پدرچتررا به تمامی بالای سرمن گرفته بود. باران یک ریزمی بارید. «خودتان چی پدر. خیس می شوید.» باران تمام سرو رویش را شست وشو می داد. «من که دیگرخیس شده ام، احتیاج به چتر نیست.» نگاهم به قطره های درشت بارانی بودکه از نوک دماغش می چکید. با لحن دلسوزانه ای گفتم: «سرما می خورید پدر.» و نیمی از چتر را روی سرش گرفتم. برق محبت در نگاهش می درخشید. مرا به طرف خودش کشید وسرم را به سینه اش چسباند. یک آن تمام تنم خیس شد. دلم می خواست من هم مثل ابرهای سیاه بالای سرمان زار زار می گریستم. پدرسرم را از سینه اش جدا کرد وهمانطور که عسل تو چشمانش را در عسل چشمان من حل می کرد،گفت: «متأسغم دخترم، تو این باران آواره ودربه درت کردم.» صدای پدر بغض ألود و نگاهش مثل آسمان آن روز خیس بود. دلم به حالش سوخت. احساس کردم از شدت غم واندوه می خواهم منفجرشوم. «اوه پدر، این حرف را نزنید. دلم می گیرد.» و دستهایم را برگردنش آویختم و به هق هق افتا دم. حالا چتر از روی سر هردو نفرمان کنار رفته بود. پدر همان طور که سرم را در آغوش خیسش می فشر د، گفت: «من باید هرچه زودترازاین شهر بروم. فقط نگران تو هستم. تو را چه کارکنم؟» صدای گریه هایم بلندتر شده برد و اشکهایم به خمراه باران تند پاییزی فرو می ریخت. «مرا هم باخودتان ببرید پدر، خواهش می کنم.» پدر انبوه موهای زیتونی ام را در مشتش فشرد. «نمی توانم دخترم. خودت که وضعیت مرا می بینی. من تحت تعقیبم و هر آن ممکن است دستگیرم کنند. اوه آیدا... عزیزم، گریه نکن. توکه نمی خواهی دل مرا خون کنی، هان؟!» دلم نمی خواست حلقه دستانم را از دورگردن پدرم باز کنم. هیچ نمی خواشتم حتی برای لحظه ای ازاو جدا شوم. «پدر، من متوجه موقعیت شما هستم، اما خواهش می کنم شما هم به فکر موقعیت من باشید. شما می خو اهید دخت تان را دست چه کی بسپارید؟» پدر هرطور بود مرا که به گردنش آویزان شده بودم، از خودش جدا کرد. باران سرتاپایمان را خیس کرده بود. پدر دستهایش را به گونه هایم چسباند و با لحن پرشفقتی گفت: «می دانم چه احساسی داری آیدا، اما تو دختر صبوری هستی و مطمئنم که می توانی خودت را با شرایط پیش آمده وفق بدهی. حالا به جای اینکه گریه کنی،خوب گوش کن ببین چه می گویم!» «نمی توانم گریه نکنم پدر. من طاقت جدایی ازشما را ندارم. باور کنید...» «فکر می کنی من طاقتش را دارم؟! نه آیدا... قبول کن که برای هر دو نفرمان سخت است، اما مگر چاره ای جز این هم داریم؟ تو باید مدتی را پیشی مادرت زندگی کنی تا بعد ببینیم...» «نه ،نه! هیچ دلم نمی خواهد پیش مادرم بروم. اوه پدر، خواهش می کنم وادارم نکنیدکه برخلاف میل قلبی ام نزد او بروم!» «احساسی راکه توبه مادرت داری کاملأ درک می کنم، ولی هرچه باشد او مادرت است. بهتراز این است که تو را به دست یک غریبه بسپارم» « اشتباه می کنید پدر. اگر مرا به دست یک غریبه بسپارید، راضی بودم. من هرگزمادرنداشتم، آن هم مادری مثل اوکه هیچ رحم وشفقتی نمی شناسد. که اگرمی شناخت ، دختر پنج شش ساله اش را رها نمی کرد و پی زندکی خودش نمی رفت!» پدر لختی سکوت کرد و من هق هقم را فرو خوردم. پدرکه سکوت چند لحظه ای اش را شکست، من هم دوباره هق هقم بلند شد. «ببین آیدا، این جدایی شاید بیشتراز یکی دو سال طول نکشد.من برمی گردم و تو رابا خودم می برم. این را بهت قول می دهم.» درحالی که اشکهایم را پاک می کردم، فین بلندی کشیدم وگفتم: «جای دیگری را سراغ ندارید؟ » نگاه پرترحم پدربه دیدگان من بود. چتر رااز روی زمین برداشت ودر حالی که روی سرم می کرفت با لحن پر سوز وگدازی گفت: «من هرطرر شده برمی گردم و... اگر جای دیگری را سراغ داشت، حتمأ تو را به آنجا می برم، اما دریغ و صد افسوس که دوستان خوبم در موتع سختی و پریشانی، ترکم کردند و دور وبرم را خالی گذاشته اند! متأسغم که مجبورم تو را برخلاف میل قلبی ات به دست مادرت بسپارم. مرا ببخش پدر گناه کارت را ببخش.» پدر به گریه افتاد ومن سرم را روی سینه اش گذاشتم وگفتم: «خودتان را ناراحت نکنید پدر. شماکگناه کارنیستید،بلکه انسآن آزاده و مبارزی هستیدکه به خاطر آزادی میهن تان از زندگی خودتان دست کشید ید. من به وجود شما افتخار می کنم پدر. مرا نزد مادرم ببرید. آن قدر آنجا منتظر بازگشتتان می مانم تاگیسهایم مثل دندانهایم مفید شوند.» پدرنگاهم کرد، سری تکان داد ولبهایش رابا فشار زیادی برهم فشرد. انگار نمی خواست مدای بلندگر یه های دردمندش به گوش تنها دخترش برسد. دستش را دردست گرفتم و بوسه خیسی بر آن زدموآهسته زمزمه کردم: « وستت دارم پدر، خواهش می کنم گریه نکنید،من هم دیگر کریه نمی کنم. سرنوشت از پیش رقم خورده و هیچ کدام از ما قادر به عوض کردن آن نیستیم. شما باید هرچه زود تر ازشهر بروید. می ترسم گیرتان بیندازند.» پدرنگاهی به آسمان مملو از ابر بالای سرشر اند اخت و با لحن غمزده ای گفت:«اول باید تو را به دست مادرت بسپارم.» می دانستم برای همیشه خیالش ازبابت من ناراحت است، روی همین اصل برای اینکه اندکی ازبارنگرانی اش بکاهم،سعی کردم لبخند بزنم. به زور تو انستم با صدای صاف و بدون خشی بگویم: «من دیگر بزرگ شد ه ام پدر و می توانم گلیم خودم و ازآب بیرون بک شم.گفتم که نگران من نباشید!» پدربا تردید نگاهم کرد. انگار داشت توی دلش می گفت: دخترک یچاره ام، میدانم که به خاطر شاد کردن دل پدرت این حرفها را می زنی. می دانم که به خاطر رهایی پدرت از بند نگرانی و دلوإپسی، می خواهی خودت راباعرضه و شجاع نشان دهی. خودم را هرگز نمی بخشم که زندگی تو رافدای مبارزات ##### خودم کرده ام. بعد آهی کشیدو و سرش را تکان داد. باران داشت بند می آمد. ابرهای سیاه و متراکم بالای سرمان داشتند از هم باز می شدند. «پئر چتر را ببندید، ما که هر دوسر تا پا خیس شده ایم، باران هم که بند آمده!» و خندیدم. دلم می خواست غم و اندوه درونی ام را پشت ظاهر خونسرد و بی تفاوتم پنهان کنم. نمی دانم تا چه حد موفق بودم که پدرهم لبخند به لب نشاند: «تو دختر فهیم ومهربانی هستی آیدا. من به داشتن دختری مثل توکه قلب دریایی اش هرگز طوفانی نمی شود، به خودم می بالم.» احساسی کردم پنجه های بغض دوباره به گلویم چشبیده، اما هرطور که بود نگذاشتم دوباره کاملأ چشمانم پر آب شود. «بهتراست همین جا ازهم جدا شویم پدر. شما هرچه می توانید باید ازاین شهر فاصله بگیرید. من که می گویم یک راست بروید بندر، هرچه باشد فاصله اش تا اینجا خیلی ریاد است.» پدردر تایید حرفهای من سری تکان داد و افزود: «خودم هم همین فکر را کرده ام، اما باز هم خیالم ازبابت تو راحت نیست...» لازم به اقرار نبود. نگاه منقلب و غمگینش فریاد می زدکه دلواپس من است. باید فکروخیالش را ازبابت خودم راحت می کردم. نباید می گذاشتم برای همیشه نگران من باشد. «ببینید پدر، خودتان گفتید که یکی دو سال بیشتر از هم جدا نمی مانیم. بعد برمی گردید. و مرا با خود می برید. هب، یکی دوسال که چیزی نیست. تا چشم برهم بزنیم سال چرخیده و دو سال گذشت. اگر قرار به نگرانیست، من بیشتر باید نگران شما باشم. حالا خواهش می کنم به خاطر دخترتان هم که شده به فکر نجات جان خودتان باشید و هرچه زود تراز اینجا بروید. »نگاه پدر دوباره غمزده و مردد شد.