تا سه ساله پیش هر روز خاطرهامو می نوشتم با اینکه زندگیم یک نواخت و عادی بود بدون هیچ هیجانی ولی عادت کرده بودم،آخه وقتی 8 سالم بود خالم تو روز تولدم یه دفتر خاطره بهم داد گفت حالا که نوشتنو یاد گرفتی تو این دفتر خاطره هاتو بنویس تا هر اتفاقی افتاد و من نبودم واسم بفرستیشون تا بخونم. خالمو خیلی دوست داشتم تنها کسی بود که احساساته کودکانمو درک می کرد واسه همین همیشه با اون بودم آخه شوهرش فوت شده بود واون خیلی تنها بود. اون سال یه هفته قبل از اینکه 8 سالم بشه اوضاعه خونه بابابزرگم تغییر کرد همه عصبی بودن و ناراحت،با تموم بچگیم می فهمیدم داره یه اتفاقی میوفته وقتی از خالم پرسیدم چه خبره؟ اول سکوت کرد و از جواب دادن تفره رفت ولی با لجبازی هایه کودکانه ی من کوتاه اومد و گفت باید بره دیگه نمیتونه اینجا بمونه بهم گفت دیگه دیدارایه هر روزمون تمومه گفت عاشق شده،عشقی که از نظر پدر بزرگم گناهه و اون نباید برایه بار دوم ازدواج کنه گفت نمیتونه از عشقش بگذره واسه همین باید از این خونه بره و من باید سعی کنم رو پای خودم وایستم. اونروز باهاش قهر کردم و گفتم هیچ وقت واسه ایکه منو به یه غریبه فروخته نمی بخشمش. وقتی گفت اون غریبه واسش از خودش براش آشنا تره نفهمیدم چی می گه ولی من حالا درد شو دارم از نزدیک لمس میکنم.......... یادمه هفته ی بعدش وقتی داشتم با ذوق از مدرسه برمی گشتم تا خودمو واسه مهمونیه تولدم حاضر کنم خالمو دیدم اومد جلو بوسم کرد باهاش سرد برخورد کردمو گفتم دوسش ندارم. گریه کرد و گفت میدونم فقط اومدم هدیه تولدتو بدم. یه پاکت کادو داد دستم گفت این از هدیت ولی هنوز یه چیزایی مونده ...... از تو کیفش یه دفتر بزرگ در آورد و داد دستم بهش گفتم این چیه؟ - دلیله رفتنم،چیزی که شاید بتونه بهت بگه دوباره دوستم داشته باشی.ولی یه قولی بهم بده.الان نخونشون،قول بده وقتی عشق و با تمومه ذره هایه وجودت حس کردی اون موقع بخونیش. - با اینکه چیزی از حرفاش نفهمیدم ولی قبول کردم. خواستم خداحافظی کنم و برم که گفت صبر کن هنوز یه چیزی مونده. دوباره یه دفتر عروسکی از تو کیفش بهم داد و گفت اینو بهت میدم تا هرروز اتفاقایی که میوفته رو برام بنویسه تا وقتی که برگشتم بخونم باشه؟؟؟؟؟ دفترو ازش گرفتمو قبول کردم. از همون شبم به عهدم وفا کردمو نوشتم. براش نوشتم که از همون شب بابابزرگم اسممو عوض کرد فقط واسه اینکه خالم انتخابش کرده بود دیگه کسی ملیحه صدام نکرد و من شدم رزا واسه همه شدم رز یه رز تنها که حرفاشو با دفتری می گفت که هرسال خالش براش می فرستاد.تا سه ساله پیش می نوشتم و هر سال دفترامو واسش می فرستادم. ولی وقتی 15 سالم شد همه منو از این کار منع کردن،مادر و پدرم به خاطر گوشه گیریم ،محکومم کردن که دیگه ننویسم.