پاسخ : قلب عاشق |فرزانه صفری مثل همیشه وقتی از دانشگاه بیرون می امدیم یک راست بطرف کافی شاپی که نزدیک دانشگاه بود می رفتیم و با خوردن یک قهوه و گفتمان کوتاه، انرژی دوباره می گرفتیم و به طرف خونه می آمدیم.این کار تقریبا برای من و ماهرخ یک عادت شده بود چون با خوردن اون قهوه احساس می کردیم خستگی چند ساعت سر کلامی نشستن را از تنمان بیرون می برد و با یک انرژی تازه می توانستیم راه دانشگاه تا خانه را که نسبتا دراز و طولانی بود را پشت سر بگذاریم. خونه ماهرخ چند تا محله از ما بالاتر بود،و او همیشه مرا با ماشینش تا نزدیک خانه می رساند او دختر خیلی خوبی بود که با نظر اول با هم دوست شدیم اون هم دوستانی صمیمی. ماهرخ از خانواده اصیل و ثروتمندی بود که تنها وارث میلیاردها تومان ثروت پدرش بود اما پدری که سالار تمام ایل و طایفه اش بود و مادری داشت بسیار دلسوز و باوقار که برای ماهرخ نه تنها مادر بود بلکه یک دوست خوب هم محسوب می شد. یک روز که ماهرخ مرا به نزدیکی خانه می برد در خیابان حمید را دیدم که داشت به خانه می رفت از ماهرخ خواستم توقف کند و بعد صدا زدم: -سلام حمید داداش، بفرما ماهرخ جون تو رو هم می رسونه. حمید نگاهی به ما کرد و با دیدن ماهرخ دستپاچه شد و گفت: -ممنون مزاحم نمی شم راهی نیست خودم می رم. ماهرخ گفت: - بفرمایید مقصد یکی ست. - خیلی ممنون. و سوار شد.بعد از اینکه به خانه رسیدیم حمید به اصرار از ماهرخ خواست تا به منزل ما بیاید تا بتواند به این نحو زحمتش را جبران کند و ماهرخ هم انگار از خدا خواسته بود قبول کرد. وقتی وارد شدیم مامان و بابا هر دو در خانه بودن و بوی چای تازه دم فضای خانه را پر کرده بود و حمید صدا زد: - مامان، مامان، کجایی مهمون دارید مامان با روئی گشاده نزد حمید آمد و گفت: -قدم مهمونتون روی چشم بفرمایید. من که هنوز بیرون از خانه مشغول در آوردن کفش هایم بودم ماهرخ همراه حمید وارد خانه شد. مامان با دیدن ماهرخ شوکه شد و تصور کرد که ماهرخ دوست حمید است اما بعد از اینکه منهم وارد شدم خیالش راحت شد. ماهرخ سلام کرد و جلوی مادر رفت و مادر هم بعد از جواب سلام گفتن او را بوسید و خوش آمدی گفت و او را تا پذیرائی همراهی کرد. حمید که انگار با روزهای گذشته فرق زیادی کرده بود نظر بابا را به خود جلب کرد . -سلام حمید آقا . چی شده امروز خیلی سر حالی ؟ حمید من و منی کرد و گفت: _ بله .بابا واحد های دانشگاه رو خیلی خوب پاس کردم و الآن هم خوشحالم. _ دستت درد نکنه بابا، انشاالله تو و بهاره به تحصیلات عالیه هم دست پیدا کنید مامان که انگار از وجود ماهرخ خوشحال بود با سینی چای و کیک خونگی که نظیرش تو دنیا نبود وارد پذیرائی شد و گفت: - خوب بهاره جون، مامان یک همچین دوست خوبی رو چرا زودتر به خونه نیاوردی؟ هنوز جوابی نداده بودم که ماهرخ با شیرین زبونی گفت: -خاله جون بهاره هیچ وقت منو دعوت نمی کرد این بار هم حمید آقا لطف کردن. مامان خنده ای ملیح زد و گفت: - بهاره زیاد دوستاش رو به خونه دعوت نمی کنه. -چرا مگه چی می شه؟ رو به ماهرخ کردم و گفتم: -بسه خانم .بلبل زبونی دیگه کافیه مامان منو مظلوم گیر آوردی ول نمی کنی. صدای خنده ما بلند شد طوری که بابا و حمید هم به جمع ما شدند . و ماهرخ از جا بلند شد و به پدر سلام کرد. پدر هم با دیدن ماهرخ لبخندی از سر رضایت زد و گفت: - خوش اومدی دخترم، صفا آوردی من که ناز پرورده بابا بودم، لب و لوچه ام آویزان شد و به بابا گفتم: - بله دیگه، نو که اومد به بازار کهنه می شه دل ازار. بابا نزدیک من شد و مرا مثل همیشه در آغوشی گرفت و بوسه ای از گونه هایم چید و گفت: -بابا قربون این ناز دونه بره، اگه هزار تا ناز تر هم اینجا بیان تو برای من یک چیز دیگه ای. با شنیدن این جملات قلب و روحم نوازش دادهشد و خنده نمکینی بر لبانم نشست و ماهرخ که شاهد این صحنه ها بود آرام در جای خود نشست.
