[h=2] روياي بهشت[/h] باوركنيد من بي گناهم من فقط مجري قانون افسانه اي شما بوده ام چرا تهمت به پيشوني مي مي زنيدكه همه چيزش را باخته دختريش و جو ونيش و حتي تمامي احساسات و عواطفش را من نمي حوام كسي از روي ترحم برام اشك ماتم بريزه. مي خواهم همه دركم بكنن و حتي براي يك لحظه هم كه شده خودشون را جاي من بگذارن و تصوركنن كه در چنين شرايطي چه كاري مي كردن. دست هام و روي صورتم گذاشتم و بي اختيار شروع به گريه كردم. تو حال خودم نبودم و نمي فهميدم چي دارم مي گم. از خودم دفاع مي كنم يا اعتراف.صداي قاضي يك بار ديگه من و به خودم آورد كه مثل همه جلسات دادگاه با صداي بلند داد مي زد و مي گفت: خانم رياحي چرا سفسطه مي كنيد شما توي جنگل كه زندگي نمي كرديد همه جا قانون هست شما بايد حقي راكه خود تون دم از اون مي زنيد را از طريق قانون مي گرفتيد. ديگه نتونستم طاقت بيارم مزخرف مي گفت. اين باربي توجه به حرف حايش با لحن تندتري گفتم ازكدوم قانون حرف مي زيد مگه توي قانون شما تقاص دل شكسته هم گرفته مي شه !؟ تقاص اشك هاي ريخته شده، رنج ها و شادي هاي از دست رفته چي؟ شما مي تونستد با اون قانون كزايي تون جووني من و به من برگردونيد؟آمال و آرزوهام را چي؟ لحظه لحظه هاي كه توي اين شهر غريب تحقير شدم، خورد شدم اون وقت هاي كه به چشم هرزگي نگاهم كردند و من براي اثبات پاكي و بي گناهيم فقط اشك ماتم ريختم. اون كسي كه امروز همه و همه براي مرگش عزا گرفتن و بر سر و سينه مي كوبن و به خيال خام خودشون يك جوون معصوم و بي گناه را از دست دادن قاتل تمام زندگي من بود، امير خپلي وقت پيش روح و جسم و همه چيزم وكشته بود. و هيچ قاضي و دادگاه محكمه پسندي پيدا نشدكه مثل امروز از ائن به خاطر تمام اشتباهات و گناهاش بازخواست بكنه در حالي كه اون قاتل من بود نه من. اين بار با حرص بيشتري مي گفتم: اگر هزاربارديگرهم به دنيا بيام و روزهاي تلخ گذشته را به ياد بيارم در حالي كه امير هنوز هم زنده باشد عين هزاربار مي كشمش با همين دست هام كه يك روزي قلم به دست مي گرفت خاطراتش و مي نوشت ولي امروز آلوده به گناه ناخواسته شده دستهايي كه همه از ترس جونشون به اونها دستبند زدن.ولي حق دار يد، من يك قاتلم من اميروكشتم چون حقش بود به خدا حقش بود به خدا... - - - Updated - - - بازهم سرم و روي ميز محاكما گذاشتم و ناباورا نه به قتل امير اعتراف كردم. ديگه نغهميدم كه چي شد چشم هام يك باره سياهي رعت و وعتي كه باز شد مثل هميشه خودم و تنها و غريب توي يك دخمه تنگ و تاريك به اسم زندان ديدم. همه چيز مسخره بدخاطرگناه نكردع، يعني واقعأ اميرو من كشته بردم؟ا اميري كه يك روز تمام زندگي من بود وگاهي با به خاطر آوردن خاطرات شيرين گذشته شاد مي شدم و ديو انه وارمي خنديدم وگاهيبه ياد سختي ها و تلخي هاي زندگي مي گريستم. واي كه چه رسم غريبي است زمانه. اكثر روزا اين گونه با خودم خلوت مي كردم و مترجه گذشت زمان نبودم. اين بار صداي باز شدن در زندان من و به زمان حال برگردوند و باعث شد كه بي اختيار به طرف صدا و نوري كه چشم هام و آزار مي داد برگردم و مجبور بشم با دست هام كمي چشم هام و بمالم تا به نور عادت بكنه. صدا همون صداي هميشگي بود اما اين بار حرفهاش با هميشه فرق داشت. نه وقت غذا بود نه وقت رفتن به دادگاه شايد اشتباه مي شنيدم يا شايد هم خواب ميديدم من ملاقاتي دارم؟ا از حرفش خندم گرفت آخه من كه كسي را نداشتم نه پدري نه مادري و نه حتي يك فاميل دلسوزي كه اين زحمت را به خودشون بدن و به ملاقات من بيان. دست و پاهام بي دليل مي لرزيد افكار مختلفي توي كلم بودكه هيچ راهي براي فراراز اون ها پپدا نمي كردم شايد تنها راه چاره اين بود كه دنبال نگهبان زندان بروم.به سختي تونستم دست هام و به ديوار بگيرم و بلند بشم. عادت كرده بودم به اين كه وقتي از زندان ييرون مي يام دستهام وبالا بگيرم تا دستبند هاي أهني براي مدتي هم نشين دستهاي يخ زده و بي روح من باشه اما انگار واقعأ خواب مي بينم آخه اين بار همه چيزش با گذشته فرق داشت آخه از وقتي به اين جا آمدم اولين باري هستش كه مثل يك انسان باهام برخورد مي كردن. سر از پا نمي شناختم واي خداجون من يعني خواب مي بينم خودم هم داشت فراموشم مي شد كه كي بودم داشت يادم مي رفت كه آدمم. دلم مي خواست زار بزنم. گريه كنم بغص گلوم و فشار مي دادكم كم قطره هاي اشك صورتم راكاملأ خيس كرد. خيلي سعي كردم جلوي خودم را بگيرم اما اختيار چشمهام دست خودم نبود. نمي دونستم از خرشحالي گريه مي كنم يا ترس و نگرا.ي. صداي نگهبان زندان دوباره من و به خودم آورد اين بار خيلي آروم و با ملايمت گفت راه بيفت. فقط تونستم سرم و به نشونه تأييد حرفش پايين بياورم و پشت سرش راه بيفتم. گاهي تندتندگام برمي داشتم وگاهي آروم و أهسته. تو وجودم غوغا بود. با اين كه نمي دونستم به ديدن چه كسي دارم مي رم اما دلم نمي خوراست خوشحالي كه تمام وجودم را تسخير كرده بود مثل هميشه زود تمام بشه. ولي ين بار تمام اون راه روهاي پچ در پچ كه عبور از اونها برام مثل جهنم بود و به اندازه گذشت سالي بود خيلي زود تمام مي شد.تا اين كه خبلي زود به پايان راهي كه نمي دونيتم به كجا منتهي مي شه رسيدم.جلوي در يك اطاق ايستاديم يك باره دلم گرفت نفسم بند آمده بود احساس خفقان مي كردم. پاهايم سست شده بود و خيال ياري نداشت. تمامي بدنم مي لرزيد دست هايم يخ كرده برد عرق سردي روي پيشانيم نشسته بود دلم مي خواست راه امده را بازكردم به همان دخمه تنگ و تاريك. نگهبان يك بارديگر نگاهي به چهره رنگ پريده من كرد وبا لحني آرام گفت برو تو. مي دانستم دليلي براي ترسيدن وجود نداره براي كسي كه بي محابا تمامي پل هاي پشت سرشر را خراب كرده بو د و در روبه روي بي راهه اي كه رهي جز به جهنم نداشت. پس بايد قدم از قدم برمي داشتم. وارد اطاق كه شدم خانم جووني كد سنش بيشتر از سي و دو سه سال نشان نمي داد را ديدم كه روي يك صندلي پشت ميز چوبي كوچكي نشت بود و چيزي را مطالعه مي كرد. با واردشدن من بلند شد و به طرفم آمد. سلام كرد و دستش را به طرفم گرفت. هاج و واج نگاهش مي كردم گيج شده بزدم. يعني اين قدر از آدميت دور شده بودم كه حتي آداب معاشرت هم از يادم رفت بود. اما بالاخره بادست پاچگي دستم را دراز كردم ر با صداي كه مي لرزيد گفتم سلام. دست هام و محكم فشار داد وگفت: من شكري هستم. وكيل پايه يك دادگستري و شما هم بايد فرناز خانم باشيد.گفتم بله خودم هستم. منتظر شنيدن بقيه حرف هايش بودم كه به طرف ميز چوبي رفت و صندلي كه روبه روي آن صندلي كه خودش روي آن نشست بود را بيرون كشيد وگفت: بيا بشين مي خوام با هم حرف بزنيم. پرده اي ازاشك جلوي چشام وگرفته بود آشفتگي و پريشاني توي چهرم موج مي زد. به ناچار به طرفش رفتم روي همون صندلي كه گفته بود نشستم. پرونده اي كه توي دستش گرفته بود را روي ميز گذاشت وگفت: اين پرونده شماست من اون و خوب مطالعه كردم ولي چيز زيادي دست گيرم نشد. و چون تصميم دارم دفاع ازشما را بر عهده بگيرم بايد كمكم كني خيلي چيزها هست كه بايد بدونم. چيزهاي كه فقط توبايد بگي و تومي توني كمكم بكني. سرم و پايين انداخته بردم و در حالي كه با خودكار روي ميز بازي مي كردم به حرف هاش گوشي مي دادم. براي مدتي ديگه صدايي نمي آمد همه جا فقط سكوت حاكم بود و سكوت. احاس كردم منتظر شنيدن حرفي از طرف من هستش. براي اولين بار سرم و بلند كردم و به صئرتش خيره شدم چهره مليح و مهر بوني داشت كه آرامش زايدالوصفي را درونم به وجود مي آورد. خيلي سعي كردم مثل خودش آروم و شمرده شمرده حرف بزنم اما بي فايده بود خودكار و چند باري روي ميز غلط دادم وگفتم: چرا مي خو اهيد اين كار و بكنيد. دفاع از من چه نفعي براي شما دارد. شايد مي خواهيد معروف بشويد يا شايد هم دنبال پول هستيد ولي بي راهه امديد اشتباه كرديد. از روي صندلي بلند شدم و ادامه دادم. من اون چيزي نيستم كه شما دنبالش هستيد نه با دفاع از من معروف مي شويد نه من پولي دارم كه به شما بدم پس مثل من از همون راهي كه امديد برگرديد. برگشتم كه از اطاق برم بيرون كه دستم وگرفت و با لحن تندي گفت: خيلي عجول هستي. بشين اگر تمام حرف هاي تو اين بود حرفاي من هنوز تمام نشده پس بهتره كه حرف گوش كني و بعد تصميم بگيري. دوباره روي صندلي نشستم و بي تفاوت منتظر شنيدن بقيه حرفهاش شدم.گفت: تو اشتباه مي كني من نه دنبال پولم نه معروفيت. حرفهاي تو قبل از اين كه كمكي به من كرده باشه مي تونه به خودت كمك بكنه. تو ديگه فرصتي براي كله شق بازينداري اين جا هم جاي لجبازي و يكدندگي نيست من هم آدمي مثل تمام اون هايي كه توي زندگيت بردن نيستم پس بهتر اول به خودت و بعد به من كمك كني تا بتونم براي دفاع از تو دليل محك پسندي به دادگاه ارايه بدم. امروز توي دادگاه بودم حرف هات قشنگ بود و در عين حال واقعيت محض. با حرف هات مي شد يك قانون اساسي نوشت اما همه چيز زمان مي بره همه چيز نياز به تلاشي داره و براي رسيدن به تمام خوبي ها و تمام قانون ها بايد فرناز و فرنازها قرباني بشن. اما اين رسم، اين سنت شكني بايد از يك جايي شروع بشه و چه بهتر شروع اون از من يا از ما باشه. و من و تو يا بهتر بگم سر ما وقتي مي تونيم بهم كمك كنيم و توي اون راه بهم پشت پا نزنيم كه به يكديگر اعتماد كنيم. حالا اگر حرفام وقبول نداري به قول خودت مي توني از همين راهي كه آمدي برگردي. چيزي نگفتم فقط سرم و به نشانه تاييد حرف هاش پايين آوردم. دوباره حرف هاش و ادامه داد وگفت: خوب حالا شروع كن از هركجا كه دوست داري از زندگيت بگو از اين كه پدر و مادرت كجا هستن چرا توي جلسات دادگاه حاضر نمي شن از امير برام بگو از اين كه چطور آشنا شديد و چرا كار به اين جا رسيد. شنيدن اسم امير مثل هميشه يك هيجان، يك عشق وصف ناپذير و يك نفرت لايتناهي را درونم به وجود آورد. هنوز دوستش داشتم، نه اشتباه كردم هنوزعاشقش بودم و تنها چيزي كه عذابم ميداد تصور اين بودكه امير من ديگه وجود نداره. هنوز با تمام بدي هاش با تمام خوبي هاش عاشقانه اسمش را به زبون مي آوردم. اما حالا بايد از يك فاجعه حرف بزنم فاجعه اي كه جرات گفتنش را نداشتم مي خواستم از يادآوري خاطراتي كه وحشت داشتم فراركنم. اما ديگر راهي نبود. من بودم و اين گوي خاطرات و اين ميدان زندگي. با خودم كلنجار مي رفتم دنبال پناهگاهي براي پنهان شدن و فرار از اعتراف ميگشتم. اما هيچ مأمن امني وجود نداشت. هميشه ترسم از اين بودكه گوش شنواي براي شنيدن حرف هايم نباشد وكسي كه بتوانم با او درد دل كنم يا حتي ذره اي اعتماد. اما به ناچار براي بازگو كردن همه چيز و همه چيز يك بارديگربه چهره خانم شكوهي خيره شدم تا مثل لحظه اولي كه ديده بودمش آرامشي را توي چهره مهربونشبراي مدتي به وديعه بگيرم. بعد با صداي كه نمي دانستم از ترس مي لرزد يا چيز ديگري آرام و بريده بريده گفتم: بچه بودم كه پدرم و از دست دادم خيي كوچك تر ازاين كه بتونم حتي خودم و بشناسم. با رفتن پدرم و مرگ اون