1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

سکوت عشق | لیلا حقیقت گو

شروع موضوع توسط hector2141 ‏17/9/12 در انجمن داستان

  1. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏6/9/12
    ارسال ها:
    14,318
    تشکر شده:
    2,702
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    daneshjo
    مشخصات کتاب
    نام کتاب: سکوت عشق
    نام نویسنده: لیلا حقیقت گو
    ناشر: بوستان
    سال 1388
    144 صفحه

    ​
     
  2. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏6/9/12
    ارسال ها:
    14,318
    تشکر شده:
    2,702
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    daneshjo
    پاسخ : سکوت عشق | لیلا حقیقت گو

    «به نام ایزد یکتا»​
    فصل اول​
    سالها گذشته بود اما هنوز یونس به منزل باز نگشته بود. جمیله چشمان مشوش و نگرانش را به نقطه ای بی انتها دوخته بود اضطراب و بی قراری و در نهایت سراب، جمیله فرزند کوچکش را می دید که با یاد شور و اشتیاقی کودکانه در گوشه و کنار از خانه به این طرف و آن طرف می پرید و او نیز همچون مادری مهربان و دلسوز در رویای شیرینش به مراقبت کودکش می شتافت تا به او صدمه ای نرسد و ناگهان اشک همچون سیلابی از خون از چشمان بی قرار جمیله بر روی گونه هایش چکید، خاطرات تلخ و شیرین شب و روز در او می آمدند و او در فکر گریز بود که ناگهان صدای پسر بیست و هشت ساله اش او را به خود آورد.​
    ***​
    نهایت دوری! یه آرزو!​
    جلوی درب منزل می ایستم و به ساختمان قشنگش نگاه می کنم!​
    وای که چقدر در انتظار چنین لحظه ای می گشتم. یه لحظه چشمامو بستم و به خودم گفتم: تو یونس هستی پسر بزرگ این خونه نباید بگذاری ضعف و ناامیدی بر تو چیره شود. آروم باش و شجاع! تو سالهاست که منتظر بودی و حالا...پس برو، تو! و رفتم تو!​
    _ مادر! مادر! کجایی من آمدم بالاخره یونس جونت آمد. مادر بیا می خواهم در آغوشت بگیرم بوسه ای بر دستان خسته ات بزنم کجایی یادگار الهی، کجایی نعمت بهشتی، بیا مادر، یونس بازگشته...سلام مادر!​
    _ یونس!​
    پریدم مادرم را بغل کردم چه احساسی انگار دوباره بچه شده بودم. بوی مادرم نوازش دستهاش، گرمی اشک هاش، همه و همه چه نعمتی، دلم نمی آمد که آغوش مادرم را ترک کنم به طرف پدر برگشتم صبور و محکم اجازه می داد که از عشق و مهربانی مادرم لبریز بشم به طرفش برگشتم پدر خوددار بود. اول دستم را به سویش دراز کردم، قاب عکسش را در دست گرفتم به نوازشش پرداختم و آهسته آن را در قلبم می فشردم. تا وقتی که به این سن رسیده بودم کمبود پدر را احساس نمی کردم شاید به خاطر این مهربانی های مادر، اما نمی دانم چرا این بار از خداوند طلب پدر کردم.آغوش پدر، لطف پدر، مهربانی و صداقتش چه طعمی بود. قاب عکس پدر را بر روی تاقچه سر جایش قرار دادم و به سوی مادر برگشتم. به پایش افتادم اشک می ریختم و می بوسیدم. مادر بلندم کرد. لبخندی از سر رضایت مندی بر لب راند. اشکهایش را با انگشتانم پاک کردم و آن ها را بوسیدم. توانایی سخن گفتن را نداشتم. چشمانم از دیدن رخ مادر همچون ستاره می درخشید. لطف و مهربانیش آنقدر زیاد بود که جبرانش ناممکن به نظر می رسید.​
    _ خوش آمدی پسرم. مدت ها بود در انتظار آمدنت نشسته بودم. خوش آمدی دکتر، که این کلبه را با آمدنت نورانی کردی...​
    نفس عمیقی کشیدم و از روی خوشحالی خنده ی آرامی تحویل مادر دادم که هزاران معنی در آن نهفته بود. مادر مجددا زمزمه کرد:​
    _ پدر بزرگ، تلفنی گفته بود که تو چند روز دیگر به ایران می آیی اما حالا...​
    می دانستم با آمدن ناگهانیم و با حرف پدربزرگ مادر در میان شک و تردید به سر می برد، برای اینکه او را از نگرانی و اضطراب در بیاورم گفتم:​
    _ بله قرار بود اما متأسفانه یا خوشبختانه این پسرک بازیگوش شما دیگر تحمل این یکی دو روز فاصله را هم نداشت و بدون هیچ خبری به شما با اولین پرواز به ایران آمد. آیا سزاوار تنبیه است یا تشویق؟
    ​
     
  3. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏6/9/12
    ارسال ها:
    14,318
    تشکر شده:
    2,702
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    daneshjo
    پاسخ : سکوت عشق | لیلا حقیقت گو

