1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

رمان تقدیر شیرین

شروع موضوع توسط karbalaee mohammad ‏13/9/12 در انجمن داستان

  1. کاربر ویژه

    تاریخ عضویت:
    ‏21/7/12
    ارسال ها:
    8,510
    تشکر شده:
    4,973
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    دانشجو نرم افزار


    • [*=right]زنگ آخر به صدا در آمد و بچه ها دوان دوان از كلاسها بيرون آمدند تا هر چه زودتر از مدرسه خارج شوند .من و ليلا هم كيفهايمان را برداشتيم و راهي منزل شديم .نيم روز بود و هوا نسبتا گرم مسيري كه ما براي رسيدن به خانه انتخاب كرده بوديم يكي از كوتاهترين و متنوعترين راهها بود چون كه وجود بازارچه اي كه تقريبا نيمي از راه را بخود اختصاص داده بود سبب ميشد خستگي راه را كمتر احساس كنيم.وجود مغازه هاي مختلف و رفت و آمد مردم سر و صداي اتومبيلهاي در حال حركت و داد وفرياد دست فروشها كه هر كدام سعي داشتند جنس خود را به فروش برسانند هميشه باعث تفريح ما ميشد .من .ليلا بيشتر اوقات در موقع عبور از جلوبازارچه دقايقي را صرف نگاه كرد به تك تك مغازه ها ميكرديم و غافل از گذشت زمان از ديدن خوراكيهاي گوناگون در حال و هواي آن مكان لذت ميبرديم.آنروز بعد از ريسيدن به سر كوچه مان تازه فهميديم كه بايد قدمهايمان را كمي تندتر كنيم تا زودتر به خانه برسيم در همان حال از دور متوجه شلوغي و هياهوي عده اي شديم.بي اختيار به طرف ليلا برگشتم و با نگراني پرسيدم:بنظرت چه شده؟ليلا هم كه از چهره اش پيدا بود به هيجان آمده با لحن ناراحتي گفت:حتما همسايه ها به جان هم افتاده اند.كمي كه نزديكتر شديم دانستم حدس ليلا درست بوده است .كوچه ما به ميدان مبارزه تبديل شده بود طرفين دعوا در وسط معركه مشغول فحش و ناسزا گويي بودند و عده زيادي از مردم محل دايره وار به گرد آنها حلقه زده بودند.چند نفر هم به حالت ميانجيگري سرگرم جدا كردن طرفين دعوا بودند مادر منصور كه روسريش از سر افتاده و رنگ چهره اش به شدت گلگون شده بود يك پايه جدال و طرف مقابلش مادر مجيد بود كه او هم از نظر آشفته دست كمي از آن يك نداشت و از شدت عصبانيت كف سفيدي به دهان آورده بود.مشخص نبود جنگ آنها بر سر چه بود اما به هر دليل هنوز پاي مردها به ميان نيامده بود .در دل خدا را شكر كردم كه مادر من در اين جريان دخالتي نداشته.همانطور كه با هيجان سرگرم تماشا بوديم صداي مادر ما را به خودمان آورد .با لحن تحكم آميزي گفت:بچه ها براي چه آنجا ايستاده ايد ؟

      [*=right]به ئنبال ليلا با عجله از ميان مردم گذشتيم بعد از سلام داخل منزل شديم.ليلا با عجله كيف و لباسهايش را درون اتاق پرت كرد و رفت كه بقيه ماجرا را دنبال كند و من مجبور شدم علاوه بر وسايل خود لوازم او را هم جمع و جور كنم.وقتي به حياط برگشتم مصطفي برادر كوچكم به دامنم چسبيد و گفت:شيرين امروز برايم چيزي نخريدي؟به ياد شكلات توي جيبم افتادم و گفتم:اول بگو ببينم امروز پسر خوبي بودي؟با حالت بامزه اي كه دندانهاي شيري كرم خورده اش را نشان ميداد خنديد و گفت:بله بودم.دستش را گرفتم و گفتم آفرين پسر خوب بيا تا يك شكلات خوشمزه به تو بدهم.

      [*=right]سرگرم مصطفي بودم كه مادر و ليلا و پشت سرشان علي وارد حياط شدند.خواستم بپرسم دعوا به كجا كشيد ؟ولي چهره عصباني علي مرا ساكت كرد با صداي بلندي بر سر ليلا فرياد كشيد:صدبار نگفتم در اين مواقع حق نداري از منرل خارج بشوي؟آخر مگر تو سر پيازي يا ته پياز كه در ميان جمع ول ميگشتي؟ليلا از ترس به پشت مادر پناه برده بود علي با حالت گلايه خطاب به مادر گفت:اگر شما نميرفتيد به دعواي مردم نگاه كنيد اين وروجك هم آنجا نمي ايستاد به آن چرنديات گوش كند.مادر آرام غر غري كرد و بطرف آشپزخانه رفت ليلا هم از ترس پريد توي دستشويي وبا كمي ترس و لرز سلام كردم.داداش علي متوجه من شد و لحن كلامش كه تا آن لحظه تند و عصبي بود كمي نرمتر شد و به آرامي گفت:سلام دختر خوب.از طرز بيانش و كلمه دختر خوب لبخندي زدم و در همان حال جلو رفتم و بسته هاي ميوه اي كه در دستش بود گرفتم.نگاه پر مهرش را بمن انداخت و پرسيد:امروز درسها چطور بود؟گفتم امتحان رياضي داشتيم كه خوب دادم.فردا هم تاريخو جغرافيا داريم با آنكه چهره اش خسته بود ولي لبخندي زد و گفت:س امروز هم درسهايت را بخوان كه امتحانات فردا هم خوب بشود دوست دارم امسال هم ما را روسفيد كني .سرم را زير انداختم و گفتم:چشم داداش. موقع صرف نهارمادر جريان دعواي همسايه ها را با آب و تاب براي پدر تعريف كرد و گفت:بالاخره با پادرمياني قضيه خاتمه پيدا كرد ولي در اين ميان همه فهميدند كه خواهر مجيد شبها جايش را خيس ميكند و منصور با دختر همسايه بغلي بي اجازه بابا و ننه نامزد شده اند.حالا بگذريم راست يا دروغ چه تهمتهايي كه به آنها زدند.من و ليلا و نرگس به هم نگاه كرديم و يواشكي خنديديم .علي به صداي بلتد گفت:بس كنيد مادر همه حرفي را كه نبايد جلو اين بچه ها به زبان آورد .وقتي ميگويم اين نيم وجبي نبايد برود به اين دعواها نگاه كند به خاطر همين حرفاست.مادر ديگر چيزي نگفت و سخن را كوتاه كرد.بعد از اتمام غذا سفره را جمع كرديم و طبق روال هر روز سينس چاي را همراه با زير سيگاري جلوي پدر گذاشتيم.

      [*=right]پدر مرد آرام و خوش خلقي بود كه به صفات خوب او بردباري و زحمت كشي را هم ميتوان اضافه كرد.چرا كه هر روز صبح زود تا ظهر در اداره آب كار ميكد و بعد از صرف نهار و كمي استراحت در جاي ديگري مشغول به كار ميشد شغل دومش تا نزديكيهاي شب به طول مي انجاميد و معمولا وقتي بخانه بر ميگشت كاملا خورد و خسته بود.در اين دوران اكثر مردم از سطح در آمد كمي برخوردار بودند و به همين خاطر پدر مجبور بود براي رفاه 9 سر عائله اش بيشتر تلاش كند .گرچه در اين ميان علي هم از هيچ تلاشي كوتاهي نميكرد.او به گفته همه دوستان و آشنايان پسر پاك و نجيبي بود كه هميشه يك هدف را دنبال كرده بود درس و همراه آن كار كه هم خرج خود را در بياورد و هم آنكه كمك خرج زندگي ما باشد.اكبر و محمود هم كه هنوز محصل بودند خود را مجبور به انجام كاري نميدانستند مصطفي هم كه هنوز به مدرسه نرفته بود.من و ليلا فقط يك سال تفاوت سن داشتيم بقول مادر شيره به شيذ بوديم ولي خواهر بزرگم نرگس 3سال از ليلا و 4 سال از من بزرگتر بود .اگر بعضي وقتها مشكلات مالي در بين نبود خانواده خوشبختي بوديم يا دست كم در بين بقيه همسايه ها كه هر روز سر و صداي يكي از آنها بلند بود و دائما درگيري داشتند خانواده ما آدمهاي كم سر و صدايي بودند.

      • اين روزها مادر توجه بيشتري به نرگس ميكرد.بعضي وقتها جسته و گريخته از او ميشنيدم كه ميگفت بايد به فكر تهيه لوازمي براي نرگس باشم چرا كه او ديگر بزرگ شده است و امروز فردا است كه به خانه بخت برود تعجب من از اين بود كه مادر چرا حرفي از علي بميان نمي اورد هر چه باشد او از همه بزرگتر بود با اين فكر يكبار كه دوباره مسئله نرگش را پيش كشيد پرسيدم:مادر چرا علي ازدواج نميكند؟مثل اينكه چيز تازه اي شنيده باشد از گوشه چشم نگاهي بمن كرد و با حالت بخصوصي گفت:او تازه مشغول كار شده بعد از يك عمر سختي كشيدن حالا كه كمي دست و بالمان باز شده نه بدار نه ببار فوري گرفتارش كنيم؟ميداني اگر ازدواج كرد ديگر ريالي به ما كمك نخواهد كرد و آنوقت برميگرديم به جاي اولمان بگذار كمي زندگيمان سر و سامان بگيرد به موقع براي او هم اقدام خواهيم كرد.خوشبختانه چيزي كه زياد است دختر دم بخت .از مادر تعجب ميكردم كه چطور راجع به پسر بزرگش اينطور قضاوت ميكند مگر زندگي علي با نرگس چه فرقي داشت كه به خاطر رفاه بقيه او بايد زحمت ميكشيد ؟وقتي دوباره قضيه نرگس را پيش كشيد حرصم گرفت و بلند شدم كه به سراغ درسهايم بروم.
      • يكي از روزهاي آخر خرداد بود و هوا ديگر حسابي گرم شده بود من و ليلا عرق ريزان از سر جلسه آخرين امتحان به خانه برميگشتيم.ليلا با آنكه يكسال از من بزرگتر بود چون سال قبل در جا زده بود همكلاس من بود امسال براي هر دوي ما حائز اهميت بود چرا كه در صورت قبولي سال بعد به دبيرستان ميرفتيم و اين موضوع با تعريفهايي كه نرگس از دبيرستان ميكرد خيلي برايمان مهم بود.البته خيال م بيشتر از بابت ليلا ناراحت بود چون او از نظر درسي ضعيف بود .معمولا براي پيش برد او در اوقات فراغت معلم سر خانه او بودم و هر چه را كه ياد ميگرفتيم بايد به زور در مغز او فرو ميكردم.بقيه بچه ها خودشان را راحت كرده بودند و كاري به كار او نداشتند حتي بمن هم اگر احتياج داشتم كمكي نميكردن در اينطور مواقع اگر اشكالي برايم پيش ميامد به سراغ علي ميرفتم و از او كمك ميگرفتم.علي هميشه با يك دنيا مهرباني هر چه قدر كه لازم بود وقت صرف من ميكرد تا همه مطالب را خوب ياد بگيرم .بعضي وقتها هم براي تشويق يواشكي ميگفت:من به نرگس و ليلا اميدي ندارم ولي اميدوارم تو در تحصيل علم به مراتب بالايي برسي و مايه افتخار من و خانواده باشي.در پاسخ محبتهاي او قول دادم كه همه تلاش خود را بكنم.بين افراد خانواده داداش علي را بيش از همه دوست داشتم چرا كه او يكپارچه محبت گذشت و فداكاري بود.البته نه اينكه به ديگران بي علاقه باشم اما رفتار بقيه خواهرها و برادرهاي من به نحوي بود كه هميشه باعث ايجاد فاصله بين ما ميشد.

      • شايد همه اينها به خاطر تفاوت ظاهري ما بود چون من شبيه به هيچيك از افراد خانواده نبودم.معمولا در برخورد با ديگران همه متوجه اين تفاوت ميشدند و با تعجب و كنجكاوانه اينو به رخ خانواده ام ميكشيدند و همين امر بيشتر سبب ميشد كه فاصله بين ما روز به روز عميقتر شود.در اين ميان رفتار 2 خواهرم با من حالت بدي بخود ميگرفت.و بيشتر اوقات كينه و كدورت را در نگاه يا اعمالشان احساس ميكردم.در عوض رفتار مهر آميز پدر و مادرم و محبتهاي بي پايان علي جبران همه چيز را ميكرد.خانواده من رنگ پوستي تيره داشتند همراه با موهاي وزوزي و لبهاي برجسته روي هم رفته همه بچه ها بي شباهت به پدر و مادر نبودند.فقط علي از اين قاعده مستثني بود البته او هم پوست نسبتا سبزه اي داشت ولي در عوض همه اعضاي صورتش تك تك خوش حالت و زيبا بود چشمهاي درشت و سياه رنگش مانند آينه اي نمايانگر احوال درونش بود مثلا مواقعي كه خوشحال بود يا نگران بخوبي ميشد از حالت چشمها يا نگاهش فهميد در موقع عصبانيت يكي از ابروان سياه رنگش خود به خود به طرف بالا تمايل پيدا ميكرد و طره اي از موهاي شبحي رنگش به روي پيشاني مي افتاد.روي هم رفته از آن تيپهايي بود كه وقتي در مجلس يا جمعي حضور داشت ئخترها سعي فراوان ميكردند كه توجهش را بخود جلب كنند.دختران همسايه هم از اين قائده مستثني نبودند و مواقعي كه علي در منزل بود به بهانه سوالات درسي به خانه ما مي آمدند و با هزار ناز و ادا از او كمك ميخواستند.اين برنامه وقتي قوت گرفت كه علي در شركت نفت استخدام شد.بعد از آن ما ديگر از دست مزاحمتهاي آنها آسايش نداشتيم.خلاصه از علي كه بگذريم مشكل اصلي من ظاهر خودم بود نميدانم چرا از نظر شكل ظاهر اينهمه با افراد خانواده ام تفاوت داشتم .وقتي در آينه نگاه ميكردم بجاي سپاس از لطف خداي مهربان كه به من ظاهري خوب عطا كرده بود هميشه با خود ميگفتم چرا؟دليل اينهمه تفاوت چيست؟يكبار كه همراه با مادر سرگرم انجام كارهاي آشپزخانه بوديم پرسيدم:راستي چرا من شبيه هيچيك از شما نيستم؟و براي اينكه به او بر نخورده باشد اضافه كردم خيلي دلم ميخواست شكل شما باشم.مادر با بخندي گفت:اي دروغگگو منظورت اينست كه تو به خاطر اينهمه زيبايي ناراحتي؟خجالت كشيدم و گفتم:مسئله اين نيست كه من زشتم يا زيبا چرا شبيه شما نيستم؟او سرش را پايين انداخت و همانطور كه برنجها را پاك ميكرد گفت:تو شبيه به مادر خدا بيامرز من هستي او هم درست به زيبايي تو بود ولي متاسفانه من و خاله طلعت هيچكدام از زيبايي او به ارث نبرديم .پس از آن حرف را عوض كرد و از مسائل ديگر سخن به ميان آورد.
      • نيمه هاي تير ماه بود كه من و ليلا نتيجه هايمان را گرفتيم.خوشبختانه هر 2 قبول شديم خوشحالي من بيشتر براي ليلا بود چرا كه اگر او قبول نميشد آغاز دردسر من بود بعد از ظهر علي از پالايشگاه برگشت و به هر دوي ما نفري 50 تومن داد كه براي ما پول زيادي بود.وقتي آنرا ميگرفتم همراه با تشكر گفتم:داداش اين من هستم كه بايد به شما هديه اي بدهم چرا كه اگرزحمات و كمكهاي بيدريغ شما نبود من به اين راحتي قبول نميشدم.نگاه پر مهري بمن كرد و گفت:تو بهترين هديه را بمن دادي و آن معدل عالي تو بود نميداني چقدر خوشحالم.
      • پدر هم وقتي آنشب از كار برگشت به مناسبت قبولي ما يك جعبه شيريني خريده بود.شب خوبي و همگي خوشحال بوديم اما چهره نرگس در اين بين از نگراني سخن ميگفت.مادر با لبخندي گفت:تا ببينيم نرگس امسال چه كار كرده؟او با چهره اي كه رنگ به رنگ ميشد در دفاع از خود گفت:درسهاي دبيرستان خيلي سخت است مثل دبستان كه نيستو بالاخره وقتي نتيجه را گرفت ار 7 درس تجديد شده بود .اكبر و محمود هم دست كمي از او نداشتند و آنها هم هركدام چند تايي تجديد آورده بودند.
      • در يكي از روزهاي آخر تابستان بود كه پدر زودتر از معمول بخانه برگشت از ظاهرش پيدا بود كه از موضوعي ناراحت است بعد از تعويض لباس و شستشوي دست و صورت با مادر مشغول صحبت شد آرام صحبت ميكرد با آنكه گوشهايم را تيز كرده بودم ولي چيزي از حرفهاي آنها نفهميدم.فقط متوجه شدم كه مادر كمي ناراحت شد و گفت:خدا رحمتش كند.و در حالي كه از پهلوي پدر بلند ميشد اضافه كرد:اين شتري است كه دم هر خانه اي ميخوابد.خيلي مايل بودن بدانم چه شده.چه كسي را خدا رحمت كند و جريان شتر چيست؟تا آنجايي كه من خبر داشتم در همسايگي ما اتفاقي پيش نيامده بود پس صحبت بر سر كه بود از نرگس پرسيدم تو ميداني موضوع از چه قرار است؟او هم اظهار بي اطلاعي كرد.در آشپزخانه سرگرم تهيه مخلفات سفره بوديم كه علي از راه رسيد نرگس سفره را براداشت و به اتاق رفت تازگيها به خاطر افتضاحي كه در درسها بالا آورده بود سعي ميكرد بيشتر در كارهاي منزل كمك كند.وقتي برگشت با حالت عجيبي گفت:علي داشت گريه ميكرد از اين خبر دلم لرزيد بشقابها را برداشتم و به اتاق رفتم.در حاليكه آنها را روي سفره ميچيدم همه حواسم به علي بود.او در حالي كه سرش به پايين بود به حالي نشسته بود كه يك زانو را در ستون آرنجش كرده بود وبا همان دست شقيقه هايش را ميفشرد.فهميدم كه شديدا از چيزي در رنج است و ميخواهد اندوهش را از ديگران پنهان كتد.لرزشي بر تمام قامتم افتاده بود و آن دل درد لعنتي كه در موقع دلهره به من دست ميداد به سراغم آمده بود.بي اختيار بغض كردم تا بحال هيچ وقت او را به آنحال نديده بودم.اكبر و محمود هم كه هميشه
      • br br
      • نسبت به اوضاع و احوال بيتفاوت بودند حالا به حالت مغموم در يك گوشه اتاق نشسته بودند.مادر كه با آمدن من رشته كلامش پاره شده بود دوبراه شروع به صحبت كرد و گفت بهتر است امروز حركت كني و لااقل تا مراسم شب 7 آنجا باشيبعد پرسيد:ميتواني مرخصي بگيري؟ علي همانطور كه سرش پايين بود گفت:تا ببينيم چه ميشود.وقتي مادر براي كشيدن غذا به آشپزخانه آمد به التماس گفتم:مادر خواهش ميكنم بگو چرا داداش ناراحت بود؟مگر چه كسي مرده كه او اينطور ناراحت است ؟نگاه عجيبي بمن كرد و گفت:لازم است كه موضوع را بداني ولي بعدا حالا بيا اين ديس برنج را ببر بگذار روي سفره .ديگر سوالي نكردم.و عصر همان روز وقتي براي گرفتن بليط از منزل خارج شد مادر جريان را برايم فاش كرد كه حتي در خواب هم باورش برايم مشكل بود او گفت:وقتي با عباس ازدواج كردم او از همسر اولش صاحب يك پسر 3 ساله بود مادر به نحوي صحبت ميكرد مثل اينكه به زمانهاي گذشته برگشته بود.او چنين ادامه داد عباس راجع به همسر قبليش زياد صحبت نميكرد تنها چيزي كه از طوبي(زن قبلي پدر)ميدانم اين بود كه او زن زيبا و دلربايي بوده ولي متاسفانه همين زيبايي باعث [​IMG]يش شد.او با داشتن علي كه فقط 3 سال داشت و شوهر مهرباني چون عباس فريب مرد شيطان صفتي را خورد و يكروز بيخبر با آن مرد به جاي نامعلومي فرار كيد.تا مدتي همه از او بيخبر بودند ولي از جايي كه خداوند شاهد و ناظر بر همه اعمال بنده هاست و چوبش بيصدا به تن گناهكاران خواهد خورد چند سال بعد در يك حادثه آتش سوزي صورت و بدن طوبي دچار سوختگي ميشود و در آن ميان مردي كه فريبش داده بود به تنهايي رهايش كرده و خود به جاي نامعلومي ميرود سالها بود كه طوبي همراه پدر و مادرش در اراك زندگي ميكرد علي كه همه سرگذشت مادر را از آغاز تا پايان ميدانست اوايل خيلي از او بيزار بود ولي نامه سراسر پشيماني مادر بدستش رسيد كمي نسبت به او نرمتر شد اين اواخر هر وقت فرصتي پيش ميامد به ديدنش ميرفت هر ماه مقداري پول برايش ميفرستاد .در اينجا مادر نفس عميقي كشيد و گفت:از قديم گفته اند بد نكن تا بد نبيني اين هم عاقبت كار حالا ديگر از عذاب اين دنيا راحت شد خدا او را بيامرزد و از سر تقصيراتش بگذرد .بي اختيار گفتم آمين و قطره اشكي را كه از گوشه چشمم روان بود با سر انگشت پاك كردم

        • وقتي برگشت اطلاع داد براي ساعت 7 همان شب بليط گرفته است بعد متوجه من شد و پرسيد:شيرين چرا گريه ميكني؟به او نزديك شدم و دست روي بازويش گذاشتم و با صداي بغض آلود گفتم:داداش من خبرنداشتم كه تو...اما نتوانستم حرفم را تمام كنم و به گريه افتادم او سرم را در آغوش گرفت و نوازش كرد بعد با كلام مهرباني گفت:گريه نكن خدا او را بيامرزد ولي او فقط اسما مادر من بود مادر واقعي من اينجاست و خداوند او را براي همه ما نگهدارد حالا برو صورتت را آب بزن دوست ندارم تو را غمگين ببينم.وقتي سرم را از روي سينه علي بلند كردممتوجه مادر شدم كه تمام صورتش از رضايت و خوشحالي از كلام علي برق ميزد.اين عين واقعيت بود كه علي مادر را خيلي دوست داشت در تمام عمرم حتي يكبار نديدم كه او به مادر بي احترامي كند يا او را از خود برنجاند.چند روز بعد وقتي از سفر برگشت ظاهرش كمي عوض شده بود ريشهايش كمي در آمده و لاغرتر به نظر ميرسيد .طي اين چند روز غيبتش دلم خيلي برايش تنگ شده بود .به محض ديدنش جلو دويدم و به او سلام كردم با خوشرويي جوابم را داد و احوالم را پرسيد بعد با همه احوالپرسي كرد آنروز خانه ما شلوغ بود چرا كه خاله طلعت و بچه هايش مهمان ما بودند .خاله را خيلي دوست داشتم زن بذله گو و خوشرويي بود .با آنكه سن و سالي از او ميگذشت ولي زنده دل و سر حال بود.به عكس او شوهرش مردي آرام و كم حرف بود كه تا لازم نميشد صحبتي نميكرد .بچه هاي خاله همگي اخلاق مادر را به ارث برده بودند و شيطان و پر سر و صدا بودند.آنروز به همه ما خوش گذشت بعد از صرف نهار سرگرم دور گرداندن ظرف بزرگ هندوانه بودم كه سر شوخي خاله باز شد.سر به سر همه ميگذاشت و با شوخيهايش همه را به خنده مي انداخت بعد يكباره ساكت شد و همه را دعوت به سكوت كرد و گفت:لطفا همگي ساكت ميخواهم موضوعي را مطرح كنم.لحن گفتارش به نحوي بود كه باز عده اي را به خنده واداشت.اينبار كمي جديتر گفت:امروز به اينجا آمده ام كه عروس خود را خواستگاري كنم.بر اثر اعلام اين خبر غير مترقبه همه حاضرين با تعجب به هم نگاه كردند.چشم من براي لحظه اي به مادر افتاد و لبخند مرموزي را روي لبانش مشاهده كردم و دانستم كه او از موضوع خبر داشته است.تحت تاثير لبخند او منهم خنديدم و نگاهم را روي بقيه به گردش در آوردم در همان حال چشمم به علي افتاد و متوجه پريدگي رنگ او شدم.از ديدن حالت چهره او خنده رو لبم ماسيد و تعجب كردم كه چرا او ناراحت است .در ميان صداي پدر مرا بخود آورد او با لحن ملايمي پرسيد :خوب حالا اين عروس شما كي هست كه ما خبر نداريم؟خاله چشمهاي شوخش را به طرف نرگس چرخاند و گفت:عروس خانم كه خودش ميداند كه مقصودم كيست من فقط اينجا آمده ام كه در حضور همگي بله را از شما و از او بگيرم .ديگر براي همه ما مشخص شد كه منظور او نرگس است.نگاهي به نرگس انداختم و چهره او را كه از شرم گلگون شده بود ديدم.وقتي همه را متوجه خود ديد سرش را بزير انداخت و از اتاق خارج شد .فريدون پسر بزرگ خاله هم دست كمي از او نداشت و از شرم خيس عرق بود وفريدون پسر قد بلند خاله بعد از گرفتن سيكل وارد ارتش شد و بعد از گذراندن يك دوره يكساله به درجه گروهبام دوم نائل شد.به تازگي هم خيلي به خودش ميرسيد و از نظر ظاهر جوان برازنده اي شده بود.صداي خاله را شنيدم كه همراه با لبخندي پرسيد:عباس آقا بله؟پدر خنديد و گفت:طلعت خانم مثل اينكه ما را با عروس خانم اشتباه گرفتي؟بر اثر اين حرف همه به خنده افتادند .خاله ميان خنده گفت:اختيار داريد عباس آقا ولي عروس خانم به رسم خودش با علامت سكوت رضايتش را اعلام كرد.
        • از طرف خواهرم هم كه خيالم راحت است .فقط ميماند شما كه بزرگي كنيد و اجازه بفرماييد.پدر همراه با تعارف گفت:اجازه ما هم بدست شماست اگر دختر و پسر به اين امر راضي باشند ما هم ميگوييم مبارك است.در همان حال خاله و مادر با صداي بلند هلهله كردندو مبارك باد گفتند.پدر و شوهر خاله هم صورت يكديگر را بوسيدند و فريدون صورت هر 2 را بوسيد.خاله كه موقعيت را مناسب يافته بود سيني چاي را جلو كشيد و محتويان آنرا خالي كرد و در حالي كه با آن ضرب ميگرفت با صداي گرمي شروع به خواندن كرد.از اتاق بيرون آمدم و بدنبال نرگس به اتاقهاي ديگر سرك كشيدم.او را متفكر در يكي از اتاقها پيدا كردم.نزديكش نشستم و بعد از زمينه چيني پرسيدم:تو و فريدون از قبل به يكديگر علاقه داشتيد؟نرگس كه گونه هايش گلگون شده بود همراه با لبخندي سرش را به علامت مثبت تكان داد.به او تبريك گفتم و برايش آرزوي خوشبختي كردم.وقتي به اتاق برگشتم علي را تو جمع نديدم.نميدانم چه مدت طول كشيد چرا كه با اشتياق به هنرنمايي خاله نگاه ميكردم كه علي صدايم كرد.وقتي به حياط رفتم متوجه ظرف بستني در دست او شدم.با لبخند آنرا بمن داد و گفت:اينهم شيريني عروسي نرگس خانم زودتر تا آب نشده ببر همه بخورند.به چهره اش نگاه كردم ديگر اثري از ناراحتي نبود و بجايش لبخند نشسته بود.ظرف بستني را گرفتم و با خوشحالي سرگرم پذيرايي شدم.يك هفته بعد نرگس و فريدون با هم نامزد شدند و قرار شد جشن عروسي را در آبانماه برگزار كنند.

        • من و ليلا خود را براي شروع سال تحصيلي آماده ميكرديم و هيجان عجيبي داشتيم.مادر باري هر دوي ما روپوش مخصوص را كه از بلوز زرد و 2 سارافون طوسي تشكيل ميشد تهيه كرده بود به علاوه جوراب و كفش جديد البته همه اينها از بركت وجود علي بود چرا كه تمام مخارج تحصيل ما را به گردن گرفته بود.
        • شروع دبيرستان براي من با دو حالت متضاد همراه بود.از اينكه وارد محيط آموزشي بزرگتري شده بودم و با دوستان تازه اي آشنا ميشدم واقعا خوشحال بودم ولي از ديدن اعمال ليلا كه اين روزها حساستر شده بود و سعي ميكرد به هر طريق مرا برنجاند سخت ناراحت ميشدم.هر چقدر سعي ميكردم جلوي ديگران با او كنار بيايم ممكن نبود در اين مواقع او عصبي تر و لجوجتر ميشد .وقتي مشكلم را با مادر در ميان گذاشتم با حالتي شبيه سرزنش خطاب بمن گفت:هر چه هست او خواهر بزرگ توست و بايد رعايت حالش را بكني ليلا در درسها ضعيف است و احتياج به كمك تو دارد شايد اين موضوع باعث ناراحتي او ميشود .هر چه هست تو سعي كن با خواهرت كنار بيايي و او را از خودت نرنجاني.از اينكه مادر اينگونه قضاوت كرده بود دلخور شدم.ولي بروي خود نياوردم .آنروز جمعه بود و به خاطر خوبي هوا با خاله طلعت قرار داشتيم به پيك نيك برويم.در شهر ما هواي پاييز بسيار دلچسب بود و اهالي شهر پس از پشت سر گذاشتن چند ماه گرماي شديد ميخواستند به هر طريق استفاده كامل را از هواي خنك پاييزي ببرند به همين منظور در روزهاي تعطيل در پاركها و جاهاي سرسبز و با صفا مملو از جمعيت بود.در اين روزها هر كس به فراخور حال خود غذايي مي آورند و در نقطه باصفايي در كنار خانواده خستگي يك هفته كار و زحمت را از تن بيرون ميكرد.مادر آنروز از صبح زود مشغول تهيه غذا و مخلفاتش بود.نرگس و ليلا از عصر 5شنبه به منزل خاله رفته بودند.اكبر هم قرار نبود با ما بياد او گفته بود مسابقه فوتبال دارد و نهار را هم با دوستانش خواهد خورد.اكبر سال قبل ديپلمش را گرفته بود و قرار بود كه همين روزها به سربازي برود.ار اينكه مجبور بود از تيم جدا بشود خيلي ناراحت بود و او هم مانند فريدون قد بلند و 4شانه بود به همين خاطر سمت دروازه باني تيم را داشت .در روزهايي كه اكبر بازي داشت علي و محمود از تماشاچيان رديف اول بودند.
        • سرگرم بسته بندي وسايل لازم بودم كه صداي بوق ميني بوس رادر جلوي در خانه شنيدم.وقتي به مادر اطلاع دادم پرسيد:همه چيز را گذاشتي؟چيزي از قلم نيفتاده؟او را خاطر جمع كردم كه همه چيز تكميل است.وقتي بمن نگاه كرد با تعجب گفت:تو هنوز حاضر نشدي ؟برو تا دير نشده لباست رو عوض كن.من با عجله به اتاق رفتم و خيلي سريع آماده شدم وقتي بيرون آمدم همه وسايل به درون ميني بوس برده شده بود.فريدون بخاطر راحتي بيشتر آن وسيله نقليه را اجاره كرده بود.وقتي به مقصد رسيديم متوجه حضور عده اي شديم كه از ما زرنگتر بودند و بهترين نقاط را گرفته بودند.بعد از چند دور زدن بالاخره جاي سرسبزي را پيدا كرديم و جايگزين شديم.هوا عالي بود و لحظه به لحظه بر تعداد جمعيت افزوده ميشد .بچه هاي خاله طناب و توپ را فراموش نكرده بودند و به محض رسيدن بازي و شيطنت را آغاز كردند.غذاي آنروز با خنده و مزاح صرف شد و بسيار دلچسب و خوشمزه بود.بعد از جمع آوري سفره هر كس به سرگرمي مورد علاقه اش مشغول شد.در اين ميان بزرگترها سرگرم بحث راجع به ضروريات جشن عروسي بودند.فريدون و نرگس در حاليكه دست همديگرو گرفته بودند قدم زنان از ما دور شدند.در همان حال متوجه ليلا شدم كه به حالت بخصوصي به آندو نگاه ميكرد.احساس كردم او بدليلي ناراحت است براي آنكه بيكار نباشم به طرف بچه ها كه سرگرم توپ بازي بودند رفتم و با آنها به توپ بازي پرداختم.هنوز دقايقي نگذشته بود كه پسر خاله فرشيد كه سعي ميكرد زودتر از من به توپ برسد پايش ليز خورد و روي من افتاد.درد شديدي در ناحيخ سينه احساس كردم و با ناراحتي از روي زمين بلند شدم.در حال مالش ناحيه ضرب ديده بودم كه نگاه علي بمن افتاد پرسيد چه شده؟گفتم:زمين خوردم.نگاه ملامت باري به من كرد و گفت:نميدانستي اين بازي مناسب دخترهاي خوب و متين نيست؟فكر كردم از دستم دلگير شده اما وقتي نگاهم به او افتاد متوجه لبخندش شدم و به شوخي گفتم:ديگه تكرار نميشه قربان.از وقتي شنيده بودم كه مادر واقعي علي شخص ديگري بوده هميشه سعيم اين بود كه بيشتر به او محبت كنم و هيچ وقت باعث ناراحتيش نشوم.نزديك بساط چاي نشستم و همانطور كه براي خود چاي ميريختم صداي او را شنيدم كه گفت:لطفا براي منهم بريز.فنجان چاي را جلويش گذاشتم بر حسب اتفاق نگاهم به يكي از دختراني كه در نزديكي ما بودند افتاد هوس كردم كمي سر به سر علي بگذارم به همين خاطر با لحن

