1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

چراغ ها را من خاموش می کنم

شروع موضوع توسط hector2141 ‏17/9/12 در انجمن داستان

  1. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏6/9/12
    ارسال ها:
    14,318
    تشکر شده:
    2,702
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    daneshjo
    صدای ترمز اتوبوس مدرسه امد.بعد قیژ در فلزی حیاط وصدای دویدن روی راه باریکه ی وسط چمن. لازم نبود به ساعت دیواری اشپزخانه نگاه کنم.چهارو ربع بعد از ظهر بود.در خانه که باز شد دست کشیدم به پیشبندم و داد زدم"روپوش دراوردن.دست و رو شستن.کیف پرت نمی کنیم وسط راهرو"جعبه ی دستمال کاغذی را سراندم وسط میز و چرخیدم طرف یخچال شیر در بیاورم که دیدم چهار نفر دم در در اشپزخانه ایستاده اند . گفتم" سلام.نگفته بودید مهمان دارید تا لباس روپوش عوض کنید عصرانه ی دوستتان حاضر شده"خدا را شکر کردم فقط یک مهمان اوردهاند وبه دخترکی نگاه کردم که بین ارمینه وارسین این پا وان پا می شد. از دو قلو ها قد بلندتر بود و وسط دو صورت سرخ وسفید و گوشتالو.رنگ پریده ولاغر به نظر می امد.ارمن چند قدم عقب تر ایستاده بود. ادامس می جوید و به موهای بلند دخترک نگاه می کرد. پیراهن سفیدش از شلوار زده بود بیرون .سه دگمه ی بالا باز بود.لابد طبق معمول با یکی دست به یقه شده بود.بشقاب ولیوان چهارم را گذاشتم روی میز و با خودم گفتم امیدوارم باز احضار نشوم مدرسه.ارمینه نک پا بلند شد ودست گذاشت روی شانه ی دخترک."با امیلی توی اتوبوس اشنا شدیم"ارسینه دست کشید به موهای امیلی"تازه امدهاند جی4"رول دیگری از جانانی در اوردم. چطور متوجه اسباب کشی نشده بودم؟جی4 خانه ی روبه روی ما بود ان طرف خیابان.ارسینه پرید وسط فکرم."دیروز اسباب کشی کردند"ارمینه ادامه داد"همان وقط که مها باشگاه بودیم"بعد دوتایی چرخیدند طرف دخترک.لبه ی جیب روپوش ارمینه برای خدا می داند چندمین بار شکافته بود "قبلا جی4 خانه ی سوفی بود"ندیده می دانستم لبه ی جیب ارسینه هم شکافته .مامان سوفی خاله نیناست."بندینک یقه ی سفید ارمینه باز بود ."عمو گارنیک
     
  2. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏6/9/12
    ارسال ها:
    14,318
    تشکر شده:
    2,702
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    daneshjo
    پاسخ : چراغ ها را من خاموش می کنم

