1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

همسفـر

شروع موضوع توسط karbalaee mohammad ‏12/9/12 در انجمن داستان

  1. کاربر ویژه

    تاریخ عضویت:
    ‏21/7/12
    ارسال ها:
    8,510
    تشکر شده:
    4,973
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    دانشجو نرم افزار
    وقتی چشم گشود تصویر طاها سمج و پر تلاطم درون قاب آئینه جا گرفت لبخندملیحی به چهره اش راه یافت و با خود زمزمه کرد:
    "چرا هنوزم گرمای حضورت رو اونم تو فاصله ی کم حس میکنم .تو کجایی طاها تا نگران نخوردن قرصهام باشی؟کجایی ببینی پیشونیم زخم شده وبرای خونریزیش بترسی و نگران شنت داخل مغزم باشی؟چقدر دلم واست تنگ شده برای تو و دلواپسی هات واسه ی بردیا وشیطنتهاش برای پانیذ و صحبتهاش . حتی برای شیطنتهای بهزاد وبهاره چی میشد چشمهام رو باز میکردم و خودم رو دوباره تو همون جمع مهربون میدیدم .خدایا میدونم شدنی نیست اما این تنها ارزوی منه اگه قراره بمیرم حداقل تو لحظه ی جون دادن فقط تصویر طاها جلوی چشمم باشه همین دیگه هیچی ازت نمیخوام ."
    صدای هلهله و ساز ودهل تمام فضای باغ و در برگرفته بود.گرچه هوای پاییز غم ها را به فریاد در می اورد و برگ های رنگ پریده ی درختان منتظر بهانه ای برای جدا شدن از شاخه هابودند اما افتاب نیمروزی فضای پاییزی باغ رو دلچسب تر از ساعتی قبل نموده بود.
    تمامی کسانی که تا ساعتی پیش به خون هم تشنه بودند بخاطر اون عروسی و وصلت کنار هم نشسته بودندو گویی هیچ اتفاقی نیافتاده باشد از هر دری سخن می راندند.
    عاقد نیز امد و خبر امدنش به گوش یلدا هم رسیدو اه از نهادش برخاست. با انکه از زمان مراجعتش میدانست قدم در چه مسلخی گذاشته است اما هر لحظه منتظر اتفاقی نو یا شاید معجزه ای بود تااز ان مهلکه بگریزد.منتظر دستانی از غیب بدون امید به هر ریسمانی برای نجات خود چنگ می انداخت.گریه وزاریش هم باعث تغییر هیچ چیز نشد. در ودیوار اتاقی که بعنوان اتاق عقد برایش در نظر گرفته بودند به هم می امدند و نفس را در سینه اش تنگ میکردند. قلبش تیر میکشید. وقتی شهناز با هیجان وارد اتاق شدوگفت:
    -عاقداومد.
    برای لحظه ای یخ کرد وماتش برد شهناز کنارش خزیدوگفت:
    -بگونه نزار به زور ازت بله بگیرن یوسف بخاطر تو اینهمه سختی کشید یلدا!
    اما اومبهوت ومستاصل نگاهش را به تصویرخود درون اینه خیره ساخت وزمزمه کرد:
    - دیگه دیر شده ، نمی تونم. نمیشه،خیلی دیر شده!
    تصویر خود را درون اینه نمیشناخت وبا خود زمزمه کرد:
    -این کیه اینجا نشسته ؟منم؟ یلدا؟منتظر کی هستم ؟ کمال؟! یعنی این چیزی بو که بخاطرش مبارزه کردم ، جنگیدم لیاقت من اینه؟
    زلال اشک از جشمه ی جوشان چشمهایش جوشیدن گرفت وگونه اش را تر کرد . افیه با ناراحتی گفت:
    - خسته نشدی این همه گریه کردی؟
    کنارش نشست وادامه داد:
    -به خدا کمال پسر بدی نیست ، ظاهرش خشن نشون میده اماقلبش رئوفه . برادرمه، میشناسمش
    .حرفایی که تو ماشین زد همه دروغ بود.از قبل هم تو دوست داشت.می خواست انتقام این همه مدت تعقیب وگریزو ازت بگیره. مگرنه که از خداشه تو عروسش بشی. بذار مراسم عقد تموم بشه میبینی که چه شوهر خوبی واسه ات میشه.
