1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

خاطره ماندگار | هانیه پور علیخان

شروع موضوع توسط hector2141 ‏17/9/12 در انجمن داستان

  1. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏6/9/12
    ارسال ها:
    14,318
    تشکر شده:
    2,702
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    daneshjo
    خاطره ماندگار

    نویسنده:هانیه پور علیخان

    نشر البرز

    تعداد صفحات[​IMG]49

    ​
     
  2. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏6/9/12
    ارسال ها:
    14,318
    تشکر شده:
    2,702
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    daneshjo
    پاسخ : خاطره ماندگار | هانیه پور علیخان

    فصل اول

    پوشه،خودکار و دیگر مدارک را داخل کیف چرمی ام گذاشتم و سریع آن را به دستم گرفتم و از دادگاه بیرون آمدم.
    هنوز از پله های دادگاه عدالت پایین نیامده بودم که نگاهم در نگاه حاج زرگر گره خورد.نمیتوانستم تصور کنم مردی که روزگاری از او حساب میبردم ،چنین ملتمسانه به من نگاه کند.هیچ حس انتقام جویانه ای نسبت به حاج زرگر نداشتم،ولی سنگینی نگاهش آزارم میداد.

    قدمهایم را سریعتر کردم ودر سربالایی خیابان ثبت به حرکت در آمدم .در گرمای مرداد ماه راه رفتن طاقت فرسا بود.هنوز چند قدمی با ماشین فاصله داشتم که حاج زرگر صدایم کرد.

    "خاطره،دخترم...چند لحظه بیشتر وقتت را نمیگیرم."

    طبق عادت که صدای او را میشنیدم دستی به مقنعه ام کشیدم و آن را روی سرم مرتب کردم.موهایم زیر مقنعه بود،ولی بنا بر عادت دستی به آنها کشیدم و سرم را چرخاندم.خارج از حوزه دادگاه بهتر میتوانستم حاج زرگر را نگاه کنم.
    حاج آقا نسبت به قبل کمی تغییر کرده بود. چاق تر شده بوده و این باعث میشد قدش نسبت به قبل کوتاهتر به نظر برسد.ریش انبوهش سفید شده بود و چشمان سبزش دیگر آن جسارت و فروغ همیشگی را نداشت.
    تسبیح فیروزه ای مثل همیشه در دستش بود و جای مهری که بر پیشانی داشت پررنگ تر از گذشته به نظر میرسید.معلوم بود در این چند سال اخیر بیش از گذشته سر بر سجاده گذاشته است.مثل همیشه دستمال پارچه ای چهار خانه ای را از جیب شلوارش در آورد وعرق پیشانی اش را پاک کرد.با این کار انگشتر عقیق بیضی شکل بزرگ در انگشتش خودنمایی کرد.

    گذر زمان،پیری و یا اندوه از او مردی شکسته و شکننده ساخته بود.نمیدانم،شاید به خاطر اینکه دیگر با او نسبتی نداشتم چهره اش ابهت قبلی را از دست داده بود.

    حاج آقا جلو آمد .دیگر حتی بوی ادکلنی که به خود میزد را میتوانستم حس کنم.
    "خاطره،اگر وقتت را نمیگیرم کمی با هم قدم بزنیم."

    "حاج اقا ،فکر نمیکنم درست باشه...من و شما...تنهایی..."

    "چی میخوای بگی دخترم؟"
    "هر چی باشه من و شما دیگه با هم نسبتی نداریم.لطف کنید در خیابان من را با نام کوچک صدا نکنید.این چیزها رو خود شما به من یاد دادید. من برای غریبه ها خانم بدیع هستم."
    "ولی این رو فرامو نکن که تو به من محرم هستی.حق دارم دخترم رو با نام کوچک صدا کنم."
    "حق دارید؟کی این حق رو به ما داده؟پس چرا این حق رو چند سال پیش از او دریغ کردید؟نه آقای زرگر،شما هیچ حقی نسبت به من ندارید.تا چند وقت دیگه قرار ازدواج کنم و دلم نمیخواد همسر آینده ام شمارو با من ببینه...میدونید که از اینکه اسباب شایعه بشم متنفرم."

    انگار حرف من براش تلنگری بود.دستانش به وضوح لرزید.تسبیح فیروزه ای در دستش بی حرکت ماند.دیگه حتی حوصله نگاه کردن به او را نداشتم.سریع به طرف ماشینم دویدم.برگ جریمه روی ماشین خودنمایی میکرد.سریع برگه را از زیر برف پاک کن برداشتم و نگاهی سطحی به آن انداختم.برگه و کیف دستی ام را سریع روی صندلی ماشین انداختم و با آخرین سرعت به سمت خانه به حرکت در آمدم.

    وقتی در حیاط را بوسیله ریموت باز کردم حاج صادق باغبان را دیدم که مثل همیشه مشغول رسیدگی به باغچه بود.وقتی روی سنگفرش حیاط ،زیر سایبان ،در جایی که متعلق به ماشین من بود توقف کردم حاج صادق از پت عینک ته استکانی نگاهی به داخل ماشین انداخت.معلوم بود سعی داردصاحب ماین را شناسایی کند.از زیر انبوه ریش و سبیل صورتش میتوانستم تشخیص بدم چقدر از دیدن من خوحال شده.حاج صادق پیرمرد مهربان و دوست داشتنی ای بود که از زمانی که به یاد دارم مسئولیت رسیدگی به گلهای حیاط و خرده کاریهای خانه به عهد ه او بود.او را مثل پدربزرگم دوست داشتم،او هم به من علاقه داشت.هنوز داشت به من لبخند میزد.
    در ماشین را باز کردم و گفتم:"سلام حاجی،خدا قوت."
    "سلام علیکم خاطره خانم...نشناختم.فکر کردم کی جرات کرده جای ماشین شما پارک کنه که دیدم خودتون هستید."
    "حاجی،پیر شدم یا اینکه..."


    ادامه دارد...
     
  3. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏6/9/12
    ارسال ها:
    14,318
    تشکر شده:
    2,702
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    daneshjo
    پاسخ : خاطره ماندگار | هانیه پور علیخان