پاسخ : قلب عاشق |فرزانه صفری مامان چای و کیک را تعارف کرد و ماهرخ بعد از خوردن جای با اجازه از بقیه بلند شد و خداحافظی کرد من و حمید تا دم ماشین او را بدرقه کردیم و ماهرخ در یک چشم به هم زدن از ما دور شد. وقتی وارد خانه شدیم بابا و مامان داشتند با هم پچ و پچ می کردن و با آمدن ما بابا گفت: -بهار. جون، بابا، متوجه شدی که دوستت کمی ناراحت شد؟ -برای چی؟ مگه کسی چیزی گفت ؟ -نکنه من از تو تعریف کردم.... - نه بابا جون، قربونتون برم، شما چقدر احساساتی هستید. - نکنه پدر نداره؟ و من جلوش تو رو بغل کردم و اون ناراحت شد. - خیر بابا جون، ماهرخ یک پدر داره که واسه خودش سالاریه - خوب خدا رو شکر ترسیده م نکنه دلش رو شکسته باشم. شب بود و من که تو اتاقم مشغول خواندن درسهام بودم حمید وارد شد و گفت: -اجازه می دی ابجی بهاره کمی باهات حرف بزنم. _ بیا تو داداش، چی شده یادی از ما کردی؟ حمید انگار حرفی تو گلوش گیر کرده بود من منی کرد و گفت: _ اون کتاب دیکشنری تو قرض می خواستم بگیرم اگه لازمش نداری ببرم کارم که تموم شد برات می یارم. از جا بلند شدم و کتاب را از توی قفسه کتابخانه ام بیرون آوردم و بهش دادم و منتظر بودم تا از اتاق بیرون بره اما مثل مات زده ها ایستاده بود و حواسش جای دیگه بود گفتم: -اگه چیز دیگه ای لازم نداری برو چون درس دارم ولی بازهم جواب و عکس العملی نیامد و من هم فقط نگاهش کردم اما حمید لحظات زیادی را جسمأ در اتاق من بود اما روحش به کدامین کلبه پر کشیده بود خدا می داند و بس. با صدای بلند گفتم: -کاری نداری برو بذار درسم رو بخونم. بیچاره حمید انگار از یک خواب عمیق بیدار شده باشد از جا پرید و گفت - کتاب می خواستم -تو دستته ، حمید تو حالت خوبه ؟ -هان . چی . حالم .... و با منگی عجیبی از اتاقم خارج شد. نگرانش شدم، بعد از دقایقی مادر ما را برای صرف شام صدا زد، و چقدر هم به موقع داشتم از گرسنگی ضعف می کردم. وقتی سر میز رسیدم حمید هنوز نیامده بود فرمت را غنیمت شمردم و گفتم: - مامان، حمید انگار براش مشکلی پیش اومده. - وای خدا مرگم بده، چه مشکلی؟ اون که بعدازظهر خیلی هم سرحال و خوشحال بود. -نمی دونم چرا اینقدر حواسش پرته همش تو عالم دیگه ای سیر می کنه. - یعنی چی؟ آقا رضا، تورو خدا برو ببین حمید چشه؟
پاسخ : قلب عاشق |فرزانه صفری - چشم خانم، شما هم فقط بلدی منو بفرستی. بعد از رفتن بابا مامان شام را روی میز گذاشت غذای مورد علاقه ام، ماکارونی.... دستم را دراز کردم تا بشقابم را پر کنم اما مامان ضربه ای به پشت دستم زد و گفت: - هزار بار گفتم، صبر کن بقیه هم بیان. - آخه مامان شما می دونی من در برابر ماکارونی نمی تونم جلوی خودم رو بگیرم .سست می شم، وا می رم، له له می زنم، اب دهنم آویزون شد تورو خدا بذار بخورم. در همین موقع بابا همراه حمید سر میز رسید و من بدون معطلی بشقابم را پر از ماکارونی کردم و شیشه سس قرمز فلفلی را روی آن خالی کردم. مامان گفت: -دختر . چه خبرته مگه از قحطی فرار کردی ؟ به فکر هیکلت باش . چاق میشی -من حاضرم صد کیلو بشم اما از این ماکارونی نگذرم خنده روی لبان پدر، حاکی از شادی بود و حمید هم سر میز شام حاضر بود اما برعکس من هیچ اشتیاقی برای خوردن نداشت. مامان گفت: - حمید م، مادر به قربونت بره، چرا نمی خوری، اگه میل نداری برات نیمرو درست کنم - نه مامان جون دستت درد نکنه همین و می خورم. با خوردن حمید مامان هم خیالش راحت شد و او هم شروع کردبه خوردن. بعد از صرف شام می خواستم به اتاقم برم که مامان گفت: - کجا، کجا، تشریف داشته باشید، این ظرفها دستان شما رو می بوسن سرم رو کج کردم و گفتم: - مامان، امتحان مهمی دارم. نمی شه... -نه باید ظرفها رو بشوری و بری چشمم به حمید افتاد بلند گفتم: -ببخشید مامان جون پس حمید آقا این جا چه کاره اند . سهم ایشون هم میشه یک شب ظرف بشورن حمید نگاهی به من کرد و با مهربونی خاصی گفت: -باشه ابجی، شما برو من به جات ظرفها رو می شورم خیلی خوشحال شدم و صورت حمید رو بوسیدم و گفتم: - حالا شدی یک داداش خوب، من رفتم. مامان که حسابی کفری شده بود رو به بابا کرد و گفت: -خدا شانس بده، کم شما دختره رو تحویل می گرفتی این یکی هم اضافه شد. بابا خندید و با آرامش همیشگی گفت: -قربون این دختر برم که مهرهمار دار؟ همه رو جذب خودش می کنه.