    یلدا بدون ان که بشنود یا بفهمد او چه میگوید فقط نگاهش کرد که کمال در چار چوب در ظاهر شد. یلدا با دیدن هیبت او شوکه شد. چقدر دلش می خواست در ان لحظه طاها رو نظاگر میشد
    ولبخندی پر از عشق بدرقه ی راهش مینمود.اهی از سر افسوس از سینه خارج کرد.با قطع شدن صدای ساز ودهل وهمهمه ای که بیرون از اتاق شنیده میشد کمال نیز به ناچار به عروسش پشت کردوبه در ورودی باغ خیره شد. ماشینی از نیرو انتظامی ودو ماشین اشنای دیگر. کمال از خشم غریدوگفت:
    -اینا واسه چی اومدن اینجا؟ قرارمون این نبود.
    مخاطبش پدر وعموهای یلدا بودند که همه اظهار بی اطلاعی کردند. بدون انکه منتظرجوابی بماند باشتاب وخشم وارد اتاقی شد که قراربود تا لحظاتی دیکر شاهد بله گفتن یلدا باشد. یلدا با قلبی اماس کرده از اندوه کنار سفره عقد نشسته بود وقدرت جمع وجور کردن دست وپایش را نداشت .با ورودشبه اتاق شهناز وچند دختری که لباس محلی به تن داشتن باشتاب از انجا گریختند.کمال با خشم قدمی به جانب یلدا برداشت وغرید:
    - اینا رو واسه چی دنبالت راه انداختی؟قرارمون این نبود . فکر کردی میتونن واست کاری بکنن.
    یلدا که از اتفاقات رخ داده از بیرون از اتاق خبری نداشت با تعجب نگاهش کرد ودر حالی که به سختی از جایش برمیخاست گفت:
    -من کسی رو دنبال خودم راه ننداختم .دیدی که تنها اومدم.
    کمال با خشم به بیرون از اتاق اشاره کردو گفت:
    - پس اینا ایجا چه غلطی میکنن ؟ادرس اینجا رو از کجا اوردن ؟تومنو بازی دادی یلدا .به خودت واونا بد کردی.نامردم اگه اینجا خون به پا نکنم.
    یلدا بهت زده نگاهش رااز پنجره اتاق به بیرون دوخت. چسمان ابری اش به بارش ادامه داد ونالید:
    -با اونا کاری نداشته باش. به خدا من بهشون ادرس ندادم منو بکش کمال.
    با دیدن طاها در کنار بهرام وبردیا نفس عمیقی کشید .گویی تنها اشنایان وعزیزانش را در جمعی غریبه وبیگانه یافته باشد.این بار اشک شوق ریخت وبرای لحظه ای حضور مزاحم گمال را فراموش کرد وزمزمه کرد:
    - خدایا شکرت ،میدونستم تنهام نمیذازی.
    سیلی محکمی به گونه اش نواخته شد.تعادلش را از دست داد وروی زمین افتاد.شوری خون را مزه مزه کردو بانفرت سرش را بلند کرد.دستان لرزانش را روی میز گذاشت.سیلی کمال به او فهماند که سرنوشت پرده سیاهش را سایبان انجا نموده است وبوی بد مصیبت مشامش را ازرد . با گوشه ی استین خون جاری شده از لبش را پاک کرد گفت:
    -می تونی تا قیام قیامت منو بزنی.اصلا به زور ازم بله بگیری و رسما عقدت بشم اما تو یه چیزشک نکن اونم نفرتیه که ازت در دل دارم ولحظه به مقدارش اضافه میشه.ازت متنفرم کمال متنفر!
    خشم کمال مثل اشعه ی خورشید به اطرافش ساطع میشد.یک بار دیگر دستش را بلند کرد تا ضربه ای دیگردستش را بلند کرد تا ضربه ای دیگر بر پیکر ضعیف و نحیف او فرود اورد که دستی در هوا مچش را گرفت وبه زیر کشید.
    افیه بود .خواهرش که با ابروانی گره خورده او را مخاطب قرار داد:
    -زورت رو به یلدا نشون نده!خیلی به خودت میبالی که یه دختر زخمی رو بی دفاع می ترسونی و میزنی.به خدا که یلدا از تو خیلی ها که اسم مردی رو یدک میکشن مردتره.اونا اومدن اینجا از این میپرسی چرا؟منو باش که داشتم از عقل وکمالاتت واسه یلدا داستان سرایی میکردم .
    کمال از شدت عصبانیت لبش را جوید وبا به زبان راندن ناسزایی از اتاق خارج شد .
    با رفتن او یلدا نفسی عمیق کشید وبه دیوار تکیه داد وچشمانش را بست . افیه دستمالی به دست گرفت وبه ارامی خون لب او را پاک کرد و پرسید :
    -دوستش داری؟
    یلدا پلک سنگینش را به ارامی باز کرد ونگاه متعجبش را به او دوخت.افیه متوجه سوال او شدو ادامه داد:
    -منظورم اون مرد جوونه اس که داره بخاطرت خطر میکنه یلدا، یلداش گوش فلک وکر کرده .میدونم که دوستت داره.
