صدای ترمز اتوبوس مدرسه امد.بعد قیژ در فلزی حیاط وصدای دویدن روی راه باریکه ی وسط چمن. لازم نبود به ساعت دیواری اشپزخانه نگاه کنم.چهارو ربع بعد از ظهر بود.در خانه که باز شد دست کشیدم به پیشبندم و داد زدم"روپوش دراوردن.دست و رو شستن.کیف پرت نمی کنیم وسط راهرو"جعبه ی دستمال کاغذی را سراندم وسط میز و چرخیدم طرف یخچال شیر در بیاورم که دیدم چهار نفر دم در در اشپزخانه ایستاده اند . گفتم" سلام.نگفته بودید مهمان دارید تا لباس روپوش عوض کنید عصرانه ی دوستتان حاضر شده"خدا را شکر کردم فقط یک مهمان اوردهاند وبه دخترکی نگاه کردم که بین ارمینه وارسین این پا وان پا می شد. از دو قلو ها قد بلندتر بود و وسط دو صورت سرخ وسفید و گوشتالو.رنگ پریده ولاغر به نظر می امد.ارمن چند قدم عقب تر ایستاده بود. ادامس می جوید و به موهای بلند دخترک نگاه می کرد. پیراهن سفیدش از شلوار زده بود بیرون .سه دگمه ی بالا باز بود.لابد طبق معمول با یکی دست به یقه شده بود.بشقاب ولیوان چهارم را گذاشتم روی میز و با خودم گفتم امیدوارم باز احضار نشوم مدرسه.ارمینه نک پا بلند شد ودست گذاشت روی شانه ی دخترک."با امیلی توی اتوبوس اشنا شدیم"ارسینه دست کشید به موهای امیلی"تازه امدهاند جی4"رول دیگری از جانانی در اوردم. چطور متوجه اسباب کشی نشده بودم؟جی4 خانه ی روبه روی ما بود ان طرف خیابان.ارسینه پرید وسط فکرم."دیروز اسباب کشی کردند"ارمینه ادامه داد"همان وقط که مها باشگاه بودیم"بعد دوتایی چرخیدند طرف دخترک.لبه ی جیب روپوش ارمینه برای خدا می داند چندمین بار شکافته بود "قبلا جی4 خانه ی سوفی بود"ندیده می دانستم لبه ی جیب ارسینه هم شکافته .مامان سوفی خاله نیناست."بندینک یقه ی سفید ارمینه باز بود .بابای سوفی_"ارسینه بندینک یقه ی خود را باز کرد "وای که چه قدر بامزه ست.نه ارمینه؟"ارمینه تند سر تکان داد"می میریم از دستش بس که می خندیم "یقه ی هر دو را باز کردم وبه دخترک نگاه کردم که خیلی هم حواسش به دو قلو ها نبود.دست ها را از پشت به هم قلاب کرده بود و زیر چشمی دور وبر را نگاه می کرد.لب هایش صورتی پر رنگ بود. انگار ماتیک زده باشد .رول چهارم را از وسط قاچ کردم و گفتم دست-و-رو -شستن.بیرون کگه رفتند ور بد بین ذهنم مثل همیشه پیله کرد .دخترک با ان دقت به چی نگاه می کرد؟مبادا جایی کثیف باشد؟نکد اشپزخانه به چشمش زشت یا عجیب امده ؟ور خوش بین به دادم رسید.اشپزخانه ات شاید زیادی شلوغ باشد اما هیچ وقت کثیف نیست.در صمن نظر یک دختر بچه نباید برای ادم مهم باشد . نیر مالیدم روی کره گذاشتم توی بشقاب چهارم و نگاهم را دور گرداندم .به گل های خشک کرده و کوزه های گلی بالای قفسه ها نگاه کردم.به حلقه های فلفل قرمز وسیر که اویزان کرده بودم به دیوار. ور خوش بین دلداری می داد.همه ی این ها و کلی چیز های دیگر که توی اشپزخانه ی دیگران نیست و توی اشپزخانه ی خودت هست برای خودت زیل=باست و حتی اگر ماد رو خواهر و دوست واشنا بخندند وبگویند اشپزخانه ی کلاریس عین کلبه ی جادوگر فصه ی هنزل وگرتل شده. نباید به خاطر حرف دیگران سلیقه ات را عوض کنی و نباید از حرف مردم دلگیر شوی ونباید_چشمم افتاد به گلدان روی هره ی پنجره. باید خاکش را عوض می کردم. ارمن با دست و روی شسته زودتر از دخترها به اشپز خانه برگشت.موها را خیس کرده بود وخوبانده بود روی سر.طره های جلو را ریخته بود روی پیشانی.پیراهن سیاه محبوبش را پوشیده بود که روی سینه نقش کله ی قوچی داشت با شاخ های خیلی بلند.انگار تذکره های هر روزه کم کم اثر می کرد و پسر پانزده ساله ام یاد می گرفت تمیز و مرتب باشد.کاش مادرم بود و می دید. شیر ریختم توی لیوان وگفتم"کاش نانی بود و میدید."لیوان را برداشت "چی می دید؟" رو به رویش نشستم دست زدم زیر چانه ونگاهش کردم."که نوه اش فقط برای باشگاه ومهمانی نیست که مو شانه می کند و لباس تمیز می پوشد.که حرف گوش کن شده و توی خانه هم مرتب ست."تا دست دراز کردم گونه اش را نوازش کنم.تند سرش را عقب کشید "نکن!موهام خراب شد."دستم لحظه ای تو ی هوا ماند.