كه به علت بيماري حصبه بود من موندم و برادر بزرگم فرشيد و مادرم. بعد از مرگ اون خانوادش ديگه هيج سراغي از بچه هاي يتيم و همسر بيوش نگرفتن با اين كه پدر و مادرم دختر عمو پسرعمو بودن و پدرم يك معلم ساده بو د كه حقوقش كفاف زندگي ما را نمي كرد، براي همين مادرم بعد از تلاش هاي فراوان تونست جاي يك كار خاله بسته بندي موادغذايي كار پيدا بكند اون موقع من سه سالم بود و فرشيد شش ساله بود. مادرم كه طاقت دوري پدرم و نداشت و نمي تونست جاي خاليش و توي خو نه اي كه بوديم تحمل بكنه عد از اون كه رفت سركار تصميم گرفت كه از اون خو نه بريم. پيدا كردن خونه خيلي كار مشكلي نبود و مادر خيلي زود تونست يك خونه كوچك با بنايي نسبتأ قديمي پيدا بكنه. بچه بودم از اون دنيا فقط زرق و برق هاش و مي ديدم و درك مي كردو خيلي زود عاشق اون خونه كوچيك قديمي شدم. خونه اي كه با تمام كوچكيش و با تمام خرابي هايش پناه گاه امن براي مادرم بعد از خستگي ها و دل زدگي هاي روزمره بود و سايه و سرپناه لحظه هاي غريبي و بي كسي من و فرشيد خونه اي كه گرچه قديمي و ناامن به نظر مي رسيد اما براي هر سه ما خانه اميد و تنها و تنها قطعه اين زمين خاكي بودكه مي تونستيم مدتي رو آروم و بي دغدغه سركنيم و شب ها با آرامش سرمون رو بر روي زمين بگذا ريم. يادم توي تنها اطاق خوابش يك طاقچه گچي بود كه عكس پدرم هميشه زينت بخش طاقچه قديمي بود كه همه جاش ترك خورده بود و بعضي ازگچ بري هاش به هم ريخته شده بود. و حياطي داشت كه سرموزا ييك هاش شكته شده بو د وسط حياط يك حوض بزرگ بود با فواره كه هميشه پر بود از ماهي هاي قرمز سفره هفت سين كه حالا ديگه بعضي ماشون به بزرگي يك ماهي بزرگ شده بودند. با ديوار هايي كه پوشيده از پيچك هايي بودكه با هر نسيم و وزش باد رقص كنان سر به فلك مي كشيدند وگل شب بو و درخت گيلاس تو ي باغچه كنار حياط. و مادري كه هر روز چين و چروكي به نشانه گذشت يك روز سخت و طاقت فرسا چهره مهربان و دوست داشتني اون را پر مي كرد و روزبه روز با دوري از خوشبختي و جووني به اين زندگي عادت مي كرد. - - - Updated - - - بازهم سرم و روي ميز محاكما گذاشتم و ناباورا نه به قتل امير اعتراف كردم. ديگه نغهميدم كه چي شد چشم هام يك باره سياهي رعت و وعتي كه باز شد مثل هميشه خودم و تنها و غريب توي يك دخمه تنگ و تاريك به اسم زندان ديدم. همه چيز مسخره بدخاطرگناه نكردع، يعني واقعأ اميرو من كشته بردم؟ا اميري كه يك روز تمام زندگي من بود وگاهي با به خاطر آوردن خاطرات شيرين گذشته شاد مي شدم و ديو انه وارمي خنديدم وگاهيبه ياد سختي ها و تلخي هاي زندگي مي گريستم. واي كه چه رسم غريبي است زمانه. اكثر روزا اين گونه با خودم خلوت مي كردم و مترجه گذشت زمان نبودم. اين بار صداي باز شدن در زندان من و به زمان حال برگردوند و باعث شد كه بي اختيار به طرف صدا و نوري كه چشم هام و آزار مي داد برگردم و مجبور بشم با دست هام كمي چشم هام و بمالم تا به نور عادت بكنه. صدا همون صداي هميشگي بود اما اين بار حرفهاش با هميشه فرق داشت. نه وقت غذا بود نه وقت رفتن به دادگاه شايد اشتباه مي شنيدم يا شايد هم خواب ميديدم من ملاقاتي دارم؟ا از حرفش خندم گرفت آخه من كه كسي را نداشتم نه پدري نه مادري و نه حتي يك فاميل دلسوزي كه اين زحمت را به خودشون بدن و به ملاقات من بيان. دست و پاهام بي دليل مي لرزيد افكار مختلفي توي كلم بودكه هيچ راهي براي فراراز اون ها پپدا نمي كردم شايد تنها راه چاره اين بود كه دنبال نگهبان زندان بروم.به سختي تونستم دست هام و به ديوار بگيرم و بلند بشم. عادت كرده بودم به اين كه وقتي از زندان ييرون مي يام دستهام وبالا بگيرم تا دستبند هاي أهني براي مدتي هم نشين دستهاي يخ زده و بي روح من باشه اما انگار واقعأ خواب مي بينم آخه اين بار همه چيزش با گذشته فرق داشت آخه از وقتي به اين جا آمدم اولين باري هستش كه مثل يك انسان باهام برخورد مي كردن. سر از پا نمي شناختم واي خداجون من يعني خواب مي بينم خودم هم داشت فراموشم مي شد كه كي بودم داشت يادم مي رفت كه آدمم. دلم مي خواست زار بزنم. گريه كنم بغص گلوم و فشار مي دادكم كم قطره هاي اشك صورتم راكاملأ خيس كرد. خيلي سعي كردم جلوي خودم را بگيرم اما اختيار چشمهام دست خودم نبود. نمي دونستم از خرشحالي گريه مي كنم يا ترس و نگرا.ي. صداي نگهبان زندان دوباره من و به خودم آورد اين بار خيلي آروم و با ملايمت گفت راه بيفت. فقط تونستم سرم و به نشونه تأييد حرفش پايين بياورم و پشت سرش راه بيفتم. گاهي تندتندگام برمي داشتم وگاهي آروم و أهسته. تو وجودم غوغا بود. با اين كه نمي دونستم به ديدن چه كسي دارم مي رم اما دلم نمي خوراست خوشحالي كه تمام وجودم را تسخير كرده بود مثل هميشه زود تمام بشه. ولي ين بار تمام اون راه روهاي پچ در پچ كه عبور از اونها برام مثل جهنم بود و به اندازه گذشت سالي بود خيلي زود تمام مي شد.تا اين كه خبلي زود به پايان راهي كه نمي دونيتم به كجا منتهي مي شه رسيدم.جلوي در يك اطاق ايستاديم يك باره دلم گرفت نفسم بند آمده بود احساس خفقان مي كردم. پاهايم سست شده بود و خيال ياري نداشت. تمامي بدنم مي لرزيد دست هايم يخ كرده برد عرق سردي روي پيشانيم نشسته بود دلم مي خواست راه امده را بازكردم به همان دخمه تنگ و تاريك. نگهبان يك بارديگر نگاهي به چهره رنگ پريده من كرد وبا لحني آرام گفت برو تو. مي دانستم دليلي براي ترسيدن وجود نداره براي كسي كه بي محابا تمامي پل هاي پشت سرشر را خراب كرده بو د و در روبه روي بي راهه اي كه رهي جز به جهنم نداشت. پس بايد قدم از قدم برمي داشتم. وارد اطاق كه شدم خانم جووني كد سنش بيشتر از سي و دو سه سال نشان نمي داد را ديدم كه روي يك صندلي پشت ميز چوبي كوچكي نشت بود و چيزي را مطالعه مي كرد. با واردشدن من بلند شد و به طرفم آمد. سلام كرد و دستش را به طرفم گرفت. هاج و واج نگاهش مي كردم گيج شده بزدم. يعني اين قدر از آدميت دور شده بودم كه حتي آداب معاشرت هم از يادم رفت بود. اما بالاخره بادست پاچگي دستم را دراز كردم ر با صداي كه مي لرزيد گفتم سلام. دست هام و محكم فشار داد وگفت: من شكري هستم. وكيل پايه يك دادگستري و شما هم بايد فرناز خانم باشيد.گفتم بله خودم هستم. منتظر شنيدن بقيه حرف هايش بودم كه به طرف ميز چوبي رفت و صندلي كه روبه روي آن صندلي كه خودش روي آن نشست بود را بيرون كشيد وگفت: بيا بشين مي خوام با هم حرف بزنيم. پرده اي ازاشك جلوي چشام وگرفته بود آشفتگي و پريشاني توي چهرم موج مي زد. به ناچار به طرفش رفتم روي همون صندلي كه گفته بود نشستم. پرونده اي كه توي دستش گرفته بود را روي ميز گذاشت وگفت: اين پرونده شماست من اون و خوب مطالعه كردم ولي چيز زيادي دست گيرم نشد. و چون تصميم دارم دفاع ازشما را بر عهده بگيرم بايد كمكم كني خيلي چيزها هست كه بايد بدونم. چيزهاي كه فقط توبايد بگي و تومي توني كمكم بكني. سرم و پايين انداخته بردم و در حالي كه با خودكار روي ميز بازي مي كردم به حرف هاش گوشي مي دادم. براي مدتي ديگه صدايي نمي آمد همه جا فقط سكوت حاكم بود و سكوت. احاس كردم منتظر شنيدن حرفي از طرف من هستش. براي اولين بار سرم و بلند كردم و به صئرتش خيره شدم چهره مليح و مهر بوني داشت كه آرامش زايدالوصفي را درونم به وجود مي آورد. خيلي سعي كردم مثل خودش آروم و شمرده شمرده حرف بزنم اما بي فايده بود خودكار و چند باري روي ميز غلط دادم وگفتم: چرا مي خو اهيد اين كار و بكنيد. دفاع از من چه نفعي براي شما دارد. شايد مي خواهيد معروف بشويد يا شايد هم دنبال پول هستيد ولي بي راهه امديد اشتباه كرديد. از روي صندلي بلند شدم و ادامه دادم. من اون چيزي نيستم كه شما دنبالش هستيد نه با دفاع از من معروف مي شويد نه من پولي دارم كه به شما بدم پس مثل من از همون راهي كه امديد برگرديد. برگشتم كه از اطاق برم بيرون كه دستم وگرفت و با لحن تندي گفت: خيلي عجول هستي. بشين اگر تمام حرف هاي تو اين بود حرفاي من هنوز تمام نشده پس بهتره كه حرف گوش كني و بعد تصميم بگيري. دوباره روي صندلي نشستم و بي تفاوت منتظر شنيدن بقيه حرفهاش شدم.گفت: تو اشتباه مي كني من نه دنبال پولم نه معروفيت. حرفهاي تو قبل از اين كه كمكي به من كرده باشه مي تونه به خودت كمك بكنه. تو ديگه فرصتي براي كله شق بازينداري اين جا هم جاي لجبازي و يكدندگي نيست من هم آدمي مثل تمام اون هايي كه توي زندگيت بردن نيستم پس بهتر اول به خودت و بعد به من كمك كني تا بتونم براي دفاع از تو دليل محك پسندي به دادگاه ارايه بدم. امروز توي دادگاه بودم حرف هات قشنگ بود و در عين حال واقعيت محض. با حرف هات مي شد يك قانون اساسي نوشت اما همه چيز زمان مي بره همه چيز نياز به تلاشي داره و براي رسيدن به تمام خوبي ها و تمام قانون ها بايد فرناز و فرنازها قرباني بشن. اما اين رسم، اين سنت شكني بايد از يك جايي شروع بشه و چه بهتر شروع اون از من يا از ما باشه. و من و تو يا بهتر بگم سر ما وقتي مي تونيم بهم كمك كنيم و توي اون راه بهم پشت پا نزنيم كه به يكديگر اعتماد كنيم. حالا اگر حرفام وقبول نداري به قول خودت مي توني از همين راهي كه آمدي برگردي. چيزي نگفتم فقط سرم و به نشانه تاييد حرف هاش پايين آوردم. دوباره حرف هاش و ادامه داد وگفت: خوب حالا شروع كن از هركجا كه دوست داري از زندگيت بگو از اين كه پدر و مادرت كجا هستن چرا توي جلسات دادگاه حاضر نمي شن از امير برام بگو از اين كه چطور آشنا شديد و چرا كار به اين جا رسيد. شنيدن اسم امير مثل هميشه يك هيجان، يك عشق وصف ناپذير و يك نفرت لايتناهي را درونم به وجود آورد. هنوز دوستش داشتم، نه اشتباه كردم هنوزعاشقش بودم و تنها چيزي كه عذابم ميداد تصور اين بودكه امير من ديگه وجود نداره. هنوز با تمام بدي هاش با تمام خوبي هاش عاشقانه اسمش را به زبون مي آوردم. اما حالا بايد از يك فاجعه حرف بزنم فاجعه اي كه جرات گفتنش را نداشتم مي خواستم از يادآوري خاطراتي كه وحشت داشتم فراركنم. اما ديگر راهي نبود. من بودم و اين گوي خاطرات و اين ميدان زندگي. با خودم كلنجار مي رفتم دنبال پناهگاهي براي پنهان شدن و فرار از اعتراف ميگشتم. اما هيچ مأمن امني وجود نداشت. هميشه ترسم از اين بودكه گوش شنواي براي شنيدن حرف هايم نباشد وكسي كه بتوانم با او درد دل كنم يا حتي ذره اي اعتماد. اما به ناچار براي بازگو كردن همه چيز و همه چيز يك بارديگربه چهره خانم شكوهي خيره شدم تا مثل لحظه اولي كه ديده بودمش آرامشي را توي چهره مهربونشبراي مدتي به وديعه بگيرم. بعد با صداي كه نمي دانستم از ترس مي لرزد يا چيز ديگري آرام و بريده بريده گفتم: بچه بودم كه پدرم و از دست دادم خيي كوچك تر ازاين كه بتونم حتي خودم و بشناسم. با رفتن پدرم و مرگ اون كه به علت بيماري حصبه بود من موندم و برادر بزرگم فرشيد و مادرم. بعد از مرگ اون خانوادش ديگه هيج سراغي از بچه هاي يتيم و همسر بيوش نگرفتن با اين كه پدر و مادرم دختر