    این بار پشمان یلدا از تعجب گشاد تر شد که او اه جانسوری روااز سینه بیرون راند وگفت:
    -می شه اینو از نگاهش خوند . همینطور از نگاه تو .کمال هیچ شانسی نداره.
    عرق از سرو روی یلدا می بارید .می سوخت وملتهب بود نه از گرمای هوا از لهیب اتش درون می سوخت.افیه از پنجره بیرون را تماشا کرد وساکت شد.قلب یلدا به تلاطم افتاده بود واو را مجبور ساخت که ان را با دست بفشارد و به ارامش دعوت کند.
    نگاه عاشقش را به جمعیتی که هر لحظه بیشتر میشد دوخت.چشمهایش خستگی ناپذیر وهمپای دلش در جستجو بودند.
    چشمانش در جستجوی دیدن محبوب که در میان جمعیت گم شده بود ودلش در جستجوی یافتن راهی برای یافتن رهایی از این اضطراب واشفتگی.
    با ورود هراسان شهناز به اتاق هردو به جانبش چرخیدند .شهناز با دیدن افیه لحظه ای این پاو ان پا کرد که افیه گفت:
    -چیه ؟ چرا لال شدی شهناز ؟تا دیروز که بلبل زبون بودی.
    شهناز لب ورچید ودر حالی که به جانب یلدا می رفت گفت:
    -جناب سروان سلطانی بایلدا کار داره .بهمن گفتن بیام صداش کنم .
    افیه بی حوصله از اتاق خارج شد وشهناز با خیالی اسوده خود رو به یلدا رساند وگفت:
    -خلاصه اومدن، نمیدونی چندبار باهاشون تماس گرفتم تا ادرس دقیق اینجا رو بدم که راه رو گم نکنن.همش میترسیدم که دیر برسن.
    یلدا از تعجب ابروانش را بالا داد وگفت:
    -پس کار تو بوده؟!
    با دیدن قیافه ی راضی وپرنشاط او به خنده افتاد وگفت:
    -یادم باشه به کمال بگم بیاد از تو هم اینطوری سوال کنه .
    وبادست به لب پاره شده اش اشاره کرد.شهنازبا دست صورت او را لمس کرد وگفت :
    -دستش بشکنه .چه زخمی هم شده.اما خودمون یلدا چه زبونی دارن این هوادارانت .کمال که از پس زبون اونا برنمیاد فقط عربده می کشه.
    یلدا با اشتیاق پرسید:
    -مگه چی میگن؟چه طور تونستن جناب سروان رو هم به اینجا بکشونن؟
    -مثل اینکه رفتن سراغ یوسف و شکایتانه ای تنظیم کردن در واقع یوسف شاکی شده که خواهرش رو به زور اوردن پای سفره عقد و خودش رو هم به اون روز انداختن می دونستم که یوسف دل شیر داره.​

    ​


    یلدا از خوشحالی او را در آغوش کشید و سر او را به سینه چسباند شهناز جثه ظریف و ریزی داشت و چهره اش از ظرفات خاصی برخوردار بود که سن واقعی او را پنهان می کرد در آن صورت ملیح چشمانی درشت و پر تلالو می درخشید که یوسف را شیدای خود نموده بود.
    سر او را محکم بر قلبش که آهنگی حزین می نواخت فشرد و گفت:
    -نمی خواستم اونا به خطر بیفتن که تنها برگشتم دختر تو خبردارشون کردی؟
    شهناز سرش را بلند کرد و در حالی که به چشمان خسته او خیره شده بود گفت:
    -اما من فکر کردم شاید با کمک اونها بتونیم جلوی یه فاجعه رو بگیریم.
    -فاجعه؟شهناز کدوم فاجعه؟...
    -[​IMG] شدن تو فاجعه نیست؟به زور بله گرفتن از تو فاجعه نیست؟حتما باید کسی بمیره تا بگیم فاجعه؟اونی که می میره که راحت شده تو یی که قراره یه عمر با تنفر زندگی کنی دچار اون فاجعه ی شوم شدی چرا خودت رو دست کم می گیری یلدا؟زود تسلیم شدی دختر خیلی زود.
    -تو که نمی دونی چی تو دلم می گذره پس زود قضاوت نکن.
    -اگه جای تو بودم بازم می جنگیدم حالا که این طور هوادارهایی داری و به خاطر تو این همه راه رو کوبیدن و اومدن اون با دستهای پر ساکت نشین.