نباید به علفهای هرز هراس و واهمه ذهنی اش اجازه روییدن دوباره می دادم، لذا به تندی گفتم: «تعلل نکنید پدر. من راه خانه مادر را بلدم. عجیب است، شما خودتان اول به من بیشنهاد دادید نزد مادرم بروم ، پس چی شده که حالا به تردید افتاده اید؟ا» پدربا نگاه نافذ و محزونش تا ته نگاه مرا کاوید. هنوز متفکر و مرددنشان می داد. نمی دانم برق کدام دلهره و هراس توی چشمانش مانند صاعقه می درخشید. نمی دانم در فکرش چه می گذشت که این طور مسخ شده و خشکش زده بود و برو بر نگاهم می کرد. آن قدر زمان و مکان را از یاد برده بود که اگر صدایش نمی زدم ، ممکن بود ساعتها در همان حالت بدون پلک زدن تماشایم کند. «پدر، حوا ستان کجا ست؟! باران به کلی بند آمده. نمی خواهید ازهم خداحافظی کنیم ؟» پئرکه انگار از خواب عمیقی پریده برد، با رنگی پریده و نگاهی هراسان سر تکان داد. «چرا، اما هیچ دلم نمی آید. با تو خداحافظی کنم.» ارتعاش محسوس و شدید صدایش شکنجه آور برد. به سختی لبخند زدم وگفتم: «من هم همین طور.» و بعد همدیگر را در آغوشی کشیدیم و دوباره اشک اندوه و فراق ریختیم. « گوش کن آیدا، اگر آنجا کنارمادرت بهت سخت گذشت، به این آدرسی که می گویم می روی. نزد یکی از اقوام دورمان...» شانه های پدر می لرزید و صدای من هم. «مگر قرار است کنار مادر به من سخت بگذرد؟» «نمی دانم آیدا، من هیچی نمی دانم! فقط می دانم که این جدایی به صلاح هیچ کدام از ما دو نفر نیست» «اما راه دیگری هم نداریم ، درست است؟» «درسته عزیزم. حالا بهتراست از هم جدا شویم. این آدرس را هم خوب به خاطر بسپار.» پدر به شرح آدرس پرداخت ومن هم با دقت تمام گوش دادم. سرانجام لحظه وداع و جد ایی فرا رسید. اشکهایمان قطره قطره به هم پیوند می خورد ونگاهمان با حزن جانکاهی در هم قفل می شد. هرکداممان در سکوت وحشیانه ای به طنین قلبهای ناآراممان گوش سپر دیم که مرثیه جد ایی سر داده وبه سرزوگداز افتاده بود. «آیدا؛ عزیزم... پدرت هرجاکه باشد به یاد هست.» «من هم همین طور پدر... دوستتان دارم.» «من بیشتر. امیدوارم مرا ببخشی.» «منتظرتان می مانم. به امید دیدار.» «به امید دیدار.» پدرکه رفت، انکار تمام دلخوشیهای مرا هم با خودش برد. یکباره احساس کردم دختر بی پناه وبی کس وکاری هستم که درپهن دشت این دنیای بزرگ به حال خویش رها شده ام. پدر همه چیز من بود. حتی از لباس تنم به من نزدیکتر بود. همدم تنهاییهایم، مرهم زخمهای بی کسی ام، محرم رازهای زندگانی ام، سنگ صبور لحظه های دلتنگ می ام... پدر همه چیزمن بود. اوکه رفت، انگارآ رزوها و رؤیاهای من خفته در گوری سرد به فراموشی سپرده شدند. انگار درخت زندگی ام در مسیر تناد باد سختی از ریشه کنده شده بود، انگار بی کسی همچون آفت غریبی بر با غ زندگی ام چمبره زده بود و داشت نفس غنچه های امیدم را می گرفت. چه تاخ و ملال آور است که دختری درسن هفده سالگی، تا این حد احساس بی کسی وبی پناهی کند! درکوچه پس کوچه های این شهرغم گرفته ساکت وسرد پیش می رفتم و قدمهای سنگین و بی رمقم را بر تن بی روح کوچه های غریب می کشیدم و ره به جایی نمی بردم. انگار در شهری غریب، دور و بیگانه، مثل کسانی که تازه حافظه شان را به دست آورده اند.، خودم را پیدا کرده بودم. نگاه گنگ و ماتم را به درو دیوار های شهر می دوختم و هیچ جرقه آشنا و انس و الفتی ذهن تاریک مرا شعله ورنمی ساخت.من اینجا چه می کردم؟! میان آدمها یی که سرشان در لاک خودشان بود و حتی وقتی نگاهشان می کردم سر بیرون نمی کشیدند که نظری به سوی من بیندازند. چه بیگانه وار، نفسهای داغ و ملتهبم را برچهره سرد وکرخ شده این شهر خاموش می دمَم تا بلکه زندگی در این غمکده بزرگ و بی درو پیکر، رنگ تازه ای به خود گیرد. من اینجا چه می کنم؟چرا با پدر نرفته ام؟ چرا قبول کردم که بمانم و خودم را جزئی ازاین ثهرساکت و سرد ببینم؟ اوه خدای من، احیاص می کنم به این شهر تعلق ندارم. سالهاست که دراین ثمهر زندگی کرده ام، اما انگارهیچ انس و آلفتی میان ما نیست. همچون بیگانه ای که در دیاری غریب رد سایه اش را می گیرد و بی آنکه نگاهی به پشت سر بیندارد، چشم امید به مه غلیظ روبرویش دوخته تا بلکه از پس آن بتواند سیمای آشنا و مهربانی را تماشا کند. من نیز رد سایه بی کسی ام را می گیرم و بی آنکه پیش بروم، برمی گردم. آن قدر عقب گرد می روم تا به دوازده سال پیشی می رسم!. جایی که خانه ای بود و پدر ومادرو دختر پنج شش ساله ای به نام آید " آیداد مراقب خودت باشی. تا پدر برمی گردد مواظب باش به چیزی دست نزنی" "مامان...مرا هم با خودت ببر!" "نمی شود عزیزم، کار دارم. شب به پدرت می گوسم که ما را به شهر بازی ببرد" مادر بزک کرده و پیراهن بدون آستین پوشیده بود که پیه بازی داشت و انگار خیاط برای دوخت آن پارچه کم آورده بود. پبراهن مادرشاید اندازه تن دخترک بود، تنگ، چسبان وکوتاه کوتاه. مادر همیشه لباسها یی می پوشید که بیشتر اندازه تن دخترک خردسالش بود. پدر می گفت: " پر ین این طرز لباس پوشیدن یک زن متشخص و اصیل نیست!چند بار بگویم که این لباسها...» "کی گفته جانم؟ جایی نرفتی تا بببن زنان مردم چطور لباس می پوشند. من دوست دارم این طور لباس بپوشم و هیچ ربطی هم به کسی ندارد.» مادر شبها که برای شرکت در پارتی و مهمانی دوستانش از خانه بیرون می رفت به دخترش ، آیادا، میگفت:"پدرت که برگشت، به او بگو یکی از دوتسان مادر زنگ زده که هیچ حالش خوب نیست و مادر رفته که از او مراقبت کند." و شب وقتی پدر ازرا می رسید و حرفای دیکته شده دخترک پنج ساله اش را می شنید، غصه دار میشد و گوشه ای می خزید و پشت سر هم سیگار می کشید. وقتی مادر نیمه های شب برمیگشت، دحترک ازاتاقش صدای دعوا و جر و بحث پدر و مادرش را می شنید. "تا این موقع شب کجا بودی؟" "خانه نگین! مگه آیدا بهت نگفت که حالش بد شده بود!" "به درک که حالش بد شده بود. دختر پنج ساله ات را تنها، به امان خدا، توی خانه ول میکنی که بروی از دوستت پرستاری کنی!" "حالا مگه چی شده؟ برای آیدا که اتفاقی نیفتاده. بچه را باید به تنها ماندن در خانه عادت داد!" "هـِ هـِ هـِ .. خجالت هم که نمیکشی! تا این موقع شب کدام گوری بودی؟" "گفتم که خانه نگین بودم." "مثل همیشه دورغ میگی. به خیالت من خرم. هالوام..." "ولم کن تو را به خدا. زنهای مردم از شب تا صبح بیرون از خانه هاشان خوش میگذرانند، مردهاشان جرئت نمیکنند سین جیمشان کنند، آنوقت تو...." "خفه شو زنیکه رذل کثیف" دخترک صدای سیلی را شنیدن و بعد صدای گریه ها و ضجه های مادرش را . چند روز بعد مادر به حالت قهر از خانه بیرون رفت و چند ماه بعد پدر و مادرش از هم جدا شدند. وای خدای من، چه قصه تلخی! باوز نمی کنم آن دختر پنج ساله خودم باشم ! یعنی این قصه زندگی من بود؟ چه وحشتناک!دلم می خواهد به حال خودم گریه کنم. بیچاره پدر!چه زجری درطی آن سالها ازدست مادر کشیدا چقدر آبروداری کرده بود. چقدر چشم به روی کار های قبیح و ناپسند مادربسته و نادیده گرفته بود. ومادرچه گستاخ و وقیحانه با زندگی خودش رفتارمی کرد. و حالا من اینجا هستم، پشت درخانه ای که تعلق به اوست. به آن زن، به آن زن که مادرم بود! به تردید افتاده ام. آیا باید بعد از گذشت این همه سال، خودم را به پای اوبیندازم واز او بخواهم که برایم مادری کند؟ا یا بهتر است بگذارم و بروم!؟ اما آخربه کجا؟!چطور است به آدرسی که پدر داده بروم. پدرگفته بود از اقوام دورمان است. چه کار باید کرد؟ درنزنم، پس کجا بروم؟ شاید گذشت زمان آن زن بی مهر و عاطفه را سرخورده و حقیر به کنج عزلت نشانده و اینک در تنهایی این خانه، خودش را زندانی کرده و به خاطراشتباهاتی که درگذشته مرتکب شده خودش را سرزنشی می کند. شاید به خاطر تک تک خطاهایش عذاب میکشد و و از تنهایی و بی همدمی رنج می برد. کاشی پدر نمی رفت،کاش مجبورنبود برود.کاش می توانست مرا هم با خودش ببرد.کاش... دربازشد. قلبم درهم بیچید وبه قفسه سینه ام چسبید. خدا کند خودش نباشد، چرا که در خودم هیچ آمادگی رویارویی با او را نمی دیدم. تمام تنم ازهیجان این دیدار ناخوشایند، به وضوح به رعشه افتاده بود. اشتباه نمی کردم، خودش بود،مادرم بود! انگار با دوازده سال پیش هیچ فرقی نکرده بود. انگاردست قوی و زورمند زمان که موهای پدرم را جوگندمی ساخته، نتوانسته تاثیر چندانی بر سیمای این زن بگذارد. خیره خیره نگاهم می کرد. باید منتظرمی ماندم تا حس ششمش به یاری مهرمادری ازیاد رفته اش بشتابد و او رادر شناسایی من کمک کند. اما انگار این اتفاق هرگز رخ نمی داد. انکار او تصویرپنج سالگی دخترش را برای همیشه در زباله دان فراموشی خویش انداخته بود. نمی توانست آن دختر جوان هفده هجده ساله قد بلندی را که با حزن محسوسی نگاهش می کرد به جا بیاورد. چشمانش راکه چند لحظه ای تنگ کردی بود به حالت طبیعی برگرداند. مژه های بلند و تاب خورده اش با ملاحت به هم می خورد. چه نگاه نافذ و بی پروایی داشت! جادوی کلامش عم هنوز مثل همان وقتها، دلها را به سوی خودش می کشاند. "باکی کارداشتی دختر خانم!؟" وای خدای من ، چطور مرا نمی ثناسد؟ چطور حدس نمیزند که این چشمان درشت عسلی شوهر سابقش است، که در قاب چهره گندمگون این دختر جوان می درخشد؟ پسچطور من بعد از گذشت این همه سال چهره او را به خاطر داشتم؟! این انصاف نیست! چطور میتوانست چهره تنها دخترش را برای همیشه از خاطر پاک کند؟! «با شما هستم؟ صدای مرا نمی شنوید!.» چه باید می گفتم؟کاش مجبور نبودم برای شناساندن خودم به او، به کسی که روزگاری مادرم بود، خودم را معرفی کنم. و لحظه ای بعد، صدای زخمناک و بغض آلود خودم را شنیدم که با طنین دلخراشی گقت:"سلام ،من... من آیدا پرتو هستم... مادر!»کلمه مادر را به عمد در پایان معرفی ام تکرار کردم تا مبادا بازهم ذهن کند و تاریکش به یاری اش نشتابد و نتواند مرا بشناسد که در آن صورت قلب نازکوکم طاقتم زخم عمیق تری برمی داشت. چشمان آرایشی کرده اش یک لحظه گرد شدند، بعد سر تا پایم را برانداز کرد و در آخر، صاحب آن چشمهای گیج و متحیر، با لحنی شگفت آمیز گفنت: "آه، این تو هستی آیدا؟! چه بزرگ شده ای!» ودر آغوشم کشید. احساس کردم سرم را روی یک قالب یخ گذاشته ام. حتی فکر می کردم نزدیک است از دیدن آن لبخندهای بی عاطفه و زننده و پی درپی حالم به هم بخورد. «باورم نمی شود این خودت باشی! می دانی چند وقت است که ندیدمت؟ا " نمی دانست که با حساب امروزء درست دوازده سال و دو ماه و هفت روز بودکه ما همدیگر را ندیده بودیم. یک سال پیش، برحسب اتفاق، با پدرازاین کوچه عبورمی کر دیم که این خانه را به من نشان داد وگفت: "خانه مادرت اینجاست!"آن لحظه هیچ حسی درمن برانگیخته نشد. مثل حالا که خودش پیش روی من وسرم روی سینه سرد او بود و هیچ احساس خوشایندی قلبم را درگیر خودش نمی ساخت. او مرا از آغوش خود جدا کرد. چه خوب که این کار را کرد وگرنه دچارسرمازدگی محض می شدم. قد بلند و کشیده ای داشت. پدرهمیشه می گفت تو قد بلندت را از مادرت به ارث برده ای. پدر قد متوسطی داشت وبه قول خودش، من یک سر وگردن از او بلندتر بودم. یاد پدر دوباره مثل خاری دردلم خلید. یعنی الان کجاشت؟ چقدرازاینجا دور شده؟تصمیم گرفته به کجا برود کاش برود جنوب. خدت کند خطری تهدیدش نکند. «ایداد عزیزم... من برای انجام دادن کاری می رفتم بیرون، حال اگر مو افق باشی با هم می وریم وگرنه می رویم خانه وبا هم یک عصرانه مفصل می خوریم.» نگاهش کردم. ماتیک عنابی به لبهای قلوه ای اش زده بود. وقتی می خندید صدف دندانهایش نمایان می شد. فکرکردم این طرز برخورد، در دیدار اول، هیچ منطقی و درست به نظر نمی رسد. می بایست با حذف جمله اول بی هیچ توضیح اضافه ای مصدانع مرا به داخل خانه اش دعوت می کرد، نه اینکه بر سر انتخاب بگذارد. نگاه خیره و خاموش مرا که دید، لبخند زنان گفت: «فکرمی کنم برویم داخل بهترباشد، چون می بینم سرتا پا خیس هستی و ممکن است سرما بخوری.» ودر راکه هنوز پشت سر خوش نبسته بود، بازکرد و با همان لبخند ملیح رو به من گفت: «به خانه مادرت خوش آمدی آیدا جان!.» خانه مادر حیاط بزرگی داشت که با درختان بید مجنون و نارون وکاج و خرمالو محاصره شده برد. توی گاراژ، بیوک قرمزی پارک شد.