    "نه خانم،ماشین رو نشناختم.مبارک باشه...خیلی قشنگه.خانم جون تا می آیم اسم ماشینتان را یاد بگیرم شما عوضش میکنید.اسم قبلی چی بود؟گانتیا؟"
    باز هم مثل همیشه از اشتباه حاجی خند ه ام گرفت."نه خیر حاجی،گانتیا چیه؟زانتیا...زانتیا...حالا خیالت راحت باشه اسم این یکی از قبلی راحت تره.بی .ام .و.اِ...چی شده حاجی؟"
    پیرمرد اخمی کرد و گفت:"خانم ،تورو خدا ولم کنید.این چه اسمهاییه که میگذارند.به نظر من که باید اسم این ماشین و میگذاشتند کوسه،چون خیلی شبیه کوسه است."
    در دل خنده ای کردم و نگاهی به او و بعد به ماشین انداختم.حاج صادق با تمام سادگی اش حق داشت،تا الان متوجه نشده بودم.به قول افسانه یک وکیل باید به جای دو چشم سر تا پا چشم باشه."
    لبخندی به حاج صادق زدم و گفتم:"حاجی کارت تموم شد دستی هم به این ماشین بکش و تمیزش کن."
    "به روی چشم خاطره خانم."
    کیفم را از پشت ماشین برداشتم.پنج اسکناس دو هزار تومنی تا کردم وبه طرف حاجی گرفت.
    "خانم این کارها چیه؟"
    "هیچی حاجی،شیرینی کوسه است."
    "دست شما درد نکنه خاطره خانم.انشالله بهترش رو بخرید."
    به طرف ساختمان دویدم.وقتی در را باز کردم بوی باقالی پلودلم را آب انداخت.کیفم را در رختکن انداختم و پاورچین به طرف آشپزخانه رفتم.مادر پشت به من در حال درست کردن سالاد بود.آهسته رفتم و از پشت کمرش را گرفتم.مادر جیغ کوتاهی کشید.
    "چیه مامان،چرا میترسی...منم"
    مادر نفس عمیقی کشید و گفت:"نصف عمرم کردی.دختر این موقع روز اینجا چیکار میکنی؟"
    "ببخشید خانم دکتر که مزاحم خلوت شما وآقای دکتر شدم."
    "مسخره بازی در نیار خاطره.اتفاقی افتاده؟"
    "نه،چه اتفاقی؟فقط دلم لک زده بود برای غذای مامان خوشگلم.در ضمن امروز با موکلی قرار نداشتم.گفتم برای ناهار بیام خونه.بابا کجاست؟"
    "بیمارستانه.هنوز از راه نرسیده زنگ زدن و گفتن حال یکی از مریضهاش بده.گفته برای ناهار بر میگرده.تو هم برو لباسهات رو عوض کن ویک آبی هم به دست و صورتت بزن تا با هم ناهار بخوریم.فکر نکنم بابات به این زودی برگرده.چون ساعت 3هم باید بره مطب.در ضمن...امروز رفتم تو اتاقت دیدم کرمهات هنوز دست نخورده است.من که برای خودم کرم تجویز نکردم.خوب دخترم،فقط خریدن مهم نیست،باید این کرمها رواستفاده کنی تا نتیجه بده.اگه اونهارو استفاده کردی که کردی،اگه نکردی این چند تا لک تمام صورتت رو پر میکنه."
    "چشم مامان خوشگلم،آن قدر حرص نخور.پیر میشی و صورتت پر چین و چروک میشه.اون وقت باید کوزه گر از کوزه شکسته آب بخوره.آن وقت چه جوری پز مامان خوشگلم رو به همه بدم."
    "زبون نریز دختر،برو دیگه."
    چشمی گفتم و به طرف اتاق دویدم.درست مثل بچه ها،انگار نه انگار سی سال از عمرم میگذشت.وارد دستشویی اتاقم شدم،شیر آب سرد را باز کردم و چند مشت آب به صورتم زدم و بعد صورتم را حوله گلبهی رنگ خشک کردم.
    شلوار جین و بلوز چهار خانه آستین بلند سبز و کرم تنم کردم.خیلی وقت بود این بلوز را نپوشیده بودم،شاید چند سال.در آینه نگاهی به چهره ام انداختم.صورت سبزه،چشم درشت مشکی،لبهای قلوه ای.دماغم نسبت به آخرین باری که این لباس را تنم کرده بودم تغییر کرده بود.آن موقع نسبت به الان بزرگتر بود،ولی حالا با عمل جراحی ای که بیشتر از همه حاج زرگر با آن مخالف بود دماغی کوچک و سربالا با کمی قوس پیدا کرده بودم.جراحی بینی باعث شده بود سنم کمی از قبل کمتر به نظر برسد.گونه های برجسته ای دارم که با هر لبخندی چالی زیر آن ظاهر میشود.موهایم تا چند سال پیش بلند و تا کمرم بود،ولی یک سالی میشد که اندازه اش از سر شانه ام تجاوز نمیکرد.دکمه آخر بلوزم را به یاد حمید بستم.بغضی دردناک بر گلویم چنگ انداخت که یاد آور آن روزگار بود،روزگاری که با دیدن حاج زرگر دوباره برایم زنده شده بود.

    پایان فصل اول
     
  4. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏6/9/12
    ارسال ها:
    14,318
    تشکر شده:
    2,702
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    daneshjo
    پاسخ : خاطره ماندگار | هانیه پور علیخان

    فصل دوم


    نمیدانم فاصله بین خیابان اصلی تا خانه را با چه سرعتی دویدم،هر چه بود راه نمی رفتم،پرواز میکردم.آرزوی همیشگی ام که قبولی در رشته حقوق دانشگاه شهید بهشتی بود تحقق یافته بود.سر از پا نمیشناختم.قلبم مانند گنجشکی تندتند در حال زدن بودوقتی به خانه رسیدم حتی قدرت زنگ زدن هم نداشتم.میدانستم حاج صادق در حیاط مشغول رسیدگی به گلهاست.روزنامه را تا کردم و زیر بغلم گذاشتم و با مشت شروع به ضربه زدن به در کردم.
    حاج صادق در حالیکه فریاد میزد چه خبره در را سراسیمه باز کرد و با چشمانی گشاد شده به من زل زد.بدون اینکه کلامی حرف بزنم به طرف ساختمان دویدم .هنوز در رختکن را باز نکرده بودم که مادر سراسیمه سراغم آمد.
    "مامان...قبول شدم...حقوق...شهید بهشتی...بابا کجاست؟"
    "بیا دخترم .تو آشپز خونه است.داره صبحانه میخوره."
    سریع به طرف آشپزخانه دویدم .بابا طبق عادت مشغول خواندن روزنامه بود.با شنیدن صدای ما روزنامه را تا کرد .مثل بچه ها به طرفش رفتم و خودم را در آغوشش رها کردم.
    پدر محکم مرا در بغل گرفت و بر سرم بوسه زد."آفرین دخترم."
    کمی خود را عقب کشیدم و گفتم:"بابا،از دست من که ناراحت نیستی؟"
    "نه بابا،چرا ناراحت باشم.چهار سال پیش وقتی میخواستی رشته تحصیلی دبیرستانی ات را انتخاب کنی خیلی دلم میخواست رشته تجربی را انتخاب کنی و پزشک شوی،ولی همان سال متوجه شدم هرکس بنا به خواست و علاقه اش رشته اش رو انتخاب میکنه.مطمئنم تو در رشته حقوق موفق و ممتاز میشوی."
    سرم رو به طرف مامان چرخاندم .پرسیدم:"نظر شما چیه؟"
    "من هم با پدرت هم عقیده هستم.من و پدرت باید خیلی خودخواه باشیم که بخواهیم دخترمان بنا بر سلیقه ما و صرف اینکه پزشک هستیم رشته تحصیلی اش را انتخاب کنه."
    لبخندی زدم .خوشبختی معنی دیگری جز این نداشت.