    بابای سوفی_"ارسینه بندینک یقه ی خود را باز کرد "وای که چه قدر بامزه ست.نه ارمینه؟"ارمینه تند سر تکان داد"می میریم از دستش بس که می خندیم "یقه ی هر دو را باز کردم وبه دخترک نگاه کردم که خیلی هم حواسش به دو قلو ها نبود.دست ها را از پشت به هم قلاب کرده بود و زیر چشمی دور وبر را نگاه می کرد.لب هایش صورتی پر رنگ بود. انگار ماتیک زده باشد .رول چهارم را از وسط قاچ کردم و گفتم دست-و-رو -شستن.بیرون کگه رفتند ور بد بین ذهنم مثل همیشه پیله کرد .دخترک با ان دقت به چی نگاه می کرد؟مبادا جایی کثیف باشد؟نکد اشپزخانه به چشمش زشت یا عجیب امده ؟ور خوش بین به دادم رسید.اشپزخانه ات شاید زیادی شلوغ باشد اما هیچ وقت کثیف نیست.در صمن نظر یک دختر بچه نباید برای ادم مهم باشد . نیر مالیدم روی کره گذاشتم توی بشقاب چهارم و نگاهم را دور گرداندم .به گل های خشک کرده و کوزه های گلی بالای قفسه ها نگاه کردم.به حلقه های فلفل قرمز وسیر که اویزان کرده بودم به دیوار. ور خوش بین دلداری می داد.همه ی این ها و کلی چیز های دیگر که توی اشپزخانه ی دیگران نیست و توی اشپزخانه ی خودت هست برای خودت زیل=باست و حتی اگر ماد رو خواهر و دوست واشنا بخندند وبگویند اشپزخانه ی کلاریس عین کلبه ی جادوگر فصه ی هنزل وگرتل شده. نباید به خاطر حرف دیگران سلیقه ات را عوض کنی و نباید از حرف مردم دلگیر شوی ونباید_چشمم افتاد به گلدان روی هره ی پنجره. باید خاکش را عوض می کردم.
    ارمن با دست و روی شسته زودتر از دخترها به اشپز خانه برگشت.موها را خیس کرده بود وخوبانده بود روی سر.طره های جلو را ریخته بود روی پیشانی.پیراهن سیاه محبوبش را پوشیده بود که روی سینه نقش کله ی قوچی داشت با شاخ های خیلی بلند.انگار تذکره های هر روزه کم کم اثر می کرد و پسر پانزده ساله ام یاد می گرفت تمیز و مرتب باشد.کاش مادرم بود و می دید.
    شیر ریختم توی لیوان وگفتم"کاش نانی بود و میدید."
     
  3. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏6/9/12
    ارسال ها:
    14,318
    تشکر شده:
    2,702
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    daneshjo
    پاسخ : چراغ ها را من خاموش می کنم

