1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

پیمان قلب ها

شروع موضوع توسط hector2141 ‏17/9/12 در انجمن داستان

  1. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏6/9/12
    ارسال ها:
    14,318
    تشکر شده:
    2,702
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    daneshjo
    دلارام شوخ و شیطان که برای کمک به دفتردار ساعتی بود به دفتر رفته بود با هیجان از دفتر دبیرستان خارج شد و خودش را سریع به دوستانش رساند و در حالی که سرش را به راست و چپ تکان می داد گفت:
    -حورا!محیا!نمی دونید توی دفتر چه خبر بود؟معلما همه داشتن ازغزاله و نظم و انضباط و درس خوندن بی نظیرش حرف می زدن .خانم غیاثی خیلی از دست ونوس و تبلیغاتش علیه غزاله ناراحت بود .به خانم مدیر می گفت که این اصلا درست نیست که زمردیان اونو پیش همه خرد کنه.الان دیگه همه می دونن که پدر غزاله کارگر خونه ی ونوسه و مادرش صبح تا شب در ودیوار اونها رو می سابه و غزاله در کلبه خرابه ای زندگی می کنه که آب و نانش رو هم محتاج خانواده ی ونوس هست می گفت به نظر من باید جلوی زمردیان گرفته بشه و خانم مدیر هم حرفهای اونو تایید می کرد
    محیا گفت-من که خیلی از غزاله خوشم اومده.اصلا یک جور صفا و صمیمیتی توی حرفها و کارهاش هست که آدم رو نا خودآگاه به سمت خودش می کشه .به نظر من تبلیغات ونوس کار و برعکس می کنه و همه به طرف غزاله کشیده می شن.
    حورا گفت:
    آره جون خودت .این دخترهای لوس و ننری که من می بینم اگه به خاطر مشکلات درسی شون نباشه یک کلمه هم با غزاله حرف نمی زنن.آخه دوستی با اون و کسر شان خودشون می دونن
    دلارام گفت:
    راستی کجاس؟ اصلا پیداش نیست.موافقید به جمع خودمون بکشیمش؟البته اگه محیا خانم شاگرد زرنگ کلاس اجازه بده.
    محیا در حالی که قیافه ی بامزه ای به خود گرفته بود گفت
    وای این حرفها چیه؟من که از خدامه دوست زرنگ و درس خونی مثل اون داشته باشم.دیگه از خنگ بازی شما دوتا خسته شده ام
    و بعد از ته دل خندید
    دلارام شکلکی در آورد وگفت
    ا...!چه حرفها؟خوبه خودم همیشه توی درسها کمکت می کنم .ولی خوب نباید زیاد هم عجله کرد.فعلا بیایید ببینیم کجاست
    حورا گفت:
    توی حیاط که نیست.حتما توی سالن داره مساله ریاضی یا فیزیک کسی رو حل می کنه.اون بیچاره که استراحت نداره.خاک بر سر ونوس.قدر چنین معلمی رو که همیشه پیشش هست نمی دونه .بیایید بریم سالن
     
  2. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏6/9/12
    ارسال ها:
    14,318
    تشکر شده:
    2,702
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    daneshjo
    پاسخ : پیمان قلب ها

    داخل سالن کسی دیده نمی شد .همه در حیاط بودند.دخترها به سمت کلاس رفتند در کلاس نیمه باز بود و صدای دو نفر شنیده می شدوقتی گوش دادند صدای غزاله را شنیدند:
    ببین ملیحه جون وقتی نمی خوای مشکلاتت رو به کسی بگی خوب نگو ولی اونها رو توی خودت هم نریز .هیچ وقت از قلم وکاغذ مضایقه نکن و اونها رو مثل دو یار دیرینه همراه داشته باش.وقتی مشکلات مختلف کلافه ات کرد تمام حرف دلت رو که نمی خوای به کسی بگی روی کاغذ بریز و چند بار برای خودت بخون این کار هم باعث تسکین روحیه ات می شه وهم خود به خود راه حلهایی به مغزت می رسه.بعدا اگه خواستی کاغذ رو پاره کن ودور بریز .سعی کن کمترین وقت رو به خود مشکل اختصاص بدی و بیشترین وقت رو به راه حل فکر کنی.
    محیا با شنیدن حرفهای غزاله از خود بی خود شده بود.بی اختیار گفت:
    وای بچه ها ای دختره بی نظیره فکر می کنید اون بخواد با ما دوست بشه؟
    دلارام با شیطنت ابروهایش را در هم کشید لب پایینش را آویزان کرد و گفت:
    وا!چه حرفها !خیلی هم دلش بخواد
    هر سه خندیدند و به حیاط برگشتند و آنجا منتظر غزاله ماندند
    بالاخره در مدت زمان کمی دوستی و روابط آن چهار نفر بسیار قوی و صمیمی شد.همیشه و در همه جا با هم دیده می شدند.بعضی وقتها هم برای تمرین تست زدن یا حل مسائل ریاضی و فیزیک که غزاله تبحر خاصی در حل کردنشان داشت در باغ خانه ی محیا جمع می شدند.محیا دختر سبزه و کوتاه قامتی بود که انگار تمتم نمک دنیا را در صورتش ریخته بودند.از وقتی عینکی شده بود با نمک تر هم شده بود.شاگرد ممتاز کلاس بود و در عین دوستی و صمیمیت زیاد با غزاله رقابت جالبی هم بینشان بر قرار شده بود .ته تغاری خانه بود برادر بزرگش دندانپزشک بود و تازه با یک دکتر روانشناس نامزد شده بود.برادر کوچکش هم داروسازی می خوند
    زمانی که خدمتکار خانه ی محیا روی میز و صندلی های مدور سنگی داخل باغ ازآنها پذیرایی می کرد .غزاله به یاد مادرش می افتاد که الان در خانه ی ونوس مشغول کار بود.لحظه ای از خودش بدش می آمد که چرا همنشین اینهاست وآن طور شاد و سر خوش با آنها می گوید و می خندد.حتی المقدور سعی می کرد به خانه ی دوستانش نرود ولی وقتی اصرار و پا فشاری آنها را می دید نا چار قبول می کرد.پدر و مادر غزاله این احساس را نفی می کردند و چون از هر حیث به او اعتماد کامل داشتند .غزاله را در درس دادن به دوستانش آزاد گذاشته بودند .گاهی غزاله در این رفت و آمد ها مینا را هم همراه خود می برد تا در خانه تنها نباشد.مینا از طرز زندگی وشکوه و جلال آنها به وجد می آمد.یک روز به غزاله گفت:
    من همیشه فکر می کردم همه ی آدمهای پولداروثروتمند مثل ونوس و خانواده اش خودخواه و بی رحم هستند.اما چرا این خانواده ها تا این حد مهربان و خونگرم هستند
    و غزاله برای او توضیح می داد که همه ی انسانها به یک صورت نیستند و با هم فرق دارند .
    سه شنبه زنگ اول امتحان هندسه داشتند.روز دوشنبه که از مدرسه در آمدند یکراست به خانه ی دلارام رفتند تا درس بخوانند .پدر ومادر دلارام به اروپا رفته بودند و دلارام با خاله ی پیر مادرش تنها در خانه بود.دلارام دختر بسیار زیبا ی قدبلندی بود با چشمانی قشنگ و نافذ که دیدگان هر بینده ای را متوجه خود می ساخت.لبان غنچه ای و گرد که همیشه ی خدا انگار خون از آنها می چکید و برعکس محیا پوستی روشن و شفاف داشت .هر وقت کنار هم می ایستادند محیا می گفت:
    ما شب و روز هستیم اگه دوتای ما را قاطی کنند حورا در میاد]
    دلارام در درس متوسط بود و نمراتش اغلب از سیزده و چهارده تجاوز نمی کرد.از وقتی غزاله به جمعشان پیوسته بود وضع درسی اش خیلی بهتر شده بود چون عقیده داشت که غزاله خیلی خوب مسائل را تفهیم می کند و او را چون معلمی باارزش پذیرفته بود و واقعا هم مثل یک معلم به او احترام می گذاشت.خانه یدلارام در کوچه محیا و نزدیک مدرسه بود.دو طبقه آپارتمان شیک و بزرگ که طبقه ی اول را اجاره داده بودند و خودشان در طبقه ی دوم زندگی می کردند.خانه ی سه خوابه ی بزرگی با یک پذیرایی وسیع که با قالیچه هاو فرش های ابریشمی و مبلمان بسیار شیک تزئین شده بود و آشپزخانه خیلی بزرگ که میز غذا خوری دوازده نفره ای در گوشه آن قرار داشت.حورا می گفت: وقتی به خونه شما می آیم وبر می گردم از کوچکی خانه خودمان نفسم تنگ می شه .
    آن روز ظهر همه یکراست به آشپزخانه رفتند و شروع به پخت و پز کردند .صدای خنده شان همه ی خانه را پر کرده بود.غزاله چنان با نظم و سلیقه آشپزی می کرد که دختر ها همه به شوق آمده بودند.دلارام گفت:
    دیشب واقعا از غذای بیرون خسته شده بودیم .عجیب هوس ماکارونی کرده بودم.بلند شدم و شروع به پختن ماکارونی کردم.آنقدر توی ظرفشویی ظرف جمع شده بود که با خاله پوران دوساعت ظرف شستیم .خاله پشت میز نشست و ظرفها رو شست ومن هم آب کشیدم .از غرولند خاله بیشتر خسته شدم تاشستن ظرفها .همه اش غر می زد و می گفت:((به به دختر بزرگ کرده اند))
    محیا گفت:
    مرا ندیده ای.جز چند مدل تخم مرغ غذای دیگه ای بلد نیستم تازه برای آن هم تمام آشپزخانه رو به هم می ریزم
    حورا گفت:
    بی سلیقه ها!افتخار هم می کنند.بیایید پیش خودم تا بهتون یاد بدم.همچین غذاهایی بپزم که از خوردنش حظ کنید.البته اگه غذایی سر سفره بیاد چون همه آنها سر اجاق تمام شد
    وهمه با هم خندیدند .واقعا هم حورا خیلی شکمو بود وهمیشه مادرش سعی می کرد فرسخها راه را پیاده برود
    بالاخره پختن وچیدن میز تمام شد.وخاله پوران را سر میز دعوت کردند.خاله پوران از دور که سفره را دید گفت:
    فکر نمی کنم این میز کار دلارام باشه.دخترها کدامیک این قدر با سلیقه هستن؟
    همه یکصدا گفتند:
    غزاله
    وغزاله با تحسین خاله با شکسته نفسی ای که مخصوص خودش بود روبرو شد.دلارام در حالی که برای خاله غذا می کشید گفت:

    راستی غزاله تو کی فرصت یاد گیری این کارها رو پیدا می کنی؟واقعا تزئین سفره ات حرف نداره .
    غزاله گفت:
    وقتی در شهرستان بودیم مادرم کلاس سفره آرایی می رفت وتوی خانه که تمرین می کرد من و مینا هم یاد می گرفتیم .البته مینا واردتر از من است]
    خوردن غذا که تمام شد خاله پوران گفت
    پیر بشی دخترم.دیگه از غذای بیرون و شفته های دلارام معده ام درد گرفته بود.خیلی چسبید .خودمم که نمی تونم سر پا بایستم و غذا درست کنم .این درد پا که نمی ذاره .
    دلارام با آن لحن شوخش گفت
    وا خاله!کباب به اون خوشمزگی نپختم؟
    خاله گفت
    کدوم؟همون که دوتایی از هر دو طرف می کشیدیم جدا نمی شد؟
    وهمه خندیدند.خاله عصا زنان به اتاقش رفت و گفت:
    انشاا...همیشه شاد و خوشحال باشید.
    دخترها مشغول جمع آوری میز شدند.از سر و کول هم بالا می رفتند می گفتند و می خندیدند و واقعا شاد بودند و غزاله در این بین بازبه فکر پدر و مادرش افتاد که الان چه می کنند ؟اگر غزاله نبود دخترها تا شب وقتشان را به شیطنت می گذراندند و از درس خبری نبود.غزاله داد زد:
    دلارام خانم شب شد .باز می خوای تک بشی؟
    دلارام چون بره ای حرف گوش کن به سمت کتاب ها رفت.ساعت سه درس را از اول کتاب شروع کردند.بچه ها یکی یکی مسائل را حل می کردند و مسائل مشکل را به غزاله واگذار می کردند.سه ساعت تمام درس خواندند و از ترس غزاله جیکشان در نیامد.دیگر حسابی خسته شده بودند.دلارام گفت:
    از خستگی مردیم .تو رو خدا بسه دیگه
     