عمو پسرعمو بودن و پدرم يك معلم ساده بو د كه حقوقش كفاف زندگي ما را نمي كرد، براي همين مادرم بعد از تلاش هاي فراوان تونست جاي يك كار خاله بسته بندي موادغذايي كار پيدا بكند اون موقع من سه سالم بود و فرشيد شش ساله بود. مادرم كه طاقت دوري پدرم و نداشت و نمي تونست جاي خاليش و توي خو نه اي كه بوديم تحمل بكنه عد از اون كه رفت سركار تصميم گرفت كه از اون خو نه بريم. پيدا كردن خونه خيلي كار مشكلي نبود و مادر خيلي زود تونست يك خونه كوچك با بنايي نسبتأ قديمي پيدا بكنه. بچه بودم از اون دنيا فقط زرق و برق هاش و مي ديدم و درك مي كردو خيلي زود عاشق اون خونه كوچيك قديمي شدم. خونه اي كه با تمام كوچكيش و با تمام خرابي هايش پناه گاه امن براي مادرم بعد از خستگي ها و دل زدگي هاي روزمره بود و سايه و سرپناه لحظه هاي غريبي و بي كسي من و فرشيد خونه اي كه گرچه قديمي و ناامن به نظر مي رسيد اما براي هر سه ما خانه اميد و تنها و تنها قطعه اين زمين خاكي بودكه مي تونستيم مدتي رو آروم و بي دغدغه سركنيم و شب ها با آرامش سرمون رو بر روي زمين بگذا ريم. يادم توي تنها اطاق خوابش يك طاقچه گچي بود كه عكس پدرم هميشه زينت بخش طاقچه قديمي بود كه همه جاش ترك خورده بود و بعضي ازگچ بري هاش به هم ريخته شده بود. و حياطي داشت كه سرموزا ييك هاش شكته شده بو د وسط حياط يك حوض بزرگ بود با فواره كه هميشه پر بود از ماهي هاي قرمز سفره هفت سين كه حالا ديگه بعضي ماشون به بزرگي يك ماهي بزرگ شده بودند. با ديوار هايي كه پوشيده از پيچك هايي بودكه با هر نسيم و وزش باد رقص كنان سر به فلك مي كشيدند وگل شب بو و درخت گيلاس تو ي باغچه كنار حياط. و مادري كه هر روز چين و چروكي به نشانه گذشت يك روز سخت و طاقت فرسا چهره مهربان و دوست داشتني اون را پر مي كرد و روزبه روز با دوري از خوشبختي و جووني به اين زندگي عادت مي كرد. ولی مثل همیشه تنها کسی که شادیشو با ما قسمت میکرد امیر بود. اونم مثل فرشید مهربون بود و مثل خود فرشید دوستش داشتم تا اینکه یک روز امیر به فرشید گفته بود که منو خیلی دوست داره و فرشید هم به خیال خودش رگ غیرتش گل میکنه و خلاصه و حسابی با هم دعوا و کتک کاری می کنن این جریان رو من سال ها بعد از خود امیر شنیدم و تازه دلیل اینکه فرشید نمگذاشت من توی کوچه بیام و فوتبال بازی کنم و فهمیده بودم . شنبه ها که از راه می رسید غصم میشد و دلم میگرفت اخه تا قبل از این که خودم هم به مدرسه برم مجبور بودم گاهی از صبح تا ظهر یا از ظهر تا عصر را توی خونه تنها باشم تا فرشید یا مادر به خونه برگردن. بعد از فوت پدرم همه اصرار داشتن که مادر یک بار دیگه ازدواج بکنه خوب اون موقع فقط 22 سال داشت و جوون و خوش برورو بود و علی رغم داشتن دوتا بچه خواستگار های زیادی داشت اما مادرم همیشه عشق پدرمو بهانه میکرد و یک ج.ری از انجام این کار فرار می کرد اخه به قول خودش برای او فرشید مرد خونش بود سایه سرش بود و عصای دسنش. اما بالاخره یک روزی چنین اتفاقی افتاد و توی تابستون که مادرم بر خلاف همیشه خیلی زودتر از روزهای قبل با یک جعبه شیرینی به خونه اومد. مثل همیشه نبود معلوم بود که از چیزی خوشحال اما چیزی نمیگفت ما هم عادت نکرده بودیم سر به سرش بزاریم و ازش چیزی بپرسیم چون مطمین بودیم اگر صلاح باشه خودش همه چیز رو بهمون میگه و این اتفاق خیلی زود افتادديگه طاقت نياورد و همون شب بعد از شام من وفرشيد و كه داشتيم تلويزيون نگاه مي كر ديم و صدا كرد و گفت: مي خوامدرباره موضوع مهمي با شما صحبت كنم موضوعي كه شما را براي شنيدنش لايق تر و ارجح تر ديدم. من و من مي كرد حاشيه مي رفنت آسمون ريسمون بهم مي بافت و خودش هم نمي دونست كه چي مي خواد بگه يا ازكجا بايد شروع بكنه اما بالاخره از چيزي حرف زد كه ما از شنيدنش وحشت داشتيم براي همين از مرگ پدرم شروع كرد و گفت: من با پدرتون زندگي كوتاه ولي خوبي را داشتم ما عاشق هم بوديم اما خاك مرده سرده مثل دل آدم ها و همه چيز حتي عشق دست خوش چيزي به اسم عادت مي شه و ما مجبوريم به آن چه كه پيش آمده عادت كنيم همون طور كه يك روز براي مرگ پدرتون زار مي زديم ضجه مي زديم ولي الان گاهي قطره اي اشك هم هدر نمي ديم. اما حرف من اين نيست بايد گذشت هاي برباد رفته رو به دست فراموشي سپرد. حرف هاشو نمي فهميدم اما سعي مي كردم كه خوب خوب گوش كنم. چند روز قبل يي ازكارمندهاي كارخانه از من خو استگاري كرد. اول موضوع را خيلي جدي نگرفتم. اما اصرار دوبارش باعث شد كه كمي جدي تر به اين موضوع فكر بكنم و همه شرايط زندگيم و براش بگم و اون هم قبرل كرد. حالا هم دارم همه چيز و براي شما مي گم چون مي دونم بچه نيستيد و مي تونيد عاقلانه فكر كنيد. نمي دونستم اين يك پشنهاده يا يك اجبار محترمانه ولي حرف من حرف فرشيد بود هيچ كس چيزي نمي گفت. سكوت غم باري فضاي خونه را پركرده بود. با اين حال فرشيد مثل هميشه خونسرد و مظلومانه گفت: شما مي تونيد هركاري كه مي خو اهيد بكنيد به هرحال شما بزرگ تر هستيد و ما روي حرف شما حرف نمي زنيم و تصميم ما تصميم شما ست. حرف هاي فرشيد كه به ظاهر نشان از رضايت داشت باعث شد كه مادر خيلي زود با آقاي شفيعي ازدواج كند. چند ماهي توي همون خونه قديمي با هم زندگي كرديم تا اينكه كيانوش يك خونه خريد و قرار شد همگي از اونجا بريم. شايد تنهاكسي كه خوشحال بود من بودم چون اين قدر سطحي به مرضوع نگاه مي كردم كه حتي كيانوش رو پدر صدا مي زدم، ولي فرشيد اون را به اسم فاميل صدا مي كرد و مادرم هم كه حالا ديگه كيانوش شده بود دين وايمانش ،بدون اجازش حتي آب هم نمي خورد و بعد از ازدواج با كيانوش ديگه سركار هم نرفت. اوايل روزهاي به ظاهرخوبي داشتيم روال زندگي داشت روي غلطك مي افتاد. بعد از ازدواجشون هم همگي رفتيم مشهد. مادرم مي گفت اين خونه برامون خوش يمن بود. اول كه رفتيم مشهد بعد هم خونه خريديم، سوميش هم حتما قبولي فرشيد براي ورودي دبيرستان نمونه هستش. اما افسوسي كه همه چيز فقط يك خيال خام و باطل بود. اين اتفاق هاي خوب و اين بهشتي كه مادر از اون حرف مي زد براي فرشيد جهنمي بيش نبود. فرشيد ديگه مثل گذشته نبود ديگه شاد نبود و ديگه من خواهركوچرلوي خودش صدا نمي كرد و برايم حرف نمي زد. از مدرسه و شيطنت هاش برام نمي گفت و موهام وشونه نمي كرد. نمي دونستم غصه مي خوره. محرم رازش شب هاي سياه و آسمان پرستاره بودن دليل گريه هاي شبانش رو نمي فهميدم. اكثر شب ها كنار پنجره اطاق مي نشست و با خودش خلوت مي كرد گريه مي كرد و من فقط مي تونستم با گريه هاي اون همراه بشم. يأس و نااميدي درون فرشيد بيداد مي كرد اما هيچ گوش شنوايي نبود و وقتي شنوا شدن كه براي همه چيز دير شده برد. يك روز تلخ كه پيمانه عمر فرشيد به آخر رسيده بود. اون روز فرشيد اعتراف كرد به رنج و عذابي كه كشيده بود ولي براي اعتراف هم دير بود، اي كاشي زمان همون جا متوقف مي شد هيچ وقت جلوتر نمي رفت. توي بهار نزديك غروب بود و شكوفه هاي درخت گيلاس توي باغچه تازه باز شده بودن و عطرگل هاي شب بوي كنار باغچه همه جاي حياط را پركرده بود. چند روزي بود كه فرشيد دايمأ تب و لرز داشت و مريض شده بود. تازه كه از خواب بيدار شد گفتم داداش امروز شعر باران را از حفظ كردم مي خواهي برات بخونم با صداي كه انگار از ته چاه در مي آمد ولي پر از مهر و محبت بودگفت بخون. دست هام و توي دستش گرفت داغ داغ بو د. شروع به خوندن كردم. باز باران با ترانه با گهرهاي فراوان مي زند بر بام خانه يادم آيد روز باران گردش يك روز ديرين توي جنگل هاي گيلان در حالي كه شعر و براش مي خوندم توي صورتش زل زده بودم. احساس كردم بدنش ديگه داغ نيست ورنگش پريده بود. ترسيده بودم زبونم بند آمده بودنمي تونستم نفس بكشم دلم مي خواست فرياد بزنم و مادر رو صدا كنم اما انگار يك كسي دستش را جلوي دهن من گذ اشته بود. فتط تونستم چند بار آروم بگم مامان... فرشيد... بيا... فرشيد. مادرم كه وارد اطاق شد تازه فهميد كه داره اتفاقي مي افته بدتر از من دست و پاچه شده بود. صداي داد مادر كه گفت فرناز برو آب بيار من و به خودم آورد توان راه رفتن نداشتم باهام سست و بي جون شده بود. وقتي با ليوان آب برگشتم فرشيد داشت حرف مي زد و مادرم فقط گريه مي كرد. آب رو كه به فرشيد دادم با حرص و ولعي مي خورد كه آدم و ياد وقتي مي اند اخت كه مي خوان يك گوسفند و قربوني بكنن و قبلش بهش آب مي دن. يك لحظه دلم براشسرخت. هيجان زده بود فقط مي خواست حرف بزنه مي گفت مامان مگه تو نگفتي من مرد خونتم، سايه سرتم، تا وقتي كه من و داري نياز به هيچ كس نداريم! دروغ گفتي؟! یا من بي ارزش بودم ، من لياقت نداشتم. يعني اين قدر جا تون رو تنگ كرده بودم !خوب از پيشتون مي رم تا راحت زندگي كنيد. مي خوام به من قول بديد كه هميشه مواظب هم هستيد. بعد هم نگاهي به من كه داشتم گريه مي كردم اند اخت با همون دست هاي مردونه و مهربونش اشكهام و پاك كرد و گفت خواهركوچولو مي خوام بهم قول بدي توي زندگيت موفق باشي دلم مي خواد خانم دكتر بشي مخمل من! گريه نكن تو گريه كني غصم مي شه ها. نمي دونم چرا بي اختيار چشم هام و بستم و با باقي مانده توانم گفتم: فرشيد حالا اين حرف ها را نزن توكه بري من بدون تو چكار كنم داداشي تو نباشي من با كي فوتبال بازي كنم كي موهام و برام شونه بكنه. شعرهام و براي كي بخونم. دوباره نگاهش كردم و گفتم: پس ديگه اين حرف ها را نزن هركجا بري منم با تو مي يام باشه قبول ديگه. نفس عميقي كشيد و آروم و بي صدا چشم از اين دنياي فاني فروبست. خشكم زده بود بدنم يخ كرده بود فكم مي لرزيد. يعني فرشيد من؟! فرشيد مرد؟!