تمام اندامش به شدت مي لرزيد، حتي با فشار دندانهايش نمي توانست لرزش محسوس لبهايش را مهار كند. انعكاس كلمه ي ((برگشته)) همچنان در مغزش مي پيچيد و سرش را به دوران مي انداخت. به زحمت بر خود مسلط شد و آرام و لرزان به سوي اتاقش رفت، در را گشود و خود را بر روي تخت انداخت. چشمهايش را چندين بار باز و بسته كرد. او واقعاً در اتاقش بود. نه خواب بود و نه خيال و جمله اي كه شايد بارها در عالم واقع مي شنيد (( يعني واقعاً او برگشته بود؟)) هر جند نمي توانست باور كند ولي حقيقت داست. او بالاخره بازگشته بود،اما چرا حالا؟ و آيا اين بازگشت آن گونه كه پيش از اينها تصورش را مي كرد او را خوشحال مي نمود؟ مدتها بود كه ديگر انتظارش را نمي كشيد. شايد درست از همان اولين روزي كه رفته بود؟ اما اكنون اين بازگشت ناگهاني و غير مترقبه، چون زلزله اي آرامش شيرين زندگيش را بار ديگر به ويراني مي كشيد و اين آغاز فصل جديدي بود كه پايانش ناپيدا بود و مه آلود. خودش را روي تحت مچاله كرد. اعصابش چنان درهم ريخته بود كه احساس مي كرد فكرش از كار افتاده و مغزش را خوابي عميق و سنگين ربوده است. به زخمت از جا برخاست و خود را مقابل پنجره اتاقش كشاند. پنجره اي كه روزهاي بسيار در انتظار يك خبر خوش مقابلش مي نشست و با ابرهاي دلگير آسمان پنجره اشك مي ريخت. امروز هم باران مي باريد و آسمان پنجره پر از ابرهاي دلگير و سياه بود و ذهن آشفته ي او به جاي پيشروي در زمان حال به مرور گذشته ها مي پرداخت و پلكهاي خسته اش را روي هم مي كشاند. *** چشمانش را كه گشود باز همان تصوير كهنه و تكراري در آينه جا گرفت. چقدر دلش مي خواست به جاي اين تصوير كهنه كه سالها از تكرار آن در آينه مي گذشت،تصوير چهره ديگري در قلب آرام و صاف آينه حا مي گرفت. چهره اي كه لبخندي بر لب، نشاطي در چهره و شوري در نگاه داشت. شايد چهره خود او سالها پيش از اين و يا يك چهره تازه.... تصوير در، كه در آينه از هم گشوده شد، چهرا اش درهم رفت. مي توانست حدس بزند چه كسي وارد اتاق خواهد شد و لحظه اي بعد تصوير پدر با همان قامت متوسط و چهره هميشه نگران در حالي كه با انگشت موهاي سپيدش را مرتب مي كرد، در كنار تصوير او در دل آينه جا خوش كرد. لحظه اي سكوت برقرار شد. گويا پدر براي تسلط بر خود به اين سكوت نياز داشت. سپس در حاليكه سعي مي كرد كاملاً خوددار باشد، در آينه نگاهي به چهره دختر جوان انداخت و گفت: -هنوز حاضر نشدي بابا؟ دختر جوان پوزخندي زد و بي حوصله پاسخ داد: -تا چند دقيقه ديگه كارم تموم ميشه. شما برو من خودم ميام. -زود باش دختر... نمي شد امروز يه كم زوئتر كلاس رو تعطيل مي كردي؟ دختر جوان با حالتي عصبي از جا حست، مقابل پدر ايستاد و با خشم گفت: -نه نمي تونستم زودتر بيام. حالا چي شده؟ آسمون به زمين رسيده و ما خبر نداريم؟ اصلاً چرا بايد عجله كنم؟ اين دوتا معلوم نيست چند ساله دارن با هم زندگي مي كنن، جالا راه افتادن اومدن اينجا واسه ما جشن عروسي را انداختن كه ما رو مسخره كنن يا خودشون رو؟ پدر لحظه اي به سياهي عميق چشمان دخترش كه برق خشم،گيرايي عجيبي به آنها بخشيده بود، نگريست و با آنكه مي دانست حق با اوست، قيافه اي حق به جانب به خود گرفت و پاسخ داد: - تو حق نداري راخع به عموت اين طوري حرف بزني كيميا. - مگه دروغ مي گم؟ - هر حرف راستي رو بايد هوار كشيد؟ حالا بحث رو كنار بذار و زودتر حاظر شو. بعد از اين همه گوشه نشيني حالام كه بالاخره از لاكت بيرون اومدي نمي خوام مردم فكر كنن... كيميا با عصبانيت حرف پدر را قطع كرد و گفت: - نه... اصلاً... منم نمي خوام... البته كه نمي خوام مردم بگن از وقتي شوهرش ولش كرده رفته سراغ يه دختر بلوند آمريكايي، داره دق مي كنه... نمي خوام فكر كنن از وقتي شوهرم هر جا نشسته علني گفته از اولم منو نمي خواسته و به زور پدرش با من ازدواج كرده، منزوي شدم... مي فهمي پدر؟ من خوب مي دونم كه شما آبرو داريد و نمي خوايد تو جنگي كه با پدر اردلان به راه انداختيد بازنده باشيد. شما مي خوايد من بزنم،برقصم و هوار بكشم، خوشحالم كه زندگيم بر باد رفت، خوشحالم و از شادي تو پوست خودم نمي گنجم كه كلمه مبارك (( مطلقه)) كنار اسمم نشسته و تو اين جامعه لعنتي هكه جا جاي منه. شادم از اين كه تو اين چند ماه حتي جرأت نكردم با پسر باغبون خونه مون سلام عليك كنم... چرا دست از سرم بر نميدارين؟ از جون من چي مي خواين؟ يعني چي مونده كه بخواين؟ يه روزي روي من معامله كردين و مجبور شدم با پسري ازدواج كنم كه هيچ علاقه اي بهش نداشتم و فرداش گفتين معاملات شما دو تا پول پرست به هم خورده و زندگي ما هم بايد به هم بخوره تا تقاص كار شما رو پس بديم... حالا ديگه چي ميگين پدر عزيزم؟ چرا نمي زارين با درد خودم بسوزم و بسازم و بميرم؟ درست زماني كه آخرين فرياد كيميا در اتاق پيچيد، يك بار ديگر در باز شد و زني سراسيمه خود را داخل اتاق انداخت و بلافاصله گفت: - باز آشوب به پا كردي؟ حدا ازت نگذره. چرا دست از سر اين بچه بر نمي داري؟ پدر دستپاچه پاسخ داد: - به حون خودت... به جون خودش من چيزي نگفتم اَختر. نمي دونم چرا يه دفه عصباني شد. اختر چشم غره اي به شوهرش رفت و به سوي كيميا دويد و در حالي كه اشكهايش را پاك مي كرد دلسوزانه گفت: - چيه مادر؟ چرا گريه مي كني؟ مثلاً اومدي عروسي ها. اين طوري فرياد مي كشي، صدات ميره پايين. كيميا گوشه چشمانش را با دستمال خشك كرد و پاسخي نداد. مادر نگاه پر رنج و نگرانش را به او دوخت و دوباره گفت: - زود باش مادر جون آماده شو.الان عروس رو ميارن... بيا پائين ببين چه خبره. جوونا دارن خودشون رو خفه مي كنن. فقط تو تك و تنها نشستي اين بالا و غصه مي خوري... همه سراغت رو مي گيرن. كيميا بغضش را به زحمت فرو داد و بريده بريده گفت: - ميدونم... ميدونم... الان ميام. بعد دوباره حلوي آينه نشست و در آن مادرش را ديد كه با عصبانيت با پدر نجوا مي كرد. پدر سرش را پائين انداخته بود و حرفي نمي زد. وقتي حرف هاي مادر تمام شد، هر دو آهسته از اتاق خارج شدند. كيميا باز به تصوير خود در آينه نگاه كرد و پوزخندي زد و گفت: (( گل بود به سبزه نيز آراسته شد. فقط اين گريه لعنتي رو، اين صورت مات و رنگ پريده كم داشت تا همه فكر كنن روحم رو احضار كردن.)) بعد با بي ميلي كيف لوازم آرايشش را روي ميز خالي نمود و سعي كرد با وسايل آرايش، رنگ و جلاي تازه اي به چهره بدهد. وقتي كارش تمام شد، دوباره نگاه خريدارانه اي به صورتش كرد و لبخندي از سر رضايت زد و در حال برخاستن زمزمه كرد: (( خدا بيامرزه پدر اوني كه رنگ و روغن رو اختراع كرد.)) و بعد از اتاق خارج شد. روي اولين پله كه ايستاد، آرزو كرد كه اين جشن كذايي هرچه زودتر خاتمه يابد. بعد به ناچار پله ها را طي كرد و به سمت حياط بزرگ خانه مادر بزرگ به راه افتاد. حق با مادر بود. بچه ها حسابي سر و صدا راه انداخته بودند و اين به نظر كيميا خيلي بي معني و مسخره مي آمد. وقتي به جمع نزديك شد، اولين كسي كه به استقبالش آمد مادر بود و بعد از او عمه، زن عمو ها و ديگر اعضاي فاميل كه با نگاههاي موشكافانه حلاجي اش مي كردند. كيميا از نگاههايشان احساس تنفر مي كرد. گويا آنها منتظر بودند بعد از متاركه، ظاهرش هم تغيير كرده باشد. شايد روي سرش دنبال شاخ و كنار پاهايش دنبال يك دم بلند و به حاي كفشهايش منتظر سٌم بودند. از اين تصور، لبخند تمسخر آميزي لبانش را از هم گشود و در حالي كه سعي مي كرد خود را كاملاً بي تفاوت نشان دهد، همراه دختر عموهايش و به اصرار آنها به سوي ميز جوانها رفت. در همان حال فتانه دختر عمويش با همان شيطنت هميشگي كنار گوشش زمزمه كرد: - كيميا! با من بيا تا يه چيز جالب بهت نشون بدم. كيميا با تعجب به چشمان او كه از شسطنت برق مي زد نگاه كرد و گفت: - يه چيز جالب؟! مثلاً چي؟ - تنها قوم و خويش عروس خانم كه در جشن شركت فرمودن. كيميا خنده اش گرفت، اما با بي تفاوتي شانه بالا انداخت و سؤال ديگري نكرد و همراه فتانه به سوي ميزي كه او اشاره مي كرد، حركت كرد. از آن فاصله خشايار و اشكان پسر عمه هايش، الهام و امير عموزاده هايش و دو نفر ديگر را كه پشت به او نشسته بودند، ديد. موهاي زيتوني و بلند يكي از آنها كه با حالتي خوش فرم پشت گردنش را پوشانده بود، توجه كيميا را به خود جلب كرد و حدس زد او بايد غريبه اي باشد كه فتانه از او حرف مي زد. با اين حال تا رسيدن به سر ميز حرفي نزد. وقتي نزديك ميز رسيدند همه از جا برخاستند حتي غريبه ي مو بلند. كيميا با تك تك آنها احوالپرسي كرد. وقتي به خشايار رسيد، او نگاه دلجويانه اش را به چشمان كيميا دوخت و گفت: - بابت اون موضوع واقعاً متأسفم. هيچ كدوم از ما باور نمي كرديم كه... كيميا بلافاصله حرف خشايار را قطع كرد و گفت: - آره مي دونم... از لطفت ممنونم. خشايار حرف ديگري نزد و كيميا نگاهش را به غريبه دوخت. او جواني بود با قدي كمي بلندتر از حد معمول و اندامي ورزيده، چشماني يكدست آبي تيره داشت و نگاهش پر از شيطنت هاي كودكانه بود كه با سنش كه شايد 27، 28 ساله مي نمود، سنخيتي نداشت. در همان حال، فتانه رو به كيميا كرد و گفت: - ايشونم همون آقايي هستن كه داشتم تعريفشون رو مي كردم... رابين، خواهر زاده ي زن عمو. كيميا با تعجب نگاهي به صليب طلايي رنگي كه با زنجيري پهن و كوتاه به گردن رابين متصل شده بود، انداخت و گفت: - رابين...؟ آهان همون رابيت هود معروف، منتهي بدون كلاه و تيركمون. نه؟ صداي خنده جمع به هوا برخاست؛ رابين هم با بي خيالي جالبي با صداي بلند شروع به خنده كرد. بعد دستش را پيش آورد، كيميا نگاهي به چشمان درخشان و صورت ظريف و بچه گانه رابين انداخت و در حاليكه حود را عقب مي كشيد، گفت: - معذرت مب خوام. رابين باز با همان حالت بي تفاوت لبخند مليحي زد و گفت: - نه... من معذرت مي خوام. فراموش كرده بودم كه شما... كيميا لحظه اي به او كه حرفش را نيمه كاره گذاشته بود، خيره ماند. فارسي را با لهجه انگليسي و به طرز شيريني صحبت مي كرد، ولي از اينكه با به كار بردن كلمه ي شما، خود را از ديگران جدا ساخته بود خنده اش گرفت و زير لب نجوا كرد: (( روشن فكر اروپا رفته... شما!)) بعد آهسته روي صندلي نشست، ولي هنوز كاملاً جا به جا نشده بود كه هلهله ورود عروس و داماد در گوشش پيچيد. با بي ميلي از جا برخاست و به در باغ نگاه كرد. عروس و داماد شانه به شانه هم وارد شدند و كيميا از همان فاصله تشخيص داد كه عروس خانم لااقل پانزده سال از داماد مسن تر است. او پيراهن سفيد ساده و كوتاهي بر تن داشت به گونه اي كه اگر تور روي موهايش را بر مي داشت مسلماً هيچ شباهتي به يك عروس نداشت. ولي صورتش را با آرايش غليظي پوشانده بود كه كيميا فكر مي كرد باز هم براي پوشاندن چين و چروكهاي صورت عروس خانم چهل و چند ساله كافي نبود و با هر خنده ي عروس خانم، هزاران چين و چروك چون چاله هاي عميق از هر گوشه ي صورتش سر بر مي آوردند و لبهايش با آن رژ لب سرخ آتشين به پهناي تمام صورتش باز مي شد. (( واقعاً سليقه ي عمو نادر، نادر بود!)) وقتي عروس و داماد مقابل ميز آنها قرار گرفتند، عمو نادر پيش از همه دست كيميا را گرفت، او را به سوي خود كشيد و رو به همسرش گفت: - اينم كيميا، برادر زاده ي بسيار عزيز من... كيميا جان همسرم ايزابل. عروس خانم يكي از همان لبخند هاي خوفناكش را نثار كيميا كرد و با لهجه بسيار وحشتناكي گفت: - خوشوقتم عزيزم. كيميا با تكان سر لز آنها تشكر كرد و برايشان آرزوي خوشبختي نمود. بعد در حاليكه به صحبت هاي او با بقيه گوش مي كرد، به نظرش رسيد بر عكس آنچه پيش از اين عمو گفته بود، زبان فارسي ايزابل نه تنها خوب نبود، بلكه افتضاح هم بود. بيچاره زبان فارسي! عروس و داماد پس از آنكه عروس خانم چندين بار خواهر زاده اش را بوسيد، از كنار ميز آنها رد شدند. كيميا آهسته از فتانه پرسيد: - مگه عمو نگفته بود خانمش ايرانيه...؟ مادر بزرگشون ايراني بوده. فتانه شانه هايش را بالا انداخت و پاسخ داد: - چه مي دونم. اينا كه همه اسماشون خارجيه! كيميا زير چشمي نگاهي به رابين انداخت و گفت: - اينم كه صليب گردنشه... چه جور مسلمونيه!؟ اون موقع كه عمو زنگ ميزد خونه ما و بابا مخالفت مي كرد مي گفت دختره ايرانيه، مسلمونن و از اين حرفا، حالا چه طور شده؟ - كيميا تو راستي حرفاي عمو نادر رو باور كردي؟ مگه نگفته بود يه فارسي اي حرف مي زنه كه نگو، اين قدر خوشگله كه حساب نداره، پس كو؟ چرا به چشم ما نمياد؟ مي دوني به نظر من خواهر زاده اش رو مي گرفت خيلي بهتر بود. كيميا با تعجب به فتانه نگاه كرد و گفت: - خواهر زادش ديگه كيه؟ فتانه به رابين اشاره كرد و گفت: - خب اين ديگه... تو رو خدا نگاش كن عين عروسكه. پسر به اين قشنگي ديده بودي؟ كيميا در حالي كه نمي توانست خنده اش را مهار كند، گفت:- خجالت بكش فتانه! حالام دير نشده، عموت كه عرضه نداشت، شماها اقدام كنين.فتانه با چشم به الهام اشاره كرد و گفت:- اگه فرصت بدن چشم.كيميا باز به خنده افتاد و در همان حال نگاهش به نگاه رابين كه بچه ها دسته جمعي سرش ريخته بودند و دستش مي انداختند، تلاقي كرد. او واقعاً بيشتر به پسر بچه ها شباهت داشت تا مردان. نگاهش ساده و بي آلايش بود و خنده هايش از ته دل و كودكانه و با شيطنت خاصي از پس همه بچه ها بر مي آمد. كيميا با آن كه از او خوشش آمده بود،ولي هر بار كه او دوشيزه خانم صدايش مي كرد، دلش مي خواست با مشت به فرقش بكوبد. ضمن آن كه بايد اعتراف مي كرد زبان فارسي او واقعاً بهتر از خاله اش بود. آرنج فتانه را كه روي پهلوي خود حس كرد، سرش را به طرف او خم كرد. فتانه آهسته گفت:- بيا يه خورده از اين اطلاعات بگيريم.- حالا كه ديگه كار از كار گذشته، اطلاعات به چه دردي مي خوره؟- باشه از هيچي كه بهتره، بذار سر از كار اين عمو نادر در بياريم.كيميا لبخندي زد و گفت:- عجب شيطوني هستي. خيلي خوب بگيريم. فتانه چشمكي زد و رو به رابين پرسيد:- آقا رابين! شما تا حالا ايران اومده بوديد؟رابين كاملاً به طرف آنها برگشت، اما به جاي آنكه به فتانه نگاه كند به كيميا نگاه كرد. طوري كه كيميا تصور كرد صداي فتانه را با او اشتباه گرفته، اما برعكس تصورش وقتي رابين لب باز كرد نگاهش را به فتانه دوخت، گفت:- بله. يك بار با دوستام اومدم.فتانه سري تكان داد و اين بار پرسيد:- هيچ شده دلتون واسه اينجا تنگ بشه؟رابين لحظه اي با تعجب به فتانه نگاه كرد و گفت:- بايد براي اينجا دلتنگي مي كردم؟- خب آره. هر چي باشه ريشه ي خونواده ي شما تو اين كشوره.رابين اين بار با تعجب بيشتري به فتانه نگاه كرد و پس از لحظه اي مكث كه به اعتقاد كيميا صرف جمله بندي فارسي كلمان شد؛ گفت:- كي يه همچين حرفي زده؟به جاي فتانه، الهام پرسيد:- مگه مادر بزرگ شما ايراني نيست؟رابين خنده ي بلندي كرد و بعد از چند بار سرش را تكان داد و قاطعانه پاسخ داد:- نه!بچه ها با تعجب به يكديگر نگاه كردند و فتانه دوباره پرسيد:- جدي مي گيد؟- بله كاملاً. مادر بزرگ من ايراني نبود، اما پدر بزرگم مدتي در ايران كار مي كرده، براي همين هم خاله ايزابل ايران متولد شده. فقط همين.خشايار نگاهي به كيميا كرد و با خنده گفت:- دختر دايي جان! معني ايراني بودن رو هم فهميديم.كيميا با بي تفاوتي شانه بالا انداخت و الهام در حالي كه از جا بر مي خاست، گفت:- خيلي خوب بچه ها. حالا وقت اين حرفا نيست.بعد رو به رابين كرد و ادامه داد:- خب شايد شما ايراني نباشيد،ولي مسلماً به رقص ايراني علاقه داريد... پس بهتره كه بلند شيد.رابين سري تكان داد و با لبخند گفت: - معذرت مي خوام خانم. من با رقص فارسي آشنايي ندارم، ولي تماشا كردن رو خوب بلدم.الهام خنده اي كرد و گفت:- قبوله، ولي بعد نوبت شماست. غير فارسي هم باشه پذيرفته مي شه.رابين باز لبخند زد و الهام خيلي زود بچه ها را از صندلي هايشان جدا كرد. وقتي به كيميا رسيد، نيشخندي زد . گفت:- بلند شو خانم. شما كه ديگه آزادي.كيميا با خشم نگاهش كرد و پاسخي نداد. خشايار پادرمياني كرد و گفت:- دختر دايي! افتخار نمي دي؟كيميا نگاهي به خشايار و نگاهي به الهام كرد و گفت:- من فعلاً قصد ندارم آزاديمو جشن بگيرم.الهام وقيحانه باز گفت:- ولي من شنيدم اردلان جشن گرفته، اونم تو هيلتون.كيميا احساس كرد قلبش در تماس با آهن مذاب به سوزشي دردناك افتاد، با اين حال با زحمت بسيار بر خود مسلط شد و پاسخ داد:- منم گذاشتم واسه زماني كه يه زوج خوش قيافه ي فرانسوي پيدا كردم.خشايار با تعجب به كيميا نگاه كرد، ولي او با بي تفاوتي از هر دوي آنها رو گرداند. اما الهام كه ظاهراً دست بردار نبود، دوباره گفت:- اِ... پس بيخود نيست كه مي خواي تشريف ببري سوربن. مي خواي آزادانه دنبال آلن دلن بگردي.كيميا با خشم دندانهايش را به هم سائي ولي قبل از آنكه پاسخي بدهد، صداي رابين افكارش را درهم ريخت:- كي مي خواد بره سوربن؟فتانه بلا فاصله پاسخ داد:- كيميا خانم، دانشجوي ترم آينده ي دانشگاه سوربن.رابين چند لحظه اي به كيميا نگاه كرد، بعد لبخندي پر شيطنت زد و نگاهش را از او برگرداند. كيميا كه اصلاً متوجه منظور رابين نشده بود، با تعجب به او نگاه كرد، ولي او هيچ عكس العمل ديگري از خود نشان نداد.وقتي بچه ها از ميز دور شدند، كيميا جهت صندلي را طوري تغيير داد كه آنها را نبيند. حالا او، رابين و اشكان تنها بودند. رابين خلاف آنچه به الهام قول داده بود، اصلاً تماشاگر خوبي نبود و بي هيچ توجهي به بچه هها با اشكان مشغول صحبت بود. در همان حال آقاي الوند پدر اشكان به ميز آنها نزديك شد. او با همان نگاه مهربان هميشگي، چند جمله اي با كيميا صحبت كرد و بعد به اشكان گفت:- بابا، پاشو ماشينت رو از سر راه بردار. آقاي مرتضوي مي خواد بره بيرون كار داره.اشكان بلافاصله از جا برخاست و با گفتن جمله ي (( معذرت مي خوام، الان بر مي گردم))، همراه آقاي الوند به طرف در باغ رفت. كيميا كه با رابين تنها مانده بود، بلافاصله از جا برخاست و با خود انديشيد، (( حالا زوده كه خاله زنكها شروع كنن به وراجي!))رابين لحظه اي نگاهش كرد و بعد با لحني كودكانه پرسيد:- شما ديگه كجا مي ريد؟ من تنها مي مونم.كيميا خنده اش گرفت و پاسخ داد:- مي رم يه تلفن ضروري بزنم.رابين باز با همان حالت بچه گانه گفت:- حالا صبر كن يه نفر بياد، بعد برو.كيميا اين بار نتوانست خنده اش را مهار كند و در حالي كه مي خنديد، بي اختيار نشست و در همون حال گفت:- خيلي خوب مامان مي شينم كه تنها نموني.رابين لحظه اي متفكرانه به او خيره ماند و بعد گفت:- منظورتون از مامان چي بود؟ يعني من مادر شما هستم؟كيميا به زحمت خنده اش را فرو داد و گفت:- نخير آقا، يعني اين كه من مادر شما هستم.اين بار رابين با صداي بلند خنديد و بعد بي آن كه از كيميا رنجيده باشد، پاسخ داد:- حالا كه اينطوره، لطفاً براي من ميوه پوست بكن مادر.كيميا با تعجب به او نگاه كرد و پاسخ داد:- عجب رويي داري بچه آمريكايي!رابين باز هم با صداي بلند خنديد و گفت:- خب پوست نكن. چرا دعوا داري؟ اميدوارم سه ترم پشت سر هم تو سوربن مشروط بشي.كيميا چشمان گرد شده از تعجبش را به رابين دوخت و گفت:- تو چي گفتي؟- هيچي گفتم سه ترم مشروط بشي.- واقعاً كه...- عصباني نشو. حالا چي مي خواي بخوني بچه شرقي؟- چه كار داري؟- بازپرسم.- ما يه اصطلاح بهتري هم داريم.رابين لحظه اي متفكرانه به كيميا نگاه كرد و بعد گفت:- خودم بلدم، ولي بهتر نيست يه كم مؤدب باشي؟كيميا بي اختيار لبخند زد و بعد آهسته گفت:- معذرت مي خوام. راستش فكر نمي كردم فارسي تو اينقدر خوب باشه.رابين كه حالا باز همان حالت بي تفاوت را به خود گرفته بود، گفت:- خيلي خوب. يادم باشه اگه يه روز يه بچه شرقي رو تو غرب ديدم با فحشهايي كه معني شون رو نمي دونه ازش پذيرايي كنم. كيميا باز خنديد و گفت:- گفتم كه معذرت مي خوام... در ضمن بناست شيمي بخونم.رابين سري تكان داد و پاسخي نداد و كيميا از زير چشم نگاهي به آبي دريايي چشمان او كرد و بي اختيار لبخندي تحسين آميز زد، در همان لحظه صداي رابين به گوشش خورد كه گفت:- Dous Fracais?Pavlezكيميا لحظه اي حيرتزده به او نگاه كرد و بعد گفت:- آهان فرانسه، آره كلاس مي رم.بعد دوباره با تعجب به رابين نگاه كرد و گفت:- شما فرانسه بلديد؟رابين لبخند پر شيطنتي زد و پاسخ داد:- نه چندان.كيميا شانه هايش را بالا انداخت و گفت:- ما كه بالاخره نفهميديم شماها كجايي هستيد. عمو ميگه ايراني، خودت فرانسه حرف مي زني، خاله ات كه جديدترين نوع زبان فارسي رو حرف مي زنه. ما كه راستي راستي گيج شديم.رابين لبخني زد و گفت:- چيه، مرموزيم؟ مي ترسي؟ يا شايد هم فارسي حرف زدن ما ناراحتتون مي كنه؟- فارسي شما كه نه، ولي خالتون روح همه ادبا و شعراي ايراني رو از حافظ و سعدي گرفته تا پروين و بهار رو آشفته مي كنه.رابين خنده ي بلندي سر داد و گفت:- شما خيلي رك و راحت حرف مي زنيد. من از جانب خاله به خاطر لهجه ي افتضاحش از شما معذرت مي خوام. تازه، خبر نداريد قبل از اين مراسم، من و عموي شما كلي باهاش تمرين كرديم تا اين چهار تا كلمه فارسي رو ياد گرفته. بي استعداده، چي كار كنيم؟كيميا سري تكان داد و در همان لحظه چشمش به الهام افتاد كه غضب آلود به سوي آنها مي آمد. لبخندي زد و از جا برخاست. رابين با تعجب به او نگاه كرد و گفت:- راستي اين كه پرسيدي اهل كجا هستيم، خودم هم درست نمي دونم، ولي شناسنامه ام مي گه متولد بالتيمور هستم.كيميا در حالي كه سعي مي كرد بحثش را با رابين قبل از رسيدن الهام، تمام كند، گفت:- ممنون.رابين با تعجب نگاهش كرد و پرسيد:- بابت چي؟كيميا كه تمام حواسش متوجه الهام كه چند قدمي بيشتر با او فاصله نداشت بود، سر سري گفت:- همون چيزي كه گفتي ديگه.رابين جهت نگاه كيميا را دنبال كرد و با خنده معني داري گفت:- نترس! اينقدر رقصيده كه نفس نداره. كيميا بي اختيار دوباره نشست و با تعجب گفت:- منظورت چيه؟رابين موهاي قشنگ و زيتوني رنگش را در هوا تكان داد و گفت:- هيچي يعني اينكه فعلاً جنگ فيزيكي صورت نمي گيره.كيميا كه از تيز هوشي رابين حيرت كرده بود، بي اختيار به رويش لبخند زد. رابين يكي از ابروهايش را ببه زيبايي بالا انداخت و در حالي كه زيباترين نگاههايش را پيشكش كيميا مي كرد، پرسيد:- شما خنديدن هم بلديد؟رسيدن الهام به كنار ميز، فرصت پاسخ را از كيميا سلب كرد و او ترجيح داد سكوت كند. الهام همان طور ايستاده نفس زنان گفت:- مزاحم كه نيستم؟به جاي كيميا، رابين پاسخ داد:- از نظر من كه زياد نه.الهام طعنه رابين را نشنيده گرفت و صندلي كنار او را اشغال كرد. كيميا كه در رفتن مردد بود، همچنان بر جاي خود نشست. الهام لبخندي به پهناي صورتش زد و گفت:- خب، نظرتون راجع به هنر ايراني چيه؟رابين چشمكي به كيميا زد و گفت:- عالي بود خانم. واقعاً عالي.الهام نگاه معني داري به كيميا كرد و به طعنه گفت:- البته هنرمند تر از منم اينجا هست، منتهي امروز نمي دونم چرا حوصله اش رو نداره.كيميا به الهام چشم غره اي رفت، ولي رابين با نگاهي تحسين آميز به كيميا لبخند زد و گفت:- فكر كنم اين ديگه از بد شانسي ماست.كيميا با عصبانيت پاسخ داد:- جاي شما بودم، هر چرندي رو كه مي شنيدم باور نمي كردم.رابين متواضعانه لبخندي زد و پاسخ داد:- هر چي شما بگيد. اگر اصرار داريد باور نكنم خب نمي كنم. چرا ديگه عصباني مي شيد؟كيميا كه سعي مي كرد بر خود مسلط شود، لبخندي زد و پاسخ داد:- نه، عصباني نيستم.به جاي رابين، الهام كه از نحوه ي برخورد رابين با كيميا هم شاكي بود، پاسخ داد:- مي دوني رابين خان! دختر عموي من تازگيها خيلي بد اخلاق شده. البته نه با همه... تا جايي كه من مي دونم، امشب هم به اين مجلس، زوركي اومده. از وقتي پذيرش دانشگاه رو گرفته، خيلي كلاسش رفته بالا. ديگه هيچ كس رو تحويل نمي گيره.كيميا با عصبانيت به الهام نگاه كرد، ولي او بي اعتنا ادامه داد:- عمو جان مي گه كيميا مي خواد بره نتردام، راهبه بشه.رابين با تعجب به كيميا نگاه كرد و گفت:- مگه شما هم راهبه مي شيد؟قبل از آنكه كيميا پاسخي بدهد، الهام گفت:- نه به اون نحو كه شما فكر مي كنيد. منظورم اينه كه ترك دنيا كنه. شما باورتون مي شه اونم تو يه كشور آزاد بدون مزاحم...كيميا كه تحملش را از دست داده بود با عصبانيت تقريباً فرياد كشيد:- ساكت شو. به تو هيچ ربطي نداره كه من مي خوام چيكار كنم. من براي خودم زندگي مي كنم. و بعد از جا بلند شد. الهام خنده اي كرد و گفت:- چي شده؟ چرا عصباني شدي؟ باهات شوخي كردم. بي جنبه، واقعاً كه... مي دوني كيميا بهت برنخوره، ولي با اين اخلاقي كه تو داري اگه منم جاي اردلان بودم، همون كاري رو مي كردم كه اون كرد.بغض راه گلوي كيميا را سد كرد. نگاهش هاله اي از غم در خود گرفت و بي آن كه پاسخي بدهد از ميز آنها دور شد. ***- گوش كن كاوه جان، تو بهتره فقط براي زندگي خودت تصميم بگيري و به ديگران هم كاري نداشته باشي. من به اندازه ي كافي براي خانواده ام فداكاري كردم. بهتره به حاي نصيحت كردن من، دست اون شازده خانم رو بگيري و سري به خانوادت بزني. تو اگه واقعاً تا اين حد كه نگران اونا هستي، حداقل نه سالي يكبار، دو سال يكبار بهشون سري بزن. - من اينجا گرفتارم دختر. تو كه اونجا هستي ولشون نكن برو. تو نمي دوني مادر و پدرمون چقدر ناراحتن. حق هم دارن اگه تو بري، حسابي تنها مي شن. - خب اينكه مشكل بزرگي نيست آقا. تا حالا من پيششون بودم، حالا تو بيا.- اين چه حرفيه؟ خودت خوب مي دوني كه من نمي تونم بيام. من اينجا خونه زندگي دارم. تو كه بيخود و بي جهت مي خواي خودت رو آواره كني، اين كار رو نكن. تو چطور مي خواي چند سال تك . تنها تو يه مملكت غريب زندگي كني؟ اصلاً رفتن تو به فرانسه درست نيست. من اگه جاي پدر بودم، هيچ وقت اين اجازه رو بهت نمي دادم. كيميا با عصبانيت فرياد كشيد:- اولاً من از كسي اجازه نگرفتم كه بخواد بده يا نده، ثانياً چطور واسه خودت خوب بود واسه من ايراد داره؟- تو چرا نمي فهمي؟ واسه ي من اين چيزا عيب نيست. من مَردم ولي تو يه زني، اونم يه زن مطلقه.چشمان كيميا براي لحظه اي سياهي رفت. بالاخره از آنچه مي ترسيد به سرش آمد و اين جمله ي شوم را شنيد. چقدر شكيبايي كرده بود كه اين جمله را نشنود، ولي حالا... لرزش محسوسي لبهايش را به حركت در آورد و نگاهش رنگي از غم به خود گرفت. تمام خشمش را در صدايش جمع كرد و بر سر برادرش فرياد كشيد:- لطفاً خفه شو! لازم نكرده براي من تصميم بگيري. مردي به جنسيت نيست، به غيرته كه تو نداري.صداي كاوه از آن سوي خط بلند شد:- چرا عصباني مي شي خواهر؟ من... من كه منظوري نداشتم. براي خودت مي گم. فردا مردم برات هزار جور حرف در ميارن. ميگن آزاد شد رفت پي عياشي...كيميا با عصبانيت سخن كاوه راقطع كرد و فرياد كشيد:- گفتم خفه شو.و بعد گوشي را محكم روي دستگاه كوبيد. سعي كرد بغضش را مهار كند. خودش را روي ميز تلفن رها كرد و چشمانش را به روي هم فشرد. در همان حال صداي باز شدن در را شنيد، اما حوصله باز كردن چشمهايش را نداشت. از صداي پاها، ورود مادرش را تشخيص داد، ولي باز هم بيصدا به همان حال باقي ماند. صداي گامهاي مادر لحظه به لحظه نزديكتر مي شد و بالاخره دستهاي نوازشگر او را روي موهايش احساس كرد. چشمهاي پر از اشكش را لحظه اي از هم گشود، و نگاهش را به مادر دوخت و آهسته زمزمه كرد:- مادر! يعني من واقعاً يه زن مطلقه هستم؟ مادر او را در آغوش كشيد و پاسخ داد: - به حرفهاي كاوه گوش نكن. اون عقل درست و حسابي نداره. تو نبايد از دستش ناراحت بشي. كيميا نگاه پر درد مادر را كه ديد به زحمت لبخندي زد و گفت: - ولي حق با اونه مادر. كاوه همون حرفهايي رو زد كه همه پشت سرم مي زنن. حتي گاهي جلوي روم هم با گوشه و كنايه مي گن. مادر چرا بايد سرنوشت من اينطوري بشه؟ اختر خانم به زحمت بغضش را فرو داد و با لبخندي اندوهناك پاسخ داد: - نگران نباش عزيزم، همه چيز درست مي شه. من اطمينان دارم، فقط بايد يه كم حوصله كني. وقتي از اينجا بري، كم كم همه چيز يادت مي ره. تو دختر مقاومي هستي، اينطور نيست؟ من مطمئنم كه اين مشكلات كوچيك هيچ وقت نمي تونه شيرزن منو از پا دربياره. بهم بگو دخترم... بگو كه من درست مي گم. بگو كه تو مي توني از پس مشكلات بر بياي. كيميا لحظه اي به چشمان نگران و منتظر مادر خيره ماند و بعد گفت: - آره مادر، مطمئن باشيد. حق با شماست. به زودي همه چيز درست مي شه. هيچ كس نميتونه گريه منو ببينه. اختر خانم لبخندي از روي رضايت زد و گفت: - آفرين دخترم! تو باعث افتخار ما هستي. كيميا غصه دار پرسيد: - مادر از اين كه مي خوام تركت كنم از من دلخوري؟ - نه عزيزم. تو اون كاري رو بكن كه فكر مي كني درسته. اصلاً هم به اين چيزا فكر نكن. من و پدرت به بود و نبود تو هم مثل نبودن كاوه عادت مي كنيم. من به انتظار اون روز كه دخترم خانم مهندس بشه و برگرده و دهن همه ي حرف مفت زنهاي فاميل رو ببنده، جلوي همين پنجره مي شينم و منتظر مي مونم تا ببينم دخترم كي چمدون به دست با يه مدرك مهندسي با درجه عالي تو اين كوچه دوباره پيداش مي شه. كيميا چند لحظه اي به مادر خيره ماند و بعد آهسته زمزمه كرد: - مطمئن باشيد مادر. قول مي دم شما رو به آرزوتون برسونم و سر بلندتون كنم. مادر باز دستي به موهاي دخترش كشيد و گفت: - من به تو اطمينان دارم عزيزم، ولي تو هم بايد من و پدرت رو ببخشي. ما ندونسته و ناخواسته زندگي تو رو سياه كرديم. باور كن دخترم كه هيچ كدوم از ما نمي خواستيم كه اين اتفاق پيش بياد و حالا كه داري از اينجا مي ري دلم مي خواد يه زندگي تازه شروع كني. بدون عذاب و بدون ناراحتي چيزهايي كه اينجا داشتي و از دست دادي... تو كه ما رو مي بخشي نه؟ كيميا به نشانه ي تأييد سر تكان داد و مادر دوباره گفت: - آفرين عزيز دلم. اينم يادت باشه كه پدرت به هر حال يه پدره، هر چند كه در مورد زندگي تو مرتكب اشتباه بزرگي شد و شايد براي همينم هست كه اين بار در مقابلت سكوت كرده تا اون كاري رو كه به نظرت درست مياد انجام بدي. رفتن تو براي من و پدرت آسون نيست. ما آرزو داشتيم تو اينجا در نزديكي ما زندگي كني و ما شادي در آغوش كشيدن نوه هامون رو حتي براي يك بار هم كه شده تو زندگي احساس كنيم، ولي ظاهراً سرنوشت خوابهاي ديگه اي براي ما ديده. ما هم قصد كرديم تسليم اون چيزي بشيم كه پيش مياد. دختر قشنگم! دعاي خير من و پدرت هميشه با توئه و همين براي موفقيت تو كافيه، فقط سعي كن عاقل باشي و خودت رو خيلي غذاب ندي. مطمئن باش كه ما همه تو رو دوست داري، خيلي بيشتر از هميشه. ما به روح بزرگ تو و قدرت تحملت افتخار مي كنيم. حتي كاوه هم در مورد تو همين نظر رو داره. تو پيروز اين ميدون هستي، من بهت قول ميدم. كيميا ناباورانه به مادر نگاه كرد ولي داش نيامد با او مخالفت كند. لبخندي زد و گفت: - من تمام سعي ام رو مي كنم. - آفرين دخترم. دلم مي خواد كاري كني كه اردلان و خانوادش به خاطر از دست دادن گوهري مثل تو تا آخر عمر حسرت بخورن. دلم مي خواد همه بفهمند كه دختر من يه شير زن واقعيه. كيميا دلسوزانه اشكهاي مادر را پاك كرد و در دل گفت: (( مادر! چقدر به خاطر من بايد اشك بريزه.)) و بعد سعي كرد حالتي بي تفاوت و شاد به خود بگيرد و در همان خال گفت: - خانم ببخشيد. مي گن رسم نيست پشت سر مسافر گريه كني، شگون نداره. مادر بار ديگر كيميا را در آغوش كشيد و گفت: - مادر فداي اين مسافر چشم سياه. كيميا لبخندي زد و از جا برخاست. مادر گفت: - من كه هر چي به ذهنم مي رسيد چپوندم تو چمدوناي تو. خودت چيز ديگه اي تو نظرت نيست؟ - نه مادر جون. باور كن اونجا قحطي نيومده. همه چيز هست. - مي دونم هست، ولي به خوبي اينجا نيست. - باشه، دست شما درد نكنه، ولي تو رو خدا خيلي خودتون رو به زحمت نندازيد. - نه مادر جون. چه زحمتي؟ واسه تو نكنم واسه كي بكنم؟ من كه غير از تو كسي رو ندارم. كيميا نگاهي به آسمان ابري چشمان مادر كرد و گفت: - تو رو خدا دوباره شروع نكن مامان. كم كم داري از رفتن پشيمونم مي كني ها. اختر خانم به زحمت خنده اي كرد و پاسخ داد: - بيخود مي كني. تو بايد بري و با يه دنيا افتخار برگردي. كيميا نزديك مادر آمد و با خنده اي گفت: - به شرط اين كه شما اينقدر بي تابي نكني. اختر خانم به سختي بغضش را فرو خورد و گفت: - من و بي تابي؟ حرفا مي زني كيميا ها؟ خانم مهندس! من كه گفتم كلي به رفتن تو اميد بستم، پس ديگه از اين حرفا نزن. اين فكرها رو هم دور بريز. كيميا لحظه اي به چشمان مادر خيره شد و با خود انديشيد،(( چشمان همه ي مادرها وقتي دروغ ميگويند اين حالت را به خود مي گيرد.)) مادر كه خيره خيره به كيميا نگاه مي كرد، با تعجب پرسيد: - چيه؟ چرا اينجوري منو نگاه مي كني؟ - علت خاصي نداره، فقط مي خوام سير نگاهتون كنم. ايرادي داره؟ مادر در حالي كه از جا بر مي خاست، لبخندي زد و گفت: - ايرادي نداره دختر كوچولوي احساساتي. كيميا به طرف مادر برگشت، لبخندي زد و گفت: - بهم قول بديد وقتي من اينجا نيستم خيلي خودتون رو اذيت نكنيد، باشه؟ - باشه عزيزم، ولي در مقابل، دلم مي خواد تو هم به من قول بدي كه مواظب خودت باشي. - منم قول مي دم مادر جون. شما اصلاً نگران نباشيد. مادر براي پنهان كردن اشكهايش، از كيميا روي گرداند و به سوي در اتاق رفت و در همان حال گفت: - زرشگ و زعفرون و سبزي خشك برات گذاشتم. چهار مغز هم يه كيسه پر كردم ولي نبات يادم رفته. برم بذارم نكنه اونجا سرديت بشه. كيميا در حالي كه خروج مادر را نگاه مي كرد، با صداي بلند خنديد و گفت: - اين همه سال تو تهرون سرديم نشده، حالا حتماً اونجا سرديم مي شه. مادر از بيرون در با صداي بلند پاسخ داد: - كار از محكم كاري عيب نمي كنه. و در همان حال انديشيد، اين بدترين زماني است كه ممكن است دختري خوانواده اش را ترك كند. از متاركه ي پر جنجال او و شوهرش فقط چند ماه ميگذشت و مادر احساس مي كرد دختر جوانش هنوز به پرستاري روحي و جسمي نياز دارد. با اين حال بي هيچ اعتراضي صبورانه خود را به دست بيرحم تقدير سپرده بود... *** تا آنجا كه به ياد داشت واژه ي مسافر هميشه در ذهنش بازتاب غريبي ايجاد مي كرد، ولي اكنون كه به خودش اطلاق مي شد، معناي تازه تري مي يافت. او اكنون مسافر راهي ناشناخته بود و سفر برايش معنايي جز گريز نداشت، گرچه نمي دانست از چه كسي يا چه چيزي مي گريزد، ولي خوب ميدانست كه توان گريز از خود را ندارد. چشمانش با برق ستارگان آسمان پر ستاره ي آن شب پيوند خورده بود و نگاهش لحظه اي از آن جدا نمي شد. در وجودش غوغايي برپا بود. غوغايي كه ظاهر رنگ پريده و مضطربش را از آسمان گرفت و به چهره ساكت و غمگين مادر دوخت. لبخند تلخي زد و گفت: - چرا ساكتين؟ نصيحتاتونته كشيده؟ درگه سفارشي، چيزي ندارين؟ مادر با تمام وجود سعي كرد لبخند بزند و بعد آهسته گفت: - چرا مادر يه دريا حرف دارم، فقط نمي دونم چه جوري بايد بگم. و بعد دستش را دور گردن دختر انداخت و او را به سوي خود كشيد و به سينه فشرد و در حالي كه سعي مي كرد بغضش را پنهان سازد در گوش او زمزمه كرد: - خيلي زود همه چيز برات عادي مي شه. گذشتههاي تلخ رو فراموش مي كني. تا چشم رو هم بزاري درست تموم شده و برگشتي ايران. و بعد چانه ي كيميا را بالا كشيد و در حالي كه با نوك انگشت پوستش را نوازش مي داد گفت: - تو كه بر مي گردي، مگه نه؟ كيميا چشمان اشك آلودش را به مادر دوخت، چند بار پياپي سرش را تكان داد و گفت: - معلومه كه بر مي گردم. پدر از داخل آينه نگاهي به مادر و دختر كرد و در حالي كه سعي مي كرد لحني عادي به صدايش بدهد گفت: - اگه مشكلي برات پيش اومد بهمون زنگ بزن. حواست باشه آدرس آقاي توكلي رو گم نكني ها. توكلي از دوستاي خيلي خوب منه، هر كاري از دستش بر بياد برات انجام ميده. هر وقت هم كه تونستي بيا و بهمون سر بزن. فكر هزينه ي رفت و آمدت هم نباش. كيميا در آينه نگاه غم آلود پدر را ديد. لبخندي اطمينان بخش زد و گفت: - حيالتون راحت باشه كه من از شما فرار نمي كنم. مي رم كه درس بخونم. هر وقت هم كه تونستم بهتون سر مي زنم. كمال نگاهي از سر ناباوري به دخترش كرد و گفت: - ما فقط خوشبختي تو رو مي خوايم. گرچه تو بعد از اشتباه بزرگي كه من در مورد ازدواجت با اردلان مرتكب شدم ديگه به من به چشم يه پدر نگاه نميكني، ولي براي من تو هنوزم دختر گلم هستي، يكي يكدونه و عزيز. كيميا پاسخي نداد، ولي لحظه اي بعد صداي گريه پدر در فضاي بسته ماشين پيچيد. كيميا دستش را رو ي شانه ي او گذاشت و در حالي كه شانه اش را مي فشرد، گفت: - تو رو خدا گريه نكن بابا. - نه دخترم. اجازه بده گريه كنم. چندين ماهه كه اين بغض لعنتي توي گلوم مونده. حالا بذار لااقل به بهونه رفتن تو هم كه شده عقده هامو خالي كنم. كيميا آهسته گفت: - من از شما دلخور نيستم. كمال در ميان گريه به تلخي لبخند زد و گفت: - مي دونم دخترم. روح تو بزرگتر از اونه كه نبخشي. ولي هرگز خودم رو نمي بخشم. چطور فراموش كنم كه زندگي تنها دخترم رو با ندونم كاري تباه كردم. كيميا لبخندي از سر بي تفاوتي زد و پاسخ داد: - اين چه حرفيه؟ من تو اون زندگي چيزي نداشتم كه از دست بدم. الان هم مي رم كه يه زندگي تازه بسازم. مسبب ي منم هيچ كس نيست جز تقدير شومم. من هيچ گله اي از هيچ كس ندارم. نه از اردلان، نه از شما و نه از هيچ كسه ديگه. لحظه اي سكوت برقرار شد. كيميا براي آن كه جوّ خشك حاكم بر جمع را بشكند، لبخندي زد و گفت: - فكر نكنم وقتي رئيس جمهور بخواد بره يه كشوره ديگه اينقدر مشايعت كننده داشته باشه كه من دارم. تقريباً همه فاميل اومدن، حتي اونايي كه چشم ديدن منو ندارن. مادر خنده اي كرد و گفت: - كور شه هر كي چشم نداره دختر منو ببينه. كيميا خنده ي بلندي سر داد و گفت: - مادر از اين نفرينها نكن، وگرنه براي برگشتنم نيمي از فاميل با عصاي سفيد ميان فرودگاه ها. اين بار كمال هم با صداي بلند خنديد و بعد گفت: - اينم از فرودگاه. باز سايه هايي از وحشت و اضطراب چشمان مادر را تيره كرد و با صدايي لرزان گفت: - چقدر زود رسيديم. - چيه مامان؟ اميدوار بودي دو، سه سال تو راه باشيم؟ لحظه اي وحشت و مهر مادري درهم آميخت و اختر نگران و مضطرب بي اختيار پرسيد: - يعني حالا واقعاً تو بايد بري؟ همسر و دخترش با تعجب به او نگاه كردند. كمال بلافاصله گفت: - اختر اين حرفا چيه مي زني؟ الان وقت اين حرفا نيست. باز شروع كردي؟ مائر كه از گفته ي خود پشيمان شده بود، دستپاچه پاسخ داد: - نه، من منظوري نداشتم. همين طوري گفتم، از دهنم پريد. كيميا با لبخندي كلام كادر را قطع كرد و گفت: - عيبي نداره مادر جون. خودتون رو ناراحت نكنين. اختر باز با پشيماني به كيميا نگاه كرد . دوباره گفت: - تا رسيدي اگه سرد بود لباس گرم بپوش. - چشم مادر جون. با اين دفعه شد هزار و صد و بيست و پنج مرتبه. چقدر مي گين؟ كمال در حالي كه به داخل پاركينگ فرودگاه مي پيچيد، با خنده گفت: - مي ترسه يادت بره باباو هي تأكيد مي كنه. - خب من مي گم شايد... - بله مادر جون. مي دونم. شما مي گيد شايد هوا سرد باشه، من بايد لباس گرم بپوشم. باور كنيد فهميدم. هر سه نفر به خنده افتادند و اختر خانم در حالي كه به كيميا چشم غره مي رفت گفت: - آتيشپاره ي ورنپريده! حالا ديگه منو مسخره ميكني؟ كيميا همان طور كه مي خنديد بريده بريده پاسخ داد: - من غلط بكنم شما رو مسخره كنم. پدر ماشين را خاموش كرد و به طرف كيميا برگشت و براي لحظه اي به چشمان او خيره شد. كيميا سرش را پايين انداخت و بدون مكث در ماشين را باز كرد و خارج شد و كنار ماشين منتظر خروج مادر و پدرش ايستاد. در همان لحظه پسر عمه هايش از مقابل آنها رد شدند. اشكان چند بار بوق ممتد زد و خشايار سرش را از پنجره بيرون آورد و با صداي بلند گفت: - زنده باد شاهزاده خانم كيميا! كيميا لبخندي زد و دست تكان داد. اشكان با يك ماشين فاصله از پدر متوقف كرد. بعد از آن عمو و احسان خان، شوهرِ خاله ستاره ماشينهاي خود را پارك كردند و چند لحظه بعد حلقه فاميل وجود مضطرب كيميا را چون نگيني دربر گرفت. خشايار و اشكان چمدانهايش را از روي زمين مي كشيدند و اميد كيف دستي و ساكش را حمل مي كرد. فتانه دسته گلي در دست در كنارش قدم بر مي داشت و هر بار به او نگاه مي كردف چشمانش پر از اشك مي شد. و كيميا را به خنده مي انداخت. هيچ وقت فكر نمي كرد كه فتانه تا اين حد به او علاقه داشته باشد. وقتي وارد سالن انتظار شدند، ديگر زمان چنداني تا ساعت پرواز كيميا باقي نمانده بود و همه آخرين صحبتهاي خود را با عجله و اشتياق به گوشش ميخواندند. - ببين كيميا! براي من فقط عطرهاي بدون الكل بيار. كيميا نگاهي به صورت طريف و دخترانه ي اشكان كرد و پاسخ داد: - زنونه يا مردونه؟ اشكان با خجالت سرش را پايين انداخت و آهسته گفت: - دوتاش ديگه. حاج خانم هم سهمي داره. همه خنديدند و اين بار آقاي الوند با همان وقار و متانت هميشگي نزديك كيميا آمد و دلجويانه گفت: - عمو، يه وقت غصه نخوري ها. پاريس عروس شهرهاي دنياست. مهد هنر و عشق. سعي كن از فرصتي كه داري خوب استفاده كني. تو پاريس به كسي بد نمي گذره. كيميا از سر قدرشناسي سري تكان داد و پاسخي نداد و اين بار صداي فتانه توجه اش را جلب كرد: - براي من حتماً از كريستين ديور خريد كن. - ديگه فرمايشي نيست؟ - چرا، چرا منم هستم. - بفرماييد خشايار خان. - براي من هفته اي يه دونه مك دونالد با سس و نوشابه بفرست. - چشم شكمو. ديگه چي؟ اميد جان تو بگو. - دختر عمو، براي من در اسرع وقت عطر دلن بفرست. - پس هيچي. من كار ديگه اي ندارم. از صبح تا شب برم شانزه ليزه براي شما خريد كنم. بابا شما هم بي زحمت هر چي دم دستت هست بفروش فرانك كن بفرست اونور. من مي خوام سوغاتي بخرم. همه با صداي بلند خنديدند و پدر گفت: - الهام جان شما چيزي نمي خواي؟ االهام لبخند پر كرشمه اي زد و گفت: - براي اميد عطر دلن، براي من آلن دلن. باز صداي خنده ي جمع برخاست. كيميا لبخندي زد و پاسخ داد: - نه بابا. مثل اينكه توقعات داره مي ره بالا. تا نفر بعدي رئيس جمهور فرانسه رو تقاضا نكرده، من برم. در همين لحظه بلند گوي سالن انتظار شماره پرواز كيميا را اعلام و از مسافرين درخواست كرد براي انجام تشريفات گمركي به سالن مخصوص مراجعه كنند. در يك لحظه نگاه او با نگاه مادر درهم آميخت و رنگ از چهره هر دو پريد. حالتي خاص به دل كيميا چنگ انداخت و نگاهش را موجي از التهاب پر كرد. با حالتي وحشت زده به صورت تك تك افراد فاميل نگاه كرد و با تمام وجود سعي كرد حالتي عادي به خود بگيرد. صداي بلندگو گويا فرمان سكوت به جمع شلوغ آنها داده بود. تنها نگاهها بود كه با هم در آميخته و سخن مي گفت. بالاخره خشايار سكوت را شكست و گفت: - چيه همه ساكت شديد؟ مگه داره كجا مي ره؟ مي ره سوربن. دور نيست كه، همين بغله. چشم بهم بزني بر ميگرده. شماها ديگه زيادي داريد شلوغش مي كنيدها. كمال دستي به پشت كيميا زد و گفت: - راست مي گه اين كه غصه نداره. كيميا لبخندي زد و بغضش را به زحمت فرو داد. الهام نگاهي به او كرد و گفت: - خوش به حالت! كاش من جاي تو بودم... بابا، از عمو كمال ياد بگير. عمو بهرام نگاهي با تحسين به كيميا كرد و گفت: - تو هم هر وقت واسه درس خوندن خواستي بري، برو ولي واسه قرتي بازي من پول بده نيستم. الهام پشت چشمي نازك كرد و پاسخ داد: - اونايي هم كه مي رن واسه درس خوندن، اسمش درسه، قرتي بازي هاشونم مي كنن. قبل از آن كه كيميا فرصتي براي پاسخ بيابد،بلندگو بار ديگر شماره ي پروازش را اعلام كرد و كيميا به ناچار آماده ي خداحافظي شد. پيش از همه مادرش را بوسيد. مادر چند لحظه اي او را در آغوش فشرد و به تلخي و با صداي بلند گريه كرد. گريه مادر آنچنان سوزناك بود كه اشك زن عموها و خاله را هم درآورد. حتي پسرها هم پنهاني گوشه مرطوب چشمهايشان را پاك كردند. بعد نوبت پدر شد. كيميا به زحمت خود را از آغوش مادر بيرون كشيد و چشمان خيسش را روي شانه هاي مردانه پدر فشرد. كمال بي هيچ خجالتي با صداي بلند گريه مي كرد. پس از پدر، عمو ناصر، كيميا را در آغوش كشيد و باز صداي گريه بلند شد. كيميا كمي خود را عقب كشيد و گفت: - گوش كنيد. نگفتم نيايد فرودگاه؟ از خداحافظي اشك آلود هيچ خوشم نمياد. دلم نمي خواد وقتي خاطره ي امروز رو تو ذهنم مرور مي كنم، ياد اشكهاي شما بيفتن. تو رو خدا بخنديد. همه با سرعت اشكهايشان را پاك و سعي كردند لبخند بزنند. كيميا به طرف عمو بهرام رفت و با او و سپس عمع مليحه خداحافظي كرد. بعد از آن نوبت خاله و زن عمو ها رسيد. سپس چند لحظه اي رو به روي آقاي الوند و احسان خان ايستاد و با آنها نيز خداحافظي كرد و بعد نوبت به جوانها رسيد. آنها دور كيميا حلقه زدند. فتانه با وجود توصيه هاي كيميا خود را در آغوش او انداخت و با صداي بلند گريه كرد. كيميا در حالي كه او را نوازش مي كرد گفت: - آروم باش فتانه جون. خواهش مي كنم. فتانه در ميان گريه، بريده بريده گفت: - دلم برات خيلي تنگ مي شه. كيميا لبخندي زد و پاسخ داد: - منم دلم براتون تنگ مي شه. براي همه تون. و بعد با پسر عموها و پسر عمه ها و بقيه خداحافظي كرد و به سوي سالن كنترل بليط حركت كرد. خشايار هر دو چمدان را به دست گرفت و ساك دستي كيميا را روي شانه انداخت. كيميا تشكر كنان گفت: - خودم مي برم. خشايار لبخندي زد و گفت: - نترس انعام نمي خوام. و تا محل تخويل چمدانها همراهش رفت. بقيه مراحل كار در سكوت انجام شد. وقتي خشايار به طرف بقيه برگشت، كيميا به سوي او روي برگرداند و برايش دست تكان داد و بعد از راهروي شيشهاي خارج شد و داخل ماشين حمل مسافرين گرديد و براي آنكه كسي اشكهايش را نبيند، پلكهايش را محكم بست و زماني كه چشم باز كرد جلوي پلكان هواپيما بود. ناگهان بشدت احساس دلتنگي كرد. تمام اشتياقش براي سفر در يك لحظه از بين رفت و احساس پشيماني كرد. اصلاً او چرا بايد مي رفت؟ دلش مي خواست دوان دوان به سوي خانواده اش بازگردد. باز با ترديد به پلكان هواپيما نگاه كرد. صداي مردي كه پشت سرش ايستاده بود رشته ي افكارش را از هم گسيخت: - بفرماييد خانم. كيميا شتاب زده نگاهي به صورت تازه اصلاح شده و گوشتي مرد انداخت و گفت: - معذرت مي خوام. الان. و بعد به ناچار و با بي ميلي پله هاي هواپيما را طي كرد. وقتي روي صندليش جا گرفت، سرش را به پشتي تكيه داد، چشمانش را بست و اجازه داد قطرات اشك از زير پلك بسته اش سرازير شوند. توقف هواپيما كه كامل شد، كمربندش را باز كرد. حدود پنج ساعت پرواز، خسته و كلافه اش كرده بود. كيف دستي اش را برداشت و وقتي از جا برخاست، از پنجره نگاهي به فرودگاه بزرگ اورلي انداخت و بي اختيار ياد آخرين لحظات در فرودگاه مهر آباد افتاد و چشمانش از اشك لبريز شدند. وقتي مقابل در خروجي رسيد، كريدور متحركي را ديد كه به دهانه ي خروجي هواپيما وصل گرديده بود. آهسته قدم به داخل كريدوري نهاد كه انتهاي آن به محل بازرسي فرودگاه مي رسيد. برگه پذيرش و پاسپورتش را در دست گرفت. فرمي را هم كه در هواپيما گرفته بود و پر كرده بود ضميمه آنها كرد و به سوي قسمت كنترل گذرنامه به راه افتاد. نوبتش كه رسيد، افسر گمرك كه مرد جواني با صورت اصلاح كرده و لباسي مرتب بود، به رويش لبخند زد و گفت: - Bonsoir (شب بخير) كيميا با ترديد به مرد نگاه كرد. اين آغاز سفر بود و اين بار زبان و لهجه فرانسوي به نظرش هيچ دلچسب نيامد. با بي حوصلگي و حركت سر، پاسخ مأمور را داد و مداركش را به دست او سپرد. مأمور گمرك نگاهي به كبمبا و نگاهي به گذرنامه كرد و چند لحظه اي را هم صرف بررسي بقيه مدارك كرد و در حالي حالي كه به كيميا لبخند مي زد، مداركش را مهر كرد. وقتي آنها را تحويل مي داد گفت: - Soyezle bienvena ( خوش آمديد) كيميا تشكر كرد و مداركش را پس گرفت و به سرعت به سوي قسمت جلوي سالن رفت و منتظر تحويل چمدانهايش از قسمت بار ايستاد. تا نوبت به چمدانهاي او رسيد، شايد حدود يك ساعتي طول كشيد. آنها را تحويل گرفت با كمك باربري از فرودگاه خارج شد و به سوي تاكسي هاي مخصوص فرودگاه رفت. راننده اولين تاكسي با ديدن او جلو آمد. ساك دستي و يكي از چمدانهايش را گرفت و به سوي اتومبيل بنزي كه تابلوي تاكسي روي سقف آن خودنمايي مي كرد، به راه افتاد. خيلي سريع چمدانها را داخل صندوق عقب جا داد و وقتي برگشت مققصد كيميا را پرسيد، كيميا در حالي كه تمام سعي اش را به كار مي برد تا كلمات را با لهجه درست ادا كند، كاغذ مچاله شده در دستش را باز كرد و به آن نگاهي كرد و آدرس را براي راننده بازگو كرد. راننده سري تكان داد و گفت: - بله مادموزل. و بعد به راه افتاد. كيميا كاملاً به طرف پنجره برگشت و به تماشاي بيرون مشغول شد. راننده تقريباً با سرعت مي راند و كيميا با تعجب به خيابانهاي يك شكل و ساختمان هاي شبيه هم نگاه مي كرد و تصور مي كرد راننده در يك مسير دور خود چرخيده است، ولي بالاخره ماشين متوقف شد و راننده به خياباني اشاره كرد و گفت: - اين همون خيابونه. كيميا به فرانسه دست و پا شكسته، شماره ي ساختمان را گفت. و از افتضاحي لهجه اش تعجب كرد. راننده خيلي زود ساختمان مورد نظر را پيدا كرد و با انگشت به آن اشاره كرد. كيميا تشكر كنان با سرعت پياده شد. راننده چمدانها را مقابل او روي زمين گذاشت و پرسيد: - كمك مي خواين؟ كيميا لبخندي زد و باز تشكر كرد و پس از پرداخت كرايه و انعام به راننده به سختي چمدانهايش را به سوي ساختمان منزل آقاي توكلي كشيد. چند لحظه اي ايستاد و نگاهي خريدارانه به ساختمان منزل دوست پدر كرد كه هيچ تفاوتي با صدها خانه داخل آن خيابان نداشت. همان نماي قديمي با پنجره هاي كوچك كه پشت آنها پر بود از گلدانهاي گل. بعد دستش را روي زنگي كه نام توكلي بر آن نوشته شده بود، فشرد و در دل آرزو كرد كه منزل صاحبخانه در طبقه چهارم اين ساختمان قديمي و دود خورده نباشد. چند لحظه بعد صداي مردي را شنيد كه به فرانسه نه چندان خوب سؤال كرد: - كيه؟ كيميا از همان لحظه اول با اشتياق به زبان فارسي پاسخ داد: - سلام آقاي توكلي. منم كيميا دختر آقا كمال. فكر كنم پدر قبلاً باهاتون صحبت كرده بود. صدا دوباره و اين بار به فارسي مشتاقانه گفت: - سلام خانم. خيلي خوش اومدين. بفرمائين بالا. بعد در باز شد. كيميا چند لحظه اي به پله هاي باريك مقابلش و بعد به چمدانهاي همراهش نگاه كرد و با تأسف سر تكان داد، اما هنوز اولين چمدان را از زمين برنداشته بود كه سر و كله ي آقاي توكلي پيدا شد. كيميا چند لحظه اي به او نگاه كرد و بي اختيار به ياد پدر افتاد. صورت گرد و موهاي سفيد و لبخند مهربان آقاي توكلي او را شبيه پدر مي كرد، ولي وقتي به كيميا نزديك شد از آن شدت شباهت به ميزان قابل توجهي كاسته شد. آقاي توكلي چشماني ريز و روشن داشت، صورتي تازه اصلاح شده و ريشهاي پروفسوري جوگندمي. كيميا با حالتي قدر شناسانه به او نگاه كرد و گفت: - خيلي زحمت كشيديد. مي اومدم خدمتتون. توكلي خنده اي كرد و گفت: - حدس مي زدم با و بنه همراهت باشه. چرا زودتر خبر نكردي بيام فرودگاه؟ - آخه اونجوري ديگه خيلي شرمنده مي شدم. همين كه مزاحمتون شدم كافيه. - اختيار داري عزيزم. اين حرفا چيه؟ خيلي خوشحالمون كردي. آقاي توكلي نگاهي به بار و بنه ي كيميا انداخت و بعد يكي از ساكها را روي شانه انداخت و دو چمدان بزرگتر را به دست گرفت و پرسيد: - عمو جون، تهرون رو بار كردي آوردي؟ كيميا لبخندي زد و پاسخ داد: چي بگم... مادر ها رو كه خودتون بهتر ميشناسيد! با ياد آوري نام مادر، باز شديداً احساس دلتنگي كرد و بي اختيار اشك در چشمانش حلقه زد. آقاي توكلي نگاهي پدرانه به او كرد و گفت: - چيه دخترم، از همين حالا؟ كيميا به سرعت گوشه چشمهايش را پاك كرد و لبخندي ساختگي زد و گفت: - نه... نه. چيز مهمي نيست. توكلي باز لبخند زد و گفت: - ميفهمم عزيزم. حالا بيا بريم بالا. و كيميا بي هيچ حرف ديگري پشت سر آقاي توكلي به راه افتاد. خوشبختانه آپارتمان آقاي توكلي در طبقه دوم قرار داشت و آنها ناچار نبودند بيش از اين پله هاي باريك ساختمان را طي كنند. آقاي توكلي وقتي در را باز كرد، با صداي بلند گفت: - خانم ما اومديم. مهمون عزيز ما تشريف آوردند. خانم آقاي توكلي كه زني حدوداً چهل و پنج شش ساله به نظر مي آمد، بلافاصله به استقبال آن دو آمد و با لبخندي گرم و صميمي، كيميا را در آغوش كشيد و گفت: - خوش اومدي دخترم. اينجا خونه خودته. بيا بشين، حتماً خيلي خسته اي. كيميا تشكري كرد و خود را روي مبلي كه خانم توكلي به آن اشاره مي كرد، رها كرد. خانم توكلي رو به روي كيميا نشست و به او چشم دوخت. زني ساده اما مرتب بود و در نگاهش همر مادري موج مي زد. درست مثل نگاه مادر كيميا. آقاي توكلي كه در سكوت كيميا را ديد، نزديك آمد و گفت: - خب چرا ساكتي دخترم؟ تعريف كن، ايران چه خبر؟ - به شكر خدا امن و امان. - پدر چطورن؟ مادر كه خوبن؟ - خيلي سلام رسوندن خدمتتون. خانم توكلي به جاي شوهرش پاسخ داد: - بزرگوارند... لابد براي مادرتون دل كندن از دختر گلي مثل شما خيلي سخت بود. كيميا به ياد آخرين نگاه مادر افتاد و چشمانش از اشك لبريز شد و براي آن كه مانع ريزش اشكهايش شود، به سقف اتاق خيره شد. خانم توكلي از جاي خود بلند شد؛ كنار كيميا قرار گرفت و او را مادرانه در آغوش كشيد و كيميا كه بوي مادر را از آغوش او احساس مي كرد، به بغضش اجازه شكستن داد. خانم توكلي در حالي كه او را نوازش مي كرد گفت: - غصه نخور دختر گلم. به همه چيز خيلي زود عادت مي كني. كيميا در ميان گريه آهسته گفت: - به همه چيز جز نبود مادرم. خانم توكلي اشكهايش را پاك كرد و با لبخند تلخي گفت: - اين كه آره. هيچ چيز جاي مادر رو نمي گيره. آقاي توكلي به همسرش چشم غره اي رفت و گفت: - فرانسه اومدي رسم مهمون نوازي يادت رفته؟ با اشك از مهمون ما پذيرايي مي كني؟ بلند شو خانم... يه چاي گرم براي مهمون عزيز ما بيار كه حتماً بهش مزه ميده. خانم توكلي بلافاصله از جا برخاست و به آشپزخانه رفت. كيميا فرصتي پيدا كرد تا با نگاهش آپارتمان كوچك آنها را وارسي كند. آقاي توكلي در حالي كه جعبه اي از گز اصفهان براي كيميا مي آورد گفت: - پدر مي گفت به اميد خدا دانشجوي سوربن هستي. كدوم دانشكده؟ - علوم. مي خوام شيمي بخونم. - آفرين! آفرين! خانم توكلي كه با سيني چاي از آشپزخانه خارج مي شد گفت: - ما هم دو تا پسر داريم. كيميا لبخندي زد و پاسخي نداد و آقاي توكلي گفت: - امشب رو خوب استراحت كن. فردا با هم مي ريم دانشگاه و كارهاي ثبت نامت رو انجام ميديم. - نمي خوام زياد مزاحم شما بشم. - باز كه شروع كردي. دختر جون مزاحمت يعني چي؟ اينجا ثبت نام تو دانشگاه كار چندان مشكلي نيست. همه ي كارا با كامپيوتر انجام مي شه. زياد معطلي نداره. فعلاً چايي رو بخور. بعد بلند شو برو تو اتاق پسرها يه لباس راحت بپوش كه بايد كلي از ايران برامون تعريف كني. كيميا فنجان چايش را از روي ميز برداشت و در حالي كه لبخند مي زد خدا را شكر كرد كه اين زوج مهربان را در اين شهر غريب دارد. *** حق با آقاي توكلي بود. ثبت نام دانشگاه به مدد استفاده از تكنولوژي پيشرفته، كار بسيار آساني بود و سوربن دانشگاه بسيار بزرگي با نمايي قديمي و زيبا در خيابان ژوسن ژاك. كيميا تمام اطلاعات لازم را در اختيار دانشگاه گذاشت و بنا شد براي بردن مدارك و ثبت نهايي از سوي دانشگاه به او اطلاع داده شود. ضمن آن كه قرار بر آن شد كه او در خوابگاه دانشجويي يا به اصطلاح فرانسويها سيت يونيور سيته اقامت گزيند. اما تا آن زمان بنا شد در آپارتمان آقاي توكلي و اتاق پسرهايش منزل گزيند. گرچه اين كار برايش چندان ساده نبود، ولي هرچه بود از سرگرداني در شهر و دنبال هتل گشتن آسان تر بود. خوشبختانه خيلي طول نكشيد تا از دانشگاه به او اطلاع داده شد كه همراه مداركش براي ثبت نهايي به دانشكده علوم مراجعه نمايد و پس از آن با سرعت كارت اقامت در خوابگاه برايش صادر گرديد و او شادمان از رفع زحمتش، با خانواده توكلي خداحافظي و به سوي سيته نقل مكان كرد. سيته در فاصله اي نه چندان دور از دانشگاه در محوطه اي وسيع در ميان چمنزار ها و فضاي سبز زيبايي قرار گرفته بود. ساختمانهاي چند طبقه پر از اتاقهاي 7،6 متري كه هر كدام مختص يك دانشجو بود، ساختمانهاي دختران و پسران از هم مجزا، ولي همگي در يك محل قرار داشت. مسئول خوابگاه دختران اتاق كيميا را به او نشان داد و با عجله به محل كار خود برگشت. كيميا چند لحظه اي داخل اتاق به دور خود چرخيد. يك تخت، يك ميز، يك كمد ديواري و در گوشه اتاق يك دستشويي كوچك و خوشبختانه پنجره اي كه رو به محوطه باز مي شد. كيميا به طرف پنجره رفت و قبل از هر كار ديگري آن را گشود. هواي سرد و تازه به داخل اتاق هجوم آورد. نفسي تازه كرد و به سقف اتاق خيره ماند. مسلماً اين اتاق جايي بود كه او مي بايد روزها و ماهها و سالها از عمرش را در آن صرف مي كرد. اين اتاق كوچك تنها پناهگاه او در اين شهر غريب بود و ديوارهاي آن مونس شبها و روزهاي آينده اش. از اين تصور باز هم بغض راه گلويش را سد و چشمانش را مرطوب كرد. *** كيميا تقريباً تمام آنچه را كه نياز داشت خريده بود و اكنون با دو بسته ي بزرگ به زحمت از پله هاي خوابگاه بالا مي آمد. درست در دومين پاگرد وقتي به كمك نرده ها خود را بالا مي كشيد، بشدت با دختري كه از پله ها پايين مي آمد برخورد كرد و بسته ها از دستش به زمين افتاد. دختر كه گويا چنان عجله داشت كه اصلاً او را نديده بود، با شرمندگي با جملاتي كه مخلوطي از فرانسه و انگليسي بود، عذرخواهي كرد و با سرعت شروع به جمع آوري خريدهاي كيميا از روي زمين كرد. كيميا با تعجب به او نگاه كرد و دختر كه از سكوت كيميا متعجب شده بود، همان طور كه با سرعت خوراكيها را درون كيسه مي ريخت، سرش را بالا آورد و به او نگاه كرد. كيميا با تعجب به دختر موبور و كك مكي مقابلش كه چشمان ريز و سبزش را تا آخرين حد گشوده بود نگاه كرد . گفت: - خودم جمع مي كنم. لطفاً از اين خرابترش نكنيد. دخترك لحظه اي دست از كار كشيد و از روي زمين بلند شد و آهسته گفت: - واقعاً معذرت مي خوام. من كمي عجله داشتم. - خب بريد به كارتون برسيد. - ولي آخه... - آخه نداره. من خودم اينا رو جمع مي كنم. فقط شما بيشتر مواظب باشيد كه دفعه بعد با سر از پله ها پايين نريد. دختر جوان لبخند شيريني زد و گفت: - حتماًً. و بعد دوباره از پله ها پايين دويد، ولي هنوز چند پله بيششتر نرفته بود كه دوباره بالا دويد. رو به روي كيميا ايستاد و گفت: - راستي نگفتي تو كي هستي؟ كيميا كه از نحوه ي سؤال كردن او خنده اش گرفته بود با خنده پاسخ داد: - بايد مي گفتم؟ دخترك كمي جا خورد و با خنده پاسخ داد: - نمي دونم، شايد. مي دوني من فرانسه ام زياد خوب نيست. فقط به خاطر نامزدم ديويد به اين دانشگاه اومدم. قبول كن كه فرانسه حرف زدن خيلي كار سختيه. كيميا كه از سادگي دختر خوشش آمده بود، به رويش لبخندي زد و ئر حالي كه دستش را پيش مي برد گفت: - من كيميا هستم. دانشجوي سال اول شيمي. دختر جوان هيجان زده دستهايش را به هم كوفت و گفت: - چه عالي! پس با هم همكلاسي هستيم. كيميا كه از رفتار دختر خنده اش گرفته بود، با سر حرف او را تأييد كرد و بعد پرسيد: - تو هم دانشجوي همين خوابگاه هستي؟ - بله طبقه دوم اتاق 28، نه نه 29. كيميا باز خنديد و گفت: - ظاهراً ما خيلي به هم نزديكيم، من هم طبقه ي دوم اتاق 25 هستم. - از اين بهتر نمي شه. حالا كه اينطور شد، بايد كمكت كنم و خريدهاتو تا اتاقت ببريم. كيميا چيزي نگفت و اجازه داد تا دخترك او را تا اتاقش همراهي كند. دختر جوان بسته ها را روي ميز گذاشت و گفت: - حالا خيالم راحت شد. و بعد بي آنكه منتظر تعارف كيميا بماند روي صندلي نشست. ايميا لبخندي زد و گفت: - من فكر مي كردم تو خيلي عجله داري. دختر يك باره از جا جست و گفت: - واي ديويد پايين منتظرمه. و به طرف در دويد. كيميا چند گام به سويش برداشت و گفت: - هي صبر كن... نگفتي اسمت چيه؟ و دختر همان طور كه در راهرو مي دويد، فرياد زد: - الين... الين استار... و همچنان كه از پله ها مي پيچيد براي كيميا دست تكان مي داد. شايد بعد از اولين برخورد، كيميا هرگز فكر نمي كرد كه الين اين طور به او وابسته شود. او دختر انگليسي شيطان و شلوغي بود كه به قول خودش صرفاً به خاطر همسر آينده اش ديويد به اين دانشگاه آمده بود و و قصد درس خواندن داشت. و نامزدش ديويد پسري خجالتي، آرام و متين بود و هر بار كه كيميا آن دو را با هم مي ديد از اين همه تناقض، واقعاً خنده اش مي گرفت، اما با اين حال آن دو در ظاهر كاملاً خوشبخت بودند و از زندگي خود لذت مي بردند. الين تمام واحدهاي كيميا را گرفت و حتي ساعتهاي رفت و آمدش را با كيميا هماهنگ مي كرد. گرچه بين او و الين تفاوتهاي بسياري بود، اما كيميا از بودنش راضي و خشنود بود، زيرا او در هر حال دوست خوبي به حساب ميآمد و كيميا با او احساس راحتي مي كرد. آن روز هم چون روزهاي ديگر همراه الين از ساختمان دانشگاه خارج سد و در حالي كه به يكي از همان جوك هاي بي مزه و تكراري او گوش ميكرد، به محوطه ي دانشگاه قدم گذاشت. الين آنچنان تند حرف مي زد كه گاهي انگليسي و فرانسه را با هم مخلوط مي كرد و كيميا بيشتر به حرف زدن او مي خنديد تا جوكهايش. همان طور كه پيش مي رفتند، كيميا ناگهان در جاي خود متوقف شد و با چشماني گرد شده از تعجب به نقطه اي از حياط دانشكده خيره ماند. الين بعد از آن كه همان طور در حال حرف زدن چند گام به جلو برداشت، متوجه توقف كيميا شد و حيرتزده به سوي او بازگشت و پرسيد: - اتفاقي افتاده؟ كيميا كه سعي مي كرد بر خود مسلط شود، با دستپاچگي پاسخ داد: - نه. چيز مهمي نيست. فقط مي خواستم بدونم تو اون مرد رو مي شناسي؟ و با دست به يكي از چند پسر جواني كه در گوشه حياط با صداي بلند مشغول گفتگو بود، اشاره كرد. الين امتداد انگشت كيميا را با نگاه دنبال كرد و وقتي به مقصد رسيد با حالت خاصي لبخند زد و گفت: - اون چشم آبي قد بلنده؟ كيميا با سر تأييد كرد و الين باز با خنده گفت: - فكر مي كنم تمام دختر هاي دانشگاه يا نه، تقريباً تمام دخترهاي پاريس رابين رو مي شناسن. كيميا با تعجب به الين نگاه كرد و بعد گفت: - تو همين دانشگاه درس مي خونه؟ - آره. همكلاسي ديويده. فقط دو ترم از ما جلوتره. ممكنه تو بعضي از كلاسها باهاش همكلاسي باشيم. بعد به عادت هميشه كك مكهاي روي بيني اش را خاراند، لبخندي پر شيطنت زد و گفت: - نكنه تو هم مي شناسيش؟ - تقريباً. - از كجا؟ نكنه شهرت اين زيباي مريخي به كشور شما هم رسيده. كيميا لبخندي زد و پاسخ داد: - شهرتش كه نه، ولي خودش آره. اين بار الين با تعجب به كيميا نگاه كرد و گفت: - چطور؟ كيميا حالتي بي تفاوت به خود گرفت و پاسخ داد: - اين آقا، خواهر زاده ي زن عموي منه. الين با تعجب پرسيد: - يعني خاله رابين با يه ايراني ازدواج كرده؟ - آره. البته ايراني مقيم لس آنجلس. - خيلي جالبه. كيميا شانه هايش را بالا انداخت و همراه الين از مقابل جمع پسرها عبور كرد، ولي رابين با ديدن او بي آنكه تعجب كند، قدمي به جلو برداشت و مؤدبانه گفت: - بن ژور مادموزل. كيميا كه از ديدن حالت با مزه اي كه رابين به خود گرفته بود به سختي خنده اش را مهار مي كرد، به فارسي جواب داد: - سلام آقا. الين با تعجب به كيميا نگاه كرد. رابين گ.يا تازه متوجه حضور او شده بود، دستش را دراز كرد و اين بار با زبان انگليسي با الين به گفتگو پرداخت. بعد دوباره رو به كيميا كرد و اين بار با همان لهجه ي فارسي جالبش گفت: - خوشحالم كه شما رو اينجا مي بينم. - به من نگفته بوديد اينجا درس مي خونيد. رابين با بي تفائتي زيبايي، يكي از شانه هايش را بالا انداخت و گفت: - فكر نمي كردم لازم باشه، ولي به هر حال فعلاً اينجا هستم و اگه به كمك احتياج داشتيد مي تونيد روي من حساب كنيد. و بعد بي آن كه منتظر پاسخ كيميا بماند در حالي كه براي الين سر تكان مي داد، با گفتن كلمه (( روز بخير)) به عقب برگشت. وقتي از او فاصله گرفتند، الين خنده اي كرد و گفت: - مي بيني پسر خيلي جالبيه. به قول ديديد بيحساب و كتابترين زندگي دنيا رو داره. اما با اين حال آدم خيلي موفقيه. راستي اون به تو چي گفت: - گفت كه اگه كمك بخوام مي تونم روي اون حساب كنم. الين چشمان ريزش را تا آخرين حد گشود و گفت: - اين خيلي خوبه كه مردي مثل رابين از تو حمايت مي كنه. كيميا اخمي كرد و پاسخ داد: - كي گفت كه اون از من حمايت مي كنه؟ - خودش گفت. همين الان. كيميا مي خواست به الين بفهماند كه حرفهاي رابين فقط تعارف بوده، اما هرچه در ذهنش جستجو كرد معادلي براي كلمه ي ((تعارف)) در زبان انگليسي يا فرانسه پيدا نكرد. به ناچار گفت: - رابين فقط حرف زد. من هيچ نيازي به كمك اون يا كس ديگه اي ندارم. الين در حاليكه نگاه تحسين آميز خود را به كيميا دوخته بود، گفت: - تو دختر شجاعي هستي كيميا، اما اگر من به جاي تو بودم كمك رابين رو رد نمي كردم. اون مرد خيلي مقتدريه و كارهاي زيادي از دستش برمياد كه از ديگران ساخته نيست. كيميا لبخند تمسخر آميزي زد و پاسخ داد: - از راهنماييت واقعاً متشكرم، ولي همان طور كه گفتم من نيازي به كمك ندارم. تو هم نگران نباش، مي تونم از خودم مراقبت كنم. الين در حالي كه براي كيميا دست مي زد، هيجانزده گفت: - عاليه! خيلي عاليه دختر ايراني. كيميا مانند اينكه چيزي را به خاطر آورده باشد، ناگهان پرسيد: - راستي نگفتي، رابين توي خوابگاه پسرهاست؟ الين خنده بلندي كرد و پاسخ داد: - اوه نه. اون يه آپارتمان فوق العاده توي پاريس داره. كيميا تنها سر تكان داد و الين دوباره گفت: - اون خيلي پولداره. پدرش يه كارخونه بزرگ ماشين سازي داره و رابين تنها پسرشه. كيميا لبخندي زد و زير لب زمزمه كرد: - مثل اينكه عمو نادر تو تمام حرفاش اين يكي رو راست گفته بود. الين با تعجب به كيميا نگاه كرد و گفت: - چيزي گفتي؟ كيميا در حالي كه مي دانست الين فرانسه را هم به سختي حرف مي زند تا چه رسد به فهم كلمات فارسي، با خنده گفت: - نه چيز مهمي نبود. *** از در دانشكده كه خارج شد باران ريز و زيبايي بر سر و روي درختان و چمنزار وسيع محوطه دانشگاه مي باريد. چند لحظه اي جلوي پله ها ايستاد و به آسمان پر از ابر خيره ماند و احساس كرد دلش براي آسمان آفتابي و دود آلود تهران پر مي كشد. باز همان احساس يأس و نااميدي به دلش چنگ انداخت و نگاهش را غم آلود ساخت. به ديوار تكيه داد و به قطرات باران خيره ماند و بي اعتنا به كساني كه از كنارش با تعجب رد مي شدند در افكار خود غرق شد. ناگهان صداي آشنايي را از پشت سرش شنيد: - Pardon (ببخشيد) به پشت سر نگاه كرد و باز نگاهش با همان درياي آرام آبي تلاقي كرد. حالتي شبيه لبخند به خود گرفت و بي آنكه حرفي بزند خود را كنار كشيد. رابين باز با همان لهجه ي سليس فرانسوي ادامه داد: - اتفاقي افتاده دوشيزه خانم؟ كيميا در حالي كه سعي مي كرد حالتي عادي به خود بگيرد، شانه هايش را بالا انداخت و به تبعيت از رابين به فرانسه گفت: - نه. مسأله اي نيست. - ولي اينطور به نظر نمياد. كيميا تكاني به خود داد، صاف ايستاد و گفت: - گفتم كه چيزي نيست. رابين لبخندي زد و پاسخ داد: - همون دلتنگي معروف شرقي ها. نه دختر شرقي؟ كيميا پاسخي نداد و رابين دوباره گفت: - شنيدم شما شرقي ها براي حشرات موذي وطنتون هم دلتنگي مي كنين. همين طوره؟ كيميا كه از طعنه رابين هيچ خوشش نيامده بود، چيني به پيشاني انداخت و پاسخ داد: - نه، براي سگهامون قلاده ي طلا مي خريم و براي گربه هامون ارث مي ذاريم. رابين در حالي كه از حاضر جوابي كيميا لذت ميبرد، دوباره گفت: - چطور مي شه به عضويت جامعه ي حشرات موذي ايران در اومد؟ كيميا كه بشدت خنده اش گرفته بود، به سختي بر خود مسلط شد و پاسخ داد: - متأسفم آقا. فعلاً عضو جديد نمي پذيرن. رابين با همان بي تفاوتي ذاتي خود خنديد و در همان حال كلاسورش را باز كرد و رو به كيميا پرسيد: - شما با دكتر فرانسوا ميشلان درس داريد؟ كيميا به علامت تأييد سرش را تكان داد. رابين از داخل كلاسورش برگه اي بيرون كشيد و گفت: - اگه دوست داري آخر ترم بالاترين نمره رو از دكتر بگيري، اين برگه رو بهش بده. خوشحالش مي كنه. بعد برگه تا شده را به دست كيميا داد و قبل از آن كه اوو بتواند پاسخي بدهد با گفتن جمله ي "Aurevoir" (به اميد ديدار) به راه افتاد. كيميا كه با تعجب دور شدن او را نظاره مي كرد، با ترديد ورقه تا خورده را باز كرد و با كمال تعجب كاريكاتور بسيار مضحكي از دكتر ميشلان را روي ورقه ديد. هنوز نگاهش به نقاشي خيره بود كه صداي الين مجبورش كرد ه عقب برگردد. او كه همراه ديويد زير نم نم باران روي چمنها قدم ميزد، به طرف كيميا دويد و در همان حال گفت: - بن ژور كيميا. كيميا لبخندي زد و برايش دست تكان داد. الين همين كه به كيميا نزديك شد، نگاهي كنجكاوانه به كاغذ كرد و گفت: - اين چيه؟ كيميا لبخندي زد و پاسخ داد: - يه هديه براي دكتر ميشلان. و بعد برگه اي را رو به او باز كرد. الين از ديدن كاريكاتور دكتر به شدت خنده افتاد و در همان حال پرسيد: - كار رابينه. - از كجا فهميدي؟ - تعجب نكن. اون بهترين كاريكاتوريستيه كه در تمام عمرم ديدم. كيميا سر تكان داد و گفت: - اين پسره ديوونه اس. اگه اين كاغذ رو به دكتر مي دادم خيلي بد مي شد. - ولي من مطمئنم كه رابين مي دونسته تو كاغذ رو باز نكرده به دكتر نمي دي. كيميا كه نمي خواست خود را از تك و تا بيندازد، با وجود آن كه مي دانست حق با الين است، دوباره گفت: - ولي قبول كن كه كار اشتباهي كرده. الين دلجويانه دست كيميا را در دست خود فشرد و گفت: - مطمئن باش كه اين فقط يه شوخي بوده و تو نبايد ناراحت بشي... راستي كيميا، ديويد منو براي شام به يك مك دونالد دعوت كرده. تو دوست داري با ما باشي؟ كيميا لبخندي زد و پاسخ داد: - نه متشكر. ترجيح مي دم مزاحمتون نشم. الين مصرانه دوباره گفت: - نه باور كن ما هر دو از بودن تو خوشحال ميشيم. كيميا چون اصرار الين را ديد از طرفي هم حوصله تحمل اين غروب دلتنگ و ابري را نداشت، همراه الين به راه افتاد. ديويد همين كه آن دو را با هم ديد، چند گام بلند برداشت و وقتي مقابلشان قرار گرفت، دستش را به سوي كيميا دراز كرد و گفت: - عصر بخير! الين نگاهي به كيميا و نگاهي به ديويد انداخت و بعد به جاي كيميا دست او را در دست گرفت و گفت: - مگه نگفته بودم كه كيميا مسلمانه؟ ديويد خنده اي كرد و گفت: - متأسفم. فراموش كردم...مذرت مي خوام. - اصلاً مهم نيست. الين مثل هميشه هيجانزده گفت: - ديويد! كيميا همراه ما مياد. ديويد مؤدبانه لبخندي زد و پاسخ داد: - اين خيلي خوبه... خواهش مي كنم بفرماييد. كيميا به هر دوي آنها لبخند زد و همراهشان به رها افتاد. جلوي در دانشگاه چند لحظه اي توقف كردند و ديويد به بالا و پايين خيابان نگاه كرد و كيميا احساس كرد او در تعيين مسير مردد است. درست در همين لحظه يك BMW مشكي با شيشه هاي تيره چند متر جلوتر از آنها توقف كرد. ديويد كه گويا راننده اتومبيل را مي شناخت، بلافاصله به طرف پنجره جلو ماشين رفت. چند لحظه اي سرش را از پنجره داخل كرد و بعد دوباره صاف ايستاد و رو به دخترها گفت: - لطفاً سوار شيد. دوستم ما رو مي رسونه. كيميا در حالي كه با تحسين ماشين شيك و مدل بالاي دوست ديويد را نگاه مي كرد، به طرف ماشين رفت. ديويد در عقب را براي آنها باز كرد و كيميا بي معطلي سوار شد و بي آنكه به راننده نگاه كند با گفتن كلمه (( بن سواغ)) بر جاي خود نشست. الين هم در كنار او قرار گرفت و ديويد روي صندلي جلو نشست. همين كه ديويد در را بست، راننده آينه را به طرف پايين كشيد و با همان لهجه شيرين فارسي هميشگي اش لبخند زنان گفت: - چطوري دختر شرقي؟ كيميا بي آنكه بخواهد دستپاچه و سريع به آينه نگاه و احساس كرد از ديدين آن دو بركه آرام و رويايي در آينه ماشين دچار حالتي عصبي ميشود. با اين حال با لحني متفاوت پاسخ داد: - شمائين؟ - اشكالي داره؟ - نه، براي من فرقي نمي كنه. الين و ديويد كه چيزي از صحبتهاي آن دو نميفهميدند، با تعجب به آنها نگاه مي كردند. رابين به ديويد لبخندي زد و به انگليسي چنان با سرعت جمله اي را بر زبان راند كه كيميا حتي يك كلمه از آن را هم نفهميد. فقط وقتي جمله اش پايان يافت، ديويد به سوي او برگشت و لبخند زد.كيميا چشم غره اي به رابين رفت و با حالتي عصبي پرسيد: - چي بهش گفتي؟ رابين لبخندي زد و پاسخ داد: - زياد مهم نيست. كيميا نيز حالتي بي تفاوت به خود گرفت و چيزي نگفت. ديويد و رابين با زبان انگليسي با هم مشغول صحبت شدند و رابين چنان گرم گفتگو بود كه كيميا احساس كرد وجود او را كاملاً فراموش كرده. با بي حوصلگي شيشه را پايين زد و به تماشاي خيابانها مشغول شد. رابين از داخل آينه نگاهي به او كرد و گفت: - سرما نخوري مادموازل كوچولو. كيميا چيني به پيشاني انداخت و گفت: - شما نگران من نباشين سخنراني تونو تموم كنين. رابين خنده اي كرد و پاسخ داد: - ما كه راجع به تو حرف نمي زنيم. كيميا به تندي گفت: - اولاً تو نه، شما. ثانياً براي من هيچ اهميتي نداره كه شما چي مي گين. رابين سعي كرد كلمه اولاً را تكرار كند ولي چون نتوانست در پاسخ گفت: - اول اينكه بايد منو ببخشيد چون دستور زبان فارسي رو به خوبي شما بلد نيستم. دوم اينكه كنجكاوي شما زنهاي شرقي رو تو هيچ جاي ديگه از چهار قاره نمي شه پيدا كرد. اين طور نيست؟ كيميا باز سكوت كرد و رويش را كاملاً به طرف بيرون گرداند. رابين با استفاده از شيشه بالابر جلو، شيشه سمت او را تا نيمه بالا كشيد و با حنده گفت: - دلم نمي خواد امشب ازت ويروس آنفولانزا بگيرم. كيميا چنان عصباني شده بود كه حتي نميتوانست پاسخ مناسبي براي مفهومي كه در جمله رابين بود، بيابد. بغض گلويش را فشرد و با عصبانيت ناخنهايش را در كف دستش فرو كرد و ديگر چيزي نگفت. با آن كه در تمام طول راه بنا به درخواست رابين، بچه ها خصوصاً الين با زحمت فرانسه صحبت مي كردند، اما كيميا كوچكترين دخالتي در گفتگوي آنها نكرد و هر لحظه آرزو ميكرد از اين ترافيك خلاص شوند و به مقصد برسند تا هرچه زودتر رابين آنها را ترك كند، ولي وقتي مقابل رستوران قرار گرفتند، كيميا متوجه شد كه رابين به دنبال جايي براي پارك اتومبيلش ميگردد. با تعجب پرسيد: - مگه نمي خواين برين؟ رابين لحظه اي كاملاً به عقب برگشت، لبخندي زد و گفت: - چه عجب! زبونت باز شد. كيميا اخمي كرد و پاسخي نداد. رابين لبخندش را عميق تر كرد و گفت: - نه خانم كوچولو. فعلاً شام رو با هم هستيم. كيميا با بيزاري از او روي گرداند و رابين با لودگي پرسيد: - چيزي شما رو ناراحت مي كنه؟ كيميا كه از شدت عصبانيت صدايش مي لرزيد، پاسخ داد: - بله، وجود شما. رابين پوزخندي زد و گفت: - اگه اينطوره چرا سوار ماشين من شديد؟ كيميا لبش را گزيد و پاسخ داد: - اگه حتي يك درصد احتمال مي دادم اين ماشين مال شما باشه، هرگر سوار نمي شدم. - چرا فكر نمي كرديد راننده اين ماشين من باشم؟ چون پدرم كارخونه ماشينهاي آمريكايي داره، توقع داشتيد منو تو يكي از ماشينهاي ساخت كارخونه پدرم ببينيد، نه...؟ ولي من هيچ وقت اون ماشين ها رو سوار نمي شم، چون جونم رو دوست دارم. بعد نگاه خاصي به كيميا كرد كه از او احساس چندش كرد و در همان حال در حالي كه به لبهاي او اشاره كرد، ادامه داد: - ديگه هم اون كار رو نكن. به زيبايي صورتت ضربه مي زنه... و قبل از آنكه كيميا فرصت پاسخ بيابد، با سرعت از ماشين خارج شد. كيميا نيز در حالي كه بعد از الين ماشين را ترك مي كرد، زير لب غريد: - هرزه ي كثيف! وقتي هر چهار نفر وارد رستوران شدند، كيميا سعي كرد حتي الامكان نگاهش را از نگاه رابين بدزدد، اما او بي تفاوت مشغول همان لودگيهاي هميشگي بود و با خنده و مسخره بازي رفتار تكتك استادان دانشكده را تقليد مي كرد. بعد ناگهان رو به كيميا كرد و به زبان فرانسه گفت: - هي شرقي بد اخلاق! امانت دكتر ميشلان رو فراموش نكن. حتماً فردا بهش بده. كيميا لبخند پر تمسخري زد و پاسخ داد: - ولي شما فراموش كرديد زيرش رو امضاء كنيد. رابين خنده ي بلندي سر داد و پاسخ داد: - اصلاً اشكالي نداره. مي توني بهش بگي از طرف منه، البته چندان نيازي نيست، چون او كارهاي منو خوب مي شناسه. كيميا در مقابل وقاحت بيش از حد رابين چاره اي جز سكوت نداشت. به جاي پاسخ، خود را با سالاد روي ميز مشغول كرد، اما كيميا به همان مك دونالد بسنده كرد و در مقابل اصرار بيش از حد ديويد و الين، فقط تشكر كرد. بعد از شام، رابين صورت حساب را با چند اسكناس درشت كه تشكر فراوان گارسونها را به دنبال داشت، پرداخت كرد و همه خارج شدند. اما به جاي رفتن به اتومبيل، مقابل رستوران ديگري درست روبه روي رستوران اول براي صرف نوشيدني توقف كردند. همين كه دوباره سر ميز جاي گرفتند، رابين لبخندي زد و گفت: - خب دختر شرقي! دلم مي خواد امشب تو رو به بهترين هاي فرانسه مهمون كنم. فقط بگو نوشيدني مورد علاقه ات چيه؟ كيميا با همان چهره ي درهم پاسخ داد: - يه فنجون قهوه اسپرسو رابين چيني به پيشاني انداخت و با خنده گفت: - هوم! فكر مي كردم خيلي با سليقه تر از اين حرفا باشي... فقط يه قهوه؟ كيميا بي حوصله جواب داد: - بله آقا. فقط همين. و رابين كه چهره درهم كيميا را ديد، بيش از اين اصرار نكرد و سفارش همه را براي گارسون تكرار كرد و در اين ميان خودش را بيش از همه تحويل گرفت. كيميا كه با تعجب به بطريهاي روي ميزش نگاه مي كرد، بي اختيار پرسيد: - همه اينا رو مي خواي بخوري؟ الين و ديويد كه باز هم با مشكل عدم فهم زبان فارسي مواجه بودند، با تعجب به كيميا نگاه كردند. رابين خيلي سريع سؤال كيميا را به انگليسي ترجمه كرد. ديويد نگاهي به كيميا كرد و با خنده گفت: - كجاش رو ديدي كيميا؟ اين آقا عادت نداره كوچكترين رحمي به خودش بكنه. كيميا سري تكان داد و گفت: - خودش كه مهم نيست، ولي كي بايد ما رو برسونه؟ همه خنديدند، حتي خود رابين و او بيش از همه. بعد رو به كيميا كرد و گفت: - اگه اجازه بدين من همه اينا رو مي خورم و قول مي دم تصادفي در كار نباشه. كيميا عليرغم ميل باطني، چند لحظه اي نگاهش را به چشمان رابين دوخت و بعد آهسته گفت: - و اگه اجازه ندم...؟ رابين لبخندي زد و گفت: - همه رو ميريزم دور! كيميا چند لحظه اي از گوشه چشم به او نگاه كرد و در چهره رابين تغيير محسوسي را احساس كرد. بعد لبخندي چاشني نگاه زيباييش كرد و گفت: - اجازه نمي دم. رابين به سرعت از جا برخاست و تمام بطريها را در دست گرفت و از در رستوران خارج شد. الين و ديويد با تعجب به كيميا نگاه كردند و كيميا كه واقعاً نمي دانست چه بايد بگويد، تنها سر تكان داد. وقتي رابين دوباره وارد دستوران شد، كيميا در عين ناباوري متوجه شد كه هر دو دست او خالي است. لحظه اي با تعجب نگاهش كرد. رابين در حالي كه مي نشست با خنده گفت: -خيلي خوب. اگه تو هوشياري منو بيشار از مستيام دوست داري، حرفي نيست، چون در هر حال ملكه ي امشب تويي. كيميا كه تازه متوجه منظور رابين شده بود، برآشفته از جا برخاست و تقريباً فرياد كشيد: - تو يه هرزه ي پست بيشتر نيستي... ديگه نميخوام ببينمت. و بعد به سرعت از رستوران خارج شد. [TABLE="class: cms_table"] [TR] [TD="width: 563"]- تو واقعاً نمي خواي بگي چي شده؟ من كه امروز از درسهامون هيچي نفهميدم. همه حواسم به تو و كار ديشبت بود... مي دوني بيچاره رابين اون قدر دنبال تو دويده بود كه از سر تا پاش آب مي چكيد. كيميا تنها شانه بالا انداخت و چيزي نگفت. الين دوباره گفت: - وقتي برگشت خيلي ناراحت بود. تا آخر شب هيچ حرفي نزد. باور كن برات نگران بود... يعني هر سهمون نگران بوديم. كيميا كه هنوز از دست رابين عصباني بود، با غيظ گفت: - و شما نمي دونين چي شد؟ رابين هم چيزي بهتون نگفت. نكنه توقع داري باور كنم؟ - من و ديويد از حرفهاي شما اصلاً سر در نياورديم. وقتي هم كه از رستوران خارج شدي، فكر كرديم زود برمي گردي. البته رابين برامون توضيح داد كه همه شرقيها خصوصاً ايراني ها زود براي خونه شون احساس دلتنگي مي كنن... گفت كه تو زود بر مي گردي، اما وقتي چند دقيقه اي گذشت و تو نيومدي، همه نگران شديم. اون وقت بود كه رابين اومد دنبالت ولي تو رو پيدا نكرد. كيميا زير لب غريد: - موجود مسخره ي بي شعور! دلتنگي براي خونه. چه چرندياتي از خودش درمياره. الين كه هنوز با تعجب به كيميا نگاه مي كرد، پرسيد: - تو چي گفتي؟ كيميا در دل خدا را شكر كرد كه الين فارسي نميداند و پاسخ داد: - هيچي. چيز مهمي نبود. الين دوباره گفت: - بالاخره مي گي يا نه؟ كيميا لحظه اي متفكرانه ايستاد. مسلماً توضيح آنچه اتفاق افتاده بود براي الين بي حاصل بود و شايد مسخره. بنابراين ترجيح داد در اين مورد سكوت كند و براي آن كه الين را راضي كرده باشد، آهسته گفت: - مي دوني؟ به گمونم حق با رابينه. آخه من خيلي دلم براي خونه تنگ شده بود. يعني اون رستوران منو ياد تهران انداخت. الين با حالتي دلسوزانه به كيميا نگاه كرد، دست او را ميان دستهاي خود فشرد و لبخند زنان در حالي كه سرش را به طرفين تكان مي داد گفت: - مي فهمم... مي فهمم عزيزم. كيميا پاسخ لبخند الين را با لبخندي دوستانه داد و براي اولين بار احساس كرد به اين دختر بي هيچ وجه تشابه و تفاهمي، علاقمند است. الين دست كيميا را گرفت و او را به سوي در خروجي كشيد و با خنده گفت: - ديگه ناراحتي بسه. بيا بريم هواخوري. و بعد او را به حالت دو به حياط كشيد. كيميا كه از حركات كودكانه الين بشدت خنده اش گرفته بود، در ميان خنده گفت: - دستم كنده شد الين. آرومتر. الين ناگهان بر جاي خود ايستاد و كيميا قبل از آن كه بتواند خود را كنترل كند، محكم به پشت الين خورد. الين خيلي جدي به دست كيميا نگاه كرد و او دانست كاربرد كلمه (( كنده شد)) باعث تعجب بيش از حد الين گرديده است. بعد هر دو با صداي بلند شروع به خنده كردند. در همين حال كيميا سنگيني نگاهي را احساس كرد و بلافاصله به سوي نگاه سر گرداند و رابين را در چچند قدمي خود ديد كه خيره خيره به آن دو نگاه مي كرد. اما همين كه خواست از نگاه او بگريزد، الين متوجه رابين شد و با چند گام بلند، فوراً خود را از جمع دوستانش جدا كرد و به آنها نزديك شد و گفت: - ببخشيد! مهد كودك تعطيل شد؟ الين با صداي بلند خنديد و گفت: - براي چي: رابين قيافه اي كاملاً جدي به خود گرفت و گفت: - راستش من يه دختر چهار، پنج ساله دارم مي خواستم ببينم با شما همكلاسي نيست؟ الين باز خنديد و كيميا كه از فرط عصبانيت دندانهايش را به شدت روي هم مي سائيد، پاسخ داد: - دختر شما رو مادرشون بردند. البته اگه شما بدونيد منظورم كدوم مادرشه؟ رابين لبخندي زد و با آرامش پاسخ داد: - هنوز عصباني هستي؟ كيميا با بي تفاوتي شانه هايش را بالا انداخت و گفت: - اون قدر برام ارزش نداري كه روش فكر كنم. رابين ببا همان لبخند زيبا سري تكان داد و گفت: - بله خانم. مي فهمم، ولي... ولي مي خواستم بگم كه من واقعاً منظوري نداشتم.... كيميا به سرعت كلام رابين را قطع كرد و گفت: - نمي خوام چيزي بشنوم. بعد با سرعت كيف پولش را در آورد و از داخل آن يك اسكناس صد فرانكي بيرون كشيد و به طرف رابين پرت كرد و در همان حال گفت: - بگير، بابت شام ديشبت. چشمان رابين لحظه اي از خشم درخشيد، ولي خيلي زود بر خود مسلط شد و همان چهره ي بي تفاوت هميشگي را به خود گرفت و در حالي كه براي برداشتن اسكناس خم مي شد، با لبخند گفت: - كار خوبي كردي، منم به پولام احتياج دارم. كيميا گرچه از برخورد خونسردانه ي رابين جا خورده بود، ولي به روي خود نياورد و در حالي كه دست الين را مي كشيد، از كنار رابين دور شد. تنها در آخرين لحظه يك بار برگشت و به او نگاه كرد. رابين كه همچنان در جاي خود ايستاده بود، اسكناس را كاملاً باز كرد، آن را بوسيد و در جيب گذاشت. *** روزهاي ابري و دلگير پائيز با آرامشي طلايي رنگ در خوابگاه دانشگاه و در اتاق كوچك كيميا بي هيچ وقفه اي سپري مي شد در حالي كه او همچنان به انزواي خود ادامه مي داد. سكوت سنگين اتاق را جز رفت و آمدهاي گاه گاه الين، چيزي نمي شكست و كيميا تمام اوقات فراغتش را پشت پنجره سپري مي كرد و به پاييز دلتنگ و آسمان غالباً ابري و باراني پاريس خيره مي ماند. اكثر روزهاي زندگيش بدون هيچ هيجاني سپري ميشد. تنها گاهي اوقات حضور كمرنگ رابين به روزهايش هيجاني زودگذر مي بخشيد. اما اين تغيير هم كششي در وجودش نسبت به زندگي فعلي ايجاد نمي كرد و او همچنان بي هيچ ميل و رغبتي، زمان را در خود مي كشت و تنها پيوندش با زندگي گذشته و خانواده، مكالمات كوتاه مدت گهگاهي با مادر و ندرتاً با پدرش بود و نامه هايي كه با بي حوصلگي تمام و با خطي خرچنگ قورباغه نوشته مي شد. كيميا و رابين تنها در درس ادبيات عمومي با هم همكلاس بودند، ولي او غالباً رابين را همراه زيباترين دختران دانشگاه در محوطه و يا خيابانهاي اطراف مي ديد و اغلب چنانچه رابين اجازه مي داد، بي تفاوت از كنارش مي گذشت. روزهاي دانشگاه سوربن، براي كيميا همان روزهاي ايران بود و او كم كم به اين نتيجه مي رسيد كه از اين مهاجرت نيز آنچه طالبش بود، عايدش نگرديده و در اين گريز از خود، همچنان ناموفق مي نمود. با تمام اينها همچنان راسخ بود كه درسش را در دانشگاه ادامه دهد و شايد تنها دليل آن لجاجت با اطرافيانش بود. *** باز كلاس ادبيات و باز همكلاسي با رابين ككه كيميا بايد اعتراف مي كرد از شيرين ترين كلاسهاي درس بود. از طرفي وجود رابين با آن لودگيهاي واقعاً شيرينش و از طرف ديگر كلاس زنده و جالب دكتر ژوستين استاد بامزه ي ادبيات. دكتر تقريباً جوان ولي بسيار با معلومات بود و بر حسب اتفاق، علاققه شديدي به ادبيات ايران خصوصاً فردوسي و خيام داشت. به همين علت در كلاس با كيميا بيش از ساير شاگردانش بحث و گفتگو مي كرد و گاهي حتي چند كلمه اي با شيريني خاصي و با لهجه فرانسوي، فارسي صحبت مي كرد و كيميا و رابين را به خنده مي انداخت. گرچه استاد با لباسهاي جين و اسپرت و خصوصاً موتورسيكلتي كه هر روز با آن به دانشكده مي آمد، چندان شباهتي به اساتيد سوربن نداشت، ولي از نظر معلومات، انسان قابل توجهي بود كه علاقه كيميا را از همان ابتدا به خود جلب كرد.وقتي استاد چون هميشه با همان موهاي ژوليده وارد كلاس شد، رابين با صداي بلند اعلام كرد: (( زيباترين استاد سوربن)) و چند لحظه بعد در ميان خنده بچه ها، استاد بر جاي خود نشست و همان لبخند مضحك هميشگي را بر لب راند. لحظاتي به دانشجويان نگاه كرد و بعد از جا بلند شد و قدم زنان طول و عرض كلاس را چند بار طي كرد و بعد مقابل كيميا ايستاد. لبخندش عميقتر گرديد. چند لحظه اي به او خيره ماند، بعد كتاب خيام چهار زبانه اي را كه در دست داشت باز كرد و دنبال صفحه اي، چند بار آن را ورق زد و بعد در حالي كه با رضايت مي خنديد، صفحه اي را تا آخر باز كرد و نقاشي مينياتوري داخل آن را به كيميا نشان داد و گفت: - كيميا! و بعد در حالي كه سعي مي كرد فارسي حرف بزند، ادامه داد: - شبيه... خيلي زياد. كيميا آرام سر تكان داد و به فارسي تشكر كرد. دكتر ذوق زده چند بار سرش را تكان و با زحمت ادامه داد: - خيام هم كيميا داشت، مثل شبيه تو! كيميا خنده اش را به سختي فرو خورد، ولي رابين از ته كلاس با صداي بلند خنديد و گفت: - مثل شبيه، دستور زبان تازه فارسي. استاد نگاهي به رابين كرد، ولي گويا منظورش را نفهميده باشد باز به كبمبا لبخند زد و در حالي كه خيره خيره به عكس نگاه مي كرد، از او گذشت و بر جاي خود نشست. قبل از آن كه استاد درس را شروع كند، رابين از او اجازه خواست تا كتاب را ببيند. بعد به سرعت از جا برخاست و براي ديدن كتاب، كنار استاد ايستاد. چند لحظه اي به كيميا خيره ماند. بعد به استاد چيزي گفت كه كيميا نشنيد. تنها ديد كه دكتر سرش را بالا آورد و با تحسين به او نگاه كرد. *** [/TD] [/TR] [TR] [TD="class: cms_table_alt1"]تمام شب قبل باران باريده بود و آن روز شنبه ي تعطيل و آرامي بود و لطافت و پاكي هوا، كيميا را به قدم زدن در بيرون خوابگاه تشويق مي كرد. محوطه در سكوتي عميق فرو رفته بود و دختران و پسران دانشجو با استفاده از يك روز تقريباً آفتابي به گردش رفته بودند. كيميا گرچه بدش نمي آمد در اين هواي خوش كمي قدم بزند، ولي چندان حوصله اين كار را، آن هم تنها نداشت. در يك كشمكش كوتاه با خود، بالاخره تصميم گرفت كه براي قدم زدن از اتاقش خارج شود. با سرعت باراني اش را بر تن كرد و شالش را محكم بست. زماني كه قدم به داخل محوطه گذاشت، با نگاهي به آسمان احساس كرد نمي توان به پايداري وضعيت آن اميد چنداني داشت. با اين حال و از آنجا كه حوصله بازگشت و برداشتن چترش را نداشت، احساس كرد كنار رودخانه سن بهترين مكان براي پياده روي است. دستهايش را در جيب فرو كرد و در حالي كه سعي مي كرد با روحيه بيشتري تفريح كند، بزحمت لبخند بسيار خفيفي بر لب راند و همچنان كه به ياد دكتر ژوستن، سعري از خيام را زير لب زمزمه مي كرد به سوي سن حركت كرد. به كناره سن كه رسيد، بي اختيار متوقف شد و به آبي آرام آبها خيره گشت و دلش بشدت به هواي ساحل ناآرام خزر پر كشيد و نگاهش رنگي از غصه به خود گرفت و قبل از آنكه بتواند بر احساس خود تسلط يابد، قطرات اشك بر روي گونه هايش سر خوردند. ياد آن ماه عسل كذايي در آن ويلاي مجلل و در كنار مردي كه برايش غريبه بود تا هميشه غريبه ماند، دلش را به آتش كشيد. مي خواست فرياد بكشد، (( زندگي! از تمام زشتيها و زيبائيهايت متنفرم.)) اما صدا در گلويش و در ميان بغضي پر درد گره خورد و از دهانش بيرون نيامد. حتي از خودش هم به خاطر آن كه هنوز نتوانسته بود خاطرات كهنه و پوسيده اش را دور بريزد، احساس تنفر مي كرد. چند بوق ممتد اتومبيلي كه از كنارش مي گذشت او را از دنيايي كه در آن غرق بود بيرون كشيد. در حالي كه به سوي صدا سر بر مي گرداند، زير لب با غيظ گفت: (( زهرمار))، ولي ناگهان نگاهش بر روي ماشين سياه رنگ رابين متوقف گرديد و قبل از آن كه بتواند از آن چشم بردارد، چهره خندان و شيطان رابين به رويش لبخند زد. او با همان فرانسه ي سليسش گفت: - چه عجب مادموازل! از دير بيرون اومديد! كيميا بي حوصله نگاهش كرد و پاسخ داد: - بايد از شما اجازه مي گرفتم؟ رابين لبخند زد و كيميا اين بار به همراه او چشم دوخت كه طبق معمول دختري زيبا و جذاب بود و وقتي نگاه كيميا را ديد، سر تكان داد و لبخند زد. رابين دوباره گفت: - اگه مقصد خاصي دارين مي تونم برسونمتون. كيميا با چشم اشاره اي به دختر جوان كرد و گفت: - فعلاً همين يه نفر رو برسون. رابين با شيطنت خنديد و پاسخ داد: - هر دوتون رو هم مي تونم برسونم. كيميا كه كم كم عصباني مي شد، گفت: - من جايي نمي رم، فقط مي خواستم كمي گردش كنم. رابين چند بار به علامت تفهيم سر تكان داد و بي آن كه حتي يك كلمه ديگر بگويد با سرعت از كنار او گذشت. كيميا باز به سوي رودخانه چرخيد و با عصبانيت غريد، (( مرتيكه ي مزخرف!)) سپس دستش را ستون چانه كرد و به قايق هاي تفريحي كه بر روي سن در تردد بودند خيره ماند. هنوز نيم ساعتي نگذشته بود كه باز صداي آشناي همان بوق در گوشش پيچيد، اما اين بار به سوي صدا برنگشت. رابين باز چند بوق ممتد زد و كيميا ناچار به سوي او چرخيد. و باز همان آبي آرام و شاد با تمام وجود به سويش لبخند زد. كيميا بلافاصله متوجه شد كه صندلي كنار رابين خاليست، بنابراين به طعنه گفت: - از كي توي آژانس اتومبيل استخدام شدي؟ برعكس كيميا، رابين با لهجه ي زيباي فارسي- انگليسي اش پاسخ داد: - از همون وقتي كه دختراي تهران كنار سن دنبال ماشين مي گردن. كيميا بي اختيار لبخند زد و رابين بي حوصله و عجولانه گفت: - مياي بالا يا بيام پايين؟ كيميا لحظه اي مكث كرد و بعد پاسخ داد: - هيچ كدوم. رابين چند لحظه به او خيره ماند و بعد به عقب برگشت و چيزي گفت كه كيميا نفهميد. از جايي كه او ايستاده بود، فقط مي توانست صندلي جاو را ببيند، ولي بدون ترديد كسي پشت سر او نشسته بود. انتظار كيميا چندان به طول نينجاميد. در عقب ماشين باز شد و كيميا در كمال ناباوري الين را ديد كه با يك جهش سريع، خود را به او رساند و هر دو دستش را در ميان دستان خود گرفت. كيميا با خوشحالي خنديد و گفت: - چطور منو پيدا كردي؟ الين به رابين كه همراه ديويد به سوي آنها مي آمد اشاره كرد و گفت: - فكر نمي كردم راست بگه... چطور شد تصميم گرفتي گردش كني؟ كيميا خنديد، ولي قبل از آن كه پاسخي بدهد، صداي رابين در گوشش طنين انداخت: - بفرما! اينم دوست شما. تمام پاريس رو دنبال اين دوتا گشتم. كيميا نگاهي به ساعتش كرد و گفت: - تمام پاريس؟ اونم تو كمتر از يك ساعت؟ به جاي رابين، ديويد پاسخ داد: - اين شيطون تمام جاهايي رو كه ممكنه من و الين بريم، مي شناسه. رابين با خنده گفت: - فكر كردم قايق سواري اين طوري براتون دلچسبتره. كيميا با تعجب تكرار كرد: - قايق سواري؟! رابين اجازه نداد او حرف ديگري بزند و با عجله گفت: - خب ديگه بريم اسكله. الين چون بچه ها ذوق زده به هوا پريد و گفت: - عاليه بريم و كيميا ناچار در سكوت همراه آنها به راه افتاد. رابين خيلي سريع بليط تهيه كرد و هر چهار نفر سوار يك قايق تفريحي كوچك شدند. كيميا نگاهي به رديفهاي چهارتايي صندلي ها كرد و بلافاصله روي اولين صندلي كنار بدنه ي قايق نشست و الين و ديويد را در انتخاب صندليهايشان مردد گذاشت، ولي رابين بلافاصله الين را در كنار كيميا نشاند، بعد از او ديويد و در آخر هم خودش چهارمين صندلي را اشغال كرد. وقتي تمام صندليها پر شد، قايق به راه افتاد. كيميا كاملاً صورتش را به طرف كناره هاي رود گرداند و غرق تماشا شد. تنها گاه گاه با جملات كوتاه، پاسخ هايي به الين مي داد. وقتي قايق به نزديكي كليساي نتردام رسيد، در حالي كه هيجان زده به سوي الين مي چرخيد، گفت: - نمي دونم چرا هنوز گاهي اوقات به نظرم مياد كه زندگي زيباست، گرچه هيچ وقت... كلمات در زبانش ماسيدند و با حيرت به صورت مخاطبش نگاه كرد. رابين لبخند زد و خونسردانه پاسخ داد: - هيچ مي دوني تو يكي از زيباترين مظاهر زيبايي طبيعت هستي؟ كيميا كه همچنان متعجب به او نگاه مي كرد، با غيظ پرسيد: - تو كي جاتو با الين عوض كردي كه من نفهميدم؟ رابين تنها لبخند زد و خودش را در جا كمي جمع كرد. كيميا باز با عصبانيت گفت: - چرا اينجا نشستي؟ رابين مظلومانه سر تكان داد و گفت: - معذرت مي خوام. فكر نمي كردم اشكالي داشته باشه. اگه ناراحتت مي كنه الان مي پرم توي رودخونه. كيميا نگاهي به الين كرد كه با ديويد غرق گفتگو بود و بعد با همان عصبانيت رو به رابين كرد و پاسخ داد: - اگه مي تونستم خودم پرتت مي كردم. رابين بي آن كه پاسخي بدهد، دستش را در جيب فرو برد و كيف پولش را از داخل آن بيرون كشيد و گفت: - فقط اينها رو نگه دار خيس نشه. و بعد از جا برخاست. كيميا با نگراني پرسيد: - چي كار مي خواي بكني؟ رابين با همان خونسردي هميشگي پاسخ داد: - چون نمي خوام شما كارهاي سخت بكنين، ميپرم توي رودخونه. كيميا كه حرف رابين را جدي نگرفته بود، با بي تفاوتي شانه هايش را بالا انداخت. رابين كنار لبه قايق ايستاد و به ديويد كه با تعجب نگاهش مي كرد، گفت: - هوس كردم يه كم شنا كنم. الين وحشتزده پرسيد: - توي اين هوا؟ رابين تنها لبخند زد و آماده پريدن شد. در آخرين لحظه كيميا كه او را در پريدن ميان آبهاي سرد سن مصمم مي ديد، گوشه لباسش را به سوي خود كشيد و گفت: - نپر ديوونه. رابين به سويش خم شد و آهسته به زبان فارسي گفت: - نه كاري كه تو خواستي بايد انجام بشه خانم كوچولو. و در يك چشم به هم زدن به داخل آب پريد. در يك لحظه ولوله اي ميان مسافران قايق افتاد و همه خيره خيره به آن قسمت از آب كه رابين در آن فرو رفته بود نگاه كردند و چون دقايقي گذشت و از او خبري نشد، هيجان بيشتري تماشاگران را در خود گرفت. كيميا كه تمام اندام نحيفش از شدت هيجان و سرما مي لرزيد، با آشفتگي بسيار از جا برخاست و ملتمسانه به ديويد نگاه كرد. ديويد و الين چنان غافلگير شده بودند كه هنوز هم نميتوانستند آنچه را كه ديده بودند، باور كنند. لحظات براي كيميا به سختي و كشدار ميگذشت و نگاهش هر لحظه مضطرب تر مي شد، از داخل وجودش با تمام قوا نام رابين را فرياد مي كشيد، بي آنكه حتي كلمه اي از حنجره اش خارج شود. بالاخره بعد از چند دقيقه جسم بي حركت رابين روي آب شناور شد. كيميا كه نفسش از شدت هيجان بالا نمي آمد، لحظاتي به جسم شناور رابين روي آب خيره ماند و بعد ناگهان بغضش تركيد و در ميان گريه چندين مرتبه ناليد: - نه... نه... تمام مسافران با تعجب به او نگاه مي كردند. الين به زحمت كيميا را روي صندلي نشاند و سعي كرد او را آرام كند، اما خودش نيز چنان آشفته بود كه هيچ كاري از دستش برنمي آمد. حتي ديويد هم گيج شده بود و نمي دانست چه بايد بكند. كيميا همچنان كه گريه مي كرد، فرياد زد: - چرا هيچ كس كمكش نمي كنه؟ كمكش كنيد. زبان فارسي كيميا گرچه براي همه ي نظاره گران نامفهوم و عجيب مي نمود، اما ديويد را به خود آورد. او ناگهان از جا جست و با سرعت كاپشنش را از تن در آورد و به سوي الين پرت كرد و ه سوي لبه قايق دويد. وقتي ديويد خود را براي پريدن در آب آماده مي كرد، ناگهان جسم بي حركت رابين تكاني خورد، لحظه اي زير آب رفت و دوباره بيرون آمد و در حالي كه تمام تن و سرش زير آب بود دستش را در هوا تكان داد و بعد صداي هميشه شادش به گوش رسيد كه فرياد مي كشيد: - براوو! شرقي زيبا براي من نگران مي شه... خودت بيا كمكم كن... بپر... بپر. كيميا چند لحظه اي بي آنكه بتواند حتي دهانش را باز كند، همان طور وحشتزده به رابين نگاه كرد. سرنشينان قايق به افتخار او و شيرجه ي موفقش برايش دست مي زدند، اما كيميا همچنان مي لرزيد و نمي توانست حركت سريع چانه اش را مهار كند. چند لحظه اي بعد رابين به سوي قايق شنا كرد و با كمك خدمه از آب بيرون كشيده شد و يكراست به سوي كيميا آمد، ولي به جاي آن كه روي صندلي بنشيند جلوي پاي كيميا، كف قايق زانو زد و گفت: - من فقط از امر تو اطاعت كردم. باور كن نميخواستم ناراحت بشي. كيميا لحظه اي به او نگاه كرد. از موهاي زيتونياش قطره قطره آب مي چكيد و لبهايش به سفيدي گرائيده بود و به شدت مي لرزيد كه البته در آن هواي سرد چيز عجيبي نبود. كيميا كه هنوز هم نمي توانست حرف بزند، به زحمت بر خود مسلط شد و با عصبانيت گفت: - تو واقعاً فكر مي كني ترسوندن من موفقيت بزرگيه...؟ تو فكر مي كني اين كه من برات نگران شدم، جز حس همنوع دوستي، معناي ديگه اي داره؟ رابين چند لحظه اي متفكرانه سكوت كرد و بعد با تأسف سري تكان داد و گفت: - حقق با توئه كيميا. شما دختراي شرقي احساسات عجيب و غريبي داريد. من مطمئنم كه اگه به جاي من يه مورچه هم تو آب غرق مي شد، تو بازم همين كار رو مي كردي. كيميا فاتحانه لبخند زد و نگاهش را از نگاه نافذ و بي قرار رابين دزديد. حرارت گرم و مطبوع بخاري ماشين، خيلي زود سرما را از بدنهاي بي حس آنها دور كرد. رابين با كمك ديويد، لباسهاي خيسش را از تن به در كرد. كيميا كاملاً سرش را پايين انداخته بود و اصلاً به آنها نگاه نمي كرد. تنها يك بار وقتي رابين چند بار پياپي عطسه كرد، سرش را بالا آورد و اندام ورزيده او را در حالي كه خود را با كاپشن ديويد مي پوشاند، ديد و از ديدن عضلات محكم و پيچيده او تعجب كرد. *** صبح روز بعد كيميا بدون آنكه بخواهد، تمام كلاسهاي دانشكده را در جستجوي رابين بازرسي كرد ولي از او خبري نبود. با اين حال سراغش را از كسي نگرفت، حتي از ديويد و يا مايكل كه از دوستان نزديك او بودند و خود را به اين كه او يكي از همان غيبتهاي تفريحي اش را خارج از دانشگاه مي گذراند، قانع كرد. با اين حال احساس عجيبي داشت و نگران بود. وققتي غيبت او سه روز متوالي به طول انجاميد، براي يافتن اطلاعات از او دست به دامان الين شدو الين با تعجب نگاهي به كيميا كرد و گفت: - يعني تو واقعاً نمي دوني رابين چرا نيومده؟ - از كجا بايد بدونم؟ الين لبخند پر شيطنتي زد و پاسخ داد: - خب معلومه، با اون بلايي كه تو سرش آوردي اون اگه بتونه يه هفته ديگه از توي رختخواب بيرون بياد خيلي شانس آورده. كيميا چشمهايش را تا آخرين حد گشود و گفت: - يعني اون مريضه؟ - كسي كه توي اون هوا به خواست شما توي سن شنا كنه، نبايد مريض بشه؟ كيميا در پاسخ به لبخند پر معناي الين، چيني به پيشاني انداخت و گفت: - من ازش نخواستم بپره توي رودخونه، خودش خواست. - خيلي خوب، ناراحت نشو. منظوري نداشتم... دوست داري به ديدنش بريم: - به ديدن كي؟ - خوب معلومه ديگه، رابين. - نه، اصلاً... من دوست دارم ديگه هيچ وقت نبينمش. الين چند لحظه اي با شيطنت به كيميا نگاه كرد و بعد گفت: - البته اون چندان نيازي به من و تو نداره. پرستارهاي خوب، مهربون و زبده زياد داره. كيميا كه كاملاً متوجه كنايه الين شده بود، با بي تفاوتي شانه بالا انداخت و گفت: - به من چه زبطي داره؟ الين خنده بلندي كرد و پاسخ داد: - حالا چرا چشمات شبيه چشماي گربه اي شده كه مي خواد موش شكار كنه؟ كيميا در حالي كه سعي مي كرد قيافه اي كاملاً عادي به خود بگيرد، با عصبانيت فرياد كشيد: - الين بس كن. الين باز بشدت خنديد و بعد گفت: - چرا از عذاب دادن دوست من لذت مي بري؟ شما شرقي ها هميشه دوست داريد از قسمت سخت كار، وارد بشيد و اين طوري هم خودتون رو عذاب مي ديد هم طرف مقابلتون رو. كيميا چند بار پياپي و با عصبانيت سر تكان داد و پاسخ داد: - مطمئنم كه اين چرنديات رو رابين بهت ياد داده، نه؟ الين با زيركي شانه بالا انداخت و گفت: - بالاخره نگفتي به ديويد بگم بعد از ظهر بياد دنبالمون؟ كيميا دسته ورقه هايي را كه در دست داشت لوله كرد و به آرامي بر سر الين كوبيد و گفت: - تو ديوونه شدي دختر. و بعد به نرمي از كنار او رد شد. *** تا آنجا كه او مي دانست قرار بر اين بود كه رابين لااقل يك هفته استراحت كند، بنابراين براي اولين بار كلاس درس ادبيات عمومي بددون حضور فعال و پر شيطنت رابين برگزار مي شد. تنها كلاس مشترك كيميا و رابين كه امروز بشدت سرد و بيروح مي نمود. دقايقي از شروع كلاس گذشته بود و دكتر ژوستن چون هميشه با اشتياق تدريس مي كرد كه چند ضربه به در خورد و بعد باز شد. اول صداي چند سرفه ي خشن در فضا پيچيد و بعد اندام كشيده رابين در كلاس ظاهر شد. دكتر با تعجب به رابين نگاه كرد و او ضمن عذرخواهي به سوي اولين صندلي خالي حركت كرد. كيميا چند لحظه اي به او كه هنوز آثار بيماري در زير چشمهاي به گودي نشسته و رنگ مهتابي صورتش به خوبي عيان بود خيره ماند. رابين در اولين گردش چشمانش در كلاس، گمشده اش را يافت و به روي كيميا لبخند زد و كيميا چشمان تبدارش را در ميان هاله اي سرخ رنگ، بي قرار و بيمار ديد. برافروختگي تب، چشمان زيباي او را، جذابيتي صد چندان بخشيده بود و نگاهش را داغتر از هميشه مي نمود، آنچنان ه كيميا سوزندگيش را با تمام وجود احساس مي كرد. در سراسر طول مدت كلاس، صداي سرفه هاي شديد رابين لحظه اي قطع نمي شد و حالش چنان وخيم بود كه حتي دكتر ژوستن را نيز متوجه كرد. او همچنان كه هنگام گفتگو در كلاس راه مي رفت، نزديك رابين شد و چند كلمه اي با او صحبت كرد. كيميا حدس زد كه از او مي خواهد اگر توانايي ادامه كلاس را ندارد، آن را تعطيل كند. چند لحظه اي در انتظار پاسخ رابين گوش خواباند ولي صدايي نشنيد، تنها ديد كه او با لبخند سر تكان داد و دكتر دستي به پشتش زد و از كنارش گذشت. وقتي زمان كلاس تمام شد، كيميا بي توجه به رابين، لوازمش را جمع كرد و آماده خروج از كلاس شد كه رابين او را به نام خواند. چند لحظه اي مردد ماند، ولي بالاخره به سوي صندلي رابين حركت كرد. وقتي كنار او رسيد، رابين به سختي سعي كرد به احترام او از جا برخيزد، اما كيميا او را دعوت به نشستن كرد و آهسته گفت: - شنيده بودم يك هفته اي رو استراحت مي كني.رابين سر تكان داد و گفت: - - آره غيبت مي كنم اما نه از كلاسي كه تو همكلاسيم باشي. تمام دلخوشي من توي دانشكده همين يه درسه. كيميا خونسردانه خود را به ناداني زد و به خنده گفت: - شايد قصد داري شاعر بشي. رابين چند لحظه اي با دلخوري به كيميا نگاه كرد ولي بعد با همان خونسردي هميشگي پرسيد: - مثل خيام؟ كيميا سر تكان داد و رابين دوباره گفت: - اونم بدون داشتن كيميا. كيميا چيني به پيشاني انداخت و گفت: - دست از سر من بردار. تو كه كيميا زياد داري. و بعد از او روي گرداند. رابين دوباره صدايش كرد و كيميا احساس كرد گرفتگي سينه، صداي بم او را جلايي تازه بخشيده است. بعد بي اختيار به سوي او برگشت و گفت: - من خيلي كار دارم. لطفاً حرفت رو زودتر بزن. - ديشب به عموت زنگ زدم. - عموي من يا شوهر خاله ي خودت؟ رابين در حالي كه سعي مي كرد خونسردي اش را حفظ كند، گفت: - عموي شما و شوهر خاله ي من؛ خوبه؟ - خب كه چي؟ - هيچي. راجع به رسومات شرقي ها در ارتباط با عيادت از مريضها پرسيدم... ظاهراً شما به يه چيزايي در اين مورد خيلي معتقديد. كيميا شانه بالا انداخت و بي حوصله گفت: - قصه نگو، حرفت رو بزن. رابين كه حالا صدايش به نحو عجيبي غمگين و گرفته به نظر مي رسيد، پاسخ داد: - توقع داشتم توي اين چند روز براي يك بار هم كه شده بهم سري بزني. كيميا لبخندي زد و با لحن مأيوس كننده اي پاسخ داد: - چرا بايد اين كار رو مي كردم؟ - اگه همكلاسي و دوست نيستيم، به گمونم به نوعي فاميل هستيم. كيميا با حالت خاصي گفت: - فاميل؟! مسخره است. قبل از آنكه رابين پاسخي بدهد، بشدت به سرفه افتاد. كيميا نگاه تخقير آميزي به او كرد و گفت: - واجب بود با اين حالت بياي دانشگاه؟ رابين مظلومانه نگاهش كرد و آهسته پاسخ داد: - فكر كردم شايد دوست داشته باشي بيمارت رو توي تب چهل درجه ببيني. با آن كه از حالت نگاه و تُن صداي رابين دل در سينه كيميا لرزيد، اما زبانش همچنان تيز و برنده پاسخ داد: - من ديگه مثل جراح ها شدم. ديدن مريض توي تابوت هم برام تازگي نداره. لبهاي رابين به آهستگي لرزيد و بي آنكه حرفي بزند از جا برخاست و در حالي كه پاهايش را روي زمين مي كشيد، از كلاس بيرون رفت. براي لحظه اي كيميااحساس كرد دلش مي خواهد به دنبال رابين بدود، او را با تمام وجود فرياد بزند و تب سوزاش را در وجود سرد خود مدفون كند، اما احساس يخزده اش به او اجازه ي برداشتن حتي يك گام را هم نداد. *** در اتاق زده شد، از آن حالت خواب و بيداري با نارضايتي خارج شد و بي حوصله پرسيد: - بله؟ - منم مادر، برات شام آوردم. - ممنون مادر جون، من ميل ندارم... اصلاً گرسنه نيستم. - چطور گرسنه نيستي مادر جون؟ تو كه از وقتي اومدي چيزي نخوردي. - گفتم كه ميل ندارم... مي خوام بخوابم. - پس لااقل در رو باز كن، اجازه بده چند لحظه ببينمت. تو كه مي دوني چقدر دلم برات تنگ شده بود. كيميا به سنگيني از جا بلند شد و با بي ميلي در را باز كرد. مادر سيني غذا در دست وارد شد. سيني را روي ميز تحرير گذاشت و گفت: - چيه دختر گلم؟ نكنه غذاهاي سنتي ما از چشمت افتاده؟ كيميا لبخند كجي زد و پاسخ داد: - اين حرفا چيه مامان؟ تو هيچ جاي دنيا غذايي بهتر از دستپخت شما وجود نداره. مادر نزديكتر آمد و دستي روي موهاي سياه و بلند كيميا كشيد و گفت: - اگه ميي خواي حرفت رو باور كنم، تا اينجا هستم چند قاشق بخور. - مامان؟ - ديگه مامان نداره... زود باش. كيميا پشت ميز نشست و با بي ميلي قاشق در دست گرفت و شروع به بازي با غذا كرد. مادر كه از زير چشم او را مي پاييد، با لحني چون هميشه مهربان گفت: - كيميا تو چت شده؟ كيميا دستپاچه به زور لقمه اش را فرو داد و گفت: - هيچي... چيزي نيست... - ولي من احساس ديگه اي دارم. مثل اينكه يه چيزايي هست كه تو از من پمهون مي كني. - اشتباه مي كنين. - مطمئن باشم؟ - آره...آره مطمئن مطمئن. - تو چشاي مادر نگاه كن و حرفت رو تكرار كن. كيميا بلافاصله نگاهش را از مادر دزديد و سر به زير انداخت. مادر كنارش نشست و مصرانه پرسيد: - نمي خواي بگي چي شده؟ - آخه وقتي چيزي نيست چي بگم؟ - ولي چشات اينو نميگه. - مي شه شما بگين چشاي من چي مي گه كه خودم نمي دونم؟ - چشات مي گه تو داري يه چيزايي رو از مادرت پنهون مي كني... حرف بزن دختر گلم... حرف بزن و خودت رو سبك كن. اينقدر خودت رو عذاب نده. چشمان كيميا پر از اشك شد و بغض آلود پاسخ داد: - ببين مار جون! من خوب مي دونم كه شما، پدر، كاوه و بقيه از من چي مي خوايد، ولي خواهش مي كنم كمي به من مهلت بديد. من بايد فكر كنم. - تو مطمئني كه مي دوني من از تو چي ميخوام؟ كيميا چند لحظه اي با ترديد به مادر نگاه كرد و پاسخي نداد. مادر اين بار حالتي جدي به خود گرفت و گفت: - ببين دخترم! تو در مورد هر كس اشتباه نكني در مورد من داري اشتباه مي كني. من بر عكس اون چيزي كه تو فكر مي كني، دلم مي خواد تو اون كاري رو بكني كه صلاحت در اونه. لبخند كمرنگي چهره غم زده كيميا را زينت بخشيد و او لحظه اي به چشمان مهربان مادر خيره ماند و بعد آهسته گفت: - چرا مادر؟ چرا همه ي بلاهاي دنيا بايد سر من بياد؟ تازه داشتم به اين وضع عادت مي كردم، تازه چند ماهي بود كه اعصابم آروم شده بود، تازه خيالم راحت شده بود، يه كم احساس آرامش ميكردم، اون وقت دوباره بايد اين وضع پيش بياد؟ مادر با تأسف سري تكان داد و پاسخ داد: - عزيز دلم، با قسمت كه نميشه جنگيد. تقدير هر كس يه چيزه. - و تقدير من همه اش سياهه، نه؟ - ناشكر نباش دخترم. - ناشكر نيستم مادر، خسته ام، داغونم. دارم منفجر مي شم. عين موش توي تله افتادم. - كيميا... كيميا! دختر عزيزم! مادر جون يه كم آروم باش. آخه چته؟ چرا اين طوري فرياد مي كشي؟ هنوز كه اتفاقي نيفتاده. كيميا كه حالا با تمام وجود سعي مي كرد بر خود مسلط شود، به طرف پنجره رفت و آن را گشود. ريههايش را از هواي سرد و تازه پر كرد، لحظاتي به همان حالت ايستاد. بعد روي پاشنه پا چرخيد و رو به مادر ايستاد و گفت: - معذرت مي خوام مادر جون... واقعاً معذرت ميخوام. - عيبي نداره دخترم. بيا اينجا پيش مامان بشين غذات سرد مي شه، از دهن مي افته. بيا هم غذات رو بخور هم با مامان يه كم صحبت كن. بگو ببينم تو اون دل كوچيك و مهربونت چي مي گذره كه اينطوري اون چشماي سياهت رو به آتيش كشونده. كيميا لبخندي زد و به سوي مادر آمد و گفت: - مادر جون! قرار شد چند روزي بهم فرصت بدي كه فكر كنم. - خيلي خب عزيزم. فكر كن ولي هم غذات رو بخور، هم غصه نخور. - چشم. ديگه چي؟ - سلامتي نازنينم. - اونم به چشم. - خب، حالا براي اين كه حسن نيتت رو نشون بدي، شروع كن. كيميا دوباره پشت ميز نشست و قاشق را در دست گرفت. مادر از جا بلند شد و پرسيد: - چاي يا قهوه؟ - هيچ كدوم مادر. فعلاً غذام رو بخورم. - باشه، ولي هر وقت چاي خواستي منو صدا كن. - خودم ميام پايين مي ريزم. - باشه عزيزم. فقط يادت باشه زود بخواب، چون قيافه ات نشون مي ده كه خيلي خسته اي. كيميا با حركت سر تأييد كرد، مادر جلوي در كه رسيد، باز ايستاد و گفت: - يادت نره كه به مادر قول دادي. - حتماً خيالتون راحت باشه. مادر باز مردد ايستاده بود و كيميا حدس زد كه در گفتن جمله اي دچار ترديد است، بنابراين گفت: - مادر جون، سفارش ديگه اي هم مونده؟ - نه عزيزم، فقط... جمله اش را نيمه تمام گذاشت و كيميا را مجبور كرد بپرسد: - فقط چي؟ - من... من فكر مي كنم توي دلت يه راز داري كه از من پنهونش مي كني. - دوباره كه شروع كردي مادر جون. - يعني هيچ كمكي از دست من بر نمياد؟ - چرا. - بگو. - لطفاً بريد و استراحت كنيد، نگران منم نباشيد. مادر يرس تكان داد و گفت: - باشه شيطون بلا، ولي بدون كه نمي توني چيزي رو از من پنهون كني. كيميا خنده اي كرد و مادر در را پشت سر خود بست و كيميا دوباره تنها شد. چند بار طول و عرض اتاق را پيمود. هواي سرد ناچارش كرد پنجره را ببندد. وقتي دوباره برگشت ناخودآگاه در مقابل ميز ايستاد، نگاهي به سيني غذا كرد و با تصور آن كه مادر براي تهيه ايين چند نوع غذاي مورد علاقه او چقدر زحمت كشيده، پشت ميز نشست و به اجبار چند قاشق از غذا را فرو داد. بعد به طرف تختخوابش رفت و روي آن دراز كشيد و چشمانش را بست. چقدر اين حالت خلسه را دوست داشت، حالتي كه در آن به آنچه كه دوست داشت، به راحتي و بدون مزاحمت فكر مي كرد. *** يك هفته بعد از زماني كه رابين پس از يك بيماري طولاني به دانشگاه بازگشت، در نظر كيميا چنان تغيير كرده بود كه گويا شخص ديگري به جاي او پا به دانشگاه گذاشته بود. البته كيميا خيلي زود فهميد كه تغيير رفتار رابين تنها در مورد او صادق است و جز آن، رابين همان رابين هميشگي بود. آن روزها كيميا ديگر در رفتار او هيچ اصراري در برقراري ارتباط با خود نمي ديد و به جاي آن ميديد كه رابين تا آنجا كه امكان داشت ا او دوري مي كرد و حتي در اكثر مواقع در تنها كلاس مشتركشان حاضر نمي شد. ديگر از آن سر به سر گذاشتنهاي پر شيطنت و آن اداهاي كودكانه خبري نبود و از آنچه بين آندو گذشته بود تنها يك چيزي باقي مانده بود و آن احترام عجيبي بود كه رابين براي كيميا قائل بود، احترامي كه كيميا به جرأت مي توانست قسم ياد كند كه براي هيچ كس ديگري- حتي پدرش- قائل نبود. او ديگر هيچ علاقه اي به رديابي گردشهاي الين و ديويد كه غالباً كيميا نيز همراهيشان مي كرد، نشان نمي داد و كيميا هر روز او را مي ديد كه با دوست مؤنث تازه اي به دنبال تفريح و خوشگذراني به گوشه اي از پاريس مي رفت. بي تفاوتي رابين چنان برايش آزار دهنده بود كه حتي خودش هم نمي توانست باور كند. به همين خاطر پيوسته مترصد فرصتي بود تا به هر صورت ممكن او را آزار دهد- كه البته در غالب موارد رابين يا اين فرصت را به او نمي داد و يا با بي اعتنايي كسل كننده اش از آن مي گذشت- كيميا كم كم عواقب عقب نشيني حمايتي رابين را با تعجب مي ديد. تك و توك پسراني كه پيش از اين به نحوي قصد آزار كيميا را داشتند، ولي از ترس رابين كنار كشيده بودند، اكنون با شجاعت تمام او را به انحاء مختلف آزار مي دادند و كيميا تازه مي فهميد آن روز كه الين به او گفت:، (( حمايت رابين از او نعمت بزرگي است))، چه مفهومي داشت. در اين ميان رفتار مايكل، بيش از همه عذابش مي داد و اين در حالي بود كه خوب مي دانست مايك كه يك دانشجوي آمريكائيست، از نزديكترين دوستان رابين است، با اين حال او صبورانه تحمل مي كرد. اما خيلي بيش از گذشته احساس تنهايي مي كرد و خيلي دلش مي خواست همزباني داشته باشد تا با او به زبان شيرين فارسي درد دل كند. اما هر بار كه جمله اي با رابين هم كلام مي شد، او با سرعت پاسخش را به فرانسه يا انگليسي مي داد و كيميا ناچار بود به شنيدن گاه گاه كلمات فارسي با لهجه ي افتضاح دكتر ژوستن دل خوش كند. در يكي از روزهاي باراني نزديك سال نو كه بچه هاي دانشگاه در تدارك جشن سال نو در دانشكدههايشان مشغول بودند، كيميا بيش از هر روز ديگري احساس تنهايي مي كرد و دلش به هواي سفر به وطن در تعطيلات كريسمس پر ميكشيد، ولي با توجه به مدت كوتاه تعطيلات و هزينه رفت و برگشت، اين تصميم تقريباً غير معقول به نظر مي رسيد و او را مجبور مي كرد راه بهتري را انتخاب كند. شايد در آن شرايط بهترين كار ديدار با خانواده خونگرم توكلي بود. هم صحبتي با هموطنان مسلماً مي توانست اندوه غربت را كاهش دهد. با اين فكر بلافاصله لباس پوشيد، چترش را برداشت و از اتاقش خارج شد. در بين راه روي پله ها الين را ديد كه چون هميشه خندان به سوي اتاقش مي رفت. با ديدن او ناچار لبخند زد. الين به سويش دويد و گفت: - كجا كيميا؟ - مي رم به ديدن يكي از دوستان پدرم. - آهان. همون آقايي كه روزهاي اول خونه شون مي رفتي؟ - بله، اسمش آقاي توكليه. - پس مهموني چي ميشه؟ - برمي گردم عزيزم. نمي رم كه تا سال ديگه اونجا بمونم. - باشه برگرد... آهان راستي كيميا تو ميدونستي مراسم جشن اينجا برقرار نميشه؟ كيميا با تعجب به الين نگاه كرد و گفت: - اينجا برقرار نمي شه؟ - نه، بچه ها يه جاي ديگه رو براي اين كار در نظر گرفتن. اونا دوست دارن راحت باشن. كيميا كه قصد شركت در جشن را نداشت، بيتفاوت شانه هايش را بالا انداخت و گفت: - مگه اينجا راحت نيستند؟ الين لبخند پر شيطنتي زد و پاسخ داد: - خب نه كاملاً. كيميا سري تكان داد و زمزمه كرد: - خيلي خب، هر قبرستوني كه دلشون مي خواد جشن بگيرن. الين كه باز هم با مشكل زبان مواجه شده بود، با خنده گفت: - كيميا من بازم نفهميدم چي گفتي. كيميا لبخندي زد و پاسخ داد: - گفتم پس كجا مي خوان جشن بگيرن؟ - يه جاي ديگه. گمون كنم يه ويلاي بزرگ. كيميا با بي حوصلگي گفت: - خيلي خوبه. موفق باشيد. من فعلاً عجله دارم. - موفق باشيد؟ يعني تو نمي خواي بياي؟ كيميا كه هيچ حوصله بحث با الين را نداشت، دستپاچه پاسخ داد: - من گفتم نميام؟ - نه، ولي طوري حرف زدي كه من فكر كردم... - گرچه اين عيد، عيد من نيست، ولي باشه ميام. الين نفس راحتي كشيد و گفت: - خب حالا برو، ولي مطمئن باش من نمي ذارم تو نياي. كيميا خنده اي كرد و گفت: - باشه. گفتم كه ميام. فعلاً باي. الين دستي تكان داد و با خنده گفت: - باي. و كيميا همچنان كه سر تكان مي داد از كنار او رد شد. اما هنوز چند گامي نرفته بود كه صداي گامهاي الين كه به حالت دو پشت سرش مي آمد ناچارش كرد بايستد. [/TD] [/TR] [TR] [TD="class: cms_table_alt1"]در اتاق زده شد، از آن حالت خواب و بيداري با نارضايتي خارج شد و بي حوصله پرسيد: - بله؟ - منم مادر، برات شام آوردم. - ممنون مادر جون، من ميل ندارم... اصلاً گرسنه نيستم. - چطور گرسنه نيستي مادر جون؟ تو كه از وقتي اومدي چيزي نخوردي. - گفتم كه ميل ندارم... مي خوام بخوابم. - پس لااقل در رو باز كن، اجازه بده چند لحظه ببينمت. تو كه مي دوني چقدر دلم برات تنگ شده بود. كيميا به سنگيني از جا بلند شد و با بي ميلي در را باز كرد. مادر سيني غذا در دست وارد شد. سيني را روي ميز تحرير گذاشت و گفت: - چيه دختر گلم؟ نكنه غذاهاي سنتي ما از چشمت افتاده؟ كيميا لبخند كجي زد و پاسخ داد: - اين حرفا چيه مامان؟ تو هيچ جاي دنيا غذايي بهتر از دستپخت شما وجود نداره. مادر نزديكتر آمد و دستي روي موهاي سياه و بلند كيميا كشيد و گفت: - اگه ميي خواي حرفت رو باور كنم، تا اينجا هستم چند قاشق بخور. - مامان؟ - ديگه مامان نداره... زود باش. كيميا پشت ميز نشست و با بي ميلي قاشق در دست گرفت و شروع به بازي با غذا كرد. مادر كه از زير چشم او را مي پاييد، با لحني چون هميشه مهربان گفت: - كيميا تو چت شده؟ كيميا دستپاچه به زور لقمه اش را فرو داد و گفت: - هيچي... چيزي نيست... - ولي من احساس ديگه اي دارم. مثل اينكه يه چيزايي هست كه تو از من پمهون مي كني. - اشتباه مي كنين. - مطمئن باشم؟ - آره...آره مطمئن مطمئن. - تو چشاي مادر نگاه كن و حرفت رو تكرار كن. كيميا بلافاصله نگاهش را از مادر دزديد و سر به زير انداخت. مادر كنارش نشست و مصرانه پرسيد: - نمي خواي بگي چي شده؟ - آخه وقتي چيزي نيست چي بگم؟ - ولي چشات اينو نميگه. - مي شه شما بگين چشاي من چي مي گه كه خودم نمي دونم؟ - چشات مي گه تو داري يه چيزايي رو از مادرت پنهون مي كني... حرف بزن دختر گلم... حرف بزن و خودت رو سبك كن. اينقدر خودت رو عذاب نده. چشمان كيميا پر از اشك شد و بغض آلود پاسخ داد: - ببين مار جون! من خوب مي دونم كه شما، پدر، كاوه و بقيه از من چي مي خوايد، ولي خواهش مي كنم كمي به من مهلت بديد. من بايد فكر كنم. - تو مطمئني كه مي دوني من از تو چي ميخوام؟ كيميا چند لحظه اي با ترديد به مادر نگاه كرد و پاسخي نداد. مادر اين بار حالتي جدي به خود گرفت و گفت: - ببين دخترم! تو در مورد هر كس اشتباه نكني در مورد من داري اشتباه مي كني. من بر عكس اون چيزي كه تو فكر مي كني، دلم مي خواد تو اون كاري رو بكني كه صلاحت در اونه. لبخند كمرنگي چهره غم زده كيميا را زينت بخشيد و او لحظه اي به چشمان مهربان مادر خيره ماند و بعد آهسته گفت: - چرا مادر؟ چرا همه ي بلاهاي دنيا بايد سر من بياد؟ تازه داشتم به اين وضع عادت مي كردم، تازه چند ماهي بود كه اعصابم آروم شده بود، تازه خيالم راحت شده بود، يه كم احساس آرامش ميكردم، اون وقت دوباره بايد اين وضع پيش بياد؟ مادر با تأسف سري تكان داد و پاسخ داد: - عزيز دلم، با قسمت كه نميشه جنگيد. تقدير هر كس يه چيزه. - و تقدير من همه اش سياهه، نه؟ - ناشكر نباش دخترم. - ناشكر نيستم مادر، خسته ام، داغونم. دارم منفجر مي شم. عين موش توي تله افتادم. - كيميا... كيميا! دختر عزيزم! مادر جون يه كم آروم باش. آخه چته؟ چرا اين طوري فرياد مي كشي؟ هنوز كه اتفاقي نيفتاده. كيميا كه حالا با تمام وجود سعي مي كرد بر خود مسلط شود، به طرف پنجره رفت و آن را گشود. ريههايش را از هواي سرد و تازه پر كرد، لحظاتي به همان حالت ايستاد. بعد روي پاشنه پا چرخيد و رو به مادر ايستاد و گفت: - معذرت مي خوام مادر جون... واقعاً معذرت ميخوام. - عيبي نداره دخترم. بيا اينجا پيش مامان بشين غذات سرد مي شه، از دهن مي افته. بيا هم غذات رو بخور هم با مامان يه كم صحبت كن. بگو ببينم تو اون دل كوچيك و مهربونت چي مي گذره كه اينطوري اون چشماي سياهت رو به آتيش كشونده. كيميا لبخندي زد و به سوي مادر آمد و گفت: - مادر جون! قرار شد چند روزي بهم فرصت بدي كه فكر كنم. - خيلي خب عزيزم. فكر كن ولي هم غذات رو بخور، هم غصه نخور. - چشم. ديگه چي؟ - سلامتي نازنينم. - اونم به چشم. - خب، حالا براي اين كه حسن نيتت رو نشون بدي، شروع كن. كيميا دوباره پشت ميز نشست و قاشق را در دست گرفت. مادر از جا بلند شد و پرسيد: - چاي يا قهوه؟ - هيچ كدوم مادر. فعلاً غذام رو بخورم. - باشه، ولي هر وقت چاي خواستي منو صدا كن. - خودم ميام پايين مي ريزم. - باشه عزيزم. فقط يادت باشه زود بخواب، چون قيافه ات نشون مي ده كه خيلي خسته اي. كيميا با حركت سر تأييد كرد، مادر جلوي در كه رسيد، باز ايستاد و گفت: - يادت نره كه به مادر قول دادي. - حتماً خيالتون راحت باشه. مادر باز مردد ايستاده بود و كيميا حدس زد كه در گفتن جمله اي دچار ترديد است، بنابراين گفت: - مادر جون، سفارش ديگه اي هم مونده؟ - نه عزيزم، فقط... جمله اش را نيمه تمام گذاشت و كيميا را مجبور كرد بپرسد: - فقط چي؟ - من... من فكر مي كنم توي دلت يه راز داري كه از من پنهونش مي كني. - دوباره كه شروع كردي مادر جون. - يعني هيچ كمكي از دست من بر نمياد؟ - چرا. - بگو. - لطفاً بريد و استراحت كنيد، نگران منم نباشيد. مادر يرس تكان داد و گفت: - باشه شيطون بلا، ولي بدون كه نمي توني چيزي رو از من پنهون كني. كيميا خنده اي كرد و مادر در را پشت سر خود بست و كيميا دوباره تنها شد. چند بار طول و عرض اتاق را پيمود. هواي سرد ناچارش كرد پنجره را ببندد. وقتي دوباره برگشت ناخودآگاه در مقابل ميز ايستاد، نگاهي به سيني غذا كرد و با تصور آن كه مادر براي تهيه ايين چند نوع غذاي مورد علاقه او چقدر زحمت كشيده، پشت ميز نشست و به اجبار چند قاشق از غذا را فرو داد. بعد به طرف تختخوابش رفت و روي آن دراز كشيد و چشمانش را بست. چقدر اين حالت خلسه را دوست داشت، حالتي كه در آن به آنچه كه دوست داشت، به راحتي و بدون مزاحمت فكر مي كرد. *** يك هفته بعد از زماني كه رابين پس از يك بيماري طولاني به دانشگاه بازگشت، در نظر كيميا چنان تغيير كرده بود كه گويا شخص ديگري به جاي او پا به دانشگاه گذاشته بود. البته كيميا خيلي زود فهميد كه تغيير رفتار رابين تنها در مورد او صادق است و جز آن، رابين همان رابين هميشگي بود. آن روزها كيميا ديگر در رفتار او هيچ اصراري در برقراري ارتباط با خود نمي ديد و به جاي آن ميديد كه رابين تا آنجا كه امكان داشت ا او دوري مي كرد و حتي در اكثر مواقع در تنها كلاس مشتركشان حاضر نمي شد. ديگر از آن سر به سر گذاشتنهاي پر شيطنت و آن اداهاي كودكانه خبري نبود و از آنچه بين آندو گذشته بود تنها يك چيزي باقي مانده بود و آن احترام عجيبي بود كه رابين براي كيميا قائل بود، احترامي كه كيميا به جرأت مي توانست قسم ياد كند كه براي هيچ كس ديگري- حتي پدرش- قائل نبود. او ديگر هيچ علاقه اي به رديابي گردشهاي الين و ديويد كه غالباً كيميا نيز همراهيشان مي كرد، نشان نمي داد و كيميا هر روز او را مي ديد كه با دوست مؤنث تازه اي به دنبال تفريح و خوشگذراني به گوشه اي از پاريس مي رفت. بي تفاوتي رابين چنان برايش آزار دهنده بود كه حتي خودش هم نمي توانست باور كند. به همين خاطر پيوسته مترصد فرصتي بود تا به هر صورت ممكن او را آزار دهد- كه البته در غالب موارد رابين يا اين فرصت را به او نمي داد و يا با بي اعتنايي كسل كننده اش از آن مي گذشت- كيميا كم كم عواقب عقب نشيني حمايتي رابين را با تعجب مي ديد. تك و توك پسراني كه پيش از اين به نحوي قصد آزار كيميا را داشتند، ولي از ترس رابين كنار كشيده بودند، اكنون با شجاعت تمام او را به انحاء مختلف آزار مي دادند و كيميا تازه مي فهميد آن روز كه الين به او گفت:، (( حمايت رابين از او نعمت بزرگي است))، چه مفهومي داشت. در اين ميان رفتار مايكل، بيش از همه عذابش مي داد و اين در حالي بود كه خوب مي دانست مايك كه يك دانشجوي آمريكائيست، از نزديكترين دوستان رابين است، با اين حال او صبورانه تحمل مي كرد. اما خيلي بيش از گذشته احساس تنهايي مي كرد و خيلي دلش مي خواست همزباني داشته باشد تا با او به زبان شيرين فارسي درد دل كند. اما هر بار كه جمله اي با رابين هم كلام مي شد، او با سرعت پاسخش را به فرانسه يا انگليسي مي داد و كيميا ناچار بود به شنيدن گاه گاه كلمات فارسي با لهجه ي افتضاح دكتر ژوستن دل خوش كند. در يكي از روزهاي باراني نزديك سال نو كه بچه هاي دانشگاه در تدارك جشن سال نو در دانشكدههايشان مشغول بودند، كيميا بيش از هر روز ديگري احساس تنهايي مي كرد و دلش به هواي سفر به وطن در تعطيلات كريسمس پر ميكشيد، ولي با توجه به مدت كوتاه تعطيلات و هزينه رفت و برگشت، اين تصميم تقريباً غير معقول به نظر مي رسيد و او را مجبور مي كرد راه بهتري را انتخاب كند. شايد در آن شرايط بهترين كار ديدار با خانواده خونگرم توكلي بود. هم صحبتي با هموطنان مسلماً مي توانست اندوه غربت را كاهش دهد. با اين فكر بلافاصله لباس پوشيد، چترش را برداشت و از اتاقش خارج شد. در بين راه روي پله ها الين را ديد كه چون هميشه خندان به سوي اتاقش مي رفت. با ديدن او ناچار لبخند زد. الين به سويش دويد و گفت: - كجا كيميا؟ - مي رم به ديدن يكي از دوستان پدرم. - آهان. همون آقايي كه روزهاي اول خونه شون مي رفتي؟ - بله، اسمش آقاي توكليه. - پس مهموني چي ميشه؟ - برمي گردم عزيزم. نمي رم كه تا سال ديگه اونجا بمونم. - باشه برگرد... آهان راستي كيميا تو ميدونستي مراسم جشن اينجا برقرار نميشه؟ كيميا با تعجب به الين نگاه كرد و گفت: - اينجا برقرار نمي شه؟ - نه، بچه ها يه جاي ديگه رو براي اين كار در نظر گرفتن. اونا دوست دارن راحت باشن. كيميا كه قصد شركت در جشن را نداشت، بيتفاوت شانه هايش را بالا انداخت و گفت: - مگه اينجا راحت نيستند؟ الين لبخند پر شيطنتي زد و پاسخ داد: - خب نه كاملاً. كيميا سري تكان داد و زمزمه كرد: - خيلي خب، هر قبرستوني كه دلشون مي خواد جشن بگيرن. الين كه باز هم با مشكل زبان مواجه شده بود، با خنده گفت: - كيميا من بازم نفهميدم چي گفتي. كيميا لبخندي زد و پاسخ داد: - گفتم پس كجا مي خوان جشن بگيرن؟ - يه جاي ديگه. گمون كنم يه ويلاي بزرگ. كيميا با بي حوصلگي گفت: - خيلي خوبه. موفق باشيد. من فعلاً عجله دارم. - موفق باشيد؟ يعني تو نمي خواي بياي؟ كيميا كه هيچ حوصله بحث با الين را نداشت، دستپاچه پاسخ داد: - من گفتم نميام؟ - نه، ولي طوري حرف زدي كه من فكر كردم... - گرچه اين عيد، عيد من نيست، ولي باشه ميام. الين نفس راحتي كشيد و گفت: - خب حالا برو، ولي مطمئن باش من نمي ذارم تو نياي. كيميا خنده اي كرد و گفت: - باشه. گفتم كه ميام. فعلاً باي. الين دستي تكان داد و با خنده گفت: - باي. و كيميا همچنان كه سر تكان مي داد از كنار او رد شد. اما هنوز چند گامي نرفته بود كه صداي گامهاي الين كه به حالت دو پشت سرش مي آمد ناچارش كرد بايستد. ص 94 به پشت سر نگاه كرد و چون الين را ديد گفت: - ديگ چي شده؟ الين كمي اين پا و آن پا كرد و گفت: - تو ديديش؟ كيميا با تعجب به او نگاه كرد و گفت: - تو حالت خوبه؟ چه كسي رو بايد ديده باشم؟ - اونو ديگه. - اونو ديگه، كيه؟ الين باز هم سكوت كرد و كيميا كه كم كم كلافه مي شد، با عصبانيت پرسيد: - بالاخره مي گي يا نه؟ عجله دارم ها! الين به جاي آن كه پاسخ سؤال كيميا را بدهد، گفت: - تو كه ناراحت نمي شي؟ هان؟ - ديگه داري عصبانيم مي كني. اصلاً تو چي ميگي؟ از چي بايد ناراحت بشم؟ الين سر به زير انداخت و گفت: - اون دختره رو ديگه. كيميا كه كمي خيالش راحت شده بود، با خونسردي پرسيد: - كدوم دختره؟ - همون كه تازگيها با رابين مياد و ميره. كيميا خنده اي كرد و گفت: - كدوم يكيشون؟ من رابين رو با چهره هاي مختلفي مي بينم... تو منظورت كدومه؟ الين به سرعت پاسخ داد: - نه اين يكي فرق داره. پس تو نديديش، نه؟ پيش از آنكه منتظر پاسخ كيميا بماند دوباره گفت: - خداي من! نمي دوني چيه! يه مانكنه، خيلي قشنگه، خيلي. كيميا چند لحظه اي سكوت كرد و بعد با عصبانيت پاسخ داد: - خب اينا كه تو مي گي به من چه ربطي داره؟ اين پسره هر روز با يك نفر مياد، با يك نفر ديگه ميره، به من چه؟ الين با تعجب به كيميا نگاه كرد و گفت: - هيچي، فقط مي خواستم بدوني. معذرت ميخوام اگه ناراحتت كردم. ولي... ولي كيميا اين يكي ديگه فرق داره... نمي دونم از كجا پيداش كرده، اما من در تمام عمرم دختري به اين زيبايي نديدم. بچه ها مي گن دختره سوئديه. كيميا به آرامي سر تكان داد و بعد گفت: - خواهش مي كنم ديگه در مورد رابين با من حرف نزن... خواهش مي كنم. الين لبخندي زد و پاسخ داد: - باشه عزيزم. هر طور كه تو بخواي ولي من هنوزم مطمئنم كه رابين تو رو دوست داره. كيميا دستش را روي شانه الين فشرد و گفت: - ازت ممنونم، ولي نوع دوست داشتن اون اصلاً به درد من نمي خوره. من يه دختر ايراني هستم كه اومدم فرانسه فقط درس بخونم بعدم برگردم به كشورم. - آخه... - ديگه آخه نداره... خدانگهدار. و بعد بي آنكه منتظر پاسخ الين بماند، سالانه سالانه از راهرو خارج شد و به طرف منزل آقاي توكلي رفت. هنوز به منزل او نرسيده بود كه باران شروع به باريدن و شيشه هاي ماشيني را كه او سوار بود خيس خيس كرد. وقتي از ماشين پياده شد، بلافاصله چترش را باز كرد تا از بارش تند باران در امان بماند. با عجله به سوي در خانه آقاي توكلي دويد و انگشتش را دو بار پياپي روي زنگ فشرد. چند لحظه اي مكث كرد و چون خبري نشد، دوباره زنگ زد، اما باز هم پاسخي نشنيد. اين بار به ناچار زنگ طبقه بالا را زد. لحظه اي بعد صدايي از آيفون برخاست. كيميا ضمن غذرخواهي از گوينده، سراغ آقاي توكلي را گرفت و زن پاسخ داد آقاي توكلي و همسرش براي ديدن پسرشان به تولوز رفته اند. كيميا نااميدانه دستش را از روي زنگ انداخت و قدم زنان راه خوابگاه را در پيش گرفت. خيلي زود سوار ماشين ديگري شد تا زودتر به خوابگاه برسد، اما وقتي به كناره سن رسيد، بي اختيار از راننده خواست او را پياده مند. كنار رودخانه ايستاد و به نرده ها تكيه كرد و به رودخانه خيره ماند. قطرات باران بر روي آب امواج كوچك و زيبايي مي آفريدند و موج دوار هر قطره با دايره هاي ديگر تداخلي تماشايي ايجاد مي كرد. و كيميا را به عمق دفتر خاطرات مدفون شده اش مي كشاند. به ياد روزهايي مي افتاد كه روي درياچه زيباي خزر، سنگ اندازي مي كردند و در كناره ي ساحل به دنبال هم مي دويدند، لحظه اي با خود انديشيد، (( راستي آن روزها خوشبخت بود؟)) اما براي خودش هم پاسخي نيافت. ياد روزهاي مجردي، خاطرات خوشش با مادر و ياد تمام اندوهي كه در دل نهفته داشت وجودش را به آشوب كشاند و بعد قطرات اشك، چشمانش را سوزاند. باز از آن كه پايش را به ديار غربت نهاده بود احساس پشيماني كرد. دلش مي خواست مادرش اينجا بود و او سر بر زانوهايش مي گذاشت و عاجزانه چون كودكي مي گريست. دلش به شدت هواي مادر را كرده بود. در همان لحظه تصميم گرفت با مادرش تماس بگيرد و به او بگويد دلتنگيش براي او به وسعت تمام قاره آسياست. آهسته به راه افتاد و با خود انديشيد از روزي كه قدم به خاك فرانسه گذارده هر روز غصه اش بيشتر گشته و غم غربت سياهتر از غمهاي ديگر روحش را تيره ساخته بود. البته مسلماً خودش نخواسته بود در اين شهر زيبا، شاد و خوشبخت زندگي كند. او همه كس و همه چيز را از خود مي راند. دوستان و همكلاسهايش را، اساتيد دانشگاهش را و از همه مهمتر رابين را. با به ياد آوردن او ناگاه خاطره قايق سواري روي سن در ذهنش زنده شد و لبهايش را به لبخندي بي اختيار باز كرد. گرچه احساس خاصي نسبت به او نداشت، اما نميدانست چرا فكر كردن به اين پسرك لاابالي و بي حساب و كتاب، غصه هايش را كم مي كرد. صداي ناگهاني پارس سگي او را از جا پراند. گرچه از روزي كه به پاريس آمده بود هميشه سگها را در نزديكي خود ديده بود، اما هنوز هم از آنها ميترسيد. باز صداي پارس سگ به گوشش خورد ولي اين بار از فاصله اي كمتر. به عقب نگاه كرد و درست در چند قدمي خود سگ سفيد و بزرگي با خالهاي درشت سياه و قهوه اي و چهره اي كه بيشتر به گرگها شباهت داشت ايستاده بود و با چشمان براقش خيره خيره او را نگاه مي كرد. با ترس يك قدم به عقب برداشت. نه قدرت حركت داشت و نه مي دانست چه بايد بكند. باز به سگ خيره ماند. دلش مي خواست فرياد بكشد و از كسي كمك بخواهد. سگ درشت اندام يك قدمي را كه او به عقب رفته بود، با يك گام بلند تلافي كرد. كيميا احساس كرد زانوهايش شل شده و توان فرار ندارد. سگ آهسته آهسته جلو آمد و كيميا فكر كرد تمام پاريس را دويده تا فقط او را گاز بگيرد. وقتي كاملاً به كيميا نزديك شد، غرشي كرد كه قلب او در سينه فرو ريخت، اما در همان حال صداي سوتي بلند شد و پس از آن سگ در مقابل پاهاي كيميا زانو زد. كيميا با خوشحالي به سوي صاحب صدا نگاه كرد، ولي با ديدن چهره او از اينكه كنار رودخانه ايستاده بود پشيمان شد. در فاصله چند متري از او، رابين همراه دختر جواني ايستاده بود. كيميا با دقت به همراه رابين كه دستش را در بازوي او حلقه كرده بود نگاه كرد، اما نيمي از صورت او را كلاه باراني و شال گردنش پوشانده بود. رابين و همراهش چند گام نزديكتر شدند و رابين سگش را با نام (( هميلتون)) صدا كرد. سگ مطيعانه به سوي او برگشت و رابين با خوشرويي نوازشش كرد. بعد سرش را بالا آورد و چند لحظه اي به كيميا نگاه كرد و بعد با احترام سر خم كرد و گفت: - روز بخير دوشيزه خانم. دختر جوان نيز كه حالا كاملاً نزديك كيميا ايستاده بود، شالش را كمي پائين كشيد و سرش را بالا آورد، با حركت سر، كلاهش به عقب رفت و كيميا توانست صورت زيبا و ريز نقش او را ببيند. مسلماً اين عروسك زيبا همان دختري بود كه الين از او حرف مي زد. دهان ظريف دختر جوان تكان آرامي خورد و از ميان لبهاي خوشرنگش كلمه (( روز بخير)) با صدايي لطيف روان شد. بعد چشمان درشت و سبزش را به كيميا دوخت و نگاه پر عشه اش را سخاوتمندانه نثار او كرد. كيميا نگاهي به بيني ظريف و سر بالاي او كه از شدت سرما سرخ شده بود و چهرا اش را بامزه تر كرده بود كرد و گفت: - روز بخير! رابين با دست به كيميا اشاره كرد و گفت: - همكلاسي بسيار محترم بنده دوشيزه خانم كيميا. و بعد نيمرخش را به سوي دختر جوان گرداند و دوباره گفت: - دوست خوب من... اريكا. كيميا با بي تفاوتي پاسخ داد: - دوست خيلي زيبايي داريد بهتون تبريك ميگويم. - اريكا يه دختر سوئدي انگليسي الاصله. اريكا كيميا ايرانيه. اريكا چنان چيني به پيشاني انداخت كه كيميا مطمن شد او هرگز در تمام عمرش حتي يك بار هم نام ايران را نشنيده. چند لحظه به سكوت گذشت. سپس كيميا گفت: - خب ترجيح مي دم مزاحمتون نشم. دختر جوان لبخندي مسحور كننده زد. رابين چند لحظه اي اين پا و آن پا كرد. شايد دلش نميخواست به اين زودي ملاقاتش با كيميا پايان يابد و كيميا فكر كرد او به زمان بيشتري احتياج دارد تا دوست جديدش را به رخ او بكشد، به همين علت به سرعت به راه افتاد. اما در همان حال صداي رابين را شنيد كه سگش را صدا مي كرد و چند لحظه بعد دوباره سگ جلوي پايش ظاهر شد و با عصبانيت خرناسه كشيد. كيميا به ناچار باز متوقف شد و نگاه استمداد كننده اش را به رابين دوخت. رابين چند قدم پيش آمد و وقتي مقابل كيميا قرار گرفت، لبخند زنان گفت: - نمي دونم چرا دست بردار نيست؟... مثل صاحبش احمقه. كيميا كه مطمئن بود رفتار سگ به دستور رابين است بي حوصله پاسخ داد: - لطف كنيد سگتون رو صدا كنيد من عجله دارم... اصلاً مگه نمي دونين بيرون آوردن سگ بدون قلاده غير قانونيه آقا؟ رابين خنده ي بلندي كرد و جواب داد: - خب مي توني ازم شكايت كني. كيميا اين بار به فارسي گفت: - لوس نشو من عجله دارم. رابين لبخندي زد و به فرانسه پاسخ داد: - به من ربطي نداره. بهش بگين بره كنار. كيميا اين بار با لحني آرام تر و به فرانسه گفت: - من بايد با خونمون تماس بگيرم. رابين بي آنكه به او نگاه كند رو به سگش كرد و گفت: - نشنيدي هميلتون؟ خانم بايد با منزل پدرشون تماس بگيرن. سگ پارسي كرد. رابين دستش را در جيب باراني فرو برد و گوشي تلفن همراهش را بيرون كشيد و گفت: - هميلتون مي گه از همين جا تماس بگيرين. كيميا كمي به طرف سگ خم شد و گفت: - خب ظاهراً اين اسم پر آب و تاب به عقل و شعورت مي خوره. سگ پوزه اش را پايين آورد و با صدايي آرام پاسخ كيميا را داد. رابين دوباره گوشي را به طرف كيميا گرفت و در حالي كه به اريكا نگاه مي كرد گفت: - يه كار ضروري... مي فهمي كه؟ اريكا لبخندي زد و پاسخ داد: - مشكلي نيست، منتظر مي مونم. كيميا با تعجب نگاهي به رابين و بعد به اريكا انداخت و در حالي كه پيشنهاد رابين را رد مي كرد، گفت: - شما مي تونيد بريد، من با اين تلفن تماس نميگيرم. - چرا؟ مي ترسي ورشكست بشم؟ - نه فقط نمي خوام مزاحم بشم. رابين دوباره گوشي را به سوي كيميا گرفت و گفت: - بگير. كيميا ناراضي و بيشتر به8 آن خاطر كه بحثشان در حضور اريكا بالا نگيرد، گوشي را از دست رابين گرفت و شروع به شماره گيري كرد. رابين لبخند رضايتمندي زد و يك قدم به عقب رفت، كنار اريكا ايستاد و هر دو به سوي رودخانه چرخيدند. چند لحظه بعد كيميا گوشي را به طرف رابين گرفت و گفت: - ظاهراً اشغاله. رابين نگاه پر معنايي به او كرد و بي آنكه حرفي بزند گوشي را گرفت و شروع به شماره گيري كرد. كيميا با تعجب به او نگاه كرد ولي چند لحظه بعد در كمال حيرت متوجه شد كه رابين با زبان فارسي شروع به صحبت كرد: - متشكرم شما خوب هستيد. - ... - بله، بله ايشون كم لطفند. - ... - منم خوشحال شدم ايشون رو ديدم. - ... - من كه... بله كيميا خانم رو ديدم داشتن ميرفتن به شما تلفن كنن، براي همين مزاحم شدم. دختر خانمتون مي خوان صحبت كنن. كيميا مطمئن بود اين هم يكي از شوخيهاي بيمزه رابين است، چرا كه او حتي شماره منزلشان را هم نداشت. بنابراين وقتي رابين گوشي را مقابل او گرفت، در گرفتن آن مردد بود. با اين حال با نارضايتي گوشي را گرفت و گفت: - الو... ناگهان صداي پدر را از آن سوي خط شنيد: - سلام دخترم. چقدر خوب كردي زنگ زدي. دلمون برات خيلي تنگ شده بود. كيميا با تعجب به رابين نگاه كرد و پاسخ پدر را داد. در تمام طول مدت صحبت كيميا با خانواده اش، رابين با اريكا گرم گفتگو بود. گرچه كيميا سعي مي كرد صحبتهايش را خلاصه كند، اما سر صحبت مادر باز شده بود و بسرعت براي كيميا توضيح مي داد كه پريسا همكلاسي و دوست قديمي اش با يك پسر مصري ازدواج كرده كه در حال تحصيل در فرانسه است و بعد آدرسي را كه از پريسا گرفته بود، براي كيميا تكرار كرد و از او خواست تا به ديدن فؤاد برود. كيميا ضمن آنكه به مادر قول مساعد ميداد خداحافظي كرد. وقتي ارتباط قطع شد با چند گام بلند خود را به نزديكي رابين رساند و گفت: - ببخشيد... رابين به سوي كيميا برگشت و او را ديد. اريكا خود را چنان به رابين چسبانده بود كه به نظر مي رسيد انساني با دو سر در مقابل او قرار گرفته است. با اين فكر لبخندي زد . گفت: - بفرمائين. ببخشيد كه طول كشيد. رابين زهر خندي زد و پاسخ داد: - به نظر من و اريكا به اندازه چشم بر هم زدن بود. - خب به شما زيادي خوش مي گذره... در هر حال ممنونم. رابين دستش را براي گرفتن گوشي پيش برد كه كيميا پرسيد: - نگفتي شماره خونه ما رو چطور مي دونستي؟ رابين خنده اي كرد و گفت: - خب شما قبل از من شماره رو گرفته بودي. من از حافظه ي گوشي استفاده كردم. كيميا كه خود خوب مي دانست اصلاً شماره اي با گوشي رابين نگرفته به زحمت لبخندي زد و گفت: - آه! بله حق با شماست. رابين چند لحظه اي نگاه نافذش را به كيميا دوخت و بعد گفت: - روز بخير دوشيزه خانم. و با همراهش از كنار او گذشت. و اين در حالي بود كه هميلتون همچنان خيره خيره به كيميا نگاه ميكرد. كيميا با عصبانيت دستش را در هوا تكان داد و گفت: - تو ديگه چي مي گي؟ برو ديگه... دلم نميخواست با تلفن صاحبت تماس بگيرم. فضولي؟ هميلتون در حالي كه به چشمان كيميا زل زده بود پارسي كرد و بعد به دنبال رابين دويد. كيميا زير لب غريد: - مثل صاحبش پرروئه. و بعد خلاف جهت آن دو حركت كرد چند گام كه پيش رفت براي لحظه اي به عقب برگشت و متأسفانه اين دقيقاً همان زماني بود كه رابين هم پشت سرش را نگاه مي كرد. چند لحظه اي از همان فاصله دور نگاهشان به يكديگر خيره ماند بعد رابين فرياد زد: - گوش كن شرقي وحشي! بعضي از شماره ها ارزش حفظ كردن رو دارن. لهجه ي زيباي فارسي رابين در گوش كيميا پيچيد و بر گوش دلش نشست. صداي در ناگهان كيميا را از جا پراند نگاهي به ساعت كرد نزديك يك بامداد بود دوباره چند ضربه به در خورد و صداي مهربان مادر به گوشش رسيد كه مي گفت: - مي دونم بيداري مامان، خودت رو به خواب نزن برات چاي آوردم. لبهايش به خنده باز شد و گفت: - بفرمائيد سركار خانم. در بازه. مادر با سيني اي كه دو فنجان چاي و ظرفي كه شكلات داخل آن بود وارد اتاق شد. به كيميا لبخندي زد و گفت: - بدجنس مي خواستي در رو وا نكني. - نه به جون مامان. راستش اول اصلاً صداي در رو نشنيدم. - كجا سير مي كردي خانم؟ - خودمم نمي دونم... مادر يه جورايي گره خوردم. مادر لبخند معنا داري زد و گفت: - خب شايد اگه اوني رو كه از اون سر دنيا پاشده اومده اينجا تو رو ببينه بپذيري يه جورايي گره هات واشه. كيميا چيني به پيشاني انداخت و زير لب غريد: - آخه چرا حالا؟ مادر با تعجب نگاهش كرد و پرسيد: - چيزي گفتي؟ - نه مادر ج.ن. لبام بيخودي تكون خورد. - آره جون خودت. بچه گول مي زني؟ كيميا حنده بلندي سر داد و مادر دوباره گفت: - حالا بيا چائيت رو بخور تا سرد نشده. كيميا رو به روي مادر نشست و در حالي كه فنجانش را بر مي داشت گفت: - چي از جون من مي خواي مامان؟... مي خواي زير زبون منو بكشي؟ - تو زير زبون درازت انقدر حرف قايم كردي كه به اين سادگي آدم به نتيجه نمي رسه. كيميا حبه قند كوچكي در دهانش گذاشت و در حالي كه چايش را مزه مزه مي كرد با خنده گفت: - مامان كوتاه بيا. - تا نگي تو اون مخ كوچيكت چي مي گذره كوتاه نمي يام... مثلاً بگو ببينم از سر شب تا حالا نشستي جلوي اين پنجره چه كار مي كني؟ - فكر مادر جون، فكر. - به چي عزيز دلم كه اينقدر ذهنت رو مشغول كرده؟ - به هيچي. - هيچي اينقدر وقت مي گيره، همه چي چقدر زمان مي خواد؟ كيميا چنان به خنده افتاد كه چاي به حلقش پريد و به شدت به سرفه افتاد مادر به سرعت چند ضربه به پشت او زد و گفت: - خدا مرگم بده بچه ام رو چشم كردم. كيميا به كه زحمت سرفه اش را مهار مي كرد پرسيد: - چشم كردي؟ - آره مامان سر شب برات شام آوردم گفتم ايندفعه كه اومدي ماشاالله خيلي رو آوردي. بيخود نيست كه خاطر خواهات تو سراسر دنيا سينه چاك مي كنن. كيميا لبخندي زد و از جا بر خاست پشت به مادر و رو به پنجره ايستاد و پرسيد: - شما امشب خواب نداري؟ - تو چي؟ - من آخه يه مهمون تو اتاقم دارم وگرنه الان خوابيده بودم. مادر پشت سر كيميا ايستاد. شانه اش را با دستهاي مهربانش فشرد و گفت: - تو كه راست مي گي. كيميا رو به مادر برگشت لبخندي زد و گفت: - نگراني شما بي جهته. من حالم كاملاً خوبه. دلواپس من نباشيد. - مي خوام نباشم، ولي مگه مي شه؟ اين دل وامونده از اون روزي كه تو به دنيا اومدي رنگ آرامش به خودش نديده. خدا ايشاا... بهت يه دختر بده تا بفهمي مادر خوب بودن يعني چي؟ - مامان! شما قبل از اين كه منو داشته باشيد اينو مي دونستيد؟ - نه عزيزم. منم مثل تو هيچ وقت نمي فهميدم مادرم به خاطر من چي مي كشه. مادر از چشماي دخترش مي خونه چه غصه اي تو دلشه. غصه يك گرمي تو دل تو، به اندازه يك تُن روي دوش من سنگيني مي كنه. روشني چراغ اتاق تو، خواب رو از چشمهاي من مي دزده. من تو اتاقم صداي قدمهاي سرگردن تو رو خيلي راحت مي شنوم. كيميا به من بگو مادر، بگو و راحتم كن. آخه درد تو چيه؟ كيميا كه تحت تأثير حرفهاي مادر قرار گرفته بود، بي آنكه پاسخي دهد خود را در آغوش مادر انداخت و با صداي بلند شروع به گريه كرد. مادر دستي روي موهاي سياهش كشيد و گفت: - گريه كن عزيزم. بذار سبك بشي. كيميا چند دقيقه اي در آغوش مادر گريه كرد. بعد سرش را بالا آورد و به چشمان مهربان مادر نگاه كرد و گفت: - كاش مي تونستم يه جوري اين همه محبت شما رو جبران كنم. - مي توني عزيزم، مي توني. - چطوري؟ جونم رو بدم كافيه. - جونت مال خودت و هميشه سلامت عزيز دلم. تو اگه شادي منو مي خواي اين همه خودت رو اذيت نكن. اين يه خواستگاري ساده ست. خواستي مي گي آره، نخواستي مي گي نه. كيميا مستقيماً به چشمان مادر نگاه كرد و بعد گفت: - كاش اينطوري بود كه شما مي گيد، ولي خودتون بهتر مي دونيد كه قضيه به اين سادگي هم نيست. من دارم لاي اين منگنه له مي شم. - مگه من مي ذارم؟ يه بار گذاشتم پشيمونم. اين بار ديگه نه. دختر من، اون كاري رو مي كنه كه دلش مي خواد. كيميا سرش را پايين انداخت و قدر شناسانه گفت: - متشكر مادر، به خاطر همه چيز. مادر به طرف ميز برگشت. سيني فنجانهاي خالي را برداشت و گفت: - خيلي خب عزيزم، مي دونم كه ترجيح مي دي تنها باشي، ولي راستش دلم طاقت نياورد گفتم يه سري بهت بزنم. حالا من مي رم تا تو فكرات رو بكني، ولي خيلي به خودت فشار نيار حالا حالا ها وقت داري. به نظر من اگه استراحت كني بهتره، تو خيلي فرصت داري. كيميا لبخندي زد و از مادر تشكر كرد. و وقتي او را تا دم در مشايعت مي كرد گفت: - شما هيچ مي دوني كه من بهترين مادر دنيا رو دارم؟ مادر گونه كيميا را نيشگون آرامي گرفت و گفت: - زبون نريخته هم عزيزي پدر سوخته... برو استراحت كن. كيميا در اتاق را پشت سر مادر بست و به طرف تختش رفت. روي تخت دراز كشيد و سعي كرد بخوابد، اما گويا خواب تنها بهانه اي براي مرور خاطراتش بود، چرا كه به محض آنكه چشمانش را روي هم مي گذاشت باز لحظه لحظه روزهايش در پاريس مقابل چشمانش جان مي گرفت. ياد روزهايي كه شايد خودش هم نمي توانست تصور كند كه بهترين روزهاي زندگيش تلقي شوند. خوب به خاطر داشت در آن روزها در اوقاتي كه حجم درسهايش كمتر بود دو سه مرتبه پياپي براي ديدن فؤاد به آدرسي كه مادر داده بود رفت، ولي هر بار دست خالي برگشته بود و كيميا ناچار آدرس خوابگاه و دانشگاهش را به وستان فؤاد داده بود. آن روز وقتي از در دانشگاه خارج شد مرد جواني مقابلش ايستاد و خيره خيره نگاهش كرد. كيميا لحظه اي به پوست قهوه اي و چشم و ابروي سياه رنگ مرد خيره شد و بعد بي اختيار لبخند زد. مرد كه با ديدن لبخند كيميا جرأت يافته بود ققدمي به جلو برداشت و با لهجه عربي، اما به فرانسه پرسيد: - شما كيميا خانم هستيد؟ لبخند كيميا عميق تر شد و گفت: - با اين حساب شما هم آقا فؤاد هستيد، نه؟ چطور منو شناختيد؟ - عكس شما رو توي آلبوم پريسا ديده بودم. رفتم خوابگاه گفتند ساعت چهار كلاستون تموم ميشه. گفتم بيام دانشگاه منتظرتون وايستم. - خيلي كه معطل نشديد؟ - نه، زياد نه... خب اگه دوست داشته باشيد مي تونيم كمي با هم قدم بزنيم و بيشتر صحبت كنيم. كيميا با خرسندي سري تكان داد و گفت: - كاملاً موافقم. و بعد به همراه فؤاد به راه افتاد. فؤاد 28 ساله بود. متولد قاهره و مسلماني روشنفكر و آن طور كه خودش مي گفت پريسا را براي اولين بار در امارات ديده بود. آن هم در يك سفر سياحتي. او در رشته اقتصاد و در سال سوم درس مي خواند و قرار بود بعد از اتمام تحصيلاتش به ايران برود. آنها ساعتها با هم قدم زدند و صحبت كردند. فؤاد كيميا را به صرف قهوه اي دعوت كرد و پس از آن او را به خوابگاه رساند و برگشت. زيرا خودش همراه دوستانش در يك آپارتمان استيجاري زندگي ميكردند. وقتي وارد ساختمان خوابگاه شد طبق معمول اولين كسي را كه ديد الين بود كه مسلماً قصد خروج داشت. كيميا لبخندي زد و گفت: - كجا عازميد خانم؟ - با ديويد شام ميريم بيرون. - خوبه، خوش بگذره. پس من مزاحمت نميشم. اما همين كه كيميا قصد رفتن كرد الين با خنده گفت: - خبراي تازه اي به دستم رسيده. - از كدوم خبر گذاري؟ - از يه خبرگذاري خيلي معتبر. - راجع به كدوم بيچاره هست؟ - راجع به خودت. - من؟! - آره شنيدم با آدماي پر رنگ مي گردي. - چي؟ - هيچي، گفتم شنيدم با آدماي پر رنگ ميگردي. - اين چرنديات چيه كه مي گي؟ - ببين من امروز بعد از ظهر دنبالت مي گشتم، از رابين سراغت رو گرفتم گفت با يه پسر پر رنگ رفتي هواخوري. كيميا خنده بلندي سر داد و با خود انديشيد، (( بايد فكر مي كردم اين كلمات قصار مال رابينه، پسر پررنگ!)) بعد رو به الين كرد و گفت: - آره يكي از آشناها بود... ولي اين پسره براي چي منو تعقيب مي كنه؟ - اون تو رو تعقيب نكرده فقط جلوي دانشگاه ديده كه با اون آقا به گردش رفتي. - خيلي خب، ققبول كردم. تا ديرت نشده برو. الين دهانش را كج كرد و گت: - خيلي خب رفتم بعد چند قدم به طرف در برداشت و دوباره برگشت و گفت: - راستي تو نمياي. - نه، متشكرم بايد يه كم استراحت كنم. - باور كن ما خوشحال مي شيم. - مي دونم ولي خيلي خسته ام. حالا برو ديگه. الين دوباره به راه افتاد. اما كيميا همچنان بر جاي خود ايستاده بود، چون حتم داشت او باز هم برميگردد و همينطور هم شد. او چند گام ديگر برداشت و دوباره به سوي كيميا چرخيد. وقتي كيميا را همچنان بر جاي خود ثابت ديد با تعجب گفت: - تو چرا وايستادي؟! - چون مي دونستم بر ميگردي، نمي خواستم دنبالم بدويي. الين خنديد و گفت: - تو واقعاً باهوشي. - مرسي. حالا چي مي خواي بگي؟ - ... اوم... - دختر! ديويد رفت، زود باش. - مي خواستم بگم رابين بدجوري اسير اين دختره شده. - خب به من چه ربطي داره؟ - اين روزها همش با هم اند. - خب به تو چه ربطي داره؟ - فكر مي كني رابين بهش قول ازدواج داده؟ كيميا لحظه اي سكوت كرد و الين گفت: - لابد الان ميگي به ما چه ربطي داره؟ - دقيقاً. - كيميا، تو واقعاً مي خواي بذاري اين دختره ي مسخره رابين رو از چنگت درآره؟ كيميا پوزخندي زد و گفت: - مگه رابين تو چنگ من بوده كه اون بخواد از چنگم در بياره؟ - نه، ولي هر چي اون دختره به رابين نزديكتر بشه رابين از تو دورتر مي شه. - خب بشه. الين كه از بي تفاوتي بيش از اندازه كيميا تعجب كرده بود گفت: - گرچه مطمئنم خيلي راست نمي گي، ولي وظيفه ام بود بهت بگم. - خب حالا كه گفتي مي توني بري. الين كه حالا كم كم عصبي مي شد با عصبانيت گفت: - اصلاً به جهنم! حقت همينه كه رابين بسپاردت دست سگهاي هاري مثل مايكل. با شنيدن نام مايكل كيميا باز در وجود خود احساس چندش كرد. حالا خوب مي دانست كه در ماههاي گذشته مايكل تنها به خاطر رابين او را راحت گذارده بود. ولي اين روزها بارها و بارها نگاههاي وحشتناك و نافذ او را ديده بود كه تا مغز استخوانش نفوذ ميكرد. سعي كرد حالتي طبيعي به خود بگيرد بنابراين گفت: - قبلاً هم بهت گفتم، من هيچ احتياجي به حمايت رابين ندارم. مايكل هم هيچ غلطي نمي تونه بكنه. حالا ديگه برو. الين ناباورانه به كيميا نگاه كرد و بي هيچ حرف ديگري رفت و او را كه غرق در افكار مبهم خود بود تنها گذارد. *** هرچه به آغاز سال نو نزديكتر مي شدند جنب و جوش بچه ها بيشتر مي شد. آنچه مسلم بود آنها قصد داشتند جشن مفصلي به راه بياندازند، كه براي كيميا هيچ اهميتي نداشت. آن روز بعد از ظهر كمي ديرتر از معمول از دانشكده خارج شد. غروب سردي بود و سوز عجيبي مي آمد. اما بارشي در كار نبود. سرماي خشك و سوزنده تا مغز استخوانش نفوذ كرد. هنوز چند قدم نرفته بود كه صداي آشنايي او را به نام خواند. - صبر كنيد مادموازل. ايستاد و به عقب برگشت و رابين را در چند قدمي خود ديد. - عصر بخير. - عصر بخير، با من كاري داشتي؟ - مي دوني امروز يه نفر اومده بود دنبالت. من فكر كردم رفتي، گفتم رفته. - كي؟ - فكر كنم آلن دلن يا شايدم پسرش. - آلن دلن با من چيكار داشت؟ - من چه مي دونم! شايد مي خواست بهت پيشنهاد بازي تو يكي از فيلمهاش رو بده. - من وقت براي شوخيهاي بي مزه ي شما ندارم. چه كسي با من كار داشت؟ رابين خونسردانه شانه بالا انداخت و گفت: - مي دوني دوشيزه خانم، تو حسابي منو تو دردسر انداختي. آخه محض رضاي خدا انگشت رو كسي مي ذاشتي كه من بيچاره از پس رقابت باهاش بربيا... ببينم اين پسره رو كره مريخ سفارش دادي؟ كيميا كه ديگر كلافه شده بود با عصبانيت گفت: - راجع به كي حرف مي زني؟ - بابا همين پسر پر رنگه كه همش مياد دنبالت. - آه فؤاد... چطور از تو سراغ منو گرفت؟ - از من سراغ شما رو نگرفت،من ديدم داره تو محوطه دانشگاه سرگردون مي گرده ازش پرسيدم با كي كار داره، اونم گفت. منم فكر كردم رفتي خوابگاه. - خيلي خب مرسي. رابين چند لحظه اي به كيميا نگاه كرد و كيميا بي آنكه حرفي بزند راه افتاد. رابين نيز به ناچار با چند گام بلند خود را به او رساند و گفت: - صبر كن. - ديگه چيه؟ - مي خواي برسونمت؟ دير وقته. - نه، نيازي نيست دلم نمي خواد كسي منو توي ماشين تو ببينه. رابين ناگهان بر آشفت و گفت: - مگه ماشين من چه ايرادي داره؟ - اين ديگه به خودم مربوطه... گفتم مي خوام تنها برم. - ولي من نمي خوام بذارم. كيميا يك گام به طرف رابين برداشت و با لحني تهديد آميز گفت: - اگه فقط يك قدم ديگه پشت سر من بياي مجبور مي شم پليس رو خبر كنم. رابين چند لحظه اي ناباورانه به كيميا نگاه كرد و بعد گفت: - خيلي خب اين آخرين پيشنهادي بود كه بهت كردم. تو خيال كردي چي هستي؟ تو هم يه زني مثل همه زنهاي ديگه، فقط بد اخلاق تر از بقيه. من مثل تو زياد ديدم، زياد دارم و زياد هم دور و برمه. - اگه اينطوره چرا دست از سر من بر نمي داري؟ رابين پوزخندي زد و گفت: - دست من اگر هم بود فقط براي يك هفته رو سر تو مي موند. چشمان سياه رنگ كيميا از برق خشم جلا بخشيد و با عصبانيت گفت: - تو خيلي هرزه و پستي. - گوش كن دختر شرقي من از اين پارسائيهاي شرقي زياد ديدم. دختراي ژاپني، دختراي هندي، دختراي عرب و حتي دختراي ايراني. بهت قول مي دم اين ادا اطوارها حتي يك سال هم دووم نياره. - اين به خودم ربط داره آقا. - باشه، هر كاري دلت مي خواد بكن. ولي فقط يه جمله به من بگو... اون پسره... گفتي اسمش چي بود؟... آهان فؤاد چه امتيازي نسبت به من داره كه براي اولين بار اونو انتخاب كردي؟ كيميا با عصبانيت فرياد كشيد: - اون پسر، شوهر دوست منه و هيچ ارتباطي بين ما وجود نداره. رابين باز همان پوزخند مسخره را زد و گفت: - حتماً انتظار داري باور كنم؟ تو داري مي ري خوابگاه يا آپارتمان اون پسره؟ - به تو هيچ ربطي نداره. برو گمشو. و بعد شروع به دويدن كرد در حالي كه صداي رابين را مي شنيد كه فرياد مي كشيد: - خوش بگذره خانم. بغضش تركيد و همچنان كه مي دويد به شدت به گريه افتاد. به پيچ خيابان كه رسيد احساس كرد ديگر نمي توتند ادامه دهد، به ديوار تكيه داد و در حالي كه به شدت نفس نفس مي زد سعي كرد گريه اش را مهار كند. هنوز نفسش كاملاً بالا نيامده بود كه صداي پاي چند نفر در كوچه پيچيد. فوراً اشكهايش را پاك كرد و سعي كرد ظاهرش را عادي كند، اما درست در همان لحظه كه مي خواست صاف بايستد چشمش به صورت كريه مايكل افتاد كه با آن چشمان دريده خيره خيره نگاهش ميكرد. فوراً به راه افتاد. مايكل دنبالش دويد و گفت: - صبر كن خانم كوچولو. مشكلي پيش اومده؟ كيميا بي آنكه بايستد پاسخ داد: - نه، لطفاً تنهام بذار. اما مايكل با سماجت او را تعقيب كرد و دوباره گفت: - گوش كن عروسك قشنگ من مي تونم آرومت كنم، البته با راههاي مخصوص خودم. كيميا بي آنكه نگاهش كند پاسخ داد: - ازت متنفرم. مايكل با يك حركت ناگهاني بازويش را كشيد و او را به سمت خود برگرداند و در حالي كه فشار دستش تا استخوان بازوي كيميا پيش رفته بود با خنده اي چندش آور گفت: - ببينم از اين كه رابين ولت كرده و رفته سراغ اون مانكن خوش اندام سوئدي عصباني هستي؟ كيميا در حالي كه سعي مي كرد بازويش را از دست مايكل بيرون بكشد، با عصبانيت گفت: - به تو هيچ ارتباطي نداره. - گوش كن كوچولو، من به اندازه رابين براي بدست آوردن چيزي كه مي خوام حوصله ندارم، پس بهتره منو عصباني نكني وگرنه بد مي بيني. كيميا با يك حركت ناگهاني بازويش را از ميان پنجهي استخواني مايكل بيرون كشيد و در حالي با وحشت به دوستان مايكل كه با فاصله ي اندكي از آن دو ايستاده بودند نگاه مي كرد با خشم گفت: - بهتره به اندازه دهنت حرف بزني وگرنه مجبور ميشم دندونات رو خرد كنم. و بعد با سرعت از او فاصله گرفت در حالي كه صداي خنده دسته جمعي دوستان مايكل را مي شنيد و صداي فرياد او را كه با خشم به زبان انگليسي جمله اي را ادا مي كرد كه كيميا از تفهيم معناي آن عاجز بود، ولي با خود انديشيد كه حتماً يك ناسزاي آمريكائيست. *** سه روز متوالي باران و آسمان پر ابر و تيره، كيميا را به شدت دلتنگ كرده بود خصوصاً آن كه مي دانست رابين به همراه مانكن زيبايش به مارسي رفته تا تعطيلات آخر هفته را خوش بگذراند. كيميا احساس مي كرد به اندازه روزهايي كه تازه با اردلان متاركه كرده بود تنها و بي كس است. دلش براي تنها يكربع گفتگو اما به زبان فارسي لك زده بود. احساس شديد بي پناهي و يأس او را بيهدف به خيابانهاي خيس پاريس مي كشاند و چون هميشه در كناره سن به قدم زدن وا ميداشت آن غروب دلگير نيز چون غروبهاي ديگر صرف قدم زدن در كناره ي سن شد. حتي خودش هم نفهميد كه چگونه به طور ناگهاني مقابل كليساي مشهور نتردام قرار گرفت. دو قطره اشك از چشمانش به روي گونه سر خورد و به نظرش رسيد كه تنهايي و غربت كاريموتو كوژپشت نتردام بغض سر خورده اش را آشكار نموده. دلش مي خواست او اكنون هم در اين كليسا بود تا تنهاييشان را با هم تقسيم مي كردند. بي اختيار قدم به درون كليسا گذارد و آهسته آهسته پيش رفت. تمام در و ديوار كليسا با نقاشيهاي زيبايي از مسيح و مادرش مريم مقدس زينت يافته بود و كيميا در همه جا پاكي و معصوميت نگاه مسيح را در وجود خسته و دل آزرده خود احساس مي كرد. خيره خيره به گوشه اي از كليسا كه شمعهاي افروخته جلايي زيبا به آن بخشيده بود نگاه كرد. بي آن كه بخواهد پاهايش او را به شمعها نزديك و نزديك تر كردند و دو نفر با لبخند دو شمع بلند را به دستش دادند، كيميا به زحمت لبخند زد و بي جهت با تمام كساني كه درون كليسا بودند احساس يگانگي كرد و به آرامي شمعها را روشن نمود. در حالي كه دقيقاً نميدانست چه آرزويي بايد بكند. بعد روي يكي از نيمكتهها نشست و در حالي كه به چهره ي مظلوم و معصوم مسيح خيره گشته بود به بغضش اجازه خودنمايي داد. وقتي از كليسا خارج شد احساس سبكي خاصي مي كرد. گويا بار سنگيني را از روي دوشش ميكشيد، به مسيح سپرده بود و حالا احساس راحتي مي كرد. چقدر كليسا و مسجد به هم نزديك بودند و اين چيزي بود كه هرگز پيش از اين كيميا آن را احساس نكرده بود. از كليسا يكراست به باغ بزرگ لوكزامبورگ رفت كه در آن سرما و هواي باراني از هر وقت ديگري خالي تر مي نمود. آرامش پارك آرامشي خاص به وجودش بخشيد ساعتي روي يك نيمكت با آسودگي نشيت و بعد چون با تاريك شدن هوا از درجه حرارت آن هم به شدت كاسته شده بود ناچار پارك را ترك كرد و به خوابگاه برگشت. وقتي در اتاق لباسهايش را عوض مي كرد صداي در، در گوشش پيچيد به سرعت لباس پوشيد و در را باز كرد پشت در الين ايستاده بود، تنها كسي كه گاه گاه كيميا انتظارش را مي كشيد. به محض ديدن كيميا با لهجه اي بسيار مضحك و به زحمت به زبان فارسي گفت: - سل لام. كيميا با تلاش بسيار جلوي خنده اش را گرفت و پاسخ داد: - سلام. الين باز با همان فرانسه افتضاحش گفت: - درست گفتم؟ كيميا لبخندي زد و پاسخ داد: - البته. عالي بود. از كجا ياد گرفتي؟ - رابين يادم داد و گفت هر وقت مي خواي لبخند كيميا رو ببيني بهش بگو، سل لام. كيميا باز خنديد و كنجكاوانه و ناگهاني پرسيد: - مگه رابين برگشته؟ الين لبخند پر شيطنتي زد و گفت: - الان كه نگفت، قبلاً گفته بود. كيميا نااميدانه سر تكان داد و گفت: - اوهوم، فهميدم. الين باز خنديد و خونسردانه گفت: - چرا برگشته. كيميا كه در عالم خود سير مي كرد با تعجب گفت: - كي برگشته؟ الين خنده اي كرد و پاسخ داد: - همون كه سراغشو گرفتي. - رابين؟! - آره ديگه/ كيميا بي اختيار لبخندي زد و الين با شيطنت گفت: - يادم باشه به رابين بگم غير از اون كلمه اي كه يادم داده يك كلمه ديگه هم لبخند روي لبهاي كيميا مي ياره. كيميا پرسشگرانه به الين نگاه كرد و لين گفت: - رابين. كيميا چيني به پيشاني انداخت و گفت: - تو خودت هم مي دوني كه اين واقعيت نداره. الين شانه هايش را بالا انداخت و پاسخ داد: - راستش خيلي هم مطمئن نيستم... به هر حال من نيومدم اينجا كه با تو بحث كنم. اومدم بپرسم اول اين كه كجا رفته بودي؟ دوم اين كه چرا اينقدر دير اومدي؟ و سوم اينكه شام خوردي يا نه؟ و چهارم اينكه اگر شام نخوردي من يه شام دو نفره آماده كردم بيا به اتاق من. كيميا لبخندي صميمانه زد و گفت: - اول اين كه تو دوست خيلي خوبي هستي. دوم اين كه چون حال ندارم به همه ي سؤالات جواب بدم، فقط به آخري جواب مي دم. دعوتت رو ميپذيرم. الين با رضايت لبخندي زد و گفت: - پس بزن بريم. كيميا در اتاقش را بست و همراه الين به راه افتاد. به محض ورود نگاهي به دور و برش كرد و به الين گفت: - تو واقعاً دختر نامرتبي هستي. تو اين اتاق چه خبره؟ الين لبخندي زد و پاسخ داد: - باور كن كه منم اگه مثل تو حوصله داشتم كه تو يه اتاق تك و تنها بشينم، حتماً مرتبش مي كدم. ولي راستش من اصلاً حوصله ي تو اتاق حبس شدن رو ندارم. كيميا لبخندي زد و پاسخ داد: - حالا تو مطمئني تو اين هرج و مرج مي شه ميز شام رو پيدا كرد؟ و بعد شروع به جمع كردن لباسهاي الين از گوشه و كنار اتاق كرد. الين با ديدن اين صحنه به سرعت به سويش آمد و گفت: - باور كن تو رو نياوردم اينجا اتاقم رو مرتبب كني. بگير بشين شام آماده است. - هيچ عيبي نداره تا تو ميز رو بچيني من يه كم اينجاها رو جمع مي كنم. الين در حال چيدن ميز رو به كيميا كرد و گفت: - مي دوني كيميا، رابين هميشه مي گه زنهاي شرقي منظم ترين زنهاي دنيان و مردهاشون برعكس. كيميا كه از تعبير رابين به خنده افتاده بود با سر تأئيد كرد و توضيح داد: - نه، باور كن مردها هم نامرتب نيستند، مگه اين كه زن داشته باشند. در اون صورتت همه كارهاشون رو براي زنهاشون مي ذارند. الين چند لحظه اي دست از كار كشيد خيره خيره به كيميا نگاه كرد و گفت: - ولي اين خيلي خودخواهيه... زنها چه كار ميكنند؟ كيميا لبخندي زد و پاسخ داد: - هيچي، با علاقه وافر كارهاي شوهرشون رو انجام مي دن. الين ناباورانه شانه بالا انداخت و بعد گفت: - ديگه بسه، بيا غذا حاضره. كيميا به طرف ميز آمد و تشكر كنان نشست. نگاهي به ميز غذاي ساده ي الين كرد و قطعه اي نان از توي سبد برداشت. الين خنده اي كرد و گفت: - معذرت مي خوام كيميا، من واقعاً حوصله ي تو رو در چيدن ميز ندارم. - همينطوري هم خيلي خوبه. - پس شروع كن. وقتي هر دو شروع مشغول شدند الين آهسته گفت: - يه خواهشي بكنم رد نمي كني؟ كيميا لبخندي زد و پاسخ داد: - تا خواهشت چي باشه؟ الين حالت بچه هاي لوس را به خود گرفت و گفت: - مياي بعد از شام يه كم قدم بزنيم؟ كيميا نگاهي عميق به او كرد ولي نتوانست منظورش را بفهمد بنابراين پرسيد: - براي چي قدم بزنيم؟ - ببين آسمون حسابي صاف شده. هوا جون مي ده براي قدم زدن. - تو اين سرما؟ - خب آره، مهم اينه كه بارون نمياد. - خب كجا بريم؟ - بريم شانزليزه قهوه بخوريم. قبوله؟ - گنج پيدا كردي؟ - كييميا خواهش مي كنم. - خيلي خب، باشه مي ريم. الين با ناباوري به كيميا نگاه كرد و گفت: - واقعاً مي ريم؟ - خب آره. - خيلي خوب شد. مرسي. با توجه به تصميمي كه گرفته بودند ناچار شدند غذايشان را كمي زودتر از حد معمول صرف كنند و پس از شام، كيميا بلافاصله براي پوشيدن لباس به اتاق خود رفت. هنوز كاملاً آماده نشده بود كه اين به سراغش آمد كيميا با تعجب نگاهش كرد و گفت: - خيلي زرنگ شدي. خبريه؟ - نه چه خبري؟ فقط گفتم يه كم زودتر بريم بهتره. كيميا با سرعت لباس پوشيد و همراه الين به رااه افتاد. به خواست الين خيلي زود ببا تاكسي خود را به خيابان شانزه ليزه رساندند. خيابان ناآرام و هميشه بيدار پاريس يكي از همان شبهاي زيباي هميشگي خود را در پرتو نور چراغهاي رنگارنگ رستورانها مي گذراند و مردم بي توجه به سرماي هوا و با استفاده از يك شب مهتابي ميزهاي خارج از رستورانها را اشغال كرده بودند. كيميا نگاهي به الين كرد و گفت: - خب حالا كجا بريم؟ الين لبخندي زد و گفت: - دنبالم بيا خانم. كيميا با خنده پاسخ داد: - رستوراني رو انتخاب كن كه از پس صورت حسابش بربيايم. الين لبخندي زد و پاسخ داد: - غصه نخور. فكر اونجاشم كردم. كيميا شانه بالا انداخت و گفت: - خيلي خب ببينم چي كار مي كني. چند لحظه بعد الين يكي از مجلل ترين رستورانها را انتخاب كرد و كيميا را به دنبال خود به داخل كشيد. كيميا نگاهي به دور و برش كرد و گفت: - نخير. مثل اينكه راستي راستي گنج پيدا كردي. الين خنده اي كرد و روي يك ميز چهار نفره در نقطهاي خلوتتر از رستوران نشست. كيميا با تعجب به او نگاه كرد و گفت: - مگه كارت رزرو رو روي ميز نمي بيني؟ الين با آرنج به پهلوي كيميا زد و گفت: - اي بابا حالا فرض كن براي ما رزرو شده. و بعد كارت رزرو را از روي ميز برداشت. كيميا كه از كار الين هم تعجب كرده بود و هم خنده اش گرفته بود تنها سر تكان داد. چند لحظه بعد گارسون بسيار مرتبي سر ميزشان آمد و بعد از آن كه اسم الين را بر زبان راند منوي رستوران را در اختيار آنها گذاشت. كيميا با تعجب نگاهي به الين كرد و گفت: - خيلي مشهور شدي! الين با شيطنت سر تكان داد و گفت: - سفارش بده ديگه. كيميا بي آنكه نگاهي به ليست بيندازد گفت: - مثل هميشه، يه قهوه. - و لابد اسپرسو؟ - خودت كه مي دوني ديگه چرا مي پرسي؟ الين سري تكان داد و پاسخ داد: - لااقل آب معدني بخور. اين كه ديگه اشكالي نداره يا ليمونات. كيميا خنده اي كرد و گفت: - نه متشكرم همون كه گفتم كافيه. - من قول مي دم اگه تو از مشروبات الكلي هم استفاده كني، من به هيچ كس نگم. كيميا خنده بلندي كرد و گفت: - از رازداريت متشكرم. ولي من همون قهوه رو ترجيح مي دم. الين براي خود هم سفارشاتي داد و گارسون چند لحظه بعد با سيني سفارشات برگشت. كيميا در حالي كه قهوه اش را شيرين مي كرد، احساس كرد الين منتظر كسي است و گاه گاه به اطراف سرك مي كشد براي همين پرسيد: - تو منتظر كسي هستي؟ الين كمي دستپاچه شده بود و پاسخ داد: - تو چرا اينطور فكر كردي؟ - همينطوري، فقط به نظرم رسيد. الين با آسودگي خود را روي صندلي ولو كرد و در حالي كه گيلاسش را پر مي كرد به كيميا لبخند زد. چند لحظه بعد با صداي تقريباً بلندي گفت: - هي كيميا اونجا رو نگاه كن. كيميا بي آنكه حركتي كند گفت: - چه خبره؟ - ببين كي اومده. - مثلاً كي؟ رئيس جمهور؟ - نه كاملاً. - منظورت چيه، نه كاملاً؟ - مي دوني كي اينجاست؟ - كي؟ الين كمي صدايش را پايين آورد و گفت: - رابين. كيميا بي آنكه بخواهد تكان سختي خورد كه حتي الين هم متوجه آن شد. بعد بي آنكه به عقب نگاه كند دستپاچه گفت: - سرت رو بنداز پائين. نمي خوام ما رو اينجا ببينه... اون دختره هم همراشه؟ الين خنده اي كرد و پاسخ داد: - چطور سراغ اونو مي گيري؟ - من سراغش رو نگرفتم. فقط پرسيدم همراهش هست يا نه. - نه ظاهراً تنهاست. كيميا با تعجب به اين نگاه كرد و گفت: - تنهاست؟! - فعلاً كه تنهاست. - نشست؟ - نه فكر مي كنم داره دنبال كسي مي گرده. كيميا لبخند تمسخر آميزي زد و پاسخ داد: - لابد دنبال مانكنش مي گرده. قصد داره چيزي رو پرو كنه. - گمون نكنم. اونا تا همين يكساعت پيش كه از مارسي برگشتن با هم بودند. كيميا شانه بالا انداخت و گفت: - اصلاً به من و تو چه ربطي داره؟ نوشيدنيت رو بخور. و بعد سرش را پائين انداخت و خود را با هم زدن قهوه مشغول كرد. هنوز لحظه اي نگذشته بود كه الين ناگهان از جا برخاست و گفت: - واي خداي من! ديويد همراهشه. و قبل از آنكه كيميا فرصت پاسخ بيابد به طرف آن دو دويد. *** كيميا به ناچار سر برگرداند و ديويد و رابين را ديد كه دوشادوش هم به سوي ميز آنها مي آمدند. با بيميلياز جا برخاست و به هر دو شب بخير گفت. رابين چند لحظه اي به چهره ي كيميا خيره شد و بعد گفت: - فكر مي كنم مزاحمتون شديم نه؟ يا شايدم منتظر كسي بودين؟ كيميا با بي حوصلگي سر تكان داد و پاسخ داد: - نه من كه منتظر كسي نيستم. الين كه نمي خواست چون هميشه بحث بين آن دو بالا بگيرد با لبخند پرسيد: - خب رابين، مارسي خوش گذشت؟ رابين در حالي كه نگاه خيره اش را از روي كيميا بر نمي داشت پاسخ داد: - همه چيز خوب بود خصوصاً همسفرم. كيميا بي توجه به رابين به ديويد گفت: - شما خيلي خوب الين رو رديابي مي كنيد. ديويد مؤدبانه لبخند زد و پاسخ داد: - و مزاحم شما مي شيم. كيميا سري تكان داد و گفت: - اصلاً اينطور نيست. از ديدن شما خوشحالم. رابين ميان حرفش پريد و گفت: - از ديدن من چي؟ خوشحال شدي؟ كيميا شانه بالا انداخت و به راحتي پاسخ داد: - نه. رابين چند لحظه اي با خشم به كيميا نگاه كرد و بعد در حالي كه سيگارش را روشن مي كرد به گارسون اشاره كرد. گارسون خيلي زود سر ميز حاضر شد و در كمتر از چند ثانيه ميز مملو از بطريهاي رنگارنگ شد. كيميا حتي يك جمله هم با رابين صحبت نمي كرد. مخاطب تمام جملات او ديويد و الين بودند و رابين به طرز عجيبي ساكت شده بود و تنها به پر كردن گيلاسهايش اكتفا مينمود. بالاخره سكوت عميق رابين با پاسخي كه به سؤال الين داد شكسته شد اما باز هم سكوت كرد و سكوتش چنان سنگين بود كه حتي به كيميا نيز فشار مي آورد و او را عصبي مي كرد. بنابراين به طعنه گفت: - زبونت رو مارسي جاگذاشتي يا توي كيف همسفرت؟ همين بك جمله ي كوتاه و پر كنايه كافي بود تا رابين يك بار ديگر آن بي تفاوتي ذاتي خود را بروز دهد و بي اعتنا پاسخ دخد: - شايد اشتباهاً با لباسهاي... اريكا رفته تو چمدون. گونه هاي كيميا به سرعت حرارت گرفت و گلگون شد. چند لحظه اي سكوت برقرار شد و رابين كه مسلماً از شرم دخترانه كيميا لذت مي برد با سماجت دوباره گفت: - مياي بريم نشونت بدم؟ كيميا چشم غره اي به او رفت و روي صندليش تكان خورد. رابين ناگهان دستپاچه گفت: - نه صبر كن. ديگه از اين حرفا نمي زنم. بشين نرو. گرچه كيميا قصد برخاستن نداشت اما چنان وانمود كرد كه قصد نشستن كرده است. چند لحظه بعد ديويد به آرامي چيزي به رابين گفت و او سر تكان داد و بعد به الين اشاره اي كرد. الين نگاهي به كيميا كرد و گفت: - اگر اشكالي نداره منو ديويد كمي تو هواي آزاد قدم بزنيم. كيميا كه در واقع در مقابل عمل انجام شده قرار گرفته بود به ناچار موافقت كرد، ولي وقتي الين از جا بر مي خاست آهسته در گوشش زمزمه كرد: - زود برگرد. و الين دوباره پشت سر هم سر تكان داد و گفت: - حتماً. ديويد به كيميا شب بخيري گفت و در حالي كه دست الين دور بازويش حلقه شده بود از رستوران خارج شد. با رفتن آنها سكوتي سنگين بر ميز حاكم گشت. چند لحظه بعد رابين گارسون را صدا كرد و كيميا به تصور آن كه رابين قصد پرداخت صورت حساب را دارد، كيف پولش را آماده نمود. اما گارسون با يك گيلاس تميز برگشت و آن را روي ميز گذاشت و رفت. رابين بطري پرنو را از روي ميز برداشت و گيلاس تازه را از آن پر كرد. بعد آن را كنار دست كيميا روي ميز قرار داد و گفت: - امتحانش ضرر نداره. كيميا پاسخي نداد اما هيچ حركتي هم براي برداشتن گيلاس نكرد. باز همان سكوت آزار دهنده و كشدار. كيميا خميازه ي بلندي كشيد و چشمانش را چند بار باز و بسته كرد. رابين براي اولين بار نگاهي مهربان به چهره ي كيميا كرد و گفت: - خوابت مياد؟ كيميا آرام سر تكان داد. - مجبور نيستي شبها انقدر درس بخووني. تو به هر حال با بهترين درجه مدرك مي گيري. كيميا نيمچه لبخندي زد و پاسخي نداد. رابين كمي به طرفش خم شد و گفت: - از دستم عصباني هستي؟ كيميا از گوشه چشم نگاهي به آبي آرام و منتظر چشمانش كرد و پاسخ داد: - چطور بايد بهت تفهيم كنم كه نه خودت و نه كارات برام اهميتي نداره. رابين مستقيماً به چشمان كيميا نگاه كرد و كيميا نيز براي اولين بار به خود جرأت داد و به چشمان او خيره شد. براي نخستين بار طوفاني شدن يك درياي آرام را در عرض كمتر از چند ثانيه به تماشا نشست. لبهاي رابين لحظه اي جنبيد ولي بر خلاف تصور كيميا سكوت كرد. بطريهاي مقابلش را كمي عقب كشيد دستانش را روي ميز گذاشت و سرش را روي آنها قرار داد. كيميا با تعجب او را نگاه كرد؛ از يك پسر شرقي اين اداها واقعاً عجيب بود؛ با اين حال هيچ حرفي نزد و به انتظار الين و ديويد به در ورودي رستوران خيره ماند. لحظات از پي هم سپري مي شدند اما نه خبري از الين و ديويد بود و نه رابين قصد داشت سرش را از روي ميز بردارد. نگاهي به ساعتش كرد خيلي به نيمه شب نمانده بود آهسته گفت: - فكر نمي كني يه كم دير كردند؟ رابين پاسخي نداد و كيميا تصور كرد او در خواب است، قوطي سيگارش را از روي ميز برداشت و با انتهاي جعبه چند بار به ساعد رابين فشار آورد. رابين سرش را بلند كرد، نگاهي به او و نگاهي به جعبه سيگار كرد و سر تكان داد. پوزخندي زد و گفت: - شايد به قول تو من آدم هرزه اي باشم ولي مطمئنم آلوده به هيچ نوع ويروسي نيستم. كيميا با شرمندگي سر به زير انداخت. مسلماً قصد نداشت براي رابين در اين مورد توضيحي بدهد. زيرا خيلي خوب مي دانست رابين از حرفهاي او سر در نخواهد آورد. چند لحظه اي بعد سرش را بالا آورد رابين همچنان او را نگاه مي كرد و كيميا غروب دريا را در سپيدي خون رنگ چشمان او نظاره كرد. رابين كه سكوت كيميا را ديد با همان حالت غريب آن شبش پرسيد: - دوشس نفرمودند امرشون چي بود؟ كيميا در حالي كه نگاهش را از نگاه او مي دزديد گفت: - گفتم شما فكر نمي كنيد دير كردند؟ - من كه منتظرم هستند براي ذفتن به آپارتمانم اين طوري عجله ندارم كه شما براي رفتن به خوابگاه عجله مي كنيد. كيميا دلش مي خواست به رابين بگويد از همه كساني كه امشب و شبهاي ديگر در انتظارش هستند متنفر است اما ترجيح داد سكوت كند. رابين در حالي كه از گارسون صورت حساب را ميخواست جعبه سيگارش را از روي ميز برداشت و داخل جيبش گذاشت و گفت: - آماده شو بريم. كيميا با تعجب پرسيد: - پس بچه ها چي؟ - قبل از اين كه برن ديويد به من گفت كه بر نميگردن من شما رو مي رسونم. كيميا كه حسابي غافلگير شده بود پاسخ داد: - نه، من خودم مي تونم برم. رابين در حالي كه اسكناسهاي نو را از داخل كيف پولش بيرون مي كشيد جواب داد: - بلند شو. وقتي رابين به رسم تمام فرانسويها يك اسكناس درشت را به عنوان انعام كف دست گارسون گذاشت. تازه كيميا به خاطر آورد قصد داشت صورت حساب را بپردازد با اين حال ترجيخ داد حرفي نزند و به دنبال رابين از رستوران خارج شد. براي لحظه اي قصد كرد به تنهايي عازم خوابگاه شود، اما بي علت احساس ترس كرد و به ناچار وقتي رابين در جلوي ماشين را برايش باز كرد بي درنگ سوار شد. رابين سر جايش نشست و از زير چشم نگاهي به كيميا كرد و گفت: - به جز مادرم اولين زني هستي كه برات در ماشين رو باز مي كنم. كيميا با تعجب پرسيد: - ميخواي باور كنم؟! - برام مهم نيست مي توني باور نكني. كيميا چند لحظه اي متفكرانه به بيرون نگاه كرد و بعد پرسيد: - خب ببينم ميشه بگي چه وجه تشابهي بين من و مادرت وجود داره؟ رابين چند لحظه اي سكوت كرد بعد آهسته پاسخ داد: - فكر كنم براي تو هم مثل اون يه احترام خاص قائلم. يه احترام بي اراده. كيميا پاسخي نداد. چهره ي رابين همان حالت هميشگي را به خود گرفت. بعد گفت: - مادموزل كجا تشريف مي بريد؟ كيميا احساس كرد ديگر از شنيدن كلمه مادموازل دچار تهوع مي شود با كلافگي گفت: - مي رم خوابگاه. در ضمن فكر كنم مطلبي هست كه بايد راجع بهش صحبت كنيم. رابين با سرعت حركت كرد و در همان حال گفت: - خب من آماده ام. - تو خودت بهتر مي دوني كه نبايد اينقدر منو دوشيزه صدا كني. اين كلمه اعصاب منو خرد مي كنه. - چرا من نبايد شما رو دوشيزه صدا كنم؟ - احمقانه است. خب مسلمه چون من مطلقه هستم. رابين ناگهان به شدت ترمز كرد. كيميا با تعجب به او نگاه كرد و گفت: - قصد خودكشي داري؟ رابين گويا چيزي نشنيده باشد پاسخ داد: - صبر كن ببينم. Femme- Divorcee يعني چي؟... درسته يعني تو متاركه كردي؟ كيميا با بي حوصلگي پاسخ داد: - آره، نكنه مي خواي بگي خبر نداشتي. - من هرگز در اين مورد چيزي نشنيده بودم. پس تو قبلاً ازدواج كردي. - آره ولي فقط يك بار. رابين لبخندي زد و دوباره پرسيد: - نمي خوام فضولي كنم ولي خيلي دلم ميخواد بدونم چرا متاركه كردي؟ كيميا در حالي كه تمام تلاشش را به كار مي برد تا حالتي كاملاً عادي داشته باشد گفت: - خب به خاطر اين كه بهم گفت ديگه دوستم نداره... يعني از اول هم دوستم نداشته. - خب تو چي گفتي؟ - هيچي بابت تمام دروغهايي كه در زندگي مشتركمون بهم گفته بود ازش تشكر كردم. رابين با صداي بلند خنديد و گفت: - شنيده بودم متاركه براي دختراي شرقي خصوصاً ايراني ها خيلي سخته ولي تو طوري حرف مي زني كه آدم به شنيده هاش شك كنه. كيميا لبخند دردناكي زد و پاسخ داد: - ترجيح مي دادي وقتي برات حرف مي زنم گريه كنم؟ - نه من اصلاً از تو توقع گريه ندارم... اگه يه چيزي بگم ناراحت نمي شي؟ - نه بگو. - مي دوني به اعتقاد من شما زوج كاملاً متناسبي بوديد. كيميا با تعجب پرسيد: - ميشه بگي از چه نظر؟ رابين كمي به او نزديك شد و گفت: - هر دوتون احمقيد. اون احمق ترين مرد دنياست چون كسي رو از دست داده كه هرگز مشابه اش رو به دست نمياره و تو كمتر از اون نيستي چون زندگي رو براي خودت حروم كردي. راستش رو بخواي تموم برنامه هاي امشب رو چيده بودم تا به تو پيشنهادي بدم. - برنامه ها؟! يعني اومدن ما به اينجا و ديدن شما همه از قبل طرح ريزي شده بود؟ رابين دستش را به صندلي كيمي تكيه داد و صورتش را نزديك صورت او برد و گفت: - بله، كاملاً، مي دوني من بايد با تو حرف مي زدم قبل از اينكه از آدماي پر رنگ جا بمونم. مي دوني من خودم هم نمي دونم چه كار دارم مي كنم، فقط اينو مي دونم كه چندين بار قصد كردم از اين بازي عقب بكشم و واقعاً هم اين كارو كردم، ولي نميدونم چرا دوباره برگشتم. به نظر خودم خيلي احمقانه است ولي ارادي نيست. اينو مطمئنم. امشب مي خواستم بهت پيشنهاد كنم تو رفاقت با منو بپذيري، منم در مقابل قول بدم كه حد و حدود خودم رو رعايت كنم. يعني مراقب باشم به اون چيزهايي كه شما شرقي ها براش ارزش قائليد لطمه اي نزنم. كيميا نگاه گنگي به رابين كرد و گفت: - اصلاً منظورت رو نمي فهمم. - چطور نمي فهمي؟ من الان فهميدم كه ما حتي اون مشكل رو هم نداريم. ما خيلي راحت مي تونيم با هم باشيم. كيميا كه تازه متوجه نيت رابين شده بود با عصبانيت فرياد كشيد: - تو واقعاً احمقي. رابين با خونسردي پاسخ داد: - به اندازه تو يا به اندازه شوهرت؟ كيميا عصباني تر غريد: - من شوهر ندارم. - خيلي خب چرا فرياد مي كشي؟ - مي خوام پياده شم. - مي شه اين ديوونگي ها رو بذاري كنار، ما داريم با هم صحبت مي كنيم، شايد به نتيجه برسيم، البته اگر هم نرسيديم هيچ اهميتي نداره. كيميا با تعجب به رابين نگاه كرد و گفت: - اين همه پستي غير قابل تصوره. - چرا اين حرفو مي زني؟ من فقط دارم از تو دعوت مي كنم به زندگي برگردي و از اون لذت ببري. اين درست نيست كه تو اين طوري جوابمو بدي. - چطور مي تونم ازت خواهش كنم براي من دل نسوزوني. - خيلي خب خانم كوچولو اينقدر عصباني نباش من در مقابل هيچ زني به اندازه تو صبور نبودم. - چرا دست از سرم بر نمي داري؟ تو كه مثل من زياد داري پس چرا؟... - ببين اينكه چرا دست از سرت بر نمي دارم سؤاليه كه خودم هم دنبال جوابش مي گردم و اين كه مثل تو زياد دارم، واقعيتيه كه منو ارضا نمي كنه. اينقدر سرسختي نكن. كيميا سكوت كرد سكوتش به رابين جرأت ابراز وجود بيشتري داد. او دوباره و اين بار به فارسي گفت: - باور كن كيميا چد مرتبه قصد كردم دورت رو خط بكشم، اما از اون روزي كه چشمم بهت خورده از هيچي تو زندگيم لذت نبردم. هميشه فكر كردم كه زندگي من فقط و فقط تو رو كم داره. هيچ دختري از اون روز تا حالا نتونسته منو ارضا كنه، تو با اين زيبائيهاي وحشي مثل يه جنگلي، پر خطر و پر آشوب اما جذاب براي ماجراجويي. يه چيزه تازه، يه چيز بكر. حتي مطلقه بودنت هم چيزي از بكري وجودت كم نمي كنه. مطمئن باش كاري مي كنم كه از لحظه به لحظه زندگيت لذت ببري. لبهاي كيميا لرزيد صداي گرم و ملتمس رابين بر وجودش مي نشست و به شدت آزارش مي داد. آهسته پرسيد: - اونوقت من تو زندگي تو چه نقشي دارم؟ رابين چنان به او نزديك شد كه گرماي نفسهايش را روي گونه هاي خود حس مي كرد و التهاب وجودش را از ني ني چشمانش درمي يافت.آهسته در گوشش زمزمه كرد: - تو براي من مثل سوگلي حرامسراهاي شقي هستي. كيميا ناگهان تكان سختي خورد. با تمام توان شانه هاي مردانه و محكم رابين را به عقب پس زد و سيلي محكمي به گوشش نواخت و فرياد كشيد: - حرامسرات رو بدون من اداره كن. و بلافاصله از ماشين پياده شد. رابين مشتش را روي فرمان كوبيد و فرياد كشيد: - لعنت به من بازم خراب كردم. آخه مگه من چي گفتم كه ناراحت شدي؟ من فقط گفتم تو براي من از همه عزيزتري، پس ديگه چي از من مي خواي؟*** هنوز آن جشن مسخره ادامه داشت و جوان ها سر خوش از نوشيدن آن همه الكل هر كدام در گوشه اي مشغول خوشگذراني بودند. اتاقهاي ساختمان بزرگي كه براي جشن اجاره گرفته شده بود در اشغال جوانان تشنه شهوت و باغ آن جولانگاه مستان آخر شب بود. تنها كيميا در اين ميان سرگشته و تنها گوشه گوشه ي باغ را در جستجوي الين زير پا مي گذاشت و از همه چيز احساس تنفر و تهوع مي كرد. حتي از خودش به خاطر شركت در اين جشن كذايي متنفر بود. كاش هرگز به اصرار الين و ديويد، پاي در جايي كه جاي او نبود نمي گذاشت. وقتي از يافتن الين نا اميد شد و به اين نتيجه رسيد كه او هم در يكي از آن اتاقهاي لعنتي است تصميم گرفت از آن خراب شده بگريزد. قبل از آن كه به راه پله برسد صداي آواز دسته جمعي پسرها به گوشش رسيد از شنيدن صداي آنها و آهنگ مبتذل و وحشتناكي كه به زبان انگليسي مي خواندند خونش به جوش آمد دلش مي خواست با تمام وجود سرشان فرياد بزند((خفه شيد)) ولي آخر چگونه؟ از دور به جمعشان نگاه كرد صداي رابين كه كنار مايك نشسته بود در بين صداها قابل تشخيص بود. (( واي كه چقدر از اين مارمولك موزي متنفر بود)). به سرعت راه خروج را در پيش گرفت و وقتي مقابل آنها رسيد نگاهي مملو از نفرت به چهره هاي مستشان انداخت و بياختيار فرياد زد: - شماها از حيوون هم كثيف تريد. لحظه اي صداها خاموش شد ولي سكوت چند لحظه اي را قهقهه ي چندش آور مايك درهم شكست. او از روي پله بلند شد و آهسته آهسته به طرف كيميا حركت كرد. هنوز چند قدمي با او فاصله داشت كه بوي مشروب شامه ي كيميا را آزارد. مايك چشمان سرخ و دريده اش را به كيميا دوخت و گفت: - دختر شرقي چرا با ما آواز نمي خووني؟ شايدم ترجيح مي دي ما بخونيم و تو برقصي. كيميا با نفرت نگاهش كرد و گفت: - خفه شو. مايك گرچه از عصبانيت بيش از اندازه كيميا جا خورد ولي مست تر از آن بود كه معناي آن را دريابد دستش را پيش آورد و در همان حال فرياد زد: - دختر شرقي بايد برقصه. دختران و پسران مست هم با او همنوا شدند و صداهايشان گوشهاي كيميا را پر كرد و احساس تهوعش را تجديد نمود. با بيزاري از مايك روي گرداند تا عقب برود ولي مايك با يك حركت ناگهاني بازوي او را گرفت و به سرعت عقب كشيد. كيميا يعي كرد از او بگريزد ولي بازويش به شدت در ميان انگشتان استخواني مايك اسير شده بود. او دست ديگرش را براي پس كشيدن شال كيميا روي سرش برد و كيميا را ناچار كرد كه با هر دو دست شالش را محكم نگه دارد. مايكل باز خنده بلند ديگري سر داد و گفت: - مگه نمي شنوي دوستان چي ميگن؟ زود باش عروسك كوچولو، تو كه نمي خواي دل دوستانت رو بشكني؟ كيميا مشت محكمي به سينه مايك كوبيد او را قدمي به عقب راند و با عصبانيت فرياد كشيد: - دست از سرم بردار وگرنه... ناگهان ساكت شد. مايك مغرورانه به سكوت عاجزانه كيميا نگاه كرد و كيميا به رابين، اما او به جهت مخالف آنها نگاه مي كرد. مضاف بر آن كيميا و رابين پس از ماجراي آن شب با هم قهر بودند و رابين ديگر هيچ اصراري در برقراري ارتباط با او نكرده بود. دوباره به مايك نگاه كرد و اين بار ملتمسانه و با لحني آرامتر گفت: - بذار برم. مايك پوزخند وحشتناكي زد و گفت: - باشه كوچولو برو ولي اول برامون يه هنرنمايي شرقي بكن. كيميا كه به شدت مستأصل شده بود دلش ميخواست چشمان دريده مايكل را با ناخنهايش از كاسه درآورد، و اي كاش توانش را داشت. مايك فشار نسبتاً شديدي به بازويش وارد آورد و او بياختيار ناله كرد. مايك با صداي بلند خنديد و كيميا چنان عصباني شد كه بي اختيار دستش را بلند كرد و با تمام قدرت به روي گونه او فرود آورد. مايك كه حسابي غافلگير شده بود وحشيانه به سمت كيميا كه قصد فرار داشت هجوم آورد، او را به سوي خود كشيد شانه هايش را محكم گرفت و چند بار به شدت تكان داد، بعد دستش را بالا برد ولي قبل از آنكه دستش با صورت كيميا تماس پيدا كند، انگشتاني دور مچش حلقه شد و دستش را عقب كشيد. مايك عصباني برگشت و به صاحب انگشتها نگاه كرد كيميا هم مشتاقانه به ناجي خود نگاه كرد. رابين با آن چشمان دريايي درست پشت سر مايك ايستاده بود. لحظه اي ناباورانه به او خيره شد. رابين با عصبانيت فرياد زد: - اگه فقط نوك انگشتات به اين دختر برسه با من طرفي. مايك خيره به رابين دستش را پايين آورد. چند قدم به عقب برداشت بعد با خشم جمله اي بهه انگليسي گفت كه كيميا حتي يك كلمه از آن را نفهميد. شايد اگر در آن حالت مايك فارسي هم حرف مي زد كييميا باز هم نمي فهميد. رابين با همان زبان به او پاسخ داد. بعد سوئيچ اتومبيلش را رو به كيميا گرفت و به فارسي گفت: - برو تو ماشين تا من بيام. اما كيميا مبهوت و متعجب همچنان نگاهش مي كرد. او اين بار بلند تر گفت: - بگير ديگه. كيميا دستش را كه به شدت مي لرزيد جلو برد و سوئيچ را گرفت و با سرعت به طرف ماشين شروع به دويدن كرد. چند لحظه بعد رابين آمد و كنار او نشست مثل هميشه آرام و خونسرد به نظر ميآمد. كيميا نگاهي از سر قدر شناسي به او كرد و گفت: - فكر مي كنم گاهي اوقات مي شه تو وجود شما هم دنبال غيرت گشت. رابين لبخند زيبايي زد. سرشش را طوري تكان داد كه يال روشن و زيبايش در هوا به حركت در آمد بعد آهسته گفت: - آدم گاهي اوقات كارهايي رو مي كنه كه حتي خودش هم علت اونها رو نمي دونه. و بعد نگاهش را به چشمان كيميا دوخت و آهسته گفت: - منو به خاطر تمام دفعاتي كه ناخواسته و ندونسته ناراحتت كردم ببخش. كيميا با لبخند پاسخ او را داد. رابين چند باري سر تكان داد و بعد آهسته گفت: - امان از دست تو (( الهه شرقي)) كيميا متعجب به سوي رابين برگشت و گفت: - تو چي گفتي؟ - الهه، الهه شرقي من. - تو مي دوني معني الهه چيه؟ - تو چي؟ مي دوني الهه ي آدمي مثل من يعني چي؟ كيميا خنده اي كرد و گفت: - آدمي مثل تو رو چه به الهه داشتن؟ - دختري مثل تو رو چه به الهه آدمي مثل من بودن؟ - رابين الهه يعني... - آره مي دونم. الهه يعني روح زندگي، يعني پاك مطلق، يعني همه چيز يه آدم تو دنيا... نگاه رابين به نقطه نامعلومي خيره ماند و لبهايش بسته شد. كيميا همچنان صداي در ناگهان كيميا را از جا پراند نگاهي به ساعت كرد نزديك يك بامداد بود دوباره چند ضربه به در خورد و صداي مهربان مادر به گوشش رسيد كه مي گفت: - مي دونم بيداري مامان، خودت رو به خواب نزن برات چاي آوردم. لبهايش به خنده باز شد و گفت: - بفرمائيد سركار خانم. در بازه. مادر با سيني اي كه دو فنجان چاي و ظرفي كه شكلات داخل آن بود وارد اتاق شد. به كيميا لبخندي زد و گفت: - بدجنس مي خواستي در رو وا نكني. - نه به جون مامان. راستش اول اصلاً صداي در رو نشنيدم. - كجا سير مي كردي خانم؟ - خودمم نمي دونم... مادر يه جورايي گره خوردم. مادر لبخند معنا داري زد و گفت: - خب شايد اگه اوني رو كه از اون سر دنيا پاشده اومده اينجا تو رو ببينه بپذيري يه جورايي گره هات واشه. كيميا چيني به پيشاني انداخت و زير لب غريد: - آخه چرا حالا؟ مادر با تعجب نگاهش كرد و پرسيد: - چيزي گفتي؟ - نه مادر ج.ن. لبام بيخودي تكون خورد. - آره جون خودت. بچه گول مي زني؟ كيميا حنده بلندي سر داد و مادر دوباره گفت: - حالا بيا چائيت رو بخور تا سرد نشده. كيميا رو به روي مادر نشست و در حالي كه فنجانش را بر مي داشت گفت: - چي از جون من مي خواي مامان؟... مي خواي زير زبون منو بكشي؟ - تو زير زبون درازت انقدر حرف قايم كردي كه به اين سادگي آدم به نتيجه نمي رسه. كيميا حبه قند كوچكي در دهانش گذاشت و در حالي كه چايش را مزه مزه مي كرد با خنده گفت: - مامان كوتاه بيا. - تا نگي تو اون مخ كوچيكت چي مي گذره كوتاه نمي يام... مثلاً بگو ببينم از سر شب تا حالا نشستي جلوي اين پنجره چه كار مي كني؟ - فكر مادر جون، فكر. - به چي عزيز دلم كه اينقدر ذهنت رو مشغول كرده؟ - به هيچي. - هيچي اينقدر وقت مي گيره، همه چي چقدر زمان مي خواد؟ كيميا چنان به خنده افتاد كه چاي به حلقش پريد و به شدت به سرفه افتاد مادر به سرعت چند ضربه به پشت او زد و گفت: - خدا مرگم بده بچه ام رو چشم كردم. كيميا به كه زحمت سرفه اش را مهار مي كرد پرسيد: - چشم كردي؟ - آره مامان سر شب برات شام آوردم گفتم ايندفعه كه اومدي ماشاالله خيلي رو آوردي. بيخود نيست كه خاطر خواهات تو سراسر دنيا سينه چاك مي كنن. كيميا لبخندي زد و از جا بر خاست پشت به مادر و رو به پنجره ايستاد و پرسيد: - شما امشب خواب نداري؟ - تو چي؟ - من آخه يه مهمون تو اتاقم دارم وگرنه الان خوابيده بودم. مادر پشت سر كيميا ايستاد. شانه اش را با دستهاي مهربانش فشرد و گفت: - تو كه راست مي گي. كيميا رو به مادر برگشت لبخندي زد و گفت: - نگراني شما بي جهته. من حالم كاملاً خوبه. دلواپس من نباشيد. - مي خوام نباشم، ولي مگه مي شه؟ اين دل وامونده از اون روزي كه تو به دنيا اومدي رنگ آرامش به خودش نديده. خدا ايشاا... بهت يه دختر بده تا بفهمي مادر خوب بودن يعني چي؟ - مامان! شما قبل از اين كه منو داشته باشيد اينو مي دونستيد؟ - نه عزيزم. منم مثل تو هيچ وقت نمي فهميدم مادرم به خاطر من چي مي كشه. مادر از چشماي دخترش مي خونه چه غصه اي تو دلشه. غصه يك گرمي تو دل تو، به اندازه يك تُن روي دوش من سنگيني مي كنه. روشني چراغ اتاق تو، خواب رو از چشمهاي من مي دزده. من تو اتاقم صداي قدمهاي سرگردن تو رو خيلي راحت مي شنوم. كيميا به من بگو مادر، بگو و راحتم كن. آخه درد تو چيه؟ كيميا كه تحت تأثير حرفهاي مادر قرار گرفته بود، بي آنكه پاسخي دهد خود را در آغوش مادر انداخت و با صداي بلند شروع به گريه كرد. مادر دستي روي موهاي سياهش كشيد و گفت: - گريه كن عزيزم. بذار سبك بشي. كيميا چند دقيقه اي در آغوش مادر گريه كرد. بعد سرش را بالا آورد و به چشمان مهربان مادر نگاه كرد و گفت: - كاش مي تونستم يه جوري اين همه محبت شما رو جبران كنم. - مي توني عزيزم، مي توني. - چطوري؟ جونم رو بدم كافيه. - جونت مال خودت و هميشه سلامت عزيز دلم. تو اگه شادي منو مي خواي اين همه خودت رو اذيت نكن. اين يه خواستگاري ساده ست. خواستي مي گي آره، نخواستي مي گي نه. كيميا مستقيماً به چشمان مادر نگاه كرد و بعد گفت: - كاش اينطوري بود كه شما مي گيد، ولي خودتون بهتر مي دونيد كه قضيه به اين سادگي هم نيست. من دارم لاي اين منگنه له مي شم. - مگه من مي ذارم؟ يه بار گذاشتم پشيمونم. اين بار ديگه نه. دختر من، اون كاري رو مي كنه كه دلش مي خواد. كيميا سرش را پايين انداخت و قدر شناسانه گفت: - متشكر مادر، به خاطر همه چيز. مادر به طرف ميز برگشت. سيني فنجانهاي خالي را برداشت و گفت: - خيلي خب عزيزم، مي دونم كه ترجيح مي دي تنها باشي، ولي راستش دلم طاقت نياورد گفتم يه سري بهت بزنم. حالا من مي رم تا تو فكرات رو بكني، ولي خيلي به خودت فشار نيار حالا حالا ها وقت داري. به نظر من اگه استراحت كني بهتره، تو خيلي فرصت داري. كيميا لبخندي زد و از مادر تشكر كرد. و وقتي او را تا دم در مشايعت مي كرد گفت: - شما هيچ مي دوني كه من بهترين مادر دنيا رو دارم؟ مادر گونه كيميا را نيشگون آرامي گرفت و گفت: - زبون نريخته هم عزيزي پدر سوخته... برو استراحت كن. كيميا در اتاق را پشت سر مادر بست و به طرف تختش رفت. روي تخت دراز كشيد و سعي كرد بخوابد، اما گويا خواب تنها بهانه اي براي مرور خاطراتش بود، چرا كه به محض آنكه چشمانش را روي هم مي گذاشت باز لحظه لحظه روزهايش در پاريس مقابل چشمانش جان مي گرفت. ياد روزهايي كه شايد خودش هم نمي توانست تصور كند كه بهترين روزهاي زندگيش تلقي شوند. خوب به خاطر داشت در آن روزها در اوقاتي كه حجم درسهايش كمتر بود دو سه مرتبه پياپي براي ديدن فؤاد به آدرسي كه مادر داده بود رفت، ولي هر بار دست خالي برگشته بود و كيميا ناچار آدرس خوابگاه و دانشگاهش را به وستان فؤاد داده بود. آن روز وقتي از در دانشگاه خارج شد مرد جواني مقابلش ايستاد و خيره خيره نگاهش كرد. كيميا لحظه اي به پوست قهوه اي و چشم و ابروي سياه رنگ مرد خيره شد و بعد بي اختيار لبخند زد. مرد كه با ديدن لبخند كيميا جرأت يافته بود ققدمي به جلو برداشت و با لهجه عربي، اما به فرانسه پرسيد: - شما كيميا خانم هستيد؟ لبخند كيميا عميق تر شد و گفت: - با اين حساب شما هم آقا فؤاد هستيد، نه؟ چطور منو شناختيد؟ - عكس شما رو توي آلبوم پريسا ديده بودم. رفتم خوابگاه گفتند ساعت چهار كلاستون تموم ميشه. گفتم بيام دانشگاه منتظرتون وايستم. - خيلي كه معطل نشديد؟ - نه، زياد نه... خب اگه دوست داشته باشيد مي تونيم كمي با هم قدم بزنيم و بيشتر صحبت كنيم. كيميا با خرسندي سري تكان داد و گفت: - كاملاً موافقم. و بعد به همراه فؤاد به راه افتاد. فؤاد 28 ساله بود. متولد قاهره و مسلماني روشنفكر و آن طور كه خودش مي گفت پريسا را براي اولين بار در امارات ديده بود. آن هم در يك سفر سياحتي. او در رشته اقتصاد و در سال سوم درس مي خواند و قرار بود بعد از اتمام تحصيلاتش به ايران برود. آنها ساعتها با هم قدم زدند و صحبت كردند. فؤاد كيميا را به صرف قهوه اي دعوت كرد و پس از آن او را به خوابگاه رساند و برگشت. زيرا خودش همراه دوستانش در يك آپارتمان استيجاري زندگي ميكردند. وقتي وارد ساختمان خوابگاه شد طبق معمول اولين كسي را كه ديد الين بود كه مسلماً قصد خروج داشت. كيميا لبخندي زد و گفت: - كجا عازميد خانم؟ - با ديويد شام ميريم بيرون. - خوبه، خوش بگذره. پس من مزاحمت نميشم. اما همين كه كيميا قصد رفتن كرد الين با خنده گفت: - خبراي تازه اي به دستم رسيده. - از كدوم خبر گذاري؟ - از يه خبرگذاري خيلي معتبر. - راجع به كدوم بيچاره هست؟ - راجع به خودت. - من؟! - آره شنيدم با آدماي پر رنگ مي گردي. - چي؟ - هيچي، گفتم شنيدم با آدماي پر رنگ ميگردي. - اين چرنديات چيه كه مي گي؟ - ببين من امروز بعد از ظهر دنبالت مي گشتم، از رابين سراغت رو گرفتم گفت با يه پسر پر رنگ رفتي هواخوري. كيميا خنده بلندي سر داد و با خود انديشيد، (( بايد فكر مي كردم اين كلمات قصار مال رابينه، پسر پررنگ!)) بعد رو به الين كرد و گفت: - آره يكي از آشناها بود... ولي اين پسره براي چي منو تعقيب مي كنه؟ - اون تو رو تعقيب نكرده فقط جلوي دانشگاه ديده كه با اون آقا به گردش رفتي. - خيلي خب، ققبول كردم. تا ديرت نشده برو. الين دهانش را كج كرد و گت: - خيلي خب رفتم بعد چند قدم به طرف در برداشت و دوباره برگشت و گفت: - راستي تو نمياي. - نه، متشكرم بايد يه كم استراحت كنم. - باور كن ما خوشحال مي شيم. - مي دونم ولي خيلي خسته ام. حالا برو ديگه. الين دوباره به راه افتاد. اما كيميا همچنان بر جاي خود ايستاده بود، چون حتم داشت او باز هم برميگردد و همينطور هم شد. او چند گام ديگر برداشت و دوباره به سوي كيميا چرخيد. وقتي كيميا را همچنان بر جاي خود ثابت ديد با تعجب گفت: - تو چرا وايستادي؟! - چون مي دونستم بر ميگردي، نمي خواستم دنبالم بدويي. الين خنديد و گفت: - تو واقعاً باهوشي. - مرسي. حالا چي مي خواي بگي؟ - ... اوم... - دختر! ديويد رفت، زود باش. - مي خواستم بگم رابين بدجوري اسير اين دختره شده. - خب به من چه ربطي داره؟ - اين روزها همش با هم اند. - خب به تو چه ربطي داره؟ - فكر مي كني رابين بهش قول ازدواج داده؟ كيميا لحظه اي سكوت كرد و الين گفت: - لابد الان ميگي به ما چه ربطي داره؟ - دقيقاً. - كيميا، تو واقعاً مي خواي بذاري اين دختره ي مسخره رابين رو از چنگت درآره؟ كيميا پوزخندي زد و گفت: - مگه رابين تو چنگ من بوده كه اون بخواد از چنگم در بياره؟ - نه، ولي هر چي اون دختره به رابين نزديكتر بشه رابين از تو دورتر مي شه. - خب بشه. الين كه از بي تفاوتي بيش از اندازه كيميا تعجب كرده بود گفت: - گرچه مطمئنم خيلي راست نمي گي، ولي وظيفه ام بود بهت بگم. - خب حالا كه گفتي مي توني بري. الين كه حالا كم كم عصبي مي شد با عصبانيت گفت: - اصلاً به جهنم! حقت همينه كه رابين بسپاردت دست سگهاي هاري مثل مايكل. با شنيدن نام مايكل كيميا باز در وجود خود احساس چندش كرد. حالا خوب مي دانست كه در ماههاي گذشته مايكل تنها به خاطر رابين او را راحت گذارده بود. ولي اين روزها بارها و بارها نگاههاي وحشتناك و نافذ او را ديده بود كه تا مغز استخوانش نفوذ ميكرد. سعي كرد حالتي طبيعي به خود بگيرد بنابراين گفت: - قبلاً هم بهت گفتم، من هيچ احتياجي به حمايت رابين ندارم. مايكل هم هيچ غلطي نمي تونه بكنه. حالا ديگه برو. الين ناباورانه به كيميا نگاه كرد و بي هيچ حرف ديگري رفت و او را كه غرق در افكار مبهم خود بود تنها گذارد. *** هرچه به آغاز سال نو نزديكتر مي شدند جنب و جوش بچه ها بيشتر مي شد. آنچه مسلم بود آنها قصد داشتند جشن مفصلي به راه بياندازند، كه براي كيميا هيچ اهميتي نداشت. آن روز بعد از ظهر كمي ديرتر از معمول از دانشكده خارج شد. غروب سردي بود و سوز عجيبي مي آمد. اما بارشي در كار نبود. سرماي خشك و سوزنده تا مغز استخوانش نفوذ كرد. هنوز چند قدم نرفته بود كه صداي آشنايي او را به نام خواند. - صبر كنيد مادموازل. ايستاد و به عقب برگشت و رابين را در چند قدمي خود ديد. - عصر بخير. - عصر بخير، با من كاري داشتي؟ - مي دوني امروز يه نفر اومده بود دنبالت. من فكر كردم رفتي، گفتم رفته. - كي؟ - فكر كنم آلن دلن يا شايدم پسرش. - آلن دلن با من چيكار داشت؟ - من چه مي دونم! شايد مي خواست بهت پيشنهاد بازي تو يكي از فيلمهاش رو بده. - من وقت براي شوخيهاي بي مزه ي شما ندارم. چه كسي با من كار داشت؟ رابين خونسردانه شانه بالا انداخت و گفت: - مي دوني دوشيزه خانم، تو حسابي منو تو دردسر انداختي. آخه محض رضاي خدا انگشت رو كسي مي ذاشتي كه من بيچاره از پس رقابت باهاش بربيا... ببينم اين پسره رو كره مريخ سفارش دادي؟ كيميا كه ديگر كلافه شده بود با عصبانيت گفت: - راجع به كي حرف مي زني؟ - بابا همين پسر پر رنگه كه همش مياد دنبالت. - آه فؤاد... چطور از تو سراغ منو گرفت؟ - از من سراغ شما رو نگرفت،من ديدم داره تو محوطه دانشگاه سرگردون مي گرده ازش پرسيدم با كي كار داره، اونم گفت. منم فكر كردم رفتي خوابگاه. - خيلي خب مرسي. رابين چند لحظه اي به كيميا نگاه كرد و كيميا بي آنكه حرفي بزند راه افتاد. رابين نيز به ناچار با چند گام بلند خود را به او رساند و گفت: - صبر كن. - ديگه چيه؟ - مي خواي برسونمت؟ دير وقته. - نه، نيازي نيست دلم نمي خواد كسي منو توي ماشين تو ببينه. رابين ناگهان بر آشفت و گفت: - مگه ماشين من چه ايرادي داره؟ - اين ديگه به خودم مربوطه... گفتم مي خوام تنها برم. - ولي من نمي خوام بذارم. كيميا يك گام به طرف رابين برداشت و با لحني تهديد آميز گفت: - اگه فقط يك قدم ديگه پشت سر من بياي مجبور مي شم پليس رو خبر كنم. رابين چند لحظه اي ناباورانه به كيميا نگاه كرد و بعد گفت: - خيلي خب اين آخرين پيشنهادي بود كه بهت كردم. تو خيال كردي چي هستي؟ تو هم يه زني مثل همه زنهاي ديگه، فقط بد اخلاق تر از بقيه. من مثل تو زياد ديدم، زياد دارم و زياد هم دور و برمه. - اگه اينطوره چرا دست از سر من بر نمي داري؟ رابين پوزخندي زد و گفت: - دست من اگر هم بود فقط براي يك هفته رو سر تو مي موند. چشمان سياه رنگ كيميا از برق خشم جلا بخشيد و با عصبانيت گفت: - تو خيلي هرزه و پستي. - گوش كن دختر شرقي من از اين پارسائيهاي شرقي زياد ديدم. دختراي ژاپني، دختراي هندي، دختراي عرب و حتي دختراي ايراني. بهت قول مي دم اين ادا اطوارها حتي يك سال هم دووم نياره. - اين به خودم ربط داره آقا. - باشه، هر كاري دلت مي خواد بكن. ولي فقط يه جمله به من بگو... اون پسره... گفتي اسمش چي بود؟... آهان فؤاد چه امتيازي نسبت به من داره كه براي اولين بار اونو انتخاب كردي؟ كيميا با عصبانيت فرياد كشيد: - اون پسر، شوهر دوست منه و هيچ ارتباطي بين ما وجود نداره. رابين باز همان پوزخند مسخره را زد و گفت: - حتماً انتظار داري باور كنم؟ تو داري مي ري خوابگاه يا آپارتمان اون پسره؟ - به تو هيچ ربطي نداره. برو گمشو. و بعد شروع به دويدن كرد در حالي كه صداي رابين را مي شنيد كه فرياد مي كشيد: - خوش بگذره خانم. بغضش تركيد و همچنان كه مي دويد به شدت به گريه افتاد. به پيچ خيابان كه رسيد احساس كرد ديگر نمي توتند ادامه دهد، به ديوار تكيه داد و در حالي كه به شدت نفس نفس مي زد سعي كرد گريه اش را مهار كند. هنوز نفسش كاملاً بالا نيامده بود كه صداي پاي چند نفر در كوچه پيچيد. فوراً اشكهايش را پاك كرد و سعي كرد ظاهرش را عادي كند، اما درست در همان لحظه كه مي خواست صاف بايستد چشمش به صورت كريه مايكل افتاد كه با آن چشمان دريده خيره خيره نگاهش ميكرد. فوراً به راه افتاد. مايكل دنبالش دويد و گفت: - صبر كن خانم كوچولو. مشكلي پيش اومده؟ كيميا بي آنكه بايستد پاسخ داد: - نه، لطفاً تنهام بذار. اما مايكل با سماجت او را تعقيب كرد و دوباره گفت: - گوش كن عروسك قشنگ من مي تونم آرومت كنم، البته با راههاي مخصوص خودم. كيميا بي آنكه نگاهش كند پاسخ داد: - ازت متنفرم. مايكل با يك حركت ناگهاني بازويش را كشيد و او را به سمت خود برگرداند و در حالي كه فشار دستش تا استخوان بازوي كيميا پيش رفته بود با خنده اي چندش آور گفت: - ببينم از اين كه رابين ولت كرده و رفته سراغ اون مانكن خوش اندام سوئدي عصباني هستي؟ كيميا در حالي كه سعي مي كرد بازويش را از دست مايكل بيرون بكشد، با عصبانيت گفت: - به تو هيچ ارتباطي نداره. - گوش كن كوچولو، من به اندازه رابين براي بدست آوردن چيزي كه مي خوام حوصله ندارم، پس بهتره منو عصباني نكني وگرنه بد مي بيني. كيميا با يك حركت ناگهاني بازويش را از ميان پنجهي استخواني مايكل بيرون كشيد و در حالي با وحشت به دوستان مايكل كه با فاصله ي اندكي از آن دو ايستاده بودند نگاه مي كرد با خشم گفت: - بهتره به اندازه دهنت حرف بزني وگرنه مجبور ميشم دندونات رو خرد كنم. و بعد با سرعت از او فاصله گرفت در حالي كه صداي خنده دسته جمعي دوستان مايكل را مي شنيد و صداي فرياد او را كه با خشم به زبان انگليسي جمله اي را ادا مي كرد كه كيميا از تفهيم معناي آن عاجز بود، ولي با خود انديشيد كه حتماً يك ناسزاي آمريكائيست. *** سه روز متوالي باران و آسمان پر ابر و تيره، كيميا را به شدت دلتنگ كرده بود خصوصاً آن كه مي دانست رابين به همراه مانكن زيبايش به مارسي رفته تا تعطيلات آخر هفته را خوش بگذراند. كيميا احساس مي كرد به اندازه روزهايي كه تازه با اردلان متاركه كرده بود تنها و بي كس است. دلش براي تنها يكربع گفتگو اما به زبان فارسي لك زده بود. احساس شديد بي پناهي و يأس او را بيهدف به خيابانهاي خيس پاريس مي كشاند و چون هميشه در كناره سن به قدم زدن وا ميداشت آن غروب دلگير نيز چون غروبهاي ديگر صرف قدم زدن در كناره ي سن شد. حتي خودش هم نفهميد كه چگونه به طور ناگهاني مقابل كليساي مشهور نتردام قرار گرفت. دو قطره اشك از چشمانش به روي گونه سر خورد و به نظرش رسيد كه تنهايي و غربت كاريموتو كوژپشت نتردام بغض سر خورده اش را آشكار نموده. دلش مي خواست او اكنون هم در اين كليسا بود تا تنهاييشان را با هم تقسيم مي كردند. بي اختيار قدم به درون كليسا گذارد و آهسته آهسته پيش رفت. تمام در و ديوار كليسا با نقاشيهاي زيبايي از مسيح و مادرش مريم مقدس زينت يافته بود و كيميا در همه جا پاكي و معصوميت نگاه مسيح را در وجود خسته و دل آزرده خود احساس مي كرد. خيره خيره به گوشه اي از كليسا كه شمعهاي افروخته جلايي زيبا به آن بخشيده بود نگاه كرد. بي آن كه بخواهد پاهايش او را به شمعها نزديك و نزديك تر كردند و دو نفر با لبخند دو شمع بلند را به دستش دادند، كيميا به زحمت لبخند زد و بي جهت با تمام كساني كه درون كليسا بودند احساس يگانگي كرد و به آرامي شمعها را روشن نمود. در حالي كه دقيقاً نميدانست چه آرزويي بايد بكند. بعد روي يكي از نيمكتهها نشست و در حالي كه به چهره ي مظلوم و معصوم مسيح خيره گشته بود به بغضش اجازه خودنمايي داد. وقتي از كليسا خارج شد احساس سبكي خاصي مي كرد. گويا بار سنگيني را از روي دوشش ميكشيد، به مسيح سپرده بود و حالا احساس راحتي مي كرد. چقدر كليسا و مسجد به هم نزديك بودند و اين چيزي بود كه هرگز پيش از اين كيميا آن را احساس نكرده بود. از كليسا يكراست به باغ بزرگ لوكزامبورگ رفت كه در آن سرما و هواي باراني از هر وقت ديگري خالي تر مي نمود. آرامش پارك آرامشي خاص به وجودش بخشيد ساعتي روي يك نيمكت با آسودگي نشيت و بعد چون با تاريك شدن هوا از درجه حرارت آن هم به شدت كاسته شده بود ناچار پارك را ترك كرد و به خوابگاه برگشت. وقتي در اتاق لباسهايش را عوض مي كرد صداي در، در گوشش پيچيد به سرعت لباس پوشيد و در را باز كرد پشت در الين ايستاده بود، تنها كسي كه گاه گاه كيميا انتظارش را مي كشيد. به محض ديدن كيميا با لهجه اي بسيار مضحك و به زحمت به زبان فارسي گفت: - سل لام. كيميا با تلاش بسيار جلوي خنده اش را گرفت و پاسخ داد: - سلام. الين باز با همان فرانسه افتضاحش گفت: - درست گفتم؟ كيميا لبخندي زد و پاسخ داد: - البته. عالي بود. از كجا ياد گرفتي؟ - رابين يادم داد و گفت هر وقت مي خواي لبخند كيميا رو ببيني بهش بگو، سل لام. كيميا باز خنديد و كنجكاوانه و ناگهاني پرسيد: - مگه رابين برگشته؟ الين لبخند پر شيطنتي زد و گفت: - الان كه نگفت، قبلاً گفته بود. كيميا نااميدانه سر تكان داد و گفت: - اوهوم، فهميدم. الين باز خنديد و خونسردانه گفت: - چرا برگشته. كيميا كه در عالم خود سير مي كرد با تعجب گفت: - كي برگشته؟ الين خنده اي كرد و پاسخ داد: - همون كه سراغشو گرفتي. - رابين؟! - آره ديگه/ كيميا بي اختيار لبخندي زد و الين با شيطنت گفت: - يادم باشه به رابين بگم غير از اون كلمه اي كه يادم داده يك كلمه ديگه هم لبخند روي لبهاي كيميا مي ياره. كيميا پرسشگرانه به الين نگاه كرد و لين گفت: - رابين. كيميا چيني به پيشاني انداخت و گفت: - تو خودت هم مي دوني كه اين واقعيت نداره. الين شانه هايش را بالا انداخت و پاسخ داد: - راستش خيلي هم مطمئن نيستم... به هر حال من نيومدم اينجا كه با تو بحث كنم. اومدم بپرسم اول اين كه كجا رفته بودي؟ دوم اين كه چرا اينقدر دير اومدي؟ و سوم اينكه شام خوردي يا نه؟ و چهارم اينكه اگر شام نخوردي من يه شام دو نفره آماده كردم بيا به اتاق من. كيميا لبخندي صميمانه زد و گفت: - اول اين كه تو دوست خيلي خوبي هستي. دوم اين كه چون حال ندارم به همه ي سؤالات جواب بدم، فقط به آخري جواب مي دم. دعوتت رو ميپذيرم. الين با رضايت لبخندي زد و گفت: - پس بزن بريم. كيميا در اتاقش را بست و همراه الين به راه افتاد. به محض ورود نگاهي به دور و برش كرد و به الين گفت: - تو واقعاً دختر نامرتبي هستي. تو اين اتاق چه خبره؟ الين لبخندي زد و پاسخ داد: - باور كن كه منم اگه مثل تو حوصله داشتم كه تو يه اتاق تك و تنها بشينم، حتماً مرتبش مي كدم. ولي راستش من اصلاً حوصله ي تو اتاق حبس شدن رو ندارم. كيميا لبخندي زد و پاسخ داد: - حالا تو مطمئني تو اين هرج و مرج مي شه ميز شام رو پيدا كرد؟ و بعد شروع به جمع كردن لباسهاي الين از گوشه و كنار اتاق كرد. الين با ديدن اين صحنه به سرعت به سويش آمد و گفت: - باور كن تو رو نياوردم اينجا اتاقم رو مرتبب كني. بگير بشين شام آماده است. - هيچ عيبي نداره تا تو ميز رو بچيني من يه كم اينجاها رو جمع مي كنم. الين در حال چيدن ميز رو به كيميا كرد و گفت: - مي دوني كيميا، رابين هميشه مي گه زنهاي شرقي منظم ترين زنهاي دنيان و مردهاشون برعكس. كيميا كه از تعبير رابين به خنده افتاده بود با سر تأئيد كرد و توضيح داد: - نه، باور كن مردها هم نامرتب نيستند، مگه اين كه زن داشته باشند. در اون صورتت همه كارهاشون رو براي زنهاشون مي ذارند. الين چند لحظه اي دست از كار كشيد خيره خيره به كيميا نگاه كرد و گفت: - ولي اين خيلي خودخواهيه... زنها چه كار ميكنند؟ كيميا لبخندي زد و پاسخ داد: - هيچي، با علاقه وافر كارهاي شوهرشون رو انجام مي دن. الين ناباورانه شانه بالا انداخت و بعد گفت: - ديگه بسه، بيا غذا حاضره. كيميا به طرف ميز آمد و تشكر كنان نشست. نگاهي به ميز غذاي ساده ي الين كرد و قطعه اي نان از توي سبد برداشت. الين خنده اي كرد و گفت: - معذرت مي خوام كيميا، من واقعاً حوصله ي تو رو در چيدن ميز ندارم. - همينطوري هم خيلي خوبه. - پس شروع كن. وقتي هر دو شروع مشغول شدند الين آهسته گفت: - يه خواهشي بكنم رد نمي كني؟ كيميا لبخندي زد و پاسخ داد: - تا خواهشت چي باشه؟ الين حالت بچه هاي لوس را به خود گرفت و گفت: - مياي بعد از شام يه كم قدم بزنيم؟ كيميا نگاهي عميق به او كرد ولي نتوانست منظورش را بفهمد بنابراين پرسيد: - براي چي قدم بزنيم؟ - ببين آسمون حسابي صاف شده. هوا جون مي ده براي قدم زدن. - تو اين سرما؟ - خب آره، مهم اينه كه بارون نمياد. - خب كجا بريم؟ - بريم شانزليزه قهوه بخوريم. قبوله؟ - گنج پيدا كردي؟ - كييميا خواهش مي كنم. - خيلي خب، باشه مي ريم. الين با ناباوري به كيميا نگاه كرد و گفت: - واقعاً مي ريم؟ - خب آره. - خيلي خوب شد. مرسي. با توجه به تصميمي كه گرفته بودند ناچار شدند غذايشان را كمي زودتر از حد معمول صرف كنند و پس از شام، كيميا بلافاصله براي پوشيدن لباس به اتاق خود رفت. هنوز كاملاً آماده نشده بود كه اين به سراغش آمد كيميا با تعجب نگاهش كرد و گفت: - خيلي زرنگ شدي. خبريه؟ - نه چه خبري؟ فقط گفتم يه كم زودتر بريم بهتره. كيميا با سرعت لباس پوشيد و همراه الين به رااه افتاد. به خواست الين خيلي زود ببا تاكسي خود را به خيابان شانزه ليزه رساندند. خيابان ناآرام و هميشه بيدار پاريس يكي از همان شبهاي زيباي هميشگي خود را در پرتو نور چراغهاي رنگارنگ رستورانها مي گذراند و مردم بي توجه به سرماي هوا و با استفاده از يك شب مهتابي ميزهاي خارج از رستورانها را اشغال كرده بودند. كيميا نگاهي به الين كرد و گفت: - خب حالا كجا بريم؟ الين لبخندي زد و گفت: - دنبالم بيا خانم. كيميا با خنده پاسخ داد: - رستوراني رو انتخاب كن كه از پس صورت حسابش بربيايم. الين لبخندي زد و پاسخ داد: - غصه نخور. فكر اونجاشم كردم. كيميا شانه بالا انداخت و گفت: - خيلي خب ببينم چي كار مي كني. چند لحظه بعد الين يكي از مجلل ترين رستورانها را انتخاب كرد و كيميا را به دنبال خود به داخل كشيد. كيميا نگاهي به دور و برش كرد و گفت: - نخير. مثل اينكه راستي راستي گنج پيدا كردي. الين خنده اي كرد و روي يك ميز چهار نفره در نقطهاي خلوتتر از رستوران نشست. كيميا با تعجب به او نگاه كرد و گفت: - مگه كارت رزرو رو روي ميز نمي بيني؟ الين با آرنج به پهلوي كيميا زد و گفت: - اي بابا حالا فرض كن براي ما رزرو شده. و بعد كارت رزرو را از روي ميز برداشت. كيميا كه از كار الين هم تعجب كرده بود و هم خنده اش گرفته بود تنها سر تكان داد. چند لحظه بعد گارسون بسيار مرتبي سر ميزشان آمد و بعد از آن كه اسم الين را بر زبان راند منوي رستوران را در اختيار آنها گذاشت. كيميا با تعجب نگاهي به الين كرد و گفت: - خيلي مشهور شدي! الين با شيطنت سر تكان داد و گفت: - سفارش بده ديگه. كيميا بي آنكه نگاهي به ليست بيندازد گفت: - مثل هميشه، يه قهوه. - و لابد اسپرسو؟ - خودت كه مي دوني ديگه چرا مي پرسي؟ الين سري تكان داد و پاسخ داد: - لااقل آب معدني بخور. اين كه ديگه اشكالي نداره يا ليمونات. كيميا خنده اي كرد و گفت: - نه متشكرم همون كه گفتم كافيه. - من قول مي دم اگه تو از مشروبات الكلي هم استفاده كني، من به هيچ كس نگم. كيميا خنده بلندي كرد و گفت: - از رازداريت متشكرم. ولي من همون قهوه رو ترجيح مي دم. الين براي خود هم سفارشاتي داد و گارسون چند لحظه بعد با سيني سفارشات برگشت. كيميا در حالي كه قهوه اش را شيرين مي كرد، احساس كرد الين منتظر كسي است و گاه گاه به اطراف سرك مي كشد براي همين پرسيد: - تو منتظر كسي هستي؟ الين كمي دستپاچه شده بود و پاسخ داد: - تو چرا اينطور فكر كردي؟ - همينطوري، فقط به نظرم رسيد. الين با آسودگي خود را روي صندلي ولو كرد و در حالي كه گيلاسش را پر مي كرد به كيميا لبخند زد. چند لحظه بعد با صداي تقريباً بلندي گفت: - هي كيميا اونجا رو نگاه كن. كيميا بي آنكه حركتي كند گفت: - چه خبره؟ - ببين كي اومده. - مثلاً كي؟ رئيس جمهور؟ - نه كاملاً. - منظورت چيه، نه كاملاً؟ - مي دوني كي اينجاست؟ - كي؟ الين كمي صدايش را پايين آورد و گفت: - رابين. كيميا بي آنكه بخواهد تكان سختي خورد كه حتي الين هم متوجه آن شد. بعد بي آنكه به عقب نگاه كند دستپاچه گفت: - سرت رو بنداز پائين. نمي خوام ما رو اينجا ببينه... اون دختره هم همراشه؟ الين خنده اي كرد و پاسخ داد: - چطور سراغ اونو مي گيري؟ - من سراغش رو نگرفتم. فقط پرسيدم همراهش هست يا نه. - نه ظاهراً تنهاست. كيميا با تعجب به اين نگاه كرد و گفت: - تنهاست؟! - فعلاً كه تنهاست. - نشست؟ - نه فكر مي كنم داره دنبال كسي مي گرده. كيميا لبخند تمسخر آميزي زد و پاسخ داد: - لابد دنبال مانكنش مي گرده. قصد داره چيزي رو پرو كنه. - گمون نكنم. اونا تا همين يكساعت پيش كه از مارسي برگشتن با هم بودند. كيميا شانه بالا انداخت و گفت: - اصلاً به من و تو چه ربطي داره؟ نوشيدنيت رو بخور. و بعد سرش را پائين انداخت و خود را با هم زدن قهوه مشغول كرد. هنوز لحظه اي نگذشته بود كه الين ناگهان از جا برخاست و گفت: - واي خداي من! ديويد همراهشه. و قبل از آنكه كيميا فرصت پاسخ بيابد به طرف آن دو دويد. *** كيميا به ناچار سر برگرداند و ديويد و رابين را ديد كه دوشادوش هم به سوي ميز آنها مي آمدند. با بيميلياز جا برخاست و به هر دو شب بخير گفت. رابين چند لحظه اي به چهره ي كيميا خيره شد و بعد گفت: - فكر مي كنم مزاحمتون شديم نه؟ يا شايدم منتظر كسي بودين؟ كيميا با بي حوصلگي سر تكان داد و پاسخ داد: - نه من كه منتظر كسي نيستم. الين كه نمي خواست چون هميشه بحث بين آن دو بالا بگيرد با لبخند پرسيد: - خب رابين، مارسي خوش گذشت؟ رابين در حالي كه نگاه خيره اش را از روي كيميا بر نمي داشت پاسخ داد: - همه چيز خوب بود خصوصاً همسفرم. كيميا بي توجه به رابين به ديويد گفت: - شما خيلي خوب الين رو رديابي مي كنيد. ديويد مؤدبانه لبخند زد و پاسخ داد: - و مزاحم شما مي شيم. كيميا سري تكان داد و گفت: - اصلاً اينطور نيست. از ديدن شما خوشحالم. رابين ميان حرفش پريد و گفت: - از ديدن من چي؟ خوشحال شدي؟ كيميا شانه بالا انداخت و به راحتي پاسخ داد: - نه. رابين چند لحظه اي با خشم به كيميا نگاه كرد و بعد در حالي كه سيگارش را روشن مي كرد به گارسون اشاره كرد. گارسون خيلي زود سر ميز حاضر شد و در كمتر از چند ثانيه ميز مملو از بطريهاي رنگارنگ شد. كيميا حتي يك جمله هم با رابين صحبت نمي كرد. مخاطب تمام جملات او ديويد و الين بودند و رابين به طرز عجيبي ساكت شده بود و تنها به پر كردن گيلاسهايش اكتفا مينمود. بالاخره سكوت عميق رابين با پاسخي كه به سؤال الين داد شكسته شد اما باز هم سكوت كرد و سكوتش چنان سنگين بود كه حتي به كيميا نيز فشار مي آورد و او را عصبي مي كرد. بنابراين به طعنه گفت: - زبونت رو مارسي جاگذاشتي يا توي كيف همسفرت؟ همين بك جمله ي كوتاه و پر كنايه كافي بود تا رابين يك بار ديگر آن بي تفاوتي ذاتي خود را بروز دهد و بي اعتنا پاسخ دخد: - شايد اشتباهاً با لباسهاي... اريكا رفته تو چمدون. گونه هاي كيميا به سرعت حرارت گرفت و گلگون شد. چند لحظه اي سكوت برقرار شد و رابين كه مسلماً از شرم دخترانه كيميا لذت مي برد با سماجت دوباره گفت: - مياي بريم نشونت بدم؟ كيميا چشم غره اي به او رفت و روي صندليش تكان خورد. رابين ناگهان دستپاچه گفت: - نه صبر كن. ديگه از اين حرفا نمي زنم. بشين نرو. گرچه كيميا قصد برخاستن نداشت اما چنان وانمود كرد كه قصد نشستن كرده است. چند لحظه بعد ديويد به آرامي چيزي به رابين گفت و او سر تكان داد و بعد به الين اشاره اي كرد. الين نگاهي به كيميا كرد و گفت: - اگر اشكالي نداره منو ديويد كمي تو هواي آزاد قدم بزنيم. كيميا كه در واقع در مقابل عمل انجام شده قرار گرفته بود به ناچار موافقت كرد، ولي وقتي الين از جا بر مي خاست آهسته در گوشش زمزمه كرد: - زود برگرد. و الين دوباره پشت سر هم سر تكان داد و گفت: - حتماً. ديويد به كيميا شب بخيري گفت و در حالي كه دست الين دور بازويش حلقه شده بود از رستوران خارج شد. با رفتن آنها سكوتي سنگين بر ميز حاكم گشت. چند لحظه بعد رابين گارسون را صدا كرد و كيميا به تصور آن كه رابين قصد پرداخت صورت حساب را دارد، كيف پولش را آماده نمود. اما گارسون با يك گيلاس تميز برگشت و آن را روي ميز گذاشت و رفت. رابين بطري پرنو را از روي ميز برداشت و گيلاس تازه را از آن پر كرد. بعد آن را كنار دست كيميا روي ميز قرار داد و گفت: - امتحانش ضرر نداره. كيميا پاسخي نداد اما هيچ حركتي هم براي برداشتن گيلاس نكرد. باز همان سكوت آزار دهنده و كشدار. كيميا خميازه ي بلندي كشيد و چشمانش را چند بار باز و بسته كرد. رابين براي اولين بار نگاهي مهربان به چهره ي كيميا كرد و گفت: - خوابت مياد؟ كيميا آرام سر تكان داد. - مجبور نيستي شبها انقدر درس بخووني. تو به هر حال با بهترين درجه مدرك مي گيري. كيميا نيمچه لبخندي زد و پاسخي نداد. رابين كمي به طرفش خم شد و گفت: - از دستم عصباني هستي؟ كيميا از گوشه چشم نگاهي به آبي آرام و منتظر چشمانش كرد و پاسخ داد: - چطور بايد بهت تفهيم كنم كه نه خودت و نه كارات برام اهميتي نداره. رابين مستقيماً به چشمان كيميا نگاه كرد و كيميا نيز براي اولين بار به خود جرأت داد و به چشمان او خيره شد. براي نخستين بار طوفاني شدن يك درياي آرام را در عرض كمتر از چند ثانيه به تماشا نشست. لبهاي رابين لحظه اي جنبيد ولي بر خلاف تصور كيميا سكوت كرد. بطريهاي مقابلش را كمي عقب كشيد دستانش را روي ميز گذاشت و سرش را روي آنها قرار داد. كيميا با تعجب او را نگاه كرد؛ از يك پسر شرقي اين اداها واقعاً عجيب بود؛ با اين حال هيچ حرفي نزد و به انتظار الين و ديويد به در ورودي رستوران خيره ماند. لحظات از پي هم سپري مي شدند اما نه خبري از الين و ديويد بود و نه رابين قصد داشت سرش را از روي ميز بردارد. نگاهي به ساعتش كرد خيلي به نيمه شب نمانده بود آهسته گفت: - فكر نمي كني يه كم دير كردند؟ رابين پاسخي نداد و كيميا تصور كرد او در خواب است، قوطي سيگارش را از روي ميز برداشت و با انتهاي جعبه چند بار به ساعد رابين فشار آورد. رابين سرش را بلند كرد، نگاهي به او و نگاهي به جعبه سيگار كرد و سر تكان داد. پوزخندي زد و گفت: - شايد به قول تو من آدم هرزه اي باشم ولي مطمئنم آلوده به هيچ نوع ويروسي نيستم. كيميا با شرمندگي سر به زير انداخت. مسلماً قصد نداشت براي رابين در اين مورد توضيحي بدهد. زيرا خيلي خوب مي دانست رابين از حرفهاي او سر در نخواهد آورد. چند لحظه اي بعد سرش را بالا آورد رابين همچنان او را نگاه مي كرد و كيميا غروب دريا را در سپيدي خون رنگ چشمان او نظاره كرد. رابين كه سكوت كيميا را ديد با همان حالت غريب آن شبش پرسيد: - دوشس نفرمودند امرشون چي بود؟ كيميا در حالي كه نگاهش را از نگاه او مي دزديد گفت: - گفتم شما فكر نمي كنيد دير كردند؟ - من كه منتظرم هستند براي ذفتن به آپارتمانم اين طوري عجله ندارم كه شما براي رفتن به خوابگاه عجله مي كنيد. كيميا دلش مي خواست به رابين بگويد از همه كساني كه امشب و شبهاي ديگر در انتظارش هستند متنفر است اما ترجيح داد سكوت كند. رابين در حالي كه از گارسون صورت حساب را ميخواست جعبه سيگارش را از روي ميز برداشت و داخل جيبش گذاشت و گفت: - آماده شو بريم. كيميا با تعجب پرسيد: - پس بچه ها چي؟ - قبل از اين كه برن ديويد به من گفت كه بر نميگردن من شما رو مي رسونم. كيميا كه حسابي غافلگير شده بود پاسخ داد: - نه، من خودم مي تونم برم. رابين در حالي كه اسكناسهاي نو را از داخل كيف پولش بيرون مي كشيد جواب داد: - بلند شو. وقتي رابين به رسم تمام فرانسويها يك اسكناس درشت را به عنوان انعام كف دست گارسون گذاشت. تازه كيميا به خاطر آورد قصد داشت صورت حساب را بپردازد با اين حال ترجيخ داد حرفي نزند و به دنبال رابين از رستوران خارج شد. براي لحظه اي قصد كرد به تنهايي عازم خوابگاه شود، اما بي علت احساس ترس كرد و به ناچار وقتي رابين در جلوي ماشين را برايش باز كرد بي درنگ سوار شد. رابين سر جايش نشست و از زير چشم نگاهي به كيميا كرد و گفت: - به جز مادرم اولين زني هستي كه برات در ماشين رو باز مي كنم. كيميا با تعجب پرسيد: - ميخواي باور كنم؟! - برام مهم نيست مي توني باور نكني. كيميا چند لحظه اي متفكرانه به بيرون نگاه كرد و بعد پرسيد: - خب ببينم ميشه بگي چه وجه تشابهي بين من و مادرت وجود داره؟ رابين چند لحظه اي سكوت كرد بعد آهسته پاسخ داد: - فكر كنم براي تو هم مثل اون يه احترام خاص قائلم. يه احترام بي اراده. كيميا پاسخي نداد. چهره ي رابين همان حالت هميشگي را به خود گرفت. بعد گفت: - مادموزل كجا تشريف مي بريد؟ كيميا احساس كرد ديگر از شنيدن كلمه مادموازل دچار تهوع مي شود با كلافگي گفت: - مي رم خوابگاه. در ضمن فكر كنم مطلبي هست كه بايد راجع بهش صحبت كنيم. رابين با سرعت حركت كرد و در همان حال گفت: - خب من آماده ام. - تو خودت بهتر مي دوني كه نبايد اينقدر منو دوشيزه صدا كني. اين كلمه اعصاب منو خرد مي كنه. - چرا من نبايد شما رو دوشيزه صدا كنم؟ - احمقانه است. خب مسلمه چون من مطلقه هستم. رابين ناگهان به شدت ترمز كرد. كيميا با تعجب به او نگاه كرد و گفت: - قصد خودكشي داري؟ رابين گويا چيزي نشنيده باشد پاسخ داد: - صبر كن ببينم. Femme- Divorcee يعني چي؟... درسته يعني تو متاركه كردي؟ كيميا با بي حوصلگي پاسخ داد: - آره، نكنه مي خواي بگي خبر نداشتي. - من هرگز در اين مورد چيزي نشنيده بودم. پس تو قبلاً ازدواج كردي. - آره ولي فقط يك بار. رابين لبخندي زد و دوباره پرسيد: - نمي خوام فضولي كنم ولي خيلي دلم ميخواد بدونم چرا متاركه كردي؟ كيميا در حالي كه تمام تلاشش را به كار مي برد تا حالتي كاملاً عادي داشته باشد گفت: - خب به خاطر اين كه بهم گفت ديگه دوستم نداره... يعني از اول هم دوستم نداشته. - خب تو چي گفتي؟ - هيچي بابت تمام دروغهايي كه در زندگي مشتركمون بهم گفته بود ازش تشكر كردم. رابين با صداي بلند خنديد و گفت: - شنيده بودم متاركه براي دختراي شرقي خصوصاً ايراني ها خيلي سخته ولي تو طوري حرف مي زني كه آدم به شنيده هاش شك كنه. كيميا لبخند دردناكي زد و پاسخ داد: - ترجيح مي دادي وقتي برات حرف مي زنم گريه كنم؟ - نه من اصلاً از تو توقع گريه ندارم... اگه يه چيزي بگم ناراحت نمي شي؟ - نه بگو. - مي دوني به اعتقاد من شما زوج كاملاً متناسبي بوديد. كيميا با تعجب پرسيد: - ميشه بگي از چه نظر؟ رابين كمي به او نزديك شد و گفت: - هر دوتون احمقيد. اون احمق ترين مرد دنياست چون كسي رو از دست داده كه هرگز مشابه اش رو به دست نمياره و تو كمتر از اون نيستي چون زندگي رو براي خودت حروم كردي. راستش رو بخواي تموم برنامه هاي امشب رو چيده بودم تا به تو پيشنهادي بدم. - برنامه ها؟! يعني اومدن ما به اينجا و ديدن شما همه از قبل طرح ريزي شده بود؟ رابين دستش را به صندلي كيمي تكيه داد و صورتش را نزديك صورت او برد و گفت: - بله، كاملاً، مي دوني من بايد با تو حرف مي زدم قبل از اينكه از آدماي پر رنگ جا بمونم. مي دوني من خودم هم نمي دونم چه كار دارم مي كنم، فقط اينو مي دونم كه چندين بار قصد كردم از اين بازي عقب بكشم و واقعاً هم اين كارو كردم، ولي نميدونم چرا دوباره برگشتم. به نظر خودم خيلي احمقانه است ولي ارادي نيست. اينو مطمئنم. امشب مي خواستم بهت پيشنهاد كنم تو رفاقت با منو بپذيري، منم در مقابل قول بدم كه حد و حدود خودم رو رعايت كنم. يعني مراقب باشم به اون چيزهايي كه شما شرقي ها براش ارزش قائليد لطمه اي نزنم. كيميا نگاه گنگي به رابين كرد و گفت: - اصلاً منظورت رو نمي فهمم. - چطور نمي فهمي؟ من الان فهميدم كه ما حتي اون مشكل رو هم نداريم. ما خيلي راحت مي تونيم با هم باشيم. كيميا كه تازه متوجه نيت رابين شده بود با عصبانيت فرياد كشيد: - تو واقعاً احمقي. رابين با خونسردي پاسخ داد: - به اندازه تو يا به اندازه شوهرت؟ كيميا عصباني تر غريد: - من شوهر ندارم. - خيلي خب چرا فرياد مي كشي؟ - مي خوام پياده شم. - مي شه اين ديوونگي ها رو بذاري كنار، ما داريم با هم صحبت مي كنيم، شايد به نتيجه برسيم، البته اگر هم نرسيديم هيچ اهميتي نداره. كيميا با تعجب به رابين نگاه كرد و گفت: - اين همه پستي غير قابل تصوره. - چرا اين حرفو مي زني؟ من فقط دارم از تو دعوت مي كنم به زندگي برگردي و از اون لذت ببري. اين درست نيست كه تو اين طوري جوابمو بدي. - چطور مي تونم ازت خواهش كنم براي من دل نسوزوني. - خيلي خب خانم كوچولو اينقدر عصباني نباش من در مقابل هيچ زني به اندازه تو صبور نبودم. - چرا دست از سرم بر نمي داري؟ تو كه مثل من زياد داري پس چرا؟... - ببين اينكه چرا دست از سرت بر نمي دارم سؤاليه كه خودم هم دنبال جوابش مي گردم و اين كه مثل تو زياد دارم، واقعيتيه كه منو ارضا نمي كنه. اينقدر سرسختي نكن. كيميا سكوت كرد سكوتش به رابين جرأت ابراز وجود بيشتري داد. او دوباره و اين بار به فارسي گفت: - باور كن كيميا چد مرتبه قصد كردم دورت رو خط بكشم، اما از اون روزي كه چشمم بهت خورده از هيچي تو زندگيم لذت نبردم. هميشه فكر كردم كه زندگي من فقط و فقط تو رو كم داره. هيچ دختري از اون روز تا حالا نتونسته منو ارضا كنه، تو با اين زيبائيهاي وحشي مثل يه جنگلي، پر خطر و پر آشوب اما جذاب براي ماجراجويي. يه چيزه تازه، يه چيز بكر. حتي مطلقه بودنت هم چيزي از بكري وجودت كم نمي كنه. مطمئن باش كاري مي كنم كه از لحظه به لحظه زندگيت لذت ببري. لبهاي كيميا لرزيد صداي گرم و ملتمس رابين بر وجودش مي نشست و به شدت آزارش مي داد. آهسته پرسيد: - اونوقت من تو زندگي تو چه نقشي دارم؟ رابين چنان به او نزديك شد كه گرماي نفسهايش را روي گونه هاي خود حس مي كرد و التهاب وجودش را از ني ني چشمانش درمي يافت.آهسته در گوشش زمزمه كرد: - تو براي من مثل سوگلي حرامسراهاي شقي هستي. كيميا ناگهان تكان سختي خورد. با تمام توان شانه هاي مردانه و محكم رابين را به عقب پس زد و سيلي محكمي به گوشش نواخت و فرياد كشيد: - حرامسرات رو بدون من اداره كن. و بلافاصله از ماشين پياده شد. رابين مشتش را روي فرمان كوبيد و فرياد كشيد: - لعنت به من بازم خراب كردم. آخه مگه من چي گفتم كه ناراحت شدي؟ من فقط گفتم تو براي من از همه عزيزتري، پس ديگه چي از من مي خواي؟*** هنوز آن جشن مسخره ادامه داشت و جوان ها سر خوش از نوشيدن آن همه الكل هر كدام در گوشه اي مشغول خوشگذراني بودند. اتاقهاي ساختمان بزرگي كه براي جشن اجاره گرفته شده بود در اشغال جوانان تشنه شهوت و باغ آن جولانگاه مستان آخر شب بود. تنها كيميا در اين ميان سرگشته و تنها گوشه گوشه ي باغ را در جستجوي الين زير پا مي گذاشت و از همه چيز احساس تنفر و تهوع مي كرد. حتي از خودش به خاطر شركت در اين جشن كذايي متنفر بود. كاش هرگز به اصرار الين و ديويد، پاي در جايي كه جاي او نبود نمي گذاشت. وقتي از يافتن الين نا اميد شد و به اين نتيجه رسيد كه او هم در يكي از آن اتاقهاي لعنتي است تصميم گرفت از آن خراب شده بگريزد. قبل از آن كه به راه پله برسد صداي آواز دسته جمعي پسرها به گوشش رسيد از شنيدن صداي آنها و آهنگ مبتذل و وحشتناكي كه به زبان انگليسي مي خواندند خونش به جوش آمد دلش مي خواست با تمام وجود سرشان فرياد بزند((خفه شيد)) ولي آخر چگونه؟ از دور به جمعشان نگاه كرد صداي رابين كه كنار مايك نشسته بود در بين صداها قابل تشخيص بود. (( واي كه چقدر از اين مارمولك موزي متنفر بود)). به سرعت راه خروج را در پيش گرفت و وقتي مقابل آنها رسيد نگاهي مملو از نفرت به چهره هاي مستشان انداخت و بياختيار فرياد زد: - شماها از حيوون هم كثيف تريد. لحظه اي صداها خاموش شد ولي سكوت چند لحظه اي را قهقهه ي چندش آور مايك درهم شكست. او از روي پله بلند شد و آهسته آهسته به طرف كيميا حركت كرد. هنوز چند قدمي با او فاصله داشت كه بوي مشروب شامه ي كيميا را آزارد. مايك چشمان سرخ و دريده اش را به كيميا دوخت و گفت: - دختر شرقي چرا با ما آواز نمي خووني؟ شايدم ترجيح مي دي ما بخونيم و تو برقصي. كيميا با نفرت نگاهش كرد و گفت: - خفه شو. مايك گرچه از عصبانيت بيش از اندازه كيميا جا خورد ولي مست تر از آن بود كه معناي آن را دريابد دستش را پيش آورد و در همان حال فرياد زد: - دختر شرقي بايد برقصه. دختران و پسران مست هم با او همنوا شدند و صداهايشان گوشهاي كيميا را پر كرد و احساس تهوعش را تجديد نمود. با بيزاري از مايك روي گرداند تا عقب برود ولي مايك با يك حركت ناگهاني بازوي او را گرفت و به سرعت عقب كشيد. كيميا يعي كرد از او بگريزد ولي بازويش به شدت در ميان انگشتان استخواني مايك اسير شده بود. او دست ديگرش را براي پس كشيدن شال كيميا روي سرش برد و كيميا را ناچار كرد كه با هر دو دست شالش را محكم نگه دارد. مايكل باز خنده بلند ديگري سر داد و گفت: - مگه نمي شنوي دوستان چي ميگن؟ زود باش عروسك كوچولو، تو كه نمي خواي دل دوستانت رو بشكني؟ كيميا مشت محكمي به سينه مايك كوبيد او را قدمي به عقب راند و با عصبانيت فرياد كشيد: - دست از سرم بردار وگرنه... ناگهان ساكت شد. مايك مغرورانه به سكوت عاجزانه كيميا نگاه كرد و كيميا به رابين، اما او به جهت مخالف آنها نگاه مي كرد. مضاف بر آن كيميا و رابين پس از ماجراي آن شب با هم قهر بودند و رابين ديگر هيچ اصراري در برقراري ارتباط با او نكرده بود. دوباره به مايك نگاه كرد و اين بار ملتمسانه و با لحني آرامتر گفت: - بذار برم. مايك پوزخند وحشتناكي زد و گفت: - باشه كوچولو برو ولي اول برامون يه هنرنمايي شرقي بكن. كيميا كه به شدت مستأصل شده بود دلش ميخواست چشمان دريده مايكل را با ناخنهايش از كاسه درآورد، و اي كاش توانش را داشت. مايك فشار نسبتاً شديدي به بازويش وارد آورد و او بياختيار ناله كرد. مايك با صداي بلند خنديد و كيميا چنان عصباني شد كه بي اختيار دستش را بلند كرد و با تمام قدرت به روي گونه او فرود آورد. مايك كه حسابي غافلگير شده بود وحشيانه به سمت كيميا كه قصد فرار داشت هجوم آورد، او را به سوي خود كشيد شانه هايش را محكم گرفت و چند بار به شدت تكان داد، بعد دستش را بالا برد ولي قبل از آنكه دستش با صورت كيميا تماس پيدا كند، انگشتاني دور مچش حلقه شد و دستش را عقب كشيد. مايك عصباني برگشت و به صاحب انگشتها نگاه كرد كيميا هم مشتاقانه به ناجي خود نگاه كرد. رابين با آن چشمان دريايي درست پشت سر مايك ايستاده بود. لحظه اي ناباورانه به او خيره شد. رابين با عصبانيت فرياد زد: - اگه فقط نوك انگشتات به اين دختر برسه با من طرفي. مايك خيره به رابين دستش را پايين آورد. چند قدم به عقب برداشت بعد با خشم جمله اي بهه انگليسي گفت كه كيميا حتي يك كلمه از آن را نفهميد. شايد اگر در آن حالت مايك فارسي هم حرف مي زد كييميا باز هم نمي فهميد. رابين با همان زبان به او پاسخ داد. بعد سوئيچ اتومبيلش را رو به كيميا گرفت و به فارسي گفت: - برو تو ماشين تا من بيام. اما كيميا مبهوت و متعجب همچنان نگاهش مي كرد. او اين بار بلند تر گفت: - بگير ديگه. كيميا دستش را كه به شدت مي لرزيد جلو برد و سوئيچ را گرفت و با سرعت به طرف ماشين شروع به دويدن كرد. چند لحظه بعد رابين آمد و كنار او نشست مثل هميشه آرام و خونسرد به نظر ميآمد. كيميا نگاهي از سر قدر شناسي به او كرد و گفت: - فكر مي كنم گاهي اوقات مي شه تو وجود شما هم دنبال غيرت گشت. رابين لبخند زيبايي زد. سرشش را طوري تكان داد كه يال روشن و زيبايش در هوا به حركت در آمد بعد آهسته گفت: - آدم گاهي اوقات كارهايي رو مي كنه كه حتي خودش هم علت اونها رو نمي دونه. و بعد نگاهش را به چشمان كيميا دوخت و آهسته گفت: - منو به خاطر تمام دفعاتي كه ناخواسته و ندونسته ناراحتت كردم ببخش. كيميا با لبخند پاسخ او را داد. رابين چند باري سر تكان داد و بعد آهسته گفت: - امان از دست تو (( الهه شرقي)) كيميا متعجب به سوي رابين برگشت و گفت: - تو چي گفتي؟ - الهه، الهه شرقي من. - تو مي دوني معني الهه چيه؟ - تو چي؟ مي دوني الهه ي آدمي مثل من يعني چي؟ كيميا خنده اي كرد و گفت: - آدمي مثل تو رو چه به الهه داشتن؟ - دختري مثل تو رو چه به الهه آدمي مثل من بودن؟ - رابين الهه يعني... - آره مي دونم. الهه يعني روح زندگي، يعني پاك مطلق، يعني همه چيز يه آدم تو دنيا... نگاه رابين به نقطه نامعلومي خيره ماند و لبهايش بسته شد. كيميا همچنان متعجب به او نگاه مي كرد و نمي توانست آنچه را كه مي شنود باور كند. صداي در ناگهان كيميا را از جا پراند نگاهي به ساعت كرد نزديك يك بامداد بود دوباره چند ضربه به در خورد و صداي مهربان مادر به گوشش رسيد كه مي گفت: - مي دونم بيداري مامان، خودت رو به خواب نزن برات چاي آوردم. لبهايش به خنده باز شد و گفت: - بفرمائيد سركار خانم. در بازه. مادر با سيني اي كه دو فنجان چاي و ظرفي كه شكلات داخل آن بود وارد اتاق شد. به كيميا لبخندي زد و گفت: - بدجنس مي خواستي در رو وا نكني. - نه به جون مامان. راستش اول اصلاً صداي در رو نشنيدم. - كجا سير مي كردي خانم؟ - خودمم نمي دونم... مادر يه جورايي گره خوردم. مادر لبخند معنا داري زد و گفت: - خب شايد اگه اوني رو كه از اون سر دنيا پاشده اومده اينجا تو رو ببينه بپذيري يه جورايي گره هات واشه. كيميا چيني به پيشاني انداخت و زير لب غريد: - آخه چرا حالا؟ مادر با تعجب نگاهش كرد و پرسيد: - چيزي گفتي؟ - نه مادر ج.ن. لبام بيخودي تكون خورد. - آره جون خودت. بچه گول مي زني؟ كيميا حنده بلندي سر داد و مادر دوباره گفت: - حالا بيا چائيت رو بخور تا سرد نشده. كيميا رو به روي مادر نشست و در حالي كه فنجانش را بر مي داشت گفت: - چي از جون من مي خواي مامان؟... مي خواي زير زبون منو بكشي؟ - تو زير زبون درازت انقدر حرف قايم كردي كه به اين سادگي آدم به نتيجه نمي رسه. كيميا حبه قند كوچكي در دهانش گذاشت و در حالي كه چايش را مزه مزه مي كرد با خنده گفت: - مامان كوتاه بيا. - تا نگي تو اون مخ كوچيكت چي مي گذره كوتاه نمي يام... مثلاً بگو ببينم از سر شب تا حالا نشستي جلوي اين پنجره چه كار مي كني؟ - فكر مادر جون، فكر. - به چي عزيز دلم كه اينقدر ذهنت رو مشغول كرده؟ - به هيچي. - هيچي اينقدر وقت مي گيره، همه چي چقدر زمان مي خواد؟ كيميا چنان به خنده افتاد كه چاي به حلقش پريد و به شدت به سرفه افتاد مادر به سرعت چند ضربه به پشت او زد و گفت: - خدا مرگم بده بچه ام رو چشم كردم. كيميا به كه زحمت سرفه اش را مهار مي كرد پرسيد: - چشم كردي؟ - آره مامان سر شب برات شام آوردم گفتم ايندفعه كه اومدي ماشاالله خيلي رو آوردي. بيخود نيست كه خاطر خواهات تو سراسر دنيا سينه چاك مي كنن. كيميا لبخندي زد و از جا بر خاست پشت به مادر و رو به پنجره ايستاد و پرسيد: - شما امشب خواب نداري؟ - تو چي؟ - من آخه يه مهمون تو اتاقم دارم وگرنه الان خوابيده بودم. مادر پشت سر كيميا ايستاد. شانه اش را با دستهاي مهربانش فشرد و گفت: - تو كه راست مي گي. كيميا رو به مادر برگشت لبخندي زد و گفت: - نگراني شما بي جهته. من حالم كاملاً خوبه. دلواپس من نباشيد. - مي خوام نباشم، ولي مگه مي شه؟ اين دل وامونده از اون روزي كه تو به دنيا اومدي رنگ آرامش به خودش نديده. خدا ايشاا... بهت يه دختر بده تا بفهمي مادر خوب بودن يعني چي؟ - مامان! شما قبل از اين كه منو داشته باشيد اينو مي دونستيد؟ - نه عزيزم. منم مثل تو هيچ وقت نمي فهميدم مادرم به خاطر من چي مي كشه. مادر از چشماي دخترش مي خونه چه غصه اي تو دلشه. غصه يك گرمي تو دل تو، به اندازه يك تُن روي دوش من سنگيني مي كنه. روشني چراغ اتاق تو، خواب رو از چشمهاي من مي دزده. من تو اتاقم صداي قدمهاي سرگردن تو رو خيلي راحت مي شنوم. كيميا به من بگو مادر، بگو و راحتم كن. آخه درد تو چيه؟ كيميا كه تحت تأثير حرفهاي مادر قرار گرفته بود، بي آنكه پاسخي دهد خود را در آغوش مادر انداخت و با صداي بلند شروع به گريه كرد. مادر دستي روي موهاي سياهش كشيد و گفت: - گريه كن عزيزم. بذار سبك بشي. كيميا چند دقيقه اي در آغوش مادر گريه كرد. بعد سرش را بالا آورد و به چشمان مهربان مادر نگاه كرد و گفت: - كاش مي تونستم يه جوري اين همه محبت شما رو جبران كنم. - مي توني عزيزم، مي توني. - چطوري؟ جونم رو بدم كافيه. - جونت مال خودت و هميشه سلامت عزيز دلم. تو اگه شادي منو مي خواي اين همه خودت رو اذيت نكن. اين يه خواستگاري ساده ست. خواستي مي گي آره، نخواستي مي گي نه. كيميا مستقيماً به چشمان مادر نگاه كرد و بعد گفت: - كاش اينطوري بود كه شما مي گيد، ولي خودتون بهتر مي دونيد كه قضيه به اين سادگي هم نيست. من دارم لاي اين منگنه له مي شم. - مگه من مي ذارم؟ يه بار گذاشتم پشيمونم. اين بار ديگه نه. دختر من، اون كاري رو مي كنه كه دلش مي خواد. كيميا سرش را پايين انداخت و قدر شناسانه گفت: - متشكر مادر، به خاطر همه چيز. مادر به طرف ميز برگشت. سيني فنجانهاي خالي را برداشت و گفت: - خيلي خب عزيزم، مي دونم كه ترجيح مي دي تنها باشي، ولي راستش دلم طاقت نياورد گفتم يه سري بهت بزنم. حالا من مي رم تا تو فكرات رو بكني، ولي خيلي به خودت فشار نيار حالا حالا ها وقت داري. به نظر من اگه استراحت كني بهتره، تو خيلي فرصت داري. كيميا لبخندي زد و از مادر تشكر كرد. و وقتي او را تا دم در مشايعت مي كرد گفت: - شما هيچ مي دوني كه من بهترين مادر دنيا رو دارم؟ مادر گونه كيميا را نيشگون آرامي گرفت و گفت: - زبون نريخته هم عزيزي پدر سوخته... برو استراحت كن. كيميا در اتاق را پشت سر مادر بست و به طرف تختش رفت. روي تخت دراز كشيد و سعي كرد بخوابد، اما گويا خواب تنها بهانه اي براي مرور خاطراتش بود، چرا كه به محض آنكه چشمانش را روي هم مي گذاشت باز لحظه لحظه روزهايش در پاريس مقابل چشمانش جان مي گرفت. ياد روزهايي كه شايد خودش هم نمي توانست تصور كند كه بهترين روزهاي زندگيش تلقي شوند. خوب به خاطر داشت در آن روزها در اوقاتي كه حجم درسهايش كمتر بود دو سه مرتبه پياپي براي ديدن فؤاد به آدرسي كه مادر داده بود رفت، ولي هر بار دست خالي برگشته بود و كيميا ناچار آدرس خوابگاه و دانشگاهش را به وستان فؤاد داده بود. آن روز وقتي از در دانشگاه خارج شد مرد جواني مقابلش ايستاد و خيره خيره نگاهش كرد. كيميا لحظه اي به پوست قهوه اي و چشم و ابروي سياه رنگ مرد خيره شد و بعد بي اختيار لبخند زد. مرد كه با ديدن لبخند كيميا جرأت يافته بود ققدمي به جلو برداشت و با لهجه عربي، اما به فرانسه پرسيد: - شما كيميا خانم هستيد؟ لبخند كيميا عميق تر شد و گفت: - با اين حساب شما هم آقا فؤاد هستيد، نه؟ چطور منو شناختيد؟ - عكس شما رو توي آلبوم پريسا ديده بودم. رفتم خوابگاه گفتند ساعت چهار كلاستون تموم ميشه. گفتم بيام دانشگاه منتظرتون وايستم. - خيلي كه معطل نشديد؟ - نه، زياد نه... خب اگه دوست داشته باشيد مي تونيم كمي با هم قدم بزنيم و بيشتر صحبت كنيم. كيميا با خرسندي سري تكان داد و گفت: - كاملاً موافقم. و بعد به همراه فؤاد به راه افتاد. فؤاد 28 ساله بود. متولد قاهره و مسلماني روشنفكر و آن طور كه خودش مي گفت پريسا را براي اولين بار در امارات ديده بود. آن هم در يك سفر سياحتي. او در رشته اقتصاد و در سال سوم درس مي خواند و قرار بود بعد از اتمام تحصيلاتش به ايران برود. آنها ساعتها با هم قدم زدند و صحبت كردند. فؤاد كيميا را به صرف قهوه اي دعوت كرد و پس از آن او را به خوابگاه رساند و برگشت. زيرا خودش همراه دوستانش در يك آپارتمان استيجاري زندگي ميكردند. وقتي وارد ساختمان خوابگاه شد طبق معمول اولين كسي را كه ديد الين بود كه مسلماً قصد خروج داشت. كيميا لبخندي زد و گفت: - كجا عازميد خانم؟ - با ديويد شام ميريم بيرون. - خوبه، خوش بگذره. پس من مزاحمت نميشم. اما همين كه كيميا قصد رفتن كرد الين با خنده گفت: - خبراي تازه اي به دستم رسيده. - از كدوم خبر گذاري؟ - از يه خبرگذاري خيلي معتبر. - راجع به كدوم بيچاره هست؟ - راجع به خودت. - من؟! - آره شنيدم با آدماي پر رنگ مي گردي. - چي؟ - هيچي، گفتم شنيدم با آدماي پر رنگ ميگردي. - اين چرنديات چيه كه مي گي؟ - ببين من امروز بعد از ظهر دنبالت مي گشتم، از رابين سراغت رو گرفتم گفت با يه پسر پر رنگ رفتي هواخوري. كيميا خنده بلندي سر داد و با خود انديشيد، (( بايد فكر مي كردم اين كلمات قصار مال رابينه، پسر پررنگ!)) بعد رو به الين كرد و گفت: - آره يكي از آشناها بود... ولي اين پسره براي چي منو تعقيب مي كنه؟ - اون تو رو تعقيب نكرده فقط جلوي دانشگاه ديده كه با اون آقا به گردش رفتي. - خيلي خب، ققبول كردم. تا ديرت نشده برو. الين دهانش را كج كرد و گت: - خيلي خب رفتم بعد چند قدم به طرف در برداشت و دوباره برگشت و گفت: - راستي تو نمياي. - نه، متشكرم بايد يه كم استراحت كنم. - باور كن ما خوشحال مي شيم. - مي دونم ولي خيلي خسته ام. حالا برو ديگه. الين دوباره به راه افتاد. اما كيميا همچنان بر جاي خود ايستاده بود، چون حتم داشت او باز هم برميگردد و همينطور هم شد. او چند گام ديگر برداشت و دوباره به سوي كيميا چرخيد. وقتي كيميا را همچنان بر جاي خود ثابت ديد با تعجب گفت: - تو چرا وايستادي؟! - چون مي دونستم بر ميگردي، نمي خواستم دنبالم بدويي. الين خنديد و گفت: - تو واقعاً باهوشي. - مرسي. حالا چي مي خواي بگي؟ - ... اوم... - دختر! ديويد رفت، زود باش. - مي خواستم بگم رابين بدجوري اسير اين دختره شده. - خب به من چه ربطي داره؟ - اين روزها همش با هم اند. - خب به تو چه ربطي داره؟ - فكر مي كني رابين بهش قول ازدواج داده؟ كيميا لحظه اي سكوت كرد و الين گفت: - لابد الان ميگي به ما چه ربطي داره؟ - دقيقاً. - كيميا، تو واقعاً مي خواي بذاري اين دختره ي مسخره رابين رو از چنگت درآره؟ كيميا پوزخندي زد و گفت: - مگه رابين تو چنگ من بوده كه اون بخواد از چنگم در بياره؟ - نه، ولي هر چي اون دختره به رابين نزديكتر بشه رابين از تو دورتر مي شه. - خب بشه. الين كه از بي تفاوتي بيش از اندازه كيميا تعجب كرده بود گفت: - گرچه مطمئنم خيلي راست نمي گي، ولي وظيفه ام بود بهت بگم. - خب حالا كه گفتي مي توني بري. الين كه حالا كم كم عصبي مي شد با عصبانيت گفت: - اصلاً به جهنم! حقت همينه كه رابين بسپاردت دست سگهاي هاري مثل مايكل. با شنيدن نام مايكل كيميا باز در وجود خود احساس چندش كرد. حالا خوب مي دانست كه در ماههاي گذشته مايكل تنها به خاطر رابين او را راحت گذارده بود. ولي اين روزها بارها و بارها نگاههاي وحشتناك و نافذ او را ديده بود كه تا مغز استخوانش نفوذ ميكرد. سعي كرد حالتي طبيعي به خود بگيرد بنابراين گفت: - قبلاً هم بهت گفتم، من هيچ احتياجي به حمايت رابين ندارم. مايكل هم هيچ غلطي نمي تونه بكنه. حالا ديگه برو. الين ناباورانه به كيميا نگاه كرد و بي هيچ حرف ديگري رفت و او را كه غرق در افكار مبهم خود بود تنها گذارد. *** هرچه به آغاز سال نو نزديكتر مي شدند جنب و جوش بچه ها بيشتر مي شد. آنچه مسلم بود آنها قصد داشتند جشن مفصلي به راه بياندازند، كه براي كيميا هيچ اهميتي نداشت. آن روز بعد از ظهر كمي ديرتر از معمول از دانشكده خارج شد. غروب سردي بود و سوز عجيبي مي آمد. اما بارشي در كار نبود. سرماي خشك و سوزنده تا مغز استخوانش نفوذ كرد. هنوز چند قدم نرفته بود كه صداي آشنايي او را به نام خواند. - صبر كنيد مادموازل. ايستاد و به عقب برگشت و رابين را در چند قدمي خود ديد. - عصر بخير. - عصر بخير، با من كاري داشتي؟ - مي دوني امروز يه نفر اومده بود دنبالت. من فكر كردم رفتي، گفتم رفته. - كي؟ - فكر كنم آلن دلن يا شايدم پسرش. - آلن دلن با من چيكار داشت؟ - من چه مي دونم! شايد مي خواست بهت پيشنهاد بازي تو يكي از فيلمهاش رو بده. - من وقت براي شوخيهاي بي مزه ي شما ندارم. چه كسي با من كار داشت؟ رابين خونسردانه شانه بالا انداخت و گفت: - مي دوني دوشيزه خانم، تو حسابي منو تو دردسر انداختي. آخه محض رضاي خدا انگشت رو كسي مي ذاشتي كه من بيچاره از پس رقابت باهاش بربيا... ببينم اين پسره رو كره مريخ سفارش دادي؟ كيميا كه ديگر كلافه شده بود با عصبانيت گفت: - راجع به كي حرف مي زني؟ - بابا همين پسر پر رنگه كه همش مياد دنبالت. - آه فؤاد... چطور از تو سراغ منو گرفت؟ - از من سراغ شما رو نگرفت،من ديدم داره تو محوطه دانشگاه سرگردون مي گرده ازش پرسيدم با كي كار داره، اونم گفت. منم فكر كردم رفتي خوابگاه. - خيلي خب مرسي. رابين چند لحظه اي به كيميا نگاه كرد و كيميا بي آنكه حرفي بزند راه افتاد. رابين نيز به ناچار با چند گام بلند خود را به او رساند و گفت: - صبر كن. - ديگه چيه؟ - مي خواي برسونمت؟ دير وقته. - نه، نيازي نيست دلم نمي خواد كسي منو توي ماشين تو ببينه. رابين ناگهان بر آشفت و گفت: - مگه ماشين من چه ايرادي داره؟ - اين ديگه به خودم مربوطه... گفتم مي خوام تنها برم. - ولي من نمي خوام بذارم. كيميا يك گام به طرف رابين برداشت و با لحني تهديد آميز گفت: - اگه فقط يك قدم ديگه پشت سر من بياي مجبور مي شم پليس رو خبر كنم. رابين چند لحظه اي ناباورانه به كيميا نگاه كرد و بعد گفت: - خيلي خب اين آخرين پيشنهادي بود كه بهت كردم. تو خيال كردي چي هستي؟ تو هم يه زني مثل همه زنهاي ديگه، فقط بد اخلاق تر از بقيه. من مثل تو زياد ديدم، زياد دارم و زياد هم دور و برمه. - اگه اينطوره چرا دست از سر من بر نمي داري؟ رابين پوزخندي زد و گفت: - دست من اگر هم بود فقط براي يك هفته رو سر تو مي موند. چشمان سياه رنگ كيميا از برق خشم جلا بخشيد و با عصبانيت گفت: - تو خيلي هرزه و پستي. - گوش كن دختر شرقي من از اين پارسائيهاي شرقي زياد ديدم. دختراي ژاپني، دختراي هندي، دختراي عرب و حتي دختراي ايراني. بهت قول مي دم اين ادا اطوارها حتي يك سال هم دووم نياره. - اين به خودم ربط داره آقا. - باشه، هر كاري دلت مي خواد بكن. ولي فقط يه جمله به من بگو... اون پسره... گفتي اسمش چي بود؟... آهان فؤاد چه امتيازي نسبت به من داره كه براي اولين بار اونو انتخاب كردي؟ كيميا با عصبانيت فرياد كشيد: - اون پسر، شوهر دوست منه و هيچ ارتباطي بين ما وجود نداره. رابين باز همان پوزخند مسخره را زد و گفت: - حتماً انتظار داري باور كنم؟ تو داري مي ري خوابگاه يا آپارتمان اون پسره؟ - به تو هيچ ربطي نداره. برو گمشو. و بعد شروع به دويدن كرد در حالي كه صداي رابين را مي شنيد كه فرياد مي كشيد: - خوش بگذره خانم. بغضش تركيد و همچنان كه مي دويد به شدت به گريه افتاد. به پيچ خيابان كه رسيد احساس كرد ديگر نمي توتند ادامه دهد، به ديوار تكيه داد و در حالي كه به شدت نفس نفس مي زد سعي كرد گريه اش را مهار كند. هنوز نفسش كاملاً بالا نيامده بود كه صداي پاي چند نفر در كوچه پيچيد. فوراً اشكهايش را پاك كرد و سعي كرد ظاهرش را عادي كند، اما درست در همان لحظه كه مي خواست صاف بايستد چشمش به صورت كريه مايكل افتاد كه با آن چشمان دريده خيره خيره نگاهش ميكرد. فوراً به راه افتاد. مايكل دنبالش دويد و گفت: - صبر كن خانم كوچولو. مشكلي پيش اومده؟ كيميا بي آنكه بايستد پاسخ داد: - نه، لطفاً تنهام بذار. اما مايكل با سماجت او را تعقيب كرد و دوباره گفت: - گوش كن عروسك قشنگ من مي تونم آرومت كنم، البته با راههاي مخصوص خودم. كيميا بي آنكه نگاهش كند پاسخ داد: - ازت متنفرم. مايكل با يك حركت ناگهاني بازويش را كشيد و او را به سمت خود برگرداند و در حالي كه فشار دستش تا استخوان بازوي كيميا پيش رفته بود با خنده اي چندش آور گفت: - ببينم از اين كه رابين ولت كرده و رفته سراغ اون مانكن خوش اندام سوئدي عصباني هستي؟ كيميا در حالي كه سعي مي كرد بازويش را از دست مايكل بيرون بكشد، با عصبانيت گفت: - به تو هيچ ارتباطي نداره. - گوش كن كوچولو، من به اندازه رابين براي بدست آوردن چيزي كه مي خوام حوصله ندارم، پس بهتره منو عصباني نكني وگرنه بد مي بيني. كيميا با يك حركت ناگهاني بازويش را از ميان پنجهي استخواني مايكل بيرون كشيد و در حالي با وحشت به دوستان مايكل كه با فاصله ي اندكي از آن دو ايستاده بودند نگاه مي كرد با خشم گفت: - بهتره به اندازه دهنت حرف بزني وگرنه مجبور ميشم دندونات رو خرد كنم. و بعد با سرعت از او فاصله گرفت در حالي كه صداي خنده دسته جمعي دوستان مايكل را مي شنيد و صداي فرياد او را كه با خشم به زبان انگليسي جمله اي را ادا مي كرد كه كيميا از تفهيم معناي آن عاجز بود، ولي با خود انديشيد كه حتماً يك ناسزاي آمريكائيست. *** سه روز متوالي باران و آسمان پر ابر و تيره، كيميا را به شدت دلتنگ كرده بود خصوصاً آن كه مي دانست رابين به همراه مانكن زيبايش به مارسي رفته تا تعطيلات آخر هفته را خوش بگذراند. كيميا احساس مي كرد به اندازه روزهايي كه تازه با اردلان متاركه كرده بود تنها و بي كس است. دلش براي تنها يكربع گفتگو اما به زبان فارسي لك زده بود. احساس شديد بي پناهي و يأس او را بيهدف به خيابانهاي خيس پاريس مي كشاند و چون هميشه در كناره سن به قدم زدن وا ميداشت آن غروب دلگير نيز چون غروبهاي ديگر صرف قدم زدن در كناره ي سن شد. حتي خودش هم نفهميد كه چگونه به طور ناگهاني مقابل كليساي مشهور نتردام قرار گرفت. دو قطره اشك از چشمانش به روي گونه سر خورد و به نظرش رسيد كه تنهايي و غربت كاريموتو كوژپشت نتردام بغض سر خورده اش را آشكار نموده. دلش مي خواست او اكنون هم در اين كليسا بود تا تنهاييشان را با هم تقسيم مي كردند. بي اختيار قدم به درون كليسا گذارد و آهسته آهسته پيش رفت. تمام در و ديوار كليسا با نقاشيهاي زيبايي از مسيح و مادرش مريم مقدس زينت يافته بود و كيميا در همه جا پاكي و معصوميت نگاه مسيح را در وجود خسته و دل آزرده خود احساس مي كرد. خيره خيره به گوشه اي از كليسا كه شمعهاي افروخته جلايي زيبا به آن بخشيده بود نگاه كرد. بي آن كه بخواهد پاهايش او را به شمعها نزديك و نزديك تر كردند و دو نفر با لبخند دو شمع بلند را به دستش دادند، كيميا به زحمت لبخند زد و بي جهت با تمام كساني كه درون كليسا بودند احساس يگانگي كرد و به آرامي شمعها را روشن نمود. در حالي كه دقيقاً نميدانست چه آرزويي بايد بكند. بعد روي يكي از نيمكتهها نشست و در حالي كه به چهره ي مظلوم و معصوم مسيح خيره گشته بود به بغضش اجازه خودنمايي داد. وقتي از كليسا خارج شد احساس سبكي خاصي مي كرد. گويا بار سنگيني را از روي دوشش ميكشيد، به مسيح سپرده بود و حالا احساس راحتي مي كرد. چقدر كليسا و مسجد به هم نزديك بودند و اين چيزي بود كه هرگز پيش از اين كيميا آن را احساس نكرده بود. از كليسا يكراست به باغ بزرگ لوكزامبورگ رفت كه در آن سرما و هواي باراني از هر وقت ديگري خالي تر مي نمود. آرامش پارك آرامشي خاص به وجودش بخشيد ساعتي روي يك نيمكت با آسودگي نشيت و بعد چون با تاريك شدن هوا از درجه حرارت آن هم به شدت كاسته شده بود ناچار پارك را ترك كرد و به خوابگاه برگشت. وقتي در اتاق لباسهايش را عوض مي كرد صداي در، در گوشش پيچيد به سرعت لباس پوشيد و در را باز كرد پشت در الين ايستاده بود، تنها كسي كه گاه گاه كيميا انتظارش را مي كشيد. به محض ديدن كيميا با لهجه اي بسيار مضحك و به زحمت به زبان فارسي گفت: - سل لام. كيميا با تلاش بسيار جلوي خنده اش را گرفت و پاسخ داد: - سلام. الين باز با همان فرانسه افتضاحش گفت: - درست گفتم؟ كيميا لبخندي زد و پاسخ داد: - البته. عالي بود. از كجا ياد گرفتي؟ - رابين يادم داد و گفت هر وقت مي خواي لبخند كيميا رو ببيني بهش بگو، سل لام. كيميا باز خنديد و كنجكاوانه و ناگهاني پرسيد: - مگه رابين برگشته؟ الين لبخند پر شيطنتي زد و گفت: - الان كه نگفت، قبلاً گفته بود. كيميا نااميدانه سر تكان داد و گفت: - اوهوم، فهميدم. الين باز خنديد و خونسردانه گفت: - چرا برگشته. كيميا كه در عالم خود سير مي كرد با تعجب گفت: - كي برگشته؟ الين خنده اي كرد و پاسخ داد: - همون كه سراغشو گرفتي. - رابين؟! - آره ديگه/ كيميا بي اختيار لبخندي زد و الين با شيطنت گفت: - يادم باشه به رابين بگم غير از اون كلمه اي كه يادم داده يك كلمه ديگه هم لبخند روي لبهاي كيميا مي ياره. كيميا پرسشگرانه به الين نگاه كرد و لين گفت: - رابين. كيميا چيني به پيشاني انداخت و گفت: - تو خودت هم مي دوني كه اين واقعيت نداره. الين شانه هايش را بالا انداخت و پاسخ داد: - راستش خيلي هم مطمئن نيستم... به هر حال من نيومدم اينجا كه با تو بحث كنم. اومدم بپرسم اول اين كه كجا رفته بودي؟ دوم اين كه چرا اينقدر دير اومدي؟ و سوم اينكه شام خوردي يا نه؟ و چهارم اينكه اگر شام نخوردي من يه شام دو نفره آماده كردم بيا به اتاق من. كيميا لبخندي صميمانه زد و گفت: - اول اين كه تو دوست خيلي خوبي هستي. دوم اين كه چون حال ندارم به همه ي سؤالات جواب بدم، فقط به آخري جواب مي دم. دعوتت رو ميپذيرم. الين با رضايت لبخندي زد و گفت: - پس بزن بريم. كيميا در اتاقش را بست و همراه الين به راه افتاد. به محض ورود نگاهي به دور و برش كرد و به الين گفت: - تو واقعاً دختر نامرتبي هستي. تو اين اتاق چه خبره؟ الين لبخندي زد و پاسخ داد: - باور كن كه منم اگه مثل تو حوصله داشتم كه تو يه اتاق تك و تنها بشينم، حتماً مرتبش مي كدم. ولي راستش من اصلاً حوصله ي تو اتاق حبس شدن رو ندارم. كيميا لبخندي زد و پاسخ داد: - حالا تو مطمئني تو اين هرج و مرج مي شه ميز شام رو پيدا كرد؟ و بعد شروع به جمع كردن لباسهاي الين از گوشه و كنار اتاق كرد. الين با ديدن اين صحنه به سرعت به سويش آمد و گفت: - باور كن تو رو نياوردم اينجا اتاقم رو مرتبب كني. بگير بشين شام آماده است. - هيچ عيبي نداره تا تو ميز رو بچيني من يه كم اينجاها رو جمع مي كنم. الين در حال چيدن ميز رو به كيميا كرد و گفت: - مي دوني كيميا، رابين هميشه مي گه زنهاي شرقي منظم ترين زنهاي دنيان و مردهاشون برعكس. كيميا كه از تعبير رابين به خنده افتاده بود با سر تأئيد كرد و توضيح داد: - نه، باور كن مردها هم نامرتب نيستند، مگه اين كه زن داشته باشند. در اون صورتت همه كارهاشون رو براي زنهاشون مي ذارند. الين چند لحظه اي دست از كار كشيد خيره خيره به كيميا نگاه كرد و گفت: - ولي اين خيلي خودخواهيه... زنها چه كار ميكنند؟ كيميا لبخندي زد و پاسخ داد: - هيچي، با علاقه وافر كارهاي شوهرشون رو انجام مي دن. الين ناباورانه شانه بالا انداخت و بعد گفت: - ديگه بسه، بيا غذا حاضره. كيميا به طرف ميز آمد و تشكر كنان نشست. نگاهي به ميز غذاي ساده ي الين كرد و قطعه اي نان از توي سبد برداشت. الين خنده اي كرد و گفت: - معذرت مي خوام كيميا، من واقعاً حوصله ي تو رو در چيدن ميز ندارم. - همينطوري هم خيلي خوبه. - پس شروع كن. وقتي هر دو شروع مشغول شدند الين آهسته گفت: - يه خواهشي بكنم رد نمي كني؟ كيميا لبخندي زد و پاسخ داد: - تا خواهشت چي باشه؟ الين حالت بچه هاي لوس را به خود گرفت و گفت: - مياي بعد از شام يه كم قدم بزنيم؟ كيميا نگاهي عميق به او كرد ولي نتوانست منظورش را بفهمد بنابراين پرسيد: - براي چي قدم بزنيم؟ - ببين آسمون حسابي صاف شده. هوا جون مي ده براي قدم زدن. - تو اين سرما؟ - خب آره، مهم اينه كه بارون نمياد. - خب كجا بريم؟ - بريم شانزليزه قهوه بخوريم. قبوله؟ - گنج پيدا كردي؟ - كييميا خواهش مي كنم. - خيلي خب، باشه مي ريم. الين با ناباوري به كيميا نگاه كرد و گفت: - واقعاً مي ريم؟ - خب آره. - خيلي خوب شد. مرسي. با توجه به تصميمي كه گرفته بودند ناچار شدند غذايشان را كمي زودتر از حد معمول صرف كنند و پس از شام، كيميا بلافاصله براي پوشيدن لباس به اتاق خود رفت. هنوز كاملاً آماده نشده بود كه اين به سراغش آمد كيميا با تعجب نگاهش كرد و گفت: - خيلي زرنگ شدي. خبريه؟ - نه چه خبري؟ فقط گفتم يه كم زودتر بريم بهتره. كيميا با سرعت لباس پوشيد و همراه الين به رااه افتاد. به خواست الين خيلي زود ببا تاكسي خود را به خيابان شانزه ليزه رساندند. خيابان ناآرام و هميشه بيدار پاريس يكي از همان شبهاي زيباي هميشگي خود را در پرتو نور چراغهاي رنگارنگ رستورانها مي گذراند و مردم بي توجه به سرماي هوا و با استفاده از يك شب مهتابي ميزهاي خارج از رستورانها را اشغال كرده بودند. كيميا نگاهي به الين كرد و گفت: - خب حالا كجا بريم؟ الين لبخندي زد و گفت: - دنبالم بيا خانم. كيميا با خنده پاسخ داد: - رستوراني رو انتخاب كن كه از پس صورت حسابش بربيايم. الين لبخندي زد و پاسخ داد: - غصه نخور. فكر اونجاشم كردم. كيميا شانه بالا انداخت و گفت: - خيلي خب ببينم چي كار مي كني. چند لحظه بعد الين يكي از مجلل ترين رستورانها را انتخاب كرد و كيميا را به دنبال خود به داخل كشيد. كيميا نگاهي به دور و برش كرد و گفت: - نخير. مثل اينكه راستي راستي گنج پيدا كردي. الين خنده اي كرد و روي يك ميز چهار نفره در نقطهاي خلوتتر از رستوران نشست. كيميا با تعجب به او نگاه كرد و گفت: - مگه كارت رزرو رو روي ميز نمي بيني؟ الين با آرنج به پهلوي كيميا زد و گفت: - اي بابا حالا فرض كن براي ما رزرو شده. و بعد كارت رزرو را از روي ميز برداشت. كيميا كه از كار الين هم تعجب كرده بود و هم خنده اش گرفته بود تنها سر تكان داد. چند لحظه بعد گارسون بسيار مرتبي سر ميزشان آمد و بعد از آن كه اسم الين را بر زبان راند منوي رستوران را در اختيار آنها گذاشت. كيميا با تعجب نگاهي به الين كرد و گفت: - خيلي مشهور شدي! الين با شيطنت سر تكان داد و گفت: - سفارش بده ديگه. كيميا بي آنكه نگاهي به ليست بيندازد گفت: - مثل هميشه، يه قهوه. - و لابد اسپرسو؟ - خودت كه مي دوني ديگه چرا مي پرسي؟ الين سري تكان داد و پاسخ داد: - لااقل آب معدني بخور. اين كه ديگه اشكالي نداره يا ليمونات. كيميا خنده اي كرد و گفت: - نه متشكرم همون كه گفتم كافيه. - من قول مي دم اگه تو از مشروبات الكلي هم استفاده كني، من به هيچ كس نگم. كيميا خنده بلندي كرد و گفت: - از رازداريت متشكرم. ولي من همون قهوه رو ترجيح مي دم. الين براي خود هم سفارشاتي داد و گارسون چند لحظه بعد با سيني سفارشات برگشت. كيميا در حالي كه قهوه اش را شيرين مي كرد، احساس كرد الين منتظر كسي است و گاه گاه به اطراف سرك مي كشد براي همين پرسيد: - تو منتظر كسي هستي؟ الين كمي دستپاچه شده بود و پاسخ داد: - تو چرا اينطور فكر كردي؟ - همينطوري، فقط به نظرم رسيد. الين با آسودگي خود را روي صندلي ولو كرد و در حالي كه گيلاسش را پر مي كرد به كيميا لبخند زد. چند لحظه بعد با صداي تقريباً بلندي گفت: - هي كيميا اونجا رو نگاه كن. كيميا بي آنكه حركتي كند گفت: - چه خبره؟ - ببين كي اومده. - مثلاً كي؟ رئيس جمهور؟ - نه كاملاً. - منظورت چيه، نه كاملاً؟ - مي دوني كي اينجاست؟ - كي؟ الين كمي صدايش را پايين آورد و گفت: - رابين. كيميا بي آنكه بخواهد تكان سختي خورد كه حتي الين هم متوجه آن شد. بعد بي آنكه به عقب نگاه كند دستپاچه گفت: - سرت رو بنداز پائين. نمي خوام ما رو اينجا ببينه... اون دختره هم همراشه؟ الين خنده اي كرد و پاسخ داد: - چطور سراغ اونو مي گيري؟ - من سراغش رو نگرفتم. فقط پرسيدم همراهش هست يا نه. - نه ظاهراً تنهاست. كيميا با تعجب به اين نگاه كرد و گفت: - تنهاست؟! - فعلاً كه تنهاست. - نشست؟ - نه فكر مي كنم داره دنبال كسي مي گرده. كيميا لبخند تمسخر آميزي زد و پاسخ داد: - لابد دنبال مانكنش مي گرده. قصد داره چيزي رو پرو كنه. - گمون نكنم. اونا تا همين يكساعت پيش كه از مارسي برگشتن با هم بودند. كيميا شانه بالا انداخت و گفت: - اصلاً به من و تو چه ربطي داره؟ نوشيدنيت رو بخور. و بعد سرش را پائين انداخت و خود را با هم زدن قهوه مشغول كرد. هنوز لحظه اي نگذشته بود كه الين ناگهان از جا برخاست و گفت: - واي خداي من! ديويد همراهشه. و قبل از آنكه كيميا فرصت پاسخ بيابد به طرف آن دو دويد. *** كيميا به ناچار سر برگرداند و ديويد و رابين را ديد كه دوشادوش هم به سوي ميز آنها مي آمدند. با بيميلياز جا برخاست و به هر دو شب بخير گفت. رابين چند لحظه اي به چهره ي كيميا خيره شد و بعد گفت: - فكر مي كنم مزاحمتون شديم نه؟ يا شايدم منتظر كسي بودين؟ كيميا با بي حوصلگي سر تكان داد و پاسخ داد: - نه من كه منتظر كسي نيستم. الين كه نمي خواست چون هميشه بحث بين آن دو بالا بگيرد با لبخند پرسيد: - خب رابين، مارسي خوش گذشت؟ رابين در حالي كه نگاه خيره اش را از روي كيميا بر نمي داشت پاسخ داد: - همه چيز خوب بود خصوصاً همسفرم. كيميا بي توجه به رابين به ديويد گفت: - شما خيلي خوب الين رو رديابي مي كنيد. ديويد مؤدبانه لبخند زد و پاسخ داد: - و مزاحم شما مي شيم. كيميا سري تكان داد و گفت: - اصلاً اينطور نيست. از ديدن شما خوشحالم. رابين ميان حرفش پريد و گفت: - از ديدن من چي؟ خوشحال شدي؟ كيميا شانه بالا انداخت و به راحتي پاسخ داد: - نه. رابين چند لحظه اي با خشم به كيميا نگاه كرد و بعد در حالي كه سيگارش را روشن مي كرد به گارسون اشاره كرد. گارسون خيلي زود سر ميز حاضر شد و در كمتر از چند ثانيه ميز مملو از بطريهاي رنگارنگ شد. كيميا حتي يك جمله هم با رابين صحبت نمي كرد. مخاطب تمام جملات او ديويد و الين بودند و رابين به طرز عجيبي ساكت شده بود و تنها به پر كردن گيلاسهايش اكتفا مينمود. بالاخره سكوت عميق رابين با پاسخي كه به سؤال الين داد شكسته شد اما باز هم سكوت كرد و سكوتش چنان سنگين بود كه حتي به كيميا نيز فشار مي آورد و او را عصبي مي كرد. بنابراين به طعنه گفت: - زبونت رو مارسي جاگذاشتي يا توي كيف همسفرت؟ همين بك جمله ي كوتاه و پر كنايه كافي بود تا رابين يك بار ديگر آن بي تفاوتي ذاتي خود را بروز دهد و بي اعتنا پاسخ دخد: - شايد اشتباهاً با لباسهاي... اريكا رفته تو چمدون. گونه هاي كيميا به سرعت حرارت گرفت و گلگون شد. چند لحظه اي سكوت برقرار شد و رابين كه مسلماً از شرم دخترانه كيميا لذت مي برد با سماجت دوباره گفت: - مياي بريم نشونت بدم؟ كيميا چشم غره اي به او رفت و روي صندليش تكان خورد. رابين ناگهان دستپاچه گفت: - نه صبر كن. ديگه از اين حرفا نمي زنم. بشين نرو. گرچه كيميا قصد برخاستن نداشت اما چنان وانمود كرد كه قصد نشستن كرده است. چند لحظه بعد ديويد به آرامي چيزي به رابين گفت و او سر تكان داد و بعد به الين اشاره اي كرد. الين نگاهي به كيميا كرد و گفت: - اگر اشكالي نداره منو ديويد كمي تو هواي آزاد قدم بزنيم. كيميا كه در واقع در مقابل عمل انجام شده قرار گرفته بود به ناچار موافقت كرد، ولي وقتي الين از جا بر مي خاست آهسته در گوشش زمزمه كرد: - زود برگرد. و الين دوباره پشت سر هم سر تكان داد و گفت: - حتماً. ديويد به كيميا شب بخيري گفت و در حالي كه دست الين دور بازويش حلقه شده بود از رستوران خارج شد. با رفتن آنها سكوتي سنگين بر ميز حاكم گشت. چند لحظه بعد رابين گارسون را صدا كرد و كيميا به تصور آن كه رابين قصد پرداخت صورت حساب را دارد، كيف پولش را آماده نمود. اما گارسون با يك گيلاس تميز برگشت و آن را روي ميز گذاشت و رفت. رابين بطري پرنو را از روي ميز برداشت و گيلاس تازه را از آن پر كرد. بعد آن را كنار دست كيميا روي ميز قرار داد و گفت: - امتحانش ضرر نداره. كيميا پاسخي نداد اما هيچ حركتي هم براي برداشتن گيلاس نكرد. باز همان سكوت آزار دهنده و كشدار. كيميا خميازه ي بلندي كشيد و چشمانش را چند بار باز و بسته كرد. رابين براي اولين بار نگاهي مهربان به چهره ي كيميا كرد و گفت: - خوابت مياد؟ كيميا آرام سر تكان داد. - مجبور نيستي شبها انقدر درس بخووني. تو به هر حال با بهترين درجه مدرك مي گيري. كيميا نيمچه لبخندي زد و پاسخي نداد. رابين كمي به طرفش خم شد و گفت: - از دستم عصباني هستي؟ كيميا از گوشه چشم نگاهي به آبي آرام و منتظر چشمانش كرد و پاسخ داد: - چطور بايد بهت تفهيم كنم كه نه خودت و نه كارات برام اهميتي نداره. رابين مستقيماً به چشمان كيميا نگاه كرد و كيميا نيز براي اولين بار به خود جرأت داد و به چشمان او خيره شد. براي نخستين بار طوفاني شدن يك درياي آرام را در عرض كمتر از چند ثانيه به تماشا نشست. لبهاي رابين لحظه اي جنبيد ولي بر خلاف تصور كيميا سكوت كرد. بطريهاي مقابلش را كمي عقب كشيد دستانش را روي ميز گذاشت و سرش را روي آنها قرار داد. كيميا با تعجب او را نگاه كرد؛ از يك پسر شرقي اين اداها واقعاً عجيب بود؛ با اين حال هيچ حرفي نزد و به انتظار الين و ديويد به در ورودي رستوران خيره ماند. لحظات از پي هم سپري مي شدند اما نه خبري از الين و ديويد بود و نه رابين قصد داشت سرش را از روي ميز بردارد. نگاهي به ساعتش كرد خيلي به نيمه شب نمانده بود آهسته گفت: - فكر نمي كني يه كم دير كردند؟ رابين پاسخي نداد و كيميا تصور كرد او در خواب است، قوطي سيگارش را از روي ميز برداشت و با انتهاي جعبه چند بار به ساعد رابين فشار آورد. رابين سرش را بلند كرد، نگاهي به او و نگاهي به جعبه سيگار كرد و سر تكان داد. پوزخندي زد و گفت: - شايد به قول تو من آدم هرزه اي باشم ولي مطمئنم آلوده به هيچ نوع ويروسي نيستم. كيميا با شرمندگي سر به زير انداخت. مسلماً قصد نداشت براي رابين در اين مورد توضيحي بدهد. زيرا خيلي خوب مي دانست رابين از حرفهاي او سر در نخواهد آورد. چند لحظه اي بعد سرش را بالا آورد رابين همچنان او را نگاه مي كرد و كيميا غروب دريا را در سپيدي خون رنگ چشمان او نظاره كرد. رابين كه سكوت كيميا را ديد با همان حالت غريب آن شبش پرسيد: - دوشس نفرمودند امرشون چي بود؟ كيميا در حالي كه نگاهش را از نگاه او مي دزديد گفت: - گفتم شما فكر نمي كنيد دير كردند؟ - من كه منتظرم هستند براي ذفتن به آپارتمانم اين طوري عجله ندارم كه شما براي رفتن به خوابگاه عجله مي كنيد. كيميا دلش مي خواست به رابين بگويد از همه كساني كه امشب و شبهاي ديگر در انتظارش هستند متنفر است اما ترجيح داد سكوت كند. رابين در حالي كه از گارسون صورت حساب را ميخواست جعبه سيگارش را از روي ميز برداشت و داخل جيبش گذاشت و گفت: - آماده شو بريم. كيميا با تعجب پرسيد: - پس بچه ها چي؟ - قبل از اين كه برن ديويد به من گفت كه بر نميگردن من شما رو مي رسونم. كيميا كه حسابي غافلگير شده بود پاسخ داد: - نه، من خودم مي تونم برم. رابين در حالي كه اسكناسهاي نو را از داخل كيف پولش بيرون مي كشيد جواب داد: - بلند شو. وقتي رابين به رسم تمام فرانسويها يك اسكناس درشت را به عنوان انعام كف دست گارسون گذاشت. تازه كيميا به خاطر آورد قصد داشت صورت حساب را بپردازد با اين حال ترجيخ داد حرفي نزند و به دنبال رابين از رستوران خارج شد. براي لحظه اي قصد كرد به تنهايي عازم خوابگاه شود، اما بي علت احساس ترس كرد و به ناچار وقتي رابين در جلوي ماشين را برايش باز كرد بي درنگ سوار شد. رابين سر جايش نشست و از زير چشم نگاهي به كيميا كرد و گفت: - به جز مادرم اولين زني هستي كه برات در ماشين رو باز مي كنم. كيميا با تعجب پرسيد: - ميخواي باور كنم؟! - برام مهم نيست مي توني باور نكني. كيميا چند لحظه اي متفكرانه به بيرون نگاه كرد و بعد پرسيد: - خب ببينم ميشه بگي چه وجه تشابهي بين من و مادرت وجود داره؟ رابين چند لحظه اي سكوت كرد بعد آهسته پاسخ داد: - فكر كنم براي تو هم مثل اون يه احترام خاص قائلم. يه احترام بي اراده. كيميا پاسخي نداد. چهره ي رابين همان حالت هميشگي را به خود گرفت. بعد گفت: - مادموزل كجا تشريف مي بريد؟ كيميا احساس كرد ديگر از شنيدن كلمه مادموازل دچار تهوع مي شود با كلافگي گفت: - مي رم خوابگاه. در ضمن فكر كنم مطلبي هست كه بايد راجع بهش صحبت كنيم. رابين با سرعت حركت كرد و در همان حال گفت: - خب من آماده ام. - تو خودت بهتر مي دوني كه نبايد اينقدر منو دوشيزه صدا كني. اين كلمه اعصاب منو خرد مي كنه. - چرا من نبايد شما رو دوشيزه صدا كنم؟ - احمقانه است. خب مسلمه چون من مطلقه هستم. رابين ناگهان به شدت ترمز كرد. كيميا با تعجب به او نگاه كرد و گفت: - قصد خودكشي داري؟ رابين گويا چيزي نشنيده باشد پاسخ داد: - صبر كن ببينم. Femme- Divorcee يعني چي؟... درسته يعني تو متاركه كردي؟ كيميا با بي حوصلگي پاسخ داد: - آره، نكنه مي خواي بگي خبر نداشتي. - من هرگز در اين مورد چيزي نشنيده بودم. پس تو قبلاً ازدواج كردي. - آره ولي فقط يك بار. رابين لبخندي زد و دوباره پرسيد: - نمي خوام فضولي كنم ولي خيلي دلم ميخواد بدونم چرا متاركه كردي؟ كيميا در حالي كه تمام تلاشش را به كار مي برد تا حالتي كاملاً عادي داشته باشد گفت: - خب به خاطر اين كه بهم گفت ديگه دوستم نداره... يعني از اول هم دوستم نداشته. - خب تو چي گفتي؟ - هيچي بابت تمام دروغهايي كه در زندگي مشتركمون بهم گفته بود ازش تشكر كردم. رابين با صداي بلند خنديد و گفت: - شنيده بودم متاركه براي دختراي شرقي خصوصاً ايراني ها خيلي سخته ولي تو طوري حرف مي زني كه آدم به شنيده هاش شك كنه. كيميا لبخند دردناكي زد و پاسخ داد: - ترجيح مي دادي وقتي برات حرف مي زنم گريه كنم؟ - نه من اصلاً از تو توقع گريه ندارم... اگه يه چيزي بگم ناراحت نمي شي؟ - نه بگو. - مي دوني به اعتقاد من شما زوج كاملاً متناسبي بوديد. كيميا با تعجب پرسيد: - ميشه بگي از چه نظر؟ رابين كمي به او نزديك شد و گفت: - هر دوتون احمقيد. اون احمق ترين مرد دنياست چون كسي رو از دست داده كه هرگز مشابه اش رو به دست نمياره و تو كمتر از اون نيستي چون زندگي رو براي خودت حروم كردي. راستش رو بخواي تموم برنامه هاي امشب رو چيده بودم تا به تو پيشنهادي بدم. - برنامه ها؟! يعني اومدن ما به اينجا و ديدن شما همه از قبل طرح ريزي شده بود؟ رابين دستش را به صندلي كيمي تكيه داد و صورتش را نزديك صورت او برد و گفت: - بله، كاملاً، مي دوني من بايد با تو حرف مي زدم قبل از اينكه از آدماي پر رنگ جا بمونم. مي دوني من خودم هم نمي دونم چه كار دارم مي كنم، فقط اينو مي دونم كه چندين بار قصد كردم از اين بازي عقب بكشم و واقعاً هم اين كارو كردم، ولي نميدونم چرا دوباره برگشتم. به نظر خودم خيلي احمقانه است ولي ارادي نيست. اينو مطمئنم. امشب مي خواستم بهت پيشنهاد كنم تو رفاقت با منو بپذيري، منم در مقابل قول بدم كه حد و حدود خودم رو رعايت كنم. يعني مراقب باشم به اون چيزهايي كه شما شرقي ها براش ارزش قائليد لطمه اي نزنم. كيميا نگاه گنگي به رابين كرد و گفت: - اصلاً منظورت رو نمي فهمم. - چطور نمي فهمي؟ من الان فهميدم كه ما حتي اون مشكل رو هم نداريم. ما خيلي راحت مي تونيم با هم باشيم. كيميا كه تازه متوجه نيت رابين شده بود با عصبانيت فرياد كشيد: - تو واقعاً احمقي. رابين با خونسردي پاسخ داد: - به اندازه تو يا به اندازه شوهرت؟ كيميا عصباني تر غريد: - من شوهر ندارم. - خيلي خب چرا فرياد مي كشي؟ - مي خوام پياده شم. - مي شه اين ديوونگي ها رو بذاري كنار، ما داريم با هم صحبت مي كنيم، شايد به نتيجه برسيم، البته اگر هم نرسيديم هيچ اهميتي نداره. كيميا با تعجب به رابين نگاه كرد و گفت: - اين همه پستي غير قابل تصوره. - چرا اين حرفو مي زني؟ من فقط دارم از تو دعوت مي كنم به زندگي برگردي و از اون لذت ببري. اين درست نيست كه تو اين طوري جوابمو بدي. - چطور مي تونم ازت خواهش كنم براي من دل نسوزوني. - خيلي خب خانم كوچولو اينقدر عصباني نباش من در مقابل هيچ زني به اندازه تو صبور نبودم. - چرا دست از سرم بر نمي داري؟ تو كه مثل من زياد داري پس چرا؟... - ببين اينكه چرا دست از سرت بر نمي دارم سؤاليه كه خودم هم دنبال جوابش مي گردم و اين كه مثل تو زياد دارم، واقعيتيه كه منو ارضا نمي كنه. اينقدر سرسختي نكن. كيميا سكوت كرد سكوتش به رابين جرأت ابراز وجود بيشتري داد. او دوباره و اين بار به فارسي گفت: - باور كن كيميا چد مرتبه قصد كردم دورت رو خط بكشم، اما از اون روزي كه چشمم بهت خورده از هيچي تو زندگيم لذت نبردم. هميشه فكر كردم كه زندگي من فقط و فقط تو رو كم داره. هيچ دختري از اون روز تا حالا نتونسته منو ارضا كنه، تو با اين زيبائيهاي وحشي مثل يه جنگلي، پر خطر و پر آشوب اما جذاب براي ماجراجويي. يه چيزه تازه، يه چيز بكر. حتي مطلقه بودنت هم چيزي از بكري وجودت كم نمي كنه. مطمئن باش كاري مي كنم كه از لحظه به لحظه زندگيت لذت ببري. لبهاي كيميا لرزيد صداي گرم و ملتمس رابين بر وجودش مي نشست و به شدت آزارش مي داد. آهسته پرسيد: - اونوقت من تو زندگي تو چه نقشي دارم؟ رابين چنان به او نزديك شد كه گرماي نفسهايش را روي گونه هاي خود حس مي كرد و التهاب وجودش را از ني ني چشمانش درمي يافت.آهسته در گوشش زمزمه كرد: - تو براي من مثل سوگلي حرامسراهاي شقي هستي. كيميا ناگهان تكان سختي خورد. با تمام توان شانه هاي مردانه و محكم رابين را به عقب پس زد و سيلي محكمي به گوشش نواخت و فرياد كشيد: - حرامسرات رو بدون من اداره كن. و بلافاصله از ماشين پياده شد. رابين مشتش را روي فرمان كوبيد و فرياد كشيد: - لعنت به من بازم خراب كردم. آخه مگه من چي گفتم كه ناراحت شدي؟ من فقط گفتم تو براي من از همه عزيزتري، پس ديگه چي از من مي خواي؟*** هنوز آن جشن مسخره ادامه داشت و جوان ها سر خوش از نوشيدن آن همه الكل هر كدام در گوشه اي مشغول خوشگذراني بودند. اتاقهاي ساختمان بزرگي كه براي جشن اجاره گرفته شده بود در اشغال جوانان تشنه شهوت و باغ آن جولانگاه مستان آخر شب بود. تنها كيميا در اين ميان سرگشته و تنها گوشه گوشه ي باغ را در جستجوي الين زير پا مي گذاشت و از همه چيز احساس تنفر و تهوع مي كرد. حتي از خودش به خاطر شركت در اين جشن كذايي متنفر بود. كاش هرگز به اصرار الين و ديويد، پاي در جايي كه جاي او نبود نمي گذاشت. وقتي از يافتن الين نا اميد شد و به اين نتيجه رسيد كه او هم در يكي از آن اتاقهاي لعنتي است تصميم گرفت از آن خراب شده بگريزد. قبل از آن كه به راه پله برسد صداي آواز دسته جمعي پسرها به گوشش رسيد از شنيدن صداي آنها و آهنگ مبتذل و وحشتناكي كه به زبان انگليسي مي خواندند خونش به جوش آمد دلش مي خواست با تمام وجود سرشان فرياد بزند((خفه شيد)) ولي آخر چگونه؟ از دور به جمعشان نگاه كرد صداي رابين كه كنار مايك نشسته بود در بين صداها قابل تشخيص بود. (( واي كه چقدر از اين مارمولك موزي متنفر بود)). به سرعت راه خروج را در پيش گرفت و وقتي مقابل آنها رسيد نگاهي مملو از نفرت به چهره هاي مستشان انداخت و بياختيار فرياد زد: - شماها از حيوون هم كثيف تريد. لحظه اي صداها خاموش شد ولي سكوت چند لحظه اي را قهقهه ي چندش آور مايك درهم شكست. او از روي پله بلند شد و آهسته آهسته به طرف كيميا حركت كرد. هنوز چند قدمي با او فاصله داشت كه بوي مشروب شامه ي كيميا را آزارد. مايك چشمان سرخ و دريده اش را به كيميا دوخت و گفت: - دختر شرقي چرا با ما آواز نمي خووني؟ شايدم ترجيح مي دي ما بخونيم و تو برقصي. كيميا با نفرت نگاهش كرد و گفت: - خفه شو. مايك گرچه از عصبانيت بيش از اندازه كيميا جا خورد ولي مست تر از آن بود كه معناي آن را دريابد دستش را پيش آورد و در همان حال فرياد زد: - دختر شرقي بايد برقصه. دختران و پسران مست هم با او همنوا شدند و صداهايشان گوشهاي كيميا را پر كرد و احساس تهوعش را تجديد نمود. با بيزاري از مايك روي گرداند تا عقب برود ولي مايك با يك حركت ناگهاني بازوي او را گرفت و به سرعت عقب كشيد. كيميا يعي كرد از او بگريزد ولي بازويش به شدت در ميان انگشتان استخواني مايك اسير شده بود. او دست ديگرش را براي پس كشيدن شال كيميا روي سرش برد و كيميا را ناچار كرد كه با هر دو دست شالش را محكم نگه دارد. مايكل باز خنده بلند ديگري سر داد و گفت: - مگه نمي شنوي دوستان چي ميگن؟ زود باش عروسك كوچولو، تو كه نمي خواي دل دوستانت رو بشكني؟ كيميا مشت محكمي به سينه مايك كوبيد او را قدمي به عقب راند و با عصبانيت فرياد كشيد: - دست از سرم بردار وگرنه... ناگهان ساكت شد. مايك مغرورانه به سكوت عاجزانه كيميا نگاه كرد و كيميا به رابين، اما او به جهت مخالف آنها نگاه مي كرد. مضاف بر آن كيميا و رابين پس از ماجراي آن شب با هم قهر بودند و رابين ديگر هيچ اصراري در برقراري ارتباط با او نكرده بود. دوباره به مايك نگاه كرد و اين بار ملتمسانه و با لحني آرامتر گفت: - بذار برم. مايك پوزخند وحشتناكي زد و گفت: - باشه كوچولو برو ولي اول برامون يه هنرنمايي شرقي بكن. كيميا كه به شدت مستأصل شده بود دلش ميخواست چشمان دريده مايكل را با ناخنهايش از كاسه درآورد، و اي كاش توانش را داشت. مايك فشار نسبتاً شديدي به بازويش وارد آورد و او بياختيار ناله كرد. مايك با صداي بلند خنديد و كيميا چنان عصباني شد كه بي اختيار دستش را بلند كرد و با تمام قدرت به روي گونه او فرود آورد. مايك كه حسابي غافلگير شده بود وحشيانه به سمت كيميا كه قصد فرار داشت هجوم آورد، او را به سوي خود كشيد شانه هايش را محكم گرفت و چند بار به شدت تكان داد، بعد دستش را بالا برد ولي قبل از آنكه دستش با صورت كيميا تماس پيدا كند، انگشتاني دور مچش حلقه شد و دستش را عقب كشيد. مايك عصباني برگشت و به صاحب انگشتها نگاه كرد كيميا هم مشتاقانه به ناجي خود نگاه كرد. رابين با آن چشمان دريايي درست پشت سر مايك ايستاده بود. لحظه اي ناباورانه به او خيره شد. رابين با عصبانيت فرياد زد: - اگه فقط نوك انگشتات به اين دختر برسه با من طرفي. مايك خيره به رابين دستش را پايين آورد. چند قدم به عقب برداشت بعد با خشم جمله اي بهه انگليسي گفت كه كيميا حتي يك كلمه از آن را نفهميد. شايد اگر در آن حالت مايك فارسي هم حرف مي زد كييميا باز هم نمي فهميد. رابين با همان زبان به او پاسخ داد. بعد سوئيچ اتومبيلش را رو به كيميا گرفت و به فارسي گفت: - برو تو ماشين تا من بيام. اما كيميا مبهوت و متعجب همچنان نگاهش مي كرد. او اين بار بلند تر گفت: - بگير ديگه. كيميا دستش را كه به شدت مي لرزيد جلو برد و سوئيچ را گرفت و با سرعت به طرف ماشين شروع به دويدن كرد. چند لحظه بعد رابين آمد و كنار او نشست مثل هميشه آرام و خونسرد به نظر ميآمد. كيميا نگاهي از سر قدر شناسي به او كرد و گفت: - فكر مي كنم گاهي اوقات مي شه تو وجود شما هم دنبال غيرت گشت. رابين لبخند زيبايي زد. سرشش را طوري تكان داد كه يال روشن و زيبايش در هوا به حركت در آمد بعد آهسته گفت: - آدم گاهي اوقات كارهايي رو مي كنه كه حتي خودش هم علت اونها رو نمي دونه. و بعد نگاهش را به چشمان كيميا دوخت و آهسته گفت: - منو به خاطر تمام دفعاتي كه ناخواسته و ندونسته ناراحتت كردم ببخش. كيميا با لبخند پاسخ او را داد. رابين چند باري سر تكان داد و بعد آهسته گفت: - امان از دست تو (( الهه شرقي)) كيميا متعجب به سوي رابين برگشت و گفت: - تو چي گفتي؟ - الهه، الهه شرقي من. - تو مي دوني معني الهه چيه؟ - تو چي؟ مي دوني الهه ي آدمي مثل من يعني چي؟ كيميا خنده اي كرد و گفت: - آدمي مثل تو رو چه به الهه داشتن؟ - دختري مثل تو رو چه به الهه آدمي مثل من بودن؟ - رابين الهه يعني... - آره مي دونم. الهه يعني روح زندگي، يعني پاك مطلق، يعني همه چيز يه آدم تو دنيا... نگاه رابين به نقطه نامعلومي خيره ماند و لبهايش بسته شد. كيميا همچنان متعجب به او نگاه مي كرد و نمي توانست آنچه را كه مي شنود باور كند. متعجب به او نگاه مي كرد و نمي توانست آنچه را كه مي شنود باور كند. چشمانش را كه باز كرد هوا كاملاً روشن شده بود و او هيچ نمي دانست كِي و چند ساعت است خوابيده، اما كوفتگي عضلاتش نشان مي داد كه خيلي نخوابيده يا لااقل خوب نخوابيده. چشمانش را چند بار با پشت دست ماليد و با تعجب به دور و برش نگاه كرد. يكباره به ياد آورد در تهران، اتاق خواب خودش، در منزل پدري خوابيده است. اين واقعيت اگرچه بايد خوشحالش مي كرد، ولي از آنجا كه با هزاران فكر ديگر همراه مي شد، به شدت آشفته اش مي كرد. نگاهي به ساعت كرد كه از 10 صبح گذشته بود. پس مسلماً تا به حال مادر چند بار براي ديدن او به اتاقش آمده بود، ولي خوشبختانه چون خواب بوده... صداي در رشته افكارش را از هم گسيخت و با صدايي خواب آلود از داخل گفت: - سلام مامان. صبح بخير. لطفاً بيايد تو. اما به جاي دست مادر، دستي مردانه از لاي در تو آمد و چند بار بالا و پايين رفت. اين مسلماً دست پدر نبود، چون خيلي جوانتر بنظر مي آمد. در يك لحظه تمام بدن كيميا را تا مغز استخوان لرزشي آزاد دهنده فرا گرفت. دندانهايش بشدت به هم مي خوردند و به او اجازه نمي دادند حتي يك جمله بگويد. (( او اينجا بود. پشت در اتاقش و برايش دست تكان مي داد)). تپش قلبش آنچنان شديد بود كه احساس مي كرد قلبش درون دست راستش كه روي سينه اش قرار داشت مي تپيد. به زحمت و با صدايي لرزان، نفس نفس زنان گفت: - بفرماييد. و آرزو كرد كسي كه پشت در است هرگر وارد نشود اما در تا آخر گشوده شد و پس از مكث كوتاهي پاي كشيده و مردانه اي قدم به درون اتاق گذاشت. كيميا چشمانش را محكم بست و منتظر شد تا صداي او در اتاقش بپيچد و دستش را محكم روي سينه اش فشرد تا او صداي ضربان قلبش را نشنود. لحظاتي سكوت برقرار شدو لحظاتي سخت و كشدار و كشنده و بعد صدايي در گوش كيميا پيچيد: - شنيدي مي گن فلاني چشم ديدن ما رو نداره. اون تويي ها. كيميا با سرعت چشمانش را تا آخرين حد گشود و با يك خيز بلند از روي تخت به وسط اتاق پريد و گفت: - تويي ديوونه؟ - خيلي ممنون. فقط همين، ديوونه؟ - چرا اينطوري اومدي تو؟ اول دستت، بعد پات، بعد... - صبر كن ببينم، تيكه تيكه ام كردي. حالا يه بارم كه ما اومديم آدم بشيم سركار عليه نذار. بابا جون! گفتم خواب بودي شايد بخواي لباس عوض كني، نفهميدم جنابعالي مثل سربازا با فرم خوابيديد. كيميا نگاهي به شلوار جين و پيذاهن مردانه خود كرد و گفت: - ول كن اين حرفا رو. بگو ببينم كي اومدي داداش ديوونه من؟ كاوه دست كيميا را گرفت و او را به سوي خود كشيد، پيشاني اش را بوسيد و در حالي كه دستش را دور بازوانش حلقه مي كرد گفت: - هشت صبح تهران بودم. - جدي؟ چطور شد اومدي؟ - از قبل بنا بود بيام. - شوخي نكن! پس چرا من خبر نداشتم. - شايد نخواستي بدوني، يعني تو حتي سراغ منو نگرفتي كه بخوان بگن تشريف نحسم رو ميارم؟ كيميا خنده اي كرد و گفت: - چرند نگو. من مسلماً حال تو رو پرسيدم، ولي اين كه چرا بهم نگفتن مياي، قضيه ايه كه هيچ سر در نميارم. كاوه سري تكان داد و گفت: - خيلي خب. اگه به اندازه دو سال و نيمي كه درس خوندي، استراحت كردي بيا بريم پايين يه صبحانه مشتي بزنيم. - تو ثبخانه نخوردي؟ - فقط يه بار. چون مي خواستم با تو صبحانه بخورم. - زحمت كشيدي. - زود باش، از گرسنگي مردم. - خب تا به مرده كشي نيفتاديم، بريم. كيميا همراه كاوه اتاق را ترك كرد و در حال پايين آمدن از پله ها پرسيد: - تنها اومدي؟ - نخير. كيميا ناگهان در جا ايستاد و گفت: - چي گفتي؟ - گفتم تنها نيومدم. - با دوستات اومدي؟ - نه بابا. - پس چي؟ - با سالومه اومدم. - با كي؟! - چرا تعجب مي كني؟ سالومه. - مي خواي باور كنم؟ - وقتي چشمت به جمالش روشن شد حتماً باور مي كني. كيميا سري تكان داد و پاسخ داد: - پس ملكه اليزابت افتخار دادن. - هي هي! خواهر شوهر بازي در نيار كه از اومدن پشيمون مي شه. - نه، خيالت راحت باشه. مي دونم چقدر التماس كردي تا راضي شده بياد. نگران نباش، كاري نمي كنم كتك بخوري. - آفرين دختر خوب! خوشم مياد دختر فهميده اي هستي. كيميا خنده بلندي كرد و دوباره به راه افتاد. وقتي وارد پذيرايي شدند، سالومه را در كنار پدر روي مبل ديد. به طرفش كه رفت، او بلافاصله برخاست. كيميا خريدارانه نگاهش كرد. هنوز همان طور كوچك اندام و خوش لباس بود، اما صورتش با جراحي پلاستيك بيني، كمي متفاوت تر به نظر مي آمد، ولي زيباتر نبود. سالومه قدمي به سوي او برداشت و دستش را جلو برد. كيميا به گرمي دستش را فشرد و به او خوشامد گفت. بعد جمله اي با پدر صحبت كرد و رو به روي او نشست. لحظاتي سكوت برقرار شد. با اشاره كاوه، كيميا به ناچار سكوت را شكست و رو به سالومه پرسيد: - مامان بابا خوب بودن؟ - خيلي متشكر سلام رسوندن. لهجه سالومه، كيميا را به ياد رابين انداخت و بياختيار لبخند بر لبانش نشست، چرا كه سالومه به همان اندازه سعي مي كرد فارسي را با لهجه انگليسي صحبت كند كه رابين سعي مي كرد انگليسي را فارسي حرف بزند. نگاه كنجكاوانه سالومه لحظه اي كيميا را غافلگير و مجبورش كرد بپرسد: - خودت چطوري؟ خيلي سر حال به نظر نميرسي. - من خوبم مرسي. فقط يه كم خسته شدم. كاوه ادامه داد: - خب حق هم داري. در وضعيتي كه تو داري، اين سفر طولاني خيلي خسته كننده است. كيميا نگاهي به كاوه و سالومه و بعد پدر كرد و پرسيد: - چه خبره؟ پدر خنده اي كرد و پاسخ داد: - مژدگوني بده تا بگم. - من آدم بي طاقتي هستم. شما بگيد مژدگاني محفوظ. - خيلي خب اگه اين طوره بايد بگم كه تو به زودي... كيميا جمله پدر را قطع كرد و هيجانزده به هوا پريد و گفت: - عمه مي شم؟ هر سه نفر خنديدند. كيميا دوباره روي صندلي رو به روي كاوه و سالومه نشست و گفت: - خب مبارك باشه. خيلي خيلي هم مبارك باشه. اميدوارم خدا يه بچه سالم و خشگل بهتون بده. - خوشگل مثل عمه كيميا، نه؟ سالومه به كاوه چشم غره رفت و با لبخندي اجباري گفت: - كيميا جان! مثل اينكه آب و هواي پاريس حسابي بهت ساخته. خيلي جوون شدي. اصلاً بنظر نمياد... كاوه به سرعت كلام همسرش را قطع كرد و گفت: - راست مي گه. كيميا مثل دختر بچه هاي سيزده، چهارده ساله شدي. كيميا سري تكان داد و در حالي كه به راحتي مي توانست ادامه جمله سالومه را حدس بزند، با بي ميلي لبخندي ساختگي زد. در همان حال پدر مغرورانه گفت: - همينه كه به قول مادرش از اون سر دنيا، هواخواهها با سر ميان اينجا. - پدر، خواهش مي كنم. - كيميا! عزيزم من كه حرف بدي نزدم. اخم نكن... مي دوني كاوه، قضيه خيلي جالب شد. همچين روي همه كم شده مخصوصاً بعضي ها. كاوه خنده بلندي كرد و گفت: - حالا هي بزنن تو سر خودشون. كيف كردم بابا از اين پسره بعيد بود يه همچين عرضه اي به خرج بده و جلوي همه اين طوري قد علم كنه... كيميا حرف كاوه را قطع كرد و گفت: - مي ذاري يه حالي از اين مادر جديد و كوچولوش بپرسيم يا نه؟ - بفرمائيد خانم، بفرمائيد. - خب سالومه جان، برادر زاده ي ما كه اذيت نمي كنه؟ سالومه لبخندي زد و گفت: - بعض باباش نباشه، اصلاً. - ببينم كاوه باز زن داداش ما رو اذيت كردي؟ - من غلط كردم. - اين كه منو تو اين وضعيت كشوندي تهران اگه اذيت نيست پس چيه؟ مي شه بگي؟ قبل از آنكه كاوه پاسخي بدهد، خوشبختانه مادر با سيني چاي و ليوان شير وارد شد. كيميا به مادر سلام كرد و او در حالي كه سيني چاي را روي ميز مي گذاشت، ليوان شير را به دست كيميا داد و گفت: - تو ضعف نكردي مادر؟ - متشكرم. مي اومدم آشپزخونه مي خوردم. - ديگه چي؟ الان وقت ناهاره.... زود بخور سرد نشه. كيميا جرعه اي از شير را نوشيد و گفت: - شما سر كار نمي ريد پدر؟ - نه عزيزم. - چطور شده امروز جمعه است يا تعطيله؟ - اينجارو. دختر ما روزهاي هفته كشور خودش رو هم فراموش كرده. - نه آقا، اين طور نيست. ما از بچگي ياد گرفتيم هر وقت بابا خونه است يعني جمعه است. پدر خنده اي كرد و پاسخ داد: - نه دخترم. من امروز مهمون دارم... يعني همه مهمون داريم. - بازم... بابا جون من ديگه ترم پنجمم. بنا نيست هر بار كه من ميام شما مهموني بدين. هر كس بخواد منو ببينه، مياد اينجا سر مي زنه. ديگه تدارك مهموني گرفتن زحمت زياديه. پدر و مادرش لحظه اي به يكديگر نگاه كردند. گويا در گفتن جمله اي مردد بودند. پدر به مادر اشاره كرد و مادر با مِن و مِن گفت: - از صبح دو بار زنگ زده. مي خواد تو رو ببينه. كيميا ناگهان از جا جهيد و گفت: - من نمي خوام ببينمش. - آخه چرا بابا جون؟ حضوري راحت تر مي شه حرف زد. كيميا به طرف پنجره رفت و پشت به جمع ايستاد و آهسته گفت: - از مادر چند روز فرصت خواستم. - خب خواهر جون فكر نمي كنم اومدن اون مسأله اي ايجاد كنه. كيميا به آسمان آبي خوشرنگ بيرون پنجره چشم دوخت و به ياد آبي آسمان چشمان رابين، قلبش به تپش افتاد و اين تپش سريع، گويا نيروي تازه اي را وارد رگهايش كرد. به سرعت روي پاشنه چرخيد و با لحني جدي و خشن گفت: - خيلي دلم مي خواست هر كدوم از شماها جاي من بوديد اون وقت ببينم با اين قضيه چطوري برخورد مي كرديد. هيچ كس پاسخش را نداد. همه از لحن قاطعش جا خورده بودند. لحظاتي در سكوت سپري شد و بعد از آن مادر با حالتي محتاطانه پرسيد: - پس اگه زنگ زد چي بگم؟ - بگو كيميا مُرد... بگو كيميا خيلي وقته مرده ولي يه حامي نداشت كه پشت سرش قد علم كنه و خونبهاش رو بگيره... بگو كيميا يه زماني خيلي بي كس و تنها بود. اون قدر كه تو هر غلطي كه خواستي كردي، ولي حالا قضيه فرق مي كنه. اون وقتها چيزي نداشتم كه به خاطرش بجنگم، براي همين هم زود تسليم شدم، اما حالا يه چيزايي هست كه به خاطرشون تا آخرين حد مي جنگم و خيلي خوشحالم كه براي اولين بار چيزي دارم كه ازش دفاع كنم. - تو منظورت از اين حرفا چيه؟ ما همه پشتيبان تو هستيم. من از اون سر دنيا با اين وضعيت سالومه پا شدم اومدم اينجا فقط به خاطر تو. - از لطفت خيلي ممنون برادر عزيزم، ولي ديگه نيازي به اين چيزها نيست. من حالا ياد گرفتم چطور بايد از خودم دفاع كنم. - اينجا فرانسه نيست خانم، ايرانه. تو هم تو پاريس نيستي توي تهراني. - خب چه ربطي داره؟ - من از اول هم مخالف رفتن تو به پاريس بودم. اينم از اثرات زندگي تو يه كشور آزاده، آدم ديگه نمي تونه مسؤوليت بپذيره. كيميا پوزخندي زد و پاسخ داد: - گوش كن كاوه! من براي زندگي كردن از تو اجازه نمي گيرم. از هيچ كس ديگه اي هم اجازه نميگيرم. - من اصلاً نمي فهمم تو چت شده. آخه دختر خوب، چرا تا باهات حرف مي زنيم موضع ميگيري. - گفتم كه زندگي تدافعي رو ياد گرفتم. - يعني حتي در مقابل خانواده ات. كيميا لحظه اي سكوت كرد. چشمان نگران مادر كه خيره خيره نگاهش مي كرد، ناچارش كرد كمي لحنش را آرامتر كند و بگويد: - خيلي خب. من معذرت مي خوام... خوبه؟ - همه با تعجب نگاهش كردند و كيميا فهميد كه آنها هنوز جوابي را كه منتظرش بودند، نگرفتهاند. بنابراين دوباره گفت: - باشه... باشه مي بينمش، ولي امروز نه. باشه واسه يه روز ديگه. پدر لبخندي زد و پاسخ داد: - باشه عزيزم ما هم خيلي عجله نداريم، اما يه چيزايي هست كه اون مي خواد برات توضيح بده و بهتره تو هم بشنوي. - گفتم كه مي شنوم. ديگه خواهش مي كنم اين بحث رو ادامه نديد. من حرف زدم سر حرفم هم مي مونم. خيالتون راحت... حالام با اجازهتون مي رم بالا لباس بپوشم، مي خوام برم يه قدمي بزنم، كمي هم خريد كنم. - چرا با اين عجله؟ حالا فرصت هست. - ولي من بايد زودتر برم. - تو تازه ديروز اومدي. - باشه. الان وسط ترمه. من تعطيلي ندارم، تا همينجام حسابي از درسام عقب موندم. - كشتي ما رو پرفسور با اين درسات... بيا بشين يه كم با هم گپ بزنيم. بعد از ظهر همه دسته جمعي مي ريم بيرون. موافقي؟ كيميا لحظه اي با ترديد به كاوه نگاه كرد و با نارضايتي دوباره نشست. سالومه سكوت طولاني خود را شكست و گفت: - پاريس شهر خيلي خوبيه، نه؟ - آره همين طوره. - من خيلي دوست دارم يه سفر بريم فرانسه، ولي اين كاوه هيچ وقت فرصت نداره. شايد يه بار خودم حتي اگه شده تنهايي بيام بهت سر بزنم. البته اگه تو اونجا موندگار بشي. - منظورت چيه؟ - يعني مي گم... مي گم اگه تو دوباره برگردي فرانسه. كيميا با تعجب به بقيه نگاه كرد و ديد كه كاوه لب پايين خود را به دندان گرفت. لحظاتي خشم تمام وجودش را پر كرد، اما با تمام وجود سعي كرد بر خود تسلط يابد. بنابراين با خونسردي ساختگي پاسخ داد: - شما مطمئن باشيد هر اتفاقي بيفته من مي رم فرانسه و درسم رو تموم مي كنم. مادر براي آن كه به اين بحث خاتمه بدهد، پرسيد: - نگفتيد چي دوست داريد براتون درست كنم بچه فرنگيها؟ كاوه بلافاصله پاسخ داد: - زرشك پلو با مرغ. كيميا براي كاوه شكلك درآورد و گفت: - نخير، نخير. قورمه سبزي يا نه... فسنجون... اصلاً هر دو تاش. - اِ... پس زرشك پلو مرغ چي مي شه؟ من حتماً زرشك پلو مرغ مي خوام. - نخير اين طوري كه داره ادامه پيدا مي كنه، الان صد جور غذا سفارش مي ديد. اون وقت كي بايد اين غذاها رو بپزه خدا مي دونه. - اصلاً مي دوني چيه خانم؟ من فكر مي كنم حق تقدم با سالومه است. اون بايد بگه چي دلش مي خواد. - بابا راست مي گه. بايد ببينم برادر زاده قشنگ من چي هوس كرده. - برادر زاده ات؟ بي معرفت! تو برادر رو درياب. اون حالا حالاها مونده تا آدم بشه. - كاوه... - ببخشيد خانم. باشه، عيب نداره. شما بگو. - آخه من چي بگم مادر جون؟ - هر چي دوست داري بگو. به كاوه و كيميام نگاه نكن. سالومه لحظه اي فكر كرد و بعد گفت: - سبزي پلو با ماهي. مادر نگاهي به بيه كرد و گفت: - همه موافقيد؟ كاوه و كيميا هر دو خنديدند و مادر در حالي كه بر مي خاست گفت: - خب پس من برم آشپزخونه. - صبر كن مامان. منم ميام. - نه مادر، تو استراحت كن. مهري هست كمكم مي كنه. - نه. من ميام كمك شما. كاوه و سالومه هم برن استراحت كنن تا غذا حاضر بشه. كاوه خنديد و گفت: - پيشنهاد بسيار خوبيه. من موافقم. . كيميا در حالي كه به طرف آشپزخانه مي رفت، با طعنه گفت: - كمك خواستي خبرم كن. *** آفتاب گرم و زيباي اين ظهر زمستاني بيش از هر چيز به روزهاي بهاري شباهت داشت، طوري كه انسان فراموش مي كرد در يكي از آخرين روزهاي دومين ماه زمستان بسر مي برد. كيميا از سكوت اتاقش در اين نيمروز زمستاني و در فرصتي كه ديگران به استراحت بعد از نهار اختصاص داده بودند، لذت مي برد و با ترس از آينده به روزهاي تلخ و شيرين گذشته مي انديشيد. بي اختيار از جا برخاست و به سراغ كيف دستي اش رفت و از داخل جيب، آن دستبند برليان هديه رابين براي اولين كريسمس پاريس را بيرون كشيد و پس از آن گردنبند ظريف آن را كه در دومين كريسمس از رابين هديه گرفته بود، در دست خود فشرد و حرارتي مطبوع در ميان انگشتان بسته خود احساس كرد. حرارتي شبيه گرماي چشمان آبي رابين كه مطبوع چون حرارت ملايم آبهاي آبي دريا در ظهر تابستان بود. دوباره به طرف پنجره برگشت و زير لب ناليئ، (( لعنت به تو! هر بار كه به آسمون نگاه مي كنم، رنگ چشات يادم مياد. آخه تو بگو پسر شيطون از دست آسمون به كجا فرار كنم؟ چرا همه راههاي فرار رو به روي من بستي ديوونه؟)) از حرفهاي خودش به خنده افتاد. دوباره روي صندلي نشست. گردنبند و دستبنند برليان را به دست و گردن خود بست و گفت، (( تو بايد به من كمك كني. زود باش بهم نيرو بده. مگه اين تو نبودي كه هر وقت درمونده مي شدم مثل فرشته نجات سر و كله ات پيدا مي شد؟ مي خنديدي و مي گفتي (( رابين هود)) اومد. حالا بيا از اين پنجره باز داخل شو و بهم كمك كن كه خيلي درمونده شدم.)) به بيرون خيره شد و احساس كرد آسمان به رويش لبخند مي زند. لبخند آسمان لبخند چشمان آبي و معصوم رابين را به خاطرش آورد. ياد خاطرات شيرين سوربن در ذهنش تداعي يافت. در آخرين ماههاي دومين سال همكلاسي با رابين همه چيز تغيير كرده بود و حالا ديگر آن دو با هم به سينما، پارك، اپرا و گردش مي رفتند، اما رابين خوب مي دانست كه چه چيزهايي كيميا را رنجيده خاطر مي سازد و به نحوي فوق العاده وسواسي از آنها دوري مي كرد و كيميا تازه فهميده بود آنچه بين آن دو در اولين ماههاي آشنايي اتفاق افتاد، تنها به علت اختلاف شديد فرهنگي بود. تا آنجا كه رابين حتي نمي دانست چرا كيميا از كارهايش مي رنجد. اما اكنون هرچه مطالعه رابين در خصوص فرهنگ شرقي و اسلامي پيشرفت مي كرد اين تضادها نيز كمتر به وجود مي آمد و كيميا بدون آن كه خود بخواهد هر لحظه تعلق خاطر بيشتري به اين پسر بچه ي بي بند و بار و نا آرام پيدا مي كرد و اين در حالي بود كه رابين هر روز تغيير شگرف و محسوسي مي كرد تا آنجا كه كيميا را نيز به تعجب وا مي داشت. با آغاز سومين سال دانشگاه و با توجه به آن كه همزمان با آغاز ترم پنجم كيميا، رابين هفتمين ترم خود را آغاز مي كرد، ترس تنها ماندن بعد از او، كيميا را به خود آورد. چرا كه كيميا حالا ديگر خوب مي دانست حامي قدرتمندش در تمام مراحل زندگي دانشجويي او را حمايت و نظارت مي كند، اما وقتي در پايان ترم و هنگام امتحانات، رابين به طور ناگهاني از كليه امتحاناتش غيبت و براي ترم بعد تمام دروس را مجدداً در كلاسهاي كيميا ثبت نام كرد، كيميا را به رغم نارضايتي به وجد آورد و به نحو عجيبي شادمان نمود. رابين ديگر هيچ تقاضا و يا توقعي از كيميا نداشت. او به رسم هنديان به كيميا نفيس ترين هدايا را پيشكش مي كرد و هرگاه كه فرصتي مي يافت مقابل كيميا زانو مي زد و ضمن دادن هديه به او، در مقابل (( الهه اش)) به طرز بسيار زيبايي به ستايش مي نشست و وقتي كيميا با خنده او را از اين كارها باز مي داشت، معترضانه مي گفت به تمام آنچه كيميا خواسته عمل كرده فقط براي آن كه او اجازه دهد الهه اش را آن طور كه خود ميخواهد ستايش كند. و كيميا ناچار سكوت ميكرد، چرا كه مي ديد رابين چون راهبي خود را در ديري بي حصار كه محصول افكار جديدش بود، محسور ساخته و از تمام لذائذ زندگي كه تا ديروز به نحوي افراطي از آنها بهره مي جست، چشم پوشيده است. و اين البته كار آساني براي مردي كه عمري را به بي بند و باري و خوشگذراني گذارده بود، نبود و كيميا اين را از چشمان مغموم و حالات بيمار گونه رابين به خوبي مي فهميد. حالا نه تنها او بلكه تمام دانشجوياني كه رابين را ميشناختند، قصه عشق افراطي و رياضتكشيهاي رابين را براي يكديگر تعريف مي كردند و كيميا را با انگشت به هم نشان مي دادند. و او گاه گاه از اين شهرت احساس غرور و گاهي احساس تنفر مي كرد. چرا كه مي ديد زندانبا زنداني آزادي است كه هر روز تحليل مي رود و روز به روز ويران تر مي شود و البته اين چيزي نبود كه كيميا مي خواست. او همچنان در وجود درمانده رابين به دنبال همان پسر بچه شاداب و شيطان بود. اما رابين امروز شمعي بود كه بي صدا آب ميشد و اطرافيانش مي پنداشتند اين آتشي است كه شعله اش از وجود ساحره اي شرقي گرما مي گيرد و تا رابين را ذوب نكند، خاموش نخواهد شد. گرچه كيميا به شدت نگران بيماري روحي لاعلاج و عجيب رابين بود، اما اكنون كه گذشته نه چندان دورش را مرور مي كرد مي ديد كه در اين چند ماه اخير، به معناي واقعي زندگي دست يافته بود و در آن خاك غريب، گمشده اي را كه چندين سال در وطن خود به جستجويش پرداخته بود، يافته است. اين گمگشته مقدس مسلماً همان احساس زيبا و عميقي بود كه به رابين داشت. احساسي كه به خاطر نمي آورد مشابه آن را هرگز نسبت به هيچ كس درگري پيدا كرده باشد. او اكنون رابين را در اختيار داشت. آن هم آنگونه كه خود مي خواست. رابين تنها به او فكر مي كرد، به او لبخند مي زد، با او صحبت مي كرد و جسم و روحش صرفاً به او تعلق داشت و اين احساس خوشايندي را در وجود خسته كيميا بر مي انگيخت و احساسات خفته و سركوب شده اش را يكي پس از ديگري بيدار ميكرد. همه چيز آنگونه بود كه او مي خواست ولي ناگهان باز صاعقه اي زندگيش را به آشوب ميكشاند. اردلان بازگشته بود، همسر سابقش، كسي كه هرگز او را به همسري قبول نداشت و اكنون دلش به حال تمام روزهاي زيباي جواني اش كه مصروف وجود بي مقدار اين مرد شده بود مي سوخت. اردلان آمده بود تا باز جوانه تازه رسته خوشبختي اش را از نهال زندگي برچيند. او آمده بود با كوله باري از ندامت و مي خواست كيميا او را ببخشد و به زندگي سابقش بازگردد. آن روز مادر و پدر طي يك تماس تلفني، از كيميا خواسته بودند چون ضرورتي هم پيش آمده بود، هر چه سرعتر به ايران بازگردد. كيميا وحشتزده و درمانده توضيح بيشتري خواسته بود ولي پدر همه چيز را به حضور او در تهران موكول كرده بود. كيميا آشفته و سراسيمه به يك آژانس هوايي مراجعه كرد و براي اولين پرواز كه خوشبختانه ر.ز بعد بود، و از خوش شانسي يا بد شانسي او براي يك نفر نيز جا داشت، بليط گرفت. او چنان سريع آماده رفتن به ايران شد كه حتي فرصت نكرد رابين را بيابد و با او خداحافظي كند. تنها از الين خواسته بود ضمن عذرخواهي برايش همه چيز را توضيح دهد و حالا نمي دانست رابين مي داند او اينجاست يا نه؟ و تمام اينها به خاطر مردي بود كه روزي به سادگي زندگيش را بر باد داده و تركش كرده بود. كيميا نمي دانست به خاطر سه سال گذشته چه توضيحي دارد، ضمن آنكه خوب ميدانست او در اين مدت ازدواج كرده و شايد بچهدار نيز شده باشد و از همه بذتر علت اين همه اصرار خانواده اش را در خصوص پذيرفتن مجدد اردلان نمي فهميد، اما مسلماً او ناچار بود عليرغم ميل باطني با اردلان به صحبت بنشيند... صداي مادر كه از طبقه پايين صدايش مي كرد باز رشته افكارش را از هم گسيخت. سرش را از در بيرون كرد و گفت: - بله؟ - حاضري؟ مي خوايم بريم. - مگه ساعت چنده؟ - مگه من صد و نوزده ام؟ - ببخشيد سركار خانم. همه حاضرن؟ - همه حاضران جز غايب سه ساله خونه. - اون غايب هفت ساله چي؟ - اونم حاضرن. مياي يا نه؟ - معلومه كه ميام خانم محترم. لطفاً حنجره تون رو آزار نديد، اومدم. مادر پاسخ ديگري نداد و كيميا خيلي سريع لباس پوشيد و با عجله از پله ها پائين رفت. حق با مادر بود. همه حاضر و منتظر ايستاده بودند. كاوه به محض ديدن او با خنده گفت: - بد شد بزت رو نياوردي. زير پامون كلي علف سبز شده... خيلي دلم مي خواد بدونم اون بالا چي قايم كردي كه نمي توني ازش دل بكني. - بزم رو ديگه. همه خنديدند. پدر سوئيچ را به طرف كيميا گرفت و گفت: - ماشين رو ببر بيرون كه ما اومديم. كيميا سوئيچ را گرفت و به سوي كاوه پرت كرد و گفت: - ببخشيد. حالا كه اين آقا تشريف دارن، وظيفه ايشونه. زود باش به وظيفه ات عمل كن. كاوه (( چشم)) كشيده اي گفت و از هال بيرون رفت. كيميا نگاهي به سالومه كرد و گفت: - دلت براي تهران خيلي تنگ شده؟ سالومه لبهايش را به حالت خاصي جمع كرد و گفت: - نه به اون صورت. تهران چيزي براي دلتنگ شدن نداره. كيميا يك ابرويش را بالا انداخت، لبخند پر معنايي زد و گفت: - من هر بار ميام اينجا روزي هشت بار دور ميدوناي شهر مي چرخم. سالومه در حالي كه پشت سر پدر از در خارج ميشد گفت: - مطمئنم كه جدي نمي گي. و مادر به جاي كيميا پاسخ داد: - اتفاقاً خيلي هم جدي مي گه. و بعد همگي خنديدند و از در خارج شدند. به حياط كه رسيدند كاوه ماشين را از پاركينگ در آورده و منتظر آنها بود. خيلي زود همه سوار شدند و به راه افتادند. كيميا پرسيد: - كجا تشريف مي بريد آقا كاوه؟ - يه جاي خوب. - وسط جهنم جاي خوبيه ديوونه؟ - نه جاي خوبي نيست، ولي سليقه تو بهتر از اين نمي شه. سالومه پشت چشمي نازك كرد و گفت: - كاوه يك بار و براي هميشه نشون داده كه چقدر با سليقه است. كيميا خنده اي كرد و گفت: - اون كه حتماً. و سالومه كه از لحن كيميا هيچ خوشش نيامده بود، با حالت خاصي از او رو گرداند و گفت: - هر چي باشه از اردلان كه با سليقه تر بوده... كاوه وسط حرف سالومه پريد و گفت: - حالام كه مي خواد خريت رو مكرر كنه. كيميا با بي تفاوتي عجيبي كه همه را به تعجب واداشت پاسخ داد: - اردلان سليقه من نبود، من هم سليقه اردلان نبودم. سليقه پدراي خوش سليقه مون بود. كاوه در آينه نگاهي به صورت كيميا كرد و گفت: - ولي اردلان اين بار تنها جلو اومده. تنهاي تنها. تمام خانواده اش با اين قضيه مخالفند. پدرش سكته نكنه شانس آورده. اين طور كه من خبر دارم بچه هاي بازار بهش گفتند كه چطور اردلان به دست و پاي بابا افتاده و التماس كرده. همين پيش از ظهري زنگ زد ببينه من رسيدم يا نه. مي گفت باباش پيغام داده اسمش رو از توي شناسنامه اش خط مي زنه اگه دست از سر كيميا بر نداره. پدر با لحن خاصي پرسيد: - خب اون چي گفته؟ - هيچي. گفته سرش بره دست از كيميا بر نميداره. به باباش گفته هر كاري مي خواي بكني بكن. - تازه داره ازش خوشم مياد كاوه. پسر با وجوديه. كيميا از شدت عصبانيت ناخنش را در كف دستش فرو كرد و با تمام وجود سعي كرد ساكت بماند، ولي نتوانست و با كنايه گفت: - اردلان وجودش رو اون وقتي نشون داد كه دخترتون رو مثل سگ از خونه اش بيرون انداخت. پدر چشم غره اي به كيميا رفت و پاسخ داد: - همه آدما اشتباه مي كنن. - جدي؟ ولي اين اشتباهات درجه داره. اشتباه تا چه درجه اي آقا؟ تا اونجا كه با زندگي يه انسان اين طوري بازي كنه؟ - ببين خواهر من! اون به غلط كردن افتاده. تو هم يه كم كتاه بيا ديگهو - اِ... لابد بچه آقا رو هم بايد بزرگ كنم. پيشكشي زن دومشه به مناسبت عروسي ما. صداي بغض آلود كيميا مادر را به مداخله واداشت: - مامان جان، حرص بيخودي مي خوري كه چي؟ تازه يه كم سرحال شدي ها با خودت نساز. - من كه دارم مي سازم مادر من. اينا با من نميسازن. برادر بنده از اون سر دنيا بلند شده اومده اينجا، شده دلال محبت!... آقا كاوه چرا اون روزي كه بنا بود ما از هم جدا بشيم نيومدي؟ حتي يه زنگ هم نزدي. گفتي زندگي خصوصي آدما به خودشون ارتباط داره. حالا چي شده؟ كاوه با عصبانيت پاسخ داد: - مثل اينكه خوبي به تو نيومده خانم. هر كاري كه دلت مي خواد بكن. ما رو ببين كه براي كي داريم دل مي سوزونيم. - اون وقتي كه بايد دل مي سوزوندي كجا بودي؟ من الان هيچ نيازي به اين پسره ي عوضي ندارم. تموم شد و رفت. سالومه خسته از بحث آنها با دلخوري گفت: - اگه بناست همين طوري با هم بجنگيد، من پياده مي شم. اِ... اعصابم رو خرد كرديد. ديگه بسه. كاوه ساكت شو ديگه. - حق با توئه عزيزم. من معذرت مي خوام. فعلاً ديگه صحبتي در اين مورد نمي كنيم. قبولهع كيميا؟ كيميا با ناراحتي پاسخ داد: - من از اولم حرفي نداشتم. - خب مادر جون ديگه تموم... كاوه نگفتي كجا مي ريم؟ - يه جايي كه آبجي كوچولوي من خيلي دوست داره. - مثلاً كجا كاوه جان؟ - كيميا تو نمي توني حدس بزني؟ كيميا كه همچنان سكوت كرده بود، شانه هايش را بالا انداخت. كاوه با لبخند دوباره گفت: - كنار رودخونه. همون رستوراني كه خيلي دوست داشتي. يادت كه مياد. كيميا چند بار سر تكان داد. او حالا ديگر اين رستوران را دوست نداشت، چون پر بود از ياد و خاطره روزها و شبهايي كه با اردلان در آنجا گذرانده بود. تا رسيدن به رستوران مورد نظر كاوه، زمان تقريباً زيادي طول كشيد، اما در تمام اين مدت كيميا حتي يك كلمه هم حرف نزد. وقتي نزديك رستوران رسيدند، كاوه رو به كيميا كرد و پرسيد: - با من قهري عزيز دردونه؟ كيميا با سر پاسخ منفي داد و كاوه دوباره گفت: - گاهي وقتا يه جوري حرف مي زني كه فكر ميكنم غربت ازت يه مرد ساخته تو لباساي زنونه. ولي بعضي وقتاي ديگه يه جورايي مي شي كه فكر مي كنم از اون موقعهام نازك نارنجي تر شدي. كيميا خنده اي كرد و با خود انديشيد، (( در غربت مردي بود كه با تمام وجود و در كمال صداقت از او حمايت مي كرد، ولي حالا اينجا تنها بود، خيلي تنها و بي هيچ حامي و پشتيباني، در آنجا مردي كه به فرانسه و انگليسي مسلط بود حرفهاي او را مي فهميد، ولي اينجا آدمهايي كه با او همزبان بودند حتي يك جمله اش را نمي فهميدند.)) صداي (( خب رسيديم)) پدر او را به خود آورد و به ناچار پس از مادر و سالومه از ماشين پياده شد. حالا هوا كاملاً تاريك شده بود و از رودخانه جز صدايي خروشان و خشمگين چيزي پيدا نبود. اما چراغهاي رستوران تمام محوطه را روشن كرده بودند و تك و توك تختهاي بيرون رستوران در اشغال مردان مجرد بود. همراه خانواده وارد رستوران شد و همه پشت ميزي جاي گرفتند. كيميا ناخودآگاه به ياد رستورانهاي پاريس افتاد و لبخند قشنگي زد كه از ديد بقيه مخفي نماند. كاوه هم خنديد و گفت: - ديدي گفتم اينجا رو ددوست داري. كيميا تشكر كرد و كاوه دوباره گفت: - خب سفارش بديد ديگه، چرا نشستيد منو نگاه مي كنيد؟ كيميا منوي غذا را برداشت و مقابل مادر و سالومه گرفت، اما در همان حال متوجه اشاره هايي بين پدر و كاوه شد و بعد از آن كاوه از جا بلند شد. كيميا نگاهي به پدر كرد و گفت: - مگه خودشون نميان سفارش بگيرن؟ پدر دستپاچه پاسخ داد: - چرا ميان. كاوه رفت يه سري به ماشين بزنه. كيميا ناباورانه سري تكان داد و چيزي نگفت، ولي احساس كرد كسي از داخل وجودش به دلش چنگ مي زند و بعد لرزشي خفيف اندامش را فرا گرفت و ضربان قلبش بي علت تند شد. لحظاتي بعد كاوه را ديد كه همراه مردي به سوي ميز آنها مي آمد. بي اختيار از جا بلند شد و با خشم به پدر گفت: - لااقل از من اجازه مي گرفتيد. مادر و سالومه با تعجب به كيميا، پدر و بعد به كاوه نگاه كردند. رنگ از روي مادر پريد. كيميا صندلي اش را عقب كشيد تا از پشت ميز خارج شود كه پدر قاطعانه گفت: - بشين كيميا. كيميا در حالي كه دندانهايش را به شدت روي هم مي سائيد، پاسخ داد: - يا جاي من اينجاست يا اين مرتيكه. مادر دست سرد كيميا را در دست فشرد و رو به پدر گفت: - آفرين كمال! آفرين! خيلي خود سر شدي. - شما اجازه بديد خانم. - اجازه بدم كه چي بشه؟ تو همه كارات رو بي اجازه كردي. كيميا با عصبانيت از پشت ميز خارج شد و به پدر گفت: - سوئيچ ماشين رو بديد. پدر كه از قاطعيت كيميا جا خورده بود، پاسخ داد: - دست كاوه است. - من مي رم بيرون بده سالومه يا مادر بيارن. و بعد با چند گام بلند از كنار ميز رد شد. در حين خروج از رستوران از كنار كاوه و اردلان گذشت و با قدمهاي محكم بيرون رفت. يكراست به طرف ماشين رفت و به آن تكيه داد و با تمام وجود سعي كرد خوددار باشد، اما نتوانست. قطرات گرم اشك با سرعتي عجيب روي گونه هايش روان شد. چند لحظه اي طول كشيد تا صداي پايي از پشت سرش شنيد. حتماً پدر سوئيچ را برايش فرستاده بود. به سرعت اشكهايش را پاك كرد و ظاهري آرام به خود گرفت و براي گرفتن سوئيچ به سوي صدا برگشت، اما وقتي چشمش به پشت سرش افتاد، نفس درون قفسه سينه اش گير كرد. به زحمت و با نفسهاي كوتاه و منقطع هواي داخل ريه اش را خارج كرد و بي هيچ عكس العملي در جاي خود ايستاد و چشمانش را بستو دست راستش را رويي دستبند دور مچ چپش به شدت فشرد. صداي گامهايي كه به سويش مي آمدند، هر لحظه نزديكتر مي شد و بعد صداي ناآشنا و فراموش شده اردلان در گوشش پيچيد: - سلام كيميا. كيميا پاسخي نداد. اردلان باز گفت: - چي شده؟ چرا چشمات رو بستي؟ نمي خواي روي نحس منو ببيني؟ كيميا چشمانش را باز كرد و گفت: - تو كه مي دوني چرا مي پرسي؟ اردلان نزديكتر آمد. چهره اش كمي شكسته شده بود و موهاي شقيقه هايش كاملاً سفيد، اما نگاهش همان نگاه سابق بود. در مدتي كه كيميا، اردلان را ارزيابي مي كرد مسلماً او نيز مشغول همين كار بود، چون گفت: - شنيده بودم كه خيلي قشنگتر از سابق شدي ولي باور نمي كردم آب و هواي پاريس تا اين حد بهت ساخته باشه. مطمئنم كه جووناي پاريسي بابت لطفي كه من بهشون كردم تا پايان عمر ازم ممنونن. كيميا لبخندي زد كه در نظر اردلان زيباييش را صد چندان كرد. بعد ببا بي تفاوتي پرسيد: - حال همسر گرامي شما چطوره؟ شنيدم بچه دار شدي. اردلان با ناراحتي سر تكان داد و گفت: - چي خيال كردي خانم؟ فكر كردي امشب اومدم اينجا چيكار؟ - اومدي فضولي، همين. - نه خانم. اشتباه نكن. من اومدم كه تو هر چي دوست داري بارم كني. هرچي دلت مي خواد فحشم بدي، حتي كتكم بزني. تمام اون چيزايي رو كه لياقتمه بهم بگي و اگه بشه در آخر منو ببخشي. كيميا پوزخندي زد و پاسخ داد: - ببخشم كه چي؟ - فقط ببخشي. همين. - سلام گرگ بي طمع نيست. گرگ طماع. - گفتم كه هر چي دوست داري بهم بگو. مرد احمقي كه همسري كثل تو رو رها كنه و بره دنبال هوس بازي، هرچي ببگي حقشه. كيميا نگاهي به سرتاپاي اردلان كرد و گفت: - بين من و تو خيلي وقته همه چيز تموم شده. اينو خودتم مي دوني. - ولي هيچ وقت براي شروع دوباره دير نيست. - صبر كن! صبر كن! دير اومدي زود مي خواي بري؟ من خيلي وقته حلقخ بندگي تو رو از انگشتم در آوردم. - مي دونم كيميا، مي دونم. بد بودم و بد كردم، ولي يه چيزي اين وسط هست كه هيچ وقت بهت نگفتم. - خب حالا بگو. - دوستت داشتم كيميا، دوستت داشتم. حتي وقتي كه دفتر رو براي طلاق امضاء مي كردم با تمام وجود دوستت داشتم، ولي مي خواستم اون كوه غرور رو بشكنم. فكر ميكردم اگه تهديدت كنم در خلوت دلت رو به روم باز مي كني.حتي فكرشم نمي كردم يه قفل محكم روي اين در بزني و منو براي هميشه بيرون بندازي... درسته كه همه فكر مي كنن من به دستتور پدرم اين كار رو كردم، ولي واقعيت اينه كه من فقط و فقط مي خواستم تو رو اون طوري كه مي خوام به دست بيارم، حتي اگه شده با تهديد به طلاق، ولي تو انگار منتظر اين پيشنهاد بودي. خيلي راحت قبول كردي و قبل از اين كه من احمق بفهمم چه كار دارم مي كنم كنار كشيدي. كيميا با تعجب نگاهش كرد. اردلان عاجزانه گفت: - يه چيزي بگو دختر، خواهش مي كنم. - خيلي خب اگه اصرار داري مي گم. خوب گوش كن آقاي ارلان يكتا. من دانشجوي سال سوم سوربن هستم و قصد دارم درسم رو تا آخر ادامه بدم. - ولي كيميا من نمي خوام يه بار ديگه تو رو از دست بدم... همين جا پيش من بمون، قول مي دم خوشبختت كنم. - فكر كنم اين دومين باريه كه اين قول رو ميدي. - ولي اين بار فرق مي كنه. كيميا! من حالا ديگه عاقل شدم. ديگه اون پسر خام و احمقي كه تو مي شناختي نيستم. - براي من هيچ فرقي نمي كنه كه تو چي شدي. - مي دونم... مي دونم كيميا. اينو بفهم كه من به خاطر تو با تمام اين شهر دارم مي جنگم. - خب از همين امشب مي توني آتش بس اعلام كني، چون من هيچ دليلي براي اين كار نميبينم. - كيميا من مي خوام تو رو دوباره به دست بيارم و براي رسيدن به اين مقصود از جون مايه ميذارم. - كه چي؟ خودت رو ثابت كني؟ من عروسك نيستم آقا كه تو هر بار يه جور باهام بازي كني. من آدمم، احساس دارم. تو از اين كلمات چيزي مي فهمي؟ - حالا ديگه مي فهمم كيميا. به هرچي كه تو قبول داري قسم مي فهمم. من تو اين چهار سال خيلي چيزا ياد گرفتم، حتي معني كلمههاي خوب و بد رو. كيميا پوزخند زد و گفت: - چهار سال براي يادگيري وقت زيادي نبوده، فكر كنم هنوزم نياز به فرصت داري. يه سه سال ديگه هم به خاطرت صبر مي كنم تا تو تجربه زندگي با يه زن ديگه رو هم به تجربياتت اضافه كني. - نمك رو زخمم نپاش كيميا. تو اولين و آخرين زني هستي كه پا توي زندگي و دل من گذاشته. - از لطف شما متشكرم آقا... حرفاتون رو زديد، حالا لطفاً سوئيچ رو به من بديد و براي صرف شام تشريف ببريد. غذاتون سرد مي شه. - من براي شام نمي مونم، مي رم. تو برو شامت رو بخور. اما ازت خواهش مي كنم كيميا، بهت التماس مي كنم، فقط يه كم به حرفاي مردي كه تو شهر خودش غريب و تنهاست فكر كن... من اومدم عذرخواهي. اومدم بگم از اردلاني كه تو مي شناختي جز يه مرد داغون چيزي باقي نمونده، ولي همين بي مقدار و ناچيز رو بپذير تا به يمن وجود تو به همه جا و همه چيز برسه... حالا برو عزيزم، برو پيش خانواده شامت رو بخور. من اين قدر ارزش ندارم كه شب تو رو خراب كنم. اردلان سالانه سالانه به راه افتاد و كيميا ناباورانه نگاهش كرد. شكسته تر از آن بود كه كيميا حتي فكرش را مي كرد. براي لحظه اي نسبت به او احساس ترحم كرد و بي اختيار گفت: - اردلان! اردلان با اشتياق برگشت و چشمان منتظرش را به كيميا دوخت. كيميا نيمچه لبخندي زد و گفت: - اگه دوست داشته باشي مي توني با ما شام بخوري. اردلان با چند گام بلند خود را به كيميا رساند و ذوق زده گفت: - با كمال ميل خانم. و همراه او به سوي رستوران به راه افتاد. همين كه آن دو دوشادوش هم وارد رستوران شدند، لبخند رضايت لبهاي پدر و كاوه را پوشاند و آندو زير چشمي نگاه معني داري با هم رد و بدل كردند و كيميا به فراست آن را دريافت و در دل به آنها خنديد. صبح وقتي كه از خواب برخاست باز آسمان آبي بود و باز افكارش درهم و پريشان. وقتي از پله ها پايين مي رفت صداي نا آشنايي به گوشش رسيد و مطمئن شد كه مادر مهمان دارد. پاورچين پاورچين به طرف آشپزخانه رفت و اردلان را در مقابل مادر بر سر ميز صبحانه ديد. اول خواست از نيمه راه برگردد، ولي پشيمان شد و آهسته به طرف آنها رفت. درست در همان حال صداي اردلان را شنيد كه مي گفت: - باور كنيد من اصلاً با كسي كاري ندارم. اونا يكسره به من گير مي دن وگرنه مگه من ديوونه ام كه سر به سر اين و اون بذارم... شما نمي دونيد توي اين چهار سال چقدر عذاب كشيدم. داغونم كردن. حالام دست بردار نيستن. - باشه در هر حال پدر و مادرن، دلشون ميكنه. - دل من كه شكسته كي بايد جواب بده؟ اون روزها من لااقل اميدوار بودم كه كيميا از حق مسلم خودش كه زندگي مشتركمون بود دفاع مي كنه، ولي اونم جلوي پدرامون درنيومد و فشار پدر مضاعف شد تا اونجايي كه زندگيمو به هم ريختن. حالا ديگه چي از جون من مي خوان؟ نمي دونم. - تو باهاشون صحبت كن... - چه صحبتي مادر؟ من خودم مي دونم كه پدرم فقط رو حساب لجبازي با آقا كمال تمام اين كارا رو مي كنه. به قول كيميا ما دو تا شديم بازيچه اينا! ولي اين دفعه ديگه فرق مي كنه... ديگر طاقت نياورد و وارد آشپزخانه شد. اردلان با ديدن او كلامش را نيمه كاره رها و دستپاچه از جا برخاست و سلاك كرد. كيميا با سر پاسخ داد و گفت: - تكليف زن و بچه حضرت والا چي مي شه؟ ما شديم بازيچه پدرامون، اونا شدن بازيچه جنابعالي. حالا زنت به كنار، اون بچه چي كه به ناخواسته تو اين دام افتاده. چشمان اردلان را غم بزرگي پر كرد. سرش را پايين انداخت و گفت: - من ديگه بچه ندارم. - ولي من شنيده بودم تو يه پسر داري. فكر ميكنم الان دو سالش باشه. - دو سالش بود، ولي حالا ديگه نيست. - جدي؟ - آره. پسر بيچاره من تو يكي از پارتي هاي مادرش توي استخر افتاد و خفه شد. كيميا چشمانش را تا آخرين حد گشود و گفت: - اينو جدي كه نمي گي؟ اردلان بغض آلود پاسخ داد: - متأسفانه جدي جديه. - آخه چرا؟ - چون مادرش فراموش كرده بود بچه داره. - خداي من اين غير ممكنه! - براي تو آره كيميا، ولي براي زن سابق من نه. - زن سابق؟ يعني شما از هم جدا شديد؟ - آره، چند ماهي مي شه. - متأسفم. مادر شانه هايش را در دست گرفت و به سوي صندلي فشار داد و گفت: - بشين صبحانه بخور. ضعف كردي. - كشتي منو مامان. چشم مي خورم. - من نمي دونم اردلان، اين اونجا چي كار ميكنه. با باد زندگي مي كنه. تا مجبورش نكني هيچي نمي خوره. كيميا خنده اي كرد و گفت: - اونجام يكي هست كه مجبورم كنه، نگران نباشيد. - كي؟ همون همكلاسيت، دختر انگليسيه؟ كيميا لبخندي زد و پاسخي نداد. مادر به خود جرأت داد و گفت: - خدا حيرش بده. خدا براي پدر و مادرش حفظش كنه وگرنه تو تا حالا اين چارتا پاره استخونت هم آب شده بود. اردلان نگاهي تحسين آميز به كيميا كرد و سر تكان داد. كيميا ليوان شيرش را از روي ميز برداشت و رو به اردلان گفت: - حالا تو چرا كنگر خوردي و لنگر انداختي اينجا؟ اردلان كه از لحن كيميا جا خورده بود، با خنده جواب داد: - قسم خوردم تا حاجت نگيرم قفل در اين خونه رو رها نكنم. - ديوونه اي؟ - هر چي تو بگي. - ببين اردلان، من فردا بايد برگردم پاريس، از درسام عقب مي مونم. - مي دونم. اون وقت كي دوباره مياي تهران؟ - تابستون... احتمالاً. اردلان فكري كرد و گفت: - بهمن تا تير مي شه... مي شه پنج، شش ماه ديگه. خيلي خب تا اون وقت بهت وقت بدم فكر كني كافيه؟ - يعني تو مي خواي شش ماه منتظر جواب من بموني؟ - اگه لازم باشه 6 سال هم مي مونم. - اونوقتا اينقدر زبون نداشتي. - حالا هرچي تو بخواي دارم. - بايد به خانمت تبريك بگم. خوب چيزي ازت ساخته. - كيميا خواهش مي كنم اسم اون لعنتي رو نيار. - به اونم وقتي در مورد من حرف مي زد، همينو مي گفتي؟ - من هيچ وقت پشت سر تو بد نگفتم. از هر كس كه دلت مي خواد بپرس. تنها حرفهاي بدي كه راجع به تو زدم اين بود كه گفتم تو يه تيكه از يه كوه يخي كه از قطب جنوب اومده، يا اين كه تو كوه غرور به معناي واقعي هستي. كيميا چشمانش را به حالت فريبنده اي به اردلان دوخت و بعد گفت: - حالا چي شده، دلت هواي قطب جنوب رو كرده يا قطب شمال كه اومدي اين طرفي؟ - اگه تو خود جهنم هم باشي دلم هواي جهنم رو كرده. كيميا كلافه و عصبي سر تكان داد و گفت: - خواهش مي كنم اردلان دست از اين حرفا بردار بذار زندگيمونو بكنيم. - منم همين رو مي خوام دختر. مي خوام زندگيمونو بكنيم. كييميا سرش را پايين انداخت و خود را به بازي با ناخنهايش مشغول كرد. اردلان پرسيد: - حتماً بايد بري؟ - آره. گفتم كه درس دارم. - خيلي خب خانم مهندس! همين امروز مي روم برات دنبال بليط. خودمم ميام مي برمت فرودگاه... اگه اجازه بدي تا پاريس هم همراهيت مي كنم. - شما خيلي لطف داريد آقا، ولي من راضي نيستم كه به زحمت بيفتيد. - زحمتي در كار نيست. خواهش مي كنم تعارف نكن. - من اهل تعارف نيستم. - اگه اينطوره پاشو حاضر شو با هم بريم. كيميا لحظه اي سكوت كرد و بعد گفت: - كاوه كجاست؟ - رفته خونه خاله ي سالومه. - پدرم؟ - رفته بازار. - خوبه. آمار خونواده رو داري. باغبونمون چي؟ - تو باغچه است. مهري خانم هم رفته براي نهارتون خريد كنه. مامانت هم رفت توي اتاق خواب. - بسه بابا، بسه. اشتباه شد. خوبه؟ - اگه مي خواي ادامه ندم بلند شو لباس بپوش بريم بيرون. - بابا ماشينو با خودش برده؟ - ماشين من دم دره. بلند شو ديگه. بايد التماست كنم؟ - نه نه... خواهش مي كنم ادامه نده... الان ميرم لباس بپوشم. اردلان لبخندي از سر رضايت زد و گفت: - منتظرم. كيميا خيلي سريع آماده شد و نزد مادر آمد. مادر با تعجب نگاهش كرد و گفت: - با اردلان مي ري؟ - آره ماشين كه نيست. با اردلان برم راحت تره. مادر خنده اي كرد و پاسخ داد: - ه به اون دوونه بازي ديشبت، نه به كار امروزت. ما كه از كارهاي تو سر در نياورديم. - فعلاً خداحافظ مادر جون. - به سلامت عزيزم. زود برگرد. - باشه... شما كه كاري بيرون نداريد. - نه بهتون خوش بگذره. كيميا لبخندي زد و همراه اردلان از خانه خارج شد. اردلان چون پسر بچه اي ذوق زده روي پاهايش بند نبود. خيلي زود در ماشين را باز و كيميا را به نشستن دعوت كرد. كيميا كنار اردلان نشست و او با سرعت حركت كرد و پرسيد: - خانم نفرمودند كجا تشريف مي برن. كيميا باز بي اختيار به ياد رابين افتاد و لبخند زد و به جاي پاسخ كارت ويزيت يك آژانس هوايي را به دست اردلان داد. اردلان خنده اي كرد و گفت: - به به چقدرم دوره. فكر كنم ناهار رو هم در خدمت خانم باشيم. كيميا باز پاسخي نداد. اردلان چند لحظه اي نگاهش كرد و پرسيد: - روزه ي سكوت گرفتي؟ - نه. - پس چرا حرف نمي زني؟ - تو كي ديدي من توي ماشين حرف بزنم؟ - پس هنوز اون عادت هميشگي رو داري؟ - تقريباً. - نمي خواي برام از پاريس حرف بزني؟ - تو چي؟ چيزي براي گفتن از كانادا نداري؟ - چيزي كه بشه به خاطرش سر خانم رو درد آورد نه. - نگران نباش من هميشه تو كيفم مسكن دارم. - كيميا خوابگاهي هستي؟ - آره. - خوابگاهاتون درهمه؟ - مگه سيب زميني پيازيم؟ - منظورم اينه كه دختر و پسرها با هميد؟ - نه. ساختمونامون مجزاست. - پس خيلي هم آزاد نيستيد. كيميا نگاهي موشكافانه به اردلان كرد و گفت: - خيلي جالبه كه شما مردها هميشه نسبت به زناتون حساسيد، حتي زماني كه ديگه همسرتون نيستن. - فكر مي كنم بايد اعتراف كنم حق با توئه. چون من از وقتي شنيدم داري مي ري فرانسه حسابي به هم ريختم. نمي دونم چرا احساس كردم ديگه تو رو براي هميشه از دست دادم... اردلان سخنش را نيمه كاره رها كرد و به كيميا چشم دوخت. ولي او هيچ پاسخي نداد و به نقطهاي در مقابلش خيره شد. اردلان كاستي را درون پخش ماشين فرو كرد و گفت: - اينم ترانه اي كه شازده خانم دوست داشت. - هنوز يادته؟ - تا دم مرگم يادم مي مونه... يادته تو راه شمال وقتي براي دفعه اول با هم مي رفتيم مسافرت دائماً اين نوار رو مي ذاشتي؟ - آره يادمه. - يادش بخير. چه روزهايي داشتيم و قدرش رو ندونستيم. كيميا نگاهي پر معني به اردلان كرد و او به ناچار جمله اش را اصلاح كرد: - معذرت مي خوام. من احمق قدر ندونستم. كيميا خنده اش را فرو خورد و اردلان دوباره گفت: - كيميا روي حرفام فكر كردي؟ كيميا سر تكان داد و اردلان ادامه داد: - فقط دلم مي خواد باور كني كه هر چي گفتم حقيقت بود. كيميا كاملاً به طرف اردلان برگشت و گفت: - پس حالا راست بگو ببينم خونواده ات چي ميگن؟ - منظورت از خونواده پدرمه ديگه، نه؟... خودت كه بهتر مي دوني تو خونه ما فقط پدرم حرف مي زنه. كيميا با سر تأييد كرد و اردلان گفت: - گفته اسمم رو از توي شناسنامه اش خط ميزنه... گفته اگه يه كلمه با پدرت صحبت كنم، سرم رو مي كنه. همه بازار رو خبردار كرده. - جدي؟ پس بي خود نيست كه پدرم انقدر ازت جانبداري مي كنه. - منظورت چيه؟ - تو فكر كردي پپدرم از تو حمايت مي كنه؟ اگه اين طوره بايد بگم خيلي بچه اي. بابا فقط ميخواد پدرت رو ضايع كنه. همين. اردلان لحظه اي متفكرانه سكوت كرد و بعد گفت: - پدرم برام مهم نيست كيميا. فقط مي خوام تو رو يه بار ديگه داشته باشم. فقط همين. كيميا پوزخندي زد و پاسخ داد: - پس بايد بگم تو اصلاً پسر خوبي نيستي... در ضمن بخت فقط يه بار به آدم رو مي كنه. اردلان با نگراني نگاهي به كيميا انداخت و گفت: - جدي كه نمي گي؟ كيميا پاسخي نداد و اردلان مظلومانه گفت: - هر چقدر بخواي منتظرت مي مونم. هر كاري هم كه بگي برات مي كنم. كيميا سرش را پايين انداخت و به درخشش دستبندش زير تابش خورشيد خيره ماند. بعد بياختيار باز هم دستش را روي دستبندش گذاشت و مچش را در دست فشرد و باز حرارت نگاه آبي رابين را در وجود خود احساس كرد و لبهايش به آرامي تكان خورد. اردلان پرسيد: - تو چيزي گفتي؟ - من... نه... يعني آره... راستش مي دوني اردلان... من... من به تو هيچ قولي نمي دم. بي خودي منتظر من نمون. اردلان نگاه عميقي به كيميا كرد و گفت: - ولي من به اين سادگي دست بردار نيستم. - من مي خوام كه بگذري. - نه... محاله. من يه اشتباه رو دوبار تكرار نميكنم. - خواهش مي كنم اردلان. - نه كيميا. از من نخواه كه نمي تونم. - اردلان. - نه. من از تو خواهش مي كنم كيميا. - پس يادت باشه من چي گفتم. دلم نمي خواد بعداً بگي سر كارت گذاشته بودم. اردلان لحظاتي سكوت كرد و بعد پرسيد: - پاي كس ديگه اي درميونه؟ - كيميا كه انتظار چنين سؤالي را نداشت به شدت جا خورد و دستپاچه پاسخ داد: - نه... نه... نه اصلاً. - به من كه دروغ نمي گي؟ - چرا اينطور فكر مي كني؟ - من يه چيزايي راجع به تو مي دونم. كيميا يكه اي خورد و در حالي كه سعي مي كرد بر خود مسلط شود آهسته پرسيد: - مثلاً چي؟ - نمي خوام در موردش حرف بزنيم. - ولي من دلم مي خواد بدونم تو از چي حرف مي زني. - اگه اين طوري سر سختي كني به اين نتيجه مي رسم شايعاتي كه در موردت شنيدم حقيقت داره و تو توي پاريس خيلي هم بيكار نيستي. كيميا كه حالا كمي عصباني به نظر مي رسيد با لحني پرخاشگرانه پاسخ داد: نه به تو و نه به هيچ كس ديگه ربطي نداره كه من تو پاريس چطور زندگي مي كنم. زندگي من به خودم ربط داره، فهميدي؟ اردلان پاسخي نداد. كيميا لبخند كجي زد و ادامه داد: - زندگي من تو پاريس چيزي كمتر از زندگي تو توي تورنتو نيست. اردلان باز لحظاتي را به سكوت گذراند و بعد گفت: - مهم نيست. به هر حال تو يه زن آزاد بودي و به قول خودت اختيار زندگيت رو داشتي. براي من گذشته هيچ اهميتي نداره، مهم فرداست. - ولي تو هنوز نگفتي از كي راجع به من اطلاعات مي گيري؟ - اين طور كه تو فكر مي كني نيست. - پس كدوم طوره؟ - من از كسي راجع به تو اطلاعات نمي گيرم. - پس يه دستي زدي نه؟ - و تو هم خوب بند رو آب دادي. - من مي دونم به اين خاطر كه جواب سؤالم رو ندي داري دروغ مي گي. ولي برام هيچ مهم نيست كه مردم پشت سرم چي مي گن. اينقدر از اين حرفا شنيدم كه برام عادي شده. اما بهت توصيه مي كنم كمي عاقل باشي. بيخودي دنبال من راه نيفت و ار اين و اون پرس و جو نكن. چون اگه هم به نتيجه برسي فقط خودت رو عذاب دادي. - پس نتيجه اي هم در كاره؟ كيميا سرش را به طرف پايين خم كرد، دستانش را از هم باز كرد و با خنده گفت: - هوم. اردلان حالتي كاملاً جدي و قاطع به خود گرفت و با لحني مصمم و خشن پاسخ داد: - خيلي خب خانم. پس به اون شازده پسر از طرف من بگو حالا كه اين طور شد پس بچرخ تا بچرخيم. و بعد با عصبانيت دنده عوض كرد و پايش را تا آخرين حد روي پدال گاز فشرد. چمدان خالي اش را بست و زير تخت گذاشت و بعد با خستگي روي تخت نشست و به ساعتش نگاه كرد. جابجا كردن وسايلش بيش از يك ساعت وقت گرفته بود، اما بالاخره تمام شد. مادر باز كوله بارش را لبريز نموده بود و مسلماً جابجايي آن همه وسايل و خوراكي و پوشاك وقت گير و خسته كننده بود. چشمش كه به جعبه گل كنار اتاق افتاد ناخودآگاه احساس دلتنگي كرد. گلهايي كه اردلان برايش به فرودگاه آورده بود و نگاه متعجب و حيران تمام فاميل كه با بهت و حسرت به او نگاه ميكردند و احساس بي تفاوت او در مقال تمام آنچه در پيرامونش رخ مي داد. تمام ترديدهاي دنيا در ذهنش خانه كرده بود و تمام دو راهي هاي زندگي در مقابلش قرار داشت و باز او بيچاره و مستأصل مانده بود. فكر زندگي دوباره با اردلان تمام وجودش را در فشاري كشنده اسير مي كرد، اما مي دانست كه فرار از اين وضعيت نيز به آساني ميسر نمي باشد. از طرفي گاهي مي انديشيد براي او چه فرقي مي كند كه چه پيش آيد. براي انساني كه به پايان خط رسيده، ديگر چه تفاوتي ميان شب و روز، خواب و بيداري، زمستان يا تابستان. اما حس غريبي در وجودش او را از اين كار منع مي كرد و به آينده اميدوارش مي ساخت. در اتاق به شدت باز شد، ناگهان از جا جهيد ولي با ديدن رابين در جا خشكش زد. رابين تنها يك لحظه به او نگاه كرد و بعد بلافاصله به عقب برگشت و پشت به او ايستاد. از روي صندلي كنار ميز تحرير شال سيه رنگش را برداشت همان طوري از پشت برايش پرت كرد و گفت: - معذرت مي خوام. بازم فراموش كردم. كيميا كه همچنان حيرت زده در جاي خود ايستاده بود اندكي به خود آمد. با سرعت شالش را از روي زمين برداشت و خود را پوشاند. رابين بي حوصله و با عجله پرسيد: - مي تونم برگردم؟ كيميا كه هنوز هم به حالت عادي بازنگشته بود، تنها پاسخ داد: - اوهوم. رابين بلافاصله برگشت. كيميا چند لحظه اي با تعجب به او نگاه كرد. براي اولين بار ته ريش تيره اي روي صورتش خودنمايي مي كرد و چهره اش را تيره تر و جذاب تر نشان مي داد و يال زيتوني آشفته اش گيرايي اش را صد چندان مي نمود. كيميا با تعجب پرسيد: چه خبر شده؟ اين چه وضعيه؟ رابين با عصبانيت پاسخ داد: - بالاخره اومدي نه؟ كيميا تنها نگاهش كرد و او دوباره گفت: - كي بهت ياد داده بي خبر سفر بري؟ كيميا كه تازه متوجه منظور رابين شده بود پوزخندي زد و به طعنه گفت: - مگه شما براي سفراتون از من اجازه مي گيريد؟ - - اجازه كه چيزي نيست. اگه امر بفرماييد پاسپورتم رو به امضاي شما مي رسونم. كيميا با تعجب به رابين نگاه كرد. او چند قدم جلوتر آمد و اين بار با لحن آرامتري گفت: - هيچ مي دوني اگه تا فردا نمي اومدي من مياومدم دنبالت؟ كيميا لبخند پر تمسخري زد و پاسخ داد: - اين قصه ها رو براي مانكن سوئديت تعريف كن تا بيشتر از اين برات ببميره. رابين چيني به پيشاني انداخت و با دلخوري گفت: - خودت بهتر مي دوني كه خيلي وقته نديدمش. بعد دستش را در جيب فرو برد و كاغذي را بيرون كشيد و مقابل كيميا گرفت: - قصه آره... خب نگاش كن. كيميا با ناباوري به دست رابين نگاه كرد و بي آنكه بليط را از دستش بگيرد گفت: - به مقصد نيويورك؟ - همكلاسيهات مي گن سواد فرانسه ات عاليه. بگير بخون. كيميا كه سعي مي كرد ظاهري بي تفاوت به خود بگيرد و اشتياقش را براي خواندن مقصد بليط نشان ندهد، به آرامي دستش را پيش برد و بليط را گرفت و باز كرد. چند لحظه اي با تعجب به نوشته هاي داخل آن خيره ماند. سپس آهسته پرسيد: - تو واقعاً مي خواستي بياي ايران؟ - خب آره... اشكالي داره؟ نكنه ممنوع الورودم كردي؟ - من كه مثل تو بچه پولدار نيستم از اين كارا بكنم. رابين باز نزديكتر آمد و عاجزانه گفت: - تا كي مي خواي بهم طعنه بزني؟ كيميا لحظه اي به آسمان آبي و زيباي چشمان رابين خيره ماند و بعد آهسته گفت: - معذرت مي خوام منظوري نداشتم. رابين كه از آرامش كلام كيميا جرأتي يافته بود آرام گفت: - ديگه اين طوري نرو كيميا، خواهش مي كنم... هر جاي دنيا كه پا مي ذارم جات خاليه ولي اينجا فرق مي كنه. وقتي نيستي به جهنم تبديل مي شه و من واقعاً طاقت اين جهنم رو ندارم. كيميا سر به زير انداخت و نگاهش را به گلهاي قاليچه كوچك وسط اتاق دوخت و هرچه به دنبال جمله اي در ذهن خود گشت، نتيجه اي نگرفت و زير لب زمزمه كرد: - من... من... بعد سرش را بالا آورد، اما هيچ كس در اتاق نبود. خودش هم نمي دانست رابين كي و چگونه به خلوت خيال او راه يافته بود. زير لب غريد: - لعنت به تو رابين. بالاخره ديوونه ام مي كني. چرا بايد تصور كنم تو مياي تو اين اتاق؟ بعد شالش را از روي دوش برداشت و با عصبانيت روي صندلي پرت كرد. تغيير و جابجايي هوا نسيم آرامي را ايجاد كرد كه باعث شد كاغذي از روي ميز پايين بيفتد. خم شد و كاغذ را كه كه به پشت روي زمين افتاده بود برداشت. بليط هواپيما به مقصد ايران و به نام (( مسيو رابين رايان)). كيميا لحظه اي كاغذ را در ميان انگشتانش فشرد و شامه اش را از عطر خوشبوي رابين كه در اتاق پيچيده بود پر كرد و زير لب زمزمه كرد، (( كي باور مي كنه رابين، وقتي خودم هم نمي تونم باور كنم؟)) *** روز بعد، زماني كه كيميا بعد از آخرين كلاسش پا به محوطه دانشگاه گذاشت، رابين در گوشه اي زير درختي كز كرده و نگاهش به نقطه نامعلومي گره خورده بود. كيميا بي اختيار به سوي رابين قدم برداشت و وقتي مقابلش رسيد او را چنان غرق در خود ديد كه حتي متوجه كيميا نشد. لحظه اي در سكوت ايستاد و به حالت معصومانه نگاه رابين خيره شد. بعد آهسته نزديك شد و گفت: - عصر بخير. رابين ناگهان به خود آمد، تكان سختي خورد و گفت: - س... سلام. - چيه؟ ترسوندمت؟ - نه، ولي منتظر هر كسي بودم به جز تو. - اين يعني اين كه برم. تو با كس ديگه اي قرار داري؟ رابين لبخند زيبايي زد و سر تكان داد و هيچ نگفت. كيميا هم بي اختيار لبخند زد و دوباره گفت: - اگه وقت كردي يه سر بيا خوابگاه. برات يه كمي خوراكي سنتي ايروني آوردم. رابين مشتاقانه از جا جست و گفت: - همين كه خودت اومدي كافيه. - باور كنم كه اينقدر منتظرم بودي؟ رابين با بي قيدي شانه بالا انداخت و پاسخي نداد و كيميا را مجبور كرد كه باز هم گوينده باشد: - تهران همه بهت سلام رسوندن. رابين گويا اصلاً جمله كيميا را نشنيده بود. به جاي آن كه پاسخ او را بدهد، پرسيد: - تهران خبر خاصي نبود؟ كيميا كمي دستپاچه شد و با لكنت پاسخ داد: - نه... يعني... چرا اصلاً بايد خبري باشه؟ - اين وقت سال، وسط ترم و اين طور ناگهاني، فكر نمي كني علت خاصي داشته باشه؟ - نه... يعني چرا. راستش رو بخواي حال پدرم زياد خوب نبود. رابين پوزخندي زد و گفت: - چطور عموت خبر نداشت؟ - مگه تو عمو رو ديدي؟ - نه بهش زنگ زدم. - از عمو پرسيدي چرا من رفتم تهران؟ - نه اينطور مستقيماً. كيميا سرش را پايين انداخت. رابين در فاصله كمي از او ايستاد و باز نگاهش حالتي كودكانه يافت و مظلومانه پرسيد: - يعني نمي شه به من بگي قضيه چي بوده؟ كيميا لبخندي زد و پاسخ داد: - خبر خاصي نبود ديوونه. ولي رابين كه قانع نشده بود مصرانه دوباره گفت: - اگه امكانش هست بههم بگو و خيالم رو راحت كن. كيميا كمي سكوت كرد. بعد چون جرقه اي در ذهنش درخشيد. با آسودگي پاسخ داد: - كاوه و خانمش بعد از سالها اومده بودن ايران و مادر مي خواست بعد از مدتها ما با هم دور يك ميز بشينيم. وقتي به من گفت منم حسابي استقبال كردم. رابين لحظه اي ساكت ايستاد و بعد در حالي كه يعي مي كرد لبخند بزند، پاسخ داد: - گرچه مطمئنم باز هم راست نگفتي ولي در هر حال مي تونم اميدوار باشم كه من دارم اشتباه ميكنم و شما حقيقت رو گفتين. كيميا احساس كرد از اين كه به رابين دروغ گفته به شدت متأسف است، اما پاسخ مناسب تري براي سؤالي كه هرگز فكر نمي كرد رابين بپرسد نداشت. براي آنكه مسير صحبت را عوض كند گفت: - قصد خونه رفتن نداري؟ - چرا، بريم. كيميا لحظه اي در جا ايستاد و چون نگاه استفهام آميز رابين را ديد با خنده گفت: - پس قرارت چي مي شه؟ مثل اينكه منتظر كسي بودي؟ رابين در حالي كه راه مي افتاد كيف كيميا را به سوي خود كشيد و او را وادار به همراهي كرد و گفت: - بيا شيطون، بيا. الهه و اينقدر شيطنت!؟ كيميا در يك لحظه كيفش را پس كشيد و رابين كاملاً به سوي او برگشت. كيميا تمام جذابيتش را در لبخندي خلاصه و آن را نثار چشمان دريايي رابين كرد و گفت: - الهه اگه هر كاري دلش مي خواد نكنه كه ديگه الهه نيست. رابين همان طور غرق در زيبايي هاي وحشي كيميا به آهستگي پاسخ داد: - هر چي مي خواي بكن الهه من. بسوزون، خاكستر كن، ويرون كن، و اگه باز راضي نشدي بكش، روزي هزار بار بكش. كيميا خنده قشنگي كرد و گفت: - يه شام ما رو مهمون كن و اينقدر زبون نريز. - گفتي چه كار كنم؟ - هيچي بابا ناراحت نشو... تو مهمون من، حالا بريم اون لگن قراضه ات رو راه بنداز كه خيلي گرسنه ام. رابين با صداي بلند خنديد و گفت: - پيش به سوي لگن قراضه. و بعد باز كيف كيميا را به سوي خود كشيد. اولين بار كه پس از بازگشت كيميا از تهران تلفن او را خواست، قلبش به طپشي عجيب درآمد و براي لحظه اي در پاسخ گفتن دچار ترديد شد ولي باز پشيمان شد و ناچار به سرعت پله ها را به سوي طبقه پايين طي كرد و گوشي را برداشت و مردد گفت: - بله. و همان صدايي را كه توقعش را داشت پاسخ داد: - سلام خانم خانمها. - سلام... تويي اردلان؟ - جاي شكرش باقيه كه هنوز صداي منو ميشناسي. كيميا پاسخي نداد و اردلان باز گفت: - حالت خوبه؟ - خوبم ممنون... تو چطوري؟ - اي مي گذره. ما كه اينجا ايفل نداريم عصرا بريم دورش قدم بزنيم ، دور ستون وسط پذيرايي خونمون قدم مي زنيم. - ببخشيد منم هيچ وقت تو ميدون ايفل قذم نمي زنم. كنار سن قدم مي زنم. شما هم مي تونيد براي ابراز همدردي كنار جوي توي كوچه تون قدم بزنيد. - چشم. حتماً. اصلاً چطوره پاچه هامو بزنم بالا و برم توي جوي قدم بزنم؟ - بدم نگفتي. فقط مواظب باش بچه ها با سنگ سرتو نشكونن. - واسه چي؟ - خودت كه بهتر مي دوني بچه ها هميشه از ديوونه ها هيجان زده مي شن. - بگو... بگو... هرچي دلت مي خواد بگو خانم. مردم رو به لقب شواليه اي مفتخر مي كني من فلك زده رو به ديوونگي. كيميا ناگهان به ياد رابين افتاد. او هميشه رابين را ديوانه خطاب مي كرد و وقتي براي اولين بار اين لقب را به او داده بود ناچار شده بود در خصوص معناي مجازي آن سه خطي توضيح بدهد. صداي اردلان او را از عالم خود بيرون كشيد: - كيميا... قطع شد؟ - نه، نه مي شنوم. - پس چرا جواب نمي دي؟ - داشتم فكر مي كردم كه اين لقب هم قبلاً اعطا شده. ته صف وايستا تا برات يه عنوان خوب پيدا كنم. - زياد به مغزت فشار نيار. فكر كنم ابله برام بهترين لقبه. - نه مي ترسم اونطوري داستايوسكي ازم شكايت كنه. اردلان خنده بلندي سر داد و بعد گفت: - خب خانم كوچولو چه خبرا؟ - سلامتي... شما چه خبر؟ آب و هواي تهرون چطوره؟ از خانواده من خبر داري؟ كاوه رفت؟ - خانم اجازه بده يكي يكي. آب و هوا مثل هميشه يعني آخراي زمستون همه ي سالهاي پيشه. خانواده تون هم به شكر خدا در سلامت كاملند. ديشب سري بهشون زدم. كاوه خان هم نرفته. - اِ... نرفته؟ - نه... مي دوني كيميا بين خودمون باشه، ولي اونطوري كه من خبر دارم پدر خانمش تو تورنتو ورشكست شده و كاوه رو فرستاده ايران كارهاش رو جور كنه كه اگه بشه با اين ته مونده اي كه براش مونده بياد ايران و يه كار و كاسبي راه بندازه. كيميا متعجب پرسيد: - جدي مي گي؟ - آره بابا. خبرهاي من هميشه موثقند. - خودت رو تحويل نگير ببينم... من ساده رو باش كه فكر مي كردم كاوه به خاطر من اومده ايران... - عجب جلبيه اين پسره. كيميا لحظه اي سكوت كرد و بعد گفت: - بيچاره كاوه چه جوري مي خواد با سالومه كنار بياد. - مخصوصاً حالا كه داره مامان هم مي شه. - اين زن و شوهر به گمونم معلم خصوصي چرچيل بودن. - بي خيال عزيزم. ولشون كن. بيا از خودمون حرف بزنيم. كيميا پاسخي نداد. اردلان چون سكوتش را طولاني ديد پرسيد: - چيه ساكت شدي؟ كيميا مي خواست بگويد حرفي براي گفتن ندارد، اما دهانش باز نشد و چون سكوتش طولاني شد اردلان دوباره گفت: - خانم كوچولو، پشت خط خوابت برده؟ - نه بيدارم بگو. - كيميا تو از اين كه بهت زنگ زدم ناراحتي؟ - ناراحت؟... نمي دونم. - يعني چي كه نمي دوني؟ تو توقع داري تو اين مدتي كه من بايد منتظر بمونم تا جوابمو بدي حتي بهت زنگ نزنم؟ - من چند بار گفتم كه هيچ قولي بهت نمي دم. - من كه ول از تو نخواستم. فقط خواستم حالت رو بپرسم و صدات رو بشنوم. اين خيلي بي انصافيه كه تو حتي اينم از من دريغ كني. - جدي؟ ولي تو چهار سال بي من و بي صداي من به راحتي زندگي كردي. الان هم مي توني از همون روش براي زندگيت استفاده كني. - تو مي خواي تا ابد به من طعنه اشتباهي رو كه كردم بزني؟ - نه. من اصلاً قصدم طعنه زدن نيست، فقط خواستم راه حل پيش پات بذارم. - لطف سر كار عالي مزيد، ولي خانم اين انصاف نيست اين طوري نمك روي زخم ما بپاشي. - كيميا لحظه اي سكوت كرد. خودش هم نمي دانست چرا راحت و بي پرده حرف دلش را به اردلان نمي گويد و خيال او را آسوده نمي كند. شايد از سرگرداندن او خرسند مي شد و شايد به تلافي روزهاي سخت و پر التهاب گذشته زندگي آرام او را به التهاب و نگراني ميكشاند. - داري ما رو خانم؟ - نه. خيلي وقته كه ندارمت. - تو بخواه تا به نام بزنيم. - دير اومدي زود مي خواي بري. - نه عزيزم. هيچ عجله اي براي رفتن ندارم. - پس حالا حالاها بمون... اردلان اين جا كسي منتظر ايستاده مي خواد تلفن كنه. اگه كار ديگه اي نداري فعلاً خدانگهدار. - اِ... يعني خيلي عجله داره؟ - آره خيلي وقته ايستاده. - باشه، پس بعداً بهت زنگ مي زنم. - به مادرم اينا سلام برسون. - باشه حتماً. - خداحافظ! - مواظب خودت باش... كيميا بدون آن كه پاسخ آخرين جمله اردلان را بدهد، گوشي را روي دستگاه گذاشت. نفس محبوسش را با شدت بيرون داد و زير لب غريد، ((برو گمشو مرتيكه نفهم!)) و بعد در حالي كه به شدت پاهايش را روي پله ها مي كوبيد، به طرف اتاقش رفت. اما درست روي آخرين پله الين را ديد كه مثل هميشه با عجله به سوي پله ها مي دويد. الين به محض ديدن كيميا گفت: تو كجا بودي؟ در اتاقت باز بود ولي خودت نبودي. - داشتم تلفن جواب مي دادم. - از ايران بود؟ - آره. - خب پس چرا ناراحتي؟ - نمي دونم. الين خنده بلندي كرد. شايد به نظرش خيلي جالب آمده بود كه كيميا علت ناراحتي خود را نميدانست. كيميا لبهايش را به حالت خاصي كج كرد و به الين گفت: - چه خبرته؟ - معذرت مي خوام كيميا. كيميا شانه اي بالا انداخت و بي آنكه جواب الين را بدهد با خود زمزمه كرد: - مي دوني چي دوست دارم؟ - نه، بگو. كيميا ناگهان متوجه الين شد و گفت: - تو چرا نمي ري سراغ كارت؟ - مي خوام ببينم تو چي دوست داري. - آه... دوست دارم كنار سن قدم بزنم. - پس زود لباس بپوش بريم. - تو فقط منتظر پيشنهاد من بودي؟ - كاملاً. - پس بريم ديگه. - فقط لباس گرم بپوش. - چشم مادر بزرگ... خودت چرا اينجا ايستادي؟ برو آماده شو ديگه. - من آماده ام. تا تو بياي، پايين منتظر مي مونم. كيميا به طرف اتاقش رفت و خيلي زود لباس پوشيد و خود را به الين رساند. الين همانطور كه كنار در ايستاده بود گفت: - زود اومدي. كيميا لبخندي زد و الين دوباره گفت: - خب گفتي دوست داري كنار سن قدم بزني. - حالا بريم بيرون يه جايي مي ريم ديگه. - نه ديگه. قرار شد كنار سن قدم بزنيم. - چيه؟ ديويد افتاده توي سن؟ - نه باور كن... - بريم، بريم تو هيچ وقت درست نمي شي. - چي؟ - هيچي، هيچي. وارد محوطه خوابگاه كه شدند سرماي غروب به طرفشان هجوم آورد و وادارشان كرد شالهاشان را بالا بكشند و تندتر قدم بردارند. جلوي در خوابگاه كه رسيدند الين مشغول تعريف كردن يكي از ماجراهاي بي مزه اش با ديويد بود و چنان با صداي بلند صحبت مي كرد كه كيميا مجبور بود فاصله اش را با او بشتر از حد معمول نمايد. در همان حال خانمي با پالتوي قهوه اي رنگ به سويشان آمد و كنار الين و پشت به كيميا ايستاد. كيميا در همان فاصله با الين ايستاد و اجازه داد خانم شيك پوش كه تصور مي كرد از دوستان الين است حرفهايش را با او تمام كند، اما برخلاف تصور او زن كاملاً به سوي او برگشت و بوي خوش عطرش تمام شامه كيميا را پر كرد. زن يك گام بلند به سوي او برداشت و كيميا توانست در تاريك و روشن غروب صورت زيباي او را لحظه اي در ميان قابي از خز كلاهش ببيند و چشمانش از تعجب گرد شود. زن لبخند خفيفي زد و گفت: - عصر بخير! كيميا همانطور خيرت زده پاسخ داد: - عصر بخير. - متأسفم كه مزاحمتون شدم. - اصلاً مزاحمتي در كار نيست. ما كار خاصي نداشتيم. فقط مي خواستيم قدم بزنيم. - پس اگه اجازه بديد منم همراهتون ميام. - هيچ اشكالي نداره. و با اشاره به الين فهماند كه حركت كند. حالا هر سه در يك خط موازي و در سكوت با گامهاي آرام سنگفرش سرد خيابان را طي مي كردند در حالي كه كيميا با تمام وجود مشتاق بود كه بداند اريكا از او و الين چه مي خواهد. اما سكوت لبهاي خوش فرم و رنگ اريكا را به هم دوخته بود. الين كه بي طاقت شده بود، با ايما و اشاره پرسيد: - اين چي مي گه؟ كيميا در حالي كه با اشاره دست او را وادار به سكوت مي كرد شانه بالا انداخت. لحظاتي چند به همان حالت طي شد كه ناگهان اريكا در جاي خود ايستاد به سوي كيميا روي گرداند و كيميا قطرات درشت اشك را ديد كه به سرعت از روي گونه هاي مهتابي اش سر مي خورد. با تعجب پرسيد: - اريكا چي شده؟ در يك لحظه صداي گريه اريكا چنان بلند شد كه حتي توجه رهگذران را به خود جلب كرد. كيميا و الين هراسان به او چشم دوختند. كيميا دوباره گفت: - خواهش مي كنم حرف بزن اريكا... چي شده؟ اريكا در ميان گريه بريده بريده گفت: - رابين... رابين... چيزي در درون كيميا شكست. صدايش لرزش محسوسي پيدا كرد، به زحمت آب دهانش را فرو داد و گفت: - چي شده؟ رابين چي شده؟ اريكا لحظه اي به سياهي چشمان كيميا خيره ماند و گفت: - ديشب... ديشب... ولي گريه امانش نداد و دوباره صداي هق هقش بلند شد. كيميا لحظه اي انديشيد، (( ديشب)). از دو شب پيش كه شام را با رابين در رستوران مورد علاقه او خورده بود و آخر شب بسته سوغاتيهايش را داده بود، ديگر رابين را نديده بود و خيلي دلش مي خواست بداند در اين مدت كوتاه چه اتفاقي براي رابين افتاده است. بنابراين شانه هاي نحيف اريكا را به سختي در دست فشرد و در حالي كه او را تكان مي داد با عصبانيت گفت: - بالاخره حرف مي زني يا نه؟ اريكا با دستمال نوك بيني سر بالا و ظريفش را به شدت كشيد و گفت: - رابين ديشب... يعني همين ديشب.... و باز سكوت كرد. كيميا كه ديگر واقعاً كلافه شده بود با خشم گفت: - يه مرتبه بگو رابين ديشب مرد و خيال همه مون رو راحت كن. اريكا و الين با تعجب به كيميا نگاه كردند و او كه دانست باز هم زياده روي كرده با حالتي عصبي سر تكان داد و گفت: - خيلي خب معذرت مي خوام، ولي تو خانم كوچولو راستي راستي آدم رو ديوونه مي كني. اريكا نيمچه لبخندي زد و پاسخ داد: - من اصلاً نمي دونم چه طوري بايد بگم. و كيميا با پوزخند رو به الين كرد و گفت: - حالا بيا به اين يكي زبون ياد بده. نميدونه چطوري بايد حرف بزنه. - نه منظورم اين نيست... راستش رو بخواي ديشب رابين با من رفتاري كرد كه هيچ انتظارش رو نداشتم. كيميا نفسي به راحتي كشيد و زير لب غريد: - جونت بالا بياد زودتر بگو ديگه. و بعد با خونسردي به لبهاي اريكا چشم دوخت. اريكا لحظه اي با تمام قدرت نفوذ عجيب زيبايي چشمانش به كيميا نگريست و بعد گفت: - ديشب رابين منو از منزلش بيرون كرد. كيميا و الين نگاهي با حيرت به يكديگر كردند و يكباره پرسيدند: - تو رو بيرون كرد؟! اريكا با تأسف سري تكان داد و گفت: - خيلي وقته كه ديگه ما زياد با هم نيستيم. اما هر بار كه بعد از چند هفته به ديدنش مي رفتم ازم استقبال مي كرد، ولي چند روز قبل كه رفتم منزلش سر درد رو بهانه كرد و از من خواست كه تنهاش بذارم. ديشب كه دوباره رفتم پيشش، خيلي راحت منو از خونه اش بيرون كرد. بهم گفت كه ديگه نمي خواد منو توي خونه اش ببينه. من خودم خوب مي دونم كه در ميون دوستان مؤنثش من تنها دوستي هستم كه تا ديشب باهاش ارتباط داشتم. ولي اون ديشب آخرين ارتباطش رو با دنياي دلخواهش قطع كرد. اريكا ساكت شد و اين در حالي بود كه كيميا و الين نيز حرفي براي گفتن نداشتند. اما كيميا احساس خاصي را در وجود خسته اش تجربه مي كرد، احساسي كه برايش كاملاً غريبه بود. لحظاتي به سكوت گذشت. بالاخره كيميا سكوت را شكست و پرسيد: - تو از كجا مي دوني كه رابين از دنياي دلخواهش دل كنده؟ هيچ كس اونو مجبور نكرده كه... اريكا به سرعت كلام كيميا راقطع كرد و گفت: - برعكس يه نفر هست كه سعي داره رابين رو از تمام اونچه كه دوست داره جدا كنه... چطور شما متوجه نشدي كه اون روز به روز بيمارتر مي شه. افسردگي رابين چيزي نيستكه بشه ازش به سادگي گذشت. كيميا قيافه حق به جانبي به خود گرفت و پاسخ داد: - خيلي خب، بر فرض كه حرفهاي شما راجع به وضعيت روحي رابين درست باشه، ولي آخه چه كسي ممكنه اين قدرت رو داشته باشه كه يه آدم اونم مثل رابين رو از تمام متعلقاتشجدا كنه؟ اريكا به جاي هر پاسخ ديگري فقط با نگاهي نافذ به چشمان كيميا نگاه كرد. كيميا با تعجب از او روي گرداند و به سوي الين برگشت. اما نگاه الين هم حرفي جز حرف چشمان زيباي اريكا نداشت. لحظهاي سكوت برقرار شد. اين بار اريكا سكوت را شكست و گفت: - گوش كنيد خانم كيميا، من خوب مي دونم كه سر نخ تمام اين قضايا توي دستاي تواناي شماست. اما لازم مي دونم بهتون توضيح بدم كه رابين پرنده قفسي كه شما ساختيد نيست. اون توي قفس تنگ و تاريك نمي تونه دوام بياره و زود از پا درمياد. من همه چيز رو راجع به شما و رابين مي دونم. الانم نيومدم در مورد خودم با شما صحبت كنم. همه حرف من سر رابينه كه داره مثل يه شمع ذوب مي شه. اونم به خاطر افكار پوسيده يه انسان دور از تمئن. كيميا لحظه اي برآشفت و با عصبانيت گفت: - بهتره مواظب حرف زدنتون باشيد خانم... دوست رواني شما هر كاري مي كنه به من هيچ ربطي نداره. - رواني؟ شما واقعاً در مورد رابين اين طور فكر مي كنيد؟ كيميا پاسخي نداد و اريكا دوباره گفت: - پس مي شه لطف كني و دست از روانكاوي اين ديوونه برداري؟ يا نه مي ترسي دچار عذاب وجدان بشي؟ و البته حق هم داري اگه رابين ديوونه شده اين بلاييه كه تو سرش آوردي. تو اونو به جنون كشيدي و حالا هم با خيال راحت مي گي اون پسره ي ديوونه. و درست هم مي گي چون اگه فقط يه ذره عقل توي كله خالي اون پسره بود خودش رو به خاطر تو مضحكه خاص و عام نميكرد. كيميا با خشم دندانهايش را روي هم فشرد و پاسخ داد: - اينا رو برو به خودش بگو. - فكر كردي نگفتم؟ ولي اون حاضر نيست بشنوه. - خب اين مشكل شماست... الين كه مي ديد كار كم كم بالا مي گيرد، ميان حرف آنها پريد و گفت: - خيلي خب بسه كيميا. مي دوني كه دوستامون منتظرن و بايد هرچه زودتر بريم. اريكا كه سعي مي كرد خونسرد باشد، اين بار با لحن ملايمتري گفت: - كيميا خواهش مي كنم به حرفاي من خوب فكر كن. رابين... رابين داره از دست مي ره. كيميا لحظه اي متفكرانه سكوت كرد و بعد پرسيد: - خب تو فكر مي كني در اين مورد چه كاري از دست من ساخته است؟ اريكا لحظه اي نگاهش كرد. گويا در گفتن جمله اي مردد بود. كيميا ناچار به كمكش آمد و گفت: - بگو... راحت باش. اريكا كه گويا جرأتي يافته بود به سرعت گفت: - دست از سرش بردار... اونو از خودت برون. كيميا برعكس آنچه تصورش را مي كرد نتوانست به سرعت پاسخ مثبت دهد. گويا اريكا از او مي خواست تا از قطعه اي از وجودش جدا شود. بنابراين با ترديد پاسخ داد: - من... من قبلاً هم اين حرفا رو بهش گفتم...- مي دونم... همه مي دونن.- پس چه كار ديگه اي از دست من ساخته است؟- خيلي كارها. - من كه سر در نمي يارم. تو خودت داري مي گي كه تموم حرفاي من تا الان بي نتيجه بوده، بعد مي گي كه خيلي كارها مي تونم انجام بدم.- تو مي دوني رابين تو رو چي صدا مي كنه؟- نه. - دروغ مي گي. ديگه الان همه مي دونن و دوستاش به اين خاطر دستش مي اندازن، اون وقت تو مي گي از هيچي خبر نداري؟- تو داري همه چيز رو زيادي بزرگ مي كني.- تو شدي الهه اون، الهه مردي كه همه عاشقش هستن. الهه آدمي كه خيلي ها مي پرستنش. يعني هنوز هم حدود اختياراتت رو نمي دوني؟كيميا چشمانش را با تعجب تا آخرين حد گشود و گفت:- رابين فقط با اين كلمات بازي مي كنه. اون هيچ وقت راست نمي گه.- اين تويي كه راست نمي گي.- باز شروع نكن اريكا. رابين و كارهاش هيچ ارتباطي به من نداره. - فعلاً كه داره. - من بايد چه كار كنم كه تو دست از سر من برداري؟اريكا به سرعت از داخل كيفش گوشي تلفن همراهش را بيرون آورد و به طرف كيميا گرفت و گفت:- بيا براي اينكه حرفات رو ثابت كني همين الان بهش زنگ بزن. - و چي بگم؟- بگو كه امشب حق نداره منو از اتاقش بيرون كنه.كيميا كه كاملاً در مقابل عمل انجام شده قرار گرفته بود با ترديد گوشي را از دست اريكا گرفت. لحظاتي به آن خيره ماند و بعد پرسيد:- چرا مت بايد اين چيزا رو به رابين بگم؟اريكا پوزخندي زد و پاسخ داد:- واسه اين كه من و بقيه حرفاي تو رو باور كنيم.كيميا گوشي را بالا گرفت. چند لحظه اي مكث كرد و بعد گفت:- من شماره اش رو نمي دونم. اريكا تقريباً گوشي را از دست كيميا قاپيد و به سرعت شماره گرفت. كيميا و الين در سكوت به هم نگاه كردند. لحظه اي بعد اريكا با همان صداي ملايم و با حالتي دوست داشتني آرام گفت:- سلام عزيزم. شب بخير.- ........- صبر كن مي دونم حوصله نداري و سر درد داري، اما اينجا يه نفر مي خواد باهات صحبت كنه كه فكر مي كنم از قطع كردنت پشيمون مي شي.- .........- چيه؟ حالا ديگه سر درد نداري؟- .......- خيلي خبب عجول قشنگ من. الان گوشي رو بهش مي دم ولي قول بده به توصيه اش عمل كني.- ............- آفرين پسر خوب! روي قولت حساب مي كنم.- .......- باشه. باشه عصباني نشو.و بعد گوشي را مقابل كيميا گرفت. كيميا نگاهي به الين و نگاهي به گوشي كرد. الين آرام در گوشش زمزمه كرد:- تو واقعاً مجبور نيستي هر چرندي كه اون ميخواد بگي.كيميا لبخند كمرنگي زد و گوشي را از دست اريكا گرفت و با صدايي كه حتي خودش هم علت تغيير حالتش را نفهميد به زبان فارسي گفت:- سلام.صدايي بر آشفته و هيجان زده ي پاسخ داد:- سلام الهه ي من... چرا... چرا من فكر كردم الان صداي آسموني تو رو مي شنوم؟- رابين...- بگو... بگو هر چي كه دلت مي خواد بگو.كيميا لحظه اي سكوت كرد. هيجان و اشتياق رابين آنچنان غافلگيرش كرده بود كه حرفش را فراموش كرد. - چيه خانم ساكت شدي؟ چظور شد ياد ما كردي؟كيميا لبخندي زد و پاسخ داد:- راستش رو بخواي... من... يعني...- كيميا، اتفاقي افتاده؟- نه... نه... مگه بايد اتفاقي بيفته كه من با تو تماس بگيرم؟رابين خنده بلندي كرد و پاسخ داد:- گمون كنم آره. چون تو تقريباً هيچ وقت به من زنگ نمي زني... خب من كاملاً در اختيار شما هستم. امر بفرماييد.كيميا با ترديد گفت:- مي دوني رابين ظاهراض اريكا قصد داره به ديدنت بياد. مي خواستم... يعني مي خواستم خواهش كنم... ميزبان خوبي براش باشي.لحظه اي سكوت برقرار شد. كيميا دوباره گفت:- صدامو مي شنوي رابين؟ثداي رابين گويا از فاصله اي دور و خالي از حرارت چند لحظه پيش پاسخ داد:- آره شنيدم.- رابين...؟-......- رابين؟- بله خانم. امر ديگه هم دارين؟- تو رو ناراحت كردم؟- ناراحت كه نه... من خيلي وقته حق رنجيدن رو از خودم سلب كردم.- پس چي شد يه دفعه؟- تو منو متعجب مي كني، چون امشب به كاري دعوتم كردي كه تا قبل از اين هميشه منعم ميكردي.كيميا ناگهان به خود آمد. چيزي در وجودش منفجر شد. دهانش را باز كرد تا خواسته اش را پس بگيرد، اما ظاهراً ارتباط از سوي رابين قطع شده بود.لحظه اي گنگ و مبهم به الين و اريكا نگاه كرد. اريكا گوشي را از ميان پنجه بي حركت كيميا بيرون كشيد و گفت:- تموم شد؟كيميا سر تكان داد. او لبخند فاتحانه اي زد و گفت:- مرسي. همين الان مي رم. الين حيرت زده به كيميا نگاه كرد و گفت:- تو به رابين چي گفتي؟كيميا در حالي كه بغض گلويش را به شدت مي فشرد به زحمت پاسخ داد:- نمي دونم... نمي دونم. بايد برگرديم. من حالم هيچ خوب نيست.- تو به رابين چي گفتي؟ اون و ديويد داشتن مي اومدن كنار سن.كيميا لحظاتي به نگاه حيرتزده الين خيره ماند و بعد گفت:- فكر نكنم ديگه بيان... رابين... رابين امشب مهمون داره. و بعد بغضش تركيد. الين با عصبانيت و تقريباً به حالت فرياد پاسخ داد:- تو واقعاً احمقي.و بعد دلسوزانه بازوهاي كيميا را در دست فشرد. كيميا سرش را به شانه او تكيه داد و در ميان گريه گفت:- الين... من... چه كار كردم؟ كيميا يكباره ايستاد. چشمان خسته اش را به الين دوخت و گفت: - نه. من نميام. - ديوونه شدي؟ تا جلوي در دانشكده اومدي حالا مي گي نميام؟ - گفتم كه نميام. حالم خوب نيست. سرم درد مي كنه. چشمام مي سوزه. اصلاً نمي تونم بيام. - اين دروغها رو واسه يكي ديگه سر هم كن. بيا بريم الان استاد مي ره سر كلاس. - برام مهم نيست. گفتم كه حالم خوب نيست. - تو دروغ مي گي. لحظه اي سكوت برقرار شد و بعد كيميا با تأسف سري تكان داد و گفت: - حق با توئه. من سرم درد مي كنه. چشام مي سوزه. ديشب تا صبح نتونستم بخوابم، اما هيچ كدوم از اينا درد اصلي من نيست... من فقط يه مشكل بزرگ دارم. اونم اينه كه نمي خوام رابين رو ببينم. مي فهمي؟ نمي دونم چطور بايد توي چشماش نگاه كنم. يعني اصلاً نمي تونم نگاش كنم. - بيا بريم كيميا، بچه نشو... رابين اون كاري رو مي كنه كه خودش مي خواد. تو هيچ تقصيري نداري. - كاش اينطور بود الين... خواهش مي كنم تو تنها برو... برو ديگه اينقدر اذيتم نكن. الين خوب مي دانست كه اصرار بيش از اين بي فايده است. بنابراين شانه هايش را بالا انداخت و گفت: - خيلي خوب اگه اين طوري راحت تري من مي رم ولي بالاخره چي؟ - حالا تا بعد. الين بي هيچ حرف ديگري از ورودي دانشكده گذشت و كيميا لحظه اي چند دور شدن او را تماشا كرد و بعد سالانه سالانه به راه افتاد و قصد كرد با اولين ماشين كه جلوي پايش ترمز كرد خود را به اتاق تنهايي هايش برساند. اما ظاهراً راننده هاي پاريسي با او سر ناسازگاري داشتند و ناچارش كردند قدم زنان به سوي سيته حركت كند و با هر قدم، هزاران بار خود را لعن و نفرين كند. اما بالاخره صداي بوق ماشيني او را به خود آورد. در جا ايستاد و به سوي صدا بازگشت. اتومبيل دقيقاً جلوي پايش با ترمز محكمي متوقف و در جلو باز شد. لحظه اي قصد كرد بي اعتنا از كنار در باز اتومبيل بگذرد. به همين علت با دو گام بلند از در فاصله گرفت اما پاهايش او را به جاي اول بازگرداندند و قبل از آن كه بداند چه مي كند درون صندلي نرم ماشين فرو رفت و راننده در سكوت مطلق به راه افتاد. سرش را به صندلي تكيه داد و چشمانش را روي هم گذاشت. حرارت مطبوع و ملايم بخاري ماشين گونه هاي سردش را نوازش كرد. احساس خلسه خاصي مي كرد. ذهن خسته و ناآرامش به آرامشي عجيب دست يافته بود و تكانهاي نرم ماشين حالتي خوشايند به روحش ميداد. زمان همچنان سپري مي شد و چشمانش در لذت خواب و به تلافي بيداري شب گذشته گرم ميشدند و سكوت داخل ماشين خواب آلودگيش را تشديد مي كرد. كم كم احساس مي كرد خستگي از عضلاتش بيرون مي رود و نيروي از دست رفته اش را به دست مي آورد و چشمانش ميل به باز شدن دارند. با كف دست چند بار صورتش را ماليد و چشمانش را از هم گشود و بلافاصله صورتش را به سوي صندلي راننده گرداند. رابين روي صندلي كنارش با چهره اي آرام و صبور و كاملاً خونسرد نشسته بود. پلووري به رنگ آبي تيره به تن داشت كه با رنگ چشمانش هارموني زيبايي ايجاد كرده بود و جذابيتش را بيشتر و بيشتر به رخ مي كشيد. نگاهش كه به صورت كيميا و چشمان گشوده اش افتاد، لبخند مليح و زيبايي زد و گفت: - صبح بخير خانم، بالاخره بيدار شدي؟ كيميا لحظه اي نگاهش كرد و با به ياد آوردن تلفن ديشبش به جاي هر جواب ديگري لبش را گزيد. رابين لبخند ديگري زد و دوباره گفت: - هنوزم كه چشمات خسته است. تو ديگه چرا ديشب خوب استراحت نكردي؟ كيميا شانه اي بالا انداخت و رابين گفت: - صبحانه خوردي؟ كيميا اين بار با سر پاسخ منفي داد. رابين كه حالا از سكوت دراز مدت كيميا حسابي خنده اش گرفته بود پرسيد: - خانم قصد دارند ما رو از شنيدن صداي قشنگشون محروم كنن؟ كيميا سري تكان داد و رابين به ناچار گفت: - دوست داري جايي بايستم صبحانه بخوريم؟ كيميا به علامت ((نه)) سرش را بالا حركت داد و رابين ديگر چيزي نگفت. كيميا دست چپش را بالا آورد و ساعتش را نگاه كرد و ناگهان با حيرت فرياد كشيد: - من خوابيده بودم؟ اين بار رابين در حالي كه لبخند مي زد به جاي پاسخ، سر تكان داد. كيميا با تعجب از پنجره بيرون را نگاه كرد و چون اطرافش را غريبه ديد پرسيد: - اينجا كجاست؟ - وقتي قرار بود سركار خانم رو بيش از يك ساعت و نيم با ماشين بگردونم، مسلماً مجبور بودم كه از پاريس بيرون بيام، چون سر و صداي خيابونها نمي ذاشت راحت استراحت كني. كيميا باز به بيرون نگاه كرد و با تعجب گفت: - باورم نميشه اين همه وقت... البته فكر نمي كنم خواب مطلق هم بوده باشم. رابين لبخندي زد و زير لب تكرار كرد: - خواب مطلق. كيميا هم خنديد و رابين پرسيد: - گفتي دوست نداري بريم رستوران، نه؟ - دلم نمي خواد از ماشين پياده بشم. - خب من مي رم برات يه چيزي مي گيرم كه بخوري. - دلم نمي خواد تو هم از ماشين بيرون بري. - زود بر مي گردم. - نه. - هر طور تو دوست داري. باز سكوت برقرار شد. رابين گويا ناگهان چيزي را به خاطر آورده باشد گفت: - صبر كن! و بعد به سوي كيميا خم شد. كيميا بي آنكه عكس العملي نشان دهد در جاي خود باقي ماند. رابين باز زير چشمي نگاهي به او كرد. در داشبورد ماشين را باز كرد و يك بسته شكلات بيرون كشيد. به طرف كيميا گرفت و گفت: - نه تو از ماشين پياده مي شي نه من. كيميا خنده كنان شكلات را از دست رابين گرفت و رابين دستش را پس كشيد. در آخرين لحظه كيميا آستينش را به سوي خود كشيد و گفت: - دستت چي شده؟ رابين با شتاب دستش را عقب كشيد و گفت: - چيز مهمي نيست. كيميا دوباره آستينش را كشيد و گفت: - روي مچت چي شده؟ رابين لبخندي زد و پاسخ داد: - هيچي دختر خوب! كيميا مصرانه آستينش را در ميان پنجه هاي خود فشرد و گفت: - بايد ببينم! رابين با صداي بلند خنديد و پاسخ داد: - گاهي اوقات مثل بچه ها مي شي. تو چطور دست منو ديدي؟ - اونش ديگه مهم نيست. رابين كه سر سختي كيميا را ديد دستش را به سوي او دراز كرد. كيميا آستينش را بالا كشيد. ناگهان خنده روي لبانش ماسيد و با تعجب گفت: - اين جاي چيه؟ رابين لبخندي زد و با آرامش پاسخ داد: - چيزي نيست، سوخته. كيميا لحظه اي به تاول پر آبي مه به صورت مورب روي مچ رابين خودنمايي مي كرد خيره ماند و آهسته پرسيد: - چرا سوخته؟ - همين طوري. كيميا كاملاً به طرف رابين برگشت و نگاهش را به چشمان او دوخت و گفت: - تو مطمئني كه همين طوري سوخته؟ رابين در حالي كه سعي مي كرد نگاهش را از چشمان او بدزدد، پاسخ داد: - كاملاً. - به من نگاه كن بعد جواب بده. رابين لحظه اي سكوت كرد و پاسخ داد: - مي دوني فرق چشماي من با تو در چيه؟ كيميا با تعجب نگاهش كرد و گفت: - خب معلومه در رنگشون. رابين سري تكان داد و پاسخ داد: - اشتباهت در همينه. رنگشون نه، عمقشون. ميدوني چشماي من تا ته دلم رو نشون مي ده، اما چشماي تو مثل يه چاه عميقه و به اين سادگي نمي شه به آخرش رسيد. تو عمق نگاه تو هر چيزي رو ميشه پنهون كرد، ولي چشمهاي من هر دروغي رو داد مي زنن. شايد براي همينه كه من نمي تونم چيزي رو از تو پنهون كنم. كيميا لبخندي زد و گفت: - پس حالا كه اينطوره، راستش رو بگو ببينم اين سوختگي جاي چيه؟ رابين لحظاتي سكوت كرد و بعد در حالي كه به نقطه اي نامعلوم در پيش رويش خيره مانده بود پاسخ داد: - با انبر شومينه سوخته. كيميا با تعجب نگاهش كرد و گفت: - انبر شومينه رو دست تو چه كار مي كرد؟ رابين با صدايي كه به زحمت شنيده مي شد، پاسخ داد: - بالاخره يه جوري بايد از افسون مهموني كه برام فرستاده بودي فرار مي كردم. كيميا با هر دو دست صورتش را پوشاند و ناليد: - واي خداي من! من با تو چه كار كردم؟ رابين كه اندوه كيميا برآشفته اش كرده بود پاسخ داد: - اصلاً مهم نيست الهه ي من. كيميا چند بار با حالتي عصبي سرش را به طرفين تكان داد و گفت: - مهمه رابين خيلي مهمه. رابين براي آنكه موضوع صحبت را عوض كند كاستي را به كيميا نشان داد و با خنده پرسيد: - موافقي؟ - من از چيزايي كه تو گوش مي كني سر دي نميارم. - اين بارم اشتباه مي كني. و بعد با نوك انگشت، كاست را به داخل پخش ماشين فشار داد. لحظاتي طول كشيد و بعد آهنگ آشنايي در گوش كيميا طنين انداز شد. كيميا با تعجب به رابين نگاه كرد و پرسيد: - اينو ديگه از كجا آوردي؟ رابين لبخند زيبايي زد. نگاه جذابش را به كيميا دوخت و گفت: - گوش كن الهه ناز... گوش كن. كيميا در حالي كه با سر انگشت پوست نازك روي تاول دست رابين را نوازش مي كرد، با لبخند چشمهايش را روي هم گذاشت و در طنين دلنواز صداي استاد بنان و آهنگ زيباي الهه ناز غرق شد. كيميا كه روي پله كنار بقيه نشست، مايكل لبخندي زد و گفت: - اينم الهه ي رابين فكر كنم همه اومدن. كيميا نگاهي به مايكل كرد و گفت: - الهه رابين اسم داره، اسمش هم كيمياست. - واقعاً؟ اما من فكر مي كنم تقريباً تمام پاريس صرفاً تو رو به اين نام و به اين خاطر ميشناسن. كيميا پاسخي نداد و اين بار مايكل دوباره گفت: - خيلي دلم مي خواد بدونم تو خودت مي دوني داري با اين پسره چه كار مي كني؟ آخر اين قصه چيه؟ كيميا باز نگاهش كرد و پاسخي نداد. شايد به اين خاطر كه حرفي براي گفتن نداشت. بعد از چند لحظه سكوت و وقتي الين اطمينان پيدا كرد كه كيميا هيچ حرفي براي گفتن ندارد، به جاي او پاسخ داد: - تو دوباره شروع كردي مايكل...؟ اصلاً به تو چه ربطي داره؟ اون دهن گشادت رو ببند و حرف اصلي رو بزن. يه ساعته ما رو اينجا معطل كردي. مايكل لبخند پر تمسخري زد و با لحن پر معنايي گفت: - به من چه ربطي داره. تقصير الهه رابينه كه سه ساعت سر جلسه امتحان مي شينه. و باز روي كلمه الهه تأكيد كرد. كيميا از جا بلند شد و در حالي كه به راحتي در چشمان او چشم دوخته بود گفت: - باشه حالا كه تو اين طوري مي خواي منم حرفي ندارم. آره آقا، من الهه رابين هستم. تو چرا ناراحتي؟ نكنه پيش از اين به تو هم قول ازدواج داده بود؟ صداي خنده جمع بچه ها به هوا برخاست و صداي خنده الين از همه بلندتر بود. مايكل چشم غره اي به كيميا رفت و گفت: - نه خانم خانمها! من قولي ازش نگرفته بودم، غصه منو نخور. غصه اون بيچاره اي رو بخور كه با اين رفتار تو به زودي راهي تيمارستان مي شه. - تو كه بنا نيست خرج بيمارستانش رو تقبل كني، پس پر حرفي نكن و حرف اصلي رو بزن. - خيلي جسور شدي خانم... دلم مي خواست بدونم اگه رابين مثل كوه پشت سرت نميايستاد بازم اينقدر زبون درازي مي كردي؟! - حالا ديگه راست راستي باورم شد كه تو هم بخاطر رابين به من حسودي مي كني. مايكل خنده اي بلند كرد و بعد گفت: - من چرا بايد به تو حسودي كنم؟ من فقط به رابين حسادت مي كنم، اونم زماني كه مطمئن شم تو رو داره. كيميا لحظه اي مكث كرد، بعد كاملاً به طرف مايكل برگشت و گفت: - پس اينو بدون كه اگه از همين حالام شروع كني باز مدتي عقبي. براي لحظه اي كيميا مركز نگاههاي همه بچه ها شد و او سنگيني نگاه همه و از همه سنگين تر نگاه مايكل را به خوبي احساس كرد، اما بي آنكه پشيمان شود لبخند پر تمسخري نثار مايكل كرد و دوباره كنار الين نشست. مايكل همانطور كه ناباورانه او را نگاه مي كرد، چند گام به عقب برداشت و از جمع فاصله گرفت و رفت. الين با تعجب گفت: - اين ديوونه كجا رفت؟ يه ساعته ما رو معطل كرده كه تو بياي يه چيزي بهمون بگه، حالا سرش رو انداخت پايين و رفت. كم كم هياهوي اعتراض بقيه هم بلند شد و بچه ها تك تك يا چند نفره متفرق شدند. كيميا در حالي كه از روي شله بر مي خاست و پشت لباسش را مي تكاند گفت: - تو واقعاً نمي دوني اين ديوونه چي مي خواست بگه؟ - نه، از كجا بايد بدونم؟ من فقط يه چيز رو ميدونم اونم اينه كه هر كي سر و كارش با تو باشه حتماً ديوونه مي شه. اون از رابين اينم از اين ديوونه. مكيميا با تعجب به الين نگاه كرد و گفت: - تو چي داري مي گي؟ الين خنده اي كرد و گفت: - عصباني نشو عزيزم، بيا بريم كه خيلي كار داريم. كيميا در سكوت همراه الين به راه افتاد، اما چند گام كه رفتند درجا ايستاد و گفت: - الين تو هم واقعاً فكر مي كني كه رابين ديوونه شده؟ الين با مهرباني خنديد و گفت: - نه عزيزم. اون فقط يه كم زيادي تغيير كرده. زيادي و باور نكردني. - ببين الين، من نمي دونم ديد شماها نسبت به اطرافيانتون چطوريه؟ ولي من فكر نمي كنم اين كه يه آدم زندگي بي بند و بار و مزخرف رو كنار بذاره و سعي كنه درست زندگي كنه ديوونگي باشه... آخه كجاي دنيا به آدمي كه قصد داره سالم زندگي كنه و غرايزش رو مهار كنه مي گن ديوونه؟ - گوش كن كيميا، من از اين چيزا سر در نمييارم فقط دلم مي خواد بدونم چي تو وجود تو هست كه مي ارزه يه آدم مثل رابين براي به دست آوردنش تاواني به اين سنگيني پرداخت كنه؟ كم كم دارم فكر مي كنم كه تو خيلي خيلي با ارزش بودي و من خبر نداشتم. كيميا خنده اي كرد و گفت: - مسلماً اينو جدي نمي گي، نه؟ - اتفاقاً خيلي هم جدي مي گم. دلم مي خواست بدونم علت اين همه ارزش ت چيه؟ چرا تو اينقدر گرون قيمت تر از دختراي دور و بر مني؟ كيميا سكوت كرد و الين دوباره پرسيد: - يعني پاكدامني اينقدر ارزش داشت و ما فراموشش كرده بوديم؟ تو كم كم داري منو هم تحت تأثير قرار مي دي. قصه عشق رابين به تو همه دختراي دانشكده رو به فكر انداخته. يه روزي اونا فكر مي كردند كه با ابزارهاي زنونه مايه گذاشتن از زيبايي هاي جسمي شون مي تونن پسرايي مثل رابين رو تور بزنن، ولي الان دارن مي بينن كه رابين رام دختريه كه هرگز حتي يه انگشتش رو به خاطر رابين برهنه نمي كنه. الين ساكت شد اما آنقدر هيجان زده و جدي به نظر مي رسيد كه كيميا را به تعجب مي انداخت. لحظه اي به الين خيره ماند بعد دستش را دور شانه او حلقه كرد و گفت: - عزيزم تو هم با ارزش و گرون قيمتي. تو دختر فوق العاده اي هستي. شك نكن. الين به زحمت لبخندي زد و چند لحظه اي سكوت كرد، اما باز همان حالت شيطنت هميشگي را به خود گرفت و گفت: - حالا راستش رو بگو ببينم حرفي كه به مايكل راجع به حسادت به رابين زدي چقدرش راست بود؟ كيميا خنده اي كرد و سر به زير انداخت. الين با تعجب نگاهش كرد و آهسته گفت: - كيميا! اما كيميا باز هم سكوت كرد. الين ناگهان هيجانزده كيميا را در آغوش كشيد و گفت: - عاليه كيميا! خيلي عاليه! و بعد دوباره به راه افتادند. جلوي در ناگهان با ديويد برخورد كردند كه با سرعت وارد دانشگاه مي شد. ديويد به محض ديدن آنها پرسيد: - مايكل رو ديديد؟ الين چيني به پيشاني انداخت و گفت: - روز بخير، ما حالمون خوبه، تو خوبي؟ ديويد كه متوجه منظور الين شده بود نزديكتر آمد و دست او را ميان دستهايش گرفت و گفت: - منو ببخش عزيزم. حالت خوبه؟ بعد الين را به سوي خود كشيد. الين به طرز محسوسي خود را عقب كشيد و كيميا را به خنده انداخت. بعد به سوي كيميا برگشت و آهسته پرسيد: - چيه براي من خنده داره؟ - نه اصلاً. - بچه ها! شما چي مي گيد؟ جواب سؤال منو نداديد... الين تو از من ناراحتي؟ - اوه نه، نه. - پس چرا... - مايكل رو ديديم يه ساعت هم معطلمون كرد كه يه چيزي بگه ولي بعد كمي با كيميا بحث كرد و گذاشت رفت. ما هم نفهميديم كه بالاخره بنا بود چي بگه. - پسره ي احمق... خوبه يه كاري رو به اين پسره بسپاري. - بالاخره مي گي چه خبره يا نه؟ - خبر؟ خبر خاصي نيست فقط بنا بود كه ما يه جشن بگيريم. كيميا با شنيدن كلمه ي جشن، به ياد آن جشن كذايي سال نو افتاد و با حالت خاصي گفت: - اَه بازم جشن؟ ديويد كه از حالت كيميا خنده اش گرفته بود، گفت: - آره. جشن. اما اين جشن با جشناي ديگه فرق داره. - مثلاً چه فرقي؟ - اين بار ميزبان رابينه و مهموني هم بالماسكه است. الين دستانش را به هم كوبيد و به هوا پريد و گفت: - بهتر از اين نمي شه. ولي كيميا همچنان گنگ آن دو را نگاه كرد. الين اين بار با حالتي عصبي گفت: - از اين پسره ي ديوونه بهتر كسي رو پيدا نكرديد كه بچه ها رو دعوت كنه؟ - چه مي دونم، خودش اصرار داشت بچه ها رو خبر كنه... حالام كه اتفاقي نيافتاده، خودم مي رم و قضيه رو به همه مي گم. بعد ميام دنبالت كه شام با هم بريم بيرون. الين لحظه اي مكث كرد و بعد پاسخ داد: - فكر نمي كنم براي امشب فرصتش رو داشته باشم. بايد با كيميا براي امتحان پس فردا كمي درس بخونيم. ديويد با تعجب به الين نگاه كرد و گفت: - من مطمئنم كه تو يه طوريت شده. تو واقعاً از من ناراحت نيستي؟ - من مشكلي ندارم. ناراحتم نيستم، فقط مي خوام يه كم درس بخونم. از نظر تو اشكالي داره؟ - نه... نه. - پس ما ديگه رفتيم. - صبر كنيد... كيميا تو خونه رابين رو كه بلدي؟ - نه متأسفانه. - واقعاً؟ - بله من نه خونه رابين رفتم و نه آدرسش رو مي دونم. - حب اگه اينطوره شما بريد خوابگاه، من بعد از ظهر ميام دنبالتون بريم خونه رابين. آخه اون مي خواد براي برگزاري جشن از نظرات شما استفاده كنه. بعد با شك به الين نگاه كرد و پرسيد: - تو كه مياي، مگه نه؟ برخلاف تصور كيميا و ديويد، الين با حالت خاصي پاسخ داد: - مطمئن نيستم، ببينم چي مي شه. ديويد كه حالا دهانش از تعجب باز مانده بود نگاه پرسشگري به كيميا كرد و چون بي اطلاعي او را ديد سكوت كرد. اين بار هم الين سكوت را شكست و گفت: - خب كيميا، بهتره زودتر بريم... ديويد خداحافظ. كيميا نيز به ناچار خداحافظي كرد و ديويد را كه همچنان متعجب آن دو را مي نگريست تنها گذاشت. اما همين كه وارد خيابان شدند، با عصبانيت به الين گفت: - تو چه مرگت شده دختر؟ چرا با اين بيچاره اين طوري مي كني؟ ديوونه شدي؟ الين لحظه اي ايستاد، نگاهش را روي چشمان كيميا ثابت كرد و بعد انگشتش را روي لب هاي او گذاشت و گفت: - هيس... *** [/TD] [/TR] [/TABLE]