ه بود که توجه مرا به سوی خود جلب کرده بود. تعجب کردم ازاینکه چطورمادربا داشتن چنین اتومبیل گرانبهایی، قصد داشت پیاده به مقصدی که مرود نظرش بود برود. «پی حطل چی هستی آیدا جان؟ بیا بالا!» مادر روی پلکان ایستاده بود وبا لبخند نگاهم می کرد. خودم هم نمی دانم معطل چه بردم و چرا برای ورود به خانه، این دست و آن دست می کردم. قبلآ هم به این خانه آمده بودم. آن وقتهاکه پدربزرگ ومادربزرگ در اینجا زندگی می کردند. مادرگاهی وقتهاکه پدربرای تهیه خبر رونامه به شهرستان می رفت ،مرا به این خانه می آورد و به دست مادرش می سپرد. چهره مادر بزرگ را هنوزبه خاطر دارم. پوست روشنی داشت و چشمانش شیشه ای وخاکستری رنگ بود، درست شبیه چشمان مادر! و حالا معلوم نبود آیا هنوز توی این خانه زنادگی می کنند یا نه! «آیدا، عزیزم... خست نشدی؟» دوباره نگاهی ازسرگیجی و سردرگمی به سوی او انداختم. نباید بیشر ازاین معطل می کردم ، باید می رفتم تو. به هر حال چاره ای جز این نبود. من آمده بودم که بمانم. فکرکردم اگراواین را بفهمد چه واکنشی نشان خواهدداد. سگرمه هایش را درهم نخواهد کشید و مرا مورد بی مهری خویش قرار نخواهد داد؟ هنوز صدای زنگ دار او توی گوشهایم می پیچید که به قاضی دادگاه خانواده گفته بود: مایل به دیدن دخترم نیستم. چرا که فکر می کنم دیدار هفتگی مان باعث شکنجه و عذاب روحی هر دو نفر مان می شود ممکن است آیدا یک بام و دو هوا شود و نتواند به زندگی در کنار پدرش خو بگیرد. جدآ مسخره به نظر می رسد که مادری با چنین دلایلی پوح و بی محتوا، خودش را ازدیدار فرزندش محروم کند! «آ ید!...» مثل موجی که خروشان و پرشتاب به سوی ساحل هجوم بیاورد. ازجا کنده می شوم وازپله ها بالامی روم. نگاه سنگین مادربه چهره من بود. شاید در طبیعی ترین حالت ممکن، می بایست دیدگان مشتاق و شادمانم را به او می دوختم وبه رویش لبخند می زدم، اما نه لبخند روز لبان من نشست و نه دیدگانم با نگاهی شوق آمیز به سوی او پرکشید. اوبرایم همچون غریبه ای بود که اشنایی دوری با هم داشتیم. نه من می توانتم چهره مادرانه ای از او را پیش روی خود مجسم کنم و لابد نه اوکودکی و نه جوانی مرا. با هم داخل خانه شدیم. آنجا با آخرین تصویری که در حافظه تنگ و خط خطی من به جا مانده بود، تفاوت چندانی نداشت. جز اینکه مبلمانی جدید، جای مبلمان قدیمی راگرفته بود. وگرنه قالیها همان قالیها، تابلوها ، همان تابلوها ولوسترها همان لوسترها بودند! حتی اگر می تو انستم به ذهن مغشوش خود فشار بیاورم، با اطمینان می گفتم که چیزی به لوازم زینتی و مستعمل خانه هم اضاخه نشده است. مادرگفت: «بنشین آیدا جان. با یک نسکافه داغ که موافق هستی؟» مثل مهمان ناخوانده ای که می ترسد میزبانش را از آمدن نابهنگامش خشمگین سازد، اطاعت امر کردم و روی مبل نشستم و نگاه بیگانه ای به سویش انداختم. او، نمی دانم چه تعبیری ازنگاه من برداشت که همراه با تبسمی کوتاه گفت: «پس می روم که ترتیبش را بدخم» اوکه به آشپزخانه رفت نمی دانم چرا نفس راحتی از سینه ام دادم بیرون. انگار ریه هایم درآن فضای خاموش و سرد، برای استشمام اکسیژن تازه ای به له له افتاده بود. سعی کردم نسبت به دکوراسیون دست نخورده دور وبرم بی توجه باشم و فکرم را روی این موضوع متمرکز کنم که پدر بزرگ و مادر بزرگ کجا هستند. آیا الان خانه نییتند؟ شاید مهمانی رفته اند. هرچه تلاش کردم نتوانستم اقوام مزدیک خانواده مادرم را به خاطر بیاورم. تصاویر مات و محوی پیش چشمانم رژه می رفت ، اما چیزی دستگیرم نمی شد. مادرکه برگشت، تصمیم گرفتم قبل ازهر چیزسراغ پدر بزرگ و مادر بزرگ را ازاو بگیرم. وقتی احوالشان را پرسیدم، یک آن چشمان مادرغمگین شد و لبخند از روی لبان عنابی اش برید. با صدای حزن گرفته ای گفت: «پدر بزرگ چند سال یش سکته مغزی کرد و مرد. مادر بزرگ هم... این اواخر بدجوری ناراحت و عصبی شده بود. ازوقتی پدر بزرگ از دست رفت، اوهم یک لحظه آرام نگرفت. به قدری باعث عذاب و ناراحتی من و خودش می شد که چاره ای ندیدم جز اینکه که او رابه آسایشگاه سالمندان بفرستم که تحت مراقبتهای ویژه قرار بگیرد.» یک لحظه خیره و مبهوت ماندم و بر جای خشکم زد! فک کردم چه دختر بی رحم و سنگدلی! حتی حاضر نشده ازمادر پیرش که برجهای آخر کتاب زندگی اش را ورق می زندپرستاری کند،ا اوکه خودش تنها بود، پس چطور نتوانست... «به چی فکرمی کنی آیداجان؟» به خودم آمدم وبا حالتی آمیخته با دستپاچگی گفتم: «هیچی...!» زیرچشمی نگاهم کرد و من احساس کردم نزدیک است نفسم به شمارش بیفتد. مادر پا روی پا انداخت. هنوز هم مثل همان وقتها پیواهنی پوشیده بردکه بیشتر مناسب یک دخترهفت هشت ساله بود! «ازخودت برایم بگو چی شدکه بعد ازاین همه سال، یاد من افتادی؟!» چه لبخند کراهت آوری به روی لب داشت! یک لحظه دچار احساس چندش آوری شدم که نفهمیدم ازکجا رعشه گرفته است. او با علاقه و تعجب و سراپاگوش نگاهم می کرد و من در سکوتی پرملال همچون آدمهای کر و لال نشسته بودم و با تردید و دودلی تماشایش می کردم. یک آن تصمیم گرفتم لب وا کنم و همه چیز را برایش شرح دهم. اما بعد منصرف شدم و فکرکردم لازم نیست درهمین لحظه اول او را ازهمه چیز با خبر کنم. بهتر بود به تدریج و آرام آرام به شرح ماجرا می پرداختم. او با همان لبخند مشمئز کننده نشسته بود و نگاهم می کرد و من نگاهم به میز پیشخان و حواسم به گل رزکاغذی توی گلدان شد. کمی دورتر ازگلدان، یک جاسیگاری به چشم می خوردکه پرازسیگارنیمه سرخته بود. انگار او رد نگاه مرا دنبال کرده بود، چرا که ازجا بلند شد و با حرکتی شتاب ألود جاسیگاری را از روی میز برداشت و همراه با لبخندی مصنوعی کنت: «می روم نسکافه بیاورم !» و به تعجیل به طرف اشپزخانه رفت. در این فکر بودم که آ یا مادر آن همه سیگار را کشیده که صدایش از آشپز خانه آمد. «از پدرت په خبر آیدا؟ شنیدم توی روزنامه علیه حکومت مطالب جنجالی می نویسد.» هیچ دلم نمی خواست در این مورد توضیحی بدمم. اصلأ چه لزومی داشت درموردکسی کنجکاوی کندکه سالها پیش برسرمسائل پوچ وکم اهمیت با اومتارکه کرده بود! وباز شنیدم که گفت: « آیدا... نشنیدی چه گفتم؟!» اوه نه! انکار مجبوربودم که دراین موردکمی توضیح بدهم. «پدربه مآموریت رفته اند.» خودم هم ازدروغی که گفته بودم به تعجب افتا دم. فکرکردم بهترازاینست که حقیقت را در مورد او بگویم.