولی چیزی که برای یه دختر لازمه و اهمیت داره همین کارهای هنریه که باید بلد باشه ، حالا که این موقعیت برات پیش اومده تو باید به این اردو بری ، مطمئنا نظر پدرت هم همین طوره . اگه یه دو روز سفرمون طول کشید برو پیش عموت ، هرچی باشه اون غریبه نیست مواظبته تا ما برگردیم . [/FONT] [FONT=Mj_Zohal]پس از ورود پدر و سعید و ساسان و در جریان قرار گرفتن موضوع اردو ، پدر به او نگاه مهربانی کرد و گفت :[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]من هم با نظر مادرت موافقم ؛ بمونی و این هنرها رو یاد بگیری بهتره تا اینکه با ما بیایی .[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]با صدای قل قل کتری و به جوش آمدن آن ، از افکارش بیرون کشیده شد ، کمی چای درون قوری کوچکش ریخت و با اضافه نمودن مقداری آب جوش آن را روی کتری سر چراغ قرار داد تا دم بکشد .[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]مهناز حالا که نمیتونی بیای شمال ، بگو چی دوست داری تا برات سوغاتی بیارم ؟[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]در جواب ساسان لبخندی زد و گفت :[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]فقط سلامتی .[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]به غیر از سلامتی ، دیگه چی میخوای ؟[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]با صدای بلند خندید و جواب داد :[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]یه کلاه حصیری و یه بسته کلوچه ، اینا رو برام میگیری ؟[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]ساسان به فکر فرو رفت و بعد از لحظه ای سکوت گفت :[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]آره ، باید پولشو از بابا بگیرم .[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]سعید که به حرفهایش گوش میداد پوزخندی زد و گفت :[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]این دو تا رو باش هنوز که راه نیفتادیم .[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]سعید تو خودت چی میخوای برای مهناز بیاری ؟[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]بذار راه بیفتیم بعدا راجع بهش فکر میکنم .[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]با دستگیره ، قوری را برداشت و درون لیوان برای خود چای ریخت . قندان جهیزیه مادر را جلوتر کشید ، دو حبه قند برداشت و به قندان خیره شد :[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]مجید چرا اینقدر رنگت پریده ؟ موضوعی پیش اومده ؟[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]بابام گفته بیام دنبالت بریم خونه ما .[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]نه ممنونم از طرف من از عمو تشکر کن و بگو مهناز شام درست کرده و منتظر مسافرهاست که از شمال بیان ، آخه قراره امشب از راه برسن .[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]مجید کمی این پا و اون پا کرد و با تردید گفت :[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]مثل اینکه عمو اینها امروز نمیان ، بابام در این باره میخواد باهات حرف بزنه .[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]با دلهره پرسید :[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]برای چی نمیان ؟ خودشون گفتن امروز حتما از چالوس حرکت میکنن . مجید تو مطمئنی ؟[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]آره ، حالا بیا تا بریم بابام برات تعریف میکنه .[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]وایسا الان میام .