خواهر و برادرام برایه خجالتی بودنم اذیتم می کردن. حالا من سه ساله که عوض شدم دیگه نمی نویسم شدم یه دختر شلوغ و شیطون که فقط داره آتیش میسوزونه ولی بازم احساس تنهایی می کنه و نمی دونه با تنهایی هاش چی کار کنه و چطور لحظه هاشو پر کنه...... من حالا بعد از سه سال فهمیدم عشق چیه؟؟؟؟ حالا درد دوری از عشق و حس کردم حالا فهمیدم خالم چی می گفت !!!!! واسه همین دیروز که واسه اولین بار دفتر خاطره ی خالمو برداشتم که بخونم تصمیم گرفتم که دوباره خاطره هایه روزانه یه خودمو هم بنویسم ولی نه توی یک دفتر عروسکی آخه دیگه دفترام گیرنده نداره(خالم سه ماهه که فوت شده)اومدم اینجا بنویسم شاید کسی باشه که بخونه............دیشب بعد ده سال دفتر خاطرات خالمو از تو صندوقچه درآوردم.به نظرم وقتش شده بود که بخونمش آخه فکر می کنم عاشق شدم یه حسی که در حینی که شیرینه میتونه تلخ باشه . دیشب نتونستم زیاد بخونم آخه دیر وقت بود ولی سعی کردم هر چی که خوندم واستون بنویسم. به نام آفریننده ی لحظات شیرین زندگیم سلام دوستم خوبی؟؟؟ از امروز تو میشی یه دوست مهربون واسم!!! آخه می دونی من بعد اون اتفاق تموم دوستایه قبلیمو(دفترامو)از بین بردم واسه همین تو تنها دوستی هستی که واسم موندی دوازدهمین دفتری که یه روز از کسی که عشقم بود گرفتم. امروز دوازدهمین سالیه که دارم خاطراتمو حک می کنم.دوازده سال گذشته و من شدم یه زن 29 ساله،یه بیوه ی غمگین زنی که 12 سال زندگیشو بیهوده با کسی هدر کرده که عشقشو ازش گرفته.ولی حالا آزادیش رو با مرگ نگهبان قصر یخی بدست آورده. ولی میدونی این آزادی فقط دو ماهش شیرین بود.همون دو ماهی که همه برام دل می سوزوندن ولی حالا ........... می خوام با تو حرف بزنم برات از گذشته بگم از حال از آرزوهای آینده. اصلا بزار برات از امروز بگم. آخه امروز که از امتحان برگشتم دوباره دیدمش دم در دانشگاه ایستاده بود نمی خواستم باهاش حرف بزنم واسه همین سعی کردم بین بچه ها یه جوری رد بشم که نبینتم ولی دیر شده بود آخه داشت به سمته من میومد خواستم بی توجه از کنارش رد بشم،که اسممو صدا زد وگفت که بایستم. به اجبار سر جام ایستادم و نگاش کردم.تو چشمام خیره شد و سلام کرد. از نگاهش به چشمام خسته شدم و سرمو انداختم پایین و به آرامی سلام کردم. چند لحظه سکوت کرد و گفت :خوبی؟؟؟؟؟؟؟ - مرسی خوبم. - مطمئنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ از حرفش تعجب کردم سرمو بلند کردم و به چشماش خیره شدم.که گفت: - هیچی همینجوری گفتم. همیشه از اینکه سوالموازچشمام می خوند خوشحال می شدم ولی الان نه.آخه دلم می خواست این مکالمه هر چه زودتر تموم شه. تو سکوت به پشته سرش خیره شدم و منتظر بودم که حرفشو بزنه ولی اون حرفی نمیزد. خسته شدم و خواستم بی توجه بهش برم که گفت: - خوشحالم که بعد این همه مدت خواستی درستو ادامه بدی. - اومده بودی که اینو بگی؟؟؟؟؟؟؟؟ - نه اومدم ازت بخوام همین جور که پرونده تحصیلیت رو از بایگانی در آوردی یه سری به گوش و کنار قلبت بزن شاید تونستی عشقتم بازبینی کنی......میتونی؟؟؟ - از درخواست صریحش شکه شدم و با گیجی به چشماش خیره شدم که از جیبش کارتشو در آورد و گذاشتش لای دستم و با یک خدافظی کوتاه رفت....... نمی دونم چقدر گذشته بود ولی با تنه ای که یه عابر بهم زد به خودم اومدم و دیدم که مدت هاست به کارت خیره شدم.با عصبانیت کار تو دستم مچاله کردم و خواستم بندازمش بیرون ولی تپش هایه قلبم نذاشت. کارته مچاله شد رو تو کیفم پرت کردم. سعی کردم ذهنمو از این مسئله دور کنم افکارمو متمرکز کنم تا به خونه برم ولی فکرش از ذهنم بیرون نمی رفت نمی تونستم تصور کنم چرا حالا بعد 12 سال برگشته بود و اینقدر وقیحانه ازم می خواست دوباره بهش فکر کنم اونم حالا که شنیدم ازدواج کرده و زنش حاملست. نمی دونم چرا هر وقت می خوام از زندگیم لذت ببرم یه اتفاق جدید میوفته و همه چیز و بهم میریزه.انگار خوشی به من نیومده.....نمیدونی دوستم؟! امروز وقتی دیدمش چقدر حالم خراب شد حتی بابا که زیاد توجهی به حال و روز من نداره وقتی وارد حیاط خونه شدم فهمید و بهناز(خواهرمو) فرستاد بالا که باهام حرف بزنه و بفهمه چی شده ولی من فرستادمش پایین. آخه می دونی با اینکه برگشتم خونه ی بابام ولی واسه خودم یه زندگیه جدا دارم طبقه ی بالای خونمون یه سوییت کوچیک داره که قبل از رفتن بهرام به انگلیس اونجا مال اون بود یه سوییت کوچیک یا یک اتاق خواب و آشپز خونه و سرویس بهداشتی ویه سالن دنج که گوشه ی سمت چپش یه در داره که به تراس خونه می خوره. منم عاشق این تراسم همیشه وقتی دلم می گیره میرم تو تراس و به درخت های گردویی که با ملیحه کاشتیم نگاه می کنم. ملی خواهرزادمه یه دختر آرومو خجالتی تو روز درختکاری به دنیا اومده واسه همین هر سال از تولدش واسش یه درخت گردو کاشتم (آخه من عاشق گردویم). اسمشو خودم انتخاب کردم آخه از بس این بچه روز تولدش آروم و دوست داشتنی بود. خیلی دوسش دارم تنها کسیه که می تونم وقتی کنارشم از ته دل بخندم.همیشه آرزوم بود که یه دختر مثله ملی داشته باشم یه دختر سبزه با چشم های مشکی و موهای لخت که همش میریزه تو صورتش و نمیشه جمعشون کرد .ولی من هیچ وقت بچه دار نشدم.حالاهم که بهش فکر میکنم میبینم همون بهتر که خدا بهم بچه نداد تا مثل من تو ی ها غرق شه. اوه فکر کنم خیلی حرف زدم ولی یه کم آروم شدم.مثل همیشه جادوی ملیحه کارساز بود من یکم از گرفتاری ها غافل شدم. دیگه باید برم یه چیزی بخورم چون صدای شکمم در اومده خوب حقم داره ساعت 2 شبه من از صبح چیزی نخوردم.فعلا خداحافظ دوستم. دفتر خاله رو بستم و گذاشتمش رو میز تا برم واسه خودم قهوه بریزم .آخه هم خوابم میاد هم که دلم می خواد بیشتر بخونم با اینکه یه جورای از عاقبت عشقش خبر داشتم ولی می خواستم از تموم احساساتش و اتفاقایی که واسش افتاده بود با خبر بشم. داشتم قهوه مو می خوردمو به تنها عکسی که از خالم داشتم نگاه می کردم.