    مادر مثل همان وقت ها آمد بغلم کرد و با خنده گفت:​
    _ مادر فدات بشه خشومدی...هر دو با خنده و شادی به طرف دیگر خانه راه افتادیم، مادر درست مثل اینکه بخواد چیزی را به یاد من بیاورد گفت: نمی خوای حرفی بزنی. آیا سراغ خواهرت را نمی گیری!؟ با کف دست محکم به پیشانی خود کوبیدم، با آشفتگی آمدم توجیهی برای کارم پیدا کنم، اما مثل همیشه مادر پا درمیانی کرد و گفت:​
    _ می دانم آن قدر من ا تحویل گرفتی که خواهرت را فراموش کردی.​
    _ بله مادر، رها، رها کجاست؟​
    _ در حیاط باغ است او هم چشم به راهت است.​
    دستان مادر را ترک کردم و به باغ خانه قدم نهادم. نمی دانستم که وقتی رها را ببینم چه عکس العملی از خود خواهم نشان داد با خوشحالی می دویدم و دور خود می چرخیدم و بشکن می زدم، گاهی هم جیغ آرامی می کشیدم فضای دور و برم توجه ام را جلب کرد بله درست مثل همون وقتا چیزی کم و زیاد نشده بود شاید درختا با نشاط تر شده بودن حتی اونا هم مثل من به خاطر مادر دوباره جوانه زده و رشد کرده بودن. باغ پر از گل و گیاه بود و فضای آن جا را به طرز شگفت انگیزی شاعرانه کرده بود که آدم محو تماشایش می شد دورتادور باغ هم نیمکت بود درست عین پارک بود یه محوطه بود که بین شمشادها محصور شده بود و خیلی دنج و خلوت بود.​
    بله حاصل دست رنج پدرم بود آخه می دونی برای چندین سال پیش بود درست چند سال قبل از این که من متولد بشم؛ حیاط آب پاشی شده بود، همه جا را بوی نم فرا گرفته بود. ته حیاط هم آلاچیق قرار داشت الحق که جایب دنج و خلوتی درست شده بود در هر گوشه ای هزاران خاطره داشتم. در همین افکار بودم که متوجه دختری شدم که با قامتی بلند و موهای مشکی بلندی که بر دو طرف شانه هایش ریخته بود، داشت درختان را آب پاشی می کرد و گاهی هم موهایش را به عقب پرت می کرد. به سمتش رفتم شلوار جین مشکی با بلوز قهوه ای بر تن داشت آیا او رها کوچولوی من بود چقدر بزرگ شده، متوجه حضور من نشده بود. آرام در گوشش زمزمه کردم:​
    _رها، رها کوچولو.​
    به سرعت چند قدم به عقب برگشت تا چهره ی مرا دید گل از گلش شکفت.​
    _ چه بزرگ شدی​
    _ یونس برادر من، تو یونسی! درسته!؟​
    _ خودت چه فکر می کنی رها کوچولو؟​
    _ آره خودتی. هنوز یادت نرفته! رها کوچولو!​
    از شوق و ذوق نمی دانست چه کار کند فقط با صدای بلند می خندید و صورتش را بالا می گرفت و قهقهه می زد موهایش در پشتش فرو می ریخت. به طرز عجیبی شیطنت می کرد و مدام بالا و پایین می پرید.​
    _ بس کن دختر نکنه دیوانه شدی این خنده ها چیه!!!​
    _ از خوشحالی یونس. یک دفعه شلنگ آب را به طرف من گرفت و تمام وجودم را خیس کرد. از کارش لذت می بردم. او همان طور مرا خیس می کرد و من لام تا کام سخنی نمی گفتم. بالاخره دست از شیطنت کشید و به آغوشم حمله ور شد.​
    _ یونس من و مادر خیلی زجر کشیدیم.​
    خواهر مهربانم را در آغوش می فشردم. خواهری که از کودکی برای هم دو دوست بودیم.​
    _ رها کوچولوی من داری گریه می کنی...​
    به چهره ی زیبایش که خیلی معصوم بود نگاه کردم نمی دانم چه مدت زمانی سپری شد که با گرفتن نیشگونی مرا متوجه به خود ساخت.​
    _ بگو ببینم دماغم گنده است یا دهنم گشاد.​
    نگاهش کردم درست مثل صورتی بود که نقاشی شده باشد گفتم: «هیچ کدوم خوشگلی خوشگل.» حتی این کلمه را چندین بار تکرار کردم اما اون دوباره شروع کرد به اشک ریختن.​
    یونس به چشمان سیاه درشت رها نگاه کرد و با جدیت گفت:​
    _ بابا حیف این اشک ها نیست که مثل مروارید می مونه حیف این مروارید ها نیست که داره مثل ابر بهار می باره، من دیگه از کنارتان دور نمی شم آمدم تا برای همیشه کنار هم بمانیم. آره خواهرم دیگر نمی گذارم نه تو و نه مادر از چشمانتان مروارید خارج شود.​
    می فهمی چی می گم؟ من آمدم!​
    _ هنوز خوب بلدی گولم بزنی...​
    _ولی من جدی گفتم!​
    و بعد دو تایی با خنده به طرف سالن حرکت کردیم. مادر را با چادر نماز دیدم که خیلی آراسته داشت نماز خدا را می خواند. در آن چادر سفید و جانماز زیبا همانند فرشته ها شده بود.​
    ایستادم و به تماشای مادر پرداختم. دستانش را به طرف آسمان می گشود و گریه می کرد. خدایا قربون بزرگیت با راز و نیاز همه سبک می شن. آهسته در مقابلش زانو زدم . سرم را در آغوش گرفت و بوسید.
    ​
     
  4. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏6/9/12
    ارسال ها:
    14,318
    تشکر شده:
    2,702
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    daneshjo
    پاسخ : سکوت عشق | لیلا حقیقت گو

