1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

رمان آن تابستان

شروع موضوع توسط karbalaee mohammad ‏12/9/12 در انجمن داستان

  1. کاربر ویژه

    تاریخ عضویت:
    ‏21/7/12
    ارسال ها:
    8,510
    تشکر شده:
    4,973
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    دانشجو نرم افزار
    نام آفریدگار یکتا
    آن تابستان
    نویسنده : ماندا معینی
    فصل اول
    تک و تنها تو سالن نشسته بودم. نشسته بوده و منتظر! اما چه سالنی بود! چه خونه و زندگی ای! درست مثل این خونه ‏ها که تو فیلم آ نشون میدن! یه خونه ی ویلایی دوبلکس! حیاط حدود دو سه هزار متر! همه جاش درخت و گل و باغچه ‏و چمن!‏
    خونه شون که دیگه هیچی! فکر کنم فقط دویست متر سالنش بود! سه دست مبل توش چیده بودن! چه فرش هایی! چه ‏تابلوهایی! از کنار سالن یه سری پله ی شیشه ای رفته بود بالا که یه سالن کوچیک از بالا بود و مشرف به سالن پائین. ‏چند تا اتاقم اون طرفش بود. کنار پله هام یه آسانسور کوچیک بود! یه آسانسور کوچیک و خیلی قشنگ با در نرده ای ‏برای دو طبقه خونه! خیلی جالب بود! خونه ما طبقه چهارم یه ساختمون بود بدون آسانسور! اون وقت اینجا یه آسانسور ‏گذاشته بودن که براشون یه طبقه بالا رفتن سخت نباشه! ‏
    اون طرف سالن یه آشپزخونه بزرگ بود که از اینجا دید نداشت. یه آشپزخونه بزرگ که با یه سکو از سالن جدا می شد و ‏در واقع ‏‎‘open’‎‏ بود. اما بالای سکو پنجره پنجره بود و از سالن به وسیله شیشه جدا شده بود و یه نوع پیچک م روش ‏کشیده بودن که واقعاً قشنگش کرده بود. دور تا دور سالن م گلدون های خیلی قشنگ بود که چند نوع گیاه آپارتمانی ‏توش کاشته بودن و منظره سالن رو خیلی رویایی می کرد! یه پاسیوام یه گوشه دیگه ش بود که از سنگ درستش کرده ‏بودن و آروم آروم از بالاش آب می ریخت پائین! مثل یه چشمه واقعی! خلاصه همه چیز واقعاً قشنگ بود طوری که آدم ‏دلش می خواست که بشینه و نگاه شون بکنه و لذت ببره!‏
    حواسم به طرف دیگه سالن بود که صدای پا شنیدم. یه مردی حدود پنجاه و خرده ساله ، داشت می اومد طرفم. خیلی ‏خوش تیپ با کت و شلوار و کراوات. از جام بلند شدم و سلام کردم. با لبنخد جوابم رو داد و گفت :‏
    ‏-‏ شما مریم خانم هستید ، درسته؟
    ‏-‏ بله ، از طرف شرکت ...‏
    ‏-‏ می دونم ، می دونم. دایی تون همه چیز رو گفتن. تشریف بیارید تا با خانم آشناتون کنم. حتماً دایی تون در ‏مورد وظایفی که اینجا به عهده تون هست باهاتون صحبت کردن!‏
    ‏-‏ کم و بیش! البته من برای اولین باره که ...‏
    ‏-‏ نگران نباشین! کار آنچنانی ای نیست. ظرف یکی دو روز کاملاً مسلط می شین. بفرمائین!‏
    ‏-‏ شما بفرمائین ، من دنبال تون می آیم.‏
    ‏-‏ تعارف نکنین.‏
    ‏« دوتایی از پله ها رفتیم بالا که گفت»‏
    ‏-‏ خانم نباید داروهاشون دیر بشه ، همه سر ساعت. در ضمن نباید به هیچ عنوان عصبی بشن. برای قلبشون ‏خطرناکه
    -‏ مطمئن باشین که من تمام سعی ...‏
    ‏-‏ می دونم! می دونم! فقط محض یادآوری گفتم.‏
    ‏«رسیده بودیم بالای پله ها»‏
    ‏-‏ از این طرف با دایی تون سال هاست که کار می کنم و بهش اعتماد دارم. اینجا پنج تا اتاق با سرویس کامله. ‏خانم توی آخرین اتاق هستن. خودشون برنامه روزانه شون رو بهتون می گن.‏
    ‏«رسیدیم جلوی در یه اتاق که آروم بهم گفت»‏
    ‏-‏ البته خانم تقریباً تمام کارهاشون رو خودشون انجام می دن! احتمالاً فکر می کنم شما به عنوان یه چی بگم، یه ‏هم زبون باید براشون باشین! متوجه این؟!‏
    ‏«سرم رو تکون دادم که آروم در زد»‏
    ‏-‏ بفرمائین.‏
    ‏« یه صدای محکم و آمرانه! در رو آروم باز کرد و رفت تو و کنار ایستاد و منم رفتم تو و سلام کردم. یه خانم حدود هفتاد ‏و چند ساله روی یه ویلچر نشسته بود. نگاهم کرد و آروم جوابم رو داد.»‏