یه دفعه از آرزویی که خالم داشت به خنده افتادم. یه دختر سبزه؟؟؟؟ آخه خاله ملی خیلی سفید بود یه صورت کشیده داشت که توش دو تا چشم عسلی خونه کرده بود یه بینی قلمی که خدایی عمل شده بود لبایی کوچولو اما قلوه ای فکر می کنم لب پایینش یه کم گوشتی تر بود. در کل خیلی خوشگل بود.من همیشه عاشقه موهای طلاییش بودم واسه همین دوماه پیش خودمو کشتم که موهامو اون رنگی کنم ولی رنگش مثله اون نشد. کلا خانواده ی مادری من همشون سفید بودن برعکس خانواده ی پدریم که به قول مامانم خدا تو آفرینششون از رنگ مشکی حداکثر استفاده رو کرده. که منم بر عکس خواهر و برادرم با اینکه اجزا و حالت صورتم از خانواده ی مادریم به ارث بردم ولی رنگای به کار رفته ی چهرمو از خانواده ی پدریم گرفتم. نگام به ساعت رو پاتختیم میوفته.ساعت 3 و منم یک ساعتی هست تو این افکار مسخره غرق شدم فکر نکنم دیگه بتونم با خوردن قهوه هم ادامه بدم . دفتر و برگردوندم توی صندوقچه و چراغارو خاموش کردم . تو تخت دراز کشیده بودم که یه فکر جدید به ذهنم رسید.با خوشحالی با فکر اینکه فردا عملیش می کنم خوابم برد...صبح داشت ساعت 8 میشد ولی مامانم هنوز نرفته بود دیگه داشتم عصبی میشد همیشه هر چقدر اصرار می کردم که منو برسونه کتابخونه می گفت نه و دیرم میشه نمی دونم چرا امروزگیر داده بود که با هم میریم دیگه داشتم از بیخیال میشدم و میخواستم برم همون کتابخونه که یه موقعیت توپ پیش اومد و مامان گوشیشو جا گذاشته بود منم از جان گذشتگی کردمو گفتم میرم میارم. وقتی رسیدم تو اتق مامان بابا خداخدا می کردم کلیدایه خونه ی بابا بزرگ سر جاش باشه ولی از شانس خوبم نبود . داشتم اتق و زیررو می کردم که یاد کشوی زیر تخت مامان اینا افتادم. صدای مامان و از تو راهرو میشنیدم که می گفت دیرش شده و عجله کنم. کلید تو یه کشو بود برش داشتم رفتم سراغ گوشی خداروشکرطبق معمول رو میز عسلی بود. بعد ازاینکه کلی غرغرهای مامانو گوش دادم خانوم رضایت دادن و من و دم در کتابخونه پیاده کردن منم سریع رفتم ازآژانس سر خیابون یه ماشین گرفتم تا برم شرکت بابا و راضیش کنم یه ماهی برم خونه بابا بزرگ. (بابا جون بعد مرگ مامانی و خاله بهار خیلی افسرده بود واسه همین رفت انگلیس پیش دایی) تصمیم داشتم تا فهمیدن آخر ماجرا اونجا بمونم. می دونستم بابا جونم با چند تا ناز و عشوه راضی میشه ولی مامان نه واسه همین می خواستم تو عمل انجام شده بزارمش. وقتی واسه بابا گفتم می خوام چیکار کنم همون جور که فکر می کردم مخالفت کرد ولی من خیلی راحت موافقتشو جلب کردم البته چند تا شرط گذاشت که همش به نفعم بود. نگهبان شرکت بابا قرار بود بیاد تو خونه ته حیاط. خودم تنها نمیرم سحر خدمت کار خونه رو هم میبرم امروز و بیخیال شم و برم خونه مثله بچه آدم وسایلمو جمع کنم تا بابا