    _ مادر با خدا چه می گفتی؟​
    _ تشکر، سپاس از این که تو را صحیح و سالم بعد از هشت سال دوری دوباره به من سپرد.​
    محیط رمانتیک و شاعرانه ی مادر با اشکهایش جلوه داده بود. برای این که رها و مادر را شاد کنم دو دستم را بر هم مالیدم و با خنده گفتم:​
    _ خوب دیگه بسه شیون و زاری کافیست بیاین برایتان سوغاتی آوردم. دست کردم داخل چمدان سوغاتی مادر را بیرون آوردم. ​
    _ بگیر مادر اول شما.​
    _ چرا زحمت کشیدی.​
    _ می دانم کمه.​
    _ نه همان که به یادم بودی برایم ارزشمند است.​
    و بعد هدیه ی رها را بیرون آوردم و به او دادم. همه با هم با خوشحالی از جایمان برخواستیم، رها رفت و تلویزیون را روشن کرد و مادر هم طبق معمول به آشپزی پرداخت.​
    _ بیا یونس جان داداشی بیا یک چایی بخور تا خستگی ات در بیاید.​
    دستم را به دور گردنش حلقه زدم و گفتم:​
    _ من دیگه خسته نیستم.​
    _ یونس تعریف کن ببینم اون ور چه شکلیه! آدماش چه طورین؟ فرهنگشان، طرز تفکر آدم ها؟​
    خنده کمرنگی کردم، نمی دانستم جوابش را چه بدهم. بعد از اندکی مکث گفتم:​
    _ چی بگم اون طرف هم برای خودشون رسم و رسوماتی دارن. زندگی می کنن اما فرهنگشان مثل ایران نیست. اون جا مثل اینجا انسانیت خیلی معنا نداره. از آدماش گرفته تا سگ های دور وبرشون. می دونی من از این زندگی بدم اومده. چرا باید آدما رو مسخره کنن، کسی که نمی تونه حرف بزنه، خداوند بهش زبان نداده از این نعمت الهی محروم بوده آیا می بایست مورد تمسخر دیگران قرار بگیرد. من بدم میاد چه اون جا و چه این جا متاسفانه چیزی که بین این آدما فقیره معرفت است. چرا، چرا باید زندگی کسی را بازیچه بگیرن آیا اونا نمی خوان بمیرن هان تو بگو، تو بگو... با صدای بلند داد می زدم و گریه می کردم دلم براش تنگ شده بود.​
    _ منظورت چیه؟ آروم باش، آروم آیا تو در مورد کسی و یا شخصی صحبت می کنی. به من بگو شاید بتوانم کمکت کنم.​
    اما نه کسی من و جز خدا درک نمی کرد. من یونس علی بیگی به شخص دیوانه ای تبدیل شده بودم. از خودم لجم گرفته بود که نتوانسته بودم احساساتم را پنهان کنم. آروم به رها گفتم:​
    _ باید منو ببخشی دست خودم نبود. وقایع را توصیف کردم خسته ام! می رم کمی بخوابم!​
    فصل دوم​
    اتاق من طبقه ی بالا بود. بعد از هشت سال دوری از خانواده همه چیز سرجاشه. چیزی از جاش کم نشده بود. از خوشحالی خود را روی تخت انداختم. خشنودم از اینکه، دوباره به ایران خود برگشتم. دوباره سر بر بالین خود نهادم. از این که در کنار هم وطنان خود بود احساس سبک بالی و سرور وجودش را به تسخیر در آورده بود. هیچ گاه در آن مدت کوتاه عمرش چنان حس خوشایندی دست به گریبانش نشده بود. گویا قدم بروی ابرهای انبوه آسمان نهاده است. غرق در سرمستی کودکانه اش خود را لحظه ای همچون فرشتگان آسمانی برفراز دریا آبی در حال صدف افشانی دید که به عالمیان فخر می فروخت. گویا زیباترین و لطیف ترین جای خداوند را تقدیمش کرده بودند. با همه وجود می خندید و همچون کبکی از این سو به آن سو در جای خود می غلتید. از جیبش بسته سیگار خارجی درآورد و با فندک طلا که از پدرش بهش رسیده بود سیگاری روشن نمود و شروع به کشیدن کرد و بعد از حمام کردن درون رختخواب خزید مثل خیلی، خیلی قدیم ها خنک بود. ​
    طولی نکشید که مادر صدایم کرد غذا بخوریم دلم برای دست پخت های مادر واقعا تنگ شده بود. از جایم برخواستم، یک غذای ایرانی مورد علاقه ی من قرمه سبزی بود.​
    صبح اول وقت صدای آشنایی شنیدم. درست شنیدم کوهیار، کوهیار پسرخاله ی من بود. دوره های تحصیلمان را با هم گذرانده بودیم تا این که از هم جدا شدیم. او برای ادامه تحصیل به کشور دیگری رفت و من به کشور دیگری. حدود چند سالی می شد که ندیده بودمش. به سرعت از جایم برخواستم و به سمت حمام رفتم. سریع دوش گرفتم و سر و وضعم را کمی مرتب کردم.
    ​
     
  5. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏6/9/12
    ارسال ها:
    14,318
    تشکر شده:
    2,702
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    daneshjo
    پاسخ : سکوت عشق | لیلا حقیقت گو