به هرحال هیچ دلم نمی خواست حتی برای لحظه ای پدر را در دادگاه تفاوت کسی محکوم کنم. مادربا دو لیوان فسکافه داغ برگشت. یکی را به دست من داد وخودش نشست روی مبل روبرو. رشته نازکی موی رنگ خورده افتاده بود بین ابروان کمانی اش. درحالی که پا روی پا می اند اخت، درحاشیه همان لبخند نه چندان دلچسب گفت: « تعجب می کنم از اینکه بعد ازاین همه سال، پدرت تو را به نزد من فرستاده است! یعنی این همه وقت فرصت پیش نیامده بودکه به ماموریت برود؟» و بعدکمی از نسکافه اش را نوشید در حالی که زیر چشمی نگاهم می کرد. نمی دانیتم چه دروغ دیگری باید برای توجیه دروغ اولی بیاورم. لیوان نسکافه را محکم توی مشتم فشردم وبا حالتی شبیه نفس تنگی گفتم: «همیشه به خاطرمن از زیر ماموریت شانه خالی میکرد» «یس چه شد که این دفعه نتوانست شانه خالی کند؟!»وقتی دید تیز و براق تگاهش می کنم، سری تکان داد وهمراه با لبخند موذیانه ای گفت: «تو را به خاطر این همه سرپوش گذاشتن ماهرانه بر روی اعمال پدرت، ستایش می کنم آیدا. می دانم دوست نداری به من بگویی که پدرت به خاطر فعالیتهای ##### اش متواری شده و معلوم هم نیست که چه سر نوشتی انتظارش را می کشد!» جرعه ای دیگر از نسکافه اش را خورد و در همان حال چهره مات و وارفته مرا از نظرگذراند. احساس کردم گلوله سفت و داغی به ته گلویم چسبیده و نمی گذارد به راحتی نفس بکشم. یعنئ چه؟ او از کجا خبر داشت که پدر متواری شده؟ آیا در طول تمام این سالها، دورادور مراقب زندگی من و پدر بوده؟! آیا از تمام زیر و بم زندگی ما خبر داشت؟ که اگر خبر داشت ء پس چرا کمکی نکرد تا کآرمان به اینجا کشیده نشود؟چرا... «نسکافه ات سرد می شود عزیزم.» دلم نمی خواست نگاه طعنه آمیزش را متحمل شوم،اما انگار مرا از آن گریزی نبود. نسکافه را طی دو مرحله خوردم به این امیدکه آن گلوله سفت و داغ ازگلویم پایین برود. اما نرفت و من مجبوربودم هنوز نگاه پر ظن و تمسخرآمیز مادر را به جان خریدار باشم. کاش می توانستم از اینجا بروم. ولی آخر به کجا؟ خانه مان که اسیتجاری بود و لإبد تمام روز و شب تحت مراقبت و کترل پلیس قرار داشت.! چه بد که جایی را برای رفتن نداشتم!چد بد که مجبور بودم این نگاههای سرد و عاری از مهر و شفقت را پاسخ گو باشم.«آیدا، من خبلی خوشحالم که الان توکنارمن هستی. نگران چیزی نباش . تا هررقت که دوست داشته باشی می توانی اینجا بمانی. حالاسرت را بالا بگیر و به مادرت نگاه کن و بگو از اینکه توی این خانه و درکنار مادرت هستی ، احماسرنجش و عذاب نمی کنی!» صدای مادر صاف وبی خش برد. نمیدانم چرا فکر می کردم می بایست با لحنی بغض آلود وگرفته این حرفها را ادا می کرد. طوری که خروش احساسات مادرانه اش با شدت تمام برملا می شد. سر بلند کردم و نگاه مغموم و اشک آلودم را به سویش دوختم و با صدای گرفته و مرتعشی گفتم: «هیچ دلم نمی خواست که مزاحم زندگی شما بشوم ، ولی... ولی شرایطی پیش آمد که مجبور شدم والا...» چنان به هق هق افتا دم که نفسم داشت می برید. مادر از جا برخاست و به طرفم آمد و دستهایش را از پشت به دور بازوانم حلقه کرد وگفت: «این طور که حرف می زنی دلگیر و ناراحتم می کنی آیدا! من مادر توهستم. شاید سالها از هم دور وجدا مانده ایم ،ولی می توانیم با دوستی ومهرو محبت تمام این فاصله ها را پرکنیم و همه چیز را از نو شروع کنیم. حالا خواهش می کنم اشکهایت را پاک کن و بعد ازاین مثل غریبه ها با من رفتار نکن. من مادر تو هستم و طاقت دیدن حزن و اندوه تو را ندارم.» و بعد سرش را به سرم چسباند و تنگ در آغوشم کشید. اگرچه حنوز فکرمی کردم هیچ کدام از حرفهایش رنگ وبویی از عطرفت و مهر ندارد، در آن لحظه تا حدودی همچون مرهمی، زخم تنهایی قلب مرا التیام بخشید و باعث شد که من با حس اعتماد بیشتری چشمهایم را از لکه های چرکین بدبینی بشویم واز ورای دیگری به آن زن،که مادرم بود، نگاه کنم. گریه هایمان که تمام شد، سرش را از سرمن جدا کرد و با خنده گفت: «یادم رفت به دوستم زنگ بزنم که قرارمان به هم خورد. بیچاره راگذاشتم سر کار!» و بلند شد و به سمت گوشی تلفن رفت.شماره که می گرفت نگاهش به من بود. سعی کردم به رویش لبخند بزنم، اما انکار آرواره هایم خشک شده بودند. هنوز به خود زور می زدم لبخند بر لب بنشانم که شنیدم مادربه مخاطب آن سوی خط تلفن گفت: «سلام سوزی جان، شرمنده... عصبانی نشو ! مهمان عزیزی از راه رسیدکه نتوانستم سر قرار حاضر شوم...شریف؟ نه بابا،دخترم آیدا به دیدار من آمده!نمیدانم چی شد؟ خیلی ناگهانی و سرزده! خودم هم از دیدنش شوکه شدم! نمیدانی چه قد و بالایی به هم زده و چه بر و رویی پیدا کرده× از من هم زیباتر و دلرباتر شده! باید بیایی و ببینیش...نه ،امروزدیگر نمی شود، بگذار برای وقت دیگر. به آقا شادمهر سلام مرا برسان. بعد می بینمت.بای» گوشی تلفن را گذاشت ،من هم از نگاه کردن به گل رز کاغذی روی میز دست برداشتم.به طرف من آمد و گفت:«سوزان یکی از بهترین دوستان من است.امروز قرار بود با هم برویم لباس پاییزه بخریم! کلی از بدقولی من دلگیر شد،ولی وقتی بهش خبر دادم تو به دیدنم آمدی خیلی ذوق کرد. ببینم، برای چه این قدر ساکت و سردی دخترم؟ من که بیست سال از تو بزرگترم، شور و نشاط بیشتری دارم!» نگاهش کردم. لبخندی که بر لب داشت انگار دیگر از ا آن لبخندهای کریه و زننده نبود. یک باره انگار انقباض آواره هایم از هم باز شد . لبخند که زدم، لحظه ای متعجب شد و بعد خندید و میان قهقهه هایش گفت:«داشتم فکر میکردم با این حالت عبوس و اخمو چقدر شبیه پدرت شده ای آیدا!»