    لیوان را برداشت "چی می دید؟"
    رو به رویش نشستم دست زدم زیر چانه ونگاهش کردم."که نوه اش فقط برای باشگاه ومهمانی نیست که مو شانه می کند و لباس تمیز می پوشد.که حرف گوش کن شده و توی خانه هم مرتب ست."تا دست دراز کردم گونه اش را نوازش کنم.تند سرش را عقب کشید "نکن!موهام خراب شد."دستم لحظه ای تو ی هوا ماند.بعد از روی میز نمکدان را برداشتم که لازم نداشتم.
    ارسینه و ارمینه ذست های امیلی راگرفته بودند می کشیدند.
    "بیا خجالت نکش.بیا!"
    امیلی به من نگاه کرد.چشم های درشتش مثل دو تیله ی سیاه و براق بود.لبخند زدم."بیا تو امیلی."ارمن از پشت میز بلند شد و صندلی برای امیلی عقب کشید .ماتم برد. این کار جزو تذکره های هر روزه نبود.
    ارمینه وارسینه طبق معمول یکی در میان حرف می زدند.
    "امیلی با مادربزرگ وپدرش امده ابادان"
    "کاش موهای ما هم مثل مو های امیلی صاف بود."
    "امیلی از ما سه سال بزرگ ترست"
    "امیلی قبلا مسجد سلیمان مدرسه می رفته."
    "لندن هم مدرسه رفته."
    "ککلته هم مدرسه رفته."
    "ارمن زد زیر خنده ککلته نه خنگ خدا .کلکته"
    دو قلوها به روی خودشان نیاوردند.
    "ماما ببین دست های امیلی چه سفیده."
    "عین دست های راپونزل."
    ارمن که زیر چشمی به امیلی نگاه می کرد دوباره زد زیر خنده و دو قلو ها این بار براق شدند.قبل از اینکه بگو مگو سر بگیرد توضیح دادم"راپونزل عروسک ارسینه ست."
    ارمینه گفت"خودمان توی اتوبوس گفتیم."اخرین جرعه ی شیر را خورد و لیوان خالی را گرفت طرفم.
    ارمینه گفت"که یک کوچولو راپونزل را ببیند و زودی بر گردد.شیر لطفا"
    برای ارمینه شیر ریختم و به ارسینه گفتم"با دهن پر حرف نمی زنیم."
    ارمینه جرعه ای شیر خورد "وگرنه امیلی بی اجازه خانهی کسی_"
    ارسینه گفت"مادر بزرگ دعواش_"
    دوتایی با هم داد زدند"وااای!"وزل زدند به امیلی.دور لب ارمینه سفید شده بود.
    از جعله ی کلینکس دستمالی بیرون کشیدم.دادم به ارسینه و گفتم"دور دهن."بعد چرخیدم طرف ذخترک."به مادر بزرگ خبر دادی که_"که زنگ زدند.
    امیلی از جا پرید.
    وسط راه رو بودم که دوباره زنگ زدند. از روی کیف های ولو روی زمین رد شدم و در را باز کردم.
    در ارتفاعی که منتظر بودم کسی را ببینم هیچ کس را ندیدم .سرم را خیلی پایین بردم تادیدمش قدش کواه بود.خیلی کوتاه.تقریبا تا ارنجم.لباس روپوش مانند گلداری پوشیده بود و شال بافتنی سیاهی بسته بود دور کمر.گردنبند مروارید سه رجی به گردن داشت.قورباغه ای توی چمن صدا کرد و زن قد کوتاه تقریبا فریاد زد"امیلی کجاست؟"
    هول شدم."از دست بچه ها.هیچ وقت حرف گوش نمی کنند."
    گردنبندش را چنگ زد ."اینجا نیست؟"
    برگشت برود که گفتم"اینجاست!همین الان فهمیدم بی خبر امده.حتما نگران شدید."
    گردنبند را ول کردو چشم ها را بست."بچه ی بی فکر."
    گفتم "حق دارید.من هم بودم نگران می شدم. بفرمایید تو."
    چشم ها را باز کرد.سر بالا گرفت و انگار تازه متوجه ام شده باشد زل زد به صورتم.بعدند دست کسید به موها که پشت سر جمع بود.
    "ببخشید بچه ی احمق حواسم را پرت کرد."مو ها یکدست سفید بود.
    دستش را جلو اورد."المیرا سیمونیان هستم.مادر بزرگ امیلی."
    قورباغه ی ناپیدا دو باره قور کرد و این بار قورباغه ی دیگری با قور بلند تری جواب داد.دستپاچه شدم.دلیلش شاید کوتاهی قد مادربزرگ امیلی بود یا گردنبند مروارید در ساعت چهار بعد از ظهر یا شال پشمی در ان هوای گرم یا لحن خیلی رسمی.شاید هم صدای قورباغه ها لعنتی که بعد از این همه سال زندگی در ابادان نه به قیافه هایشان عادت کرده بودم نه به صدایشان.دستم را کشیدم به پیشبند وبردم جلو "کلاریس هستم_ایوازیان."چرا خودم هم مثل این موجود کوتاه حرف می زدم؟
    دستم رت چنان محکم فشرد که حلقه ی ازدواجم انگشتم را درد اورد.چشم هایم را ریز کرد."از ایوازیان های جلفا؟"چروک های دور چشم ها یک اندازه ویک شکل بودند .انگار کسی با دقت هاشور زده بود.مادرم می گفت"چرا مثل همه ی زن ها حلقه ات را دست چپ نمی کنی؟"
    توضیح دادم "ایواریان فامیل شوهرم ست.از ایوازیان های تبریز . مادرم اصفهان به دنیا امده.ارشالوس وسکانیان.می شناسید؟"خواهرم پوزخند می زد "پس مردم از کجا بفهمند کلاریس خانم شبیه بقیه ی زن ها نیست؟"
    باز دست کشید به مو ها"اگر لقبشان را بدانم شاید بشناسم.خیلی سال جلفا نبودم."
    من من کردم.لقب هایی که ار منی های جلفا ی اصفهان به همدیگر میدادند خیلی از سر خوش جنسی نبود.به پدر بزرگ مادرم می گفتند میساک دهن لق که البته خوش نداشتم همه بدانند.
    ​
     
  4. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏6/9/12
    ارسال ها:
    14,318
    تشکر شده:
    2,702
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    daneshjo
    پاسخ : چراغ ها را من خاموش می کنم