    از پله ها که پایین می آمدم از خوشحالی پله ها را دو تا یکی طی می کردم و نزدیک بود با سر بخورم زمین، پریدم و بغلش کردم آرام گفتم:​
    _ چقدر شکم درآوردی اصلا نمی شه تکانت داد.​
    سرم را روی شانه هایش قرار داده بودم و می گریستم نگاهش کردم، خودش بود.​
    _ رفیق نبینم تنها باشی.​
    _ خیلی تنها بودم.​
    _ بس است!! بعد از این همه مدت ولم کردی و رفتی نمی گی که یه زن تنها و بی کس تو این شهر غریب با این همه چشم های هیز چه می کنه بی غیرت.​
    آهسته نشستم بروی مبل و به حرکاتش که خیلی جدی بود نگاه می کردم. واقعا که همانند برادی که ندارم دوستش دارم.​
    _ سلام کوهیار جان خوبی؟​
    _سلام از ماست خاله جان به! به!پسرت را دیدی دیگه ما را فراموش کردین! نگاه کن انگار نه انگار که ما هم تو این خونه حق آب و گل داریم! کور شی یونس که جای من و تنگ کردی...​
    همه می خندیدن حتی مادرم.​
    _خاله جان رها خانم تشریف ندارن؟​
    _ چرا عزیزم. رها مامان، کجایی کوهیار جان آمده.​
    رها در حالی که با یک دستش چادر را در سر جابه جا می کرد و با دیگری سینی چای را در دست گرفته بود به سوی ما آمد.​
    _ سلام کوهیارخان​
    _ حالتان چطوره به سلامتی کی از سفر برگشتید.​
    _ سلام از بنده است، خانم جان، دیروز، دیروز برگشتم. هزار ماشالله صد الله... دور شه چشم حسود و بخیل چه خانم شدی! یونس جون کجاست؟​
    _ چی..!؟​
    _ اسپند دیگه تعارف نکن بگو کجاست خودم می رم برمی دارم.​
    _ تو کابینت است.​
    رها همان طور داشت قش و ریش می رفت. شاید به خاطر این که داشت ازش تعریف می کرد و یا از با نمکی کوهیار می خندید، لباسشو کشیدم و نشوندم کنار خودم خواستم چیزی بگم که یه مرتبه صدای رها از دور شنیده شد که می گفت:​
    _ شما زحمت نکشید. خودم رو آتیش می ریزم.​
    _ حتما این کار را بکنید در ضمن اسم این بنده حقیر را هم بگید وای از آن روزی که مجنون روی اسپند آتش جلیز و ویلیز کند دیگه نیازی به بیابان و صحرا ندارد.​
    در حالی که بغض داشت خفه م می کرد، گفتم:​
    _ کوهیار دلم برات خیلی تنگ شده بود.​
    _ من هم همین طور عزیزم همش می ترسیدم از سادگی تو مردمان اونجا سوءاستفاده کنند و دست زن دیگری رو بگیری با خودت بیاری.​
    _ لوس نشو دیگه اصلا نمی شه باهات دو کلام حرف زد دیونه.​
    _ جان من قهر نکن! حالا برام تعریف کن سوغاتی چی آوردی؟​
    _ گذاشتمش رو تاقچه.​
    _ خاک بر سرت کنن حشیش و هروئین را رو تاقچه می گذارن.​
    _ چی می گی تو!؟​
    _ دارم می گم اونجاهایی که من و تو رفتیم سوغاتی زیاد داره اهل کدامش شدی؟​
    _ آهان! تازه متوجه منظورت شدم. فقط سیگار می کشم.​
    از جایم برخواستم و سوغاتی کوهیار را به او دادم.​
    کوهیار معترضانه گفت:​
    _ بابا این چیه برایم آوردی از اینا اونجا خیلی بود. شوخی کردم ناراحت نشو. این برام عزیز می مونه. یکدفعه از جایش برخواست و گفت: خاله جان، یونس جان، من دیگه باید برم.​
    _ کجا حالا بمون.​
    _ نه نمی شه، می خوام برم خرید کمی خرت و پرت بخرم. ناسلامتی فردا شب مهمانی دعوتیم.​
    یونس با تعجب پرسید:​
    _ کجا؟​
    _ مثل اینکه خبر نداری خاله سوزان ترتیب جشنی داده برای دختر یکی یکدونش شهره! می دونی چیه در واقع در این مهمانی می خواد که برای خودش داماد پیدا کنه. این طور که من فهمیدم قبلا که ما نبودیم در واقع اون ور آب بودیم با یکی نامزد می شه بعد کار به جدایی می کشه حالا اگه گفتی چند ساله است.​
    یونس لبخندی زد و بعد از کمی مکث گفت:​
    _والله چی بگم فعلا خبرا دست شماست! می فرمودین...​
    کوهیار آب دهان خود را فرو خورد و ادامه داد:​
    _ بله عرض می کردم. حالا این خاله سوسکه داستان ما بیست و هفت ساله است. درست یک سال از من و تو کوچکتر. حالا فهمیدی مهمانی برای چیه؟​
    یونس که تازه متوجه قضیه شده بود با کمی درنگ گفت: ​
    _ پس لابد شما می خوای شیک پوش کنی برای شهره خانم.​
    _ نه به خدا اول اینکه خیر سرمون تازه از اون ور اومدیم باید خود بگیر باشیم یا نه! تازه منو چه به این کارا! حالا، حالاها سرمان شلوغه! این غلط به ما نیومده درست نمی گم خاله جان!
    ​
     
  6. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏6/9/12
    ارسال ها:
    14,318
    تشکر شده:
    2,702
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    daneshjo
    پاسخ : سکوت عشق | لیلا حقیقت گو