  3. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏6/9/12
    ارسال ها:
    14,318
    تشکر شده:
    2,702
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    daneshjo
    پاسخ : پیمان قلب ها

    و به سوی آشپزخانه رفت ومشغول آماده کردن میوه و چای شد.همه خسته شده بودند و چای حسابی چسبید ولی خوب راه افتاده بودند و دیگر به آخر درسشان چیزی نمانده بود
    آن روز روز خوبی برای دخترها بود روزی پربار و دوست داشتنی.قرار شد شب هر کس به تنهایی یک بار دیگر درس را مرور کند تا امتحان فردا را خوب بدهند.
    صبح روز بعد هر چهار نفر بسیار خوشحال و راضی به نظر می رسیدند چون کاملا برای امتحان آماده بودند.اشکالات کوچک و ریزی هم که برایشان پیش آمده بود با هم حل و فصل کردند.در آن طرف حیاط ونوس و بهنوش و مژگان ایستاده بودند.بهنوش از دوست پسر که جدیدی که پیدا کرده بود صحبت می کرد .ونوس هم از سفر اروپایی که قرار بود بروند حرف می زد و تنها چیزی که صحبت از آن نبود هندسه و امتحان هندسه بود.در این لحظه چشم ونوس به غزاله و دوستانش افتاد که چطور با شور وشوق درس را با هم مرور می کردند و از حسد و غضب دندانهایش را به هم فشرد.غزاله چندین بار خواسته بود به ونوس نزدیک شود و بنای دوستی را با او بگذارد ولی با تحقیر و سرزنش ونوس مواجه و بشدت رانده شده بود.بهنوش دوست ونوس یکی از شاگردان تنبل کلاس و بی نهایت زیبا بود ولی از جذابیت چندانی برخوردار نبود .چشمان سبز درشتی داشت وقتی به چشمانش نگاه می کردی انگار دریا را می دیدی .ژرف و عمیق بینی متناسب و لبانی خوشرنگ و گوشتالود.بسیار متکبر و خود خواه بود.همیشه از خود تعریف می کرد و هیچکس مورد پسند او نبود.به کسی محبت نمی کرد و از کسی هم محبت دریافت نمی کرد.چون در روابط با دختران ناموفق بود به سمت پسران گرایش داشت و در مقابل کوچکترین ابراز محبتی خود را می باخت.عقده ی تعریف شنیدن داشت و هروقت پسری کوچکترین تعریفی می کرد فورا به سمت او کشیده می شد واغلب ملعمه ی دست پسرها بود.بیشتر وقتش را جلوی آینه می گذراند.زیبایی خدا دادیش را کافی نمی دانست و ساعتها مشغول آرایش کردن صورتش می شد.اگر کسی دنبال او می گشت یا او را جلوی آینه می دید یا جلوی یا گالریها وفروشگاههای شیک که دنبال لباسهای جدید می گشت.رنگ چشمان درشتش را دائما با لنزهای مختلف تغییر می داد.بعضی وقتها این لنزها اصلا به چهره اش نمی آمدند و او را زشت جلوه می دادند .اصلا وقت رسیدگی به دری و مشقش را نداشت واغلب مورد تحقیر معلمین قرار می گرفت.پدر دلارام و پدر بهنوش دوستان صمیمی و هر دو از کارخانه داران معروف و بزرگ بودند.بهنوش و دلارام با هم روابط خانوادگی داشتند ولی مادر دلارام از این ارتباط راضی نبود و از مادر بهنوش اصلا خوشش نمی آمد.مادر بهنوش درست مثل دخترش بسیار مغرور ومتکبر بود.برای یک مهمانی کوچک خانوادگی به آرایشگاه می رفت لباس می خرید لنز عوض می کرد.رنگ موها و رنگ لنز لاک ناخن لباس کیف کفش نگین جواهرات و حتی بند ساعت همه یکی بودند واینها باعث افتخار او بودند.از بس سرگرم خودش و کارهایش بود کاملا از تربیت تنها دخترش غافل مانده بود.او و شوهرش بهنوش را کاملا آزاد گذاشته بودند از هیچ کارش ایراد نمی گرفتند.چون توجهی نداشتند که ایرادی هم ببینند و او دختری کاملا افسار گسیخته و بی بند وباری بار آمده بود.یک خط تلفن جداگانه مخصوص اتاق بهنوش بود ووقتی بهنوش را کار داشتند زنگ تلفن او به صدا در می آمد .مادر دلارام دلش می خواست دلارام ساعتها با غزاله وقت صرف کند ولی یک ساعت با بهنوش نماند.
    دلارام در محفلهای دوستانه گاهی کارهای بهنوش و مادرش را با آب و تاب فراوان و با شوخ طبعی خاص خودش تعریف می کرد ولی همیشه مواظب بود که مسائل را به طور واقعی بیان کند و از بدگویی نفرت داشت
     
  4. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏6/9/12
    ارسال ها:
    14,318
    تشکر شده:
    2,702
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    daneshjo
    پاسخ : پیمان قلب ها

    روزها و سالها از پی هم می گذشتند و پدر ومادر غزاله شاهد موفقیت و پیشرفت دخترانشان بودند و این موفقیت ها خستگی را هز تن رنجور آنها در ما آورد.غزاله چهارم دبیرستان و مینا دوم راهنمایی بود.اواخر پاییز بود دیگر سرمای هوا غوغا کرده بود.در باغ بزرگ باد شدیدی می وزید و با صدای تکان خوردن شاخ و برگها همراه می شد و زوزکنان از لابلای درختان می گذشت.سرما از در و پنجره ی فرسوده خانه به داخل کشیده می شد و هوای اتاق را سرد می کرد.غزاله و مینا هر دو پتو را تا زیر گردن خود کشیده و تند تند درس می خواندند.غزاله می گفت:
    در هوای سرد بهتر می شه درس رو فهمید ولی هوای گرم آدم و خسته و کرخت می کنه.
    او مثل یک معلم مهربان و دلسوز و سخت گیر به درسهای مینا می رسید و از اینکه مینا شاگرد ممتاز مدرسه شده بود خیلی خوشحال بود.تصمیم گرفتند برای خوشحال کردن پدر و مادرشان ممتاز شدن مینا را جشن بگیرند.بلند شدند و خانه را تر و تمیز و سماور را روشن کردند.غزاله موهای مینا را بافت و در و با روبان قرمزی درانتهای آن پاپیون قشنگی درست کرد.موهای خودش را هم مرتب کرد.در کاسه لعابی آبی رنگشان چند تا میوه گذاشتند.دو تا اناری را که داشتند دانه کردند و در پیاله ها ریختند و در وسط اتاق چیدند.سینی و استکان ها را که مثل برف می درخشیدند کنار میوه ها گذاشتند.غزاله گفت:
    مینا جایزه ای رو هم که از مدرسه گرفتی بیار کنار اینها بذاریم .بابا خیلی خوشحال می شه.
    مینا عکسی را از آلبوم که تنها یادگاری خانه قشنگشان بود در آورد.چهار نفری روی تخت کنار بید مجنون نشسته بودند و چای می خوردند و می خندیدند.غزاله با دیدن عکس اشک در چشمانش حلقه زد.مینا خواست عکس را کنار بساط چیده شده بگذارد غزاله گفت:
    نه مینا جون.شاید بابا مامان با دیدن آن غمگین بشن.
    همه چیز مرتب شده بود.غزاله چای را هم دم کرد و از پنجره به داخل باغ تاریک خیره شد.دیگر چیزی به آمدن پدر و مادر نمانده بود.یک سا عت گذشت و از آمدن آنها خبری نشد.دو ساعت سه ساعت باز خبری نشد.کم کم دلشوره وجود غزاله را پر کرد ولی رعایت حال مینا را می کرد و خود را خونسرد نشان می داد.مینا پتو را تا زیر گردن کشیده کنار بساط دراز کشیده وچشمش را به ساعت دوخته بود.کم کم گرمای پتو و خستگی روزانه باعث شد که بخوابد ولی دلشوره امان غزاله را بریده بود.وقتی مطمئن شد مینا به خواب سنگینی فرو رفته است بلند شد و آرام از اتاق بیرون رفت.جز صدای زوزه ی باد وصدای بهم خوردن شاخ و برگها چیزی شنیده نمی شد.لحظه ای خوف برش داشت و به اتاق برگشت ولی نتوانست آرام بگیرد.بالا پوشی پوشید و به طرف ویلا رفت.منظره قشنگ باغ شبها چقدر مخوف و وحشتناک به نظر می رسید.از دور که ویلا را دید ترس و وحشت تمام وجودش را گرفت.ویلا در سکوتی عمیق فرو رفته بود و تمام چراغهای آن خاموش بودند و هیچ صدایی از آن به گوش نمی رسید.انگار همه خوابیده بودند ولی پدر و مادرش کجا بودند؟چرا به خانه نیامده بودند؟چرا پدر عصر امروز اصلا به خانه سر نزد؟خدایا چه اتفاقی افتاده است؟مردد بود چه کار کند و بغض تلخی گلویش را می فشرد.چند بار تصمیم گرفت در بزند ولی هربار دستش را به سمت زنگ برد قیافه ی فرنگیس یادش افتاد که ممکن است چقدر عصبانی شودکه آنها را از خواب بیدار کرده است و بی اختبار دستش به پایین لغزید
    نیم ساعت آنجا ایستاد.چقدر سردش بود.نگرانی از جانب پدر و مادر از یک طرف و نگذانی از اینکه مینا را تنها گذاشته از طرف دیگر کلافه اش کرده بود. مینا خیلی ترسو بود و هر لحظه ممکن بود بیدار شود و از نبود او دچار وحشت شود.بالاخره تصمیم خود را گرفت و به سمت زنگ رفت و آرام آن را فشار داد.هیچ خبری نشد .بعد از دقایقی دوباره زنگ را فشار داد.بعد از دقایقی صدای پایی را شنید.ارباب بود.در را باز کرد و گفت:
    چه خبره ؟این وقت شب اینجا چه کار می کنی؟
    وپشت سر او فرنگیس و ونوس با لباس خوابهای زیبا در آستانه ی در ظاهر شدند.ونوس با لحن تلخی داد زد:
    چه خبره؟هنوز بهت یاد ندادن اند نصف شب مزاحم مردم نشی؟خونه رو گذاشتی رو سرت که چی؟دختره بی ادب
    غزاله به من من افتاده بود:
    ببخشید.از همه معذرت می خوام.ولی خیلی نگران پدر و مادرم شدم.آخه اونها هنوز به خونه برنگشتن
    فرنگیس خیلی راحت و با بی قیدی گفت:
    پدر و مادر عزیزتون در بیمارستان تشریف دارن.امروز حستبی ما رو توی دردسر انداختن.وا...خدمتکار این جور نازک نارنجی ندیده بودیم.وقتی باباجونت اونقدر نازش رو می کشه خوب خانم هم ناز می کنه دیگه.میمون هرچی زشت تره بازیش بیشتره.
    غزاله با شنیدن اسم بیمارستان از خود بیخود شد.دیگر حرفهای فرنگیس را نمی فهمید و تنها تکان خوردن لبهایش را می دید ومرتب می گفت:
    کجا؟چرا بیمارستان؟چی شده؟
    پدر ونوس در حالی که می رفت به فرنگیس گفت:
    یکی رو می فرستادی به این بچه ها خبر می داد دیگه.
    فرنگیس در حالی که دور می شد گفت:
    خبر می دادم که چی بشه؟
     