        ​
        بی اختیار به همان طرف نگاه کردم،پسر خوش تیپی آنجا نشسته بود.به محض اینکه دید نگاهش می کنم،سرش را به علامت سلام تکان داد و لبخند زد.
        سرم را تکان دادم و فورا نگاهم را به طرف سولماز برگرداندم.خیلی غافلگیر شده بودم.صبل همچنان به من خیره شده بود و من مردد بودم که چه بگویم.قیافه آن پسر خیلی معصومانه بود به طوری که نمی توانستم به صورت مستقیم به او جواب رد بدهم.
        یک لحظه فکری به ذهنم خطور کرد و گفتم:خیلی متاسفم من نامزد دارم،امیدوارم ایشون همسر دلخواهشونو پیدا کنن.
        - منم امیدوارم شما خوشبخت بشید.فقط دلم برای هومن می سوزه که دختری مثل شما رو از دست داد.بعد خداحافظی کرد و رفت.سولماز چنان متحیر شده بود که خنده ام گرفت و گفتم:
        - چیه،مگه تا حالا آدم ندیدی؟
        - چرا گفتی نامزد داری؟نمی شد بگی قصد ازدواج ندارم یا....
        - آخه دلم براش سوخت،این طوری کمتر ناراحت می شه.زودباش بخور تا بریم.
        سولماز د رحالیکه با تاسف سرش را تکان می داد گفت:
        - ؛آخی،طفلک پسره رفت.بقیه غذاشم نخورد.
        حرفی نزدم و مشغول خوردن بقیه همبرگرم شدم،پس از چند دقیقه با سولماز از دانشگاه خارج شدیم تا به آرایشگاه برویم.
        آن شب عروسی فرناز دوست مشترک منو سولماز بود و ما هم به جشن دعوت شده بودیم.به آرایشگاه که رسیدیم،مادام با دیدن ما گفت:
        - وای،شما دوتا که باز خوشگلتر شدید!
        - تقصیر ما چیه؟شما چشماتون خوشگل می بینه.
        مادام گونه ام را نیشگون گرفت و گفت:
        - اِی شیطون زبون باز.حالا بیاد ببینم چه مدلی بیشتر بهتون میاد.
        هر دو روی صندلی نشستیم و او کارش را با مهارت بسیار آغاز کرد بعد از یکی دو ساعتی که از زیر دست مادام بیرون آمدیم با دیدن قیافه هایمان در آینه خستگی از تنمان بیرون رفت.آرایش سولماز صورتی رنگ و آرایش من آبی خیلی ملایم بود.س.لماز گفت:
        - سایه خیلی قشنگ شدی.
        - مرسی البته به خوشگلی تو نشدم ولی خب بالا خره می شه کنارت راه برم.
        - تعارف نکنید ،هردوتاتون خوشگل بودید،خوشگلترم شدید.
        بعد یکی از همان لبخند های همیشگی اش را تحویلمان داد.من و سولماز از او تشکر کردیم و بعد از پرداخت قیمت نجومی آرایش مو و صورتمان از آنجا خارج شدیم.
        فصل دوم
        به باغ که رسیدیم خدمتکاری مارا به قسمت پارکینگ راهنمایی کرد .جلوی در پارکینگ خدمتکار دیگری ماشین را برد و کارتی به من تحویل داد و ما را به جایی که مهمانان بودند راهنمایی کرد.به سمتی که عروس و داماد ایستاده بودند و به مهمانان خوش آمد می گفتند رفتیم تا به آنها تبریک بگوییم.وقتی فرناز را دیدم به حدی تغییر کرده بود که باورم نمی شد. فرناز که تعجب من را دید خندید و گفت:چیه؟یعنی من اینقدر فرق کردم که همه با دیدنم تعجب کنن؟
        - پس خبر نداری خیلی ماه شدی من تا حالا عروسی به زیبایی تو ندیدم.
        رو به فرزاد کردم و گفتم:بهتون تبریک می گم چون زیباترین و خانوم ترین دختر کلاسو انتخاب کردید امیدوارم خوشبخت بشید.
        - ممنون،از اینکه زحمت کشیدید و اومدید واقعا متشکرم.
        - خواهش می کنم.
        در کنار فرناز نشستم،سولماز هم در طرف دیگرش نشست و طبق معمول شروع به گفتن و خندیدن کردیم.
        سولماز گفت:
        - فرناز امروز که استاد سرمدی حضور و غیاب کرد گفت پس چرا خانم افروزی دو جلسهاست سر کلاس تشریف نمیارن؟یکی از بچه ها گفت استاد امروز جشن عروسی خانم افروزی با استاد فرهمنده،استاد اخمی کرد و گفت آقای فرهمند خودشون باید بهتر بدونن که وسط ترم موقع جشن عروسی نیست.
        - ولی انصافا این بار استاد سرمدی به حرف درست و حسابی زدها.من که خیلی ناراحتم که سر کلاس استاد امیری نرفتم،حالا موقع عروسی بود فرناز؟
        در همین موقع از دور استاد امیری را دیدم که به طرف ما می آمد با تعجب به فرناز گفتم:
        - وای فرناز،استاد امیری رو هم دعوت کردید؟
        - اگه باهاش مشکل داری بگم بیرونش کنن.
        در حالیکه از حرف فرناز خنده ام گرفته بود گفتم:
        - حالا می گه سر کلاس من نیومدن عوضش رفتند دنبال قرو فر.
        آقای امیری که به ما رسید،هر سه به احترامش از جا بلند شدیم و با او سلام و احوالپرسی کردیم.بعد دکتر امیری رو به من کرد و گفت:
        - شما خوبید خانم معتمد؟گفتم شاید مشکلی پیش اومده که شما وخانوم سرمدی سر کلاس نبودید؟
        با حالتی شرمنده گفتم:
        - متاسفانه فرصت نشد امیدوارم کوتاهی مارو ببخشید.
        - خواهش می کنم در هر صورت هردانشجویی چهار جلسه حق غیبت داره این طور نیست خانم سرمدی؟
        سولماز که سرش پایین بود گفت:
        - ولی ما اینبار مجبور شدیم که غیبت کنیم یه کار ضروری پیش آمده بود.
        آقای امیری که لبخند شیطنت آمیزی بر روی لبهایش نقش بسته بود گفت:
        - بله مثل اینکه خیلی هم ضروری بوده.
        و رو به فرزاد کرد و گفت:
        - آخه پسر حالا وقت عروسی گرفتن بود تو باید خیلی از خانمها متشکر باشی که با وجود کار ضروری بازم به عروسی شما اومدن.
        من و سولماز از خجالت سرمان را پایین انداختیم فرناز گفت:
        - آقای امیری خواهش می کنم اذیت نکنید.
        - چشم ،هرچی شما بگید.
        و روی یکی از صندلی های کنار ما نشست،بعد از چند دقیقه ای برادر فرناز آمد و عروس و داماد به وسط جمعیت در حال پایکوبی برد.
        من و سولماز هم آرام با هم صحبت می کردیم البته سولماز بیشتر شنونده بود .فکر کردم حتما وجود استاد باعث شده که سولماز اینقدر ساکت شود خصوصا هنگام صحبت با آقای امیری مدام سرش را پایین می انداخت و یا جوابهای کوتاه و مختصر میداد.آقای امیری که وضعیت را اینطور دید گفت:
        - خانم سرمدی چرا اینقدر مظلوم شدید؟سر کلاس که خوب شلوغ می کنید.
        سولماز با تعجب گفت:
        - استاد،من؟!فکر می کنم اشتباه می کنید من فطرتا ساکت و مظلومم.
        آقای امیری در حالی که می خندید گفت:
        - جدا ؟پس کی بود سر کلاس من ژورنال لباس نگاه می کرد و وقتی دید دارم ته کلاس میام اونو گذاشت روی صندلی خانم معتمد؟
        من خندیدم ولی سولمازکه از خجالت سرخ شده بود گفت:
        - ولی اون ژورنال اصلا مال من نبود ،منم به علت دیگه ای گذاشتمش روی صندلی سایه.
        - حتما برای تلافی اونباری که کتاب رو گذاشت روی پای شما درسته؟
        من که تعجب کرده بودم گفتم:
        - استاد شما خیلی دقیق هستید ولی همه اینکارها موقع تدریس شما نبود.
        - بله،موقع کنفرانس بچه های بیچاره بود
        و از توی جیبش پاکت سیگاری بیرون آورد و به من و سولماز تعارف کرد ،ما فقط تشکر کردیم.خودش سیگاری برداشت و گفت:
        - پس با اجازه شما من یه دونه می کشم...نمی دونستم دانشجوهای به این خوبی دارم.
        - یعنی فکر کردید ما اهل این کارائیم؟
        - نه،ولی می دونید این روز ها سیگار کشیدن بین خانم ها حسابی مد شده گفتم شاید شما هم تابع مد باشید.
        سولماز که عصبانی شده بود گفت:
        - واقعا متاسفم که حدستون درست از آب در نیومد.
        - اما من خیلی خوشحالم که حدسم اشتباه بود.
        برای چند دقیقه ای هر سه نفر سکوت کردیم،اتفاقا در همین زمان فرزاد و فرنازبه همراه مرد خوش تیپ و جذابی به طرف ما آمدند.آن مرد با آقای امیری روبوسی کرد و با نگاهی به من و سولماز گفت:
        - اردوان نمی خوای این دو خانم زیبا رو به من معرفی کنی؟
        آقای امیری به من اشاره کرد و گفت:
        - ایشون خانم سایه معتمد
        و بعد با اشاره به سولمازادامه داد:
        - ایشونم خانم سولماز سرمدی هستند،این آقا هم برادر من اردلان امیری هستند.
        برادر استاد اول با سولماز سلام و احوالپرسی کرد و بعد رو به من کرد و گفت:
        - از آشنایی با شما خیلی خوشحالم.
        لبخندی زدم و گفتم:
        - منم همین طور.
        یکی از ابروهایش را بالا برد و در حالیکه لبخند تمسخر آمیزی روی لبهایش بود گفت:
        - باعث خوشحالی منه خانم.
        حرفی نزدم و صورتم را به سمت فرناز و سولماز برگرداندم و با آنها مشغول صحبت شدم.گاهگاهی که نگاهم به اردلان می افتاد می دیدم که نگاهم می کند و وقتی مرا متوجه خویش می دید یکی از همان لبخند های کذایی را تحویلم می داد،از لبخند هایش خوشم نمی آمد.حس می کردم مسخره ام می کند به همین خاطر به لبخند هایش پاسخی نمی دادم.
        فرناز رو به جمع کرد و گفت:
        - ببینید همه دارن شادی می کنن،اون موقع بهترین دوستای ما همین طوری نشستن.بابا پاشید یه دستی تکون بدید بالاخره نوبت شما هم می رسه اون موقع منو فرزاد تلافی می کنیم.
        فرزاد هم گفت:
        - جدا اگه پا نشید از همه تون دلگیر می شم.
        بعد رو کرد به من و سولماز کرد و گفت:
        - در ضمن شما دونفرم حواستون باشه اگه همین طوری بشینید از نمره میان ترم خبری نیست.
        - و اگه پاشیم کل پنج نمره رو می دید،نه؟
        - می دونی خانم سرمدی حرف مرد حرفه،علی الخصوص ,شب عروسیش.خیالتون از بابت پنج نمره راحت باشه.
        پس از چند لحظه آقای امیری به سولماز گفت:
        - می شه خواهش کنم افتخار بدید و با من ...
        سولماز که واقعا تعجب کرده بود نگذاشت استاد جمله اش را تمام کند و گفت:
        - با شما؟
        - چی باعث شده اینقدر تعجب کنید؟
        اردلان با حاضر جوابی گفت:حتما فکر کردن تو به جز درس دادن هنر دیگه ای نداری یا شایدم تورو لایق نمی دونن که چنین افتخاری بهت بدن .این طور نیست سولماز خانم؟
        سولماز فورا گفت:
        - اصلا این طور نیست.
        و بلند شد.اروان در حالیکه بلند می شد پرسید:
        - مجبورتون که نکردم؟؟
        - نه فقط پیشنهاد شما برام غیر منتظره بود.
        بعد از اینکه سولماز و اردوان رفتند فرناز گفت:خوب این از سولماز،خوش به حالش پنج نمره گرفت،سایه خانم تو چی مگه پنج نمره نمی خوای؟
        اردلان که تقریبا نزدیک من نشسته بود ،گفت:
        - من می تونم به شما کمک کنم تا نمرتونو بگیرید.
        . دوباره لبخند زد.حسابی از دستش کلافه شده بودم برای اینکه شرش را از سرم باز کنم گفتم:
        - من به یه نفر قول دادم که البته ایشون هنوز تشریف نیارودن در ضمن اگه بیان و ببینن من بد قولی کردم ناراحت می شن.
        - چقدر وفادار،توی این دوره و زمونه از این تیپ افراد کم پیدا می شه.
        به تلافی لبخندهایش لبخندی تمسخر آمیز زدم،از چهره اش پیدا بود که حسابی عصبانی شده ولی برای اینکه قافیه را نبازد درحالیکه با خشم و غضب نگاهم می کرد گفت:
        - خیلی دلم می خواد با این مرد خوشبخت آشنا بشم.
        بی خیال گفتم:
        - وقتی اومد حتما شما رو باهاشون آشنا می کنم.
        دیگر داشت از شدت عصبانیت منفجر می شد در حالیکه بر می خاست گفت:
        - ببخشید تنهاتون می ذارم باید سری به دوستانم بزنم.
        - خواهش می کنم راحت باشید.
        با عصبانیت گفت:
        - پس تا بعد.
        اردوان و سماز بعد از چند دقیقه ای آمدند ،اردوان در حالیکه می نشست پرسید:
        - اردلان کجا رفت؟
        - رفتن سری به دوستانشون بزنن.
        اردوان با تعجب نگاهم کرد و به فکر فرو رفت،پس از چند لحظه گفت:
        - خانما از اینکه شما رو تنها می ذارم معذرت می خوام.
        بعد از اینکه اردوان کمی دور شد سولماز با هیجان گفت:
        - وای سایه اصلا فکر نمی کردم اینقدر ماهر باشه .
        - مگه بنده خدا گناه کرده شده استاد تاریخ،یعنی هرکی استاد دانشگاه شد نباید کار دیگه ای بلد باشه؟
        - آخه سرکلاس خیلی جدیه اصلا باورم نمی شه این همون استا امیری باشه.
        - نکنه می خواستی الانم درباره تمدن سومریها برات حرف بزنه یا مثلا سر کلاس برقصه و درس بده.
        سولماز در حالی که می خندید گفت:
        - می شه بگی چی شده؟
        - چیزی نشده.
        - دروغ نگو از شکل و شمایلت پیداست خبریه؟حالا زود بنال!
        سرم را تکان دادم و گفتم:
        - یه حرفی زدم حالا توش موندم.
        - واضح تر حرف بزن.
        - هیچی اردلان امیری بهم پیشنهاد رقص داد،منم گفتم فقط با یک نفر می رقصم ،اونم گفت دلم می خواد باهاش آشنا بشم،سولماز حالا این آدمو از کجا پیدا کنم؟
        - آخه این چه حرفی بود که زدی هان؟
        - خب چاره ای نداشتم تو که نمی دونی چه لبخند تمسخر آمیزی به من می زد،حالا چکار کنم؟من که نمی دونستم این دنبال حرفو می گیره،فعلا یه فکری کن.وای خدای من اگه بفهمه حسابی مسخره ام می کنه.
        در همین موقع سر و کله اردوان و اردلان پیدا شد،به او نگاه کردم اثری از آثار خشم و غضب در صورتش پیدا نبود ولی اصلا به من نگاه نکرد.پس از چند دقیقه خدمتکاری به طرف ما آمد و گفت:
        - عروس خانم اون قسمت با شما کار دارن.
        به سمتی که خدمتکار اشاره می کرد نگاه کردم و فرناز را دیدم که برایمان دست تکان می داد با سولماز به سمت فرناز وبه وسط جمع دخترهایی که پیاکوبی می کردند رفتیم.دستهای همدیگر را گرفتیم و شروع کردیم.بعد از نیم ساعتی که حسابی خسته شدیم از حلقه دخترها بیرون آمدیم که کسی از پشت سر گفت:
        - سلام خانما.
        هر سه به عقب برگشتیم،فرناز گفت:
        - سلام کی اومدی؟
        - نیم ساعتی میشه.
        و با نگاهی به من و سولماز گفت:
        - مارو به هم معرفی نمی کنی عروس خانم؟
        - بچه ها ایشون پسر عموی فرزاد،کامیار فرهمند.
        و با اشاره به من و سولماز گفت:
        - و این خانمها محترم ،سایه معتمد و سولماز سرمدی دوتا از بهترین دوستای من.
        فرناز گفت:
        - خب کامیار ما خیلی خسته شدیم ببخشید که تنهات می ذاریم.
        - خواهش می کنم من هم می خوام سری به اقوام بزنم.
        و از ما جدا شد.سولماز با تعجب گفت:
        - وا،چرا اینقدر با این طفلک خشک برخورد کردی؟
        - آخه فرزاد خوشش نمیاد من زیاد با کامیار صحبت کنم.
        رو به سولماز کردم و گفتم:
        - یاد بگیر نصف توئه اون موق ببین چه قدر عقلش می رسه.
        سولماز در حالیکه می خوندید گفت:
        - خوب چون عقلش می رسید شوهرش دادم ولی تورو تا صد سال دیگه هم نمی تونم به کسی غالب کنم به قول معروف مال بد بیخ ریش صاحابش.
        چند دقیقه بعد از اینکه ما نشستیم دوباره سر و کله کامیار پیدا شد.من که کنجکاو شده بودم فرزاد را زیر نظر گرفتم.او به محض اینکه کامیار را دید اخم کرد ولی با اینحال بلند شد و با او روبوسی کرد.کامیار با اردوان و اردلان دست داد و جالب اینکه آنها هم از آمدن کامیار ناراضی به نظر می رسیدند ولی کامیار بی توجه به کم محلی آنها به صندلی کنار من اشاره کرد و گفت:
        - اجازه هست کنار شما بنشینم؟
        خودم را کنار کشیدم و گفتم:
        - خواهش می کنم.
        وقتی نشست آرام گفت:
        - باعث افتخار منه که با خانم محترمی مثل شما آشنا شدم.
        نگاهش کردم.پسر خوش تیپی بود البته با نگاهی بی پروا و گستاخ.
        لبخندی زد و گفت:
        - می شه بپرسم چند سالتونه؟
        با خودم گفتم((مثل اینکه فرزاد حق داشت هنوز نیم ساعت نشده که با من آشنا شده.ببین چقد راحساس نزدیکی میکنه!))
        با اکراه گفتم:بیست و دو سال.
        سرم را به سمت سولماز برگرداندم و به ظاهر به حرفهای اردوان گوش دادم ولی حواسم پیش کامیار بود و اینکه چرا فرزاد اصلا او را تحویل نمی گرفت،هر حرفی می زد فرزاد با جواب های کوتاه یا سربالا به او پاسخ می گفت.ناخود آگاه نگاهم به اردلان افتاد که با عصبانیت نگاهم می کرد،سرم را پایین انداختم و زیر لب غریدم((وای!عجب عروسی اومدیم،نمی دونم این پسره دیگه از جون من چی می خواد،مثل اینکه از من ارث و میراث طلبکاره!))
        توی همین فکرها بودم که کامیار پرسید:
        - شمام دانشجوئید؟
        بدون اینکه نگاهش کنم گفتم:
        - بله،دانشجوی رشته تاریخم.
        آرام گفت:
        - چرا موقع صحبت کردن با من به زمین نگاه می کنید؟یعنی من اینقدر غیر قابل تحملم؟
        نگاهش کردم و گفتم:
        - نه اصلا این طور نیست،ولی من عادت ندارم به چهره طرف صحبتم زل بزنم.
        - منم زیاد عادت به نگاه کردن ندارم ،ولی قیافه شما اونقدر جذابه که به سختی می تونم ازتون چشم بردارم.
        سرم را پایین انداختم ،از صراحت کلام کامیار خوشم نیامد.
        - باید ببخشید من کمی صریحم.
        در دل گفتم((آخی،فقط کمی))
        و آرام به سولماز گفتم:
        - سولماز پاشو بریم کمی قدم بزنیم و دستش را فشار دادم که یعنی بلند شو،سولماز برخاست و با هم از آن محیط خفقان آور دور شدیم.
        - سایه کامیا چی می گفت؟
        - مثل اینکه مفتش بود بهتره در موردش صحبت نکنیم.
        نیم ساعتی قدم زدیم که سولماز گفت:
        - سایه،بسه،دیگه خسته شدم.بیا بریم یه چیزی بخوریم ضعف کردم از بس را رفتم.
        من و سولماز داشتیم غذا می کشیدیم که کامیار آمد،کنار من ایستاد و مشغول غذا کشیدن شد و همین طور که سرش پایین بود گفت:
        - از دست من ناراحت شدید،یا عادت ندارید کسی از زیباییتون تعریف کنه؟
        جوابش را ندادم،دوباره گفت:پس با من قهر کردید درسته؟
        و بدون اینکه منتظر جواب بمانم گفت:
        - ببینید،من خیلی مغرورم،توی این بیست و هشت سالی که زندگی کردم تا به حال از هیچ دختری معذرت نخواستم ولی با این حال اگه ناراحتتون کردم،معذرت می خوام.
        با اکراه گفتم:خواهش می کنم.
        و از سر میز کنار رفتم.همان اطراف روی صندلی نشستم.سولماز هم بلافاصله آمد و کنارم نشست،داشتم غذایم را می خوردم که سولماز گفت:
        - نه خیر،مثل اینکه این آقا کامیار دست بردار نیست.
        سرم را بلند کردم کامیار را دیدم که آمد و یکراست کنار من نشست و به سولماز گفت:
        - شمام ناریخ می خونید؟
        - بله شما چی می خونید؟
        - من ترم آخر رشته فیزیکم.
        - دکترا؟
        - آفرین از کجا فهمیدید؟
        - خب از روی سن و سالتون.
        - به نظر شما من چند ساله میام؟
        سولماز سری تکان داد وگفت:
        - باید بیست و هفت،هشت سال داشته باشید.
        - آفرین تاحالا کسی به شما گفته خیلی با هوشید؟
        سولماز که غذایش را تمام کرده بود از جا برخاست ،من هم از خدا خواسته بلند شدم و از کامیار جدا شدیم و به جایی که قبلا نشسته بودیم برگشتیم.اردلان همان جا نشسته بود و سیگار می کشید ولی به محض دیدن من دوباره اخم کرد،من هم نگاهم را برگرداندم و به او توجهی نکردم.
        پس از چند دقیقه با عصبانیت گفت:
        - ممکنه چند لحظه از وقتتون رو به من بدید.
        تا آمدم از خودم عکس العملی نشان بدهم،سولماز از کنارم برخاست و رفت.
        اردلان بلند شد و در جای سولماز نشست و گفت:یه توصیه دوستانه بهت میکنم امیدوارم به حرفم گوش بدی.
        نگاهش کردم و سرم را تکان دادم.
        - از این پسره دوری کن.
        با تعجب گفتم:
        - کی؟من اصلا متوجه منظورتون نمی شم؟
        - همین که یک ساعته مثل کنه به تو چسبیده،همین که داشتی باهاش صحبت می کردی...و حالام اونطرف ایستاده و داره بهت نگاه می کنه،منظورم کامیاره فهمیدی یا بازم توضیح بدم؟
        با عصبانیت گفتم:
        - اولا من با اون صحبت نکردم ثانیا خودم بهتر از هر کسی می دونم با چه کسایی نشست و برخاست کنم و احتیاجی به نصیحت شما ندارم.
        - اولشم گفتم یه توصیه دوستانه است ولی بهتره بدونی کامیار تا به حال دخترای زیادی رو از راه به درکرده.اگر نمی خوای به لیست دخترایی که توسط اون اغوا شدن اضافه بشی بهتره ازش دوری کنی ببین چطوری زیر نظرت گرفته!
        سرم را بلند کردم و کامیار را دیدم که گوشه ای ایستاده بود و به من نگاه میکرد وقتی متوجه نگاهم شد لبخند زد.
        - دیدی چطور داره بهت نگاه می کنه،درست مثل یک شکارچی به شکارش.
        مکثی کرد و بعد ادامه داد:
        - اگر بخوای ازت دورش می کنم.
        در حالی که ترسیده بودم گفتم:
        - من نمی دونم چکار باید بکنم.
        - بهتره بذاریش به عهده من ،می دونم چطوری میشه روی همچین آدمی رو کم کرد که دیگه از حد و حدودش تجاوز نکنه.
        نالیدم:آخه چطوری؟
        - نگران نباش فقط نگاهش نکنو باهاش حرف نزن.طوری بشین که طرفینت خالی نباشه یه مقدار کم محلی ببینه....
        نگذاشتم بقیه حرفش را ادامه دهد و گفتم:
        - ولی من از اولم به اون توجهی نکردم که حالا بخوام کم محلی کنم.
        - می دونم ولی باید وجودشو به طور کامل ندیده بگیری.
        چند دقیقه بعد سولماز و اردوان هم پیش ما آمدند.اردلان طبق برنامه طوری نشست که کنار من خالی نباشه ولی کامیار آمد و درست روبه روی من نشست.
        خیره خیره نگاهم می کرد داشت حالم به هم میخورد.تصور اینکه یک نفر بتواند اینقدر پست باشد تهوع آور بود.
        اردلان که عصبانی شده بود پس از چند دقیقه گفت:سایه بیا بریم این اطراف قدمی بزنیم.
        در برابر چشمان حیرت زده دیگران بلند شدم و همراه او به راه افتادم.اردلان چند لحظه ای سکوت کرد و بعد از اینکه کمی آرامتر شد گفت:
        - فکر نمی کنم به این راحتی دست بردار باشه فقط یه راه داره.
        - چرا؟
        - چرا چی؟
        - چرا فکر نمی کنید دست بردار باشه.؟
        نگاهی به من انداخت و گفت:آهان ،توضیح اون باشه برای بعد.
        - اگه نمی گید باشه برای بعد می خوام بدونم اون یه راه چیه؟
        - اونم وقتی میگم که اون مرد خوشبخت و به من معرفی کنی.
        - همین طوری یه چیزی گفتم،اصلا همچین آدمی وجود خارجی نداره.
        - ولی هی دخترخوب هیچ وقت دروغ نمی گه.
        و لبخند زد.سرم را از خجالت پایین انداختم و حرفی نزدم.
        - خب بیا بریم تا راه باقی مونده رو ببینی.
        هنگامی که برگشتیم از کامیار خبری نبود.بین سولماز و فرناز نشستم و گفتم:
        - فرناز تو چی درباره کامیار می دونی؟
        - من چیز زیادی نمی دونم فقط فرزاد سفارش کرده با کامیار حرف نزنم فقط اینو می دونم که با دختر های زیادی رابطه داشته،یکی از این دخترهای [​IMG] دختر خاله خودش بوده اون دختر هم از دست آبروی خانواده اش دست به خودکشی می زنه و حالا برای همیشه دستش از دنیا کوتاه شده.
        این حرف را که شنیدم ضربان قلبم از شدت ترس تند شد این تازه یک نمونه از کارهای کامیار بود که فرناز از آن خبر داشت!
        سولماز گفت:سایه سمت چپت رو نگاه کن،اونجا وایساده و به تو نگاه می کنه.
        جرأت نگاه کردن نداشتم به هر طرف نگاه می کردم او را می دیدم که ایستاده و نگاهم می کند.
        - سایه تو چرا اینقدر نگرانی؟
        - وای فرناز کاش از اول گفته بودی این همچین آدمیه،اون موقع غیر ممکن بود که حتی جواب سلامش رو هم بدم.
        نگرانی من به سولماز و فرناز هم سرایت کرده بود.ولی کامیار مثل اینکه از این بازی خوشش می آمد،بعد از مدتی آمد و گفت:
        - ممکنه چند لحظه از وقتتونو به من بدید.
        از شدت ترس زبانم بند آمده بود،حتی نتوانستم حرفی بزنم.با نگرانی به اردلان نگاه کردم.اردلان با عصبانیت بلند شد وفگت:
        - چطور به خودت اجازه دادی جلوی من به نامزدم همچین پیشنهادی بدی؟
        بلافاصله فرزاد هم بلند شد و گفت:
        - کامیار،زود معذرت خواهی کن.چطور به خودت اجازه همچین جسارتی رو دادی!
        قیافه کامیار دیدنی بود مثل آوار فرو ریخت ولی با این حال قافیه را نباخت و گفت:
        - من نمی دونستم خانم نامزد دارن .از این بابت متاسفم.
        ورفت.وقتی کامیار دور شد اردلان گفت:
        - متاسفم خانم معتمد ،اگه این حرفو نمی زدم به این راحتی دست بردار نبود.امیدوارم منو ببخشید.
        - خواهش می کنم ،از اینکه کمکم کردید واقعا ازتون ممنونم هیچ وقت این لطفتونو فراموش نمی کنم.
        فرزاد که آثار خوشحالی از صورتش پیدا بود گفت:
        - من تا حالا قیافه کامیار و این طوری ندیده بودم.انگار یه سطل آب یخ رو سرش ریخته بودند.پسر خوب ادبش کردی دستت درد نکنه.
        پس از چند دقیقه که اعصابم آرامتر شد به ساعتم نگاه کردم و گفتم:
        - سولماز،دیگه بهتره بریم.
        فرناز گفت:
        - چرا اینقدر زود؟تازه سر شبه!
        بوسیدمش و گفتم:
        - فرناز جان اعصابم به هم ریخته،بهتره بریم....امیدوارم خوشبخت بشید.
        وقتی که با فرزاد خداحافظی می کردم،اردوان و اردلان هم بلند شدند.اردوان گفت:برای اطمینان بیشتر بهتره ما شما رو برسونیم.
        - نه ،مرسی ماشین آوردم،مزاحم شما نمی شیم.
        اردوان دوباره گفت:
        - نه ما همراه شما میاییم.
        سوار ماشین شدیم و جلوتر از آنها حرکت کردیم اردوان و اردلان هم هر کدام سوار ماشینهای خود شدند و دنبال ما حرکت کردند.در تمام طول مسیر منو سولماز سکوت کرده بودیم وقتی به در خانه رسیدیم ماشین را پارک کردم و پیاده شدم،بار دیگر از اردلان تشکرکردم و گفتم:
        - اگر بقیه دخترایی که به دام کامیار افتادن حامی مثل شما داشتند هیچ وقت صید کامیار نمی شدند.
        لبخندی زدو گفت:
        - فراموش کنید خانم.فکر کنید اصلا کامیار و ندیدید.
        سری تکان دادم و خداحافظی کردم.
        وقتی وارد خانه شدم نفس راحتی کشیدم و خدارا شکر کردم،ولی دلم به حال آن دختر ها ،خصوصا دختر خاله کامیارمی سوخت.
        سولماز نگاهم کرد و گفت:سایه تو هنوز داری به کامیار فکر می کنی؟
        - آره،باورم نمیشه یه آدم اینقدر پست باشه!
        - چون فقط از روی ظاهر آدما قضاوت می کنیم.
        - منظور؟
        - منظورم این بود که چون قیافه اردلان شبیه آدمائیه که با نگاهشون آدمو مسخره می کنن فکر می کنیم آدم بدیه ولی کی فکر می کرد کامیار با این ظاهر و قیافه معصومانه ای که به خودش می گیره گرگی باشه در لباس میش!
        - درسته از این به بعد سعی می کنم از روی ظاهر آدما قضاوت نکنم.
        - حالا بهتره زیاد بهش فکر نکنی و بگیری بخوابی،به قول معروف خنده بر هر درد بی در مان دواست حالا بخند،با این قیافه ای که تو به خودت گرفتی بعید می دونم که شب کابوس نبینم.
        از حرف سولماز خنده ام گرفت.و او با شیطنت گفت:
        - آهان حالا شد،شب به خیر.
        فصل سوم
        قرار بود آخر هفته همراه مامان و بابا و سولماز به شیراز بریم،اما روز یکشنبه عمو تماس گرفت و اطلاع داد شاهین روز چهارشنبه ساعت شش بعد از ظهر به ایران برمیگردد.به همین دلیل مامان و بابا از رفتن به شیراز منصرف شدند.
        من از یک طرف از آمدن شاهین خوشحال بودم ،چرا که او هم مثل من تنها فرزند عمو بود و عمو وهمسرش از دوری شاهین ناراحت بودند،ولی از طرف دیگر به خاطر به هم خوردن برنامه سفر ناراحت بودم.
        با انصراف بابا و مامان تصمیم بر این شد که ما با هواپیما به شیراز برویم،پدر برای صبح روز چهارشنبه ساعت هشت و نیم برای ما بلیط رزرو کرده بود.
        عصر روز سه شنبه وقتی با سولماز از دانشگاه خارج شدیم،یکراست به خوابگاه رفتیم تا سولماز وسایلش را جمع کند،خلاصه یک ساعتی در خوابگاه معطل شدیم تا بالاخره سولماز رضایت داد و به خانه برگشتیم و بی هیچ حرف و حدیثی هر کدام به سراغ کارهایمان رفتیم.
        صبح من و سولماز ساعت شش و سی دقیقه از خواب بیدار شدیم،تا برای رفتن به فرودگاه آماده بشویم.
        تا هنگامی که من و سولماز آماده می شدیم چند بار پدر صدایمان کرد.بالاخره چمدان به دست از خانه خارج شدیم پدر با دیدنمان گفت:
        - چه عجب بالاخره آمدید،زود باشید چمدونا رو بذارید صندوق عقب و سوار شید.
        مامان در طول راه مدام به من سفارش می کرد((مواظب خودت باش)).
        و من هر بار می گفتم:
        - به خدا من بزرگ شدم بیست و دو سالمه شما هنوز فکر می کنید من بچه چهار ساله ام.
        - عزیزم تو هنوز مادر نشدی و حال منو نمی فهمی بچه برای پدر مادرش همیشه بچه است ،حتی اگه شصت سالش بشه.
        - چشم،خیالتون راحت باشه من شنبه عصر صحیح و سالم بر می گردم.
        مادر خوشبختانه سفارش دیگری نکرد.هنگامی که به فرودگاه رسیدیم شماره پرواز ما اعلام شده بود مامان و بابا را بغل کردم و بوسیدم و از آنها خداحافظی کردم و همراه سولماز به راه افتادیم.
        زمانی که هواپیما از روی زمین بلند شد سولماز با لبخند گفت:
        - خب،بالاخره رفتیم.
        - مگه قرار بود نریم؟
        - من وقتی می خوام با هواپیما جایی برم تا هواپیما از روی زمین بلند نشه باورم نمی شه رفتنی ام.
        - نه خدا نکنه تو هنوز برای رفتن خیلی جوونی.
        - تو دوباره وقتی من جدی حرف زدم شوخی کردی!
        - من کی شوخی کردم؟آخه تو برای چی می خوای اول جوونی بری؟
        - سایه بسه دیگه،خفه می شی یا خفت کنم.
        - خب چکار کنم یه بلیط یه سره به جهنم بگیر و گورتو گم کن.
        - تا تورو کفن نکنم محاله از این دنیا برم.
        - زبونتو گاز بگیر الهی خودم زبونتو با تبر قطع کنم.
        سولماز که از این حرف من خنده اش گرفته بود گفت:
        - اگه جواب ندی اتفاقی نمی افته ها.
        - از کجا معلوم؟یه بار دیدی هواپیما سقوط کرد.
        پیرزنی که بغل دست من نشسته بود ناگهان گفت:
        - چی هواپیما داره سقوط می کنه؟
        من و سولماز زدیم زیر خنده،پیرزن بعد از اینکه کلی چپ چپ نگاهمون کرد ،خوابید.
        سولماز کتابی از سهراب سپهری از کیفش بیرون آورد و گفت:
        - بیا شعر بخونیم.
        - تو بخون من گوش می کنم.
        سولماز شروع کرد به خواندن شعر:
        اهل کاشانم .
        روزگارم بد نیست.
        تکه نانی دارم، خرده هوشی ،سر سوزن ذوقی.
        مادری دارم، بهتر از برگ درخت....
        چشمهایم را بسته بودم و در حالیکه گوش می دادم بعضی قسمتها را با سولماز زمزمه می کردم.من از بین شاعران معاصر به شعر های سهراب و نیما و فروغ علاقه داشتم،وقتی شعر تمام شد سولماز کتاب را بست و من گفتم:
        - خیلی قشنگ خوندی آفرین.
        - خواهش می کنم.
        - خواهش می کنم،خواهش نکن.
        سولماز چپ چپ نگاهم کرد.
        - چیه؟خدای نکرده برای چشمات مشکلی پیش اومده عزیزم؟
        - از کی متخصص چشم شدی؟
        - به حضورتان عارضم که من مادرزادی چشم پزشک به دنیا اومدم.در سن پنج سالگی موفق یه اخذ تخصص دراین رشته شدم،مشوقای من پدر و ....
        نگذاشت جمله ام را تمام کنم و گفت:
        - خجالت نکش،کنتور که نداره هر چی می خوای بگو.
        - نه،تا این حد مجازه،آخه می دونی اگه یه کم دیگه ادامه بدم ممکنه سقف هواپیما سوراخ بشه.
        سولماز نگاهم کرد و لبخند زد.
        - همین لبخندات منو کشته فدات شم.
        سولماز دهانش را باز کرد تا حرف بزند ه گفتم:
        - هیس،اگه شلوغ کنی می دم این خانم پیره بخورتت!
        سولماز قهقهه ای زد و همین باعث شد که پیرزن از خواب بپرد و دوباره چپ چپ نگاهمان کرد و زیر لب غرید:
        - اَه اَه دخترای امروز چقدر وقیح شدن!
        ما که از حرف پیرزن خیلی ناراحت شده بودیم دیگر نخندیدیم،ولی من اگر جوابش را نمی دادم دلم آرام نمی گرفت.برای همین بلند گفتم:
        - سولماز چرا ناراحت شدی؟آخه آدم به خاطر هر حرفی که خودشو ناراحت نمی کنه،به قول معروف شنونده باید عاقل باشه.
        با خود گفتم((مگه ما چکار کریدم؟برای اینکه خانم را از خواب بیدار کردیم وقیح بودیم.خودت برای چی اینقدر ناراحتی؟تو که لالایی بلدی چرا خوابت نمی بره؟))
        - یعنی تو ناراحت نشدی؟از خواب بیدار شده برای من نظریه ارائه می ده.
        - ول کن سه روز می خوایم خوش باشیم ،از اولش اعصابتو خورد نکن.
        در همین موقع میهماندار هواپیما اعلام کرد که تا چند لحظه دیگر هواپیما فرود می آید ،لطفا کمربند های خود را ببندید.
        بعد از اینکه هواپیما نشست پیاده شدیم.کمی صبر کردیم تا چمدان هایمان را تحویل گرفتیم،در سالن انتظار در جست و جوی خاله سهیلا اطراف را نگاه کردیم بعد از چند دقیقه ای خاله سهیلا را پیدا کردیم سولماز به طرف مادرش دوید و او را در آغوش کشید.وقتی آن دو از هم جدا شدند جلو رفتم و گفتم:
        - سلام خاله جون.
        - سلام عزیزم خیلی دلم برات تنگ شده بود.
        خاله مرا هم در اغوش کشید و بوسید.گفتم:
        - منم دلم برای شما یه ذره شده بود شما که نمیاید مارو ببینید.
        - عزیزم کارو گرفتاری به من مهلت سرخاروندن نمیده.
        حدود دوسالی می شد که خاله سهیلا،عمو و اشکان به شیراز آمده بودند .حال پدر بزرگ سولماز (پدر عمو)بد بود و از آنجا که یک کارخانه بزرگ فرش داشت آنها مجبور شده بودند به شیراز بروند تا عمو هم اوضاع کارخانه را سرمان دهد و هم به پدرش که تنها زندگی می کرد رسیدگی کند.هرچند عمو تنها فرزند خانواده نبود و یک برادر دیگر هم درشیراز داشت ولی پدرش تنها به او اعتماد داشت.صدای سولماز رشته افکارم را از هم گسست.
        - مامان حال پدر بزرگ چطوره،خوبه؟
        - نه زیاد،تعریفی نداره.
        - بداخلاق تر که نشده؟
        - خب چکار کنه،دو ساله تو بستر افتاده خب هر کی باشه بد اخلاق می شه ولی من و اون با هم کنار میایم می دونی پدر بزرگت خیلی عاشق مادر بزرگت بود برای همین وقتی اون فوت کرد دیگه نتونست تحمل کنه و از پا افتاد.طفلک به من می گه دعا کن زودتر برم پیش گوهر.
        ​



