بسته سفارش برادرم راازروی میزبرداشتم ودرحالی که بازویم ازسنگینی ان به طرف پایین کشیده میشدروبه مادرم کردم وگفتم خیلی سنگین است لبخندکمرنگی برلبش نقش بست وگفت اگرفکرمیکنی نمیتونی ان راحمل کنی بگذارتاخودش ببرد. نفسی راکه درسینه حبس کرده بودم بابازدم شدیدی خارج کردم وگفتم..حالاکه مسولیت ان راقبول کرده ام می برم می رسانم. تانزدیکی دربه یاریم امدودررابرای بیرون رفتنم گشودوبادلسوزی مادرانه اش گفت..مواظب باش به زمین نخوری بهتراست باتاکسی بروی/پذیرفتم چون بسته براستی سنگین بودوبرای من غیر قابل تحمل.یک لحظه ازبی فکری سعیدواین که خواسته بودبسته کتاب های امانتی دوستش رابرگردانم به خشم امدم. سرخیابان مدتی به انتظارتاکسی ایستادم امابارسیدن اتوبوس تصمیمم راعوض کردم وسواران شدم داخل اتوبوس خیلی شلوغ بودامامردجوانی صندلی خودش رابه من دادومن باگفتن خیلی متشکرم جای اونشستم وباردیگرنفس تازه کردم.نگاهم رابه روبرودوختم.اا
پاسخ : رمان بازگشت به خوشبختی فهیمه رحیمی ازدحام جمعیت امکان دیدن خیابان را از من سلب کرده بود.پس سعی کردم ازشیشیه کناردستم خیابان راتماشاکنم .درحالی که به بیرون خیره شده بودم به خودم می اندیشیدم به هیجده بهاری که پشت سرگذاشته بودم واین که حالابهعنوان یک دیپلمه بیکارچه میخواهم وبه دنبال چه هدفی هستم برای اینده تصمیمی نداشتم حتی دوازده سال تحصیل رانه به منظورکاره ای شدن بلکه به صرف اینکه باید خواندومدرک گرفت گذرانده بودم.اخرین فرزند خانواده هستم دوخواهربزرگترم ازدواج کرده ورفته اند تاهریک کانون خانواده ای راگرمی ببخشند.من مانده بودم ودوبرادر.یکی دانشجوی پزشکی ویکی سهامداریک شرکت تجاری.هردومجردیکی به بهانه درس خواندن ویکی به قول خودش به دنبال بخت.نمیدانم چراوقتی به پدرفکرمیکنم بلافاصله موههای جوگندمی اش درنظرم مجسم میشود.راست قامت است وهمیشه مهربان