  5. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏6/9/12
    ارسال ها:
    14,318
    تشکر شده:
    2,702
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    daneshjo
    پاسخ : پیمان قلب ها

    تنها ونوس پشت در مانده بود که با بی حرمتی در حالی که پوزخندی بر روی لبهایش بود در را محکم بست و به خانه برگشت.غزاله به در چسبیده بود و می گفت:
    تو رو خدا بگید چی شده؟کدوم بیمارستان ؟چرا؟کی؟
    ولی دیگر کسی نبود که به او جواب بدهد.بیچاره دیگر نمی دانست چه کند.اصلا به او نگفته بودند چه اتفاقی افتاده است و تنها نگرانیش را صد چندان کردند و رفتند
    اصلا حال خود را نمی فهمید.انگار از سوز و سرما خبری بود.تمام بدنش داغ شده بود .سرش سنگینی می کرد.با تاریکی و ترس بیگانه شده واصلا همه چیز مفهوم خود را از دست داده بود.تنهایی مینا را فراموش کرده بودومانند مجسمه ای در تراس ویلا خشکش زده بود و نمی دانست چه کند و کجا برود.قدرت تفکر و حتی دعا کردن از او سلب شده بود.گذر زمان را نمی فهمید.معلوم نبود به چه فکر می کند.گیج و منگ ایستاده بود.ناگهان صدایی او را به خود آورد.به سمت صدا برگشت و نور چراغهای اتومبیلی را دید که وارد حیاط شد.باز از جای خود تکان نخورد.ناگهان صدای پدر را شنید که داشت از کسی تشکر می کرد.جان بی رمق خود را به سمت ات.مبیل کشاند.از دور که پدر و مادرش را دید بغضش ترکید.پدرش را بغل کرد و به شدت گریه کرد و با زبانی که به زحمت تکان می خورد.گفت:
    باباجون کجا بودید؟چه بلایی سر مامان اومده؟
    به کمک غزاله و پدرش مادر آرام از اتومبیل پیاده شد و گفت که حالش خوب است.غزاله زیر بازوی مادرش را گرفت وپدر بازوی دیگرش را.مادر با همان حال بدش برگشت و با صدایی که انگار از ته چاه درمی آمد از ساسان تشکر کرد.پدر با ساسان دست داد و با یک لحن محترمانه و قدرشناسانه که از اعماق وجودش سر چشمه می گرفت گفت:
    واقعا نمی دونم با چه زبونی از شما تشکر کنم.ما جون مرضیه رو مدیون شما هستیم.
    ساسان هم خیلی مؤدبانه و مهربان گفت:
    این حرفها چیه؟من فقط وظیفه مو انجام دادم.
    چه کسی باور می کرد این پسر فرزند همان خانواده ای است که ساعتی پیش غزاله را در بدترین وضع در تاریکی و وحشت و سوز و سرما تنها گذاشتند و با بی حرمتی تمام در را به رویش بستند؟
    پدر سریع رختخوابی آماده کرد و مرضیه را آرام خواباندند.غزاله هنوز گیج بود احساس می کرد تمام بدنش یخ زده است.اشک به کمکش آمد و او را از حالت رخوت بیرون کشید.
    مامان جون چی شده ؟نمی دونید چی کشیدم؟از نگرانی داشتم تلف می شدم
    پدر گفت:
    چیزی نیست دخترم صبورباش.
    وپتو را روی غزاله کشید و گفت:
    تو با خودت چی کردی؟تمام بدنت یخه صورتت مثل لبو سرخ شده.خدا کنه که سرما نخورده باشی.
    قضیه از این قرار بو د که ظهر مادر موقع خورد کردن گوشتها وقتی می خواست استخوان قلم را بشکند کارد تیز آشپزخانه انگشتش را عمیق برید و خون فوران کرد.بریدگی چنان شدید بود که انگشت مرضیه تقریبا با پوستی به دستش وصل بود.وقتی او جیغ می زند فرنگیس که در همان نزدیکی بوده به آشپز خانه می آید و وقتی خون پاشیده شده را روی وسایل آشپزخانه می بیند عصبانی می شود و می گوید که فورا همه جا را تمیز کند و مرضیه را مورد سرزنش و تحقیرقرار می دهد.طفلک مرضیه هم با همان حال زار خود شروع به تمیز کردن روی میز و شستن گوشتها می کند که یکدفعه از شدت خونریزی ضعف می کند و بیهوش می شود.ساعتی بعد ساسان که برای خوردن آب به آشپزخانه می آید مرضیه را در همان حال می بیند و علی آقا را به کمک می طلبد و با هم سریع مرضیه را به بیمارستان می رسانند.
    موقع سپیده دم بود که هر سه به خواب عمیقی فرو رفتند.با طلوع آفتاب مینا از خواب بیدار شد.
    بابا مامان کی اومدید؟
    مینا با تعجب به دور و بر نگاه کرد و از اوضاع غیر عادی خانه سر درنیاورد.به سمت غزاله رفت تا او را بیدار کند وقتی دست غزاله را گرفت از شدت داغی آن دستش را رها کرد و غزاله را تکان داد
    غزاله غزاله
    غزاله چشمانش را به زحمت گشود و دوباره بست.در این لحظه پدر با شنیدن سر و صدای مینا دستپاچه از خواب پرید و بالای سر غزاله آمد.وقتی تب شدید غزاله را دید سریع از جا بلند شد و یک تب بر به غزاله داد.ظرف بزرگی از آب خنک آورد و با مینا سریع مشغول پاشویه کردن غزاله شدند.آب سرد فوری ولرم می شد.و آن را عوض می کردند.بعد از ساعتی با تلاش پدر و مینا تب غزاله کمی پایین آمد.مادر از شدت ضعف به خواب عمیقی فرو رفته بود و با وجود این همه سر و صدا از خواب بیدار نمی شد.پدر و مینا صبحانه ای آماده کردند و به زحمت به مریضها دادند که کمی جان بگیرند.خوشبختانه جمعه بود و دختر ها مدرسه نداشتند این فکر مرضیه را آرام می کرد.
    ساعت ده ساسان برای احوالپرسی از مرضیه در آنها را زد.ساسان جوان بلند قامت و بسیار جذاب و در عین حال خیلی مؤدب و خوش قلبی بود و برای خانواده علی آقا توجه و احترام خاصی قائل بود و از هر فرصتی استفاده می کرد و از مصاحبت شیرین علی آقا بهره می برد.در این مدت طولانی که از آشناییشان می گذشت این اولین باری بود که به خانه آنها می آمد.پیراهن سرمه ای با یک شلوار پارچه ای سرمه ای رنگ پوشیده بود که قامت مردانه اش را برازنده تر کرده بود.سنگینی و متانت خاصی که همیشه از چهره اش موج می زد امروز بیشتر نمایان بود .همیشه طره ای از موهایش روی گوشه ای از پیشانی اش می ریخت و جذاب ترش می کرد.نگاه نافذ و گیرایی داشت که مهر و محبتی خاصی در آن موج می زد.سال آخر پزشکی را می گذراند و در رشته اش خیلی هم موفق بود.
    وقتی علی آقا ساسان را پشت در دید خیلی خوشحال شد چون می خواست غزاله را به دکتر ببرد ولی بدون وسیله برایش سخت بود.بعد از سلام و احوالپرسی ساسان داخل آمد و گفت:
    حال مریض ما چطوره؟
    وبعد متوجه غزاله شد و پرسید:

    اِ...غزاله خانم شما هم؟معلوم بود که سوز و سرمای شب گذشته حتما کار دستتون می ده. غزاله با شنیدن صدای ساسان چشمانش را باز کرد و سعی کرد از جا بلند شود ولی ساسان خواهش کرد راحت باشد .غزاله دوباره سعی کرد ولی نتوانست .انگار تمام بدنش را کوبیده بودند.سرش گیج و چشمانش سیاهی می رفت.دوباره سرش را روی بالش گذاشت و چشمانش را بست.چهره ی برافروخته وگلگون غزاله در اثر تب وگرمای اتاق رنگ زیبایی یافته بود لبهایش از شدت تب سرخ شده بودند وپلک های بلند و مژه های برگشته اش بر روی چشمان بسته ملاحتش را بیشتر می کرد.ساسان گوشی طبابتش را برای معاینه مرضیه آورده بود غزاله را هم معاینه کرد و از مینا خواست که مرتب غزاله را پاشویه کند.خودش بلند شد و به خونه شان رفت و با یک قوطی کوچک دارو برگشت.مقداری از داروها را برای غزاله و مقداری را هم برای مرضیه جدا کرد و دستور تجویزش را به علی آقا داد و چون می دانست مادرش منتظر است به ویلا برگشت.
    وقتی ساسان جلوی ویلا رسید صدای خنده و هیاهوی زیادی را شنید.چند خانواده از دوستان صمیمی شان برای رفتن به دیزین آماده شده بودند .دخترها و پسرها با لباسهای مخصوص و گران قیمت مشغول بستن وسایل اسکی روی باربندها بودند .سر و صدا فضای باغ را پر کرده بود.فرنگیس وشوهرش مشغول صحبت با دوستانشان بودند و تنها چیزی که در خاطرشان نبود مرضیه و حال وخیمه شب گذشته اش بود.فرنگیس با اخم به طرف ساسان آمد و گفت:
    زود باش دیر شده پس کی می خوای حاضر باشی؟اصلا معلوم کجایی؟
    ساسان با بی حوصلگی گفت
    مامان.حرفش رو هم نزن .اصلا حوصله اسکی ندارم .کلی هم کارو درس عقب افتاده دارم که باید به اونها برسم.نمی تونم بیام.
    با این حرف خانواده صمصام که یکی از دوستان خانوادگیشان بودند و نظر خاصی به ساسان داشتند ناراحت شدند.صمصام گفت:
    آقا ساسان!مگه می شه شما نیاید؟اون وقت اصلا به ما خوش نمی گذره.آیدا از دیروزبرای اسکی امروز برنامه ریزی کرده.اگه شما نیاید اون خیلی ناراحت می شه .ساسان جواب داد:
    آقا صمصام از لطف شما خیلی ممنونم ولی متأسفانه نمی تونم بیام.
    در همین موقع آیدا آمد و دست ساسان را گرفت و با حرکت لوس و سبک بدون اینکه از کسی شرم داشته باشد ساسان را به طرف ماشین کشید و او را داخل ماشین حل داد و گفت:
    من بی تو اسکی برو نیستم اگه نیای من هم با تو می مونم.
    ساسان خیلی عصبانی شده بود ولی سعی می کرد خود را خون سرد نشان بدهد.
    نه آیدا خانم گفتم که نمی تونم بیام.
    آیدا دختر یکی یکدانه صمصام بود.صمصام یکی از کارخانه دارهای معروف چوب در شمال بود و پولش از پارو بالا می رفت.آیدا دختری بلند بالا بود با چشمانی درشت و کشیده و ابروان کمانی که هر روز در آرایشگاه شکل جدیدی می یافت.به خاطر ثروت پدرش سخت مغرور بود و فکر می کرد در دنیا چیزی نیست که نتواند به آن دست یابد.فراوانی ثروت پدر باعث شده بود که انگیزه ای برای درس خواندن نداشته باشد ودر سطح دیپلم مردودی بماند.سخت دلباخته ساسان بود.او و خانواده اش آرزوی داماد کردن ساسان را داشتند .خانواده ساسان هم خیلی از این موضوع خوشحال بودند و می خواستند به هر نحوی شده این وصلت سر بگیرد.
    آیدا دست ساسان را محکم گرفته بود و اصرار می کرد او حتما بیاید.آرایش غلیضی کرده بود.کاپشن خارجی کوتاه و شیک وشلوار تنگ و پوتین های گران قیمتی پوشیده بود و عینک دودیش از گردنش آویزان بود.ساسان که دیگر کلافه شده بود به صورت شمرده و جدی گفت:
    آیدا خانم!دفعه بعد حتما با شما به اسکی خواهم آمد ولی امروز اصلا نمی تونم.
    آیدا با حالت قهر دستهای ساسان را رها کرد و از ام جدا شد.مادر آیدا از آن طرف گفت:
    خب آیداجون.دکتر کار دارند و قول دادند دفعه بعدکنارت باشنداین که ناراحتی نداره.
    همه ایستاده بودند و به آنها نگاه می کردند و بعضی ها هم زخند می زدند و متلک می گفتند.این چندمین بار بود که ساسان مورد تحقیر اطرافیان قرار گرفته بود و علت همه اینها رفتار آیدا بود
    علی آقا وسایل را تند و تند پشت ماشینها جا می داد تا اینها هرچه سریعتراز خانه خارج شوند و او بتواند نزد همسر و دختر بیمارش برگردد.جوانها همه سوار یک پاترول شدند و بزرگ ترها سوار یک پاترول دیگر.علی آقا و ساسان وقتی در را پشت سرآنها می بستند چشم ساسان به آیدا افتاد که به سرو کوله پسری که جلو نشسته بود می زد و شوخی می کرد و در دل خدا را شکر کرد که از دستش خلاص شده است و مجبور نیست تمام روز او را تحمل کند.مستقیم به اتاقش رفت تا کمی به کارهایش برسد ولی حواسش جمع نبود و مرتب اشتباه می کرد.تمام فکرش پیش مرضیه و غزاله بود.از اینکه مانع رفتن غزاله به درمانگاه شده بود احساس مسؤولیت می کرد و نگران تب شدیدش بود.باید می رفت و سر می زد.به آشپزخانه رفت و با بی میلی کمی غدا خورد و سریع از خانه خارج شد.علی آقا با گشاده رویی خاص خودش ساسان را به داخل دعوت کرد.غزاله هنوز در خواب بود ولی بقیه مشغول خوردن سوپ بودند.علی آقا گفت:
    آقای دکتر نمی خواین دست پخت منو بچشین.
    ساسان بدون اینکه تعارف کند سر سفره نشست وبا اشتهای فراوان مشغول خوردن سوپ شد ولی تمام حواسش به غزاله بود.
    غزاله خانم هنوزبیدار نشده؟
    علی آقا گفت:
    در همون حالت خواب و بیداری کمی شوپ گرم خوراندمش ولی اصلا چشاش رو باز نکرد.انگار داروها آرومش کرده.
    ساسان وسایل پزشکی اش را باز کرد و فشارش را گرفت.فشار خونش پایین بود و درجه هم تب بالایی را نشان می داد.بدجوری سرما زده شده بود.زمانی که دماسنج را در دهان غزاله گذاشت غزاله چشمانش را باز کرد و به ساسان خیره شد.تصویر گنگی را مشاهده کرد و دوباره به خواب عمیقی فرو رفت.
    ساسان ساعتها آنجا ماند.علی آقا آنقدر شیرین صحبت می کرد و ساسان چنان تحت تأثیر صفا و صمیمیت حاکم بر آن خانه قرار گرفته بود که متوجه گذر زمان نبود.یکدفعه به ساعتش نگاه کرد و دید چقدر دیر شده است.چیری به آمدن خانواده اش نمانده بود.سریع خداحافظی کرد و به خانه برگشت.تازه چراغهای ساختمان را روشن کرده بود که بوق ماشین از پشت در باغ بلند شد
    ************************
    حال مرضیه بهبود یافته ولی حال غزاله وخیم تر شده بود.ده روز تمام نتوانست چشمانش را باز کند.تمام استخوانهای بدنش درد می کردند.تب و لرز می کرد و بازوانش تیر می کشیدند.چشمانش خیلی درد می کردند.تمام این ده روز را ساسان همچون پروانه به دورش می چرخید.هر روزبعد از برگشتن از بیمارستان یکراست پیش غزاله می رفت تب و فشارش را می گرفت داروهایش را می داد و اگر تعویض سرم لازم بود انجام می داد.اگر پدر و مادر غزاله از نخوردن غذایش شکایت می کردند بی هیچ ملاحظه ای سرش داد می زد و غزاله ناچار اطاعت می کرد.بعضی شبها که حالش خیلی بد بود ساسان نصف شب می آمد و سر می زد و خوشبختانه چون اتاقش طبقه پایین و دور از چشم مادر بود در این رفت آمدها راحت بود.
    از طرفی دوستان غزاله خیلی نگران حالش بودند.معلمین از غیبت غزاله متعجب بودند.اصلا سابقه نداشت که غزاله غیبت داشته باشد.بچه ها منزل غزاله را نمی شناختند وبه همین دلیل تصمیم گرفتند که از ونوس سؤال کنند.
    ونوس چرا غزاله مدرسه نمیاد؟چه اتفاقی افتاده؟
    ونوس که دل خوشی از غزاله و دوستانش نداشت خواست آنها را ناراحت کند.
    غزاله دختر نوکرمونو می گید انداختیمش بیرون.از خونمون دزدی کرده بودند.الان هم خبر ندارم کجا هستندبا این خبر انگار پتکی بر سر دوستان غزاله فروآمدواصلا باورشان نمی شد:
    آخه چرا؟محال این کارا از اونها سر بزنه.حتما کار کس دیگه ای بوده تو رو خدا منوس بگو کجا رفتند.هیچ آدرسی از اونها نداری؟خواهش می کنم ونوس.ما غزاله رو خیلی دوست داریم . ما خیلی نگران اون هستیم.خواهش می کنیم ونوس بگو ....بگو
    و ونوس از این التماسها لذت می برد و می گفت:
    هیچ نشانه ای !حالا بدون اون چه کار می کنید؟شاگرد تنبلها.خیلی پز اون دختره از خود راضی رو می دادید.حالا اون رفته بدون اینکه هیچ خبری به شما بده .اون شماها رو خام کرده.این گدا گشنه ها ارزش هیچ محبتی را ندارند و جواب محبتهای ما رو با دزدی دادند.
    و ونوس واقعا هم طرح چنین نقشه ای را می پروراند تا آنها را بیرون بیندازد.با شنیدن این اخبار وضع دوستان غزاله بد تر شد.لحظه ای فکر غزاله رهایشان نمی کرد .آنها دوست خوب و با ارزشی را از دست داده بودند.همه سراغ غزاله را از آنها می گرفتند و آنها را پیش از پیش آزرده می ساختند.اصلا درس نمی خواندند و دائم نگران و افسرده بودند.

    خانواده دلارام سخت از وضعیت او نا راضی و ناراحت بودند.مادر دلارام با مادر محیا و حورا تماس گرفت و آنها نیز از وضعیت دخترانشان گلایه داشتند تا اینکه با هم تصمیم گرفتند کاری بکنند .بچه ها حسابی از درس عقب افتاده بودند.با معلم ریاضی بچه ها تماس گرفتند و از او خواستند که چند جلسه ای با دخترها کار کند. خانم حکمت عذرخواهی کرد و گفت به علت بارداری نمی تواند ولی قرار شد با برادرش که دبیر نمونه در سطح تهران شناخته شده بود صحبت کند که در صورت تمایل با بچه ها کار کند.بعد از ساعتی خانم حکمت تماس گرفت و موافقت برادرش را اعلام کرد و اولین جلسه را عصر روز دوشنبه در خانه دلارام تعیین کردند.
    روز دوشنبه ساعت پنج حورا و محیا و دلارام منتظر آقای حکمت نشسته بودند.جای خالی غزاله را با تمام وجود حس می کردند و از شور و حال گذشته در آنها اثری دیده نمی شد.آقای حکمت مرد تقریبا سی ساله لاغر اندامی بود با موها و ریش و سبیل مشکی.قیافه متین و سنگینی داشت و بر خلاف خانم حکمت خیلی جدی به نظر می رسید.بعد از سلام و علیک خشکی روی صندلی بالای میز نشست و عینک دور سیمی اش را روی بینی تیغ کشیده و استخوانی اش جا به جا کرد و کتاب را برداشت و گفت:
    تا کجا خوانده اید؟
    بچه ها آن صحفه را مشخص کردند و حکمت بدون هیچ مقدمه و یا معارفه ای شروع به تدریس کرد.بچه ها فهمیدن با چه آدم سخت گیر و خشکی روبرو هستند و کمی خود را جمع و جور کردند.از اول کتاب شروع کرد تا چکیده ای از مطالبی را که از اول سال خوانده بودند مرور کند.در بین تدریس گاهگاهی از بچه ها سؤالاتی می کرد.بچه ها تا آنجا را که با غزاله خوانده بودند خوب جواب می دادند ولی بعد از آن را فقط محیا جواب می داد آن دو مثل چوب خشک نشسته بودند.از آن به بعد بود که آقای حکمت جدیت بیشتری به خرج داد.هیچ کس جرأت نداشت یک لحظه حواسش از کلاس پرت شود چون با برخورد شدید آقای حکمت روبه رو می شد .درس دو ساعت تمام طول کشید و بعد از اینکه کلی تکلیف داد خداحافظی کرد و رفت .بعد از رفتن او هر سه از خستگی خود را روی میز انداختند و سرشان را روی میز گذاشتند.
    وای بیچاره شدیم.
    عجب غلطی کردیم معلم گرفتیم.
    این دیگه کیه ؟ پدرمون دراومد.آخه غزاله جون کجایی؟
     
  6. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏6/9/12
    ارسال ها:
    14,318
    تشکر شده:
    2,702
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    daneshjo
    پاسخ : پیمان قلب ها