آخه كجا رفت من هنوزحر ف هاي زيادي داشتم كه براش بزنم. تمام حرف هاش يك باره از ذهنم گذشت خنده هاش غصه هاش ياد تمام اونها آتشي به جگرم كشيد طوري كه فتط تونستم ضجه اي از ته دل بزنم و صورتم و توي دست هام بگيرم و تا اونجاي كه توان داشتم زار بزنم نمي دونم چي شده بود كه يك دفعه خودم وميان ازدحامي ديدم كه نمي دونستن بايد گريه كنن يا دلداري بدن از ميان رفت و آمد جمعيت مادرم و ديدم كه بر سر و صورتش مي كوبد و جنازه بي روح فرشيد وكه پارچه سفييدي روي اون كشيده بودن. به سختي تونستم خودم وكنارش برسونم ملافه رو كنار زدم چشمهاش بسته بود ولي لبخند كم رنگي روي لبهايش بود، قلبم مثل چشمهام مثل گلوم مي سوخت آهسته و بريده بريده فرشيد و صدا كردم وگفتم: داداشي خوابيدي الان كه وقت خواب نسيت امروز درسهات و نخوندي موهاي من را هم شونه نكردي كجا مي خواهي بري تو كه بدون من جاي نمي رفتي زود تر از من نمي خوابيدي فرشيد من مي شنوي چي مي گم. توكه هميشه برام درد دل مي كردي اين بار هيچي به من نگفتي همه غصه را توي دل كوچولوت ريختي مگه من نامحرم بودم با من هم غريبي كردي حالا مي فهمم چرا شبها گريه مي كردي و غصه هات و قورت مي دادي. صداي له شدنت و حالا مي شنوم ويرانه هاي دل سوختت و حال مي بينم. مي دونم خپلي ديره خودت سرپناه نداشتي ولي سرپناهم بودي حالا من و تنها گذاشتي كجا رفتي. صداي خانم شكوهي من وبخودم آورد. صورتم خيس بود باورم نمي شد دل سنگم دوباره نرم شده باش من گريه كرده بودم به ياد فرشيد فرشيدي كه رفتنش كمرم و شكست و داغونم كرد. اين بار خانم شكوهي با صداي بلندتري در حالي كه يك ليوان آب به دستم مي داد گفت: اگركه حا لتون بد مي تونيم ديگه ادامه نديم. آب را از دستش گرفتم وگفتم نه طوري نيست حالم خوب فقط براي يك لحظه هم چيز دوباره برام تكرار شد. گفت به هر حال نمي خوام خو دت واذيت بكني فعلأ چند روزي تا جلسه بعدي دادگاه فرصت داريم. بعد از مرگ فرشيد تازه مشكلات من شروع شد تمام فك و فاميلي پدرم تازه يادشون افتاده بود كه ما هم بوايم وجود داشتيم همه عمه ها و عموها مثل لاش خور رو سر مون خراب شده بودن و توي مراسم فرشيد طوري ضجه مي زدن كه انگار هميشه دركنار ما بودن ظاهرسازي هاشون حالم و بهم مي زد دلم مي خواست با همين دستهام خفه شون بكنم. بعد از مراسم چهلم فرشيد به خونه اي كه كيا نوش خريده بود رفتيم اما غروب هاكه مي شد دلم پر مي كشيد به سمت همون خونه قديمي. نمي دونم چرا از وقتي از اون خونه رفتيم رفتارم با مادرم تغييركرد لجباز شده بودم بهانه گير و پرخاشگر. احساس مي كردم از مادرم متنفرم. دلم نمي خواست ببينمش يا حتي صداش و بشنو م. آخه تنها دليل مرگ فرشيد را ازدواج مادرم مي دونستم. سعي مي كردم به خودم تلقين كنم كه به خاطر ما ازدواج نكرده دلم مي خواست زندگي را براش جهنم كنم. از هردوشون بدم مي آمد. شب سالگرد ازدواجشون بود.كيانوش زود تر از هميشه به خونه آمد و به خيال خام خودش مي خواست يك جشن كوچولو بگيره تا روحيه من و مادرم و عوض بكنه. نمي دونم چرا اين قدر احمقانه فكر مي كرد. وقتي كه وارد خونه شد من توي اطاقم بودم و مادرم هم بعد از يك دعواي حسابي كه با هم كرده بوديم توي حال پذيرايي نشسته بود و عكس فرشيد را نگاه مي كرد وگريه مي كرد. صداي كيا نوش وشنيدم كه مي گفت: فرانك بازهم كه زانوي غم بغل گرفتي با گريه و زاري كه چيزي درست نمي شه بلند شو فرناز و صداكن همگي با هم شام بريم بيرون. نفميدم صداي خنده مادرم بود يا گريه ولي هرچي بود با لحن تمسخر آميزگفت اگر جرات داري خودت برو صداش ك ن. چند لحظه بعد در اطاق باز شد كيانوش با قيافه اي مضحك كه معلوم نبود مي خنده يا ناراحت وارد اطاق شد وگفت: فرناز جان چرا اين جا نشستي بلند شو حاضر شو مي خوام شام بريم بيرون! دستم و تكيه گاه چونم كرده بردم و اهميتي به حرفهاش نمي دادم. دوباره گفت: هنوزكه نشستي بلندشو مي خوام امشب يك جشن كوچولو بگيريم. همين طور كه بين چارچوپ در ايستاده بود مادرم آمد و پشت سرش ايستاد و از سايه اي كه افتاد متوجه آمدنش شدم اين بار مادربه جاي من پرسيد چه جشني؟ گفت مثل اين كه يادت رفت خانم خانم ها امشب سالگرد عروسيمون. مادرم نيش خندي زد و به سمت آشپزخانه رفت. با صداي بلند گفتم كجا مي ري مگه نشنيدي شوهرت چي گفت چرا جوابش و ندادي حتمأ توهم يادت رفته كه فرشيد مرده شما مي تونيد برويد و علاوه بر جشن خود تون، جشن مردن فرشيد را هم بگيريد. فرشيد راست مي گفت تو به خاطر ما ازدواج نكردي به خاطر خودت بود. تو كه مادر نيستي تو فرشيد و دق دادي تو فرشيد وكشتي به خاطر شوهر تو دق كرد فكر مي كرد توي اين دنيا اضافه است. حرف هام بدجوري احساسات مادر را جريحه دار كرد طوري كه ناخود آگاه به طرفم آمد و وحشيانه مرا زير باد كتك گرفت اول كيانوش سعي مي كرد جلرش و بگيره وآرومش كنه ولي وقتي مادرم بهش گفت كه تصميم گرفته ازش جدا بشه بد جوري شاكي شد و دعواي بين اونها هم بالا گرفت. اول دعواشون كاملأ لفظي بود ولي كيا نوش حرفهايي مي زد كه نمي دونستم راست مي گه يا دروغ اولش از حرفهاش عصباني شدم و دلم براي مادرم سوخت آخه طفلكي اين وسط شده بود چوب دوسر نجس. مخموصأ وقتي كه كيانوش مي گفت: بيچاره توكه توي كارخانه خراب بودي هرزه بودي تو كه كار نمي كردي همش با مردهاي غريبه لاس مي زدي كثافت دلم برات سوخت خواستم كمكت كنم فكر كردي چرا نگذاشتم بري سركار ارث بابات مونده بود يا من چونم را از سر راه پيدا كرده بودم تقصير من كه به خاطر تو از خانواده ام بريدم. بهت بها ندادم كه توي چشمهاي من نگاه كني و با وقاحت تمام بگي طلاق مي خواهي. تو حق نداري كه به جاي من تصميم بگيري من بهت لطف نكردم كه توي روي من بايستي. .دعواي لفظي با اين حرف هايي كه كيانوش زد حسابي بالا گرفت تا به كتك وكتك كاري رسيد. وكيانوش همون شب من وانداخت تو كوچه. ناراحت بودم اما غرورم اجازه نداد حتي براي يك بار التماسش بكنم براي همين بدون هيچ حرفي همون جا پشت در حياط نشستم از ترس مي لرزيدم. فكم قفل كرده بود پاهام و توي شكم جمع كردم و دستهام و دورش حلقه كردم فكرهاي جور واجور ذهنم و بدجور مغشوش كرده بود. دلم بدجوي شورر مي زد. همان طوركه كنار در كز كرده بودم خوابم برد. بعد ازمرگ فرشيد براي اولين باربه خوابم آمد. هر دوتامون بچه بوديم توي همون خونه قديمي گريه مي كرديم و دنبال مادرمون مي دويديم هرچي بيشتر مي دويديم ازمون دورتر و دورتر مي شد اون هم نگاهمون مي كرد و بي اختيار از ما فاصله گرفت. با صداي مادرم از خواب پريدم و دستهام و گرفته بود و گفت: فرناز كيانوش گفت كه بيام دنبالت پاشو بيا تو مثل اين كه از كاري كه كرده پشيمون. بي اختيار بغض گلوم و فشار مي داد و هرچي سعي كردم نتونستم جلوي اشك هام و بگيريم از طرفي هم دلم براي مادرم مي سوخت آخه تمام صورتش كبود شده بود و دهنش پر از خون بود. اما حرفهاش و حتي چهره درمانده و پريشونش ذره اي از احساس من و نسبت به اونها عوض نكرد. اون شب مادرم خيلي با من صحبت كرد اما مثل يك سيب زمني بي رگ شده بودم و حرفهاش هيچ اثري روي من نداشت و هرچي كه سعي مي كرد اتفاق هاي افتاده را توجيه بكنه من عصبي تر مي شدم. اون شب با تمام بدي هاي كه داشت تمام شد اما تازه شروع درگيري ها بود چون هميشه يك موضوعي بود كه باعث دعوا بشه. از بودن دركنار اونها عذاب مي كشيدم. تا اين كه مادرم مجبورشد من را براي مدت كوتاهي بفرسته خونه آقاجون. اما اين مدت كوتاه 7سال طول كشيد. توي اين هفت سال همه چيز تغيير كرد حتي احساس من و مادرم نسبت به هم با اين كه هميشه مي رفتم پيشش و اونهم به ديدن من مي آمد،اما يك جورايي با هم غريبه شده بوديم عقايدمون با هم فرق داشت. رفتارهامون تغيير كرده بود و تمام اينها توي كمترين زمان ممكن هم كه با هم بوديم مشبود بود شايد دليلش رفت و آمد زياد مادرم با خانواده كيانوش بعد از مرگ فرشيد و رفتن من از پيش اونها بود. به هرحال اون هفت سال بهترين سالهاي زندگي من بود. اوايل غربيي مي كردم چون هميشه اون خونه را با بودن دركنار فرشيد دوست داشتم ولي كم كم به اين طور زندگي هم عادت كردم و از بودن دركنار اونها لذت مي بردم دوستشون داشتم چون دركم مي كردن. هميشه به قول بدربزرگ يك سيل ويرانگر و يك زلزله خانمان سوزكه همون خاله ها و دايي ها با بچه ها شون بودن وجود داشت كه سكوت خونه و خلوت دلمو ن و با خودمون بهم بزند. اما اين سيلها و زلزله ها هميشه من و آروم مي كردن و از فرو رفتن توي منجلاب افكار تلخ ويران كننده نجاتم مي داد واحساس مي كردم كه هنوز تنها نيستم و اين خودش برام يك دنيا ارزش داشت. ديگه تصميمم وگرفته بودم كه هر طوري شده خانم دكتر بشم براي هين شب و روز درس مي خوندم حسابي هم شده بودم عزيز دردانه آقاجون و مادرجون طوري كه همه يك جويي بهم حسادت مي كردن از فاميل نزديك گرفته تا دوست ها و غريه . هميشه بهترين لباس ها مال من بود بهترين وسايل و خورد وخوارك همه و همه اول براي من بود همين موضوع باعث مي شد گاهي با بقيه دختر و پسرخاله ها ودايي ها دعوام بشه طوري كه حتي پدر ومادرهاشون هم حسودي شون مي شد يادم كه يك بار خاله رويا كه قبل از مادرم بود سر اين جريان با آقاجون بحث كرد و گفت: بچه هاي من بي دعوت مي يان اين جا كه فرناز بايد نور چشمي شما باشه و بچه هاي من طفيلي ، مگه بقيه نوه هاي شما نيستن حالا فرناز ننه بابا نداره كه نداره حقوق باباش كه هست. آقاجون گفت رويا آروم تر حرف بزن ممكن كه بشنوه تازه همه چيزي هايي كه فرناز داره از حقوق پدرش نه من. اين بار خاله رويا با حرص بيشتري گفت: من نمي دونم آقاجون به هرحال هر پچيزي كه توي اين خونه ست چه با حقوق باباش باشه چه نباشه مال بچه هاي منم هست وگرنه... ديگه طاقت شنيدن ياوه گوي ها و حرافي هاش و نداشتم از اطاق بيرون آمدم وگفتم وگرنه چي؟ اين جا نمي آيد خو ب نياييد كسي كارت دعوت براتون نمي فرسته. شما كه عرضه تامين بچه هاتون و نداريد حق هم نداريد چشمتون به دست هاي بقيه باشه.گناه من چيه كه پدر ندارمو برادرم دق كرد مرد و مادرم بي عاطفه شده و سرش با شرهرش و تك و طايفش گرم و خاله اي دارم كه نمك مي خوره و نكدون مي شكنه و اين قدر بخيل كه چشم ديدن خواهرزاده خودش را هم نداره. حرفهام بدجوري دانغش كرده بود طوري كه احساس مي كردم هر آن ممكن از عصبانيت منفجر بشه البته حقش هم بود آخه روفتارش فقط با من اين طوري نبود خلاصه اين كه حرفهام كاري كرد كه جلو و پلاسش و با اون شوهر بي غيرتش كه يك روز كار مي كرد ده روز وردل زنش مي خوابيد جمع كرد و رفت و تا چند وقتي همه فامپل از دست شنيدن هاي غرولندها و خرده فرمايش هايش راحت شدن البته بعدأ از رفتار خودم پشيمون شدم چون به قول آقاجون هرچي كه نباشه از من بزرگ تر بود و من بايد بهش احترام بگذارم. نيامدن خاله رويا باعث شد كه كمي آرامش داشته باشم و بتونم براي امتحان ورودي دبيرستان نمونه درس بخونم و بالاخره هم قبول شدم. همه چيز داشت خوب پيش مي رفت اما يك بار ديگه يك اتفاق غيرمنتظره باعث شد روال زندگي من از اين رو به اون رو بشه انگار كه شده بودم عحروسك خيمه شبه بازي سرنوشت يا توپ وسطي زندگي مادرم كه گاهي شوتم مي كرد اون طرف وگاهي من و از دست بقيه مي قاپيد. نمي دونم چرا همه چيز دوباره تغيير كرد و من مجبور شدم دوباره پيش مادرم برگردم. توي زمستان بود آسمان هم مثل من دلش گرفته بود و داشت زار زار مرواريد سپيد تهفه زمينيان مي كرد. از مدرسه آمدم بيرون دو تا شاخ بالاي كلم سبز شد پاهام مثل زمين زيرش سست شد چند باري چشمهام و ماليدم تا چيزي روكه مي ينم باور كنم گيج وگنگ به چيزي كه مي ديدم خيره شده بودم ك صداي سلام كردن هم زمان كيانوش و مادرم من و به خودم آورد به تته پته افتاده بودم. اين جا چه كار مي كردن چي شده كه آمدن جلوي در مدرسه دنبالم يعني اتفاقي افتاده بود. نه نمي تونست اين طوري باشه چون چهرشون شاد به نظر مي رسيد. فقط تونستم جواب سلامشون و بدم و منتظر باشم تا خودشون دليل آمدن به اين جا را بگن ولي كيانوش كاملأ بي مقدمه گفت خوب بريم تصميم نداريد كه اين جا بمونيد تا خيس بشويد، من كه حال مريض داري ندارم اين قدر بامزه گفت كه ازحرفش خندم گرفت وگفتم كجا مي خوايم بريم هيچ كس نمي خواد بگه اين جا چه خبره؟ اين بار مادرم گفت خبري نيست مي خواهم با هم بريم بيرون بعد هم شام بخوريم با لحن تمسخر آميزي گفتم به چه مناسبت، تولد هيچ كد متون كه نيست سالگرد ازدواجورن هم كه توي تا بستان پس چه خبر شده تولد من هم كه فكر نكنم براتون...كيانوش حرفم و قطع كرد وگفت نه هيچ كدوم نيست تو بيا بريم همه چيز و برات مي گيم.گفتم آخه آقاجون. مادرگفت خيالت راحت بهشون گفتيم كه مي آيبم دنبال تو حالا بدو بريم سوار ماشين بشيم خيس كه شديم حداقل موش آب كشيده نشيم. ديگهه هيچ دليلي براي مخالفت نمي ديدم براي همين به ناچار و بي تفاوت سوار ماشين شدم. - - - Updated - - - صداي خانم شكوهي من وبخودم آورد. صورتم خيس بود باورم نمي شد دل سنگم دوباره نرم شده باش من گريه كرده بودم به ياد فرشيد فرشيدي كه رفتنش كمرم و شكست و داغونم كرد. اين بار خانم شكوهي با صداي بلندتري در حالي كه يك ليوان آب به دستم مي داد گفت: اگركه حا لتون بد مي تونيم ديگه ادامه نديم. آب را از دستش گرفتم وگفتم نه طوري نيست حالم خوب فقط براي يك لحظه هم چيز دوباره برام تكرار شد. گفت به هر حال نمي خوام خو دت واذيت بكني فعلأ چند روزي تا جلسه بعدي دادگاه فرصت داريم. بعد از مرگ فرشيد تازه مشكلات من شروع شد تمام فك و فاميلي پدرم تازه يادشون افتاده بود كه ما هم بوايم وجود داشتيم همه عمه ها و عموها مثل لاش خور رو سر مون خراب شده بودن و توي مراسم فرشيد طوري ضجه مي زدن كه انگار هميشه دركنار ما بودن ظاهرسازي هاشون حالم و بهم مي زد دلم مي خواست با همين دستهام خفه شون بكنم. بعد از مراسم چهلم فرشيد به خونه اي كه كيا نوش خريده بود رفتيم اما غروب هاكه مي شد دلم پر مي كشيد به سمت همون خونه قديمي. نمي دونم چرا از وقتي از اون خونه رفتيم رفتارم با مادرم تغييركرد لجباز شده بودم بهانه گير و پرخاشگر. احساس مي كردم از مادرم متنفرم. دلم نمي خواست ببينمش يا حتي صداش و بشنو م. آخه تنها دليل مرگ فرشيد را ازدواج مادرم مي دونستم. سعي مي كردم به خودم تلقين كنم كه به خاطر ما ازدواج نكرده دلم مي خواست زندگي را براش جهنم كنم. از هردوشون بدم مي آمد. شب سالگرد ازدواجشون بود.كيانوش زود تر از هميشه به خونه آمد و به خيال خام خودش مي خواست يك جشن كوچولو بگيره تا روحيه من و مادرم و عوض بكنه. نمي دونم چرا اين قدر احمقانه فكر مي كرد. وقتي كه وارد خونه شد من توي اطاقم بودم و مادرم هم بعد از يك دعواي حسابي كه با هم كرده بوديم توي حال پذيرايي نشسته بود و عكس فرشيد را نگاه مي كرد وگريه مي كرد. صداي كيا نوش وشنيدم كه مي گفت: فرانك بازهم كه زانوي غم بغل گرفتي با گريه و زاري كه چيزي درست نمي شه بلند شو فرناز و صداكن همگي با هم شام بريم بيرون. نفميدم صداي خنده مادرم بود يا گريه ولي هرچي بود با لحن تمسخر آميزگفت اگر جرات داري خودت برو صداش ك ن. چند لحظه بعد در اطاق باز شد كيانوش با قيافه اي مضحك كه معلوم نبود مي خنده يا ناراحت وارد اطاق شد وگفت: فرناز جان چرا اين جا نشستي بلند شو حاضر شو مي خوام شام بريم بيرون! دستم و تكيه گاه چونم كرده بردم و اهميتي به حرفهاش نمي دادم. دوباره گفت: هنوزكه نشستي بلندشو مي خوام امشب يك جشن كوچولو بگيريم. همين طور كه بين چارچوپ در ايستاده بود مادرم آمد و پشت سرش ايستاد و از سايه اي كه افتاد متوجه آمدنش شدم اين بار مادربه جاي من پرسيد چه جشني؟ گفت مثل اين كه يادت رفت خانم خانم ها امشب سالگرد عروسيمون. مادرم نيش خندي زد و به سمت آشپزخانه رفت. با صداي بلند گفتم كجا مي ري مگه نشنيدي شوهرت چي گفت چرا جوابش و ندادي حتمأ توهم يادت رفته كه فرشيد مرده شما مي تونيد برويد و علاوه بر جشن خود تون، جشن مردن فرشيد را هم بگيريد. فرشيد راست مي گفت تو به خاطر ما ازدواج نكردي به خاطر خودت بود. تو كه مادر نيستي تو فرشيد و دق دادي تو فرشيد وكشتي به خاطر شوهر تو دق كرد فكر مي كرد توي اين دنيا اضافه است. حرف هام بدجوري احساسات مادر را جريحه دار كرد طوري كه ناخود آگاه به طرفم آمد و وحشيانه مرا زير باد كتك گرفت اول كيانوش سعي مي كرد جلرش و بگيره وآرومش كنه ولي وقتي مادرم بهش گفت كه تصميم گرفته ازش جدا بشه بد جوري شاكي شد و دعواي بين اونها هم بالا گرفت. اول دعواشون كاملأ لفظي بود ولي كيا نوش حرفهايي مي زد كه نمي دونستم راست مي گه يا دروغ اولش از حرفهاش عصباني شدم و دلم براي مادرم سوخت آخه طفلكي اين وسط شده بود چوب دوسر نجس. مخموصأ وقتي كه كيانوش مي گفت: بيچاره توكه توي كارخانه خراب بودي هرزه بودي تو كه كار نمي كردي همش با مردهاي غريبه لاس مي زدي كثافت دلم برات سوخت خواستم كمكت كنم فكر كردي چرا نگذاشتم بري سركار ارث بابات مونده بود يا من چونم را از سر راه پيدا كرده بودم تقصير من كه به خاطر تو از خانواده ام بريدم. بهت بها ندادم كه توي چشمهاي من نگاه كني و با وقاحت تمام بگي طلاق مي خواهي. تو حق نداري كه به جاي من تصميم بگيري من بهت لطف نكردم كه توي روي من بايستي. .دعواي لفظي با اين حرف هايي كه كيانوش زد حسابي بالا گرفت تا به كتك وكتك كاري رسيد. وكيانوش همون شب من وانداخت تو كوچه. ناراحت بودم اما غرورم اجازه نداد حتي براي يك بار التماسش بكنم براي همين بدون هيچ حرفي همون جا پشت در حياط نشستم از ترس مي لرزيدم. فكم قفل كرده بود پاهام و توي شكم جمع كردم و دستهام و دورش حلقه كردم فكرهاي جور واجور ذهنم و بدجور مغشوش كرده بود. دلم بدجوي شورر مي زد. همان طوركه كنار در كز كرده بودم خوابم برد. بعد ازمرگ فرشيد براي اولين باربه خوابم آمد. هر دوتامون بچه بوديم توي همون خونه قديمي گريه مي كرديم و دنبال مادرمون مي دويديم هرچي بيشتر مي دويديم ازمون دورتر و دورتر مي شد اون هم نگاهمون مي كرد و بي اختيار از ما فاصله گرفت. با صداي مادرم از خواب پريدم و دستهام و گرفته بود و گفت: فرناز كيانوش گفت كه بيام دنبالت پاشو بيا تو مثل اين كه از كاري كه كرده پشيمون. بي اختيار بغض گلوم و فشار مي داد و هرچي سعي كردم نتونستم جلوي اشك هام و بگيريم از طرفي هم دلم براي مادرم مي سوخت آخه تمام صورتش كبود شده بود و دهنش پر از خون بود. اما حرفهاش و حتي چهره درمانده و پريشونش ذره اي از احساس من و نسبت به اونها عوض نكرد. اون شب مادرم خيلي با من صحبت كرد اما مثل يك سيب زمني بي رگ شده بودم و حرفهاش هيچ اثري روي من نداشت و هرچي كه سعي مي كرد اتفاق هاي افتاده را توجيه بكنه من عصبي تر مي شدم. اون شب با تمام بدي هاي كه داشت تمام شد اما تازه شروع درگيري ها بود چون هميشه يك موضوعي بود كه باعث دعوا بشه. از بودن دركنار اونها عذاب مي كشيدم. تا اين كه مادرم مجبورشد من را براي مدت كوتاهي بفرسته خونه آقاجون. اما اين مدت كوتاه 7سال طول كشيد. توي اين هفت سال همه چيز تغيير كرد حتي احساس من و مادرم نسبت به هم با اين كه هميشه مي رفتم پيشش و اونهم به ديدن من مي آمد،اما يك جورايي با هم غريبه شده بوديم عقايدمون با هم فرق داشت. رفتارهامون تغيير كرده بود و تمام اينها توي كمترين زمان ممكن هم كه با هم بوديم مشبود بود شايد دليلش رفت و آمد زياد مادرم با خانواده كيانوش بعد از مرگ فرشيد و رفتن من از پيش اونها بود. به هرحال اون هفت سال بهترين سالهاي زندگي من بود. اوايل غربيي مي كردم چون هميشه اون خونه را با بودن دركنار فرشيد دوست داشتم ولي كم كم به اين طور زندگي هم عادت كردم و از بودن دركنار اونها لذت مي بردم دوستشون داشتم چون دركم مي كردن. هميشه به قول بدربزرگ يك سيل ويرانگر و يك زلزله خانمان سوزكه همون خاله ها و دايي ها با بچه ها شون بودن وجود داشت كه سكوت خونه و خلوت دلمو ن و با خودمون بهم بزند. اما اين سيلها و زلزله ها هميشه من و آروم مي كردن و از فرو رفتن توي منجلاب افكار تلخ ويران كننده نجاتم مي داد واحساس مي كردم كه هنوز تنها نيستم و اين خودش برام يك دنيا ارزش داشت. ديگه تصميمم وگرفته بودم كه هر طوري شده خانم دكتر بشم براي هين شب و روز درس مي خوندم حسابي هم شده بودم عزيز دردانه آقاجون و مادرجون طوري كه همه يك جويي بهم حسادت مي كردن از فاميل نزديك گرفته تا دوست ها و غريه . هميشه بهترين لباس ها مال من بود بهترين وسايل و خورد وخوارك همه و همه اول براي من بود همين موضوع باعث مي شد گاهي با بقيه دختر و پسرخاله ها ودايي ها دعوام بشه طوري كه حتي پدر ومادرهاشون هم حسودي شون مي شد يادم كه يك بار خاله رويا كه قبل از مادرم بود سر اين جريان با آقاجون بحث كرد و گفت: بچه هاي من بي دعوت مي يان اين جا كه فرناز بايد نور چشمي شما باشه و بچه هاي من طفيلي ، مگه بقيه نوه هاي شما نيستن حالا فرناز ننه بابا نداره كه نداره حقوق باباش كه هست. آقاجون گفت رويا آروم تر حرف بزن ممكن كه بشنوه تازه همه چيزي هايي كه فرناز داره از حقوق پدرش نه من. اين بار خاله رويا با حرص بيشتري گفت: من نمي دونم آقاجون به هرحال هر پچيزي كه توي اين خونه ست چه با حقوق باباش باشه چه نباشه مال بچه هاي منم هست وگرنه... ديگه طاقت شنيدن ياوه گوي ها و حرافي هاش و نداشتم از اطاق بيرون آمدم وگفتم وگرنه چي؟ اين جا نمي آيد خو ب نياييد كسي كارت دعوت براتون نمي فرسته. شما كه عرضه تامين بچه هاتون و نداريد حق هم نداريد چشمتون به دست هاي بقيه باشه.گناه من چيه كه پدر ندارمو برادرم دق كرد مرد و مادرم بي عاطفه شده و سرش با شرهرش و تك و طايفش گرم و خاله اي دارم كه نمك مي خوره و نكدون مي شكنه و اين قدر بخيل كه چشم ديدن خواهرزاده خودش را هم نداره. حرفهام بدجوري دانغش كرده بود طوري كه احساس مي كردم هر آن ممكن از عصبانيت منفجر بشه البته حقش هم بود آخه روفتارش فقط با من اين طوري نبود خلاصه اين كه حرفهام كاري كرد كه جلو و پلاسش و با اون شوهر بي غيرتش كه يك روز كار مي كرد ده روز وردل زنش مي خوابيد جمع كرد و رفت و تا چند وقتي همه فامپل از دست شنيدن هاي غرولندها و خرده فرمايش هايش راحت شدن البته بعدأ از رفتار خودم پشيمون شدم چون به قول آقاجون هرچي كه نباشه از من بزرگ تر بود و من بايد بهش احترام بگذارم. نيامدن خاله رويا باعث شد كه كمي آرامش داشته باشم و بتونم براي امتحان ورودي دبيرستان نمونه درس بخونم و بالاخره هم قبول شدم. همه چيز داشت خوب پيش مي رفت اما يك بار ديگه يك اتفاق غيرمنتظره باعث شد روال زندگي من از اين رو به اون رو بشه انگار كه شده بودم عحروسك خيمه شبه بازي سرنوشت يا توپ وسطي زندگي مادرم كه گاهي شوتم مي كرد اون طرف وگاهي من و از دست بقيه مي قاپيد. نمي دونم چرا همه چيز دوباره تغيير كرد و من مجبور شدم دوباره پيش مادرم برگردم. توي زمستان بود آسمان هم مثل من دلش گرفته بود و داشت زار زار مرواريد سپيد تهفه زمينيان مي كرد. از مدرسه آمدم بيرون دو تا شاخ بالاي كلم سبز شد پاهام مثل زمين زيرش سست شد چند باري چشمهام و ماليدم تا چيزي روكه مي ينم باور كنم گيج وگنگ به چيزي كه مي ديدم خيره شده بودم ك صداي سلام كردن هم زمان كيانوش و مادرم من و به خودم آورد به تته پته افتاده بودم. اين جا چه كار مي كردن چي شده كه آمدن جلوي در مدرسه دنبالم يعني اتفاقي افتاده بود. نه نمي تونست اين طوري باشه چون چهرشون شاد به نظر مي رسيد. فقط تونستم جواب سلامشون و بدم و منتظر باشم تا خودشون دليل آمدن به اين جا را بگن ولي كيانوش كاملأ بي مقدمه گفت خوب بريم تصميم نداريد كه اين جا بمونيد تا خيس بشويد، من كه حال مريض داري ندارم اين قدر بامزه گفت كه ازحرفش خندم گرفت وگفتم كجا مي خوايم بريم هيچ كس نمي خواد بگه اين جا چه خبره؟ اين بار مادرم گفت خبري نيست مي خواهم با هم بريم بيرون بعد هم شام بخوريم با لحن تمسخر آميزي گفتم به چه مناسبت، تولد هيچ كد متون كه نيست سالگرد ازدواجورن هم كه توي تا بستان پس چه خبر شده تولد من هم كه فكر نكنم براتون...كيانوش حرفم و قطع كرد وگفت نه هيچ كدوم نيست تو بيا بريم همه چيز و برات مي گيم.گفتم آخه آقاجون. مادرگفت خيالت راحت بهشون گفتيم كه مي آيبم دنبال تو حالا بدو بريم سوار ماشين بشيم خيس كه شديم حداقل موش آب كشيده نشيم. ديگهه هيچ دليلي براي مخالفت نمي ديدم براي همين به ناچار و بي تفاوت سوار ماشين شدم. اما دلم تالاب تو لوپ مي كرد براي اين كه زود تر بفهمم چه اتفاقي افتاده. اونروز مادرم حسابي به خواش رسيده بود و به نظرم خيلي خوشگل شده بود. مادرم هميشه طوري به خودش مي رسيد كه هيچ كس باور نمي كرد مادر من باشه همه فكر مي كردن كه خواهرم وكيانوش هم شوهرخواهرم منم خيلي اصرار نمي كردم كه اشتباه مي كنن. بالاخره اونروز بعد ازكلي خريد كه براي من كردند سرشام بود كه كيانوش دليل خوشحالي شون وگفت و حرفهاش مثل يك پتك روي سرم خراب شد. راستش توي اين مدت خيلي دوست داشتيم بچه دار بشيم اما مشكلي وجود داشت كه خدا را شكر عد از سال ها انتظار » برطرف شده و الان مادرت ماه سوم بارداريش تا به حال از اين موضوع حرفي به كسي نزديم چون دلمون مي خواست اولين نفري را كه شريك شادي خود مون مي كنيم تو باشي امروز هم امديم دنبالت تا خواهش كنيم كه با ما برگردي خونه و مثل گذشته جمع صميمي خونمون و بر پا كنيم. كنار هم زندگي كنيم و تمام كدورت هاي گذشته را كه فقط ناشي از نبودن آرامش به علت فوت پسرم فرشيد بود را كنار بگذاريم. از طرفي مي خوام تو مواظب مادرت باشي. ما همه چيز را براي .« برگشتن تو آماده كرديم ولي هيچ اجباري در كار نيست تو ديگه بزرگ شدي و مي توني خودت فكر بكني و تصميم بگيري خندم گرفته بود و يك جورايي برام افت داشت كه به همه بگم مادرم توي اين سن حامله شده. اما بيشتركه فكركردم احساس كردم مي تونم دوستشون داشته باشم. به هرحال ازشون فرصت خواستم تا فكر بكنم. اون شب هم درباره اين موضوع كلي با آقاجون صحبت كردم و تونست با حرفهاش متقاعدم بكنه كه برگشت به نفع همه ماست. فرداي همون روز به مادرم زنگ زدم و گفتم كه تصميم گرفتم برگردم. آن چنان جيغي از خوشحالي كشيد كه مطمئن بودم خودش هم وحشت كرد. فرداي همون روزكيانوش آمد دنبالم. براي جمع كردن وسيله هام آقاجون كمك كرد. احساس غريبي داشتم دلم نمي خواست از پيششون برم ولي وقت خداحافظي از هفت سال خاطرات شيرين فرا رسيد. خداحافظي از گل ها و درخت هايي كه با دست هاي خردم كاشته بودمشون و بعد از آقاجو ن و مادرجون كه واقعأ در حقم بزرگواري كردن. هر دوتاشون پايين پله ها ايستاده بودن. مادرجون با يك سيني كه اسفند دون توش بود و آقاجون با قرآني كه توي دستش بود من و نگاه مي كردن. مادرجون اشكهاش سرازير شده بود و مثل هميشه با گوشه چادر سفيد گلدارش اشكش را از روي گونه هش پاك مي كرد. با ديد نش دوباره دلم گرفت خواستم پا پس بكشم از رفتن منصرف بشم پايين پله ها كه رسيدم ديگه طاقت نياوردم و خودم رو توي بغل آقاجون پرتاب كردم. خيلي حرفها براي گفتن داشتم اماگريه امانم نمي داد. با اين كه هميشه باهاشون بودم اما به اندازه يك دنيا حرف نگفته توي دلم بود ولي براي يك لحظه ياد شعري از سهاآب افتا دم كه مي گه: بايد امشب بروم بايد .امشب چمداني كه به اندازه تنهايي من جا دارد بردارم و به سمتي بروم كه درختان حماسي پيداست رو به آن وسعت بي واژه كه همواره مرا مي خواند بايد امشب بروم... ياد اين شعر و آغوش پرمهر آتاجون كمي آرومم كرد. خداحافظي تلخ بالاخره تمام شد و من سوار ماشين شدم. ماشين حركت كرد با حسرت اقاجوزن و نگاه مي كردم انگار كه قرار بود ديگه هيچ وقت اونها را نبينم. توي راه براي يك لحظه همه چيز دوباره از جلوي نظرم گذشت احاس كردم پشيمون شدم مي خواستم به كيانوش بگم كه برگرد. ولي يك حس عجيب به من تلنگور مي زد تا آخر عمركه نمي تونستم اونجا بمونم و يك روزي مي رسيد كه به هر دليلي هم كه شده بايد بار سفر مي بستم و از اون خونه مي رفتم جلوي در خونه كه رسيدم مادرم منتظر آمدن ما بواز ماشين پياده شده به طرفم آمد و محكم من و در آغوش كشيد وگفت به خونه خودت خوش آمدي فقط تونستم در جواب حرفش لبخند تلخي بزنم و بگم مرسي. وارد خونه كه شدم مادم من و به سمت اطاقي كه برام آماده كرده بود راهنمايي كرد. درو كه بازكردم از ديدن اطاقي به اون قشنگي با تمام امكانات به وجد اومدم طوري ك بي اختيارگفتم آخ جون چه اطاق قشنگي اين جا مال من، تمام اين وسيله ها تخت، ميز تحرير ، كمد ،ميز توالت،كتابخانه؟إكيانوش كه تازه وارد خونه شده بود و چمدون ها ي من و با خودش مي آورد در حالي كه سعي مي كرد تمام انرژي رو جمع بكنه نفس عميقي كشيد وگفت: بله كه مال شماست اگر چيزي هم كم داري بگو. راستي توي اين چمدون ها چي گذاشتي سفر قندهاركه نمي رفتي نفسم بريد خسته شدم. فرانك برام آب بيار كه مردم. از حرفش خندم گرفت و هرچي سعي كردم نتونستم جلوي خودم و بگيرم وگفتم: ببخشيد از اين كه خسته شديد ولي هركه طاووس نخواهد جور هندوستان كشد اين بار در حالي كه كمرش و با دست هاش كش و قوص مي داد گفت ما كه طاووس نخواستيم ما فرناز دختر شاه پريون و خواستيم اشتباه كرديم نه كه هكرديم حالا هم دندمون نرم چمدون كه سهل كوه بيستون را هم اگر امر بفرمايند جابجا مي كنيم. به جاي من مادرم بدجوري زد تو ذوق كيانوشوگفت زحمت نكش اين ديگه كار تو نسيت از قديم گفتن سنگ بزرگ نشانه نزدن است. حالا هم جاي تعارف تيك پاره كردن چمدون ها را بزار تا فرناز وسايلش و با سليقه خودش بچينه بعد هم بيا كمك من تا شام را آماده كنيم. اون شب كلي ازدرسهام و مدرسه و برنامه هايي كه داشتم براي مادرم حرف زدم و چون صبح بايد به مدر سه مي رفتم به اطاقم رفتم تا بخوابم. اونشب يك بار ديگه فرشيد به خوابم آمد روي پله هاي خونه آقاجون نشسته بود به طرفش رفتم و گفتم فرشيد تو اين جا چكار مي كني مكه تو نمرده بودي لبخندي زد وگفت: نه من الكي مرده بودم من زنده ام خيالت راحت باشه. نفهميدم چي باعث شد كه از خواب بپرم دلم مي خواست دوباره بخوابم شايد ادامه خوابم را ببينم. اما هرچي اين طرف و اون طرف غلط زدم فايده نداشت. مثل هميشه قاب عكسش بالاي سرم بود اون و برداشتم و به صورتش به چشمهاش و به لبخندي كه روي لبهاش بود خيره شدم. انگار چهرش برام تارگي داشت احساس مي كردم كه مدتهاست نديدمش. دلم براش تنگ شده بود بي اختيار قاب عكش و بوسيدم نمي دونم ساعت چند بود فقط يادم ساعتها براش حرف زدم. از دلتنگي ام براش گفتم از اتفاق هايي كه افتاده بود مثل هميشه دو تا دستش تكيه گاه چون اش بو د و فقط گوشي ميداد. خپلي باحاش حرف زدم اين قدركه نفهميدم چطوري خوابم برد. صبح كه بيدار شدم قاب عكس هنوز توي بغلم بود. صداي مادرم و شنيدم كه با كيانوش خداحافظي مي كرد گيج شده بودم همه چيز برام غريبه بود براي يك لحظه احساس كردم هنوز دارم خواب مي بينم. چند باري چشمام و ما ليدم. بستم و بازكردم خواب نبودم اما هيچ چيز را به ياد نمي آورو حتي نمي دونستم الان صبح يا بعدازظهر. نور آفتاب به سختي خودش رو از لابه لاي پرده تا وسط اطاق كشونده بود. با ترس از تخت پايين آمدم و خوب همه جا را نگاه كردم تازه داشت يادم مي آمد كجا هستم كه مادرم آروم در اطاق و بازكرد و وارد شد اول از ديدن من با اون ريخت و قيافه ژوليده پوليده حسابي وحشت كرد و گفت: بيدارت كردم. سلام كردم و گفتم نه بيدار شده بودم راستي ساعت چنده لبخند مليحي زد وگفت ساعت نزديك ده. با دست آروم روي سرم زدم و گفتم واي بيچاره شدم مدرسه. امتحان... امروز امتحان داشتم. مادرو با خنده گفت عجله نكن من زنگ زدم و اجازت و گرفتم. نفس راحتي كشيدم و خودم روي تخت رها كردم ولي خنده مادرم هنوز ادامه داشت احساس كردم با يك حالت خاصي من و نگاه مي كنه. از خنده اون با اين كه دليلش را هم نمي دونستم يك نگاهي توي آپينه به خودت » خندم گرفت در همون حال گفتم: چيزي شده؟ خيلي عجيب و غريب من و نگاه مي كنيد بلند شدم و توي آينه ميز توالت خودم و نگاه كردم. راست مي گفت موهام شده بود مثل جنگل.. « بينداز اونوقت مي فهمي حسابي وحشتناك شده بودم از توي آيينه نگاهي به مادرم كه دقيقا پشت سرم ايستاده بود انداختم و ناگهان هر دوتامون زديم زير خنده. در همين حال مادرم برس را برداشت و گفت مي خو اهم خودم موهاي دخترم و شونه كنم. احساس خوبي داشتم. دلم نمي خواست احساسي كه دارم هيچ وقت تمام بشه. براي يك لحظه دوباره بچه شدم مثل خود خود بچه كوچولوها ذوق مي كردم و مادرم آروم آروم موهام و شونه مي كرد بهد هم مثل اون موقع ها مثل فرشيد برام دم اسبي بست. واي كه چقدر مهربون شده بود. ولي بي فايده بود براي مهربوني براي جبران يا حتي مادري كردن دير بود. آخه موقع نيازم نبود موقعي ك بايد سرم و روي پاهاي مادر مي گذاشتم و مي خوابيدم. وقتي كه دلم مي گرفت و بايد مادرم همدمم مي بود، سنگ صبورم مرهم دردم. اون وقتي كه نياز به عاطفه مادر داشتم ، نه پد ربزرگ و مادر بزرگ كجا بو د: فكر مي كرد همين قدركه گه گاهي به من سري بزنه برام وسيله هاي زندگي را فراهم بكنه كافيه ، چقدر دلم مي خواست فرياد بزنم همه اون چيزهايي كه توي دلم بود. بهش بگم كه با فرنازش چه كار كرده از قلب كوچك يك كو دك معصوم يك سنگ بزرگ ساخته اما يك بار ديگه همه حرفهام و همه درد هام و قورت دادم و آرو م و بي صدا توي دلم ضجه زدم و براي درد بي در مون خودم زار زارگريستم. صداي مادر يك بار ديگه من و از منجلاب افكار مخرب و تضعيف كننده بيرون كشيد. مي گفت: حواست كجاست دختر مي دوني چند بار صدات كردم حالا بلند شو مثل يك دختر خانم خوب دست و صورتت و بشور و بيا تا با هم صبحانه بخوريم. با گفتن چشم بلند شدم وازاطاق رفتم بيرون و سر ميز صبحانه كلي با مادرم از مدرسه از فاميل هاي شوهرش از خاله رويا كه چطوري حالش وگرفته بودم حرف زديم بعد هم با اصرار زياد مادر راضي كردم كه ظرفها را بشورم. اونروز حسابي خيال خودم و از بابت درس راحت كردم. دلم مي خواست پيش مادرم باشم با هم حرف بزنيم. اول براي گفتن خپلي چيزها به هم غريبي مي كرديم اما كم كم تمارف وكنار گذاشتيم - - - Updated - - - اما دلم تالاب تو لوپ مي كرد براي اين كه زود تر بفهمم چه اتفاقي افتاده. اونروز مادرم حسابي به خواش رسيده بود و به نظرم خيلي خوشگل شده بود. مادرم هميشه طوري به خودش مي رسيد كه هيچ كس باور نمي كرد مادر من باشه همه فكر مي كردن كه خواهرم وكيانوش هم شوهرخواهرم منم خيلي اصرار نمي كردم كه اشتباه مي كنن. بالاخره اونروز بعد ازكلي خريد كه براي من كردند سرشام بود كه كيانوش دليل خوشحالي شون وگفت و حرفهاش مثل يك پتك روي سرم خراب شد. راستش توي اين مدت خيلي دوست داشتيم بچه دار بشيم اما مشكلي وجود داشت كه خدا را شكر عد از سال ها انتظار » برطرف شده و الان مادرت ماه سوم بارداريش تا به حال از اين موضوع حرفي به كسي نزديم چون دلمون مي خواست اولين نفري را كه شريك شادي خود مون مي كنيم تو باشي امروز هم امديم دنبالت تا خواهش كنيم كه با ما برگردي خونه و مثل گذشته جمع صميمي خونمون و بر پا كنيم. كنار هم زندگي كنيم و تمام كدورت هاي گذشته را كه فقط ناشي از نبودن آرامش به علت فوت پسرم فرشيد بود را كنار بگذاريم. از طرفي مي خوام تو مواظب مادرت باشي. ما همه چيز را براي .