    روز اول دانشگاه بود و حس تازه ای داشتم.نیمه شب چند بار از خواب پریده بودم.صبح هم نیم ساعت زودتراز زنگ ساعت بلند شدم.چشمهایم پف کرده و قرمز بود.از قیافه خودم خنده ام گرفت.شلوار جین آبی و مانتوی طوسی پوشیدم.مقنعه ام هم طوسی بود.موهایم را به سمت چپ شانه کردم .همیشه از اینکه فرقم را کج باز کنم خوشم می آمد.دوباره نگاهی به صورتم انداختم .خیلی چشمهایم ناجور بود.از کشوی میز آرایشم مداد چشم مشکی را برداشتم .یک خط نازک پشت چشمم کشیدم وکمی رژگونه مالیدم تا صورتم کمی از بی حالی در آید.قیافه ام هنوز مثل همیشه نشده بود و معلوم بود خوب نخوابیده ام،ولی چاره ای نبود.دل توی دلم نبود.هنوز داشتم به قیافه مسخره ام در آینه نگاه میکردم که مادر در را باز کرد.
    "به به خاطره خانم.فکر میکردم این چند هفته حسابی تنبل شده ای.آفرین دخترم،زود باش .چایی ات را ریخته ام."
    دستی به مانتویم کشیدم و چرخی جلوی آینه زدم .همه چیز مرتب بود.وقتی وارد آشپزخانه شدم بابا داشت شکر توی فنجانم میریخت.
    "سلام بابایی."
    "سلام بابا.بیا دخترم،بیا که چایی ات را هم شیرین کردم."
    لبخند زدم و کنارش نشستم.مامان در حالی که نان را به طرفم تعارف می کرد اخمی به بابا کرد و گفت:"امیر،تا کی میخوای دخترت رو لوس کنی،بابا،خاطره دیگه دانشجو شده."
    "شهره خانم،منم و همین یکی یکدونه دختر.در ضمن چه لوس کردنی؟تو کدوم کتاب نوشته پدری که چای دخترش رو شیرین کنه،لوسش میکنه؟"
    به رویش خندیدم ،ولی دلم با همین لبخند راضی نشد.بلند شدم و دستم را انداختم دور گردنش و دو بوسه صدادار روی لپهایش نشاندم.
    "قربون بابای مهربونم بشم."
    "خدا نکنه دخترم."
    به خاطرآنکه دل مامان رو هم بدست بیارم بلند شدم و همین کاررو هم با اون کردم.مادر دست مرا پس زد و گفت:"بسه خاطره،نمیخواد نمک بریزی.راست گفتن یکی یکدونه،عزیز دردونه...پاشو،برو که روز اول مهره وخیابونها شلوغ است.عجله کن."
    نگاهی به مامان انداختم و گفتم:"شما هم که همیشه عجله میکنید.مگه میخوام دانشگاه تهران برم که دلتون شور میزنه.فاصله خونه ما تا دانشگاه شهید بهشتی فقط ده دقیقه است،اون هم با رانندگی خاطره اسپید، که قول میدم دو دقیقه ای اونجا باشم."
     
  5. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏6/9/12
    ارسال ها:
    14,318
    تشکر شده:
    2,702
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    daneshjo
    پاسخ : خاطره ماندگار | هانیه پور علیخان

    قلبم داشت از قسه سینه ام بیرون میزد.با اینکه هوا خنک بود،ولی تمام تنم خیس عرق شده بود.هنوز وارد دانشگاه نشده بودم که یکی از پسرها جلویم ظاهر شد .تمام تنم گر گرفت و داغ شدم.می خواستم بی توجه از کنارش بگذرم که مقابل من ایستاد.فاصله ما کمتر از یک متر بود.دست به سینه جلویم ایستاد و یک پایش را جلوتر از پای دیگر گذاشت و ضربه هایی به زمین میزد.شلوار جین دودی و بلوز آبی نفتی چهار خانه به تن داشت.موهای مشکی روی پیشانی ریخته بود.صورتش گندمی و سه تیغه بود.دماغ عقابی داشت و دندانهای سفیدش از پس خنده شیطانی اش خودنمایی میکرد.خواستم راهم رو به سمت راست کج کنم که با یک جهش دوباره جلویم سبز شد.به سمت چپ رفتم پایش را به سمت چپ کشید.کلافه شده بودم.با صدایی که میلرزید گفتم:"ببخشید آقا،میتونم ازتون بپرسم از جون من چی میخواهید؟"
    "جای پارک ماشینم رو میخوام."
    "سند دارید یا اینکه خیابان را خریدید؟"
    "نه سند دارم و نه خیابون رو خریدیم،فقط زورمون زیاده و نمیگذاریم کسی جای ماشین ما پارک کنه...همین و بس."
    "پس بنده هم باید به اطلاعتون برسونم که من زیر بار حرف زور نمیرم."
    "حرف آخرتون همین بود؟"
    "بله آقا،دیگه مزاحم نشید."
    "باشه ولی یادت باشه هرچی دیدی از چشم خودت دیدی.ما هشدار دادیم."
    "باشه یادم میمونه."
    پسر خنده مشمئز کننده ای کرد و به طرف دوستانش رفت.با اینکه تمام تنم میلرزیدبه زور سرم را به طرف ماشین چرخاندم.هر سه داشتند با هم صحبت میکردند.ایستادن جایز نبود.قدمهایم را سریع کردم .به سممت دانشکده حقوق رفتم.راهروی دانشکده شلوغ و پر سرو صدا بود.عده ای از دانشجویان که معلوم بود سال بالایی هستند مشغول صحبت و خوش و بش بودندعده ای هم روی بردهای سبز رنگ مشغول پیدا کردن کلاسهاشان بودند.به انتهای راهرو رفتم .گوشه خلوتی پیدا کردم و برگه انتخاب واحد را از کیفم در آوردم.ساعت 8 تا 9[​IMG]5حقوق مدنی 1.نگاهی به ساعتم انداختم.7[​IMG]5بود هنوز یک ربع وقت داشتم.نمیدانستم چه جوری باید کلاسم را پیدا کنم.نزدیک یکی از بردها رفتم و مشغول جستجو شدم.
    حقوق ثبت،مدنی هفت،مبانی علم اقتصاد،متون فقه،اصول فقه.
    وای خدایا ،پس چرا کلاس من نیست.دیگه داشتم کلافه میشدم که دستی به پشتم خورد،رویم را برگرداندم.دختری بیست و چهار ساله با ابروهای کمانی پرپشت و پوست سفید وچشمان آبی رنگکه مقنعه آبی رنگ با رنگ چشمانش همخوانی جالبی داشت،در حالیکه لبخند میزد از من پرسید:"سال اولی هستی؟"
    "بله"
    "دنبال کلاست میگردی؟"
    "بله...ولی هر چی میگردم حقوق مدنی یک رو پیدا نمیکنم."
    "بخاطر اینکه داری برد سال آخریهارو نگاه میکنی دختر خوب."
    نگاهی به بالای برد انداختم،ولی هیچ نشانی از ترم و یا سال نبود.انگار دختر چشم آبی متوجه حال من شد،چون گفت:"میدونم،یک ترم بگذره وارد میشی، در هر صورت برد شما ،یعنی برد شماره یک اول راهروست.نگران هیچ چیز نباش ومظطرب نشو.همه ما از همین جا شروع کردیم.تا چند وقت دیگه چشم بسته کلاست را پیدا میکنی.حالا بیا با هم بریم ببینیم کلاست کجاست."