[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]به داخل خانه برگشت ، نگاهی به حیاط و ایوان کرد . لباسهای چرک سعید و ساسان را که ظهر شسته بود ، هنوز روی بند پهن بودند . با دیدن لباسها ، چیزی مثل قلاب در دلش چنگ انداخت ، با دلشوره به طرف اتاق رفت ، کلید خانه را برداشت و درها را قفل کرد و همراه مجید روانه خانه عمو شد .[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]عمو پیراهن مشکی به تن کرده بود ، گوشه اتاق محقرش روی دو زانو نشسته بود .[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]با دیدن پیراهن سیاه عمو ، مضطرب پرسید :[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]چی شده عمو ؟ اتفاقی افتاده ؟[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]مهناز بشین ، میخوام یه موضوعی رو بهت بگم .[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]بند دلش پاره شد ، با نگرانی نشست و چشم به دهان عمو دوخت . عمو نگاهی به قیافه پریشان او انداخت و آهسته گفت :[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]مهناز قبل از هر چیزی باید بگم ما اینجا مستاجر هستیم و صاحبخونه مون هم آدم سختگیریه ، امیدوارم بعد از شنیدن حرفهام عکس العمل ناجوری نشون ندی .[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]جانش به لبش رسید ، ساکت و خاموش به عمو خیره شد .[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]عمو من من کنان ادامه داد :[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]صبحی نزدیک چاشت توی مغازه بابات نشسته بودم و به حساب و کتابهای مشتریها رسیدگی میکردم . یک دفعه اوستا علی سراسیمه پرید توی مغازه و گفت :[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]تیمور پاشو بریم تهرون .[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]پرسیدم :[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]اوستا علی مگه تهرون چه خبره ؟ چی شده ؟ چرا آشفته حالی ؟[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]اوستا علی بلافاصله جواب داد :[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]از تهرون باهام تماس گرفتند و گفتند ماشینم توی جاده تهرون تصادف کرده ، سرنشینهای ماشین رو هم بردند به بیمارستان در تهرون . خلاصه سریع کارها رو ردیف کردم و با اوستا علی راهی تهرون شدم .[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]عمو مکثی کرد و ادامه داد : [/FONT] [FONT=Mj_Zohal]پدرت رو به اتاق عمل برده بودند ، یکی دو ساعتی منتظر موندم تا از اونجا بیرونش آوردند ...[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]مهناز حلقه اشک را در چشمانش زدود و با رمق از دست رفته اش آرام پرسید :[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]مادر و برادرهام چی ؟ حال اونها چطوره ؟[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]عمو سری از تاسف تکان داد و سکوت کرد .[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]تلخی سکوت عمو را با تمام وجود درک کرد . سرش را روی زانو گذاشت و های های گریست .[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]مهناز بهت گفته بودم که اینجا سرو صدا نکنی . پاشو .[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]سرش را بلند کرد و با صدایی لرزان رو به عمو کرد :[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]چرا زودتر منو خبر نکردی ؟ چرا همون موقع منو با خودت به تهرون نبردی ؟[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]من از صبح تا حالا چشم انتظارشون نشسته بودم ...[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]و گریه امانش نداد .[/FONT] [FONT=Mj_Zohal]حالا هم دیر نشده پاشو کارهات رو بکن ، حدود یک ساعت دیگه برمیگردیم تهرون برای گرفتن ... جنازهای مادر و برادرهات ، میتونی باهام بیایی . حتما تا موقعی که برسیم بیمارستان ، پدرت هم بهوش اومده [/FONT]