        وقتی خانه رسیدیم خاله سهیلا گفت:
        - توی اتاق بغلی اشکان دوتا تخت براتون گذاشتم بهتره برید استراحت کنید،برای ناهار صداتون می زنم.
        من و سولماز چمدان به دست بالا رفتیم.اتاقی که به ما اختصاص داده بودند اتاق بزرگی بوود که دو پنجره رو به حیاط داشت اثاثیه اتاق اکثرا قدیمی و عتیقه بودند و دیوار اتاق به دو تابلو فرش قیمیت مزین شده بود.
        لباسهایم را از داخل چمدان بیرون آوردم و در کمد آویزان کردم،یک دست بلوز و شلوار سبز کمرنگ انتخاب کردم و پوشیدم و موهایم را با کشی همرنگ لباسم در طرف راست سرم بستم.به سولماز گفتم:
        - بریم پیش خاله.
        - نمی خوای استراحت کنی؟
        - واه مگه چکار کردم،از تهران تا شیراز دویدم که به استراحت نیاز داشته باشم؟
        سولماز بلند شد و گفت:
        - خب پس تا پایین پله ها باهات مسابقه می دم.
        - هر چند از الان نتیجه معلومه ولی خب بهت اجازه می دم شانست و امتحان کنی.
        - وقتی گفتم سه شروع کنیم.
        بعد در اتاق را باز کرد و گفت:یک ،دو، سه.
        دوتایی شروع به دویدن کردیم بالاخره من اول شدم و رو به سولماز کردم و گفتم:
        - دیدی من اول شدم،تو برای همیشه تاریخ بازنده ای جانم.
        یکی دو ساعتی که گذشت اشکان و عمو آمدند،سولماز پشت در قایم شد وقتی عمو داخل شد با دیدن من گفت:به به دختر گلم.
        - سلام عمو جون ،حالتون خوبه؟
        - سلام به روی ماهت،خوبی سعید و سارا خوبن؟
        - مرسی،خیلی دلشون می خواست بیان ولی نشد.
        در همین موقع سولماز از پشت چشمهای پدرش را گرفت،عمو گفت:
        - سولماز عزیزم تویی؟
        سولماز دستهایش را برداشت و همدیگر را بغل کردند و بوسیدند.بعد از چند لحظه اشکان وارد اتاق شد و گفت:
        - سلام به همگی.
        و به طرف من آمد و گفت:
        - به به علیک سلام خانم حالتون خوبه؟
        - سلام،خوبی؟
        - شکر ،یه نفسی میاد و میره.
        - الحمدالله،امیدوارم دفعه دیگه که رفت دیگه برنگرده.
        آمد جوابم را بدهد که سولماز توی بغلش پرید و گفت:
        - اشکان خیلی دلم برات تنگ شده بود.
        - عین من،فقط سر راه دادم برام گشادش کردن.خب بسه دیگه می گن محبت زیاد هم سرطان زاست!
        - خیلی بی احساسی اشکان،بعد از دو ماه که منو دیدی،این چه طرز برخورده؟
        - حالا چرا ناراحت می شی ،نکنه انتظار داشتی بهت دروغ بگم،خب چکار کنم دست خودم نیست،دلم نه برای تو تنگ می شه نه برای سایه.
        در حالیکه می خندیدم گفتم:
        - برای همینه که گفتن دل به دل راه داره.ما هم چشم دیدن تورو نداریم.
        - کور بشه هر کسی که نمی تونه منو ببینه.
        عصر منو سولماز به همراه اشکان بیرون رفتیم،اشکان در حین رانندگی ترانه ای را زمزمه می کرد.
        - اَه اشکان پخش و روشن کن،یه ساعته داری مویه می کنی،انگار خون کردیم با تو بیرون آمدیم.
        اشکان با حالت سوزناک تری به خواندن ادامه داد.سولماز نگاهی به من کرد و گفت:
        - نه خیر مثل اینکه ول کن نیست،نکنه عاشق شدی اشکان؟
        اشکان بدون اینکه جوابی بدهد باز به خواندن ادامه داد،سولماز که حسابی کنجکاو شده بود رو به اشکان کرد و گفت:
        - آره اشکان ،نکنه خبریه و به ما نمی گی؟
        اشکان آهی کشید و گفت:
        - روزگارم با ما سر ناسازگاری داره!
        - اشکان ،جون من بگو.
        - آخه چی بگم.
        - اَه بگو دیگه ،حالا ببین چقدر خودشو لوس می کنه،حالا کی هست ؟من می شناسمش یا نه؟چند وقته بهش علاقه پیدا کردی؟
        - ای بابا دوباره تو یه چیزی پیدا کردی بهش گیر بدی؟
        - اشکان اسمش چیه؟
        - اسمشو نمی دونم.
        - کجا باهاش آشنا شدی،اصلا دفعه اول کجا دیدیش؟
        - اشکان لازمه بدونی هرچیزی که الان می گی ممکنه بعدا توی دادگاه بر علیه خودت استفاده بشه،حالا می تونی اعتراف کنی.
        سولماز که از حرف من خنده اش گرفته بود گفت:
        - زودباش بگو دیگه.
        - توی کار خونه.
        - خوشگله؟
        - آره خیلی،هر وقت می رم کارخونه نمی تونم ازش چشم بردارم.
        گفتم:
        - پس بگو،توی کارخونه خبریه که ازش دل نمی کنی.
        اشکان در حالی که می خندید گفت:
        - اِ قرار نشد از حالا بهم متلک بپرونید.
        سولماز دوباره گفت:
        - خب باهاش حرف زدی؟
        - نه آخه نمی تونم.
        - یعنی چی نمی تونم،مگه لالی!
        - نه ولی اون با من حرف نمی زنه هرچی باهاش حرف می زنم فقط نگاهم می کنه.
        - نکنه لاله؟
        - قرار نشد بهش توهین کنی ها!
        - اُه اُه از حالا داری ازش طرفداری می کنی،کاری نکن نذارم به هم برسید!
        - سولماز هنوز هیچی نشده داری خواهر شوهر بازی در میاری...بگو اشکان جان داشتی تعریف می کردی.
        اشکان نگاهی به من کرد و گفت:
        - دیگه چی بگم؟
        سولماز نگذاشت من حرفی بزنم و گفت:
        - به بابا گفتی؟
        - نه.من اصلا خجالت می کشم درباره اون با کسی حرف بزنم چه برسه به این که به بابا بگم.
        با تعجب گفتم:
        - این که خجالت نداره!
        - راست می گه،در ضمن توأم که خیلی پرویی،راحت به بابا و مامان بگو دیگه.
        - عجب حرفی می زنی؟آخه چه جوری برم بگم من عاشق شدم.
        - مگه تو اولین آدمی هستی که عاشق شدی؟خیلیا قبل از تو عاشق شدن.
        - آره ولی هیچ کس مثل من عاشق نشده!
        - اشکان دیگه خیلی داری شلوغش می کنی ها،مگه تو چه جوری عاشق شدی؟این دختره چه شکلیه؟پولداره یا فقیر.
        - از سرو وضعش معلومه که پولداره.
        - ما فردا میایم کارخونه ببینیمش.
        - خیلی دوست داری ببینیش؟
        - خب معلومه می خوام ببینم این کیه که دل داداش منو برده؟
        - اگه بخوای فردا میارمش خونه؟
        من و سولماز با تعجب نگاهی به هم کردیم و یک صدا گفتیم:
        - چی،خونه؟!
        - خب آره ،دیگه این اداها چیه از خودتون در میارید؟
        با تعجب پرسیدم:
        - پس راست می گن عشق عقل و کور می کنه!
        - ولی مال من یه کم ضعیف شده هنوز کور نشده.
        - لوس نشو اشکان یه بار دیوونه نشی برداری بیاریش خونه مامان و بابا از این کارا خوششون نمیاد.
        - جدی میگی،ولی من تصمیم خودمو گرفتم فردا میارمش.
        سولماز چپ چپ نگاهش کرد و من گفتم:
        - حالا از کجا می دونی اون با تو میاد خونه؟....یعنی به همین راحتی همراه تو میاد؟
        - آره بلندش می کنم ،می ذارمش توی ماشین و میارمش،به همین راحتی.
        من از تعجب دهان باز مانده بود اشکان با نگاهی به من و سولماز گفت:
        - چیه مگه تا حالا آدم ندیدید؟
        - واقعا که،یعنی این تویی که داری این حرفها رو می زنی یا کس دیگه ای که فقط شبیه توئه،اون اشکانی که من می شناختم اینقدر راحت درباره یه دختر حرف نمی زد.چطور دختری که تا حالا با تو یک کلمه هم حرف نزده همرات میاد خونه؟
        اشکان خونسرد لبخندی زد و گفت:
        - حالا چرا تو اینقدر جوش می زنی؟بابا و مامان حرفی ندارن.اصلا فکر کنم بابا خودش می دونه می خوام بیارمش خونه،آخه نمی دونی خیلی خوشگل و ظریفه،اگه تو هم ببینیش مطمئنم که عاشقش می شی.
        - پس بهتره به مامان و بابا بگی برات برن خواستگاری.
        - چی خواستگاری؟دست بردار،می دونستم هیچ کس باور نمی کنه،من که بهت گفتم،اصلا خجالت می کشم درباره اش حرفی بزنم.
        من و سولماز با گیجی به اشکان نگاه می کردیم که گفت:
        - آخه من....چطوری بگم....من عاشق یه تابلو فرش شدم.
        با شنیدن این حرف آن قدر خندیدم که دلم درد گرفت،ولی سولماز خیلی عصبانی شده بود.
        - حالا چرا اینقدر عصبانی شدی من فکر کردم خودت فهمیدی دارم شوخی می کنم.
        سولماز سرش را برگرداند و حرفی نزد در حالیکه سعی می کردم نخندم گفتم:
        - آخه اشکان تو خیلی با احساس حرف می زدی،منم باورم شده بود.
        - پس حسابی گذاشتمتون سرکار ،آره؟
        وبا صدای بلند خندید.
        - اشکان به خدا یه بلایی سرت بیارم که تو کتابا بنویسن.
        - ای بابا،سولماز به جان خودت می خواستم یه کمی شوخی کنم،بخندیم.
        من که دوباره خنده ام گرفته بود بلند خندیدم،سولماز کمی به من نگاه کرد و شروع کرد به خندیدن و گفت:
        - پس ،فردا میاریش خونه!
        اشکان در حالی که می خندید گفت:
        - آره جمعش می کنم،می ذارمش توی ماشین و میارمش خونه. اول می خواستم بگم دارم شوخی می کنم ولی وقتی دیدم شما دوتا حسابی باورتون شده گفتم بذار یه کم سر کار باشن،کاش دوربین داشتم و از قیافه حیرت زده تون عکس می گرفتم.
        - باشه اشکالی نداره یه بار من و سولماز همچین سرکارت بذاریم که حظ کنی.
        شب که به خانه رفتیم سولماز با آب و تاب جریان را برای خاله و عمو تعریف کرد.آنها هم اول مثل ما باور کردند اما بعد از اینکه فهمیدند اشکان عاشق چی شده آنقدر خندیدند که حد نداشت.
        ***
        مادر به دنبال کارهایش از پله ها پایین رفت و روجا پس از دقایقی خرامان و آهسته وارد اتاقش شد و روی تخت افتاد و به قاب عکسی که روی دیوار روبرو نصب شده بود خیره ماند.رامبد و آرین و مانی پسر خاله اش دست در گردن هم ایستاده بودند و دخترها به ترتیب ملیکا و روجا و آوین که کنار حوض بین گلدان ها نشسته بودند.همه لبخند به لب و سرمست از دوران شیرین کودکی.از آن عکس سه عدد چاپ شد و به دست هر سه خانواده رسید و ملیکا نیز آن عکس را در اتاق خوابش داشت.اما از آوین و آرین خبر نداشت.قاب عکس را برداشت و با دست روی آن را پاک کرد.مهندس دانایی و پدر روجا دکتر نیایش و همین طور مسعود خان پدر ملیکا که تاجر فرش بود در دوران خدمت سربازی با هم آشنا شده بودند.مهندس دانایی متاهل بود و در همان دوران صاحب پسری شد که نامش را آرین گذاشت.پس از پایان دوره خدمت سربازی رفاقت ها ادامه داشت تا این که با وساطت مهندس دانایی و همسرش سهیلا،دکتر نیایش و مسعود خان با دو دختر عمه مهندس دانایی ازدواج کردند.سه خانه در جوار هم تهیه نمودند و شدند سه همسایه و سه هم خانه.پس از سالی دو خواهر که همسران دکتر نیایش و مسعود خان بودند باردار شدند.فرزند دکتر نیایش پسر شد که نامش را رامبد گذاشتند اما فرزند مسعود خان مرده به دنیا آمد و پس از دو سال هر سه خانواده برای بار دیگر به انتظار نوزادی دیگر نشستند.هر سه نوزاد دختر شد.ملیکا،روجا وآوین.هر کدام به فاصله چند ماه از هم به دنیا آمدند.شور و شعفی وصف ناپذیر همه خانواده ها را در برگرفت.رامبد که با دنیا آمدن نوزادها احساس حسادت شدیدی پیدا کرده بود از هر فرصتی برای آزار و اذیت دخترها استفاده می کرد اما آرین چون برادری بزرگتر همیشه مراقب دخترها بود و ملیکا و روجا را چون خواهر خود دوست می داشت.ماهرخ پس از دو سال مانی را به دنیا آورد.لحظات به تندی از پس هم گذشتند و سالها را تشکیل دادند.دخترها پنج ساله بودند که مسعود خان در اثر سانحه رانندگی دیده از جهان فرو بست و هر سه خانواده را در سوگ نشاند.دکتر نیایش و مهندس دانایی قسم خوردند که پشت و پناه خانواده او باشند و نگذارند که نبود مردی چون او خانواده اش را دچار مشکل نماید.افسانه یارویاور خواهرش شد و فرزندان او را چون فرزندان خود در پناه گرفت و نگذاشت گرد بی پدری به چهره اشان بنشیند.ملیکا که شدیدا به پدرش وابسته بود بیشتر از همه آسیب دید و آرین از همان کودکی به او بیش از دیگران توجه نمود.روجا که دختری باهوش و ذکاوت بود با همان سن کم فهمید که آرین به ملیکا توجه بیشتری دارد.اما آنقدر آن دو را دوست داشت که حتی برای لحظه ای دچار حسادت نشد.دخترها هشت ساله شدند که مهندس دانایی بنا به موقعیت شغلی اش مجبور به ترک وطن شد روجا در افکار خود به آن روز غمگین بازگشت.دخترها دست در دست هم طول راهروی فرودگاه را طی کردند،لحظه وداع رسید و آنها به گریه افتادند خوب می دانستند که دیگر نمی توانند به این زودی ها یکدیگر را ببینند مانی هم از گریه آنها به وحشت افتاد و گریه کرد.آرین دست ملیکا و روجا را محکم گرفت و گفت:
        -آروم باشید.مانی رو ترسوندید.ما که نمی ریم برای همیشه اونجا باشیم.یه روز بر می گردیم.قول می دم.
        روجا پرسید:
        -مثلا کی ده روز دیگه.
        -ده روز دیگه که نه.اما چند سال دیگه میام.خودم که بزرگ شدم حتما بر می گردم.
        ملیکا اشکش را پاک کرد و گفت:
        -تا اون وقت ما گریه می کنیم.
        -نه عزیزم تو دختر خوبی هستی...تو و روجا گریه نمی کنید اصلا بیا به هم یه قولی بدیم.
        ملیکا جواب داد:
        -قول؟چه قولی؟
        -اینکه برای هم نامه بنویسیم.اول من می نویسم.تو هم جواب نامه منو می دی.از روجا هم برام می نویسی.
        ملیکا آرام سرش را تکان داد و جواب داد:
        -باشه قول می دم.
        آرین دست های کوچک ملیکا را فشرد و گفت:
        -قول دادی ها،من منتظرم.
        ملیکا کلافه سرش را تکان داد و گفت:
        -اه آرین چقدر تکرار می کنی گفتم که باشه.
        آرین دستی به موهایش کشید و خطاب به روجا گفت:
        -مراقب خودت باش،ملیکا رو هم به تو سپردم یادش بنداز که جواب نامه هام رو بده.من همیشه منتظر خبری از شما هستم.
        روجا به علامت تایید حرف او سرش را تکان داد و با محبت به آرین که لحظه ای چشم از ملیکا بر نمی داشت خیره ماند.بزرگترها به سختی از هم جدا شدند و روزهای بسیاری را در اندوه فراق آنها سر کردند.اولین کسی که توانست آنها را فراموش کند ملیکا بود.او دختری شیطان و شاداب بود که غم و اندوه بیش از مدتی کوتاه نمی توانست در قلب و روحش رسوخ کند و ماندگار شود.وقتی راهی مدرسه شد دوستان جدید و سرگرمی هایشان جایگزین نبود آوین و آرین شدند.به گونه ای که زمان رسیدن نامه آرین حتی نمایل برای خواندن نامه نیز از خود نشان نداد.روجا نامه را با صدای بلندی خواند و ملیکا بی حوصله گفت:
        -وای روجا چه حوصله ای داری.اون وقت که بود پرحرفی می کرد حالا که رفته با نامه اش سرمون رو می خوره.آهسته بخون به من چه با چه کسی دوست شده کدوم مدرسه میره.
        روجا متعجب پاسخ داد:
        -مگه قول ندادی که نامه هاش رو بخونی و جواب بدی.
        -حالا شاید یه روزی جواب نامه اش رو بدم.اما فعلا می خوام برم پیش دوستم شراره،تو نمی یای.
        -نه.درس دارم خانم معلم گفته که حتما درسهای جدیدو می پرسه.تو هم بشین و بخون.
        -تو بخون کافیه.من رفتم.
        نامه دوم و سوم آرین هم از راه رسید و ملیکا حاضر به جواب دادن نشد.روجا هیچ وقت آن زمان را فراموش نکرد.آرین در نامه آخرش از تنهایی و غربت خود در آن کشور نوشته بود و از ملیکا خواسته بود که حتما جواب نامه اش را بدهد در غیر این صورت آنقدر از دست او ناراحت می شود که هیچ وقت به ایران باز نمی گردد روجا برای بار چندم از ملیکا خواست که جواب نامه آرین را بدهد اما او در جواب اصرارهای پیاپی روجا گفت:
        -من حال و حوصله این کارهای مسخره رو ندارم خیلی دلت برای اون می سوزه چرا خودت جواب نامه اش رو نمی دی؟
        -من؟!آرین از من نخواست که براش نامه بنویسم.از تو خواست.
        ملیکا شانه بالا انداخت و گفت:
        -چه فرقی می کنه.اصلا هرکاری دلت می خواد بکن فقط دیگه اسم این پسره رو جلوی من نیار.
        جرقه ای در ذهن کوچک و کودکانه روجا زده شد،که آغاز یک بازی کودکانه بود.
        هیچ گاه فکر نمی کرد که این بازی و تفکر کودکانه چطور بر سرنوشتش سایه افکند و او را دچار جریاناتی می کند.با خود اندیشید که جواب نامه آرین را بنویسد اما نه از زبان خود بلکه به نام ملیکا.با خود اندیشید که آرین منتظر نامه ملیکاست نه او.پس چه لزومی دارد که او را در آن دیار غریب ناراحت و محزون سازد.تصمیم گرفت پس از چند نامه ماجرا را برای آرین تعریف کند.برای او از مدرسه و درس هایشان نوشت از روجا گفت،و از مانی.از اینکه دوری از او چطور ناراحتش ساخته و منتظر نامه دیگر اوست.آرین هم به گمان اینکه ملیکا برای او نامه نوشته مدام از او تشکر می کرد و روز به روز به تعداد نامه ها افزوده می شد.روجا هر بار بیان واقعیت را به نامه بعدی موکول می کرد...سال ها از پس هم گذشتند.رامبد پس از تهیه رایانه توسط ایمیل با آرین ارتباط برقرار کرد.روجا بدون آنکه عکس و یا تصویری از آرین داشته باشد می توانست به راحتی او را در مقابل چشمانش مجسم نماید.با تمامی خصوصیات و علایق او آشنا بود.آن دو با هم قرارهایی گذاشته که یکی از آنها گرفتن فال حافظ بود.
        در پایان هر نامه ابیاتی از اشعار حافظ را برای هم می نوشتند.
        رمانهایی را که می خواندند به هم معرفی می کردند.آرین در نامه آخرش که دو ماه پیش فرستاده بود در جواب روجا که گفته بود اگر مرا ببینی نخواهی شناخت،نوشت:ملیکا،دوست و یار کودکی و جوانیم من احتیاجی به تصویری از تو ندارم من تو را از صدها و هزاران کیلومتر هم ببینم تشخیص خواهم داد.تو را بو می کشم و می یابم.تو دختری هستی قد بلند با موهای مشکی و لخت که تا روی کمرت می رسد و ابروانی کمانی و چشمانی سیاه با صورتی کشیده و گردنی بلند.گونه برجسته و لبهای گوشتی.مطمئنم که خوب قیافه ات را تشریح کردم به امید روزی که تو را از نزدیک ملاقات کنم.
        روجا از روی تخت بلند شد و مقابل آینه قدی ایستاد و خوب به خود نگاه کرد و با خود زمزمه کرد:
        -آرین تو منو نمی شناسی.در ذهن کنجکاو خودت به دنبال عشقت ملیکا هستی در حالیکه من روجا،با صورتی گرد چشمانی عسلی و موهای مواج و قهوه ای رنگ،با قدی کوتاه تر از ملیکا به انتظارت نشستم.آن کسی که تو با بوکشیدن پیدایش می کنی من نیستم،ملیکاست،او نه که در خیال تو جا خوش کرده و قد کشیده.نه منی که هیچ جایی حتی در رویاهای کودکانه ات هم نداشتم.
        از یادآوری گذشته و بازگشت آنها دچار تشویش و نگرانی شد.اگر آرین می فهمید که نویسنده نامه ها ملیکا نبوده و در تمام آن سالها روجا به دروغ و به نام او نویسنده نامه هایش بوده.چه عکس العملی از خود نشان می داد؟روجا به یک چیز اطمینان داشت،آرین او را نمی بخشد.بی حوصله و خسته از یادآوری گذشته قاب عکس را روی دیوار نصب کرد،حوله و وسایل شخصی اش را برداشت و به حمام رفت.دوش آب سرد در آن هوای گرم برای تمدد اعصابش بسیار مفید و به جا می نمود.موهای خیسش را درون حوله پیچید و به اتاقش رفت.وقتی مقابل آینه ایستاد باز هم به یاد خاطراتش افتاد.زمانی که در همان اتاق و مقابل همان آینه ایستاده بود تا لباس تازه اش را امتحان کند.ملیکا و آوین هم کنار او ایستادند و به او خیره شدند.ملیکا خنده کودکانه ای کرد و گفت:
        -هی،بچه ها!می بینید که من از همتون بلند قدترم.پس بهتره که همتون به حرف من گوش بدید.
        آوین خودش را صاف کرد و گفت:
        -منم از روجا بلندترم پس معاون تو هستم.
        روجا که فراموشش شده بود برای چه مقابل آینه ایستاده بغض کرد و گفت:
        -اهه خیلی زرنگید.اصلا من با همه تون قهرم.
        و بنای گریه کردن گذاشت.آن دو که از کار خود نادم و پشیمان بودند برای آرام کردن او به آرین متوصل شدند و او چه هوشیارانه و به مهربانی او را آرام کرد و گفت:
        -تو که قدت کوتاه نیست اندازه هم هستی.اینها زیادی قد بلند هستند.در عوض رنگ چشمهای تو روشنه اصلا تو خوشگل تری.حالا اینها هم باید بشینن و گریه کنن.
        ملیکا شکلک در آورد و همه خندیدند.
        از مزه مزه آن خاطرات به وجد آمد.به خنده افتاد و اما باز هم با یادآوری بازگشت آنها به دلهره افتاد و با عصبانیت حوله را روی تختش انداخت.لباس پوشید و از اتاق خارج شد.
        صدای رامبد را شنید که با مادر صحبت می کرد.وقتی به آشپزخانه رسید رامبد وارد اتاقش شد.روجا به مادر خیره ماند.او آنچنان خوشحال و هیجان زده بود که یکجا بند نمی شد.گاه به سراغ یخچال می رفت و گاه به سمت اجاق گاز می دوید روجا با خنده گفت:
        -مادر!چقدر می دوی خسته نشدی؟!
        -چرا خیلی خسته ام اما چاره ای نیست.خیلی کار دارم.باید به این کبری خانوم هم زنگ بزنم.
        -باز هم خونه تکونی.
        -من کی گفتم خونه تکونی.
        -گفتی کبری خانوم.هر وقت این بنده خدا میاد،معلوم دیگه خونه زیرورو می شه.
        -ازش خواستم تو کارای خونه کمکم کنه،دست تنهام.تو که مشغول کارهای خودت هستی.اگه وقت اضافه داری به کبری خانوم خبر بدم نیاد.
        -من؟!نه مادر،همون کبری خانوم بیاد بهتره.
        صدای رامبد از پشت سرش او را از جا پراند:
        -راست می گه همون کبری خانوم بهتره،بنده خدا هم با سلیقه اس هم خوش برخورد.اگه قرار باشه این خانوم اینجا کار کنه من یکی می ذارم می رم افریقا،گفته باشم.
        مادر با تعجب پرسید:
        -کی؟کبری خانمو می گی؟
        -من که ازش تعریف کردم.منظورم از خانوم این خانومه،روجا خانوم.نه سلسقه داره،نه اخلاق،در باز کردنم بلد نیست.از آشپزیش چی بگم.بیچاره مرغ های خاله.ورم سنگدون گرفتن از بس غذاهای سوخته و خمیر این خانوم رو خوردن.بیچاره ها به جای قدقدقدا،دلم وای،دلم وای می خونن.
        افسانه لبخند زد و گفت:
        -فرمایشات شما تموم شد.
        -آخرش مونده.
        -بفرما.
        -ناهار چی داریم که چیزی نمونده به درد مرغ های خاله گرفتار شم.
        -روجا جای مادر جواب داد:
        -زهر مار.
        -اونو تو بخور که برای اجابت مزاج خوبه افسانه جون حتما غذای مورد علاقه منو پخته.فسنجون.
        افسانه در قابلمه را بلند کرد و گفت:
        -این دفعه نه.
        روجا به سمت مادر رفت و در حالی که سعی می کرد با بو کشیدن غذا را تشخیص دهد گفت:
        -حتما غذای مورد علاقه منو گذاشتی.ماکارونی.
        افسانه در قابلمه را گذاشت و به هر دو آنها نگاه کرد و گفت:
        -نه عزیزم.
        رامبد و روجا با هم گفتند:
        -پس غذا چیه؟
        -از بوی غذا نفهمیدید چیه؟
        رامبد و روجا به هم نگاه کردند و افسانه مایوسانه گفت:
        -بوی خورشت آلو اسفناج همه خونه رو برداشته.شماها چه طوری نفهمیدید.
        هر دو چهره در هم کشیدند.رامبد گفت:
        -وای یادم رفت.امروز ناهار با مانی قرار دارم.اومدم یه سری مدارکم رو ببرم...نمی ذارید که.هی آدمو به حرف می گیرید.الان اون بچه منتظر من مونده منم دارم با شماها سر غذا بحث می کنم.چه بد زمونه ای شده ها!
        روجا نیز خندید و افسانه گفت:
        -مانی خورشت آلو اسفناج دوست داره.کمی صبر کن تو یه ظرف می ریزم تا دو تایی تو دفتر ناهار بخورید.
        رامبد مایئسانه ابرو درهم کشید و آرام به گونه ای که فقط روجا شنید گفت:
        -خورشت جلبک هم خوردن داره.
        روجا شکلک درآورد و رامبد با صدای بلند گفت:
        -افسانه جون روجا پشت سر غذات حرف زد.عجب دختر قدرنشناسی هستی.این مادر بینوای ما از سر صبح پشت این اجاق واستاده و داره واسه من و تو غذا درست می کنه.
        روجا با خشم گفت:
        -دروغ نگو.خودت گفتی این خورشت مثل...
        رامبد نگذاشت حرف او تمام شود و با صدای بلندی شروع به خواندن شعر کرد.روجا فریاد زد و رامبد هم صدایش را بالاتر برد و افسانه کلافه و با صدایی بلند گفت:
        -ساکت.خجالت بکشید.عین موش و گربه،اسمش چی بود؟تام و جری به جون هم می افتید.از قدوقواره خوتون خجالت نمی کشید از من گیس سفید شرم کنید.
        رامبد موهای مادر را بوسید و گفت:
        -الهی قربون موهای رنگ شدت برم.کجای این موها سفیده.
        افسانه خنده اش گرفت و سرش را تکان داد.روجا سیب سرخی را گاز زد و گفت:
        -بخندید همین خنده ها خرابش کرده.هر کاری دیش می خواد می کنه و هر چی می خواد می گه و کسی هم نیست بهش بگه بالای چشمت ابرو.
        رامبد در کنار روجا ایستاد و گفت:
        -اما خیلی ها بهم گفتن بالای چشمت ابروه.البته کمی شک داشتم.اما حالا که تو می گی قبول.ابروه...کم سیب بخور .به من رحم کن که دارم از گرسنگی می میرم.
        افسانه جواب داد:
        -تو هم بخور.میوه های شسته شده داخل یخچاله.بردار.اما گفته باشم.جلوی مهندس و خونوادش از این مسخره بازی ها در نیلرید.چند وقتی پیش ما می مونن لطفا آبروداری کنید.
        روجا شانه هایش را بالا انداخت و گفت:
        -چرا به من نگاه می کنید.به رامبد بگید که آشنا و غریبه سرش نمی شه.با همه شوخی می کنه و هرچی دلش می خواد می گه.
        افسانه روی صندلی نشست و نفس عمیقی کشید و گفت:
        -به هر دوتاتون می گم.اونا خیلی وقته از ایران رفتن.یه وقت از شوخی های شما دلخور می شن.بیشتر حرفم با توه رامبد.یه کم ملاحظه کن.بذار بیان کمی باهاشون آشنا بشیم.اخلاقشون دستمون بیاد،بعد -2
        رامبد گفت:
        -بعدش می تونیم زندگیمون رو بکنیم؟
        -اونا چی کار به زندگی تو دارن.من حرفم چیز دیگه ایه.منظورم این بچه بازی های شماهاست.
        رامبد ابرو بالا انداخت و گفت:
        -از طرف خودم قول می دم که پسر خوبی باشم و مثل یه مهندس با فرهنگ رفتار کنم.اما خیالم از بابت روجا راحت نیست.
        –من؟!مادر ببین بازم شروع کرد.
        –دروغ که نمی گم.روجا مثل یه رایانه می مونه که ویروس بهش حمله کرده و اصلاح پذیر نیست.
        روجا با عصبانیت به سویش حمله کرد و او که منتظر همین عکس العمل او بود بنای دویدن گذاشت.خود را به داخل اتاقش انداخت و در را محکم بست.روجا که دستش به او نرسیده بود با مشت به در کوبید و فریاد زد:
        -آفت زده خودتی،بچه مهندس.
        افسانه خنده کوتاهی کرد و گفت:
        -این قدر حرص نزن.سر به سرت می ذاره.یه روز حسرت این لحظه ها رو می خوری.
        –اتفاقا برعکس.با این دیوونه سروکله زدن چه لذتی داره که بخوام حسرت هم بخورم.
        افسانه آه جانسوزی از سینه بیرون داد و روی کاناپه نشست و گفت:
        -من و ماهرخ هم تو داره دنیا یه برادر داشتیم.پر انرژی و شیطون.درست مثل رامبد.یه جا بند نمی شد.منو اذیت می کرد.صدای ماهرخ و در می آورد.از درودیوار خونه بالا می رفت.من هم مثل تو هیچ فکر نمی کردم که روزی دلم برای اون اذیت ها و جیغ و فریادها تنگ بشه.اما شد و حسرتش هم به دلم موند.وقتی عزم سفر کردو رفت باورم نمی شد که بره و صاحب زندگی بشه و ده سال یکبار هم در حسرت دیدارش بمونیم.
        روجا شانه مادر را فشرد و گفت:
        -خیالتون راحت رامبد عرضه رفتن رو هم نداره.بیخ ریشمون بنده.
        مادر با غیظ نگاهش کرد و او لب ورچیده ادامه داد:
        -مادر خیلی اذیتم می کنه!
        -چه اذیتی تو تنها خواهرشی.خیلی دوستت داره.شوخی کردن با تو بهش انرژی می ده.
        –این دیگه خیلی خنده داره.استدلال از این بهتر نداشتید.
        به جانب پله ها حرکت کرد.مادر پرسید:
        -جایی می ری؟
        -آره.با ملیکا قرار دارم.دیرم شده.حتما منتظرم مونده.
        –قبل از رفتنت بیا تا لیست خریدو بهت بدم.
        خرید؟!شما که تازه خرید کردید.
        –لازمه دخترم.چقدر غر می زنی.
        –یه بارم بده رامبد خرید کنه.
        –مگه پولم اضافه کرده.بهش لیست می دم می ره هرچی دلش می خواد می خره.بهش می گم چرا اینا رو خریدی می گه لازم تر بود.لیست رو گم کردم.یادت نیست دفعه پیش مثلا رفت برام خرید کنه هر چی رب تو فروشگاه بود خرید آورد.جوابشم این بود که یه نفر گفته رب می خواد گرون بشه...برو مادر.تو برام خرید کنی خیالم راحتتره.
        –خوبه دیگه،اینطوری خودش رو از کار خلاص کرده.
        از پله ها بالا رفت و وارد اتاق شد پس از دقایقی که آماده شد لیست خرید را از مادر گرفت و موقع بیرون رفتن از خانه با صدای بلندی که رامبد هم بشنود گفت:
        یه لیوان شیرو بیسکویت مادر برای رامبد ببرید.طفلی شیرش دیر شده.
        افسانه لبخندی تحویل او داد و با بسته شدن در
        برای انجام کارهایش قدم به آشپزخانه گذاشت.
        مسافت بین خانه و باشگاه طولانی نبود اما روجا حوصله پیاده روی در آن روز گرم را نداشت.با توقف اولین تاکسی سوار شد و پس از دقایقی مقابل باشگاه پیاده شد.مدام با خود زمزمه می کردکه ملیکا باید همه چیز را بداند.باید با او صحبت کنم و از او کمک بخواهم.وقتی وارد سالن ژیمناستیک شد ملیکا را دید که مشغول انجام حرکاتی موزون و زیبا با آن اندام کشیده،نرم و سبک روی تشک می پرید.از انجام آن حرکات به وجد می آمد.آنقدر در انجام آن حرکات دقت می کرد که متوجه حضور چند دقیقه ای روجا نشد.روجا به اجبار او را صدا زد و او در جا ایستاد.دسته ای از موهای بلند و سیاهش که از شدت تحرک خیس و نمور شده بود روی چهره گندمگونش افتاد.لبخندی نثار روجا کرد و گفت:
        -چه عجب از این طرف ها!نترسیدی اومدی اینجا؟
        روجا با دست جلوی بینی اش را گرفت و گفت:
        -خسته نشدی؟از این بالا و پایین پریدن چی نصیبت می شه؟
        -سلامتی،شادابی،جوونی و انرژی،کافی نیست.
        –اینها رو که منم دارم.چیز جدیدتری بگو.
        –هر وقت نصیبم شد خبرت می کنم...چی شده که ترک عادت کردی و به همچین جایی سر زدی.
        –قرار ما بیرون باشگاه نبود؟
        ملیکا با کف دست به پیشانی بلندش کوبید و گفت:
        -وای اصلا یادم نبود.بعد از مسابقه اومدم اینجا...
        –نتیجه مسابقه چی شد؟
        -چی می خواستی بشه؟دختر خاله عزیزت طبق معمول برنده شد.
        –پس یه شیرینی افتادیم.
        –تو و داداش گرامیت که جز افتادن کار دیگه ای بلد نیستین...نگفتی چطور شد اومدی تو؟
        -ملیکا زود باش بیا بیرون نفسم بند اومد.بوی عرق آزارت نمی ده.
        ملیکا بینی اش را تکان داد و نفس عمیقی کشید و گفت:
        -نه بویی نمی یاد.می خوای تو برو بیرون تا من هم آماده بشم.
        روجا از سالن خارج شد و ملیکا آماده شد.سوئیچ ماشین را به دست گرفت و پرسید:
        -می ریم سینما دیگه.
        –نه برنامه عوض شده می ریم فروشگاه.
        –باز هم خاله مهمون داره؟
        -آره اما این مهمون ها با مهمون های قبلی فرق می کنند.
        –چه فرقی؟مهمون مهمونه!مگه اینکه مناسبت مهمونی فرق کنه.
        لبش را گزید و برق شیطنت در نگاهش درخشید و ادامه داد:
        -نکنه می خوان از شر تو راحت بشن.خواستگار دیگه،نه؟
        -نخیر.قرار نیست کسی از شر من راحت بشه.
        –خوب بفرست خونه ما.دو قدم که بیشتر فاصله نداریم.بذار من هم تستشون بزنم.
        روجا خنده ریزی کرد و گفت:
        -مگه مردم از جون جوونشون سیر شدن که بیان سراغ تو.همه زن می گیرن و تشکیل خانواده می دن تا به آرامش برسن.اما هر کسی که به تو برسه اون یه ذره آرامشی رو هم که داره از دست می ده.
        –خیلی هم دلشون بخواد.
        –حتما می خواد.نیست خیلی خونه داری بلدی!همه هنر تو شلنگ تخته انداختن رو تشک ژیمناستیکه و از کوه بالا رفتن...اصلا می دونی چیه تو باید با یه ورزشکار ازدواج کنی.
        –فکر خوبیه.سراغ داری.
        روجا با خنده سرش را تکان داد و گفت:
        -آره شروین.
        –اوف،بازم اسم این پسره مسخره رو آوردی؟وقتی اسمش می یاد یاد سگ آقای پتی بل می افتم.با اون چشمای ریز و لبهای آویزونش.چه قدر هم ورزشکاره.
        هر دو به خنده افتادند و ملیکا در ماشین را باز کرد.پشت فرمان نشست و در را برای روجا گشود.او نیز روی صندلی نشست.نفس عمیقی کشید.ملیکا به او خیره شد و گفت:
        -نه بابا.آه جانسوزی کشیدی.نکنه عاشق شدی.
        –مسخره هر کی آه بکشه عاشقه.
        –چه می دونم تو فیلمها که این طوری نشون می دن.
        دنده را جابجا کرد و سوئیچ را چرخاند.ماشین با صدای گوش خراشی از جا کنده شد.روجا با دست شیشه ماشین را فشرد و گفت:
        -ملیکا اگر مثل آدم رانندگی نکنی پیاده می شم.
        –دست شما درد نکنه سوار ماشینم میشی توهین هم می کنی!
        -ناراحتی پیاده بشم؟
        -ای بابا.بازم مثل بچه ها قهر کرد.روجا تو کی آدم میشی؟
        -هر وقت که تو آدم شدی.هر دو به هم خیره شدند و زدند زیر خنده.از پیچ چند خیابان گذشتند و ملیکا پرسید:
        -نگفتی مهموناتون چه کسایی هستند؟
        -فقط مهمونهای ما نه مهمونهای شما هم حساب می شن.
        –ا،حالا کی هستند از کجا میان؟
        -از آلمان میان.مهندس دانایی.
        –من که نمی شناسم.
        –یادت نمی یاد؟!خانمش خاله سهیلا...آوین و آرین،خونه بغلی ما می نشستند.واقعا یادت نیست.
        –آهان آوین همون دختر لوسه و آرین همون پسر خالی بنده.فکر کردم چه کسایی دارن از آلمان میان اینجا؟!
        روجا کلافه شد و جواب داد:
        -نه جناب آقای بوش میخوان تشریف بیارن خونه ما.
        ملیکا با صدای بلندی خندید.
        –زهرمار چرا می خندی؟
        -خره جرج بوش رئیس جمهور امریکاست چه ربطی به آلمان داره؟
        -خر خودتی.حواس واسه آدم نمی ذاری که...
        باز هم خندید.روجا هم به خنده افتاد و هر دو یکصدا خندیدند.
        جلوی فروشگاه پایش را روی پدال ترمز فشرد ماشین از حرکت ایستاد.دستش را به فرمان حایل کرد و روبروی روجا نشست و گفت:
        -تو خوشحالی که مهندس و خانواده اش میان؟
        -خب آره.
        –از بس که دیوونه ای حتما میان چند وقت بمونن و من و تو مثل کنیز جلوشون خم و راست بشیم.لابد همه برنامه هامون هم کنسل می شه.
        –ملیکا تو از اومدن اونا ناراحتی؟
        -خب آره.
        روجا لبخند شیطنت باری به لب نشاند و جواب داد:
        -از بس که دیوونه ای.
        ملیکا لبخنزنان از ماشین پیاده شد.در را بست.هر دو دوشادوش یکدیگر وارد فروشگاه شدند.روجا من و منی کرد و پرسید:
        -تو چقدر از آوین و آرین اطلاعات داری.
        ملیکا شانه بالا
        انداخت و جواب داد:
        -چیز زیادی نمی دونم.حتی از قیافشون هم چیز زیادی به یاد ندارم.همون عکس که دسته جمعی انداختیم.یکی دوتا از همون خاطرات بچگی.یادته آوین چقدر زمین می خورد و گریه می کرد.امیدوارم حالا که بزرگتر شده اون طوری نباشه.
        –خجالت بکش.اون حالا برای خودش خانمی شده.مثل ما بیست سالشه.
        –مگه ما آدم شدیم.
        روجا لبخندی زد و گفت:
        -جدی باش اما من چیزهای زیادی یادم مونده.تو رفتن اونهارو به یاد داری؟
        ملیکا بسته ماکارونی را نشان روجا داد و با تایید سر آن را درون سبد خرید گذاشت و جواب داد:
        -رفتنشون؟!...راستش رو بخوای نه.چیزی یادم نمیاد.
        –اما من خوب یادمه.
        از بس که بیکاری.مگه مهمه که چیزی ازشون بخاطر داشته باشیم یا نه؟اصلا تو فکر می کنی اونها مارو به یاد دارن؟تا حالا هزار تا دوست و رفیق فرنگی و رنگ به رنگ عوض کردن.ما براشون کهنه و فسیل شده هستیم.تو هم حوصله داری ها!!!از قدیم گفتن برای کسی بمیر که برات تب می کنه.بذار برسن بعد ببین ارزش این همه حرف زدن رو دارن؟!
        -من می دونم.اون ها ما رو فراموش نکردن.
        –از کجا این همه مطمئنی؟
        -از اون جایی که سالهاست آرین و رامبد با هم در ارتباط هستند و برای هم ایمیل می فرستند.و سالهاست که آرین برای تو نامه می نویسه.
        ملیکا که مشغول
        نگاه کردن به لیست خرید بود برای لحظه ای چشم از کاغذ برداشت و با تعجب گفت:
        -ایمیل برای رامبد،نامه برای کی؟
        روجا با صدای آرامی جواب داد:
        -برای تو.
        –چرند نگو.اگه آرین برای من نامه فرستاده چرا به دستم نرسیده؟
        -رسید یادت نیست.بعد از رفتنشون،سه بار پشت سر هم برات نامه نوشت و تو جوابش رو ندادی.
        –خب.
        –خب نداره.خودت بهم گفتی که از طرف تو جواب نامه اش رو بدم.من هم به حرفت گوش دادم.
        ملیکا مسخ شده مقابل او ایستاده و با صدای دو رگه ای گفت:
        -تو چکار کردی؟از طرف من،به اسم من،برای اون پسر تو آلمان نامه نوشتی؟!
        روجا که احساس می کرد همان لحظه قلبش از حرکت خواهد ایستاد با تکان دادن سر حرف او را تأیید کرد.ملیکا با خشم به او خیره شد.تمام عصبانیتش را با گفتن:
        -تو غلط کردی.
        بر سر او هوار کرد.سبد را رها نمود و با شتاب به راه افتاد.روجا مستاصل و ناراحت سبد را پشت سرش کشید و به سرعت به دنبال ملیکا راه افتاد:
        -ملیکا گوش کن من چاره ای نداشتم.یادت نیست آرین از تو قول گرفت که جواب نامهشو بدی.من هم تو عالم بچگی دلم براش سوخت و به جای تو جواب نامه ها رو دادم.حالا چی شده؟نامه عاشقانه که نبود!
        ملیکا در جا ایستاد.وقتی به جانب او می چرخید به زحمت توانست جلوی خنده اش را بگیرد و در حالیکه ادای او را در می آورد گفت:
        -نامه عاشقانه نبوده.نه تو رو خدا نامه عاشقانه هم به امضای من می نوشتی.تو چقدر.....!چرا به من نگفتی که این کارو می کنی؟
        -حاضر می شدی که خودت برای آرین نامه بنویسی؟
        -معلومه نه.حداقل کلی به نامه های اون پسره می خندیدم.
        –دیوونه ای.
        –مثل خودت...حالا چی می نوشتی؟
        -چیز بخصوصی نبود.به زبون تو از همه تعریف می کردم.از درس ها و معلم ها می گفتم.
        –اون چطور پسریه؟عکس ازش داری؟
        -نه اما به نظرم هیکل درشتی داره چون ورزشکاره و بدنسازی میره.قد بلند و مهندس نرو افزار رایانه هم هست.خیلی هم با احساس و مهربونه.
        –اینها رو از کجا می دونی؟
        -خب دوازده سال نامه نگاری یه چیزایی حالیم کرده.
        –چرا بهش نگفتی که طرفش من نیستم؟...چرا خودتو معرفی نکردی؟
        -دلم نیومد اون از تو خواسته بود که باهاش مکاتبه داشته باشی.منتظر نامه تو بود نه من.هر بار که می اومدم رازو برملا کنم دلم می سوخت...یا می ترسیدم.حتما از من ناراحت می شد.
        –آخرش که چی؟بالاخره که می فهمه.
        –آره میدونم که می فهمه حالا هم اومدم از تو کمک بگیرم.تو بگو چی کار کنم؟
        -اهه!خیلی زرنگی.ده سال خودت نامه نوشتی حالا هم خودت بهش می گی که چیکار کردی.به من هم هیچ ربطی نداره.
        –نه ملیکا این طوری نگو.
        –خب چی بگم می خوای تا رسید برم بگم آقای آرین آلمانی،نویسنده نامه هات من نبودم.تمام اون سالها...
        روجا نگذاشت حرفش را تمام کند.با شتاب گفت:
        -نه نه.تو اصلا هیچی نگو.هر وقت لازم شد خودم می گم.باشه؟
        ملیکا دستش را به علامت تسلیم بالا برد و گفت:
        -قبول هرکاری دلت می خواد بکن.اما اگر بخواد مسخره بازی در بیاره،نقره داغش می کنم گفته باشم.
        روجا با تحکم و دلخوری گفت:
        -ملیکا؟
        -چیه؟باز چه غلطی کردی؟خجالت نکش بگو.
        –هیچی.تو خیلی بی انصافی.
        –نیست که تو خیلی انصاف داری.از طرف من نامه نگاری کردی و حالا کاسه چه کنم گرفتی دستت!
        روجا از ناراحتی صورتش سرخ شده بود گفت:
        -باشه مشکل خودمه خودمم حلش می کنم.
        به سرعت به راه افتاد و سبد خرید را هم به دنبال خود کشید.ملیکا که فهمید زیاده روی کرده به دنبالش دوید و گفت:
        -می گم دیوونه ای نگو نه...حالا خاله چی خواسته؟از این پودرها هم می خواد؟
        روجا هم کوتاه آمد و مشغول خرید وسایل شدند.همیشه همان طور بودند.دعواها و بحث هایشان کوتاه و گذرا بود.طاقت ناراحتی یکدیگر را نداشتند و از شادی هم مسرور می شدند.حاظر بودند به خاطر هم و برای راحتی یکدیگر دست به هر کاری بزنند.