    -تو که می خواستی خودکشی کنی؟
    -اینم یه جور اعتراضه یه جور فریاده تو تونستی فرار کنی من که تنها بودم و دلخوشیم یوسف مرگ رو ترجیح دادم یلدا جان تو اگه واقعا عاشق باشی که قلبم بهم میگه هستی کوتاهی نمیای بازم می جنگی فقط تولکی کن و از اون کمک بخواه.
    یلدا به آسمان اشاره کرد و گفت:
    -هیچ وقت فراموشش نکردم.
    -من و تو تنها نیستیم یکی هست که خیلی دوستمون داره که تا حالا پیش اومدیم از خودت از عشقت دفاع کن...منم با توام.و خیلی دیگه از زن ها که شجاعت تو رو ندارن تو شجاعت و عشق رو با هم داری پس بسم الله...
    -کارم درست بود شهناز؟
    سوالش باعث تعجب شهناز شد مقابل او ایستاد و در حالی که چین لباسش رو مرتب می کرد جواب داد:
    -خودت باور داشتی که درسته پس درست بود یکی باید داد این زن های مظلوم رو بگیره یکی باید صداشون رو به گوش فلک برسونه حالا که خودت خواستی فریاد این جمع مظلوم باشی پس رساتر باش گوش نوزاتر و محکمتر از قبل تو قدم اول رو برداشتی حالا باقی راه مودنه محکم باش یلدا.
    کلام آخر شهناز خط بطلان بر روی تمامی تردیدها و دودلی هایش کشید با دست شهناز را کنار کشید چشمانش به روی نگاه ملتمسانه شهناز متوقف ماند و با لبخندی او را مطمئن ساخت و قدم به میدات رزمی گذاشت که از ماهها قبل لباسش را پوشیده بود باید آن روز تکلیفش را روشن می نمود و از این وضعیت خلاصی می یافت مصمم و قوی قدم به باغ گذاشت همه نگاهها به جانبش چرخید و در ان میان نگاه گرم طاها وجودش را برزاند نگاه یلدا یک کوچه بود کوچه ای که در آن از ابتدا تا انتهای حرفهایش به دنبال هم صف کشیده بودند.
    طاها با دیدن آن نگاه و سر باندپیچی شده و صورت زخمی قلبش به در امد و بی اختیار جمعیت را شکافت و به سمت یلدا حرکت کرد یلدا فقط او را می دید و دیگر هیچ دست هایی که برای رسیدن به اودر تلاش بودند انگار فقط میان سکوت قدم برمی داشتند اما پس از لحظه ای باز هیاهوی جمع و غرش کمال متوقفشان کرد آن هم درست در یک قدمی یکدیگر.
    لوله ی تفنگ شکاری را به جانب سینه ی طاها که به شدت بالا و پایین می رفت نشانه گرفت سه خط موازی چین به روی پیشانی اش ظاهر شد چشمانش را به علامت خشم تنگ کرد و صدایش تند و خشن شد و غرید:
    -کجا؟به خدا قدمی دیگر برداری شلیک می کنم.
    به جانب ماموران انتظامی که اسلحه شان را به سمت او نشانه رفته بودند چرخید و گفت:
    -بهش بگید برگرده عقب می زنم به خدا می زنم.
    نفس در سینه ی همه حبس شد بهرام از شدت هیجان و ترس دستش را روی قلبش گذاشت و با زحمت سر پا ایستاد یلدا قلب خود را در میان غصه ها فشرد طاها که ا شدت عصبانیت و هیجان رنگش به کبودی می زد سینه اش را سپر کرد و با حالی شوریده غرید:
    -می خوام معاینه اش کنم.
    به جانب سروان سلطانی چرخید و ادامه داد:
    -من پزشکم تا دیروز تحت معالجه ی من بوده داروهاش رو نخورده سرش رو هم زخمی کردن.
    دوباره با غیظ به کمال خیره شد و آرام تر و با صدای دورگه ای ادامه داد:
    -گرچه باید اون دستی رو که روی یلدا بلند شده شکست و صاحبش رو کشت.
    دندان ها را به هم فشرد تا برخشم بی حد و مرزش فائق آید سروان سلطانی اسلحه به دست قدمی به جانب کمال برداشت و گفت:
    -آروم باش مرد نیومدیم که بجنگیم مگه عروسیت نیست خب باشه فکر کن دعوت شدیم به عروسیت این آقا هم پزشکه عروست رو ببین از ظاهرش هم پیداست که حال و روز خوبی نداره بذار تو آرامش به این ماجرا فیصله بد یم کمال بچگی نکن دکتر می خواد ببینه حال یلدا چه طوره همین.