شب مامانو راضی کنه تنها جایی نرم و همیشه سحر بادیگاردم باشه(مسخره ترین قانون-آخه من همیشه سر خود بودم) جمعه ها باید برمی گشتم خونه. یعنی من کشته مرده ی این قانونا بودم. به جز دو تای اولش بقیش مضخرف بود. بی خیال مهم اینه که اجازه داد. بابا دوباره واسم ماشین گرفت تا برگردم خونه منم یک راس رفتم تا وسایلمو بردارم مهم تریناشم دفتر خاطرات خالم و لب تابم + مودم وایرلسم بود(خدا عمر بده بابارو که ماه پیش اینو واسم خرید وگرنه من نمی دونستم چه جوری بدون اینترنت دووم بیارم. تا شب جمع کردن وسایلم طول کشید آخه تصمیم داشتم خونه رو بار کنم ببرم. ولی خدا این روز و واستون نیاره ساعت 9 مامانم مثله یه گوله آتیش اومد خونه ....... همین جورفریاد ها بد بیراه هاش بود که به سرم میبارید.(مثله اینکه بابا قضیهرو بهش گفته بود.) منم که مظلوم !!!!ترجیح دادم ساکت بمونم. با اومدن بابا هم اوضاع آروم نشد و مامان همین جور یه بند داشت باهام به خاطراین تصمیم مسخره (به قول خودش)تهدیدم می کردو می گفت حق ندارم از خونه برم بیرون منم که دیدم اینجوریه صدام در اومد و گفتم به جهنم اصلا نمیرم فقط وقت کنکور ازم انتظار رتبه خوب نداشته باشین. بعدشم یکراست رفتم اتاقمو در محکم کوبیدم بهم. اینکارو کردم که یکم مامانم آروم شه آخه رو کنکور یکم حساس بود حالا هم می خوام برم بخوابم. بقیه ماجرا بسته به باباس شاید بتونه مامانو راضی کنه. امیدوارم بتونم قسمت بعدیه دفتر خاله رو همون جایی که نوشته بخونم شب بخیر............مامان راضی شده و این بهترین خبریه که تو عمرم از زبون خواهرم شنیدم آخه وقتایی که با مامان قهرم با هم مستقیم حرف نمی زنیم و رامش پیغامامونو می رسونه یه جورایی نامه رسونه. بچم اگه تلاش کنه می تونه گزارشگر *** بشه از بس سریع الانتقالِ راستی یادم رفت بگم مامان گفته تا هفته دیگه نمی تونم برم آخه اونجا نیاز به تعمیرات داره منم به *** گفتم خونه خاله بهار و بگن تعمییر کنن چون به هیچ وجه طبقه پایین نمی رم تصمیم گرفتم تو این چند روز برم خاله مانی و راضی کنم بزاره منا باهام بیاد تا تنها نباشم،منا هم کلاسیمه یه 4 سالی هست با هم دوستیم کم و بیش یه چیزایی از خالم میدونه صبحم که بهش گفتم می خوام چیکار کنم خواست تا باهام بیاد حالا ناهار اونجا دعوتم تا باهم بریم رو مخ خاله مانی کوهنوردی. مطمئنم که رازی میشه آخه مامان منا کلا آدم پایه ایه باهاش حال می کنم از همون اول آشنایی باهاش صمیمی شدم سنش زیاد نیست تو 16 سالگی بچه دار شده و با من و منا فقط 16 سال تفاوت سنی داره . ساعت نزدیکای 11 است من برم دوش بگیرم و حاضر شم که برم خونه منا بعد میام خبرشو میدم ********************* خبر خوب خبر خوب خاله ماندانا راضی شد . خوشم میاد ماندانا جون کلا خیلی فهمیدست .