    مادرم به کوهیار چشم دوخت و کمی به او نزدیک شد و گفت:​
    _ نخیر کاملا در اشتباهی. من به تو کاری ندارم خواهرم باید برات آستین بالا بزنه، اما زندگی یونس فرق می کنه باید هرچه زودتر دست به کار بشه من هم دل دارم دامادیت رو ببینم پسرم.​
    یونس سریعا گفت:​
    _ مادر جان تو رو به خدا شروع نکن. من فعلا قصد ازدواج ندارم.​
    _ چرا مگه این نسترن چه شه. بچه برادرم که هست آشنایی هم که داریم خوشگل که هست دیگه چی می خوای پر اشتها.​
    _ مادر من نگفتم نسترن زشته برعکس خیلی هم خانم و نجیب است. اون که خواستگار زیاد داره، پس چرا لااقل به یکیشون جواب مثبت نمی ده تا شما دست از سر کچل من بردارید هان!!​
    مادر ناباورانه گفت: تند نرو ببینم چی فکر کردی، دختر مثل پنجه آفتاب می مونه الکی به هرکسی جواب نمی ده، دلش مثا خودش صاف و زلاله. عقد دختر دایی پسر عمه را هم تو آسمونا بستن.​
    کوهیار پاسخ داد:​
    _ خاله جان دختر عمو پسر عمو.​
    مادر با تمسخر گفت: مگه من چی گفتم!​
    کوهیار پوزخندی زد و گفت:​
    _ هیچی والله شما فقط خواستین قورباغه رو با سگ جفت کنین.​
    مادر چشم غره ای برای کوهیار رفت که بیچاره رنگ تو صورتش نموند.​
    مجددا شروع کرد از نسترن حرف زدن و تعریف و تمجید کردن. آنقدر آشفته وکلافه شده بودم که اگر کس دیگری به جای مادرم بود، چند تا بد و بیراه بارش می کردم. اما نه باید به آن نسترن آتیش پاره بد و بیراه می گفتم که خودشو این چنین در دل مادرم جا کرده بود.​
    یونس با کلافگی دستی به موهایش کشید و گفت:​
    _ کوهیار تو یه چیزی به مادر بگو.​
    _ راست می گی خاله جان پس می فرمایید بنده اینجا کشکم یه عمر مثل پسرتان سر سفره تان بودم، کافی بود فقط امر می کردین کله ام را مثل بز می انداختم پایین و اطاعت می کردم، حالا نمی خواید برای من هم کاری بکنید دستتان درد نکنه خوب جواب پسر داری ام را دادید.​
    اخم هایش را در هم کرده بود همانند کسانی که طلب کار باشن و به یه نقطه خیره شده بود. رها در حالی کهه به جمع ما می پیوست می خندید؛ مثل اینکه از موضوع با خبر شده بود. با عصبانیت رو به رها کرد و گفت:​
    _ اَی آتیش پاره بخند، خنده هم داره والله شماها که چیزی نمی فهمید. این از این یونس آتیش به جیگر گرفته چند تا چند تا می خوان براش زن بگیرن تازه آقا هم ناز می کنه، این هم از منه بدبخت، یکی هم برام نمی گیرن. به خدا به کور و کچلش هم راضی ام. حسرت دختری رو می کشم که دماغ گنده، عینک ته استکانی، دندان های بزرگ شمشیری که وقتی بخنده کل فکش معلوم بشه تازه گونه های قرمزی هم داشته باشد که وقتی نیشگون بگیرم صورتش سرخ بشه...​
    رها حرف کوهیار را قطع کرد و دیگر به او اجازه ی صحبت نداد و گفت:​
    _ کوهیارخان کسی را سراغ دارین.(با خنده)​
    کوهیار نفس اندوهباری کشید و گفت:​
    _ اگر نداشتم که آنقدر توضیح نمی دادم.​
    _ (با خنده) حالا کی به سلامتی.​
    _ می دونی چیه رها خانم فقط تنها عیبی که داره اینه که از همه پول می خواد خوب کاریش نمی شه کرد دیگه دخترِ امروزی پول دوسته...​
    _ ما دیدیمش؟!​
    _ آره بابا چقدر هم! اما شیطون سر پول با من بیشتر دعوا می کنه.​
    _ خوب بده، چه اشکالی داره!!​
    _ می دم به والله، می دم اما جون به جون گرفته شیشه های ماشینم و می یاره پایین بیایید نگاه کنید. همشون و شکونده.​
    _ واه برای چی!؟​
    _ آخه وقتی که از داشبورد ماشین بیست پنج تومانی و یا پنجاه تومانی درمیارم و می دم بهش پا می کوبه تو سرم یا چند تا لگد هم به ماشین می زنه به خدا دارم راست می گم، تازه پول که می دم هیچ می ره از ماشین جلویی هم می گیره.​
    _ راست بگو! آقا کوهیار ما را سر کار گذاشته بی شرف و ببین!! ما را بگو، نگو داره در مورد دخترک سر چهارراه خودمون صحبت می کنه راست می گفت اگه بهش پول کم بدی یا فحش می ده یا می زنتت گدای امروزی دیگه.​
    بی اختیار گفتم:​
    _ کوهیار تو راستی راستی عاشق این گدای سر چهارراه خودمون شدی!؟​
    _ آقارو باش پس فکر کردی مزاح می فرمایم.​
    رها وقتی فهمید که کوهیار داره شوخی می کند نفس عمیقی کشید، اما از یه طرف هم لجش گرفته بود که ما را سر کار گذاشته.​
    _ چی شده رها خانم خوشحالی که عروسی...​
    رها نگذاشت حرف کوهیار تموم بشه و سرش داد کشید و گفت:​
    _ شما بیش از حد با نمکید. همین رو گفت و رفت تو اتاقش. (البته با حرص).
    ​
     
  7. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏6/9/12
    ارسال ها:
    14,318
    تشکر شده:
    2,702
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    daneshjo
    پاسخ : سکوت عشق | لیلا حقیقت گو

    مادرم گفت:​
    _ کوهیار جان ای کاش یونس هم اخلاق تو رو داشت، کمی باهاش صحبت کن تا از خر شیطان پایین بیاد داره نزدیک سی سالتان می شه باد می کنید رو دست ما یالله زود باشید دیگه.)​
    _ این شد حالا می شه با این خاله حرف زد، خاله هیچ نگران نباشید، یونس با من، کی؟​
    مادر با تعجب به حرف کوهیار پاسخ داد:​
    _ چی کی!؟​
    _ کی برام زن می گیرید،دیگه...​
    _ حالا پاشو برو مگه نمی خواستی بری.​
    _ راست می گه خال جان بعدا در مورد تشکیل خانواده و زن و از این چیزها با هم صحبت می کنیم. پس فعلا با اجازه.​
    مادرم قهقهه ای سر داد و گفت:​
    _ بالاخره زنت می دم.​
    وقتی که داشت می رفت با صدای بلند طوری که رها بشنوه گفت:​
    _ اسپند یادت نره رها خانم.​
    زیر لب چند تا فحش نثارش کردم تا دم پله ها بدرقه اش کردم.​
    _ کوهیار خیلی با اشتها هستی خاله ات از یه طرف، مادرت از یه طرف دیگه، آخه بدبخت تو باید از دختره خوشت بیاد نه اونا...​
    _ یونس جان تو که غریبه نیستی تا یکی میاد برام ناز وعشوه می ره و میگه دوستت دارم خیلی سریع بهش دل می بندم.​
    یونس که از تعجب چشم هایش گشاد شده بود با لکنت زبان گفت:​
    _ بیچاره اونی که بخواد تو رو تحمل کنه.​
    _ بهتره شما فکری به حال خوی کنی، آب در کوزه و ما تشنه لبانیم، تا دیر نشده برو دست نسترن و بگیر و بیارش تو این خونه.​
    یونس با تمسخر گفت:​
    _ راست می گی به فکر خودت باش، تا بتوانی لااقل یکی را سر و سامان بدی.​
    کوهیار وسط حرف یونس پرید وگفت:​
    _برو کمی به خودت برس. مجنون هم نشدی که بگیم عاشق شدی و پا بر صحرا گذاشتی ریش در آوردی! می بینمت خداحافظ.​
    بعد از خداحافظی از کوهیار به اتاق خوابم رفتم، در مقابل چشمان زلال آینه خیره شدم راست می گفت، باید خیلی به خودم می رسیدم، دستی به صورتم کشیدم زبر زبر بود. خلاصه بعد از اصلاح صورتم به مادر گفتم می شه من در مهمانی فردا شب شرکت نداشته باشم. مادرم چینی به ابرو انداخت با لحن اعتراض آمیزی گفت: «هیچ هم نمی شه ملتفت شدی.» حوصله کلنجار رفتن با مادر را نداشتم دوباره برگشتم به اتاقم.​
    فصل سوم​
    حدود نه سالم بود که پدرم از دنیا رفت. قبل از اینکه بمیره زندگی خوبی می گذراندیم فرزند بزرگ مادر شدم به قول معروف مرد خانواده تا اینکه یازده ساله شدم. وضع مالیمان بد نبود خدا بیامرز پدرم، قبل از مرگ همه چیز را برایمان فراهم کرده بود همین خانه را هم پدر به نام مادر کرده بود. البته خانه نمی شه گفت یک ویلا وسط شهر. دلیل فوت پدرم را سکته قلبی می دانم. از مادر درباره ی گذشته ها سوال می کردم اما هربار بهانه های جورواجوری درست می کرد. دلم می خواست درس بخوانم یعنی می خواندم صبح تا ظهر مدرسه می رفتم. از ساعت چهار تا هشت بعد از ظهر هم نگهبانی. خدا بیامرز حاج آقا همسایه ما بود برای اینکه مبادا مادرم در خانه ها کار کنه منو اجبار می کرد تا به نگهبانی کارخانه او بروم. حقوق خوبی بهم می داد، خرجمان را در می آوردم. اگر همه همین طور نیک صفت و شایسته بودند دنیا گلستان می شد. نو به قبرش بباره مرد خوبی بود. سه ، چهار سالی به این منوال گذشت. راستش یک پسر بچه ی سیزده چهارده ساله چیز زیادی نمی دانست اما یک روز به زیبایی مادرم پی بردم. عاقبت که یک شب به خانه بر می گشتم رها توی اتاقش دست می زد و پا می کوفت و خوشحال و خندان با عروسکاش بازی می کرد
    ​
     