    قدم به قدم با او به سمت برد شماره یک رفتم .دختر چشم آبی مثل یک راهنما برگه انتخاب رشته من رو گرفت .نگاهی سطحی به برد انداخت و گفت:"حقوق مدنی یک با استاد افشار .باید بری کلاس..."وبا دستش به یکی از کلاسهای سمت راست اشاره کرد و گفت:"در ضمن خیلی خوش اقبالی.استاد افشار جزو استادهای بسیار عالیه .البته یک خرده سختگیره،ولی در درس حقوق مدنی استاد سختگیر خیلی به نفعته.حالا از ترم دیگه که انتخاب رشته با خودته اگه دلت خواست در مورد استاد میتونم راهنماییت کنم.راستی،اسم من افسانه فروزش ،دانشجوی فوق لیسانس هستم و ان شا الله دو ترم دیگه فارغ التحصیل میشم."
    "خوشبختم ،من هم خاطره بدیع هستم .احتیاج به معرفی بیشتر نداره،چون خودت اول کار فهمیدی سال اولی هستم."
    "اینجا تمام بچه های سالهای بالاتر همدیگررو میشناسند.تشخیص سال اولیها کار مشکلی نیست.در ضمن هر کسی که حقوق میخونه باید حواسش شش دانگ به همه جا باشه والا جا میمونه.بچه های رشته حقوق اغلب به نیت وکالت وارد این رشته میشن.یه وکیل خوب هم باید به جای دو چشم ،سر تا پاش چشم باشه.حالا هم عجله کن که اگر دیر برسی جات ته کلاسه."
    از افسانه تشکر کردم و به سمت کلاس راه افتادم.محیط دانشگاه زمین تا آسمان با دبیرستان فرق داشت.به جای نیمکت صندلیهای تک نفره ای در کلاس بود که میز کوچکی جلویش بود.تخته بزرگی روی دیوار نصب شده بود و میز استاد با یک پله بلند از بقیه کلاس مجزا میشد.
    نگاهی گذرا به کلاس انداختم.عده ای پسر ته کلاس نشسته بودند . انگار به همان زودی با هم حسابی رفیق شده بودند.صندلیهای ردیف اول پر بود .به ردیف دوم رفتم و کنار دیوار نشستم.هنوز درست جا به جا نشده بودم که مردی پنجاه ساله با صورتی سبزه و ریش مرتب ،با کت و شلوار مشکی و بلوز ساده سفید وارد کلاس شد.در دست راستش یک کیف سامسونت مشکی بود ودر دست دیگرش پوشه ای نارنجی رنگ که با ماژیک مشکی بزرگ روی آن نوشته بود :استاد افشار.

    با ورود استاد سکوت بر کلاس حکمفرما شد جز صدای گامهای استاد ،صدای دیگری به گوش نمیرسید. به احترام ورود استاد همه
     
  6. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏6/9/12
    ارسال ها:
    14,318
    تشکر شده:
    2,702
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    daneshjo
    پاسخ : خاطره ماندگار | هانیه پور علیخان

    استاد سلامی کرد و با حرکت دستش بچه ها را به نشستن دعوت کرد.کیفش را روی میز گذاشت و عینک پنسی ظریفی از آن بیرون آورد و روی بینی استخوانی اش گذاشت.در کیف رابست و آن را سر جایش گذاشت.

    نگاهی به کلاس انداخت و بعد پوشه نارنجی را باز کرد و رو به دانشجویان گفت:"طبق فهرست تعداد دانشجویان حقوق مدنی یک سی و هشت نفر است ،ولی فکر کنم پانزده شانزده نفر غایب باشند."
    هنوز حرف استاد تمام نشده بود که در کلاس باز شد .دختری با قدی متوسط که چادر مشکی به سر داشت وارد کلاس شد و گفت:"ببخشید استاد دیر شد،داشتم دنبال کلاس میگشتم."
    "شما خانومه؟"
    "بهارلو هستم"
    مریم بهارلو،درسته؟"
    "بله استاد."
    "خانم بهارلو بفرمایید...امروز بخاطر جلسه اول غیبت رد نمیکنم،ولی دیگه تکرار نشه."
    "متشکرم استاد،فراموش نمیکنم."
    "خوب داشتم میگفتم کلاس ما غایب زیاد داره.دانشجویان عزیز یا هنوز در تعطیلات تابستانی به سر میبرند و یا فکر کردن دانشگاه مثل مدرسه میمونه و روزهای اول تق و لقه.باید از همین اول کار خدمت همه شما عزیزان عرض کنم کلاس من راس ساعت هشت شروع میشه و نه چهل و پنج دقیقه به پایان میرسه.هیچ دانشجویی ،به هیچ دلیلی بین ساعت حق ترک کردن کلاس رو نداره.هر دانشجویی بعد از ساعت هشت وارد کلاس بشه ،حتی ساعت هشت و یک دقیقه برای او غیبت منظور میشه.عرف و قانون دانشگاه چهار جلسه غیبت رو جایز میدونه،ولی در کلاسهای حقوق مدنی بنابر اهمیت این درس فقط دو جلسه رو جایز میدونه.پس در همین ابتدای کار میخواهم به همه یاد آوری کنم دلایلی چون شلوغی راه،پنچر شدن،برف و بارندگی و بهانه هایی از این دست جهت تاخیر در کلاس به هیچ عنوان پذیرفته نیست.کلاس یک پاسخگو دارد،آن هم من هستم .از پرسیدن سوالهای متفرقه از همدیگر خودداری کنید.ساعت چنده،خسته نباشید و از این دست سوالها به هیچ عنوان استفاده نکنید.درس هر جلسه به صورت سر فصل روی تخته نوشته میشود،بعد توضیح داده میشود و جزوه مینویسید،بعد هم رفع اشکال داریم.شما هر چقدر دلتان خواست و نیاز بود میتوانید از من سوال کنید،ولی اگر سوال خود را از بغل دستی و یا دوست خود بپرسید اخطار میگیرید و چهار اخطار به منزله حذف درس است.شما هفت درس مدنی دارید،یعنی هر ترم یک درس.هرکدام پیش نیاز بعدی است.پس در خواندن این درس دقت داشته باشید تا تعداد سالهای تحصیلتان از چهار سال تجاوز نکنه.خوب،بیشتر از این وقتتان را نمیگیرم.به نظرم همه توضیحات را به شما دادم...اول حضور غیاب و آشنایی با دانشجویان...خوب،جناب افشین آذر نیا...