پاسخ : اوج غرور -هایده حائری توی این کارگاه ، خاطرات خوبی باتوداشتم ، مطمئن باش هیچوقت فراموشت نمی کنم . مهناز نگاهی به صورت تغییر یافته و ابرو برداشته شده نسرین کرد و به آرامی پرسید : پس بالاخره باسرنوشتت کنار اومدی ؟! نسرین سرش را پایین انداخت وجواب داد : چاره دیگه ای نداشتم . سرش را بلند کردو ادامه داد: از همین الان میدونم که بدبختی بزرگی را تجربه خواهم کرد . بغض راه گلویش را بست و با چشمانش به مهناز خیره شد . حالا جریان را تعریف کن ببینم چی شده که... پنج شنبه که از کارگاه به خونه رسیدم ،دیدم از در خونه تاسرکوچه مون رو آب پاشی کرده اند . حدس زدم که دوباره سروکله ی حسن آقا پیدا شده .وقتی به داخل خونه رفتم ، فهمیدم که حدسم درست بوده ، پدرم و مادرم ودائیم مقدمات کارو سریع اماده کرده بودند و حسن آقا هم با آوردن عاقدی همون شب مراسم عقد رو برقرار کرد مهناز باورت میشه حالا من دیگه همسره قانونی حسن آقا هستم ؟! مهناز دست نسرین را در دست گرفت و با لبخند گفت : نمی دونم از این کلمه در این شرایط خوشت میاد یا نه ؟ولی باید بهت بگم مبارکه هرکسی یک تقدیری داره ، شاید قسمت تو هم این بوده که همسر حسن آقا بشی .به هر حال خودتو با این زندگی وفق بده تا کمتر عذاب بکشی . کمی مکث کردو پرسید : حالا کی قراره به تهرون برید ؟ نسرین جواب داد : همین فردا، امروزم اومدم تا از تو و بچه های کارگاه خداحافظی کنم . به سیما خانم و آقا ظاهر هم گفتم که حقوق ماه پیشم رو به پدرومادرم بدهند . لبخند تلخی زد و در ادامه صحبتش نجوا کنان گفت : کی فکرشو میکرد که این جوری از اینجا برم ؟! مهناز برای دلداری نسرین گفت: بالاخره همه چی درست میشه . سرش را به سوی در برگرداند و با دیدن پیرزنی در کنار در متعجبانه پرسید : نسرین تو میدونی اون خانم پیره کیه؟ کدوم خانم پیره؟ مهناز اشاره به در کارگاه کرد و گفت : همونی که اونجا ایستاده دوسه روزیه که میاد کارگاه.به سرو وضع مرتبش نمیاد که برای کار اومده باشه .تو میدونی که اینجا چه کار داره؟ نسرین نگاهی به پیرزن انداخت و با به خاطر آوردن موضوعی گفت : آره ، اونجوری که منیره میگفت برای سفارش فرش اومده .مثل اینکه وضع مالیش خیلی خوبه .از سیما خانم وآقا طاهرخواسته براش فرش ابریشم ببافند .یکی نیست بهش بگه سر پیری قالی ابریشم به چه دردت میخوره؟! مهناز که همچنان به پیرزن چشم دوخته بود گفت: به نظر پیرزن جالب و دوست داشتنی میاد . مگه نه؟ نسرین در جواب مهناز سرش را به نشانه تاکید تکان داد و به دار قالی نگاه کرد . مهناز فکر کنم امروز فردا این قالی تموم میشه. مهناز دستی رو قالی کشید و گفت : آره چهار رج بیشتر نمونده ، همین امروز تموم میشه . نسرین نقش قلی را موشکافانه نگاه کرد و با کشیدن اهی رو به مهناز نمود : یادش بخیر چه اوقات خوبی رو برای بافتن این قالی گذروندیم .چقدر زود گذشت ! نخهای طوسی را برداشت و ادامه داد : مهناز بیا هرچه زودتذ این چهار رج باقی مونده رو ببافیم . دلم میخواد در آخرین روزی که اینجا هستم این قالی هم تموم بشه . مهناز با لبخندی پشت قالی نشست و همراه نسرین شروع به ریشه زدن کرد . نسرسی در حین بافتن حاشیه، سرش را به طرف مهناز برگرداند و پرسید : راستی موضوع خونه و مغازه پدرت به کجارسید؟ مهناز نخ زرد را از میان کلافها پیدا کردوجواب داد ک فعلا هیچی عموم صاحب خونه و مغازه شده .نسرین نمیدونم قبلا برات تعریف کرده ام یا نه؟ ولی اون شبی که با عموم برای دیدن جنازه ها راهی تهران شدم ،صدایی در درونم فریاد میزد که به عموم اعتماد نکنم .اون شب کذایی، وقتی بالا سر پیکر نیمه جان پدرم رسیدم و اون رو زیر دستگاهها و لوله ها و سرم وخون دیدم ، نا خود آگاه نگاهم به دست راستش افتاد ، انگشت سبابه اش جوهری بود . نسرین دست از کار کشید و رو به مهناز متفکرانه گفت : پس حالا همه چی روشن شد ، مطمئنا عموت قبل از رفتن تو به بیمارستان ، موقعی که پدرت بی هوش بوده ، پای تمام اون اسناد و مدارک انگشت زده .به طور حتم دکترا بهش گفته بودن حال پدرت خوب نمیشه . اون هم برای اینکه خونه و مغازه دست تو نیوفته زودتر دست به کار شده . همانطور که قبلا هم به ات گفتم برو از عموت شکایت کن بالاخره معلوم میشه حق با کیه ، این جوری دست عموت هم رو میشه ،تو هم از این بلا تکلیفی در میای . بارها به این مسئله فکر کردم ولی از عاقبت کار میترسم . از چی میترسی؟ از این که دادگاه به نفع عموم رأی بدهد و نتونم حقم و ثابت کنم .اونوقت آواره کوچه و خیابابون ها میشم مطمئنم عمو و زن عمو یم بعد از این قضیه دیگه حاضر نیستن وجودم رو توی اون خونه تحمل کنند. مگه دنیا الکیه؟ فعلا که الکی شده و من دستم به جایی بند نیست. نسرین لحظه ای به فکر فرو رفت و سری به تاسف تکان داد و گفت: حق با توئه خوب می فهمم چی داری میگی. وبا ناراحتی ادامه داد: منم برای بهم زدن قرار ازدواج حسن آقا دستم به جایی بند نبود آهش را فرو خورد و بافتن را از سر گرفت مهناز بیا دفترم کارت دارم باشنیدن صدای سیما خانم هردو با تعجب به یکدیگر نگاه کردند مهناز از پشت دار قالی بلند شد و پیراهنش را تکاند و رو به نسرین کرد : به نظرت چه کارم داره؟! نمی دونم برو ببین چه خبره ؟ مهناز آهسته به طرف دفتر کارگاه قدم برداشت ، پشت در که رسید چند ضربه به درآهنی نواخت و اجازه داخل شدن گرفت . با صدای دورگه سیما خانم که گفت : بیا تو. وارد دفتر شدو سربه زیر جلو رفت و آهسته پرسید : با من کاری داشتین؟ سیما خانم دو ردیف نا منظم از دندانهایش را به نمایش گذاشت و با لبخندی تصنعی به پیرزن اشاره کرد و گفت : در مورد امر این خانم محترم کارت داشتم لحنش حلت تحکم به خود گرفت و پرسید : بافتن قالی قبلی به کجا رسیده ؟ مهناز نگاهش را به سیما خانم دوخت و آرام جواب داد : همین امروز تموم میشه، داریم با نسرین رج آخر رو می بافیم . سیما خانم با خوش خدمتی رو به پیرزن کرد و گفت : خانم، مهناز از فردا بافتن فرش ابریشمتون رو شروع میکنه . بعد صدایش را پایین آورد به طوری که مهناز نشنود نجوا کنان ادامه داد : مهناز از بهترین قالی بافان این کارگاهه مطمئنم کارش رضایت شما رو جلب میکنه . پیرزن مهربانانه به مهناز نگا کرد و سری ازروی خوشنودی تکان داد . مهناز به دیده مهربان پیرزن نگاه کردوبا لبخند پاسخ گفت چه خبر؟ سیما خانم چه کارت داشت؟ مهناز روی تخته قالی نشست و رو به نسرین کرد : از فردا باید سفارش جدید رو ببافم .سیما خانم گفت که کار فرش ابریشم رو شروع کنم. جدی؟ پس فرش ابریشم اون پیرزنه را تو میبافی؟ مهناز خنده ای بر لبش نشست و گفت : آره نسرین هم حسرت بار لبخندی به لبش آمد و سرش را به جانب دیگر گرداند تا مهناز قطره اشکش را نبیند مهناز متوجه ناراحتی نسرین شد و دستش را بر روی شانه نسرین گذاشت. نسرین با چشمانی پر از غصه به او چشم دوخت و گفت : موقع بافتن به یاد منم باش. مهناز لحن شوخی به سخنش داد : مگه قراره بمیری که این جوری حرف میزنی ؟! نسرین نفس عمیقی کشیدو گفت : این طوری بدبخت شدنم از مردنم بدتره!