« برگشتن تو آماده كرديم ولي هيچ اجباري در كار نيست تو ديگه بزرگ شدي و مي توني خودت فكر بكني و تصميم بگيري خندم گرفته بود و يك جورايي برام افت داشت كه به همه بگم مادرم توي اين سن حامله شده. اما بيشتركه فكركردم احساس كردم مي تونم دوستشون داشته باشم. به هرحال ازشون فرصت خواستم تا فكر بكنم. اون شب هم درباره اين موضوع كلي با آقاجون صحبت كردم و تونست با حرفهاش متقاعدم بكنه كه برگشت به نفع همه ماست. فرداي همون روز به مادرم زنگ زدم و گفتم كه تصميم گرفتم برگردم. آن چنان جيغي از خوشحالي كشيد كه مطمئن بودم خودش هم وحشت كرد. فرداي همون روزكيانوش آمد دنبالم. براي جمع كردن وسيله هام آقاجون كمك كرد. احساس غريبي داشتم دلم نمي خواست از پيششون برم ولي وقت خداحافظي از هفت سال خاطرات شيرين فرا رسيد. خداحافظي از گل ها و درخت هايي كه با دست هاي خردم كاشته بودمشون و بعد از آقاجو ن و مادرجون كه واقعأ در حقم بزرگواري كردن. هر دوتاشون پايين پله ها ايستاده بودن. مادرجون با يك سيني كه اسفند دون توش بود و آقاجون با قرآني كه توي دستش بود من و نگاه مي كردن. مادرجون اشكهاش سرازير شده بود و مثل هميشه با گوشه چادر سفيد گلدارش اشكش را از روي گونه هش پاك مي كرد. با ديد نش دوباره دلم گرفت خواستم پا پس بكشم از رفتن منصرف بشم پايين پله ها كه رسيدم ديگه طاقت نياوردم و خودم رو توي بغل آقاجون پرتاب كردم. خيلي حرفها براي گفتن داشتم اماگريه امانم نمي داد. با اين كه هميشه باهاشون بودم اما به اندازه يك دنيا حرف نگفته توي دلم بود ولي براي يك لحظه ياد شعري از سهاآب افتا دم كه مي گه: بايد امشب بروم بايد .امشب چمداني كه به اندازه تنهايي من جا دارد بردارم و به سمتي بروم كه درختان حماسي پيداست رو به آن وسعت بي واژه كه همواره مرا مي خواند بايد امشب بروم... ياد اين شعر و آغوش پرمهر آتاجون كمي آرومم كرد. خداحافظي تلخ بالاخره تمام شد و من سوار ماشين شدم. ماشين حركت كرد با حسرت اقاجوزن و نگاه مي كردم انگار كه قرار بود ديگه هيچ وقت اونها را نبينم. توي راه براي يك لحظه همه چيز دوباره از جلوي نظرم گذشت احاس كردم پشيمون شدم مي خواستم به كيانوش بگم كه برگرد. ولي يك حس عجيب به من تلنگور مي زد تا آخر عمركه نمي تونستم اونجا بمونم و يك روزي مي رسيد كه به هر دليلي هم كه شده بايد بار سفر مي بستم و از اون خونه مي رفتم جلوي در خونه كه رسيدم مادرم منتظر آمدن ما بواز ماشين پياده شده به طرفم آمد و محكم من و در آغوش كشيد وگفت به خونه خودت خوش آمدي فقط تونستم در جواب حرفش لبخند تلخي بزنم و بگم مرسي. وارد خونه كه شدم مادم من و به سمت اطاقي كه برام آماده كرده بود راهنمايي كرد. درو كه بازكردم از ديدن اطاقي به اون قشنگي با تمام امكانات به وجد اومدم طوري ك بي اختيارگفتم آخ جون چه اطاق قشنگي اين جا مال من، تمام اين وسيله ها تخت، ميز تحرير ، كمد ،ميز توالت،كتابخانه؟إكيانوش كه تازه وارد خونه شده بود و چمدون ها ي من و با خودش مي آورد در حالي كه سعي مي كرد تمام انرژي رو جمع بكنه نفس عميقي كشيد وگفت: بله كه مال شماست اگر چيزي هم كم داري بگو. راستي توي اين چمدون ها چي گذاشتي سفر قندهاركه نمي رفتي نفسم بريد خسته شدم. فرانك برام آب بيار كه مردم. از حرفش خندم گرفت و هرچي سعي كردم نتونستم جلوي خودم و بگيرم وگفتم: ببخشيد از اين كه خسته شديد ولي هركه طاووس نخواهد جور هندوستان كشد اين بار در حالي كه كمرش و با دست هاش كش و قوص مي داد گفت ما كه طاووس نخواستيم ما فرناز دختر شاه پريون و خواستيم اشتباه كرديم نه كه هكرديم حالا هم دندمون نرم چمدون كه سهل كوه بيستون را هم اگر امر بفرمايند جابجا مي كنيم. به جاي من مادرم بدجوري زد تو ذوق كيانوشوگفت زحمت نكش اين ديگه كار تو نسيت از قديم گفتن سنگ بزرگ نشانه نزدن است. حالا هم جاي تعارف تيك پاره كردن چمدون ها را بزار تا فرناز وسايلش و با سليقه خودش بچينه بعد هم بيا كمك من تا شام را آماده كنيم. اون شب كلي ازدرسهام و مدرسه و برنامه هايي كه داشتم براي مادرم حرف زدم و چون صبح بايد به مدر سه مي رفتم به اطاقم رفتم تا بخوابم. اونشب يك بار ديگه فرشيد به خوابم آمد روي پله هاي خونه آقاجون نشسته بود به طرفش رفتم و گفتم فرشيد تو اين جا چكار مي كني مكه تو نمرده بودي لبخندي زد وگفت: نه من الكي مرده بودم من زنده ام خيالت راحت باشه. نفهميدم چي باعث شد كه از خواب بپرم دلم مي خواست دوباره بخوابم شايد ادامه خوابم را ببينم. اما هرچي اين طرف و اون طرف غلط زدم فايده نداشت. مثل هميشه قاب عكسش بالاي سرم بود اون و برداشتم و به صورتش به چشمهاش و به لبخندي كه روي لبهاش بود خيره شدم. انگار چهرش برام تارگي داشت احساس مي كردم كه مدتهاست نديدمش. دلم براش تنگ شده بود بي اختيار قاب عكش و بوسيدم نمي دونم ساعت چند بود فقط يادم ساعتها براش حرف زدم. از دلتنگي ام براش گفتم از اتفاق هايي كه افتاده بود مثل هميشه دو تا دستش تكيه گاه چون اش بو د و فقط گوشي ميداد. خپلي باحاش حرف زدم اين قدركه نفهميدم چطوري خوابم برد. صبح كه بيدار شدم قاب عكس هنوز توي بغلم بود. صداي مادرم و شنيدم كه با كيانوش خداحافظي مي كرد گيج شده بودم همه چيز برام غريبه بود براي يك لحظه احساس كردم هنوز دارم خواب مي بينم. چند باري چشمام و ما ليدم. بستم و بازكردم خواب نبودم اما هيچ چيز را به ياد نمي آورو حتي نمي دونستم الان صبح يا بعدازظهر. نور آفتاب به سختي خودش رو از لابه لاي پرده تا وسط اطاق كشونده بود. با ترس از تخت پايين آمدم و خوب همه جا را نگاه كردم تازه داشت يادم مي آمد كجا هستم كه مادرم آروم در اطاق و بازكرد و وارد شد اول از ديدن من با اون ريخت و قيافه ژوليده پوليده حسابي وحشت كرد و گفت: بيدارت كردم. سلام كردم و گفتم نه بيدار شده بودم راستي ساعت چنده لبخند مليحي زد وگفت ساعت نزديك ده. با دست آروم روي سرم زدم و گفتم واي بيچاره شدم مدرسه. امتحان... امروز امتحان داشتم. مادرو با خنده گفت عجله نكن من زنگ زدم و اجازت و گرفتم. نفس راحتي كشيدم و خودم روي تخت رها كردم ولي خنده مادرم هنوز ادامه داشت احساس كردم با يك حالت خاصي من و نگاه مي كنه. از خنده اون با اين كه دليلش را هم نمي دونستم يك نگاهي توي آپينه به خودت » خندم گرفت در همون حال گفتم: چيزي شده؟ خيلي عجيب و غريب من و نگاه مي كنيد بلند شدم و توي آينه ميز توالت خودم و نگاه كردم. راست مي گفت موهام شده بود مثل جنگل.. « بينداز اونوقت مي فهمي حسابي وحشتناك شده بودم از توي آيينه نگاهي به مادرم كه دقيقا پشت سرم ايستاده بود انداختم و ناگهان هر دوتامون زديم زير خنده. در همين حال مادرم برس را برداشت و گفت مي خو اهم خودم موهاي دخترم و شونه كنم. احساس خوبي داشتم. دلم نمي خواست احساسي كه دارم هيچ وقت تمام بشه. براي يك لحظه دوباره بچه شدم مثل خود خود بچه كوچولوها ذوق مي كردم و مادرم آروم آروم موهام و شونه مي كرد بهد هم مثل اون موقع ها مثل فرشيد برام دم اسبي بست. واي كه چقدر مهربون شده بود. ولي بي فايده بود براي مهربوني براي جبران يا حتي مادري كردن دير بود. آخه موقع نيازم نبود موقعي ك بايد سرم و روي پاهاي مادر مي گذاشتم و مي خوابيدم. وقتي كه دلم مي گرفت و بايد مادرم همدمم مي بود، سنگ صبورم مرهم دردم. اون وقتي كه نياز به عاطفه مادر داشتم ، نه پد ربزرگ و مادر بزرگ كجا بو د: فكر مي كرد همين قدركه گه گاهي به من سري بزنه برام وسيله هاي زندگي را فراهم بكنه كافيه ، چقدر دلم مي خواست فرياد بزنم همه اون چيزهايي كه توي دلم بود. بهش بگم كه با فرنازش چه كار كرده از قلب كوچك يك كو دك معصوم يك سنگ بزرگ ساخته اما يك بار ديگه همه حرفهام و همه درد هام و قورت دادم و آرو م و بي صدا توي دلم ضجه زدم و براي درد بي در مون خودم زار زارگريستم. صداي مادر يك بار ديگه من و از منجلاب افكار مخرب و تضعيف كننده بيرون كشيد. مي گفت: حواست كجاست دختر مي دوني چند بار صدات كردم حالا بلند شو مثل يك دختر خانم خوب دست و صورتت و بشور و بيا تا با هم صبحانه بخوريم. با گفتن چشم بلند شدم وازاطاق رفتم بيرون و سر ميز صبحانه كلي با مادرم از مدرسه از فاميل هاي شوهرش از خاله رويا كه چطوري حالش وگرفته بودم حرف زديم بعد هم با اصرار زياد مادر راضي كردم كه ظرفها را بشورم. اونروز حسابي خيال خودم و از بابت درس راحت كردم. دلم مي خواست پيش مادرم باشم با هم حرف بزنيم. اول براي گفتن خپلي چيزها به هم غريبي مي كرديم اما كم كم تمارف وكنار گذاشتيم تا شب که کیانوش آمد خونه به اندازه دنیایی با هم حرف زده بودیم و به اندازه دنیایی حرف نگفته باقی بود که باید بهم می زدیم .فصل سوميكي ماهي از برگشتن من پيش مادرم مي گذشت. زمستان هم بغض هاش وگريه كرده بو د وكم كم بار سفر مي بست كه جاش و به بهار بده. توي سونوگرافي كه مادرم انجام داده بود معلوم شده كه بچش پسره براي همين قرار شد كه از همون موقع اسمش را انتخاب كنيم و چون هيچ كدوممون سليقه هامون با هم يكي نبود تصميم گرفتيم كه هركسي اسم انتخابيش و توي ورق بنويسه و بعد قرعه كشي كنيم كيانوش اسمم كيارش و نوشته بود و مادرم فرشاد من خهم فرهاد. قرار شد خود كيانوش چشمهاش و ببنده و انتخاب بكنه چقدر اونشب سر انتخاب اسم خنديديم طوري كه داشت بند دلم پاره مي شد اما بالاخره قرعه به نام من افتاد و قرار شد اسمش را فرهاد بگذاريم. اونسال با كمك مادرم همه چيز را براي از راه رسيدن بهار و سال نو آماده كرديم اغلب روزها براي خريد سفره هفت سين مي رفتيم بيرون. نزديك سال تحويل سفره هفت سين و به سليقه خودم چيدم حدودأ يك ساعتي تا تحويل سال باقي بود با مادرم وكيانوش كنار سفره هفت سين نشسته بوديم. هر كدوممون غرق در افكار خودمون با خداي مهربون راز و نياز مي كرديم وبراي يك سالي كه در پيش رو داشتيم طلب مي كر ديم كه هر حاجتي داريم به اون برسيم.منم خدا را به خاطر هر آن چيزي كه تا به حال به من داده بود و گرفته بود شكر مي كردم.