    برخلاف آنچه فکر میکردم ساعت اول خیلی زود گذشت.استاد افشار به قدری خوب درس میداد که جای هیچ سوالی باقی نمیگذاشت وهیچ کس لب از لب باز نکرد.
    استاد راس ساعت نه و چهل و پنج دقیقه از کلاس بیرون رفت.با خروج استاد بچه ها به جنب و جوش افتادند.پسرهای ته کلاس شروع به صحبت کردند.من مشغول مرتب کردن جزوه هایم بودم که دختری که سمت چپ من نشسته بود کیسه ای به طرفم گرفت که دو خیار و دو عدد سیب داخل آن بود.موقع حضور و غیاب متوجه شده بودم که نامش مهسا پرتو است.دختر گفت:"بفرمایید."
    "مرسی ممنون."
    "تعارف نکن ،استاد آنقدر حرف زد که فکر کنم برای یک سیب کوچولو اشتها داشته باشی."
    تشکر کردم و یک از سیبهارو برداشتم .میوه ها شسته و تمیز بودند و هنوز چند قطره آب روی آنها به چشم میخورد.
    مهسا در حالیکه گازی به سیبش میزد گفت:
    "از الان باید فکری برای کلاس مدنی بکنم.این استادی که من دیدم شوخی بردار نیست.خیلی وقتها پیش میاد که صبحها خواب میمانم.شنیدی،یک دقیقه تاخیر برابر با غیبته."
    بابک،یکی از پسرهای پرحرف کلاس،در حالیکه در جایگاه استاد نشسته بود نگاهی به ما انداخت و گفت:"خانومهای محترم اگر وقت کمتری را جلوی آینه صرف کنند سروقت به کلاس میرسند."
    مهسا نیم نگاهی به او انداخت و گفت:"خانومها جلوی آینه هستند یا شما آقایون.ما که مجبوریم مقنعه سرمان کنیم.این شما هستید که صبحها دو ساعت وقتتان را با سشوار هدر میدهید."
    بابک با حالت مسخره ای دستش را که تا آن لحظه زیر چانه اش بود برداشت و عینکش را روی صورتش جابه جا کرد.با هر بار جابه جا کردن عینک قیافه مسخره ای به خود میگرفت.آخر،در حالیکه عینکش را با دست روی پیشانی اش نگه داشته بود گفت:"ولی خانم محترم،فکر کنم این کارها وقت شمارو هدر میده."
    مهسا که تازه متوجه آن همه ادا اصول بابک شده بود حالت تدافعی به خود گرفت و گف:"اینجارو دیگه اشتباه کردی.من فقط یک کرم ضد آفتاب زدم."
    "البته از نوع کرم پودریش."
    "مثل اینکه حسابی واردی.دوست دخترهات یادت دادن یا اینکه..."
    مریم که تا آن لحظه ساکت بود چادرش را روی سرش مرتب کرد و با دست به پهلوی مهسا زد و خیلی آهسته گفت:"این قدر دهن به دهن او نذار."
    "ولی خودش شروع کرد."
    "درسته ولی تو ادامه نده.تمومش کن."
    نگاهی به مریم انداختم.حق با او بود.مریم کش چادرش را مرتب کرد.باباک هنوز داشت چرت وپرت میگفت و ادای استاد افشار رو در می آورد.پسرهای ته کلاس هم مرتب حرف میزدند و میخندیدند.مریم با زیرکی فکر من و مهسا را از آنها منحرف کرد.
    آن روز تا ساعت دو کلاس داشتیم.زنگ ناهار با مهسا و مریم به محوطه دانشگاه رفتیم.مامان برایم ساندویچ مرغ درست کرده بودمهسا و مریم هم ساندویچ داشتند. از بوفه دانشگاه نوشابه خریدیم و مشغول خوردن شدیم.مریم دختر خوش صحبتی بود و از هر دری صحبت میکرد.صورت گرد و سفیدی داشت.چشمهای درشت و مشکی اش زیبایی ملیحی به صورتش داده بود.با هر بار خندیدن چشمهایش جمع و کوچک میشد.موقع حرف زدن دستهایش را زیاد حرکت میداد.به نظر میامد در رشته حقوق دانشجوی موفقی خواهد شد.پدر مریم سرهنگ بازنشسته ای بود که یک پایش را در جنگ از دست داده بود.مریم با غرور و افتخار در مورد پدرش صحبت میکرد.تنها برادرش محمد دانشجوی مهندسی برق دانشگاه شیراز بود.مریم در مورد پدر و برادرش برای ما حرف زد ،ولی برایم عجیب بود که هر زمان در مورد مادرش سوال کردیم طفره رفت و حرف را عوض کرد.
    مهسا ساده تر از مریم بود.پختگی مریم برای هردوی ما جای سوال و تامل داشت.علائق مهسا در آرایش و آهنگهای جدید خلاصه میشد. برایم عجیب بود که دختری با این سطح فکر چطور رشته حقوق را انتخاب کرده است.
    ساعت ناهار به ما فرصت داد تا بیشتر با هم آشنا شویم.ساعت آخر ادبیات فارسی داشتیم که بر خلاف ساعت اول استاد زود تعطیل کرد.
    بعد از تعطیلی به سمت در شمال دانشگاه راه افتادم .پدر مریم قرار بود ساعت دو ربع کنار در جنوبی منتظرش باشد.مهسا هم چون قرار بود همراه دختر خاله اش به مهمانی برود زودتر از ما خداحافظی کرد و به دو دانشگاه را ترک کرد.
    وارد محوطه شده بودم که افسانه ،در حالیکه با تعدادی دختر و پسر در حال صحبت بود ،دستی به طرف من تکان داد.من هم جوابش را دادم.افسانه به دوستانش چیزی گفت و به طرف من دوید.
    "با سلام دوباره به خانم بدیع،کلاسها چطور بود؟"
    "عالی."
    ​
     
  7. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏6/9/12
    ارسال ها:
    14,318
    تشکر شده:
    2,702
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    daneshjo
    پاسخ : خاطره ماندگار | هانیه پور علیخان

    "نظرت در مورد استاد افشار چیه؟"
    "با شما هم عقیده هستم که کمی سخت گیره.ولی به قول خودتون این سختگیری به نفع ماست."
    "همین طوره.حواست رو جمع کن .استاد افشار همان قدر که سخت گیره میتونه نردبانی باشه برای ترقی دانشجویانی که با هدف رشته حقوق را انتخاب کردند."
    "مگه کسی هم هست که هدف نداشته باشه؟"
    "آره بابا...نصفی از بچه ها می افتند و یکسری هم سیاهی لشگرن...جدی میگم،فقط تعداد کمی با هدف درس میخونن."
    "شاید من هم جزو گروه سیاه لشگرها باشم."
    "بعید میدونم.صبح بهت گفتم،یک وکیل خوب باید به جای دو چشم هزار تا چشم داشته باشه.هزار تا چشم به آدم دروغ نمیگه.در هر صورت اگر زمانی کاری داشتی،برای انتخاب واحد یا تحقیق میتونی روی کمک من حساب کنی.خوب دیگه،بچه ها منتظرم هستند باید برم.خداحافظ."
    "خدانگهدار."
    به سمت ماشین رفتم .خیلی خسته شده بودم و دلم میخواست زود برسم و حمام برم و بعد هم یک خواب حسابی.شب پیش به خاطر اضطراب نتوانسته بودم راحت بخوابم.هنوز چند قدم با ماشین فاصله داشتم که برگه ای زیر برف پاک کن توجهم را جلب کرد.اول فکر کردم ممکنه جریمه باشه،ولی نه،یک کاغذ معمولی بود.
    "چیزی که عوض داره،گله نداره،دختر مایه دار،از فردا جای دیگری برای ماشینت پیدا کن."