  8. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏6/9/12
    ارسال ها:
    14,318
    تشکر شده:
    2,702
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    daneshjo
    پاسخ : سکوت عشق | لیلا حقیقت گو

    _اتفاقی افتاده؟​
    _آره داداشی قراره پدر دار بشیم.​
    اولش خوشحال شدم دیگه لزومی نبود که نگهبانی برم، مشاور خانوادگی مان از مادرم خواستگاری کرده بود بی چاره سنی نداشت یکی دو سال از مادرم بزرگتر بود. غصه ام گرفته بود تا صبح نه چیزی به مادر گفتم و نه شنیدم! وقتی که از مدرسه برمی گشتم یک راست رفتم دم خانه ی حاج آقا تمام قضیه را از سیر تا پیاز تعریف کردم. یک دفعه داد و فریادی راه انداخت سیگاری روشن کرد و مدام بر سر خود می زد. از حرکاتش سر در نمی اوردم. در اوج بی خبری به سر می بردم تا اینکه آرام دستش را روی سرم کشید و گفت:​
    _ تو خودت چه می خواهی؟​
    گفتم:​
    _ حاج آقا بزرگ ما شما هستید اما من دلم نمی خواد مادر به خاطر خوشگلی خواستگار داشته باشد دلم می خواد مادرم زشت باشه، کور باشه، اما بی خواستگار باشه. «چه فکرهای کودکانه ی شیرینی بود، اما با آن کوچکی ام معنی ناپدری داشتن و خوب می فهمیدم.»​
    حاج آقا به چشمان اشک آلود یونس و چهره ماتم زده او نگاه کردو گفت:​
    _ نه پسر، بد وبیراه نگو مادر تو نجیبه، خانمه، مهربانه؛ از همه مهم تر خوشگله!!​
    گفتن حرفاش معنی خاصی داشت. خصوصا که آخرین کلمات را بر زبان آورد. محکم با کف دست خواباند به پیشانی خود یه فکرهایی کردم، بعد گفتم: نه بابا این پیرمرد چهل و پنج سالشه مادر من جای دخترش و من جای نوه اش هستم.​
    خلاصه وقتی که به خانه برگشتم یک ساعت تاخیرکرده بودم، مادرم از فرط عصبانیت ناخن هایش را در کف دست فرو می برد.​
    _ یونس تا الان کجا بودی؟ هیچ فکر مادرت را می کنی، یک ساعت پیش باید به خانه می آمدی نه الان.​
    _ پیش حاج آقا بودم.​
    _ کارت داشت؟​
    _ نه!؟​
    _ پس برای چی پیش اون رفته بودی؟!​
    _ می خواستم باهاش درد و دل کنم.​
    مادر خنده ای بی رنگ کرد. فهمیدم داره مسخره ام می کنه اما وقتی براش توضیح دادم گفت:​
    _ باید با خودم صحبت می کردی نه با اون.​
    _ شما مگه نظر منو خواستین؟​
    _ معلومه که می خوام، برام اهمیت داره، تو پسر منی اگه بخوای باهاش ازدواج نمی کنم.​
    _ پس نکن.​
    _ پسرم شماها پس فردا بزرگ می شین رها شوهر می کنه، تو هم زن می گیری آن وقت من می مونم و تنهایی می فهمی.​
    _آره می فهمم بهت قول می دم مثل یک مرد، وقتی ازدواج کردم دست زنمو بگیرم و بیارم تو همین خانه.​
    از حرف های من مادر می خندید و با شیطنت منو نگاه می کرد.​
    _ چیه نکنه به قول پسرت اطمینان نداری.​
    _ چرا همچین حرفی می زنی تو مرد منی.​
    _ پس چرا می خوای ازدواج کنی؟​
    جمیله مکث کوتاهی کرد و گفت:​
    _ عزیزم من اگر می خوام ازدواج کنم فقط به خاطر این است که تو و رها پدر بالا سرتون باشه، واگرنه...​
    همین و گفت و حرکت کرد.​
    فردای آن روز وقتی داشتم لباس هایم را تعویض می کردم متوجه گریه ی رها شدم:​
    _ یونس داداشی، مامان با بابا ازدواج نمی کنه.​
    یکدفعه احساس غرور کردم سینه ام را صاف کردم دستی بر سرش کشیدم و گفتم:​
    _ تو از کجا می دانی؟​
    _ تلفنی داشت با بابا صحبت می کرد من هم شنیدم.​
    _ ببین رها کوچولو ما به بابا احتیاجی نداریم فهمیدی! دیگر حرفش را هم نمی زنی...​
    _ برای چی؟​
    _ تو هنوز کوچیکی نمی فهمی! مطمئنم اگر تو هم، سن وسال منو داشتی این طوری فکر می کردی.
    ​
    _ دیگه حرفش را هم نمی زنی به جاش من هم قول می دم برایت عروسک زیبایی بخرم.
    ​
    خلاصه مادرم جواب رد به سینه ی مرتضی مشاور خانوادگی مان زد. وقتی مرتضی جواب منفی مادر را شنید دیگر خبری ازش
    نشد و من یکی، یکی همه ی خواستگارهای مادرم را پس می زدم. حاج آقا هم از این خبر خشنود شده بود.