از خدا مي خواستم كه ديگه هيچ وقت اين جمع صميمي رو از من نگيره.هميشه در كنار مادرم باشم و بتونم دوستش داشته باشم.يادم كيانوش ديوان حافظ را از توي سفره هفت سين برداشت زير لب چيزي را زمزمه كرد و بعد شروع به خواندن كرد: عيدست و آخر گل وياران درانتظار ساقي بروي شاه ببين ماه و مي بيار دل بر گرفته بودم از ايام گل ولي كاري بكرد، همت پاكان روزه دار صداي دعاي تحويل سال يك باه هممون و منقلب كرد طوري كه هر سه شروع به خواندن دعاكرديم. صداي ترانه اي كه بعد از دعاي تحويل سال از تلويزيون پخش مي شد شادي زايدالوصفي را بين ما به وجود آورد. طوري كه حتي ماهي هاي قرمز تنگ بلوري هم روي آب اومده بودن و رقص كنان سال نو را جشن گرفته بودن همين طور كه به ماهي ها خيره شده بوم كيانوش گفت: امسال را دركنار هم آغازكرديم اميدوارم تا آخر هم دركنار هم باشيم و سال خوبي را پيش رو داشته باشپم . بمد هم همگي سال نو را به هم تبريك گفتيم و بازهم كيانوش سر حرف را بازكرد وگفت: و اما عيدي امسال يك خبر خوشي چه » كه مطمئنم حسابي خوشحالتو ن مي كنه. من و مادرم با تعجب به صورت كيانوش خيره شده بوديم و يك دفعه گفتيم كيانوش گفت اين طوري كه ميشه خرج داره.اين بار من گفتم چه خرجي؟قهقه اي از ته دل زد وگفت: خوب امسال «؟ خبري شما به من عيدي بدين تا منم خبرم و بگم. گفنتم خو ب شما بگيد چي مي خواهيد؟كمي مكث كرد و بعد با لحن خنده داري گفت نمي دونم اين ديگه بستگي به لطف وكرم شما داره مادرم گفت من قول مي دهم غذايي كه دوست داري را برات درست كنم. كيا نوش كنت: همين! زحمت مي كشيد. مادرم دوباره گفت: دندون اسب پيش كشي را نمي شمرن اگه قبول نداري خوب نداشته باش ما هم نمي خوايم بدونيم خبرت چپه ! كيانوش دستهاش رو به نشانه تسليم بالا برد وگفت قبول ، رو حرف شما خانم ها كه نمي شه حرف زد. حالا خهم نوبت فرناز تو چي عيدي مي دي!؟ با تعجب نگاهي كردم وگفتم مگه منم بايد عيدي بدم. ظاهر خشن به خودش گرفت وگفت دست شما درد نكنه اختيار دارين اگه صلاح م يدونيد من همراه خبر يك چيز دستي به شما بدم چطوره ؟گفتم باشه قبول منم قول مي دهم همون غذايي كه دوست داريد و يك دفعه ديگه براتون درست كنم. با حرص گفت: ا بچه كجايي اين قدر شجاعي. اين همه انرژي به خرج مي دي خسته نشي اين همه ولخرجي مي كني ورشكست نشي مواظب باش. اين بار مادر جاي من گفت:كيانوش بسه ديگه خبرت و مي گي يا نه مي خواهيم بريم خونه آقاجون دير مي شه ها. گفت باشه خوب مي گم صبر كنيد تمركز بگيرم. كمي كه مكث كرد گفت نه نمي گم بعدا مي گم. من و مادر با حرص هم زمان با هم گفتيم خوب بگو ديگه، امسال عيد قراره كه بريم شمال، مادر با تعجب گفت: شمال؟! با كي قراره بريم. كيا نوش نفس عميقي كشيد و گفت: با خواهرم و دامادش همهن ويلايي كه آرش با چند تا از دوستهاش دارن و توي پاييز رفته بوديم قرار شده امسال همگي بريم شمال. نمي دونم چرا از خبرش خيلي خوشحال نشدم آخه من اصلأ تا به حال برخوردي با فاميل هاي كيانوش نداشتم براي همين خبرش خيلي به دلم ننشست. اما مادرم حسابي خوشحالي شد. آخه توي پاييز هم با همين خواهركيانوش كتي خانم رفته بودن شمال و مامان هميشه از سفرشون تعريف مي كرد و مي گفت آدم هاي خوش سفري هستن. اونسال هم قرار بود با خواهركيانوش و پربزرگش و عرومش و دخترش مليكا كه تازه با آرش عقد كرده بود و قرار بود بعد از عيد عروسي كنن بريم شمال. با اين كه از پشنهاد كيانوش نه به خاطر رفتن به شمال بلكه به خاطر اين كه قرار بود با فاميل هايش برويم راضي نبودم اصلا به روي خودم نياوردم و چيزي نگفتم و طوري وانمود كردم كه متوجه نشن. ناحهار روز اول عيد و مثل هميشه خونه آقاجون بوديم و مادرجون طبق معمول براي ناهار سبزي پلو با ماهي درست كرده بود. اونروز جمعمون جمع بود. همه خاله و دايي ها با بچه هاشون خونه آقاجون بودن. و تا جايي كه چشم كار مي كرد گوش مي شنيد شادي و خنده هاي بچه ها بو د و مثل هميشه غيبت كردن خانم ها و به رخ كشيدن لباس ها و طلاشون بود همون روز بعد از مدتها من و خاله رويا با هم آشتي كر ديم و شب هم قرار بود بريم منزل آقاي شفيعي پدر كيانوش. اول مخالف بودم آخه نمي دونستم چطوري بايد با فاميل هاي كيانوش روبه رو بشوم. و اگر آقاي شفيعي شخصأ با من صحبت نكرده بود و اصرارهاي مادرم و كيانوشو نبود امكان نداشت حاضر بشم باهاشون برم. از طرفي مادرم براي اين كه به من دلداري داده باشه گفت: فقلا ظاهرأ آدم هاي سانتي مانتالي به نظر مي رسن وگرنه باطنشون مثل خودمون خاكي خاكي. به هرحال بعدازظهركم كم آماده شديم تا اول بريم سر خاك فرشيد و پدرم و از اونجا هم بريم منزل آقاي شفيعي. توي اطاقي كه قبلأ مال خودم بود در حال پوشيدن لباس هام بودم كه مادرم با يك دست لباس كه توي دستش بود وارد اطاق شد وگفت: فرناز جان اگر اشكالي نداره براي امشب اين لباس ها را بپوش. اينها را قبل از عيد با كيانوش برات خريده بودايم اميدوارم خوشت بياد. لباس ها را از دستش گرفتم و گفتم: ممنون من راضي به زحمتتون نبودم بعد نگاهي به لباس كردم و ادامه دادم خيلي زيباست واقعأ كه خوش سليقه هستيد. با گفتن اين حرف مادرم صورتم و بوسيد و از اطاق بيرون رفت. با اين كه دليل اين كارش و نمي دونستم اما مخالفتي نكردم و سعي كردم اونطوريكه اون دوست داره رفتار بكنم. سرخاك فرشيد مادرم وكيانوش به خوندن يك فاتحه اكتفا كردن و بعد از شستن سنگ وگذاشتن سبزه عيد و پر پركردن گلها چون ميدونستن مثل هميشه حرف هاي زيادي براي گفتن با فرشيد دارم زودتر از من به طرف خاك پدرم رفتن و براي مدتي من و فرشيد تنها گذاشتن. مثل تمام اون روزهاي كه توي اين هفت سال از مرگ فرشيد مي گذشت و من به اين جا مي آمدم براي حرف زدن با اون دست و پاهام وگم كردم. آخه هنوز مرگش و باور نكرده بودم. تنها چيزي كه يادم مي انداخت فرشيد من، برادر مهربونم سالهاست زير خروارها خاك به خواب ابدي فرورفته نوشته روي سنگ قبر بود كه هربار نگاهم به اون مي افتاد قلبم تكه تكه مي شد و انگار كه جاش تنگ شده بود و مي خواست سينم و پاره بكنه و بيرون بزنه.آتيش همه دردها خاكستر شده بود اما آتيشي كه مرگ فرشيد به وجودم كشيده بود هنوز داغ و سوزان بود و زبانه هاي آن هنوز تا عمقش سرك مي كشيد.ديگه گريه نكردم آخه عيد شده بود و مي دونستم كه فرشيد عاشق عيد بود و حالا فقط وقت شادي بود. خپلي پيثش نموندم نمي خواستم خلوت باشكوهش و بهم بزنم و از دلتنگ ي هايي بگم كه همه رو به دست همون زمتان سفركرده سپرده بودم براي همين با آرامش بيشتري از فرشيدم خداحافظي كردم و ازش جدا شدم و وقتي كه سرخاك پدرم رسيدم كيانوش و مادرم داشتن گل هايي رو كه گرفته بودن را پرپر مي كردن واونجا فاتحه اي خوندم و از پدرم خواستم كه براي خوشبختي من دعا بكنه. جلوي خونه آقاي شفيعي كه رسيديم چند تا ماشين پارك شده بود. از همون جا فهميدم كه بايد حسابي مهمون داشت باشن بي اختيار دلم به شور افتاد. به اين فكر مي كردم كه بابد چطوري باهاشون روبرو بشم و برخوردشون با من چطوري خواهد بود و خلاصه از اين جور چيز ها... توي افكارم دست و پا مي زدم و كم كم داشتم غرق ميشدم كه كيانوش نجاتم داد وگفت: فرناز خانم پياده نمي شيد امشب همين جا تشريف داريد؟ والا تا اونجايي كه من مي دونم ما توي خو نه دعوتيم نه توي ماشين. لحنش به قدري با مزه بود كه خندم گرفت و بعد هم قيافه حق به جانب گرفتم وگفتم اگر شما غرغر نكنيد و اجازه بدهيد پياده مي شم.گفت: اي بابا خوب والا من غرغر مي كنم! من اجازه نمي دم ! مادرم به جاي من گفت: كيا نوش بسه از ماشين كه پياده « چشم خانم غلط كردم اصلأ خر ما ازكرگي دم نداشت شما بفرماييد من هم الان خدمت مي رسم » ديگه شدم مادرم متوجه حال و روزم شد براي همين محكم دست هام و فشار داد وگفت: نگران نباش همه چيز روبه راه. باعث شد تاكمي آروم بشم. تاكيانوش در ماشين وقفل مي كرد دوباره نگاهي به خودم انداختم وگفتم: مامان من خوبم!؟ خنديد وگفت: من نمي دونم تو چرا اين قدر نگراني. من بهت قول مي دم امشب تو مثل يك سيندرلاي واقعي بين همه مهمون ها بدرخشي طوري كه چشمهاي همشون از حدقه بزنه بيرون. مادرم در حالي كه اين حرفا و مي زد چشمهاش و طوري گرد كه هركاري كردم نتونستم جلوي قهه قهه زدنم و بگيريم طوري كه صدام توي گرگ و ميش هوا پخش شد. اعتراض كيانوش كه گفت شما مادر و دختر با اين صداي وحشتناك به چي مي خنديد باعث شد تا بتونم كمي خودم وكنترل كنم. زنگ كه زديم شوهرخواهر كيانوش در رو بازكرد. مادرم هم چنان دست هام وگرفته بود و اين كارش به من اعتماد به نفسي مي داد. با صدايي كه مي لرزيد به علي آقا سلام دادم و سال نو را تبريك گفتم و اون هم با خوش رويي جوابم و داد و گفت خيلي خوش آمديد بفرماييد... بفرماييد جلوي دركه رسيدم از ديدن اون همه كفش سرم گيج رفت و چشمهام سياهي. مادرم هميشه مي گفت مثل قوم يعجوج و معجوج مي مونن و خيلي شلرغن اما باورم نمي شد تا وقتي كه به چشم خودم ديدم. دلم مي خواست تاكسي من و نديده برگردم اما دير شده بود چون وقتي به خودم آمدم تو جمعيتي بودم كه به من زل زدن و نگاهم مي كنن همون موقع هم ياد حرف آقاجون افت دم كه مي گفت طوري آدم ونگاه مي كنن مثل خري كه نعل بندي و نگا ه مي كنه. آب دهتم و قورت دادم و نفس عميقي كشيدم و سعي كردم تمركز بكنم بعد هم مثل يك دختر خانم باشعور با همه دست دادم و سال نو را تبريك گفتم. مادرم هم به رغم گذشت سالها دنبال من مي آمد و هم رو بهم معرفي مي كرد و من با گفتن سلام سال نو شما هم مبارك از آشنايتون خوشوقتم سي چهل تا خان رستم پشت سرگذاشتم و بعد از عوض كردن لباس هامون با تعارف آقاي شفيعي كنار مادرم روي مبل نشستم. احساس كردم همه عجيب و غريب نگاهم مي كنند براي همين با آرنج به مادرم زدم تا اون وكه داشت با كتي خانم حرف مي زد را متوجه خودم بكنم وقتي كه به طرفم برگشت آروم گفتم: مامان چرا همه من و اينطوري نگاه مي كنن. گفت من كه بهت گفتم امشب سيندرلاي جمع خواهي بود باورت نشد بهشون توجه نكن دارن دق ميخورن البته اولش اين طوري ولي بعد كه از زور حسادت تركيدن خوب مي شن. مادرم راست مي گفت: ولي تا اون لحظه برسه من هزار بار مردم و زنده شدم. كم كم احساس كردم چشمهام هيج كجارو نمي بينه فقط صداي هم همه و خنده بقيه رو مي شنيدم و از بين اين همه س رو صدا، صدي كتي خانم وكه به سختي به گوشم مي رسيد و به مادرم مي گفت:ماشاءالله فرنازجون براي خودش خانمي شده و مادرم هم با لحني كه نشان از غرور داشت گفت: شما لطف داريد خانمي از خود تون. دلم مي خواست يك جوري از اون جمع غريب فرار كنم اما هيچ راهي براي متواري شدن وجود نداشت. مادرم و كيانوش هم كه انگار فراموش كرده بودن من هم همراهشون آمدم. داشتم حرص مي خوردم و دندونيهام و از زور عصبانيت به هم فشار مي دادم كه سنگيني دستي را روي شونه هام احساس كردم و بعد هم صداي كه گفت: مي تونم پشت بشينم. اول بدجوري يك خوردم. اما خيلي زود خودم و جمع وجوركردم و به طرف صدا برگشتم.