    کاغذ را مچاله کردم و گوشه ای پرت کردم دستم را روی دکمه در باز کن ماشین گذاشتم که ناگهان نفسم بند آمد.تازه منظورشان را فهمیدم.دو چرخ سمت چپ ماشینم بادش خالی شده بود.
    وای خدایا،حالا باید چیکار میکردم.کیفم را روی صندلی عقب ماشین پرت کردم.در صندوق عقب را باز کردم و با حرص زاپاس ماشین را با زور از صندوق عقب بیرون آوردم .زیر لب خودم و آن پسرهای عوضی را فحش میدادم.کاش صبح جای دیگری پارک میکردم.زاپاس را با بدبختی روی آسفالت انداختم.
    خدایا،کاشکی حاج صادق اینجا بود و کمکم میکرد.شاید بهتر بود دو چرخ را باز میکردم ...ولی آخه من که تا حالا پنچری نگرفته بودم.خدایا باید چکار میکردم؟
    مشغول شل کردن پیچهای چرخ جلو ی ماشین شدم.دستم سیاه شده بود و عرق از سر و صورتم میریخت.یکی از پیچها را باز کردم.
    با پشت آستین مانتوام عرق پیشانی ام را پاک کردم.نگاهی به ساعتم انداختم.ساعت دو و نیم بود.خدارو شکر مامان خونه نبود والا تا حالا صد بار من را کشته بود وکفن کرده بود.داشتم با پیچ دوم کلنجار میرفتم که صدایی من را به خود اورد.
    "خانم ،کمک میخواهید؟"
    نگاهی به پشت سر انداختم.پسری قد بلند و چهار شانه،با صورتی سفید که نیمی از آن را ریش پرفسوری اش پوشانده بود آنجا ایستاده بود.موهای مشکی اش را به سمت بالا شانه زده بود و کیف دستی مشکی رنگی به دست داشت.کفش چرمی مشکی به پا داشت که تمیزی اش بیش از هر چیزنگاه بیننده را به خود جلب میکرد.شلوار مشکی پارچه ای و بلوز دودی رنگی به تن داشت که به قول مامان خط اتویش خربزه را قاچ میکرد.نگاهم را از صورتش برداشتم و گفتم:"نه آقا،متشکرم...خودم از پسش بر می آیم."
    "ولی خانم دو تا چرختان پنچر شده .باید چرخهارا ببرین پنچر گیری کنید."
    "گفتم ممنون."
    "بسیار خوب،پس من هم مزاحمتان نمیشوم."
    در دل به خودم فحش دادم.دختره خنگ ،الان چه وقت تعارف کردن بود.تو دنبال فرشته نجات میگشتی .خودش با پای خودش آمد،آن وقت تو تعارف کردی!!
    با نگاه پسر را دنبال کردم.رفت که رفت.این موقع ظهر دیگه کسی به سراغم نمی آمد.دوباره مشغول کلنجار رفتن با پیچ سوم شدم .به سمت راست و چپ خیابان نگاه کردم .هیچکس نبود.کلافه شده بودم.صدای ثانیه شمار ساعتم را میشنیدم که ناگهان ضربه ای به زاپاس ماشین خورد.سرم را به سمت صدا چرخاندم.
    "سلام دختر مایه دار...حالت جا اومد؟اگه تا شب پنچری بگیری دیگه فکر سند و قانون و این چیزها از ذهنت بیرون میره.خوب شد کلاسم تموم شد تا کنف شدنت رو ببینم.خوب حالا دیگه بسه.بزار کمکت کنم."
    "لازم نکرده."
    "راستی که...خیلی پررویی."
    "پررو تویی.یک جا پارک انقدر ارزش داره که ماشین آدم رو پنچر میکنی؟"
    "اگه ارزش نداره ،چرا صبح جای دیگه پارک نکردی؟من رو باش که اومدم کمکت."
    "بهت که گفتم لازم نکرده."
    "خوب حالا که هنوز پررویی و ناشکر،برو دنبال لاستیکت."
    بعد لاستیک ماشین را در سر پایینی خیابان قل داد و خودش به سمت دوستانش رفت.
     
  8. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏6/9/12
    ارسال ها:
    14,318
    تشکر شده:
    2,702
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    daneshjo
    پاسخ : خاطره ماندگار | هانیه پور علیخان

    دلم می خواست تکه تکه اش کنم .جای فکر کردن نبود.آچار را زیر ماشین پرت کردم و دنبال زاپاس شروع به دویدن کردم .خدارو شکر سرعت گیر خیابان باعث انحراف لاستیک شد و وسط خیابان از حرکت ایستاد . با اینکه سر پایینی دویده بودم،ولی نفسم بالا نمی آمد.وای خدایا ،مرده شور هر چی ماشینه ببرن.زاپاس را برداشتم .خیلی سنگین بود .به سختی مشغول بالا آمدن از خیابان شدم که سر نشینان آن پراید لعنتی برایم بوق زدند،بعد هم با سرعت به راهشان ادامه دادند.زیر لب فحش میدادم که پژو یشمی رنگی جلوی پام ترمز کرد.شیشه سمت کمک راننده پایین آمد .پسری که چند دقیقه پیش کمکش را رد کرده بودم بود عینک دودی به چشم داشت .با عینک کمی قیافه اش تغییر کرده بود،ولی من او را به سرعت شناختم.
    "خانم محترم ،از بالا دیدمتان که دنبال لاستیک میدوید .بیایید تا دم ماشین برسانمتان.
    دیگه موقع فکر کردن و حتی تعارف نبود .بی هیچ حرفی در عقب ماشین را باز کردم.در همان حال پسر ،در صندوق عقب را باز کرد و لاستیک را داخل آن گذاشت.من بی هیچ حرفی روی صندلی عقب ماشین ولو شدم .انگار تمام توان و جانم در این دوندگی از بین رفته بود.لبم خشک شده بود و دلم ضعف میرفت.
    مرا تا ماشین رساند.زودتر از من پیاده شد و لاستیک را از صندوق عقب بیرون آورد .پیش از آنکه حرفی بزنم عینکش را بالا زد و گفت:"میدونم شما به کمک من احتیاجی ندارید ،ولی ممکنه این اتفاق دوباره براتون بیفته.الان ساعت 3 بعد از ظهره.هوا هم زود تاریک میشه .بهتره پیش از تاریکی فکری به حال ماشینتان بکنیم.اگه اجازه بدهید کمکتان کنم."
    "مزاحمتان نمیشم."
    "شما هم مثل خواهر من."
    "تشکر میکنم."
    "پس آچار چرختان را لطف کنید."
    نگاهی به زیر ماشین انداختم.پیش از اینکه دنبال لاستیک بدوم کیف آچار چرخ کنار ماشین بود و آچاری که استفاده کرده بودم را زیر ماشین انداخته بودم.کمی جستجو کردم.داخل جوی و کنار چرخهای دیگر.بعد مثل برق گرفته ها ایستادم.تازه موضوع دستگیرم شد.کمرم را صاف کردم و از شدت عصبانیت لبم را گاز گرفتم.
    "چیزی شده؟"
    "آچار را دزدیدند."
    "دزدیدن؟"
    "بله،همان موقع که دنبال زاپاس بودم،..وای نه..."
    بعد سریع به داخل ماشین نگاهی انداختم .نفس بلندی کشیدم و گفتم:"خدارو شکر کیفم تو ماشینه ،والا بدبخت شده بودم."
    "نگران نباشید ،من آچار چرخ دارم."
    نگاهی به او انداختم .سریع به سمت ماشین خودش رفت و کیف آچار را آورد و بی صدا مشغول کار شد.آستینهای پیراهنش رو بالا زد .ساعت رولکس با بند سیلور مات روی مچش خودنمایی میکرد.دلم به حالش سوخت،با این قیافه مجبور شده بود پنچری ماشین من را بگیرد.سریع چرخ عقب را عوض کرد.دستهایش سیاه شده بود.پیشانی اش عرق کرده بود و پاچه شلوارش خاکی شده بود.
    کارش که تمام شد نگاهی به من انداخت و گفت :"ببخشید خانم ،اجازه میدهید لاستیک را ببرم و درست کنم."
    حرفی نزدم و ساکت نگاهش کردم.
    "نترسید،بر میگردم.میخواهید کارت ماشینم را برایتان بگذارم؟"
    "نه آقا این حرفها چیه،یه لاستیک که دیگه این صحبتهارو نداره،نمیخوام اسباب زحمت شما بشم."
    "نگران نباشید .همین بالا یک پنچرگیری هست.باد چرخ رو خالی کردند.سریع بر میگردم.فقط باید چرخ جلویی رو هم باز کنم وزیرش جک بگذارم و هر دو را با هم ببرم.در هر صورت شما نگران نباشید."
    دوباره تشکر کردم.او سریع چرخ دوم را هم باز کرد .من هم جعبه دستمال کاغذی را از داخل ماشین برداشتم و به طرفش گرفتم.تشکر کرد و با دو انگشت چند دستمال بیرون کشید و دستهایش را با آن پاک کرد هنوز سیاه بودند،اما مثل قبل چرب نبودند.یک دستمال دیگر هم برداشت و با آن عرق پیشانی اش را پاک کرد .از دیدن چهره خسته ودستهای کثیف و شلوار خاکی اش خیلی خجالت کشیدم،اما دیگر چاره ای نبود.
    بدون هیچ حرفی سوار ماشین شد و رفت.با نگاهم تا سر پیچ خیابان تعقیبش کردم.بیچاره!چقدر بخاطر من وقتش گرفته شده بود.نگاهی به ساعت انداختم.دلم داشت از گرسنگی ضعف میرفت.یاد گردوهایی که افتادم که صبح بابا داده بود،سراغ کیفم رفتم و کیسه را برداشتم ومشغول خوردن شدم.با خود گفتم باز هم بابا.خداروشکر،والا از گرسنگی میمردم.ناخوداگاه به حرف خودم خندیدم.به قول مامان هیچکس با نیم ساعت قارو قور شکم یا ده دقیقه خشکی دهن نمرده،ولی من چیکار کنم،این حرفهای بابا بود که همیشه میگفت:بابا گشنه ای؟بذار وایستم بیسکوییتی ،کیکی ،چیزی بخرم ،ممکنه تا خونه برسم دخترم ضعف کنه.مامان هم همیشه با حرص میگفت:امیر،تو داری خاطره رو لوس میکنی.آخه کی تا حالا با یه دل ضعفه مرده که خاطره دومی باشه.