    یک ماه بود که غزاله به مدرسه نمی رفت.دیگر کم کم می توانست بلند شود و در اتاق راه برود.خیلی نگران درسهایش بود.درسهای جدید را نمی فهمید.این بار هم ساسان به دادش رسید.ساسان دور از چشم ونوس کتاب و دفترهایش را باز می کرد و از درسهای جدید مطلع می شد.بعد می آمد و به غزاله درس می داد.چقدر غزاله سریع مسائل را می فهمید.تمرینهایی را که ساسان می داد خیلی زود و درست حل می کرد.ساسان از این لحاظ خیلی خوشحال بود و لذت می برد.
    یک روز که از بیمارستان به خانه بر می گشت با عجله وسایلش را در اتاقش گذاشت تا پیش غزاله برود و از او امتحان بگیرد.می دانست که غزاله با تمام وجود خود را آماده امتحان کرده است.از در خارج می شد که مادرش در آستانه در ظاهر شد و با صدایی که از شدت عصبانیت می لرزید ساسان را بازخواست کرد:
    هیچ معلومه کجاهایی؟کجا میری؟کجا میای؟ونوس می گفت دیروز که از بیرون اومدی یکراست رفتی خونه اونا.تو خجالت نمی کشی با اونها همنشین شده ای؟بدبخت تو جوانی و حالیت نیست.به کارگر جماعت نباید رو داد.اونجا واسه چی رفته بودی؟شرم آوره.اگه این جوری پیش بره دیگه فردا نمی تونیم به اونا بگیم بالا چشمتون ابروست.همین مونده بود با فقیر فقرا رفت و آمد کنیم.از امروز حق نداری پا تو توی خرابه اونا بذاری.پسره چشم سفید...
    علی آقا توی گلخانه بود که صدای فرنگیس را شنید .کلمات همچون پتکی بر سرش فرود می آمدند.با عجله خودش را به آشپزخانه رساند تا سر مرضیه را گرم کند و مانع شنیدن حرفهای فرنگیس شود چون می دانست خیلی به روحیه اش آسیب می رساند.وقتی داخل آشپز خانه شد دید چشمان مرضیه از شدت گریه باز نمی شود
    مرضیه، مرضیه، عزیزم چی شده ؟چرا گریه می کنی؟
    مرضیه با زحمت گفت:
    هیچی، هیچی نشده.
    مگه می شه خواهش می کنم بگو چی شده.تو فعلا کاملا خوب نشده ای گریه برات خوب نیست.
    یک ساعت پیش فرنگیس خانم اینجا بود.از دست ما خیلی عصبانی بود.گفت اگه یک بار دیگه ساسان خان خونه ما بیاد،ما رو بیرون می کنه.
    ای بابا!این زن چه فکرهایی می کنه.عجیبه ها.عیبی نداره من خودم با آقا ساسان صحبت می کنم که دور ما رو خط بکشه.حالا بلند شو آبی به صورتت بزن.ببین چه به سر خودت آورده ای.توکل به خدا کن،ما خدا رو داریم،نباید نا امید بشیم.هر چه اون تقدیر کنه همون می شه.
    صدای داد وفریاد فرنگیس خانه را می لرزاند:
    میای،خوب هم میای،می خوای مهمونی مردم رو بهم بزنی؟ساسان خیلی بی چشم و رو شده ای.می مونی که چی بشه؟حتماً می خوای خونه اون بی سر و پا ها بری.لیاقت همنشینی تو رو همین ها دارن نه خانواده صمصام.ببین ساسان یا الان می ری حاظر می شی یا می رم جُل و پلاسشون رو بیرون می ریزم.همین که گفتم.
    ساسان درمانده شده بود و نمی دانست چه کند.از مادرش هیچ کاری بعید نبود و اگر چنین کاری انجام می شد،او آرزوی مرگ می کرد.خیلی نگران بود که علی و مرضیه حرفهای مادرش را بشنوند و برای اینکه مادرش را آرام کند ،قبول کرد که با آنها برود.کاملاً گیج شده بود،به جای حمام به دستشویی می رفت،به جای حوله و لباس،کفش به حمام می برد.فرنگیس از اینکه حرفش را به کرسی نشانده بود خوشحال بود و چون سایه دنبال ساسان بود و به سر و وضع او می رسید.
    ساسان این کت و شلوارت رو بپوش،اون کراواتت و بزن،بیا موهات رو خودم سشوار کنم،تو بلد نیستی...
    و ساسان را حسابی کلافه کرده بود.
    ساسان این هدیه رو از طرف تو برای آیدا خریده ام.ببین قشنگه؟
    آخه مامان!این چه کاریه؟مگه هدیه ای که شما می دین کافی نیست؟من نمی خوام کادو بدم.
    نخیر کافی نیست. تو به این کارها کار نداشته باش.
    کاغذ کادوش که قشنگه.حالا چیه؟بازش کنم؟
    نه،نه.دیگه وقت برای کادو کردن نیست.
    بالاخره همه یکی یکی آماده شدند و از اتاقشان درآمدند.ونوس هم از آرایشگاه برگشته بود.ساسان در کت و شلوار جدیدش خیلی زیبا شده بود.رنگ زیتونی کت و شلوار به چشمان عسلی و پوست گندمی اش می آمد.پیراهنی به رنگ کاهوئی پوشیده و کراواتی با خالهای سبز سیر زده بود.همیشه ته ریشی روی صورتش نمایان بود،ولی امروز به اصرار مادر صورتش را با تیغ زده بود و خیلی تمیزتر به نظر می آمد.
    بالاخره همه سوار ماشین و از ویلا خارج شدند.ساعتی بعد بنز سیاهرنگشان جلوی خانه آیدا ترمزکرد. صمصام و خانواده اش برای استقبال از آنها به تراس آمدند.ساسان با بی حوصلگی از پله ها بالا رفت.صمصام جلو آمد و ضمن روبوسی با ساسان گفت:
    ساسان جون چرا این قدر دیر کردی؟ما زودتر از اینها منتظر تو بودیم..
    ساسان با نگاه خسته ای گفت:
    کار داشتم نتونستم.
    این کارهای تو هم که تمومی نداره.
     
  7. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏6/9/12
    ارسال ها:
    14,318
    تشکر شده:
    2,702
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    daneshjo
    پاسخ : پیمان قلب ها

    همه با هم وارد ساختمان شدند.داخل ساختمان را بسیار زیبا تزئین کرده بودند.آیدا وسط سالن با چند نفر مشغول گفتگو بود که یکدفعه چشمش به ساسان و خانواده اش افتاد.با سرعت از آنها جدا شد و خود را به خانواده ساسان رساند.فرنگیس،آیدا را در آغوش کشید و تولدش را تبریک گفت.بعد ونوس و پدرش تبریک گفتند.ساسان دور از همه ایستاده بود.
    آیدا لباس سفیدی پوشیده بود و سینه ریز زیبایی برگردن داشت.موهایش را روی سرش جمع و دورش را با گل مریم تزئین کرده بود.
    سلام ساسان جان،هیچ معلومه کجایید؟
    سلام.تبریک عرض می کنم.
    ممنون.بیا باید تو رو به دوستام معرفی کنم.
    و دست ساسان را گرفت و به طرف دوستانش برد.سالن پر از جمعیت بود،بوی عطر و ادوکلن و سیگار همه جا را گرفته بود.در یک گوشه سالن دود سیگار به قدری بود که چشم را می سوزاند.ارکستر موسیقی تندی می زد.چند نفر در وسط سالن مشغول رقص بودند.ونوس بعد از آماده شدن به گروه آنها پیوست.فرنگیس و شوهرش هم کنار دوستان قدیمیشان جای گرفتند.پیشخدمتها مرتب در حال پذیرایی بودند.قسمتی از سالن بیشتر به گلخانه شباهت داشت،انبوهی از گلهای زیبا و گران قیمت آن قسمت از سالن را خیلی قشنگ کرده بود.تنها قسمت سالن که از بوی مطبوع و تازه ای برخوردار بود،همین قسمت بود.گروهی از دوستان آیدا وارد شدند و آیدا به استقبال آنها رفت و ساسان توانست نفس راحتی بکشد.تنها جای مناسب برای خود را کنار گلها یافت.رفت و روی مبلی در آنجا نشست.پیشخدمتها بلافاصله مشغول پذیرایی شدند و ساسان تنها به خوردن شربتی اکتفا کرد و مشغول تماشای گلها شد.گل کنار ساسان بوی خوش یاس می داد و او را به یاد یاس کنار کلبه غزاله انداخت که چقدر خانه آنها را خوشیو می کرد.با خود گفت،((حالا طفلک غزاله چقدر منتظرم مونده.لعنت به من که نتونستم به این مهمانی مسخره نیام.))
    ساسان غرق این افکار بود که باز سر و کله آیدا پیدا شد:
    ببخش ساسان جان که تنهات گذاشتم.چرا پیش بقیه ننشستی؟
    ساسان با نگاهی سرد گفت:
    ممنون.اینجا راحت ترم.
    پاشو بریم وسط با هم برقصیم
    ساسان که دیگر فکر اینجا یش را نکرده بود،با حالت جدی گفت:
    نه،نه خواهش می کنم.خودتون می دونین که من اصلاًً رقص بلد نیستم.
    وآیدا بدون توجه به ساسان دوباره ادامه داد:
    راستی ساسان عکسهلی قبرس رو ظاهر کردم،نمی دونی چقدر قشنگ شده ان.باشه سر فرصت نشونت بدم.خوب پاشو بریم وسط ،بلند شو.
    گفتم که نمی تونم،اصلاً حرفش رو هم نزنین.من بلد نیستم.
    یعنی چه؟ پاشو ببینم.من یادت می دم،اصلاً دستاتو می گیرم،هر کاری که من می کنم تو هم بکن.بلند شو یالا ..
    و دستهای ساسان را گرفت.ساسان سرخ شده بود.چند نفر از دور و بر نگاهشان می کردندو لبخند می زدند و این ساسان را بیشتر می آزرد
    نه آیدا خانم.خواهش می کنم بس کنید.