    همسایه ی قد کوتاهم خوشبختانه خیلی هم منتظر جواب نبود.انگار حوصله اش سر رفته باشد پا به پا شد."لطفا امیلی را صدا کنید.خیلی کار دارم."
    از جلو در کنار رفتم"بفرمایید تو.با بچه ها عصرانه می خورد."
    دوباره گردنبند مروارید را چنگ زد"عصرانه؟"
    این بار هیچ قورباغه ای صدا نکرد ولی باز دستپاچه شدم."ساندویچ کره پنیر با شیر."چرا توضیح می دادم؟
    نگاهش را پایین اورد وزل زد به صلیب کوچک گردنم."پنیر دوست ندارد.شیرش هم حتما باید گرم باشد.با دو قاشق چایخوری عسل."دوباره داشت فریاد می زد.
    حس کردم به بیماری داروی اشتباه دادهام.قبل از اینکه حرفی بزنم امد تو.از روی کیف های ولو شده سه بار پرید و خودش را رساند به اشپزخانه .کیف ها را با لگد پس زدم و دنبالش رفتم.
    امیلی چسبیده بود به دیوار.فشار بدن ظریفش داشت سیاه قلم سایات نوا را پاره می کرد.نیم رخ شاعر رو به امیلی بود.از ذهنم گذشت معشوقه ی سیات نوا که در شعرها "گزل"صدایش می کند.حتما شبیه امیلی بوده.مادربزرگ این بار واقا فریاد زذ"اگر از پنجره ندیده بودم امدی اینجا باز باید دور شهر راه می افتادم؟"
    دوقلوها با دهان باز نگاهش می کردند و ارمن چنان خیره شده بود به زن کوتاه که مطمهن بودم الان می زند زیر خنده .برای اینکه حواس ارمن را پرت کنم و حرفی هم زده باشم گفتم "امیلی .چرا نگفتی پنیر و شیر سرد دوست نداری؟"نگاه همه زفت روی بشقاب و لیوان خالی امیلی.معذب به مادر بزرگ نگاه کردم"بچه ها با هم که باشند_"
    بی توجه رو به امیلی غرید"راه بیفت!" ودخترک مثل خرگوشی که دنبالش کرده باشند از اشپزخانه بیرون دوید.
    در خانه را بستم و از این طرف پشت دری تور نگاهشان کردم. اخذه ی راه باریکه ی وسط چمن.نزذیک تکه ای از باغچه که گل نمره یی کاشته بودیم. مادر بزرگ ذست بلند کرد و نوه پس گردنی محکمی خورد.چین های پشت دری را مرتب کردم.از راهرو گذشتم و فکر کردم کاش بچه ها کتک خوردن ئوستشان را از پنجره ی اشپزخانه ندید باشند.
    توی اشپزخانه ارمینه ایستاده بود روی صندلی وشکم داده بود جلو. رو به ارسینه فریاد زد"راه بیفت!"سه نفری زدند زیر خنده. هر چه سعی کردم نخندم نشد.خیلی کوتاه تر از خانم سیمونیان نبود و ادا در اوردنش مثل همیشه شاه کار بود.
     
  5. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏6/9/12
    ارسال ها:
    14,318
    تشکر شده:
    2,702
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    daneshjo
    پاسخ : چراغ ها را من خاموش می کنم