    یاد سحرهای ماه رمضون افتادم که بابا تا لحظه آخر برام لقمه میگرفت .اولین سالی که روزه برام واجب شده بود مصادف بود با اوایل تابستان،خدا میدونه بابا م چه حالی داشت.همه اش میگفت:نمیخواد روزه بگیری،خدا هم این روزه رو قبول نداره ،و مادر مثل همیشه صورتش از عصبانیت سرخ میشد و میگفت:چرا؟معده درد داره یا سوهاضمه.بس کن.
    خلاصه دلیل تمام جرو بحثهای بی پایان بابا و مامان من بودم.هردو برایم نگران بودند ،ولی هر کدام به روش خودشان و هر کدام نگرانی دیگری را بی دلیل میدانست.وای اگه امروز مامان و بابا اینجا بودند و ماجرای پنچری ماشین را میدیدن،به طور حتم دو سه ساعتی جر و بحث داشتند.آخر کار هم مامان میگفت:من که گفتم ماشین نمیخواد ببره،خودمون می رسونیمش یا براش سرویس میگیریم.
    نگاهم به جک ماشین بود که پژوی یشمی بار دیگر ظاهر شد و پشت ماشینم پارک کرد.بی هیچ حرفی دو لاستیک را بیرون آورد .
    پس از اتمام کار نگاهی به ماشین انداخت و گفت:"خب امیدوارم دیگه براتون مشکلی پیش نیاد.با اجازه."
    "صبر کنید."
    "امری داشتید؟"
    "عرضی داشتم خدمتتون.معذرت میخوام به شما خیلی زحمت دادم.اگه ممکنه قیمت پنچرگیری رو..."
    پسر جوان خنده ای کرد و گفت:"همون اول به شما گفتم ،شما هم مثل خواهرمن.مبلغ قابل داری نبود."
    "ولی..."
    "خواهش میکنم...من از شما پول نمیگیرم."
    اشاره ای به دستهایش کردم "خیلی کثیف شده.تشریف بیارید منزل ما هم دستهایتان را بشورید و هم شربتی ،چیزی بخورید تا خستگی تان در رود.خونه ما همین بغله،زعفرانیه است..راهی نیست."
    "تشکر میکنم تا منزل ما هم راهی نیست."
    "اما اینطوری که نمیشه...دست کم اجازه بدید یک دبه آب تو ماشین دارم .بیارم دستتون رو با اون بشورید."سریع پریدم و در صندوق عقب را باز کردم .او هم جلو آمده بود .در دبه را باز کردم و روی دستهایش آب ریختم.
    کفشهای چرمی اش دیگر برق اولیه را نداشت.آمده بود ثواب کند ،کباب شده بود.چند بار دستش را برای خشک کردن در هوا تکان داد.دبه را در صندوق عقب گذاشتم و جعبه دستمال کاغذی را جلویش گرفتم.دستمالی برداشت و گفت:"خیلی عجله دارید،فکر کنم دیرتان شده .دستهای شما بیش از من احتیاج به آب داشت."
     
  9. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏6/9/12
    ارسال ها:
    14,318
    تشکر شده:
    2,702
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    daneshjo
    پاسخ : خاطره ماندگار | هانیه پور علیخان

    نگاهی به دستهایم انداختم.وای خدای من،سیاه سیاه بود.درست مثل زغال،اگه مامان میفهمید با این دستها گردو خوردم ،خونم مباح بود.خنده ای کردم و گفتم:"نه،عجله که نه...گفتم مزاحم شما نشم .گفتم که خونه نزدیکه."
    "ولی حیف ،فرمون ماشینتون رو کثیف میکنید."
    مثل دختر بچه ای که هول شده باشد،حتی نتونستم جوابش رو بدم.دوباره سراغ صندوق عقب رفتم.در صندوق را که باز کردم او زودتر از من دبه را بیرون آورد.
    مثل شاگردی که از معلمش تبعیت کند به سرعت دستانم را جلو آوردم و او آرام روی دستهایم آب ریخت.آن قدر هول شده بودم که نفهمیدم چه جوری آنها را شستم.دستمال کاغذی هم برایم آورد.وقتی دستهایم را خشک می کردم به پیشانی ام اشاره کرد و گفت:"پیشانی تان هم مصون نمانده."
    مشغول پاک کردن پیشانی ام شدم.
    خنده ای کرد و گفت:"عالی شد،روغن سیاه را حسابی روی صورتتان پخش کردید."
    دویدم سمت آینه ماشین .وای تمام پیشانی ام سیاه شده بود.تا خواستم دستمال کاغذی دیگری بردارم پیش دستی کرد و یک دستمال مرطوب از جیب شلوارش در آورد و به سمت من گرفت:"فکر کنم با این دستمال بهتر پاک بشه."
    "متشکرم ،نمیدونم چه جوری از خجالت شما در بیام."
    "احتیاج به تشکر نیست...با اجازه."