بعد از روی میز نمکدان را برداشتم که لازم نداشتم. ارسینه و ارمینه ذست های امیلی راگرفته بودند می کشیدند. "بیا خجالت نکش.بیا!" امیلی به من نگاه کرد.چشم های درشتش مثل دو تیله ی سیاه و براق بود.لبخند زدم."بیا تو امیلی."ارمن از پشت میز بلند شد و صندلی برای امیلی عقب کشید .ماتم برد. این کار جزو تذکره های هر روزه نبود. ارمینه وارسینه طبق معمول یکی در میان حرف می زدند. "امیلی با مادربزرگ وپدرش امده ابادان" "کاش موهای ما هم مثل مو های امیلی صاف بود." "امیلی از ما سه سال بزرگ ترست" "امیلی قبلا مسجد سلیمان مدرسه می رفته." "لندن هم مدرسه رفته." "ککلته هم مدرسه رفته." "ارمن زد زیر خنده ککلته نه خنگ خدا .کلکته" دو قلوها به روی خودشان نیاوردند. "ماما ببین دست های امیلی چه سفیده." "عین دست های راپونزل." ارمن که زیر چشمی به امیلی نگاه می کرد دوباره زد زیر خنده و دو قلو ها این بار براق شدند.قبل از اینکه بگو مگو سر بگیرد توضیح دادم"راپونزل عروسک ارسینه ست." ارمینه گفت"خودمان توی اتوبوس گفتیم."اخرین جرعه ی شیر را خورد و لیوان خالی را گرفت طرفم. ارمینه گفت"که یک کوچولو راپونزل را ببیند و زودی بر گردد.شیر لطفا" برای ارمینه شیر ریختم و به ارسینه گفتم"با دهن پر حرف نمی زنیم." ارمینه جرعه ای شیر خورد "وگرنه امیلی بی اجازه خانهی کسی_" ارسینه گفت"مادر بزرگ دعواش_" دوتایی با هم داد زدند"وااای!"وزل زدند به امیلی.دور لب ارمینه سفید شده بود. از جعله ی کلینکس دستمالی بیرون کشیدم.دادم به ارسینه و گفتم"دور دهن."بعد چرخیدم طرف ذخترک."به مادر بزرگ خبر دادی که_"که زنگ زدند. امیلی از جا پرید. وسط راه رو بودم که دوباره زنگ زدند. از روی کیف های ولو روی زمین رد شدم و در را باز کردم. در ارتفاعی که منتظر بودم کسی را ببینم هیچ کس را ندیدم .سرم را خیلی پایین بردم تادیدمش قدش کواه بود.خیلی کوتاه.تقریبا تا ارنجم.لباس روپوش مانند گلداری پوشیده بود و شال بافتنی سیاهی بسته بود دور کمر.گردنبند مروارید سه رجی به گردن داشت.قورباغه ای توی چمن صدا کرد و زن قد کوتاه تقریبا فریاد زد"امیلی کجاست؟" هول شدم."از دست بچه ها.هیچ وقت حرف گوش نمی کنند." گردنبندش را چنگ زد ."اینجا نیست؟" برگشت برود که گفتم"اینجاست!همین الان فهمیدم بی خبر امده.حتما نگران شدید." گردنبند را ول کردو چشم ها را بست."بچه ی بی فکر." گفتم "حق دارید.من هم بودم نگران می شدم. بفرمایید تو." چشم ها را باز کرد.سر بالا گرفت و انگار تازه متوجه ام شده باشد زل زد به صورتم.بعدند دست کسید به موها که پشت سر جمع بود. "ببخشید بچه ی احمق حواسم را پرت کرد."مو ها یکدست سفید بود. دستش را جلو اورد."المیرا سیمونیان هستم.مادر بزرگ امیلی." قورباغه ی ناپیدا دو باره قور کرد و این بار قورباغه ی دیگری با قور بلند تری جواب داد.دستپاچه شدم.دلیلش شاید کوتاهی قد مادربزرگ امیلی بود یا گردنبند مروارید در ساعت چهار بعد از ظهر یا شال پشمی در ان هوای گرم یا لحن خیلی رسمی.شاید هم صدای قورباغه ها لعنتی که بعد از این همه سال زندگی در ابادان نه به قیافه هایشان عادت کرده بودم نه به صدایشان.دستم را کشیدم به پیشبند وبردم جلو "کلاریس هستم_ایوازیان."چرا خودم هم مثل این موجود کوتاه حرف می زدم؟ دستم رت چنان محکم فشرد که حلقه ی ازدواجم انگشتم را درد اورد.چشم هایم را ریز کرد."از ایوازیان های جلفا؟"چروک های دور چشم ها یک اندازه ویک شکل بودند .انگار کسی با دقت هاشور زده بود.مادرم می گفت"چرا مثل همه ی زن ها حلقه ات را دست چپ نمی کنی؟" توضیح دادم "ایواریان فامیل شوهرم ست.از ایوازیان های تبریز . مادرم اصفهان به دنیا امده.ارشالوس وسکانیان.می شناسید؟"خواهرم پوزخند می زد "پس مردم از کجا بفهمند کلاریس خانم شبیه بقیه ی زن ها نیست؟" باز دست کشید به مو ها"اگر لقبشان را بدانم شاید بشناسم.خیلی سال جلفا نبودم." من من کردم.لقب هایی که ار منی های جلفا ی اصفهان به همدیگر میدادند خیلی از سر خوش جنسی نبود.به پدر بزرگ مادرم می گفتند میساک دهن لق که البته خوش نداشتم همه بدانند.