        فصل2
        ملیکا دست روجا را فشرد و پرسید:
        -چی شد نرسیدن؟
        -نمی دونم تو این تابلو که نوشته هواپیماشون نشسته و روی بانده.
        -پس چرا نمی یان؟
        -ملیکا چت شده خب میان دیگه.
        -اون ها رو می شناسی؟
        -نه از کجا بشناسم؟شاید عمو رسول و سهیلا خانوم رو تشخیص بدم شاید آرین رو از مشخصاتی که حدس می زنم بشناسم.اما تو این جمعیت فکر نکنم بشه تشخیصشون داد.
        -اون جا رو ببین.
        رامبد و دکتر به سمت یه آقا و خانوم رفتن.
        -آره.خودشونن آقاهه مهندس دانایه.
        -خانومه هم سهیلا خانوم.آرین و آوین کجا هستن؟
        هر دو با هیجان به آنها نگاه می کردند.جمعیت زیاد بود و همه فشرده و نزدیک هم حرکت می کردند.جوان های زیادی در کنار مهندس و همسرش در حال حرکت بودند.تشخیص آوین و آرین کمی سخت تر شد.رامبد کار آنها را آسان کرد و با حرکت به سمت دختر و پسر جوانی مسیر نگاه روجا و ملیکا را عوض کرد.روجا اشتباه نکرده بود.آرین همانگونه بود که او تصور می کرد.قد بلند با اندامی ورزیده و عضلانی.در چهره بشاش و مردانه آرین چشمانی بلورین و دریایی بینی قلمی و خوشتراش و چانه ای برجسته خودنمایی می کرد.آرین دست هایش را برای در آغوش کشیدن رامبد از هم باز کرد و دو جوان دست در گردن یکدیگر انداختند.روجا محو تماشای آن دو بود که صدای ملیکا او را به خود آورد.
        -عجب قدو بالایی داره!موقع رفتن اینطوری نبود.لاغر بود و ضعیف جثه.چه هیکلی به هم زده!اما روجا هر چی آرین خوشکل و خوش قد و قوارس آوین یه جوریه.
        روجا لبخند زد و گفت:
        -نگاش کن.زیبا نیست،اما ملیح و با جذبه اس.از اون دسته دخترهاس که تو نگاه اول فکر می کنی زشته.اما هرچی می گذره نظرت عوض می شه.چهره ملیح و معصومش به دل می شینه.ببین چه لبخند قشنگی به لب داره.
        -راست می گی اما انصافا اندامش قشنگه.کمر باریک،قد بلند.چه با رامبد گرم گرفته.دختره چشم سفید نرسیده پسرمون رو اغفال کرد.
        روجا لب ورچید و گفت:
        -نه اینکه رامبد خیلی سربه راهه.اغفال شده خدایی هست.باید به آوین سفارش کنم که رامبد اغفالش نکنه.
        -برو گمشو.رامبد با داشتن خواهری مثل تو هیچ احتیاجی به دشمن نداره.
        مانی هم به آنها خوش آمد گفت.آرین به اطرافش نگاه کرد.در میان مردم و جمعیتی که هر کدام به استقبال عزیزی آمده بودند به دنبال ردپایی از یک آشنای قدیمی گشت.به دنبال کسی که خود گفته بود با بوییدن او را می یابد.بویش را حس می کرد.بوی یک آشنای قدیمی،بوی یک محبت،الفت دیرینه.نگاهش روی روجا و ملیکا لغزید و دیگر حرکت نکرد.او را یافته بود ضربان قلبش بالا رفت.حس عجیبی در وجودش شعله گرفت.به سوی آنها قدم برداشت.با هر قدمی که به جلو بر می داشت دلهره ای سهمگین بر وجود نحیف روجا مستولی می گشت.آرین مقابل آن دو ایستاد.لحظاتی را به ملیکا نگاه کرد و لحظاتی را به روجا خیره شد.دچار دو گانگی مبهمی شد.بارقه پررنگی از امید بر دل روجا تابید.به خود نهیب زد"دیدی اشتباه کردی.آرین تو رو شناخت"از فرط شادی،هیجان و آرامش خیال در پوست خود نمی گنجید.اما تمامی این احساسات در لحظه ای به پایان رسید آرین دیده از او برگرفت و قدمی به سمت ملیکا برداشت.روجا چشمانش را بست تا نگاه آرین را به ذهن بسپارد.با سماجت وصف ناپذیری پیش رو دید که از کنار چشمان عسلی اش چون نسیم بهاری جریان پیدا کرد و روح زندگی را در کالبد او دمید.اما چه زود آن تصویر واضح و گویا مه آلود گشت و محو شد.روجا نفس عمیقی کشید تا بر احساساتش غلبه کند.چشم گشود و آرین را مقابل ملیکا یافت.به خود گفت:
        -هیچ وقت به آرین نمی گم که من نویسنده نامه ها بودم.اون دنبال ملیکا می گشت و حالا هم پیداش کرده چه لزومی داره که رویاهاش رو بهم بریزم.
        با صدای گرم و مردانه آرین به خود آمد:
        -روجا از دیدن دوباره ات خوشحالم.ملیکا در مورد شما زیاد نوشته بود.خوشحالم که تو هم اینجا هستی.
        -من هم همین طور.به وطن خوش اومدید.
        رامبد که به آنها رسید دست در گردن آرین انداخت و گفت:
        -مراسم معارفه تموم شد.همه منتظرن.
        آرین کناری ایستاد و با احترام راه را برای عبور خانوم ها باز کرد.ملیکا و روجا به سمت آوین و مهندس و همسرش حرکت کردند.ملیکا سرش را نزدیک گوش روجا آورد و گفت:
        -تو مطمئنی فقط بدنسازی رفته.تو نامه هاش از بوکس آمریکایی و تکواندو چیزی ننوشته.
        -هیس آوین داره به ما نگاه می کنه.
        -بذار ببینم ماها رو از هم تشخیص می ده یا پلاکارد بلند کنیم.
        -ملیکا جدی باش.
        -نه بابا،جدی باشم.من فکر کردم منو آوردی اینجا تا نیشم و تا بناگوش باز کنم و با خنده از آقا غوله استقبال کنم.شانس آوردیم که آوین ورزشکار نیست!
        روجا با عصبانیت به او خیره شد و گفت:
        -خواهش می کنم.اونا با شوخی های تو آشنا نیستن یه وقت ناراحت می شن.یه امشب رو جدی باش.
        -چشم مادربزرگ.اما فکر کردی چطوری این پسره رو تو ماشین جا بدیم؟!
        قدمی دیگر تا آوین و مادرش فاصله نداشتند.ملیکا هم ساکت شد و مودبانه سلام کرد.پس از احوال پرسی خانم ها مهندس خطاب به دکتر نیایش گفت:
        -بچه ها چقدر بزرگ شدن!اصلا شباهتی به اون وقت ها ندارن.
        دکتر نیایش دست بر شانه دوست قدیمی اش زد و با خنده گفت:
        -بچه ها که بزرگ شدن حرفی توش نیست اما تو چقدر قد کشیدی!
        مهندس با صدای بلند خندید و جواب داد:
        -مرد مومن مگهمن درختم که تو آب و هوای عالی آلمان رشد بکنم.بچه ها عوض شدن. اما تو اصلا تغییری نکردی.همان دکتر شوخ و بذله گو هستی که بودی.
        -مهندس جان من با تغییر زیادی مخالفم.
        -برای همین هم موهات رو رنگ میکنی که پیر نشون ندی.
        دکتر با خنده جواب داد ای ناقلا تو از کجا فهمیدی. شاید می خواستم خانوم هارو گول بزنم.
        سهیلا و آوین هم از شوخی های انها به خنده افتادند. و به سمت محوطه فرودگاه راه افتادند. آوین و آرین با چشمانی کنجکاو به اطرافشان نگاه کردند و از دیدن آن همه جمعیت که هرکدام برای استقبال از عزیزی در آن مکان تجمع کرده بودند دستخوش احساسات شدند. آرین وقتی پا به فرودگاه گذاشت نفس عمیقی کشید. رامبد کنارش ایستاد و گفت:
        -بکش آقاجان.نفس بکش.این همه دود و دی اکسید کربن و هیچ جای دیگه پیدا نمیکنی. دلت خواست نایلون بدم خدمتت، یه مقدار هم با خودتون ببرید،برای روز مبادا.
        آرین لبخند زد و گفت:
        -با دود و کثیفی هوا کاری ندارم. بوی وطنمو به ریه هام می فرستم.
        لحظه ای که سالها منتظرش بودم حالا رسیده و دلم می خواهد نهایت استفاده را ببرم. تا از این فضا و مکان دور نشی قدرش رو نمیدونی.
        ملیکا که به آنها رسیده بود گفت:
        -تو اون کشور آزاد چی کم داری که دلت برای اینجا تنگ شده.
        آرین نگاه معنی داری به او انداخت و گفت:
        -تا آزادی را چطور معنا کنی؟ آزادی تو اون جا معنی خاص خودش رو داره. اما مردم ما البته بعضی از مردم ما آزادی رو با هرزگی اشتباه می گیرن آزادی هم حد و مرز خودش رو داره.
        باز هم نفس عمیقی کشید.آوین و روجا نیز کنار ملیکا ایستادند.آوین قیافه مضحکی به خود گرفت و گفت:
        -آرین چی بو می کشی.بویی نمیاد.
        -تو حسش نمی کنی؟بوی وطنو حس نمی کنی؟دلت برای کوچه های محلمون تنگ نشده؟برای عطر گل یاسی که سرتاسر محله رو پر می کرد.چقدر بهار خونمون قشنگ بود!درخت توت جلوی خونه هنوز هست.>
        روجا جواب داد:
        -هست تنومندتر از گذشته.
        مانی گفت:
        -خوب همه چیز یادت مونده.
        رامبد گفت:
        -حتما دلت برای بالا رفتن از درخت توت تنگ شده!
        -آره.اون پیرزنه هنوز هست؟چقدر دعوامون می کرد!حقم داشت.ما بیست و چهار ساعته روی درخت بودیم یا اینکه از پایین به شاخه های پر توت سنگ و لنگه کفش پرتاب می کردیم.
        همه خندیدند.رامبد جواب داد:
        -بیچاره چند سال پیش مرد.تنها و بی کس شده بود.اون قدر بچه هاش بهش سر نزدن که از بوی تعفنش همسایه ها فهمیدن مرده.بعد از مرگش بچه هاش سیاه پوشیدن و هی زدن تو سرشون.چقدرم مادر،مادر می گفتن.نمی دونی چقدر حرصم می گرفت.چیزی نمونده بود مانی باهاشون درگیر بشه.
        آرین با تعجب به مانی نگاه کرد.او لبخندی زد و گفت:
        -بیشتر خریدش با من بود دلم براش می سوخت.دیگه نمی تونست راه بره.از این که بچه هاش ادای بچه های خوبو در می آوردن کلافه شدمو زدم به سیم آخر.
        رامبد دستی به شانه مانی زد و گفت:
        -از این کارها زیاد می کنه.یه دفعه سیم هاش قاطی میشه.مراقب خودت باش که تو این موقع به صغیر و کبیر رحم نمی کنه.به خارجی ها که دیگه اصلا.
        همه خندیدند.ملیکا گفت:
        -کاری نکن از همین جا برگردن.نمی تونی زبونت رو نگه داری؟
        از پله ها پایین رفتند و به سمت ماشین حرکت کردند.رامبد سرش را تکان داد و گفت:
        -خدا به دادمون برسه.تا حالا که دو تا بودن.پشت همدیگه،روزگارم سیاه بود.بعد از اینش دیدن داره.
        آرین پرسید:
        -چرا؟کی دو تا بود.
        رامبد چشمکی به مانی که سعی می کرد بر خنده اش غلبه کند زد و گفت:
        -نه بابا.حالا حالاها کار می بره.ما گفتیم اومدی و خلاصه حالی به ما می دی.همراهمون می شی.اما اینطوری به نظر میاد...نه مانی جان بیا بریم که باید یه فکری به حال خودمون بکنیم.
        -من منظورت رو نمی فهمم.چرا واضح تر حرف نمی زنی.
        -واضح تر از این؟خودت نگاه کن،هنوز پات به ایران نرسیده خانواده ات رو تقسیم کردن،به همین راحتی.
        باز هم آرین متعجب نگاهش کرد و رامبد ادامه داد:
        -ببین عزیز من،خانم ها رفتن سوار ماشین ملیکا شدن.
        -جدی اینکه خیلی خوبه.
        -نه.مانی جان این بابا دلش از دست خانم ها خونه.چه خوشحالم شد.لابد ما آقایون هم باید با ابو قراضه خودمون گز کنیم.
        آرین با تحسین به ملیکا که مشغول روشن کردن ماشینش بود نگاه کرد و به دنبال رامبد و مانی راه افتاد.دکتر نیایش و مهندس در کنار یکدیگر نشستند آرین نیز کنار آن دو در صندلی عقب نشست.دکتر نیایش و مهندس دانایی از هر دری با هم سخن گفته و آرین هم به لودگی های رامبد می خندید.افسانه در خانه در حال مهیا کردن وسایل مورد نیاز برای استقبال از مهمانها بود.زمانی که اتومبیل ها مقابل خانه متوقف شدند او با رویی گشاده و منقل اسپند به استقبال آنها آمد.سهیلا و افسانه یکدیگر را تنگ در آغوش گرفتند و پس از سال ها دیداری تازه کردند.آرین به سمت درخت تنومند توت رفت.مشتاقانه نگاهش کرد.ملیکا و روجا هم به او نزدیک شدند.آرین با شور و شعف فراوان گفت:
        -یادتونه من و رامبد می رفتیم بالای درخت و برای شماها توت می چیدیم.
        روجا به علامت تایید سرش را تکان داد و ملیکا با شیطنت گفت:
        -البته ناگفته نمونه که اول یه شکم سیر می خوردید بعد برای ما توت می انداختید پایین.
        آرین که از یادآوری گذشته چون کودکان به وجد آمده بود با خنده گفت:
        -تو هم لجت در می اومد.با سنگ از ما پذیرایی می کردی.
        آوین که به همراه رامبد به جمع آنها پیوسته بود گفت:
        -آره یه بار که سنگ خورد به سر رامبد از ترس به اتاق من اومدی وقایم شدی.
        ملیکا که ازخنده ریسه می رفت گفت:
        -شماها چه چیزهایی یادتونه!
        آرین که لحظه ای چشم از ملیکا برنمی داشت ابرو بالا داد و گفت:
        -همیشه نشونه گیریت عالی بود!
        دستی به سرش کشید و ادامه داد:
        -یه زخم از اون روزها به یادگار دارم.
        رامبد با دست موهای مواجش را از روی صورتش عقب زد و گفت:
        -از قدیم گفتن هر کس با این جماعت مونث دربیافته ور می افته.مانی درست گفتم.از نظر بیت و قافیه و مصرع درست بود.
        مانی خندید و گفت:
        -تا اون جایی که من خبر دارم این جمله رو در مورد خانم ها نگفتن در مورد...
        رامبد دستش را بلند کرد و یکی از شاخه های درخت را تکان داد و گفت:
        -چه فرقی می کنه که در مورد کی گفتن و برای چی گفتن؟مهم اینه که تو این مورد هم صدق می کنه.حالا تو هم بیا اینجا غلط املایی های منو پاک کن.
        چند برگ سبز از شاخه جدا شد و به زمین افتاد.ملیکا گفت:
        -با این درخت چی کار داری؟زورت به ما نمی رسه دق دلیت رو سر این بینوا در میاری.ول کن شاخه رو شکستی.
        آوین در حالی که می خندید به رامبد گفت:
        -آقا رامبد شما ورزشکار هستید.
        رامبد شاخه را رها کرد و لباس هایش را صاف کرد و گفت:
        -بله من همه ورزش ها رو امتحان کردم و مدال هم گرفتم.
        ملیکا و روجا چشم غره ای به او رفتند.او ادامه داد:

        -جون روجا و ملیکا رو قسم نمی خورم چون می دونم هیچ فایده ای نداره.به مرگ مانی اگه دروغ بگم.قهرمان وزرنه برداری شدم مدال پرش با مانع رو هم به گردنم انداختن.شنا هم از مدل زیر آبی رفتنش و جونم برات بگه...
        آوین که از خنده بقیه فهمیده بود که رامبد جدی نمی گوید گفت:
        -جدی که نمی گی؟
        -این مانی شاهده!مانی بگو توی دفتر چقدر خودکار و قلم از روی میز بر می دارم و جا بجا می کنم.چقدر با این انگشت های قوی دکمه رایانه رو فشار می دم.چقدر واسه این از ما بهترون ها زیر آبی می رم و روزی چند بار از کنار این موانعی که ننه باباهه برام به وجود میارن میون بر می زنم...خلاصه این عضله ها رو از جوب آب که نگرفتم.
        آوین هم هم صدا با دیگران می خندید.آرین دست به گردن او انداخت و او را در آغوش گرفت فشرد و گفت:
        -شیطون شدی پسر!
        رامبد مسخره بازی در آورد و شروع به دست و پا زدن کرد و با صدای خفه ای گفت:
        -یکی منو از دست این هیکل نجات بده.آرین جان اینجا از این کارها نکن.
        آرین او را رها کرد و او خطاب به دخترها گفت:
        -چیه بروبر نگاه می کنین.این طور صحنه ها که دیدن نداره.مانی جلوی چشم اینها رو بگیر اغفال می شن.
        آوین از خنده روی پاهایش بند نمی شد.آرین نیز با خنده سرش را تکان داد و دستش را به سمت رامبد گرفت که او قدمی به عقب گذاشت و خیلی جدی گفت:
        -آرین جان کوتاه بیا،بدآموزی داره.مانی می خواد دوباره منو بغل کنه.تو یه چیزی بگو.
        همه خندیدند دکتر خطاب به آنها گفت:
        -می دو نید ساعت چنده.یواش!بیایید تو تا صدای مردم در نیومده.
        رامبد دست به سینه گذاشت تا کمر خم شد و گفت:
        -چشم پدر جان.شما بفرمایید خودم مراقبشون هستم که زیاد سروصدا نکنن.
        دکتر با خنده گفت:
        -همین،چون تو باهاشون هستی نگرانم.
        -شما لطف دارید پدر جان.سایه تون از سرم کم نشه می بینید.جناب دکتر هم نگرانمه.نه اینکه خیلی ساده دل و کم تجربه هستم نمی خواد به راحتی ها از راه به در شم.
        آوین گفت:
        -واقعا؟!شما خیلی ساده هستید.این طور به نظر نمیاد!
        -از سادگی شهره عام و خاص شدم.این مانی هم شاهد زنده تا حالا دیدی لباس راه راه بپوشم.
        مانی با خنده سرش را تکان داد و گفت:
        -رامبد خسته شدن.دعوتشون کن تو ساختمون.تا صبح می خوای موعظه کنی.
        رامبد دست هایش را به هم کوبید و گفت:
        -خب خانم ها آقایان،دختر خانم های خوشگل،آقا پسرهای مامانی بفرمایید تا همسایه ها بهمون گیر ندادن تشریف مبارکتون رو ببرید تو.
        دخترها دست در دست هم وارد حیاط خانه شدند و رامبد خطاب به مانی گفت:
        -با این حساب پارک کردن ماشین ها هم می افته گردن تو.
        و سوئیچ را برایش انداخت و به آرین گفت:
        -بیا بریم تو که بدون جوون های خوش تیپ هیچ محفلی گرم نمی شه.
        آرین لبخند به لب وارد حیاط شد.محوطه پانصد متری می شد.عطر گل های یاس که از سر در حیاط آویزان بود آرین را به یاد گذشته انداخت.درخت چنار و صبور هنوز چون گذشته سر بر آسمان می سائیدند و خودنمایی می کردند.درخت پیچ که در زمان رفتن آنها هنوز جوان و کم شاخ و برگ بود قد کشیده و تمام دیوار را پوشانده بود.باغچه خانه همان بود که او می شناخت.گل های سرخ محمدی شمعدانی های دکتر،کوکب و اقاقیا،شمشادها و حوض پر آب وسط حیاط.
        آرین با شور و شوق لب حوض نشست و چون گذشته دستش را درون آب فرو برد.ماهی های قرمز و سفید،گلدان های لبه حوض همه و همه گذشته را در ذهن پویای او تداعی می کردند.چنان در افکار خود غرق بود که متوجه حضور رامبد در کنار حوض نشد.وقتی دست رامبد به شانه اش خورد چنان از چنان از جا جهید که چیزی نمانده بود تعادلش را از دست بدهد و به درون حوض پر آب پرتاب شود که رامبد بازویش را گرفت و گفت:
        -حواست کجاست؟
        -گذشته خاطرات شیرینی که تو این حیاط،لابلای این شاخ و برگ ها اتفاق افتاده.ای کاش خونه خودمون هم دست نخورده باقی مونده بود.
        -دست نخوردده.فقط بعد از رفتن شما چند طبقه آپارتمان نقلی توش کاشتن که خیلی زود هم رشد کرد.نمی دونم چه کودی زیر پاش ریختن که این طور قد کشیده.لامذهب هشت طبقه شده.
        -شما چرا تا حالا دست به ترکیب خونه نزدید.
        -کودی که ما استفاده می کنیم بی بخاره.افاقه نمی کنه.
        آرین خندید.دوباره گفت:
        -جدی می پرسم.شنیده بودم که تو تهران و شهرهای بزرگ بیشتر خونه های قدیمی رو خراب می کنن و جاش برج می سازن.
        -خیلی ها بله.اما ما هنوزبه این چیزها فکر نمی کنیم.ما هم به خاطراتمون علاقه داریم آرین خان،تو تنها نیستی.
        -خوشحالم که اینجا دست نخورده باقی مونده.
        -با خوشحالی که شکم پر نمی شه.دیر بجنبی این ملیکا و روجا همه شیرینی و میوه ها رو می خورن و تمیز کردن ظرفهاشون بهمون می رسه.بدو پسر،که با تجدید خاطره هم دهن شیرین نمی شه.
        مانی نیز به آنها ملحق شد و با سروصدای رامبد وارد پذیرایی شدند.دکتر نیایش و مهندس دانایی از گذشته صحبت می مردند و خانم ها برای تعویض لباس به اتاق دیگری رفته بودند.آرین تمام سالن را از نظر گذراند.وسایل خانه عوض شده بود اما فضا همان فضا بود.بوی کودکی را با ولع به ریه هایش راه داد و با دیدن پیانو در کنار پنجره بزرگ رو به حیاط گفت:
        -چه پیانو قشنگی!ملیکا هم پیانو داره.مانی و رامبد به هم نگاه کردند و رامبد گفت:
        -پیانو می خواد چه کار؟خودش از صدتا پیانو پر سر و صدا تره.کم کم باهاش آشنا می شی.
        -پس کی پیانو می زنه.
        رامبد کلافه شد و پس از مکثی کوتاه جواب داد:
        -چقدر سوال های سخت سخت می پرسی.یکی دو روز که اینجا بمونی با پیانیست ما هم آشنا می شی.این هم از خانم ها.
        و با دست به جانب آوین و ملیکا که در کنار سهیلا و ماهرخ حرکت می کردند اشاره کرد.آرین و مانی هم کنار مبل ایستاده بودند تا خانم ها بنشینند ماهرخ مقابل آرین ایستاد و با محبت به او نگاه کرد و گفت:
        -خوبی پسرم.من رو که فراموش نکردی؟
        -خاله ماهرخ.نمی شه شما رو فراموش کرد.
        آنها روی مبل نشستند و روجا با سینی چای وارد پذیرایی شد.به همه چای تعارف کرد و ملیکا روی صندلی نشست.آرین فنجان چای را مقابل صورتش گرفت و بوئید.رامبد با خنده گفت:
        -از نوع مرقوبشه.خودم تضمینش می کنم.
        آرین فنجان را روی میز گذاشت و جواب داد:
        -در این مورد شک ندارم.باورت نمی شه برای بوی چای اینجا هم دلم تنگ شده بود.تازه منتظر کیک های خانگی خاله افسانه هم هستم.
        افسانه با مهربانی تبسمی کرد و گفت:
        -چشم.کیک هم برات درست می کنم.تو چقدر خوب همه چیز رو به یاد داری.
        -حالا اینها که چیزی نیست خاطراتی از این خونه و محله به یاد دارم که باورتون نمی شه.
        ماهرخ گفت:
        -سهیلا جان جوون رعنایی تربیت کردی.با اینکه ده سال بیشتر دور از وطن و خونه اش بوده اما اصلا عوض نشده.هنوز عرق ایرانی تو وجودشه...هستن جوون هایی که یک سال میرن خارج و بر می گردن فارسی حرف زدن رو هم فراموش می کنن.اما شماها خیلی خوب حرف می زنید.مهندس دانایی جواب داد:
        -ما تو خونه هممون به فارسی حرف می زدیم و زیاد در مورد ایران و آداب و رسوم کشورمون بحث می کردیم.بعضی وقت ها از گذشته و خاطراتمون صحبت می کردیم و تجدید خاطره ای می شد تا فراموش نکنیم از کجا اومدیم و به کجا می ریم.ما هر جای این کره خاکی که زندگی کنیم ایرونی می مونیم
        ملیکا در گوش روجا نجوا کرد:
        -حوصله ام سر رفت.بیا بریم یه جای دیگه.
        -مثلا کجا؟
        -اتاق تو.
        -نمی شه جلوی مهمونا زشته.
        -چه زشتی؟آوین رو هم می بریم.
        منتظر جواب او نشد.آوین را صدا زد و گفت:
        -بیا بریم اتاق روجا...خاله با ما کاری ندارید؟
        افسانه جواب داد:
        -نه عزیزم.با خودتون شیرینی و چای ببرید و مشغول باشید.
        -حتما.فعلا با اجازه.
        با بدرقه نگاه دیگران از سالن خارج شدند و از پله ها بالا رفتند.
        روجا در اتاقش را باز کرد و گفت:
        -بفرما آوین جان.
        آوین با تحسین به اتاق نگاه کرد و گفت:
        -چه اتاق قشنگی.چقدر با سلیقه چیده شده.کتابخونه و دکور.چه آکواریوم قشنگی.
        ملیکا گفت:
        -بایدم اتاقش قشنگ باشه.خانوم می خواد مهندس طراحی بشه.بیا جای بهتری رو نشونت بدم.
        و دست او را گرفت و به سمت تراس کشید.دور تا دور تراس گلدان های پرگل و زیبا چیده شده بود.قفس دو مرغ عشق در گوشه ای از آنجا قرار داشت.یک میز و چند صندلی هم در وسط تراس خودنمایی می کرد.در کنار در اتاق روجا که به تراس باز می شد در دیگری قرار داشت که روجا با نگاه آوین گفت:
        -این در به اتاق خواب دیگه ای باز می شه.کسی ازش استفاده نمی کنه.البته قبلا اتاق رامبد بود.اما از بس منو اذیت کرد به اتاق خواب پاین تبعید شد.این طوری حداقل شب ها از دست شیطنتش در امان می مونم.
        آوین خندید و گفت:
        -هنوز شیطونی می کنه.
        ملیکا به جای روجا جواب داد:
        -چیزی عوض نشده فقط قد کشیده اما شیطنت ها و مردم آزاریش مثل قدیم ادامه داره.آرین چطور پسریه؟
        -آروم و رمانتیک...روجا اگه اتاق تو رو ببینه و بفهمه که همچین کتابخونه ای داری دیگه اتاق رو ول نمی کنه.میاد بست می شینه تو تراس و رمان های عاشقانه و اشعار حافظ و مصدق و اینطورکتاب ها رو می خونه.یه ترانه قدیمی ایرانی هم می زاره و خلاصه تو عالم دیگه ای فرو می ره... احتمالا همون الهه ناز رو زمزمه می کنه.من که نسبت به این ترانه حساسیت پیدا کردم.
        روجا با شنیدن الهه ناز قلبش فرو ریخت.خودش آن ترانه را به آرین معرفی کرده بود و پیشنهاد گوش کردنش را به او داده بود.قرار گذاشته بودند هر وقت دلتنگ هم شدند به ترانه الهه ناز گوش فرا دهند.آوین چرخی در اتاق زد.ملیکا گوشه تخت نشست.آوین مقابل آینه قدی ایستاد و گفت:
        -یادتونه.با هم جلوی آینه می ایستادیم.
        روجا لبخند زد و گفت:
        -آره و بلندی قد شما منو به گریه انداخت.
        آوین دست روجا را گرفت و گفت:
        -من یه معذرت خواهی به تو بدهکارم.
        -چطور؟
        -همون وقت که تو فکر می کردی از ما کوتاه تری.راستش رو بخوای من روی پنجه هام ایستاده بودم تا از تو بلندتر نشون بدم.
        ملیکا به خنده افتاد.روجا هم لبخندزنان کنارش نشست و گفت:
        -با این حساب بچه خیلی ساده ای بودم.
        ملیکا جواب داد:
        -کم نه... آوین از خودت بگو.چی کارا می کنی؟دم به تله دادی یا نه؟کجا می ری؟تعریف کن.
        آوین قیافه متفکرانه ای به خود گرفت و گفت:
        -دم به تله دادم.منظورت رو نمی فهمم.
        ملیکا خنده کوتاهی کرد و گفت:
        -گل بود به سبزه نیز آراسته شد.یکی کم بود شدن دو تا.
        روجا چشم غره ای به او رفت و دست آوین را دردست گرفت و گفت:
        -منظورش اینه که دو به تله عشق دادی یا نه؟قصد ازدواج داری؟یه همچین چیزی... زیاد در مورد کلماتی که ملیکا به کار می بره فکر نکن.به حرفاش عادت می کنی.
        آوین لبخند کم رنگی به لب نشاند و گفت:
        -دو سال دیگه از دانشگاهم باقی مونده.دوستای زیادی ندارم.انگشت شمارند.می دونید خانواده ام زیاد دوست ندارن که با خارجی ها رفت و آمد کنم.دوستان ایرونی رو به بقیه ترجیح می دن.اما در مورد دم به تله عشق دادن.بستگی به این داره که عشق رو چطور معنی کنی.اگر منظورتون از عشق همون عشق افلاطونی لیلی و مجنون باشه که عاشق حاضره از همه چیزش بگذره و خودش رو فنا کنه.نه،ندادم.حاضر هم نیستم دچار همچین عشقی بشم.
        ملیکا ذوق زده مقابلش قرار گرفت.دست ها را به هم کوبید و گفت:
        -آفرین خوشم اومد.تو این مورد با تو هم عقیده ام.امروزه اصلا نمی شه به جوون ها اعتماد کرد.نمونه اش همین مانی داداش خودم توی یک سال حداقل پنج تا دوست دختر عوض کرده.وقتی هم که اسم ازدواج وسط میاد اصلا اسمی از اون بخت برگشته ها نمی بره.
        روجا ادامه داد:
        -برای اینکه عاشقشون نشده.این جور رفاقت ها شده یک نوع تفریح.نه دخترها برای ازدواج دوست می شن نه پسرها.البته استثنا هم وجود داره.
        ملیکا گفت:
        -وای روجا بحث رو فلسفی نکن.
        روجا رو به تراس ایستاد و جواب داد:
        -شما دو نفر هنوز دچارجادوی عشق نشدید.اگر دچار بشید دیگه این طوری حرف نمی زنید.
        آوین پرسید:
        -تو دچار شدی؟
        روجا که دلش نمی خواست بحث به آنجا بکشد بدون آنکه به آنها نگاه کند جواب داد:
        -نمی دونم.عشق لیاقت می خواد.شاید هنوز لایق اون عشق نشدم.
        ملیکا چرخی زد و گفت:
        -چرند نگو.کوره اون پسری که تو رو ببینه و عاشقت نشه.آوین نمی دونی که از دست این خواستگارهای روجا بیچاره شدیم.هر وقت هم بیرون می ریم چند نفری جلوی راهمون رو می گیرن.
        روجا به خنده افتاد و گفت:
        -حالا تو چرند می گی؟
        -حرف حق تلخه.
        -تا حرف حق چقدر راست باشه.
        صدای در اتاق اعلام کننده پایان بحث آنها بود.روجا در را باز کرد.مانی پشت در ایستاده بود:
        -بیایید پذیرایی،مادر میوه آورده.
        -نمیای تو؟
        -نه.زود بیاید.
        دخترها از اتاق خارج شدند و از پله ها پایین آمدند.در اتاق رامبد باز بود.آرین روی صندلی کنار میز رایانه نشسته بود و رامبد مشغول صحبت در مورد کارش بود که دخترها مقابل در اتاق ایستادند.آرین با دیدن آنها از جا برخواست و رامبد گفت:
        -بفرمایید تو دم در بده.
        آوین لبخند زد و قبل از بقیه وارد اتاق شد.ملیکا خنده موذیانه ای کرد و به رامبد که نگاهش می کرد آرام گفت:
        -بیچاره دل.
        رامبد اخم هایش را در هم کشید و گفت:
        -دو قلوهای افسانه ای تشریف نمی یارید تو؟
        ملیکا جواب داد:
        -بدمون نمی یاد یه سری هم به اتاق پسرخالمون بزنیم.
        ملیکا و روجا هم وارد اتاق شدند.آرین به خانم ها اشاره کرد و گفت:
        -بفرمایید بشینید.
        آوین تابلوی مینیاتور معرق کاری شده ای را روی دیوار دید و با خوشحالی گفت:
        -چقدر قشنگه!باز هم از این تابلوها هست که من برای خودم بخرم؟
        رامبد گفت:
        -چرا بخری همین تابلو رو بردار.
        روجا لبخندی زد و سرش را پایین گرفت.ملیکا گفت:
        -رامبد خان کادو رو که پیش کشی نمی کنن.
        آوین با تعجب به رامبد نگاه کرد و او من منی کرد و گفت:
        -این هنر دست روجاست.روز تولدم داده به من البته فکر نمی کنم روجا از اینکه تابلو رو به آوین بدم ناراحت بشه.
        آوین و آرین پس از شنیدن این حرف هر دو به روجا خیره شدند و نگاه تحسین بارشان را بر سر و روی او ریختند.آرین گفت:
        -واقعا زیباست!من فکر کردم از جایی خریدید.با این حساب روجا یه تابلو هم برای من در نظر بگیر.طرحش رو خودم میدم.
        روجا لبخندی زد و جواب داد:
        -حتما.
        آوین کنار او ایستاد و گفت:
        -پس من چی؟برای من هم...
        -گفتم که هم برای تو هم برای آرین.
        آوین مقابل رامبد ایستاد و گفت:
        -بخشش شما قابل ستایشه.
        -خواهش می کنم قابلی نداشت.
        ملیکا و روجا هم از اتاق خارج شده و به مهمان ها ملحق گشتند.دکتر نیایش و مهندس همچنان در حال بحث و گفتگو بودند.آرین که بین مانی و رامبد به سمت پذیرایی می آمد به دیوار پذیرایی اشاره کرد گفت:
        -یه تابلوی بزرگ و قشنگ اونجا روی دیوار نصب بود که حالا نمی بینمش.
        رامبد و مانی به هم نگاه کردند و خندیدند.آرین گفت:
        -حرف خنده داری زدم؟
        رامبد جواب داد:
        -به حرف تو نمی خندیم.به سرنوشت اون تابلو می خندیم.یه روز که مادر نبود من و مانی بجای بازی تو حیاط با توپ چهل تیکه اومدیم اینجا و گل کوچیک بازی کردیم.یادت میاد که شوت های من چقدر سنگین بود.یه دفعه یه شوتم به تابلو خورد و بقیه اش هم که معلومه... جناب پدر یه هفته پول تو جیبی بنده رو توقیف کرد و بعدها جای اون تابلو رو اثر هنری روجا پر کرد.می بینی که.
        -همه اش کار روجاست؟
        -همه اش.
        -قابل تحسینه!
        هر کدام روی مبلی نشستند و آوین گفت:
        -از چی تعریف می کنی؟
        آرین جواب داد:
        -از این تابلوها،کار روجاست.
        -جالبه اتاقش رو ببینی چی می گی؟از رنگ اتاقش تا تزئین و چیده شدن وسایل و دکور.بخصوص اون کتابخونه و اون تراس رویایی.همه و همه نشونه سلیقه صاحبشه.وقتی پا به اتاق قشنگش می ذاری فکر می کنی گوشه ای از بهشت رو می بینی تا خودت نبینی باورت نمی شه.
        آرین نگاه خیره ای به روجا که گونه هایش گل انداخته بود کرد و گفت:
        -جالب شد کی منو به اتاقت دعوت می کنی؟
        -اختیار داری هر وقت که تو بخوای.
        آرین می خواست حرفی بزند که مانی کنار رامبد روی مبل نشست و گفت:
        -آرین خان هر چقدر اتاق روجا زیبا باشه بازم به پای اتاق ملیکا نمی رسه.
        برق شادی در نگاه آرین درخشید.لحظه ای که انتظارش را می کشید رسیده بود دلش می خواست بیشتر از ملیکا بداند.مانی ادامه داد و گفت:
        -اصلا قابل توصیف نیست.
        ملیکا برآشفت و گفت:
        -مانی اگه حرف دیگه ای بزنی حسابت رو می رسم.
        رامبد با خنده گفت:
        -اهه.بذار حرفش رو تموم کنه.چرا تهدیدش می کنی.بگو عزیزم.
        مانی به شکل خنده داری آب دهانش را قورت داد و گفت:
        -وقتی وارد اتاق می شی.به جای تابلوهای نقاشی و هنر ایرانی،دیوار اتاق پر از عروسک های زشت و سیاهه که با دیدنش قبض روح می شی.تو اتاق ملیکا انقدر مجسمه های عجیب و غریب زیاده که هر کس ندونه با دیدن اونجا فکر می کنه ملیکا بت پرسته.اما این اتاق یه مزیت بارز داره اگر بچه ای رو بخوای تنبیه کنی بهترین جا اتاق ملیکاست.
        شلیک خنده در فضا پیچید.آرین هم از لحن صحبت مانی به خنده افتاد.ملیکا چهره در هم کشید و گفت:
        -تو که این همه خوب می تونی یه اتاق رو توصیف کنی از اتاق خودت هم بگو.بگو که اتاقت مثل سمساری ها پر از وسایل عهد دقیانوسه.
        مانی که همه را منتظر شنیدن دید دستش را جلو آورد و گفت:
        -می گم،خیلی هم دل همه بخواد.می دونید آوین خانوم،من از بچگی عادت کردم که از هرچی خوشم بیاد نگهش دارم.می گم هرچی،مثلا دوچرخه شش سالگیم رو خیلی دوست داشتم.یه جایی نزدیم سقف آویزونش کردم.یا یه اسکیت داشتم روز تولدم بهم هدیه داده شده بود.اون رو هم یه جایی نزدیک دوچرخه هه آویزون کردم.
        آرین با خنده گفت:
        -جدی از هرچی خوشت بیاد آویزونش می کنی؟
        مانی چشمکی به رامبد زد و گفت:
        -خوب آره تنها راه نگهداریش همینه.
        رامبد گفت:
        -آرین جان حواست رو جمع کن که یه وقت زیاد به مانی نزدیک نشی که کنار همون دوچرخه اش آویزونت می کنه.همین دو هفته پیش بو دیگه... از یه دختره خوشش اومد.چند روز بعد دیدم بله رو دیوار آویزونش کرده.
        باز هم صدای خنده بود که بر فضا حاکم شد.رامبد بدون آن که لبخندی به لب بنشاند گفت:
        -چرا می خندید؟گریه داره.یه وقت دیدید یه روزی همه مون رو به دیوار آویزون کرده ها،حالا از من گفتن بود از شما خندیدن.
        آرین به زحمت از خنده باز ایستاد و گفت:
        -شما دو نفر تو شرکت هم با همدیگه هستید؟
        -آره.
        آوین گفت:
        -خوش به حال مشتری ها و ارباب رجوع هاتون.
        رامبد گفت:
        -اگه دوست داری می تونیم تو رو هم روی دیوار دفترمون نصب کنیم.
        روجا گفت:
        -گمشو رامبد مسخره.
        رامبد گفت:
        -بیا شاهد از غیب رسید.آخه یه چند روزی هم روجا وصل بود.ولی از بس که بی تربیت بود زود از روی دیوار کندیمش.
        دکتر نیایش گفت:
        -پسرها شوخی بسه.دو سه کلمه هم جدی حرف بزنید.
        رامبد گفت:
        -من که جدی،جدی هستم.حالا چون شما می گید باشه.آرین جان،ایدز رو تا چه حد می شناسی و چقدر ازش می ترسی و به نظر تو وآوین کی داروش کشف می شه.البته شما جناب دکتر،شما هم می تونید نظرتون رو بدید.
        دکتر انار درشتی را در دست چرخاند و گفت:
        -به نظر من اگه همیت الان وسایل آرین رو به اتاقش نبری یه انار مثل همین که تو دستم هست فضا رو می شکافه و به کله مبارک اصابت می کنه.
        رامبد سریع ایستاد و گفت:
        -آرین بدو که وضعیت قرمزه... روجا اتاق آرین کجاست؟
        روجا نیز برخاست و گفت:
        -همان اتاق بالایی.
        -کنار اتاق خودت؟
        -آره. بهترین اتاقمون همونه دیگه.
        -چرا اتاق کناری خودم نه.
        روجا با تعجب و عصبانیت به او نگاه کرد و او سریع دست هایش را بالا برد و گفت:
        -تسلیم.می خواستم آرین جون راحت باشه.قبول همون اتاق بالایی.بدو آرین تا وضعیت از این قرمزتر نشده.
        سپس کی ف و وسایل آرین رو برداشت و به سمت پله ها حرکت کرد.افسانه خطاب به روجا گفت:
        -خودت هم باهاشون برو و اتاقش رو نشون بده.
        روجا در کنار آرین راه افتاد و از پله ها پشت سر رامبد بالا رفتند.آرین آرام پرسید:
        -تا اونجا که یادم میاد کنار اتاق رامبد اتاق دیگه ای نیست به جز دستشویی و سرویس بهداشتی.
        روجا خندید و سرش را تکان داد و گفت:
        -من معذرت می خوام.رامبد منظور بدی نداشت عادت کرده کخ هرچی به زبونش میاد بگه.
        آرین به خنده افتاد و گفت:
        -مهم نیست من ناراحت نشدم.ار ایمیل هاش پیده بود که جوون شوخ و بذله گویی شده.
        -و بی تربیت.
        رامبد در اتاق را برای آنها باز کرد و گفت:
        -بفرمایید.این هم اتاق اختصاصی شما.اگر چیزی کم و کسر داره بگو خودم از اتاق بغلی خودم برات بیرم.رودروایسی نکنی.
        آرین با خنده به شانه او کوبید و گفت:
        -می تونم حدس بزنم چرا اتاق تو طبقه پایینه.
        روجا گفت:
        -یادت نیست اتاقش قبلا اینجا بود.از بس که من یا متدر رو اذیت کرد به طبقه پایین تبعید شد.از دستش امنیت نداشتیم.
        رامبد وسایل آرین را گوشه اتاق گذاشت و گفت:
        -نه دیگه حالیت که نیست.من اون اتاق رو به خاطر اتاق بغلی انتخاب کردم.آقا عجب اتاقیه.آدم ناراحت می ره توش راحت میاد بیرون.
        روجا ابرو در هم کشید و گفت:
        -رامبد بس کن دیگه.
        -ای بابا چرا ناراحت می شی خوب تو راحت برو توش ناراحت بیا بیرون.من که بخیل نیستم.
        -تو آدم نمی شی؟
        -ا،مگه تو شدی.به سلامتی کی؟
        روجا بر آشفت و با خشم گفت:
        -رامبد مادر رو صدا می کنم ها.
        -خب آرین جان من می رم پایین تا همان بحث ایدز رو با دکتر و مهندس ادامه بدم.شما امری،فرمایشی ندارین؟
        آرین دست او را فشرد و با خنده گفت:
        -ممنون شب بخیر.
        رامبد از اتاق خارج شد و به مهمانها ملحق گشت.آرین نگاهی به اطرافش کرد و گفت:
        -چقدر از این اتاق خاطره دارم!
        -می دونم... هر وقت که رامبد در اتاقش رو از تو قفل می کرد می فهمیدیم که داره برای اذیت ماها نقشه می کشه.می اومدیم سراغ تو و ازت کمک می خواستیم.
        -من هم اونقدر با رامبد سروکله می زدم تا از کارهاش سر در بیارم.
        روجا که از مزه مزه خاطرات قدیم به وجد آمده بود لبخند زد و گفت:
        -چه روزهایی داشتیم!
        -راستی مادرم و بقیه کجا ساکن می شن؟
        -خونه بغلی.خاله ماهرخ اینا چندتا اتاق خالی دارن.قبل از اومدن شما خاله ماهرخ و مادرم سر این مسئله حسابی با هم حرف زدن.قرار شد تو صاحب این اتاق بشی و آوین و مهندس و مادرت به خونه بغلی برن.اما فقط برای استراحت در ساعات دیگه همه دور هم جمع می شیم.این طوری صفاش بیشتره.ای کاش می اومدین و دوباره همین جا زندگی می کردین.
        ​