پاسخ : قلب عاشق |فرزانه صفری اون شب به خوبی گذشت و صبح که از خواب بیدار شدم مامان و بابا رفته بودن و من به سراغ میز صبحانه رفتم اما وقتی دیدم دوتا استکان روی میز مونده فهمیدم حمید هم هنوز تو رختخواب شه، به سراغش رفتم و گفتم: - حمید آقا شما امروز کلاس نداری ؟ غلتی زد و گفت: - نه امروز کلاسی ندارم می خوام بخوابم. در همین موقع بود که صدای زنگ تلفن نظرم را به خود جلب کرد به طرف گوشی رفتم که تو اتاق حمید بود و بعد از لحظه ای گفتم: - سلام ماهرخ جون توئی ؟ در همین موقع حمید مثل جن زده ها از جا پرید و گفت: - کو... کجا ست؟ -ببخشید ماهرخ جان چند لحظه گوشی رو نگه دار و به حمید گفتم -چته ؟ مگه دیوونه شدی تو از دیروز تا حالا چی به سرت اومده .ضربه .مربه ای به سرت نخورده ؟ حمید که تازه متوجه اعمال و رفتارش شده بود آهسته گفت -ببخشید داشتم خواب میدیدم -خوب ماهرخ جان داشتی می گفتی -باشه ساعت ده میام سر کوچه چکار داری ؟ -وا . تو خوابی یا داری به حرفای ما گوش می کنی ؟ -هر دوش .حالا بگو کجا می خوای بری ؟ -ساعت ده ماهرخ می یاد دنبال با هم بریم کتاب خونه درس بخونیم . -وا . کتاب خونه هم جای درس خوندنه . خونه به این خوبی و ساکتی .چرا نمی یاد این جا تا با هم درس بخوانید؟ -آخه تو کتاب خونه مزاحمی مثل تو وجود نداره .و ما به راحتی می تونیم درس بخونیم به سرعت به آشپزخانه رفتم و بعد از صرف صبحانه به اتاقم رفتم .تا آماده بشم . که در همین موقع حمید در زد و گفتم : -باز دیگه چیه ؟ اجازه می دی لباسهامو عوض کنم ؟ -من که کاری ندارم . ولی بهاره .تو به ماهرخ پیشنهاد بده . شاید قبول کرد که این جا درس بخوانید -ول کن حمید تو چرا این قدر به ماهرخ گیر دادی ؟ -ای بابا به شما خوبی هم نیومده اون روز بعد از اینکه به کتاب خونه رفتیم و مشغول خواندن درس شدیم ساعتی گذشت که ماهرخ پیشنهاد داد چند دقیقه بریم بیرون هوائی تازه کنیم و برگردیم و من هم قبول کردم. من و ماهرخ شاگردان ممتاز کلامی بودیم و همیشه با هم رقابت داشتیم و هرگز هیچ مانعی را بر سر درسی خواندن مان نمی پذیرفتیم. چند روز از این ماجرا گذشت و یک روز که از دانشگاه بر می گشتیم . ماهرخ گفت -یک استاد خصوصی قراره امروز به خونه ما بیاد و به من درس بده . میدونم تو هم مثل من تو درس ریاضی کمی ضعیف هستی اگه دوست داشتی تو هم بیا -باشه حتما می یام ..ممنون که بهم گفتی وقتی به خانه رسیدم حمید برخلاف گذشته در خانه بود با دیدنش حسابی تعجب کردم و گفتم -عجبه شما این وقت روز در منزل تشریف دارید -اره تنهایی ؟ -وا می خواستی با کی باشم ؟ -دوستت ماهرخ باهات نیومد ؟
پاسخ : قلب عاشق |فرزانه صفری با سوال عجیبی که حمید کرد شک کردم که چرا این قدر پی گیره ماهرخ و پرسیدم -داداش راست بگو تو چی از جون ماهرخ می خوای ؟ -هیچی ....!!! دیدم دوست خوبیه گفتم شاید دوباره با خودت اوردیش -ببین حمید دیگه دارم بهت شک می کنم . نکنه گلوت پیش ماهرخ گیر کرده ؟ -آخ گفتی ؟ حرفی رو که یک هفته است نمی تونم بهت بگم .... خشم تمام وجودم را فرا گرفت و با تندی گفتم -بهتره تا به جاهای باریک نرسیده فکرش رو از سرت بیرون کنی .. -چی نکنه نامزد داره ؟ -نخیر . نامزد نداره اما از من به تو نصیحت بهتره بهش دل نبندی که رسیدن به ماهرخ یک آرزوی محاله ...!!! -برای چی ؟ دختر خوبی نیست ؟ به کس دیگه ای دل بسته ؟ یا قبلا ازدواج کرده ؟؟؟؟؟؟؟ -بسه حمید .ماهرخ از یک خونواده اصیله و هرگز تو نمی تونی همسر اون بشی -ای بابا . تو که منو نصفه جون کردی این که مشکلی نیست -تو متوجه حرف من نیستی در همین موقع بابا و مامان هر دو با در دست داشتن چند تا جعبه پیتزا وارد شدند که با دیدن ما گفتند -زود باشید میزو آماده کنید تا از دهن نیوفتاده حمید که برخلاف دیروز شاد و سرحال بود گفت -چشم مامان بفرمایید من کمکتون می کنم از این دخترا که نمیشه بیشتر از این انتظار داشت . و من که از حرفهای حمید دلخور بودم با اخم سر میز نشستم . بابا دور میز گشت تا به من رسید صورتم را در میان دستانش گرفت و گفت -چی شده این عسل بابا چرا امروز این قدر تلخ شده با این حرف بابا خندیدم گفتم -قربونتون برم بابا هیچ چیزی نمی تونه منو برای شما تلخ کنه من همیشه برای شما همون عسل شیرین جان بخشم که به شما حیات دوباره می ده مامان که از این همه لوس بازی های من به تنگ اومده بود گفت -خوب خوبه . دختر و پدر چه بهم نون قرض میدن -خوب خانم شما هم با پسر تون کباب بهم قرض بدید تا مجبور نشم این همه پول پیتزا بدم با این مزاح بابا . همه زدیم زیر خنده و من که در ته دلم آشوبی موج می زد به ظاهر با بقیه همدل شدم ان روز هم مثل گذشته های دور و نزدیک به خیر و خوبی گذشت و گرمی و محبت و عشق مانند روزی حلال همیشه شامل حال ما می شد و تک تک ما هم این رحمت خداوند مهربان را بی سپاس نمی گذاشتیم چند روز بعد که از دانشگاه بر می گشتیم . توی راه حمید را دیدیم که انگار منتظر کسی بود . با دیدنش ماهرخ ترمزی به ماشین زد گفت -سلام حمید آقا . شما این جا چکار می کنید ؟ حمید که انگار ساعتها منتظر یک همچین لحظه ای بود گفت -منتظر یک بنده خدا من که متوجه منظورش شده بودم گفتم -ماهرخ بهتره بریم تا حمید هم به بنده خداش برسه حمید که از حرف من ناراحت شده بود گفت : -ای بابا همه خواهر دارن ما هم خواهر داریم ماهرخ که از همه جا بی خبر بود خنده ای کرد و گفت : -با اجازه ما بریم . مزاحمتون نشیم . هنوز ترمز دستی را نخوابونده بود که حمید گفت -ببخشید از بس این جا ایستادم زیر پام علف سبز شد اگه مزاحم نیستم من رو هم تا خونه می برید ؟ -با کمال میل . بفرمایید سوار شید من که از خشم و عصبانیت داشتم می ترکیدم به ماهرخ گفتم بهتر نیست سر راه به کافی شاپ هم بریم و چیزی بخوریم ؟ حمید که انگار دنیا رو بهش داده بودن گفت -قربون دهنت ابجی .تو تموم عمرت اگه یک حرف درست زده باشی همینه ... صدای خنده ماهرخ بلند شد . و من که ناراحت تر شده بودم گفتم : -ببخشید انگار شما هم بدتون نمیاد برادرم رو سر کار بذاری ؟ خنده ماهرخ به بغضی تبدیل شد و سکوت کرد . حمید هم از برخورد من خشمی را در وجودش سرکوب کرد راستش خودم هم از این حرفم شرمنده شدم برای جبرانش گفتم -ماهرخ جون سر اون خیابان روبرو یک کافی شاپ خیلی خوبی هست که اگه نگه داری می تونم همه تون رو مهمون کنم . کافیه گلاسه کاپو چینو ..نسکافه و ....
پاسخ : قلب عاشق |فرزانه صفری -نه ممنون من دیرم شده و باید برم تو لرزش صداش می شد فهمید که چقدر از دستم دلگیر شده . ما رو سر کوچه پیاده کرد و خداحافظی کرد حتی اجازه نداد ازش تشکر کنم . حمید نگاه تلخی به من کرد و بدون این که چیزی بگه به راه افتاد و من هم از کرده خود پشیمان به دنبالش رفتم شب بعد از صرف شام به اتاقم رفتم و به بهانه درس خواندن منتظر ورود حمید شدم . اما خبری ازش نشد . به ناچار خودم به سراغش رفتم .و در زدم ولی جوابی نیامد آهسته در را باز کردم و وارد شدم اتاق حمید تاریک بود و انگار خوابیده بود زیر لب گفتم -به خدا حمید من صلاح تو و ماهرخ رو می خوام اون جور که ماهرخ تعریف کرده بود پدرش هر کسی رو برای دامادی نمی پذیره و من نمی خوام بی خود به یک عشق پو شالی دل ببندی که هرگز برات دست یافتنی نباشه . آهسته از اتاق خارج شدم و به اتاقم رفتم . چند دقیقه بعد سرو کله حمید پیدا شد با لبخندی گفت -ابجی بهاره اگه تو کمکم کنی که دل ماهرخ رو بدست بیارم و پدرش برام مسئله ای نیست اصل کار دل ماهر خه . که اگه اون هم منو بخواد پدرش نمی تونه مانع ما بشه دلم برای حمید سوخت و از طرفی ماهرخ هم دختر بی نظیر و خانمی بود که برازنده اخلاق پاک و درست حمید بود خندیدم و گفتم -باشه کمکت می کنم ولی به شرط این که قول بدی اگه جواب رد شنیدی ناراحت نشی یا مثل فیلم های هندی خودت رو حلق آویز نکنی حمید که انگار به تمام آرزوهایش رسیده بود منو در آغوش گرفت و بوسید و گفت -ممنون جبران می کنم -منو بزار زمین .انگار عروسک شم منو مثل پر کاه بلند کرده و ول نمی کنه -اوه ببخشید خانم بعد هر دو با هم خندیدم تا این که صدای پدر بلند شد و گفت -اگه مهمونی خاصیه . یا اگه شادیه شیرینیه . یا اگه خبر مهمیه . بگید ما هم از قافله عقب نمانیم -ببخشید بابا جون مزاحم استراحتتون شدیم . خبری نیست ما هم الان می خوابیم ان شب هم گذشت و وقتی صبح بیدار شدم . به آشپزخانه رفتم میز صبحانه مفصلی با سلیقه خاصی چیده شده بود صدا زدم مامان . کجایی امروز جمعه است چرا صبح به این زودی صبحانه آماده کردید ؟ مامان در حالی که چشماشو رو می مالید از اتاقی بیرون آمد و گفت -دختره شیطون در طول هفته ما یک روز جمعه رو استراحت داریم که اون هم تو نمی ذاری کمی بخوابیم -وا مامان . مگه این میز صبحانه رو شما آماده نکردید ؟ مامان وقتی به میز نگاهی کرد گفت -نه من الان با صدای تو از خواب بیدار شدم در همین موقع حمید با در دست داشتن چند تا نون سنگک داغ و یک قابلمه حلیم وارد شد و با نشاط خاصی گفت -صبح روز ادینه بر همگان خوش مامان که علاقه شدیدی به حمید داشت جلو رفت و نان ها را گرفت و گفت -صبح عزیزترین پسر روی زمین هم بخیر . چی شده مادر زحمت کشیدی این همه خرید کردی ؟ قبل از این که حمید جواب بده با متلک گفتم -نه به باره نه به داره !!! مامان که متوجه منظور من نشده بود گفت -بار و دار چیه ؟ -هیچی مامان .این بهاره می خواد زحمتای منو بی ارزش کنه بابا هم از خواب بیدار شد و با دیدن ما و صبحانه دستانش رو دور گردنم حلقه کرد و گفت : -همه خوراکی های روی میز یک طرف .شیرینی این عسل خانم که تو دنیا تکه هم یک طرف لبخند من که از اعماق قلبم سر چشمه می گرفت بر لبان سرخ رنگم نقش بست و آنها را به پدر هدیه کردم و گفتم : -بابا جون اگه شما نباشید این مادر و پسر منو می کشن -نه بابایی این طور هم که می گی نیست مامان پشت چشمی نازک کرد و گفت -دخترت نوزده سالشه مثلا دانشجوی این مملکته .چرا مثل بچه خردسال لوسش می کنی ؟ واه واه .. بابا که انگار می خواست سر به سر مامان بذاره گفت -خانم جون من که حرفی ندارم بیا شما رو هم بغل کنم و مثل بهاره ببوسم مامان که رنگ و روش سرخ شده بود گفت -ای وای آقا رضا شما هم چه حرفا می زنید اول صبحی . زود دست و صورتتون رو بشورید و بیایید صبحونه ای که حمید زحمت کشیده رو میل کنید -پس دیگه به من و جگر بابا کاری نداشته باش من نوکر حمید آقا هم هستم و جلو رفت و بوسه ای از حمید گرفت و گفت -این آقا هم انشاالله که درسش تموم بشه براش استین بالا بزنید ؟ -چرا نمیشه مگه حمید آقا کسی رو در نظر دارن ؟ بیچاره در حال خوردن چای بود که با این جملات . چای توی گلوش پیچید و از شدت سرفه مجبور شد از سر میز بلند بشه پایان ص 21
پاسخ : قلب عاشق |فرزانه صفری مامان پشت سر حمید بلند شد و مدام با ضربه دست به پشت حمید می کوبید تا نفس حمید بالا بیاد و زیر لب غر می زد و می گفت: - از دست این پدر و دختر نمی دونم چرا ملاحظه نمی کنند که کی و کجا نباید شوخی کرد. حمید که کمی حالش جا اومد گفت: - چیزی نیست مامان، بفرمائید سر میز من هم میام. من و بابا که از چند لحظه پیش در حال خنده بودیم با ورود مادر کمی خودمان را جمع و جور کردیم تا مامان عصبانی نشه ولی با نیم نگاهی که من و پدر به هم انداختیم هر دو از خنده مثل بمب ترکیدیم و مادر هم که از این شادی ما شاد شده بود ضربه ای به پشت پدر زد و گفت: - مراقب باشید شما هم مثل حمید تنگی نفس نگیرید. خنده ما به اوج خود رسیده بود که حمید با چشمان قرمز و آب افتاده و سر و صورت عرق کرده سر میز نشست و خنده ما را صد چندان کرد. بعد از صرف صبحانه در کارهای آشپزخانه به مادر کمک کردم و دائم می خندیدم که مادر نگاه زیرچشمی به من کرد که برایم معنائی داشت که دیگه خنده کافیه. حمید به حیاط رفته بود تا در شستن ماشین پدر بهش کمک کنه. و من هم به اتاقم رفتم، یاد ماهرخ افتادم که از دیروز با برخورد بد من دیگه باهام تماس نگرفته بود فهمیدم که از دستم حسابی دلخور شده، گوشی تلفن رو برداشتم تا کمی باهاش صحبت کنم و از برخورد بد دیروز عذرخواهی کنم ولی مادر ماهرخ گفت: - ماهرخ از دیروز بعدازظهر توی اتاقشه و با کسی هم حرف نمی زنه، ناراحت شدم و از مادرش خواهش کردم از ماهرخ بخواد که گوشی تلفن را جواب بدهد، اما موفق نشدم، مجبور شدم آدرس دقیق بگیرم و به دیدنش برم. با اجازه از مادر آماده رفتن شدم که حمید و بابا که تقریباً کارشان تمام شده بود، بابا رو به من کرد و گفت: - کجا خانم خانما؟ - بابا جون دارم می رم دیدن ماهرخ. حمید نگاهی به من کرد و من که متوجه منظور و خواسته درونیش شدم گفتم: - بابا اجازه می دید حمید منو با ماشین ببره؟ - اگه حمید آقا هم زحمت بردنتون رو نکشن خودم می برمت. حمید با ذوق و شوق فراوان گفت: - نه باباجون، من خودم این خانم چشم آبی رو می برم و برمی گردونم. حمید فوراً به اتاقش رفت تا آماده بشه، پدر که انگار بو برده بود گفت: - بهاره خانم، فکر نمی کنی حمید عوض شده باشه؟ - بابا جون من که به شما گفتم قبل از اتمام دانشگاه باید برای حمید دست بالا کنید. ولی بابا فعلاً هیچ چیز معلوم نیست بهتره بین خودمون بمونه تا مطمئن بشیم. - چشم عروسک بابا. من و حمید بعد از خداحافظی از پدر سوار ماشین شدیم و به راه افتادیم هنوز کمی از در دور نشده بودیم که گفتم: - اَه اَه، چقدر ادکلن به خودت زدی دارم خفه می شم. - وای، بوش بده؟ - نه ولی از بس زیاد زدی سرم داره گیج می ره. - خوب شیشه ماشین رو کمی بده پائین. - آخه مگه تو هم می خوای بیائی تو که خودت رو با عطر و ادکلن شستی. - هان، راست می گی ولی بهاره خانم، آبجی جون، یک کاری کن بیاد بیرون. خندیدم و گفتم: - باشه سعی می کنم، ولی یک شرط داره...!!! - هر چی باشه قبوله. - سر راه یک دسته گل خوشگل و یک جعبه شیرینی می خوام. - برای ماهرخ. - نه پس، آی کیو، برای خودم. - چشم ما نوکر هر چی بهاره خانم بگه هستیم. سر راه به یک گل فروشی رفتیم و حمید زیباترین دسته گل را خرید و بعد یک جعبه هم شیرینی و به در خونه ماهرخ رسیدیم. زنگ زدیم و آقای مسنی در را باز کرد و وقتی گفتم با ماهرخ کار دارم خیلی مؤدبانه گفت: - ببخشید دخترم شما این جا تشریف داشته باشید تا خانم رو خبر کنم. چند لحظه بعد مادر ماهرخ که زنی نسبتاً میان سال بود جلو آمد و پس از خوش آمد گوئی مرا تا اتاق ماهرخ همراهی کرد. خانه ای بود بسیار شیک و مجلل که قابل مقایسه با منزل ما نبود و من که شاهد این همه اختلاف طبقاتی بودم نگران حمید شدم که چطور می تونه به ماهرخ برسه. مادر ماهرخ چند ضربه به در زد و گفت: - عزیز مادر، بهاره جون زحمت کشیدن و به دیدنت اومدن. و بعد آهسته در را باز کرد و هر دو وارد شدیم. ماهرخ روی تخت دراز کشیده بود و هیچ عکس العملی از خود نشان نداد و من از مادر ماهرخ خواستم مارا تنها بگذارد. دسته گل و شیرینی را روی میز کنار تخت گذاشتم و گفتم: - خوبه دیگه حالا تلفن منو جواب نمی دی و شروع کردم به قلقلک دادن و ماهرخ هم که نتوانست تحمل کنه صدای جیغ و خنده اش تا اون ور دنیا به گوش رسید. بلند شد و نشست و با دیدن من که انگار دنیا رو بهش داده بودن مرا در آغوش کشید و غرق در بوسه کرد و گفت: - خیلی دلم برات تنگ شده بود نمی دونستم اینقدر بهت وابسته شدم تو برام جای خواهر نداشتمی خیلی خوب کاری کردی به دیدنم اومدی، وای چه دسته گل قشنگی، نمی دونستم تو اینقدر با سلیقه ای، ممنون. - خواهش می کنم قابلی نداره، خوب چرا از دستم دلخور شده بودی، من که منظوری نداشتم. - ولی تو خیلی بد گفتی و من بهم برخورد. - راستش ماهرخ جون می خوام مطلب مهمی رو باهات در میون بذارم. - من سراپا گوشم بگو عزیزم. - ببین ماهرخ جون حمید... هنوز حرفم را نزده بودم که خدمتکار ماهرخ با در دست داشتن وسایل پذیرائی در زد و وارد شد و ماهرخ هم سرش به پذیرائی گرم شد و من هم مجبور شدم حرفم را نیم کاره رها کنم و بعد از نیم ساعت به ماهرخ گفتم: - ای وای پاک فراموش کردم، حمید بیرون منتظره... - خوب دیوونه چرا نیاوردیش تو؟ - خوب روش نشد، تا دم در منو همراهی می کنی؟ - حتماً، راستی فردا زودتر بیا دانشگاه تا کمی از درسارو مرور کنیم. - باشه. پشت در که رسیدیم ماهرخ در را باز کرد و یک باره جیغ بلندی کشید که من هم ترسیدم و گفتم:
پاسخ : قلب عاشق |فرزانه صفری - چی شد؟ چرا جیغ زدی؟ وقتی نگاه کردم دیدم حمید پشت در ایستاده و دائم می گفت: عذر می خوام. چند دقیقه به بهانه های الکی ماهرخ را دم در نگه داشتم تا حمید ماهرخ را ببینه و بعد با هم خداحافظی کردیم و با حمید به طرف خانه برگشتیم. از حمید پرسیدم چی شد که ماهرخ جیغ کشید و حمید خندید و گفت: - مثل میمون رفته بودم بالای در تا حیاط را نگاه کنم شاید شما را ببینم که ناگهان در باز شد و من روی زمین جلوی پای ماهرخ نقش زمین شدم. خندیدم و گفتم: - حقته خوب ضایع شدی، تا تو باشی که مراقب رفتارت باشی، چطور اینقدر خودت رو برای ماهرخ کوچیک می کنی؟ - انشاالله هر وقت نوبتت شد می فهمی دلبستگی یعنی چی... - حمید تورو خدا کمی بیشتر فکر کن، ماهرخ لقمه دهن تو نیست کل خونه ما اندازه سالن پذیرائی خونه ماهرخ اینا هم نمی شه اگه ماهرخ هم دلبسته تو بشه پدرش راضی نمی شه بهتره تا دیر نشده از این خواسته حذر کنی. - نترس دل ماهرخ که مال من بشه بقیه اش آب خوردنه، مگه من چی کم دارم، تحصیلات عالیه و در آینده شغل مناسب با درآمد بالا، سرو وضع و ریخت و قیافه ام که خیلی ها آرزوی داشتن همچین مردی را دارن را دارم. - بر منکرش لعنت تو هم زیبائی و هم نجیب و سالم و مخصوصاً توی خانواده ای بزرگ شدی که پدر و مادر نمونه ای تو