زندگی درکنارمادر،با همه بیگانگی و ناهمگونی اش، حال و هوای دیگری داشت. هرچه زندگی با پدرمقرراتی و با نظم و ترتیب بیشر می رفت ، زندگی با او تابع هیچ قانونی نبود ودر هیچ قید و بندی نمیگنجید! « آیدا دست به ظرفیا نزنی ها، خودم فردا صبح به حساب شان می رسم! بیا ببین شبکه دو چه فیلمی گذاشته! از آن فیلمهای کاملا رمانیتک که من عاشقش هستم.» «علاقه ای به دیدن چنین فیلمهایی ندارم مادر. من و پدر هیچ وقت شستن ظرفهای شام وناهارمان را به یک ساعت بعد هم موکول نکردیم!» «اوه آیداه می توانم تصورکنم که پدرت درانجام دادن امور خانه چه مرد دیکتاتور و سخت گیری بود ومی فهمم که درطول این سالتا چه رنجی در کنأرش کشیده ای!» «نه، ابدأ! هیچ وقت درکنار او احساس بدی به من دست نداد. پدر آدم منضبطی بود. تمام کارهایش دقیق و با برنامه پیش می رفت. حیف که مجبور شدیم از هم جدا شویم !» هر وقت به یاد پدر چشمهایم پر اشک می شد، مادر دلگیر و ناراحت نشان میداد. خیلی سمی می کرد با تظاهر به بی تفاوتی کدورت و رنجش درونی اش را مخفی نگه دارد، اما در همه حال متوجه بودم که او ازمحبتی که من نسبت به پدر در دل داشتم احساس آ زردگی و دلخوری می کرد. «پد ر تو لایق این همه مهرو محبت نیست آ یدا! اوبا طرز فکر غلطی که داشت ، اول باعث جدایی بین من و تو شد و حالا هم به دلیل اعتقادات ##### خودش، تو را آشفته و خودش را آواره کرده. من فکر می کنم او فقط به خاطر دیگران زندگی می کند. خوشبختی و سعادت دیگران را به بهروری خود و خانواده اش ترجیح می دهد. ازهمان روزهای اول ازدواج به این حقیقت تلخ رسیده بودم که قلب اوبه خاطر زندگی وحیات آدمهای دور وبرش می تپد و زن و فرزند درپیش چشمان او، درجایگاه پایین تری قرار دارند. بارها وبارها سعی کردم او را متوجه اشتباه بزرگ زندگی اش بکنم و او را سرعقل بیاورم، اما انگار گوشش به این حرفها بدهکار نبود وکار خودش را می کرد. تمام هم و غم خودش راگذاشته بود برای زندگی این و آن! به خاطر ناراحتیهای ساده و پیش پا افتاده مردم، شیها تب می کرد و خوابش نمی برد! یک دم آرام و قرار نداشت. همیشه می خواست دنیا را عوض کند، زندگی مردم را عوض کند، همه چیز را عوض کند، اما نمی دانست برای عوض کردن همه چیز ، اول باید خودش را عوض کند. دلش می خواست لقب مرد مبارز را یدک بکشد و می خواست همه ازاو به عنوان مردی آ زاده و شجاع یاد کنند و او را به خاطر قلم سیاهش مورد ستایش قرار دهند. هیچ وقت نخواست بفهمدکه یک دست صدا ندارد وبه تنهایی نمی تواند دنیا را به هم بریزد. می خواست زندگی مردم را درست کند که سقف زندگی خودش را خراب کرد. می خواست با ستون خانه خودش، سقف زندگی مردم را نگه دارد، ولی موفق نشد چون همه کارهایش از اول تا آخر اشتباه بود... اشتباه!» حرفهای مادر زهر بی مهری زمانه را به جان و روح من می چشاند و منقلبم می ساخت. دلم می خواست به او می گفتم این تو بودی که به خاطر خودخواهیهاو بداندیشیهایت تیشه به ریشه زندگی خودت زدی. این تو بودی که به دلیلی یک سری عادات زشت و قبیح، حاضرنشدی اسیر قید و بند زندگی مشترک باپدر شوی. پدر اول از همه از تو شکست خورد و بعد از خودش. این تو بودی که به بهای از دست دادن ما، خودت رااز قفس زندکی ات پراندی و هیچ اهمیتی به من و پدر ندادی. آن روزها سخت محتاج تو بردیم و تو تنهایمان گذاشتی، فقط به این دلیل که خودت را بیش از ما دوست داشتی و فقط سعادت و بهروری خودت مهم بود. هیچ فرقی به حالت نداشت که بعد از تو چه بر سر من و پدر می امد. دلم می خواست اینها را با فریاد می گفتم واو را متوجه ذات پلید و متکبرش می ساختم که از یادش رفته بود چه بر سر زندگی مان آورد و... اما نگفتم.. یعنی شهامتش را نداشتم که چشم در چشمش و بدوزم و انگشت شماتتم را به سوی او بگیرم واورا محکوم کنم و فریاد نزنم که این تو بودی... مادر از سکوت ناخواسته و خفقان آور من نهایت استفاده را می برد و با شدت بیشتری پدر را به رکبار ملامت و سرزنش می گرفت و تا آنجا که ممکن بود، روی تمام گناهان خودش پرده می کشید و خودش را معصوم و تباه شده نشان می داد. و اینکه پدر در مورد او اجحاف کرده و زندگی و جوانی او را به تباهی کشمانده بود. «با یک دنیا امید و آرزو با پدرت ازدواج کردم. توی دانشکده با هم آشنا شدیم. یک جوان أسمان جل شهرستانی بود که توی هفت اسمان، حتی یک ستاره هم نداشت. عاشقش شدم، یعنی طوری با من برخورد می کردکه مرا عاشق وشیفته خودش ساخت! پدرو مادرم مخالف ازدواج ما بودند. خانواده خودش هم همین طور. آنان می گفتند من ازسرپسرشان زیادی ام. می گفتند پسرشان لایق من نیست. حق هم داشتند، به راستی که لایق من نبود. هیچ وقت قدر مرا ندانست و... اما من عاشق بودم واین چیزها سرم نمی شد. بعدکه ازدواج کردیم، به تدریج فهمیدم که از آن عشقوشور و شیدایی فقط برایم خواب پریشانی باقی مانده که تعبیر ناخوشایندی داشت. من درانتخابم و در واقع درعشقم شکست خورده بودم. کاری نمی شد کرد. تاوان هراشتباهی را باید بع بدترین نحو ممکن پس داد تا دوباره آن را تکرار نکرد. من هم جوانی ام را پای اشتباهم به هدردادم. دیگر نتوانستم به هیچ مردی برای تشکیل یک زندگی مشترک اعتماد کنم. در واقع وحشت داشتم و می ترسیدم بازهم مرتکب اشتباه شوم.اگرچه دیگر چیزی برای ازدست دادن نداشتم، چرا که همه چیزم را درقمار زندگی باخته بودم» مادربه هق هق افتاد ومن برای اولین باردلم به حالش سوخت. فکر کردم در مورد او قضاوت نادرست و عجولانه ای داشته ام و هرگز واقع بینآنه سعی نکرده ام، جدا ازاحساسات جریحه دار خودم ، به سرنوشت مادرم بیندیشم وگاهینیزبه او حق بدهم. همیشه فکر می کردم این من وپدر بودیم که چوب فلک به جان و تنهان زخم گذاشته و روحمان را پر خراش ساخته است. هرگزحتی برای لحظه هم به این فکر نکردم که ممکن است مادر نیز از ضربه حای هولناک این سرنوشت شوم بی نصیب نمانده باشد و چه بساکه زخم عمیق تری نیز برداشت باشد. مادرکه گریه هایش تمام شد، چشم در چشم من دوخت و فین فین کنان گفت: «همیشه حسرت زندگی دیگران را خورده ام. تا چشمم به خانواده منسجم و خوشبختی می افتد که درکنار هم در صلح و صفا زندگی می کنند، دلم غنج می زند و ازغصه می خواهد که قفسه سینه ام را بترکاند و بیرون بزند. همیشه افسوس می خورم که چرا من جزو یکی ازاین خانواده ها نیستم. ولی خودم خوب می دانم حسرت و پشیمانی هیچ توفیری به محال من ندارد. من زندگی ام را پای اشتباه خودم و پدرت باخته ام و دیگرکاری هم نمی شود کرد، جز اینکه باقی زندگی را در بی خیالی و خوشگذرانی طی کنم و این طور فکرکنم که هیچ چیز قابل تغییر نیست وهمه چیزیه همان شکل پیش خواهد رفت که ازقبل رقم خورده و تعیین شده است» حرفهای مادر نا امیدم کی کرد. یک دفعه چنان پیوند ی مرا از شریانهای زندگی قطع می کردکه فکر می کردم درانتهای یک سقوط کامل و رهایی قرار گرفته ام وآن قدراز خودم دور شده ام که هیچ دسترسی به من نیست. احساس می کردم من هم در قمار زندگی، چاره ای جز باختن ندارم. فکر می کردم هیچ برگ برنده ای دردستم نیست وشاید من تنها بازنده ای باشم که از باختن خودش غمگین و افسرده نمی شود. می دانستم با دستهای خالی وبه طور ناخواسته به این بازی مسخره و پوچ کشیده شده بودم ودر باخت و یا پیروزی من ،اراده و خواسته خودم هیچ تأئیری نداشته است. گمان می کنم آدمها فقط باید ازبابت شکستی سرخورده و محزون شوندکه خود در بروز آن نقش داشته اند، والاوقتی همه چیز ازتوان آدم خارج باشد وهمان طورپیش برودکه از پیش تعیین شده است، پس حسر ت و دریغ و اندوه و آه هرگزمفهومی نخواهند داشت وبه نظرمی رسدکه هیچ کدام از اینها حتی برای ابراز پشیمانی و افسوس نیزکفایت نخواهدکرد. به راستی که برای اولین بار، از ته دلم به حال مادر و سرنوشت مبهم و تاریکی که همه جا در تعقیبش بود متأثر شدم و قلبم به درد آمد وسوخت. أن قدر سوخت که احساس کردم بوی سوختگی اش تمام دنیا را برداشته و به زودی جهانیان از دل سوختگی من باخبر خواهند شد. مادر آینه تمام نمای زندگی و سرنوشت آتی من بود. فکر می کردم این دلشکستگی و بیداد همچون میراث خانوادگی ، به زودی به من خواهد رسید و من یکی از نسلهای سوخته این زنجیره ناگسستنی ام. می دانستم هیچ راه گریزی از آن نیست و باید با جان و دلم این شکت خوردکی موروثی را بپذیرم و در برابر سرنوشت خویش تسلیم شوم. همان طورکه پدرم دستهایش را بالا گرفته بود و مادرم سر تعظیمش را فرود آورده بود! دراتاقی که مادر در اختیارم قرار داده است روی تخت لمیده و به نقطه نامعلومی زل زده ام. هیچ احساس خوشایندی ته دلم نمی جوشد و مرا به وجد نمی آورد. دچار حالت کسالت آمیزی شده ام که باعث تکدر خاطرم می شود. فکر می کنم ازدرودیوارخانه غم فوران می زند ومن زیر هجوم و ریزش تند باران غم،خودم را بی سرپناه و سرگردان می بینم.گاهی رگبار اندوه چنان شدت می گیردکه شلاق واربر تن و روح من می کوبد و بر جراحات و آلام من می افزاید،جانم را به لبم می رساند.گاهی نگاهم را از آن نقطه نامرئی پس می گیرم وبه گوشه وکنار اتاقم می دوزم. دو تابلوکه منظره پاییز و غروب دریا را به نمایش می گذاشت، روی دیوار روبرو میخ شده.کمی آن طرف تر،کنارکمد دیواری ،یک میز توالت کوچک قرار داردکه گوشه آینه اش پریده و روی میز توالت پر است از انواع واقسام رژلب و عطر وکرم پودر ولاکهای رنگارنگ. قفسه کوچکی ازکتاب هم بالای تخت قرار داردکه تمامشان رمان هستند وبیشترشان از نویسندگان خارجی. کف اتاق قالیچه کوچکی پهن است که یوسف و زلیخا را در تاروپود رنگینش به تصویر کشیده است. از تابلوها و میز توالت و قفسه کتابها و قالیچه که بگذریم»،اتاق حال و هوای دم کرده و خفه ای داردکه هر آن نفسم را پس می زند. تنها دریچع اتاق که روبه تراس بازمی شود،گاهی به وسوسه ام می انداز که ازجا برخیزم وآن را بگشایم تا هوای تازه ای به داخل اتاقی بخزد. اما با احساس که بی شباهت به تنبلی و رخوت نیست، بی هیچ تکانی در جای خود تکیه می زنم و به گرفتگی رگهای تنم می اندیشم که باعث سستی کلافه کننده ام شده است.گاهی بی هیچ غرضی به مادرمی اندیشم که چطوراین همه سال، تنها دراین خانه عمرش را تلف کرده و حق دارد که از سرنوشت و تقدیرش شاکی و معترض باشد. اما درعین حال، بیشتر سعی می کنم به پدر فکرکنم و به اینکه در حال حاضرکجاست و آیا به من فکرمی کند یا نه؟ خیلی دوست دارم بفهمم چه کار می کند و با تقدیر بدفرجام خویش چگونه کنار آمده است. دو هفته ای می شود که ازآن روزبارانی وداع گذشته و معلوم نیست قلب پریشان و ناآرامش را درکدام نقطه ازاین کره خاکی، به آسودگی و راحتی خیال رسانده است. صدای مادر را می شنوم. «آیدا، عزیزم، اگر خواب نیستی بیا پایین. سوزی جان آمده اندکه تو را ببینند.» اوه سوزی جان! تا به حال این خانم محترم را ندیده ام ، اما می توانم حدس بزنم که چه تیپ و خصوصیاتی دارد. لابد یک خانم سی و چند ساله کمر باریک است که ازبس به خودش رژیم غذایی داده، پوست صورتش شل و آویزان شده و دورچشمهایش-که حتمأ درشت و سیاه می باشد - چند چین عمیق افتاده است. مطمئنم او هم پیراهن بدون أستین وکوتاه تا بالای زانو به تن دارد و پالتو پوستی را هم انداخته به روی خودش تا برهنگیهایش را ازگزند سرمای پاییزی بپوشاند. با نوعی احساس بی حوصلگی و سستی از روی تخت آمدم پایین. از کشاله ران تا پشت کمرم کوفته بود. روبه روی میز توالت که می ایستم خودم ازدیدن چهره بی روح و رنگ پریده ام متحیر می شوم. با همان کسالت و تنبلی، برس را برمی دارم و به موهایم می کشم ودرهمان حال نگاهم به زن و مردی می افتاکه بازوبه بازوی هم دارند. مرد یقه پیراهنش بازاست و با تعجب به دوربین چشم دوخته است. هر دو لبخند بر لب دارند. به نظر می رسد تصویر دو هنرپیشه در یکی از صحنه های فیلمی است که من ندیده ام. موهایم را ازپشت سرجمع می کنم و باکش می بندم. نگاه بی تفاوتی به ردیف کرم پودرو وژلب و عطر و لاک می اندازم وراه می افتم. همان رگ منقبض شده کشاله رانم تیر می کشم. یک آن برمی گردم که روی تخت بیفتم و خودم را به خواب بزنم، اما بعد منصرف می شوم. این آشنایی و برخورد، دیر یا زود صورت می گرفت و من هیچ نمی توانستم جلوی این رویارویی را بگیرم. از اتاق که آمدم بیرون ، نفس بلندی می کشم تا اگردستخوش هیجانات ناخوشایندی شده ام، بتوانم بر آن فائق آیم و ظاهر خوسرد و بی اعتنایی برای خود بیافرینم. نفسم در فضای ریه هایم می پیچد و بعد به شکل بازدمی خفیف از حلقم بیرون می زند.کمی نامطمئن و متزلزل ازپله ها می روم پایین. اگر رگ کشاله رانم نگرفته بود، به طورحتم طبیعی ترمی توانستم رفتارکنم. به سالن پذیرایی که پا می گزارم، بی اعتنا به گرفتگی عضله رانم ، نگاهی ازسر کنجکاوی و تعجب به مهمان مادرم می اندازم. برخلاف تصورم من بیست و چند ساله ای بودکه چشمان ریزقهوه ای وهیکل درشت و چاقی داشت که هیچ تناسبی با آن صورت ریزه میزه و بچگانه نداشت. مثل این بودکه عکس یک دختربچه ده دوازده ساله را چسبانده باشند به نیم تنه یک آدم درشت هیکل و بدقواره واین خیلی خنده داربه نظر می رسد! مواظب بودم که مبادا ازسر تمسخر لبخند بزنم ومهمان مادرم را برنجانم. وقتی لبهای ماتیک زده اش به گونه رنگ پریده ام چسبید، نگاهم به مادر افتادکه با حالتی تفرعن آمیز گوشه ای ایستاده بود ونطق میکرد: «ماشاءالله آیدا جان برای خودش خانمی شده! باورنمی کنی آخرین بارکه دیدمش، هم سن نازیلا شما بود!» سوزی سر تا پاپم را برانداز کرد. من نگاهم به کبودیهای تصنعی پشت پلکهایش بودکه به شکل سایه روشن تا خط ابروانش کشیده شده بود. «واقعأ که دختر زیبا و پری چهره ایست! اعتراف می کنم که تا به حال دختری با این همه وجاهت و طنازی ندیده بودم!» ومن فقط لبخند می زنم و چیزی نمی گویم. می دانستم که می بایست در چواب تمجید و اظهار لطف او چیزی بگویم، اما در آن لحظه حیچ جمله تقدیر أمیزی به ذهنم خطورنکرد. حتی همان لبخند ساختگی را نیزبه زوربه روی لب نشاندم تا یک وقت فکر فکندکه دختری بی نزاکت هستم. مادر امدادگرشد و هردو نفرمان را دعوت به نشستن کرد. سوزی یکریز حرف می زد، ولی من چندان به حرفش گوش نمی دادم و مدام در این اندیشه بودم که چطوربا این فاصله سنی، بین او و مادرم دوستی عمیق ایجاد شده!