همه چیش بیسته ظهری که رفتم چون می دونست من عاشق رولت گوشتم واسم درست کرده واقعا محشر بود دمش چیز. نمی دونی وقتی بهش گفتیم چقدر منطقی برخورد کرد و اجازه داد که بریم حالا مامان من تا میام حرف بزنم رو مخمه البته گناهی نداره تقصیر خودمه از بس خرابکاری می کنم نمی تونه بهم اعتماد کنه خدا روشکر موضوع تنهاییمم حل شد سحرم دختر خوبیه 24 سالشه و مطلقه است الان 5 ساله خونه ی ما کار می کنه دختر آرومیه یادم میاد دقیقا یک سال بعد از شروع کارش تو خونمون از شوهرش جدا شد مامانم چون دید جایی نداره گذاشت تو خونمون بمونه تنها مشکلم نگهبان شرکت باباست آخه خیلی سخت گیره کاش میشد یکی دیگه رو پیدا کرد باید به خاله مانی بگم یه فکری برداره دلم می خواد ادامه ی دفتر خاله رو بخونم ولی حیف که تصمیم گرفتم همون جایی که نوشتتش ادامه بدم . هی داره بهم چراغ میده ولی نمیشه باید از دسترس دورش کنم و گرنه آخرش کم میارم دیگه تا زمانی که برم خآخ جون بالاخره یه هفته هم گذش حالا فقط من و منا و سحر با عمو رضا تو این خونه ایم راستی عمو رضا رو معرفی نکردم نه؟ عمو رضا باغبون خونه ی منا ایناست خوشبختانه خاله مانی خیلی راحت تونست رضایت بابا رو بگیره تا از دست نگهبان راحت شیم دستتش درد نکنه خیلی بهم کمک کرد اگه اون نبود مامان تا حالا صد دفعه نظرشو عوض می کرد و نمی ذاشت ما بریم ولی خاله مانی اینقدر تو گوشش خوند که ما هم بزرگ شدیم و نیاز به استقلال داریم و اگه خدایی نکرده دانشگاه یه شهر دیگه قبول شیم باید بتونیم گلیم خودمونو از آب بکشیم بیرون که راضی شد. الان دقیقا یک ساعته که از رفتن بابا اینا میگذره و منا و سحر تو اتاقای طبقه پایین ساکن شدنو منم با لجبازیه تموم اومدم بالا . از بچگی از این جا خوشم میومد آخه دیواراش چوب کاری بود و شبیه کلبه بود همیشه هم بوی خاصی تو خونه پیچیده بود دکراسیون با قبل فرقی نمی کرد و جای هیچی عوض نشده بود انگار همین دیروز بود که با خاله تو این خونه بازی می کردم و حرف می زدم دلم می خواد ادامه ی خاطرات خاله رو بخونم اونم رو تخت خودش با یه لیوان سلام دوستم خوبی؟ چه خبرا؟ آخ ببخشید حواسم نبود که تو خبری نداری و منتظری که من خبرا رو بت بگم. خوب آماده ای که بگم؟ اوکی بزار ببینم از کجا شروع کنم امروز دانشگاه نرفتم اگه گفتی کجا رفتم؟ رفتم سر خاک حمید.می دونم تو هم تعجب کردی.خودمم نمی دونم چرا یهو دلم هواشو کرد و خواستم بر سر خاکش ازش گله کنم و بگم هیچ وقت واسه اینکه زندگیمو تباه کرد نمی بخشمش.می دونم آره می دونم که دستش از دنیا کوتاهه و منم نباید اینقدر کینه ای باشم ولی آخه تو که نمی دونی اون چه بلاهایی که سرم آورد اون عشقمو ازم گرفت زندگیمو نابود کرد اصلا بزار واست از اول تعریف کنم این جوری بهتره شاید تو هم حق و به من بدی و از این که از یه مرده که دستش از این دنیا کوتاهه گله کردم ناراحت نشی قهوهونه بابا بزرگ چیزی نمی نویسم آخه کاری به جز درس خوندن ندارم پس