    کمال گفت:
    -همین جا معاینه اش کنه من که می دونم اومدین که ببریدش بچه که نیستم.
    سروان سلطانی قدمی دیگر برداشت و گفت:


    آفرین این اسلحه رو بده به من تا بشینیم و مثل دوتا مرد حرف بزنیم.
    طاها نیشخندی تحویل کمال داد و دستش را به جانب دست یلدا برد و مچ او را بیت انگشت خود گرفت تا به ضربان قلب محزونش گوش فرا دهد رنگ چهره کمال به وضوح تیره شد گویی دست طاها بر روی گلوی او فشار می آورد که آنگونه کبود شده بود دستش را که لحظاتی پیش شل شده بود و سر اسلحه را به پایین کشیده بود دوباره بالا آورد و لوله تفنگ را به جانب یلدا گرفت و گفت:
    -زودتر دکتر.
    ظاها بدون توجه به او و نگاه خشمگینش نگاهش را روی اشکهای بی اماتی که از دیدگان مهجور یلدا به روی گونه هایش می غلطید و حکایت تلخ کامی ها را بازگو می کرد دوخت و آرام زمزمه کرد:
    -بد کردی یلدا یادم باشه حسابی تنبیه ات کنم سرتم درد می کنه؟
    یلدا نیز به آرامی جواب داد:
    -سرم نه سینه ام از نیشتر زمانه می سوزه تا از سورش ازن زخم ها.
    -واسه همین تنهایی اومدی به مبارزه زمانه؟
    یلدا چشمان محزونش را به او دوخت هیجان و اضطراب به اعماق وحودش پنجه افکنده بود دلش می خواست آن حالت تا ابد به طول بینجامد.
    در حالی که قلبش چون گلوله ای آتشین شعله می گرفت جواب داد:
    -مجبور بودم طاها وگرنه دل کندن از اون خونه و آدم هاش مثل جون دادن بود.
    طاها همچنان که باند او را عقب می زد تا شکاف سرش را ببیند با صدای بلندی گفت:
    -آقای داماد حال عروستون خوب نیست باید برده بیمارستان احتمال خونریزی مغزی هست.
    وقتی دید کمال زهر خندی تحویلش داد فریاد زد:
    -لازم نیست با اسلحه بکشیش همون ضربه ی قلبی داره از پا درش می آره.
    یلدا به خوبی منظور طاها را دریافت و سایه شوم مرگ را در یک قدمی خود حس کرد و در دل به آخاطر برآورده شدن آخرین آرزویش که همان دیدار طاها در لحظه مرگ بود شکرگزاری کرد دیگر آرزویی نداشت کمال دوباره اسلحه را به جانب طاها گرفت و گفت:
    -معاینه اش کردی ممنون حالا برو مطبت دکتر بقیه اش رو بذار به عهده من خودم می دونم کجا ببرمش.
    -از جام تکون نمی خورم تا وقتی که یلدا رو با خودم به بیمارستان نبرم.
    کمال نیز اسلحه را به سینه فشرد و غرید:
    -خیلی نترس دکتر یلدا میره اما نه با تو با من اونم به حجله ی عروسیش.
    صدای تیر هوایی که از اسلحه ی سروان سلطانی شلیک شد همه را از جا پراند و در پی آن فریاد زد:
    -این بچه بازی ها چیه کمال؟جرمت رو سنگین تر نکن.
    پلک ها را به زحمت از هم گشود با دیدن سرمی که به دستش وصل بود به فکر فرو رفت و تمامی ماوقع یکی یکی به ذهنش هجوم آوردند با یادآوری کمال و در هم آمیختن با بردیا و صدای شلیک گلوله تمام بدنش دچار هیجان شد و از جا پرید.
    اشک چون سیلابی پهنای صورتش را در برگرفت طاها که کنار او روی صندلی نشسته بود هر چه در توان داشت به کار گرفت تا او به خود آسیبی نرساند اما یلدا بی تاب تر از همیشه فریاد می زد و می گریس و با حالتی عصبی می خواست سرم را از دستش جدا کند مدام می نالید:
    -من خودخواهم به خاطر خودخواهی من دوباره خونی ریخته شد خدایا این دفعه کی کشته شد کمال یا بردیا؟جواب غزل رو چی بدم؟وای خدای من به پانیذ چی بگم؟بگم به خاطر خودم عشقش رو کشتم.

    طاها که دید حریف او نمی شود با کمک پرستار آمپول آرامبخشی در سرمش ریختند و پی از دقایقی که گریست و شیون کرد دوباره آرام شد و پلک هایش سنگین شدند و خوابید.