رو تربیت کردن. به امید خدا همه چیز درست می شه. به خانه رسیدیم و من که خیلی خسته بودم بعد از صرف ناهار به اتاقم رفتم تا کمی بخوابم اما هنوز چشم روی هم نذاشته بودم که بابا در زد و وارد شد و من با دیدنش از تخت بلند شدم نشستم، بابا که مهربونتر از این حرفا باشه که مزاحم استراحتم بشه دستش را روی شانه ام گذاشت و گفت: - راحت باش زیبای من، فقط اومدم کمی ببینمت و سهم بوسه ام را بگیرم و برم. - بابا، دیگه زیادی دارید منو لوس می کنید، گاهی اوقات مامان راست می گه که من لوس و نونور بار اومدم، این جوری هرگز نمی تونیم یک لحظه دوری هم رو تحمل کنیم. - دوری برای چی فقط مرگ می تونه مارو از هم جدا کنه. خندیدم و دستانم را دور گردن بابا حلقه کردم و صورت مهربان بابا را غرق در بوسه کردم و گفتم: - خدا نکنه من لحظه ای از شما دور بشم، فوراً می میرم. - من هم همین طور اگه یک زمانی خواستی ازدواج کنی باید بیائی طبقه بالا بشینی تا من هر روز آسمون آبی پاک چشمات رو ببینم. بابا از اتاقم بیرون رفت و من که شیفته پدر بودم هرگز فکر نمی کردم که بتوانم عاشق مردی شوم این بود که به خواب رفتم. روزها پشت سر هم می گذشت و من ماهرخ را بیشتر به خانه می آوردم تا اینکه او نیز با دیدن حمید به او علاقه مند شود اما هرگز برخوردی از سر علاقه به حمید از او ندیدم. یک روز که از دانشگاه برمی گشتم و طبق معمول ماهرخ مرا می رساند در میان راه حقیقت را به او گفتم: - ماهرخ جون، می دونی مدتهاست می خوام حرفی بهت بزنم اما فرصتش پیش نیامده!! - چی می خوای بگی؟ - حمید، در نگاه اول همون چند ماه پیش عاشق و دلباخته تو شده، و من هر کاری کردم که از این عشق دست برداره نشد. ماهرخ اشک در چشمانش حلقه زد و در حالی که بغض غریبی در گلو داشت گفت: - راستش بهاره، اون روز که پدرت توی خونه تون، تو رو در آغوش کشید و بوسید و اون همه بهت ابراز علاقه و محبت می کرد، دلم شکست و آرزو کردم ای کاش پدرت، پدرم بود، چون من هرگز محبت پدر ندیدم و این خلاء خیلی برایم رنج آور است و با دیدن حمید که مانند پدرت مهربان و دوست داشتنی بود من هم به او علاقه مند شدم، اما با شرایط ازدواجی که پدرم برایم گذاشته نتونستم این مطلب رو عنوان کنم. ماهرخ را در آغوش کشیدم و غرق در بوسه کردم و گفتم: - الهی قربونت برم، تو حمید رو بخواه باقیشو بذار به عهدۀ حمید، فقط بهتره این مطلب رو با مادرت در میون بذاری تا تو رو برای رسیدن به حمید کمک کنه. هر دو خوشحال بعد از قرار درس خواندن در خانه ماهرخ، از همدیگر خداحافظی کردیم و هر کدام به طرف خونه به راه افتادیم و من با خوشحالی تمام به پشت در که رسیدم زنگ زدم وقتی در باز شد از پله ها بالا رفتم، به پاگرد دوم نرسیده بودم که با آقایی برخورد کردم هنوز چیزی نگفته بودم که از من عذرخواهی کرد و به سرعت از پله ها پائین رفت طنین دلنشین صدایش در گوشم پیچید چشمان سیاه و درشتش جلوی چشمانم نقش بست. حیران از این برخورد بودم که حمید را دیدم سلام کردم و پرسیدم: - کجا داداش؟ - سلام آبجی بهاره، دارم با دوستم امیر می رم دانشگاه. - امیر دیگه کیه؟ - بعداً برات میگم الان باید برم، خداحافظ. وارد خانه شدم مثل همیشه بوی عطر غذای مامان تمام ساختمان را پر کرده بود. مامان همیشه قبل از من و بابا به خانه می رسید، مامان معلم کلاس سوم ابتدایی بود و تقریباً نزدیک به بازنشستگی بود، بلند داد زدم: سلام مامان. - سلام عروسک خانم. من تو آشپزخانه ام. رفتم تو اتاقم لباسهام را عوض کردم دست و صورتم را شستم و بعد به آشپزخانه رفتم. - به به عجب بویی، مامان باز هم شاهکار کردید نمی گید آخه من نمی تونم جلوی شکمم رو بگیرم و با خوردن این غذاهای خوشمزه چاق میشم بعد روی دستتون می مونم... - بسه اینقدر نمک نریز اگه اینجوری بشه که من از دست اینهمه خواستگار سمج راحت می شم. - مگه باز کسی در این خونه رو زده؟ - آره فرنگیس خانم، خواهرشوهر زری خانم، تو جشن تولد نیلوفر تو را دیده و امروز قراره بیاد اینجا و تو را برای پسرش خواستگاری کند، می گفت بازاریه و حسابی پول داره البته تحصیلات دانشگاهی هم داره... - مامان چرا اجازه دادید؟ چرا باهاشون قرار گذاشتید؟ شما که می دونید من تازه ترم دوم دانشگاه هستم و برای آینده ام چه نقشه هایی دارم در ضمن امروز هم با ماهرخ قرار درس خوندن داریم خواهش می کنم زنگ بزنید و قرارتون رو کنسل کنید. - آخه عزیزه مادر، هرچی بهشون گفتم به خرجشون نرفت، نمی خوان که تو رو با خودشون ببرن. می یان و یک ساعتی می شینن و تو را می بینن و می رن. - باشه مامان ولی من تو خونه نمی مونم می رم خونه ماهرخ، فردا امتحان داریم. دختر خاله ماهرخ استاد دانشگاست و قراره به هر دوی ما درس بده، شما که نمی خواهید من از ماهرخ عقب بیافتم، در همین موقع بابا وارد شد بلند شدم و به استقبالش رفتم. - سلام بابا خسته نباشید. پایان صفحه 31
