هنگامی که آل یاسر به پیشنهاد پسرشان عمّار اسلام آوردند، ابوجهل و عده ای دیگر از مشرکان، او و شوهرش را به شکنجه گرفتند. مشرکان این سه نفر را در گرمترین مواقع مجبور میکردند که خانهء خود را ترک بگویند، و در زیر آفتاب گرم و باد سوزان بیابان به سر ببرند(4) ابوجهل در آن گرمای سوزناک خورشید عربستان و بر روی شنزارهای داغ به شکنجهء سمیه، یاسر و عمار پرداخت. آنها سنگهای سنگینی روی سینهء هر یک از این سه نفر گذاشته و به سختی آنها را شکنجه و آزار میدادند. ابوجهل میگفت: یکی از این سه امر موجب رهایی و آسایش شما خواهد بود: 1) ناسزاگویی به محمد. 2) بیزاری جستن از او. 3) بازگشت به بت های لات و عُزّی. ولی از زبان آنها سخنی جز «الله اکبر» و «لا اله الا الله» و بد گفتن به لات و عزی و یاد کردن نام محمد صلی الله علیه وآله با احترام چیزی شنیده نمیشد.(5) ابن اسحاق در مغازی روایت میکند که ابوجهل سنگی بزرگ بر سینه سمیّه میفشرد و میگفت بگو که لات و منات و عزّی خدایان تواند. امّا سمیّه در همان حال به یگانگی خدا شهادت میداد و حاضر نشد خدایی لات و منات و عزّی را بپذیرد. ابوجهل سنگ را سخت تر میفشرد و با تازیانه سمیّه را میزد. بر اساس مغازی، کنیزان ابوجهل نزد او رفتند و از او خواستند سمیّه را رها کند اما او نپذیرفت. وقتی ابوبکر از مسلمان شدن سمیه آگاه شد نزد ابوجهل رفت و از ایشان خواست که سمیّه را به او بفروشند. به استناد مغازی، هر چقدر ابوبکر قیمت را بالا برد ابوجهل حاضر به فروش سمیّه نشد. ابوبکر حتّی حاضر شد خون بهای سمیّه را به ابوجهل بپردازد تا ابوجهل در مقابل سمیّه را آزاد کند امّا ابوجهل نپذیرفت. پس از این، ابوجهل فروش برده به ابوبکر را ممنوع اعلام کرد. در نتیجهء این پایداری و بردباری شگفتآور، شکنجههای ابوجهل بر آنها فزونی میگرفت؛ زرههای آهنین بر بدنشان میکرد و آنها را در آفتاب سوزان صحرای مکه نگاه میداشت؛ به نحوی که حرارت آفتاب و داغی آهن، بدنشان را میپخت و مغزشان را به جوش میآورد.(6)