    نگاهشان کردم توی تخت های یک شکل با ملافه ها و روبالشی ها و پیژامه های عین هم عکس برگردان همدیگر بودند . مثل همیشه طاقت نیاوردم به شوخی گفتم " خیلی خیلی کوچولو خب ؟" دوتایی با هم گفتند " اخ جان !" خزیدند زیر ملافه ها و هیجان زده منتظر ماندند.
    شروع کردم "یکی بود یکی نبود . دوتا خواهر بودند که همه چیزشان شبیه هم بودند چشم ابرو . دماغ و دهن کیف های مدرسه خوراکی زنگ های تفریح روزی این دو خواهر ــــــــــ" دوقلوها عاشق شنیدن قصه هایی بودند که از خودم می ساختم و قهرمان قصه خودشان بودند . هنوز داشتم اسمان ریسمان می بافتم که پلک هایشان سنگین شد . پایان همیشگی قصه ها را تکرار کردم "از اسمان سه تا سیب افتاد ـــــــ" ارمینه خواب الود گفت " یکی برای گوینده " ارسینه با خمیازه ادامه داد " یکی برای شنونده " بوسیدمشان و گفتم " یکی هم برای ـــــــــــــ" سه تایی با هم گفتیم " همه بچه های خوب دنیا "
    چراغ را خاموش کردم و از اتاق بیرون امدم . توی راهرو گلدوزی روی میز تلفن را صاف کردم . حتما تا یکی دو سال دیگر دوقلوها هم از وظیفه ی قصه گویی هر شب معافم می کردند . مثل ارمن که خیلی سال بود توقع قصه نداشت . فکر کردم وقت می کنم به کارهایی که دوست دارم برسم . وّرِ ایرادگیر ذهنم پرسید "چه کارهایی ؟" در اتاق نشیمن را باز کردم و جواب دادم " نمی دانم " و دلم گرفت .
    تلویزیون فیلم مستندی نشان می داد از پالایشگاه . ارتوش توی راحتی سه نفره پادراز کرده بود روی میز جلو راحتی و روزنامه می خواند . کنارش نشستم و چند دقیقه لوله ها و دکل ها و کارگرهای کلاه ایمنی به سر را تماشا کردم . روزنامه ورق خورد و صفحه ی خوانده شده افتاد زمین . خم شدم برداشتم و گفتم : تماشا نمی کنی ؟محل کارت را نشان می دهند "
    زیر لب گفت " محل کارم را خودم صبح تا غروب می بینم " عنوان های درشت خبرهای روزنامه را خواندم . بازدید قریب الوقوع سفیر اتحاد جماهیر شوروی از ابادان . انتخاب مجلس و لوایح ششگانه .ساخت خانه های کارگری در پیروز اباد . افتتاح استخر جدید در محله ی سه گوش بریم .صفحه را تا کردم چه جیز این خبرهای کسالت بار برای ارتوش جالب بود ؟ ور ایرادگیر حی و حاضر گفت " اولا مربوط به کارش است . ثانیا از اول می دانستی " یاد دوران نامزدی مان افتادم در تهران . چند بار به اصرار ارتوش به جلسه های انجمن ایران و شوروی یا به قول همه " وُ کس "رفته بودم و هر بار حوصله ام سر رفته بود.
    پاشدم تلویزیون را خاموش کردم رفتم کنار پنجره ایستادم . به شمشادها نگاه کردم که زیر نور ماه صاف . منظم و یکدست حیاط را دور می زدند. روز قبل اقا مرتضی مرتبشان کرده بود . چمن حیاط را که زد برایش شربت البالو بردم . تشکر کرد و بعد نالید که شش ماه از موعد قانونی ترفیعش گذشته و کارگزینی شرکت نفت هنوز حکمش را نداده . خواهش کرد به ارتوش بگویم سفارش بکند " هرچی نباشه اقای مهندس سینیوره حرف ما کارگرها که در رو نداره " بعد نوبت رسید به سوال همیشگی "چرا مهندس خونه تو ی بریم نمی گیره ؟ اقای هاکوپیان که گریدش پایین تر بریم خونه گرفته " توضیحی را که سالها بود به همه می دادم – از مادرو خواهرم و دوست و اشنا گرفته تا خود اقا مرتضی –تکرار کردم رتبه بالا و پایین ندارد و محله با محله فرقی ندارد و ما در این خانه راحتیم و ـــــــــــــــو اقا مرتضی مثل هر بار فقط گوش کرد سر تکان داد و پره های قیچی باغبانی را کشید به شلوار کار گل وگشادش . دست کشیدم به پرده های پنجره و سعی کردم یادم بیاید اخرین بار کی پرده ها راشسته ام . بعد یادم امد که به ارتوش بگویم " اقا مرتضی خواهش کرد
     
  6. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏6/9/12
    ارسال ها:
    14,318
    تشکر شده:
    2,702
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    daneshjo
    پاسخ : چراغ ها را من خاموش می کنم