    ***

    ​
     
  9. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏6/9/12
    ارسال ها:
    14,318
    تشکر شده:
    2,702
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    daneshjo
    پاسخ : سکوت عشق | لیلا حقیقت گو

    واقعا گناه حاج آقا چه بود پدری در حق ما، یا به خاطر رضایت خدا، چشم های هیز و هرزه که به دنبال مادرم راه می افتاد و مادرم در جامعه ای که می کوشید سرش و توش بلند کند، برای چی؛ چون سایه کسی بالای سرش نبود، اسمی روش نبود، چون بی پدر بودم، چون هر ناکسی دوست داشت پدرم باشه، چون فساد و هرزگی زیاد شده بود. وقتی از محله راه می رفت آب دهنشون اه می افتاد، حاج آقا می خواست چه کار کنه می خواست هرکسی دست رو سرش نکشه، خدا خدا تو می دونی که نیت اون خیر بود. می دونی پس به من هم بگو؛ یواش بگو کسی نشنوه؛ دِ! بگو دیگه حرفی بزن تا این بغض لعنتی که از بچگی تا حالا با منه راحت بشه من خودم و نمی بخشم، من بودم که با افکارهای بچه گانه ی خودم زندگی مادرم را خراب کردم من بودم که تمام بدبختی ها را برای مادرم خریدم من خودمو نمی بخشم، حتی اگه تو بخوای از گناهم بگذری، باید منو مجازات کنی، باید...صدای ضربه های پی در پی در از خود بی خودم می کرد با عصبانیت فریاد زدم:​
    _ بیا تو دیگه؛ اعصابمو به هم ریختی...​
    اصلا توقع دیدن کوهیار را نداشتم از کار خودم شرمم گرفت بلند شدم ایستادم.​
    _ خیلی متاسفم.​
    « سرش رو انداخت پایین، تا دو قطره اشکی رو که از چشماش چکیده بود رو صورتش، کوهیار نبینه.»​
    _ عیبی نداره.​
    دستم رو محکم تو دستش فشار داد و گفت:​
    _ حوصله داری بریم یه دوری بزنیم؛​
    طفلکی اونو هم الکی تو غم و غصه ی خودم شریک کردم.​
    داشتم آتیش می گرفتم آره گر گرفته بودم چشمام یه پارچه خون شده بود. انگار لبامو به هم دوخته بودن با هزار زحمت گفتم:​
    _ بیرون منتظر باش.​
    کوهیار دست از یونس کشید و نگاهی محبت آمیز به او کرد و از اتاق بیرون رفت.​
    با حرکات کوهیار اخساس خیلی خیلی عجیب و خوبی بهم دست داد! احساسی که نمی تونم وصفش کنم. یه شوق، یه التهاب!​
    خلاصه رفتم سراغ کمد لباسام و یه دست آوردم و تن کردم. یه آن چشمم افتاد تو آیینه، آیا این شخص من بودم چقدر پژمرده و شکسته شدم. برگشتم و دیدم که رها جلوی در وایستاده و داره نگاهم می کنه.​
    _ چیزی شده؟​
    _ نه.​
    _ پس چرا اضطراب داری!!​
    _ نه نه چیزیم نیست داری می ری بیرون.​
    _ آره اتفاقی افتاده؟​
    _ نه، اما، میشه...؟!​
    _ نرم؟​
    _ نه برو. نه اصلا ولش کن کوهیار منتظرته.​
    «رفت».واه چرا این دختراول همه حرفاشو با نه شروع می کرد! خنده ام گرفت، آره شاید این یه شروع دوباره برای خندیدن است حتی یه لبخند کوچولو.​
    لحظه ای بعد هر دو به پارک آزادگان رفتیم. کوهیار غمگین و ناراحت دستش را در جیب شلوارش فرو کرده بود و کمی تند تر از من بی هدف و بی مقصد قدم بر می داشت. خواستم چیزی بگم، اما هر بار که چهره ی غمزده اش را می دیدم پشیمون می شدم، همین طور قدم برمی داشتیم شاید چند بار اون مسیر را طی کردیم، با اضطراب و دلهرگی لب به سخن گشودم، گفتم:​
    _ بس کن کوهیار نزدیک یه ساعته که داری قدم می زنی چیه. چی شده پسر کشتی هات غرق شده. با تو هم صبر کن. به خدا اگه وای نستی برمی گردم می رم ها!... اما متاسفانه اهمیتی به من نمی داد و راه می رفت. راستی نمی توانستم تنهایش بگذارم دویدم و مقابلش ایستادم و با دستم او را از حرکت کردن باز داشتم.​
    _ تو دیوانه ای! چرا این طوری نگام می کنی، آره دیوانه ای توقع نداشتی! آخه احمق منو آوردی اینجا که قدم بزنی اگه می خواستی راه بری چرا بیابان خدا را انتخاب نکردی هم وسیع و هم کویر. در ضمن پرنده ای هم پرواز نمی کنه اون وقت می تونی به هر چی که دلت خواست فکر کنی!؟!
    ​
     