پاسخ : قلب عاشق |فرزانه صفری -سلام دور دونه بابا . چطوری شیطونت خانم . بابا را بغل کردم و بوسیدم . مامان از آشپزخانه بیرون آمد وقتی منو در آغوش بابا دید گفت -خجالت بکش دختر . همین بابات تور لوس کرده که تو هنوز فکر می کنی بچه شش ساله هستی و خواستگارهای به این خوبی رو رد می کنی . می ترسم آخر . موهاتم مثل دندونات سفید بشن . بابا لبخندی زد و به مامان گفت -به کس کسونش نمی دم . به همه کسونش نمی دم . با این حرفهای بابا . مامان بیشتر جوشی به آشپزخانه رفت و من و بابا خنده کنان به آشپزخانه رفتیم . بابا رو به مامان کرد و گفت : -مگه این عروسک خوشگله من چند سالشه که این طوری هول شدی که بی خواستگار بمونه . اون هم دختری که تو دنیا از خوشگلی و خانمی لنگه نداره . چشمان درشت و زیبایش که مثل اسمون ابیه . مژگان مشکی و بلندش . ابروهای کمانی زیباش . موهای بلند که مثل خرمنی از طلاست و قد و بالایی که ... هنوز حرف بابا تمام نشده بود که مامان با عصبانیت گفت -بسه دیگه حکایت شما هم شده حکایت اون سوسکه که وقتی از دیوار بالا می رفت مادرش می گفت .الهی قربون دست و پای بلوریت برم -وا مامان دستتون درد نکنه . حالا دیگه منو با سوسک یکی می کنی ؟ مامان و بابا همزمان زدند و زیر خنده و من که کمی بهم بر خورده بود به سر میز رفتم و نشستم بعد از صرف غذا کمی به مامان کمک کردم به اتاقم رفتم تا کمی استراحت کنم . یاد بر خوردم با امیر افتادم . چقدر چهره زیبایی داشت کاش حمید زودتر می آمد . من بیشتر از امیر شناخت پیدا می کردم با همین افکار خوابم برد با صدای زنگ تلفن از خواب بیدار شدم ماهرخ پشت خط بود -تنبل خانم هنوز خوابی مگه نمی ایی اینجا سپیده تو راهه اگه دیرتر از استاد بیایی از کلاس محروم می شی -باشه بابا الان می یام خداحافظ وقتی از اتاق بیرون امدم بوی عطر چای تازه دم سر تا سر خانه را پر کرده بود . مامان با سینی چای وارد حال شد . من هم پشت سرش رفتم سلام کردم گفتم -مامان جون دیرم شده دارم میرم خونه ماهرخ منتظر مه -وای دختر مگه نمی مونی مهمون داریم .اونها بخاطر تو می یان زشته اگه تو نباشی -مادر جون من که به شما گفتم درس دارم به مهموناتون بگید دخترم دانشگاست و حالا حالا ها قصد ازدواج نداره -خانم جون . دخترم نمی خواد ازدواج کنه اجازه بده به درس و دانشگاهش برسه . این صدای مهربون پدر بود که همیشه به موقع به نجات من می آمد خلاصه ان روز تا شب با ماهرخ درس خواندیم . رقابت من و ماهرخ از اولین روز آشنایی مان یک رقابت سالم و دوستانه بود . ماهرخ هم به نوبه خود دختر زیبا و دوست داشتی بود او هم مثل من خواستگاران زیادی داشت که یکی از ان ها حمید بو که در نگاه اول یک دل نه صد دل عاشق ماهرخ شده بود .و ماهرخ هم حمید را دوست داشت . ما در فکر قرار گذاشتن برای خواستگاری بودیم که ماهرخ مطالبی را برایم گوش زد کرد که به خانواده بگم ساعت نزدیک نه بود حمید به سفارش بابا آمد دنبال من و این موقعیت خوبی بود برای دیداری تازه بین ماهرخ و حمید بعد از خداحافظی در بین راه سر صحبت را با حمید باز کردم و حرف به نکته مورد نظرم رسید .فرصت را غنیمت شمردم و راجع به امیر پرسیدم . حمید از کنجکاوی من تعجب کرد ولی ادامه داد -امیر دانشجو تازه کلاس ماست و ما با هم در یک پروژه همراه شدیم و بعد از گذر زمان با هم دوستان صمیمی شدیم . او با پدر پیرش زندگی می کنه و سال گذشته مادرش رو از دست داده و در حال حاضر در یکی از شرکت های طراحی نقشه ایران سایپا کار می کنه -بنده خدا خیلی سخته که ادم مادرش رو از دست بده -خوب از ماهرخ چه خبر تونستی بفهمی که به من علاقه داره یا نه ؟ -اهه .خیلی زرنگی همین جور خشک و خالی که ادم خبر خوب به کسی نمی ده حمید ترمز شدیدی گرفت گفت -الهی قربونت برم دستات رو می بوسم بگو چه خبر ؟ -نوچ باید برام هدیه بخری -باشه فردا برات می خرم -نوچ همین الان