        -خیلی خوب می شه.اما شدنی نیست.من همه کار و زندگیم اونجاست.موقعیت شغلیم به گونه ایه که نمی تونم ازش صرفه نظر کنم.آوین هم هنوز درسش تموم نشده.مثل تو و ملیکا.اما از این به بعد زیاد به ایران میام.شما هم باید بیاید اونجا.ملیکا بیشتر با افکار من آشناست.نمی دونم به تو این مطلب رو گفته یا نه که ما بعد از رفتنمون به آلمان به طور مکاتبه ای با هم ارتباط داشتیم.اون ازتو و مانی و رامبد می نوشت.من هم از کارهام و آوین و بقیه می نوشتم.تو تمام این سالها شاید تنها مونس و رازدار من ملیکا بودهوتو آلمان با هیچ کس مثل ملیکا راحت نبودم.اون با روحیه من آشناست.همیشه از گذشته و خاطرات مشترکمون که تو هم در اونا بودی می نوشتیم.دختر خاله تو بیشترین محبت رو در حق من انجام داده.می تونست من رو فراموش کنه و جواب نامه هام رو نده.اما این کار رو نکرد.برام وقت گذاشت و به من فکر کرد.دلم می خواد حالا که برگشتم محبت هاش رو تلافی کنم.تو کمکم می کنی؟
        روجا منقلب و مشوش چهره از او بر گرفت و آرام گفت:
        -حتما شب بخیر.
        -صبح می بینمت.
        -حتما.
        در اتاق او را بست و خواست از پله ها پایین بیاید و به بقیه مهمانها ملحق شود که با صدای شب بخیر گفتن ها از نرده ها پایین را نگاه کرد و برای ملیکا و آوین دست تکان داد.خسته و بی رمق وارد اتاقش شد و در را بست.احتیاج به سکوت داشت تا خوب بیاندیشد.عادت داشت هر وقت دچار هیجان می شد به جای دنجی پناه می برد و گوش هایش را محکم می گرفت و در سکوتی آرامش بخش فرو می رفت.مثل کسی که زیر فرسنگ ها آب در عمق دریا مشغول غواصی باشد.می خواست مرواریدی را که در بطن وجودش طیسالین دراز شکل گرفته بود صید کند.پس از دقایقی دست از روی گوش هایش برداشت.زندگی را مطبوع تر و آرام تر از پیش یافت.حرف های آرین را به یاد آورد و مرور کرد.کشوی میز تحریرش را بیرون کشید از زیر وسایلش نامه آخری را که آرین برایش نوشته بود بیرون آورد و در دست فشرد.روی تخت دراز کشید و به آن نامه که تنها یادگار عشق پنهانیش بو اندیشید و به خود خرده گرفت که چگونه خود را اسیر عشق یک جانبه ای ساخته که این چنین قلبش را به ویرانه ای از گورستان آرزوها بدل ساخته.سهی کرد افکار مغشوشش را متمرکز سازد.می دانست به اجبار وارد جزئیاتی گشته که هیچ گریزی از آنها ندارد.آن نامه چون گلوله ای آتشین درون دستش شعله ور گشته بود و تمام وجودش را می سوزاند.هرچه کوشید لحظه ای را بی یاد آرین سپری سازد نشد.به اجبار نامه را روی میز تحریر انداخت باز هم بی فایده بود.تمام روح و جانش با آن مسئله درگیر بود و آن نامه بهانه ای بیش نبود.از فکر حوادثی که پیش رو داشت لرزه به اندامش افتاد و چشمانش را محکم روی هم فشرد.دیری نپایید که خواب عمیقی او را فرا گرفت.فصل3
        روجا عصبی و خشمگین خودکار را روی میز کوبید و به صندلی تکیه داد.دست ها را پشت سر قلاب کرد و از پنجره چشم به آسمان دوخت.باد ابرها را با خود آورد و چهره ی زیباس ماه را پوشاند.صدای زوزه باد در لابلای شاخ و برگ درختان پیچید و آهنگ دلنوازی را میان پرده شب جاری ساخت.ابرها پیوسته شدند و باریدند.آسمان بارید و بوی باران از لابلای در و پنجره اتاق به دروی فضای سنگین اتاق راه باز کرد.روجا بوی خاک باران خورده را به سینه راه داد و چشمانش را بست.از تجسم اتفاقات آن روز دست خوش احساساتی متناقض گشت.غم و حرمانی کشنده تمام روحش را آزرد.ترس برملا شدن رازش و عکس العمل آرین یک آن رهایش نمی ساخت.با خود زمزمه کرد:"چیزی نمونده بود همه چیز رو بفهمه.چیزی نمونده بود."
        از روی صندلی برخاست و در تراس را باز کرد.قفس مرغ عشق هاهنوز روی تراس قرار داشت و حتما خیس شده بودند.به سرعت به سمت قفس رفت و آن را به اتاقش آورد.با دیدن مرغ عشق ها تازه فهمید چند روزی هست که به آنها سر نزده و آب و دانه برایشان نریخته.با ناراحتی ظرف آب و دانه آنها را برداشت و به آشپزخانه رفت.مادر و ماهرخ و سهیلا خانم مشغول صحبت بودند.نزدیک در آشپزخانه موضوع صحبت آنها روجا را وادار به ایستادن کرد.افسانه گفت:
        -چی بگم من که حریف این دختره نمی شم.نمی گه حالا ازدواج نمی کنم. می گه اصلا ازدواج نمی کنم مهلت نمی ده کسی بیاد خونه و باهاش صحبت کنه.تا می فهمه خواستگاره،اخم می کنه و می ره تو اتاقش.رامبد هم پشت اونو می گیره که هنوز بچه اس.وقت شوهرش نیست.نمی دونم سهیلا جون با این بچه ها چه طوری باید رفتار کرد؟
        خاله ماهرخ گفت:
        -ای خواهر همچین شکوه می کنی هر کی ندونه فکر می کنه چه بچه های ناخلفی داری!روجا اون قدر عاقل و خانومه که خودش بهتر می دونه کی ازدواج کنه.رامبد هم نگاه به شوخی هاش نکن دلش مثل آینه اس.یه قلب تو سینه اش داره که به وسعت یه دریاس.به خدا ناشکری می کنی افسانه.
        -می دونم حرف من چیز دیگه ایه.ازدواج سن مخصوص خودشوداره. سنشون بره بالا سخت گیرومشکل پسند میشن. به خاطر خودشون میگم.
        سهیلا گفت:
        -حالا که قراره روجا تو آلمان درسش رو ادامه بده.پس چه بهتر که همون جا هم ازدواج کنه. هم خیال شما راحت تره،هم تکلیف اون معلوم میشه.
        نفس در سینه روجا حبس شد. سهیلا چه می خواست بگوید.آیا او هم روجا را برای آرین در نظر گرفته بود خود را کنار دیوار کشید تا بهتر بشنود.افسانه پس از مکثی کوتاه گفت:
        -چطوری میشه،ندیده و نشناخته دختر بدم به غربت.
        سهیلا جواب داد:
        -من تضمینش میکنم. خونواده اش رو میشناسم. سال هاست که با هم رفت و آمد داریم.تو دار دنیا یه پسر دارن. به هم این پسر آقاس که هر چی بگم کم گفتم.قبل از سفر ما به ایران مارو دعوت کردن خونه شون مادرش از من خواست که یه دختر خوب و نجیب تو ایران پیدا کنم و یه عکس براش ببرم.حالا اگرشما ودکتر صلاح می دونید یه عکس از روجا جان بدید شاید قسمت بود و عروسی سر گرفت.
        گویا آب سردی روی سر روجا ریختند.دیگرنتوانست تحمل کند.
        سرفه آرامی کرد و پا به درون آشپزخانه گذاشت.خانم ها با ورود او ساکت شدند.افسانه پرسید:
        -روجا نخوابیدی؟توکه زودتر از همه رفتی اتاقت.
        -نه مادر.جزوهام رومرتب می کردم.
        ماهرخ گفت:
        -خاله جون،چه وقت آب و دون دادن به حیووناس.
        -می دونم خاله دو روزه ازشون غافل شدم.
        افسانه گفت:
        -روجا بیا بشین ببین خاله سهیلا چی میگه؟
        روجا مشغول پرکردن آب درون ظرف شد و بدون آن که نگاهشان کند جواب داد:
        -در چه مورد؟
        ماهرخ گفت:
        -ازدواج دیگه خاله جون.وقتی چند تا خانوم بخوان بایه دختر جوون حرف بزنن.یعنی چی؟یعنی همین،بحث،بحث ازدواجه.
        روجا باز هم بدون توجه به آنها مشغول کار خود شدو جواب داد:
        -من که قبلا هم گفتم قصد ازدواج ندارم.
        -خاله نمی خوای بدونی طرف کی هست؟
        -مهم نیست.من که نمی خوام ازدواج کنم.لزومی نداره طرف رو بشناسم.
        مادر گفت:
        -سهیلا جون معرفیش کرده.تو که می خوای آلمان درس بخونی ازدواج هم بکن.
        -مادر من به نظر شما خیلی ترشیده می یام.
        -من اینو نگفتم.
        -من هم گفتم می رم آلمان درس بخونم نه این که ازدواج کنم.
        -بفرمایید سهیلا جون اینم حرف آخرش.
        -حالا کجا می ری با این عجله؟
        -می رم به این زبون بسته ها برسم.امری نیست؟
        و به سمت اتاقش راه افتاد.آن قدر از سهل انگاری خود ناراحت بود که توجه ای به اطرافش نداشت.بدون آن که در اتاقش را ببندد به انتهای اتاق رفت و مشغول رسیدگی به مرغ عشق ها شد.قفس را روی میز گذاشت و به «ها خیره شد.به یاد صبح افتاد.زمانی که آماده شد تا برای گرفتن جواب امتحانش به دانشگاه سری بزند.ملیکا را آماده رفتن به باشگاه دید و خواست با هم راهی شوند که آرین گفت:
        -خانم ها افتخار می دن من همراهیشون کنم.خیلی دوست دارم شهر رو ببینم.رامبد و مانی که صبح زود رفتن شرکت.
        ملیکا لب ورچید و روجا جواب داد:
        -کمی معطل می شی.
        - مانعی نداره.خیلی هم بهتره.
        و بعد خوشحال گفت:
        -پس چند لحظه صبر کنید تا حاضر بشم.
        سهیلا رو به آوین که کنار تلفن نشسته بود کرد و گفت:
        -تو هم باهاشون برو.چیه اون جا نشستی و تکون هم نمی خوری؟!
        -مادر من منتظر یه تلفن از آلمان هستم.
        -از طرف کی؟
        آوین صدایش را پایین آورد و گفت:
        -پیتر قراره زنگ بزنه.
        سهیلا برآشف و گفت:
        -از دست تو دختر.اگر آرین و پدرت بفهمن که اون به این جا زنگ می زنه چی؟
        -بفهمن.یعنی من نمی تونم با یه دوست خارجی تلفنی حرف بزنم.
        -مرده شور این پسره رو ببرم که دست از سرمون بر نمی داره.
        -ا،مادر جوون مردم رو چرا نفرین می کنی.
        ملیکا و روجا به هم نگاه کردند و لبخندی به لب نشاندند.آرین باسروصدا از پله ها پایین آمد و گفت:
        -من حاضرم.بریم.
        ملیکا سوئیچ ماشین را به جانبش گرفت و گفت:
        -رانندگی به تو.
        -من خیابون ها رو خوب بلد نیستم.
        -یادت می دیم.گواهی نامه که داری؟
        -البته که دارم همه مدلشو دارم.
        -همین یه مدلش کافیه.بریم.
        -بریم.
        آرین پشت فرمان نشست و ملیکا نیز جلو نشست.روجا در صندلی عقب جا گرفت.آرین از آینه نگاهی به او انداخت و گفت:
        -اول کجا بریم؟
        روجا جواب داد:
        -فکر کنم مسیر من نزدیک تر باشه.من رو جلوی دانشگاه پیاده کن.بعد ملیکا رو به باشگاه برسون.
        -ای به چشم.خانم ها کمربندهاتون رو ببندید که پرواز شروع می شه.
        ملیکا خندید و روجا با ترس گفت:
        -خواهش می کنم.
        آرین با تعجب از آینه نگاهش کرد:
        -چی شد؟
        ملیکا جای او جواب داد:
        -از سرعت زیاد می ترسه.
        -تو چی از سرعت خوشت میاد؟
        -معلومه.عاشق سرعت و پروازم البته پرواز با ماشین.
        آرین به فکر فرو رفت و دقایقی در سکوت طی شد.با احتیلط حرکت می کرد و مدام از آینه روجا را نگاه می کرد.سوالی به ذهنش رسید بی درنگ پرسید:
        -ملیکه چرا این رشته رو برای ادامه تحصیل انتخاب کردی؟
        -مگه خوب نیست؟
        -چرا.اما تو می تونستی...
        ملیکا میان صحبتش پرید و گفت:
        -ببین آرین من از اولش هم از درس و کتاب خوشم نمی اومد.تنها دلیل انتخابم هم همین بود.من عاشق ورزش و کارهای عملی هستم.دانشگاه تموم بشه دبیر ورزش دخترهای شیطون می شم.به نظر تو کار خوبی نیست؟
        -خیلی هم خوبه .اما با روحیه ای که من از تو سراغ دارم چیز دیگه ای فکر می کردم.
        -تو از من چی می دونی؟دو،سه روزه چه شناختی از من پیدا کردی؟
        روجا دستش را از پشت به پهلوی او رساند و فشاری به او وارد کرد.تا حواسش را جمع کند.ملیکا سریع ضبط را روشن کرد و گفت:
        -یه آهنگ بذاریم تا روحمون جلا بگیره.
        آرین همچنان با تعجب به او خیره شد.مقابل دانشگاه توقف کرد و روجا پیاده شد.آرین پرسید:
        -کی بیام دنبالت؟
        -زحمت نکشید خودم بر می گردم.
        -اصلا امروز ناهار مهمون خودم هستید.می دونید من دنبال چه رستوران جور غذایی هستم؟
        ملیکا گفت:
        -حتما یه غذای آلمانی.
        روجا گفت:
        -دیزی.
        آرین با انگشت به روجا اشاره کرد و گفت:
        -درسته،دیزی.
        ملیکا گفت:
        -وای آرین یه روز هم که می خوای به ما غذا بدی دیزی رو انتخاب کردی.
        -خب تو هرچی دوست داری سفارش بده.اما من از دیزی نمیگذرم.تو چی روجا.
        روجا در حالی که آماده رفتن می شد گفت:
        -تو رستوران می گم.فعلا خداحافظ.دو ساعت دیگه همین جا.
        آرین براش دست تکان داد و راه افتاد.
        روجا نفس عمیقی کشید.از سوال های پی در پی آرین کلافه بود.به او حق می داد او بدون آنکه بخواهد در آن نامه ها از روحیات خود و علایق شخصی اش به نام ملیکا نوشته بودحالا که آرین بازگشته و با تناقض روبرو شده بو نمی دانست چه جوابی به او بدهد.در افکار خو غوطه ور بود که رخ به رخ نیما شد.نیما همکلاسی اش بود که در انتظار جواب او برای ازدواج بود،هر بار با دبی اعتنایی روجا روبرو می شد.اما این بار مصمم تر از قبل جلوی راه او را گرفت و گفت:
        -سلام.
        روجا روی برگرداند و گفت:
        -سلام.
        -می تونم برای لحظه ای وقتت رو بگیرم؟
        -وقت ندارم.
        -چطور برای اون آقای خوش تیپ وقت داشتی که جلوی ماشینش بایستی و کلی خوش و بش کنی؟
        روجا برآشفت و با عصبانیت گفت:
        -به خودم مربوطه.
        و با شتاب به راه افتاد.نیما هم به دنبالش دویو و گفت:
        -خانوم روجا نیایش من چند بار باید درخواستم رو تکرار کنم؟
        -من هم چند بار باید جواب صریحم رو به شما بدم.آقای رئوف لطفا مزاحم من نشید.چند بار بگم که من قصد ازدواج ندارم.
        -اما پدرتون به من اجازه دادن که همراه خانواده ام بیام خواستگاری.
        روجا درجا میخکوب شد.باورش نمی شد.پدر بدون مشورت با او دست به چنین کاری زده باشه.با صراحت گفت:
        -دروغ میگی.
        -چه دروغی؟از خودش بپرس.همین دیروز با ایشون صحبت کردم.البته قرار شد که روز خواستگاری رو بعد از مشورت با شما به من اعلام کنن.حالا هم اومدم بپرسم که کی مزاحم خونواده بشیم؟
        روجا از خشم صورتش سرخ شده بود و لب هایش به طور محسوسی می لرزید.با خشم گفت:
        -راحتم بذار.
        -اما من...
        -خواهش می کنم حالا نه تنهام بذارید
        نیما قدمی به عقب گذاشت و مایوسانه از او دور شد.روجا خود را به اولین شیر آب رساند و با کف دسا آب به صورتش پاشید.از پدرش و همین طور از دست نیما رئوف آن قدر عصبانی بود که نمی دانست چگونه خشمش را مهار کند.پس از نیم ساعت که روی نیمکت نشست و بر اعصابش مسلط شد برای گرفتن جواب وارد ساختمان شد.با آن که لیست نمراتش باید خوشحال و ذوق زده اش می کرد اما آن قدر از حوادث پیش آمده ناراحت بود که هیچ احساسی نسبت به نمراتش نداشت.زمانی که به در دانشگاه رسید آرین را منتظر خود یافت.به زحمت لبخند زد و سوار ماشین شد.ملیکا نبود او به اجبار روی صندلی جلو نشست.همین که جابجا شد چهره پر از خشم نیما رئوف را دید که از مقابل ماشین آنها گذر می کرد در حالی که همچنان به او خیره شده بود.رنگ از چهره اش پرید.آرین که متوجه آن جوان و نگاه معنی دارش و همین طور حالت روجا شده بود راه افتاد و گفت:
        -اتفاقی که نیافتاده؟
        روجا سرش را تکان داد و جواب داد:
        -نه چطور مگه؟
        -هیچی اون جوون با خشم نگاهت می کرد و تو هم رنگ عوض کردی و ناراحتی.
        روجا با تعجب به او خیره شد و بی آنکه بخواهد گفت:
        -تو این ها رو از کجا فهمیدی؟
        -حس ششم شاید هم تیزبینی و یا هرچیز دیگه ای که بشه اسمش رو گذاشت.دلت نمی خواد حرفی بزنی؟
        روجا سرش را تکان داد و گفت:
        -معذرت می خوام.حالا نه،بعدا برات تعریف می کنم.اما حالا نمی خوام با یادآوریش لحظه هام رو خراب کنم.
        آرین با دست روی فرمان زد و گفت:
        -هر طور میلته.اما اینو بدون که می تونی همیشه روی کمک من حساب کنی.
        -ممنونم فراموش نمی کنم.
        -خب جواب امتحانات رو گرفتی؟
        روجا ورقه ای را از کیفش بیرون آورد و به سمت آرین گرفت.آرین آن را باز کرد و پس از دقیقه ای گفت:
        -تو بهترین رتبه رو گرفتی!
        روجا با سر حرف او را تایید کرد و او ادامه داد:
        -با این حساب بعد از خوردن دیزی شیرینی و بستنی رو هم امتحان می کنیم.
        -البته مهمون من.
        -نشد.وقتی دو تا خانوم با وقار همراه یه آقا بیرون میان نباید دست به کیف ببرن و باعث شرمندگی اون آقا بشن.
        روجا با مهربانی به او نگاه کرد و با خود اندیشید که چقدر به ایم مرد علاقه دارد و شیفته صحبت ها و رفتارش است.نگاه و لحن کلامش،لبخند دلنشین و حرکات موزون دست ها هنگام صحبت کردن،در جان و روح روجا رسوخ می کرد و ماندگار می شد. می دانست که این همان جادوی عشق است که او در انتظارش نشسته بود.عشقی که نمی توانست به همگان اذعانش دارد و باید در سکوت مظلومانه ای در درونش خفه می کرد.با صدای آرین به خود آمد:
        -تو صورت من چیزی هست که این طور به من زل زدی؟
        -نه،نه،داشتم فکر می کردم.
        -به من هم مربوط می شه.
        در خود نالید"وای این پسر چقدر بدجنسه!فکر آدم رو هم می خونه"
        خودش را جمع و جور کرد و گفت:
        -کجا باید بریم؟
        -دنبال ملیکا.
        -پس چرا از این مسیر می ری>
        -آخه یک ساعت دیگه منتظره ماست.فعلا یه دوری تو شهر بزنیم بعد می ریم سر قرار... روجا یه چیزی ازت بپرسم راستش رو می گی؟
        -حتما.من از دروغ بدم میاد.
        -درست مثل خودم.تو از کجا فهمیدی که من عاشق دیزی هستم و دلم می خواد تو یکی از مهمونخونه های شهر دیزی بخورم؟
        روجا به زحمت افکارش را متمرکز کرد و جواب داد:
        -من از زبون ملیکا شنیده بودم.اون در مورد نامه های تو با من صحبت می کرد.در مورد این که از چی خوشت میاد؟و چی کار می کنی و خیلی چیزهای دیگه.
        -پس چرا خودشاز علاقه من خبر نداشت؟
        -آرین تو چقدر حساس شدی!قبلا این طوری نبودی.شاید یادش رفته.ملیکا دختر شیطون و بذله گوئیه که اصلا ددلش نمی خواد وطابق میل کسی کاری بکنه.
        -اما من همیشه فکر می کردم اون دختر آروم و متفکریه که فقط به فکر احترام گذاشتن به عقاید و افکار دیگرونه.یه چیزی مثل تو.
        -من؟!
        -آره.تموم خصوصیاتی که در تو هست من در ملیکا تصور کرده بودم.نمی دونم!...به نظر تو من اشتباه می کنم؟
        -فکر نمی کنی برای قضاوت کمی زود باشه هنوز دو روز بیشتر از اومدن شما نمی گذره.
        -حق با توئه.من خیلی عجول هستم!
        هنوز به مرغ عشق ها نگاه می کرد که صدای آرین او را به خود آورد:
        -روجا کجایی؟
        -اینجام.بیا تو.
        آرین قدمی به درون اتاق گذاشت و دست هایش را به هم کوبید و گفت:
        -بی نظیره!آوین می گفت که این اتاق خیلی زیباست !اما من باورم نمی شد.رنگ آبی ملایم اتاق.این گلدون ها و دکور.خیلی عجیبه!
        -چرا عجیب؟
        -شاید به حرفم بخندی اما من همیشه فکر می کردم اتاق ملیکا این طور اتاقی باشه.
        نفس در سینه روجا حبس شد.تقصیر خودش بود وقتی در نامه هایش می نوشت که چطور خود را با رسیدگی به گلدان هایش سرگرم می کند و آبی و صورتی رنگ های مورد علاقه اش هستند.همین تفکر را در ذهن آرین به وجود می آورد.روجا صندلی میز تحریرش را جلو کشید و گفت:
        -بشین.
        آرین روی صندلی نشست و روجا گوشه تخت مقابل او قرار گرفت.آرین باز هم به اطرافش نگاه کرد و با دیدن رایانه گفت:
        -شنیدم به چند زبون خارجی مسلط هستی.
        -مسلط که نه دست و پا شکسته.انگلیسی و آلمانی و کمی هم فرانسه.
        -چرا برام ایمیل نفرستادی؟
        روجا لبخند به لب نشاند و جواب داد:
        -ازم نخواستی.
        -پس کوتاهی از من بود.
        اگر بشه اسمش رو کوتاهی گذاشت!
        -روجا چرا همراه من و ملیکا به موزه نیومدی؟
        -کارهای عقب مونده زیادی دارم.آخه پدرم می خواد که من تو یه دانشگاه در بوخوم آلمان ادامه تحصیل بدم.
        -عالیه!به ما هم نزدیک می شی.
        -اما این نظر پدرمه.من هیچ علاقه ای به این کار ندارم.
        -برنامه دیگه ای برای آینده ات داری؟
        -به نظر من همین جا هم می تونم به درسم ادامه بدم و موفق هم باشم.اما پدر فکر می کنه من یه نابغه هستم و ایران برام کوچیکه.
        -اشتباه می کنه؟
        -شوخی می کنی؟من نابغه نیستم.به قول رامبد یه خرخونم که تو کتاب ها غرق می شه.
        -حالا تصمیم خودت چیه؟
        -فعلا که اختیارم دربست دست پدرمه.با این کاری که دیروز کرده.خودم هم سردرگم شدم.
        آرین متفکرانه نگاهش کرد و گفت:
        -چه کاری؟
        -صبح از من سوالی کردی که جوابش رو به وقت مناسب تری موکول کردم.
        -خب.حتما حالا وقتش رسیده.
        -شاید... اون پسری که از مقابل ماشین گذشت و اون طوری به من خیره شد اسمش نیما رئوفیه.همکلاسیمه.در اوایل سال با هم رقیب بودیم اما کم کم به من ابراز علاقه کرد و من هر دفعه جواب رد بهش دادم.امروز که به دانشگاه رفتم سر راهم سبز شد و گفت که با پدرم صحبت کرده و قرار شده با خانواده اش به خونه ما بیاد... آرین این از پدرم بعیده.چطور تونسته بدون مشورت با من چنین قرار مهمی با نیما بگذاره؟اصلا از من نپرسید که از این پسره خوشم میاد یا نه؟
        آرین ابرو بالا کشید و گفت:
        -پس به همین دلیل زیاد تو جمع قاطی نشدی و خودت رو تو اتاق حبس کردی؟
        -اگر تو جای من بودی چه حالی بهت دست می داد؟وقتی می بینی تو مهم ترین تصمیم زندگیت هیچ کاره هستی چی کار می کنی؟
        -اول از همه پدرم رو صدا می کردم و ازش دلیل این کارش رو می پرسیدم.شاید این طور که تو فکر می کنی نباشه.بعد هم نظر قاطع خودم رو در مورد شخص مورد نظر به پدرم می گفتم و ازش کمک می خواستم.
        در همان لحظه صدای دکتر نیایش از جلوی در به گوش رسید:
        -جلسه اس؟!مزاحم که نیستم؟
        روجا و آرین برخاستند و دکتر قدمی به داخل گذاشت.
        آرین لبخندی زد و گفت:
        -داشتیم راجع به اتفاقی که امروز برای روجا افتاد با هم صحبت می کردیم.
        -اتفاق؟چه اتفاقی؟!
        روجا جواب داد:
        -پدر من باید با شما صحبت کنم.
        -من حاضرم.تو امروز نخواستی با من روبرو بشی.نمی دونی شیشه عمر من دست تو یکی یکدونه دختره با من مهربون تر از اینها باش.
        روجا خواست حرفی بزند که آرین گفت:
        -پس من مزاحمتون نمی شم.
        روجا گفت:
        -مزاحم نیستی.تو از همه ماجرا خبر داری.خوشحال می شم که اینجا باشی و نظرت رو بگی.
        دکتر خنده کوتاهی کرد و با دست به شانه آرین زد و گفت:
        -بشین پسرم.ما که با هم تعارف نداریم.تو و روجا مثل خواهر و برادرید.
        -متشکرم.
        آرین صندلی رو برای دکتر نیایش جلو کشید.او گفت:
        -خودت بشین من کنار دخترم می شینم که فکر کنم از دستم دلخوره.
        روجا نفس عمیقی کشید و کل ماجرای صبح را برای پدرش تعریف کرد.
        وقتی روجا آرام شد دکتر نیایش دستی به صورت کشید و گفت:
        -من اصلا نمی خواستم بدون مشورت با تو و دونستن نظرت به اون پسر قولی بدم اون روز چند بار جلوی راهم رو گرفت و مزاحمم شد.من هم کلی کار داشتم و وقت اضافی نداشتم که اون پسر تصاحبش کنه.مجبور شدم با گفتن این جمله که در موردش با تو صحبت می کنم دست به سرش کنم.خب از نظر اخلاقی هم نمی شه غیر از این کاری کرد.اون رسما از تو خواستگاری کرده و من مثل همه پدرها گفتم اول با دخترم صحبت می کنم بعدوحالا اون به تو چی گفته و تو چی برداشت کردی بماند.
        روجا نفس راحتی کشید و نگاه پر از سپاسش را به آرین دوخت و گفت:
        -شما بگید من چکار کنم؟
        دکتر با خنده گفت:
        -ما بگیم تو چی کار کنی؟مثل اینکه سوءتفاهم سر همین مساله بود که خودت باید تصمیم بگیری.ببین روجا خلاصه که باید ازدواج کنی.تا هر جا که بری و به تحصیلت هم ادامه بدی بالاخره باید ازدواج کنی.دارم بهت می گم باید یعنی این جمله رو به من تحویل نده که قصد ازدواج ندارم چون واقعا عصبی می شم.حالا در این میون پسرس پیدا شده که به گفته خودش دیوونه وار عاشقته.از نظر تحصیلات و خونوادش هم یه چیزهایی دستگیرم شده.همه استاداش ازش راضی هستن.اون حتی با خارج رفتن تو و ادامه تحصیلت هم موافقه.خب دیگه چی می خوای؟
        روجا با ناراحتی از روی تخت بلند شد و رو به تراس لیستاد و گفت:
        -خیلی چیزها.
        -مثلا؟
        -پدر جان من دلم می خواد با کسی ازدواج کنم که دوسش داشته باشم.وجودش برام مهم باشه.از شنیدن صداش ضربان قلبم بالا بره و با دیدنش به وجد بیام.این حرف خودتونه.یه عمر که تو گوش من و رامبد از عشق و علاقه،از لیلی و مجنون،از کوه کندن فرهاد گفتید.شاید مجنون و فرهاد رو پیدا نکنم اما این اجازه رو دارم که به آرمان هام نزدیک بشم.اجازه بدید در این مورد خودم تصمیم بگیرم.
        دکتر از جا برخاست و همراه او آرین نیز ایستاد و دکتر گفت:
        -باشه قبول هر طور که خودت می خوای عمل کن.هر تصمیمی بگیری برام ارزش داره.می دونم که اشتباه نمی کنی.فعلا شب به خیر.
        با آرین دست داد و او هم گفت:
        -من هم به اتاقم می رم.
        او نیز شب بخیر گفت و از اتاق خارج شدند و روجا را با دنیایی از تفکرات درهم و برهم تنها گذاشتند. 3-2
        ملحفه را تا زیر چانه اش بالا کشید و غلتی زد.ملیکا با قدرت ملحفه را از رویش کنار کشید و گفت:
        -ای بابا،بلند شو دیگه.دختر این قدر تنبل!
        -کله سحر خروس شدی!با من چکار داری؟
        -آره خروس شدم قوقولی قوقول.بیدار شو.ساعت نه صبحه.
        -بیدار شم که چه کار کنم؟مثل تو بی کارم که برم باشگاه و چه می دونم کوه و بیابون.
        -آخیش.پس خیلی کار داری که تا لنگ ظهر می خوابی.باشه بلند نشو.می رم به آرین می گم که تو همراهمون نمی یای.خودمون می ریم...بای.
        روجا با شتاب از جا پرید و با چشمانی گشاد شده پرسید:
        -کجا؟
        -چی شد؟تو که خواب بودی.
        -حالا که بیدارم.پرسیدم کجا؟
        -چه می دونم.آرینه دیگه.میگه بریم شرکت بع مانی و رامبد سر بزنیم.
        روجا دوباره روی تخت ولو شد و گفت:
        -به سلامت خوش بگذره.
        -دهه.بابا من حوصله این پسره رو ندارم.می خوام بعد یه ساعت دست به سرش کنم و برم پیش بچه ها.
        -آوین هم میاد؟
        -نه خانم بست نشسته پای تلفن تا آقا پیتر بهش تلفن بزنه.
        روجا دستی به موهاش کشید و با خنده گفت:
        -چیه حسودیت می شه؟
        -حسودی؟عمرا!به چیه این دختره باید حسودی کنم.لابد به آقا پیتر.
        از لحن کلامش هر دو به خنده افتادند.صدای آرین بلند شد.
        -عجله کنید.این طور که شما پیش می رید تا ظهر هم به شرکت نمی رسیم.
        ملیکا از نرده ها خم شد و گفت:
        -اومدیم.
        -نیفتی.
        -نترس بادمجون بم آفت نداره.
        پله ها رو دو تا یکی کرد و مقابل آرین ایستاد و گفت:
        -من آماده ام.باید منتظر شاهزاده خانم باشیم.
        روجا نیز از پله ها پایین آمد و سلام کرد.افسانه سرش را از آشپزخانه بیرون آورد و گفت:
        -سلام به روی مه نشسته ات.زود باش بیا صبحانه بخور.طفلی آرین یه ساعته که منتظر شماست.
        -ممنونم میل ندارم.
        افسانه دست به کمر گذاشت و گفت:
        -باز هم شروع شد.میل ندارم.
        آرین گفت:
        -سر راه یه چیزی می گیریم تا بخوره شما نگران نباشید.
        -همین دیگه لوسش کردید.
        ملیکا بازوی روجا را گرفت و گفت:
        -این دختره لوس باید شوهر کنه تا آدم بشه.
        روجا چهره در هم کشید و ملیکا با سروصدا از خانه خارج شد.باز هم راننده آرین بود و روجا در صندلی عقب لم داد و به بیرون از ماشین خیره ماند.آرین چند بار از آینه ماشین به او خیره شد.سکوت او را نمی توانست تحمل کند.بنابراین گفت:
        -اول بریم یه جایی که روجا خانم صبحونه بخوره.
        -احتیاجی نیست.تو شرکت هرچی بخوای هست.همون جا یه چیزی می خورم.
        -جدی؟می خواید چیزی بخرم صبحونه رو اون جا بخوریم.
        ملیکا سرش را به جانب روجا چرخاند و گفت:
        -هرجا رامبد و مانی باشن خوراکی فراوونه.
        -پس نمی ذارن زیاد بهشون بد بگذره.
        -اصلا.خوب از همدیگه پذیرایی می کنن.
        -با هم شریک هستند؟
        ​