پاسخ : اوج غرور -هایده حائری دخترم دو دقیقه وایسا باهات حرف دارم . با صدای آقا مظفر که دم در مغازه اش ایستاده بود سر بلند کرد و به طرف او رفت . سلام آقا مظفر ببخشید اصلأ حواسم نبود . آقا مظفر بعد از گفتن علیک سلام داخل مغازه شد و بعد از چند لحظه با جعبه کوچکی در دست بیرون اومد جعبه را به سوی مهناز گرفت و گفت : چیز قابل داری نیست مقداری حبوبات و چندتا دونه تخم مرغه ، مادر بچه ها گفته اینارو بهت بدم . مهناز شرمگینانه سرش را پایین انداخت : راضی به زحمتتون نیستم . آقا مظفر جعبه را جلوتر برد و گفت : تعارف نکن و بگیر من و زنم پدرو مادرت رو مثل اولاد خودمون دوست داشتیم ،پدرت در حقمون خوبی ها کرده و ولی تو خبر نداری ، حالا تا کسی سر نرسیده این جعبه رو بگیر . مهناز خجالت زده دستش را پیش برد و جعبه را گرفت و آهسته تشکر کرد . موقع خداحافظی آقا مظفر کنجکاوانه پرسید : راستی از فامیل پولدار زن عمو کوکبت چه خبر ؟ شنیدم که دوسه روزیه که از تهران اومده ؟ مهناز با تعجب به جای جواب سوال کرد : درمورد کی صحبت میکنید؟!! اینبار آقا مظفر متعجب شد : یعنی نمیدونی که افسر خانم از تهران اومده؟! مهناز که تا به حال نام افسر خانم به گوشش نخورده بود متعجب جواب داد : نه ، اصلأ افسر خانم رو نمی شناسم ! آقا مظفر اندکی پیکر خمیده اش را راست کرد و گفت: افسر خانم ، عمه زن عمو کوکبته ، فکر میکردم میشناسیش لحطه ای سکوت کرد و ادامه داد : تقریبا همه اهالی محل از اومدنش خبر دارند... با آمدن مشتری حرفش را نیمه تمام گذاشت و داخل مغازه شد . مهناز هم به راه خود ادامه داد و به حرف های آقا مظفر اندیشید . با اندکی فکر، تازه به یاد آورد در دوسه روز اخیر سرو صدا و بگو بخند هایی از اتاق های عمویش شنیده و حیاط خانه را بر خلاف همیشه تمیز و مرتب دیده بود . و به در خانه که رسید هر دو لنگه خانه باز بود . با ورود به حیاط و دیدن آب تمیز حوض به گفته آقا مظفر از آمدن افسر خانم اطمینان پیدا کرد . آهسته از پله های سرداب پایین رفت هنوز به پایین نرسیده بود که صدای زن عمو یش را به وضوح شنید : عمه جون روزگارم رو می بینی این از شوهرم تیمور که همیشه تا دیر وقت بیرون از خونه میمونه و آخر شب هم مست وبی هوا میاد خونه، این هم از دختر برادر شوهرم که بلا نسبت شما سرشو مثل الاغ می اندازه میره پایین، تعجبم از این که این همه جاریم ادعای تربیت و آداب و معاشرت داشت ، به دخترش سلام کردن یاد نداده ! مهناز با شنیدن حرف های زن عمو کوکب خوب به یاد آورد که خود او خواسته بود که بی کلام راه حیاط و سرداب رو طی کنه و جلویش آفتابی نشود. حالا با این صحبت هایش جلو افسر خانم چه منظوری داشت ؟! در زیر زمین را باز کرد و جعبه آقا مظفر را روی زمین گذاشت .درش را باز کرد . با دیدن بسته های نخود و لوبیا و نمک و فلفل و زرد چوبه و مقداری سبزی خشک و حدود بیست عدد تخم مرغ ، لبخندی از سر رضایت بر لبش نقش بست و جعبع را گوشه ای قرار داد . ساعتی از غروب آفتاب گذشته بود ، شام مختصرش رو آماده کرد و در سکوت وهم انگیز خورد . احساس خستگی مفرطی کرد . امروز دوسه ساعت اضافه در کارگاه مانده بود که کار قالی را با نسرین تمام کند . سرش را بر روی بالشت گذاشت و به سرنوشت نسرین فکر کرد . نسرین را مثل خواهر دوست داشت چرا که در این دوسال غم بار، تمام درد دلش را به او میگفت . حالا با رفتن او چه کسی میتوانست جای خالی اش را پر کند ؟ در دل آرزوی خوشبختی برای نسرین کرد دوباره صدای زن عموم کوکب به گوشش رسید به به چه عجب! خیلی خوش اومدین صدای ناشناس .خانمی اومد : عجب نیست ما همیشه مزاحمتون هستیم .افسر خانم تشریف دارن ؟ زن عمو جواب داد : بله هستن خواهش می کنم بفرمایید تو . صدای بالا رفتن از پله ها و بازو بسته شدن در اتاق را شنید و دوباره سکوت شب و صدای جیر جیرکه در فضاحاکم گشت. بی اختیار یاد خاله وجیهه افتاد .پیرزن بعد از فهمیدن جریان تصادف پدر مادر و برادرانش سراسیمه خودش را از چالوش به ماسم عزا رساند . هنوز شب چهلم عزیزانش تموم نشده بود که بر اثر عارضه قلبی جان باخت .قبر خاله وجیهه ، در کنار قبر مادر قرار گرفت . مهناز صورت نورانی پیرزن را به خاطر آورد و زیر لب گفت: ((سفر خاله وجیهه هم مثل سفر خانواده ام بی بازگشت مان.!)) برای شادی روحشان فاتحه خواند ، بلند شد چراغ زیر زمین رو خاموش کرد و خوابید .
پاسخ : اوج غرور -هایده حائری پشت دار قالی نشست دستی به نخ های ظریف ابریشم کشید و با نام خدا اولین ریشه فرش ابریشم را گره زد. هنوز یک رجش تمام نشده بود که خاطره نسرین در ذهنش مجسم شد ، نسرین در نخشه خوانی نظیر نداشت. چقدر جایش خالی بود !حتما تا حالا با حسن اقا راهی تهران شده بود. به تقلید از نقشه خوانی نسرین با خود زمزمه کرد : چهار تا گره طوسی بزن بقلش سه تا سرمه ای بزن ، بین طوسی ها یک در میون سبز بزن ... خسته نباشی ، چقدر قشنگ نقش قالی رو می خونی ! مهناز به طرف صدا چرخید و پیرزن صاحب فرش ابریشم را در کنارش دید .لبخندی زد و به اوئ سلام کرد . پیرزن با روی خوش جواب سلامش را داد و پرسید : چند ساله که قالی باف هستی ؟ حدود دو ساله. باتوجه به این مدت خیلی تند می بافی ! قالی بافتن رو از کی یاد گرفتی ؟ از طرف مدرسه برامون اردو هنری گذاشتند، من هم تو ای اردو شرکت کردم و قالی بافی رو آموزش دیدم . پس با این حساب درس هم خوندی! بله دیپلمم را دو ساله پیش گرفتم . خیلی علاقه به ادامه تحصیل داشتم ولی ...نشد . پیرزن رو تخته قالی نشست و از مهناز پرسید : اسمت چیه ؟ مهناز . پیرزن با تعجب نگاه کردو گفت میتونم بپرسم اسمه پدر و مادرت چیه ؟ مهناز سرش را پایین انداخت و جواب داد : بله اسمشون احمد و فرنگیس بود. بود؟! منظورت اینه که حالا در قید حیات نیستند؟ مهناز نگاه پر از اندوهش را به پیرزن دوخت و در پاسخ گفت : بله، خوانواده ام در سانحه رانندکی فوت کرده اند. پیرزن دست مهناز را در دست گرفت موشکافانه به او نگاه کرد و برای تسلای خاطرش گفت : خیلی متاسفم . لحظه ای سکوت کرد و ادامه داد: پس تو دختر برادر تیمور هستی ؟ مهناز به نشانه تاکید سرش را تکان دادو گفت : بله . محل زندگیت خونه عموته ؟ بله. پیرزن از جا برخواست و زیر لب با خود نجوا کرد : پس چرا تا به حال تو رو اونجا ندیده بودم ؟! نگاهی دیگر به مهناز کرد و به سوی دفتر کارگاه حرکت نمود . مهناز بافتن را از سر گرفت ولی همچنان به پیرزن و گفته هایش می اندیشید . موقع نهار با تنی خسته از پشت قالی برخاست .کش و قوسی به بدنش دادو به سوی آشپز خانه حرکت کرد .سفره کوچکش را پهن نمود . دوباره به یاد نسرین افتاد ، نسرین همیشه از سر دلسوزی به او میگفت : دختر چرا کم غذا میخوری؟ به یاد نسرین لبخند کم رنگش بر لبش نشست و لقمه نان را در دهانش گذاشت . جای دوستت خالی نباشه ؟! سرش را به سوی صدا گرداند ، و با دیدن منیره در جوابش آهی کشید و گفت : هنوز یک روز نکذشته ولی خیلی دلم برایش تنگ شده.منو نسرین دوستهای خوبی برای هم بودیم . منیره کناره سفره مهناز نشست و با نگاه به محتویات داخل آن گفت : ظرف غذات کو گذاشتی رو اجاق گرم بشه ؟ مهناز درحالی که با چاقو گوجه فرنگی را روی نانش خرد می کرد جواب داد : ظرف غذایی در کار نیست ظهر ها بیشتر غذای حاضری میخورم . تکه ای گوجه داخل نان قرار داد روی آن نمک پاشیدو به منیره تعارف کرد . منیره نان و گوجه را از دست مهناز گرفت ، لحظه ای به یاد دوران قبل از ازدواجش با آقا ظاهر افتاد و با خود گفت ( اون روز ها همین نان و گوجه هم برایم غنیمت بود !)) مهناز لقمه ی دیگری درست کرد و به سوی منیره گرفت منیره با تشکر دست مهناز را رد کرد و گفت : خیلی ممنون ، قبل از این که بیام پیشت تو دفتر نهار خوردم . و با گفتن ای حرف سرش را پایین انداخت و بعد از اندکی سکوت سرش را بالا آورد و به مهناز نگا کرد وآرام گفت : مهناز ، نمی دونم تو و بچه ها در مورد من چی فکر می کنین و ازدواج من و آقا ظاهر رو چه جوری قلمداد میکنین؟ ولی این رو بدون احتیاج مادی من و خانواده ام تنا دلیل این وصلت بود . البته ناگفته نماند که بعد از ازدواج به آقا ظاهر علاقه مند شدم .هرچند که آقا ظاهر به جای پدر برزگمه ولی حقیقت رو گفتم. مهناز بعد از شنیدن حرف های منیره لبخندی زد وگفت : اگه واقعا به زندگی ات علاقه داری نباید به سخنان دیگران اهمیت بدیو منیره من هم باید اعتراف کنم که نسبت به خوشبختی تو بدبین بودم ولی حالا میبینم بین تو و آقا ظاهر محبت خالصانه به وجود آمده .مطمئنم برای تداوم یک زندگی خوب همین قدر کافیه . منیره که از صحبت های مهناز دلگرم شده بود،خنده ای به لبش آمد و گفت: خوشحالم که نظر تو با دیگران فرق میکنه ، تو این مدتی که به عقد آقا ظاهر دراومدم مدام از نگاه های چندش آوربقیه فراری بودم .همش احساس میکردم مرتکب جرمی شدم . با این حال ته دلم راضی بود از این که رقیب زن دیکه ای نیستم. راستش رو بخوای وقتی جریان ازدواج دوستت ، نسرین رو شنیدم خدارو شکرکردم که من جای او نبودم . بیچاره نسرین، خودش هم به این ازدواج راضی نبود . منیره سرش را تکان داد و گفت : میدونم نسرین هم مثل من فقرو نداری سرنوشتش رو تعیین کرد . البته من با وجود سن زیاد آقا ظاهر یک پله از نسرین جلو تر هستم ، خموشبختانه هوو ندارم. زن قبلی آقا ظاهر سالها پیش مرده . ولی طفلی نسرین با دو تا هوو ، و چند تا بچه قد و نیم قد میخواد چی کار کنه ؟! مهناز سری از ناراحتی تکان دادو زیر لب زمزمه کرد : خدا بزرگه ، بالاخره همه چی درست میشه . منیره از کنار سفره مهناز بلند شد وگفت : خوب دیگه مزاحت نمیشم .خیلی کار دارم باید برم . هنوز چند قدمی دور نشده بود که به سمت مهناز برگشت و پرسیدئ : راستی مهناز اون پیرزنه که تو دفتر کارگاه نشسته از آشناهاته ؟ مهناز با تعجب جواب داد : نه، چطور مگه ؟! آخه خیلی در باره تو پرس و جو میکنه .راستش رو بخوای آقا ظاهر و سیما خانم هم از کنجکاوی هاش متعجبند .اول فکر کردم از زیبایی تو خوشش اومده و تو را برای پسرش در نظر گرفته ولی بعدأ فهمیدم که اصلا بچه ای نداره. خلاصه محبت اون پیرزنه به تو برای همه شده معما !! مهناز با شنیدن حرف های منیره به فکر فرو رفت .
پاسخ : اوج غرور -هایده حائری [TABLE="class: cms_table_tborder, align: center"] [TR] [TD="class: cms_table_alt1"]ساعتی از برگشتنش از کارگاه نگذشته بود ، و استکان داغ چای پیش رویش بود که صدای آرام در زدن را شنید . با خود گفت : (( یعنی کی میتونه باشع؟ مطمئنا مجید که نیست چون مجید اونقدر محکم به در می کوبه که همه همسایه ها هم میفهمند)) روسرس اش را به سر کرد و آهسته پرسید : کیه؟ صدای آشنا جواب داد مهناز جون در و بازکن. شگفت زده در را باز کرد و با دیدن پیرزن صاحب فرش پشت در، بالبخند سلام کرد . پیرزن هم با روی گشاده جواب سلامش را داد و وارد زیر زمین شد . نگاهی به اطراف انداخت و به مهناز گفت : حتما از دیدن من در اینجا تعجب کردی . مهناز سرش را به علامت تاکید تکان داد و اورا دعوت به نشستن کرد . یک استکان چای تازه دم برایش ریخت و جلویش قرار داد . استکاه چای خودش را هم که تقریبا گرمایش را از دست داده بود عوض کرد . پیرزن که با خنده ای بر لب حرکات مهناز را دنبال می کرد .