    انگار باید برم به فرنگیس خانم گلایه ات رو بکنم.پا می شی یا نه ؟ساسان بیچاره درمانده شده بود و نمی دانست چه کار کند.
    اصلا برین عکسهای قبرس رو بیارین ببینم
    الان؟توی این شلوغی؟بلند شو بریم توی اتاق ببین و بیا
    نه آخه...خوب نیست.
    آخه نداره،ساسان چرا این جوری می کنی؟
    آیدا با عصبانیت صدایش را بلند کرده بود.ساسان ترسید.اگر آیدا قهر می کرد تمام مهمانی را به هم می زد و آن وقت ساسان با مادرش طرف بود.ناچار بلند شد و گفت:
    خب بریم.
    خانه آیدا دوبلکس بود و اتاق خوابها در طبقه دوم قرار داشتند.وقتی طبقه بالا رسیدند از یکی از اتاقها بد جوری بوی تریاک و مشروب بیرون می زد.قهقهه های مستانه دو نفر از مهمانها که از اتاق بیرون می آمدند گوش را کر می کرد.در انتهای راهرو،اتاق آیدا قرار داشت.آیدا در را باز کرد و به ساسان تعارف کرد که داخل شود.ساسان گفت:
    نه اول شما بفرمایید
    آیدا قبول نکرد و ساسان اول وارد شد.اتاق در تاریکی فرو رفته بود.ساسان دنبال کلید گشت، ولی نتوانست آن را پیدا کند.آیدا پشت سر او وارد شد و یکدفعه صدای فریادش بلند شد:
    آخ پام پیچ خورد
    و خود را محکم روی ساسان انداخت.بیچاره ساسان از ترس هاج و واج مانده بود:
    چی شده آیدا خانم؟چی شد؟
    هیچی پام پیچ خورد.منو روی کاناپه ببر.
    ساسان کمک کرد تا آیدا روی کاناپه بنشیند.دیگر چشمانش به تاریکی عادت کرده بود.نوری که از بیرون می تابید اتاق را قابل دید می کرد
    ساسان خواهش می کنم،مچ پامو ببین در نرفته باشه.
    اجازه بدید مادرمو صدا کنم،اون در این کارها خیلی وارده.
    آیدا دست ساسان را گرفت و با لحن لوسی گفت:
    لازم نیست.خودت بمال.تو دکتری یا مامانت؟
    ساسان در حالی که پای او را می پیچاند،یاد غزاله می افتاد که با چه متانت و صبوری ای مریضی سخت خود را تحمل می کرد و الان آیدا با کوچکترین درد پا این رفتارهای لوس و سبکسرانه را از خودش نشان می داد.ساسان چند بار مچ پای آیدا را تکان داد،ولی چیزی متوجه نشد.از رفتارهای لوس و سر و صدای بیخود آیدا مشمئز شده بود و از جا بلند شد و به طرف در رفت تا اشرف خانم صدا کند.آیدا از جا بلند شد و گفت:
    نه، مامانم کار داره،کمی راه می رم،شاید رگ به رگ شده باشه.کفش پاشنه بلندم دردسره ها!
    و به طرف کلید برق رفت و آن را روشن کرد.آیدا اتاق بسیار زیبایی داشت با وسایل خیلی لوکس و قشنگ.لنگ لنگان خود را کنار دراور کشاند و عکسها را از کشوی آن بیرمن آورد و به دست ساسان داد.ساسان روی مبل نشست و شروع به تماشای آنها کرد.عکسهای اول از مناظر زیبای قبرس بود که خیلی دیدنی بودند و آیدا که کنار ساسان نشسته بود مشغول توضیح دادن عکسها شد.بعد از چندین عکس،عکسهایی از خود آیدا بود که کنار دریا به شکلهای مختلف انداخته بود.ساسان آنقدر سریع عکسها را ورق زد که در عرض یک دقیقه همه را دید و بلافاصله عکسها را به دست آیدا داد و گفت:
    پاشو بریم.خیلی دیر شده.مهمانهایت حتماً منتظرند.
    آیدا بلند شد و گفت:
    ساسان کمک کن بریم.
    ولی ساسان خود را کنار کشید و با لحن تند و نیشداری گفت:
    آیدا لوس نشو.چیزیت نیست
    وآیدا بشدت رنجید.
    وقتی به طبقه پایین آمدند،خوشبختانه همه به سالن غذا خوری رفته و مشغول کشیدن غذا بودند و ساسان مجبور نبود سنگینی نگاهها و پوزخندها را تحمل کند.همه مثل قحطی زده ها به غذاها هجوم برده بودند. وقتی آیدا و ساسان وارد شدند،اشراف خانم با لبخند رضایت آمیزی به طرف آنها آمد
    بچه ها کجایید؟غذا سرد شد.بفرمایید
    آیدا بدون کوچکترین اعتنایی به ساسان،خودش مشغول کشیدن غذا شد و ساسان هم از چند ین نوع غذا،فقط به برداشتن چند تکه جوجه کباب اکتفا کرد.بعد از شام دوباره رقص و پایکوبی شروع شد.آیدا دیگر هیچ توجهی به ساسان نداشت و کنار جوانان دیگر چنان می رقصید که عرق از سر و رویش می چکید.انگار همان دختری نبود که ساعتی قبل از درد پا شکوه می کرد.یک ساعت تمام وسط سالن بود و بعد خسته روی مبل افتاد.بعد از بریدن کیک و مراسم دیگر نوبت باز کردن هدایا شد.پدرش سند یک خانه و مادرش سوئیچ یک اپُل را به او هدیه دادندو بعد از آن عمه ها،عموها و خاله ها و دایی ها با هدایای گران قیمت،جشن تولدش را تبریک گفتند تا اینکه نوبت به دوستان رسید.فرنگیس خانم یک تابلوی نقاشی بسیار زیبا و نفیس هدیه کرد.و بعد از آن نوبت ساسان شد.ساسان خیلی اصرار داشت ونوس کادو او را بدهد،ولی فرنگیس قبول نکرد.ناچار جلو رفت و کادو را به دست آیدا داد،تولدش را تبریک گفت و داخل جمع برگشت.وقتی کادو را باز کردند،ساسان از تعجب چشمانش گرد شده بود.مادر چطور توانسته بود چنین کاری بکند؟یک زنجیر طلایی کلفت با مدال بزرگی که روی آن به انگلیسی نوشته شده((تو را دوست دارم))
    دختر عمه آیدا که مشغول باز کردن کادوها بود.با صدای بلند و کشیده ای گفت:
    اووه...باریکلا آقا ساسان،آیدا جون تبریک می گم.
    همه هورا کشیدند و دست زدند.پدر و مادر آیدا با خوشحالی و محکم دست می زدند.همه به طرف ساسان برگشتند.ساسان سرخ شده بود از خشم داندانهایش را روی هم فشار می داد.همه فکر کردند که ساسان از خجالت و هیجان قرمز شده است،ولی خبر از دل او نداشتند.بعضی ها در گوش هم چیزهای می گفتند.ساسان دیگر چیزی نمی فهمید.سر و صدا و هیاهو برایش مبهم و گنگ بود.سرش سنگینی می کرد.معلوم نشد کی از داخل جمع بیرون رفت.زمانی به خود آمد که ساعتها رانندگی کرده بود و ناگهان با درخت بزرگی تصادف کرد.سرش به فرمان خورد و از هوش رفت.
     
  8. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏6/9/12
    ارسال ها:
    14,318
    تشکر شده:
    2,702
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    daneshjo
    پاسخ : پیمان قلب ها

    ساعت سه بعد از نیمه شب بود که مهمانها کم کم خداحافظی کردند و رفتند.فقط خانواده فرنگیس هنوز نرفته بودند.همه جا را دنبال ساسان گشتند ولی او را پیدا نکردند.همه به حیاط آمدند و دیدن از ماشین خبری نیست.فرنگیس از این بی احترامی خشمگین بود.عصبانیتش با حرفهای مادر آیدا تشدید می شد،ولی سعی می کرد خود را خونسرد نشان بدهد.مادر آیدا بدون هیچ رودربایستی هر چه به دهانش می آمد می گفت:
    خانم دست شما درد نکنه با این بچه تربیت کردنتون.ببیند چطور به دختر من بی احترامی می کنه.خانم پسرتون فکر می کنه کیه؟خیلی به خودش امیدواره.پسر ها برای دختر من صف کشیده ان و دست و پا می شکنن،اون وقت این آقا اینجوری داره سرما بامبول در میاره؟دختر من برای این جور پسرهای بی ادب اصلاً تره هم خرد نمی کنه.
    صمصام که از این موضوع خیلی ناراحت بود و به قول خودش تمام خوشی جشن از سرش پریده بود گفت:
    بس کن دیگه خانم.حالا خوبه که آیدا از شدت خستگی روی کاناپه خوابش برده و اصلاً چیزی را متوجه نشده.فرنگیس خانم فردا ساسان رو حتماً اینجا بفرستید،من باهاش کار دارم.
    حتماً حتماً
    بالاخره ماشین آژانس فرنگیس و دختر و شوهرش را به خانه شان رساند.فرنگیس از شدت عصبانیت گُر گرفته بود.
    ببین پسره بی چشم و رو چطور آبروی منو پیش هر کس و ناکس می بره؟کاری کرد که این زنیکه احمق هر چی از دهنش دراومد بار من کرد.ساسان بلایی به سرت بیارم که مرغان هوا به حالت زار بزنند.پسره ی ابله!
    پدر ونوس که تا حالا ساکت بود و حرفی نمی زد گفت:
    خوب خانم تقصیر خودته،هیچی برای خرید پیدا نکردی رفتی دوستت دارم خریدی؟وقتی هدیه رو باز کردن،من نگاهم به ساسان بود.رنگش مثل لبو قرمز شد.دیدم که بیرمن رفت،ولی نفهمیدم چرا
    فرنگیس با صدای خشمناک و ندامت باری گفت:
    من چه می دونستم؟گفتم در مقابل عمل انجام شده قرار می گیره و می افته توی دهنها و ناچار می شه قبول کنه.چه می دمنستم این پسره اینجوری ما رو تحقیر می کنه.اصلاً هر چی هست زیر سر این دختره اکبیری غزاله اس.از وقتی اونو دیده با آیدا سرسنگین شده.
    ونوس گفت:
    من که می گم بیرونشون کنیم،برن گم شن.بابا قبول نمی کنه
    پدر گفت:
    این فضولیها به تو نیومده.نمی تونیم کارگر به این خوبی پیدا کنیم.اصلاً ساسان از اولش هم از خانواده صمصام خوشش نمی اومد.
    وقتی به خانه رسیدند،با کمال تعحب دیدند که از ماشین و ساسان هیچ خبری نیست.ساعت چهار صبح بود،الان چند ساعت بود که ساسان از خانه آیدا بیرون آمده بود.پس چرا به خانه نرسیده بود؟پدر مثل همیشه بی تفاوت،انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده،رفت و زود خوابش برد.فرنگیس از آشپزخانه برای خودش لیوان آب ریخت و گفت:
    پسره بی ادب،حالا با من قهرمی کنی؟نشونت می دم.
    ونوس گفت:
    مامان بیا کاری کنیم که پدر راضی بشه اینها رو بیرون کنه.
    بی عرضه راضی نمی شه.تا حالا چند بار گفته ام.
    مامان بسپر به من،خودم درستش می کنم.
    تا صبح هیچ خبری از ساسان نشد.افکار ونوس در اتاقش بسیار مغشوش و آشفته بود.درباره نقشه اش فکر می کرد.از روی اضطراب به مجسمه دلخواهش که روی میز بود خورد و آن را شکست.مثل مرغ پر کنده از این سو به آن سو می رفت.لای در باز بود و ونوس از آنجا مراقب آشپزخانه بود.مرضیه بی خبر هز همه جا در آشپزخانه،بر اساس برنامه غذایی روی دیوار مشغول پخت و پز بود.نیاز به کمی جعفری تازه پیدا کرد.از آشپزخانه بیرون رفت تا کمی جعفری بچیند.در یک گوشه باغ علی آقا سبزیهای مختلف کاشته بود.از ساختمان که خارج شد، ونوس سریع خود را به آشپزخانه رساند و سینه ریز قیمتی اش را در جیب ژاکت مرضیه که به رخت آویز آویزان بود گذاشت و سریع به اتاقش برگشت.قلبش تند تند می زد و احساس می کرد الان است که پس بیفتد.در را محکم بست و روی تختش دراز شد و پتو را روی سرش کشید.بالا و رفتن سینه اش بخوبی آشکار بود.مرضیه برگشت و در آشپزخانه به کارش مشغول شد.بعد از دقایقی که حال ونوس جا آمد،بلند شد و به طرف اتاق پدر و مادرش به راه افتاد.در باز بود و پدرش آماده رفتن به طبقه پایین بود.
    مامان،مامان سینه ریزم نیست.اونو ندیدی؟
    مادر که تمام شب گذشته را بیدار بود،با حیرت و خواب آلودگی گفت:
    نه خبر ندارم.دیشب که به گردنت بود .اونجا نیفتاده؟
    نه دیشب که از مهمانی اومدیم باز کردم و توی هال روی میز گذاشتم،حالا نمی دونم چی شده؟
    پدر گفت:
    برو ببین کجا گذاشتی یادت رفته.
    نه پدر همه جا رو گشتم.خبری نیست.