    روزنامه ورق خورد "حق دارد خیلی بیشتر از خیلی از سینیورهای شرکت زحمت می کشد " سینیور را مثل همیشه با غیظ و تمسخر ادا کرد .
    " یادم بیندازد فردا به خانم نور الهی بگویم یادم بیندازد به کار گزینی تلفن کنم " سر برگرداندم طرف پنجره و توی دلم گفتم " اقای ما نوکری داشت نوکر او چاکری داشت " خانم نور اللهی منشی ارتوش بود .
    ان طرف خیابان چراغ یکی از اتاقهای جی 4 روشن شد . از ان فاصله درست نمی دیدم اما چون خانه های بوارده ی شمالی همه شبیه هم بودند می دانستم اتاق نشیمن است .غیر از شباهت خانه ها بارها به جی 4 رفته بودم . ان وقت ها که نینا و شوهرش گارنیک ساکن جی 4 بودند . ارتوش از گارنیک زیاد خوشش نمی امد که زیاد عجیب نبود چون ارتو شتقریبا از هیچ کس خوشش نمی امد . عجیب این بود که در این مورد مادرم با دامادش همعقیده بود .
    اولین بار ارتوش و گارنیک دو ساعتی بحث سیاسی کردند . بعد از رفتن گارنیک ارتوش گفت " حزب داشناکسیون یک وقتی پیشرو بود حالا زمانه برگشته چرا گارنیک هنوز سنگ داشناک ها را به سینه می زند .نم یفهمم " مادر گفت " من یکی خیلی خوب می فهمم پدر و عموی گارنیک توی جلفا به لودگی معروف بودند به عموش می گفتند ارشاک هِر هِرو" ارتوش اگر هم از این نتیجه گیری بی ربط تعجب کرد به روی خودش نیاورد . بعد از رفتن مادر توضیح دادم که خیلی سال پیش پدرم دوستی داشت که عضو حزی داشناکسیون بود و شوخ و بذله گو هم بود . مادر از این دوست پدر خوشش نمی امد که عجیب نبود چون مادر از هیچ کدام از دوستان پدر خوشش نمی امد .
    به پنجره جی 4 نگاه کردم تا شش ماه پیش که نینا و گارنیک هنوز در جی 4 بودند بعضی صبح ها یا من می رفتم پیش نینا یا نینا می امد پیش من . قهوه می خوردیم و گپ می زدیم . کسی امد جلو پنجره ایستاد فقط سایه ای می دیدم ولی از بلندی قد حدس زدم امیلی نیست . مادر بزرگش هم که حتما نبود پس لابد پدرش بود . یاد شبی افتادم که در همین اتاق مهمان بودیم و نینا بقول خودش شام حاضری چیده بود مادر که گفت "مدام سوسیس و کالباس و ات اشغال خوردن باری سلامتی خوب نیست " گارنیک خندید "غذای خوب و بد یعنی چی خانم وسکانیان ؟روی خوش و نیت پاک و بس !زن من نان و پنیر را هم طوری به خورد ما می دهد که خیال می کنیم چلو کباب می خوریم . نیت که پاک بود و لب خندان ویتامین هم به بدن می رسد "قاه قاه خندید و دست انداخت دور شانه های گوشتالوی نینا که از خنده ریسه می رفت مادر اخم کرد و روز بعد گفت " الکی خوش ها !خدا در و تخته را خوب جور کرده "
    برای من هیچ مهم نبود گارنیک هواخواه ملی گراهای ارمنی باشد و به قول ارتوش – وقت هایی که هیجان زده می شد – "درک نمی کند صلاح ارمنی ها هم مثل همهی دنیا پیوستن به جبها خلق ست " این هم مهم نبود که نینا شلخته است . و به قول مادر توی خانه اش شتر با بارش گم می شود . مهم این بود که نینا و گارنیک همیشه با هم خوب و خوش بودند و هیچ وقت ندیده بودم از هم دلخور باشند . یک بار که وقت قهوه خوردن حرف بحث ارتوش و گارنیک شد نینا گفت " از من می شنوی جفتشان مزخرف می گویند .ولی من همیشه به گارنیک می گویم عزیزم حق با توست . تو هم باید به ارتوش بگویی عزیزم البته که حق با توست "غش غش خندید جرعه ای قهوه خورد و تکیه داد به پشتی صندلی ."مردها فکر می کنند اگر از سیاست حرف نزنند مردِ مرد نیستند " تکیه دادم به چارچوب پنجره و فکر کردم دلم برای خنده های نینا تنگ شده . فردا تلفن می کنم حالش را بپرسم . چراغ نشیمن جی 4 خاموش شد. یاد عصر افتادم و صورت هراسان و ظریف امیلی امد جلو چشمم .دخترک تمام مدت یک کلمه هم حرف نزده بود. رو به پنجره گفتم " جای نینا و گارنیک همسایه های جدید امدند" روزنامه خش خش کرد "م م م "
    فکر کردم بروم چمن و باغچه را اب بدهم . بعد یادم امد چراغ های حیاط روشن نمی شوند . از ترس پاگذاشتن روی قورباغه یا مارمولک منصرف شدم . باید به خدمات شرکت تلفن می کردم کسی را بفرستند برای تعمیر چراغ ها .پرده را کشیدم و دوباره رفتم کنار ارتوش نشستم . "سیمونیان می شناسی ؟" روزنامه گفت "امیل سیمونیان ؟"از زیر یکی از تشکچه ها ی راحتی لنگه جوراب چرکی را بیرون کشیدم . مال ارمن بود "اسم کوچکش را نم یدانم " روزنامه ورق خورد "از مسجد سلیمان منتقل شده قسمت ما . زنش مرده . با مادر و دخترش زندگی می کند . بعد از گارنیک چشممان به این یکی روشن شد " به روزنامه نگاه کردم منتظر که حرفش را ادامه بدهد .
    خبری که نشد لنگه جوراب به دست رفتم توی راحتی چرم سبز .