مادربه آشپزخانه می رود و با سینی قهوه وکیک سیب برمیگردد. «وای سوزی جان، نمی دانی آ یدا چه دختر نازنینی امت! فقط حیف که خیلی کم حرف وبی جنب و جوش است و همیشه دلش می خواهد توی لاک خودش باشد! خیلی سعی کردم توی این دو هغته تغییری در روحیه اش ایجاد کنم، ولی موفق نبودم. طبیعت سرد و غیرقابل نفوذی دارد و به این راحتیها تحت تأثیرکسی قرار نمی گیرد. از ثبات اخلاقی شگفت انگیزی برخورد ار است که مرا به یاد پدرش می اندارد! او هم به همین اندازه ساکت و سرد و بی تفاوت بود، البته فقط نسبت به پیرامون زندگی خودش والا درمورد زندگی آدمهای دیگر بسیار پر احساس و صاحبنظرمی شد.» احساس می کنم دوباره فرصتی برای تحقیر پدر به مادر داده شده و او هم ازاین فرصت نهایت استفاده را می برد. سوزی خانم که مدام لبخند می زند وسایه حای پشت پلکهایش چین چین می شود، صاف روی مبل می نشیند و میان خنده هایش می گوید:«یعنی می خواهی بگویی شوهر سابقت هم مثل آیدا با این سکوت پر رمز و رازش آدم تودل برو و دوست داشتنی ای بوده؟» به گمانم مادر از حرفهای ناخوشایند دوستش دلگیرشد، چرا که چینی به ابروانش انداخت وکمی بعد با لحن آزرده ای گفت: «پدر آیدا هرگزنتوانست دل کسی را به دست بیارود و دراین مورد هیچ وجه اشتراکی با آیدا ندارد. او با خصوصیات منحصربه فرد خود، آدم منزوی و گوشه گیری بود که اطرافیانش با دیدن چهره زمخت و بی حس و حالش دچارکسالت شدید روحی و روانی می شدند. اما آیدا با این زیبایی خیره کننده و برق جادویی چشمانش ، آدم را به وجد می آورد و ناخوداگاه مسرور و مفرح می سازد. من که به داشتن چنین دختری به خودم افتخار می کنم.» سوزی پالتوی خزدارش راکه روی زانوانش انداخته بود، برهی دارد و روی مبل کناردستش می گذارد. همراه با نیم نگاهی به من می گوید: «جدأ که در مورد آیدا سخنی به گزاف نگفته ای! من که درهمین برخورد اول، شیفته شخصیت قابل ستایش این دختر شده ام. هرچند که اومُهرخاموش برلب زده و حتی نگاه زیبایش را نیز ازما دریغ می کند!» سعی می کنم این کنایه ظریف اورا نشنیده بگیرم و هیح تغییری را درحالت ظاهری یهوه ام نمایان نسازم. حال که با همین لبان خاموش و ظاهری بی تفاوت ومرد می توانتم در قلبهایشان رسوخ کنم ، دیگرچه لزومی داشت سخنی بگویم یاکمی ازآن حالت خشکی و بی روحی خارج شوم. «ازآقا شادمهریه خبرسوزی؟کسالتشان رفع شد؟» «ای... بهتر شده. هرچه دکترها به او میگویندکار با رنگ برای سلامتی ات مضراست، مگربه خرجش می رود. مدام رنگ می برد توی گلویش و سرفه می کند و با سرفه های مکررش اعحصاب آدم را متشنج می سازد. دکترش می گفت حساسیت تشدیدش به بوی رنگ، باعت یم نوع بیماری مزمن ریوی شده که ممکن است دردرازمدت، سلامتی اش را به خطر بیندارد، ولی اوکه گوشش به این حرفها بدهکارنیست. جان به جانش کنند از رنگ و قلم مو و بوم دل نمی کند.گاهی وقتها چنان سرش به کار خودش است که آدم حس می کند هیچ موجودیتی ندارد!بامن که هیچ، حتی با دخترش نازیلا هم نتوانسته هیچ نوع پیوند عاطفی برقرارکند. من که اصلآ به اوبه چشم شوهر نگاه نمی کنم وفکر میکنم یک موجود خنثی و بی حس وعاطفه درخانه من است که باید ازسر ترحم و شفقت برإیش غذا درست کنم ولباسهایش را بتونیم وانتظار هیچ نوع واکنشی را هم ازاو نداشته باشم. خودت که در جریان هستی چقدر روابطمان سرد و تیره است. ما درکنارهم زندگی مسالمت آمیزی را پیشه کرده ایم که فکر می کنم به نفع هردونفرمان است!نه اوکاری به کارمن دارد و نه من به دنیای عجیب و غریب او سرک می کشم!خودم خوب می دانم که آخر قصه ما به کجا کشیده می شود.» انگار مادر هم می دانست آخر قصه زندگی سوزی به کجا کشیده می شود، چرا که به جای کنجکاوی کردن، لبخند بی تفاوتی بر لب نشاند و فقط سری تکان داد. شنیدن حرفهایشان بی اندازه از حوصله من خارج بود. هیچ دلم نمی خواست به آن حرفهاش بی سر و ته وکم اهمیت توجهی نشان دهم. توی دلم خدا خدا می کنم که سوزی از نشستن زیادی و پرچانگی اش خسته شود و عزم رفتن کندکه عاقبت این انتظار بعد از دو ساعت به وقوع پیوست «بیشتر می ماندی سوزی جان!» «نه، باید بروم. نازیلا را سپردم دست مادرم. سر راه باید میوه و سبزی هم بخرم. خیلی دلم می خواهد تو و آیدا جان را برای شام دعوت کنم!» «من و آیدا هم خیلی دلمان می خواهد یک شام مهمان خانه شما باشیم، مگرنه آیداجان؟ » خپلی بی معنی به نظر می رسد که مادرم از طرف من نسبت به مهمان شدن ابراز علاقه وشوق می کرد. وقتی نگاه سوزی بر چهره من افتاد، با حالت دلسرد کننده ای لب پایین را دادم جلو و شانه هایم را اندا ختم بالا. مادربه تعجیل، برای اینکه بی نزاکتی دخترش را پوشانده باشدی با خنده اب مصنوعی گفت: «تو فقط تاریخش را مشخص کن، غصه آمدنش را نخور.» سوزی با دلخوری نگاهی به من انداخت. انگار هنوز منتظر پاسخ من بود و من با لجاجت بیشتری ازاو روگردانم. پالتوی بلندخزدارش راکه می پوشید، خطاب به مادرگفت: «ازشریف خبری نشد؟» متوجه دستپاچگی مادرشدم که یک آن نگاهش به من افتاد و بعد با همان حالت پریشان و هول گفت: «سه هفته ای هست که از او بی خبره! سابقه نداشت این همه وقت از او بی خبر بمانم. دوستش، احمد، می گفت برای کاری به سفر رفته ، اما اینکه کجا رفته به من چیزی نگفت !» «فکر نمی کنی در رابطه با همان موضوع... منظورم اینست که تحت تعقیب پلیس باشد!» یک بار دیگر نگاه گریزان مادر از دام نگاه خیره و کنجکاو من جست. «نمی دانم، ولی شریف آن قدر زرنگ و باهوش است که خودش را گیر پلیس نندازد!»«امیدوارم که این طور باشد! خب دیگر من باید بروم، خداحافظ.»و دستش را پیش أورد وبا همان لبخند ملیح گفت:«ازدیدنت خوشحال شدم آیدا ، به امید دیدار.» دستم با ملایمت توی دست او فشرده شد، اما ذهنم درگیر چند سوال بود که درچشمانم برق می زد. شریف؟ یعنی این مردکیست؟ چه نقشی در زندگی مادرم دارد؟ چرا تحت تعقیب پلیس است؟ چرا...