    آخه کسی که به خونه نیومده.حتماً یه جای دیگه ای گذاشته ای و یادت رفته .
    چرا نیومده؟مرضیه و علی،یادمه مرضیه همیشه بطرز مشکوکی به گردنبند من نگاه می کرد و می خواست با چشماش اونو بقاپه.امروز هم جلوی اتاق منو دید می زد.
    پدرش با نا باوری و عصبانیت شانه را از روی مویش برداشت و به ونوس خیره ماند
    تا از چیزی مطمئن نیستی حرف بیخود نزن.از اونا بعیده.تهمت نزن خوب نیست.
    ونوس که خیلی از دست پدرش دلخور شده بود داد زد:
    شما هیچ وقت حرفهای منو قبول نمی کنید.همیشه می گین که من اشتباه می کنم،اگه باور نمی کنید بریم و مرضیه رو غافلگیر کنیم

    فرنگیس که با شنیدن این حرفها، چرت از سرش پریده بود،بلند شد و با عجله لباس پوشید و همه با هم به طبقه پایین آمدند.مرضیه از این که غزاله سلامتی خود را به دست آورده بود و می توانست از فردا به مدرسه برود خیلی خوشحال بود و زیر لب آهنگی را زمزمه می کرد که یکدفعه هر سه با هم وارد شدند.مرضیه جا خورد:
    سلام،صبح بخیر.
    فرنگیس که با حوادث شب گذشته حسابی اعصابش ضعیف شده بود و همه اینها را زیر سر مرضیه و خانواده اش می دانست گفت:
    دست شما درد نکنه مرضیه خانم،این بود جواب محبتهای ما؟فقط همین مونده بود که از خونه من دزدی کنی.بی چشم و رو.زود گردنبند رو پس بده.
    بَ...بَ...بله؟چی؟کدوم گردنبند؟یعنی چی؟
    فرنگیس تمام عصبانیتش را در چهره اش جمع کرده بود و با حالت نفرت باری به مرضیه نگاه می کرد:]
    خوبه خوبه،خودت رو به موش مردگی نزن،حوصله ندارم.زود بگو گردنبند کجاست؟
    ونوس جلو رفت و گفت:
    اصلاً خودم می گردمت.
    وبه طرف ژاکت رفت و در مقابل چشمان از حدقه در آمده مرضیه،گردنبند را از آن بیرون کشید.مرضیه از شدت ناباوری جیغی کشید و بلافاصله دستش را روی گونه هایش گذاشت و گفت:]
    نه نه این دروغه،این تهمته.شما حق ندارین با ما این جور رفتار کنین.بخدا حق ندارین.
    در این لحظه علی هم به آشپزخانه آمد:
    خانم چرا بیخود تهمت می زنین؟آخه این چه کاریه؟
    فرنگیس مثل دیوانه ها شده بود:
    یک ماه به شما فرصت می دم که جایی رو برای خودتون پیدا کنید و جُل و پلاستون رو جمع و گورتون رو گم کنید.هر کس جای من بود همین الان بیرونتون می کرد.روزی که از آلمان برگشتم،باید اینجا رو ترک کنید.ما نمی تونیم با دزدها توی یک خونه زندگی کنیم
    بعد به سمت شوهرش برگشت و گفت:
    تو هم زود به فکر یک کارگر تازه باش.
    شوهر فرنگیس که کاملاً گیج شده بود و خماری شب پیش هنوز از سرش نپریده بود گفت:
    فرنگیس کوتاه بیا.
    نه،همین که گفتم.تا از آلمان برگردم باید یک کارگر جدید گرفته باشی.
    وبا سرعت از آشپزخانه خارج شد.
    ونوس به آرزوی خود رسیده بود.هم پیش بچه های مدرسه دروغش آشکار نمی شد و هم غزاله که برایش آئینه دق بود از جلوی چشمانش دور می شد.
    مرضیه بشدت می گریست و قطرات اشک همچون سیل از صورتش جاری بود.این همه توهین و حقارت را از همنوع خود نمی توانست باور کند.علی دلداریش می داد و از او خواهش می کرد که بچه ها چیزی نفهمند
    مرضیه جان!خواهش می کنم تمومش کن.جان علی تمومش کن.همه چیز درست می شه.خدا بزرگه.امیدت به خدا باشه.حالا پاشو صورتت و بشور.ممکنه بچه ها بفهمن...تو رو خدا مرضیه می دونی که من طاقت دیدن اشکهاتو ندارم.خواهش می کنم عزیزم،خواهش می کنم.
    ولی چشمان مرضیه چون ابر بهار می بارید و قلبش چون غروب پائیز سرد و غمگین بود
    **********
    غزاله سلامتی از دست رفته اش را دوباره به دست آورد.از این که دوباره می توانست به مدرسه برود از شادی در پوست خود نمی گنجید.قیافه شاد و خوشحال دوستان و معلمان که از دیدنش گل از گلشان باز شده بود جلوی چشمش بود.لحظه ای لبخند از صورتش محو نمی شد.با علاقه وافری به مرور درسهایش مشغول بود.مطمئن بود خیلی از درسهایش عقب نیفتاده است و این را مدیون ساسان بود.لباسها و وسایل مدرسه اش همه تمیز و مرتب آماده شده بودند.غزاله بعید می دانست شب را از خوشحالی بتواند بخوابد.درفکر تهیه هدیه ای برای ساسان بود،ولی هر قدر فکر کرد چیزی به خاطرش نرسید که لیاقت زحمات ساسان را داشته باشد.یک دفعه چیزی به خاطرش رسید،دیوان حافظ را آورد،حمد و سوره ای به روح حافظ خواند و آن را باز کرد و یکی از اشعار دلنشین او را با خط زیبای خود نوشت. در این موقع مینا سراسیمه وارد شد
    آبجی،آبجی نمی دونی چی شده؟
    غزاله با وحشت گفت:
    چی شده مینا؟چه اتفاقی افتاده؟چرا اینقدر آشفته ای؟
    مامان داشت گریه می کرد.فرنگیس خانم بهش گفته که دزدی کرده و به بابا هم گفت که ما باید تا یک ماه دیگه از اینجا بریم...بابا به مامان گفت که بچه ها نباید چیزی بدونن.
    با این حرف انگار سقف بر سر غزاله خراب شد
    آخه چرا باید این جوری بشه؟چطور فرنگیس خانم جرأت چنین کاری پیدا کرده؟مگه اون انسان نیست؟مگه وجدان نداره؟مگه اون نمی بینه مادر من از گل هم پاکتره؟یعنی پول وثروت این قدرچشم عقلش رو کور کرده؟
    و در حالی که بغض تلخی گلویش را آزار می داد،پرسید:
    تو از کجا می دونی؟
    داشتم از طرف باغ به آشپزخانه می رفتم که این اتفاق رو دیدم.چ.ن می دونستم بابا و مامان از دیدنم ناراحت می شن،دیگه داخل نرفتم و برگشتم
    غزاله که صورتش از اشک خیس شده بود گفت:
    خوب کاری کردی که برگشتی.مامان و بابا نباید بفهمند که ما خبر داریم.هیچی بهشون نگو
    و بعد از آن هر دو خواهر با غم و اندوه فراوان آرام اشک ریختند
    چیزی به آمدن مامان و بابا نمانده بود که غزاله و مینا رختخوابها را پهن کردند و در آن دراز کشیدند. نمی خواستند پدر و مادر چشمان پف کرده آنها را ببینند.علی و مرضیه هم تصمیم گرفته بودند بمحض رسیدن به خانه فوراً بخوابند تا بچه ها چیزی نفهمند.ساعتی بعد هر چهار نفر در رختخوابهای خود دراز کشیده بودند و به ظاهر خواب بودند،در حالی که در دل هر یک آشوب و غوغایی بر پا بود.وضع پدر از همه بدت بود.او نمی توانست پرپر شدن خانواده اش را تماشا کند.خود را مسؤول سرنوشت آنها می دانست،ولی به هر دری که می زد با بن بست مواجه می شد.وقتی یاد مغازه لوازم و التحریر فروشی اش می افتاد که بهترین و کاملترین مغازه شهرستان بود و به غیر از خودش دو فروشنده دیگر هم آنجا کار می کردند،اصلاً باورش نمی شد که الان مجبور باشد این همه تحقیر و توهین را تحمل کند.هیچ پشتوانه ای برای کار جدید در این شهر درندشت نداشت.بالاخره تصمیم گرفت به شهر ویران شده شان سر بزند،شاید فرجی باشد.
    غزاله صبح زود از خواب بیدار شد.از شادی و نشاط روز گذاشته اثری در او نمانده بود و چون شب را نخوابیده بود،خیلی کسل بود
    بعد از او،بقیه اهل خانه از خواب بیدار شدند.غزاله و مینا به مدرسه رفتند و علی و مرضیه هم به خانه فرنگیس رفتند.وقتی وارد شدند فرنگیس داشت از پله ها پایین می آمد.با دیدن آنها بدون اینکه جواب سلامشان را بدهد گفت:
    چشمم روشن،می گذاشتید یکباره ظهر می اومدید دیگه.
    علی و مرضیه بدون این که پاسخی بدهند یا جرأت این کار را داشته باشند به طرف آشپزخانه رفتند.غیبت طولانی ساسان،فرنگیس را خیلی آشفته کرده بود.با تمام بیمارستانها و کلانتریهای تهران تماس گرفته بودند،ولی انگار ساسان آب شده بود و به زمین فرو رفته بود.نزدیکیهای ظهر بود که تلفن خانه به صدا درآمد.فرنگیس گوشی را برداشت و بعد از لحظاتی فریاد بلندش همه را به طرف او کشاند.ساسان در جاده هزار به دره ای سقوط کرده بود.درختی مانع از افتادن ماشین به دره شده بود.ماشین طوری از جاده خارج شده بود که قابل رؤیت نبوده و از جاده دیده نمی شده است،تا اینکه خانواده ای که برای گردش در آن حوالی پیاده شده بودند،ماشین درب و داغون ساسان را دیده و او را به یکی از بیمارستانهای تهران رسانده بودند
    مرضیه و علی با شنیدن این خبر،سخت متأثر شدند.در مدت مریضی غزاله خیلی به ساسان عادت کرده بودند.حس جوانمردی و انسانیت ساسان این خانواده را سخت مجذوب او کرده بود.خبر به قدری تکان دهنده بود که مرضیه خشکش زده بود و حتی قدرت گریه کردن هم نداشت.مرضیه به فرنگیس کمک کرد تا سریع آماده شود.به آژانس زنگ زد و فوری یک ماشین خواست.فرنگیس و علی سریع از خانه خارج شدند.مرضیه از پشت سرشان گفت:
    تو رو خدا منو بی خبر نذارین.
    بعد از رفتن آنها داخل آمد و بی اختیار و با صدای بلند شروع به گریه کرد.به طرف کتاب دعا رفت و شروع به خواندن دعا کرد.بعد از خواندن دعا و توسل به چهارده معصوم،آرامش از دست رفته اش را باز یافت و شروع به نظر و نیاز کرد
    خدایا!به جوانیش رحم کن.به شکرانه سلامتیش سه روزروزه می گیرم.خدایا اگه امروز یه خبر خوش به ما برسه هزارتا صلوات می فرستم.خدایا ما ساسان رو از خودت می خواهیم.به انسانیت و جوانمردیش رحم کن.نذر می کنم با هم به پابوس امام رضا بریم،خدایا نذر می کنم
    زمان چقدر دیر می گذشت.خوف و وحشت سرا پای وجود مرضیه را فرا گرفته بود:
    خدایا!پس چرا خبری نشد؟چرا زمان ایستاده و حرکت نمی کنه...
     