    ​
     
  7. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏6/9/12
    ارسال ها:
    14,318
    تشکر شده:
    2,702
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    daneshjo
    پاسخ : چراغ ها را من خاموش می کنم

    کنار پنجره نشستم . چند لحظه به صدای یکنواخت کولرها گوش دادم بعد از قفسه ی بغل پنجره کتابی در اوردم که روز قبل اقای داوتیان صاحب کتابفروشی اراکس از تهران فرستاده بود . از نوشته های ساردو بود . مثل همه ی کتابهایی که از ارمنستان می رسید روی جلد بدرنگ و بدچاپی داشت . مردی با ریش بزی و شنل سیاه پشت کرده بود به زنی که رو یزمین زانو زده بود . لنگه جوراب توی دستم مزاحم بود گذاشتم توی جیب پیش بندم .دستم با جوراب توی جیب بی حرکت ماند . یاد روزی افتادم که به مادر و الیس گفتم " متنفرم از زن هایی که خیال می کنند صبح تا شب پیشبند ببندند یعنی خیلی خانه دارند . ادم باید اول از همه برای خودش مرتب و خوش لباس باشد " به خیال خودم داشتم له هر دو کنایه میزدم . مادر با این که سال ها از مرگ پدرم می گذشت هنوز سیاه می پوشید و مو رنگ نمی کرد و خواهرم در شلختگی و ریخت و پاش لنگه نداشت . مادر ابرو بالا داد " که پس این طور ؟ که پس ادم هر کاری را باید برای خودش بکند ؟" پوز خند زد " پس چرا وقت هایی که ارتوش حواسش نیست لباس نو پوشیدی یا سلمانی رفتی یا سر میز گل گذاشتی لب ور می چینی ؟دروغ می گم بگو دروغ می گی ." الیس پوزخند زد "حالا تو که همیشه مرتب و منظمی کجا را گرفتی ؟" بعد از رفتن مادر و الیس از خودم پرسیدم " کجا را گرفتم ؟" به خودم جواب دادم " نمی دانم "
    دستم را از توی جیب پیشبند در اوردم و کتاب را گذاشتم توی قفسه . خسته بودم و حوصله ی خوندن نداشتم . ارتو شروزنامه را انداخت روی میز و ایستاد . کش و قوس امد و خمسازه کشید . "چراغ ها را تو خاموش می کنی یا من ؟" روزنامه افتاد زمین . نگاهش کردم . از هفده سال پیش بیست کیلویی وزن اضافه کرده بوود . و موهای قبلا پرپشت و مجعدش حالا کم پشت بود و صاف . ریش بزی که به خاطرش الیس در غیاب صدایش می کرد پروفسور " مثل ان وقت ها سیاه نبود . فکر کردم چقدر عوض شده . داشتم فکر می کردم حتما من هم عوض شده ام که گفت "پرسیدم چراغ ها تو خاموش می کنی یا من ـــــــــــــــــــــــ" با عجله گفتم "من " روزنامه را از روی زمین برداشتم و ایستادم پیشبند را باز کردم . رفتم طرف در و چراغ نشیمن را خاموش کردم .