        هستی همچین در اتاقم رو باز کرد که از جا پریدم .بهش توپیدم :
        "تو نمیتونی مثل آدم بیائی تو ."
        دستش رو به کمرش زد و گفت:
        "دیگه چه خبره .ناسلامتی که این ترم هم تموم شد و تو تعطیل هستی دیگه بهونه درس خوندن رو هم که نداری بگی کسی تو اتاقم نیاد ."
        گفتم:
        "لااقل می خواهی بیائی تو ضربه به در بزن .والا به جائی بر نمیخوره ."
        "اومده بودم بگم موبایلت یکریز داره زنگ میزنه. لااقل تو اتاقت بذار که مزاحم بقیه نشه ."
        به دستهاش نگاه کردم گفتم:
        "خب کو؟"
        "چی کو؟"
        "موبایلم دیگه؟"
        "مگه من نوکرتم .رو میز نهارخوریه. برو خودت برش دار."
        با حرص گفتم:
        "ایندفعه لازم نکرده بیائی بگی موبایلت داره زنگ میخوره .خودم بعدا چک میکنم ."
        هستی همانطور که از در خارج می شد گفت :
        "اصلابه من چه...من رو بگو که خواستم بگم شماره شیرین افتاده رو موبایلت ."
        با شنیدن اسم شیرین مثل برق از جام پریدم و خودم رو رسوندم طبقه پایین .تقریبا سه هفته میشد که ندیده بودمش. آخه اون بالاخره به پسر عمه پولدارش جواب مثبت داده بود. حالا هم سه هفته بود که عروسی کرده بود و برای ماه عسل دوبی رفته بودن .
        گوشی رو برداشتم و شماره ش رو گرفتم.
        شیرین:
        "سلام خانوم خوشگله "
        "سلام بیمعرفت ؛خوبی عروس خانوم ."
        "خوب خوب ،تو چطوری ."
        "پکر پکر "
        "پس هنوز برای ترم جدید آماده نیستی؟....فقط چند روز دیگه مونده ها ."
        "ولش کن بابام .من و تو فقط بلدیم از درس و دانشگاه بگیم ؟ حرف دیگه ی نداری ؟"
        "خب ،پس می خواهی از چی حرف بزنم."
        اروم طوری که کسی صدام رو نشنوه گفتم :
        "خوب معلوم دیگه عروس خانوم ..."
        صدای خنده شیرین بلند شد و گفت :
        "می ترسم چشم و گوشت باز بشه از درس عقب بمونی ."
        "شیرین کی میای دلم برات یک ذره شده ."
        "فردا بر می گردیم قول میدم فردا یه سر بهت بزنم ....فعلا باید برم شارژ ندارم ."
        "بابا خسیس تو که شوهر پولدار کردی تو رو خدا دست از خساست دیگه بردار."
        "گمشو ...من کی خسیس بودم ."
        "خیلی خوب ترش نکن .شوخی کردم ...به آقا فرید هم سلام برسون ."
        "عمرا، از موقعی که تو رو دیده همش میگه اون دوست خوشگلت قصد ازدواج نداره ..."
        "چیه میترسی هووت بشم ."
        "پس چی که میترسم. اون هم یه هوو خوشگل ."
        خندیدم و گفتم :" نترس من فعلا قصد ازدواج ندارم ."
        "خوب شد گفتی وگرنه خواب و خوراک نداشتم."
        "دیوونه ...برو انشااله فردا میبینمت ."
        "میبوسمت .خداحافظ"
        "خداحافظ "
        وقتی گوشی رو گذاشتم بیشتر دلتنگش شدم .آخه ما از دبیرستان با هم بودیم .همیشه تو یه کلاس بودیم .تو دانشگاه هم باهم بودیم حتی رشتمون که راه و ساختمان بود هم یکی بود .هر چند که اون علاقه ای به این رشته نداشت ،اما بخاطر من اون هم این رشته رو زد .اما وسط راه ترم همش نق میزد . اونقدر که دیگه کلافم کرده بود.
        همش میگفت :
        "آخه این هم رشته بود که ما انتخاب کردیم .آخه دختر و چه به آجر و سیمان هر دفعه که مجبور میشم برم سر ساختمون حرصم میگیره و یاد عمله ها میوفتم ."
        من همیشه از دستش می خندیدم میگفتم:
        " حالا این رو میگی اما وقتی تا چند وقت دیگه بهت گفتن خانوم مهندس ازم ممنون هم میشی." .
        اون هم میگفت :
        "البته اگر تا اون موقع یه آجر تو سرمون نیوفته و ما زنده بمونیم ."
        "نترس حالا مگه تا حالا چند بار برای نظارت رفتیم؟"
        "ترم آخر بهت میگم ."
        من هم همیشه می خندیدم و صورت گرد و تپلش رو می بوسیدم.
        بالاخره بعد از چند روز تعطیلی سر کلاس ها حاضر شدیم من که خیلی ذوق داشتم .آخه این ترم نیمچه مهندس میشدم .
        اما این ذوق با وارد شدن مهندس صدیق و شرایط کلاسش پرید .استاد همینطور که تو چهره تک تکمون دقیق میشد ،گفت :
        "باید بگم این ترم آخرین مرحله از هفت خان هستش. متاسفانه قیافه های آشنا خیلی میبینم ....این ترم قرار نیست تو کلاس بشینید .(البته اینجاش رو حال کردم ) هر دانشجو موظف هستش تا دو هفته دیگه برای خودش تو یکی از شرکت های مهندسی ساختمانی جائی رو پیدا کنه. برای پایان کار از امروز تا دو هفته دیگه وقت دارید به دنبال شرکت مهندسی ساختمونی باشید و اونجا هفته ی چهار روز باید مشغول باشید. "
        صدای اعتراض از هر گوشه بلند شد .اما استاد با دست همه رو مجبور به سکوت کرد و گفت :
        "این هم به عنوان پایان کار محسوب میشه و هم این که سابقه کار براتون میشه .وقتی هم میگم دو هفته یعنی دو هفته نه بیشتر پس شما رو جلوی دفترم نبینم برای وقت بیشترو یا اعتراض ..."
        "چی ؟ این دیگه کیه ؟مهندس هاش همه بیکارن ،چه برسه به ما که هنوز دانشجو هستیم .؟؟؟؟"
        وقتی استاد کلاس رو ترک کرد ،شیرین یکی کوبند تو پهلوم و گفت:
        "بفرما خانوم مهندس حالا حالش رو ببر.با این چه کار کنیم؟"
        "خب ،معلومه از همین امروز میریم دنبالش ."
        "ِا،خودت گفتی .بابای توشرکت داره یا بابا من .مثل اینکه توخوابی ،نمی بینی نصف کلاس ترم قبلی هستن.همشون هم برای این اینجا هستن چون اون ترم جایی رو پیدا نکرده بودن. .... هر چند من اگر هم جایی رو پیدا نکنم زیاد توفیری هم نمیکنه ."
        باتعجب نگاهش کردم:"یعنی چی !!!"
        "یعنی من که شوهرم رو کردم .حالا چه با لیسانس چه بی لیسانس .قرار هم نبود که بعد از دانشگاه کار کنم .پس چه این ترم مدرک بگیرم چه نگیرم توفیری نکرده ."
        "واقعا،دیدگاهت اینه ؟"
        باخنده گفت:
        " هی همچی ."
        با کلافگی سرم رو برگردوندم و گفتم :
        "شوخیت گرفته تو هم .به جای این چرت وپرت ها یه فکری بکن"
        "میگی چه کار کنم .من از حالا مطمئن هستم این ترم افتادیم .پس این ترم بخیال لیسانس."
        "وای نه نگو...."
        "حالا غصه نخور ،(در حالی که اشاره به رحیمی ،یکی از پسر های کلاس میکرد )بی لیسانس هم شوهر گیرت میاد ."
        "شیرین ،کم ادا بیا ."
        "وا ،مگه دروغ میگم . رحیمی بدون لیسانس هم می گیرتت.کم موس موس کرده برات تاحالا ."
        با عصبانیت بلند شدم و شیرین رو که از حرف خودش خنده ش گرفته بود ترک کردم. هرچی هم صدام کرد محل ندادم.
        موقع برگشت به خونه با همسر شیرین کلی شرکت رفتیم .اما همه بی نتیجه .هروقت چهره بیخیال شیرین رو می دیدم حرصم می گرفت واقعا می دونستم اگر هم این ترم بیوفتیم بیخیال .اما من نه ،من خیلی نگران بودم .آخه حقش نبود بعد از این همه سختی که کشیده بودم مشروط بشم .اون هم الکی .من تمام درس ها رو بخاطر این ترم پاس کرده بودم چون می خواستم این کلاس رو بدون دردسر قبول بشم. تموم بشه بره پی کارش . نمی خواستم تو همین یه روز جا بزنم .اون هم بعد از این همه درد سر که برای انتخاب این رشته کشیده بودم و با مخالفت مادرم مواجه بودم. هر جور که بود باید جائی رو پیدا میکردم .
        خسته و کوفته به اتاقم رفتم .کسی خونه نبود .یه دوش گرفتم و خوابیدم .
        با تکونهای که هستی بهم میداد چشمام رو باز کردم .
        "چیه باز؟"
        دستش رو به کمرش زد و گفت:
        "میدونی ساعت چنده؟"
        "نه ،.مگه چنده ؟"
        "ساعت ۷ شب ."
        "چی؟ی عنی من اینقدر خوابیدم. پس چرا زودتر بیدارم نکردی؟"
        "بابا روتو برم .مثل اینکه یه چیزی هم بدهکار شدیم ."
        دستی به موهای بلندم کشیدم و گفتم :
        "آقاجون اومده ."
        "بله .تا حالا هم چند دفعه سراغت رو گرفته ."
        از رو تخت بلند شدم . موهام رو شونه کردم و با هستی به طبقه پایین رفتم .
        آقام نگاهش به تی وی بود و اخبار گوش میکرد . سلام کردم وکنار مادرم که مشغول پست کندن میوه برای آقام بود ،نشستم .آقام نگاه مهربونی بهم کرد و گفت :
        "سلام بابا .خواب بودی؟"
        لبخند زدم و گفتم اینقدر خسته بودم که نفهمیدم چطور خوابم گرفت .
        مادرم زیر چشمی نگاهم کرد و گفت:
        "امروز که روز اول کلاستون بود .چطور اینقدر خسته شدی ؟!"
        سیبی برداشتم و گفتم:
        " این ترم کارمون ساخته اس. باید هر دانشجو بگرد یه شرکت مهندسی پیدا کنه این ترم اونجا مشغول بشه، وگرنه فارغ و التحصیل نمیشه .من و شیرین هم بعد از کلاس همراه همسرش دنبال جایی بودیم .اما به هیچ نتیجه ای نرسیدیم ."
        مادرم که همش مخالف این رشته تحصیل برای من بود گفت :
        "تقصیر خودته. اخه این هم رشته بود تو انتخاب کردی !این کار مخصوص مردهاست .اصلا ببینم به جز تو شیرین دختر دیگه ای هم تو کلاستون هست."
        نفس بلندی کشیدم و گفتم:
        " مامان جون باز شروع کردی شما؟!"
        آقام صدای تی وی رو کم کرد و گفت :
        "خوب حالا اگه جایی رو پیدا نکنین فارغ التحصیل نمی شید ."
        " درسته ."
        "اما این بی انصافیه."
        "خدا از دهنتون بشنوه. تازه فقط دو هفته وقت داریم نه بیشتر .خیلی ها از ترم پیش بخاطر همین موضوع مشروط شدن."
        مادرم گفت :
        "بی خود غصه نخور .از اول هم این رشته تحصیلی مناسب نبود برای تو ."
        مادرم زن متدین و معتقد ی بود. با افکار قدیمی که زن باید از هر نظر همسر نمونه و کدبانوی باشه برای شوهرش .همیشه هم تو گوش من میخوند تو باید رشته انتخاب میکردی که بدرد فردات بخوره .نه این که وقتی فامیلای شوهرت اومدن خونتون ،به جون شوهرت غر بزنن که زن گرفتی یا عروسک.
        در جواب مادرم گفتم:
        "مامان من این همه درس نخوندم که حالا بیخیالش بشم ."
        "این همه رشته تحصیلی اد تو رفتی این رو انتخاب کردی که مال مردهاس و ..."
        تو حرفش پریدم و گفتم :
        "بله ، بله میدونم اما حالا که من این رشته رو انتخاب کردم و خیال دارم این ترم هم فارغ التحصل بشم .تو رو به پیغمبر بیخیال این رشته ما شو ."
        مادرم نگاه تندی به من کرد و رو به آقام گفت :
        "بفرما آقا رضا تحویل بگیر .این همه زحمت بکش آخرش این طوری جوابتون رو بدن همش تقصیر شماست."
        آقام لبخند زد و گفت :
        "باز همه کاسه و کوزها سر من شکست ."
        "بله دیگه ،شما این طور بارش آوردی .همیشه کوتاه اومدید .هر وقت حرفی زدم بلکه این دختر سر عقل بیاد با یه لبخند سروته قضیه رو هم اوردید حرفی نزدید."
        دوباره آقام لبخندی زد و گفت:
        "مگه من جرات دارم رو حرف شما حرفی بزنم .
        مادرم به اون چهره زیباش اخمی اومد وگفت :
        "خوبه حالا شماهم ."
        دستم رو در گردنش انداختم و گفتم :
        "الهی من قربون شما بشم مامان جان ،چرا بیخودی اعصاب خودتون رو خورد میکنید. من غلط بکنم جواب شما رو بدم و تو روتون وایسم .آخه مگه دوست نداری همه به دخترت بگن خانوم مهندس .هان دوست نداری؟"
        مادرم روش و اون طرف کرد و گفت :
        "بیشتر دوست داشتم الان خونه شوهرت بودی و نوه ام رو بغل میکردم ."
        "دِ بیا باز مادر ما زد جاده خاکی ."
        آقام گفت:
        "ای خانوم چقدر عجله دری .مستانه تازه بیست و دو سالشه .نترس این خانوم خوشگل رو دستت نمی مونه ."
        مادرم بلند شد و گفت :
        "انشااله که این طور باشه .مگه یه دختر چقدر میتونه خواستگار داشته باشه .از وقتش که بگذره دیگه هیچ کس نگاهش هم نمیکنه ."
        فهمیدم که دوباره خبریه .گفتم :
        "خب مامان جان بجای این همه طفره رفتن برید سر اصل مطلب .موضوع از چه قراره ؟"
        مادرم دوباره کنارم نشست و گفت :
        "امروز که جلسه بودم حاج خانوم عباسی سراغت رو می گرفت .میخواد واسه پسرش بیاد خاستگاری ..."
        به مغزم فشار اوردم تا حاج خانوم عباسی رو به خاطر بیارم .از اون خانواده های متدین و متعصب بودن.
        مادرم گفت:
        " پسرش رو چند بار دیدم .آقای به تمام معناست .دکترای مغز و اعصاب. اروپا تحصیل کرده ."
        گفتم :
        "خب !حالا من باید چه کار کنم ."
        مادرم دستم رو گرفت و گفت :
        "بیا و این دفعه رو بیخودی تصمیم نگیر, درست فکر کن ."
        از جام بلند شدم و گفتم :
        "من هنوز درسم تمومه نشده ."
        "من هم به حاج خانوم گفتم. گفت هیچ ایرادی نداره .منتظر میمونه تا درست تموم بشه ."
        پوزخندی زدم و گفتم :
        "اصلا این آقا ی دکتر من رو دیدن؟"
        "دیده ،عروسی سلیمه دختر عشرت خانوم دیده .وقتی تو سوار ماشین میشدی دیدتت ."
        ابروهام رو بالا انداختم و گفتم :
        "پس من خیلی هالو هستم .چون از اون شب چیز بخوصوصی یادم نمیاد ."
        آقام بلند خندید و گفت :
        "خوب حالا میخواهی چکار کنی؟"
        دوباره به طرف آقام برگشتم و گفتم :
        "نمیدونم آقا جون ،اگه جایی رو پیدا نکنم این ترم مشروط میشم ."
        دوباره بلند خندید و گفت:
        "این رو نمیگم که .پسر حاج خانوم رو میگم ."
        لب هام رو مثل بچه لوس ها غنچه کردم وگفتم :
        "آقا جون ،شما هم ."
        هستی که تا اون موقع ساکت بود گفت:
        "آقا جون ،این اصلا قرار نیست حالا حالا ها شوهر کنه فقط گفته باشم من رو پاسوز این نکنید ."
        مادرم چشم غره ای بهش رفت و گفت :
        "این حرفا به تو نیومده پاشو برو بالا تو اتاقت."
        آقام در حال خندیدن گفت:
        "ولش کن خانوم چه کارش داری."
        مادرم عصبانی به طرف آشپز خونه رفت و گفت:
        "ببینید کی گفتم این دخترهات با این تربیت شما رو دستتون میمون."
        فرید قهقهه ای زد و گفت :
        "شوخی میکنه مستانه خانوم ."
        شیرین دوباره طرفم برگشت و گفت :
        "شوخی ندارم . امروز ساعت دو همدیگر رو توی کافی شاپ می بینید ."
        از صندلیم جدا شدم و به طرف جلو خم شدم. طوری که فرید صدام رو نشنوه به شیرین گفتم :
        "بی خود قرارگذاشتی ..."
        "حالا .... ،شما هم باید بری .یعنی گفتم حتما میای."
        بلند گفتم :
        " من رو که می شناسی .نباید این کار رو میکردی ."
        فرید رو به شیرن گفت :
        "بفرما ،من که گفتم الان نگو شیرین جان .خوب معلوم اول صبحی هنوز هیچی نشده مخالفت میکنه ."
        " صبح و شب نداره .بیخودی قرار گذاشتید .اون هم از طرف من .
        "خوب والا ..."
        شیرین گفت: "شما نگران نباش اون با من ."
        همون موقع به مقصد رسیدیم .یه خداحافظی کردم واز ماشین زدم بیرون .نمی خواستم جلوی فرید با شیرین بحث کنم .شیرین به دو اومد دنبالم .در حالیکه نفس نفس میزد گفت :
        "چیه ...حالا ...اخمهات تو ..همه ؟"
        "بابا تو دیگه کی هستی !یه کاره از طرف من با یارو قرار گذاشتی ،تازه میگی چیه حالا ...!"
        "اوه...از خدات هم باشه .با اون روسری که تو، تو عروسی ما سر کرده بودی
        هیچ کس نباید نگاهت میکرد .من موندم این اشکان از چیه تو خوشش اومده با این امل بازی هات ..."
        نفسی با حرص بیرون دادم و گفتم : "به خدا که ..."
        "اره ،میدانم .اما حالا که مجبوری بیایی ."
        "عمرا .خودت قول دادی خودت هم میری ."
        شیرین جلوم واستاد و گفت :"مستانه اگر نیایی نه من نه تو ."
        بدون این که به حرفش اهمیت بدم .به طرف کلاس رفتم .تا وارد شدم .استاد هم وارد شد .برای همین شیرین نتونست حرفی بزنه .چند ساعت بعدی رو هم یه جوری از سر خودم باز کردم .
        اما ساعت آخر شیرین اول با التماس نگاهم کرد و بعد گفت :
        "مستانه بیا و از خر شیطون بیا پایین. لولو خورخوره که نیست .می شینید باهم حرفهاتون رو میزنید اگر ...."
        توی حرفش پریدم و گفتم :
        "از تو متعجب هستم !!!!آخه تو مگه اخلاق من رو نمی شناسی که سر خود قرار گذاشتی؟!"
        شیرین دستم رو گرفت و گفت:
        "بخدا من با اینا رو در وایسی دارم. یک دفعه اون گفت. من هم مجبور شدم قبول کنم .بخدا قول میدم دیگه از این کارها نکنم .همین یه دفعه ."
        خنده م گرفت .مثل بچه ها شده بود. لبخندم رو که دید گفت :
        "این یعنی قبول ؟"
        "فقط همین یه دفعه ."
        پرید بغلم کرد و گفت: "می دونستم . "
        *****
        با شیرین به کافی شاپ مربوط رفتیم .وقتی رسیدیم فرید و با یه مرد جوان سر یه میز دیدیم نشستن .
        به طرف اونها رفتیم .هردو به احترام بلند شدن .کنار شیرین روبروی پسر عموی فرید نشستم .فرید چند بستنی سفارش داد .از اول تا آخر سرم پایین بود .
        نمی خواستم با طرف چشم تو چشم شم .من خجالتی نبودم اما هیچ وقت با خواستگارم بیرون نیومده بودم. اونم با دو نفر دیگه .که یکیش هم شیرین باشه هی با پاش بزنه به پات که ،بابا تو هم یه حرفی بزن .بدترب معزب میشدم .
        خیلی دوست داشتم هر چی زودتر از این مهلکه خلاص شم .شیرین که دید من خیال حرف زدن ندارم رو به فرید گفت :
        "فرید جان من خیلی دلم از اون کیکا میخواد ."
        "ای کوفت خوبه نیم ساعت پیش یه ساندویچ خوردی .حالام که بستنی خوردی ....بی خود نیست [​IMG]ئی ."
        فرید گفت؛
        " عزیزم من که نمیدونم تو از کدوم کیک ها میخواهی .بلند شو با هم بریم سفارش بدیم ....شما چیزی نمیخواین .؟ "
        چرا من هم با خودتون ببرید...
        فقط سر تکون دادم یعنی نه .پسر هم عموش گفت: "نه ممنون ."
        با هم رفتن مثلا کیک سفارش بدن .
        همین طور به رفتن انها خیره شده بودم .که اشکان (پسر عمو ی فرید ) گفت:
        "شما بستنی تون رو نخوردید .میخواین نوع دیگش رو سفارش بدم ."
        برگشتم به صورتش نگاه کردم .چشماش قهوه ای روشن بود .پوستی گندمگون با موهای روشن خرمایی .در کل جذاب بود . از اون تیپهای دختر کش داشت.
        با لبخندش من رو غافلگیر کرد .نگاهم رو پایین انداختم و گفتم:" ممنون میلی ندارم ."
        دوباره سکوت. زیر چشمی نگاهش کردم .هنوز داشت من رو نگاه میکرد. ای کاش یه حرفی بزنه .دوست ندارم این طوری بهم خیره بشه .
        کمی دست دست کردم اما خیال حرف زدن نداشت .سرم رو بالا کردم و گفتم :
        " من باید برم ، دیرم میشه ."
        با تعجب گفت : "به همین زودی .ما که هنوز حرفی نزدیم ."
        مقنعه ام رو جلوتر کشیدم و گفتم:
        "من که حرفی نداشتم ...شما هم اگه حرفی دارید لطفا کمی زودتر ، من باید برم."
        دوباره سرم رو انداختم پایین .دست هاش رو بهم قلاب کرد و گفت :
        " بخدا که شرم و حیا دختر ایرونی هیچ جا پیدا نمیشه ."
        از حرفش چزی دستگیرم نشد .گفتم :"بله؟!"
        لبخندی زد و گفت :
        "همون دفعه اول که شما رو تو عروسی فرید دیدم شیفتتون شدم ،اول شیفته زیبایی شما و بعد نجابتی که در شما دیدم .بین اون همه دختر با این که لباس ساده و پوشیده ای با روسری پوشیده بودید اما مثل خورشید می درخشیدید..... نمی دونم میدونید یا نه ،من در امریکا زندگی میکنم .همه جور دختری پیدا میشه .(بهتره بگی با همه جور دختری بودم،ای کاش می تونستم بگم ) ..اما من همیشه آرزوی داشتن همسری مثل شما رو داشتم."
        چه کم اشتها ،رودل نکنی یه وقت. مردتیکه حالش رو کرده حالا دنباله یه دختر آفتاب مهتاب ندیده میگرده .
        گفتم : "اما من اصلا قصد ازدواج ندارم ،مخصوصا که هیچ وجه تشابهی بین من و شما وجود نداره .من در خانواده متدین و معتقد بزرگ شدم و به اعتقاداتم پایبندم .تصور نمیکنم این برای شما خوشایند باشه .( خدا کنه این دیگه مثل رحیمی کنه نباشه )"
        "شما از کجا می دونید اعتقادات شما برای من خوشایند نیست؟...مطمئن باشد من برای ازدواج با شما هر کاری میکنم .حتی میشم همونی که شما می خواین ."
        "اما من نمیخوام شما رو تغیر بدم .چون مسلما بی فایده س ."
        "چرا اینطور فکر می کنید ؟فکر نمی کنید اشتباه می کنید ؟"
        "شما چرا می خواین غیر از اونی که هستید عمل کنید ."
        "من اینطور نمیخوام ."
        "اما شما خودتون گفتید تغیر می کنید !"
        مثل این که جا خورد .به صندلیش تکیه داد و گفت:
        "هرگز فکر نمیکردم اینطور قدرت بیان داشته باشد ."
        فکر کنم می خواست بگه : "فکر نمیکردم اینقدر زبون دراز باشی ."
        لبخند زدم و گفتم:
        "آیا این از نجابتم کم میکنه ؟"
        سرش رو تکون داد و گفت: "هرگز .اما من فکر می کردم شما ..."
        وسط حرفش گفتم : "بی زبون باشم ."
        به لبخندی اکتفا کرد ، گفتم :
        "به هر صورت ما نمی تونیم زوج خوشبختی باشیم .امیدوارم همسر دلخواهتون رو پیدا کنید و خوشبخت بشید ."
        "اما من شما رو انتخاب کردم. مطمئنم در انتخابم اشتباه نکردم ."
        سرم رو تکون دادم و گفتم :
        "متاسفم .من قصد ازدواج ندارم .نظرم رو هم گفتم الان هم فقط برای این اینجام که شیرین بد قولی نکرده باشه ."
        -اگه با پیشنهادم موافقت کنید کاری میکنم که هیچ وقت پشیمون نشد. یه زندگی ایدال براتون می سازم که همه حسرت ببرن. میشم همونی که میخواین ...من تک فرزند هستم که تمام ثروت هنگفت پدرم متعلق به منه پس از اون نظر هم خیالتون راحت باشه ."
        دیگه کلافم کرده بود . این از رحیمی هم سیریش تر بود .با اون فرضیه های مسخره اش .کمی فکر کردم وگفتم :"گفتید کجا سکونت دارید ؟"
        طفلک ذوق کرد گفت :"امریکا ،نیویورک سیتی ."
        "خیلی راجع به نیویورک شنیدم .باید جای جالبی باشه ."
        "خیلی زیاد . میدونم شیفته اونجا میشد .کل ایران با مقایسه با اونجا هیچه .مطمئنم از اونجا خوشتون میاد ."
        از رو صندلی بلند شدم و گفتم :
        "اما من حاضر نیستم نصفه خاک ایران رو با کل نیویورک و یا هیچ جای دیگه عوض کنم ."


        بعد هم اون رو با نگاهی بهت زده ترک کردم و بطرف شیرین و فرید که دور یه میز دونفره نشسته بودن رفتم . هر دو بلند شدن .شیرین گفت: " چی شد ؟به نتیجه ای هم رسیدید ؟"
        "بله ،به نتیجه رسیدیم که اصلا برای زندگی مشترک به درد هم نمی خوریم .حالا هم با اجازه شما من باید برم .دیرم شده .
        فرید گفت:"اجازه بدید شما رو هم می رسونم. "
        "ممنون شما مهمون دارید خودم میرم .خداحافظ "
        سریع زدم بیرون .نگاه آخر شیرین من و یاد حرفش که همیشه میگفت:
        "خیلی دوست دارم بدونم این شازده تو کی میتونه باشه .حتما خیلی دیدنیه ."
        طفلک بدجور زدم تو برجش .ب چه پولدار سوسول .حالا آه این و رحیمی نگیره ...نه بابا ..خوب قصد ازدواج ندارم دیگه. زور که نیست .
        فکر کنم من با این کارام آخر رو دست مامانم بمونم .
        یه دربست تا خونه گرفتم .تا در حال رو باز کردم مامانم جلوم سبز شد .
        "تا حالا کجا بودی مستانه جان؟ موبایلت رو چرا جواب نمیدادی ؟"
        دستم رو تو جیبم کردم و موبایلم رو نگاه کردم .
        "ببخشید مامان شارژش تموم شده بود .حواسم نبوده جائی معطل شدم. برای همین دیر شد ."
        "دلم هزار راه رفت. تو که کاری داشتی نباید از یه جای تماس بگیری بگی دیر میای .اون هم دو ساعت ."
        مقنعه ام رو از سرم دراوردم گفتم :" حق با شماست .ولی باور کنید حواسم نبود . از ترافیک این موقع روز هم که خبر دارید ."
        همون طور که از پله ها میرفتم بالا گفتم :
        "من میرم بخوابم یک ساعت دیگه بیدارم کنید."

        قبل از این که مادرم بیدارم کنه بلند شدم .دستی به صورتم کشیدم و پایین رفتم .هستی و مادرم پا تی وی بودن .
        "آقا جون نیومده ."
        صدای آقام از پشت سرم اومد :
        "بنده پشت سر مبارک هستم ."
        "سلام آقا جون ."
        "سلام بابا "
        با چشمم راه رفتن آقام رو دنبال کردم . رو یه مبل نشست .با لبخند بهم گفت:
        " میدونم منتظر چی هستی؟"
        جلو رفتم ، گفتم: "خوب چی شد ؟"
        "آقای سمائی گفت باید با خودت صحبت کنه ."
        با تعجب گفتم :"آقای سمائی میخواد با من صحبت کنه !"
        "نه جانم ،آقای رادمنش میخواد با تو صحبت کنه ."
        "همون باجناقش ."
        "اره فکر کنم ."
        "کِی؟"
        "همین امشب "
        بعد تکه کاغذی رو که تو جیب پیراهنش بود بدستم داد .
        "بفرما .بهتره هر چه زودتر زنگ بزنی .فکر کنم شماره شرکت باشه ."
        به ساعت دیواری نگاه کردم و گفتم :
        "اما فکر نمی کنم کسی دیگه تو شرکت باشه .ساعت شش معمولا شرکت ها این موقع تعطیل هستن ."
        "امیدوارم که این طورنباشه. چون به آقای سمائی گفتم .تو حتما امروز با آقای رادمنش تماس میگیری ."
        به شماره نگاه کردم و گفتم :
        "حالا شانسم رو امتحان میکنم."
        بطرف تلفن رفتم و شماره رو گرفتم .چند بوق پیاپی خورد .به محض این که می خواستم تلفن رو قطع کنم تلفن پاسخ داده شد .
        "بله بفرمایید "
        عجب صدای گرم و گیرای.
        "سلام ببخشید با آقای رادمنش کار داشتم ."
        "خودم هستم ."
        صداش به نظرم جوون اومد .فکر نمی کردم باجناق آقای سمائی به این جوونی باشه .
        "بنده صداقت هستم ."
        "صداقت ؟"
        "بله ،همونی که آقای سمائی در موردش باهاتون صحبت کرده ....همون دانشجوی ترم آخرمهندسی ساختمان ..."
        وقتی سکوتش رو شنیدم ادامه دادم :
        "راستش همونطور که واقف هستید این ترم رو باید تو یکی از شرکت های مهندسی ساختمانی مشغول باشم تا با پایان کارام موافقت بشه .الان هم کاملا به لطف شما بستگی داره که موفق به این کار بشم یا نه ."
        دیدم حرفی نمی زنه گفتم :
        "آقای سمائی به پدرم گفته بودن شما منتظر تلفن بنده هستید ."
        "من تنها بخاطر کاری مجبور شدم شرکت بمونم و گرنه این موقع شرکت تعطیله ."
        مرض...اصلا توقع نداشتم این حرف رو بزنه. به روی خودم نیاوردم. گفتم: "بله متوجه قصور خودم هستم."
        کمی مکث کرد و گفت :"تا حدودی در مورد شما شنیدم ."
        چه عجب ...
        "فردا می تونید بیاید شرکت ."
        "بله میتونم ."
        "خیلی خب .از نظر من مشکلی نیست .اتفاقا ما روی پروژه مهمی داریم کار می کنیم که کار گروهی هستش برای پایان کار شما خوب میتونه باشه ."
        اخ که من قربونه .... نه نه اخ که من نمیدونم از خوشحالی چکار کنم.
        یکدفعه یاد شیرین افتادم .گناه داشت ...نمی دونستم در خواستم درست یا نه ، اما دل به دریا زدم گفتم : "ببخشید آقای راد منش یه درخواست دیگه ."
        "بفرمایید "
        "یکی از دوستان من هم همین مشکل رو داره .اگر امکان داره ایشون رو هم بپذیرد. واقعا لطف بزرگی کردید ...آخه اون ..."
        میون حرفم اومد و گفت: "مطمئنید همین یه نفره ؟"
        باتعجب پرسیدم :"بله ?!"
        "اگر مطمئن هستید همین یه نفره نه بیشتر موردی نداره .اما من فقط شما و دوستتون رو برای همکاری می پذیرم و بس .چون دانشجو بکار ما نمیاد .اون هم فقط بخاطر آقای سمائی ."
        مردک بساز بفروش چه کلاسی هم میاد برای من. حیف که بهت محتاجم وگرنه ...
        "الو ..."
        "بله ...مطمئن باشد پشیمون نمیشد ."
        "پس فردا شما خانوم ...."
        "صداقت هستم و دوستم شجاعی ."
        "بله ، فردا راس ساعت یازده اینجا باشد ."
        "میشه آدرس رو لطف کنید ."
        "یاداشت کنید .تجریش ...."
        تا گوشی رو گذاشتم از خوشحالی یه جیغ کشیدم.
        "هم من هم شیرین از فردا مشغول میشیم .آقا جون دست درد نکنه ."
        "از من نباید تشکر کنی از آقای سمائی و باجناقش باید ممنون باشی."
        مادرم گفت :" بهتره همین شب جمعه خانواده آقای سمائی و خانواده آقای راد منش رو دعوت کنیم .یه تشکر هم ازشون بکنیم ."
        گفتم : "عالیه .هرچند از آقای رادمنش زیاد خوشم نیومد ."
        مادرم:"این چه حرفیه مستانه !"
        "آخه به نظرم ی جوری بود .از خود راضی و از خود متشکر ."
        آقام : "این درست نیست نسبت به کسی قضاوت کنیم و پشت سرش بدگویی کنیم ."
        هستی :"حالا خوبه همین آقا تو رو قبول کرد ."
        شکلکی براش در آوردم و رفتم تا این خبر رو به شیرین هم بدم.

        ******
        ​
        فردا ی اون روز سرساعت نه و نیم جلو خونه منتظر شیرین بودم که با ماشین بیاد .قرار بود تنها بیاد .بالاخره خانوم بعد از پانزده دقیقه تشریف آوردن .
        "سلام چرا اینقدردیر کردی ؟خوبه میدونی این ساعت ترافیک ."
        "سلام ...خوب چه کار کنم .حالا نگران نباش به موقع می رسیم ."
        بعد از کلی عقب و جلو کردن خانوم موفق به دور زدن شد .خلاصه با دست فرمون شیرین و معطلی برای آدرس پیدا کردن ساعت یازده و بیست دقیقه جلوی شرکت رسیدیم.
        قبل از این که شیرین پارک کنه گفتم:"من میرم تو بعدا بیا "
        پریدم پایین . ساختمون شیکی بود .با نمای مدرن و امروزی .
        رفتم تو ، دکمه آسانسور رو زدم . شانسم همون موقع درش باز شد . زودی سوار شدم و شماره پنج رو زدم .حالا مگه میرفت . فکر کنم با پله میرفتم سریع تر بود .بلاخره به طبقه پنجم رسید .تا در باز شد مثل فشنگ پریدم بیرون .اما به شدت با شخصی بر خورد کردم.
        تمام وسایل اون شخص رو زمین پخش شد .خیلی زود رسیده بودم این هم شد قوز بالا قوز .
        اصلا سرم رو بلند نکردم چون کاملا می تونستم حدس بزنم تا چه حد عصبانیه .
        همونطور که سرم پایین بود گفتم :"ببخشید آقا "
        طرف خیلی قاطی بود .سنگینی نگاهش رو که زل زده بود به من رو می تونستم احساس کنم .یه نگاه به ساعتم کردم .نمی رفتم سنگین تر بودم .
        نشستم تا وسایل طرف رو از زمین جمع کنم . برگه ای رو که دستم بود رو ازم گرفت و با صدایی عصبی گفت:
        "لازم نیست شما زحمت بکشید .من خودم جمع میکنم ."
        به درک. خب حواسم نبود .از قصد که اینا رو نریختم .
        شانه ام رو بالا انداختم و بدون این که نگاهش کنم یا حرفی بزنم بلند شدم .
        حرکت کردم به جلو اما بوی عطری که با هوا آمیخته شده بود ، کنجکاوم کرد یه نگاهی بهش بندازم ...از پشت سر که هنوز مشغول جمع آوری وسایلش بود .نگاهش کردم .
        موهای سیاهش خیلی مرتب کوتاه و آراسته شده بود . پوستش کمی برنزه بود.هیکلش ورزیده و خوش فرم بود .نه می ارزید بهش بخورم .
        باباز شدن در آسانسور به خودم اومدم .شیرین اومد بیرون و به مرد جوان که در حال بلند شدن بود نگاهی کرد .بعد متوجه من شد .
        "مستانه تو هنوز نرفتی .چرا اینجا واستادی . دیر شده ها."
        با حرص نفسم روبیرون دادم :
        "دیگه چه فرقی میکنه .این چند دقیقه هم روش ."
        "وا ..تو که می گفتی باید به موقع برسیم ."
        "حالا هم میگم .ولی این آقای رادمنش اونقدر بد اخلاق و قاطی بود که می ترسم سر این تاخیر دیگه ما رو قبول نکنه ...."
        شیرین دستم رو گرفت و گفت:"امتحانش که ضرری نداره ."
        دوباره به مرد جوان که در حال سوار شدن آسانسور بود نگاهی کردم .کاش صورتش رو می دیدم چه شکلی بود .
        توسط شیرین کشیده شدم و من بیخیال طرف .