    ‏-‏ ایشون مریم خانم هستن که خدمت تون گفته بودم.‏
    ‏«سری تکون داد و تا اون آقا خواست چیزی دیگه بگه گفت»‏
    ‏-‏ شما برو دیرت می شه!‏
    ‏«اونم یه نگاهی به خانم و بعدش به من کرد و با یه لبخند از اتاق رفت بیرون در رو هم پشت سرش بست. یه مرتبه ترس ‏برم داشت! ترس نه ، دلهره! مثل دلهره ای که موق کنکور داشتم!»‏
    ‏-‏ بیا جلو عزیزم!‏
    ‏« چند تا قدم رفتم جلو»‏
    ‏-‏ بشین!‏
    ‏« یه اتاق خیلی بزرگ بود شاید حدود چهل متر که یه تخت خواب دونفره یه گوش ش بود و یه تلویزیون بزرگ یه گوشه ‏دیگه ش و یه طرف شم سه تا مبل راحتی با یه میز چیده شده بود. یه طرف دیگه شم تمام پنجره بود. پنجره های تمام ‏قد مثل در که به تراس خونه می خورد.‏
    رو یه مبل نشستم و یه لبخند زدم.»‏
    ‏-‏ دانشگاه می ری؟ سال چندمی؟
    ‏-‏ آخر
    ‏-‏ آفرین چه رشته ای؟
    ‏-‏ عمران.‏
    ‏-‏ آفرین! آفرین!‏
    ‏-‏ ببخشین خانم ، اون آقا فرمودن...‏
    ‏-‏ آقای ...! آقای دکتر...!‏
    ‏-‏ بله ، آقای دکتر فرمودن که وظایفم رو از شما سؤال کنم.‏
    ‏-‏ وظایف؟!‏
    «خندید و گفت»‏
    ‏-‏ عجله داری برای کار؟
    ‏-‏ می خوام زودتر بدونم که ...‏
    ‏-‏ عجله نکن! به اونم می رسیم.‏
    ‏«بعد رفت کنار دیوار که یه چیزی مثل آیفون بود و یه دکمه رو فشار داد که انگار از آشپرخونه جواب دادن.»‏
    ‏-‏ بله خانم؟
    ‏-‏ چایی لطفاً!‏
    ‏-‏ چشم!‏
    ‏« بعد ویلچر رو برگردوند طرف من و گفت»‏
    ‏-‏ فلج نیستم اما روی این راحت ترم. نیم ساعت یه ساعت در روز راه می رم. با عصا البته! برای اینکه پاهام خشک ‏نشه!‏
    ‏« بعد برگشت بهم نگاه کرد و گفت»‏
    ‏-‏ چند تا پله بود؟
    ‏« یه لحظه پله هایی رو که از طبقه پائین می خورد به بالا اومد تو نظرم و تند گفتم»‏
    ‏-‏ سی تا! نه! سی و یکی!‏
    ‏« یه لبخند دیگه بهم زدو گفت»‏
    ‏-‏ سی و یک.‏
    ‏« یه نفس راحت کشیدم! وقتی داشتم می اومدم بالا ، نمی دونم چرا همونجور که به حرفای آقای دکتر گوش می کردم ، ‏پله ها رو هم شمردم!»‏
    ‏-‏ هر کسی نمی تونه آدم بادقتی باشه! ذاتی یه!‏
    ‏« بعد ویلچر رو برگردوند طرف پنجره ها و گفت»‏
    ‏-‏ در رو باز کن بریم تو تراس.‏
    ‏« بلند شدم و پرده رو زدو کنار و در رو باز کردم و اومدم پشت ویلچر و گفتم»‏
    ‏-‏ اجاره می دین کمک کنم؟‏
    ‏« بهم خندید. کیف م رو گذاشتم رو میز و دسته های ویلچر رو گرفتم و آروم حرکتش دادم و رفتیم تو تراس. از اون بالا ‏تمام حیاط معلوم بود! خیلی قشنگ و باصفا!‏
    تو تراس یه میز بود با چند تا صندلی. تمام عرض خونه تراس بود که از بالا یه سایه بودن خیلی قشنگ از پارچه های ‏رنگی توش سایه انداخته بود!»‏
    ‏-‏ بریم جلوتز! جلو نرده ها!‏
    ‏« ویلچر رو بردم جلو تراس. حالا دیگه تقریباً پله های ساختمونم از بالا دیده می شد.»‏
    ‏-‏ مواقعی که حوصله م سر می ره و دیگه حوصله هیچ کاری ندارم ، می آیم اینجا و حیاط و خیابون رو تماشا می ‏کنم.‏
    ‏-‏ خیلی قشنگه! هم حیاط ، هم خیابون! کلاً این منطقه خیلی خیلی قشنگه!‏
    ‏-‏ اگر اینجا رو هم مثل جاهای دیگه خراب نکنن! قشنگی اینجا به درختاشه! خونه ها همه ویلایی و بزرگن. تو ‏حیاط شونم همه گل و گیاه و درخته! اگه این درختارو قطع کنن و جای این خونه های دو طبقه آسمون ‏خراش بسازن ، دیگه این خیابون قشنگی نداره!‏
    ‏-‏ چه استخر قشنگی!‏
    ‏-‏ یه دونه م طبقه پایین هست. با سونا و جکوزی و این چیزا. هفته ای یه بارم می رم اونجا. برای آب درمانی مثلاً!‏
    ‏-‏ خیلی خوبه!‏
    ‏-‏ تو شنا بلدی؟
    ‏-‏ قورباغه و کرال.‏
    ‏-‏ همینا کافیه دیگه!‏