  9. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏6/9/12
    ارسال ها:
    14,318
    تشکر شده:
    2,702
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    daneshjo
    پاسخ : پیمان قلب ها

    وقتی غزاله وارد مدرسه شد،سرایدار مدرسه که لهجه شیرین کاشانی داشت،گفت:
    غزاله خانم،چشم ما روشن.مدرسه رو روشن کردی.اصلاً معلومه کجایی دخترم؟
    سلام بابا.حال شما چطوره؟مریض شده بودم.حالم خیلی بد بود.
    خدا بد نده.انشاءا...که بهتر شده ای؟
    الحمدا...خیلی بهترم
    خانم مدیر یک بار از من خواست که بیام خونتون و خبری از شما بگیرم،ولی خانم زمردیان رو اونجا دیدم،گفت که شما از آن خانه اثاث کشی کرده و رفته اید،خیلی ناراحت شدیم.شکر خدا کسالتت کاملاً رفع شده؟
    غزاله با شنیدن این حرف یکه خورد.یعنی چه؟این چه حرفی بوده که ونوس گفته؟او کی می خواست دست از این کارهایش بردارد؟غزاله در فکر فرو رفت و بدون این که جواب بابای مدرسه را بدهد،به راه افتاد.با گذاشتن از راهروی مدرسه وارد حیاط شد.آخرین صف هم با نظم به طرف کلاس رفت.اولین بار بود که غزاله در این موقع به مدرسه می رسید.ناظم دبیرستان با دیدن غزاله به طرفش آمد:
    سلام خانم منظوری.
    سلام دخترم.هیچ معلومه کجایی؟ما همه نگرانت بودیم.
    بدجوری مریض بودم.
    الان بهتر هستی؟
    الحمدا...
    بعد از زنگ بیا دفتر پیش خانم مدیر.
    چشم.
    و به سمت کلاسشان به راه افتاد.کلاس در آخر راهرو قرار داشت.با ورود غزاله به کلاس،جیغ شدید بچه ها بلند شد و همه به طرفش دویدند و او را در آغوش گرفتند:
    غزاله،غزاله جان هیچ معلومه کجایی؟دلمون هزار راه رفته
    مریض بودم.خیلی دلم براتون تنگ شده بود.
    چرا هیچ خبری از خودت به ما ندادی؟
    -نتونستم.
    با سر و صدا و جیغ و داد دوستان بچه های کلاسهای دیگر هم به کلاس غزاله آمدند و با دیدن او شاد شدند.یکی از بچه های کلاس بغلی گفت:
    پس اون شایعات همه دروغ بود؟
    غزاله گفت:
    کدوم شایعات؟
    دلارام زود پیشدستی کرد و با دستپاچگی گفت:
    هیچی.می گفتند شوهر کردی
    و غزاله با صدای بلند خندید.دلارام بچه هایی را که از بیرون آمده بودند هل داد و گفت:
    برید بچه ها،الان معلممون میاد.
    و خودش برگشت و یک بار دیگر غزاله را بغل کرد و گفت:
    غزاله جون نمی دونی چقدر غصه خوردیم.خیلی خوشحالیم که برگشتی.
    غزاله نگاه تشکر آمیزش را که در عمق آن موج اشک دیده می شد،به دلارام دوخت و از ته دل گفت:
    من هم خیلی خوشحالم
    خوشبختانه زنگ اول ورزش داشتند و بهتر از آن،معلم ورزش هم نیامده بود و دخترها فرصت کافی داشتند تا وقایع این مدت را برای هم تعریف کنند.
    طبق معمول هر چهار دوست کنار هم جمع شده و زیر درخت نشسته بودند.غزاله از خوشحالی در پوست خود نمی گنجید.حورا گفت:
    غزاله نمی دونی چه معلمی گیرمون اومده.انگار عصا قورت داده.باید حتماً بیایی و ببینیش
    دلارام بلند شد و شروع به درآوردن ادای آقای حکمت کرد.مثل او حرف می زد و درس می داد و حرکاتش را هم مو به مو کاملاً مثل خودش در می آورد.به قدری جالب و بامزه این کارها را می کرد که دخترها از شدت خنده دل درد گرفته بودند.محیا گفت:
    دلارام چقدر حرکات آقای حکمت رو خوب حفظ کردی.معلومه خیلی بهش دقت می کنی ها؟
    دلارام که متوجه حرف محیا شده بود با پوزخندی گفت:
    به اون دقت کنم؟می خوام سر به تنش نباشه .انگار آدم قحطیه.باهام پدر کشتگی داره
    غزاله گفت:
    اِ...مگه می شه؟چه پدر کشتگی دختر؟به نظرت میاد
    حورا گفت:
     
  10. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏6/9/12
    ارسال ها:
    14,318
    تشکر شده:
    2,702
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    daneshjo
    پاسخ : پیمان قلب ها

    نه بابا،بیچاره راست می گه.خیلی دلارام رو اذیت می کنه.من فکر می کنم اون از این کارهاش لذت می بره.
    غزاله گفت:
    -محیا که بود چه نیازی به معلم بود.
    محیا گفت:
    نه بابا من و معلمی؟خودت می دونی که من اصلاً بیان خوبی ندارم.از اون گذشته من خودم هم در درسهای جدید خیلی اشکال داشتم.راستی غزاله تو چه کار کردی؟درسها خیلی سخت شده ها
    غزاله لبخند رضایت آمیزی زد و گفت:
    بر عکس شما،من یک معلم ماه داشتم
    بچه ها هر سه با تعجب گفتند:
    چی؟کی بود؟
    و غزاله شروع کرد و از سیر تا پیاز ماجرا را برایشان تعریف کرد.از یخ زدگی در باغ تا پرستاری و معلمی ساسان.غزاله وقتی از ساسان حرف می زد،ناخودآگاه صورتش گل می انداخت و دوست داشت ساعتها از او و خوبیهایش بگوید.
    حورا گفت:
    من که اصلاً باورم نمی شه برادر ونوس چنین شخصیتی داشته باشه.
    غزاله گفت:
    راستی شما که این قدر نگران بودید چرا از ونوس حال منو نمی پرسیدید؟
    دلارام گفت:
    اوه اون هم چه کسی؟ونوس!مگه اون جواب درست وحسابی به ما می داد؟یک روز می گفت نمی دونم ،یک روز می گفت به شما چه،یک روز می گفت رفتند شهرستان...
    حورا و ومحیا فهمیدند که نباید از شایعه دزدی حرفی به غزاله بزنند،ولی غزاله یک چیزهایی متوجه شده بود و به روی خودش نمی آورد
    ونوس و بهنوش و مژگان درآن طرف حیاط بغل بوفه نشسته بودند.ونوس از اینکه نقشه اش نگرفته و پیش همکلاسی ها آبرویش رفته بود خیلی ناراحت بود.کارهای ساسان اعصابش را حسابی در هم ریخته بود.بهنوش هم که دست بردار نبود و مرتب از دوست پسرش حرف می زد:
    پدرش میلیاردره.نصف تهران مال اوناست.مادرش تازه جراحی پلاستیک کرده و مثل دخترهای چهارده ساله شده.چه هیکلی،چه اندامی،بیست و چهار ساعته توی سالن بدنسازیه.خانواده بیژن خیلی به اندام اهمیت می دن.بیژن می گه می خوام اندامت تک باشه.خیلی اصرار داره یک روز منو ببره خونه شون،من بهش رو نمی دم.می گه تو به من اعتماد نداری.هفته پیش با هم رفتیم تو چال.بیژن پرسید،انصافاً بگو ببینم من چندمین دوست پسرت هستم؟گفتم خوب معلومه که اولی هستی.
    مژگان پوزخند زد و گفت:
    بهنوش حالا راستشو بگو بیژن چندمیه؟
    بهنوش دهانش را غنچه کرد و چشمش را به آسمان دوخت و گفت:
    راستش نمی دونم.بیستی،بیست و پنجمی
    دختر خیلی دل و جرأت داری.بهت حسودی می کنم.پدر و مادر من همون اولی رو که فهمیدند پدرمو در آوردند.خوش به حالت.
    قیافه بهنوش یک دفعه در هم رفت و خنده از صورتش محو شد و در حالی که به نقطه ای خیره شده بود با حالت حزن آلودی گفت: ای کاش پدر و مادر من هم مثل پدر و مادر تو بودند تا همون قدمهای اول از این کار بر می گشتم.یادمه سر دوست اول چقدر ترس و دلهره و حجب و حیا آزارم می داد .وقتی بعد از اولین بار در پارک دستمو گرفت،رعشه و لرزه عجیبی وجودم رو فرا گرفت.وحشت و نفرت با هم احساس دلهره را در قلبم ایجاد کرده بود.احساس گناه می کردم.احساس می کردم پاکی خودمو از دست داده ام،ولی الان برام یه امر عادی شده.یه سرگرمی کثیف.حجب و حیا و ترس و پروا مفهومش رو برام از دست داده.وقتی توی آئینه نگاه می کنم گناه رو توی چشمام می خونم.با هر پسری دوست می شم مدتی بازیچه دستشم و بعد هم مثل یک دستمال کثیف کنار گذاشته می شم.خود من هم زود خسته می شم و احساس می کنم این اون کسی نیست که من دنبالش هستم.می ترسم بعد از ازدواج هم نتونم زن خوشبختی بشم.ای کاش هیچ وقت قدم توی این راه نذاشته بودم.
    قطرات اشک چون مرواریدهای درشت از چشمان بهنوش جاری بود.مژگان و ونوس خیلی متأثر شده بودند.مژگان گفت:
    حیف نیست چشمان به این زیبایی این طور تلخ گریه کنند؟
    بهنوش گفت
    ای کاش هرگز زیبا نبودم،زیبایی ای که صاحبش رو به منجلاب و کثافت بکشونه پشیزی ارزش نداره.ای کاش این زیبایی رو فقط برای شوهرم نگه می داشتم.هیچ مردی منو برای خودم،اخلاقم،کردارم و افکارم نمی خواد.همه می خوان کمی از این ظاهر زیبا لذت ببرن و آخرش بگن تو زن زندگی نیستی،تو فقط زیبایی،زیبایی هم برای زندگی مشترک کافی نیست.من دنبال دختر متین و باوقار هستم.
    سپس آه عمیقی کشید و ادامه داد:
    ای کاش یه دختر معمولی بودم و یه زندگی درست و آبرومند رو پیشه خودم می کردم.ای کاش دختر خانواده ای بودم که شب کنار هم دور سفره ای می نشینن و غذا می خورن،از مسائل روز سپری شده حرف می زنن،به هم محبت می کنن و همدیگه رو دوست دارن.در حالی که سر میز ما حتماً یکی غایبه.اگر هم باشن جنگ و دعواست.دیشب پدر و مادرم ساعت سه نصفه شب اومدن خونه،انگار مست هم بودن.حسابی فحش های رکیک به هم می دادند و بعد هر کدام یه طرف بیهوش افتادن و خوابیدن.الان هم معلوم نیست بیدار شده اند یا نه
    مژگان حرف بهنوش را قطع کرد و گفت:
    خوب تو که اینقدر از کارهای خودت ناراحت هستی چرا تمومش نمی کنی تا بهتر زندگی کنی؟
    این حرفها دیگه از من گذشته،گاهی فکر خودکشی به سرم می زنه
    مژگان که کمی درسخوان بود گفت:
    چرا به درسهایت نمی رسی؟خودت رو با درس مشغول کن.
    بهنوش با لاتی و بی حوصلگی گفت:
    برو بابا درس کیلو چنده؟درس بخونم که چی بشه؟من هر چیز بخوام در یک چشم به هم زدن آماده اس به غیر از نمرات درسی که از پنج بالاتر نمی ره.
    ونوس غرق در افکار درهم و برهم خود بود.اعصابش خیلی خرد بود.وقتی به غزاله و دوستانش که از شدت خنده ریسه می رفتند نگاه می کرد دیوانه می شد.
    بالاخره صدای زنگ دخترها را به خود آورد.چند دقیقه بعد حیاط مدرسه پر بود از دختران یکرنگ و یک شکل که چون مور و ملخ در هم می لولیدند،می دویدند،شوخی می کردند و می خندیدند.
    بعد از ظهر بچه ها با آقای حکمت کلاس داشتند،اصرار داشتند غزاله هم با آنها بیاید.بالاخره غزاله تصمیم گرفت به مادرش زنگ بزند و اجازه بگیرد،رفت و از تلفن مدرسه شماره خانه را گرفت.
    مرضیه با شنیدن صدای تلفن خود را با عجله به تلفن رساند.
    الو!الو بفرمایید.