        ​


        منشی که به نظر میومد همسن و سال ما باشه گفت :
        "میتونم کمکتون کنم ؟"
        "سلام با آقای رادمنش قرار داشتیم ."
        با حالت خیلی لوسی گفت:
        "منظورتون آقای مهندس رادمنش دیگه؟"
        (نمی دونستم بساز بفروش هام مهندس محسوب میشن )
        "حالا ......هستن."
        اخمهاش رو تو هم کرد.
        "نخیر .تشریف بردن "
        "یعنی چی؟ما یازده باهاشون قرار ملاقات داشتیم !"
        به ساعت دیواری نگاه کرد و با تمسخر گفت :
        "فکر کنم چهل دقیقه دیر امدید .... رفتن."
        "حالا ما چکارکنیم ."
        شونه هاش رو بالا انداخت .شیرین هم اومد حرفی بزنه گفت:
        "خب آخه ترافیک بود ."
        یه چشم غره بهش رفتم.(با این حرف زدنت.)
        "به هر صورت من نمی تونم براتون کاری کنم ."
        با حرص به شیرن نگاه کردم. خودش فهمید گفت:
        "خب فردا میایم ...هان ."
        نگاه منشی به من فهموند ،بیخودی زحمت نکشید .
        همون لحظه یه مرد جوون از اتاقی اومد بیرون و رو به منشی گفت:
        "خانوم سرحدی لطف کنید قرار فردا رو کنسل کنید ."
        خواست به اتاقش برگرده که با دیدن ما که اون وسط بی تکلف وایساده بودیم مکث کرد و گفت :
        "خانوم سرجدی این خانوم های محترم ..."
        ورپریده نگذاشت طرف حرفش رو بزنه زودی گفت:
        "این خانوم ها با آقای مهندس رادمنش قرار ملاقات داشتن ،نه این که خیلی دیر اومدن ایشون رفتن .خودتون می دونید که ایشون چقدر به این مسائل حساسن."
        اه اه اه ،حالم به هم خورد از بس این ها رو با ادا گفت...
        مرد جوان گفت:"شما خانوم ...."
        شیرین : "شجاعی هستم ، ایشون هم صداقت ."
        (یه خانوم به دمبش می بستی ازت کم میشد؟ )
        مرد جوان:
        "بله بله ،بنده در جریان هستم .از این طرف لطفآ ."
        یه نگاه معنی دار به منشی کردم و با شیرین همراه اون به یه اتاق بزرگ که مبلمان و دکورش از ابی فیروزه ای و سفید بود ،رفتیم.
        "بنده نیما وحیدی هستم همکارو دوست امیر ..."
        "منظورتون از امیر همون آقای رادمنش هستش ؟"
        "بله .ببخشید من نه این که همیشه امیر رو به اسم کوچیک صدا میزنم اینه که حواسم نبود .ایشون درباره شما با من حرف زدن . قرار بود با خود شما صحبت کنن ، اما یه کاری پیش اومد نتونستن بیشتر منتظر بمونن . گفتن اگه برای شما مشکلی نیست .میتوند همین امروز مشغول بشید."
        کمی جابجا شدم گفتم :
        "راستش ما فکر نمی کردیم از امروز مشغول بشیم. اینه که مدارک لازم رو از دانشگاه نگرفتیم. اگر لطف کنید امروز رو معاف کنید. ما امروز دانشگاه میریم مدارکی که ایشون باید امضا کنید رو می گیریم تا فردا خدمت برسیم ."
        "خواهش میکنم . مشکلی نیست . شما میتوند فردا ساعت نه برای شروع اینجا باشد ...فقط...اگه ممکنه راس ساعت اینجا باشد .امیر نسبت به این مسائل خیلی جدیه."
        (ای خدا شیرین خدا بگم چکارت کنه با این دست فرمونت. )
        "بله متوجه هستم. از بابت امروز هم خیلی متاسفیم....انشااله فردا راس ساعت نه اینجاییم ."
        همگی باهم بلند شدیم و از بیرون اومدیم .


        *******


        یکراست به دانشگاه رفتیم .خوشبختانه استاد بود و کارمون زود راه افتاد .من ترم های دیگه سعی کرده بودم هرچی واحد هست رو بگیرم تا این ترم آخر الاف ان ها نشم .شیرین رو هم مجبور کرده بودم همین کار رو بکنه.
        پس خوشبختانه مشکل دیگه ای نبود. ما می تونستیم هر چهار روز در هفته رو شرکت باشیم .
        صدای موبایلم در اومد .
        "سلام مامان جان "
        "سلام مادر کارت چی شد ؟"
        "از فردا شرکت مشغول میشیم ."
        "به سلامتی .پس من الان به خانوم سمائی زنگ میزنم ،شماره خواهرش رو هم میگیرم برای فردا شب دعوتشون میکنم .تو هم به شیرین بگو فردا شب بیان "
        "زود نیست مامان .میخوای یه موقع دیگه بگو "
        "چه فرقی میکنه مادر .بالاخره که باید دعوتشون کنیم. هر چی زودتر بهتر ."
        "باشه هر جور صلاح میدونید .فعلا کاری ندارد ."
        "نه مادر به امان خدا ."
        شیرین: "مامانت بود ."
        "اره ،راستی فردا خونه ما دعوتید ."
        "چه خبره "
        "مامانم میخواد خانواده آقای رادمنش با آقای سمائی ،همون که گفتم باجناقه رادمنشه ،همون که من و هستی با دختراش جوریم...."
        "خب بقیش رو بگو "
        "هیچی دیگه میخواد دعوتشون کنه ."
        "ما که فردا نمی تونیم بیایم جایی پاگشا شدیم ....میگم به مامانت بگو جای ما این وحیدی رو دعوت کنه .پسر خوبی بنظر می رسید .نه؟"
        "اره خیلی محترم بود ."
        "خوب دیگه تا نترشیدی ،بیا و این و تور کن .قیافش که بد نبود .اخلاقش هم که مورد پسند واقع شد ."
        "ترمز کن ."
        دیوونه سریع زد تو ترمز .نزدیک بود سرم بره تو شیشه .
        "چرا ترمز کردی ؟"
        "خب تو گفتی ."
        "ای خدا ...این فرید با تو چه کار میکنه آیکیو. را بیفت تا کسی از پشت بهمون نزده .


        ******


        فردا یه ربع به نه شرکت بودیم .نگاه من و شیرین و منشی مثل فیلم های وسترن بود که میخوان دوئل کنن .همون موقع هم یه آهنگ وسترن اومد تو ذهنم .خنده م گرفته بود اما با بیرون اومدن وحیدی از یه در که فکر کنم دستشویی بود .خودم رو جمع و جور کردم .
        نیما : "سلام ...بفرمایید از این طرف .امیر منتظر شماست ."
        با اشاره او به طرف یکی از دو اتاقی که طرف چپ میز منشی بود رفتیم. وحیدی در زد و به ما تعارف کرد .اول شیرین بعد من ،بعد وحیدی
        وارد شدیم .
        اولین چیزی که توجهم رو جلب کرد. یه میز نقشه کشی سمت راست اتاق بود .(چه خودش هم تحویل گرفته. )
        یه ست مبل سفید چرم سمت راست اتاق بود . روبه رومون یه پنجره بزرگ بود که جلوش یه میز تحریر بزرگ بود با یه کامپوتر از اون مدل جدیدا که یه
        گوشه اش بود .سرک کشیدم ببینم آقا زیر میز تشریف ندارن.اما به نتیجه ی
        نرسیدم .
        "شما اینجا تشریف داشته باشید.فکر می کنم امیر ...."
        با باز شدن در کمی مکث کرد:
        "امیر کجائی تو ؟"
        چرخیدم وبه پشتم نگاه کردم .


        عجب چهره جذابی داشت. چشمای زیبای سیاهش انقدر جذاب و نافذ بودن که به سختی می تونستی نگاهت رو ازشون برداری .
        قد و قامتش رو که دیگه نگو . من با این قد بلندم فکر کنم تا گردنش بودم .یه لحظه به خاله ندیده شیوا حسودیم شد ...
        شیرین بلافاصله سلام کرد و خودش رو معرفی کرد .
        اما من نمی دونم چرا هنوز همون طوری وایساده بودم نگاهش میکردم .انگاری تا حالا آدم ندیده بودم .
        با ضربه آرومی که شیرین به پهلوم زد به خودم اومدم .
        "سلام .صداقت هستم."
        نگاه جدی کرد و با طعنه گفت :"بله قبلا همدیگر رو زیارت کردیم ."
        بعد از جلو ما رد شد با دست اشاره کرد بنشینیم.
        من در حال نشستن گفتم: "ببخشید من به جا نیا وردم ."
        روبرو ما نشست و گفت:"دیروز خاطرتون نیست !"
        "دیروز؟"
        "بله تو راهرو .جلوی آسانسور ."
        پس اونی که من بهش خوردم این بوده ...ای داد .یه دفعه یادم اومد در موردش به شیرین جلو خودش چی که نگفتم .
        بد اخلاق گفتم ...نکنه گفتم گند دماغ .....یادم نیست .
        "حالا بجا آوردین ؟"
        طبق عادتم که همیشه وقتی خیلی خجالت میکشیدم ،لب پایینم رو گاز گرفتم و سرم رو پایین انداختم .
        بلند شد و از رو میز نقشه کشی چندتا نقشه آورد جلو ما گذاشت .
        "این پروژه ای هست که باید به اتفاق چند مهندس طراحی بشه .شما هم می تونید در این پروژه همکاری کنید ..."
        نگاه گنگ من و شیرین رو که دیدرو به من گفت:" امیدوارم از این دانشجوهای نباشید که شانسی تا اینجا اومده باشن ."
        چی؟! ....من که می دونستم این آدم نیست .....اصلا هرچی گفتم حقش بود ...این یه توهین بود ....
        سعی کردم نشون ندم از حرفش عصبی شدم .گفتم:
        "نه ،ما از اون بچه پولدارا نیستیم که بعدا بخاطر پول بابامون اسم مهندس رو یدک بکشیم."
        امیدوارم فهمیده باشه منظورم خود بساز بفروششه ...اگر هم همین الان بگه از قبول ما صرف نظر کرده هم برام مهم نیست...
        اما گفت:"خوبه ، پس مشکلی نیست."
        به شیرین نگاه کردم .نگاهش با سرزنش همراه بود .از رو مبل بلند شد و گفت: "آقای راد منش این برگه ای هست که شما باید امضا کنید .ما باید اون رو به استادمون آقای مهندس صدیق نشون بدیم ."
        امیر: "استادتون مهندس صدیق ؟مهندس شاکرصدیق؟"
        شیرین:"بله ، چه طور؟"
        "ایشون استاد من و نیما هم بودن ؟"
        شیرین نه برداشت نه گذاشت گفت :ِ"ا اِ اِ ...مگه شما هم دانشگاه رفتید ؟!"
        نگاه امیرمتعجب شد .
        "بله ، من و نیما در دانشگاه .....فارغ التحصل شدیم ."
        نیما گفت: البته اون موقع به تشویق استاد قرار بود به کانادا هم بریم برای تکمیل مدرکمون، اما خب،من نتونستم برم .برای همین فقط امیر به مدت سه سال رفت اونجا و درسش رو تموم کرد .من فقط فارغ التحصل دانشگاه هستم."
        خرابکاری پشت خرابکاری ....اصلا فکرش رو نمی کردم طرف مهندس واقعی باشه .اونهم چه مهندسی ...
        حالا امیدوار بودم منظورم رو از اون حرفی که زدم رو ،نگرفته باشه
        امیر رو به من گفت:
        "شما نمی خواین برگه تون رو بدید تا امضا کنم."
        از جام بلند شدم و بدون این که نگاهش کنم برگه رو به دستش دادم .شیرین گفت :"واقعا نمیدونیم با چه زبونی از شما تشکر .
        کنیم .شما لطف بزرگی در حق ما کردید ."
        امیر:"خواهش میکنم .امیدوارم در این مدتی که مهمان ما هستید تجربه های خوبی رو کسب کنید .
        بعد رو به نیما گفت: "شما به خانوم سرحدی بگیداز حالا به بعد این خانوم ها هم با ما همکاری می کنن ."
        شیرین دوباره تشکر کرد .اما من که اصلا یادم نمی یاد خداحافظی هم کرده باشم.
        اون روز صرف آشنایی و معارفه با مهندسین دیگه شد . همکاری جدید ما به جز امیر و نیما تشکیل می شد از مهندسین : "خانوم ها نیکویی و رستگار و آقایان رضایی و وحدت" که همشون به نظر میومد باتجربه باشن ،چون از نظر سنی حداقل دو برابر سن ما بودن و البته این سرحدی که چشم نداشتم ببینمش .فکر کنم از مستخدم و این چیزا هم خبری نبود .
        شیرین: "مستانه میگم قضیه راهرو و آسانسور چیه ؟"
        "اخ ...تازه داشت یادم میرفت ...هیچی بابا دیروز وقتی از آسانسور بیرون می اومدم خوردم به این یارو همه وسایلش پخش و پلا شد ."
        "مهندس رادمنش رو میگی؟"
        "اره دیگه. "
        زد زیر خنده :"نه بابا ..."
        "تازه تو راهرو که داشتم در موردش نطق میکردم ،هنوز اونجا بود فکر کنم شنید ."
        با خنده گفت: "گفتم چه بد جور نگات میکرد ."
        "این هم از شانس من دیگه، اد یارو باید همون رادمنش باشه .
        شیرین با لودگی گفت :"مهندس رادمنش ."
        "اخ اخ اخ ...دیدی ،طرف واقعا مهندس بود ."
        "تو رو بگو ..عجب حرفی زدی .من اگه بودما همون موقع می نداختمت بیرون ."
        "خودت که بدتر سوتی دادی..."
        بعد با ادا گفتم: "مگه شما هم دانشگاه رفتید ."
        "به هر صورت حرفم از حرف تو بدتر نبود."
        "خوب اون حقش بود نباید اون حرف رو میزد ."
        "تو هم نباید اون موقع این حرف رو میزدی .اون که محتاج ما نبود .والا آقایی کرد همون موقع با اردنگی بیرونمون نکرد ."
        "خیل خب بابا اگه بگم غلط کردم ولمون میکنی ."
        یه شکلک برام در اورد و به راننده تاکسی گفت جلو در دانشگاه پیادمون کنه .




        استاد صدیق به برگه هایی که توسط امیر مهر و امضا شده بود نگاهی انداخت وگفت:
        "عجب شانسی شامل حالتون شده .مهندس رادمنش یکی از بهترین دانشجو های من بود .تا اونجایی که می تونید کمال بهره رو بگیرید .چون مطمئنا تجربه های خوبی رو کسب می کنید .مخصوصا شما خانوم صداقت . اونطور که از استادهای دیگه در رابطه با شما شنیدم و با روحیه کاری و ایده های خوبی که از شما دیدم می تونه فرصت خوبی برای موفقیت شما باشه.


        ******


        "شیرین قرص داری؟سرم داره میترکه .از بس که این استاد معطلمون کرد و حرف مفت زد ."
        "نکنه از رادمنش تعریف کرد اینطوری شدی ؟"
        "چی میگی تو برای خودت ....این استاد هم معلوم از اونهای که تعویص جنسی میکنن ."
        " اون وقت این حرف رو از کجات درآوردی ؟"
        "خیلی بی تربیتی شیرین ."
        "نه جون من ....؟"
        -خوب راست میگم دیگه .فقط یه کاره میگه شما هم از این فرصت طلایی استفاده کنید . اونقدر بدم اومد که نگو .بیخود نیست بچه ها به این استاد صدیقی میگن کلاغ پیر .از بس غار غار میکنه ."
        با چشم و آبرویی که شیرین اومد فهمیدم استاد پشت سرم وایساده .نه...مثل این که امروز حسابی باید جلو همه خیط بشیم .
        برگشتم و پشت سرم رو نگاه کردم .اما هیچ کس پشت سرم نبود .با عصبانیت به طرف شیرین برگشتم و گفتم :
        "این دفه چندمته که این کار رو میکنی ؟...من خل هم هر دفه گولت رو میخورم ..."
        با خنده بلندی که می کرد گفت :
        "این کار و میکنم بلکه ادب شی پشت کسی حرف نزنی ."
        "لوس ...به جون خودم اگه یک بار دیگه این کارو کنی ..."
        نذاشت حرفم تموم شه .دستش رو دور گردنم انداخت و گفت :"خیل خوب بابا ..ببخشید ...حالا بیا بریم یه چایی بخوریم که تو این هوا میچسبه ."
        دستش رو از در گردنم برداشتم و گفتم :
        "صد دفعه گفتم بیرون این کار و نکن زشته .در ضمن من باید برم سرم خیلی درد میکنه .امشب هم که مهمون داریم ."
        شیرین دوباره خندید و گفت :
        "اوه اوه اوه ...امشب مهندس رادمنش میاد خونتون ...چه شود."
        "دوباره شروع کردی تو ."
        "میگم مستانه ،از من می شنوی یه دسته گل بزرگ بخر بده بهش ،بلکه از سر تقصیراتت بگذره ."
        چپ چپ نگاهش کردم و گفتم :"فکر کردی خیلی بامزه ای ."
        "به جون خودم راست میگم .با این حرفی که تو دیروز و امروز بهش زدی این کمترین کاری که برای عذر خواهی میتونی بکنی ....البته اگه افتخار بدن و منزلتون تشریف بیان .گ
        با حرص سرم رو برگردوندم و با قدم های سریع از شیرین دور شدم .صدای شیرین رو می شنیدم که میگفت :
        "امشب جلو زبونت رو نگهدار .من خیال دارم این ترم رو هم پاس کنم."
        وقتی رسیدم خونه سریع به آشپزخونه رفتم و یه مسکن از کابینت برداشتم و خوردم .مادرم در حال شستن ظرف بود .
        "سلام مامان خسته نباشی ."
        "سلام ، زود اومدی. هروز این موقع کارت تموم میشه."
        "نه امروز فقط با همه آشنا شدیم و بعدش هم با کارهایی که قراره انجام بدیم اشنامون کردن وگرنه چهار روز از هفته از نه تا پنج بعداز ظهر اونجاییم .از شنبه هم کارمون شروع میشه ."
        به قابلمه های که رو گاز بود نگاه کردم و گفتم :
        "مامان امروز مهمونا میان دیگه. "
        "اره تا یکی دو ساعت دیگه میرسن.تو هم بهتره یه حمامی بری و آماده بشی."
        "من یه کم سرم درد میکنه میرم حمام بعد میخوابم ."
        "باشه عزیزم برو ."
        به طبقه بالا رفتم به هستی یه سر زدم و رفتم حمام . وقتی اومدم بیرون موهام رو خشک کردم . یه لباس آماده کردم و ولو شدم رو تخت. با صدا ی هستی چشمام رو باز کردم
        "بلند شو دیگه مستانه .الان زنگ زدن .فکر کنم مهمونان"
        "زود تر بلندم میکردی. "
        "من رفتم ...تو هم زود حاظر شو بیا ."
        صداهایی که از پایین میومد خبر از اومدن مهمون ها میداد .
        سریع بلند شدم و لباسم رو پوشیدم .موهام رو بالای سرم جمع کردم و شال آبیم رو سر کردم.
        خیلی دوست داشتم ببینم زن امیر چه شکلیه.(حتما باید خیلی خوشگل باشه ....شوهرش که خیلی ....)
        با ضربه ای که بدر خورد به خودم اومدم .به طرف در رفتم و در رو باز کردم با دیدن شیوا چنان ذوقی کردم که نگو .
        "شیوا جون چه عجب بیمعرفت ،میدونی چند وقت ندیدمت ."
        -من بی معرفتم یا تو .میدونی آخرین بار من دوبار بهت زنگ زدم تو دیگه زنگ نزدی ."
        "قبول .من بی معرفتم ,اما این دیگه دلیل نمیشه تو هم بی معرفت باشی و زنگ نزنی ."
        لبخند زد و گفت : "خواب بودی.چشمات پف کرده ."
        دستش رو کشیدم و تو اتاقم بردم گفتم :
        "آره ....بیا تو تا من حاضر شم بریم پایین ."
        در و بستم و همونطور که آرایش میکردم گفتم :"خوب چه خبر ؟"
        "خبرا پیشه توئه .انشالا تا سال دیگه خانوم مهندس میشی هان ؟"
        "کو تا مهندسی .بعد از این باید برم ارشد بخونم تازه این هم بعد از این که شوهر خاله شما کارم رو تایید کنه ."
        "چرا اون ؟"
        "خوب اون اگه کارم روتصدیق نکنه که پایان کار نمیگیرم که ؟"
        "اما من تا اونجایی که میدونم ایشون تو کارای شرکت دخالتی نمیکنه ."
        "نمیدونم والا ..امروز که باهاش صحبت میکردم همه کاره به نظر میومد ."
        "پس اگه به نظر ایشونه که مطمئنم مورد قبول واقع میشی ."
        "من که بعید میدونم .بین خودمون باشه اما یه جوریه. خیلی بداخلاقه "
        "عمو هوشنگ رو میگی!؟"
        "تو بهش میگی عمو ،جالب .....راستی شیوا هیچ وقت از خالت برام نگفته بودی ."
        "آخه دلیلی نداشت ."
        "آره .اما فکر میکردم باید خیلی با هم صمیمی باشید ."
        به آینه نگاه کردم وگفتم :"بریم ...حالا خالت و آقای رادمنش هم با شما اومدن ."
        "آره ،با هم اومدیم ."
        "راستی یادم باشه به خالت تبریک بگم ."
        "برای چی؟!"
        با حالت شیطنت آمیزی گفتم :"بخاطر همسرشون .برعکس اخلاقش از چهره خوب و زیبایی برخورداره ."
        شیوا ارم به پشتم زد و گفت :
        "مثل این که تو امشب یه چیزیت شده !"
        در اتاق رو باز کردم گفتم:"مگه غیر از اینه ."
        "چی بگم والا از دست شیطنت های تو ."


        با هم به طبقه پایین رفتم با خانواده آقای سمائی و همین طور خانوم و آقایی که همراهشون بود و مسن تر از پدر و مادر شیوا بودن ،سلام و احوال پرسی کردم بعد به سمتی که هستی و لیدا نشسته بودن رفتیم و کمی سر به سرشون گذاشتیم و کنار انها نشستیم .مونده بودم امیر و همسرش کجان؟!رو به شیوا گفتم پس تو که گفتی با خالت و آقای رادمنش اومدین پس کوشن.
        شیوا با تعجب نگاهم کرد و گفت :"ببینم تو امروز حالت خوبه ؟"
        "چه طور؟"
        "خوب چون اونا روبروی تو نشستن و تو باز سوال میکنی؟"
        دوباره به روبرو نگاه کردم و رو به شیوا گفتم :
        "این خانوم خاله توئه اون آقا هم آقای رادمنشه ؟! "
        "آره دیگه اون خاله مریمه ،اون هم عمو هوشنگ ،یا به قول تو آقای رادمنش ."
        "ولی این آقا که مهندس رادمنش نیست .اون خیلی جوونتر بود .شاید یه چند سالی از ما بزرگتر ."
        با این حرفم شیوا چنان خنده ی کرد که همه به سمت ما نگاه کردن .شیوا به زور خودش رو کنترل کرد و طوری که هنوز ته خنده تو صداش بود گفت:
        "حالا فهمیدم تو چرا امروز منگ میزنی ...تو امیر رو میگی ،پسر خالم ...هی گفتم تو چرا هذیون میگی..."
        دوباره خندید .
        "پسر خالت؟"
        "آره گفتم تو چرا هی از قیافه عموهوشنگ تعریف میکنی ...."
        از این حرفش من هم خندیدم و گفتم :"اما از حق نگذریم عمو هوشنگ هم بد تیکه ی نیست."
        دوباره خندیدیم .


        نمیدونم چرا از شیوا پرسیدم :"پسر خالت با خانومش بعدا میان ."
        "امیر که ازدواج نکرده .اون ته تغاری خاله مریمه .بعد از دوتا دختر که هردوشون ازدواج کردن ،خاله مریم میگه امیر رو حالاحالا ها زن نمیده .البته این تا وقتی صحت داره که خاله یه دختر دم بخت نبینه .چون بلافاصله اون رو به امیر برای ازدواج معرفی میکنه .امیر هم که خدا میدونه چه دختری رو می پسنده. از همه یه ایرادی میگیره و میگه تا خودم کسی رو انتخاب نکردم و معرفی نکردم تلاش بیهوده نکنین ."
        باز نمیدونم چرا اما وقتی فهمیدم امیر ازدواج نکرده ته دلم یه جوری شد .
        بی اختیار آروم گفتم:"پس مهندس ازدواج نکرده ؟...."
        "چه بامزه امیر هم همین امروزهمین سوال رو از من کرد؟"
        "چه سوالی ؟"
        "این که تو ازدواج کردی یا نه دیگه ؟"
        ته دلم هری ریخت ، ممکنه امیر هم به منظوری این سوال رو کرده باشه، اما نه شاید مثل من از رو کنجکاوی این رو پرسیده .به هر صورت اگه من براش مهم بودم میومد ...راستی چرا نیومده ...همون بهتر که نیومد حوصله قیافه اخموش رو نداشتم
        از روی مبل بلند شدم و یه لیوان آب برای خودم ریختم و سعی کردم از این فکرهای بیخود بیام بیرون. اما باز نمیدونم چرا از این که خبری از اومدن امیر نشد، دلخور شدم ، یه کمی هم بهم برخورد!
        انگار می خواستم با اومدن یا نیومدنش به خودم ثابت کنم که براش اهمیتی دارم .
        (پسره بیشعور، با نیومدنت شخصیت خودت رو نشون دادی. )
        خانوم رادمنش انگار فکر من رو خونده باشه روبه مادرم گفت:
        "خانوم صداقت ،امیر از اینکه نتونست بیاد معذرت خواهی کرد. راستش مادر شوهرم حال ندار بود ،اینه که خونه موند ."
        چه بهانه ای ،اگه خوب نبود شما چرا اومدین .
        مادرم هم که از همجا بی خبر گفت :"امیر ؟!"
        "پسرم رو میگم ، آخه یه چند وقتیه مادر شوهرم حال نداره ."
        دیگه صبر نکردم ادامه حرفش رو بشنوم دست شیوا رو کشیدم و به اتاقم رفتیم .
        شیوا دانشجو رشته ادبیات بود و عاشق شعر و شاعری. رو تختم نشستم و رو به شیوا که رو صندلی جلوی اینه نشسته بود گفتم :
        "راستی شیوا این رشته تو فقط به درد عاشق پیشه ها میخوره ."
        "این طور فکر میکنی ؟"
        "اره دیگه ...فکرش رو بکن تو اگه عاشق بشی با این شعرها میتونی یه جوری دل طرف رو بدست بیاری .چون میتونی با این شعر ها ابراز عشق کنی .اما من چی اگه یه روزی عاشق بشم با خط کش t و بیل و کلنگ باید ابراز علاقه کنم ."
        زدیم زیر خنده .
        "دختر تو خیلی باحالی هر وقت تو رو میبینم کلی میخندم ."
        "خب ،راست میگم دیگه ."
        "این طور هم که تو فکر میکنی نیست ."
        "از کجا اینقدر مطمئنی .مگه تا حالا عاشق شدی که اینطور میگی ."
        "شاید هم شده باشم ."
        با این حرفش از جا پریدم و گفتم :"راست میگی شیوا؟ "
        "نه بابا شوخی کردم ."
        "دروغ نگو. زود باش بگو ببینم این پسر خوشبخت کیه ؟"
        "شوخی کردم مستانه ."


        "مگه من با تو شوخی دارم .زود باش ..لوس نشو بگو ..."
        شیوا که از خجالت صورتش سرخ شده بود سرش رو پایین انداخت .
        "دیدی گفتم ،رنگ رخساره خبر...چی بود یادم رفته بقیش رو ."
        "همون بهتر که تو مهندسی ساختمون رو انتخاب کردی.
        رفتم جلو پاش نشستم و گفتم: " حالا بگو اون کیه؟"
        "بی خیال شو مستانه ."
        "فکر کردی! تا نگی کیه ول کن نیستم ."
        "......."
        یه دفعه چیزی به ذهنم خطور کرد چشم هام رو ریز کردم و گفتم :"ببینم نکنه طرف امیر ، پسر خالته ...هان ؟"
        سرش رو تکون داد و گفت :
        "نه بابا امیر مثل برادرم میمونه ،من و اون به هم احساس خواهر برداری داریم."
        هر چند که به من ربطی نداشت اما پرسیدم :
        "تو از کجا میدونی اون هم همین احساس رو به تو داره ؟"
        "از انجائی که خودش برام تعریف کرده ،خاله مریم یه روز من رو برای ازدواج به اون پیشنهاد میکنه ،اما امیرهم همین احساس رو نسبت به من میگه .میگه من رو به عنوان خواهر کوچکترش میدونه نه همسر آینده اش. "
        اخم هام رو تو هم کردم و گفتم :
        "خیلی هم دلش بخواد. عجب آدمیه !یه راست اومده این ها رو به تو گفته ؟بین خودمون باشه اما این پسر خالت خیلی از خود راضی و گند اخلاقه ."
        شیوا لبخند زد و گفت :
        "نه به خدا ،امیر اصلا اینطوری نیست .اتفاقا نسبت به بقیه پسر خاله هام و پسر دایی هام ، با محبت تره، من که باهاش خیلی راحتم .اتفاقا وقتی این حرف رو زد خیالم راحت شد .آخه دوست نداشتم احساسش با احساس من فرق کنه ."
        لبخند زدم و گفتم :
        "خوب تیر اولم به هدف نخورد.خوب یه راهنمایی بکن. ببینم طرف رو من میشناسم یا نه ؟"
        "باز شروع کردی مستانه ."
        "بخدا اگه نگی ...در عوض من هم قول میدم وقتی عاشق شدم اول از همه به تو بگم ."
        خندید .
        دوباره گفتم:
        "نگفتی من میشناسمش ."
        "شاید "
        "شاید؟!!این که نشد جواب !"
        "خب من هنوز مطمئن نیستم تو اون رو دیدی یا نه ."
        کمی فکر کردم و مثل جرقه پریدم هوا :
        "نکنه نیما رو میگی هان؟ طرف مهندش وحیدیه ؟"
        مثل لبو قرمز شد و گفت :
        "یواش ممکنه کسی صدات رو بشنوه."
        خودم نمیدونم چرا اینقدر ذوق کرده بودم .یه ماچ آبدار از لپش کردم و گفتم:
        "اون هم چیزی میدونه ."
        "معلومه که نه ،آخه زیاد باهاش برخورد نداشتم ."
        "اه ،برو بابا تو هم ،خب یه جوری بهش حالی کن ."
        ابروهاش رو بالا انداخت و گفت:"مثلا چه جوری؟"
        "چه میدونم چشمکی چیزی ."
        به این حرفام آرم زد تو سرم :"مستانه واقعا که ..."
        خندیدم:"شوخی کردم بابا."
        "گفتم! ...آخه از تو بعیده این حرفا ..."
        "ولی واقعا ما دختر ها چه [​IMG]یم .اگر به کسی علاقمند بشیم باید تو دلمون نگه داریم، یا منتظر باشیم خود طرف حرفی بزنه ...."
        آهی کشید وگفت :
        "آره ،تو راست میگی ، خیلی وقت ها میخواستم به امیر بگم. اما خوب هم خجالت میکشیدم ،هم با خودم می گفتم اگه نیما به من علاقه ای داشت حتما به امیر میگفت .آخه با هم خیلی دوستن."
        دست به سینه نشستم و گفتم :
        "من که چشمم از این پسر خاله تو آب نمیخوره، اصلا خودم برات یه کاری میکنم. نگران نباش اصلا همین فردا ، نه فردا که تعطیله ،پس فردا جریان رو یه طوری به مهندس وحیدی میگم ؟"
        شیوا با نگرانی گفت :"مستانه چی میگی؟یه وقت حرفی نزنی ها !"
        "شوخی کردم ...قیافشو !!"
        شیوا دستش رو سینه اش گذاشت نفسی بیرون داد و گفت: "خدا بگم چکارت کنه ..."
        رو تختم دراز کشیدم و گفتم :
        "خیلی دلم میخواد بدونم عاشق شدن چه حال و هوایی داره، واقعا حسش مثل همون تو رمان هاست ؟"
        شیوا کنارم رو تخت نشست و گفت:
        "انشاءالله که یه روزی خودت عاشق شدی ،اونوقت میفهمی ."
        "من که مثل تو نیستم .اگه بفهمم عاشق شدم ،بی معطلی خودم بهش میگم .مگه خلم که در آتش هجرتش بسوزم ."
        "نه بابا تو هم که شاعر شدی "
        رو تختم نشستم و گفتم :
        "شیوا تعریف کن ببینم چطوری عاشق شدی ؟"
        شیوا اول امتناع میکرد ولی با اصرار من همه چیز رو تعریف کرد. نیما رو برای اولین بار تو عروسی دختر خاله اش ،یعنی خواهر امیر دیده بود .اون هم سه سال پیش .با خودم فکر کردم ،یعنی عشق میتونه اینقدر آدم رو تسخیر کنه که چند سال بدون این که احساس طرف رو نسبت به خودت بدونی ،عشقش رو مثل مروارید تو صدف قلبت پنهان کنی . راستی راستی مثل این که منم امشب شاعر شد ما .


        اون شب خیلی به شیوا فکر کردم .یه جورایی دلم براش سوخت اونطور که از نیما حرف میزد معلوم بود خیلی دلبسته اش شده .خوب عاشق بود دیگه .
        به خودم قول دادم حتما یه کاری براش بکنم . ​

        ....
        ​

        ​

        ​

        ​

        ​

        ​


        ​








        ​

      ​



      ​


    ​