    سرش هنوز سنگین بود به خاطر کابوسی که دیده بود از خواب پرید نیمه شب بود و در نگاه اول دریافت که هنوز در بیمارستان است.
    خواست تکانی بخورد که متوجه شد سرم به دستش وصل است به آرامی سرش را چرخاند و طاها را دید که سرش را روی تخت گذاشته و در خواب عمیقی فرو رفته است دیدن طاها در ان لحظه ارامشی غیر قابل توصیف را در وجودش مستولی ساخت به او دقیق تر خیره شد و با خود اندیشید:
    -لباس سیاه تنش نیست یعنی بلایی سر بردیا نیومده؟شایدم کمال اه خدای من اگه سر کمال هم بلایی بیاد خودمو نمی بخشم چرا طاها تنها این جاست اصلا این جا کدوم بیمارستانه؟یعنی اومدیم تهران؟من از کی اینجام؟
    هر چه اندیشید جوابی برای سوالهایش نیافت با نگاهش تمامی زوایای صورت مردانه ی طاها را کاوید و بی اختیار لبخندی بر لب راند آرام دست چپش را که آزاد بود بلند کرد و به سر طاها نزدیک نمود او چشم باز کرد و با دیدن یلدا سرش را بلند کرد یلدا سریع دستش را عقب کشید و گفت:
    -بیدارت کردم؟
    طاها لبخندی بر چهره خواب آلودش نشاند و همان گونه که به یلدا نگاه می کرد جواب دادک
    -مهم نیست....چه طوری؟
    چشمان یلدا به اشک نشست و گفت:
    -طاها؟
    -جانم؟
    دلش لرزید و لبریز از لذت شد اما غمی که بر دل داشت نگذاشت رد پایی از آن لذت در قلبش باقی بماند و بغض آلود پرسید:
    -چه اتفاقی افتاده اون تیری که شلیک شد چه کسی رو ناکام کرد.
    طاها که از دیدن او و ان چهره مغموم اما مهربان دلش ضعف می رفت گفت:
    -هیچ کدوم ناکام نشدن بردیا که تاا منو کفن کنه خیال رفتن نداره...این از بردیا.
    یلدا این بار اشک شوق ریخت و نفس عمیقی کشید و با ترس پرسید:
    -کمال چی؟ نکنه....؟
    -کار بقردیا باعث شد که گلوله به مغز کمال نخوره و شونه اش رو سوراخ کنه اونم بستریه اما حالش بهتره اتفاقا امروز اومده بود ملاقاتت خیلی شرمنده و پشیمون بود وقتی فهمید تو از اون ماجرا جون سالم به در بردی از خوشحالی اشک ریخت.
    -من که چیزیم نبود فقط ضعف رفتم.
    طاها ابرو بالا داد و گفت:
    -پس بیخودی دو روزه بی هوشی اگه به هوش نمی اومدی مجبور می شدیم دوباره جراحیت کنیم.
    -پس باز جستم؟
    -از چی؟
    -از وداع مرگ رفتن.
    طاها اخم شیرینی کرد و گفت:
    -دیگه تکرار نشه داره چوب خط اشتباهاتت بالا میره این طوری مجازاتت هم بیشتر میشه مراقب باش یلدا.
    -باور کن طاها قبل از اومدنت همه ی آرزوم این بود که قبل از مرگ تو رو ببینم وقتی اومدی و دیدمت واقعا دیگه آرزویی نداشتم اگر می مردم هم راضی بودم.
    طاها انگشت تهدید به سویش گرفت و گفت:
    -ساکت شو یلدا کاری نکن دوباره آرامبخش بریزیم تو سرمت تا بخوابی ها وقتی خوب شدی و همه چیز به خوشی تموم شده چرا از رفتن و مرگ حرف می زنی واسه ات مهم نیست چی به روز من می آری؟مهم نیست دیگه!اگه مهم بودم که بی خبر از خونه فرار نمی کری چیه چرا جواب نمی دی؟
    یلدا چشمانش را گرد کرد و گفت:
    -مهلت بده خفه ام کردی طاها.
    لحظه ای مکث کرد و سپس با خنده ادامه داد:
    حرف حساب که جواب نداره لطفا دیگه ام با این انگشت تهدید منو نترسون.
    طاها که از هجالن سرش را پایین انداخته بود از زیر چشم نگاهش را به او دوخت و با دیدن لبخند یلدا خندید و سرش را بالا گرفت و گفت:
    -قول بده که دیگه دلواپسم نکنی دیگه بدون مشورت من هیچ جا نری اصلا بدون من جایی نری قول بده یلدا ورگنه بازم نمی ذارم حرف بزنی.