    وقتی به خانه رسیدم سریع کیفم را روی تخت انداختم .حوله ام را برداشتم و پریدم توی حمام.دوش آب سرد را باز کردم .انگار تمام سلولهای بدنم داغ کرده بود.آب سرد آرامش عجیبی به من داد.
    آن روز اندازه یک هفته طول کشیده بود.نمیدانم چند دقیقه زیر دوش بودم .حسابی از فکر و خیال آن روز و اتفاقهای بد،یعنی مواجه شدن با آن پسرهای عوضی بیرون آمدم.
    وقتی از حمام بیرون آمدم حالم بهتر بود.جلوی آینه ایستادم.حوله را باز کردم .موهایم را تکان دادم،قطره های آب به اطراف پاشید.خدارا شکر تا آمدن مامان هنوز خیلی مانده بود.اگه خونه بود،باید موهایم را خشک میکردم .بی خیال،بلوز شلوار ورزشی صورتی رنگم را از کمد در آوردم و پوشیدم.موهایم را به وسیله کش بالای سرم جمع کردم .به سمت آشپزخانه رفتم.نگاهی به آشپزخانه انداختم.همیشه پیامهای مامان روی در یخچال بود.

    کاغذ صورتی رنگ را برداشتم.

    سلام خاطره،کاری داری انجام بده.شب خونه دایی شهروز دعوت داریم.امیدوارم یادت مونده باشه.

    سرم رو بالا گرفتم.تازه یادم اومد دو هفته پیش در باغ عمو عماد ،دایی همه رو به مناسبت قبولی شقایق،دخترش،دعوت کرده بود.
    سریع به سمت تلفن رفتم.چند بار شماره گرفتم و بعد از چند نوبت اشغالی بوق زد.
    "مطب دکتر صدر بفرمایید."
    "نگار جون سلام.خاطره هستم.گوشی رو صل میکنی اتاق مامان.کار واجب دارم."
    "سلام.چشم عزیزم."
    "متشکرم."
    انگار امروز همه ساعتهاش طولانی بود.حالا باید مدتی به آهنگ انتظار مکالمه گوش میدادم.
    "بله؟"
    "سلام مامان."
    "سلام عزیزم.کاری داری بگو.میدونی که امروز باید کارهامو زودتر انجام بدم."
    "مامان برای شقایش چی خریدی؟"
    "یک نیم سکه.چطور؟"
    "مامان من جدا براش کادو بخرم؟"
    "اگه دوست داری ،اره ،اشکالی نداره.فقط خاطره جان ،تورو به جان هرکی دوست داری بلند نشی بری دور شهر بگردی.امشب میخوایم زودتر بریم.ترو خدا دیر نکن."
    "خوب اگه دیر کردم خودم میام."
    "حرفش رو نزن.همگی با هم میریم.صدتا ماشین که راه نمی اندازن توی خیابون.در ضمن اگه تجریش میخوای بری پیاده برو،آنجاها جای پارک نیست معطل میشی."
    "دلت شور میزنه؟"
    "نه"
    "پس چرا میگی با ماشین نرو."
    "به خاطر خودت میگم."
    به خاطر خودت یا خودم"
    "خاطره ،گفتم مریض دارم .مزه نریز.خداحافظ .دیر نکنی ها."
    "چشم.خداحافظ مامان خوشگلم."
    همیشه از این طرز حرف زدن مامان خنده ام میگرفت.نمیدونم چه اصراری داشت بگه دلش شور نمیزنه.ولی میدونستم تو دلش چی میگذره.

    سریع به طرف اتاقم رفتم .کشو را باز کردم و نگاهی به داخل کیف پولم انداختم.خدارو شکر به اندازه کافی پول داشتم.موهایم را باز کردم و از بالا شروع به بافتن کردم.وای،اگه مامان میفهمید با سر خیس دارم میرم بیرون با طناب دارم میزد.
    شلوار جین و مانتوی مشکی ام را پوشیدم و روسری مشکی ام را هم سرم کردم.بدون شمردن پولها همه را داخل کیفم گذاشتم.سریع به طرف در دویدم و سوییچ ماشین را از جا کلیدی برداشتم .چند ثانیه کلید را در دستم چرخاندم و دوباره آنها را در جا کلیدی گذاشتم.حق با مامان بود.تجریش برای جای پارک سرگردان میشدم.سر خیابان که رسیدم خوشبختانه اولین تاکسی جا داشت و معطل نشدم.
    به تجریش که رسیدم با دیدن شلوغی میدان و نبودن جای پارک صد بار مامان را دعا کردم.
    سریع به طرف مغازه های کنار خیابان دویدم.
    وارد اولین عطر فروشی شدم و بی معطلی عطر مورد علاقه ام را خریدم.
    به سمت دیگر خیابان رفتم که ابمیوه فروشی مورد علاقه ام آنجا قرار داشت.هنوز نرسیده به مغازه بوی پیراشکی های آن مستم کرد.شقایق عاشق این مغازه بود.هروقت با هم به تجریش می آمدیم امکان نداشت از این مغازه چیزی نخرد.

    چند دختر و پسر جوان در پیاده رو ،روبه روی مغازه ،مشغول نوشیدن بودند.به سمت پیشخان رفتم و از پشت شیشه نگاهی به شکلاتها انداختم.شقایق عاشق شکلات بود.با وجود اینکه بیش از اندازه شکلات میخورد هیکل استخوانی و لاغری دارد.پوستش هم بر خلاف من که با خوردن یک شکلات جوش میزند ،مثل آینه صاف است.
    مغازه دار از پشت پیشخان نگاهم را دنبال میکرد.سرم را بالا گرفتم و گفتم:"ببخشید آقا،دو بسته کیت کت،دو بسته مارس،دو تا لیون،یک بسته هم از آن پاستیل ترشها بدید."بعد با دست به پشت سرش اشاره کردم و گفتم:"یک قوطی هم از آن اسمارتیزهایی که روش عروسکه."
    "امر دیگه ای ندارید؟"
    "چرا،یک لیوان کوچک هم آب زرشک."
    مغازه دار شکلاتهایی را که خواسته بودم داخل کیسه ای گذاشت و با یک لیوان آب زرشک به من داد.
    کیسه شکلاتها را داخل پاکت عطر گذاشتم و کیفم را روی دوشم مرتب کردم.کمی نمک داخل لیوان آب زرشکم ریختم و با نی شروع به هم زدن آن کردم.وای خدایا ،چقدر خوشمزه بود.همیشه دلم برای خوراکیهای ترش ضعف میرفت.باز یاد مامان افتادم.اگه الان اینجا بود پوست سرم را کنده بود وتا صد سال هر مریضی ای که میگرفتم میگفت در نتیجه خوردن آن لیوان آب زرشکه.
    لیوان خالی را در سطل بزرگ کنار خیابان انداختم وبه سمت دیگر میدان رفتم.