جرعه ای چای سرکشید و گفت : خودتو به زحت ننداز بشین میخوام دو کلمه باهات حرف بزنمو مهناز روبه روی پیرزن نشست و چشم به دهانش دوخت . پیرزن با قیافه ی مهربانی شروع به صحبت کرد : قبل از هر چیز باید بگم که اسم من افسره . مهناز متحیر میان کلامش اومد و پرسید: پس شما عمه زن عمو کوکب هستین ؟! پیرزن لبخندی زدو در جواب گفت : بله. لحظه ای سکوت بینشان حک فرما شد .اما بالاخره افسر خانم سکوت رت شکست و گفت : می دو نم که کوکب برات زن عمو خوبی نبوده ولی خوب ... حرفش را ادامه نداد و اندکی به فکر فرو رفت . مهناز استکان خالی افسر خانم را برداشت و خواست دوباره برایش چای بیاورد . افسر خانم با صدای استکان و نعلبکی به خود آمد و با تشکر از مهناز خواست که چایش را کمرنگ بریزد . با اوردن چای افسر خانم صحبش را از سر گرفت و رو به مهناز کرد وگفت : مهناز جان ، از وضعیت زندگیت در این زیرزمین راضی هستی ؟ مهناز در جواب سرش را پایین انداخت و سکوت کرد . افسر خانم به گلیم نخ نمای زیر پایش با نارحتی نگاه کرد و گفت : میدونم که سهم تو از این زندگی خیلی بیشتر از اینهاست... اندکی مکث کرد و ادامه داد : مهناز به من نگاه کن و بگو آیا حاضری با من در تهران زندگی کنی ؟ مهناز سرش را بلند کرد و به چشمان به گود نشسته پیرزن نگریست افسر خانم با لبخندی گفت : حتمأ از سؤالم حسابی جا خوردی ! حق هم داری ، راستشو بخوای دوسه روری که دارم به این موضوع فکر میکنم اولین باری که تو رو در کارگاه دیدم مهرت خیلی به دلم افتاد .بعد که فهمیدم برادر زاده ی تیمور هستی و خانواده ات را از دست دادی ف مصمم شدم که این پیشنهاد رو بهت بدم حقیقتش من یک پیرزن تنها هستم که شوهرم رو سالها پیش از دست دادم وضع مالی شوهرم اونقدر عالی بود که در زمان حیاتش مثل شاهزاده ها زندجگی می کردم . بعد از فوت شوهر تما م اموالش به من رسید البته چه فایده ؟ افسر خانم رطوبط چشمانش را گرفت و ادامه داد : در خواست خدا این بود که ما بچه ای نداشته باشیم ، از تقدیرم هیچ گله ای ندارم . به هر حال شوهر خوبی داشتم که تا آخرین لحظه زندگیش به من وفا دار بود .، بعد از مرگش هم برای شادی روحش خیلی کار های خیریه انجام دادم که ناگفته بماند . با تمام این حرفا خیلی احساس تنهایی می کنم . وقتی تور و دیدم آرزو کردم که بیای پیش من و تو جای فرزند و نوه نداشتم رو پر کنی .حالا نظرت چیه ؟ مهناز که محو صحبت های افسر خانم شده بود ،تکانی به خود داد و در جواب گفت: والله چی بگم این موضوع رو به عمو و زن عمو هم گفتین؟ هنوز نه ولی با شناختی که من از تیمور و کوکب دارم ،مطمئنم هیچ مخالفتی نمی کنند. چه بسا با شنیدن این موضوع خوشحالم می شوند . به هر صورت اگه خواستن ممانعت کنند ،دوای دردشون رو میدونم چیه با پول دهنشون رو می بندم بعد دستهای مهنازرا در دست گرفت و ادامه داد گک _خبر دارم که با چه حقه بازی خونه و اموال پدرت رو بالا کشیدن هرچند کوکب برادر زاده خودمه و از پوست وخونمه ولی کار اشتباه اون و تیمور هیچ گاه قابل بخشش نیست . نگران نباش خدا جای حق نشسته و مو رو از ماست بیرون میکشه دستان مهناز را رها کرد و از جایش به کندی برخاست ، به سوی در سرداب رفت و به عقب برگرداند و با یاد اوری مطلبی گفت : درضمن نگران دیدار ارامگاه خانواده ات نباش ، هروقت اراده کنی خودم از تهران این ا میارمت . و با خداحافظی آهسته آهسته از پله ها بالا رفت مهناز به بالاو رفتن افسر خانم خیره شد و با خود اندیشید ، ((تا به حال پیرزن به این شیک پوشی ندیده بودم ! )) [/TD] [/TR] [TR] [TD="class: cms_table_alt2"][/TD] [/TR] [/TABLE]