    یلدا با خنده جواب داد:
    -تو با مردای ایل ما نسبتی داری؟
    طاها نیز چون او خندید یلدا گفت:
    -الان کجاییم؟
    -بیمارستان متوجه نشدی؟
    -می دونم بیمارستانم بیمارستان کجا؟تهران یا اصفهان؟
    -اصفهان نمی شد جابهجات کنیم خطرناک بود تازه بقیه ی اقوام هم هستن یوسف کمال فکر کنم قراره سند نصف بیمارستان رو به اسم شما بزنن.
    یلدا باز هم خندید و گفت:
    -بقیه کجان پدرم مادرم بردیا و عموتون؟
    -ساعت ملاقات این جا بودن همگی رفتن خونه ی شما البته بردیا رفته بقیه رو از تهران بیاره.
    -می دونن که به هوش اومدم؟
    -نه از کجا بدونن منم تازه چند دقیقه اس فهمیدم.
    -نمی خوای بهشون بگی؟
    طاها به ساعتنش نگاه کرد و گفت:
    -الان نصفه شبی تازه بفهمن هم فردا صبح باید بیان این جا چرا شلوغش کنم؟
    یلدا با خنده گفت:
    -نمی دونستم بدجنسی.
    -بدجنسی چیه؟غیر از اینه که اگه بفهمن این جا پر میشه از آدم و دیگه نوبت به من نمی رسه هزار ماشاالله کلی هم هوادار داری بیمارستان رو گذاشته بودن روی سرشون.
    یلدا با خنده سرش را تکان داد و گفت:
    -دستم درد می کنه نمیشه سرم رو بکشی؟
    طاها شلنگ سرم را کنترل کرد و گفت:
    -این تنبیه ای که وعده داده بودم از بعد از ظهر دیروز تا صبح باید تحمل کنی اعتراض هم وارد نیست.
    یلدا با خنده گفت:
    -من که اعتراض نکردم.
    طاها با خنده ابرویش را بالا داد و به او خیره شد که یلدا گفت:
    -دیدن این لحظه واسه ام یه آرزو بود یه رویای شیرین اما دست نیافتنی ممنونم طاها تو و خانواده ات مسیر زندگیم رو تغییر دادید این که تنبیه نیست حاضرم یه عمر خدمتتون رو بکنم اما می دونم هر کاری کنم در مقابل کار شما و فداکاریتون هیچی نیست.
    طاها دست هایش را به هم مالید و گفت:
    -واسه جبران کردن وقت داری فقط دوست دارم جا نزنی.
    -امکان نداره بگو چی کار باید بکنم؟
    -خسته می شی فعلا بخواب انرژی بیشتری کسب کن فردا که بهتر شدی بهت می گم تا پس نیفتی.
    یلدا از سر تعجب چشمانش را گرد کرد و با خنده گفت:
    -می شه ازت بخوام به جای یه آمپول چندتا آمپول آرامبخش تو سرمم بریزی
    طاها نیز خندید و گفت:
    -خسته ای بخواب.
    -خسته نیستم من که همه اش خواب بودم تو خسته ای بگیر بخواب.
    -منم خسته نیستم دلم می خواد تا قیام قیامت همین جا بشینم و تماشات کنم.
    یلدا از شرم سرخ شد و سرش را پاین انداخت طاها با دست چانه او را فشرد و سرش را بالا گرفت و گفت:
    -تا حالا که نذاشتی حرف دلم رو بزنم یا گفتی حالا وقتش نیست یا این که خواهش می کنم حالا نه حالا دیگه اجازه دارم حرف های دلم رو بگم یا بازم وقتش نیست نصف شبه و ....
    یلدا با شرم گفت:
    -اتفاقا حالا وقتشه چون تشنه ی شنیدنم.
    -قبل از اینکه من حرفی بزنم تو بگو چرا بی خبر رفتی؟چرا نذاشتی همراهت باشم؟نگفتی بار فتنت چی به سرم می یاری؟اگه کسی مثل شهناز راهنماییمون نمی کرد می دونی چی می شد؟
    یلدا با تکان سر حرف او را تایید کرد و گفت:
    -تصمیم گیری سخت بود راهی بود که باید به تنهایی می رفتم طاها باور کن که نمی خواستم تو و بردیا و آقای حق دوست رو به دردسر بندازم سریع تصمیم گرفتم و عملیش کردم.