  10. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏6/9/12
    ارسال ها:
    14,318
    تشکر شده:
    2,702
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    daneshjo
    پاسخ : سکوت عشق | لیلا حقیقت گو

    کوهیار لحظه ای سکوت اختیار کرد و بعد از این که تا حدودی توانست خشم خود را فرو خورد و با لحن اندوه باری گفت:​
    _ این دو سه ساعت به اندازه دو سه سال بر من گذشت، یونس می خوام یه چیزی رو برایت تعریف کنم اما امیدوارم فکر بدی درباره ی من نکنی باشه؟!​
    یونس این بار با عصبانیت گفت:​
    _ بابا، من که دو ساعته منتظر شنیدن هستم لطفا حرف بزن.​
    کوهیار با جدیت گفت:​
    _ باشه، باشه، اما باید یه قولی به من بدی.​
    یونس این بار لبخندی زد و گفت:​
    _ بسیار خوب قول می دم تا تهش باهات باشم. خوب شد!​
    _ مرسی. منتهی بنشینیم رو صندلی.​
    _ من حاضرم! می شنوم!؟​
    کوهیار با تردید گفت:​
    _ یونس فقط بین من و تو می مونه.​
    دستشو گرفتم و با حرکت چندین سر بهش اطمینان دادم. وقتی که خیالش راحت شد گفت:​
    _ دو سه روز پیش می خواستم برم شیراز واسه کارای بابام قرار بود برم و به ساختمان سری بزنم اما ای کاش که نمی رفتم.​
    _ خوب!؟​
    _ تو جاده وقتی که می رفتم توجه امو ماشینی جلب کرد، مشخص بود که نمی تونه رانندگی کن، چندین بار نزدیک بود بزنه به ماشینم بوق می زدم، صداش می کردم، ولی تو حال خودش نبود. چشمانش داشت سیاهی می رفت. پیچیدم جلوش اما وقتی ماشینو نگه داشت از هوش رفته بود. یه دختر جوونی پشت رول بود، زدم به شیشه ماشین صداش کردم، خانم! خانم حالتون خوبه؟! ولی جواب نمی داد. رفتم از پشت ماشین بطری آب و بیرون آوردم کمی به صورتش زدم بعد چند لحظه چشماشو باز کرد، فقط یه کلمه بهم گفت می دونی چی گفت؟​
    _ بگو!؟​
    _ گفت که ببرمش بیمارستان، باردار بود!! ترسیدم بلند شدم برم با خودم گفتم کوهیار این دختر فردا شر می شه، دست به گریبانت می شه، اصلا به تو چه مربوط سر پیازی ته پیازی راتو بکش برو! به خدا چند بار نشستم تو ماشین که برم اما هربار که ماشینو روشن می کردم انگار کسی مانع ام می شد. گفتم شاید خدا داره امتحانم می کنه، حتما داشته می رفته خانه اش که این اتفاق رخ داده. خدا رو خوش نمیاد پس انصاف کجا رفته فکر کن خواهرت است...​
    خلاصه بعد از کلنجار رفتن با خودم ماشینم و یه گوشه ای پارک کردم. سوار ماشین شدیم و حرکت کردم. اون چیزی نمی فهمید فقط با تمام وجودش ناله می کرد، وقتی که رسیدم بیمارستان نمی دونستم چه کار کنم فوری از چند نفر کمک خواستم اما اون بی رحما گفتن، بی شرف حیا نمی کنه خودت درست کردی خودت جمعش کن، قسم و آیه که من تو جاده پیداش کردم ولی متاسفانه...!​
    کوهیار آهی کشید و سیگاری از جیب شلوارش در آورد و یکی هم به من تعارف کرد و با فندک روشن کرد چند تا پک که زد دوباره زمزمه کرد:​
    _ چشمامو بستم و به خودم، به نفس خودم گفتم جای خواهرت باشه بغلش کن، آخه نمی دونی که چطور داشت درد می کشید...وقتی که داخل بیمارستان شدیم، فورا بردنش اتاق عمل نیم ساعتی نشستم تو بیمارستان بعد گفتم بابا تو به وظیفه انسانی عمل کردی حالا پاشو برو آمدم برم گفتم شاید پول بیمارستان و نداشته باشه، رفتم پرداخت کنم گفتند: باید صبر کنید تا بیمارتان از اتاق عمل بیرون بیاد. خلاصه همون جا خوابم برد. زنی مسن که بهش می خورد پرستار باشه گفت: مبارک باشه آقا خانمتان به سلامتی فارغ شدن. اصلا متوجه حرفاش نمی شدم سرم سوت می کشید. رفتم کمی آب به صورتم زدم تازه یادم افتاده بود که دیروز چه اتفاقاتی رخ داده بود گفتم: می خوام پول بیمارستان را پرداخت کنم اما گفت: عجله نکنید برید داخل همسر و فرزندتان را ببینید خانمتان باید کمی در بیمارستان بماند، وای خدای کلمه "خانمتان" داشت دیوانه ام می کرد، آخه به کدام شیر پاک خورده ای می گفتم که من زن ندارم اینم اتفاقی پیدایش کردم مگه باور می کردن به هر بدبختی بود، اجبارم کردند برم داخل، چند ضربه به در زدم که با مهربانی گفت: بفرمایید داخل، رفتم تو همون دختر بود به جای خواهری خانم و خوشگل بود. مثل اینکه اونم اتفاق دیروز را به یاد آورده بود رفتم جلو شروع کردم به توضیح دادن وقتی که حرفم تمام شد گفت: من از شما بسیار متشکرم شما جون این بچه را نجات دادین خدا خیرتون بده؛ نگاهش کردم؛ " فقط همین" گفت: می دانم که اجازه نمی دهند که بروید، فکر می کنند که شما همسر من هستید، اما تو رو به خدا قسمتان می دهم تو رو به عزیزت قسمت می دهم، شما که آقایی کردین جون دو نفر را نجات دادین این منت را هم بر سر ما بذارید، خواهش می کنم تقاضا می کنم و بعد شروع کرد به گریه کردن.

    ​