پاسخ : غم وعشق عصر پدربزرگ به خونه اومد وبا همون لحن جديش كه براي من كه هيچ كس رو نداشتم يه دنيا بود گفت: -تو موفق ميشي ، من بهت ايمان دارم دختر جان... با مينا تماس گرفتم ،اون نسبتا از امتحان راضي بود ومي گفت همين ها هم كه تونستم بزنم با دمم گردو ميشكنم... بعد از مينا با بنيامين وسيمين خانم هم حرف زدم خنده ام گرفت سيمين خانم هرچقدر با سارا بد بود ولي با من مثل دخترش مهربون بود... من اون شب دوباره حس تنهاييم بهم برگشته بود مي دونستم مامان وبابا اصلا نمي دونن من كلاس چندمم چه برسه به كنكور... سر سجاده ي نماز نشستم ودعا خوندم وبه خدا متوصل شدم ... صبح با صداي گوشيم از خواب بلند شدم وبعد از اين كه دست وصورتم رو شستم از اتاق خارج شدم منير جون روبه روي تلوزيون نشسته بود وداشت برنامه ي اشپزي نگاه ميكرد بهش سلام دادم ... اونم با ديدن من لبخندي زد وگفت: -رادا جان ميز صبحانه رو هنوز جمع نكردم برو بخور... تشكر كردم وبه سمت اشپز خونه رفتم ... منير جون بعد از چند دقيقه به من پيوست وگفت: -ديشب سيمين خانم زنگ زد اينجا ... براي اخر هفته دعوتمون كرد بريم تهران خونشون ، ميگفت به خاطر تو ومينا كه كنكور داشتيد مهمونيش رو عقب مي انداخته حالا هم كه شماها امتحان داديد خيالش راحت شده وزنگ زده برا دعوت ... تعجب كرده بودم من ديروز با سيمين خانم اينا حرف زده بودم ولي چيزي به من نگفته بودن... اصلا نمي خواستم برم ، اگه ميرفتيم تهران مجبور بوديم بريم خونه ي عمه يا عمو واونا هيچ كدومشون از من خوششون نميومد ... اون يه هفته رو من با استرس گذروندم روز اخر بود كه داشتيم وسايلمون رو جمع ميكرديم گوشي من زنگ خورد با شماره ي مينا تعجب كردم و دكمه ي جواب رو زدم وگفتم: -الو.. -سلام لاله بود با تعجب گفتم: -سلام لاله چه طوري ؟ فكر كردم ميناست... لاله در حالي كه ميخنديد گفت: -با بچه ها اينجا نشسته بوديم گفتيم زنگ بزنيم بهت بگيم پا قدمت خيلي خوبه... صداي خندهي مينا وبيتا بلند شد .... با تعجب پرسيدم :يعني چي ؟ صداي خنده ي بيتا اومدو بعد صداي خودش كه گفت: بچه ها اذيتش نكنيد ديگه ... بگيد بهش بنيامين چي گفت... لادن دوباره با خنده گفت : -دختراي تهرون بدبخت شدن رفت ... صداي مينا اومد كه داشت ميگفت: -لادن كم چرت بگو تلفن رو بده ببينم ... سلام رادا جونم خوبي ؟ -مرسي ممنون ،شما خوبيد؟ اونجا چه خبره ؟ مينا- هيچي بابا ،امروز با خبري كه شنيديم مخ همون قاطي كرد... -چه خبري ؟ - آويد برگشته ... با تعجب پرسيدم : آويد؟ اون كي بود ديگه ؟ از اون طرف صداي لادن اومد كه با خنده مي گفت: -عذاب نازل شده از طرف خدا براي همه ي دخترا .... -مينا اينا چي ميگن ؟ مينا- هيچي بابا چرت ميگن گوش نكن ... آويد پسرعمو بهروز ديگه ... -اون كه خارج بود ؟ مينا خنده ي اي كرد وگفت : -بچه ها براي همين ميگن پا قدمت خوبه ديگه ... اويد امروز صبح زود بي خبر اومده . وبعد از كمي مكث ادامه داد: -بنيامين براي همين گفت بهت خبر بديم ... با تعجب گفتم : به من ؟ چرا اون وقت ؟ مينا – ببين رادا ، آويد پسر خيلي خوبيه فقط يه ذره ... نه ،خيلي براي دختراي اطرافش خطرناكه ... البته گفته باشم ،با فاميل ها كاري نداره ، ولي بنيامين ميترسه يه وقت عوض شده باشه ،اخه الان چهار ساله كه نيومده ... ترس برم داشته بود قبلا حرفايي از بچه ها شنيده بودم ولي حالا .... با ترس گفتم: -حالا چي كار كنم ؟ - هيچي بابا تو چرا انقدر ترسيدي ، پسر خوبيه فقط خيلي شيطونه ، ماهم زنگ زديم بهت بگيم زياد بهش محل نده كه دور وبرت نه پلكه ... -مينا ميشه من نيام ؟ -نه بايد بيايي .به نظرمن كه خطري نداره ولي بنيامين يه كم نگران بود ،اونم من ميدونم كه بي خوده ... بعد از كمي حرف زدن با مينا اينا تلفن رو قطع كردم ، نميدونم چرا يه حس عجيبي داشتم ، ترس بود يا نبود رو نمي دونم فقط ميدونم كه اين حس برام نا شناخته بود براي همين به ترس تعبيرش كردم ، من در دار دنيا فقط عفت وشرافتم رو داشتم وبا همين ها خودم رو روسفيد جلوي خدا نگه داشته بودم ونمي خواستم تنها سرمايه ام به دست كسايي مثل آويد شايسته از بين بره ، باتمام وجودم از بنيامين ممنون بودم كه به بچه ها گفته بود بهم خبر بدن ...