    -یه بارم گفتم تصمیم گیری لحظه ای بدون امادگی درست مثل بازی شیر یا خط می مونه تو این حالت تکیه تو بر غریزه است و بس تو به همه فکر کردی به جز من منو ندیدی یلدا؟ می خوام اینو بدونم من واسه ات وجود خارجی داشتم یا نه؟احساسم اشتیاقم واسه دیدنت رو می دونستی دلواپسی هام رو می دونستی اما واسه ات مهم نبود اگه بود که اون طوری بی خبر نمی رفتی.
    چانه ی یلدا از شدت بغض لرزید و گفت:
    -نه طاها به کی قسم بخورم که باورت بشه تو یکی از دلایل رفتنم بودی تو خوبی آقایی پاکی بی نقصی حیفه که حروم بشی تنها بازمانده ی خانواده ات هستی حقته که خوشبخت بشی من این اجازه رو به خودم نمی دم که به تو چشم داشته باشم.
    -چرا به چه دلیل این طوری فکر می کنی؟
    -من بیمارم نارحتی قلبیم شنت توی مغزم.
    -خب خیلی ها با بدتر از اینش هم زندگی می کنن و راضی هم هستن بهونه نیار فقط به من بگو من اسم من مهر من کجای این مغز کوچولوت قرار داره همین اصلا جایی واسه من هست؟
    یلدا با اشاره به قلبش جواب داد:
    -تو اینجایی مغزم نه تو قلبم.
    طاها عاشقانه نگاهش کرد و برق شادی در نگاهش درخشید و گفت:
    -واقعا ؟
    -باور نمی کنی؟چه طور ثابت کنم؟
    طاها دنیای درد را در چشم های غم گرفته یلدا دید و گفت:
    -چه طوری من به تو ثابت کنم که دیوونه ی این زیبای بیمار قلب مریض شنت دالر ملوس هستم می خوای برم پای این پنجره داد بزنم تا همه بشنون؟اگه توق قلبت بیماره که اونم با دارو خوب میشه باید بگم قلب بیمار من با هیچ داروی شیمایی علاج نمیشه جز داروی عشق تو شنت توی مغزت داری خیلی از من خوش شانس تری چون تلمبه یمغز من فقط با اسم و یاد تو به کار می افته حالا دیگه از مشکلات دیگه ام چیزی نمیگم تا مساوی بشیم وگرنه که الان باید جای من و تو عوض بشه.
    گفته های طاها کویر تشنه جان او را سیراب کرد اما اشک شوق مجالی برای بیان احساسش نمی داد طاها مشتاقانه به او نگاه کرد و پرسید:
    -حالا چرا گریه می کنی خانمی؟حرف بدی زدم؟نکنه دارم خودمو بهت تحمیل می کنم؟
    این بار یلدا انشگت خود را به علامت تهدید مقابل او تکان داد و گفت:
    -روحم با صدای گرم تو که مثل صدای نفس ملائکه است تازه میشه جون میگیرم زنده میشم طاها اگه طلوع خورشید رو غروبی و زندگی رو روزی وداهی در انتظاره بهار خزونی داره و اگه هر آغازی رو پایانی در انتظاره باور کن که طلوع خورشید عشق تو اولینم تو قلب مریض و عاشقم هیچ وقت غروبی نداره.
    طاها لحظه ای چشمانش را بست سپس نفس عمیقی کشید و گفتک
    -دوستت درم یلدا هیچ وقت شک نکن.
    -می دونم و باورت دارم.
    یلدا تکانی خورد طاها پرسید:
    چیزی شده؟
    -می خوام بلند شم می خوام اون پنجره رو باز کنم وآزادیم رو شروع دوباره ام رو زیر چتر سیاه شب جشن بگیرم.
    -لابد مهمونات هم ماه و ستاره های آسمون باشن.
    -البته.
    -من چی دعوتم؟
    -شما که سرورید ماه شب تار منی کمکم می کنی بلند شم و امشب دوتا ماه رو با هم ببینم.
    طاها کمکش کرد تا از روی تخت پایین بیاید و گفت:
    -واسه چند دقیقه بله اما زود باید برگردی و تو تخت و استراحت کنی!
    یلدا در کنار او مقابل پنجره ایستاد طاها آهسته پنجره را باز کرد عطر گل محبوبه ی شب و شب بوها یک باره به درون اتاق هجوم آوردند یلدا نفس عمیقی کشید نفسی داغ و سوازن طاها زیر گوشش زمزمه کرد:
    -خواهم تو را مهمان کنم در گوشه ای از قلب خویش
    آیا قبولش می کنی این گوشه ی ویرانه را؟
    یلدا خنده ی بلندی کرد و در حالی که نگاهش می کرد جواب داد:
    -گویند رفیقانم کز عشق بپرهیزید
    از عشق بپرهیزم پس با چه در آمیزم؟​





    پایان ​

    ​